الرئيسية  اتصل بنا  خارطة الموقع   
 
 
  إرسل لنا كتاب | أخبرنا عن خطأ  
أ ب ت  ...
 صحيفة الحسين (ع)- جمع الشيخ جواد القيومي

صحيفة الحسين (ع)

جمع الشيخ جواد القيومي


[ 1 ]

صحيفة الحسين عليه السلام تأليف جواد القيومي الاصفهاني مؤسسة النشر الاسلامي التابعة لجماعة المدرسين بقم المشرفة

[ 2 ]

صحيفة الحسين عليه السلام تأليف: فاضل محترم شيخ جواد قيومي موضوع: دعا وكلمات امام حسين (ع) ناشر: دفتر انتشارات اسلامي نوبت چاب: اول تاريخ: بهار 1374 تيراژ: 2000 دفتر انتشارات اسلامي وابسته به جامعه مدرسين حوزه علميه قم

[ 3 ]

بسم الله الرحمن الرحيم الحسين سيد شباب اهل الجنة وقرة عين الرسول. الحسين قتيل العبرة، لا يذكره المؤمن إلا استعبر. زيارت حسين افضل اعمال است زيارت حسين عمر وروزى انسان را زياد كرده، وتركش موجب كوتاهى عمر وكاهش روزى مى كردد. زيارت حسين گناهان رااز بين مى برد. زيارت حسين اندوه رااز دل زدوده وحوائج راادا مى كند

[ 4 ]

زائر حسين گويا خدارا در عرش زيارت كرده ونامش در اعلى عليين ثبت مى شود. زائرين حسين قبل از سائر مردم داخل بهشت مى شوند. زائرين حسين در جوار پيامبر. على وفاطمة عليهم السلام خواهند بود. زائرين حسين ايام زيارتشان از ايام عمر شان حساب نمى شود. زائرين حسين مورد شفاعت قرار گرفته اند. زائرين حسين اگر عارف بحق أو باشند فرشتگان الهى به استقبالشان مى روند، اگر بيمار گردند عيادتشان مى كنند، واگر بميرند در روز قيامت گواهان آنانند، وتا روز قيامت برايشان استغفار مى كنند. أي حسين تو در دشت عرفات چى خواندى كه سنگهاى " جبل الرحمه " هنوز از گريه ات نالانند، عشق را هم از تو بايد آموخت، و مناجات وصميميت را... وعبوديت را... وخدا را هم بايد از دعاى عرفه ات شناخت. أي حسين چه گفتى، چه خواندى، كه هنوز تب عرفانت در پهنه اين دشت محسوس است، پهندشت عرفات وادى معرفت است، وادى شور وشعور، دشت عرفات از نام تو عرفان دارد، و فضاى آن از ياد تو عطرآگين است.

[ 5 ]

أي حسين أي زلال ايمان، أي بزرگمرد عرفان، امروز در عرفات زير هر خيمه، در سايه هر سنگ، ودر دامنه آن دشت، حاجيان هر سال با كلامت، وبانواى در انگيز دعاى عرفه ات با خدايشان راز ونياز مى كنند، وبا معشوقشان در نغمه وزمزمه اند. كتابي در پيش روى شماست، مجموعه أي است از ادعيه و خطبه ها وبرگزيده أي احاديث امام حسين عليه السلام، كه تحت عنوان: (صحيفة الحسين عليه السلام) آماده طبع ونشر گرديده است، اين صحيفه بدنبال: صحيفة الزهرا عليها السلام، صحيفة الرضا عليه السلام، صحيفة المهدى عليه السلام به علاقمندان به معارف اهل بيت عليهم السلام تقديم مى گردد، اميد است مورد قبول پروردگار متعال قرار بگيرد، آمين. دفتر انتشارات اسلامي وابسته به جامعه مدرسين حوزه علميه قم

[ 6 ]

عن الباقر والصادق عليهما السلام السلام عليم يا ابا عبد الله، وعلى الارواح التي حلت بفنائك، عليك مني سلام الله ابدا، ما بقيت وبقي الليل والنهار، ولا جعله الله آخر العهد مني لزيارتكم. السلام على الحسين وعلى علي بن الحسين وعلى اولاد الحسين وعلى اصحاب الحسين * - كامل الزيارات: 174 مصباح المتهجد: 772 مصباح الزائر: 147 بحار الانوار: 101: 290 - *

[ 7 ]

از امام باقر وصادق عليهما السلام روايت شده سلام بر تواى ابا عبد الله، وبر ارواحى كه به در گاهت فرود آمدند، از جانب من سلام الهى همواره نثارت باد، تا آنگاه كه من وجود دارم، وشب وروز باقى است، وخداوند اين زيارت را آخرين زيارت من از شما قرار ندهد. سلام بر حسين وسلام بر على بن حسين وسلام بر فرزندان حسين وسلام بر ياران حسين

[ 9 ]

* (مقدمه مؤلف) * ادوار زندگى آن حضرت امام حسين (عليه السلام) كه دومين ثمره پيوند فرخنده حضرت على (عليه السلام) وحضرت فاطمه (عليها السلام) مى باشد، در سوم شعبان سال چهارم هجري در شهر مدينه چشم به جهان گشود. مدت شش سال از دوران كودكى خود را در زمان پيامبر (صلى الله عليه وآله) سپرى كرد، پس از رحلت ايشان مدت سى سال در كنار پدر بزرگوارش زندگى نمود، ودر حوادث مهم دوران خلافت ايشان فعالانه شركت داشت. پس از شهادت أمير المؤمنين (عليه السلام) در سال چهل هجري مدت ده سال در صحنه سياسي واجتماعى در كنار برادر بزرگ خود امام حسن (عليه السلام) قرار داشت. پس از شهادت امام حسن (عليه السلام) در سال پنجاهم هجري به مدت ده سال در اوج قدرت معاويه با وى رو در رو قرار داشت، وپس از مرگ وى در برابر حكومت پسرش يزيد قيام كرد، ودر دهم محرم سال شصت ويك هجري در سرزمين كربلا به شهادت رسيد.

[ 10 ]

امام در دوران قبل از امامت آن حضرت از دوران نوجوانى كه شاهد انحراف خلافت اسلامي از مسير اصلى خود بود، از موضعگيريهاى سياسي پدر خود پيروى و حمايت مى كرد. در روايات آمده كه در زمان خلافت عمر روزى وارد مسجد شد و ديد عمر بر فراز منبر نشسته است، با ديدن اين صحنه بالاى منبر رفت وبه عمر گفت: از منبر پدرم پائين بيا وبالاى منبر پدرت برو، عمر گفت: پدرم منبر نداشت، آنگاه أو را در كنار خود نشانيد وپس از آنكه از منبر پائين آمد، أو را به منزل خود برد وپرسيد: اين سخن را چه كسى به تو ياد داده است، أو پاسخ داد: هيچكس. همچنين در دوران خلافت پدرش در صحنه هاي سياسي ونظامي در كنار آن حضرت قرار داشت، أو در هر سه جنگى كه در اين دوران براى پدرش پيش آمد شركت فعال داشت، در جنگ جمل فرماندهى جناح چپ سپاه پدرش را به عهده داشت، ودر جنگ صفين چه از راه سخنرانيهاى پرشور وتشويق ياران على (عليه السلام) جهت شركت در جنگ، و چه از رهگذر پيكار با آنان نقش فعالى را به انجام رسانيد. پس از شهادت حضرت على (عليه السلام) در كنار برادر خويش قرار گرفت، وهنگام حركت نيروهاى ايشان به سمت شام همراه آن حضرت بود، وآنگاه كه معاويه پيشنهاد صلح را مطرح كرد، امام حسن (عليه السلام) با ايشان وعبد الله بن جعفر در اين زمينه مشورت نمود.

[ 11 ]

اوضاع جامعه در زمان آن حضرت انحراف از اصول وتعليمات اسلام كه از " سقيفه " آغاز شده ودر زمان عثمان گسترش يافته بود، در زمان آن حضرت به اوج خود رسيد، زيرا مقدرات جامعه اسلامي بدست شخصي بود كه از زمان خليفه دوم به مصدر حكومت رسيده، ودر عرض اين چندين سال با كمك كارگزاران ستمكار خود حكومت سلطنتي استبدادي تشكيل داده بود. مسلمانان در زمان عثمان ودر برابر سياست أو عكس العملي شديد از خود بروز دادند، در شهرهاى اسلامي انقلاباتى صورت گرفت، ولى با توجه به اينكه در زمان معاويه ظلم وستم به مراتب بيشتر وقتل وتهديد افزونتر بود، اما از طرف مسلمانان عكس العملهائى ديده نمى شود، وتنها گاه اعتراضات فردي همانند مخالفت " حجر بن عدى " و " عمرو بن حمق " انجام گرفت، كه رهبران آنها كشته وانقلاب در نطفه خفه مى شد. معاويه در حدود 42 سال در دمشق حكومت كرده بود، در حدود پنج سال از طرف خليفه دوم، دوازده سال از طرف خليفه سوم، كمتر از پنج سال در زمان خلافت أمير المؤمنين (عليه السلام)، ودر حدود شش ماه در زمان خلافت امام حسن (عليه السلام) حكومت شام را بدست داشت. در اين مدت طولاني أو توانسته بود از جهات مختلف جامعه را در سكوتي مرگبار فرو برد. از يك سو سياست فشار سياسي واقتصادي را در مورد مسلمانان آزاده اعمال مى كرد، وبا كشتار وآزار آنان از هرگونه اعتراضي جلوگيرى مى نمود.

[ 12 ]

از سوى ديگر با احياى تبعيضهاى گوناگون، قبائل را به جان هم مى انداخت، تا از اين رهگذر نيروهايشان را تضعيف كرده وخطري از ناحيه ايشان متوجه حكومت نگردد. از جهت ديگر به كمك كارگزاران مزدورش، به جعل حديث و تفسير وتأويل آيات به نفع خود مى پرداخت، واز اين راه به حكومت خود مشروعيت داده وافكار عمومى را تخدير مى كرد. أو آن چنان بر اوضاع مسلط بود كه برخلاف صريح قراردادى كه با امام حسن (عليه السلام) بسته بود عمل مى كرد، مثلا در صلحي كه ميان آنان بسته شد شرط شده بود كه شيعيان أمير المؤمنين (عليه السلام) را آزار ندهد وآنها را به قتل نرساند، وحتى نام حجر بن عدى، كه از اصحاب پيامبر وعلى (عليهما السلام) بود، بخصوص قيد شده بود، اما همچنانكه گفتيم معاويه أو وشش نفر از يارانش را به قتل رساند، ويكى از آنان را ابن زياد در عراق زنده به گور كرد. قدرت واستيلاى أو به جائى رسيده بود كه هرچه مى خواست مى كرد وكسى نبود كه چون وچرا كند. على بن حسين مسعودي مورخ بزرگ قرن چهارم، بعدازنقل داستانى در زمينه خودكامى معاويه گويد: اطاعت مردم از معاويه ونفوذ امرش به جائى رسيد كه در موقع رفتن به جنگ صفين روز چهارشنبه أي نداى نماز جمعه سر داد وبا مردم نماز جمعه خواند، وكسى نگفت كه امروز چهارشنبه است، نماز جمعه چرا (1) ؟


1 - مروج الذهب 3: 31. (*)

[ 13 ]

موانع انقلاب در زمان معاويه با توجه به اين اوضاع آشفته وخودكامگى بسيار معاويه، چرا امام در زمان أو قيام ننمود، دو عامل را مى توان به عنوان مهمترين دليل بشمار آورد: 1 - تظاهر معاويه به ديندارى گرچه معاويه عملا اسلام را تحريف نموده وحكومت اشرافي اموى را جايگزين خلافت ساده وبى پيرايه اسلامي كرد، اما أو اين مطلب را به خوبى درك كرده بوده كه چون بنام دين وخلافت اسلامي حكومت مى كند، نبايد مرتكب كارهايى بشود كه مردم آن را مبارزه با دين تلقى نمايند، بلكه أو لازم مى ديد هميشه به اعمال خود رنگ دينى بدهد، واز اينرو كارهايى كه توجيه شرعى نداشت را در خفا انجام مى داد. اسناد وشواهد تاريخي نشان مى دهد كه أو فرد بى دينى بود وبه هيچ چيز اعتقاد نداشت، اما خود را در ميان عوام چنان آدم پاكى جلوه گر ساخته بود كه از نظر دينى هيچ اشتباهي در أو ديده نمى شد. 2 - پيمان صلح امام حسن (عليه السلام) با معاويه اين پيمان مورد تأييد امام حسين (عليه السلام) نيز بود (1)، اگر چه تحت فشار


1 - آنچه برخى از مورخين در مورد مخالفت امام با برادر بزرگ خود در زمينه صلح ايشان با معاويه نقل كرده اند، سخنانى نادرست وساختگى است، زيرا آن حضرت با عواملى كه برادرش را به قبول صلح وادار كرده بود كاملا آگاه بود، چنانكه بعد از صلح پيشنهاد بعضى از افراد را براى قيام نپذيرفت، وحتى بعد از شهادت امام حسن (عليه السلام) تا زمانيكه معاويه زنده بود به اقدامي دست نزد، واحترام ايشان به برادر بزرگ = (*)

[ 14 ]

واجبار ودر شرائطي كه بحث وگفتگو فائده أي نداشت انجام گرفته بود، اما در صورتيكه امام قيام مى كرد، معاويه مى توانست امام را پيمان شكن قلمداد كند، با اينكه خود معاويه آن را نقض كرده ومحترم نشمرده بود، اما در هر حال معاهده صلح دستاويز معاويه در برابر قيام احتمالي آن حضرت بود. ضمن آنكه همچنانكه دانستيم جامعه زمان آن حضرت، به سلامت وعافيت خو كرده بود، وآن را به جنگ ترجيح مى داد. مبارزات آن حضرت در زمان معاويه موانعي كه برشمرديم باعث سكوت آن حضرت در برابر خودكامگيهاى معاويه نمى شد، بلكه تا آنجا كه در توان داشت در برابر حكومت أو به مبارزه برمى خاست. يكى از مهمترين مسائلي كه مطرح گرديد مخالفت با ولا يتعهدى يزيد بود، معاويه بدنبال فعاليتهايش براى بيعت گرفتن براى يزيد، سفري به مدينه كرد تا از بزرگان آن شهر بيعت گيرد، أو در برابر امام وعبد الله بن عباس سخنانى ايراد كرد وكوشش نمود ولا يتعهدى يزيد را مطرح نمايد، امام در پاسخ ضمن سخنان خود فرمود: "... آنچه درباره كمالات يزيد ولياقت وى براى اداره امور امت


= خود تا آنجا بود كه از امام باقر (عليه السلام) نقل است كه فرمودند: امام حسين (عليه السلام) بمنظور احترام برادرش هرگز در برابر أو سخن نمى گفت (مناقب آل ابى طالب 2: 143). (*)

[ 15 ]

اسلامي گفتى فهميدم، تو أو را چنان توصيف كردى كه گويا شخصي را مى خواهى معرفى كنى كه زندگى أو بر مردم پوشيده است، ويا از غائبي خبر مى دهى كه مردم أو را نديده اند، ويا در اين مورد فقط تو علم واطلاع دارى، نه، يزيد آنچنانكه بايد خود را نشان داده وباطن خود را آشكار ساخته است، يزيد را آنچنانكه هست معرفى كن، يزيد جوان سگ باز و كبوترباز وبوالهوسى است، كه عمرش با ساز وآواز وخوشگذرانى سپرى مى شود، يزيد را اينگونه معرفى كن واين تلاشهاى بى ثمر را كنار بگذار... " (1) حاكم مدينه در همان ايام نامه أي به معاويه نوشت، مبنى براينكه گزارشهائى از جانب حسين بن على (عليهما السلام) به من مى رسد كه گروهى با ايشان رفت وآمد دارند، وشايد زمينه انقلاب در آينده را انجام مى دهند، معاويه نامه أي به امام نوشت وآن حضرت را تهديد كرد. امام در پاسخ ضمن رد اين اتهام واشاره به خلافهايى كه معاويه در مقابل شيعيان على (عليه السلام) انجام داده، فرمود: "... آيا تو قاتل حضرمى نيستى، كه جرم أو اين بود كه ابن زياد به تو اطلاع داد كه وى پيرو دين على است، درحاليكه دين على همان دين پسر عمويش پيامبر است، وبنام همان دين است كه اكنون تو بر اريكه حكومت وقدرت تكيه زده أي، واگر اين دين نبود تو وپدرانت هنوز در جاهليت بسر مى بردند، وبزرگترين شرف وفضيلت شما، تحمل رنج و


1 - الامامة والسياسة 1: 184. (*)

[ 16 ]

مشقت در سفر زمستانى وتابستانى به يمن وشام بود، ولى خداوند در پرتو رهبرى ما خاندان، شما را از اين زندگى نكبت بار نجات بخشيد وآنرا از شما برداشت. أي معاويه يكى از سخنان تو اين بود كه در ميان اين امت ايجاد اختلاف وفتنه نكنم، من هيچ فتنه أي بزرگتر ومهمتر از حكومت تو بر اين امت سراغ ندارم، يكى ديگر از سخنان تو اين بود كه مواظب رفتار ودين خود وامت پيامبر باشم، من وظيفه أي بزرگتر از اين نمى دانم كه با تو بجنگم، واين جنگ در راه خدا خواهد بود، واگر از قيام بر ضد تو خوددارى كنم از خدا طلب آمرزش مى كنم، واز خدا مى خواهم مرا به آنچه موجب رضا وخشنودى اوست ارشاد وهدايت كند... ". (1) يكى ديگر از اقدامات مهم ايشان در زمان معاويه آن بود كه در همان ايام كاروانى از يمن، كه حامل مقداري بيت المال بود از طريق مدينه رهسپار دمشق بود، امام اموال كاروانيان را ضبط وبين مستمندان بنى هاشم وديگران تقسيم كرد، ودر پى اين عمل معاويه نامه تندى به ايشان نوشت. عوامل قيام آن حضرت در زمينه قيام ايشان به عواملى چند مى توان اشاره كرد، كه در پيدايش اين قيام ونهضت اثر داشت: 1 - مخالفت با بيعت يزيد


1 - الامامة والسياسة 1: 180، بحار الانوار 44: 212، رجال الكشى: 48. (*)

[ 17 ]

اولين عاملي كه مى توان بعنوان علت قيام آن حضرت برشمرد مخالفت با بيعت يزيد بود، پس از مرگ معاويه در نيمه رجب سال 60 هجري يزيد به خلافت رسيد، أو نامه أي به حاكم مدينه نوشت واز أو خواست كه براى خلافت از افرادي كه در زمان پدرش از بيعت خوددارى كرده بودند بيعت بگيرد، كه مهمترين آنان امام حسين (عليه السلام) بود. امام كه مى دانست بيعت با أو به معناى تأييد كارهاى أو مى باشد از بيعت امتناع نمود، وهنگامى كه حاكم مدينه براى انجام آن فشار آورد، آن حضرت در 28 رجب با خانواده وگروهى از بنى هاشم، مدينه را بسوى مكه ترك گفت ودر سوم شعبان وارد اين شهر شد. علت انتخاب مكه آن بود كه آنجا حرم امن الهى تلقى مى شد، و همچنين موسم مكه نزديك بود كه ايشان مى توانست پيامش را به همه مردم ابلاغ كند. 2 - دعوت مردم كوفه از ايشان پس از آن كه ايشان در سوم شعبان وارد مكه شد وفعاليتهاى خود را آغاز كرد، خبر كارهاى ايشان به مردم كوفه رسيد. مردم كوفه كه خاطرات خلافت أمير المؤمنين (عليه السلام) در آن شهر هنوز در ذهنشان بود، وسوابق زندگى يزيد را بخاطر داشتند، دور هم گرد آمده و تصميم گرفتند كه از اطاعت يزيد سرباز زنند وامام را به شهر خود دعوت كرده وتحت لواى آن حضرت درآيند. از اينرو نامه هاي بسيارى براى دعوت از ايشان ارسال كردند، امام

[ 18 ]

نيز با توجه به اين استقبال زياد احساس وظيفه كرد كه درخواست ايشان را بپذيرد وعكس العمل مثبت از خود نشان دهد. 3 - عمل به امر به معروف ونهى از منكر امام از روز نخست از مدينه با شعار امر به معروف ونهى از منكر حركت كرد، معنى اين سخن آنستكه اگر از من بيعت هم نمى خواستند باز قيام را لازم مى دانستم. وهمواره مى خروشيد ومى فرمود: " أي مردم پيامبر خدا فرمود: هر انسانى عنصر خودكامه وزورگوئى را بنگرد، كه حرام خدا را حلال وپيمانهاى أو را گسسته وبا روش وسنت پيامبرش مخالفت ورزيده، ودر ميان مردم راه گناه وتجاوز وبيدادگرى را در پيش گرفته است، اما باز هم در برابر چنين مستبد پليدى با گفتار وعمل مخالفت نورزد، بر خداوند است كه چنين كسى را از همان راهى كه ستمكاران را وارد دوزخ مى كند أو را نيز وارد آتش سازد ". ودر كلامي ديگر فرمود: " هان، آيا نمى نگريد كه نه به حق وعدالت عمل مى شود ونه از بيداد وباطل روى مى گردانند، شايسته است كه در چنين محيط ننگبار و جامعه نگون سارى، انسان باايمان وفضيلت خواه وحق پو به فداكارى و جانبازى در راه حق وعدالت واحياء ارزشهاى والاى انسانى والهى بپاخيزد، وبه ديدار پروردگارش شور وشوق نشان دهد، من در چنين شرائطي مرگ را جز نيك بختى وزندگى با خودكامگان وبيدادگران را

[ 19 ]

چيزى جز رنج ونكبت نمى دانم ". پيام آوران انقلاب امام حسين (عليه السلام) اصولا هر انقلاب از دو بخش تشكيل مى گردد، بخشى از مبارزات خونين تشكيل مى گردد كه مستلزم كشتن وكشته شدن وجانبازى در راه آرمان مقدس است، وبخش ديگر پيام مى باشد، يعنى رساندن وابلاغ پيام انقلاب وبيان آرمان واهداف آن، در پيروزى يك انقلاب اهميت بخش دوم كمتر از بخش اول نيست، زيرا بدون تبيين اهداف آن چه بسا تحريفها وغرض ورزيهاى دشمنان آن را به شكست بكشاند. امام حسين (عليه السلام) تا عصر روز عاشورا پرچمدار نهضت خود بود و بخش اول را به شايستگى هرچه بيشتر به انجام رسانيد، از آنگاه كه امام در خون خود غلطيد پرچمدار اين نهضت مقدس فرزند بزرگوارش امام زين العابدين (عليه السلام) وخواهرش زينب كبرى (عليها السلام) بودند، كه پيام نهضت حسيني را به گوش مردم رساندند. اگر آنان به افشاگرى وبيدارسازى مردم نمى پرداختند دشمنان اسلام نهضت جاودان آن حضرت را وارونه نشان مى دادند، همچنانكه بعضى ازمردم بعدازشهادت امام على (عليه السلام) گفتند: مگر آن حضرت نماز هم مى خوانده است، يا به امام حسن (عليه السلام) تهمت زده وگفتند: بر اثر ذات الريه وسل از دنيا رفت، عده أي ديگر ادعا مى كردند كه امام حسين (عليه السلام) با مرضى سخت از دنيا رفته است. تبليغات گسترده بازماندگان كربلا در دوران اسيري، كه كينه توزى

[ 20 ]

يزيد چنين فرصتي را براى آنان پيش آورده بود، اجازه چنين تحريف و خيانتي را به دشمنان ايشان نداد. اگر صفحات تاريخ را ورق بزنيم وبه دوران حكومت معاويه در شام نظر افكنيم، مى بينيم معاويه كه در حدود 42 سال در دمشق حكومت مى كرد، در اين مدت نسبتا طولاني مردم شام را طورى پرورش داد كه فاقد بصيرت وآگاهى دينى باشند، ودر برابر اراده وخواست معاويه بى چون و چرا تسليم گردند. اين حكومت با تبليغات زهرآگين وكينه توزانه أي، خاندان پاك پيامبر (صلى الله عليه وآله) را در نظر مردم منفور، ودر مقابل بنى اميه را خويشان پيامبر قلمداد كرده بود، دسيسه هاي أو در وارونه نشان دادن چهره درخشان مرد بزرگ تاريخ بشريت، أمير المؤمنين (عليه السلام) را همه مى دانيم. ابن ابى الحديد گويد: " پس از پيروزى انقلاب عباسيان واستقرار حكومت أبو العباس سفاح، ده تن از امراى شام نزد وى رفتند وهمه سوگند خوردند كه تا موقع قتل مروان - آخرين خليفه اموى - نمى دانستيم رسول خدا جز بنى اميه خويشاوندى داشته باشد كه از أو ميراث ببرد، تا آنكه شما به امارت رسيديد ". (1) از اينرو شگفتى نيست اگر در تاريخ بخوانيم: بهنگام ورود اسيران به دمشق مردى رو به امام سجاد (عليه السلام) كرد وگفت: سپاس خداى را سزاست كه شما را كشت ونابود ساخت و


1 - شرح نهج البلاغه 7: 159. (*)

[ 21 ]

مردمان را از شرتان آسوده كرد، أمير المؤمنين را بر شما پيروز گردانيد، امام خاموش ماند تا مرد شامى آنچه در دل داشت بيرون ريخت، امام از أو آياتى از قرآن كه در شأن اهل بيت نازل شده بود را پرسيد، ومتذكر شد كه اين آيات در حق ايشان نازل شده است، آن مرد دانست كه در چه اشتباهي بزرگ واقع شده وبه درگاه خداوند توبه كرد. از اينجا مى توان اهميت سفر بازماندگان نهضت حسيني به شام را دانست، زيرا اينان در اين سفر آثار چهل سال تبليغات مسموم كننده را از بين بردند وچهره كريه حكومت اموى را بخوبى معرفى كردند. يكى از راههائى كه بنى اميه براى تخدير افكار مردم ورام ساختن آنان ترويج مى كردند جبرگرائى است، يعنى همه چيز را به خدا مستند مى نمودند، در برابر هر كارى تلقين مى كردند كه كار خدا بود كه اينگونه انجام گرفت واگر مصلحت خدائى نبود اينگونه نمى شد، منطق جبرگرائى اينستكه آنچه هست همانست كه بايد باشد، وآنچه نيست همانست كه نبايد باشد. پس از حادثه عاشورا با استفاده از اين روش مزدوران يزيد شروع به تبليغ كردند وپيروزى ظاهري يزيد را خواست خداوند معرفى نمودند، همانگونه كه ابن زياد پس از شهادت امام در مسجد كوفه با استفاده از رنگ مذهب گفت: خداى را شكر مى كنيم كه حق را پيروز كرد وأمير المؤمنين يزيد را يارى نمود ودروغگو پسر دروغگو را كشت. امام سجاد (عليه السلام) وحضرت زينب كه از اين شگرد تبليغاتي آگاه بودند، همواره در گفتارهايشان اين پايگاه فكرى را كوبيده ويزيد ويزيديان

[ 22 ]

را مسئول اعمال خود معرفى مى كردند. يكى از جلوه هاي برخورد اين دو طرز تفكر هنگامى بود كه بازماندگان كربلا را وارد كاخ ابن زياد كردند، أو ديدارى عمومى ترتيب داد ودستور داد سر امام حسين (عليه السلام) را در برابر أو گذارده، آنگاه زنان و كودكان آن حضرت را وارد كاخ نمودند. حضرت زينب درحاليكه كم ارزشترين لباسهاى خود را به تن داشت وزنان وكنيزان اطراف أو را گفته بودند بصورت ناشناسى وارد شد وبى اعتنا در گوشه أي نشست، ابن زياد چشمش به أو افتاد وپرسيد: اين زن كه خود را كنار كشيده وديگر زنان گرداگرد أو هستند، كيست ؟ حضرت زينب پاسخى نگفت: ابن زياد سؤالش را تكرار كرد، يكى از كنيزان آن حضرت را معرفى كرد، ابن زياد رو به ايشان كرد وگفت: سپاس خداى را كه شما را رسوا گردانيد وكشت ودروغهايتان را آشكار ساخت. حضرت زينب پاسخ داد: سپاس خداى را كه بواسطة پيامبرش ما را گرامى داشت واز پليدى پاك گردانيد، تنها فاسق رسوا شده وبدكاره دروغ مى گويد، الحمدلله كه ما اينگونه نيستيم وديگران اينگونه مى باشند. ابن زياد گفت: ديدى خداوند با خاندانت چه كرد ؟ آن حضرت گفت: جز زيبائى نديدم، آنان كسانى بودند كه خدا مقدر ساخته بود كشته شوند وآنها هم مردانه به خوابگاه خود رفتند وبزودى خداوند تو وآنان را در روز قيامت روبرو مى كند واز تو بدرگاه خدا شكايت ودادخواهى مى كنند، اينك بنگر كه آن روز چه كسى پيروز خواهد شد، مادرت به عزايت بنشيند أي پسر مرجانه.

[ 23 ]

ابن زياد مى خواست وانمود كند كه هركس برحسب ظاهر در جبهه نظامي شكست بخورد، رسوا شده است زيرا اگر أو بحق بود در جبهه نظامي غالب مى شد، حضرت زينب كه ديدگاه أو را خوب مى دانست، با اين سخنان اعلام كرد كه معيار شرف وفضيلت، حقيقت جويى و حقيقت طلبى است، نه قدرت ظاهري، وكسى كه در راه خدا شهيد شده رسوا نمى شود، بلكه رسوا كسى است كه ظلم وستم كند واز حق منحرف شود. خطبه حضرت زينب (عليها السلام) در كوفه كوفه مركز حكومت حضرت على (عليه السلام) ومركز شيعيان آن حضرت بود، مردم كوفه اگرچه خواهان حكومت عدل اسلامي هستند ولى طالب زندگى مادى وثروت ورياستند ونمى خواهند بدنبال چيزى روند كه با منافعشان در خطر است. پسر پيامبر خدا را با شور وحرارت به شهر خود دعوت كردند، ولى آنگاه كه بسوى آنان آمد ودعوتشان را پذيرفت بخاطر ترس از حكومت، پسر پيامبرشان را يكه وتنها در آن وادى مرگبار رها ساختند، أو را بسوى خود فرا خواندند ولى آنگاه كه بسويشان آمد كمر به قتل أو بستند وخون پاكش را بر زمين ريختند. اين اولين خيانت ايشان نبود، با پدرش على مرتضى (عليه السلام) و برادرش حسن مجتبى (عليه السلام) نيز چنين كردند، تا آنجا كه على (عليه السلام) آروزى مرگ خود را كرد واز خداوند خواست حجاج بن يوسف ثقفي را بر ايشان

[ 24 ]

مسلط كند تا ايشان را بدانچه شايسته آنند دچار گرداند. بگذريم، كوفيان در خواب غفلت بودند كه چه كردند، حضرت زينب آن شيرزن ميدان كربلا، آن زاده على مرتضى، ودختر بزرگ فاطمه زهرا، سالها در اين شهر با حشمت وجلال زندگى كرده بود، همه أو را به عنوان دختر رهبر خود مى شناختند وقداست أو را بخاطر داشتند، اكنون أو را همراه خيل اسيران، اسيرانى كه عنوان خارجي داشتند، مى ديدند. حضرت زينب كه از گذشته وحال اين مردمان خبر داشت موقع را غنيمت شمرد وبه ايراد سخن پرداخت، مردم گوئى صداى آشنائى را مى شنيدند، حنجره حنجره على، وصدا صداى على بود، راستى اين على است كه با ايشان سخن مى گفت، آرى اينگونه بود چرا كه أو از زبان على (عليه السلام) واز غصه هاي درونى أو سخن مى گفت: " مردم كوفه، مردم مكار خيانتكار، هرگز ديده هايتان از اشك تهى مباد، هرگز ناله هاتان از سينه بريده نگردد، شما همانند زنى هستيد كه چون آنچه داشت مى ريسيد، به يكبار رشته هاي خود را پاره مى كرد، نه پيمان شما را ارجى است ونه سوگند شما را اعتباري، جز لاف، جز خودستائى، جز همانند كنيزكان آشكارا تملق گفتن ودر نهان با دشمنان همكارى كردن، چه داريد. شما همانند گياه سبز وتازه أي هستيد كه بر توده سرگينى رسته باشد، ومانند گنجى هستيد كه گورى را بدان اندوده باشند، چه بد توشه أي براى آن جهان آماده كرده ايد، خشم خدا وعذاب دوزخ، گريه مى كنيد، آرى بخدا گريه كنيد كه سزاوار گريستنيد، بيشتر بگرييد وكم بخنديد.

[ 25 ]

با چنين ننگى كه براى خود خريديد، چرا نگرييد، ننگى كه با هيچ آبى شسته نخواهد شد، چه ننگى بدتر از كشتن پسر پيامبر وسيد جوانان اهل بهشت، مردى كه چراغ راه شما وياور روز تيره شما بود، بميريد، سر خجالت را فرو بيفكنيد، يكباره گذشته خود را بر باد داديد وبراى آينده هيچ چيز بدست نياورديد، از اين پس بايد با خوارى وسرشكستگى زندگى كنيد، زيرا شما خشم خدا را براى خود خريديد، كارى كرديد كه نزديك است آسمان بر زمين افتد وزمين بشكافد وكوهها درهم بريزيد. مى دانيد چه خونى را ريختيد، مى دانيد اين زنان ودختران كه بى پرده در كوچه وبازار آورده ايد چه كسانى هستند، مى دانيد جگر پيامبر خدا را پاره كرديد، چه كار زشت واحمقانه أي، كارى كه زشتى آن سراسر جهان را پر كرده است، تعجب مى كنيد كه از آسمان قطره أي خون بر زمين نمى چكد، اما بدانيد كه خوارى عذاب رستاخيز سخت تر خواهد بود، اگر خدا هم اكنون شما را به گناهى كه كرديد نمى گيرد، آسوده مباشيد، خدا كيفر گناه را به سرعت نمى دهد، اما خون مظلومان را هم بى كيفر نمى گذارد، خدا حساب همه چيز را دارد ". خطبه حضرت زينب (عليها السلام) در كاخ يزيد به دستور يزيد كاروان اسيران به همراه سرهاى شهيدان به شام فرستاده شد، آن روز شهر دمشق غرق شادى وسرور به مناسبت پيروزى يزيد بود، آنان كاروان اسيران را از دروازه شهر تا كاخ يزيد بدرقه كردند، اسيران وارد كاخ شدند، در حاليكه بزرگان كشور ونمايندگان بعضى از كشورهاى خارجي در آن حضور داشتند.

[ 26 ]

بدستور يزيد سر امام حسين (عليه السلام) را در ميان طشتي نهادند، يزيد با چوبى كه در دست داشت به دندانهاى مبارك امام زده واشعاري كه يادآور كينه هاي جاهلي بود را مى خواند. أو مى خواست بدين وسيله شادى خود را ابراز داشته وبه حاضرين قدرت خود را بنماياند، اما شيرزن ميدان كربلا ودختر شجاع زهراى مرضيه اين شادى را در كامش مبدل به زهر ساخت وچنين سخن گفت: " خدا ورسولش راست گفته اند كه پايان كار كسانى كه كار بد انجام دادند، اين بود كه آيات الهى را دروغ خوانده وآنها را مسخره مى كردند، يزيد ! چنين مى پندارى كه چون اطراف زمين وآسمان را بر ما تنگ گرفتى و ما را مانند اسيران از اين شهر به آن شهر بردند، ما خوار شده وتو عزيز گشتى ؟ گمان مى كنى با اين كار ارزش تو زياد شده است كه اين چنين به خود مى بالى وبر اين وآن تكبر مى كنى ؟ وقتى مى بينى اسباب قدرتت آماده وكار پادشاهيت منظم است از شادى در پوستت نمى گنجى. نمى دانى اين فرصتي كه به تو داده شده است براى اين است كه نهاد خود را چنانچه هست، آشكار كنى، مگر گفته خدا را فراموش كرده أي: كافران مى پندارند اين مهلتي كه به آنها داده ايم براى آنان خوبست، ما آنها را مهلت مى دهيم تا بار گناه خود را سنگين تر كنند، آنگاه به عذابي مى رسند كه مايه خوارى ورسوايى است. أي پسر آزاد شدگان ! اين عدالت است كه زنان ودختران وكنيزكان تو پس پرده عزت بنشينند وتو دختران پيغمبر را اسير كنى، پرده حرمت آنان را بدرى، صداى آنان را در گلو خفه كنى، ومردان بيگانه، آنان را بر پشت شتران از اين شهر به آن شهر بگردانند ؟ ! نه كسى آنها را پناه دهد، نه

[ 27 ]

كسى مواظب حالشان باشد، نه سرپرستى از مردانشان آنان را همراهى كند ؟ مردم از اين سو وآن سو براى نظاره آنان فراهم شوند ؟ ! اما از كسى كه سينه اش از بغض ما آكنده است جز اين چه توقعي مى توان داشت ؟ مى گويى كاش پدرانم كه در جنگ بدر كشته شدند اينجا بودند، وهنگام گفتن اين جمله با چوب به دندان پسر پيغمبر مى زنى ؟ ابدا به خيالت نمى رسد كه گناهى كرده أي ومنكري زشت، مرتكب شده أي چرا نكنى ؟ تو با ريختن خون فرزندان پيغمبر وخانواده عبد المطلب كه ستارگان زمين بودند دشمنى دو خاندان را تجديد كردى، شادى مكن، چه، بزودى در پيشگاه خدا حاضر خواهى شد، آن وقت است كه آرزو مى كنى كاش كور ولال بودى واين روز را نمى ديدى، كاش نمى گفتى: پدرانم اگر در اين مجلس حاضر بودند از خوشى در پوست نمى گنجيدند. خدايا خودت حق ما را بگير وانتقام ما را از آنكه به ما ستم كرد، بستان. به خدا پوست خود را دريدى وگوشت خود را كندى. روزى كه رسول خدا وخاندان أو وپاره هاي تن أو در سايه رحمت خدا آرميده باشند، تو با خوارى هرچه بيشتر پيش أو خواهى ايستاد، آن روز روزى است كه خدا وعده خود را انجام خواهد داد، اين ستمديدگان را كه هريك در گوشه أي به خون خود خفته اند، گرد هم خواهد آورد، أو خود مى گويد: مپنداريد آنان كه در راه خدا كشته شده اند مرده اند، نه، آنان زنده اند واز نعمتهاى پروردگار خود بهره مند مى باشند. اما آن كس (معاويه) كه تو را اينگونه بناحق بر گردن مسلمانان سوار

[ 28 ]

كرد، آن روز كه دادخواه محمد، دادگر خدا، ودست وپاى تو گواه جنايات تو در آن محكمه باشد، خواهد دانست كداميك از شما بدبخت تر و بى پناه تر هستيد. يزيد، أي دشمن خدا ! وپسر دشمن خدا ! سوگند به خدا تو در ديده من ارزش آن را ندارى كه سرزنشت كنم، وكوچكتر از آن هستى كه تحقيرت نمايم، اما چه كنم اشك در ديدگان حلقه زده وآه در سينه زبانه مى كشد. پس از آنكه حسين كشته شد وحزب شيطان ما را از كوفه به بارگاه حزب بى خردان آورد، تا با شكستن حرمت خاندان پيغمبر پاداش خود را از بيت المال مسلمانان بگيرد، پس از آنكه دست اين دژخيمان به خون ما رنگين ودهانشان از پاره گوشتهاى ما آكنده شده است، پس از آنكه گرگهاى درنده بر كنار آن بدنهاى پاكيزه جولان مى دهند، توبيخ وسرزنش تو چه دردى را دوا مى كند ؟ ! اگر گمان مى كنى با كشتن واسير كردن ما سودى به دست آورده أي، به زودي خواهى ديد آنچه سود مى پنداشتى جز زيان نيست، آن روز جز آنچه كرده أي حاصلي نخواهى داشت، آن روز تو پسر زياد را به كمك خود مى خوانى واو از تو يارى مى خواهد، تو وپيروانت در كنار ميزان عدل خدا جمع مى شويد، آن روز خواهى دانست بهترين توشه سفر كه معاويه براى تو آماده كرده است اين بود كه فرزندان رسول خدا را كشتى. به خدا من جز از خدا نمى ترسم وجز به أو شكايت نمى كنم، هر كارى مى خواهى بكن ! هر نيرنگى كه دارى به كار ببر ! هر دشمنى كه دارى نشان بده ! به خدا اين لكه ننگ كه بر دامن تو نشسته است هرگز شسته نخواهد شد.

[ 29 ]

سپاس خدا را كه كار سادات جوانان بهشت را به سعادت پايان داد، بهشت را براى آنان واجب ساخت، از خدا مى خواهم رتبه هاي آنان را فراتر برد، ورحمت خود را بر آنان بيشتر گرداند، چه أو كار دارى تواناست ". اين سخنان آنچنان تأثيري بر حاضران گذاشت كه يزيد با ديدن آثار وعلائم ناخوشايندى در چهره ايشان گفت: خدا بكشد پسر مرجانه را، من راضى به كشتن حسين نبودم. خطبه امام سجاد (عليه السلام) در شام توقف اسيران در شهر شام براى آنان فرصت خوبى بود تا مردم شام، كه در اثر تبليغات ساليان متمادي معاويه شناخت صحيحي از اسلام وخاندان پيامبر نداشتند، را آگاهى دهند، از اينرو امام سجاد (عليه السلام) و عمه اش حضرت زينب از اين فرصت ها به خوبى استفاده كردند واز هر مناسبتي در اين زمينه بهره بردارى نمودند. روايت شده روزى يزيد دستور داد منبرى گذاشته تا خطيب بر فراز آن رفته، ودر نكوهش حضرت على (عليه السلام) وامام حسين (عليه السلام) سخنانى را براى مردم ايراد كند، خطيب بالاى منبر رفت وپس از حمد وستايش خداوند سخنان زيادي را در نكوهش آنان بيان نمود، وسپس در مدح و ستايش معاويه ويزيد سخن گفت واز آنان به نيكي ياد كرد. امام سجاد (عليه السلام) از ميان جمعيت بانگ زد: واى بر تو أي خطيب، خشنودى خلق را به خشم خالق خريدى وجايگاهت را در آتش دوزخ آماده كردى، سپس گفت: يزيد اجازه مى دهى بالاى اين چوبها ! ! رفته و

[ 30 ]

سخنانى بگويم، كه در آن رضاى خدا بوده وبراى اين حاضران اجر و ثوابي باشد. يزيد اجازه نداد، مردم گفتند: امير، اجازه بده تا بر منبر رفته شايد از أو سخنى بشنويم، يزيد گفت: اگر أو بر فراز اين منبر برود، پائين نمى آيد مگر آنكه من وخاندان أبو سفيان را رسوا سازد، كسى گفت: امير مگر اين اسير چه مى داند وچه مى تواند بگويد، يزيد گفت: أو از خاندانى است كه علم را از كودكى با شير مكيده اند وبا خون آنها در آميخته است. با اصرار مردم يزيد اجازه داد وامام بر فراز منبر - يا به تعبير امام بر فراز چوبها - رفته وفرمود: " مردم ! خداوند به ما خاندان پيامبر شش امتياز ارزانى داشته وبا هفت فضيلت برترى بخشيده است، شش امتياز ما اينستكه خدا به ما: علم، حلم، بخشش، بزرگوارى، فصاحت وشجاعت عطا كرده ومحبت ما را در دلهاى مؤمنان قرار داده است. هفت فضيلت ما اين است كه: پيامبر برگزيده خدا از ماست، صديق (على بن ابي طالب) از ماست، جعفر طيار از ماست، شير خدا وشير رسول أو (حمزه سيد الشهداء) از ماست، دو سبط اين امت حسن وحسين از ماست. مردم ! هركس مرا شناخت كه شناخت، وهركس نشناخت خود را به أو معرفى مى كنم ! من پسر مكه ومنايم، من پسر زمزم وصفايم، منم فرزند آن بزرگوارى كه " حجرالاسود " را با گوشه واطراف عبا برداشت، منم فرزند بهترين كسى كه احرام بست وطواف وسعى بجا آورد، منم فرزند بهترين انسانها.

[ 31 ]

منم فرزند كسى كه (در شب معراج) از مسجد الحرام به مسجد الاقصى برده شد، منم پسر كسى كه (در سير آسمانى) به سدرة المنتهى رسيد، منم پسر كسى كه در سير ملكوتي آن قدر به حق نزديك شد كه رخت به مقام " قاب قوسين أو ادنى " كشيد، (بين أو وحق دو كمان يا كمتر فاصله بود)، منم فرزند كسى كه با فرشتگان آسمان نماز گزارد، منم فرزند كسى كه خداوند بزرگ به أو وحى كرد. منم پسر محمد مصطفى، منم پسر على مرتضى، منم فرزند كسى كه آن قدر با مشركان جنگيد تا زبان به (لا اله الا الله) گشودند، منم فرزند پسر كسى كه در ركاب پيامبر خدا با دو شمشير ودو نيزه جهاد كرد (1)، دوبار هجرت كرد (2)، دوبار با پيامبر بيعت نمود، در بدر وحنين شجاعانه جنگيد، ولحظه أي به خدا كفر نورزيد. من پسر كسى هستم كه صالح مؤمنان، وارث پيامبران، نابود كننده كافران، پيشواى مسلمانان، نور مجاهدان، زيور عابدان، فخر گريه كنندگان (از خشيت خدا)، شكيباترين صابران، بهترين قيام كنندگان از تبار ياسين، فرستاده خدا است. نياى من كسى است كه پشتيبانش جبرئيل، وياورش ميكائيل، و خود حامى وپاسدار ناموس مسلمانان بود، أو با مارقين (از دين بدر رفتگان) وناكثين (پيمان شكنان) وقاسطين (ستمگران) جنگيد، وبا دشمنان كينه توز خدا جهاد كرد، منم پسر برترين فرد قريش كه پيش از همه


1 - شايداشاره به شكسته شدن شمشيرايشان در جنگ احد باشدكه شمشير ذوالفقاربه ايشان عطا شد. 2 - منظور هجرت ايشان از مكه به شعب ابى طالب وهجرتشان از مكه به مدينه است. (*)

[ 32 ]

به پيامبر گرويد وپيشگام همه مسلمانان بود. أو خصم گردنكشان، نابودكننده مشركان، تيرخدايى بر سر منافقان، زبان حكمت عابدان، يارى كننده دين خدا، ولى امر خدا، بوستان حكمت الله، وكانون علم الهى بود... سپس فرمود: منم پسر فاطمه زهرا (عليها السلام)، منم پسر سرور زنان... امام در معرفى خود آن چنان پيش رفت كه صداى گريه وناله مردم بلند شد. يزيد ترسيد شورشى برپا شود، لذا به مؤذن دستور داد تا اذان بگويد، مؤذن بپا خاست واذان را شروع كرد وگفت: الله اكبر، الله اكبر، امام فرمود: بلى هيچ چيز از خدا بزرگتر نيست، وچون مؤذن گفت: اشهد ان لا اله الله، گفت: بلى مو وپوست و گوشت وخون من به يگانگى خدا شهادت مى دهند. همين كه مؤذن گفت: اشهد ان محمدا رسول الله، امام از بالاى منبر رو به يزيد كرد وگفت: يزيد ! آيا اين محمد (صلى الله عليه وآله) جد من است يا جد تو ؟ اگر بگويى جد تو است، دروغ گفته أي وحق را انكار كرده أي، واگر بگويى جد من است، پس چرا فرزندان أو را كشتى " ؟ ! پيامدهاى انقلاب آن حضرت قيام ونهضت امام آثار ونتايج بزرگى را بدنبال داشت كه بعنوان نمونه چند مورد از آن موارد را ذكر مى كنيم: 1 - رسوا ساختن هيئت حاكمه بنى اميه چون بر ملت مسلمان حكومت مى كردند به حكومت خود

[ 33 ]

رنگ دينى مى دادند وخود را جانشين پيامبر معرفى مى نمودند، وبا شيوه هاي گوناگون جهت تحكيم موقعيت دينى خود در جامعه مى كوشيدند، قيام وشهادت امام بزرگترين ضربه را بر پيكر اين حكومت وارد ساخت. آنچه آنان بر امام در صحراى كربلا اعمال كردند واقدامات وحشيانه أي كه بر پيكرهاى مقدس آنان وارد ساختند بشدت مورد نفرت عمومى قرار گرفت، بگونه أي كه يزيد با آنكه در آغاز پيروزى خود بسيار شادمان ومغرور بود، در اثر فشار افكار عمومى تغيير روش داد وگناه كشتن امام را به گردن ابن زياد انداخت. 2 - احياى مكتب شهادت اگر در تاريخ بنگريم مى بينيم عامل بسيارى از پيروزيهاى بزرگ مسلمانان صدر اسلام استقبال آنان از شهادت در راه خدا بود، پس از رحلت پيامبر ودر اثر انحراف حكومت اسلامي از مسير اصلى خود و گسترش فتوحات وسرازير شدن غنائم، كم كم مسلمانان روحيه سلحشورى خود را از دست داده وبه رفاه وآسايش خو گرفتند، بطورى كه مردم از ترس از دست دادن زندگى آرام وگرفتار شدن در كشمكشهاى اجتماعي از هر حاكمى اطاعت مى كردند وستمگران را بعنوان جانشينان پيامبر بشمار مى آورند. اين معنا در اصحاب امام حسن (عليه السلام) بسيار نمودار است، تا آنجا كه معاويه سران لشگر ايشان را با مبالغي پول خريد وامام را در اثر اين كار به صلح وادار نمود. قيام امام حسين (عليه السلام) اين وضع را دگرگون ساخت ومكتب

[ 34 ]

شهادت را در جامعه اسلامي زنده كرد، جامعه أي كه بيست سال را به سكوت وتسليم گذرانده بود، وبا آنكه در اين مدت نسبتا طولاني موجبات انقلاب فراوان بود، كوچكترين انقلابى رخ نداده بود، فاجعه كربلا وجدان دينى جامعه را بيدار كرد وتحول تازه أي بوجود آورد كه تحت تأثير شديد خود جامعه اسلامي را به كلى دگرگون ساخت. وهمين كافى بود كه مردم را به دفاع از حريم شخصيت وشرافت و دين خود وادارد، روح مبارزه را كه در جامعه به خاموشى گرائيده بود، شعله أي تازه بخشد، وبه دلهاى مردم وپيكرهاى افسرده حياتي تازه دميده آنها را به جنبش درآورد. 3 - انقلاب وشورش مردم بر ضد حكومت انقلاب امام سرچشمه نهضتها وانقلابهاى متعددى در جامعه اسلامي گرديد، شيعياني كه خود امام را دعوت نموده وسپس دست از يارى أو برتافتند، كم كم به اشتباه خود پى برده ومتوجه مى شدند كه چه عمل ننگينى را به انجام رسانده اند، آنان احساس مى كردند كه ننگ اين گناه از دامنشان شسته نخواهد شد، مگر آنكه انتقام خون أو را از قاتلانش بگيرند ويا در اين راه كشته شوند. از طرف ديگر گروه ديگرى نيز به آنان پيوستند، كسانى كه مى خواستند از يوغ ظلم دستگاه حكومت اموى بوسيله انقلاب رهائى يابند. اولين جنبشى كه پس از قيام كربلا پديد آمد، قيام توابين به رهبرى سليمان بن صرد خزاعي ومسيب بن نجيه وعبد الله بن سعد وعبد الله بن وال تميمي ورفاعة بن شداد بود، اين جنبش از سال شصت ويك هجري

[ 35 ]

آغاز شد ومخفيانه به تجهيز وجمع آورى نفرات مى پرداختند، تا آنكه شب جمعه پنجم ربيع الثاني سال شصت وپنج هجري فرا رسيد، در آن شب به سوى تربت پاك امام حركت كردند وهنگاميكه به كنار قبر آن حضرت رسيدند گفتند: پروردگارا ما فرزند پيامبر را يارى نكرديم گناهان گذشته ما را بيامرز و توبه ما را بپذير، به روح حسين وياران راستين وشهيد أو رحمت فرست، ما شهادت مى دهيم كه بر همان عقيده هستيم كه حسين بر سر آن كشته شد، پروردگارا اگر گناهان ما را نيامرزى وبه ديده رحم وعطوفت به ما ننگرى زيانكار وبدبخت خواهيم بود. پس از پايان اين صحنه شورانگيز به سمت شام حركت كردند ودر سرزمينى به نام " عين الوردة " با سپاه شام روبرو شدند وپس از سه روز نبرد سخت سرانجام شكست خورده وجز عده كمى از آنان بقيه به شهادت رسيدند. دومين جنبشى كه به خونخواهى امام به انجام رسيد انقلاب مختار بود، أو ابتدا بخاطر همكارى با مسلم بن عقيل به زندان افتاد، سپس با وساطت از زندان آزاد شد، وبا شعار " يا لثارات الحسين " دست به انقلاب زد، مختار قاتلان امام را سخت مورد تعقيب قرار داد وبه هلاكت افكند، بطورى كه ظرف يك روز دويست وهشتاد نفر از آنان را كشت وخانه هاي سران جنايتكار فرارى را ويران ساخت. البته تنها اين دو جنبش از انقلاب امام سرچشمه نگرفتند، بلكه در تاريخ انقلابهاى بسيارى را مى توان يافت كه از آن نشأت گرفته است، حتى بنى عباس انقلابشان را بر عليه بنى اميه بعنوان انتقام از خون آن حضرت قلمداد مى كردند.

