الرئيسية  اتصل بنا  خارطة الموقع   
 
 
  إرسل لنا كتاب | أخبرنا عن خطأ  
أ ب ت  ...




اللهوف في قتلى الطفوف (فارسي)- السيد ابن طاووس الحسني

اللهوف في قتلى الطفوف (فارسي)

السيد ابن طاووس الحسني


[ 1 ]

ترجمه ومتن كامل لهوف سيد بن طاووس همراه فرجام قاتلان امام حسين عليه السلام ترجمه، اعراب كذاري وتصحيح عقيقى بخشايشى ويرايش دوم

[ 2 ]

ابن طاووس على بن موسى. 589 - 664 ق. [ اللهوف على قتلى الطفوف (فارسى) ] ترجمه ومتن كامل لهوف سيد بن طاووس. همراه فرجام قاتلان امام حسين عليه السلام / ترجمه، تعريب، تصحيح وتحقيق عقيقى بخشايشى - قم: دفتر نشر نويد اسلام 1377. فهرست نويسى بر اساس اطلاعات فيپا (فهرست نويسى پيش از انتشار) عنوان ديگز ترجمه وتلخيص حكاية المختار في أخذ الثار به روايت ابى مخنف از عقيقى بخشايشى، كتابنامه به صورت زير نويس. 1 - حسين بن على عليه السلام، امام سوم - 61 40 ق. 2 - واقعه كربلا، 61 ق. الف. ابو مخنف، لوط بن يحيى ج. عنوان. د. ترجمه لهوف على قتلى الطفوف سيد بن طاووس. ه‍. عنوان: حكاية المختار في اخذ الثار. و. عنوان: فرجام قاتلان امام حسين عليه السلام. 41. 9 ل 2 الف / 9534 41 792 / BP 10723 - 77 م دفتر نشر نويد اسلام قم - خيابان ارم - پاساژ قدس - پلاك 111 - تلفن وفاكس: 743462 نام كتاب: اللهوف على قتلى الطفوف مؤلف: سيد بن طاووس (م 664 ه‍. ق) مترجم: عبد الرحيم عقيقى بخشايشى ناشر: دفتر نشر نويد اسلام، قم چاپ اول: نشر بخشايش، بهمن 1377 نوبت چاپ: پنجم، مهر 1378 تيراژ: 5000 نسخه چاپخانه: محمد (ص)، قم شابك 6 - 31 - 6485 - 964 حق چاپ محفوظ ومخصوص ناشر مى باشد.

[ 7 ]

بسم رب الشهداء والصديقين پيشگفتار مترجم حماسه جاويد عاشورا كه از بستر شنهاى داغ وسوزان كربلا سر زد، همواره الهام بخش نهضتهاى آزادى بخش جهان گرديده ودر طول تاريخ خود، ميليونها انسان آزاده و مبارز را به سوى كانون اين عنصر رهايى بخش جهان اسلام، متوجه ساخته است. حادثه جانسوز كربلا، تاكنون مشعل افروز محافل شيعه وعامل محرك مجامع آنان در طول قرون واعصار ودر گستره نسلها واجيال بوده است، وبى گمان در آينده نيز همچنان روشنايى بخش مجامع ومحافل وامم اسلامى باقى خواهد ماند. پس حادثه اى در چنين گستره ووسعت وبا چنين جاذبه وقدرت، جا دارد مورد توجه وعنايت همگان، بويژه محققان ودانش پژوهان مسايل اجتماعى، تاريخى واعتقادى قرار بگيرد، آن چنان كه در گذشته ها نيز مورد عنايت وتوجه همگان قرار داشته است. اين حادثه خونين، يكى از بزرگترين وشورانگيزترين حوادث غير مترقبه صدر اسلام مى باشد كه با توجه به نقش قهرمان اصلى آن، نمى توان در تاريخ نطيرى برايش يافت. بانگرش به اين خصوصيات است كه حادثه كربلا با عمق جان، وباكنه باطن دل، با باورهاى اعتقادى، اجتماعى وانسانى مردم رقم خورده است. از اين رو نسلها وقرنها هرگز نمى توانند آن را از ياد برده وبه بوته فراموشى وبى توجهى بسپاريد. آن چنان كه در گذشته نيز از زواياى مختلف ومحورهاى گوناگون مورد توجه وعنايت قرار گرفته است، هر كدام از اين محورها، عامل جذب مردم وباعث شكوفايى ابعاد اين حادثه عطيم گرديده است كه بخش " مقاتل " و " مقتل نگارى "، يكى از محورهاى اصلى اين فاجعه به شمار مى آيد. مردم مسلمان، به ويژه شيعيان، از روزهاى نخستين به اهميت سر نوشت ساز اين

[ 8 ]

حادثه بزرگ پى برده اند واز اين رهگذر، انديشمندان، در پى تحرير ونگارش درسهاى آموزنده آن بر آمده اند، به حدى كه بخش عظيمى از كتابخانه بزرگ اسلام را به اين امر مهم، اختصاص داده اند. نخستين مقتل وروايتگر آن نخستين مقتل صحيح كه در شأن ابا عبد الله الحسين (ع) وياران فداكار او پديد آمده است، مقاتل بسيار معتتبر ومستندى است كه از سوى شاهدان عينى وناظران واقعى اين صحنه شور وشهادت، در كتابها وسينه هاى مردم آن روزگار، به مرحلله ثبت ودرج رسيده است و بازگويى آن، از همان لحظه هاى شهادت، آغاز گرديده ودر سال 65 قمرى، در دوران حركت توابين به اوج اعلا وجايگاه شايسته خود رسيده است، وآن مقتل گويا وپويايى است كه از طريق روايتگر معصوم، حضرت سيد الساجدين امام زين العابدين (ع)، ونيز عمه مكرمه اش، بانوى شجاع وسخنور، حضرت زينب كبرى (س)، خواهر با فضليت امام حسين (ع) و همچنين ديگر حاضران عرصه كربلا، امثال بانوى فداكار، حضرت ام كلثوم، سكينه اديب و شاعر، وفاطمه صغرى (ع) وديگر شاهدان عينى اين واقعه جانسوز، به سمع واطلاع مردم حقيقت جو رسيده است. اين مقتل حقيقى وراستين كه از طريق خاندان رسالت، با بيان وبنان وبادل وجان، بازگوشده است، اصالت واعتبار خاص وارزشمندى دارد. خواه نا خواه در دلها اثر مى بخشد وصاحبان دل را با خود همنوا مى سازد، چون از نوعى سوزش وتأثير جوهرى بر خوردار مى باشد كه قابل مقايسه با ديگر مقاتل نيست، آنجا كه حضرت سجاد (ع) مى گويد: " أنا بن المذبوح عطشانا بأرض كربلا " يا مى نويسد: " هذا قبر الحسين المظلوم الذي قتل عطشانا ". يا در عرش منبر مسجد جامع دمشق، آن خطبه غرا وكوبنده را كه شرحى بر مقتل حسينى (ع) است، ايراد مى نمايد ومستمعان مخالف را تحت تأثير شديد بيانات خويش قرار مى دهد، به حدى كه يزيد مجبور مى شود مسؤوليت امر را به عهده ابن زياد بيفكند.

[ 9 ]

يا خواهر شجاع وسخنور امام (ع)، زينب كبرى (س)، آن فريادگر قرنها وعصرها، در روز عاشورا فرياد مى كشد: " جدا ! يا رسول الله ! صلى عليك مليك السماء، هذا حسينك مرمل بالدماء، مقطع الاعضاء مسلوب العمامة والرداء. " يا سر نعش برادرزاده عزيزش على اكبر مى گويد: " حبيباه ! يا بن أخاه ! " يا در دربار شام آن خطبه كوبنده وروشنگر را ايراد مى كند و شنوندگان را مبهوت وحيران بيانات خود مى سازد. آرى ! اين نوع مقتل گويى ومقتل نگارى، صحيح ترين، گيراترين، سوزناك ترين واصيل ترين شيوه مقتل نگارى از حادثه كربلا است كه از راه روايتگران راستين، عالم، معصوم، امام شناس وحجت شناس به دست ما رسيده است و ارزش واعتبار ويژه خود را دارد. چون گفته اند: " در عزايى گر بود نوحه گر آه صاحب درد را باشد اثر ". بدون شك اين نوع مقتل گويى ومقتل نگارى كه خمير ما به ديگر مقاتل بعدى به شمار مى آيد، مؤثرترين، مقبول ترين ومستندترين شيوه بازگويى مقتل مى باشد كه از مسير خود صاحبان عزا، به افراد ديگر منتقل گرديده واين قبيل مقاتل را فقط از لابه لاى متون روايى، تاريخى وسيراه اى پيشوايان معصوم (ص) مى توان به دست آورد ودر اختيار مشتاقان قرار دار وطبيعى است چه مقتلل زيبا ومقتل نگارى راستينى خواهد بود كه هرگز نظيرى براى آن نمى توان يافت. مرحله دوم مقتل نگارى پس از عبور از اين مرحله روشن وصاف وشفاف، به مقتل نگارى روزگاران بعدى مى رسيم. گرچه دقيقا به صافى وروشنى مرحله نخستين نيست، ولى حقايق تاريخى، عادات وسنن اجتماعى، ادب وادبيات مرثيه نگارى ارزشمندى را در باره آن حادثه بزرگ و جانگداز به ثبت رسانده است. كتاب شناس معروف جهان تشيع، مرحوم حاج شيخ آقا بزرگ تهرانى در اثر ما ندگار خود " الذريعة الى تصانيف الشيعة " (1) تعداد شصت وپنج كتاب از اين


(1) الذريعه، ج 22، ص 20 تا 30. (*)

[ 10 ]

نوع مقاتل را نام مى برد وبه همين تعداد نيز در لابه للاى ديگر مجلدات نام برده است كه يقينا چيزى در حدود 130 نوع مقتل مى باشد. تازه اين تعداد كثير، مربوط به تتبع محدود يك فرد محقق مى باشد ويقينا تعداد اين گونه مقاتل، خيلى بيش از اين مقدار بوده است، چون هر عالم دينى محب اهل بيت (ع)، خواسته است در طول عمر خويش، از اين طريق، اظهار ارادتى به ساحت والاى شهيدان كربلا نموده باشد، كه در كوران حوادث روزگار، يا از بين رفته اند، يا در اختيار محققان قرار نگرفته اند. از اين تعداد مقاتل مضبوط، حدود ده نوع از آن مقاتل مربوط به قرون اوليه اسلام استه كه اسامى آنها به اين ترتيب مى باشد: 1 - مقتل أصبغ بن نباته مجاشعى (متوفى در قرن اول) كه از ياران خاص امير مؤمنان (ع) وصاحب عمر پربركت، متجاوز از صد سال بوده است (1). 2 - مقتل جابر بن يزيد جعفي (متوفى 128 ه‍ ق) صاحب تفسير معروف. (2) 3 - مقتل أبى مخنف لوط بن يحيى بن سعيد أزدى (متوفى (157 ه‍. ق). (3) 4 - مقتل نصر بن مزاحم منقر بن عطار (متوفى 212 ه‍. ق) كه نجاشى در رجال خود، بخصوص از آن نام برده است. 5 - مقتل ابى اسحاق ابراهيم بن اسحاق نهاوندى، از علماى قرن دوم، كه قاسم بن محمد همدانى (متوفى 269) طبق نقل نجاشى، از او روايت كرده است. 6 - مقتل ابن اسحاق ثقفى (م 283 ه‍ ق) يكى از بنى اعمام مختار، صاحب كتاب " المعرفة "، كه از مقاتل اوليه مى باشد. 7 - مقتل ابن واضح يعقوبى، صاحب تاريخ يعقوبى (متوفى بعد از 292 ه‍. ق) مقتل او متأخر تر از ابى مخنف مى باشد.


(1) معجم رجال الحديث، ج 3، ص 219 تا 225. (2) طبقات مفسران شيعه، ج 1، ص 601 تا 604. (3) البته مقتلى كه طبرى از آن نقل كرده است، آن مقتلى نيست كه اكنون در دسترس مى باشد. (*)

[ 11 ]

8 - مقتل جلودى، تأليف عبد العزيز بن يحيى جلودى (متوفى 332 ه‍. ق) صاحب آثار كثيره ويكى از نويسندگان اخبار نهضت مختار ومقتل مى باشد. 9 - مقتل شيخ صدوق (متوفى 380 ه‍. ق) كه در " خصال " از آن نام مى برد. 10 - مقتل موفق بن احمد خوارزمى (متوفى 468 ه‍. ق) كه صاحب كتاب فقه وحديث نيز مى باشد. هر كدام از اين مقاتل دارى ارزش واعتبار خاصى بوده، هر چند برخى از آنها اكنون در دسترس ما نيست. مؤلف لهوف كيست ؟ از آنجا كه مؤلف بزرگوار " لهوف "، خود صاحب اثر قرآنى به نام " سعد السعود " است كه در باره تفسير برخى از آيات قرآنى مى باشد، از اين رو، زندگى او در عداد مفسران شيعه نيز آمده است وما شرح حال وخلاصه زندگى پربار او را در كتاب " طبقات مفسران شيعه " آورده ايم كه در اينجا، فشرده آن بيوگرافى او را از آن منبع مى آوريم وشرح تفصيلى آن را به پيشگفتار " طرائف " (1) يا " كتابخانه ابن طاووس واحوال وآثار او " ارجاع مى دهيم. مؤلف بزرگوار اين كتاب، عالم جليل عارف نبيل وسالك واصل، سيد رضى الدين على بن موسى بن جعفر بن محمد بن طاووس حلى (متوفى 664 ه‍ ق) يكى از اعلام اماميه در قرن هفتم مى باشد. او يكى از پركارترين مؤلفين عصر خويش محسوب مى گردد كه نويسنده " كتابخانه ابن طاووس "، با ذكر 60 عنوان كتاب، نمودارى از اين تلاش را نشان مى دهد. خاندان " ابن طاووس " عموما اهل علم وسيادت ودودمان فضيلت ودرايت بوده اند، ولى در اين خاندان شريف دو شخصيت بارز بيش از ديگران درخشيده اند: 1 - سيد احمد بن موسى بن جعفر بن طاووس، صاحب تفسير " شواهد القرآن " متوفى (673 ه‍. ق) برادر كوچكتر.