[ 36 ]

گفتارى پيرامون اربعين آن حضرت در ميان شيعه روز اربعين سيد الشهداء (عليه السلام)، كه روز بيستم ماه صفر است شهرت بسيار دارد، عموما آن روز را روز ورود اهل بيت (عليهم السلام) پس از رهايى از اسارت شام به كربلا مى دانند، واز ائمه (عليهم السلام) زيارت مخصوصي براى آن روز وارد شده است. از علماء امامية تا قرن هفتم هجري هيچكس در اين مورد شبهه و اشكالي وارد نكرده است، اولين كسى كه در اين زمينه سخن گفته واستبعاد كرده سيد اجل رضى الدين على بن طاووس قدس سره در كتاب اقبال الاعمال مى باشد. مرحوم سيد بن طاووس كه از علماى قرن هفتم هجري است در كتاب " لهوف " گويد: " آنگاه كه خاندان امام حسين (عليه السلام) از شام بازگشته وبه عراق رسيدند، به راهنماى كاروان گفتند: ما را از راه كربلا ببر، آنان حركت كردند تا به قتلگاه رسيدند، ديدند جابر بن عبد الله انصاري وجمعى از بنى هاشم ومردانى از اولاد پيامبر براى زيارت قبر امام حسين (عليه السلام) آمده اند، پس همگى به يك هنگام در آن سرزمين گرد آمدند وبا گريه واندوه وسينه زنى با هم ملاقات كردند، ومجلس عزائى كه دلها را جريحه دار مى كرد برپا نمودند وزنانى كه در آن نواحى بودند جمع شدند وچند روزى به همين منوال گذشت ". (1) فقيه ابن نما در مثيرالاخران گويد:


1 - لهوف: 86. (*)

[ 37 ]

" آنگاه كه خاندان امام حسين (عليه السلام) به كربلا رسيدند جابر بن عبد الله انصاري وگروهى از بنى هاشم را ديدند كه براى زيارت امام حسين (عليه السلام) آمده بودند، پس با ناله واندوه در اين مصيبت با يكديگر ملاقات كردند ". (1) سيد بن طاووس وابن نما گر چه به روز ورود تصريح نفرموده اند، ولى بدون شك مرادشان از رجوع ومرور زنان وخاندان امام حسين (عليه السلام) به كربلا وملاقات با جابر بن عبد الله در اربعين بوده وكسى در غير روز اربعين بيستم صفر سال 61 هجري ملاقات آنها را ننوشته است. عموم مورخين وارباب مقاتل نيز اتفاق دارند كه تشرف جابر بن عبد الله به زيارت سيد الشهداء (عليه السلام) در اربعين اول بوده، ورسيدن اسراء اهل بيت وامام سجاد (عليه السلام) به كربلا وملاقات با جابر، كه اين بزرگان تصريح مى فرمايند بدون شك نظرشان در همان موقع تشرف جابر است. أبو ريحان بيرونى رياضي دان مشهور قرن چهارم در كتاب الآثار الباقية تصريح كرده كه در روز بيستم ماه صفر سر مبارك امام حسين (عليه السلام) را به بدنش ملحق كردند وچهل نفر از اهل بيت أو پس از مراجعت از شام قبرش را زيارت كردند. استبعاد در صحت آن در مقابل اين گفتارها سخن مرحوم سيد بن طاووس در كتاب اقبال است كه مى فرمايد: " در كتاب مصباح (شيخ طوسى) ديدم كه خاندان امام حسين (عليه السلام)


1 - مثير الاحزان: 59. (*)

[ 38 ]

به همراه امام سجاد (عليه السلام) روز بيستم صفر به مدينه رسيدند، ودر غير كتاب مصباح ديدم كه آنان در روز بيستم صفر به كربلا رسيدند، وهر دو قول بعيد است، زيرا روايت شده كه آنان يك ماه در شام در خرابه أي كه از سرما وگرما ايشان را محافظت نمى كرد اقامت كردند، وظاهر حال آنستكه رسيدن آنان به عراق يا مدينه بيش از چهل روز از زمان كشته شدن امام (عليه السلام) زمان بخواهد، واما اينكه در بازگشت از كربلا گذر كرده باشند امكان دارد، ولكن در روز بيستم صفر نبوده است، زيرا آنان در آنجا با جابر بن عبد الله انصاري ملاقات كرده اند، واگر جابر از مكه آمده باشد رسيدن خبر شهادت به أو وآمدنش از آنجا به كربلا بيش از چهل روز زمان مى خواهد ". (1) همانگونه كه از گفتار مرحوم سيد روشن مى شود مهمترين دليل استبعاد وقوع اربعين آنستكه ارسال نامه ابن زياد وبازگشت آن نيازمند زماني طولاني است، وآنكه اسراء يكماه در شام مانده اند. بايد توجه داشت كه اينگونه استبعادها بعد از هزار وچند صد سال از وقوع قضايا به ذهن مى آيد وباعث ايجاد شبهه در وقوع قضيه مى گردد، زيرا كيفيت اجازه خواستن ابن زياد ورفت وآمد پيكها را با افكار خود مى سنجيم. ضمن آنكه با داستانها وشاخ وبرگهائى كه در بعضى از كتب ذكر شده، پنداشته مى شود كه آنان مدتها در شام مانده اند، مانند تفاصيلى كه نسبت به قضاياى فاجعه روز عاشورا بسته شده است، تا آنجا كه آمدن اسراء به كربلا را در روز اربعين از محالات شمرده اند.


1 - اقبال الاعمال: 589. (*)

[ 39 ]

اگر با تعمق در تاريخ آن زمان بنگريم خواهيم ديد كه در ظرف چند روز از عراق به شام وبالعكس رفته وبرمى گشتند، وبا ملاحظة تاريخ شواهد زيادي پيدا مى شود كه با شترهاى ذلول جماز واسبهاى عربي تندتاز مسافتهاى طول ودراز را در اندك مدتي طى مى كرده اند، وشواهد بسيارى در تاريخ وجود دارد كه در ظرف ده روز وهشت روز وبلكه يك هفته از عراق به شام واز شام مراجعت به عراق مى كرده اند. مى توان از مسلمات تاريخ بشماريم كه امام روز هشتم ذى الحجه سال 61 هجري از مكه بطرف عراق به حركت آمده، ومسافت ما بين مكه وكوفه در حدود 380 فرسخ مى باشد. از قرائن زياد معلوم مى شود كه امام در مسير با سرعت زياد حركت نمى فرمود، ودر اثناء راه هر كه را كه صلاح مى دانست به يارى خويش دعوت مى فرمود، وپس از رسيدن حربن يزيد رياحي به حضور آن حضرت دو روز سر راه را برايشان گرفت، وروز دوم محرم سال 61 هجري وارد كربلا شدند، وآن مسافت طولاني از مكه تا كربلا را در حدود بيست و چهار روز طى فرمودند، وروزى پانزده فرسخ راه را به آسانى طى كرده اند. همچنين در بسيارى از كتب معتبره تصريح شده كه اسراء اهل بيت روز اول ماه صفر سال 61 وارد شام شده اند، از جمله أبو ريحان بيرونى متوفى سال 440 هجري است كه در كتاب الآثار الباقية گويد: " در روز اول ماه صفر سر حسين (عليه السلام) رابه دمشق وارد كردند ويزيد آن سر را پيش روى خود گذاشت وبا چوبى كه در دست داشت به لبهاى آن حضرت مى زد و... " (1)


1 - الاثارا لباقية: 331. (*)

[ 40 ]

بنا به نگارش بعضى از تواريخ معتبره در پانزدهم ماه محرم اسراء از كوفه حركت داده شده اند، در ظرف ده يا پانزده روز به دمشق رسيده اند، بنابراين در مراجعت از شام به كربلا نبايد شبهاتي در ذهن آيد، وچه استبعاد دارد كه در قريب به همين مدت از شام به كربلا مراجعت كرده باشند. پس مراجعت اسراء اهل بيت (عليهم السلام) در روز بيستم ماه صفر سال 61 هجري بسيار قوى ومورد اعتماد است. معلوم نيست اسراء در شام چقدر توقف كرده اند، اما ملاحظة اوضاع سياسي دولت بنى اميه ايجاب مى كند كه يزيد نتواند اسراء را بيش از چند روز در دمشق متوقف سازد، چرا كه واقعه كربلا اوضاع سياسي را روزبروز آشفته تر مى ساخت وافكار عمومى برعليه يزيد متوجه مى گشت، وروز بروز نفرت مردم از دولت بيشتر مى شد. با اين وضع چطور يزيد مى توانست تا مدت زيادي اسراء را در حال اسارت در غربت نگاهدارد، وتا مدت يك ماه مثلا در دمشق، آنهم در جائى كه آنان را نه از سرما ونه از گرما نگاه مى داشت متوقف سازد. ضمن آنكه توقف آنان در اين مدت در دمشق در كتاب معتبرى ديده نشده ومدرك تاريخي ندارد، در مقابل طبري در تاريخ خود تصريح مى كند كه اسراء بيشتر از ده روز در دمشق توقف نكرده اند. از آنچه گفته شد درمى يابيم استبعاد درآمدن اسراء اهل بيت (عليهم السلام) به كربلا در اربعين آن حضرت، ناشى از مطالبي است كه در مورد توقف زياد آنان در شام در افواه وجود دارد كه هيچ مدرك تاريخي ندارد، ونيز طولاني بودن مسافت بين كوفه وشام است كه با توجه به شواهد تاريخي نه تنها امرى مستبعد نيست بلكه وقوع آن در تاريخ بسيار است.

[ 41 ]

كتاب حاضر كتابي كه در پيش روى شماست مجموعه أي است برگرفته از ادعيه وخطبه ها واحاديث امام حسين (عليه السلام)، كه در ادامه " صحيفة المهدى (عليه السلام) " و " صحيفة الزهراء (عليها السلام) "، به شيفتگان خاندان عصمت وطهارت تقديم مى گردد. اميد است اين مجموعه ها بتواند سهم كوچكى در ارتقاء آشنائى جامعه ما با معارف اهل بيت داشته باشد، وما را در شناخت آنا جواد قيومى اصفهاني 1 / 7 / 1373

[ 43 ]

فصل اول نيايشها وادعيه آن حضرت 1 - ادعيه آن حضرت در ثناء الهى ودرخواست حوائج از أو 2 - ادعيه آن حضرت در مورد نماز وآنچه به آن ارتباط دارد 3 - ادعيه آن حضرت در جهاد با دشمنان 4 - ادعيه آن حضرت در مدح يا مذمت افراد 5 - ادعيه آن حضرت در زوال اندوهها وقضاء حوائج 6 - ادعيه آن حضرت در رفع خطرات وبيماريها 7 - ادعيه آن حضرت در ايام مباركه

[ 45 ]

1 - ادعيه آن حضرت در ثناء الهى ودرخواست حوائج از أو در تسبيح وتنزيه خداوند در روز پنجم ماه در مناجات با خداى بزرگ در مناجات با خداى بزرگ در كنار حجرالاسود در طلب اخلاقهاى نيكو در طلب رغبت به آخرت در طلب رهائى از استدراج در طلب رحمت براى مردگان

[ 46 ]

(1) دعاؤه (عليه السلام) في التسبيح لله تعالى في اليوم الخامس من الشهر سبحان الرفيع الاعلى، سبحان العظيم الاعظم، سبحان من هو هكذا ولايكون هكذا غيره، ولا يقدر احد قدرته، سبحان من اوله علم لا يوصف، واخره علم لا يبيد. سبحان من علا فوق البريات بالالهية فلاعين تدركه، ولاعقل يمثله، ولاو هم يصوره، ولالسان يصفه بغاية ماله من الوصف. سبحان من علا في الهواء، سبحان من قضى الموت على العباد، سبحان الملك المقتدر، سبحان الملك القدوس، سبحان الباقي الدائم. (2) دعاؤه (عليه السلام) في المناجاة لله تعالى روى انه (عليه السلام) ساير انس بن مالك، فأتى قبر خديجة، فبكى

[ 47 ]

(1) دعاى آن حضرت در تسبيح وتنزيه خداوند در روز پنجم ماه پاك ومنزه است خداوند برتر ووالاتر، پاك ومنزه است خداوند بزرگ وبلند مرتبه، پاك ومنزه است آنكه اينگونه است وكسى همانند اونيست، وتوان برابرى با أو را ندارد، پاك ومنزه است آنكه آغازش علمي است كه بوصف در نيايد، وپايانش دانشى است كه فناپذير نمى نمى باشد. پاك ومنزه است آنكه با خداونديش بر تمامى موجودات برترى دارد، وازاينرو چشمى أو رانيافته، وعقلي أو را به مثال در نياورده، وهمى أو را صورتگرى نكرده، وزبانى آنگونه كه شايسته اوست أو را توصيف ننموده است. پاك ومنزه است آنكه در آسمان برترى جسته، پاك ومنزه است آنكه مرگ را بر بندگانش مقرر داشته، پاك ومنزه است پادشاه قدرتمند، پاك ومنزه است فرمانرواى بدون عيب، پاك ومنزه است آنكه جاودانه و ابدى است. (2) دعاى آن حضرت در مناجات با خداى بزرگ روايت شده كه آن حضرت همراه انس بن مالك حركت مى كرد،

[ 48 ]

ثم قال: اذهب عنى، قال انس: فاستخفيت عنه، فلما طال وقوفه في الصلاة سمعته قائلا: يا رب يا رب انت مولاه فارحم عبيدا اليك ملجاه يا ذا المعالي عليك معتمدي طوبى لمن كنت انت مولاه طوبى لمن كان خادما ارقا يشكو الى ذي الجلال بلواه وما به علة ولا سقم اكثر من حبه لمولاه إذا اشتكى بثه وغصته اجابه الله ثم لباه إذا ابتلا بالظلام مبتهلااكرمه الله ثم ادناه

[ 49 ]

كنار قبر خديجه آمد وگريست، آنگاه گفت: از من دور شو، انس گويد: از ديد آن حضرت پنهان شدم، هنگاميكه انجام نمازش طولاني شد شنيدم كه مى خواند: پروردگارا ! پروردگارا ! تو مولاى من هستى، رحم كن بنده أي را كه بتو پناه برده است. أي داراى صفات برجسته، تكيه ام بر توست، خوشا بحال آنكه تو مولاى أو باشى. خوشا بحال كسى كه خدمتگزار شب زنده دار باشد، وگرفتاريش را با خداى خود در ميان گذارد. وبيمارى ومرضى ندارد بيشتر از محبش به مولايش. هر گاه غصه وناراحتى اش را مطرح كرد، خداوند أو را پاسخ داده و اجابت نمايد. هرگاه به گرفتارى مبتلا گردد در تاريكى زارى كنان خدا را بخواند، خدا أو را گرامى داشته وبخود نزديك گرداند.

[ 50 ]

فنودى: لبيك عبدي وانت في كنفي وكلما قلت قد علمناه صوتك تشتاقه ملائكتي فحسبك الصوت قد سمعناه دعاك عندي يجول في حجب فحسبك الستر قد سفرناه لو هبت الريح من جوانبه خر صريعا لما تغشاه سلني بلا رغبة ولا رهب ولا حساب اني انا الله (3) دعاؤه (عليه السلام) في المناجاة لله لما التزم الحجر الاسود الهي انعمتني فلم تجدني شاكرا، وابليتني فلم تجدني صابرا، فلا انت سلبت النعمة بترك الشكر،

[ 51 ]

آنگاه ندا كرده شد: بنده ام بيا در حاليكه تو در حمايت منى، وهر چه بگوئى ما آنرا مى دانيم. فرشتگانم مشتاق شنيدن صداى تواند، وكافى است كه ما صداى تو را مى شنويم. دعاى تو نزد من بوده ودر حجابها در گردش است، وكافى است كه ما پوشش را براى تو بر مى داريم. اگر باد از جوانب أو بوزد، از بيهوشى بر زمين افتد. از من بخواه بدون ميل وترس وحساب، كه من خداى توام. (3) دعاى آن حضرت در مناجات با خداى بزرگ در كنار حجرالاسود پروردگارا ! مرا نعمت دادى ولى مرا شاكر نيافتى، ودچار مصيبتم نمودى ولى صبورم نديدى، پس با ترك شكر تو نعمتت را سلب نكردى،

[ 52 ]

ولا ادمت الشدة بترك الصبر، الهي لا يكون من الكريم الا الكرم. (4) دعاؤه (عليه السلام) في طلب مكارم الاخلاق اللهم اني اسالك توفيق اهل الهدى، واعمال اهل التقوى، ومناصحة اهل التوبة، وعزم اهل الصبر، و حذر اهل الخشية، وطلب اهل العلم، وزينة اهل الورع، وخوف اهل الجزع. حتى اخافك اللهم مخافة تحجزني عن معاصيك، و حتى اعمل بطاعتك، عملا استحق به كرامتك، وحتى اناصحك في التوبة خوفا لك. وحتى اخلص لك في النصيحة حبا لك، وحتى اتوكل عليك في الامور حسن ظن بك، سبحان خالق النور، سبحان الله العظيم وبحمده.

[ 53 ]

وبا عدم شكيبائى بر شدتت نيفزودى، پروردگارا از بزرگوار جز بزرگوارى نيايد. (4) دعاى آن حضرت در طلب اخلاقهاى نيكو پروردگارا ! از تو توفيق هدايت يافتگان، وكارهاى پرهيزكاران، وخيرخواهى توبه كنندگان، وتصميم صابران، وخشيت خائفان، وطلب دانشمندان، وزينت مطيعان وترس گرفتاران را خواستارم. خداوندا ! تا آنگاه كه در دلم خشيتي از تو قرار گيرد كه مرا از گناه باز دارد، به فرامينت عمل كنم، تا شايسته كرامت تو گردم، واز ترست رو به سوى توبه آورم. واز دوستى تو اعمال خويش را خالص گردانم، وبا گمان نيكم بتو در كارها بر تو توكل نمايم، پاك ومنزه است آفريننده نور، پاك ومنزه است خداوند برتر وحمد وستايش از آن اوست.

[ 54 ]

(5) دعاؤه (عليه السلام) لطلب الرغبة في الآخرة اللهم ارزقني الرغبة في الاخرة، حتى اعرف صدق ذلك في قلبي بالزهادة مني في دنياى. اللهم ارزقني بصرا في امر الاخرة، حتى اطلب الحسنات شوقا وافرا من السيئات خوفا يا رب. (6) دعاؤه (عليه السلام) في طلب الامن من الاستدراج اللهم لاتستدرجني بالاحسان، ولاتؤدبني بالبلاء. (7) دعاؤه (عليه السلام) لطلب الرحمة للاموات اللهم رب هذه الارواح الفانية والاجساد البالية و العظام النخرة، التي خرجت من الدنيا وهى بك مؤمنة، ادخل عليهم روحا منك وسلاما مني.

[ 55 ]

(5) دعاى آن حضرت در طلب رغبت به آخرت خدايا ! مرا به آخرت راغب ومشتاق گردان، تا آنگاه كه وجود آنرا با زهد وپارسائى در امور دنيايى در خود احساس كنم. پروردگارا ! بمن بينائى وشناخت در امور آخرت عطا كن، تا با شوق بسيار واز جهت ترس تو بجاى گناهان بدنبال كارهاى نيك باشم. (6) دعاى آن حضرت در طلب رهائى از استدراج پروردگارا ! مرا با نعمتهايت - آنگونه كه از ياد تو غافل شوم - در مسير عذابت قرار نده، ومرا با بلا وناراحتى تربيت ننما. (7) دعاى آن حضرت در طلب رحمت براى مردگان پروردگارا ! أي خداوند اين ارواح فانى واجساد پوسيده و استخوانهاى نرم شده، كه با ايمان واعتقاد بتو از اين دنيا رفته اند، بر آنان رحمت خود وسلام مرا ارزانى دار.

[ 57 ]

2 - ادعيه آن حضرت در مورد نماز وآنچه به آن ارتباط دارد در قنوت در حال قنوت در قنوت نماز وتر در سجده شكر در صبح وشب در طلب باران در طلب باران در نماز بر مردى از منافقين

[ 58 ]

(8) دعاؤه (عليه السلام) في القنوت اللهم منك البدء ولك المشية، ولك الحول ولك القوة، وانت الله الذي لا اله الا انت، جعلت قلوب اوليائك مسكنا لمشيتك ومكمنا لارادتك، وجعلت عقولهم مناصب اوامرك ونواهيك. فانت إذا شئت ما تشاء حركت من اسرارهم كوامن ما ابطنت فيهم، وابدأت من ارادتك على السنتهم ما افهمتهم به عنك في عقودهم، بعقول تدعوك وتدعوا اليك بحقائق ما منحتهم به، واني لاعلم مما علمتني مما انت المشكور، على ما منه اريتني، واليه اويتني. اللهم واني مع ذلك كله عائذ بحولك وقوتك، راض بحكمك الذي سقته الى في علمك، جار بحيث اجريتني، قاصد ما اممتني، غير ضنين بنفسي فيما يرضيك عني، إذ به قد رضيتني، ولا قاصر بجهدي عما

[ 59 ]

(8) دعاى آن حضرت در قنوت پروردگارا ! آغاز هر چيز از توست واراده انجامش در اختيار تو، و نيرو وتوان از آن توست، وتو خدايى هستى كه معبودي جز تو نمى باشد، جانهاى اوليائت را جايگاه اراده ومحل مشيت خود مقرر فرمودى، ودر افكارشان اوامر ونواهيت را قرار دادى، تا يك لحظه از ياد تو غافل نگردند. وتو آنگاه كه اراده امرى را بنمائى، در افكارشان آنچه خود در آنها بوديعت نهاده أي را بحركت در آورده، وبر زبانشان آنچه خود به آنان تفهيم كرده أي راجارى مى سازى، با عقلهايى كه تو را خوانده وبا حقائقى كه به آنان ارزانى داشته أي بسوى تو مى خوانند، ومن مى دانم از آنچه بمن آموخته أي، از چيزهايى كه تو بر آنها شايسته سپاس مى باشى، از چيزهايى كه به من نشان داده أي وبسوى آن مراپناه داده أي. خداوندا ! وبا اين وجود به نيرو وتوان تو پناهنده، وبه قضا وقدرت كه در علمت مرا در جهت آن قرار دادى، ودر مسير آن بحركت در مى آيم، وبه آنچه تو بخواهى مصمم مى گردم، راضى هستم، در حاليكه به آنچه تو بدان از من خشنود مى باشى بخيل نيستم، واز آنچه تو مرابدان خوانده أي

[ 60 ]

إليه ندبتني، مسارع لما عرفتني، شارع فيما اشرعتني، مستبصر مابصرتني، مراع ما ارعيتني، فلا تخلني من رعايتك، ولا تخرجني من عنايتك، ولا تقعدني عن حولك، ولا تخرجني عن مقصد انال به ارادتك. واجعل على البصيرة مدرجتي، وعلى الهداية محجتي، وعلى الرشاد مسلكي، حتى تنيلني وتنيل بي امنيتي، وتحل بي على ما به اردتني، وله خلقتني و إليه اويتني. واعذ اولياءك من الافتتان بي، وفتنهم برحمتك لرحمتك في نعمتك، تفتين الاجتباء، والاستخلاص بسلوك طريقتي واتباع منهجي، والحقني بالصالحين من ابائي وذوي رحمي. (9) دعاؤه (عليه السلام) في حال القنوت اللهم من اوى الى مأوى فانت مأواى، ومن لجأ

[ 61 ]

كوتاهى نمى كنم، وبه آنچه مرا بدان آشنا ساخته أي سبقت مى گيرم، وبه آنچه تومرابدان آغاز نموده أي آغاز مى نمايم، از راه هدايت تو هدايت مى جويم، آنچه امر به رعايتش نمودى رعايت مى نمايم، پس مرا از رعايتت خالي ننما، از عنايتت خارج نساز، ومرا از فيض رسيدن تأييدت عاجز وناتوان قرار نده، واز راهى كه به خشنودى تو مى رسم مرا خارج نكن. حركتم را بر اساس روشنگرى، وراهم را باهدايت، وزندگيم را قرين رشد وتعالى قرار ده، تا مرا هدايت نموده وديگران نيز بوسيله من راهنمائى گردند، ودر آنچه تو خواهان آن بوده وبه جهت آن مرا خلق كرده أي، وبسوى آن پناه داده أي، مرا وارد سازى. واوليائت را از اينكه بوسيله من امتحان شوند در پناه خود گير، وبا رحمتت ودر نعمتت آنان را امتحان وآزمايش نما، آزمايشى كه سبب برگزيدن آنها وپاك شدن آنها از زشتيها وراهنمائى آنان براهى كه من رفته ام باشد، ومرابه پدران وخويشاوندان رستگارم ملحق نما. (9) دعاى آن حضرت در حال قنوت پروردگارا ! هر كه به پناهگاهى پناه جويد تو پناهم مى باشى، وهر كه

[ 62 ]

الى ملجأ فانت ملجأى، اللهم صل على محمد وال محمد واسمع ندائي واجب دعائي، واجعل عندك مابي ومثواى، واحرسني في بلواى من افتنان الامتحان ولمة الشيطان، بعظمتك التي لا يشوبها ولع نفس بتفتين، ولا وارد طيف بتظنين، ولا يلم بها فرج، حتى تقلبني اليك بارادتك غير ظنين ولا مظنون، ولا مراب ولا مرتاب، انك انت ارحم الراحمين. (10) دعاؤه (عليه السلام) في قنوت الوتر اللهم انك ترى ولا ترى، وانت بالمنظر الاعلى، وان اليك الرجعى، وان لك الاخرة والاولى، اللهم انا نعوذ بك من ان نذل ونخزى. (11) دعاؤه (عليه السلام) في سجدة الشكر روى عن شريح انه قال: دخلت مسجد رسول الله (صلى الله عليه وآله)،

[ 63 ]

به پناهگاهى پناه گيرد تو پناهگاهم مى باشى، خداوندا بر محمد وخاندانش درود فرست وندايم رابشنو ودعايم را اجابت نما، ومستقر و جايگاهم را نزدخودت قرار ده، ودر مواضع امتحان مرا از لغزش به جهت آنها وگمراهى بوسيله شيطان باز دار، بحق عظمتت كه تكذيب انسانى و خيال پردازى در آن مؤثر واقع نشده وامري از آن خالي نمى باشد، تا اينكه مرابه اراده ومشيتت بسوى خود باز گردانى، بدون آنكه نسبت به تو مشكوك ومظنون بوده ورحمتت را مورد شبهه وشك قرار دهم، بدرستيكه تو مهربانترين مهربانانى. (10) دعاى آن حضرت در قنوت نماز نماز خداوندا ! تو مى بينى وديده نمى شوى، ودر جايگاه بلندى قرار دارى، وبازگشت بسوى توست، ودنيا وآخرت از آن تو مى باشد، خداوندا از اينكه ذليل گشته وخوار شوم به تو پناه مى بريم. (11) دعاى آن حضرت در سجده شكر از شريح روايت شده كه گفت: داخل مسجد پيامبر (صلى الله عليه وآله) شده

[ 64 ]

فإذا الحسين بن على (عليه السلام) فيه ساجد، يعفر خده على التراب وهو يقول: سيدي ومولاى ! المقامع الحديد خلقت اعضائي، ام لشرب الحميم خلقت امعائي، الهي لئن طالبتني بذنوبي لاطالبنك بكرمك، ولئن حبستني مع الخاطئين لاخبرنهم بحبي لك، سيدي ! ان طاعتي لا ينفعك ومعصيتي لا تضرك، فهب لي ما لا ينفعك، واغفر لي ما لا يضرك، فانك ارحم الراحمين. (12) دعاؤه (عليه السلام) عند الصباح والمساء بسم الله الرحمن الرحيم، بسم الله، وبالله، ومن الله، والى الله، وفي سبيل الله وعلى ملة رسول الله، وتوكلت على الله، ولا حول ولا قوة الا بالله العلى العظيم. اللهم اني اسلمت نفسي اليك، ووجهت وجهي اليك، وفوضت امري اليك، اياك اسال العافية من كل

[ 65 ]

وديدم حسين بن على (عليه السلام) در سجده قرار داشته وسر بر خاك نهاده ومى گفت: أي آقا ومولايم ! آيا براى گرزهاى آتشين اعضاي بدنم را خلق كرده أي، يا اندام درونيم را براى نوشيدن آبهاى گرم جهنم خلق نموده أي، خداوندا اگر مرا به گناهان بازخواست كنى من تو را به كرم وبخششت مى خوانم، واگر مرا با خطاكاران قرار دهى دوستيم نسبت بتو را به اطلاع آنان مى رسانم، أي آقايم طاعتم تو را بهره أي نداده وگناهم به تو ضررى نمى رساند، پس آنچه بتو سود وبهره أي نمى رساند را بمن عنايت كن وآنچه بتو ضرر نمى رساند را از من ببخشاى، بدرستيكه تو مهربانترين مهربانانى. (12) دعاى آن حضرت در صبح وشب بنام خداوند بخشنده ومهربان، بنام خدا وبياد أو، واز خداوند وبسوى أو، ودر راه أو، بر مذهب رسول أو، وبر خداوند توكل كردم، ونيرو وقدرتي جز به اراده خداوند بزرگ نيست. پروردگارا جانم را بتو تسليم كرده، وچهره ام را بسوى تو گردانده، وكارم را بتو تفويض كردم، واز تو عافيت وسلامتي از هر بدى در دنيا

[ 66 ]

سوء في الدنيا والاخرة. اللهم انك تكفيني من كل احد، ولا يكفيني احد منك، فاكفني من كل احد ما اخاف واحذر، واجعل لي من امري فرجا ومخرجا، انك تعلم ولا اعلم، وتقدر و لا اقدر، وانت على كل شئ قدير، برحمتك يا ارحم الراحمين. (13) دعاؤه (عليه السلام) في الاستسقاء اللهم يا معطى الخيرات من مناهلها، ومنزل الرحمات من معادنها، ومجرى البركات على اهلها، منك الغيث المغيث، وانت الغياث المستغاث، ونحن الخاطئون واهل الذنوب، وانت المستغفر الغفار، لا اله الا انت. اللهم ارسل السماء علينا لحينها مدرارا، واسقنا الغيث واكفا مغزارا، غيثا مغيثا، واسعا متسعا، مهطلا

[ 67 ]

وآخرت را خواهانم. پروردگارا ! تو مرا از هر كس كفايت كرده، وهيچكس مرااز تو كفايت نمى كند، پس مرااز موارد ترس وهراس از هر كه باشد كفايت فرما، ودر كارم راه گشايش ورهايى قرار ده، بدرستيكه تو مى دانى ومن نمى دانم، و تو توانائى ومن قادر نيستم، وتو بر هر كار توانائى، برحمتت أي مهربانترين مهربانان. (13) دعاى آن حضرت در طلب باران پروردگارا ! أي دهنده خيرات از جايگاههاى آن، ونازل كننده رحمتها از معادن آن، وجاري كننده بركتها بر اهل آن، باران يارى دهنده از توست، وتو يارى دهنده وياريگرى، وما گناهكاران وخطاكارانيم، وتو كسى هستى كه از تو طلب بخشش شده وآمرزنده أي، معبودي جز تو نيست. خداوندا ! از آسمان باران پياپى برايمان نازل فرما، وبارانى بسيار برايمان فرو ريز، بارانى يارى دهنده وبسيار ووسيع، بارانى گوارا وروياننده

[ 68 ]

مريئا مريعا، غدقا مغدقا، غيداقا مجلجلا، سحا سحساحا، ثجا ثجاجا، سائلا مسبلا عاما، ودقا مطفاحا، يدفع الودق بالودق دفاعا، ويتلوا القطر منه قطرا، غير خلب برقه، ولا مكذب رعده، تنعش به الضعيف من عبادك، وتحيي به الميت من بلادك، وتونق به ذرى الاكام من بلادك، وتستحق به علينا من مننك، امين رب العالمين. (14) دعاؤه (عليه السلام) في الاستسقاء اللهم اسقنا سقيا واسعة وادعة، عامة نافعة غير ضارة، تعم بها حاضرنا وبادينا، وتزيده بها في رزقنا وشكرنا. اللهم اجعله رزق ايمان وعطاء ايمان، ان عطائك لم يكن محظورا، اللهم انزل علينا في ارضنا سكنها، وانبت فيها زينتها ومرعاها.

[ 69 ]

وانبوه، بارانى از ابرهاى پر رعد وبرق، بارانى با شدت وسرعت، بارانى بسيار وگسترده، بارانى جارى شونده وعمومي، بطوريكه قطرات آن پياپى بوده وريزش آن قطع نشود، از ابرى كه صداى رعد وبرقش دروغين نباشد، بارانى كه بندگان ضعيفت را زنده كرده، وشهرهاى مرده ات را زندگى دوباره بخشد، وخانه هاي شهرها را روشنى بخشد، وبوسيله آن ما را شايسته منتت قراردهى، أي پروردگار جهانيان اجابت فرما. (14) دعاى آن حضرت در طلب باران پروردگارا ! بارانى گسترده وفراگير، نافع وبدون ضرر برايمان بفرست، كه در شهر وبيابان فرو ريزد، وبه سبب آن روزى وشكر ما افزايش يابد. خداوندا آنرا روزى وعطايى كه بر اساس ايمان باشد قرار ده، بدرستيكه بخشش تو باز داشته شده نيست، بارالها بر زمين ما باران بفرست، وآنچه مايه زينت آن مى شود وروياندنيها رادر آن برويان.

[ 70 ]

(15) دعاؤه (عليه السلام) في الصلاة على رجل من المنافقين عن الصادق (عليه السلام): ان رجلا من المنافقين مات، فخرج الحسين بن على (عليهما السلام) يمشى معه - الى ان قال: - فلما ان كبر عليه وليه، قال الحسين (عليه السلام): الله اكبر، اللهم العن فلانا عبدك، الف لعنة مؤتلفة غير مختلفة، اللهم اخز عبدك في عبادك وبلادك واصله حر نارك، واذقه اشد عذابك، فانه كان يتولى اعداءك و يعادي اولياءك ويبغض اهل بيت نبيك. وفي رواية: اللهم اخز عبدك في عبادك وبلادك، اللهم اصله حر نارك، اللهم اذقه اشد عذابك، فانه كان يتولى اعداءك ويعادي اولياءك ويبغض اهل بيت نبيك.

[ 71 ]

(15) دعاى آن حضرت در نماز بر مردى از منافقين از امام صادق (عليه السلام) روايت شده كه فرمود: يكى از منافقين مرد، امام حسين (عليه السلام) بدنبال جنازه أو حركت كرد - تا آنجا كه مى فرمايد - هنگامى كه سرپرست شخص مرده تكبير نماز ميت را گفت امام اينگونه بر آن مرد تكبير گفت: خداوند برتر است، خداوندا فلان بنده ات را هزار لعنت بفرست، لعنتي پى درپى وبدون فاصله، خداوندا بنده ات را در ميان بندگان و شهرهايت ذليل وخوارگردان، وبه آتش دوزخ وارد ساز وبدترين عذابت رابر أو بچشان، چرا كه أو دشمنانت را دوست وبا دوستانت دشمنى مى كرد، وخاندان پيامبرت رادشمن مى شمرد. ودر روايتي آمده: خداوندا بنده ات را در ميان بندگان وشهرهايت ذليل وخوار گردان، خداوندا اورا به آتش دوزخ وارد ساز، خداوندا بدترين عذابت را بر أو بچشان، چرا كه أو دشمنانت را دوست وبا دوستانت دشمنى مى كرد، وخاندان پيامبرت رادشمن مى شمرد.

[ 73 ]

3 - ادعيه آن حضرت در جهاد با دشمنان قبل از خروج از مدينه هنگاميكه به مكه رسيد هنگاميكه خبر شهادت قيس بن مسهر صيداوي به ايشان رسيد قبل از ورود به كربلا هنگام ورود به كربلا هنگامى كه تعداد لشكر دشمن در كربلا زياد شد در شب عاشورا در روز عاشورا قبل از آماده ساختن لشكرش در روز عاشورا در روز عاشورا هنگاميكه على بن حسين (عليه السلام) به ميدان رفت بعد از شهادت على بن حسين (عليه السلام) بعد از شهادت على بن حسين (عليه السلام) بعد از شهادت فرزند كوچكش عبد الله بعد از شهادت فرزند كوچكش عبد الله بعد از شهادت فرزند كوچكش عبد الله بعد از شهادت قاسم بن حسن (عليه السلام) بعد از شهادت قاسم بن حسن (عليه السلام) بعد از شهادت عبد الله بن حسن (عليه السلام) بعد از آنكه تير در جبهه ايشان فرو رفت بعد از آنكه بسوى ايشان تيراندازى كردند بعد از آنكه بسوى ايشان تيراندازى كردند هنگاميكه از اسب بر روى گونه راستش بر زمين افتاد در آخرين لحظات روز عاشورا در مناجات قبل از شهادتش

[ 74 ]

(16) دعاؤه (عليه السلام) قبل الخروج من المدينة روى انه: خرج الحسين (عليه السلام) قبل الخروج من المدينة من منزله ذات ليلة واقبل الى قبر جده وصلى ركعات، فلما فرغ من صلاته جعل يقول: اللهم هذا قبر نبيك محمد، وانا ابن بنت نبيك، وقد حضرني من الامر ما قد علمت، اللهم اني احب المعروف وانكر المنكر، وانا اسألك يا ذا الجلال و الاكرام بحق القبر ومن فيه الا اخترت لي ما هو لك رضى ولرسولك رضى. (17) دعاؤه (عليه السلام) لما وافى مكة روى ان الحسين (عليه السلام) سار حتى وافى مكة، فلما نظر الى جبالها من بعيد جعل يتلو هذه الآية: " ولما توجه تلقاء

[ 75 ]

(16) دعاى آن حضرت قبل از خروج از مدينه روايت شده آن حضرت شبى از خانه اش خارج ورو بسوى قبر جدش نمود، چند ركعت در آنجا نماز گذارد، بعد از نماز فرمود: خداوندا ! اين قبر پيامبرت محمد مى باشد ومن پسر دختر اويم، مشكلى برايم پيش آمده كه خود بدان واقفى، پروردگارا ! من كار نيك را دوست داشته وكار بد را زشت مى شمرم، ومن از تو مى خواهم، أي داراى جلالت وبزرگوارى، به حق اين قبر وكسى كه در آنست تنها آنچه مورد خشنودى تو ورسولت مى باشد را برايم مقدر سازى. (17) دعاى آن حضرت هنگاميكه به مكه رسيد روايت شده آن حضرت حركت كرد تا به مكه رسيد، آنگاه كه از راه دور چشمانش به كوههاى آن افتاد، اين آيه را تلاوت كرد: " وآنگاه كه

[ 76 ]

مدين قال عسى ربي ان يهديني سواء السبيل " (1). فلما قدم الحسين الى مكة قال: اللهم خر لي، وقر عيني، واهدني سواء السبيل. (18) دعاؤه (عليه السلام) عند بلوغ شهادة قيس بن مسهر الصيداوي روى انه لما بلغ الحسين (عليه السلام) قتل قيس بن مسهر الصيداوي استعبر باكيا، ثم قال: اللهم اجعل لنا ولشيعتنا عندك منزلا كريما، واجمع بيننا وبينهم في مستقر من رحمتك، انك على كل شئ قدير. وفي رواية: اللهم اجعل الجنة لنا ولاشياعنا منزلا كريما انك على كل شئ قدير. (19) دعاؤه (عليه السلام) قبل الورود بكربلاء اللهم انا عترة نبيك محمد، وقد اخرجنا وطردنا،


1 - القصص: 22. (*)

[ 77 ]

(موسى) بسوى مدين آمد گفت: شايد پروردگارم مرا براه راست هدايت كند ". وآنگاه كه به مكه رسيد گفت: پروردگارا ! خير را برايم مقدر كن، وچشمانم را روشن گردان، ومرا به راه راست هدايت نما. (18) دعاى آن حضرت هنگاميكه خبر شهادت قيس بن مسهر صيداوي به ايشان رسيد روايت شده آنگاه كه خبر شهادت قيس بن مسهر صيداوي به ايشان رسيد گريست وفرمود: خداوندا ! براى ما وشيعيانمان نزد خود مكاني ارزشمند مقدر فرما، وبين ما وآنان در جايگاههاى رحمتت جمع گردان، بدرستيكه تو بر هر كار توانائى. ودر روايتي آمده: خداوندا ! بهشت را براى ما وشيعيانمان مكاني ارزشمند قرار ده، بدرستيكه تو بر هر كار توانائى. (19) دعاى آن حضرت قبل از ورود به كربلا خداوندا ! ما خاندان پيامبر تو محمديم، واز حرم جدمان اخراج

[ 78 ]

وازعجنا عن حرم جدنا، وتعدت بنو امية علينا، اللهم فخذ لنا بحقنا، وانصرنا على القوم الظالمين. (20) دعاؤه (عليه السلام) عند الدخول بكربلاء اللهم اني اعوذ بك من الكرب والبلاء. (21) دعاؤه (عليه السلام) لما كثرت العساكر في كربلاء روى انه لما كثرت العساكر على الحسين (عليه السلام) ايقن انه لا محيص له، فقال: اللهم احكم بيننا وبين قوم دعونا لينصرونا، ثم هم يقتلوننا. (22) دعاؤه (عليه السلام) في ليلة عاشورا اثني على الله احسن الثناء، واحمده على السراء

[ 79 ]

شده وطرد گرديده ايم، وبنى اميه بر ما تعدى وتجاوز نموده اند، بار الها حق ما را از آنان بگير، وما را بر گروه ستمكاران يارى گردان. (20) دعاى آن حضرت هنگام ورود به كربلا خدايا ! من از كرب وبلا بتو پناه مى جويم. (21) دعاى آن حضرت هنگامى كه تعداد لشكر در كربلا زياد شد روايت شده: آنگاه كه دشمنان آن حضرت در كربلا رو به فزونى نهادند، ودانست كه راه فرارى ندارد، فرمود: پروردگارا ! بين ما وگروهى كه ما را دعوت كردند تا ياريمان نمايند، وآنگاه قصد كشتن ما را كردند، حكم نما. (22) دعاى آن حضرت در شب عاشورا با بهترين وجه حمد وثناى الهى را مى گويم، واو را در آسايش

[ 80 ]

والضراء، اللهم اني احمدك على ان اكرمتنا بالنبوة و علمتنا القران، وفقهتنا في الدين، وجعلت لنا اسماعا و ابصارا وافئدة، فاجعلنا من الشاكرين. (23) دعاؤه (عليه السلام) في يوم عاشورا روى عن على بن الحسين (عليهما السلام) انه قال: لما اصبحت الخيل تقبل على الحسين (عليه السلام) رفع يديه وقال: اللهم انت ثقتي في كل كرب، ورجائي في كل شدة، وانت لي في كل امر نزل بي ثقة وعدة. كم من كرب يضعف عنه الفؤاد، وتقل فيه الحيلة، ويخذل فيه الصديق، ويشمت فيه العدو، انزلته بك و شكوته اليك، رغبة مني اليك عمن سواك، ففرجته و كشفته، فانت ولى كل نعمة، وصاحب كل حسنة، و منتهى كل رغبة.

[ 81 ]

وسختى سپاسگزارم، خداوندا تو را سپاس گويم كه ما را به نبوت گرامى داشتى وقرآن را بما آموختى وما را در دين فقيه نمودى، وبراى ما گوشها وچشمان وقلب قرار دادى، پس ما را شاكر وسپاسگزار نعمتهايت قرار ده. (23) دعاى آن حضرت در روز عاشورا از امام سجاد (عليه السلام) روايت شده كه فرمود: آنگاه كه در روز عاشورا لشكريان براى قتل آن حضرت گرد آمدند، ايشان دستهايش رابلند كرده و فرمود: پروردگارا ! در هر سختى پناهم، ودر هر شدت اميدم مى باشى، ودر هر امرى كه بر من وارد شود تو محل وثوق وتوشه ام هستى، چه بسيار سختى هاكه قلبها را مى لرزاند وحيله ها كارگر نيست، دوست انسان را رها كرده، ودشمن انسان را شماتت مى كند، من آن كار رابر تو عرضه داشتم و شكايت آنرابر تو نمودم، به جهت آنكه تنها بتو اميد دارم، پس تو در كارم گشايش مقرر داشته ومشكلم را بر طرف نمودى، پس تو دهنده هر نعمت وصاحب هر نيكي وآخرين اميد هر كس مى باشى.

[ 82 ]

(24) دعاؤه (عليه السلام) قبل تعبئة اصحابه يوم عاشوراء روى انه لما عبأ عمر بن سعد اصحابه لمحاربة الحسين بن على (عليهما السلام) ورتبهم مراتبهم، خرج (عليه السلام) حتى أتى الناس فاستنصتهم، فأبوا ان ينصتوا، ثم قال في كلام له: اللهم احبس عنهم قطر السماء، وابعث عليهم سنين كسني يوسف، وسلط عليهم غلام ثقيف، يسقيهم كأسا مصبرة، ولا يدع فيهم احدا الا قتله، قتلة بقتلة وضربة بضربة، ينتقم لي ولاوليائي واهل بيتي و اشياعي منهم، فانهم غرونا وكذبونا وخذلونا، وانت ربنا، عليك توكلنا واليك انبنا، واليك المصير. (25) دعاؤه (عليه السلام) يوم عاشوراء اللهم قد منعوني ما فيه، فاعطني ما فيه، اللهم قد

[ 83 ]

(24) دعاى آن حضرت قبل از آماده ساختن لشكرش در روز عاشورا روايت شده: هنگامى كه عمربن سعد لشكرش را براى جنگ با آن حضرت آماده ساخته وآنان را تقسيم بندى نمود، آن حضرت بسوى آنان آمده واز ايشان خواست سكوت كنند، ولى نپذيرفتند، آنگاه در ضمن كلماتشان فرمودند: پروردگارا ! قطرات باران را از آنان دريغ دار، وبر ايشان سالهاى قحطى همچون سالهاى دوران حضرت يوسف قرارده، غلام ثقفي را بر ايشان مسلط فرما، تا نهايت درد وسختى را بر ايشان وارد آورد، و هيچكس باقى نماند جز آنكه به نوعي أو را كشته يا مورد ضرب وشتم قرار دهد، وانتقام من ودوستانم وخاندانم ويارانم را از ايشان بگيرد، بدرستيكه اين گروه ما را فريب داده وتكذيب كرده ومخذول نمودند، وتو پروردگار ما هستى، بر تو توكل كرده وبسوى تو انابه نموده وبازگشت همه بسوى توست. (25) دعاى آن حضرت در روز عاشورا پروردگارا ! مرا از حقم بازداشتند، آنرا بمن عطا فرما، خداوندا من

[ 84 ]

ابغضتهم وابغضوني، ومللتهم وملوني، وحملوني على غير خلقي وطبيعتي واخلاق لم تكن تعرف لي. اللهم فابدلني بهم خيرا منهم، وابدلهم بي شرا مني، اللهم امث قلوبهم ميث الملح في الماء. (26) دعاؤه (عليه السلام) لمابرز على بن الحسين (عليه السلام) الى القوم روى انه لما برز على بن الحسين (عليه السلام) الى القوم ارخى الحسين (عليه السلام) عينيه، فبكى ثم قال: اللهم فكن انت الشهيد عليهم، فقد برز إليهم غلام اشبه الخلق برسول الله صلى الله عليه واله. (27) دعاؤه (عليه السلام) بعد شهادة على بن الحسين (عليه السلام) اللهم امنعهم بركات الارض، وفرقهم تفريقا، و مزقهم تمزيقا، واجعلهم طرائق قددا، ولا ترض الولاة

[ 85 ]

ايشان را خشمگين كرده وآنان مرا خشمگين ساختند، وايشان مرا ملول ساخته ومن آنان را ملول نمودم، ومرا به اخلاق ورفتارى وادار ساختند كه اينگونه نبودم. بارالها ! پس گروهى بهتر از ايشان برايم مقدر ساخته، وبدتر از مرا برايشان مسلط فرما، خدايا همچون ذوب شدن نمك در آب قلبهايشان را از ايمان ذوب گردان. (26) دعاى آن حضرت هنگاميكه على بن حسين (عليه السلام) به ميدان رفت روايت شده هنگاميكه على بن حسين (عليه السلام) براى نبرد به ميدان رفت امام سر به زير افكند وگريست، آنگاه گفت: خداوندا تو بر آنان شاهد باش، كسى به نبرد با ايشان رفت كه شبيه ترين مردم به پيامبرت بود. (27) دعاى آن حضرت بعد از شهادت على بن حسين (عليه السلام) پروردگارا ! بركات زمين را از آنان باز دار، جمع ايشان را متفرق وآنان را پراكنده ساز، ودر راههاى گوناگون ومختلف قرار ده، وهرگز زمامداران را

[ 86 ]

عنهم ابدا، فانهم دعونا لينصرونا، ثم عدوا علينا يقاتلوننا. (28) دعاؤه (عليه السلام) بعد شهادة على بن الحسين (عليه السلام) قتل الله قوما قتلوك. (29) دعاؤه (عليه السلام) بعد شهادة ولده الصغير عبد الله يا رب ان كنت حبست عنا النصر من السماء، فاجعل ذلك لما هو خير منه، وانتقم لنا من هؤلاء الظالمين. (30) دعاؤه (عليه السلام) بعد شهادة ولده الصغير عبد الله روى انه التفت الحسين (عليه السلام) فإذا بطفل له يبكى عطشا،

[ 87 ]

از آنان خشنود نساز، آنان ما را دعوت كردند كه ياريمان نمايند، آنگاه بر ما تاختند تا به قتلمان برسانند. (28) دعاى آن حضرت بعد از شهادت على بن حسين (عليه السلام) خداوند بكشد گروهى را كه تو را كشتند. (29) دعاى آن حضرت بعد از شهادت فرزند كوچكش عبد الله پروردگارا ! اگر يارى از آسمان را از ما باز داشتى، اين امر را براى آنچه بهتر از آنست قرار ده، وبراى ما از اين گروه ستمكار انتقام گير. (30) دعاى آن حضرت بعد از شهادت فرزند كوچكش عبد الله روايت شده كه آن حضرت توجهي به خيمه ها نمودند، وكودكى را

[ 88 ]

فأخذه على يده وقال: يا قوم ان لم ترحمونى فارحموا هذا الطفل، فرماه رجل منهم بسهم فذبحه، فجعل الحسين (عليه السلام) يبكى ويقول: اللهم احكم بيننا وبين قوم دعونا لينصرونا فقتلونا. فنودى من الهوى: دعه يا حسين، فان له مرضعا في الجنة. (31) دعاؤه (عليه السلام) بعد قتل ولده الصغير روى انه لما وقع السهم في حلق الطفل بكى ووضع كفيه تحت نحر الصبي ثم قال: يا نفس اصبري واحتسبي فيما اصابك، الهي ترى ما حل بنا في العاجل، فاجعل ذلك ذخيرة لنا في الاجل.