(1) ترجمه حجة الاسلام والمسلمين آقاى داود الهامى، چاپ نشر نويد اسلام، قم، 1371. (*)

[ 12 ]

2 - سيد رضى الدين على بن موسى، برادر بزرگتر وصاحب اين تاريخى وحماسى. زندگى اين دو برادر، بى شباهت به زندگى خدمتگزار جهان اسلام مرحومين: سيد مرتضى علم الهدى (443 ه‍. ق) وسيد رضى (406 ه‍. ق) شارح ومؤلف نهج البلاغه، نيست. اولا: يكى در فقه وفقاهت سر آمده بوده است وديگرى در ادب وادبيات. ثانيا: نقابت طالبيان عراق بر عهده يكى از اين دو برادر قرار داشت، آنچنان كه سيد رضى اين عنوان را دارابود. ثالثا: مراتب فضل وتقوا وپرهيز از زخارف دنيا، از خصوصيات هر دو برادر بوده است، كه به تعبير برخى از نويسندگان، اين دو برادر، از پرهيزگارترين مردم عصر خود بوده اند. مشايخ سيد بن طاووس ابن طاووس سلسله روايات خود را به جمعى از مشايخ بزرگ مى رساند كه در جمع آنان، اين راويان قرار دارند: 1 - شيخ حسين بن محمد سوراوى، 2 - شيخ ابو الحسين بن يحيى الحناط، 3 - شيخ ابو السعادات اسعد بن عبد القادر اصفهانى، 4 - شيخ نجيب الدين ابن نما، 5 - سيد شمس الدين فخار بن معد موسوى، 6 - شيخ تاج الدين حسن بى الدربى، ونيز جمعى ديگر از بزرگان و مفاخر شيعه. شاگردان وراويان از او 1 - شيخ سديد الدين يوسف بن على مطهر (پدر علامه حلى ره) 2 - شيخ جمال الدين يوسف بن حاتم شامى. 3 - آية الله الكبرى جمال الدين حسن بن يوسف بن مطهر (معروف به علامه حلى)

[ 13 ]

4 - سيد غياث الدين عبد الكريم بن احمد بن طاووس، ونيز جمعى ديگر... تأليفات او ابن طاووس در عرصه تأليف، يكى از موفق ترينها وكارآمد ترينها بوده است. رقم تأليفات او از 60 جلد مى گذرد. تنها صاحب ريحانة الادب 45 عنوان، وصاحب كتابخانه ابن طاووس، 56 عنوان از آنها را آورده است، كه ما تيمنا، فقط اسامى 14 عنوان از آنها را مى آوريم تا گرايش فكرى وعلمى او بهتر مشخص گردد: 1 - الطرائف: (در باب اثبات ولايت امير المؤمنين على (ع)) (1) 2 - ادعية الساعات 3 - اسرار الدعوات لقضاء الحاجات 4 - الاقبال لصالح الاعمال 5 - الامان من أخطار الاسفار والازمان، 6 - الانوار الباهره في انتصار الطاهرة (ع) 7 - ربيع الشيعة، 8 - تفسير سعد السعود، 9 - سلطان الورى لسكان الثرى في قضاء الصلوة عن الاموات (فقه)، 10 - مصباح الزائر ومصباح المسافر، 11 - اللهوف على قتلي الطفوف، 12 - كشف البهجة لثمرة المحجة، 13 - جمال الاسبوع، 14 - محاسبة الملائكة آخر كل يوم (2). رضا كحاله صاحب معجم المؤلفين در مورد او چنين مى نويسد: " على بن موسى بن جعفر (م 664 ه‍. ق) علوى فاطمى مشهور به رضى الدين بن طاووس، فقيه، محدث، مورخ، اديب، جامع برخى از علوم. بعضى از تأليفات بسيار او: اسعاد ثمرة الفواد، الاسرار في ساعات الليل والنهار، الامان من اخطار الاسفار، الطرائف في معرفة الطوائف، النفيس الواضح والجليل الناصح مى باشد... " (3).


(1) اين كتاب اخيرا با ترجمه حجة الاسلام والمسلمين آقاى داود الهامى، از سوى دفتر نشر نويد اسلام قم، در سال 1417 ه‍. ق، به فارسى چاپ ونشر يافته است. (2) ريحانة الادب، تأليف مرحوم مدرس تبريزى، ج 8، ص 76 - 77. (3) در مورد شناخت ابن طاووس وآثارش، مى توان به منابع زير مراجعه نمود: (*)

[ 14 ]

مقتل " اللهوف على قتلي الطفوف " (كتاب حاضر) در سه بخش تنظيم يافته است: بخش اول: امور مقدماتى، بخش دوم: متى وقايع شهادت، بخش سوم: اسارت خاندان عصمت وطهارت وبازگشت آنان به مدينه. كتاب لهوف كه نگرش تازه اى است بر مقتل ابى مخنف به علت وجازت كلام و شيوائى عبارت، واستناد به مدارك ومنابع غير قابل ترديد، تا كنون مورد استقبال وتوجه شيفتگان خاندان عصمت وطهارت گرديده است، به همين جهت تا كنون بيش از 30 بار در ايران وعراق به چاپ رسيده است وچندين بار نيز به شيوه هاى متفاوت به زبان فارسى ترجمه وبازنويسى گرديده است، كه از ترجمه هاى موجود آن مى توان آثار زير را نام برد: 1 - ترجمه ميرزا رضا قلى، به نام " لجة الامم وحجة الامم " (الذريعه، ج 18، ص 296) 2 - ترجمه شيخ احمد بن سلامه نجفى (الذريعه ج 26 ص 206) 3 - ترجمه وبازنگرى محمد ابراهيم معروف به بدايع نگار، موسوم به " فيض الدموع " (چ 1286 و 1370 ه‍. ش) 4 - ترجمه " آه سوزان بر مزار شهيدان " تأليف آية الله سيد احمد فهرى زنجانى (چاپ دار الكتاب جزايرى، قم، سال انتشار 1370) 5 - ترجمه واعظ محترم حجة الاسلام والمسلمين سيد محمد صحفى قمى، صاحب " قصه هاى قرآن " (جاپ 1405) ه‍ ق) كه مكرر به چاپ رسيده است. 6 - ترجمه منظوم شيخ على بن شيخ العراقين، چاپ ونشر مرحوم شيخ محمد على انصارى (چاپ 1399 ه‍. ق) كه اخيرا چاپ ونشر آن با اشراف حقير، توسط آقاى


طبقات مفسران شيعه، ج 2 ص 223 - 220 - آسمان معرفت، ص 321 - معجم المولفين، ج 7، ص 248 - روضات الجنات، ص 329 - الفوائد الرضويه، شيخ عباس قمى، ص 330 تا 338 - تذكرة المتبحرين، ص 490 و 491 - هدية العارفين، بغدادى، ج 1، ص 711 - 710 - كشف الظنون، حاجى خليفه، ص 166 و 752 - ايضاح المكنون، بغدادى، ج 1، صفحات 76 و 90 و 110 - المغربى، مجلة المجمع العربى، شماره 28، ص 468 - كتابخانه ابن طاووس، چاپ كتابخانه آية الله مرعشى - مقدمه طرائف، نوشته داوود الهامى. (*)

[ 15 ]

حميد رضا عقيقى بخشايشى انجام يافته است. 7 - " ساحل خونين " ترجمه محمد جواد مولوى نيا، از انتشارات سرور قم، 1377. 8 - " سوگنامه كربلا "، ترجمه استاد محمد طاهر دزفولى، 1323 ه‍. ق. 9 - ترجمه اين حقير، عبد الرحيم عقيقى بخشايشى، كه در سال 1377 ه‍. ش انجام يافته است. امتيازى كه ترجمه ما دارد، اين است كه جهت رفاه گويندگان ووعاظ محترم، متن عربى، توأم با فارسى آن آورده شده، وبراى بى نياز شدن برخى از گويندگان مكرم كه شايد دسترسى به لغت واعلام نداشته باشد، اعلام موجود در كتاب هم به صورت اجمال معرفى، و براى سهولت تلفظ كلمات، اعراب گذارى كامل نيز در متن عربى به عمل آمده است. افزون به آن، توسط دو نفر، ميان چند نسخه مطابقت صورت گرفته است واز ميان آنها، صحيح ترين وواقعى ترين آنها انتخاب وگزينش شده است. ترجمه ما از روى نسخه چاپ انتشارات محترم اسوه (سال چاپ 1417 ه‍. ق) انجام پذيرفته است، كه جمعى از فضلا واز آن ميان فاضل گرامى آقاى شيخ فارس تبريزيان، معروف به " حسون " روى آن تحقيق وتذييلى داشته اند. نهايت تلاش ما بر اين بوده است ت‍ كه نسخه صحيح وخالى از حشو وزوايد همراه ترجمه سليس وروان، از اين كتاب ارزشمند در اختيار وعاظ مكرم وفارسى زبانان مشتاق اهل بيت (عليهم السلام) قرار داده شود واينكه در اين تا چه حد توفيقى داشته ايم، منوط به اظهار نظر ونقد وبررسى اهل فضل وارباب دقت وبيان مى باشد، كه اميد واريم ما را نيز از نظرات مفيد خود بهره مند سازند. لهوف يا مهلوف ؟ سخنى كه جا دارد در مورد اين كتاب گفته آيد، نام وعنوان آن من باشد. آيا " لهوف " است يا " ملهوف " ؟

[ 16 ]

كتابشناس معروف شيعه، مرحوم علام حاج آقا بزرگ تهرانى، در جلد 22 الذريعه، تحت عنوان " الملهوف على قتلي الطفوف " تأليف سيد على بن طاووس مى نويسد: " نام " لهوف " اشهر از " ملهوف " مى باشد، از آن جهتت ما آن را در ذيل كلمه لهوف معرفى نموديم، نه تحت عنوان ملهوف. " (1). ودر مجلد 18 تحت عنوان (ل‍ ه‍ و) در مقام اين اثر ارزنه مى نويسد: " اللهوف على قتلى الطفوف " تأليف جمال سالكان رضى الدين ابى القاسم على بن موسى بن طاووس حلى (متوفى 664 ه‍ ق) مى باشد. اين كتاب بر سه مسلك: " 1 - امور متقدم بر قتال 2 - وصف قتل وشهادت 3 - امور متأخره از قتال " ترتيب يافته است. با سر آغاز " الحمد لله المتجلى.. " شروع شده وبارها به چاپ رسيده است. " (2) اكنون متن كتاب نفيس " اللهوف " همراه با ترجمه مقابل، اعراب گذارى كامل، تصحيح ومقابله متن عربى، در اختيار شما خواننده گرامى قرار دارد. اميد است مورد استفاده وتوجه كامل واقع شود، وكافى است به هنگام استفاده از آن، يادى نيز از مترجم، وناشر به عمل آيد تا به مصداق: به ذره گر نظر لطف بو تراب كند به آسمان رود وكار آفتاب كند قرار گيرد. در چنين صورتى است كه او اجر وپاداش خود را از ذريه بتول، حضرت امام شهيد ابا عبد الله الحسين (ع) دريافت نموده است. چاپ پنجم چاپ اول اين كتاب، در ماه محرم سال 1419، با حسن استقبال خوانندگان روبرو، و در مدت بسيار اندكى تمام شد. چاپهاى دوم، وسوم وچهارم آن، در ماه صفر همان سال اتمام پذيرفت. دوستان وارباب نظر، برخى از تذكرات ونقدهاى خود را ارسال فرمودند. در اين


(1) الذريعه الى تصانيف الشيعه ج 22 ص 223. (2) الذيعة، ج 18، ص 389، كد معرفى 576. (*)

[ 17 ]

چاپ، ضمن ويرايش، دوم، از نظرات مفيد آنان نيز استفاده شده است. به اين اميد كه همانند چاپهاى نخستين، مورد توجه وعنايت بزرگان اهل فضل وادب وولايت وامامت قرار گيرد. در پايان از زحمات صميمانه عزيزان، آقايان محمد رضا قاضى وامير رضا عقيقى بخشايشى كه زحمت ويرايش ومقابله را تقبل كردند، تقدير وسپاسگزارى مى شود. " والسلام على الحسين (ع)، يوم ولد ويوم أستشهد ويوم يبعث حيا. " جمادى الثانى 1420 ه‍. ق، مطابق مهر ماه 1378 ه‍. ش عبد الرحيم عقيقى بخشايشى

[ 18 ]