[ 89 ]

ديدند كه از تشنگى مى گريد، أو را بر دست گرفته وفرمودند: أي مردم اگر بمن رحم نمى كنيد به اين طفل رحم كنيد، مردى از ميان لشكريان تيرى پرتاب كرد كه گلوى أو دريده شد، آن حضرت گريست وفرمود: پروردگارا ! بين ما وگروهى كه ما را دعوت كردند تا ياريمان نمايند پس ما را كشتند، حكم نما. آنگاه از هوا مورد ندا قرار گرفت: أي حسين أو را رها كن، بدرستيكه در بهشت شير دهنده أي براى أو مى باشد. (31) دعاى آن حضرت بعد از شهادت فرزند كوچكش روايت شده: هنگاميكه تير بر گلوى طفل وارد آمد امام گريست ودو دستش را زير گلوى أو قرار داد، آنگاه فرمود: أي نفس شكيبائى پيشه كن وآنچه بر تو وارد مى شود را بحساب خدا قرار ده، خدايا آنچه در حال حاضر بر ما واقع مى شود را مى بينى، پس آنرا براى ما پشتوانه أي براى روز قيامتمان قرار ده.

[ 90 ]

(32) دعاؤه (عليه السلام) بعد شهادة قاسم بن الحسن (عليه السلام) اللهم انت تعلم انهم دعونا لينصرونا، فخذلونا واعانوا علينا، اللهم احبس عنهم قطر السماء، واحرمهم بركاتك، اللهم لاترض عنهم ابدا. اللهم انك ان كنت حبست عنا النصر في الدنيا، فاجعله لنا ذخرا في الاخرة، وانتقم لنا من القوم الظالمين. (33) دعاؤه (عليه السلام) بعد شهادة قاسم بن الحسن (عليه السلام) اللهم احصهم عددا، واقتلهم بددا، ولا تغادر منهم احدا، ولا تغفر لهم ابدا.

[ 91 ]

(32) دعاى آن حضرت بعد از شهادت قاسم بن حسن (عليه السلام) پروردگارا ! تو مى دانى كه آنان ما را دعوت كردند تا ما را يارى كنند، اما ما را مخذول كرده ودشمنانمان را يارى نمودند، خدايا قطرات باران را از آنان دريغ دار، وآنان را از بركاتت محروم نما، وهرگز از آنان خشنود مشو. بارالها ! اگر يارى را در اين دنيا از ما بازداشتى، آنرا ذخيره أي براى آخرت قرار ده، وانتقام ما را از گروه ستمكاران بگير. (33) دعاى آن حضرت بعد از شهادت قاسم بن حسن (عليه السلام) خداوندا ! تمامى آنان را نابود، وايشان را پراكنده ساخته وبميران، وهيچيك از آنان را باقى مگذار، وهرگز از آنان در نگذر.

[ 92 ]

(34) دعاؤه (عليه السلام) بعد شهادة عبد الله بن الحسن (عليه السلام) اللهم ان متعتهم الى حين ففرقهم فرقا، واجعلهم طرائق قددا، ولا ترض عنهم ابدا. وفي رواية: اللهم امسك عنهم قطر السماء، وامنعهم بركات الارض، اللهم فان متعتهم الى حين ففرقهم فرقا، و اجعلهم طرائق قددا، ولا ترض الولاة عنهم ابدا، فانهم دعونا لينصرونا بغووا علينا فقتلونا. (35) دعاؤه (عليه السلام) بعد ان وقع السهم في جبهته روى انه لما وقع السهم في جبهته نزعه، فسالت الدماء على وجهه ولحيته، فقال (عليه السلام):

[ 93 ]

(34) دعاى آن حضرت بعد از شهادت عبد الله بن حسن (عليه السلام) پروردگارا ! اگر آنان را تا مدتي زنده نگاه مى دارى پس ايشان را پراكنده ساز، وگروههايشان را مختلف بگردان، وهرگز از ايشان خشنود مشو. ودر روايتي آمده: خداوندا ! قطرات باران را از آنان دريغ دار، وبركات زمين را از آنان بازدار، خداوندا پس اگر آنان را تا مدتي زنده نگاه مى دارى ايشان را پراكنده ساز، وگروههايشان را مختلف بگردان، ورهبرانشان را از ايشان خشنود مساز، آنان ما را دعوت كردند تا ياريمان نمايند اما بر ما هجوم آورده وما را كشتند. (35) دعاى آن حضرت بعد از آنكه تير در جبهه ايشان فرو رفت روايت شده: آنگاه كه تير در جبهه ايشان فرو رفت آنرا بيرون كشيد، خون بر چهره وموهاى صورتشان جارى شد، سپس فرمود:

[ 94 ]

اللهم انك ترى ما انا فيه من عبادك هؤلاء العصاة، اللهم احصهم عددا، واقتلهم بددا، ولا تذر على وجه الارض منهم احدا، ولا تغفر لهم ابدا. (36) دعاؤه (عليه السلام) بعد ان رماه رجل بسهم روى انه لما اشتد العطش بالحسين (عليه السلام) ركب المسناة يريد الفرات، والعباس اخوه بين يديه، فاعترضته خيل ابن سعد، فرمى رجل من بنى دارم الحسين (عليه السلام) بسهم، فاثبته في حنكه الشريف، فانتزع (عليه السلام) السهم وبسط يديه تحت حنكه حتى امتلأت راحتاه من الدم، ثم رمى به وقال: اللهم انى اشكو اليك ما يفعل بابن بنت نبيك. وفي رواية: لما اشتد عطش الحسين (عليه السلام)، دنا من الفرات ليشرب، فرماه حصين بن نمير بسهم، فوقع في فمه، فجعل يتلقى الدم

[ 95 ]

خدايا ! آنچه من در مقابل اين گروه گناهكار مى كشم را مى بينى، پروردگارا آنان را نابود گردان، وبا پراكندگى بقتل رسان، ودر روى زمين هيچيك از آنان را زنده مگذار، واز گناهشان نگذر. (33) دعاى آن حضرت بعد از آنكه بسوى ايشان تيراندازى كردند روايت شده: هنگاميكه تشنگى به امام حسين (عليه السلام) شدت يافت، بر اسبش سوار شد تا كنار رود فرات رود، حضرت عباس در جلوى ايشان قرار داشت، سپاهيان عمر سعد جلوى ايشان را گرفتند، ومردى از قبيله بنى دارم تيرى پرتاب كرد وبه پائين صورت ايشان خورد، امام دست زير صورت گرفت، تا آنگاه كه دستانش از خون پر شد، امام خونها را پرتاب كرد وگفت: خداوندا ! آنچه به پسر پيامبر تو مى شود را به تو شكايت مى كنم. ودر روايتي آمده: هنگاميكه تشنگى امام شديد شد، نزديك رود فرات آمد تا آب بنوشد، حصين بن نمير بسوى ايشان تيرى پرتاب كرد كه در دهان آن

[ 96 ]

بيده ورمى به الى السماء، ثم حمد الله واثنى عليه ثم قال: اللهم اني اشكو اليك ما يصنع بابن بنت نبيك، اللهم احصهم عددا، واقتلهم بددا، ولا تبق احدا. (37) دعاؤه (عليه السلام) بعد ان رمى في وجهه عن مسلم بن رباح مولى على بن ابى طالب (عليه السلام) قال: كنت مع الحسين بن على (عليهما السلام) يوم قتل، فرمى في وجهه بنشابة، فقال لى: يا مسلم ادن يديك من الدم فادنيتهما، فلما امتلأ قال: اسكبه في يدى، فسكبته في يديه، فنفخ بهما الى السماء وقال: اللهم اطلب بدم ابن بنت نبيك. قال مسلم: فما وقع الى الارض منه قطرة. (38) دعاؤه (عليه السلام) لما سقط عن فرسه الى الارض على خده الايمن بسم الله وبالله وعلى ملة رسول الله.

[ 97 ]

حضرت واقع شد، امام خونها را با دستش جمع كرد وبسوى آسمان پرتاب كرد وپس از حمد وثناى الهى فرمود: خداوندا ! من بسوى تو شكايت مى كنم آنچه نسبت به پسر دختر پيامبرت اعمال مى شود، خدايا يكايك آنان را نابود ساز، وآنان را با پراكندگى بقتل برسان، وهيچيك از آنان را باقى مگذار. (37) دعاى آن حضرت بعد از آنكه بسوى ايشان تيراندازى كردند از مسلم بن رباح نقل است كه گفت: با آن حضرت در روز عاشورا بودم، تيرى را بسوى چهره ايشان پرتاب كردند، به من فرمود: أي مسلم دستت رانزديك آور، دستم پر از خون شد، فرمود تا در دست ايشان بريزم، آن حضرت خونها را بسوى آسمان پرتاب كرد وفرمود: خداوندا ! از خون پسر دختر پيامبرت خونخواهى كن. مسلم گويد: قطره أي از آن خون به زمين بازنگشت. (38) دعاى آن حضرت هنگاميكه از اسب بر روى گونه راستش بر زمين افتاد بنام خدا وبياد أو وبر راه پيامبر خدا.

[ 98 ]

(39) دعاؤه (عليه السلام) في آخر ساعة يوم عاشوراء اللهم متعالى المكان، عظيم الجبروت، شديد المحال، غني عن الخلائق، عريض الكبرياء، قادر على ما يشاء، قريب الرحمة، صادق الوعد، سابق النعمة، حسن البلاء. قريب إذا دعيت، محيط بما خلقت، قابل التوبة لمن تاب اليك، قادر على ما اردت، ومدرك ما طلبت، وشكور إذا شكرت، وذكور إذا ذكرت. ادعوك محتاجا، وارغب اليك فقيرا، وافزع اليك خائفا، وابكي اليك مكروبا، واستعين بك ضعيفا، واتوكل عليك كافيا. احكم بيننا وبين قومنا بالحق، فانهم غرونا وخدعونا وغدروا بنا وقتلونا، ونحن عترة نبيك وولد حبيبك محمد بن عبد الله، الذي اصطفيته

[ 99 ]

(39) دعاى آن حضرت در آخرين لحظات روز عاشورا پروردگارا ! جايگاهت برتر، قدرتت بسيار، قهر وغضبت شديد مى باشد، بى نياز از مخلوقات، داراى قدرت گسترده، قادر بر هر چه بخواهد، داراى رحمت نزديك، ووعده راست، نعمت گسترده وبلاء نيكو. آنگاه كه خوانده شوى نزديك، وبر آنچه خلق كردى محيط هستى، توبه را از كسى كه بسوى تو بازگشت كند مى پذيرى، بر آنچه بخواهى قادر وهر چه را بخواهى مى يابى، هنگامى كه شكر تو را گذارند شكرگذار بوده، وهر گاه ياد شوى متذكر آنان مى گردى. تو رابانيازمندى خوانده، وبا فقر وبى چيزى بسوى تو توجه مى كنم، وباترس بسوى تو روى مى آورم، وباناراحتى بسوى تو مى گريم، وبا ناتوانى ازتو يارى مى خواهم، وبر تو توكل مى كنم در حاليكه تو را كافى مى دانم. بين ما وقوم ما با حق حكم نما، بدرستيكه آنان ما را فريب داده ومكر وخدعه زدند، وما را كشتند، در حاليكه ما خاندان پيامبرت وفرزندان دوست تو محمد بن عبد الله مى باشيم، كه أو را به رسالت

[ 100 ]

بالرسالة وائتمنته على وحيك، فاجعل لنا من امرنا فرجا ومخرجا، برحمتك يا ارحم الراحمين. (40) دعاؤه (عليه السلام) في المناجاة قبيل شهادته روى انه بقى الحسين (عليه السلام) ثلاث ساعات من النهار ملطخا بدمه، رامقا بطرفه الى السماء وينادى: يا الهي ! صبرا على قضائك ولا معبود سواك، يا غياث المستغيثين.

[ 101 ]

برگزيده وبر وحيت أو را امين قرار دادى، پس در كار ما فرج وگشايشى برايمان قرارده، برحمتت أي مهر بانترين مهربانان، (40) دعاى آن حضرت در مناجات قبل از شهادتش روايت شده آن حضرت لحظاتي چند خون آلود روى زمين بودند، چهره شان بسوى آسمان بود ومى فرمود: خداوندا ! بر قضا وقدرت صبر مى كنم، معبودي جز تونيست، أي فريادرس فريادخواهان.

[ 103 ]

4 - ادعيه آن حضرت در مدح يا مذمت افراد براى على بن حسين (عليه السلام) براى زهير بن قين براى قيس بن مسهر صيداوي براى ابى ثمامه صائدي براى جون غلام أبو ذر براى يزيد بن زياد أبو شعثاء براى يزيد بن مسعود نهشلى براى ضحاك بن عبد الله مشرقي در يكى از خطبه هايش براى شيعيانش در يكى از نامه هايش براى شيعيانش در يكى از نامه هايش براى شيعيانش بر دشمنانش در روز قيامت بر عمر بن سعد بر عمر بن سعد بر شمر بر مردى از قبيله كنده بر مردى از قاتلانش بر زرعه دارمي بر عبد الله بن حصين ازدى بر محمد بن اشعث بر ابن ابى جويريه مزنى برابن جوزه تميمي بر تميم بن حصين فزارى بر محمد بن اشعث بر جبيره كلبى بر مالك بن حوزه بر ابى سفيان

[ 104 ]

(41) دعاؤه (عليه السلام) لعلى بن الحسين (عليه السلام) جزاك الله من ولد خير ما جزى ولدا عن والده. (42) دعاؤه (عليه السلام) لزهير بن القين لايبعدنك الله يا زهير ولعن قاتليك، لعن الذين مسخوا قردة وخنازير. (43) دعاؤه (عليه السلام) لقيس بن مسهر الصيداوي اللهم اجعل لنا ولهم الجنة، واجمع بيننا وبينهم في مستقر من رحمتك، ورغائب مذخور ثوابك.

[ 105 ]

(41) دعاى آن حضرت براى على بن حسين (عليه السلام) خداوند تو را از جهت فرزندى پاداش دهد، بهترين پاداشى كه به فرزندى از پدرش عطا مى كند. (42) دعاى آن حضرت براى زهير بن قين خدا تو را از رحمتش دور نگرداند، وقاتلانت را مورد لعنت خود قرار دهد، همانگونه كه (در ادوار گذشته گروهى را لعنت كرد وبه صورت) ميمون وخوك درآمدند. (43) دعاى آن حضرت براى قيس بن مسهر صيداوي پروردگارا ! براى ما وآنان بهشت را مقدر فرما، وبين ما وآنان در جايگاههاى رحمتت وثوابهاى ذخيره شده ومورد آرزويت جمع گردان.

[ 106 ]

(44) دعاؤه (عليه السلام) لابي ثمامة الصائدي جعلك الله من المصلين الذاكرين. (45) دعاؤه (عليه السلام) لجون مولى ابى ذر الغفاري اللهم بيض وجهه، وطيب روحه، واحشره مع الابرار، وعرف بينه وبين محمد وال محمد. (46) دعاؤه (عليه السلام) ليزيد بن زياد أبو الشعثاء اللهم سدد رميته، واجعل ثوابه الجنة. (47) دعاؤه (عليه السلام) ليزيد بن مسعود النهشلي كان (عليه السلام) كتب الى جماعة من اشراف البصرة، يدعوهم

[ 107 ]

(44) دعاى آن حضرت براى ابى ثمامه صائدي خداوند تو را از نماز گذارانى كه بياد خدا هستند قرار دهد. (45) دعاى آن حضرت براى جون غلام أبو ذر خداوندا ! چهره اش را سفيد، وروحش را پاك گردان، واو را با نيكان محشور نما، وبين أو وخاندان پيامبر شناسائى بر قرار ساز. (46) دعاى آن حضرت براى يزيد بن زياد أبو شعثاء خداوندا ! تير اندازى اش را دقيق ومحكم نما، وثوابش را بهشت قرار ده. (47) دعاى آن حضرت براى يزيد بن مسعود النهشلي امام (عليه السلام) به گروهى از اشراف بصره نامه نوشت واز آنان يارى

[ 108 ]

الى نصرته ولزوم طاعته، منهم يزيد بن مسعود النهشلي، فكتب إليه (عليه السلام) في ذلك، فلما قرء (عليه السلام) الكتاب قال: امنك الله يوم الخوف، واعزك وارواك يوم العطش. فلما تجهز المشار إليه للخروج إليه (عليه السلام) بلغه قتله قبل ان يسير. (48) دعاؤه (عليه السلام) لضحاك بن عبد الله المشرقي لاتشلل، لا يقطع الله يدك، جزاك الله خيرا عن اهل بيت نبيك. (49) دعاؤه (عليه السلام) في بعض خطبه لشيعته اعاننا الله واياكم على اهوال ذلك اليوم، ونجانا واياكم من عقابه، واوجب لنا ولكم الجزيل من ثوابه.

[ 109 ]

خواست، از آنان يزيد بن مسعود نهشلى بود، أو در اين مورد به امام نامه نوشت، هنگاميكه امام نامه أو را خواند فرمود: خداوند روز قيامت تو را ايمنى بخشد، وتو را گرامى داشته ودر روزى كه همه تشنه اند تو را سيراب گرداند. هنگاميكه أو آماده خروج بسوى امام شد خبر شهادت امام به أو رسيد، قبل از آنكه از شهر خارج شود. (48) دعاى آن حضرت براى ضحاك بن عبد الله مشرقي دستهايت شل نگردد، خداوند دستهايت را قطع نگرداند، خداوند از طرف اهل بيت پيامبرت پاداش نيك به تو بدهد. (49) دعاى آن حضرت در يكى از خطبه هايش براى شيعيانش خداوند ما وشما را در هراسهاى روز قيامت يارى گرداند، وما و شما را از عقابش نجات دهد، وبراى ما وشما پاداش فراوانش را واجب گرداند.

[ 110 ]

(50) دعاؤه (عليه السلام) في بعض كتبه لشيعته جمعنا الله واياكم على الهدى، والزمنا واياكم كلمة التقوى. (51) دعاؤه (عليه السلام) في بعض كتبه لشيعته احسن الله لنا ولكم الصنيع، واثابكم على ذلك بافضل الذخر. (52) دعاؤه (عليه السلام) على قتلته يوم القيامة روى ان الحسين (عليه السلام) يأتي امه (عليها السلام) يوم القيامة واوداجه تشخب دما، وهو يقول: رب خذ لي اليوم حقي ممن ظلمني.

[ 111 ]

(50) دعاى آن حضرت در يكى از خطبه هايش براى شيعيانش خداوند ما وشما را بر هدايت مجتمع گرداند، وتقواى خود را ملازم ما وشما گرداند. (51) دعاى آن حضرت در يكى از نامه هايش براى شيعيانش خداوند براى ما وشما امر نيكي را مقدر گرداند، وبا بهترين روش ما را در مقابل آن پاداش دهد. (52) دعاى آن حضرت بر دشمنانش در روز قيامت روايت شده: آن حضرت در روز قيامت نزد مادرش حضرت فاطمه (صلى الله عليه وآله) مى آيد، در حاليكه از رگهاى گردنش خون جارى بوده، ومى گويد: پروردگارا ! امروز حقم را از كسانيكه به من ستم كردند بگير.

[ 112 ]

(53) دعاؤه (عليه السلام) على عمر بن سعد ذبحك الله على فراشك عاجلا، ولا غفر لك يوم حشرك. (54) دعاؤه (عليه السلام) على عمر بن سعد قطع الله رحمك، كما قطعت رحمى ولم تحفظ قرابتي من رسول الله، وسلط عليك من يذبحك على فراشك (55) دعاؤه (عليه السلام) على شمر روى ان شمر بن ذى الجوشن حمل على فسطاط الحسين

[ 113 ]

(53) دعاى آن حضرت بر عمر بن سعد خداوند بزودى كسى را مقدر كند كه در ميان بستر سرت را از بدنت جدا كند، ودر روز قيامت تو را نبخشد. (54) دعاى آن حضرت بر عمر بن سعد خدا نسل تو را قطع كند، همانگونه كه نسل مرا قطع كردى ورابطه خويشاوندى مرا با پيامبر ناديده گرفتى، وخدا كسى را بر تو مسلط كند كه در ميان بستر سرت را جدا كند. (55) دعاى آن حضرت بر شمر روايت شده: شمر با نيزه به خيمه هاي آن حضرت حمله كرد

[ 114 ]

(عليه السلام) فطعنه بالرمح، ثم قال: على بالنار احرقه على من فيه، فقال له الحسين (عليه السلام): يا ابن ذى الجوشن انت الداعي بالنار لتحرق على اهله: احرقك الله بالنار. (56) دعاؤه (عليه السلام) على رجل من كندة روى انه لما اصاب سهم خولى بن يزيد الاصبحي لعنه الله، وقع الحسين (عليه السلام) على الارض، ثم جلس ينزع السهم عن جسده بكلتا يديه، ويخضب بدمه لحيته ورأسه، وهو يقول: هكذا القى الله والقى جدى رسول الله (صلى الله عليه وآله)، ثم خر مغشيا عليه، فلما افاق من غشوته اراد ان يقوم فلم يقدر، فضرب على رأسه الشريف رجل ملعون من كندة ففلقه ووقعت عمامته على الارض، ودعا على الكندى وقال له: لا اكلت بيمينك ولا شربت بها، وحشرك الله مع القوم الظالمين.

[ 115 ]

وگفت: آتش بياوريد تا آنها وهر كه در آنهاست را بسوزانم، امام فرمود: أي پسر ذى الجوشن تو آتش مى خواهى كه خاندانم را در آن بسوزانى. خداوند تو را در آتش بسوزاند. (56) دعاى آن حضرت بر مردى از قبيله كنده روايت شده: هنگامى كه تير خولى بن يزيد به آن حضرت اصابت كرد، ايشان بر زمين افتاد، آنگاه به زمين نشست، تير را با دو دستش از بدنش در آورده وسر ورويش را با خون رنگين مى ساخت ومى فرمود: اينگونه خدا وپيامبرش را ملاقات مى كنم، آنگاه بيهوش بر زمين افتاد، هنگامى كه به هوش آمد خواست بر خيزد، اما نتوانست، مردى ملعون از قبيله كنده بر سر آن حضرت زد كه عمامه ايشان بر زمين افتاد، امام أو را نفرين كرد وفرمود: با دست راست نه بخورى ونه بنوشى، وخداوند تو را با ستمكاران محشور كند.

[ 116 ]

قال أبو مخنف: لما اخذ الكندى عمامة الحسين (عليه السلام) قالت زوجته: ويلك قتلت الحسين وسلبت ثيابه، فوالله لا جمعت معك في بيت واحد، فاراد ان يلطمها، فاصاب مسمار يده فقطعت يده من المرفق ولم يزل كان فقيرا. (57) دعاؤه (عليه السلام) على رجل من قاتليه روى عن ابى عيينة انه قال: ادركت من قتلة الحسين (عليه السلام) رجلين - الى ان قال: - واما الآخر فانه كان يستقبل الراوية فيشربها الى آخرها ولا يروى، وذلك انه نظر الى الحسين (عليه السلام) وقد اهوى الى فيه بماء وهو يشرب، فرماه بسهم، فقال الحسين (عليه السلام): لا ارواك الله من الماء في دنياك ولا اخرتك. فعطش الرجل حتى القى نفسه في الفرات وشرب حتى مات.

[ 117 ]

أبو مخنف گويد: هنگانى كه آن مرد عمامه حضرت را برد، همسرش پرسيد: واى برتو، امام حسين (عليه السلام) راكشته وعمامه اش راتصاحب مى كنى، بخدا سوگند با تو زندگى نمى كنم، آن مرد خواست زن را بزند، دستش به ميخى برخورد كرد، كه دستش رااز مرفق قطع كرد، وهمواره فقير بود. (57) دعاى آن حضرت بر مردى از قاتلانش از ابى عيينه روايت شده: دو نفر از قاتلان آن حضرت را ديدم - تا آنجا كه مى گويد: - اما نفر دوم را ديدم كه همواره بدنبال سقاها بود، آب آنها را تا آخر مى نوشيد اما سير نمى شد، زيرا أو امام راديده بود كه آبى را به دهانشان نزديك كرده بودند واز آن مى نوشيدند، أو به آن حضرت تيرى انداختند، امام فرمود: خداوند در دنيا وآخرت تو را از آب سير نكند. پس مرد تشنه شد، تا آنجا كه خود را داخل رود فرات انداخت، وآنقدر آب نوشيد كه به هلاكت رسيد.

[ 118 ]

(58) دعاؤه (عليه السلام) على زرعة الدارمي روى ان رجلا من بنى ابان بن دارم يقال له زرعة، شهد قتل الحسين (عليه السلام)، فرمى الحسين (عليه السلام) بسهم فاصاب حنكه، فجعل يلتقى الدم ثم يقول: هكذا الى السماء فيرمى به، وذلك ان الحسين (عليه السلام) دعا بماء ليشرب، فلما رماه حال بينه وبين الماء قال: اللهم ظمئه، اللهم ظمئه. قال: فحدثني من شهده وهو يموت وهو يصيح من الحر في بطنه والبرد في ظهره وبين يديه المرج والثلج وخلفه الكانون وهو يقول: اسقوني اهلكني العطش - الخ. (59) دعاؤه (عليه السلام) على عبد الله بن حصين الازدي روى ان عبد الله بن حصين الازدي قال باعلى صوته: يا

[ 119 ]

(58) دعاى آن حضرت بر زرعه دارمي روايت شده: مردى از قبيله ابان بن دارم بنام زرعه، در ميان قاتلان آن حضرت بوده است، تيرى بسوى ايشان پرتاب كرد كه به چانه ايشان خورده است، آنگاه امام دست خود را از خون پر كرده وبسوى آسمان پرتاب مى كرد، زيرا ديده بود كه آن حضرت آبى خواست كه بنوشد، هنگامى كه أو تيرانداخت مانع ايشان وآب شدند، فرمود: خداوندا ! أو را تشنه قرار ده، أو را تشنه قرار ده. مى گويد: كسى كه شاهد بود برايم تعريف كرد كه در هنگام مرگ أو از گرماى شكم وسردى پشتش صيحه مى زده است، در حاليكه پيشاپيش أو دشت وبرف وپشت سرش آتش قرار داشت ومى گفت: بمن آب دهيد كه تشنگى مرا كشت - تا آخر حديث. (59) دعاى آن حضرت بر عبد الله بن حصين ازدى روايت شده: عبد الله بن حصين ازدى با صداى بلند گفت: أي

[ 120 ]

حسين الاتنظرون الى الماء كأنه كبد السماء، والله لا تذوقون منه قطرة واحدة حتى تموتوا عطشا، فقال الحسين (عليه السلام): اللهم اقتله عطشا، ولا تغفر له ابدا. فكان بعد ذلك يشرب الماء ولا يروى حتى سقى بطنه، فمات عطشا. (60) دعاؤه (عليه السلام) على محمد بن الاشعث روى انه جاء رجل فقال: ابشر بالنار تردها الساعة، قال (عليه السلام): بل ابشربرب رحيم وشفيع مطاع، من انت ؟ قال: انا محمد بن الاشعث، قال (عليه السلام): اللهم ان كان عبدك كاذبا فخذه الى النار، واجعله اليوم اية لاصحابه. فما هو الا ان ثنى عنان فرسه، فرمى به.

[ 121 ]

حسين آيا نمى نگرى كه آب همچون سينه آسمان موج مى زند، بخدا سوگند قطره أي از آن را نخواهيد نوشيد تا كشته شويد، امام فرمود: خداوندا ! أو را تشنه به قتل رسان، وهرگز از أو در نگذر. از آن به بعد أو هر گاه آب مى نوشيد سير نمى شد تا آنگاه كه شكمش پر از آب شود، واز تشنگى مرد. (60) دعاى آن حضرت بر محمد بن اشعث روايت شده: مردى آمد وگفت: بشارت باد بر تو آتش كه در همين لحظات بر آن وارد مى شوى، امام فرمود: بلكه به پروردگار مهربان و شفاعت كننده اطاعت شده خود را بشارت مى دهم، كيستى ؟ گفت: محمد بن اشعث، فرمود: خداوندا ! اگر بنده ات دروغگو است أو را به آتش وارد ساز، وامروز أو را نشانه أي براى دوستانش قرار ده. پس ديرى نگذشت كه افساراسبش از دستش رها شد وبر زمين پرتاب شد.

[ 122 ]

(61) دعاؤه (عليه السلام) على ابن ابى جويرية المزني روى ان الحسين (عليه السلام) امر بحفيرة، فحفرت حول عسكره شبه الخندق، وامر فحشيت حطبا، ثم امر بها فاضرمت بالنار، ليقاتل القوم من وجه واحد. روى انه اقبل رجل من عسكر عمر بن سعد على فرس له يقال له: ابن ابى جويرية المزني، فلما نظر الى النار تتقد صفق بيده ونادى: يا حسين واصحاب الحسين ابشروا بالنار فقد تعجلتموها في الدنيا، فقال الحسين (عليه السلام): اللهم اذقه عذاب النار في الدنيا. فنفر به فرسه والقاه في تلك النار، فاحترق. (62) دعاؤه (عليه السلام) على ابن جوزة التميمي روى انه لما اضرمت الحفيرة بالنار، نادى ابن جوزة

[ 123 ]

(61) دعاى آن حضرت بر ابن ابى جويريه مزنى روايت شده كه آن حضرت امر فرمود تا خندقي بكنند، پس دورلشكر ايشان حفره أي شبيه خندقي كنده شد، پس به دستور امام آنرا پر از خاشاك نمودند، آنگاه امر فرمود تا آنها را آتش بزنند، تاايشان بتواند ازيك جهت با دشمن بجنگد. روايت شده مردى اسب سوار از لشكر عمر بن سعد بنام ابن ابى جويريه مزنى رو به ايشان كرد، هنگامى كه نگاهش به آتش افتاد كه شعله هايش زبانه مى كشيد دست برهم زده وگفت: أي حسين واى ياران حسين شما را بشارت بر آتش دهم، در مورد آن در دنيا تعجيل نموديد، امام فرمود: خداوندا ! عذاب آتش را در دنيا به أو بچشان. آنگاه اسبش رم كرده واو را در آتش افكند، وسوخت. (62) دعاى آن حضرت برابن جوزه تميمي روايت شده: هنگامى كه حفره پر از آتش گرديد، ابن جوزه آن

[ 124 ]

الحسين (عليه السلام): يا حسين ابشر فقد تعجلت النار في الدنيا قبل الاخرة، قال (عليه السلام): اللهم ان كان عبدك كاذبا، فجره الى النار. وفي رواية: اللهم جره الى النار، واذقه حرها في الدنيا قبل مصيره الى الاخرة. فسقط عن فرسه في الخندق، وكان فيه النار. (63) دعاؤه (عليه السلام) على تميم بن حصين الفزاري روى انه برز من عسكر عمر بن سعد رجل يقال له: تميم بن حصين الفزاري، فنادى: يا حسين ويا اصحاب الحسين اما ترون الى ماء الفرات يلوح كأنه بطون الحيتان، والله لاذقتم منه قطرة حتى تذوقوا الموت جزعا، فقال الحسين (عليه السلام): هذا وابوه من اهل النار.

[ 125 ]

حضرت را مخاطب ساخته وگفت: أي حسين دراين دنيا تعجيل به ورود به آتش كردى، امام فرمود: خداوندا ! اگر بنده ات كافر است أو را به آتش افكن. ودر روايتي آمده: خداوندا ! أو را در آتش افكنده، ودر دنيا وقبل از مرگ سوزش آتش را به أو بچشان. پس از اسبش در درون خندق پراز آتش سقوط كرد. (63) دعاى آن حضرت بر تميم بن حصين فزارى روايت شده: مردى از لشگر عمربن سعد بنام تميم بن حصين فزارى بيرون آمده وگفت: أي حسين واى ياران حسين، آيابه آبهاى رود فرات نمى نگريد كه همچون شكم ماهيان درخشان است، سوگند به خدا قبل از آنكه مرگ را بچشيد طعم اين آب را نخواهيد چشيد، امام فرمود: أو وپدرش ازاهل جهنم هستند.

[ 126 ]

اللهم اقتل هذا عطشا في هذا اليوم. فخنقته العطش حتى سقط عن فرسه. (64) دعاؤه (عليه السلام) على محمد بن الاشعث روى ان الحسين (عليه السلام) دعا وقال: اللهم انا اهل بيت نبيك وذريته وقرابته، فاقصم من ظلمنا وغصبنا حقنا، انك سميع قريب. فقال محمد بن الاشعث: واى قرابة بينك وبين محمد (صلى الله عليه وآله) ؟ قال (عليه السلام) بعد كلام: اللهم ارني فيه في هذا اليوم ذلا عاجلا. وفي رواية: اللهم ار محمد بن الاشعث ذلا في هذا اليوم، لاتعزه بعد هذا اليوم ابدا. فبرز ابن الاشعث للحاجة فلسعته عقرب على ذكره فسقط وهو يستغيث ويتقلب على حدثه.

[ 127 ]

پروردگارا ! أو را در اينروز ازتشنگى هلاك گردان. تا اينكه تشنگى بر أو فشار آورد، تا از اسب بر زمين سقوط كرد. (64) دعاى آن حضرت بر محمد بن اشعث روايت شده كه آن حضرت دعا كرد وفرمود: پروردگارا ! ما خاندان پيامبر تو وفرزندان ونزديكان أو هستيم، دشمنانمان وكساني كه حق ما را غصب كردند را نابود گردان، تو شنوا ونزديكى. محمد بن اشعث گفت: بين تو وحضرت محمد چه خويشاوندى مى باشد ؟ امام بعد از كلامي فرمود: پروردگارا ! ذلت وخوارى أو را در اين روز به من نشان بده. ودر روايتي اينگونه آمده است: پروردگارا ! در اين روز ذلتي را دامنگير محمد بن اشعث بگردان كه هرگز عزيز نگردد. أو براى قضاء حاجت رفت، عقربى آلتش را نيش زد، أو فرياد مى زد ودر كثافات خود غوطه مى خورد.

[ 128 ]

(65) دعاؤه (عليه السلام) على جبيرة الكلبي روى انه لما حفر الامام الخندق وملأه نارا، فقال رجل ملعون يسمى بجبيرة الكلبي: عجلت يا حسين بنار الدنيا قبل نار الاخرة. فقال (عليه السلام): تعيرني بالنار وابي قاسمها وربي غفور رحيم، فقال (عليه السلام): اللهم احرقه بالنار في الدنيا قبل نار الاخرة. فما استتم كلامه حتى تحرك به جواده، فطرحه مكبا على رأسه في وسط النار فاحترق، فكبر ونادى مناد من السماء: هنيئت بالاجابة سريعا يابن رسول الله (صلى الله عليه وآله). (66) دعاؤه (عليه السلام) على مالك بن حوزة روى انه اقبل رجل من معسكر عمر بن سعد يقال له: مالك

[ 129 ]

(65) دعاى آن حضرت بر جبيره كلبى روايت شده: هنگامى كه امام خندق را حفر كرد وآنرا پر از آتش نمود، مرد ملعوني به اسم جبيره كلبى به امام گفت: أي حسين قبل از آتش روز قيامت به آتش اين دنيا مبتلا گرديدى. امام فرمود: مرا به آتش مسخره مى كنى در حاليكه پدرم تقسيم كننده آتش دوزخ وپروردگارم آمرزنده ومهربان است، وفرمود: خدايا ! أو را قبل از آتش روز قيامت به آتش دنيا بسوزان. كلام امام تمام نشده بود كه اسبش حركت كرد واو را به رو در وسط آتش انداخت وسوخت، امام تكبير گفت ومنادى از آسمان ندا كرد: أي پسر پيامبر اجابت سريع دعايت گوارايت باد. (66) دعاى آن حضرت بر مالك بن حوزه روايت شده: مردى از لشكر عمر بن سعد بنام مالك بن حوزه در

[ 130 ]

ابن حوزة، على فرس له، حتى وقف عند الخندق، وجعل ينادى: ابشر يا حسين فقد تلفحك النار في الدنيا قبل الاخرة. فقال له الحسين (عليه السلام): كذبت يا عدو الله، اني قادم على رب رحيم وشفيع مطاع، وذلك جدي رسول الله، وقال (عليه السلام): اللهم حزه الى النار، واذقه حرها في الدنيا قبل مصيره الى الاخرة. قال: فلم يكن بمسرع ان شبث به الفرس فالقطه في النار فاحترق. قال: فخر الحسين (عليه السلام) لله ساجدا مطيعا، ثم رفع رأسه وقال: يا لها من دعوة ما كان اسرع اجابتها. قال: ثم رفع الحسين (عليه السلام) صوته ونادى: اللهم انا اهل بيت نبيك وذريته وقرابته، فاقصم من ظلمنا وغصبنا حقنا، انك سميع مجيب. (67) دعاؤه (عليه السلام) على ابي سفيان روى ان ابا سفيان اخذ بيد الحسين (عليه السلام) حين بويع عثمان

[ 131 ]

حاليكه سواربر اسب بود رو بسوى لشكر امام كرد، تا اينكه كنار خندق ايستاد وفرياد مى زد، أي حسين تو را بشارت باد كه قبل از آتش دوزخ آتش اين دنيا تو را مى سوزاند. امام فرمود: أي دشمن خدا من بسوى پروردگار مهربان وميانجى مقبول مى روم، واو جدم پيامبر است، وفرمود: خداوندا ! أو در آتش داخل ساز، وقبل از آنكه به جهان ديگر رود سوزش آنرا به أو بچشان. راوي گويد: ناگهان اسبش رم نمود واو را در آتش انداخت، ودر آن سوخت. راوي گويد: وامام بر روى زمين به حالت سجده افتاد وآنگاه سر برداشت وفرمود: چه دعائي كه با اين سرعت اجابت شد. راوي گويد: وسپس صدايش را بلند كرد وفرمود: خداوندا ! ما خاندان پيامبرت وفلازندان وخويشاوندان أو هستيم، پس هر كه به ما ظلم نمود وحق ما را غصب كرد را در هم شكن، بدرستيكه تو شنونده واجابت كننده أي. (67) دعاى آن حضرت بر ابى سفيان روايت شده: بعد از آنكه با عثمان بيعت شد، أبو سفيان دست آن

[ 132 ]

وقال: يابن اخى اخرج معي الى بقيع الغرقد، فخرج حتى إذا توسط القبور اجتره، فصاح باعلى صوته: يا اهل القبور الذي كنتم تقاتلوننا عليه صار بايدينا وانتم رميم. فقال الحسين بن علي (عليه السلام): قبح الله شيبتك وقبح وجهك. ثم نتر يده وتركه.

[ 133 ]

حضرت را گرفت وگفت: أي پسر برادرم مرا به قبرستان بقيع ببر، امام أو را به آنجا برد، زمانيكه وسط قبرستان رسيدند امام را به كنارى كشيد وبا صداى بلند فرياد زد: أي در گور قرار گرفته ها امرى كه (خلافت) براى آن با ما مى جنگيديد در دست ما قرار گرفته در حاليكه شما پوسيده ايد. امام فرمود: خداوند موهاى سفيه وچهره ات را زشت گرداند. آنگاه امام دستش را از دست أو جدا ساخت واو را رها نمود.

[ 135 ]

5 - ادعيه آن حضرت در زوال اندوهها وقضاء حوائج براى رهائى از دشواريها در بر طرف شدن غمها واندوهها براى بر آورده شدن حاجتها، بعد از نماز آن حضرت در نماز حاجت

[ 136 ]

(68) دعاؤه (عليه السلام) للفرج في المصائب يا عدتي عند شدتي، ويا غوثي في كربتي، احرسني بعينك التي لا تنام، واكنفني بركنك الذي لا يرام. وفي رواية: اللهم يا عدتي عند شدتي، ويا غوثي عند كربتي، احرسني بعينك التي لا تنام، واكنفني بركنك الذي لا يرام، ارحمني بقدرتك على، فلا اهلك وانت رجائي. اللهم انك اكبر واجل واقدر مما اخاف واحذر، اللهم بك ادرء في نحره، واستعيذ من شره، انك على كل شيئ قدير. (69) دعاؤه (عليه السلام) في تفريج الغموم والهموم اللهم اني اسالك بكلماتك ومعاقد عرشك، وسكان سماواتك وارضك، وانبيائك ورسلك، ان تستجيب لي، فقد رهقني من امري عسرا، فاسالك ان

[ 137 ]

(68) دعاى آن حضرت براى رهائى از دشواريها أي توشه ام در هنگام شدت، واى فريادرسم در سختى، مرا به چشمت كه خواب در آن راه ندارد حراست گردان، وبه پناهت كه مورد تجاوز قرار نمى گيرد، پناهم ده. ودر روايتي آمده: پروردگارا ! أي توشه ام در هنگام شدت، واى فريادرسم در سختى، مرا به چشمت كه خواب در آن راه ندارد حراست گردان، وبه پناهت كه مورد تجاوز قرار نمى گيرد، پناهم ده، به قدرتت بر من مرا مشمول رحمتت قرار ده، هلاك نمى گردم در حاليكه اميد من تو هستى، خداوندا تو برتر و ارزشمند تر ونيرومند تر از تمام چيزهائى هستى كه از آنها مى ترسيدم، خداوندا بوسيله تو آنان را نابود كرده، واز شرور آن پناه ميبرم، تو بر هر كارى قادرى. (69) دعاى آن حضرت در بر طرف شدن غمها واندوهها پروردگارا ! از تو مى خواهم به كلماتت وجايگاههاى عرشت، و ساكنان آسمانها وزمينت، وپيامبران وفرستادگانت كه دعايم را اجابت گردانى، مشكلى سخت دامنگيرم شده، از تو مى خواهم كه بر محمد

[ 138 ]

تصلى على محمدوال محمد وان تجعل لي من عسري يسرا. (70) دعاؤه (عليه السلام) لقضاء الحوائج بعد صلاته (1) (عليه السلام) اللهم انت الذي استجبت لادم وحوا، إذ قالا: " ربنا ظلمنا انفسنا وان لم تغفر لنا وترحمنا لنكونن من الخاسرين " (2)، وناداك نوح فاستجبت له، ونجيته واهله من الكرب العظيم، واطفأت نار نمرود عن خليلك ابراهيم، فجعلتها بردا وسلاما. وانت الذى استجبت لايوب إذ نادى: " رب مسنى الضر وانت ارحم الراحمين " (3)، فكشفت ما به من ضر، و اتيته اهله ومثلهم معهم، رحمة من عندك وذكرى لاولى الالباب. وانت الذي استجبت لذى النون، حين ناداك في


1 - قال السيد بن طاووس: صلاة الحسين بن على (عليهما السلام) اربع ركعات، تقرأ في كل ركعة الفاتحة خمسين مرة والاخلاص خمسين مرة، وإذا ركعت تقرأ الفاتحة عشرا والاخلاص عشرا، وكذلك إذا رفعت رأسك من الركوع، وكذلك في كل سجدة وبين كل سجدتين، فإذا سلمت فادع بهذا الدعاء: 2 - الاعراف: 23. 3 - الانبياء: 83. (*)

[ 139 ]

وخاندانش درود فرستى، ومشكلم را به آسانى مبدل نمايى. (70) دعاى آن حضرت براى بر آورده شدن حاجتها، بعد از نماز آن حضرت (1) پروردگارا ! تو كسى هستى كه دعاى آدم وحوا را اجابت كردى، هنگامى كه گفتند: " پروردگارا به خود ستم كرديم واگر ما را نيامرزى و مورد رحمتت قرار ندهى از زيانكاران مى شويم "، ونوح تو را خواند واو را اجابت كردى وخود وخاندانش را از بلائى سهمگين نجات دادى، وآتش نمرود را بر بنده ات ابراهيم خاموش كرده وآنرا سرد وسلامت قرار دادى. وتو كسى هستى كه گفتار ايوب را اجابت كردى، آنگاه كه گفت: " پروردگارا دچار مشكل شده ام وتو مهر بانترين مهر بانانى "، آنگاه مشكل أو را حل كرده، وخاندان وهمانند آنان را به أو عطا فرمودى، بخاطر رحمتت ويادآورى براى صاحب دلان. وتو كسى هستى كه گفتار يونس را اجابت كردى، آنگاه كه در


1 - سيد بن طاووس گويد: نماز امام حسين (عليه السلام) چهار ركعت است، درهر ركعت پنجاه بار سوره حمد وپنجاه بار سوره توحيد را مى خوانى، در ركوع ده بار سوره حمد وده بار سوره توحيد را قرائت مى كنى، بعد از برخاستن از ركوع ودر هر سجده ونيز بين دو سجده نيز ده بار سوره حمد وده بار سوره توحيد را مى خوانى، بعد از نماز اين دعا را بخوان: (*)

[ 140 ]

الظلمات: " ان لا اله الا انت سبحانك اني كنت من الظالمين " (1)، فنجيته من الغم. وانت الذى استجبت لموسى وهارون دعوتهما، حين قلت: " قد اجيبت دعوتكما فاستقيما " (2)، وغرقت فرعون وقومه، وغفرت لداود ذنبه وتبت عليه، رحمة منك وذكرى، وفديت اسماعيل بذبح عظيم، بعد ما اسلم وتله للجبين، فناديته بالفرج والروح. وانت الذي ناداك زكريا، نداء خفيا، فقال: " رب اني وهن العظم مني واشتعل الراس شيبا ولم اكن بدعائك رب شقيا " (3)، وقلت: " يدعوننا رغبا ورهبا و كانوا لنا خاشعين ". (4) وانت الذي استجبت للذين امنوا وعملوا الصالحات لتزيدهم من فضلك، فلا تجعلني من اهون


1 - الانبياء: 87. 2 - يونس: 89. 3 - مريم: 4. 4 - الانبياء: 90. (*)

[ 141 ]

تاريكيها گفت: " معبودي جز تو نيست، پاك ومنزهي، ومن از ستمكاران هستم "، پس أو را از غم واندوه نجات دادى. وتو كسى هستى كه گفتار موسى وهارون را اجابت كردى، آنگاه كه فرمودى: " دعاى شما را اجابت كردم "، وفرعون وگروهش را غرق كردى، وگناه داود را بخشيده وتوبه اش را پذيرفتى، بخاطر رحمتت واينكه تذكري براى ديگران باشد، وقربانى بزرگى را براى اسماعيل فدا كردى، بعد از آنكه تسليم گرديد وجبينش را براى مرگ آماده ساخت، واو را با گشايش وسلامتي ندا نمودى. وتو كسى هستى كه زكريا با آرامى تو را خواند وگفت: " پروردگارا ! استخوانهايم سست شده وموهايم سپيد گشته است، ومن در مقابل دعايت شقى نبوده ام "، وگفتى: " مرا با رغبت وترس مى خوانند ومردمى خاشع برايم بودند ". وتو كسى هستى كه گفتار مؤمنان وكساني كه عمل صالح انجام مى دهند را اجابت كردى تا فضل بيشترى را به آنان ارزانى دارى، پس مرا از

[ 142 ]

الداعين لك، والراغبين اليك، واستجب لي كما استجبت لهم، بحقهم عليك فطهرني بتطهيرك، وتقبل صلاتي ودعائي بقبول حسن، وطيب بقية حياتي و طيب وفاتي، واخلفني فيمن اخلف. واحفظني يا رب بدعائي، واجعل ذريتي ذرية طيبة، تحوطها بحياطتك بكل ما حطت به ذرية احد من اوليائك واهل طاعتك، برحمتك يا ارحم الراحمين. يا من هو على كل شئ رقيب، ولكل داع من خلقك مجيب، ومن كل سائل قريب، اسالك يا لا اله الا انت الحى القيوم الاحد الصمد، الذي لم يلد ولم يولد و لم يكن له كفوا احد، وبكل اسم رفعت به سماءك، و فرشت به ارضك، وارسيت به الجبال، واجريت به الماء، وسخرت به السحاب والشمس والقمر والنجوم والليل والنهار، وخلقت الخلائق كلها. اسالك بعظمة وجهك العظيم، الذي اشرقت له السماوات والارض، فاضاءت به الظلمات، الا صليت

[ 143 ]

پست ترين خوانندگانت ورغبت كنندگان بسويت قرار مده، دعايم را اجابت كن، همچنانكه دعاى آنان را اجابت كردى، بحق آنان مرابا پاكيزگى ات پاكيزه گردان، ودعا ونمازم را با نيكويى قبول فرما، باقيمانده عمرم ونيز مرگم را پاكيزه قرار ده. ومرا در ميان بازماندگان باقى بدار، ومرا به دعايم حفاظت كن، و فرزندانم را نيكو قرار ده، وبه هر چه فرزندان اولياء ومطيعين درگاهت را حفاظت كردى آنان را حراست نما، به مهربانيت أي مهر بانترين مهربانان. أي كسى كه مراقب هر چيز بوده، واجابت كننده خوانندگان خود از ميان خلقت مى باشى، وبه هر فقير بى چيزى نزديك هستى. از تو مى خواهم أي كه معبودي جز تو نيست، زنده وپابرجا ويكتا و بى نيازى، زاده نشده وكسى از تو بدنيا نمى آيد وهمتائى ندارى، وبه تمامى نامهايت كه آسمانهايت را برافراشته وزمينت را گستراندى، وكوهها را برقرار ساخته، وآبها را جارى نمودى، وابرها وخورشيد وماه و ستارگان وشب وروز را مسخر كرده، وتمامي موجودات را خلق كردى. از تو مى خواهم به عظ مت پرتو جمالت كه آسمانها وزمين از آن نور گرفت، وتاريكيها از پرتو آن روشن گرديدند، كه بر محمد وخاندانش درود

[ 144 ]

اياهم من كنزك وخزائنك وسعة فضلك، الذي لا ينفد ابدا. واثبت (1) في قلبي ينابيع الحكمة، التي تنفعني بها وتنفع بها من ارتضيت من عبادك، واجعل لي من المتقين في اخر الزمان اماما، كما جعلت ابراهيم الخليل اماما. فان بتوفيقك يفوز الفائزون، ويتوب التائبون، ويعبدك العابدون، وبتسديدك يصلح الصالحون المحسنون المخبتون، العابدون لك، الخائفون منك، و بارشادك نجا الناجون من نارك، واشفق منها المشفقون من خلقك، وبخذلانك خسر المبطلون، وهلك الظالمون وغفل الغافلون. اللهم ات نفسي تقواها، فانت وليها ومولاها، و انت خير من زكاها، اللهم بين لها هداها، والهمها تقويها، وبشرها برحمتك حين تتوفاها، ونزلها من


1 - انيطت (خ ل). (*)

[ 145 ]

فرستاده وامر زندگى ودنياى ديگرم را كفايت فرموده وتمامي كارهايم را اصلاح گردانى، ومرا يك لحظه به خود وامگذارى وكار خود وخانواده ام را اصلاح ومشكلشان را بر طرف گردانده، ومن وآنان را از خزينه هاي خود وفضل بسيارت كه هرگز پايان نپذيرد بى نياز كنى. وچشمه هاي حكمت را در قلبم بجوشانى، كه خودم وبندگانى كه از آنان خشنودى را بدان منتفع فرمائى، وبرايم از پرهيزكاران در آخر الزمان پيشوائى قرار ده، همانگونه كه ابراهيم خليل را امام وپيشوا قرار دادى. بدرستيكه به سبب توفيق تو رستگاران رستگار، وتوبه كنندگان تائب، وعابدان عبادت كننده مى شوند، وبه تأييدت صالحان نيكوكار و خاشع اصلاح مى گردند، آنانى كه تو را عبادت كرده واز تو در هراسند، وبه راهنمائيت نجات يافتگان از آتش نجات يافته، وترسندگان از آن مى ترسند، به خوار ساختن تو منحرفان زيانكار، وستمكاران هلاك وغافلان در غفلت بسر برند. پروردگارا ! جانم را متقى وپرهيزكار ساز، چرا كه تو مولى وسرپرست آن هستى، وتو بهترين كسى هستى كه آنرا تزكيه وپاك مى گردانى، خداوندا راه هدايت را به أو بنمايان وتقوا را به أو الهام كن،

[ 146 ]

الجنان علياها، وطيب وفاتها ومحياها، واكرم منقلبها ومثواها، ومستقرها ومأواها، فانت وليها ومولاها. (71) دعاؤه (عليه السلام) في صلاة الحاجة عن الحسين بن على (عليهما السلام): تصلى اربع ركعات تحسن قنوتهن واركانهن، تقرأ في الاولى الحمد مرة، " وحسبنا الله ونعم الوكيل " (1) سبع مرات. وفي الثانية الحمد مرة، وقوله: " ما شاء الله لا قوة الا بالله ان ترن انا اقل منك مالا وولدا " (2) سبع مرات. وفي الثالثة الحمد مرة، وقوله: " لا اله الا انت سبحانك اني كنت من الظالمين " (3) سبع مرات. وفي الرابعة الحمد مرة، وقوله: " وافوض امري الى


1 - آل عمران: 173. 2 - الكهف: 39. 3 - الانبياء: 87. (*)

[ 147 ]

وهنگام مرگ أو را به رحمتت بشارت ده، ودر برترين جايگاههاى بهشت ساكن گردان، ومرگ وزندگيش را پاكيزه نما، ودنيا وآخرتش، ومحل استقرار وپناهش را گرامى دار، بدرستيكه تو مولى وسرپرست آنى. (71) دعاى آن حضرت در نماز حاجت از آن حضرت روايت شده كه فرمود: چهار ركعت نماز مى خوانى، و قنوت واركان آنرا نيكو انجام مى دهى، در ركعت اول يك بار حمد وهفت بار اين آيه را تلاوت مى كنى: " وخدا ما را كافى بوده واو بهترين وكيل است. " ودر ركعت دوم يك بار حمد وهفت بار اين آيه را مى خوانى: " آنچه خدا بخواهد انجام پذيرد، نيرويى جز به اراده أو نيست، تو مى نگرى كه من از جهت فرزند ودارائى از تو پائينترم. " ودر ركعت سوم يك بار حمد وهفت بار اين آيه را مى خوانى: " معبودي جز تو نيست، پاك ومنزهي، ومن از ستمگران هستم. " ودر ركعت چهارم يك بار حمد وهفت بار اين آيه را مى خوانى:

[ 148 ]

الله ان الله بصير بالعباد " (1) سبع مرات. ثم يسأل حاجته.