بسم الله الرحمن الرحيم الحمد لله المتجلي لعباده من أفق الألباب، ألمجلي عن مراده بمنطق السنة والكتاب، الذي نزه أوليائه عن دار الغرور، وسما بهم إلى أنوار السرور. ولم يفعل ذلك بهم محاباة لهم على الخلائق، ولا إلجاء لهم إلى جميل الطرائق، بل عرف منهم قبولا للالطاف، وإستحقاقا لمحاسن الاوصاف، فلم يرض لهم التعلق بحبال الإهمال، بل وفقهم للتخلق بكمال الأعمال، حتى فرغت نفوسهم عمن سواه، وعرفت أرواحهم شرف رضاه، فصرفوا أعناق قلوبهم إلى ظله، وعطفوا آمالهم نحو كرمه وفضله، فترى لديهم فرحة المصدق بدار بقائه، وتنظر إليهم مسحة المشفق من أخطار لقائه، ولا تزال أشواقهم متضاعفة إلى ما قرب من مراده، وأريحيتهم مترادفة نحو إصداره وإيراده، وأسماعهم مصغية إلى إستماع أسراره، وقلوبهم مستبشرة بحلاوة تذكاره، فحياهم منه بقدر ذلك التصديق، وحباهم، من لدنه حباء البر الشفيق، فما أصغر عندهم كل ما أشغل عن جلاله، وما أتركهم لكل ما باعد من وصاله، حتى أنهم ليتمتعون بأنس ذلك الكرم والكمال، ويكسوهم أبدا حلل المهابة والجلال.

[ 19 ]

بسم الله الرحمن الرحيم پيشگفتار مؤلف حمد وسپاس مخصوص خداوندى است كه انوار جلالش از فراز عقول و انديشه ها، بر بندگان خاص خود تجلى نمود وبا منطق سنت وقرآن، از هدف وآرمان خويش پرده برداشت. پروردگارى كه اوليا ودوستان خود را از جهان غرور منزه داشت وآنان را به سوى انوار سرور وشادمانى بالا برد واين كارها را نه از جهت احسان بى مزد به مخلوقات وبراى واداشتن آنان به پيمودن زيباترين راهها انجام داده است، بلكه آنان را شايسته پذيرش الطاف خويش واستحقاق تخلق به زيباترين اوصاف شناخته است. از اين رو، نپسنديده است كه آنان به رشته هاى اهمال وسستى كشيده شده يا وابسته گردند، بلكه به آنان اين توفيق را عطا فرموده است تا با بهترين وكامل ترين اعمال، متخلق وآراسته شوند. در اين راستا، آنان را از غير خود، فارغ ساخته وبه ارواح آنان، شرف رضا وخشنودى اش را شناسانده است. پس قلوب آنان را به سايه رحمت خويش منصرف نموده وآمال وآرزوهايشان را به سوى كرم وفضل خويش منعطف ساخته است. پس به همين جهت، در ميان آنان شادى وسرور باوركنندگان سراى جاويد و آرامگاه ابدى را مشاهده مى كنى، ودر جمع آنان سيماى مضطربان از خطرهاى ملاقات او را مى نگرى، وپيوسته آرزوها وشوقهاى آنان به سوى تقرب درگاهش، در تزايد و افزايش مى باشد. آسايش وراحتى آنان به جانب اوامر ونواهى، منعطف، وگوشهاى آنان به شنيدن اسرار الهى، ودلهاى آنان، شادمان از حلاوت وشيرينى ياد ونام او مى باشد. خداوند متعال به مقدار اين تصديق وباور، به آنان حيات بخشيده واز سوى خويش، بخشش وعنايت نيكوكار مهربان ودلسوز را عطا فرموده است. در برابر آنان چقدر كوچك وناچيز است آن چيزى كه از جلال وعظمت الهى بازشان دارد، و برايشان چقدر رهاكردنى ومتروك است، هر آن عاملى كه از شرف وصال او دورشان سازد. تا آنجا كه به انس وهمدمى با اين كرم وكمال وبزرگوارى بهره مندشان مى سازد و زينتهاى مهابت وجلال او، همواره قلوب آنان را در بر مى گيرد.

[ 20 ]

فإذا عرفوا أن حياتهم مانعة عن متابعة مرامه، وبقائهم حائل بينهم وبين إكرامه، خلعوا أثواب البقاء، وقرعوا أبواب اللقاء، وتلذذوا في طلب ذلك النجاح، ببذل النفوس والارواح، وعرضوها لخطر السيوف والرماح. وإلى ذلك التشريف الموصوف، سمت نفوس أهل الطفوف، حتى تنافسوا في التقدم إلى الحتوف، وأصبحوا نهب الرماح والسيوف، فما أحقهم بوصف السيد المرتضى علم الهدى (1) رضوان الله عليه، وقد مدح من أشرنا إليه فقال: لهم نفوس على الرمضاء مهملة * وأنفس في جوار الله يقريها كأن قاصدها بالضر، نافعها * وأن قاتلها بالسيف، محييها ولولا إمتثال أمر السنة والكتاب، في لبس شعار الجزع والمصاب، لاجل ما طمس من أعلام الهداية، وأسس من أركان الغواية، وتأسفا على ما فاتنا من تلك السعادة وتلهفا على أمثال تلك الشهادة، وإلا كنا قد لبسنا لتلك النعمة الكبرى، أثواب المسرة البشرى. وحيث في الجزع، رضى لسلطان المعاد، وغرضا لابرار العباد، فهانحن قد لبسنا سربال الجزوع، وأنسنا بإرسال الدموع، وقلنا للعيون


(1) هو أبو القاسم على بن الحسين بن موسى من اعلام الامة ونصيب الطالبين ببغداد توفى في 436 وله آثار ومآثر كثير، منها: الامالى الانتصار والشافى في الامامة وغيرها - رياض العلماء افندى، ج 4، ص 14 - فقهاى نامدار شيعه، چاپ سوم، ص 71 - 77، تأليف مترجم. (*)

[ 21 ]

هنگامى كه پى مى برند حيات وبقايشان، مانع ورادع از تعقيب وادامه پيروى از مقصد ومرام الهى است، وزنده ماندنشان، حايل ومانع بين آنان واكرام وبخشش الهى مى باشد، لباسهاى حيات را از تن بيرون مى كنند ودرهاى لقاى محبوب را مى كوبند وبا بذل جانها وتقديم ارواح خويش، در طلب وجستجوى اين پيروزى، متلذذ وكامياب مى گردند وبدنهاى خود را در معرض مخاطرات شمشيرها ونيزه ها وآماج تيرها قرار مى دهند... آرى، نفوس كربلاييان وطفوفيان براى نيل به اين وصال بزرگ ولقاى باشكوه الهى، جهت گيرى نموده است، به حدى كه در استقبال مرگ با همديگر به مسابقه پرداخته اند ونفوس خود را آماج تيرها، نيزه ها وشمشيرهاى دشمنان قرار داده اند. آنان چقدر زيبنده وشايسته تعريف وتوصيف مرحوم سيد مرتضى علم الهدى (1) مى باشند، آنجا كه اين حماسه سازان را چنين مدح وتوصيف مى فرمايد: " آنان افرادى هستند كه خود را به سرزمين پرحرارت وسوزان افكنده، ودر جوار قرب حضرت حق جا گرفته اند. گويا در منطق آنان، قاصدان ضرررسان، در واقع سودرسان ونافعان هستند، وقاتلان وكشندگان، در واقع احياگران وبخشندگان حيات وهستى مى باشند. " اگر نبود امتثال امر ودستور سنت وكتاب، كه بايد در همچو مواردى لباس عزا و مصيبت بپوشيم، از آن جهت كه پيشوايان هدايت ما، توسط ارباب ضلالت وگمراهى به فيض شهادت نايل آمده اند، وسياه پوشى ما به خاطر از دست دادن اين سعادت بزرگ و از دست رفتن شوق واشتياق شهادت است، جا داشت در مقابل اين نعمت بزرگ (وصال به حق) لباسهاى شادى وسرور بر تن كنيم وشادمانى نماييم. ولى چون در پوشش لباس مشكى، رضايت وخشنودى حضرت حق ورضايت وعلاقه بندگان نيكوكار وصالح نهفته است، پس جامه ماتم به تن مى كنيم وبا فرو ريختن اشكهاى


(1) سيد مرتضى علم الهدى: على بن حسين بن موسى، از دانشمندان بزرگ شيعه وپيشواى طالبيان، در سال 433 ه‍. ق در بغداد وفات يافت وآثار وتأليفات بسيارى از خود به يادگار گذاشته است كه از آن جمله مى توان به: امالى، انتصار، الشافى في الامامة اشاره كرد. (*)

[ 22 ]

جودي بتواتر البكاء، وللقلوب جدي جد ثواكل النساء، فإن ودائع الرسول ((صلى الله عليه وآله وسلم)) الرؤوف أبيحت يوم الطفوف، ورسوم وصيته بحرمه و أبنائه طمست بأيدي أمته وأعدائه. فيالله من تلك الفوادح المقرحة للقلوب، والجرائح المصرخة بالكروب، والمصائب المصغرة كل تلوى، والنوائب المعرقة شمل التقوى، والسهام التي أراقت دم الرسالة، والايدى التي ساقت سبي الجلالة، والرزية التي نكست رؤوس الأبدال، والبلية التي سلبت نفوس خير الآل، والشمائة التي ركست أسود الرجال، والفجيعة التي بلغ رزؤها إلى جبرئيل، والفظيعة التي عظمت على الرب الجليل. وكيف لايكون كذلك ؟ وقد أصبح لحم رسول الله مجردا على الرمال، ودمه الشريف مسفوكا بسيوف أهل الضلال، ووجوه بناته مبذولة لعين السائق والشامت، وسلبهن بمنظر من الناطق والصامت، وتلك الأبدان المعظمة عارية من الثياب، والأجساد المكرمة، جاثية على التراب ؟ ! مصائب بددت شمل النبي ففي * قلب الهدى أسهم يطفن بالتلف وناعيات إذا مامل من وله * سرت عليه بنار الحزن والأسف فيا ليت لفاطمة وأبيها عينا تنظر إلى بناتها، وبنيها، ما بين مسلوب وجريح، ومسحوب وذبيح، وبنات النبوة مشققات الجيوب، ومفجوعات بفقد المحبوب، وناشرات للشعور، وبارزات من الخدور، ولاطمات للخدود، وعادمات للجدود، ومبديات للنياحة والعويل، وفاقدات للمحامي والكفيل.

[ 23 ]

چشم انس وعادت مى يا بيم، وبه چشمهاى خود مى گوييم با ريختن پياپى اشك، به ما احسان وبخشش نماييد، وبه دلهاى خود مى گوييم بكوشيد همانند نوحه گران بناليد. چرا ؟ چون خونهاى امانات پيامبر رحمت ورأفت، در روز عاشورا مباح گرديده است و آثار وصيت او در مورد ذريه وفرزندانش به دست امتهاى خويش ودشمنان واعدا از بين رفته است. به خدا پناه مى برم از اين همه حوادث دلخراش وفجيع، واز اين مجروحانى كه از دردها ناله وزارى سر مى دهند، وپناه مى برم به خدا از اين همه مصائب كه تمام حوادث را تحت الشعاع خود قرار داده است. پناه مى برم به خدا از اين همه حوادث تلخى كه رشته هاى تقوا را از هم گسسته است وتيرهايى كه خون رسالت را فرو ريخته است ودستانى كه اسيران جلالت را به كوچه وبازار سوق داده است. پناه مى برم به خدا از اين مصيبت بزرگى كه سرهاى ابدال واوتاد را از شرم پايين آورده است وبليه اى كه جانهاى شايسته ترين فرزندان رسالت را سلب نموده است وشماتتى كه شيرمردان را به زانو در آورده است، وپناه مى برم به خدا از آن مصيبتى كه آثار آن تا جبرئيل رسيد، وفاجعه سوزناكى كه به آفريدگار جليل بسيار گران آمد. چرا اينگونه نباشد ؟ در صورتى كه پاره تن پيغمبر خدا بدون پوشش ولباس، روى شنها وريگهاى صحرا رها گشته وخون پاك او با شمشيرهاى اهل ضلالت و گمراهى، بر زمين ريخته شده است، واين بدنهاى بزرگوار، عريان از لباس وپوشش روى خاكها وشنها افتاده اند. " مصائب وآلامى پيش آمده كه خاطر پيامبر خدا را پريشان ساخته است ودر اثر اين حادثه، در قلب هدايت تيرهاى كشنده فرو غلتيده است. خبردهندگان مرگ را انبوه ماتم واندوه، با آتش حزن واسف سوزانده است. " اى كاش مادرش فاطمه وپدر بزرگوارش را چشم تماشاگرى بود تا به دختران و فرزندان خود مى نگريستند، چون برخى از آنان، عريان، برخى مجروح، برخى تيرخورده وبرخى سر بريده وبرخى روى زمين كشانده مى شوند. دختران نبوت ورسالت، يقه هاى خود را پاره كرده ودر فراق عزيزان خود، غمزده ومصيبت ديده وپريشان مو وخراشيده رو هستند. چون آنان افتخارات خود را از دست داده ونوحه وزارى آغاز كرده وحاميان وياوران خويش را از دست داده اند.