1 - غافر: 44. (*)

[ 149 ]

" كارم را به خدا واگذار مى كنم، خداوند به كار بندگان آگاه است. " آنگاه حاجتش را مى خواهد.

[ 151 ]

6 - ادعيه آن حضرت در رفع خطرات وبيماريها در پوشيده شدن از دشمن در دفع خطرات براى كفايت از خطر جن وانس در دفع درد دندان در دفع درد پا در دفع درد پا

[ 152 ]

(72) دعاؤه (عليه السلام) للاحتجاب يا من شأنه الكفاية وسرادقه الرعاية، يا من هو الغاية والنهاية، يا صارف السوء والسواية والضر، اصرف عني اذية العالمين من الجن والانس اجمعين، بالاشباح النورانية وبالاسماء السريانية وبالاقلام اليونانية وبالكلمات العبرانية، وبما نزل في الالواح من يقين الايضاح. اجعلني اللهم في حرزك وفي حزبك، وفي عياذك، وفي سترك وفي كنفك، من كل شيطان مارد وعدو راصد، ولئيم معاند وضد كنود، ومن كل حاسد. ببسم الله استشفيت، وبسم الله استكفيت، وعلى الله توكلت، وبه استعنت، واليه استعديت، على كل ظالم ظلم، وغاشم غشم، وطارق طرق، وزاجر زجر، فالله خير حافظا وهو ارحم الراحمين.

[ 153 ]

(72) دعاى آن حضرت در پوشيده شدن از دشمن أي آنكه شأنش كفايت نمودن، وعنايتش رعايت كردن است، أي آنكه هدف ومقصد اوست، أي برطرف كننده زشتيها وپليديها وضررها، آزار واذيت جهانيان از جن وانس را از من دور ساز، بحق وجودهاى نوراني واسامي سرياني، وقلمهاى يونانى، وكلمات عبرانى، وآنچه در الواح بيان گرديده است. پروردگارا ! از هر شيطان رانده شده ودشمن در كمين نشسته، و انسان پست كينه توز وضد مخالف، واز هر حسودى، مرا در پوششت و گروهت، ودر امانت وپناهت قرار ده. بنام خداوند طلب شفا كرده، وبنام أو كفايت امور را خواهانم، وبه أو يارى مى جويم، وبسوى أو از ظلم هر ظالم، وستم هر ستمگر، وتجاوز هر تجاوزگر، وآزار هر آزاردهنده شكايت مى كنم، پس خداوند بهترين نگاهبان بوده، واو مهر بانترين مهربانان است.

[ 154 ]

(73) دعاؤه (عليه السلام) للاحتراز بسم الله الرحمن الرحيم، يا حى يا قيوم، يا دائم يا ديموم، يا كاشف الغم، يا فارج الهم، يا باعث الرسل، يا صادق الوعد. اللهم ان كان لي عندك رضوان وود، فاغفر لي و من اتبعني من اخواني وشيعتي، وطيب ما في صلبي، برحمتك يا ارحم الراحمين، وصلى الله على سيدنا محمد واله اجمعين. (74) دعاؤه (عليه السلام) للاستكفاء من الجن والانس روى عن الحسين بن على (عليهما السلام) انه قال: كلمات إذا قلتهن ما ابالى عمن اجتمع على من الجن والانس: بسم الله وبالله والى الله، وفي سبيل الله وعلى

[ 155 ]

(73) دعاى آن حضرت در دفع خطرات بنام خداوند بخشنده مهربان، أي زنده أي پايدار، أي جاودان أي پاينده، أي برطرف كننده غمها، أي زائل كننده اندوهها، أي برانگيزاننده پيامبران، أي وعده راست دهنده. خداوندا اگر نزد تو خشنودى ومحبتى برايم وجود دارد، مرا و دوستان ويارانم را بيامرز، وآنچه در صلب من هست را پاكيزه گردان، أي مهر بانترين مهربانان، ودرود خداوند بر آقاى ما محمد وتمامي خاندان أو باد. (74) دعاى آن حضرت براى كفايت از خطر جن وانس از آن حضرت روايت شده كه فرمود: اين كلمات را هرگاه بگويم از جن وانس واهمه أي ندارم: بنام خدا، به يارى أو، وبسوى خدا، ودر راه خدا، وبر طريقه پيامبر

[ 156 ]

ملة رسول الله، اللهم اكفني بقوتك وحولك وقدرتك، من شر كل مغتال وكيد الفجار، فاني احب الابرار و اوالى الاخيار، وصلى الله على محمد النبي واله وسلم. (75) دعاؤه (عليه السلام) في العوذة لوجع الضرس يضع عودة أو حديدة على الضرس ويرقيه من جانبه سبع مرات: بسم الله الرحمن الرحيم، العجب كل العجب دودة تكون في الفم، تأكل العظم وتنزل الدم، انا الراقي والله الشافي والكافي، لا اله الا الله والحمد لله رب العالمين. " وإذا قتلتم نفسا فادارأتم فيها والله مخرج ما كنتم تكتمون فقلنا اضربوه ببعضها - الى قوله - لعلكم تعقلون " (1).


1 - " فقلنا اضربوه ببعضها كذلك يحيى الله الموتى ويريكم اياته لعلكم تعقلون "، البقرة: 72 - 73. (*)

[ 157 ]

خدا، خداوندا مرا به نيرو وتوان وقدرتت از شر هر حيله گر وكيد هر فاجر كفايت كن، بدرستيكه من دوستدار نيكان وخواهان خوبان هستم، و درود خدا بر محمد پيامبر أو وخاندانش باد. (75) دعاى آن حضرت در دفع درد دندان چوب يا قطعه أي آهنى روى دندان گذارده وهفت بار اين دعا را مى خوانى: بنام خداوند بخشنده مهربان، بسيار تعجب است كه كرمى در دهان است، استخوان را مى خورد وخون جارى مى شود، من اين دعا را مى خوانم، وخداوند شفا دهنده وكفايت كننده است، معبودي جز خداوند نيست وسپاس مخصوص اوست كه پروردگار جهانيان است. " وآنگاه كه شخصي را كشتيد وخداوند آنچه پنهان ساخته ايد را آشكار مى گرداند، پس گفتيم كه قطعه أي از گوشت گاو را به قطعه ديگرى از آن بزنند - تا آنجا كه فرمود: - شايد تعقل وتدبر كنيد. "

[ 158 ]

(76) دعاؤه (عليه السلام) في العوذة لوجع العراقيب عن على بن الحسين (عليه السلام)، ان رجلا اشتكى الى ابى عبد الله الحسين بن على (عليهما السلام) فقال: يابن رسول الله انى اجد وجعا في عراقيبى قد منعنى من النهوض الى الصلاة، قال: ما يمنعك من العوذة، قال: لست اعلمها، قال: فإذا احسست بها فضع يدك عليها وقل: بسم الله وبالله والسلام على رسول الله. ثم اقرء عليه: " وما قدروا الله حق قدره والارض جميعا قبضته يوم القيامة والسموات مطويات بيمينه سبحانه و تعالى عما يشركون " (1).


1 - الزمر: 67. (*)

[ 159 ]

(76) دعاى آن حضرت در دفع درد پا از امام سجاد (عليه السلام) روايت است كه فرمود: شخصي از درد پا نزد امام حسين (عليه السلام) شكايت كرد وگفت: أي پسر پيامبر دردى را در پايم احساس مى كنم كه مرا از نماز خواندن باز مى دارد، فرمود: چرا دعا نمى خوانى، گفت: چه بخوانم ؟ فرمود: هر گاه دردش را احساس كردى دستت را بر آن قرار ده وبخوان: بنام خدا وبه يارى أو، وسلام بر فرستاده خداوند. آنگاه بخوان: " آن چنانكه شايسته بود حق خداوند را بعمل نياوردند، در روز قيامت زمين با تمامى وسعتش در تحت قدرت اوست، وآسمانها در دست با كفايتش پيچيده شده است، پاك ومنزه است خداوند از آنچه به أو شرك ورزيده مى شود ".

[ 160 ]

(77) دعاؤه (عليه السلام) في العوذة لوجع الرجلين عن الباقر (عليه السلام): قال: كنت عند الحسين (عليه السلام) إذ أتاه رجل من بنى امية من شيعتنا، فقال له: يابن رسول الله ما قدرت ان امشى اليك من وجع رجلى، قال: فاين انت من عوذة الحسين بن على (عليهما السلام)، قال: يابن رسول الله وما ذاك ؟ قال: " انا فتحنا لك فتحا مبينا ليغفر لك الله ما تقدم من ذنبك وما تأخر ويتم نعمته عليك ويهديك صراطا مستقيما وينصرك الله نصرا عزيزا هو الذي انزل السكينة في قلوب المؤمنين ليزدادوا ايمانا مع ايمانهم ولله جنود السماوات والارض وكان الله عليما حكيما ليدخل المؤمنين والمؤمنات جنات تجري من تحتها الانهار خالدين فيها ويكفر عنهم سيئاتهم و كان ذلك عند الله فوزا عظيما ويعذب المنافقين

[ 161 ]

(77) دعاى آن حضرت در دفع درد پا از امام باقر (عليه السلام) روايت شده كه فرمود: نزد امام حسين (عليه السلام) بودم، مردى از بنى اميه كه از شيعيان ما بود نزد ايشان آمد وگفت: أي پسر پيامبر از درد پا نمى توانم نزد تو بيايم، فرمود: چرا دعاى مرا نمى خوانى، گفت: أي پسر رسول خدا چه بخوانم ؟ فرمود: " ما گشايشى بزرگ را برايت محقق ساختيم، تا خداوند خطاهاى گذشته وآينده ات را ببخشايد، ونعمتش را بر تو تمام گرداند وبه راه راست هدايت كند، ويارى ارزشمندى را نصيبت نمايد، أو كسى است كه آرامش را در قلوب مؤمنان قرار داد تا بر ايمانشان افزوده شود، لشكريان آسمانها وزمين از خداوند است واو دانا وحكيم است، تا زنان ومردان مؤمن را در بهشتهايى كه در زير آنها نهرها جارى است داخل گرداند ودر آن جاودانه اند، وگناهانشان را ببخشايد واين امر نزد خداوند رستگارى بزرگى است، ومنافقين وزنان ومردان مشرك را عذاب كند، كسانى كه

[ 162 ]

والمنافقات والمشركين والمشركات الظانين بالله ظن السوء عليهم دائرة السوء وغضب الله عليهم ولعنهم و اعدلهم جهنم وساءت مصيرا ولله جنود السماوات والارض وكان الله عزيزا حكيما " (1).


1 - الفتح: 7 - 1. (*)

[ 163 ]

نسبت به خداوند بدگمانند وگمان بد در موردشان تحقق مى پذيرد و خداوند بر آنان غضب كرده ولعنتشان مى كند وجهنم را برايشان مهيا مى سازد كه بد جايگاهى است، لشكريان آسمانها وزمين از آن خداوند است واو استوار وحكيم است. "

[ 165 ]

7 - ادعيه آن حضرت در ايام مباركه در روز عرفه

[ 166 ]

(78) دعاؤه (عليه السلام) في موقف عرفة الحمدلله الذي ليس لقضائه دافع، ولالعطائه مانع، ولاكصنعه صنع صانع، هو الجواد الواسع، فطر اجناس البدائع، واتقن بحكمته الصنائع، لا يخفى عليه الطلائع، ولاتضيع عنده الودائع، اتى بالكتاب الجامع، وبشرع الاسلام، النور الساطع، وهو للخليقة صانع. وهو المستعان على الفجائع، جازي كل صانع، ورائش كل قانع، وراحم كل ضارع، ومنزل المنافع، والكتاب الجامع، بالنور الساطع. وهو للدعوات سامع، وللدرجات رافع، وللكربات دافع وللجبابرة قامع، وراحم عبرة كل ضارع، ودافع ضرعة كل ضارع، فلا اله غيره، ولا شئ يعدله، وليس كمثله شئ، وهو السميع البصير، اللطيف الخبير، وهو على كل شئ قدير.

[ 167 ]

(78) دعاى آن حضرت در عرفه سپاس خداى را سزاست كه براى فرمانش دفع كننده، وبراى عطايش باز دارنده، وبراى خلقتش همانندى نبوده، وبسيار بخشنده است، انواع پديده ها را خلق كرده است. وخلقتش را با حكمتش متقن ساخت، گروهها از ديد أو پنهان نبوده وامانتها نزد أو ضايع نمى گردد، هر عاملي را پاداش داده وهر فرد قانعى را پر وبال مى دهد، هر زارى كننده أي را مورد ترحم قرار داده ونازل كننده همه خيرها وخوبى هاست، وفرودآورنده كتاب جامع همراه با نور درخشان مى باشد. واو شنونده دعاها، ودفع كننده سختيها، وبالا برنده درجات، و نابود كننده گردنكشان بوده، ومعبودي جز أو نيست وموجودي با أو برابرى نمى كند، چيزى همانند أو نبوده وشنوا وبينا ومهربان وآگاه است.

[ 168 ]

اللهم اني ارغب اليك واشهد بالربوبية لك مقرا بأنك ربي، وان اليك مردي، ابتدأتني بنعمتك قبل ان اكون شيئا مذكورا، وخلقتني من التراب. ثم اسكنتني الاصلاب امنا لريب المنون واختلاف الدهور، فلم ازل ظاعنا من صلب الى رحم في تقادم الايام الماضية، والقرون الخالية. لم تخرجني لرأفتك بي، ولطفك لي، واحسانك الى في دولة ايام الكفرة، الذين نقضوا عهدك وكذبوا رسلك، لكنك اخرجتني رأفة منك وتحننا على للذي سبق لي من الهدى الذي يسرتني، وفيه انشأتني ومن قبل ذلك رؤفت بي بجميل صنعك وسوابغ نعمتك. فابتدعت خلقي من منى يمنى، ثم اسكنتني في ظلمات ثلاث بين لحم وجلد ودم، لم تشهدني خلقي، ولم تجعل الى شيئا من امري. ثم اخرجتني الى الدنيا تاما سويا، وحفظتني في المهد طفلا صبيا، ورزقتني من الغذاء لبنا مريا،

[ 169 ]

خدايا ! مشتاقانه بسوى تو ميل كرده وبه پروردگاريت شهادت مى دهم، در حاليكه اقرار دارم كه تو پروردگارم بوده وباز گشتم بسوى توست، قبل از آنكه چيز ارزشمندى باشم مرا مورد لطف ونعمتت قرار دادى، ومرا از خاك آفريدى آنگاه در صلب پدران مرا ساكن گردانيدى، در حاليكه از سختيهاى زمانه وگردش روزگاران وساليان در ايمنى بودم، در دهليزهاى تاريخ و زواياي قرون همواره از صلبى به رحمى در حال كوچ بودم. بخاطر مهر وعطوفتت بر من واحسانت نسبت به من مرا در دولت پيشوايان كفر، كه پيمانت را شكسته وپيامبرانت را تكذيب نمودند لباس خلقت نپوشاندى وبوجود نياوردى، لكن بنابر آنچه درگذشته مقدر كرده بودى مرا خارج ساختى، همراه با هدايتي كه برايم آسان فرمودى، ودر آن ايجادم كردى، ودر گذشته نيز لطف وعنايتت ونعمتهاى گسترده ات شامل حال من شده بود. مرا از آبى ريخته شده خلق كرده، ودر تاريكيهاى سه گانه ميان گوشت وخون وپوست جاى دادى، نه مرا در كار خلقتم گواه گرفته، ونه كارى از آفرينش را بر دوشم گذاردى. آنگاه بر اساس آنچه از گذشته مقدر ساخته بودى مرا همراه با هدايت بدنيا آوردى، در حاليكه كامل وبدون عيب بودم، زماني كه كودكى

[ 170 ]

وعطفت على قلوب الحواضن، وكفلتني الامهات الرحائم، وكلاتني من طوارق الجان، وسلمتني من الزيادة والنقصان، فتعاليت يا رحيم يا رحمان. حتى إذا استهللت ناطقا بالكلام اتممت على سوابغ الانعام، فربيتني زائدا في كل عام، حتى إذا كملت فطرتي، واعتدلت سريرتي، اوجبت على حجتك بأن الهمتني معرفتك، وروعتني بعجائب فطرتك. وانطقتني لما ذرأت في سمائك وارضك من بدائع خلقك، ونبهتني لذكرك وشكرك وواجب طاعتك وعبادتك، وفهمتني ماجائت به رسلك و يسرت لي تقبل مرضاتك، ومننت على في جميع ذلك بعونك ولطفك. ثم إذ خلقتني من حر الثرى لم ترض لي يا الهي بنعمة دون اخرى، ورزقتني من انواع المعاش و صنوف الرياش، بمنك العظيم على واحسانك القديم

[ 171 ]

بيش نبودم مرا در گاهواره حفظ كرده واز شيرى گوارا به من روزى دادى، و دلهاى پرستاران را به من متمايل ساخته ومادران مهربانرا عهده دار من نمودى، واز راهزنان جن پاسداريم كردى، واز زياده ونقصان سالمم نگاه داشتى، پس تو مهربان وبخشنده وبسيار بزرگ ووالائى. تا آنگاه كه به سخن در آمدم نعمتهاى گسترده ات را بر من تمام نمودى ودر هر سال مرا بيشتر رشد دادى، وزمانيكه سرشتم تكامل يافت وتاب وتوانم به حد اعتدال رسيد، حجتت را بر من واجب ساختى، بدينوسيله كه معرفتت را به من الهام كرده وبه شگفتيهاى حكمتت مرا متعجب ساختى. وبه آنچه در آسمانها وزمينت از پديده هاي نوينت آفريدى مرا بيدار ساختى، وبراى شكرگذارى ويادكردنت مرا آگاهم نمودى، وطاعت وبندگيت را بر من واجب كرده، وبه آنچه پيامبرانت آورده اند آگاهيم دادى وپذيرش خوشنوديهايت را برايم آسان نمودى، ودر تمامى اين موارد باكمك ولطفت بر من منت نهادى. خداوندا ! هنگاميكه مرا از برترين سرشت آفريدى، وخشنود نشدى كه نعمتي را بخاطر نعمتي ديگر نداشته باشم، وبه منت بسيار

[ 172 ]

الى حتى إذا اتممت على جميع النعم، وصرفت عني كل النقم. لم يمنعك جهلي وجرأتي عليك ان دللتني على ما يقربني اليك، ووفقتني لما يزلفني لديك، فان دعوتك اجبتني، وان سألتك اعطيتني، وان اطعتك شكرتني، و ان شكرتك زدتني، كل ذلك اكمالا لانعمك على و احسانا الى. فسبحانك سبحانك من مبدئ معيد حميد مجيد، و تقدست اسماؤك، وعظمت الاؤك، فاى انعمك يا الهي احصي عددا أو ذكرا، ام أي عطائك اقوم بها شكرا، و هي يا رب اكثر من ان يحصيها العادون، أو يبلغ علما بها الحافظون، ثم ما صرفت ودرأت عني اللهم من الضر والضراء اكثر مما ظهر لي من العافية والسراء. وانا اشهدك يا الهي بحقيقة ايماني وعقد عزمات يقيني وخالص صريح توحيدي، وباطن مكنون ضميري، وعلائق مجاري نور بصري، وأسارير

[ 173 ]

بزرگت ونيكى ديرينه ات به من از انواع كسب وكارها وگونه هاي مختلف لوازم زندگى بهره مندم ساختى، آنگاه كه نعمتهايت را بر من تمام ساخته و بلاها را از من دور ساختى. نادانى وگستاخيم بر تو، تو را باز نداشت كه به آنچه مرا به تو نزديك مى كند وبه با منزلت گرديدن نزد تو موفقم مى دارد مرا دلالت وراهنمائى كنى، اگر تو را بخوانم اجابت كرده، واگر از تو حاجت طلبم عنايت مى نمائي، واگر فرمانبرداريت را بكنم شكر گذارده، واگر سپاست را بگويم بر نعمتهايت مى افزايى، تمامى اينها براى كامل كردن نعمتهايت بر من و لطف وعنايتت نسبت به من مى باشد. پاك ومنزهي، پاك ومنزهي، أي آغاز كننده وبرگرداننده، ستوده و بزرگوار، نامهايت مقدس ونعمتهايت بزرگست، خدايا كدام نعمتهايت را بشمار آورده وذكر كنم، يا كدام عطاهايت را توان شكر گذاردن دارم، در حاليكه بيشتر از آنستكه شمارندگان بشمار آورند يا حافظان آنرا فراگيرند، وخدايا آنچه از بدحالى وپريشانى كه از من باز گردانده ودفع نمودى بيشتر از سلامتي وخوشحالى است كه در من نمايان است. بارالها ! با حقيقت ايمانم وبناى محكم يقينم ويكتاپرستى بى آلايشم، ونهاد پوشيده ام، وآويزه هاي راههاى نور ديده ام، وچينهاى صفحه پيشانيم، وشكافهاى حفره هاي راههاى تنفسم، وپره هاي نرم

[ 174 ]

صفحة جبيني، وخرق مسارب نفسي، وخذاريف مارن عرنيني، ومسارب صماخ سمعي، وما ضمت و اطبقت عليه شفتاى، وحركات لفظ لساني، ومغرز حنك فمي وفكي، ومنابت اضراسي، وبلوغ حبائل بارع عنقي، ومساغ مطعمي ومشربي، وحمالة ام رأسي، وجمل حمائل حبل وتيني، وما اشتمل عليه تامور صدري، ونياط حجاب قلبي، وافلاذ حواشي كبدي، وما حوته شراسيف اضلاعي، وحقاق مفاصلي، واطراف اناملي، وقبض عواملي، ودمي وشعري و بشري وعصبي وقصبي وعظامي، ومخي وعروقي و جميع جوارحي، وما انتسج على ذلك ايام رضاعي، و ما اقلت الارض مني، ونومي ويقظتي وسكوني و حركتي، وحركات ركوعي وسجودي، ان لوحاو لت و اجتهدت مدى الاعصار والاحقاب - لو عمرتها - ان اودى شكر واحدة من انعمك ما استطعت ذلك الا بمنك الموجب على شكرا انفا جديدا، وثناء طارفا عتيدا.

[ 175 ]

بينى ام، وحفره هاي پرده گوشم، وآنچه دو لبم بر آن ضميمه شده وبر هم نهاده است، وگردشهاى زبانم، وجاى فرورفتگى كام دهانم وفكم، رستنگاههاى دندانهايم ودستگاه گوارش خوردن وآشاميدنم، وتكيه گاه پوسته مغزم، ورسائى كامل طنابهاى گردنم، وآنچه قفسه سينه ام بر آن مشتمل است، وكمربندهاى حياتي متصل به قلب وجگرم، وپيوندهاى درآويخته پوشش دلم، وقطعات كنار جگرم، وآنچه غضروفهاى دنده هايم در برگرفته، وگيره هاي بندهاى مفصلهايم، وانقباض عضلاتم، وگوشه هاي سرهاى انگشتانم، وگوشم وخونم ومويم، وپوستم، وعصبم ونايم، واستخوانهايم ومغزم ورگهايم، وهمه اعضايم، وآنچه در ايام شيرخوارگيم اندامم ساخته شده، وآنچه زمين از من بر خود حمل مى كند، وخواب وبيداريم، وسكون وحركات ركوع وسجودم، (تمامى اينها گواهى مى دهند) كه چنانكه در طول زمانها وروزگاران - اگر عمرم طولاني باشد - تلاش كرده وكوشش نمايم تا شكر يكى از نعمتهايت را انجام دهم، نخواهم توانست جز با منتت، كه به سبب آن همواره بايد شكر جديد و ستايش نو را انجام دهم كه جاودانه ادامه مى يابد.

[ 176 ]

اجل، ولو حرصت والعادون من انامك ان تحصى مدى انعامك سالفة وانفة لما حصرناه عددا، و لااحصيناه ابدا، هيهات انى ذلك وانت المخبر عن نفسك في كتابك الناطق، والنباء الصادق: " وإن تعدوا نعمة الله لا تحصوها " (1). صدق كتابك اللهم ونباؤك، وبلغت انبياؤك و رسلك ما انزلت عليهم من وحيك، وشرعت لهم من دينك، غير اني اشهد بجدي وجهدي، ومبالغ طاقتي و وسعي، واقول مؤمنا موقنا: الحمدلله الذي لم يتخذ ولدا فيكون موروثا، ولم يكن له شريك في الملك فيضاده فيما ابتدع، ولاو لى من الذل فيرفده فيما صنع، سبحانه سبحانه سبحانه لو كان فيهما الهة الا الله لفسدتا وتفطرتا، فسبحان الله الواحد الحق الاحد الصمد الذي لم يلد ولم يولد ولم يكن له كفوا احد.


1 - ابراهيم: 34، النحل: 18. (*)

[ 177 ]

آرى، واگر چه من وديگر بندگان شمارنده ات كوشش بسيار كنيم كه نعمتهاى گذشته وآينده ات را بشماريم، توان شمارش آنرا از حيث عدد وزمان نداريم، بسيار بعيد است، اين عمل چگونه ممكن است در حاليكه در كتاب گويايت وخبر درستت چنين گفتى: " واگر نعمتهاى الهى را بشماريد نخواهيد توانست آنرا بشمارش در آوريد ". خدايا كتاب وخبرت درست است، وآنچه را به پيامبرانت وحى فرستادى وديني كه برايشان جعل نمودى را درست ابلاغ كردند، جز آنكه خدايا با تمام تلاش وكوشش وسرحد توانائى وظرفيتم شهادت داده وبا ايمان ويقين مى گويم: سپاس خداى را سزاست كه فرزندى نگرفته تا ارث بگذارد، و شريكي در حاكميت خود ندارد تا در خلقتش با أو ضديت نمايد، واز خوارى سرپرستى ندارد تا در عمل به أو كمك نمايد، پاك ومنزه است، پاك ومنزه است، اگر در جهان معبودهايى جز خداوند بودند جهان به فساد كشيده مى شد ونابود مى گشت، پاك ومنزه است خداى يگانه ويكتا وبسيط كه نزائيده ونه زاده شده وهمانندى برايش نيست.

[ 178 ]

الحمدلله حمدا يعدل حمد ملائكته المقربين، و انبيائه المرسلين، وصلى الله على خيرته من خلقه محمد خاتم النبيين واله الطاهرين المخلصين. ثم اندفع (عليه السلام) في المسألة، واجتهد في الدعاء، وعيناه تكفان دموعا: اللهم اجعلني اخشاك كأني اراك، واسعدني بتقواك، ولاتشقني بمعصيتك، وخرلي في قضائك، و بارك لي في قدرك، حتى لااحب تعجيل ما اخرت، و لا تأخير ما عجلت. اللهم اجعل غناى في نفسي، واليقين في قلبي، و الاخلاص في عملي، والنور في بصري، والبصيرة في ديني، ومتعني بجوارحي، واجعل سمعي وبصري الوارثين مني، وانصرني على من ظلمني، وارزقني ماربي وثاري، واقر بذلك عيني. اللهم اكشف كربتي واستر عورتي، واغفر لي خطيئتي، واخسأ شيطاني، وفك رهاني، واجعل لي يا

[ 179 ]

سپاس خداى را سزاست، سپاسى كه برابرى كند با ستايش فرشتگان مقرب وپيامبران مرسل أو، ودرود وسلام خدا بر برگزيده اش محمد پايان دهنده پيامبران وخاندان پاك وطاهر وبى آلايش أو. پس آن حضرت شروع در سؤال كرد ودر دعا اهتمام نمود، وآب از ديدگان مباركش جارى بود، آنگاه گفت: خدايا ! مرا آنگونه قرار ده كه از تو بترسم گويا ترا مى بينم، ومرا با تقوايت سعادتمند گردان، وبه نافرمانيت بدبختم مكن، ودر قضاء و قدرت برايم خير را اختيار فرما، ودر آن بركت ده، تا اينكه زود آمدن آنچه به تأخير انداخته أي، وتأخير آنچه زود آمدنش را مقدر كرده أي را دوست نداشته باشم. خدايا ! بى نيازيم را در جانم، يقين را در دلم، واخلاص را در كارم، و نور را در ديدگانم، وبصيرت را در دينم مقدر فرما، ومرا از اندامم بهره مند ساز، وگوش وچشمم را هنگام مرگ در اختيار قرار ده، ومرا بر كسى كه بمن ستم كرده يارى گردان، وانتقام ونيازم را در أو به من بنمايان، وچشمم را به اين عمل روشن گردان. خدايا ! گرفتاريم را برطرف، وعيبم را بپوشان، وخطايم را بيامرز، و شيطان را از من دور ساز، وگروهايم را آزاد ساز، واى معبودم برترين درجه

[ 180 ]

الهي الدرجة العليا في الاخرة والاولى. اللهم لك الحمد كما خلقتني فجعلتني سميعا بصيرا، ولك الحمد كما خلقتني فجعلتني حيا سويا، رحمة بي وكنت عن خلقي غنيا. رب بما برأتني فعدلت فطرتي، رب بما انشأتني فأحسنت صورتي، يا رب بما احسنت بي وفي نفسي عافيتني، رب بما كلاتني ووفقتني، رب بما انعمت على فهديتني، رب بما أو يتني ومن كل خير اعطيتني، رب بما اطعمتني وسقيتني، رب بما اغنيتني واقنيتني، رب بما اعنتني واعززتني. رب بما البستني من ذكرك الصافي، ويسرت لي من صنعك الكافي، صل على محمد وال محمد واعني على بوائق الدهر، وصروف الايام والليالي، ونجني من اهوال الدنيا وكربات الاخرة، واكفني شر ما يعمل الظالمون في الارض.

[ 181 ]

در دنيا وآخرت را برايم قرار ده. خدايا ! حمد ترا سزاست همچنانكه مرا خلق كردى، پس مرا شنوا وبينا قرار دادى، حمد وسپاس ترا سزاست همچنانكه مرا خلق كردى، پس بخاطر رحمتت بر من خلقتم را كامل وبدون عيب خلق كردى، در حاليكه از آفرينش من بى نياز بودى. پروردگارا به آنچه بى عيبم آفريدى پس خلقتم را تعديل نمودى، پروردگارا به آنچه ايجادم كردى، پس چهره ام را زيبا ساختى، پروردگارا به آنچه بمن ودر جانم نيكي كردى ومرا سلامتي عنايت نمودى، پروردگارا به آنچه پاسدارى وموفقم نمودى، پروردگارا به آنچه نعمت دادى پس هدايتم كردى، پروردگارا به آنچه احسان نمودى واز هر خير عطا كردى، پروردگارا به آنچه خورانده ونوشاندى، پروردگارا به آنچه بى نيازم كرده و اندوخته ام بخشيدى، پروردگارا به آنچه يارى كرده وعزيز گرداندى. پروردگارا به آنچه كه از پوشش خود بمن پوشاندى واز رفتار كفايت كننده ات كه برايم آسان كردى، بر محمد وخاندان أو درود فرست وبر مشكلات سخت روزگاران وحوادث شب وروزها مرا يارى، واز هراسهاى دنيا وگرفتاريهاى آخرت نجاتم ده، واز شر آنچه ستمكاران در زمين انجام مى دهند مرا كافى باش.

[ 182 ]

اللهم ما اخاف فاكفني، وما احذر فقني، وفي نفسي وديني فاحرسني، وفي سفري فاحفظني، وفي اهلي ومالي وولدي فاخلفني، وفيما رزقتني فبارك لي، وفي نفسي فذللني، وفي اعين الناس فعظمني، و من شر الجن والانس فسلمني، وبذنوبي فلا تفضحني، وبسريرتي فلاتخزني، وبعملي فلا تبتلني، ونعمك فلاتسلبني، والى غيرك فلا تكلني. الى من تكلني، الى القريب يقطعني، ام الى البعيد يتجهمني، ام الى المستضعفين لي وانت ربي ومليك امري، اشكو اليك غربتي وبعد داري وهواني على من ملكته امري. اللهم فلاتحلل بي غضبك، فان لم تكن غضبت على فلا ابالي سواك، غير ان عافيتك اوسع لي، فأسألك بنور وجهك الذي اشرقت له الارض والسماوات و انكشفت به الظلمات وصلح عليه امر الاولين و الاخرين، ان لاتميتني على غضبك ولا تنزل بي سخطك.

[ 183 ]

خدايا ! از آنچه مى ترسم مرا كفايت، واز آنچه حذر مى كنم مرا نگاه دار، ودر جان ودينم مرا نگاهبان باش ودر سفرم مرا حفظ كن ودر خاندان وما لم مرا جانشين باش، ودر آنچه روزيم دادى بركت عطا كن، ودر پيش خود خوار ودر انظار مردم بزرگم نما، واز شر جن وانس سلامتم دار، وبه گناهم مفتضحم منما، وبه باطنم رسوايم نكن، وبه عملم آزمايشم مكن، و نعمتهايت را از من مگير وبه خود واگذارم مكن. معبودا ! آيا مرا به نزديكانم واگذارم مى كنى تا با من قطع رابطه كند، يا به بيگانه تا با من ترشروئى كند، يا به ناتوانان در حاليكه تو پروردگارم و زمامدار كارهايم مى باشى، بتو شكايت مى كنم از غربتم ودورى خانه ام و سبك شمرده شدنم بر كسى كه اختيار كارم را به أو دادى خدايا ! غضبت را بر من فرود نياور، واگر بر من خشم ننمائى از غير تو باك ندارم، پاك ومنزهي، جز آنكه عافيتت بر من شاملتر است، پس پروردگارا بحق پرتو جمالت كه به آن زمين وآسمانها روشن گشته، و تاريكيها برطرف وكار گذشته وآيندگان با آن اصلاح گرديده، از تو مى خواهم مرا بر حال غضبت نميرانى، وخشمت را بر من فرود نياورى.

[ 184 ]

لك العتبى حتى ترضى قبل ذلك لا اله الا انت، رب البلد الحرام، والمشعر الحرام والبيت العتيق، الذي احللته البركة، وجعلته للناس امنة. يا من عفى عن العظيم من الذنوب بحلمه، يا من اسبغ النعمة بفضله، يا من اعطى الجزيل بكرمه، يا عدتي في كربتي، يا مونسي في حفرتي، يا ولى نعمتي، يا الهي واله ابائي ابراهيم واسماعيل واسحاق ويعقوب، ورب جبرئيل وميكائيل واسرافيل، ورب محمد خاتم النبيين واله المنتجبين، ومنزل التوراة و الانجيل والزبور والقران العظيم، ومنزل كهيعص وطه ويس والقران الحكيم. انت كهفي حين تعيينى المذاهب في سعتها، و تضيق على الارض برحبها، ولولا رحمتك لكنت من المفضوحين، وانت مؤيدي بالنصر على الاعداء، ولولا نصرك لي لكنت من المغلوبين.

[ 185 ]

حق خشنودى با توست، حق خشنودى با توست، قبل از آنكه خشنود گردى، معبودي جز تو نيست، پروردگار شهر مكه، ومشعر حرام وخانه كعبه كه در آن بركت قرار داده، امنيت در آن مقدر فرمودى. أي آنكه با بردباريش گناهان بزرگ را بخشيد، أي آنكه به فضلش نعمتها را گستراند، أي آنكه به كرمش عطاى برجسته عنايت كرد، أي توشه ام در سختى ام، أي ياورم در تنهائيم، أي فرياد رسم در گرفتاريم، أي سرپرست نعمتهايم، أي معبودم ومعبود پدرانم ابراهيم واسماعيل و اسحاق ويعقوب، وپروردگار جبرئيل وميكائيل واسرافيل، وپروردگار محمد خاتم پيامبران وخاندان برگزيده اش، وفرود آورنده تورات وانجيل وزبور وفرقان، وفرود آورنده كهيعص وطه ويس وقرآن حكيم. تو پناهم هستى در هنگاميكه راهها در عين فراخي مرا عاجز كند، و زمين با گستردگيش بر من تنگ آيد، واگر رحمتت نبود از هلاك شدگان بودم، وتو ناديده گيرنده لغزشم مى باشى، واگر پرده پوشيت بر من نبود از رسواشدگان بودم، وتوئى كه در برابر دشمنان مرا يارى مى گردانى، واگر نبود ياريت از شكست خوردگان بودم.

[ 186 ]

يا من خص نفسه بالسمو والرفعة، واولياؤه بعزه يعتزون، يامن جعلت له الملوك نير المذلة على اعناقهم فهم من سطواته خائفون، تعلم خائنه الاعين وما تخفى الصدور، وغيب ما تأتي به الازمان والدهور، يا من لا يعلم كيف هو الا هو، يا من لا يعلم ما يعلمه الا هو. يا من كبس الارض على الماء وسد الهواء بالسماء، يا من له اكرم الاسماء، يا ذا المعروف الذي لا ينقطع ابدا، يا مقيض الركب ليوسف في البلد القفر، و مخرجه من الجب، وجاعله بعد العبودية ملكا، يا راد يوسف على يعقوب بعد ان ابيضت عيناه من الحزن فهو كظيم. يا كاشف الضر والبلاء عن ايوب، يا ممسك يد ابراهيم عن ذبح ابنه بعد كبر سنه وفناء عمره، يا من استجاب لزكريا فوهب له يحيى ولم يدعه فردا وحيدا، يامن اخرج يونس من بطن الحوت، يا من فلق البحر لبني اسرائيل فأنجاهم وجعل فرعون وجنوده من المغرقين.

[ 187 ]

أي آنكه خود را به برترى ورفعت مخصوص گردانيد، واوليائش به عزت أو عزيز مى گردند، أي آنكه پادشاهان در برابر أو حلقه خوارى بر گردنهايشان آويخته اند، واز حملات أو ترسانند، خيانت ديدگان وآنچه قلبها پنهان مى كنند، وغيب آنچه زمانها وروزگاران مى آورند، داناست، أي آنكه چگونگى أو را جز خودش نمى داند، أي آنكه كسى جزخودش نمى داند كه أو چيست، أي آنكه كسى جز خودش أو را نمى شناسد. أي آنكه زمين را از آب پر ساخت، وهوا را با آسمان مسدود كرد، أي آنكه گراميترين نامها از اوست، أي احسان كننده أي كه هرگز احسانش قطع نمى شود، أي برانگيزنده سواران براى نجات يوسف در بيابان بى آب وعلف، وخارج كننده أو از چاه، وبعد از بندگى أو را فرمانروا قرار داد، أي بازگرداننده أو به يعقوب بعد از آنكه در نتيجه اندوه كور شده بود. أي برطرف كننده بد حالى وبلا از ايوب، وگيرنده دستهاى ابراهيم از سربريدن فرزندش بعد از پير شدن وتمام شدن عمرش، أي آنكه دعاى زكريا را اجابت كرد ويحيى را به أو بخشيد واو را تنها نگذارد، أي آنكه يونس را از شكم ماهى بيرون آورد، أي آنكه دريا را براى بنى اسرائيل شكافت وآنان را نجات داد وفرعون وسپاهيانش را غرق نمود.

[ 188 ]

يا من ارسل الرياح مبشرات بين يدى رحمته، يا من لم يعجل على من عصاه من خلقه، يا من استنقذ السحرة من بعد طول الجحود، وقد غدوا في نعمته، يأكلون رزقه ويعبدون غيره، وقد حادوه ونادوه، و كذبوا رسله. يا الله، يا بدئ لا بدأ لك، يا دائما لا نفاد لك، ياحى يا قيوم، يا محيى الموتى، يا من هو قائم على كل نفس بما كسبت، يا من قل له شكري فلم يحرمني، و عظمت خطيئتي فلم يفضحني، وراني على المعاصي فلم يخذلني. يا من حفظني في صغري، يا من رزقني في كبري، يا من اياديه عندي لا تحصى، يا من نعمه عندي لاتجازى، يا من عارضني بالخير والاحسان، و عارضته بالاساءة والعصيان، يا من هداني بالايمان قبل ان اعرف شكر الامتنان.

[ 189 ]

أي آنكه بادها را بشارت دهنده پيشاپيش باران رحمتش فرستاد، أي آنكه بر عقاب بندگان نافرمانش شتاب نكرد، أي آنكه ساحران را بعد از انكار طولاني نجات داد، در حاليكه در ميان نعمت أو بوده وروزى أو را خورده وغير أو را مى پرستيدند، وبا أو مخالفت كرده وضديت مى نمودند وپيامبرانش را تكذيب مى كردند. أي خدا، أي اولى كه آغازى برايت نمى باشد، أي جاودانه أي كه پايانى برايت نيست، أي زنده در آن هنگام كه زنده أي نبوده، أي زنده كننده مردگان، أي آنكه هر كس را در مقابل آنچه انجام داده جزا مى دهد، أي آنكه شكرم در مقابلش اندك شد اما محرومم نساخت، وخطايم بزرگ شد اما رسوايم نساخت، ومرا در هنگام نافرمانى ديده أي اما ظاهر نساختى. أي آنكه مرا در كودكى حفظ كرده، أي آنكه در بزرگى مرا روزى داده، أي آنكه نعمتهايش نزد من قابل شمارش نيست، ونعمتهايش بدون عوض است، أي آنكه با من با خير واحسان رفتار كرد، ومن با بدى و نافرمانى با أو بر خورد مى كنم، أي آنكه مرا به ايمان هدايت كرد قبل از آنكه سپاسگزارى در مقابل أو را بشناسم.

[ 190 ]

يا من دعوته مريضا فشفاني، وعريانا فكساني، وجائعا فأطعمني، وعطشانا فأرواني، وذليلا فأعزني، وجاهلا فعرفني، ووحيدا فكثرني، وغائبا فردني، و مقلا فأغناني، ومنتصرا فنصرني، وغنيا فلم يسلبني، و امسكت عن جميع ذلك فابتدأني. فلك الحمد يا من اقال عثرتي، ونفس كربتي، و اجاب دعوتي، وستر عورتي، وغفر ذنوبي، وبلغني طلبتي، ونصرني على عدوي، وان اعد نعمك ومننك وكرائم منحك لااحصيها، يا مولاى. انت الذي انعمت، انت الذي احسنت، انت الذي اجملت، انت الذي افضلت، انت الذي مننت، انت الذي اكملت، انت الذي رزقت، انت الذي اعطيت، انت الذي اغنيت، انت الذي اقنيت، انت الذي أو يت، انت الذي كفيت، انت الذي هديت، انت الذي عصمت. انت الذي سترت، انت الذي غفرت، انت الذي اقلت، انت الذي مكنت، انت الذي اعززت، انت الذي

[ 191 ]

أي آنكه در حال بيمارى أو را خواندم ومرا شفا داد، وبدون لباس بودم مرا پوشاند، وگرسنه بودم مرا سير كرد، وتشنه بودم سيرابم نمود، در حاليكه خوار بودم عزيزم گرداند، ونادان بودم مرا شناساند، وتنها بودم زيادم گردانيد، وغريب بودم مرا باز گرداند، ونادار بودم بى نيازم كرد، از أو يارى خواستم ياريم نمود، وبى نياز بودم از من سلب نكرد، سكوت كردم خود بدون سؤال عطا فرمود. پس سپاس وشكر سزاوار توست، أي آنكه لغزشم را ناديده گرفت، وغمزدگيم را بر طرف كرد، ودعوتم را پاسخ داد، وعيبم را پوشاند، و گناهانم را بخشيد، وحاجتم را عنايت كرد، وبر دشمنم پيروزم گرداند، و اگر نعمتهايت ومنتها وبخشندگيهاى ارزشمندت را بشمارم توان شمارش آنها را ندارم. مولايم ! توئى آنكه منت نهادى، توئى آنكه نعمت دادى، توئى آنكه نيكي كردى، توئى آنكه زيبا نمودى، توئى آنكه تفضل كردى، توئى آنكه كامل كردى، توئى آنكه روزى دادى، توئى آنكه موفق نمودى، توئى آنكه عطا كردى، توئى آنكه بى نياز نمودى، توئى آنكه اندوخته بخشيدى، توئى آنكه در پناه گرفتى، توئى آنكه كفايت كردى، توئى آنكه راهنمائى نمودى، توئى آنكه بازداشتى. توئى آنكه پرده پوشى نمودى، توئى آنكه آمرزيدى، توئى آنكه ناديده گرفتى، توئى آنكه تمكين دادى، توئى آنكه عزت دادى،

[ 192 ]

اعنت، انت الذي عضدت، انت الذي ايدت، انت الذي نصرت، انت الذي شفيت، انت الذي عافيت، انت الذي اكرمت، تباركت ربي وتعاليت، فلك الحمد دائما، ولك الشكر واصبا. ثم انا يا الهي المعترف بذنوبي فاغفر لي، انا الذي اخطات، انا الذي اغفلت، انا الذي جهلت، انا الذي هممت، انا الذي سهوت، انا الذي اعتمدت، انا الذي تعمدت، انا الذي وعدت، انا الذي اخلفت، انا الذي نكثت، انا الذي اقررت. الهي اعترف بنعمتك عندي، وابوء بذنوبي فاغفر لي، يا من لا تضره ذنوب عباده، وهو الغنى عن طاعتهم والموفق من عمل منهم صالحا بمعونته و رحمته، فلك الحمد. الهي امرتني فعصيتك، ونهيتني فارتكبت نهيك، فاصبحت لاذا براءة فأعتذر، ولاذاقوة فأنتصر، فبأى

[ 193 ]

توئى آنكه پشتيبانى كردى، توئى آنكه كمك نمودى، توئى آنكه دستگيرى كردى، توئى آنكه يارى نمودى، توئى آنكه شفا دادى، توئى آنكه سلامتي عنايت كردى، توئى آنكه گرامى داشتى، خجسته وبرترگرديدى، پس سپاس جاودانه از آن توست، وشكر همواره تو را سزاست. پس معبودا ! من اعتراف كننده به گناهم هستم پس آنها را ببخشاى، منم آنكه بد كردم، منم آنكه خطا كردم، منم آنكه همت به بدى كردم، منم آنكه نادانى نمودم، منم آنكه غفلت كردم، منم آنكه سهو وخطا كردم، منم آنكه به غير تو اعتماد كردم، منم آنكه دانسته بد كردم، منم آنكه قول دادم، منم آنكه بد قولى كردم، منم آنكه پيمان شكنى نمودم، منم آنكه اقرار كردم. پروردگارا ! به نعمتت بر من ونزدم اعتراف كرده واز گناهانم رجوع مى كنم، آنها را بيامرز، أي آنكه گناهان بندگانش به أو زيان نرسانده واو از طاعتشان بى نياز است وهر كدام كه عمل صالح انجام دهند را با رحمت و ياريش موفق مى گرداند، بارالهاو معبودا حمد شايسته توست. بارالها ! امرم فرمودى نافرمانيت كردم، ونهى كردى مرتكب گرديدم، از اينرو به گونه أي گرديده ام كه نه بى گناهم تا عذر بخواهم ونه قدرت دارم

[ 194 ]

شئ استقبلك يا مولاى، ابسمعي ام ببصري، ام بلساني ام برجلي ؟ اليس كلها نعمك عندي وبكلها عصيتك يا مولاى، فلك الحجة والسبيل على. يا من سترني من الاباء والامهات ان يزجروني، و من العشائر والاخوان ان يعيروني، ومن السلاطين ان يعاقبوني، ولو اطلعوا يا مولاى على ما اطلعت عليه مني، إذا ما انظروني ولرفضوني وقطعوني. فها انا ذابين يديك يا سيدي خاضعا ذليلا حقيرا لاذو براءة فأعتذر، ولاقوة فانتصر، ولا حجة له فأحتج بها، ولا قائل لم اجترح ولم اعمل سوءا، وما عسى الجحود لو جحدت يا مولاى فينفعني، وكيف وانى ذلك وجوارحي كلها شاهدة على بما قد عملت. وعلمت يقينا غير ذي شك انك سائلي عن عظائم الامور، وانك الحكيم العدل الذي لايجور، وعدلك مهلكي، ومن كل عدلك مهربي، فان تعذبني فبذنوبي يا مولاى بعد حجتك على، وان تعف عني فبحلمك و جودك وكرمك.