[ 24 ]

فيا أهل البصائر من الأنام ! ويا ذوي النواظر والأفهام ! حدثوا أنفسكم بمصارع هاتيك العترة، ونوحوا بالله لتلك الوحدة والكثرة، وساعدوهم بموالاة الوجد والعبرة، وتأسفوا على فوات تلك النصرة، فإن نفوس اولئك الأقوام، ودائع سلطان الأنام، وثمرة فؤاد الرسول ((صلى الله عليه وآله وسلم)) وقرة عين الزهراء البتول، ومن كان يرشف بفمه الشريف ثناياهم، ويفضل على امته، امهم وأباهم ؟ إن كنت في شك فسل عن حالهم * سنن الرسول ومحكم التنزيل فهناك أعدل شاهد لذوي الحجى * وبيان فضلهم، على التفصيل ووصية سبقت لاحمد فيهم * جائت إليه على يدى جبريل فكيف طاب للنفوس مع تداني الأزمان، بمقابلة إحسان جدهم بالكفران، وتكدير عيشه بتعذيب ثمرة فؤاده، وتصيير قدره بإراقة دماء أولاده ؟ وأين موضع القبول لوصاياه بعترته وآله ؟ وما الجواب عند لقائه وسؤاله ؟ وقد هدم القوم ما بناه. ونادى الإسلام واكرباه ! فيالله من قلب لاينصدع لتذكار تلك الأمور. ويا عجباه من غفلة أهل الدهور. وما عذر أهل الإسلام والإيمان، في إضاعة أقسام الأحزان ؟ ألم يعلموا أن محمدا ((صلى الله عليه وآله وسلم)) موتور وجيع ؟ وحبيبه مقهور صريع ؟ والملائكة يعزونه على جليل مصابه ؟ والانبياء يشاركونه في أحزانه وأوصابه ؟ فيا أهل الوفاء لخاتم الانبياء علام لاتواسونه في البكاء ؟ بالله عليك أيها المحب لولد الزهراء، نح معها على المنبوذين بالعراء، وجد ويحك

[ 25 ]

اى صاحبان بصيرت وعبرت ! واى صاحبان انديشه ونظر ! مقاتل اين عترت طاهره را گفتگو نماييد وبا خداى خود اين وحدت وكثرت واين تنهائى را نوحه سرايى كنيد، وبا ريختن اشك چشم، به مساعدت ويارى آنان بشتابيد، وبه از دست دادن اين نصرت ويارى، تأسف بخوريد، چون ارواح اين عزيزان، امانات سلطان مردم وميوه دل پيامبر خدا ونور چشم زهراى بتول مى باشند. اينان افرادى هستند كه پيامبر خدا لبان مبارك خود را بر روى دندانهاى اينان مى گذاشت، وپدر ومادر آنان را بر تمام پدران و مادران جهان، فضيلت وبرترى مى داد. شاعرى گفته است: " اگر در مورد احوال آنان در شك وترديد هستى، پس احوالشان را از سنن مستند رسول، ومحكم تنزيل (قرآن) جويا باش، چون در اين دو منبع ياد شده، عادلانه ترين شاهد وگواه نزد ارباب انديشه، ونيز شرح فضل آنان آمده است. در همين منابع، وصيت وسفارشى كه جبرئيل در مورد آنان به پيامبر اسلام (ص) نموده، آمده است. " نمى دانم چگونه با آن همه نزديكى عهد وزمان به پيامبر خدا، اين جور وستم روا گرديد، واحسان ونيكى پدرانشان را اينگونه جبران وتلافى كردند ؟ آنان چگونه به خود جرأت دادند نشاط وخوشحالى پيامبر را اينگونه با تعذيب وشكنجه ميوه دلش مكدر سازند، وقدر زحمات او را با ريختن خون اولادش، اينگونه كوچك شمارند ؟ اينان چگونه وصاياى پيامبر خدا را در مورد آل وعترت او قبول كرده بودند وچه جوابى را در لحظه ملاقات وديدار او فراهم خواهند نمود ؟ جايى كه تمام بناها و ساخته هاى او را ويران نموده واسلام، فرياد وامصيبتا را بلند كرده است. خدا به فرياد قلبى برسد كه از ياد آورى وتذكار اين امور ناراحت ودردناك نگردد. شگفتا از غفلت و بى توجهى مردم روزگاران. نمى دانم عذر وبهانه اهل اسلام وايمان، در اتلاف وضايع ساختن حزنها واندوه ها چه خواهد بود ؟ آيا آنان نمى دانند كه محمد (ص) پيامبر خدا در اين مصيبت غمگين ودردناك مى باشد ؟ آيا نمى دانند حبيب وعزيز او روى زمين افتاده است وفرشتگان اين بزرگترين مصيبت را تعزيت وتسليت گويى مى كنند، وپيامبران در اندوهها ومصائب آنان مشاركت دارند ؟ پس اى وفاداران به مكتب خاتم الانبياء ! شما چرا با گريه واشك به كمك ويارى او بر نمى خيزيد ؟ اى دوستدار پدر بزرگوار زهراى عزيز ! تو را به خدا سوگند مى دهم كه همراه او به گريه وزارى ونوحه سرايى فرزندان زهرا (س) بپردازى

[ 26 ]

بالدموع السجام، وابك على ملوك الإسلام، لعلك تحور ثواب المواسي لهم في المصاب، وتفوز بالسعادة يوم الحساب. فقد روي عن مولانا الباقر ((عليه السلام)) أنه قال كان زين العابدين ((عليه السلام)) يقول: " أيما مؤمن ذرفت عيناه لقتل الحسين ((عليه السلام)) حتى تسيل على خده، بوأه الله غرفا في الجنة، يسكنها أحقابا، وأيما مؤمن دمعت عيناه حتى تسيل على خده فيما مسنا من الأذى من عدونا في الدنيا، بوأه الله منزل صدق، وأيما مؤمن مسه أذى فينا صرف الله عن وجهه الأذى، وآمنه يوم القيامة من سخط النار... ". (1) وروي عن مولانا الصادق ((عليه السلام)) أنه قال: " من ذكرنا عنده ففاضت عيناه ولو مثل جناح الذبابة، غفر الله له ذنوبه، ولو كانت مثل زبد البحر ". وروي أيضا عن آل الرسول ((عليهم السلام)) أنهم قالوا: " من بكى أو أبكى فينا مائة ضمنا له على الله الجنة، ومن بكى أو أبكى خمسين، فله الجنة، ومن بكى أو أبكى ثلاثين فله الجنة، ومن بكى أو أبكى عشرة فله الجنة، ومن بكى أو أبكى واحدا فله الجنة ومن تباكى فله الجنة ". قال على بن موسى بن جعفر بن محمد بن طاووس الحسيني (جامع هذا الكتاب): " إن من أجل البواعث لنا على سلوك هذا الكتاب، أنني لما جمعت كتاب " مصباح الزائر وجناح المسافر " رأيته قد إحتوى على أقطار


(1) هذا حديث شريف مرسل وهدفه الإعتصام بحبل آل الرسالة والتمسك بأوامرهم ونواهيهم الموصل إلى الجنة لا نفس البكاء فقط. (المترجم) (*)

[ 27 ]