[ 195 ]

تا يارى خواهم، پس أي مولايم با چه چيز با تو روبرو شوم، آيا با گوشم يا با چشمم، يا با زبانم، يا با دستم، يا با پايم، آيا همه آنها نعمتهاى تو نمى باشد وبه تمامى آنها نافرمانيت را ننمودم، أي مولايم پس حجت ودليل از آن توست. أي آنكه مرا از پدران ومادران پوشاند از اينكه مرا با تندى برانند، و از خويشاوندان وبرادران تا بر من عيب گيرند، واز فرمانروايان تا مجازاتم كنند، واى مولايم اگر آنان بر آنچه تو آگاه بودى مطلع بودند در اينصورت مرا مهلت نداده وطردم مى ساختند وبامن قطع رابطه مى كردند. پس مولايم هم اينك در پيشگاه تو ايستاده ام، خاضعانه وخوار و دلتنگ وناچيز، نه بيگناهم تا عذر خواهى كنم، ونه نيرومندم تا يارى ستانم، ونه حجتى دارم تا احتجاج نمايم، ونه مى گويم كه گناهكار نيستم و كار زشتى نكرده ام، واى مولايم اگر انكار هم مى كردم سودى نمى داد، چگونه واز كجا، در حاليكه تمامى اعضايم بر آنچه عمل كرده ام شاهدند. وبه يقين مى دانم وشكى ندارم كه تو از امور بزرگ از من پرسش مى كنى، وتو حاكم عادلي هستى كه ستم نمى كنى، وعدالت تو هلاكت كننده من است، واز عدالتت مى گريزم، واى مولايم اگر مرا عذاب كنى به سبب گناهانم مى باشد كه بعد از حجتت بر من انجام داده ام، واگر بر من ببخشائى بخاطر بردبارى وجود وكرم توست.

[ 196 ]

لا اله الا انت سبحانك اني كنت من الظالمين، لا اله الا انت سبحانك اني كنت من المستغفرين، لا اله الا انت سبحانك اني كنت من الموحدين، لا اله الا انت سبحانك اني كنت من الوجلين. لا اله الا انت سبحانك اني كنت من الراجين، لا اله الا انت سبحانك اني كنت من الراغبين، لا اله الا انت سبحانك اني كنت من السائلين، لا اله الا انت سبحانك اني كنت من المهللين لا اله الا انت سبحانك اني كنت من المسبحين، لا اله الا انت ربي ورب ابائي الاولين. اللهم هذا ثنائي عليك ممجدا، واخلاصي لذكرك موحدا، واقراري بالائك معددا وان كنت مقرا اني لااحصيها لكثرتها وسبوغها وتظاهرها وتقادمها الى حادث ما لم تزل تتغمدني به معها، مذ خلقتني وبرأتني من اول العمر، من الاغناء بعد الفقر وكشف الضر، و تسبيب اليسر، ودفع العسر، وتفريج الكرب، والعافية في البدن والسلامة في الدين، ولو رفدني على قدر

[ 197 ]

معبودي جز تو نيست پاك ومنزهي ومن از ستمكاران مى باشم، معبودي جز تو نيست پاك ومنزهي ومن از آمرزش طلبان بودم، معبودي جز تو نيست پاك ومنزهي ومن از يكتاپرستان بودم، معبودي جز نيست پاك ومنزهي من از ترسندگان بودم. معبودي جز تو نيست پاك ومنزهي من از بيمناكان بودم، معبودي جز تو نيست پاك ومنزهي من از اميدواران بودم، معبودي جز تو نيست پاك ومنزهي من از علاقمندان بودم، معبودي جز تو نيست پاك ومنزهي من از تهليل گويان بودم، معبودي جز تو نيست پاك ومنزهي من از تكبيرگويان بودم، معبودي جز تو نيست پاك ومنزهي پروردگارم و پروردگار اولين پدرانم. خدايا اين ثناى من است تمجيدكنان بر تو، واخلاصم در ياد كردنت با يگانه دانستنت، واقرارم به نعمتهايت با شمارش آنها، واگر چه اقرار دارم كه بخاطر كثرت وگستردگى آنها وپياپى بودن وديرينه بودنشان تا حال قادر به شمارش آنها نيستم، وهمواره در نعمتهايت قرار داشتم، از آغاز كه مرا خلق كردى وپديد آوردى، از فقر بى نيازم كرده وبد حالى را بر طرف كردى، واسباب آسايش را فراهم ساختى، ودشوارى را دفع كرده، و گرفتارى را گشايش عنايت نمودى، ودر بدن عافيت ودر دين سلامت بر

[ 198 ]

ذكرنعمك على جميع العالمين (1) من الاولين والاخرين، لما قدرت ولاهم على ذلك. تقدست وتعاليت من رب عظيم كريم رحيم، لا تحصى الاؤك، ولا يبلغ ثناؤك، ولا تكافى نعماؤك، صل على محمد وال محمد، واتمم علينا نعمتك و اسعدنا بطاعتك، سبحانك لا اله الا انت. اللهم انك تجيب دعوة المضطر إذا دعاك، و تكشف السوء، وتغيث المكروب، وتشفى السقيم، و تغنى الفقير، وتجبر الكسير، وترحم الصغير، وتعين الكبير، وليس دونك ظهير، ولافوقك قدير. وانت العلى الكبير، يا مطلق المكبل الاسير، يا رازق الطفل الصغير، يا عصمة الخائف المستجير، يا من لا شريك له ولاو زير، صل على محمد وال محمد، واعطني في هذه العشية افضل ما اعطيت، وانلت احدا من عبادك، من نعمة توليها، والاء تجددها، وبلية تصرفها، وكربة تكشفها، ودعوة تسمعها، وحسنة


1 - ذكر نعمتك جميع العالمين (خ ل). (*)

[ 199 ]

من عطا كردى، واگر تمام جهانيان از آغاز تا پايان مرا در ذكر نعمتهايت كمك كنند من وآنان قادر به ذكر آنها نيستيم. پاك ومنزهي وبرتر ووالاترى، پروردگار كريم بزرگ ومهربانى كه عطاهايت شمرده نشده وثناءت به نهايت نمى رسد، ونعمتهايت را پاداش نتوان داد، بر محمد وخاندانش درود فرست، ونعمتت را بر ما تمام گردان وبه طاعتت سعادتمندمان نما، پاك ومنزهي، معبودي جز تو نيست. خدايا ! تو اجابت كننده بيچاره، وبر طرف كننده بدى، وفريادرس گرفتار، وشفادهنده بيمار، وبى نيازكننده فقير، وجبران كننده شكست خورده، ورحم كننده كوچكترها، وياريگر بزرگان، پشت وپناهى نداشته، وتواناتر از تو كسى نيست. وتو برتر ووالاترى، أي رهاكننده در بندشدگان اسير، أي روزى دهنده كودك خردسال، أي حافظ ترسوى پناهجو، أي آنكه شريكي نداشته ووزيرى ندارد، بر محمد وخاندان أو درود فرست، ودر اين شامگاه به من عطا كن برترين چيزى كه عطا كرده وبه يكى از بندگانت داده أي، از نعمتي كه بخشيده أي وعطاهايى كه تجديد مى كنى، وبلايى كه برمى گردانى، وگرفتارى كه برطرف مى كنى، ودعائي كه مى شنوى، وعمل

[ 200 ]

تتقبلها وسيئة تغفرها، انك لطيف خبير وعلى كل شئ قدير. اللهم انك اقرب من دعى، واسرع من اجاب، و اكرم من عفى، واوسع من اعطى، واسمع من سئل، يا رحمان الدنيا والاخرة ورحيمهما، ليس كمثلك مسئول ولاسواك مأمول، دعوتك فأجبتني، وسألتك فأعطيتني، ورغبت اليك فرحمتني، ووثقت بك فنجيتني، وفزعت اليك فكفيتني. اللهم فصل على محمد عبدك ونبيك وعلى اله الطيبين الطاهرين اجمعين، وتمم لنا نعماءك، وهنئنا عطاءك، واجعلنا لك شاكرين، ولالائك ذاكرين، امين رب العالمين. اللهم يا من ملك فقدر، وقدر فقهر، وعصى فستر، واستغفر فغفر، يا غاية الراغبين (1)، ومنتهى امل الراجين، يا من احاط بكل شئ علما، ووسع


1 - الطالبين (خ ل). (*)

[ 201 ]

نيكي كه مى پذيرى، وعمل زشتى كه مى پوشانى، تو به هر چه بخواهى لطف كرده وآگاهى، وبر هر چيز توانائى. خدايا ! تو نزديكترين كسى هستى كه خوانده شده، وسريعترين كسى كه پاسخ داده، وبزرگوارترين كسى كه گذشت كرد، وگسترده ترين كسى كه عطا كرد، وشنواترين كسى كه سؤال كرده شده، أي مهرپيشه دنيا و آخرت وبخشنده هر دو سرا، مانند تو سؤال شده أي نيست وجز تو آرزو شده أي نمى باشد، تو را خواندم اجابت كردى، سؤال كردم عطايم نمودى، وبسوى تو ميل كردم مرا رحم كردى، وبتو اطمينان كردم مرا نجات دادى، وبتو پناه آوردم كفايتم نمودى. خدايا ! پس بر محمد بنده ورسول وپيامبرت وتمامي خاندان پاك وپاكيزه اش درود فرست، ونعمتهايت را بر ما تمام كن، وعطايت را بر من گوارا گردان، وما را براى خود سپاسگزار، وبراى نعمتهايت ياد كننده قرار ده، اجابت كن، أي پروردگار جهانيان خدايا ! أي آنكه مالك شد وقادر گرديد، وتوانا گرديد وچيره گشت، ونافرمانى شد وپوشاند، واز أو طلب آمرزش شد وآمرزيد، أي نهايت خواست جويندگان وعلاقمندان، ومنتهاى آرزوى اميدواران، أي آنكه

[ 202 ]

المستقيلين (1) رأفة وحلما. اللهم انا نتوجه اليك في هذه العشية التي شرفتها و عظمتها بمحمد نبيك ورسولك وخيرتك من خلقك، و امينك على وحيك، البشير النذير، السراج المنير، الذي انعمت به على المسلمين، وجعلته رحمة للعالمين. اللهم فصل على محمد واله كما محمد اهل لذلك يا عظيم، فصل عليه وعلى اله المنتجبين الطيبين الطاهرين اجمعين، وتغمدنا بعفوك عنا، فاليك عجت الاصوات بصنوف اللغات، واجعل لنا في هذه العشية نصيبا في كل خير تقسمه بين عبادك، ونور تهدي به، و رحمة تنشرها، وعافية تجللها، وبركة تنزلها، ورزق تبسطه، يا ارحم الراحمين. اللهم اقلبنا في هذا الوقت منجحين مفلحين مبرورين غانمين، ولا تجعلنا من القانطين، ولا تخلنا من رحمتك، ولا تحرمنا ما نؤمله من فضلك، ولا تردنا


1 - المستقبلين (خ ل). (*)

[ 203 ]

علم أو بهر چيز احاطه داشته، ورأفت ورحمت وبردبارى اش تمام روى آورندگان به أو را فرا گرفت. خداوندا در اين شامگاه كه شرافت داده وبزرگش نمودى بسوى تو توجه مى كنيم، بوسيله محمد پيامبر ورسولت وبهترين خلق وامنيت بر وحى، بشارت دهنده وانذار كننده وچراغ روشن كه با أو به مسلمانان نعمت داده واو را رحمتى براى جهانيان گردانيدى. خداوندا ! پس بر محمد وخاندانش درود فرست، همچنانكه محمد از جانب تو شايسته آنست، أي بزرگ پس بر محمد وتمامي خاندان برگزيده پاكزاد وپاكش درود فرست، وبه عفوت ما را فراگير، زيرا صداها با انواع لغات بسوى تو اوج گرفت، خداوندا در اين شامگاه براى ما قرارده بهره أي از هر چيزى كه بين بندگانت تقسيم ميكنى، ونورى كه بدان هدايت مى كنى، ورحمتي كه مى گسترانى، وبركتى كه فرود مى آورى، سلامتي كه مى پوشانى، وروزى كه گسترش مى دهى، أي مهر بانترين مهربانان. خدايا ! در اين وقت ما را موفق ورستگار وبهره مند باز گردان، واز نااميدان قرار مده، واز رحمتت خالي مكن، واز آنچه از فضلت آرزومنديم بى نصيبمان مكن، واز رحمتت خالي مگردان، واز آنچه از عطايت

[ 204 ]

خائبين، ولامن بابك مطرودين، ولا تجعلنا من رحمتك محرومين، ولا لفضل ما نؤمله من عطاياك قانطين. يا اجود الاجودين ويا اكرم الاكرمين، اليك اقبلنا موقنين، ولبيتك الحرام امين، فاعنا على مناسكنا، و اكمل لنا حجنا، واعف عنا وعافنا، فقد مددنا اليك ايدينا وهى بذلة الاعتراف موسومة. اللهم فاعطنا في هذه العشية ما سألناك، واكفنا ما استكفيناك، فلا كافي لنا سواك ولارب لنا غيرك، نافذ فينا حكمك، محيط بنا علمك، عدل في قضاؤك، اقض لنا الخير، واجعلنا من اهل الخير. اللهم اوجب لنا بجودك عظيم الاجر، وكريم الذخر ودوام اليسر، واغفر لنا ذنوبنا اجمعين، ولا تهلكنا مع الهالكين، ولاتصرف عنا رأفتك برحمتك (1) يا ارحم الراحمين.


1 - ورحمتك (خ ل). (*)

[ 205 ]

آرزومنديم محروممان مدار ونااميدمان بر مگردان، واز درگاهت ما را مران. أي بخشنده ترين بخشندگان واى كريمترين كريمان، با اطمينان به درگاه تو روى آورديم، وآهنگ خانه تو را نموديم، پس ما را بر مراسممان يارى وحجمان را كامل گردان، وما را ببخش وسلامتي عطا نما، دستهايمان را بسوى تو دراز كرديم، در حاليكه به ذلت اعتراف نشاندار شده است. خدايا ! در اين شامگاه آنچه از تو خواستيم را بما عطا كن وآنچه كفايتش را از تو طلبيديم ما را كافى باش، چرا كه جز تو براى ما كفايت كننده أي نيست وپروردگارى جز تو نداريم، احكامت در ما نافذ، علمت بر ما محيط، داوريت در ميانمان بر اساس عدالت است، خير را برايمان مقدر كرده وما را از نيكان قرار ده. خداوندا ! به جود وبخششت براى ما پاداش بزرگ واندوخته ارزشمند وآسايش جاودان مقدر كرده وتمامي گناهانمان را بيامرز، وهمراه هلاك شوندگان هلاكمان مكن، ورأفت ورحمتت را از ما بازمگردان، أي مهر بانترين مهربانان.

[ 206 ]

اللهم اجعلنا في هذا الوقت ممن سألك فأعطيته، و شكرك فزدته، وتاب اليك فقبلته، وتنصل اليك من ذنوبه فغفرتها له، يا ذاالجلال والاكرام. اللهم وفقنا وسددنا واعصمنا واقبل تضرعنا، يا خير من سئل، ويا ارحم من استرحم، يا من لا يخفى عليه اغماض الجفون، ولا لحظ العيون، ولا ما استقر في المكنون، ولا ما انطوت عليه مضمرات القلوب، الا كل ذلك قد احصاه علمك، ووسعه حلمك، سبحانك و تعاليت عما يقول الظالمون علوا كبيرا، تسبح لك السماوات والارض وما فيهن، وان من شئ الا يسبح بحمدك. فلك الحمد والمجد وعلو الجد، يا ذاالجلال و الاكرام والفضل والانعام والايادي الجسام، وانت الجواد الكريم، الرؤوف الرحيم، اوسع على من رزقك وعافني في بدني وديني، وامن خوفي واعتق رقبتي من النار، اللهم لاتمكربي ولا تستدرجني ولا تخذلني،

[ 207 ]

خدايا در اين هنگام ما را از كسانى قرار ده كه از تو خواست عطا كردى، وشكر كرد افزون نمودى، وبسوى تو روى آورد أو را پذيرفتى، از گناهانش بسوى تو بيزارى جست آنها را بخشيدى، أي داراى صلابت و بزرگوارى. پروردگارا ما را مشمول توفيقات وتأييدات خود بگردان، وما را حفظ فرما، وزاريمان را بپذير، أي بهترين كسى كه از اوسؤال شده و مهر بانترين مهربانان، أي آنكه حركت ديدگان، ونگاههاى تيز چشمها، و آنچه در نهان مستقر گرديده وقلبها بر آن پيچيده شده از ديد أو پنهان نيست، آرى تمامى اينها را علمت شمرده، وبردباريت فرا گرفته است، پاك ومنزهي وبرتر ووالاترى از آنچه ستمگران مى گويند، آسمانهاى هفتگانه وزمينها وآنكه در آنهاست تسبيح تو را مى گويند، وهر چيز به تسبيح وتنزيه تو مشغول است. پس حمد وستايش تو را سزاست، أي داراى جلالت وبزرگوارى و فزونى ونعمت بخشى وعطاهاى برجسته، وتو بخشنده وبزرگوار وپر مهر ومهربانى، خدايا ! از روزى حلالت بر من بگستران، ودر بدن ودينم سلامتي كامل عطا كن، وخوفم را امنيت بخش، واز آتش رهائيم ده، خداوندا نقشه بد برايم مكش، ومرا بتدريج هلاك مگردان، وفريبم مده،

[ 208 ]

وادرأ عني شر فسقة الجن والانس. ثم رفع (عليه السلام) صوته وبصره الى السماء وعيناه قاطرتان كأنه مزادتان، وقال: يا اسمع السامعين، ويا ابصر الناظرين، ويا اسرع الحاسبين، ويا ارحم الراحمين، صل على محمد وال محمد، واسألك اللهم حاجتى التي ان اعطيتنيها لم يضرني ما منعتني، وان منعتنيها لم ينفعني ما اعطيتني، اسألك فكاك رقبتي من النار، لا اله الا انت وحدك لا شريك لك، لك الملك ولك الحمد، وانت على كل شئ قدير، يا رب يا رب يا رب. روى انه لم يكن له (عليه السلام) جهد الا قوله: يا رب يا رب، بعد هذا الدعاء، وشغل من حضر ممن كان حوله، وشهد ذلك المحضر عن الدعاء لانفسهم، واقبلوا على الاستماع له (عليه السلام) والتامين على دعائه، قد اقتصروا على ذلك لانفسهم، ثم علت اصواتهم بالبكاء معه وغربت الشمس، وافاض (عليه السلام) وافاض الناس معه.

[ 209 ]

وشر فاسقان جن وانس را از من دفع كن. آنگاه آن حضرت در حاليكه چهره اش بسوى آسمان بود واز چشمانشان همانند دو مشك آب مى ريخت، به صداى بلند گفت: أي شنواترين شنوندگان، أي بيناترين بينندگان، واى سريعترين حسابرسان، واى مهر بانترين مهربانان، بر محمد وخاندانش آقايان باميمنت درود فرست، وخدايا از تو مى خواهم حاجتى را كه اگر عطا كنى آنچه منع نمائي به من زيان نمى رساند، واگر محرومم دارى آنچه بدهى به من سودى نمى رساند، از تو مى خواهم كه مرا از آتش آزاد سازى، معبودي جز تو نيست، يگانه أي وشريكي ندارى، فرمانروائى از آن توست و ستايش تو را سزاست، وتو بر هر كار قادرى، أي پروردگار أي پروردگار. روايت شده كه آن حضرت بعد از اين دعا مكررا مى فرمود: أي پروردگار أي پروردگار، وكساني كه در گرداگرد ايشان بوده وشاهد خواندن ايشان بودند، از دعاكردن به خودشان باز مانده ودعاي ايشان را گوش كرده وآمين مى گفتند، وبه همين اكتفا كرده بودند، آنگاه صداهايشان به گريستتن با ايشان بلند شد وخورشيد غروب كرد، ومردم به همراه آن حضرت از منى كوچ كردند.

[ 210 ]

وفيه زيادة: الهي انا الفقير في غناى، فكيف لا اكون فقيرا في فقري، الهي انا الجاهل في علمي فكيف لااكون جهولا في جهلي، الهي ان اختلاف تدبيرك، وسرعة طواء مقاديرك منعا عبادك العارفين بك عن السكون الى عطاء واليأس منك في بلاء. الهي مني ما يليق بلؤمي، ومنك ما يليق بكرمك، الهي وصفت نفسك باللطف والرأفة لي قبل وجود ضعفي افتمنعني منهما بعد وجود ضعفي. الهي ان ظهرت المحاسن مني فبفضلك ولك المنة على، وان ظهرت المساوي مني فبعدلك، ولك الحجة على، الهي كيف تكلني وقد تكفلت (1) لي، وكيف اضام وانت الناصر لي، ام كيف اخيب وانت الحفى بي.


1 - توكلت (خ ل). (*)

[ 211 ]

ودر اين دعا زياده أي نقل شده است: بارالها ! من در حال بى نيازيم فقير ونيازمندم، پس چگونه در حال فقر نيازمند نباشم، بارالها در حال داشتن دانش نادان هستم، پس چگونه در حال نادانى جاهل نباشم، بارالها تحقق تدبيراتت وسرعت انجام تقديراتت، بندگان عارفت را از اطمينان به بخشش غير تو، ونااميدى از تو در هنگام گرفتارى باز داشت. بارالها ! از من آنچه به ملامتم شايسته است واز تو آنچه به كرم و بزرگواريت متناسب مى باشد، بارالها خود را به لطف ومهربانى قبل از پيدايش ناتوانيم توصيف كردى، آيا مرا بعد از وجود ناتوانى از آن دو محرومم مى كنى. بارالها ! اگر زيبائيهايى از من نمايان شود از فضل توست، ومنت نهادنى است از تو بر من، واگر زشتيهايى از من آشكار شود، بر اساس عدالت توست وتو بر من حجت ودليل دارى، بارالها چگونه مرا بخود وامى گذارى در حاليكه عهده دار من گرديده أي، وچگونه مورد ظلم واقع شوم در حاليكه تو ياور منى، يا چگونه نا اميد شوم در حاليكه تو بمن بسيار مهربانى.

[ 212 ]

ها انا اتوسل اليك بفقري اليك، وكيف اتوسل اليك بما هو محال ان يصل اليك، ام كيف اشكو اليك حالي و هو لا يخفى عليك، ام كيف اترجم بمقالي وهو منك برز اليك، ام كيف تخيب امالي وهى قد وفدت اليك، ام كيف لا تحسن احوالي وبك قامت. الهي ما الطفك بي مع عظيم جهلي، وما ارحمك بي مع قبيح فعلي، الهي ما اقربك مني وابعدني عليك، وما ارأفك بي، فما الذي يحجبني عنك، الهي علمت باختلاف الاثار، وتنقلات الاطوار ان مرادك مني ان تتعرف الى في كل شئ، حتى لااجهلك في شئ، الهي كلما اخرسني لؤمي انطقني كرمك وكلما ايستني اوصافي اطمعتني مننك. الهي من كانت محاسنه مساوي فكيف لا تكون مساويه مساوي، ومن كانت حقائقه دعاوي فكيف لا تكون دعاويه دعاوي، الهي حكمك النافذ ومشيتك القاهرة لم يتركا لذي مقال مقالا، ولا لذي حال حالا.

[ 213 ]

اكنون به نيازمنديم بسوى تو توسل مى جويم، وچگونه بسوى تو توسل جويم به آنچه محال است كه بتو برسد، يا چگونه احوالم را نزد تو به شكايت ببرم در حاليكه بر تو پوشيده نيست، يا چگونه حالم را نزد تو بيان كنم در حاليكه نزد تو آشكار است، يا چگونه آرزوهايم را به نا اميدى مى كشانى در حاليكه آنها به درگاه تو وارد شده است، يا چگونه احوالم را نيكو نگردانى در حاليكه بوسيله تو برپا ايستاده است. بارالها ! با وجود نادانى بسيارم چقدر به من لطف دارى، وبا كردار زشتم چقدر به من مهربانى، معبودا چقدر به من نزديكى ومن بتو دورم، و چقدر به من مهربانى، پس چه چيز تو را از من باز داشته است، خدايا از تغيير آثار ودگرگونى احوال دانستم كه خواست تو آنستكه در هر چيز خود را بمن شناسائى تا در چيزى از تو غافل نگردم، معبودا هر گاه فرومايگيم مرا لال نمود كرم تو مرا گويا نمود، وهرگاه صفاتم مرا نا اميد ساخت منتهايت مرا به طمع انداخت. بارالها ! آنكه زيبائيهايش زشتى است، چگونه زشتيهايش زشتى نباشد، وآنكه حقائقش صرف ادعاست چگونه ادعاهايش ادعا نباشد، معبودا حكم نافذ تو واراده غالبت براى سخنگويى سخنى باقى نگذارده وبراى صاحب حالى حالى را قرار نداده است.

[ 214 ]

الهي كم من طاعة بنيتها، وحالة شيدتها، هدم اعتمادي عليها عدلك، بل اقالني منها فضلك، الهي انك تعلم اني وان لم تدم الطاعة مني فعلا جزما فقد دامت محبة وعزما، الهي كيف اعزم وانت القاهر وكيف لااعزم وانت الامر. الهي ترددي في الاثار يوجب بعد المزار، فاجمعني عليك بخدمة توصلني اليك، كيف يستدل عليك بما هو في وجوده مفتقر اليك، ايكون لغيرك من الظهور ما ليس لك حتى يكون هو المظهر لك، متى غبت حتى تحتاج الى دليل يدل عليك، ومتى بعدت حتى تكون الاثار هي التي توصل اليك، عميت عين لاتراك عليها رقيبا، وخسرت صفقة عبد لم تجعل له من حبك نصيبا. الهي امرت بالرجوع الى الاثار فارجعني اليك بكسوة الانوار وهداية الاستبصار، حتى ارجع اليك منها كما دخلت اليك منها، مصون السرعن النظر إليها،

[ 215 ]

معبودا ! چه بسيار طاعتي كه بنا كردم، وحالتي كه بنيان نهادم، و عدالتت اعتمادم بر آنها را ويران نمود، بلكه فضلت عذرم را در مورد آنها پذيرفت، بارالها مى دانى واگر چه طاعتت بطور استمرار از من انجام نگرفته اما محبت تو در من مستمر است، خدايا چگونه تصميم بگيرم در حاليكه تو غالبى، وچگونه تصميم نگيرم در حاليكه تو دستور دهنده أي. بارالها ! تفكر آثار باعث دورى ديدار مى گردد، بنابراين مرا با خود به خدمتي وادار كه مرا به تو پيوند دهد، چگونه بر تو استدلال شود به آنچه در وجودش بتو نيازمند است، آيا براى غير تو ظهورى است كه براى تو نيست، تا آن آشكار كننده تو باشد، كى غائب بودى تا نياز به دليل براى اثبات تو داشته باشيم، وكى دور بوده أي تا آثار ما را به تو برساند، كور باد چشمى كه تو را بر خود مراقب نبيند، وزيانكار باد معامله بنده أي كه بهره أي از دوستيت ندارد. معبودا ! دستور به رجوع به آثار دادى، پس مرا با جامه نور و رهنمائى با بصيرت بخود باز گردان، تا از آنها بسويت باز گردم همانطور كه در آن وارد شدم، يعنى از نظر به آنها (استقلالا) مصون بوده، واز اعتماد بر

[ 216 ]

ومرفوع الهمة عن الاعتماد عليها، انك على كل شئ قدير. الهي هذا ذلي ظاهر بين يديك، وهذا حالي لا يخفي عليك، منك اطلب الوصول اليك وبك استدل عليك فاهدني بنورك اليك، واقمني بصدق العبودية بين يديك. الهي علمني من علمك المخزون، وصني لسترك المصون، الهي حققني بحقائق اهل القرب واسلك بي مسلك اهل الجذب، الهي اغنني بتدبيرك لي عن تدبيري، وباختيارك عن اختياري، واوقفني على مراكز اضطراري. الهي اخرجني من ذل نفسي، وطهرني من شكي و شركي قبل حلول رمسي، بك انتصر فانصرني، وعليك اتوكل فلا تكلني، واياك اسأل فلا تخيبني، وفي فضلك ارغب فلا تحرمني، وبجنابك انتسب فلا تبعدني، و ببابك اقف فلاتطردني، الهي تقدس رضاك ان تكون له

[ 217 ]

آنها همتم برتر باشد، تو بر هر كار قادرى. بارالها ! اين ذلتي آشكار در پيشگاه توست، واين حالم بر تو مخفى نيست، از تو مى طلبم رسيدن بتو را، وبتو بر خودت استدلال مى كنم، با نورت مرا بسوى خود هدايت كن، وبا راستى بندگى در پيشگاهت مرا قرار ده. معبودا ! از دانش مخزونت بمن بياموز، وبه پوشش پرده پوشت مرا حفاظت كن، بارالها مرابا حقائق نزديكان درگاهت با حقيقت گردان، ودر راه رهروان راهت بحركت در آور، خداوندا مرا به تدبيرت از تدبير غير خود، وبه اختيارت از اختيار غير خود بى نياز گردان، ودر مراكز اضطرار بخود مرا قرار ده. بارالها ! مرا از ذلت نفسم خارج گردان، وقبل از مرگ مرا از شك و شرك پاك گردان، بتو يارى جسته ياريم نما، وبر تو توكل مى كنم مرا بخود وامگذار، وتنها از تو سؤال مى كنم نااميدم مگردان، ودر فضلت راغب هستم محرومم مكن، وبه تو خود را منتسب مى كنم دورم نساز، ودر درگاهت ايستاده ام مرا از خود نران، خدايا خشنودى ات منزه است از

[ 218 ]

علة منك، فكيف تكون له علة مني. الهي انت الغنى بذاتك ان يصل اليك النفع منك، فكيف لا تكون غنيا عني، الهي ان القضاء والقدر يمنيني، وان الهوى بوثائق الشهوة اسرني، فكن انت النصيرلي حتى تنصرني وتبصرني، واغنني بفضلك حتى استغنى بك عن طلبي. انت الذي اشرقت الانوار في قلوب اوليائك حتى عرفوك ووحدوك، وانت الذي ازلت الاغيار عن قلوب احبائك حتى لم يحبوا سواك، ولم يلجؤوا الى غيرك، انت المؤنس لهم حيث اوحشتهم العوالم، وانت الذي هديتهم حيث استبانت لهم المعالم. ماذا وجد من فقدك، وما الذي فقد من وجدك، لقد خاب من رضى دونك بدلا، ولقد خسر من بغى عنك متحولا، كيف يرجى سواك وانت ما قطعت الاحسان، وكيف يطلب من غيرك، وانت ما بدلت عادة الامتنان.

[ 219 ]

اينكه علتى از جانب تو داشته باشد، چگونه از جانب من علتى براى آن باشد. معبودا ! تو در ذاتت بى نيازى از اينكه بتو سودى از جانب خودت برسد، چگونه از من بى نياز نباشى، بارالها قضاء وقدر مرا آرزومند سازد، و ميل به اطمينانهاى شهوت مرا اسير ساخت، پس تو ياور من باش تا ياريم كنى وبينايم گردانى، وبه فضلت مرا بى نياز گردان، تا از تلاشم بى نياز گردم. تو كسى هستى كه انوار معرفت را در قلوب اوليائت تاباندى تا تو را شناختند وبه يگانگى ستودند، وتو كسى هستى كه نامحرمان را از دلهاى دوستانت خارج ساختى تا غير تو را دوست نداشته باشند، وبه غير تو پناه نبرند، تو مونس آنانى هرگاه جهانيان ايشان را به وحشت اندازند، وتو كسى هستى كه هدايتشان كردى هر جا كه نشانه ها برايشان آشكار شد. چه يافت آنكه ترا گم كرد، وآنكه تو را يافت ديگر چه گمشده أي دارد، به يقين زيان كرد آنكه جز به تو رضايت داد وجز تو را برگزيد، و زيانكار شد آنكه از تو گذشت وبه ديگران رسيد، چگونه بنده به غير تو اميد بندد در حاليكه احسان خويش را از أو دريغ نكرده أي، وچگونه به غير تو بياويزد در حاليكه عادت خويش به محبت وبخشش را تغيير نداده أي.

[ 220 ]

يا من اذاق احباءه حلاو ة المؤانسة فقاموا بين يديه متملقين، ويا من البس اولياءه ملابس هيبته فقاموا بين يديه مستغفرين، انت الذاكر قبل الذاكرين و انت البادي بالاحسان قبل توجه العابدين، وانت الجواد بالعطاء قبل طلب الطالبين، وانت الوهاب ثم لما وهبت لنا من المستقرضين. الهي اطلبني برحمتك حتى اصل اليك، واجذبني بمنك حتى اقبل اليك، الهي ان رجائي لا ينقطع عنك و ان عصيتك، كما ان خوفي لايزايلني وان اطعتك، فقد دفعتني العوالم اليك وقد اوقعني علمي بكرمك عليك، الهي كيف اخيب وانت املي، ام كيف اهان وعليك متكلي، الهي كيف استعز وفي الذلة اركزتني، ام كيف لااستعز واليك نسبتني. الهي كيف لاافتقر وانت الذي في الفقراء اقمتني، ام كيف افتقر، وانت الذي بجودك اغنيتني، وانت الذي لا اله غيرك، تعرفت لكل شئ فما جهلك شئ، وانت

[ 221 ]

أي آنكه شيرينى همدمى با خود را به عاشقانش چشانيد، در نتيجه در پيشگاهش تملق كنان ايستادند، واى آنكه جامه هاي هيبتش را بر اوليائش پوشانيد، در نتيجه آمرزش جويانه در پيشاپيش ايستادند، توئى ياد كننده قبل از يادكنندگان، وتوئى شروع به احسان كننده قبل از توجه عابدان، وتوئى جود وبخشش كننده قبل از خواستن خواستاران، وتوئى بسيار بخشنده، آنگاه به آنچه بخشيده أي از ما وام طلب مى كنى. بارالها ! مرا از در رحمتت فراخوان تا بتو دست يابم، وبا جاذبه محبتت مرا بسوى خود بكشان تا دلم را تماما مهياى حضور تو كنم، خدايا اميدم از تو قطع نمى گردد اگر چه نافرمانيت را بكنم، همچنانكه ترسم از من مفارقت نمى كند اگر چه اطاعتت را بنمايم، جهانيان مرا بسوى تو كشانده اند، وعلمم به كرمت مرا نزد تو وارد ساخته است، معبودا چگونه نا اميد گردم در حاليكه تو آرزويم هستى، يا چگونه سبك شمرده شوم در حاليكه توكلم بر توست، خدايا چگونه دعوى عزت كنم در حاليكه وجودم به خاك ذلت سرشته است، يا چگونه احساس عزت بكنم در حاليكه انتساب هستى ام به توست. معبودا چگونه احساس فقر نكنم در حاليكه در وادى فقر سكنايم داده أي، يا چگونه احساس فقر كنم در حاليكه تو با كرامت خود

[ 222 ]

الذي تعرفت الى في كل شئ فرأيتك ظاهرا في كل شئ وانت الظاهر لكل شئ. يا من استوى برحمانيته فصار العرش غيبا في ذاته، محقت الاثار بالاثار، ومحوت الاغيار بمحيطات افلاك الانوار، يا من احتجب في سرادقات عرشه عن ان تدركه الابصار. يا من تجلى بكمال بهائه فتحققت عظمته من الاستواء (1)، كيف تخفى وانت الظاهر، ام كيف تغيب و انت الرقيب الحاضر، انك على كل شئ قدير، و الحمدلله وحده.


1 - عظمته الاستواء (خ ل). (*)

[ 223 ]

بى نيازى ام بخشيده أي، وتو كسى هستى كه معبودي جز تو نيست، خود را بهر چيز شناسانده أي، از اينرو چيزى نيست كه تو را نشناسد، وتو كسى هستى كه در هر چيز خود را به من شناساندى، از اينرو تو را آشكارا در هر چيز ديدم، وتوئى كه براى هر چيز نمايانى. أي آنكه به مهربانى خود پايدار گرديد، در نتيجه عرش در ذاتش پنهان گرديد، آثار را با آثار نابود ساخته، ونامحرمان را با احاطه كننده هاي مدارهاى انوار محو نمودى، أي آنكه در سراپرده هاي عرش نوراني خويش آنچنان پيچيده أي كه چشمها از ديدنت عاجزند. أي آنكه با كمال زيبائى ونورانيت آنچنان تجلى كرده أي كه عظمتت بر تمامى ما سايه افكنده است، چگونه مى توان گفت كه پوشيده أي در حاليكه اينگونه آشكارى، يا چگونه مى توان گفت كه غائبي، در حاليكه اينگونه مراقب وحاضرى، تو بر هر كار قادرى وستايش تنها تو را سزاست.

[ 225 ]

فصل دوم خطبه هاي آن حضرت در توحيد در پند واندرز در بعضى از پندها در بعضى از پندها براى دعوت مردم به جهاد در جنگ صفين در حضور معاويه در توصيف خود در منى درتبيين حق اهل بيت (عليهم السلام) در ترغيب مردم به مبارزه با ظلم هنگامى كه خواست بسوى عراق برود در يكى از منازل بين راه هنگاميكه با لشكر حر برخورد كرد، قبل از نماز ظهر هنگاميكه با لشكر حر برخورد كرد، قبل از نماز عصر در يكى از منازل بين راه هنگاميكه وارد كربلا شد در شب عاشورا براى اصحابش در روز عاشورا براى اصحابش در صبح روز عاشورا هنگامى كه از هر جهت ايشان را محاصره كردند در روز عاشورا در صبح روز عاشورا در روز عاشورا براى اصحابش بعد از نماز ظهر در روز عاشورا براى اصحابش

[ 226 ]

(1) خطبته (عليه السلام) في التوحيد ايها الناس اتقوا هؤلاء المارقة، الذين يشبهون الله بانفسهم، يضاهئون قول الذين كفروا من اهل الكتاب، بل الله ليس كمثله شئ وهو السميع البصير، لا تدركه الابصار وهو يدرك الابصار وهو اللطيف الخبير. استخلص الوحدانية والجبروت، وامضى المشيئة والارادة والقدرة والعلم بما هو كائن، لا منازع له في شئ من امره، ولا كفو له يعادله، ولا ضد له ينازعه، و لا سمى له يشابهه، ولا مثل له يشاكله. لا تتداوله الامور، ولا تجري عليه الاحوال، ولا تنزل عليه الاحداث، ولا يقدر الواصفون كنه عظمته، و لا يخطر على القلوب مبلغ جبروته، لانه ليس له في الاشياء عديل، ولا تدركه العلماء بالبابها، ولا اهل

[ 227 ]

(1) خطبه آن حضرت در توحيد أي مردم بپرهيزيد از اين مردمى كه از دين خارج شده اند، كسانى كه خداوند را به خود تشبيه مى كنند، گفتارشان شبيه گفتار كفار از اهل كتاب است، بلكه اوست خداوندى كه همانند أو چيزى نيست، واو شنوا و بيناست، ديده ها أو را در نيابند واوست كه ديده ها را دريابد، واوست دانا وآگاه به تمام امور. يگانگى وتوانايى را خاص خود نموده، وخواست واراده ونيرو و قدرت ودانش خود را به هر چه بوده است بكار برده، ستيزه جويى در كارش نبوده وبراى أو همتايى نيست كه با أو برابرى كند، ضدى ندارد كه با أو به ستيزه برخيزد، همنامى براى أو نيست تا مشابهت يابد، وهمانندى كه با أو مشاكلت نموده باشد نيست. دستخوش حوادث نگردد واز حالى به حالى تغير نيابد، وحوادث أو را فرا نگيرد، وصف كنندگان پى به حقيقت وى نبرده، وتوانايى أو به دل ها خطور نكند، زيرا در ميان اشياء مانند وهمتايى براى أو نيست، دانشمندان با عقل خود أو را در نيابند، ومتفكرين با همه فكر خود جز

[ 228 ]

التفكير بتفكيرهم الا بالتحقيق ايقانا بالغيب، لانه لا يوصف بشئ من صفات المخلوقين، وهو الواحد الصمد، ما تصور في الاوهام فهو خلافه. ليس برب من طرح تحت البلاغ، ومعبود من وجد في هواء أو غير هواء، هو في الاشياء كائن لا كينونة محظور بها عليه، ومن الاشياء بائن لا بينونة غائب عنها، ليس بقادر من قارنه ضد أو ساواه ند، ليس عن الدهر قدمه، ولا بالناحيه اممه. احتجب عن العقول كما احتجب عن الابصار، و عمن في السماء احتجابه كمن في الارض، قربه كرامته، وبعده اهانته، لا تحله في، ولا توقته إذ، ولا تؤامره ان علوه من غير توقل، ومجيئه من غير تنقل، يوجد المفقود ويفقد الموجود، ولا تجتمع لغيره الصفتان في وقت، يصيب الفكر منه الايمان به موجودا، ووجود الايمان لا وجود صفة.

[ 229 ]

تصديق به وجود أو ره نيابند، مگر به يقين به وجود خداوند، زيرا أو به چيزى از صفات آفريدگان وصف نشود، واوست يگانه وبى نياز، هر چه تصور شود وبه وهم درآيد أو غير خداوند است. پروردگار نباشد كسى كه مورد درك واقع شود وتحت بررسى قرار گيرد، ومعبود نباشد آن كس كه هوا يا غير هوا أو را فرا گيرد، أو در همه چيز باشد نه بطورى كه در حصار قرارگرفته باشد، واز همه چيز ها جداست نه بگونه ايكه از أو نهان باشد، قادر وتوانا نيست كسيكه ضدى مقارن أو باشد يا همتايى با أو برابرى كند، قدمت أو از نظر گذشت روزگار نيست وتوجه أو جهت خاصى ندارد. از خردها پوشيده است چنانچه از ديده ها پنهان است، از اهل آسمان در پرده وحجاب است چنانچه از اهل زمين اينگونه است، نزديكى با أو گرامى داشتن اوست، دورى از أو پست شمردن اوست، مكاني أو را فرا نمى گيرد، وزماني أو را احاطه نمى كند، اگر در كار أو راه ندارد، بلندى أو بر فراز قله بودن نيست، آمدنش از جائى به جائى شدن نباشد، معدوم را موجود نمايد، وموجود را معدوم كند، براى غير أو در آن واحد دو صفت جمع نشود (يعنى براى غير أو جمع بين اضداد ممكن نيست)، فكر وانديشه در باره أو همانا اعتقاد به بودن ووجود أو را مى رساند، وجود ايمانى نه وجود صفتي (يعنى فكر فقط وجود أو را اثبات مى كند نه آنكه صفت ذات أو بدست آيد وبه كنه ذات أو پى برده شود).

[ 230 ]

به توصف الصفات لا بها يوصف، وبه تعرف المعارف لا بها يعرف، فذلك الله لا سمى له، سبحانه ليس كمثله شئ وهو السميع البصير. (2) خطبته (عليه السلام) في الموعظة اوصيكم بتقوى الله، واحذركم ايامه، وارفع لكم اعلامه، فكأن المخوف قد افد بمهول وروده، ونكير حلوله، وبشع مذاقه، فاعتلق مهجكم، وحال بين العمل وبينكم. فبادروا بصحة الاجسام في مدة الاعمار، كأنكم ببغتات طوارقه، فتنقلكم من ظهر الارض الى بطنها، و من علوها الى سفلها، ومن انسه الى وحشتها، ومن روحها وضوئها الى ظلمتها، ومن سعتها الى ضيقها، حيث لا يزار حميم، ولا يعاد سقيم، ولايجاب صريخ. اعاننا الله واياكم على اهوال ذلك اليوم ونجانا

[ 231 ]

بسبب أو صفتها توصيف شود، نه آنكه أو به صفتي وصف كرده شود، شناختنى ها بسبب أو شناخته شود، نه آنكه أو بسبب چيزى شناسائى گردد، اين است خداوند متعال كه همنامى براى أو نيست، پاك و منزه است وچيزى بمانند أو نيست، واوست شنوا وبينا. (2) خطبه آن حضرت در پند واندرز من شما را به پرهيزكارى سفارش مى كنم، واز روز حساب را بر حذر مى دارم، ونشانه هاي آن روز را براى شما بيان مى نمايم، گويا آنچه از آن ترسيده شده با هول وترس فرود آمده، وبا مقدمى نا آشنا وطعمى زشت وناگوار رسيده است، وبه دلهاى شما چنگ انداخته وبين شما واعمال شما حائل گشته است. حال كه چنين است تن سالم ومدت عمر را غنيمت شمرده، ودر عمل بكوشيد واز يكديگر پيشى بگيريد، كه گويا بطور ناگهانى مرگ بر شما فرود آيد وشبيخون زند، وشما را از روى زمين به درون آن كشاند، و از بلندى به زير افكند، واز انس وراحت به ترس ووحشت برد، واز راحتي وروشنى به تاريكى آرد، واز وسعت مكان به تنگنايش اندازد، آنجا كه نه به ديدار خويشاوندى روند، ونه به عيادت بيمارى شتابند، ونه به فرياد كسى پاسخ گويند. خدا ما وشما را از هول وهراسهاى آن روز يارى دهد، واز عذاب آن

[ 232 ]

واياكم من عقابه، واوجب لنا ولكم الجزيل من ثوابه. عباد الله فلو كان ذلك قصر مرماكم ومدى مظعنكم، كان حسب العامل شغلا يستفرغ عليه احزانه ويذهله عن دنياه ويكثر نصبه لطلب الخلاص منه، فكيف وهو بعد ذلك مرتهن باكتسابه مستوقف على حسابه، لا وزير له يمنعه ولا ظهير عنه يدفعه، و يومئذ لا ينفع نفسا ايمانها لم تكن امنت من قبل أو كسبت في ايمانها خيرا قل انتظروا انا منتظرون. اوصيكم بتقوى الله، فان الله قد ضمن لمن اتقاه ان يحوله عما يكره الى ما يحب ويرزقه من حيث لا يحتسب. فاياك ان تكون ممن يخاف على العباد من ذنوبهم ويأمن العقوبة من ذنبه، فان الله تبارك وتعالى لا يخدع من جنته، ولا ينال ما عنده الا بطاعته، ان شاء الله.

[ 233 ]

روز نجات دهد، وبراى ما وشما ثوابها وپاداش نيكوى خود را واجب گرداند. أي بندگان خدا اگر چنين است كه بيان شد، عيش دنيا كوتاه ومحل كوچ كردن وسفر نمودن طولاني است، وشايسته آنستكه انسان در آن به كارى مشغول باشد كه از غم واندوه دنيا فارغ باشد، واو را از دنيا به كنارى بكشد وخود را براى خلاصى از مهالك دنيا به رنج وتعب اندازد، پس چگونه چنين نباشد، كه انسان پس از اين جهان در گرو اعمال خويش است وبراى حسابرسى أو را بپاى دارند، نه ياورى دارد كه أو را نگهدارد، ونه پشتيبانى كه از أو دفاع كند، ودر اين روز است كه ايمان كسى كه در اين جهان ايمان نياورده وخير ونيكى در ايمان خود بدست نياورده، به أو سود ندهد، بگو شما در انتظار باشيد ما هم منتظريم. شما را به پرهيزگارى وترس از خدا سفارش مى كنم، زيرا خدا براى هر كس كه تقوى داشته باشد ضامن است كه أو را از هر چه ناخوش داد به آنچه أو را خوش آيد باز گرداند، واز آنجائيكه اميد ندارد أو را روزى دهد. پس بترس از اينكه از كسانى باشى كه بندگان خدا را از گناهانشان مى ترساند، واز عقوبت گناه خود آسوده است، پس خداوند تبارك و تعالى در باره بهشتش گول نمى خورد، وآنچه در نزد اوست جز به طاعت وفرمانبرى أو بدست نيايد.

[ 234 ]

(3) خطبته (عليه السلام) في بعض المواعظ يا ايها الناس ! نافسوا في المكارم، وسارعوا في المغانم، ولا تحتسبوا بمعروف لم تعجلوا، وكسبوا الحمد بالنجح، ولاتكسبوا بالمطل ذما، فمهما يكن لاحد عند احد صنيعة له رأى انه لا يقوم بشكرها، فالله له بمكافاته، فانه اجزل عطاءا واعظم اجرا. واعلموا ان حوائج الناس اليكم، من نعم الله عليكم، فلاتملوا النعم، فتحور نقما. واعلموا ان المعروف مكسب حمدا، ومعقب اجرا، فلو رأيتم المعروف رجلا، رأيتموه حسنا جميلا يسر الناظرين، ولو رأيتم اللؤم رأيتموه سمجا مشوها، تنفر منه القلوب وتغض دونه الابصار. ايها الناس ! من جاد ساد، ومن بخل رذل، وان اجود الناس من اعطى من لا يرجو، وان اعفي الناس من

[ 235 ]

(3) خطبه آن حضرت در بعضى از پندها أي مردم ! در كارهاى نيك بر هم پيشى گيريد، ودر كارهاى ارزشمند شتاب كنيد، در مقابل كار نيك اگر شتاب نكنيد مستحق اجر وپاداش نمى گرديد، وستايش را با رستگارى بدست آوريد، ونه به منت نهادن مذمت انگيز، هرگاه نيكي در مقابل فردي انجام داديد كه أو قادر به سپاسگزارى نمى باشد خداوند آنرا پاداش خواهد داد، وعطاى أو بيشتر و پاداشش گرانقدرتر است. وبدانيد كه خواسته هاي مردم از شما از نعمتهاى الهى در حق شماست، از نعمتهاى الهى روى گردان نشويد كه به نقمت تبديل مى شوند. وبدانيد كه كار نيك ستايش بدنبال خود داشته واجر وپاداش را به همراه دارد، اگر كار نيك را مى ديديد آنرا زيبا ونيكو مى يافتيد، بگونه أي كه بينندگان را مسرور ساخته وبر ديگران برترى دارد، واگر كار زشت را مى نگريستيد آنرا زشت وكريه مى يافتيد كه قلبها از أو روى گردان وديدگان از ديدارش چشم بر هم مى گذارند. أي مردم ! هر كه بخشش نمايد سرور مى گردد، وهر كه بخل ورزد پست مى شود، وبخشنده ترين مردم كسى است كه به كسى ببخشد كه

[ 236 ]

عفى عن قدرة، وان اوصل الناس من وصل من قطعه، والاصول على مغارسها، بفروعها تسموا. فمن تعجل لاخيه خيرا وجده إذا قدم عليه غدا، و من اراد الله تبارك وتعالى بالصنيعة الى اخيه، كافاه بها في وقت حاجته، وصرف عنه من بلاء الدنيا ما هو اكثر منه، ومن نفس كربة مؤمن، فرج الله عنه كرب الدنيا و الاخرة، ومن احسن احسن الله إليه، والله يحب المحسنين. (4) خطبته (عليه السلام) في بعض المواعظ ان الحلم زينة، والوفاء مروة، والصلة نعمة، و الاستكبار صلف، والعجلة سفه، والسفه ضعف، والغلو ورطة، ومجالسة اهل الدناءة شر، ومجالسة اهل الفسق ريبة.

[ 237 ]

اميدى به أو ندارد، وبخشاينده ترين افراد كسى است كه در هنگام توانائى عفو وبخشش نمايد، وكسى از همه بيشتر صله رحم كرده كه با كسى صله رحم نمايد كه با أو قطع رابطه نموده است، ودرختان آنگونه ثمر مى دهند كه ريشه ها بر آن است وبا شاخه ها رشد مى كنند. هر كه در مقابل برادرش كار نيكي انجام دهد در روز قيامت آنرا خواهد ديد، وهر كه را خداوند اراده كرده كه به برادرش كار نيكي انجام دهد در وقت نياز آن كار نيك را جبران مى كند، وبلاهاى دنيائى كه از آن بيشتر است را از أو دور مى گرداند، وهر كه رنج وناراحتى مؤمنى را بر طرف نمايد خداوند رنج دنيا وآخرت را از أو بر طرف مى سازد، وهر كه نيكي نمايد خداوند به أو نيكي كند واو نيكي كنندگان را دوست دارد. (4) خطبه آن حضرت در بعضى از پندها بردبارى زينت، ووفاء نمودن از جوانمردى است، وارتباط داشتن نعمت، وتكبر ورزيدن از حد خود خارج شدن است، وعجله وشتاب از بيخردى بوده، وبيخردى ناتوانى است، وخود برتر بينى باعث لغزيدن است، همنشينى با افراد پست موجب شر، وهمنشينى با افراد فاسق انسان را در موضع شك وترديد قرار مى دهد.

[ 238 ]

(5) خطبته (عليه السلام) في استنفار الناس الى الجهاد في غزوة صفين يا اهل الكوفة ! انتم الاحبة الكرماء، والشعار دون الدثار، جدوا في احياء ما دثر بينكم، واسهال ما توعر عليكم، والفة ما ذاع منكم. الا ان الحرب شرها ذريع، وطعمها فظيع، وهى جرع متحساة، فمن اخذ لها اهبتها، واستعد لها عدتها، ولم يألم كلومها عند حلولها، فذاك صاحبها. ومن عاجلها قبل فرصتها واستبصار سعيه فيها، فذاك قمن الا ينفع قومه، وان يهلك نفسه، نسأل الله بعونه ان يدعمكم بالفته. (6) خطبته (عليه السلام) في محضر معاوية في وصف نفسه عن موسى بن عقبة انه قال: لقد قيل لمعاوية: ان الناس قد

[ 239 ]

(5) خطبه آن حضرت براى دعوت مردم به جهاد در جنگ صفين أي اهل كوفه ! شما دوستان بزرگواريد، وهمچون لباسهاى زيرين و نه لباسهاى رو مى باشيد، در زنده كردن آنچه در ميان شما از بين رفته، ودر آسان نمودن آنچه از آن وحشت داريد، وجمع آورى والفت ميان آنچه متفرق گرديده، تلاش كنيد. آگاه باشيد كه شر وبدى جنگ بسيار بوده، وطعم آن بسيار دردناك، وآن جرعه هائى مرگ آور است، هر كه خود را براى آن آماده سازد، و براى آن توشه برگيرد، در هنگام وقوع آن جراحات جنگ أو را دردناك نكند، در حقيقت اين شخص صاحب وپيروزمند در جنگ است. وهر كه قبل از زمان فرارسيدن جنگ در آن تعجيل كرده، وبدون آگاهى وبصيرت بدان بپردازد، أو شايستگى آن را دارد كه به قوم خود بهره أي نرسانده وخود را به هلاكت افكند، از خداوند مى خواهم كه به يارى خود شما را با يكديگر متحد سازد. (6) خطبه آن حضرت در حضور معاويه در توصيف خود موسى بن عقبه گويد: به معاويه گفته شد: مردم به حسين نظرى

[ 240 ]

رموا أبصارهم الى الحسين، فلو قد أمرته يصعد المنبر فيخطب، فان فيه حصرا وفي لسانه كلالة، فقال لهم معاوية: قد ظننا ذلك بالحسن، فلم يزل حتى عظم في أعين الناس وفضحنا، فلم يزالوا به حتى قال للحسين (عليه السلام): يا أبا عبد الله لو صعدت المنبر فخطبت. فصعد الحسين (عليه السلام) المنبر، فحمد الله واثنى عليه، ثم صلى على النبي (صلى الله عليه وآله)، فسمع رجلا يقول: من هذا الذى يخطب ؟ فقال الحسين (عليه السلام): نحن حزب الله الغالبون، وعترة رسوله الاقربون، واهل بيته الطيبون، واحد الثقلين الذين جعلنا رسول الله صلى الله عليه واله ثاني كتاب الله تبارك وتعالى، الذي فيه تفصيل كل شئ، لا يأتيه الباطل من بين يديه ولا من خلفه، فالمعول علينا في تفسيره، ولا يبطئنا تأويله، بل نتبع حقائقه. فاطيعونا، فان طاعتنا مفروضة، إذ كانت بطاعة الله ورسوله مقرونة، قال الله عز وجل: " اطيعوا الله

[ 241 ]

خاص دارند، اگر أو را امر كنى كه بالاى منبر رود وخطبه خواند، در زبان أو لكنت ظاهر شود واز نظر مردم بيفتد وحقير گردد، معاويه گفت: ما در باره برادرش حسن همين گمان را مى كرديم، ولى هنگاميكه بالاى منبر آمد و خطبه خواند در چشم مردم بزرگتر شد وما را هم رسوا كرد، مردم نپذيرفتند واصرار كردند، تا آنجا كه معاويه مجبور شد آن حضرت را امر به خواندن خطبه نمايد. امام (عليه السلام) بالاى منبرآمد وحمد وثناى الهى را بجاى آورد ودرود بر پيامبر فرستاد، آنگاه شنيد مردى مى گويد: اين مرد كه خطبه مى خواند كيست ؟ امام فرمود: ما حزب پيروز خداوند هستيم، ما عترت پيامبر كه مقربان درگاه الهى اند مى باشيم، ما اهل بيت آن حضرت كه پاكيزه اند مى باشيم، وما يكى از دو چيز گرانمايه كه رسول خدا به عنوان دومي كتاب خدا قرار داد مى باشيم، آن كتابي كه در تفصيل وبيان هر چيز در اوست وباطل كننده أي از جلو وعقب أو نيايد، وتفسير قران بما واگذار شده، وتأويل آن بر ما دشوار نمى باشد، بلكه ما از حقائق آن پيروى مى كنيم، وآنچه حقيقت قرآن مى باشد را مى دانيم. پس أي مردم از ما اطاعت كنيد، كه فرمانبرى از ما واجب مى باشد، چرا كه به اطاعت خدا وپيامبر أو وابسته است، خداوند مى فرمايد: " خدا

[ 242 ]

واطيعوا الرسول واولى الامر منكم فان تنازعتم في شئ فردوه الى الله والرسول " (1)، وقال: " ولو ردوه الى الرسول والى اولى الامر منهم لعلمه الذين يستنبطونه منهم ولولا فضل الله عليكم ورحمته لاتبعتهم الشيطان الا قليلا ". (2) واحذركم الاصغاء الى هتوف الشيطان بكم، فانه لكم عدو مبين، فتكونوا كاولياءه الذين قال لهم: " لا غالب لكم اليوم من الناس واني جار لكم فلما تراءت الفئتان نكص على عقبيه وقال اني برئ منكم ". (3) فتلقون للسيوف ضربا، وللرماح وردا، وللعمد حطما، وللسهام غرضا، ثم لا يقبل من نفس ايمانها لم تكن امنت من قبل أو كسبت في ايمانها خيرا. قال معاوية: حسبك يا ابا عبد الله فقد ابلغت.


1 - النساء: 58. 2 - النساء: 83. 3 - الانفال: 48. (*)

[ 243 ]

ورسول خدا وولى امر از ميان خودتان را پيروى كنيد، واگر در چيزى اختلاف نموديد حكم آنرا به خدا ورسول أو واگذاريد "، وفرموده است: " اگر مردم حكم هر چيز را به رسول خدا وولى امر أو باز گردانند حكم واقعى را كه طالب فهم واستخراج آن هستند را خواهند دانست واگر فضل ورحمت خدا بر شما نمى بود بدرستيكه از شيطان پيروى مى كرديد مگر عده كمى از شما ". أي مردم از گوش دادن به نداى شيطان شما را برحذر مى دارم، زيرا شيطان براى شما دشمنى آشكار است، وشما مانند قريش خواهيد بود كه در روز بدر شيطان آنان را فريب داد وگفت: " أي قريش امروز كسى بر شما غلبه نكند ومن شما را پناه دهم، اما هنگاميكه دو لشكر در برابر يكديگر ايستادند شيطان به عقب گريخت وگفت: من از شما بيزارم ". اگر شما هم به صداى شيطان گوش دهيد خواهيد ديد چگونه ضربات شمشير بر شما فرود آيد، ونيزه ها بر شما وارد شود، وزير عمودها نرم شده، وهدف تيرها قرار گرديد، وخدا هم ايمان كسى كه پيش از اين ايمان نياورده وكار نيكي انجام نداده باشد را قبول نمى كند. چون سخن به اينجا رسيد معاويه گفت: أي ابا عبد الله آنچه گفتى براى تو كافى مى باشد.

[ 244 ]

(7) خطبته (عليه السلام) في منى في تبيين حق اهل البيت قال سليم بن قيس: لما مات الحسن بن على (عليهما السلام) لم تزل الفتنة والبلاء يعظمان ويشتدان، فلم يبق ولى لله الا خائفا على دمه، والا طريدا وشريدا، ولم يبق عدو لله الا مظهرا حجته غير مستتر ببدعته وضلالته. فلما كان قبل موت معاوية بسنة حج الحسين بن على (عليهما السلام)، وعبد الله بن عباس وعبد الله بن جعفر معه، فجمع الحسين (عليه السلام) بنى هاشم، رجالهم ونسائهم ومواليهم، ومن الانصار ممن يعرفه الحسين (عليه السلام) واهل بيته - الى ان قال: - فاجتمع إليه بمنى اكثر من سبعمائة رجل وهم في سرادقه، عامتهم من التابعين، ونحو من مائتي رجل من اصحاب النبي (صلى الله عليه وآله)، فقام فيهم خطيبا، فحمد الله وأثنى عليه، ثم قال: اما بعد، فان هذه الطاغية قد فعل بنا وبشيعتنا ما قد رأيتم وعلمتم وشهدتم، واني اريد ان اسألكم عن

[ 245 ]

(7) خطبه آن حضرت در منى درتبيين حق اهل بيت سليم بن قيس گويد: هنگاميكه امام حسن (عليه السلام) به شهادت رسيد، بلا وفتنه در ميان امت بسيار شد، ودوستدار خداوندى نبود مگر آنكه ترسان وهراسان بود، ومى ترسيد كشته شود، ويا از شهر اخراج شده واز يكديگر متفرق مى ساختند، ودر مقابل دشمنان خداوند آزادانه دست به هر كارى مى زدند، ودر اظهار دين خود آزادى كامل داشتند. يكسال قبل از مرگ معاويه امام حسين (عليه السلام) به حج مشرف شدند، در اين سفر عبد الله بن عباس وعبد الله بن جعفر همراه ايشان بودند، امام مردان وزنان وغلامان بنى هاشم، ونيز ديگر كسانى كه ايشان را مى شناختند را جمع كرد - تا آنجا كه گويد: - حدود هفتصد نفر كه بيشتر آنان از تابعين بودند، وحدود دويست نفر از اصحاب پيامبر گرد آمدند، امام در ميان آنان ايستاد، وپس از حمد و ثناى الهى فرمود: اين مرد سركش به ما وشيعيانمان ستمهائى را روا داشته، كه آنها را شنيده وديده وبر آن شاهد بوده ايدو خبر آنها به شما رسيده است،

[ 246 ]

شئ، فان صدقت فصدقوني، وان كذبت فكذبوني، و اسألكم بحق الله عليكم وحق رسول الله صلى الله عليه واله وقرابتي من نبيكم، لما سيرتم مقامي هذا و وصفتم مقالتي ودعوتم اجمعين في امصاركم من قبائلكم، من امنتم من الناس ووثقتم به، فادعوهم الى ما تعلمون من حقنا، فاني اتخوف ان يندرس هذا الامر ويذهب الحق ويغلب، والله متم نوره ولو كره الكافرون. قال سليم: وما ترك شيئا انزل الله فيهم من القران الا تلاه و فسره، ولا شيئا مما قاله رسول الله (صلى الله عليه وآله) في ابيه واخيه وامه و في نفسه واهل بيته الا رواه. وكل ذلك يقول اصحابه: اللهم نعم، وقد سمعنا وشهدنا، ويقول التابعي: اللهم قد حدثنى به من اصدقه وائتمنه من الصحابة، فقال: انشدكم الا حدثتم به من تثقون به وبدينه. قال سليم: فكان فيما ناشدهم الحسين (عليه السلام) وذكرهم ان قال:

[ 247 ]

واكنون مى خواهم از شما سؤالاتي رابنمايم، اگر راست گفتم مرا تصديق كنيد، واگر دروغ گفتم مرا تكذيب نمائيد، گفتارم را شنيده وآنها را بنويسيد، وهنگاميكه به شهرهاى خودتان ونزد قبيله هايتان رفتيد به اشخاصى كه آنان را امين دانسته وبه آنها اطمينان داريد، آنچه از حق ما مى دانيد به ايشان بگوئيد، زيرا مى ترسم كه حق كهنه شده ومندرس گردد، واز بين برود واهل باطل بر آن غالب شوند، اگر چه خداوند نور خود را تمام كند، هر چند كافران را خوش نيايد. سليم بن قيس گويد: آن حضرت آنچه در باره پدر ومادر ايشان و نيز اهل بيت در قرآن نازل شده، وپيامبر فرموده است را بيان نمود. ودر هر مورد اصحابي كه حاضر بودند مى گفتند: آرى، ما اينها را شنيده ودر آن هنگام حضور داشتيم، وتابعين مى گفتند: اين مطالب را اصحابي كه به آنان اطمينان داشتيم برايمان نقل كرده اند، امام مى فرمود: شما را بخدا قسم كه اينها را براى كسانى كه به آنان اعتماد داريد نقل كنيد. سليم گويد: از جمله مواردي كه امام ايشان را به آن قسم داد اين بود كه فرمود:

[ 248 ]

انشدكم الله ا تعلمون ان على بن ابي طالب كان اخا رسول الله صلى الله عليه واله حين اخا بين اصحابه، فآخى بينه وبين نفسه، وقال: انت اخي وانا اخوك في الدنيا والاخرة. قالوا: نعم، قال (عليه السلام): انشدكم الله هل تعلمون ان رسول الله صلى الله عليه واله اشترى موضع مسجده ومنازلها، فابتناه، ثم ابتنى فيه عشرة منازل، تسعة له وجعل عاشرها في وسطها لابي، ثم سد كل باب شارع الى المسجد غير بابه، فتكلم في ذلك من تكلم، فقال: ما انا سددت ابوابكم وفتحت بابه، ولكن الله امرني بسد ابوابكم و فتح بابه، ثم نهى الناس ان يناموا في المسجد غيره، و كان يجنب في المسجد، ومنزله في منزل رسول الله صلى الله عليه واله، فولد لرسول الله صلى الله عليه و اله وفيه اولاد. قالوا: اللهم نعم، قال:

[ 249 ]

شما را به خدا سوگند آيا مى دانيد هنگاميكه پيامبر بين اصحاب برادرى قرار داد، على را برادر خود نمود، وفرمود: أي على در دنيا ودر آخرت تو برادر من ومن برادر تو هستم ؟ همه گفتند: آرى، خدا را گواه مى گيريم كه چنين است، فرمود: شما را به خدا سوگند آيا مى دانيد زمانيكه پيامبر زمين ومحل مسجد خود را خريدارى كرد، ده خانه كنار آن ساخت، نه خانه براى خود ايشان بود، ومنزل دهم كه در وسط آن قرارداشت را براى پدرم قرار داد، و همه درهائى كه به مسجد باز مى شد جز درب خانه پدرم را بست، مردم در اين مورد سخن گفتند، پيامبر فرمود: من به رأى خود دربها را نبستم، وبه رأى خود درب خانه أو را باز نگذاشتم، بلكه اين كارها به امر خداوند بود كه انجام دادم، آنگاه آن حضرت مردم جز حضرت على (عليه السلام) را از خوابيدن در مسجد نهى كرد، وگاه آن حضرت در آنجا در حال جنابت بود، وبراى پيامبر در آن منازل فرزندانى متولد شد. همه گفتند: آرى، خدا را گواه مى گيريم كه چنين است، فرمود:

[ 250 ]

ا فتعلمون ان عمر بن الخطاب حرص على كوة قدر عينه يدعها من منزله الى المسجد، فابى عليه، ثم خطب فقال: ان الله امرني ان ابني مسجدا طاهرا لا يسكنه غيري وغير اخي وبنيه ؟ قالوا: اللهم نعم، قال: انشدكم الله ا تعلمون ان رسول الله صلى الله عليه واله نصبه يوم غدير خم، فنادى له بالولاية، وقال: ليبلغ الشاهد الغائب ؟ قالوا: اللهم نعم، قال: انشدكم الله ا تعلمون ان رسول الله صلى الله عليه واله قال له في غزوة تبوك: انت مني بمنزلة هارون من موسى، وانت ولى كل مؤمن بعدي ؟ قالوا: اللهم نعم، قال: انشدكم الله ا تعلمون ان رسول الله صلى الله عليه واله حين دعا النصارى من اهل نجران الى المباهلة، لم يأت الا به وبصاحبته وابنته ؟

[ 251 ]

آيا مى دانيد عمر بن خطاب چقدر اصرار كرد كه پيامبر اجازه دهد كه به اندازه سور اخى از منزل خود به مسجد راه باز كند، ولى پيامبر اجازه نداد، وسپس خطبه خواند وفرمود: خداوند به من امر فرموده كه مسجدي پاكيزه بنا نمايم وكسى غير از من وبرادرم على ودو فرزندش حق سكونت در آن مسجد را ندارند ؟ همه گفتند: آرى، خدا را گواه مى گيريم كه چنين است، فرمود: شما را به خدا قسم مى دهم، آيا مى دانيد پيامبر در روز غدير خم پدرم على را منصوب كرد، وبه صداى بلند ولايت أو را بر مردم بيان كرد، وفرمود: بايد اين مطلب را حاضران به غائبين برسانند ؟ همه گفتند: آرى، خدا را گواه مى گيريم كه چنين است، فرمود: شما را به خدا قسم مى دهم، آيا مى دانيد كه رسول خدا در غزوه تبوك به پدرم على فرمود: تو براى من همانند هارون نسبت به موسى هستى، وتو بعد از من ولى امر مؤمنان مى باشى ؟ همه گفتند: آرى، خدا را گواه مى گيريم كه چنين است، فرمود: شما را به خدا قسم مى دهم، آيا مى دانيد كه رسول خدا هنگاميكه مسيحيان نجران را به مباهله دعوت كرد، غير از على وفاطمة ودو فرزندش حسن وحسين را به همراه نبرد ؟

[ 252 ]

قالوا: اللهم نعم، قال: انشدكم الله ا تعلمون انه دفع إليه اللواء يوم خيبر، ثم قال: لادفعتها الى رجل يحبه الله ورسوله ويحب الله ورسوله، كرار غير فرار، يفتحها الله على يديه ؟ قالوا: اللهم نعم، قال: ا تعلمون ان رسول الله بعثه ببرائة وقال: لا يبلغ عني الا انا أو رجل مني ؟ قالوا: اللهم نعم، قال: ا تعلمون ان رسول الله صلى الله عليه واله لم تنزل به شدة قط الا قدمه لها ثقة به، وانه لم يدعه باسمه قط الا يقول: يا اخي، وادعوا لي اخي ؟ قالوا: اللهم نعم، قال: ا تعلمون ان رسول الله صلى الله عليه واله قضى بينه وبين جعفر وزيد، فقال: يا علي انت مني وانا منك، وانت ولى كل مؤمن بعدي ؟ قالوا: اللهم نعم، قال:

[ 253 ]

همه گفتند: آرى، خدا را گواه مى گيريم كه چنين است، فرمود: شما را به خدا قسم مى دهم، آيا مى دانيد كه در روز خيبر پيامبر پرچم را بدست على داد، وفرمود: پرچم را بدست كسى مى دهم كه خدا ورسول خدا أو را دوست مى دارند، واو هم خدا ورسول خدا را دوست مى دارد، پياپى به دشمن حمله مى كند وهيچگاه پشت به دشمن نكند، و خداوند آنجا را بدست أو فتح مى كند ؟ همه گفتند: آرى، خدا را گواه مى گيريم كه چنين است، فرمود: شما را به خدا قسم مى دهم، آيا مى دانيد كه رسول خدا به أو امر فرمود كه آيات سوره برائت را به مكه ببرد وبر مردم قرائت كند، وفرمود: اين آيات را نمى رساند جز من يا مرديكه از من باشد ؟ همه گفتند: آرى، خدا را گواه مى گيريم كه چنين است، فرمود: شما را به خدا قسم مى دهم، آيا مى دانيد كه هيچگاه براى رسول خدا مشكلى پيش نمى آمد مگر آنكه على را مى فرستاد، بخاطر وثوق و اطميناني كه به أو داشت، واو را بنام نمى خواند بلكه مى فرمود: أي برادر، يا آنكه مى فرمود: برادرم را بخوانيد كه بسوى من آيد ؟ همه گفتند: آرى، خدا را گواه مى گيريم كه چنين است، فرمود: شما را به خدا قسم مى دهم، آيا مى دانيد هنگاميكه رسول خدا بين أو وجعفر وزيد قضاوت نمود، فرمود: أي على تو از منى ومن از تو هستم، وتو بعداز من ولى امر هر مؤمنى مى باشى ؟ همه گفتند: آرى، خدا را گواه مى گيريم كه چنين است، فرمود:

[ 254 ]

ا تعلمون انه كانت له من رسول الله صلى الله عليه واله كل يوم خلوة، وكل ليلة دخلة، إذا سأله اعطاه وإذا سكت ابتداه ؟ قالوا: اللهم نعم، قال: ا تعلمون ان رسول الله صلى الله عليه واله فضله على جعفر وحمزة، حين قال لفاطمة عليها السلام: زوجتك خير اهل بيتي، اقدمهم سلما، واعظمهم حلما، و اكثرهم علما ؟ قالوا: اللهم نعم، قال: ا تعلمون ان رسول الله صلى الله عليه واله قال: انا سيد ولد ادم، واخي على سيد العرب، وفاطمة سيدة نساء اهل الجنة، والحسن والحسين ابناى سيدا شباب اهل الجنة ؟ قالوا: اللهم نعم، قال: ا تعلمون ان رسول الله صلى الله عليه واله امره بغسله واخبره ان جبرئيل يعينه عليه ؟

[ 255 ]

شما را به خدا قسم مى دهم، آيا مى دانيد كه أو در هر روز وشب ساعتي با رسول خدا خلوت مى كرد، وهرگاه از أو سؤال مى كرد به أو عطا مى نمود واگر سكوت مى كرد پيامبر ابتدا به سخن مى نمود ؟ همه گفتند: آرى، خدا را گواه مى گيريم كه چنين است، فرمود: شما را به خدا قسم مى دهم، آيا مى دانيد كه پيامبر أو را به جعفر و حمزه برترى داد، در زمانيكه فاطمه فرمود: تو را به بهترين خاندان خود تزويج كردم، كسى كه اسلامش از همه قديميتر، بردباريش از همه بيشتر، دانائيش از همه زيادتر مى باشد ؟ همه گفتند: آرى، خدا را گواه مى گيريم كه چنين است، فرمود: شما را به خدا قسم مى دهم، آيا مى دانيد كه پيامبر فرموده است: من آقا وسيد فرزندان آدم، وعلى سيد وآقاى عرب، وفاطمة برترين زن بهشت، وحسن وحسين دو فرزندان من ودو آقاى جوانان اهل بهشتند ؟ همه گفتند: آرى، خدا را گواه مى گيريم كه چنين است، فرمود: شما را به خدا قسم مى دهم، آيا مى دانيد كه پيامبر على را امر فرمود كه متصدى غسل أو شود وبه أو خبر داد كه جبرئيل أو را كمك خواهد نمود ؟

[ 256 ]

قالوا: اللهم نعم، قال: ا تعلمون ان رسول الله صلى الله عليه واله قال في اخر خطبة خطبها: اني تركت فيكم الثقلين، كتاب الله واهل بيتي، فتمسكوا بهما لن تضلوا ؟ قالوا: اللهم نعم، فلم يدع شيئا أنزله الله في على بن ابى طالب (عليه السلام) خاصة وفي اهل بيته من القرآن، ولا على لسان نبيه (صلى الله عليه وآله)، الا ناشدهم فيه، فيقول الصحابة: اللهم نعم قد سمعنا، ويقول التابع: اللهم قد حدثنيه من اثق به فلان وفلان. ثم ناشدهم انهم قد سمعوه يقول: من زعم انه يحبني ويبغض عليا، فقد كذب، ليس يحبني ويبغض عليا، فقال له قائل: يا رسول الله وكيف ذلك ؟ قال: لانه مني وانا منه، من احبه فقد احبني، ومن احبني فقد احب الله، ومن ابغضه فقد ابغضني، ومن ابغضني فقد ابغض الله ؟ فقالوا: اللهم نعم، قد سمعنا، وتفرقوا على ذلك.

[ 257 ]

همه گفتند: آرى، خدا را گواه مى گيريم كه چنين است، فرمود: شما را به خدا قسم مى دهم، آيا مى دانيد كه پيامبر در آخرين خطبه أي كه ايراد نمود، فرمود: من در ميان شما دو چيز سنگين وارزنده مى گذارم، يكى كتاب خدا وديگر اهل بيت خود، پس به اين دو چنگ بزنيد تا هرگز گمراه نشويد ؟ همه گفتند: آرى، خدا را گواه مى گيريم كه چنين است. پس آن حضرت آنچه در مورد حضرت على (عليه السلام) واهل بيت در قرآن نازل شده، يا به زبان پيامبر جارى گشته، را بيان فرمود، ومردم را بر آن قسم داد واز آنان اقرار گرفت، واصحاب مى گفتند: ما از خود پيامبر شنيديم، وتابعين مى گفتند: ما از كسانيكه به آنان اطمينان داريم اين مطلب را شنيده ايم. سپس امام آنان را قسم داد كه از پيامبر شنيده اند كه فرموده است: دروغ مى گويد كسى كه بگويد مرا دوست دارد وعلى را دشمن دارد، دوست ندارد مرا كسى كه على را دشمن دارد، در اين هنگام كسى گفت: أي پيامبر چگونه چنين چيزى ممكن است ؟ فرمود: زيرا على از من است ومن از أو هستم، هر كس أو را دوست بدارد مرا دوست داشته، و هر كه أو را دشمن بدارد مرا دشمن داشته است، وهر كه مرا دشمن دارد با خدا دشمنى كرده است. در اين هنگام آنانكه حاضر بودند گفتند: آرى، ما اين مطالب را شنيده ايم، ومجلس پايان يافت.

[ 258 ]

(8) خطبته (عليه السلام) في تحريض الناس لمقابلة الظلم اعتبروا ايها الناس بما وعظ الله به اولياءه من سوء ثنائه على الاحبار، إذ يقول: " لولا ينهيهم الربانيون والاحبار عن قولهم الاثم " (1)، وقال: " لعن الذين كفروا من بني اسرائيل على لسان داود وعيسى بن مريم، ذلك بما عصوا وكانوا يعتدون، كانوا لا يتناهون عن منكر فعلوه لبئس ما كانوا يفعلون " (2). وانما عاب الله ذلك عليهم، لانهم كانوا يرون من الظلمة، الذين بين اظهرهم المنكر والفساد، فلا ينهونهم عن ذلك، رغبة فيما كانوا ينالون منهم، و رهبة مما يحذرون، والله يقول: " فلا تخشوا الناس و اخشون " (3)، وقال: " المؤمنون والمؤمنات بعضهم اولياء


1 - المائدة: 66 2 - المائدة: 81 - 80 3 - المائدة: 47 (*)

[ 259 ]

(8) خطبه آن حضرت در ترغيب مردم به مبارزه با ظلم أي مردم از آنچه خداوند اولياء خود را به آنها پند داده عبرت گيريد، همانند بدگوئى أو از راهبان مسيحي، آنگاه كه فرمود: " چرا بزرگان دين مسيحي آنان را از گفتار زشتشان باز نداشتند "، وفرمود: " آنانكه از بنى اسرائيل كافر شدند بوسيله داود وعيسى بن مريم مورد لعنت قرار گرفتند، زيرا عصيان كرده واز حد خود تجاوز مى كردند، آنان از كردارهاى زشتى كه عمل مى كردند نهى نمى نمودند، وچه كار بدى مرتكب مى شدند ". ودليل آنكه خداوند ايشان را سرزنش كرد آن بود كه كارهاى زشت وفسادانگيز را از ستمكاران روزگارشان مى ديدند، اما ايشان را از آن نهى نمى كردند، تا از آنان بهره هاي مادى ببرند واز دشمنى شان در امان باشند، در حاليكه خداوند مى فرمايد: " از مردم نهراسيد وتنها از من خوف داشته باشيد "، ومى فرمايد: " از زنان ومردان با ايمان گروهى بر گروه ديگر برترند،

[ 260 ]

بعض يأمرون بالمعروف وينهون عن المنكر " (1). فبدأ الله بالامر بالمعروف والنهى عن المنكر فريضة منه، لعلمه بانها إذا اديت واقيمت استقامت الفرائض كلها، هينها وصعبها، وذلك ان الامر بالمعروف والنهى عن المنكر دعاء الى الاسلام مع رد المظالم ومخالفة الظالم، وقسمة الفئ والغنائم، واخذ الصدقات من مواضعها ووضعها في حقها. ثم انتم ايتها العصابة، عصابة بالعلم مشهورة، و بالخير مذكورة، وبالنصيحة معروفة، وبالله في انفس الناس مهابة، يهابكم الشريف ويكرمكم الضعيف، و يؤثركم من لا فضل لكم عليه، ولا يد لكم عنده، تشفعون في الحوائج إذا امتنعت من طلابها، وتمشون في الطريق بهيبة الملوك وكرامة الاكابر. اليس كل ذلك انما نلتموه بما يرجى عندكم من القيام بحق الله، وان كنتم عن اكثر حقه تقصرون،


1 - التوبة: 72 (*)

[ 261 ]

آنان را به كارهاى نيك امر واز كارهاى زشت باز مى دارند ". خداوند ابتدا از امر به معروف ونهى از منكر كه امرى واجب است نام مى برد، زيرا مى داند كه هرگاه انجام پذيرد همه واجبات آسان ومشكل آنها انجام مى گيرد، چرا كه امر به معروف ونهى از منكر به اسلام مى خواند، ضمن آنكه كارهاى زشت را رد وبا ستمكاران مخالفت مى ورزد ونيز تقسيم بيت المال وغنائم وگرفتن صدقات از جايگاههاى آن ومصرف كردنش در راههاى درست آن مى باشد. أي مردمان نيرومند، شما گروهى هستيد كه به دانش ونيكى وخير خواهى شهرت يافته ايد، در پرتو دين خدا در دلهاى مردم عظمت ومهابت يافته ايد، شرافتمند از شما حساب مى برد، وضعيف وناتوان شما را گرامى مى دارد، وكساني كه با شما در يك درجه اند وبر آنها حق نعمتي نداريد، شمارا بر خود مقدم مى دارند، در حاجتها شفاعت مى كنيد، آنگاه كه از خواهندگانش دريغ مى دارند، ودر راه همچون پادشاهان با هيبت وهمچون بزرگان با افتخار راه مى رويد. آيا همه اينها بخاطر آن نيست كه از شما انتظار مى رود به حقوق الهى قيام كنيد، واگر چه از بسيارى از حقوق خداوند كوتاهى مى كنيد،

[ 262 ]

فاستخففتم بحق الائمة، فاما حق الضعفاء فضيعتم، واما حقكم بزعمكم فطلبتم، فلا مالا بذلتموه، ولا نفسا خاطرتم بها للذى خلقها، ولا عشيرة عاديتموها في ذات الله. انتم تتمنون على الله جنته، ومجاورة رسله، و امانا من عذابه، لقد خشيت عليكم ايها المتمنون على الله، ان تحل بكم نقمة من نقماته، لانكم بلغتم من كرامة الله منزلة فضلتم بها، ومن يعرف بها لا تكرمون، وانتم بالله في عباده تكرمون. وقد ترون عهود الله منقوضة، فلا تفزعون، وانتم لبعض ذمم ابائكم تفزعون، وذمة رسول الله محقورة، والعمى والبكم والزمنى في المدائن مهملة لا ترحمون، ولا في منزلتكم تعملون، ولا من عمل فيها تعينون، وبالادهان والمصانعة عند الظلمة تأمنون، كل ذلك مما امركم الله به، من النهى والتناهي، وانتم عنه غافلون.

[ 263 ]

وحق پيشوايان را خفيف مى شماريد، اما حق ناتوانان را ضايع ساختيد، و اما حق خودتان را به گمانتان طلب كرده ايد، نه مالى را بذل كرده ايد، ونه جانى را در راهى كه براى آن خلق شده در مخاطره انداخته ايد، ونه در راه خدا يا خويشاوندى دشمنى ورزيده ايد. وشما از خداوند انتظار داريد كه شما را در بهشت ساكن گرداند و همنشين پيامبرانش بنمايد واز عذابش در امان دارد، من بر شما كه بر گردن خدا منت مى نهيد، مى ترسم كه از طرف خدا بر شما عذاب وگرفتارى فرود آيد، زيرا شمابه مقام بزرگى رسيده ايد كه ديگران دارا نيستند وبر ديگران يافته ايد، نيكان وپاكان را احترام نمى كنيد، در صورتي كه شما به خاطر خدا در ميان مردم مورد احترام هستيد. شما به چشم خود مى بينيد كه پيمانهاى الهى را مى شكنند وبا قوانين خدا مخالفت مى كنند، ولى بيم وهراسى به خود راه نمى دهيد، با آنكه از نقض عهد وپيمان پدرتان به هراس مى افتيد، ولى پيمانهاى رسول خدا شكسته وخوار وبى مقدار گشته است، اما شما هيچ اهميت نمى دهيد، افراد كور ولال وزمين گير در كشور اسلامي بدون سرپرست ومراقبت مانده اند وبر آنها رحم نمى شود، شما در خور موقعيت ومنزلت خويش كار نمى كنيد، وبا كسى هم كه وظيفه خود را در اين مورد انجام مى دهد يارى وهمكارى نمى كنيد، وبا سازش وهمكارى ومسامحه با ستمكاران خود را آسوده مى داريد، خداوند فرمان جلوگيرى از منكرات وبازداشتن مردم از آنها را داده است، ولى شما از آن غافليد.

[ 264 ]

وانتم اعظم الناس مصيبة لما غلبتم عليه من منازل العلماء، لو كنتم تشعرون، ذلك بان مجارى الامور والاحكام على ايدى العلماء بالله، الامناء على حلاله وحرامه، فانتم المسلوبون تلك المنزلة، وما سلبتم ذلك الا بتفرقكم عن الحق واختلافكم في السنة بعد البينة الواضحة. ولو صبرتم على الاذى، وتحملتم المؤونة في ذات الله، كانت امور الله عليكم ترد، وعنكم تصدر واليكم ترجع، وللكنكم مكنتم الظلمة من منزلتكم، واستسلمتم امور الله في ايديهم، يعملون بالشبهات ويسيرون في الشهوات، سلطهم على ذلك فراركم من الموت، واعجابكم بالحياة التي هي مفارقتكم. فاسلمتم الضعفاء في ايديهم، فمن بين مستعبد مقهور، وبين مستضعف على معيشته مغلوب، يتقلبون في الملك بارائهم ويستشعرون الخزى باهوائهم، اقتداء بالاشرار وجراة على الجبار.

[ 265 ]

مصيبت شما عالمان امت از همه بيشتر است، زيرا موقعيت و منزلت عالمان دين مورد تعرض قرار گرفته است، واى كاش اين را مى دانستيد، زيرا زمام امور بايد در دست كسانى باشد كه عالم به احكام الهى وامين حلال وحرام أو هستند، وشما داراى اين مقام بوديد واز دستتان گرفتند، وهنگامى اين مقام را از دست شما گرفتند كه از پيرامون حق پراكنده شديد وباوجود دليل روشن در سنت پيامبر اختلاف ورزيديد. واگر در راه خدا مشكلات را تحمل كرده، در برابر آزارها وفشارها شكيبائى از خود نشان مى داديد، زمام امور در قبضه شما قرار مى گرفت و همه امور با نظر شما گردش مى كرد، ولى شما ستمگران را بر موقعيت خود مسلط ساختيد وامور خدا را به آنان تسليم كرديد، تا با شبهات كار كنند و در شهوات وهوسرانيهاى خود پيش روند، آنان را بر اين مقام مسلط نساخت مگر گريز شما از مرگ ودلبستگيهايتان به زندگى چند روزه دنيا. شما با اين كوتاهيها ناتوانان را زير دست آنها قرار داديد، تا گروهى را برده ومشهور وگروه ديگر را براى زندگى توأم باشكست بيچاره سازند، و به پيروى از اشرار ودر اثر گستاخى در پيشگاه خداوند جبار در اداره حكومت با ميل وهواى خود رفتار كنند ودل به رسوائى وهوسرانى بسپارند.

[ 266 ]

في كل بلد منهم على منبره خطيب يصقع، فالارض لهم شاغرة، وايديهم فيها مبسوطة، والناس لهم خول، لا يدفعون يد لامس، فمن بين جبار عنيد، وذى سطوة على الضعفة شديد، مطاع لايعرف المبدئ المعيد. فيا عجبا، وما لي لا اعجب، والارض من غاش غشوم، ومتصدق ظلوم، وعامل على المؤمنين بهم غير رحيم، فالله الحاكم فيما فيه تنازعنا، والقاضي بحكمه فيما شجر بيننا. اللهم انك تعلم انه لم يكن ما كان منا تنافسا في سلطان، ولا التماسا من فضول الحطام، ولكن لنرى المعالم من دينك ونظهر الاصلاح في بلادك، ويأمن المظلومون من عبادك، ويعمل بفرائضك وسننك و احكامك. فان لم تنصرونا وتنصفونا، قوى الظلمة عليكم و عملوا في اطفاء نور نبيكم، وحسبنا الله، وعليه توكلنا، واليه انبنا، واليه المصير.

[ 267 ]

در هر شهرى از شهرها گوينده أي بر فراز منبر مى فرستد وهمه كشور اسلامي زير پاى آنهاست ودستشان در همه جابازاست ومردم برده آنان ودر اختيارشان هستند، هر دستى كه بر سر آنها فروكوبد نمى توانند از خود دفاع كنند، دسته أي زورگو ومعاندند كه بر هر ناتوان وضعيفى فشارى مى آورند، وبرخى فرمانروايند كه به خداى آفريدگار وميراننده عقيده أي ندارند. شگفتا از اين وضع، چرا در شگفت نباشم در حاليكه زمين در تصرف فردي ستمگر ودغل كار وباجگيرى نابكار است كه بر مؤمنان بى هيچ ترحم ودلسوزى حكمرانى مى كند، وخدا در كشمكش ميان ما حاكم واو به حكم خود بين ما داور است. پروردگارا ! اين حركت ما نه بخاطر رقابت وبر سر حكومت وقدرت وبه منظور بدست آوردن مال دنياست، بلكه بخاطر آنست كه نشانه هاي دين تورا به مردم نشان دهيم، واصلاحات را در كشور اسلامي آشكار سازيم، تابندگان ستمديده ات از چنگ ظالمان در امان باشند وواجبات و احكام وسنتهاى تو اجرا گردد. اينك (شما أي بزرگان) اگر مرا يارى نكنيد ستمگران بر شما چيره مى گردند ودر پى خاموش ساختن نور پيامبرتان مى كوشند، وخداوند ما را كافى بوده وبر أو توكل مى كنيم وبسوى أو تضرع نموده وبازگشت بسوى اوست.

[ 268 ]

(9) خطبته (عليه السلام) لما عزم على الخروج الى العراق الحمد لله وما شاء الله، ولا حول ولا قوة الا بالله صلى الله على رسوله وسلم، خط الموت على ولد ادم مخط القلادة على جيد الفتاة، وما اولهني الى اسلافي اشتياق يعقوب الى يوسف، وخير لي مصرع انا لاقيه. كاني باوصالي يتقطعها عسلان الفلوات بين النواويس وكربلا، فيملان مني اكراشا جوفا، واجربة سغبا، لا محيص عن يوم خط بالقلم. رضى الله رضانا اهل البيت، نصبر على بلائه، و يوفينا اجور الصابرين، لن تشذ عن رسول الله لحمته، وهي مجموعة له في حظيرة القدس، تقر بهم عينه، و تنجز لهم وعده. من كان فينا باذلا مهجته، موطنا على لقاء الله نفسه، فليرحل معنا، فاني راحل مصبحا، ان شاء الله.

[ 269 ]

(9) خطبه آن حضرت هنگامى كه خواست بسوى عراق برود سپاس خداى را سزا است، وآنچه خداوند بخواهد انجام پذيرد، ونيرو وتوانى جز به اراده خداوند نمى باشد، ودرود خداوند بر پيامبرش باد، مرگ بر فرزند آدم اثر نهاده آنچنانكه گردنبند بر گردن دختر جوان اثر گذارده است، اشتياق من به گذشتگان خود بيشتر از اشتياق يعقوب به يوسف مى باشد، وبراى من جايگاه شهادتى برگزيده شده كه آن را ديدار مى كنم. گويا استخوانهايم را مى بينم كه گرگان بيابان بين نواويس وكربلا بر آن هجوم آورده اند، وشكمهاى خالي وگرسنه خود را از آن پر كنند، راه فرارى از آنچه به قلم تقدير رقم خورده نمى باشد. خشنودى خداوند خشنودى ما خاندان مى باشد، بر بلاهاى أو صبر مى كنيم واو پاداش صابران را كامل بما مى دهد، قطعه بدن پيامبر از أو دور نخواهد ماند، وآنان در بهشت گرد هم مى باشند، كه چشمانش به آنان روشن شده، ووعده اش را نسبت به ايشان به تحقق مى رساند. هر كس خون قلبش را در راه ما مى ريزد، وخود را براى لقاء الهى آماده ساخته، با ما كوچ نمايد، من فردا به خواست خداوند حركت مى كنم.

[ 270 ]

(10) خطبته (عليه السلام) في منزل زبالة بسم الله الرحمن الرحيم، اما بعد، فانه قد اتانا خبر فظيع، قتل مسلم بن عقيل وهانى بن عروة وعبد الله بن يقطر، وقد خذلتنا شيعتنا، فمن احب منكم الانصراف فلينصرف في غير حرج، ليس عليه منا ذمام. (11) خطبته (عليه السلام) عند ملاقاة عسكر حر قبل صلاة الظهر قال (عليه السلام) بعد حمد الله والثناء عليه: ايها الناس ! انى لم اتكم حتى اتتني كتبكم، وقدمت الى رسلكم، ان اقدم علينا، فليس لنا امام، لعل الله ان يجمعنا واياكم على الهدى والحق، فان كنتم على ذلك فقد جئتكم، فاعطوني ما اطمئن إليه من

[ 271 ]

(10) خطبه آن حضرت در يكى از منازل بين راه بنام خداوند بخشنده مهربان، خبر دردناكى بما رسيده است، وآن خبر قتل مسلم بن عقيل وهانى بن عروة وعبد الله بن يقطر مى باشد، و شيعيانمان از يارى ما دست برداشته اند، واينك هر يك از شما كه بخواهد مى تواند باز گردد، واز سوى ما حقى بر گردنش نيست. (11) خطبه آن حضرت هنگاميكه با لشكر حر برخورد كرد، قبل از نماز ظهر آن حضرت بعد از حمد وثناى الهى فرمود: أي مردم ! من بسوى شما نيامدم مگر بعد از آنكه نامه هاي شما آمد، وفرستادگان شما به من رسيدند وچنين پيام آوردند كه ما امام وپيشوائى نداريم، بسوى ما بيا، شايد خدا به بركت تو ما را هدايت نمايد واز گمراهى

[ 272 ]

عهودكم ومواثيقكم، وان لم تفعلوا وكنتم لمقدمي كارهين، انصرف عنكم الى المكان الذي جئت منه اليكم. (12) خطبته (عليه السلام) عند ملاقاة عسكر حر، قبل صلاة العصر قال (عليه السلام) بعد حمد الله والثناء عليه: ايها الناس، فانكم ان تتقوا الله وتعرفوا الحق لاهله يكن ارضى لله عنكم، ونحن اهل بيت محمد اولى بولاية هذا الامر عليكم من هؤلاء المدعين ما ليس لهم، والسائرين فيكم بالجور والعدوان. فان ابيتم الا الكراهة لنا، والجهل بحقنا، وكان رأيكم الان غير ما اتتني به كتبكم، وقدمت على به رسلكم، انصرفت عنكم.

[ 273 ]

برهاند، اكنون من آمدم اگر بر آن عهد وپيمان هستيد مرا مطمئن سازيد، واگر اينگونه نيستيد وآمدنم را ناخوش مى داريد، از نزد شما باز گشته وبه جائى كه از آنجا آمده ام باز مى گردم. (12) خطبه آن حضرت هنگاميكه با لشكر حر برخورد كرد، قبل از نماز عصر آن حضرت بعد از حمد وثناى الهى فرمود: أي مردم ! اگر از خدا مى ترسيد واهل حق را مى شناسيد خداوند از شما راضى خواهد بود، همانا ما هستيم اهل بيت محمد (صلى الله عليه وآله) و سزاوارتريم به امر ولايت وامامت برشما مردم، از اين مردمى كه ادعاى بيجا مى كنند وحق وبهره أي در اين منصب ندارند ودر ميان شما جور وستم مى نمايند. اكنون اگر آمدن مرا ناپسند مى داريد وحق ما را نشناخته ايد، واز ارسال كتب خود پشيمانيد ورأى خويش را در طلب كردن ما دگرگون كرده ايد، اكنون به محل خود بازمى گردم.

[ 274 ]

(13) خطبته (عليه السلام) في منزل بيضة ايها الناس ! ان رسول الله صلى الله عليه واله قال: من رأى سلطانا جائرا مستحلا لحرام الله، ناكثا عهده، مخالفا لسنة رسول الله، يعمل في عباد الله بالاثم والعدوان، فلم يغير عليه بفعل ولا قول، كان حقا على الله ان يدخله مدخله. الا وان هؤلاء قد لزموا طاعة الشيطان وتركوا طاعة الرحمان، واظهروا الفساد وعطلوا الحدود و استأثروا بالفئ، واحلوا حرام الله وحرموا حلاله، و انا احق ممن غير، وقد اتتني كتبكم وقدمت على رسلكم ببيعتكم، انكم لا تسلموني ولا تخذلوني. فان اتممتم على بيعتكم تصيبوا رشدكم، فانا الحسين بن على وابن فاطمة بنت رسول الله، نفسي مع انفسكم، واهلي مع اهلكم، ولكم في اسوة.

[ 275 ]

(13) خطبه آن حضرت در يكى از منازل بين راه أي مردم ! پيامبر فرمود: هر مسلمانى با سلطان زورگوئى مواجه گردد كه حرام خدا را حلال نموده وپيمان الهى را درهم مى شكند وبا سنت وقانون پيامبر از در مخالفت در آمده ودر ميان بندگان خدا راه گناه و معصيت وعدوان ودشمنى در پيش مى گيرد، ولى أو در مقابل چنين سلطاني با عمل ويا با گفتار اظهار مخالفت ننمايد، بر خداوند است كه اين فرد را به محل همان طغيانگر در آتش جهنم داخل كند. مردم ! آگاه باشيد اينان اطاعت خدا را ترك وپيروى از شيطان را بر خود واجب نموده اند، فساد را ترويج وحدود الهى را تعطيل كرده، غنائم را به خود اختصاص داده اند، حلال وحرام واوامر ونواهي خداوند را تغيير داده اند، ومن به رهبرى جامعه مسلمانان از اين مفسدين كه دين جدم را تغيير داده اند شايسته ترم، گذشته از اين حقائق، مضمون دعوتنامه هائى كه از شما بدست من رسيده وپيكهائى كه از سوى شما به نزد من آمده اند، اين بود كه شما با من بيعت كرده وپيمان بسته ايد كه مرا در مقابل دشمن تنها نگذاريد، ودست از يارى من برنداريد. اينك اگر بر اين پيمان خود باقى ووفادار باشيد به سعادت وارزش انسانى خود دست يافته ايد، زيرا من حسين فرزند دختر پيامبر وفرزند على هستم كه وجود من با شما مسلمانان درهم آميخته وفرزندان وخانواده شما به حكم فرزندان وخانواده خود من هستند، كه شما بايد از من پيروى كنيد ومرا الگوى خود قرار دهيد.

[ 276 ]

وان لم تفعلوا، ونقضتم عهدكم وخلفتم بيعتي من اعناقكم، ما هي لكم بنكر، لقد فعلتموها بابي واخي و ابن عمي مسلم، فالمغرور من اغتر بكم، فحظكم اخطأتم ونصيبكم ضيعتم، ومن نكث فانما ينكث على نفسه، وسيغنى الله عنكم، والسلام عليكم ورحمة الله وبركاته. (14) خطبته (عليه السلام) إذا ورد كربلا روى أنه إذا ورد كتاب عبيدالله بن زياد الى الحر، يلومه في أمر الحسين (عليه السلام) ويأمره بالتضييق عليه، فعرض له الحر وأصحابه ومنعوه من السير، قام (عليه السلام) خطيبا، فحمد الله وأثنى عليه، ثم قال: انه قد نزل من الامر ما ترون، وان الدنيا قد تغيرت وتنكرت، وادبر معروفها، ولم تبق منها الا

[ 277 ]

واگر با من پيمان شكنى نموديد وبر بيعت خود باقى نمانديد، به خدا سوگند اين عمل شما نيز بى سابقه نبوده وتازگى ندارد كه با پدرم وبرادرم وپسر عمويم مسلم نيز اين چنين رفتار نموديد، وبا آنان از در غدر وپيمان شكنى درآمديد، پس كسى گول خورده است كه به حرف شما اعتماد كند وبه پيمان شمامطمئن شود، شما مردمانى هستيد كه كه در بدست آوردن نصيب اسلامي خود راه خطا پيموده وسهم خود را به رايگان از دست داده ايد وهر كس پيمان شكنى كند به ضرر خودش تمام خواهد گرديد، واميد است خداوند مرا از شما بى نياز سازد، وسلام ورحمت الهى بر شما باد. (14) خطبه آن حضرت هنگاميكه وارد كربلا شد روايت شده: هنگامى كه نامه عبيدالله بن زياد، كه در آن عملكرد حر را در مورد امام حسين (عليه السلام) سرزنش نموده ودستور داده بود كه امام را تحت فشار قرار دهد، بدست حر رسيد، أو نامه را به امام نشان داد وايشان را از رفتن به كوفه باز داشت، امام برخاست وپس از حمد وثناى الهى اين خطبه را خواندند: بدرستيكه رويدادهاى روزگار ما همينهاست كه مى نگريد، اوضاع روزگار دگرگونى منفى يافته، زشتيها وضد ارزشها آشكار وارزشهاى

[ 278 ]

صبابة كصبابة الاناء، وخسيس عيش كالمرعى الوبيل. الا ترون الى الحق لا يعمل به، والى الباطل لا يتناهى عنه، ليرغب المؤمن في لقاء ربه حقا حقا، فاني لا ارى الموت الا سعادة، والحياة مع الظالمين الا برما. وفي رواية: ان هذه الدنيا قد تغيرت وتنكرت، وادبر معروفها، فلم يبق منها الا صبابة كصبابة الاناء وخسيس عيش كالمرعى الوبيل. الا ترون ان الحق لا يعمل به، وان الباطل لا يتناهى عنه، ليرغب المؤمن في لقاء الله محقا، فاني لا ارى الموت الا سعادة ولا الحياة مع الظالمين الا برما. ان الناس عبيد الدنيا، والدين لعق على السنتهم، يحوطونه ما درت معايشهم، فإذا محصوا بالبلاء قل الديانون.

[ 279 ]

انسانى واخلاقي وفضيلتها از محيط زندگى جامعه رخت بربسته است، از فضيلتهاى انسانى جز اندكى بسان قطراتى كه ته مانده ظرف آب مى باشد، باقى نمانده، وجامعه در زندگى وشرائط ذلت بار وننگينى بسر مى برد. هان، آيا نمى نگريد كه به حق عمل نمى شود واز باطل وبيداد روى نمى گردانند، شايسته است كه در چنين محيط ننگبار (انسان با ايمان و فضيلت خواه وحق پو به فداكارى وجانبازى در راه حق وعدالت واحياء ارزشهاى والاى انسانى بپا خيزد) وبه ديدار پروردگارش شور وعشق نشان دهد، من در چنين شرائطي مرگ را جز نيك بختى وزندگى با خودكامگان را چيزى جز رنج ونكبت نمى دانم. ودر روايتي ديگر اينگونه آمده: بدرستيكه روزگار ما دگرگونى منفى يافته وزشتيها وضد ارزشها آشكار وارزشهاى والاى انسانى از محيط جامعه رخت بر بسته، وتنها بسان قطرات مانده ته ظرف، باقى مانده است، وجامعه در زندگى و شرائط ذلت بار وننگينى بسر مى برد. هان، آيا نمى نگريد كه به حق عمل نشده واز باطل روى گردانده نمى شود، شايسته است در اين محيط انسان به ديدار پروردگارش شور و عشق نشان دهد، بدرستيكه من در چنين شرائطي مرگ را جز سعادت و زندگى با ستمكاران را جز رنج ونكبت نمى دانم. بدرستيكه مردم بندگان دنيايند، ودين لقلقه زبانشان بيش نيست، تا آنجا مدافع دين خود هستند كه زندگى ماديشان تأمين شود، وهر گاه مورد امتحان قرار گيرند ديندار بسيار كم است.

[ 280 ]

(15) خطبته (عليه السلام) في ليلة عاشوراء لاصحابه اثني على الله احسن الثناء، واحمده على السراء والضراء، اللهم اني احمدك على ان اكرمتنا بالنبوة و علمتنا القران، وفقهتنا في الدين، وجعلت لنا اسماعا و ابصارا وافئدة، ولم تجعلنا من المشركين. اما بعد، فاني لا اعلم اصحابا اولى، ولا خيرا من اصحابي، ولا اهل بيت ابر ولا اوصل من اهل بيتي، فجزاكم الله عني جميعا خيرا. وقد اخبرني جدي رسول الله صلى الله عليه و اله باني ساساق الى العراق، فانزل ارضا يقال لها عمورا وكربلا، وفيها استشهد وقد قرب الموعد. الا واني اظن يومنا من هؤلاء الاعداء غدا، واني قد اذنت لكم فانطلقوا جميعا في حل ليس عليكم مني ذمام، وهذا الليل قد غشيكم، فاتخذوه جملا، وليأخذ

[ 281 ]

(15) خطبه آن حضرت در شب عاشورا براى اصحابش خدا را به بهترين گونه ستايش كرده ودر شدائد وآسايش ورنج و رفاه مقابل نعمتهايش سپاسگزارم، خدايا تو را مى ستايم كه بر ما خاندان، با نبوت كرامت بخشيدى، وقرآن را به ما آموختى، وبه دين وائين ما را آشنا ساختى، وبه ما گوش (حق شنو) وچشم (حق بين) وقلب عطا فرموده أي، واز گروه مشرك وخدا نشناس قرارمان ندادى. اما بعد، من اصحاب ويارانى بهتر از ياران خود نديده ام، واهل بيت وخاندانى باوفاتر وصديقتر از اهل بيت خود سراغ ندارم، خداوند به همه شما جزاى خير دهد. جدم پيامبر بمن خبر داده بود كه به عراق فراخوانده مى شوم ودر محلى بنام عمورا وكربلا فرود آمده، ودر همانجا به شهادت مى رسم، واينك وقت اين شهادت فرا رسيده است. اعتقاد دارم همان فردا دشمن جنگ خود را با ما آغاز خواهد نمود، وحالا شما آزاد هستيد ومن بيعت خود را از شما برداشتم وبه همه شما اجازه مى دهم كه از اين سياهى شب استفاده كرده، وهر يك از شما دست

[ 282 ]

كل رجل منكم بيد رجل من اهل بيتي. فجزاكم الله جميعا خيرا، وتفرقوا في سوادكم و مدائنكم، فان القوم انما يطلبوني، ولو اصابوني لذهلوا عن طلب غيري. (16) خطبته (عليه السلام) في يوم عاشوراء لاصحابه عن على بن الحسين (عليهما السلام): لما اشتد الامر بالحسين بن على بن ابى طالب (عليهما السلام) نظر إليه من كان معه، فإذا هو بخلافهم، لانهم كلما اشتد الامر تغيرت الوانهم وارتعدت فرائصهم و وجبت قلوبهم، وكان الحسين (عليه السلام) وبعض من معه من خصائصه تشرق الوانهم وتهدئ جوارحهم وتسكن نفوسهم. فقال بعضهم لبعض: انظروا لا يبالي بالموت، فقال لهم الحسين (عليه السلام): صبرا يا بنى الكرام، فما الموت الا قنطرة تعبر بكم عن البؤس والضراء الى الجنان الواسعة والنعيم

[ 283 ]

يكى از افراد خانواده مرا بگيرد وبسوى آبادى وشهر خويش حركت كند، وجان خود را از مرگ نجات بخشد. زيرا اين مردم فقط در تعقيب من هستند، واگر بر من دست بيابند با ديگران كارى نخواهند داشت، خداوند به همه شما جزاى خير دهد. (16) خطبه آن حضرت در روز عاشورا براى اصحابش از امام سجاد (عليه السلام) روايت شده كه فرمود: در روز عاشورا چون جنگ شدت گرفت وكار بر حسين بن على (عليهما السلام) سخت شد، بعضى از ياران آن حضرت متوجه گرديدند كه تعدادى از اصحاب وياران امام در اثر شدت جنگ وبا مشاهده ابدان قطعه قطعه شده دوستانشان ورسيدن نوبت شهادت شان، رنگشان متغير ولرزه بر اندامشان مستولى گرديده است، ولى خود امام وتعدادى از خواص يارانش بر خلاف گروه اول، هر چه فشار بيشتر وفاصله آنان به شهادت نزديكتر مى شد، رنگ آن حضرت سرخ مى گرديد واز آرامش وسكون خاطر بيشترى برخوردار مى گردند. يكى از اصحاب كه از اين منظره جالب وشهامت فوق العاده متعجب شده بود به ديگرى گفت: به أو بنگريد كه از مرگ هراسى ندارد، امام (عليه السلام) به آنان فرمود: أي بزرگ زادگان صبر وشكيبائى به خرج دهيد، كه مرگ جز يك پل نيست كه شما را از سختى ورنج عبور داده به بهشت پهناور ونعمتهاى

[ 284 ]

الدائمة، فايكم يكره ان ينتقل من سجن الى قصر، وما هو لاعدائكم الا كمن ينتقل من قصر الى سجن و عذاب. ان ابي حدثني عن رسول الله صلى الله عليه و اله: ان الدنيا سجن المؤمن وجنة الكافر، والموت جسر هؤلاء الى جنانهم، وجسر هؤلاء الى جحيمهم، ما كذبت ولا كذبت. (17) خطبته (عليه السلام) في صبيحة يوم عاشوراء روى أنه لما أقبل القوم يجولون حول بيوت الحسين (عليه السلام)، دعا براحلته، فركبها ونادى بأعلى صوته: يا اهل العراق - و جلهم يسمعون - فقال: ايها الناس ! اسمعوا قولي ولا تعجلوا حتى اعظكم بما يحق لكم على، وحتى اعذر عليكم، فان اعطيتموني النصف، كنتم بذلك اسعد، وان لم تعطوني

[ 285 ]

هميشگى آن مى رساند، چه كسى است كه نخواهد از يك زندان به قصرى انتقال يابد وهمين براى دشمنان شما مانند آن است كه از كأخي به زندان و شكنجه گاه منتقل گردد. پدرم از پيامبر براى من نقل نمود كه مى فرمود: دنيا براى مؤمن همانند زندان وبراى كافر همانند بهشت است، مرگ پلى است كه اين گروه مؤمن را به بهشتشان وآن گروه كافر را به جهنمشان مى رساند، نه دروغ شنيده ام ونه دروغ مى گويم. (17) خطبه آن حضرت در صبح روز عاشورا روايت شده: هنگامى كه در صبح عاشورا لشكر دشمن در گرداگرد خيمه هاي امام مى گشتند، آن حضرت اسب خود را خواست وبر آن سوار شد، وبا صداى بلند فرمود: أي اهل عراق - وبيشتر آنان مى شنيدند - آنگاه فرمود: أي مردم ! سخنم را بشنويد وشتاب مكنيد، تا شما را به آنچه شايسته است پند دهم، وتا اينكه عذر وبهانه أي نداشته باشيد، اگر به من انصاف داديد سعادتمند مى شويد، واگر به من انصاف نداديد با يكديگر

[ 286 ]

النصف من انفسكم، فاجمعوا رأيكم، ثم لا يكن امركم عليكم غمة، ثم اقضوا الى ولا تنظرون، ان وليى الله الذي نزل الكتاب وهو يتولى الصالحين. ثم حمد الله واثنى عليه، وذكر الله بما هو اهله، وصلى على النبي وعلى ملائكته وعلى أنبيائه، فلم يسمع متكلم قط قبله ولابعده أبلغ منه في منطق، ثم قال: اما بعد، فانسبوني، فانظروا من انا، ثم راجعوا انفسكم وعاتبوها، فانظروا هل يصلح لكم قتلي و انتهاك حرمتي، الست ابن نبيكم وابن وصيه وابن عمه، واول مؤمن مصدق لرسول الله صلى الله عليه و اله، بما جاء به من عند ربه. ا وليس حمزة سيد الشهداء عمي، ا وليس جعفر الطيار في الجنة بجناحين عمي، ا ولم يبلغكم ما قال رسول الله صلى الله عليه واله لي ولاخي: هذان سيدا شباب اهل الجنة.

[ 287 ]

مشورت كنيد تا اينكه زيان اين كار دامنگيرتان نشود، آنگاه در باره من حكم كنيد وبه من مهلت ندهيد، سرپرست من خداست كه كتاب را نازل كرد و أو سرپرست صالحان است. آنگاه حمد وسپاس الهى را گفته وآنچه شايسته بود در مورد خداوند بيان كرد، وبر پيامبر وفرشتگان وپيامبران الهى درود فرستاد، آنگونه كه از سخنگويى قبل وبعد از أو بليغ تر از آن شنيده نشده است، آنگاه فرمود: مردم مى دانيد من كيستم، در نسب من بنگريد آنگاه بخود مراجعه كنيد ونفس خود را سرزنش نمائيد، بنگريد آيا كشتن من بر شما رواست، آيا رواست حرمت مرا درهم بشكنيد، مگر من پسر دختر پيامبر شما نيستم ؟ مگر پدرم وصى پيامبر عموى أو ونخستين مسلمان به آنچه پيامبر آورد نمى باشد ؟ مگر حمزه سيد الشهداء عموى من نيست ؟ مگر جعفر كه در بهشت با دو بال پرواز مى كند عموى من نيست ؟ آيا اين حديث را نشنيده ايد كه پيامبر درباره من وبرادرم فرمود: اين دو فرزندم سيد جوانان اهل بهشتند ؟

[ 288 ]

فان صدقتموني بما اقول وهو الحق، والله ما تعمدت كذبا مذ علمت ان الله يمقت عليه اهله، وان كذبتموني فان فيكم من ان سالتموه عن ذلك اخبركم، اسالوا جابر بن عبد الله الانصاري، وابا سعيد الخدرى، وسهل بن سعد الساعدي، وزيد بن ارقم، وانس بن مالك، يخبروكم انهم سمعوا هذه المقالة من رسول الله صلى الله عليه واله لي ولاخي، اما في هذا حاجز لكم عن سفك دمي، - الى ان قال: فان كنتم في شك من هذا، ا فتشكون اني ابن بنت نبيكم، فوالله ما بين المشرق والمغرب ابن بنت نبي غيرى فيكم، ولا في غيركم، ويحكم اتطلبوني بقتيل منكم قتلته، أو مال لكم استهلكته، أو بقصاص من جراحة. فأخذوا لا يكلمونه، فنادى: يا شبث بن ربعي، يا حجار بن ابجر، يا قيس بن الاشعث، يا يزيد بن الحارث، ا لم تكتبوا الى ان قد

[ 289 ]

اگر گفتارم را تصديق مى كنيد، وسخن حقى است، وسوگند به خدا كه از آن زمان كه شنيدم خداوند دروغگويان را دوست ندارد هرگز دروغ نگفته ام، واگر مرا تكذيب مى كنيد كسانى در بين شما هستند كه اگر از آنان سؤال كنيد به شما خير خواهند داد، از جابر بن عبد الله انصاري و ابا سعيد خدري وسهل بن سعد ساعدى وزيدبن ارقم وانس بن مالك بپرسيد، آنان بشما خواهند گفت كه اين حديث را از زبان پيامبر در حق من وبرادرم شنيده اند، آيا اين سخن شما را از ريختن خون من باز نمى دارد ؟ پس به چه مجوزى مى خواهيد خونم را بريزيد - تا آنجا كه فرمود -: اگر در اين مورد شك وترديد مى نمائيد، آيا در اين زمينه نيز شك داريد كه من پسر دختر پيامبرتان هستم، سوگند به خداوند كه در تمام جهان پسر دختر پيامبرى جز من در ميان شما وغير شما نمى باشد، واى بر شما، آيا مرا به جرم كشتن شخصي در ميانتان، يا مالى كه من از بين برده ام، يا بخاطر قصاص در مقابل كارى كه انجام داده ام، بقتل مى رسانيد ؟ لشكر عمر بن سعد سكوت كردند، آنگاه فرمود: أي شبث بن ربعى، أي حجار بن ابجر، أي قيس بن اشعث، أي يزيد بن حارث، آيا به من ننوشتيد كه ميوه ها رسيده وبرگها سبز شده، وبسوى

[ 290 ]

اينعت الثمار واخضر الجناب، وانما تقدم على جند لك مجند - الى ان قال: لا والله، لا اعطيكم بيدى اعطاء الذليل، ولا اقر لكم اقرار العبيد. ثم نادى: يا عباد الله، اني عذت بربي وربكم ان ترجمون، واعوذ بربي وربكم من كل متكبر لا يؤمن بيوم الحساب. (18) خطبته (عليه السلام) في يوم عاشوراء إذا أحاطوه من كل جانب روى أنه لما عبأ عمربن سعد أصحابه لمحاربة الحسين (عليه السلام)، واحاطوا به من كل جانب، حتى جعلوه في مثل الحلقة، فخرج (عليه السلام) حتى أتى الناس، فاستنصتهم، فأبوا أن ينصتوا، حتى قال لهم:

[ 291 ]

لشكري آماده نبرد مى آيى - تا آنجا كه فرمود -: نه، سوگند بخدا كه دستم را همانند افراد ذليل به شما نخواهم داد، وهمانند بندگان زير پرچم شما نخواهم آمد. آنگاه فرمود: أي بندگان خدا من به پروردگار خود وشما پناه مى برم كه مرا به قتل رسانيد، وبه پروردگار خود وشما از هر متكبرى كه به روز قيامت ايمان ندارد پناه مى برم. (18) خطبه آن حضرت هنگامى كه از هر جهت ايشان را محاصره كردند روايت شده: آنگاه كه عمر بن سعد لشكرش را براى جنگ با آن حضرت آماده ساخت واز هر جهت ايشان را محاصره كردند، وهمانند حلقه أي ايشان را در بر گرفتند، آن حضرت خارج شد وكنار مردم آمد واز آنان خواست سكوت كنند، ولى از اين كار امتناع ورزيدند، تا اينكه فرمود:

[ 292 ]

ويلكم ما عليكم ان تنصتوا الى فتسمعوا قولي، و انما ادعوكم الى سبيل الرشاد، فمن اطاعني كان من المرشدين، ومن عصاني كان من المهلكين، وكلكم عاص لامرى غير مستمع قولي، فقد ملأت بطونكم من الحرام، وطبع على قلوبكم، ويلكم الا تنصتون، الا تسمعون. فتلاوم أصحاب عمر بن سعد بينهم، وقالوا: أنصتوا له، فقام الحسين (عليه السلام) ثم قال: تبا لكم ايتها الجماعة وترحا، ا فحين استصرختمونا ولهين متحيرين، فاصرختكم مؤدين مستعدين، سللتم علينا سيفا في رقابنا، وحششتم علينا نار الفتن خباها عدوكم وعدونا، فاصبحتم البا على اوليائكم ويدا عليهم لاعدائكم، بغير عدل افشوه فيكم ولا امل اصبح لكم فيهم، الا الحرام من الدنيا انالوكم، و خسيس عيش طمعتم فيه، من غير حدث كان منا، ولا رأى تفيل لنا.

[ 293 ]

واى بر شما، شما را چه شده است كه سكوت نمى كنيد تا گفتارم را بشنويد، در حاليكه من شما را به راه هدايت مى خواهم، هر كه از من اطاعت كند از راه يافتگان بوده، وهر كه با من به دشمنى ورزد هلاك مى گردد، وتمامي شما با دستورم نافرمانى كرديد وگفتارم را نمى شنويد، چرا كه شكمهايتان از حرام پرشده ومهر ضلالت بر قلبهايتان خورده است، واى بر شما چرا سكوت نمى كنيد، چرا توجه نمى نمائيد. در اينجا اصحاب عمر بن سعد خود را سرزنش كردند وگفتند: به گفتارش گوش فرا دهيد، امام برخاست وفرمود: بريده وكوتاه باد دستهاى شما مردم، وتمامي غمهاى عالم نثارتان، آيا آنگاه كه سراسيمه وحيران از ما يارى خواستيد، شتابان به دادخواهى تان آمدم، شمشيرها به رويمان كشيده وبر ما آتش برافروختيد، آتشى كه ما در شما شعله ور ساختيم، تا دشمن خود وشما را بدان بسوزانيم، پس دست به دست دشمنان بسوى دوستانتان يورش آورديد، و اين يك رنگى با دشمنان وهميارى آنان نه از آن رو بوده كه ايشان عدالتي در بين شما گسترند ونه آنكه چشم اميدى به دادگريشان داشتيد، جز آنكه شما را از غذاي حرام بهره دهند، وزندگى پستى كه طمع در آن داريد را بهره مند شويد، بدون آنكه از طرف ما كارى انجام گرفته باشد، يا عقيده أي كه موجب اين امور گردد.

[ 294 ]

فهلا لكم الويلات، إذ كرهتمونا وتركتمونا، تجهزتموها والسيف لم يشهر (1)، والجأش طامن، و الرأى لم يستحصف، ولكن اسرعتم علينا كطيرة الذباب، وتداعيتم كتداعي الفراش، فقبحا لكم. فانما انتم من طواغيت الامة وشذاذ الاحزاب و نبذة الكتاب، ونفثة الشيطان وعصبة الاثام، ومحرفي الكتاب ومطفئ السنن، وقتلة اولاد الانبياء ومبيري عترة الاوصياء، وملحقي العهار بالنسب، ومؤذى المؤمنين، وصراخ ائمة المستهزئين، الذين جعلوا القران عضين. وانتم ابن حرب، واشياعه تعتمدون، وايانا تخاذلون، اجل والله الخذل فيكم معروف، وشجت عليه عروقكم، وتوارثته اصولكم وفروعكم، وثبتت


1 - فهلا لكم الويلات، تركتمونا والسيف مشيم (خ ل). (*)

[ 295 ]

آيا نبايد از اين پس سيه روز وبيچاره گرديد، آيا با رها ساختن و ناخوش داشتن ما، هنوز هم ديده به نيكبختى دوخته، اميد بهره روزى داريد، دشمنان را مجهز كرديد، در حاليكه تيغى از نيام كشيده نشده بود و جانها آرام وخاطرها آسوده وقدرت انديشيدن وجود داشت، ولكن بسان ملخها بر عليه ما بسيج گشتيد وچون پروانگان به گرد ما گرديدند، پس چهره هاتان زشت باد. شما از تجاوزگران اين امت وگروههاى آشفته ودرهم وبر پشت افكنان كتاب، وسوسه هاي شيطان، وپيمان بستگان بر گناه، و تحريف كنندگان كتاب، ونابودكنندگان سنت پيامبر، وقاتلان فرزندان پيامبران، وكشندگان خاندان اوصياء، وآنان كه زنازادگى را به نسب ملحق مى كنند، وآزار دهندگان مؤمنان، وفريادرسانان پيشوايانى كه دين را مسخره مى كردند وقرآن را به تمسخر مى گرفتند. وشما فرزند جنگيد وبه پيروان آن تكيه كرده وما را خوار مى گردانيد، آرى سوگند به خدا كه پيمان شكنى وخيانت از شما شناخته شده وريشه أي ديرينه دارد، نهاد شما بر آن استوار گشته وشاخه ها بر آن

[ 296 ]

عليه قلوبكم، وغشيت صدوركم، فكنتم اخبث شئ سنخا للناصب واكلة للغاصب (1)، الا لعنة الله على الناكثين، الذين ينقضون الايمان بعد توكيدها، وقد جعلتم الله عليكم كفيلا، فانتم والله هم. الا ان الدعي بن الدعي قد ركز بين اثنتين، بين القلة والذلة، وهيهات ما اخذ الدنية (2)، ابى الله ذلك و رسوله، وجدود طابت وحجور طهرت، وانوف حمية ونفوس ابية، لا تؤثر (3) مصارع اللئام على مصارع الكرام. الا قد اعذرت وانذرت، الا اني زاحف بهذه الاسرة، على قلة العتاد وخذلة الاصحاب (4). ثم أنشأ يقول:


1 - فكنتم اخبث ثمرة شجا للناظر واكلة للغاصب (خ ل). 2 - تركني بين اثنتين، بين السلة والذلة، وهيهات منا الذلة (خ ل)، بين الملة والذلة وهيهات منا الدنيئة (خ ل). 3 - وان تؤثر (من ان تؤثر) طاعة اللئام على مصارع الكرام (خ ل). 4 - على كلب العدو وكثرة العدد وخذلة الناصر (خ ل). (*)

[ 297 ]

بر آمده است، وقلبهايتان بر آن تثبيت شده وسينه هاتان را فرا گرفته است، وشما پليدترين چيز ها هستيد از جهت مشابهت با دشمنانمان ولقمه چربى براى به يغمابرندگان، آگاه باشيد كه لعنت الهى بر پيمان شكنان است، آنان كه سوگندهايشان را بعد از تأكيد نمودن مى شكنند، در حاليكه خداوند را وكيل خود قرار داده بوديد، آرى به خدا سوگند شما همان گروهها هستيد. بدانيد اين زنازاده پسر زنازاده ما را در برابر دو امر قرار داده، جنگيدن با افراد اندك وذلت، وهرگز پستى را نخواهم پذيرفت، خداى بزرگ اين زبونى وپستى را بر ما نمى پسندد ونيز پيامبرش واصلاب پاك و دامنهاى پاكيزه وغيرتمندان وآنانكه از ذلت گريزانند، فرمانبردارى فرومايگان را بر مرگ شرافتمندان برگزيده نمى شود. آگاه باشيد كه من براى شما عذر وبهانه أي بجاى نگذاردم وپند و اندرزتان دادم، آگاه باشند كه با اين گروه، با آنكه ياران واصحاب اندك وقليلي دارم با شما كارزار مى كنم. سپس اين اشعار را قرائت فرمود:

[ 298 ]

فان نهزم فهزامون قدما وان نهزم فغير مهزمينا وما ان طبنا جبن ولكن منايانا ودولة اخرينا الا، ثم لا تلبثون بعدها، الا كريث ما يركب الفرس، حتى تدور بكم الرحى وتقلق بكم قلق المحور، عهد عهده الى ابي عن جدى. فاجمعوا امركم وشركاءكم ثم كيدوني جميعا فلا تنظرون، اني توكلت على الله ربي وربكم، ما من دابة الا هو اخذ بناصيتها، ان ربي على صراط مستقيم. ثم رفع يديه نحو السماء، وقال: اللهم احبس عنهم قطر السماء، وابعث عليهم سنين كسني يوسف، وسلط عليهم غلام ثقيف، يسقيهم كاسا مصبرة، ولا يدع فيهم احدا، الا قتله قتلة بقتلة، وضربة بضربة، ينتقم لي ولاوليائي واهل بيتي واشياعي منهم، فانهم غرونا وخذلونا، وانت ربنا،

[ 299 ]

اگر پيروز شويم از دير باز چيرگان صحنه پيكار بوده ايم، واگر بر ما تسلط يابند شكست خورده نخواهيم بود. (هراسى از كسى نداريم) بيم وترس را در ما راهى نيست، بلكه چنان است كه بايد برويم تا دولت دگران بر جاى ماند. آگاه باشيد كه ديرى نپايد كه گردش آسياب روزگار به شتاب آذرخش بر عليه شما بگردد، وشما را بسان محورش در اضطراب وورطه افكند، اين پيمانى است كه پدرم از جدم پيامبر به من رسانده است. پس دست بدست هم داده وهمه توانتان را بكار گيريد وسرانجام كار خود را از ديده دور مداريد، آنگاه هر آنچه خواهيد بما روا داريد ودرنگ ننمائيد، كه من بر خدا، پروردگار خود وشما تكيه دارم، وهيچ جنبنده أي نيست مگر آنكه زمام اختيارش بدست اوست، بدرستيكه پروردگارم بر راه مستقيم قرار دارد. آنگاه دست خود را بسوى آسمان بلند كرد وفرمود: خداوندا ! باران رحمتت را از ايشان بازگير وسالهاى خشك چون روزگاران قحطى يوسف را برايشان برانگيز وبر آنان جوانى از ثقيف را چيره نما تا تلخ ترين جامها را بدانها بچشاند، وفردى از آنان را رها نكند مگر كشته أي را در مقابل كشته أي وضربتي را در برابر ضربتي انجام دهد، تا براى من ودوستان وخاندان وپيروانم از آنان انتقام گيرد، چرا كه اينان بما

[ 300 ]

عليك توكلنا واليك انبنا واليك المصير. ثم قال: اين عمر بن سعد، ادعو لي عمر، فدعى له، وكان كارها لا يحب أن يأتيه، فقال: يا عمر ! انت تقتلني، تزعم ان يوليك الدعي ابن الدعي بلاد الرى وجرجان، والله لا تتهنأ بذلك ابدا، عهدا معهودا، فاصنع ما انت صانع، فانك لا تفرح بعدى بدنيا ولا اخرة، ولكأني برأسك على قصبة قد نصب بالكوفة، يتراماه الصبيان، ويتخذونه غرضا بينهم. (19) خطبته (عليه السلام) في يوم عاشوراء وثب (عليه السلام) متوكأ على سيفه، فنادى بأعلى صوته: انشدكم الله هل تعرفوني ؟ قالوا: نعم، انت ابن رسول الله وسبطه، قال: انشدكم الله هل تعلمون ان جدى رسول الله ؟ قالوا: اللهم نعم، قال: انشدكم الله هل تعلمون ان امى فاطمة

[ 301 ]

دروغ گفته واز ما بريدند وما را خوار نمودند، وتو پروردگار ما هستى بر تو توكل كرده وبسوى تو روى آورده وبازگشت بسوى توست. آنگاه فرمود: عمربن سعد كجاست، أو را خواندند، ودوست نداشت كه نزد ايشان رود، امام فرمود: أي عمر تو مرا مى كشى، در حاليكه گمان مى كنى كه زنازاده پسر زنازاده تو را فرماندار شهررى وگرگان مى كند، سوگند به خدا هرگز بدان مسرور نمى گردى، اين پيمانى است كه بسته شده است، آنچه مى خواهى انجام ده، بدرستيكه تو بعد از من در دنيا وآخرت هرگز شادمان نخواهى بود، وگويا مى بينم سر تو بر بالاى نيزه أي در شهر كوفه قرار دارد، كه كودكان بسويش سنگ پرتاب مى كنند وآنها را بين خود هدف سنگ اندازى قرار داده اند. (19) خطبه آن حضرت در روز عاشورا روايت شده: آن حضرت بپا ايستاد وبه شمشيرش تكيه داد وبه صداى بلند فرمود: شما را به خدا قسم مى دهم، آيا مى دانيد جد من پيامبر خداست ؟ گفتند: آرى، فرمود: شما را به خدا قسم مى دهم، آيا مى دانيد مادر من

[ 302 ]

بنت محمد (صلى الله عليه وآله) ؟ قالوا: أللهم نعم، قال: انشدكم الله هل تعلمون أن أبى على بن أبى طالب ؟ قالوا: أللهم نعم قال: انشدكم الله هل تعلمون أن جدتى خديجة بنت خويلد أول نساء هذه الامة اسلاما ؟ قالوا: أللهم نعم، قال: انشدكم الله هل تعلمون أن سيد الشهداء حمزة عم أبى ؟ قالوا: أللهم نعم، قال: انشدكم الله هل تعلمون أن جعفر الطيار في الجنة عمى ؟ قالوا: أللهم نعم. قال: انشدكم الله هل تعلمون أن هذا سيف رسول الله وأنا متقلده ؟ قالوا: أللهم نعم، قال: انشدكم الله هل تعلمون أن هذه عمامة رسول الله أنا لابسها ؟ قالوا: أللهم نعم، قال: انشدكم الله هل تعلمون أن عليا كان أولهم اسلاماو أعلمهم علما وأعظمهم حلما، وأنه ولى كل مؤمن ومؤمنة ؟ قالوا: أللهم نعم، قال: فبم تستحلون دمي، وابي الذائد عن الحوض غدا، يذود عنه رجالا كما يذاد البعير الصادر عن الماء، ولواء الحمد في يد ابي يوم القيامة. قالوا: قد علمنا ذلك، ونحن غير تاركيك حتى تذوق

[ 303 ]

فاطمه دختر پيامبر خداست ؟ گفتند: آرى، فرمود: شما را به خدا قسم مى دهم، آيا مى دانيد پدر من على بن ابى طالب است ؟ گفتند: آرى. فرمود: شما را به خدا قسم مى دهم، آيا مى دانيد جده من خديجه دختر خويلد است، كه اولين زنى است كه در اين امت اسلام آورده است ؟ گفتند: آرى، فرمود: شما را به خدا قسم مى دهم، آيا مى دانيد حمزه كه سيد الشهداء است عموى پدر من است ؟ گفتند: آرى، فرمود: شما را به خدا قسم مى دهم، آيا مى دانيد جعفر طيار در بهشت عموى من است ؟ گفتند: آرى. فرمود: شما را به خدا قسم مى دهم، آيا مى دانيد اين شمشير رسول خداست كه من به كمر بسته ام ؟ گفتند: آرى، فرمود: شما را به خدا قسم مى دهم، آيا مى دانيد كه اين عمامه پيامبر است كه بر سر نهاده ام ؟ گفتند: آرى، فرمود: شما را به خدا قسم مى دهم، آيا مى دانيد على اولين كسى است از اين امت كه اسلام آورده، واز همه مردم داناتر وبردبارتراست، و اوست ولى هر مرد وزن مؤمن ؟ گفتند: آرى، فرمود: پس چرا ريختن خون مرا بر خود حلال شمرده ايد، در صورتيكه پدرم در فرداى قيامت اختيار حوض كوثر با اوست، وكساني را از كنار كوثر مى راند، چنانكه شتر بيگانه را از كنار آب مى رانند، ودر روز قيامت پرچم حمد بدست پدر من است ؟ گفتند: همه اينها كه گفتى را مى دانيم، اما دست از تو برنداريم تا

[ 304 ]

الموت عطشا، فأخذ الحسين (عليه السلام) بطرف لحيته، وهو ابن سبع و خمسين سنة، ثم قال: اشتد غضب الله على اليهود حين قالوا: عزير بن الله، واشتد غضب الله على النصارى حين قالوا: المسيح ابن الله، واشتد غضب الله على المجوس حين عبدوا النار من دون الله، واشتد غضب الله على قوم قتلوا نبيهم، واشتد غضب الله على هذه العصابة، الذين يريدون قتل ابن نبيهم (20) خطبته (عليه السلام) في صبيحة يوم عاشوراء الحمد لله الذى خلق الدنيا، فجعلها دار فناء و زوال، متصرفة باهلها حالا بعد حال، فالمغرور من غرته، والشقي من فتنته، فلا تغرنكم هذه الدنيا، فانها تقطع رجاء من ركن إليها، وتخيب طمع من طمع فيها.

[ 305 ]

مرگ را با لب تشنه بچشى، امام محاسن مباركش را بدست گرفت، ودر آن هنگام سن مباركش پنجاه وهفت سال بود، فرمود: غضب الهى آن هنگام بر يهود شدت گرفت كه آنان گفتند: عزير پسر خداست، غضب الهى آن هنگام بر مسيحيان شدت گرفت كه آنان گفتند: مسيح پسر خداست، وغضب الهى آن هنگام بر مجوس شدت گرفت كه ايشان آتش پرست شدند، غضب الهى شدت گرفت بر مردمى كه پيامبر خود را كشتند، غضب الهى شدت گرفت بر اين مردمى كه مى خواهند پسر پيامبر خود را بكشند. (20) خطبه آن حضرت در صبح روز عاشورا سپاس خدائى را سزا است كه دنيا را آفريد وآنرا خانه نابودى و زوال قرار داد، خانه أي كه اهل آن همواره در حال تغيير ودگرگونى هستند، مغرور آنستكه دنيا أو را بفريبد، وشقي كسى است كه أو را مفتون وشيفته خود سازد، پس اين دنيا شما را مغرور نسازد، چرا كه آن اميد هر كه بدان اميدوار است را قطع كرده وطمع هر طماعى را از بين مى برد.

[ 306 ]

واراكم قد اجتمعتم على امر قد اسخطتم الله فيه عليكم، واعرض بوجهه الكريم عنكم، واحل بكم نقمته، وجنبكم رحمته، فنعم الرب ربنا، وبئس العبيد انتم. اقررتم بالطاعة، وامنتم بالرسول محمد صلى الله عليه واله، ثم انكم زحفتم الى ذريته وعترته، تريدون قتلهم، لقد استحوذ عليكم الشيطان، فانساكم ذكر الله العظيم، فتبا لكم ولما تريدون، انا لله وانا إليه راجعون، هؤلاء قوم كفروا بعد ايمانهم، فبعدا للقوم الظالمين. فقال عمر: ويلكم كلموه فانه ابن ابيه، والله لو وقف فيكم هكذا يوما جديدا لما انقطع، ولما حصر، فكلموه، فتقدم شمر لعنة الله عليه فقال: يا حسين ما هذا الذى تقول، افهمنا حتى نفهم، فقال (عليه السلام): اقول: اتقوا الله ولا تقتلوني، فانه لا يحل لكم قتلي، و لا انتهاك حرمتي، فاني بنت نبيكم وجدتي خديجة

[ 307 ]

ومى بينم بر امرى اجتماع كرده ايد كه خداوند را خشمگين ساخته، وچهره أو را از خود گردانده ايد، كه نقمتش را بر شما واقع واز رحمتش دور ساخته، پس پروردگارمان خداوند خوبى بوده وشما بندگان بدى مى باشيد. به طاعت وفرمانبرى اقرار كرده وبه رسالت پيامبر ايمان آورديد، آنگاه بسوى فرزندان وخاندان أو هجوم نموديد، وقصد كشتن آنها را داريد، ما از خداوند بوده وبسوى أو باز مى گرديم، اينان گروهى هستند كه بعد از ايمان آوردن كافر شدند، پس گروه ستمكار از هدايت بدورند. عمر سعد گفت: واى بر شما نگذاريد بيش از اين سخن گويد، أو پسر همان پدر است، بخدا قسم اگر تا فردا در ميان شما بايستد سخنش قطع نشده واز كلامش باز نايستد، پس شمر - كه لعنت الهى بر أو باد - پيش آمد وگفت: أي حسين چه مى گويى مقصد خود را به ما بفهمان، امام فرمود: مى گويم: از خدا بترسيد وبه كشتن من اقدام نكنيد، زيرا كشتن من بر شما حلال نبوده وبى احترامي به مقام من جائز نيست، من پسر پيامبر شما

[ 308 ]

زوجة نبيكم، ولعله قد بلغكم قول نبيكم: الحسن و الحسين سيدا شباب اهل الجنة. (21) خطبته (عليه السلام) في يوم عاشوراء لاصحابه روى ان عمر بن سعد رمى نحو الحسين (عليه السلام) بسهم وقال: اشهدوا لى عند الامير انى اول من رمى، واقبلت السهام من القوم كأنها القطر، فقال (عليه السلام) لاصحابه: قوموا ايها الكرام الى الموت الذي لا بد منه، فان هذه السهام رسل القوم اليكم، فوالله ما بينكم وبين الجنة والنار الا الموت، يعبر بهؤلاء الى جنانهم و بهؤلاء الى نيرانهم. (22) خطبته (عليه السلام) بعد صلاة الظهر يوم عاشوراء لاصحابه يا كرام، هذه الجنة قد فتحت ابوابها واتصلت

[ 309 ]

هستم، وجده من خديجه همسر پيامبر شماست، وشايد گفتار پيامبرتان را شنيده باشيد كه فرمود: حسن وحسين دو آقاى جوانان بهشتند. (21) خطبه آن حضرت در روز عاشورا براى اصحابش روايت شده: عمر سعد بسوى امام تيرى پرتاب كرد وگفت: مردم نزد امير شهادت بدهيد كه اولين فردي كه تير پرتاب كرد من بودم، پس از باران تير بسوى ياران امام باريدن گرفت، امام (عليه السلام) رو به اصحابش كرد وفرمود: أي بزرگ زادگان برخيزيد بسوى مرگ كه چاره أي از آن نيست، كه اين تيرها پيكهاى مرگ است از طرف اين مردم بسوى شما، به خدا سوگند در ميان اين مردم به بهشت ودوزخ فاصله أي نيست، مگر همين مرگ كه پل ارتباطى است، شما را به بهشت مى رساند ودشمنانتان را به دوزخ. (22) خطبه آن حضرت بعد از نماز ظهر در روز عاشورا براى اصحابش أي بزرگ زادگان ! اينك درهاى بهشت به روى شما باز شده كه

[ 310 ]

انهارها، واينعت ثمارها، وهذا رسول الله صلى الله عليه واله والشهداء الذين قتلوا في سبيل الله يتوقعون قدومكم ويتباشرون بكم، فحاموا عن دين الله ودين نبيه، وذبوا عن حرم الرسول.

[ 311 ]

نهرهايش جارى ودرختانش سبز وخرم است، واينك رسول خدا و شهيدان راه الهى منتظر ورود شما بوده وقدوم شما را به همديگر مژده مى دهند، پس بر شماست كه از دين خدا ورسولش حمايت واز حرم پيامبر دفاع كنيد.

[ 313 ]

فصل سوم (1) گزيده أي از گفتار آن حضرت - در فضيلت تقوى - در گروههاى مختلف مردم در عبادت - در شناخت ائمه (عليهم السلام) - در شناخت امام (عليه السلام) - در شناخت امام (عليه السلام) - در ترغيب به همنشينى با آنان - در آموزش - در اقسام جهاد - در بزرگوارى - در بخشش - در سلام گفتن - در سلام گفتن - در عفو - در شمول كار خير به انسان بد وخوب - در ترغيب به عمل خير - در اينكه اطاعت به اندازه قدرت است - در نشانه هاي قبول - در صبر - در مورد كسى كه عقلش كامل است - در انواع برادرى

[ 314 ]

(1) قوله (عليه السلام) في فضل التقوى ان الله قد ضمن لمن اتقاه ان يحوله عما يكره الى ما يحب، ويرزقه من حيث لا يحتسب. (2) قوله (عليه السلام) في اصناف الناس في العبادة ان قوما عبدوا الله رغبة، فتلك عبادة التجار، وان قوما عبدوا الله رهبة، فتلك عبادة العبيد، وان قوما عبدوا الله شكرا، فتلك عبادة الاحرار، وهي افضل العبادة. (3) قوله (عليه السلام) في معرفتهم (عليهم السلام) انا اهل بيت النبوة ومعدن الرسالة ومختلف الملائكة، ومهبط الرحمة، بنا فتح الله وبنا يختم.

[ 315 ]

(1) سخن آن حضرت در فضيلت تقوى خداوند براى كسى كه تقوا را پيشه خود سازد ضامن گرديده كه أو را از آنچه دوست ندارد به آنچه محبوب اوست انتقال دهد، واز جائى كه به فكر أو نمى رسد أو را روزى دهد. (2) سخن آن حضرت در گروههاى مختلف مردم در عبادت گروهى از مردم خداوند را با رغبت عبادت مى كنند، واين عبادت تاجران است، وگروهى خداوند را از روى ترس عبادت مى كنند، واين عبادت بندگان است، وگروهى خداوند را به خاطر شكر وسپاسگزارى عبادت مى كنند، واين عبادت آزادگان است، واين برترين بندگى است. (3) سخن آن حضرت در شناخت ائمه (عليهم السلام) ما، خاندان نبوت ومعدن رسالت مى باشيم، خاندان ماست كه محل رفت وآمد فرشتگان ومحل نزول رحمت الهى است، خداوند با ما آغاز كرده وبا ما پايان مى پذيرد.

[ 316 ]

(4) قوله (عليه السلام) في معرفة الامام (عليه السلام) روى عن الصادق (عليه السلام) أنه قال: خرج الحسين (عليه السلام) يوما الى اصحابه فقال: ايها الناس ان الله جل ذكره ما خلق العباد الا ليعرفوه، فإذا عرفوه عبدوه واستغنوا بعبادته عن عبادة من سواه. فقال رجل: يابن رسول الله ما معرفة الله ؟ قال (عليه السلام): معرفة اهل كل زمان امامهم الذى يجب عليهم طاعته. (5) قوله (عليه السلام) في معرفة الامام (عليه السلام) ما الامام الا العامل بالكتاب، والاخذ بالقسط، والدائن بالحق، والحابس نفسه على ذات الله.

[ 317 ]

(4) سخن آن حضرت در شناخت امام (عليه السلام) از امام صادق (عليه السلام) روايت شده كه فرمود: امام حسين (عليه السلام) روزى نزد اصحاب خود رفته وفرمود: أي مردم خداوند بزرگ بندگان را خلق نفرمود مگر براى اينكه أو را بشناسند، وهر گاه أو را شناختند عبادتش را بنمايند وبا بندگى أو از بندگى غير أو بى نياز گردند. مردى پرسيد: أي پسر رسول خدا شناخت خدا به چيست ؟ فرمود: شناخت هر كس در هر زمان، امام زماني را كه اطاعتش بر أو واجب است. (5) سخن آن حضرت در شناخت امام (عليه السلام) امام برحق كسى است كه به كتاب خدا عمل نموده، وراه قسط و عدل را پيشه خود سازد، واز حق پيروى كرده، ووجود خويش را وقف فرامين الهى كند.

[ 318 ]

(6) قوله (عليه السلام) في التحريض لاتيانهم من اتانا لم يعدم خصلة من اربع: اية محكمة، و قضية عادلة، واخ مستفاد، ومجالسة العلماء. (7) قوله (عليه السلام) في التعلم دراسة العلم لقاح المعرفة، وطول التجارب زيادة في العقل، والشرف التقوى، والقنوع راحة الابدان. (8) قوله (عليه السلام) في أقسام الجهاد الجهاد على اربعة اوجه: فجهادان فرض، وجهاد سنة لايقام الا مع فرض، وجهاد سنة. فاما احد الفرضين، فجهاد الرجل نفسه عن

[ 319 ]

(6) سخن حضرت در ترغيب به همنشينى با آنان هر كه نزد ما آيد از يكى از چهار خصلت بى بهره نمى ماند: آيه أي محكم، وحكمي عاد لانه، وبرادرى كه از أو استفاده كند، وهمنشينى با علماء. (7) سخن آن حضرت در آموزش تدريس علم زمينه شناخت ومعرفت است، وتجربه بسيار بر عقل مى افزايد، وشرافت در گرو تقوى است، وقناعت راحتي بدنهارابدنبال دارد. (8) سخن آن حضرت در اقسام جهاد جهاد بر چهار گونه است: دو جهاد واجب است، وجهادي مستحب است وبا وجوب آن تحقق مى يابد، وجهادي مستحب مى باشد. يكى از دو جهاد واجب جهاد ونبرد انسان با خود در برابر گناهان

[ 320 ]

معاصي الله، وهو من اعظم الجهاد، ومجاهدة الذين يلونكم من الكفار فرض. واما الجهاد الذي هو سنة لايقام الا مع فرض، فان مجاهدة العدو فرض على جميع الامة، لو تركوا الجهاد لاتاهم العذاب، وهذا هو من عذاب الامة، وهو سنة على الامام وحده، ان يأتي العدو مع الامة فيجاهدهم. واما الجهاد الذي هو سنة، فكل سنة اقامها الرجل، وجاهد في اقامتها وبلوغها واحيائها، فالعمل والسعى فيها من افضل الاعمال، لانها احياء سنة، وقد قال رسول الله صلى الله عليه واله: من سن سنة حسنة فله اجرها واجر من عمل بها الى يوم القيامة، من غير ان ينقص من اجورهم شيئا. (9) قوله (عليه السلام) في السؤدد والغنى السؤدد اصطناع العشيرة، واحتمال الجريرة،

[ 321 ]

مى باشد، كه از بزرگترين جهادها شمرده مى شود، ونيز نبرد با كفارى كه در كنار شما هستند. اما جهادى كه سنت بوده وجز با وجوب برپا نمى گردد، جهاد با دشمن است، كه بر تمامى امت اسلامي واجب است، واگر آنرا ترك كنند عذاب دامنگيرشان مى گردد، واين از عذابهايى است كه امت اسلامي را در بر مى گيرد، واين جهاد تنها بر امام جعل شده كه فرمان آنرا بدهد وهمراه امت با دشمنان اسلام بجنگد. واما جهادى كه سنت است، پس هر سنت وروشى است كه انسان برپا دارد ودر برپائى وبه مقصد رساندن وزنده كردنش تلاش نمايد، كار وتلاش در جهت آن از برترين كارهاست، چرا كه احياگر سنت پيامبر است، وپيامبر فرموده اند: هر كه سنت وروش نيكوئى را بنيان نهد، پاداش آن وپاداش هر كه تا روز قيامت به آن عمل نمايد براى أو ثبت مى گردد، بدون آنكه از اجرهاى مردم كاسته شود. (9) سخن آن حضرت در بزرگوارى وبى نيازى (بزرگوارى) احسان به خويشاوندان وچشم پوشى از خطاهاست،

[ 322 ]

والغنى قلة امانيك، والرضا بما يكفيك. (10) قوله (عليه السلام) في الكرم من قبل عطاءك فقد اعانك على الكرم. (11) قوله (عليه السلام) في التسليم لا تأذنوا لاحد حتى يسلم. (12) قوله (عليه السلام) في التسليم للسلام سبعون حسنة، تسع وستون للمبتدئ وواحدة للراد.

[ 323 ]

(بى نيازى) داشتن آرزوهاى كم، وخشنودى به آنچه براى أو كافى است. (10) سخن آن حضرت در بخشش هر كه عطا وبخشش تو را پذيرفت، تو را بر كرم وبخششت يارى كرده است. (11) سخن آن حضرت در سلام گفتن به كسى اجازه سخن ندهيد، تا اينكه سلام گويد. (12) سخن آن حضرت در سلام گفتن براى سلام هفتاد نيكي است، شصت ونه تاى آن براى آغازگر سلام ويكى براى پاسخ دهنده آنست.

[ 324 ]

(13) قوله (عليه السلام) في العفو اعفي الناس من عفا عن قدرة. (14) قوله (عليه السلام) في شمول الصنيعة للبر والفاجر قال عنده رجل: ان المعروف إذا اسدي الى غير أهله ضاع، فقال (عليه السلام): ليس كذلك، ولكن تكون الصنيعة مثل وابل المطر، تصيب البر والفاجر. (15) قوله (عليه السلام) في التحريض بالعمل الخير اعمل عمل رجل يعلم انه مأخوذ بالاجرام، مجزى بالاحسان.

[ 325 ]

(13) سخن آن حضرت در عفو بخشاينده ترين مردم كسى است كه با داشتن قدرت ببخشايد. (14) سخن آن حضرت در شمول كار خير به انسان بد وخوب شخصي نزد آن حضرت حضور داشت وگفت: كار نيك آنگاه كه نسبت به كسى كه شايستگى آنرا ندارد انجام شود از بين مى رود، امام فرمود: اينگونه نيست، وكار نيك مانند باران سيل آساست، كه شامل انسانهاى نيكوكار وبدكار مى گردد. (15) سخن آن حضرت در ترغيب به عمل خير همانند كسى كار كن كه مى داند در مقابل گناهان مؤاخذه شده، ودر برابر كارنيك پاداش مى گيرد.

[ 326 ]

(16) قوله (عليه السلام) في أن الطاعة بمقدار الطاقة ما اخذ الله طاقة احد الا وضع عنه طاعته، ولا اخذ قدرته الا وضع عنه كلفته. (17) قوله (عليه السلام) في علامات القبول من دلائل علامات القبول الجلوس الى اهل العقول، ومن علامات اسباب الجهل المماراة لغير اهل الكفر، ومن دلائل العالم انتقاده لحديثه، وعلمه بحقائق فنون النظر. (18) قوله (عليه السلام) في الصبر اصبر على ما تكره فيما يلزمك الحق، واصبر عما تحب فيما يدعوك إليه الهوى.

[ 327 ]

(16) سخن آن حضرت در اينكه اطاعت به اندازه قدرت است خداوند توانائى فردي را سلب نكرد جز آنكه طاعت وفرمانبرى خود را از أو مرتفع ساخت، وقدرت أو را سلب نكرد جز آنكه آنرا از أو مرتفع نمود. (17) سخن آن حضرت در نشانه هاي قبول از دلائل قبول همنشينى با عاقلان است، واز نشانه هاي جهل وناداني جدل ومناظره با غير كافران مى باشد، واز علائم انسان دانا بررسى گفتار خود، وعلم أو به راههاى واقعى فكر وانديشه است. (18) سخن آن حضرت در صبر صبر كن در آنچه ناپسند مى شمارى، در مواردي كه حق تو را بر آنها قرار مى دهد، وصبر كن از آنچه دوست مى دارى، در مواردي كه هوى وهوس تو را بسوى آنها مى كشاند.

[ 328 ]

(19) قوله (عليه السلام) لمن كمل عقله لا يكمل العقل الا باتباع الحق. (20) قوله (عليه السلام) في انواع الاخاء الاخوان اربعة: فاخ لك وله، واخ لك، واخ عليك، واخ لا لك ولا له. الاخ الذي هو لك وله، فهو الاخ الذي يطلب باخائه بقاء الاخاء، ولا يطلب باخائه موت الاخاء، فهذا لك وله، لانه إذا تم الاخاء طابت حياتهما جميعا، وإذا دخل الاخاء في حال التناقض بطل جميعا. والاخ الذي هو لك، فهو الاخ الذي قد خرج بنفسه عن حال الطمع الى حال الرغبة، فلم يطمع في الدنيا إذا رغب في الاخاء، فهذا موفر عليك بكليته.

[ 329 ]

(19) سخن آن حضرت در مورد كسى كه عقلش كامل است عقل كامل نمى گردد جز با پيروى وتبعيت از حق. (20) سخن آن حضرت در انواع برادرى برادران بر چهار دسته اند: برادرى براى تو وتو براى أو هستى، و برادرى بر عليه توست، وبرادرى نه براى توست ونه تو براى أو هستى. برادرى كه براى تو بوده وتو براى أو هستى، برادرى است كه به برادريش جاودانگى برادرى را ونه نابودى آنرا خواهان است، اينگونه برادرى براى توست وتو براى أو هستى، چرا كه هر گاه اين برادرى تحقق پذيرد زندگى هر دو نيكو گشته وآنگاه كه به مشكلى بر خورد نمايد برادرى منفسخ مى شود. وبرادرى كه از آن توست، أو كسى است كه از طمع به تو خارج شده ونسبت به تو تمايل ورغبت پيدا كرده است، وهر گاه در برادرى تمايل يابد در دنيا طمع نمى كند، اين شخص با تمام وجود در اختيار توست.

[ 330 ]

والاخ الذي هو عليك، فهو الاخ الذي يتربص بك الدوائر ويغشي السرائر، ويكذب عليك بين العشائر، وينظر في وجهك نظر الحاسد، فعليه لعنة الواحد. والاخ الذي لا لك ولا له، فهو الذي قد ملاءه الله حمقا، فابعده سحقا، فتراه يؤثر نفسه عليك، ويطلب شحا ما لديك.

[ 331 ]

وبرادرى كه بر عليه توست، كسى است كه در انتظار آنست كه نارا حتى ها دامنگير تو گردد وبلاها بر تو وارد شود، وبين دوستان بر تو دروغ بسته وهمچون شخص حسود بر تو نظر مى افكند، پس أو از رحمت الهى دور باد. وبرادرى كه نه براى توست وتو از آن أو هستى، أو كسى است كه بهره أي از عقل ندارد ونادان است، پس أو را خداوند از رحمتش دور دارد، پس مى بينى كه خود را بر تو مقدم مى دارد وحريصانه آنچه دارى را طالب است.

[ 333 ]

فصل سوم (2) گزيده أي از گفتار آن حضرت در مورد كسى كه ازاو حاجت خواسته شده است در رد نكردن نيازمند در ترك خواهش كردن در معذرت خواهى نيكو نمودن در توصيف هر كه طالب رضاى الهى باشد در نيك سخن گفتن در مورد ديگران در ترك نافرمانى خداوند در بر حذر نمودن از گناهان در بر حذر نمودن از ظلم در مورد صفت دوستان ودشمنان براى كسى كه بايد مدارا نمايد در همنشينى با بعضى از گروهها در شكر گذارى در اينكه مردم بنده دنيا هستند در مذمت جمع آورى مال در مذمت سخن گفتن در امور نا مربوط در مذمت جدل در استدراج در كيفيت تقسيم روزى ها در غيبت

[ 334 ]

(21) قوله (عليه السلام) لمن رفع إليه الحاجة لا ترفع حاجتك الا الى احد ثلاثة: الى ذى دين أو مروة أو حسب، فاما ذو الدين فيصون دينه، واما ذوالمروة فانه يستحيى لمروته، واما ذو الحسب فيعلم انك لم تكره وجهك ان تبذله له في حاجتك، فهو يصون وجهك ان يردك بغير قضاء حاجتك. (22) قوله (عليه السلام) في اجابة السائل صاحب الحاجة لم يكرم وجهه عن سؤالك، فاكرم وجهك عن رده. (23) قوله (عليه السلام) في ترك السؤال صن وجهك عن بذلة المسألة.

[ 335 ]

(21) سخن آن حضرت در مورد كسى كه ازاو حاجت خواسته شده است حاجتت را تنها نزد سه نفر مطرح كن: انسان ديندار، جوانمرد، شريف، انسان ديندار دينش أو را حفظ مى كند، وانسان جوانمرد بخاطر جوانمرديش حيا مى كند، وانسانى كه شريف است مى داند كه تو ناپسند نمى شمردى كه براى خواستن حاجت از أو آبرويت را در مقابلش بريزى، پس آبرويت را حفظ مى كند، وبدون قضاء حاجت تو را برنمى گرداند. (22) سخن آن حضرت در رد نكردن نيازمند نيازمند آبرويش را براى در خواست از تو گرامى نداشته وريخته است، پس تو آبرويش را با عدم رد كردن أو گرامى دارد. (23) سخن آن حضرت در ترك خواهش كردن آبرويت را از ريختن بخاطر در خواست وخواهش باز دار.

[ 336 ]

(24) قوله (عليه السلام) في حسن الاعتذار رب ذنب احسن من الاعتذار منه. (25) قوله (عليه السلام) في القول في الغير بما يحسن لا تقولن في اخيك المؤمن إذا توارى، الا ما تحب ان يقول فيك إذا تواريت عنه. (26) قوله (عليه السلام) في ترك عصيان الله من حاول امرا بمعصية الله، كان افوت لما يرجو، و اسرع لما يحذر. (27) قوله (عليه السلام) في وصف من طلب رضى الله من طلب رضى الله بسخط الناس، كفاه الله امور

[ 337 ]

(24) سخن آن حضرت در معذرت خواهى نيكو نمودن چه بسيارگناهانى كه ارتكاب آنهاازپوزش طلبى بخاطرآنها بهتراست. (27) سخن آن حضرت در توصيف هر كه طالب رضاى الهى باشد هر كه رضايت الهى را در مقابل خشم مردم جويا باشد، خداوند امور مردم را از أو كفايت مى كند، وهر كه طالب رضاى مردم با خشم خداوند باشد، خداوند أو را به مردم وا مى گذارد. (25) سخن آن حضرت در نيك سخن گفتن در مورد ديگران هر گاه برادر مؤمنت غائب است تنها سخنانى را در مورد أو بگو كه دوست دارى أو در مورد تو هر گاه غائب باشى اينگونه سخن گويد. (27) سخن آن حضرت در ترك نافرمانى خداوند هر كه خواهان امرى از طريق عصيان خداوند باشد، از آنچه اميد

[ 338 ]

الناس، ومن طلب رضى الناس بسخط الله، وكله الله الى الناس. (28) قوله (عليه السلام) في التحذير من المعاصي اياك ان تكون ممن يخاف على العباد من ذنوبهم، ويأمن العقوبة من ذنبه، فان الله تبارك وتعالى لا يخدع عن جنته، ولا ينال ما عنده الا بطاعته. (29) قوله (عليه السلام) في التحذير عن الظلم اياك وظلم من لا يجد عليك ناصرا الا الله جل و عز. (30) قوله (عليه السلام) فيمن احبك وابغضك من احبك نهاك، ومن ابغضك اغراك.

[ 339 ]

دارد سريعتر نابود شده، واز آن مقدار كه مى ترسد زودتر به نابودى مى گرايد. (28) سخن آن حضرت در بر حذر نمودن از گناهان بر حذر باش از اينكه از افرادي باشى كه مردم را از گناهانشان مى ترساند وخود از عقوبت گناهش در آسايش است، خداوند بزرگ در مورد بهشتش فريب نمى خورد، وتنها به طاعت وفرمانبرى از أو مى توان به آنچه نزد خداست رسيد. (29) سخن آن حضرت در بر حذر نمودن از ظلم بر حذر باش از ستم بر كسى كه جز خداوند بزرگ ياورى ندارد. (30) سخن آن حضرت در مورد صفت دوستان ودشمنان هر كه تو را دوست دارد از امور زشت تو را نهى مى كند، وهر كه تو را دشمن دارد تو را تحريض بدان عمل مى نمايد.

[ 340 ]

(31) قوله (عليه السلام) لمن كان ان يرفق من احجم عن الرأى وعييت به الحيل، كان الرفق مفتاحه. (32) قوله (عليه السلام) في مجالسة بعض الطوائف مجالسة اهل الدناءة شر، ومجالسة اهل الفسق ريبة. (33) قوله (عليه السلام) في الشكر شكرك لنعمة سالفة، يقتضي نعمة انفة.

[ 341 ]

(31) سخن آن حضرت براى كسى كه بايد مدارا نمايد هر كه فكر وانديشه اش راه به جائى نبرد، وچاره جوئى اش به ثمر نرسد، مدارا كردن كليد كارش مى باشد. (32) سخن آن حضرت در همنشينى با بعضى از گروهها همنشينى با انسانهاى پست شرآفرين، وهمنشينى با فاسقان خطر آفرين است. (33) سخن آن حضرت در شكر گذارى شكر گذارى تو براى نعمت گذشته، نعمت جديدى را براى تو به همراه دارد.

[ 342 ]

(34) قوله (عليه السلام) في أن الناس عبيد الدنيا ان الناس عبيد الدنيا، والدين لعق على السنتهم، يحوطونه ما درت معايشهم، فإذا محصوا بالبلاء قل الديانون. (35) قوله (عليه السلام) في ذم جمع المال مالك ان لم يكن لك كنت له، فلا تبق عليه، فانه لا يبقى عليك، وكله قبل ان يأكلك. (36) قوله (عليه السلام) في ذم التكلم فيما لا يعني لاتتكلمن فيما لا يعنيك، فاني اخاف عليك الوزر، ولا تتكلمن فيما يعنيك حتى ترى للكلام موضعا، فرب

[ 343 ]

(34) سخن آن حضرت در اينكه مردم بنده دنيا هستند مردم بنده دنيا هستند، ودين لقلقه زبانشان مى باشد، هر جا كه زندگيشان آسوده باشد در گرداگرد آن در حركتند، وهر گاه به آزمايش گرفته شوند دينداران بسيار اندكند. (35) سخن آن حضرت در مذمت جمع آورى مال اموالت اگر براى تو نباشد تو براى أو هستى، پس براى آن باقى نمان، چرا كه آن براى تو باقى نمى ماند، وآن را مصرف كن قبل از آنكه تو را نابود سازد. (36) سخن آن حضرت در مذمت سخن گفتن در امور نامربوط در آنچه به تو ارتباط ندارد سخن نگو، چرا كه مى ترسم به سبب آن عقاب شوى، ودر آنچه بتو ارتباط دارد نيز سخن نگو مگر اينكه جايگاه

[ 344 ]

متكلم قد تكلم بالحق فعيب. (37) قوله (عليه السلام) في ذم المراء لا تمارين حليما ولا سفيها، فان الحليم يقليك و السفيه يؤذيك. (38) قوله (عليه السلام) في الاستدراج الاستدراج من الله سبحانه لعبده، ان يسبغ عليه النعم ويسلبه الشكر. (39) قوله (عليه السلام) في كيفية تقسيم الارزاق ارزاق العباد في السماء الرابعة، ينزلها الله بقدر، ويبسطها بقدر.

[ 345 ]

مناسبي را بيابى، چه بسيار سخنگويى كه به حق سخن گفته است اما مورد تمسخر قرار گرفت. (37) سخن آنحضرن در مذمت جدل با بردبار وبيخرد جدل نكن، بردبار تو را بخشيده وبيخرد تو را آزار مى رساند. (38) سخن آن حضرت در استدراج استدراج از خداوند براى بنده اش آنستكه نعمتش را بر أو گسترده سازد وشكر را از أو سلب كند. (39) سخن آن حضرت در كيفيت تقسيم روزى ها روزيهاى مردم در آسمان چهارم است، كه خداوند آنرا به اندازه فرود آورده وبه اندازه مى گستراند.

[ 346 ]

(40) قوله (عليه السلام) في الغيبة كف عن الغيبة، فانها ادام كلاب النار.

[ 347 ]

(40) سخن آن حضرت در غيبت غيبت نكن، كه آن خورشت سگان جهنم است.

[ 349 ]

فصل چهارم اشعاري در مدح آن حضرت عيد ميلاد همايون حسين بن على (عليه السلام) است اين لؤلؤ تر ودر گلگون حسين تست بر گرد حريم تو دست طلب ماست زمين كعبه همچون كربلا نيست

[ 351 ]

عيد ميلاد همايون حسين بن على است آمد آن عيد همايون فر فرخ دستور * كه زمين غرق نشاط است وزمان غرق سرور همه ذرات جهان رقص كنان چرخ زنان * همه آفاق پر از ولو له وشور نشور كف زنان پرده نشينان حريم ملكوت * دف زنان حور وچراغان همه جنات وقصور وا كند باد صبا زلف عروسان چمن * چين به چين، جاى به جا، موى به مو، جور به جور عيد ميلاد همايون حسين بن على است * فاطمه شاد، وعلى شاد، ومحمد مسرور همه خورشيد فلك مجمره مى گرداند * پيش رويش كه شها چشم بد از روى تو دور آمد آن شاه فلك جاه سليمان درگاه * كه بود خادم أو ماه وفلك، ماهى وهور آن كه بر سينه وبر دوش نبى جايش بود * سينه أي روشن از أو سينه سينا در طور آن كه موسى به طواف حرم حرمت أو * خلع نعلين كند تا ببرندش به حضور به نگهبانى گهواره أو روح امين * ز آسمان آيد ولالائى أو سوره نور

[ 352 ]

از سرآغاز ازل تا به سرانجام ابد * هست جانبازى سالار شهيدان مشهور با فداكارى شاه شهدا پيش ملك * بشريت شده لبريز مباهات وغرور تا شفق سرخ بود چهره خونين حسين * متجلى است در آئينه اعصار وقرون آن كه خواند سر أو بر سر نى سوره كهف * خوشتر از نغمه داوودى وآيات زبور آفتابى كه بر آيد ز دو مشرق شب وروز * روز از اوج سنان، نيم شب از شرق تنور سر تسليم نهد پيش خداوند به خاك * آن سرى كه گذارند به پاى زر وزور تربتش سرمه چشمان خدا بين ملك * فرش زوار درش بال ملك، گيسوى حور اشك چشمى كه فشانند به يادش، به بهشت * زيور تارك حورست، چو تاجي ز بلور دشمنش كشت وندانست كه با كشتن أو * خويش را مى كند آن خاك به سر زنده به گور پيش شاه شهدا شعر " رياضي " بردن * چيست ؟ ران ملخى، هديه ناقابل مور " رياضي يزدى "

[ 353 ]

اين لؤلؤ تر ودر گلگون حسين تست ترسم كه بر صحيفه امكان قلم زنند * گر ماجراى كرب وبلا را رقم زنند گوش فلك شود كر وهوش ملك ز سر * گر نغمه أي ز حال امام امم زنند زان نقطه وجود حديثى اگر كنند * خط عدم بر بط حدوث وقدم زنند آن رهبر عقول كه صد همچو عقل پير * در وادى غمش نتوان يك قدم زنند ماء معين چو زهر شود در مذاق دهر * گر از لبان تشنه أو لب بهم زنند وز شعله سرادق گردون قباب أو * بر قبه سرادق گردون علم زنند سيل سرشك واشك، دمادم روان كنند * گر ز اشك چشم سيد سجاد دم زنند تا حشر، دل شود به كمند غمش اسير * گر ز اهل بيت أو سخن از بيش وكم زنند كلك قضا است از رقم اين عزا كليل * لوح قدر فرو زده رخساره را به نيل ب ب ب

[ 354 ]

كاش آن زمان سراى طبيعت نگون شدى * وز هم گسسته رابطه كاف ونون شدى كاش آن زمان كه كشتى ايمان به خون نشست * فلك فلك ز موج غمش غرقه خون شدى كاش آن زمان كه رايت دين بر زمين فتاد * زرين لواى چرخ برين واژگون شدى كاش آن زمان كه عين عيان شد به خون تپان * سيلاب خون روان ز عيون عيون شدى كاش آن زمان كه گشت روان كاروان غم * ملك وجود را به عدم رهنمون شدى كاش آن زمان ز سلسله خيل بيكسان * يك حلقه بند گردن گردون دون شدى كاش آن زمان كه زد مه يثرب به شام سر * چون شام صبح روى جهان تيره گون شدى كاش از حديث بزم يزيد وشه شهيد * دل خون شدى ز ديده حسرت برون شدى گر شور شام را به حكايت در آورند * آشوب بامداد قيامت درآورند ب ب ب

[ 355 ]

اين لؤلؤ تر ودر گلگون حسين تست * وين خشك لعل غرقه در خون حسين تست اين مركز محيط شهادت كه موج خون * افشاند تا به دامن گردون حسين تست اين نيري كه كرده به درياى خون غروب * وز شرق نيزه سر زده بيرون حسين تست اين مصحف حروف مقطع كه ريخته * اجزاى أو به صفحه هامون حسين تست اين مظهر تجلى بپيچند وچون كه هست * از چند وچون، جراحتش افزون حسين تست اين گوهر ثمين كه به خاكست وخون دفين * مانند اسم اعظم مخزون حسين تست اين هادى عقول كه در وادى غمش * عقل جهانيان شده مجنون حسين تست اين كشتى نجات كه طوفان ما تمش * اوضاع دهر كرده دگرگون حسين تست آنگاه رو به خلوت ام المصاب كرد * وز سوز دل به مادر دل خون خطاب كرد " كمپانى " *

[ 356 ]

بر گرد حريم تو دست طلب ماست گر عشق تو در فلب بشر خانه بگيرد * گنجى است، كه جا در دل ويرانه بگيرد در منزل اجلال تو، در حال خبردار * جبريل امين، پرده آن خانه بگيرد بر گرد حريم تو، كه دست طلب ماست * چون دامن شمعى است، كه پروانه بگيرد از لشكر شيطان، دگر اين دل نهراسد * گر قلب مرا عشق تو جانانه بگيرد مستانه بكوبد به سر هر دو جهان پاى * از دست تو هر شخص كه پيمانه بگيرد جز رشته انس تو دگر سلسله أي نيست * تا اينكه قرار اين دل ديوانه بگيرد عشق تو ز هر كس كه خريدار غم توست * اول، دل أو بابت بيعانه بگيرد ديگر به عطاى دگران نيست نيازش * هر كس كه ز تو مزد كريمانه بگيرد نگذاشت فداكارى تو سنگر دين را * با زور وستم زاده مرجانه بگيرد

[ 357 ]

از غيرت تو همه خيمه گهت سوخت * مى خواست حريم تو چو بيگانه بگيرد پاس ادب توست كه عباس نگهداشت * تا دورتر از قبر تو كاشانه بگيرد چون زينب تو كيست كه در قيد اسارت * دست همه اطفال تو مردانه بگيرد حيف است كه أي زينت دامان پيمبر * بر نيزه، سرت، گرد غريبانه بگيرد حيف است از آن زلف كه زهرا زده شانه * سر پنجه دشمن عوض شانه بگيرد حيف است كه بر بوسه گه جد تو احمد * خاكستر وخون، روى تو ريحانه بگيرد ويرانه بهانه است كه مى خواست رقيه * از چهره تو، بوسه يتيمانه بگيرد رخصت بده اين مرغ دل زار " حسان " را * تا در حرم محترمت لانه بگيرد " حسان "

[ 358 ]

زمين كعبه همچون كربلا نيست نبى ما محمد گاه گاهى * به اقليم يمن بودش نگاهى ندانم اندر آن صحرا چه ديدى * كزو بوى خدا را مى شنيدى به هر گلشن گلى رويد خدائى * در آن گل هست بوى آشنائى به هر رنگى گل توحيد رويد * دهد بوى خدائى تا كه بويد اگر امروز آن بو در يمن نيست * ور آن چوپان عارف در قرن نيست برو بو كن زمين كربلا را * كز آنجا بشنوى بوى خدا را مگر أي كربلا خاك بهشتى * كه خاكى مشكبو عنبر سرشتى اگر خاكى به معجز كيميايى * بهشتى ؟ كعبه عرش علائي زمين كعبه همچون كربلا نيست * كه أو آغشته با خون خدا نيست

[ 359 ]

اگر خاك تو را دستى ببيزد * به جاى خاك، خون واشك ريزد وگر بستند بر اهل حرم آب * تو را اشك يتيمان كرد سيراب نه از آب فرات است اين غم تو * كه گريد آسمان بر ماتم تو تو را ديگر چه حاجت بر فرات است * كه پيش اشك ما صد دجله مات است چه زيورها كه زيب سينه توست * چه گوهرها كه در گنجينه توست يكى ياقوت خون، حلق اصغر * يكى نافه ز مشكين موى اكبر كنار بيرق سبزى نگونسار * فتاده دست سردار علمدار درخشد چون ثريا در دل شب * چو مرواريد غلطان اشك زينب تو در گنجينه دارى گوشواره * به ياد گوشهاى پاره پاره فتاده دست ديو اين بيابان * نه انگشتر كه انگشت سليمان تن پاكى كه در خاكت نهان است * عزيزش دار كو جان جهان است

[ 360 ]

پناه رهروان راه عشق است * شهيدان خدا را شاه عشق است كتاب وحى شمع خانه أو * پيمبرها به جان پروانه أو كتاب اعظم وآيات رحمت * جهان عشق ودنياى فضيلت از آن روزى كه أو شد كربلائي * نهان شد در تو اوصاف خدائى فلك با ماه وخورشيدى كه دارد * چو تو منظومه شمسي ندارد بگو أي خاك با خورشيد گردون * ميا از حجله گاه شرق بيرون كه اينجا روى نى خواهد درخشيد * سرى روشن تر از صد ماه وخورشيد كه يك نى آفتاب روز محشر * بلند است از زمين الله اكبر كنار آفتاب قله طور * سر ماه بنى هاشم دهد نور به گرد نيزه اين ماه پاره * كند گردش سر دهها ستاره مگر ليلى زده بر موى أو دست * كه ماه روى اكبر در خسوف است

[ 361 ]

خداوندا ! بدين انوار رحمت * بدين شيران ميدان شهامت بدين خورشيد واين ماه وستاره * بدين تنهاى پاك پاره پاره به دور خيمه هاي نيم سوزش * به خون جبهه عالم فروزش به هر عضوى كه چون اوراق قرآن * ز هم پاشيده از سم ستوران بدين صحراى سوزان غم انگيز * به خاك كربلاى مشك آميز كه اين شور حسيني جاودان باد * جهان از يمن خونش در امان باد ببر با اين شعاع مشعل حق * بشر را تا جمال خير مطلق مسلمان در دو عالم در پناهش * سر صدها " رياضي " خاك راهش " رياضي يزدى "

[ 363 ]

فصل پنجم فهرستهاى كتاب فهرست مآخذ ومنابع ادعيه فهرست مآخذ خطبه ها فهرست مآخذ احاديث فهرست مطالب

[ 364 ]

* (فهرست منابع ادعيه) *

[ 365 ]

1 - فهرست منابع ادعيه 1 - اين تسبيح را راوندى در دعوات: 92 مرسلا نقل كرده، واز آن بحار 94: 205 ذكر نموده است. 2 - اين مناجات را ابن شهر آشوب در مناقبش 4: 69 از كتاب عيو ن المجالس آورده، ودر بحار 44: 193 از آن كتاب نقل كرده است. 3 - اين دعا در الحدائق الوردية في حقائق اجلاء النقشبندية: 33 آمده است. مى گويم: اين دعا را اربلى در كشف الغمة 1: 414 با اسناد به امام حسن (عليه السلام) آورده، از آن در بحار 99: 197 نقل شده است، با اين اسناد در عدد القوية: 35 نيز آمده است. 4 - اين دعا را سيد بن طاووس در مهج الدعوات: 157 بدون سند ذكر ذكر كرده است. همچنين كفعمي در مصباحش: 304 آنرا آورده است. 5 - اين دعا را اربلى در كشف الغمة 2: 63 از راشد بن ابى روح انصاري نقل كرده است. 6 - اين دعا در درة الباهرة: 24 آمده، ودر بحار 78: 127 نقل شده است.

[ 366 ]

همچنين در نزهة الناظر: 83، كشف الغمة 2: 31، مقصد الراغب: 138، محجة البيضاء 4: 227 آمده است. 7 - اين دعا را بحار 102: 300 از بعضى از كتب اصحاب نقل كرده، واز آن در مستدرك الوسائل 2: 373 آمده است. 8 - اين دعا را سيد بن طاووس در مهج الدعوات: 48، از كتاب عمل ماه رجب وشعبان ورمضان تأليف احمد بن محمد بن عبد الله بن عباس، از ابى الطيب حسن بن احمد بن محمد بن عمر بن صباح قزويني، وابو الصباح محمد بن احمد بن محمد بن عبد الرحمان بغدادي، از استاد شان نقل كرده، از آن در بحار 85: 214 آمده است. 9 - اين دعا را سيد بن طاووس در مهج الدعوات: 49 با سند دعاى قبل آورده است، از آن در بحار 85: 215 آمده است. 10 - اين دعا در كتاب كنز العمال 8: 82، رقم: 21992 آمده است. همچنين در مسند احمد بن حنبل 1: 201، آنرا با سندش از عبد الله، از پدرش، از يزيد، از شريك بن عبد الله، از ابى اسحاق، از يزيد بن ابى مريم، از ابى الحوراء، از امام حسين (عليه السلام) آورده است. 11 - اين دعا در مقتل خوارزمى 1: 152 آمده، از آن در احقاق الحق 11: 424 ذكر كرده است. 12 - اين دعا را سيد بن طاووس در مهج الدعوات: 157 با ارسال نقل كرده است، از آن در بحار 86: 316 آمده است.

[ 367 ]

13 - اين دعا را حميري در قرب الاسناد: 157 از سندى بن محمد، ازابى البخترى، از امام صادق، از پدرش، از جدش (عليهم السلام) نقل كرده، واز آن در بحار 91: 321، مستدرك الوسائل 6: 197 آمده است. همچنين صدوق در من لا يحضره الفقيه 1: 537 آنرا آورده است. ونيز در بحار 44: 187 از كتاب عيون المعجزات نقل شده است. 14 - اين دعا را ابن قتيبه در عيون الاخبار 2: 279 آورده است. 15 - اين دعارا كلينى در كافى 3: 189 بسندش از عده أي از اصحاب، از سهل بن زياد، وعلى بن ابراهيم، از پدرش، جميعا، از حسن بن محبوب، از زياد بن موسى، از عامر بن سمط آورده است، از آن در بحار 44: 202، 81: 393 نقل شده است. اين دعا را كلينى با اختلافي در كافى 3: 188، با سندش از عده أي از اصحاب، از ابن ابى نجران، از صفوان جمال، از امام صادق، از امام حسين (عليه السلام) نقل كرده است، از آن شيخ در تهذيب 3: 197، واز آندو وسائل 3: 71، محجة البيضاء 2: 51 آورده است. ونيز اين دعا را صدوق در من لا يحضره الفقيه 1: 168 از صفوان بن مهران، وحميرى در قرب الاسناد: 60، از سندى بن محمد، از صفوان نقل، واز آن دو وسائل 3: 70 ذكر كرده است. 16 - اين دعا را بحار 44: 328 از مقتل محمد بن ابى طالب موسوى آورده است. همچنين خوارزمى در مقتلش 1: 186 آنرا ذ كر كرده است.

[ 368 ]

17 - اين دعا را طريحي در منتخب: 422 آورده است. 18 - اين دعارا سيد بن طاووس در لهوف: 44، وابن نما در مثير الاحزان: 44 آورده، واز آن دو در بحار 44: 374 و 382 آمده است. همچنين اين دعارا طريحي در منتخب: 437 آورده است. قندوزى در ينابيع الموده: 405 آنرا با اختلافي آورده است. 19 - اين دعا در بحار 44: 382 از مصادر مختلف نقل شده است. همچنين خوارزمى در مقتلش: 227 آنرا آورده است. 20 - اين دعا را سيد در لهوف: 35 آورده، واز آن در بحار 44: 381 نقل شده است. همچنين طبري در تاريخش 7: 308، واين اثير در كاملش 3: 238، وخوارزمي در مقتلش 1: 234 آنرا نقل كرده اند. 21 - اين دعا را مسعودي در مروج الذهب 3: 70 آورده است. 22 - اين دعا را مفيد در ارشادش: 231، وطبرسي در اعلام الورى: 238، وفتال در روضة الواعظين: 183، وابى مخنف در مقتلش: 107 آورده است. در بحار 44: 392 از اين مصادر دعا را ذكر مى كند. 23 - اين دعا را مفيد در ارشادش: 233 آورده، واز آن در بحار 45: 4، مستدرك الوسائل 11: 112 آمده است. همچنين ابى مخنف در مقتلش: 115 آنرا آورده است. 24 - اين دعا در بحار 45: 10 آمده است.

[ 369 ]

همچنين سيد در لهوف: 43 اين دعا را با اختلافي ذكر مى كند. 25 - اين دعا را محدث نوري در مستدرك 4: 392، از كتاب تبر المذاب تأليف يكى از علماء شافعي آورده است. 26 - اين دعا را أبو الفرج اصفهاني در مقاتل الطالبيين: 85 با سندش از احمد بن سعيد، از يحيى بن حسن، از عده زيادي، از محمد بن ابى عمير، واز احمد بن عبد الرحمان بصرى، از عبد الرحمان بن مهدى، از حماد بن سلمه، از سعيد بن ثابت نقل كرده است، از آن در بحار 45: 45 آمده است. 27 - اين دعا در بحار 45: 42 آمده است. 28 - اين دعا در لهوف: 49، مثير الاحزان: 69، مقاتل الطالبين: 76 آمده است. 29 - اين دعارا شيخ مفيد در ارشاد: 240، طبرسي در اعلام الورى: 247، ابن نما در مثير الاحزان: 70، ونيز در كتاب مقتل الحسين (عليه السلام): 173 آمده است. همچنين در بحار 45: 47 با اختلافي نقل شده است. 30 - اين دعارا سبط ابن جوزي در تذكرة الخواص: 252 از هشام بن محمد آورده است. 31 - اين دعا در معالى السبطين 1: 423 آمده است. 32 - اين دعارا قندوزى در ينابيع المودة: 345 نقل مى كند. 33 - اين دعارا در بحار 45: 36 آورده است.

[ 370 ]

34 - اين دعا را طبرسي در اعلام الورى: 249، ومفيد در ارشاد: 241، وابن نما در مثير الاحزان: 74، نقل مى كنند واز آنها در بحار 45: 53 آمده است. همچنين طبري در تاريخش 3: 333، وابن اثير در كامل 2: 571 آنرا با سندش از سليمان بن راشد، از محمد بن مسلم آنرا با كمى اختلاف آورده اند. 35 - اين دعا در بحار 45: 52 آمده است. مى گويم: قسمتي از اين دعا را ابى مخنف در مقتلش: 189 آورده وگويد: اين دعا را آن حضرت بعد از آنكه تير در دهان ايشان واقع شد خواندند. 36 - اين دعا را سيد بن طاووس در لهوف: 51، وشيخ مفيد در ارشاد: 224 آورده اند، از ايندو در بحار 45: 50 آمده است. همچنين ابن اثير در كامل 2: 571 آنرا با كمى اختلاف آورده است. 37 - اين دعا را گنجى شافعي در كفاية الطالب: 431، با سندش از محمد بن هبة الله، از احمد بن خطيب، از حسن بن محمد خلال، از عبد الواحد بن على قاضى، از حسين بن اسماعيل ضبى، از عبد الله بن شبيب، از ابراهيم بن منذر، از حسين بن زيد بن على بن حسين، از حسن بن زيد بن حسن بن على، از مسلم بن رباح مولى على بن ابى طالب (عليه السلام) آورده است. همچنين ابن عساكر در تاريخش 4: 338 وخوارزمي در مقتل 2: 34

[ 371 ]

آنرا آورده اند. 38 - اين دعا را سيد بن طاووس در لهوف: 54 نقل كرده است. 39 - اين دعا را شيخ طوسى در مصباحش: 828، وسيد بن طاووس در اقبال الاعمال: 690 آورده، از اين دو كتاب در بحار 101: 348 نقل كرده است. همچنين كفعمي در بلد الامين: 1860 آنرا ذكر كرده است. مى گويم: در مصادر بعد از ذكر دعا آمده است كه اين دعا آخرين دعائي است كه آن حضرت در روز عاشورا خواندند، ونيز از ابن عياش روايت شده كه گفت: از حسين بن على بن سفيان بزوفرى شنيدم كه گفت: از امام صادق (عليه السلام) شنيدم كه اين دعا را در اين روز مى خواند ومى فرمود: اين از دعاهاى روز سوم شعبان است كه ميلاد امام حسين (عليه السلام) مى باشد. 40 - اين دعارا قندوزى درينابيع المودة: 348 آورده است. 41 - اين دعا را سيد بن طاووس در لهوف: 30 نقل كرده است. همچنين در انساب الاشراف 3: 185، تاريخ طبري 7: 306، كامل ابن اثير 3: 282، مقتل خوارزمى 1: 226 آمده است. مى گويم: سيد اين جريان را در منزل ثعلبيه، وديگران در منزل قصر بنى مقاتل نقل كرده اند. 42 - اين دعا در مقتل خوارزمى 2: 20، ونيز در ابصار العين: 99 آمده است. 43 - اين دعارا طبري در تاريخش 7: 304 ذكر كرده است.

[ 372 ]

44 - اين دعا را مجلسي در بحار 45: 21 از بعضى از مصادر نقل مى كند. همچنين در تاريخ طبري 7: 347، وكامل ابن اثير 3: 29 آمده است. 45 - اين دعا در بحار 45: 23 آمده است. 46 - اين دعا را ابى مخنف در مقتلش: 158 آورده، واز آن در بحار 45: 30 آمده است. 47 - اين دعا را سيد بن طاووس در لهوف: 38 آورده، از آن در بحار 44: 339، عوالم 17: 188 آمده، همچنين در مثير الاحزان: 29 اين دعا نقل شده است. 48 - اين دعا را طبري در تاريخش 3: 329 با سندش از ابى مخنف، از عبد الله بن عاصم، از ضحاك آورده، وابن اثير در كامل 2: 569 آنرا ذكر نموده است. 49 - اين دعا را حرانى در تحف العقول: 170 آورده، از آن در بحار 78: 120 آمده است. 50 - اين دعا را ابن اعثم در فتوح 5: 35، وخوارزمي در مقتل الحسين (عليه السلام) 1: 195 در نامه ايشان به اهل كوفه آورده اند. 51 - اين دعا در كتاب اخبار الطوال: 245 از آن حضرت نقل شده است. 52 - اين دعا را فرات بن ابراهيم در تفسيرش: 172 با سندش از سليمان بن محمد بن ابى عطوس، از ابن عباس آورده است.

[ 373 ]

53 - اين دعا را مجلسي در بحار 44: 389 از بعضى از مصادر نقل كرده است. همچنين در خوارزمى در مقتل 1: 245 اين دعا را نقل مى كند. 54 - اين دعا را مجلسي در بحار 45: 43 از مصادري نقل كرده است. همچنين در تاريخ طبري 7: 358، وكامل ابن اثير 3: 293، ارشاد مفيد: 238 آمده است. مى گويم: نفرين امام در مورد قطع نسل أو كلى مى باشد، وبا مراجعه به دو كتاب مهم در نسب شناسى: " نسب زبيري " و " جمهره ابن حزم " معلوم مى گردد كه از نسل عمر سعد پس از نوه أو " أبو بكر بن حفص " كه مدت قليلى پس از پدرش حفص زنده بود، كسى باقى نمانده است، و نيز منظور امام (عليه السلام) از قطع نسب خودشان از طريق على اكبربوده است، چرا كه نسب ايشان از طريق امام سجاد (عليه السلام) ادامه پيدا كرد. 55 - اين دعا را سيد در لهوف: 53 آورده است. 56 - اين دعا را قندوزى در ينابيع المودة: 348 آورده است. 57 - اين دعا را ابن شهر آشوب در مناقبش 4: 56، وگنجى شافعي در كفاية الطالب: 435 آورده اند. 58 - اين دعا را گنجى شافعي در كفاية الطالب: 434، وفتال در روضة الواعظين: 188، وطبرى در ذخائر العقبى: 144، وشيخ مفيد در ارشاد: 240، وابى مخنف در مقتلش: 189 آورده اند. همچنين ابن حمزه در ثاقب المناقب: 341، وابن شهر آشوب در مناقبش 4: 56، آن ذكر كرده اند.

[ 374 ]

در كتاب مدينة المعاجز: 241 اين دعا از اين كتب نقل شده است. 59 - اين دعا را ابن شهر آشوب در مناقبش 4: 56، وفتال در روضة الواعظين: 182، وابى مخنف در مقتلش: 98، وابن نما در مثير الاحزان: 71، وابن جوزي در تذكرة الخواص: 247 آورده اند، از آنان در بحار 45: 301 و 310 نقل شده است. 60 - اين دعا را ابن نما در مثير الاحزان: 64 آورده، واز أو در بحار 45: 31 نقل شده است. 61 - اين دعا را شيخ صدوق در امالي: 134، با سندش از محمد بن عمر بغدادي، از حسين بن عثمان، از ابراهيم بن عبيدالله، از مريسه دختر موسى بن يونس، از صفيه دختر يونس، از بهجة دختر حارث، از عبد الله بن منصور، از امام صادق (عليه السلام) روايت كرده، واز آن در بحار 44: 317 نقل شده است. همچنين مسعودي در اثبات الوصية: 142، وطبرسي در اعلام الورى: 244، وطبرى در ذخائر العقبى: 144، آنرا ذكر نموده اند، واز بعضى از اين مصادر در مدينة المعاجز: 241 آمده است. 62 - اين دعا را مفيد در ارشادش: 236 آورده، واز آن در بحار 45: 13 نقل شده است. همچنين ابن شهر آشوب در مناقبش 4: 56، از ابن بطه در ابانة، و ابن جرير در تاريخش نقل نموده، واز آن در بحار 45: 301 آمده است. ونيز در عيون المعجزات: 65، واز آن در بحار 44: 187 ذكر شده است.

[ 375 ]

63 - اين دعا را صدوق در امالي: 134 با سندى كه در دعاى 43 نقل شد آورده، واز آن در بحار 44: 317 آمده است. همچنين فتال در روضة الطالبين: 185 آنرا ذكر مى كند. ونيز در مقاتل الطالبيين: 78 با اختلافي اين دعا آمده، ودر بحار 45: 15 آورده است. 64 - اين دعا در بحار 45: 302 آمده است. همچنين صدوق در امالي خود: 134 با سند دعاى 43 اين دعا را آورده، وفتال در روضة الواعظين آنرا بدون سند نقل مى كند. 65 - اين دعا را قندوزى در ينابيع الموده: 410 آورده است. 66 - اين دعا را ابن اعثم كوفى در فتوح 5: 108 آورده است. 67 - اين دعا در كتاب احتجاج طبرسي 1: 275 از امام حسن (عليه السلام) آمده است. 68 - اين دعا را شيخ مفيد در ارشادش: 290، از ربيع، از امام صادق، از جدش امام حسين (عليهما السلام) نقل، واز آن در بحار 47: 175 آمده است. همچنين طبرسي در اعلام الورى: 278 اين دعا راذكر مى كند. اين دعا با اختلافي در نور الابصار: 146، وفيات الاعيان 2: 294 آمده است. 69 - اين دعا را شيخ صدوق در كمال الدين 1: 265 با سندش از ابى الحسن احمد بن ثابت دواليبى، از محمد بن فضل نحوى، از محمد بن على بن عبد الصمد كوفى، از على بن عاصم، از محمد بن على بن موسى،

[ 376 ]

از پدرش على، از جدش موسى، از پدرش امام صادق واو از پدرانش از امام حسين (عليهم السلام) نقل كرده است. همچنين كفعمي در مصباحش: 304، وطبرسي در اعلام الورى: 401 اين دعا را آورده اند. 70 - اين دعا را سيد بن طاووس در جمال الاسبوع: 176، آورده، از آن در بحار 91: 184 آمده است. همچنين سيد در مصباح الزائر: 270 اين دعارا نقل مى كند، از آن در بحار 101: 288 آمده است. مى گويم: اين دعا را سيد در اقبال الاعمال: 714 با اختلافي از كتاب طرازى، به نقل از خط شيخ ابى حسين محمد بن هارون نقل كرده وگويد: " از نماز شب نيمه شعبان كنار قبر امام حسين (عليه السلام) "، از آن در بحار 101: 342 آمده است. 71 - اين دعا را طبرسي در مكارم الاخلاق 2: 122، رقم: 2330، آورده، واز آن در بحار 91: 358 نقل شده است. 72 - اين دعا را سيد بن طاووس در مهج الدعوات: 298 آورده واز آن در بحار 94: 375 نقل شده است. همچنين كفعمي در مصباحش: 215 آنرا ذكر مى كند. 73 - اين دعا را سيد بن طاووس در مهج الدعوات: 11 نقل مى كند، واز آن در بحار 94: 265 آمده است.

[ 377 ]

74 - اين دعا را ابن بسطام در طب الائمة (عليهم السلام)، با سندش از عبد الله بن يحيى بزاز، از على بن مسكين، از عبد الله بن فضل نوفلي، از پدرش، از امام حسين (عليه السلام) نقل كرده، واز آن در بحار 95: 220 آمده است. 75 - اين دعا را طبرسي در مكارم الاخلاق 2: 272، رقم: 2626 آورده، از آن در بحار 95: 95 نقل شده است. 76 - اين دعا را ابن بسطام در طب الائمة (عليهم السلام): 33 با سندش از ابراهيم بن محمد اودى، از صفوان جمال، از امام صادق، از پدرش، از امام سجاد، از امام حسين (عليه السلام) آورده، واز آن در بحار 95: 58 آمده است. همچنين كفعمي در مصباحش: 156 آنرا ذكر مى كند. 77 - اين دعا را ابن بسطام در طب الائمة (عليهم السلام): 33، با سندش از حنان بن جابر، از محمد بن على صيرفي، از حسين اشقر، از عمرو بن ابى مقدام، از جابر جعفى، از امام باقر (عليه السلام) آورده است، واز آن در بحار 95: 84 آمده است. مى گويم: اين دعا در طب الائمه (عليهم السلام) به امام حسن (عليه السلام) ودر بحار به امام حسين (عليه السلام) منسوب شده است. 78 - اين دعا را سيد در اقبال: 339 نقل مى كند، واز آن در بحار 98: 216 آمده است. همچنين كفعمي در بلد الامين: 251 آنرا آورده، واز آن در بحار 98: 213 ذكر شده است.

[ 378 ]

مى گويم: در بلد الامين از " انا الفقير في غناى " تا آخر دعا نيامده است وتنها در بعضى از نسخه هاي خطى اقبال موجود است، ودر قديمي ترين نسخه اقبال كه وجود دارد اين قسمت دعا موجود نيست، و در نسخه هايى از اقبال كه اين دعا ذكر شده در حاشيه آنها مذكور است كه در نسخه هاي مورد اعتماد اين قسمت موجود نيست، وبخاطر احتياط در نقل ادعيه اين قسمت را بعنوان زياده أي در دعا ذكر كرديم، وخدا داناست.

[ 379 ]

2 - مصادر خطبه ها 1 - اين خطبه را حرانى در تحف العقول: 244 آورده است. 2 - اين خطبه را حرانى در تحف العقول: 239 آورده است. 3 - اين خطبه را اربلى در كشف الغمة 2: 29 نقل مى كند، از آن در بحار 78: 121 حديث 4 آورده است. همچنين حلوانى در نزهة الناظر: 81 اين خطبه را آورده است. ونيز در مقصد الراغب: 136 (مخطوط) اين خطبه آمده است. قسمتهايى از اين خطبه را ديلمى در اعلام الدين: 298، ونيز در الدرة الباهرة: 24 آمده، ودر بحار 78: 127 از اعلام الدين نقل مى كند. 4 - اين خطبه را اربلى در كشف الغمة 2: 30 آورده، از آن در بحار 78: 124 نقل مى كند. همچنين در نزهة الناظر: 81، مقصد الراغب: 126 (مخطوط) اين خطبه آمده است. * (فهرست منابع خطبه ها) * 5 - اين خطبه را منقرى در كتاب وقعه صفين: 114 نقل كرده است. 6 - اين خطبه را طبرسي در احتجاج: 299، وابن شهر آشوب در مناقب 4: 67 آورده اند، از اين دو در بحار 44: 205 نقل شده است.

[ 380 ]

7 - اين خطبه را طبرسي در احتجاج: 296، وسليم بن قيس در كتابش: 207 را نقل كرده اند. 8 - اين خطبه را حرانى در تحف العقول: 237 ذكر كرده است. مى گويم: مرحوم حرانى كه از دانشمندان بزرگ قرن چهارم است، اگرچه اين خطبه را از امام نقل كرده ولى محل وتاريخ ايراد آن را متذكر نشده است، ولى قرائن وشواهد ومحتواى اين خطبه نشان مى دهد كه اين خطبه همان خطبه ايست كه آن حضرت در " منى " ايراد نموده است. مى گويم: ذكر اين نكته لازم است كه بعضى از محققين اين خطبه را ادامه خطبه قبل دانسته وايندو را يك خطبه بحساب آورده اند. 9 - اين خطبه را سيد بن طاووس در لهوف: 25 واربلى در كشف الغمة 2: 29 به نقل از كمال الدين ابن طلحة آورده اند، از آن دو در بحار 44: 366 نقل مى كند. همچنين در مثير الاحزان: 41، نزهة الناظر: 86 اين خطبه آمده است. 10 - اين خطبه را طبري در تاريخش 7: 294، ومفيد در ارشاد: 223 آورده اند. 11 - اين خطبه را طبري در تاريخش 7: 297، وابن اثير در كاملش 3: 280، ومفيد در ارشاد: 224، وخوارزمي در مقتل: 231، ونيز در بحار 44: 376 آورده اند. 12 - اين خطبه را طبري در تاريخش 7: 297، وابن اثير در كاملش

[ 381 ]

3: 280، ومفيد در ارشاد: 224، وخوارزمي در مقتل: 231، ونيز در بحار 44: 376 آورده اند. 13 - اين خطبه را طبري در تاريخش 7: 300، وابن اثير در كاملش 3: 280، وخوارزمي در مقتلش 1: 234، ونيز در انساب الاشراف 3: 171 نقل كرده اند. مى گويم: اين خطبه را خوارزمى بعنوان نامه آن حضرت به سران كوفه نقل كرده است. 14 - اين خطبه را سيد بن طاووس در لهوف: 34، واربلى در كشف الغمة: 2: 32 آورده اند، از آنها در بحار 44: 381 نقل مى كند. ابن شهر آشوب اين خطبه را در مناقب آل ابى طالب 4: 100 آورده، از آن در بحار 44: 192 نقل مى كند. حرانى در تحف العقول: 245 با اختلافي آنرا ذكر مى كند، از آن در بحار 78: 116 آمده است. اين خطبه به اين لفظ والفاظ ديگر در اين مصادر آمده است: خوارزمى در مقتل الحسين (عليه السلام) 2: 3، ذهبي درتاريخ الاسلام 2: 345، ودر سير اعلام النبلاء 3: 209، وطبرى در ذخائر العقبى: 149، و زبيدي در الاتحاف 10: 320، ابن عبدربه در العقد الفريد 2: 218، طبري در تاريخ الامم والملوك 4: 305، أبو نعيم در حلية الاولياء 2: 39، طبراني در المعجم الكبير: 146 (مخطوط)، ابن عساكر در تاريخ دمشق (بر اساس

[ 382 ]

آنچه در منتخب آنست 4: 333)، ونيز در وسيلة آلمال: 198، مقصد الراغب: 138 (مخطوط)، در احقاق الحق 9: 415 و 11: 605 اين خطبه را از مصادر بالا ذكر مى كند. 15 - اين خطبه را طبري در تاريخش 7: 321، وابن اثير در كاملش 3: 285، مفيد در ارشاد: 231، سيد در لهوف: 79، خوارزمى در مقتل 1: 241 نقل كرده اند. مى گويم: در طبري جمله " وقد اخبرني " نيامده است. 16 - اين خطبه را صدوق در معاني الاخبار: 289 آورده است. 17 - اين خطبه را مفيد در ارشاد: 234 آورده، از آن در بحار 65: 6 آورده است. همچنين طبري در تاريخش 7: 328، ابن اثير در كاملش 3: 287 اين خطبه را با اختلافاتي نقل كرده اند. 18 - اين خطبه را سيد بن طاووس در لهوف: 42 وحرانى در تحف العقول: 240 آورده اند، از آن دو در بحار 45: 10 نقل مى كند. همچنين طبرسي در احتجاج: 300 با اختلافاتي اين خطبه را آورده، از آن در بحار 45: 83 نقل مى نمايد. ونيز ابن شهر آشوب در مناقب آنرا آورده، از آن در بحار 45: 8 ذكر مى نمايد. 19 - اين خطبه را صدوق در امالي: 135 نقل كرده است.

[ 383 ]

20 - اين خطبه را در بحار 5: 45 از مناقب ابن شهر آشوب 4: 100 آمده است. 21 - اين خطبه را سيد بن طاووس در لهوف: 43 آورده است. 22 - اين خطبه را مقرم در مقتل الحسين (عليه السلام) آورده است.

[ 384 ]

3 - فهرست منابع احاديث 1 - تحف العقول: 240، بحار الانوار 78: 121 2 - تحف العقول: 246، بحار الانوار 78: 117 3 - تاريخ طبري 7: 216، كامل ابن اثير 3: 262، ارشاد مفيد: 200، مثير الاحزان: 10، لهوف: 19. 4 - نزهة الناظر: 80، علل الشرايع: 9، كنز الفوائد 1: 151، بحار الانوار 5: 212، 23: 83 و 93. 5 - تاريخ طبري 7: 235، كامل ابن اثير 3: 267، ارشاد مفيد: 204، مقتل خوارزمى 1: 195. 6 - كشف الغمة 2: 32. 7 - نزهة الناظر: 88، مقصد الراغب: 138، اعلام الدين: 298، بحار الانوار 78: 128. 8 - تحف العقول: 243. مى گويم: اين حديث را كلينى در كافى 5: 9، وصدوق در خصال: 240، وشيخ طوسى در تهذيب 6: 217 به سندشان از امام صادق (عليه السلام) * (فهرست منابع احاديث) * آورده اند، از آنها در وسائل 15: 25 آمده است.

[ 385 ]

9 - بحار الانوار 78: 102 10 - بحار الانوار 78: 127 11 - تحف العقول: 246، بحار الانوار 78: 117 12 - تحف العقول: 248، بحار الانوار 78: 120 13 - كشف الغمة 2: 29، نزهة الناظر: 81 14 - تحف العقول: 245. 15 - كنز الفوائد 2: 32، بحار الانوار 78: 127 16 - تحف العقول: 2246. 17 - تحف العقول: 247، بحار الانوار 78: 119 18 - نزهة الناظر: 85، مقصد الراغب: 137 19 - اعلام الدين: 298، بحار الانوار 78: 127 20 - تحف العقول: 247. 21 - تحف العقول: 247، بحار الانوار 78: 118، درة الباهرة: 24، مقصد الراغب: 136، بحار 78: 121 22 - كشف الغمة 2: 32. 23 - تحف العقول: 247. 24 - اعلام الدين: 298. 25 - اختصاص: 225، بحار الانوار 78: 126 26 - كنز الفوائد 2: 32: بحار الانوار 78: 127

[ 386 ]

27 - تحف العقول: 248. 28 - تحف العقول: 240، بحار الانوار 78: 121 29 - بحار الانوار 78: 118 30 - نزهة الناظر: 88، اعلام الدين: 298، بحار الانوار 78: 128 31 - اعلام الدين: 298، بحار الانوار 78: 128 32 - نزهة الناظر: 81، كشف الغمة 2: 30، بحار الانوار 78: 122 33 - نزهة الناظر: 80، مقصد الراغب: 134 34 - تحف العقول: 245، كشف الغمة 2: 32، نزهة الناظر: 87، بحار الانوار 78: 117 35 - نزهة الناظر: 85، مقصد الراغب: 137، اعلام الدين: 298، درة الباهرة: 24، بحار الانوار 78: 127 و 128 36 - كنز الفوائد 2: 32، بحار الانوار 78: 127 37 - كنز الفوائد 2: 32، بحار الانوار 78: 127 22 - كشف الغمة 2: 32. 23 - تحف العقول: 247. 24 - اعلام الدين: 298. 25 - اختصاص: 225، بحار الانوار 78: 126 26 - كنز الفوائد 2: 32: بحار الانوار 78: 127

[ 386 ]

27 - تحف العقول: 248. 28 - تحف العقول: 240، بحار الانوار 78: 121 29 - بحار الانوار 78: 118 30 - نزهة الناظر: 88، اعلام الدين: 298، بحار الانوار 78: 128 31 - اعلام الدين: 298، بحار الانوار 78: 128 32 - نزهة الناظر: 81، كشف الغمة 2: 30، بحار الانوار 78: 122 33 - نزهة الناظر: 80، مقصد الراغب: 134 34 - تحف العقول: 245، كشف الغمة 2: 32، نزهة الناظر: 87، بحار الانوار 78: 117 35 - نزهة الناظر: 85، مقصد الراغب: 137، اعلام الدين: 298، درة الباهرة: 24، بحار الانوار 78: 127 و 128 36 - كنز الفوائد 2: 32، بحار الانوار 78: 127 37 - كنز الفوائد 2: 32، بحار الانوار 78: 127 38 - تحف العقول: 246، بحار الانوار 78: 117 39 - تحف العقول: 242. 40 - تحف العقول: 245، بحار الانوار 78: 117

مكتبة يعسوب الدين عليه السلام الإلكترونية