وبراى ملوك اسلام، گريه ونوحه سر دهى تا به فيض ثواب ياران ومساعدت كنندگان نايل آمده، ودر روز جزا وحساب به سعادت بزرگ برسى. امام محمد باقر از پدر عاليقدرش امام سجاد (عليهما السلام) روايت نموده است: " هر مؤمنى كه چشمان او در عزا وشهادت حسين (ع) اشك آلود شود وقطرات اشك به صورتش جارى گردد، خداوند متعال غرفه ها وجايگاههاى خاصى را در بهشت به او اختصاص مى دهد كه ساليان درازى در آنها سكونت مى ورزد، وهر مؤمنى كه در باره مصايب وآزارهايى كه از سوى دشمن در دنيا به ما رسيده است، چشمهايش اشك آلود شود وقطرات اشك صورتش سرازير شود، خداوند او را در منزل صدقش جاى مى دهد، وهر مؤمنى كه در راه اهل بيت (ع) ايذا وآزارى را متحمل شود، خداوند متعال در آخرت اذيت وآزار را از او منصرف كرده ودر روز قيامت او را از عذاب آتش آسوده مى سازد. " واز امام صادق (ع) روايت شده است: " كسى كه مصيبت ما پيش او ذكر شود و اشك چشمش جريان پيدا كند، هر چند به اندازه بال پشه باشد، خداوند گناهان او را مى بخشد، هر چند مثل كف دريا باشد. " (1) وباز رواياتى از آل رسول (ص) در اين مورد صادر شده است كه فرموده اند: " كسى كه بگريد يا صد نفر را بگرياند، ما بهشت را برايش تضمين مى كنيم وكسى كه خود بگريد، يا پنجاه نفر را بگرياند، اهل بهشت است. وگاهى تا 30 نفر، 20 نفر، 10 نفر و 1 نفر نيز ذكر نموده اند كه جزاى او بهشت است. ونيز كسى كه تباكى وتظاهر به گريه نمايد، اهل بهشت است. " گفتارى از مؤلف على بن موسى بن جعفر بن محمد بن طاووس حسينى، مؤلف اين كتاب گويد: " بزرگترين انگيزه گردآورى اين كتاب آن بود كه هنگامى كه كتاب " مصباح الزائر وجناح المسافر " را تأليف كردم، مشاهده نمودم كه كتاب حاوى اغلب زيارتنامه ها وبرگزيده


(1) اين قبيل روايات، در حق شيعيان مخلصى كه در مسير اهل بيت (ع) حركت مى كنند وحقوق مردم ومشغوليت ذمه وغيره هم ندارند، مصداق پيدا مى كند، وگرنه روايات ديگرى هم داريم كه حقوق مردم، جز با اداى آن از افراد ساقط نمى گردد. (*)

[ 28 ]

محاسن الزيارات، ومختار أعمال تلك الأوقات، فحامله مستغن عن نقل مصباح لذلك الوقت الشريف، أو حمل مزار كبير أو لطيف. أحببت أيضا أن يكون حامله مستغنيا عن نقل مقتل في زيارة عاشوراء إلى مشهد الحسين ((عليه السلام)) فوضعت هذا الكتاب ليضم إليه، وقد جمعت هاهنا ما يصلح لضيق وقت الزوار وعدلت عن الأطالة والإكثار، وفيه غنية لفتح أبواب الأشجان، وبغية لنجح أرباب الإيمان، فإننا وضعنا في أجساد معناه، روح ما يليق بمعناه وقد ترجمته بكتاب " اللهوف على قتلى الطفوف " ووضعته على ثلاث مسالك، مستعينا بالرؤوف المالك: 1 - المسلك الأول: في الامور المتقدمة على القتال. 2 - المسلك الثاني: في وصف القتال ومايقرب من تلك الحال. 3 - المسلك الثالث: في الأمور المتأخرة عن قتله (ع). * * *

[ 29 ]

اعمال اوقات روزانه وشبانه مى باشد ودارنده آن بى نياز از حمل ونقل كتاب مصباحى مى باشد كه در اين وقت معمول بود، وكفايت كننده از حمل ونقل مزار كبير ولطيف مى باشد. دوست داشتم كه دارنده آن، باز بى نياز از حمل مقتل زيارت عاشورا نيز گردد، پس اين كتاب را با وجازت واختصار تأليف نمودم تا پيوست كتاب " مصباح الزائر " گردد ودر اين كتاب، فشرده مطالب را آورده ام، در آن حد كه مناسب تنگى وقت زوار باشد، واز اطاله ونقل انبوه مطالب، صرفنظر كردم، چون در اين حد از مطالب بازگو شده، نياز طالبان بر آورده مى شد، وكافى است كه فتح ابواب حزن واندوه شود، ودر موفقيت ارباب ايمان وپيروزى صاحبان اعتقاد، مؤثر باشد. چون در قالب كلمات، معانى ومفاهيم والايى نهفته است كه شايسته آن هدف مقدس مى باشد، ونام آنرا " اللهوف على قتلى الطفوف " (اشك وافسوس بر كشتگان دشت كربلا) انتخاب نمودم، وبا استعانت از خداوند مهربان، اين كتاب را بر سه بخش ترتيب دادم: بخش اول: زندگانى حسين (ع) از روز ولادت تا روز عاشورا. بخش دوم: وقايع روز عاشورا وجانبازى شهداء. بخش سوم: جزئيات وقايع بعد از شهادت امام حسين (ع). * * *

[ 30 ]

المسلك الاول في الامور المتقدمة على القتال [ ولادة الإمام الحسين (ع) ] كان مولد الحسين ((عليه السلام)) لخمس ليال خلون من شعبان سنة أربع من الهجرة. وقيل اليوم الثالث منه، وقيل في أواخر شهر ربيع الأول سنة ثلاثة من الهجرة، وروي غير ذلك. ولما ولد هبط جبرائيل ((عليه السلام)) ومعه ألف ملك يهنون النبي ((صلى الله عليه وآله وسلم)) بولادته وجائت به فاطمة ((عليها السلام) إلى النبي ((صلى الله عليه وآله وسلم)) فسر به وسماه حسينا. في الطبقات قال ابن عباس: أنبأنا عبد الله بن بكر بن حبيب السهمي قال: أنبأنا حاتم بن صنعة قال: قالت أم الفضل زوجة العباس (رضوان الله عليه): رأيت في منامي قبل مولده كأن قطعة من لحم رسول الله ((صلى الله عليه وآله وسلم)) قطعت فوضعت في حجري فعبرت ذلك على رسول الله ((صلى الله عليه وآله وسلم)) فقال: يا أم الفضل ! رأيت خيرا إن صدقت رؤياك فإن فاطمة ستلد غلاما وأدفعه إليك لترضعيه، قالت: فجرى الأمر على ذلك فجئت به يوما إليه، فوضعته في حجره فبينما هو يقبله فبال فقطرت من بوله قطرة على ثوب

[ 31 ]

بخش اول از ولادت تا شهادت ولادت ولادت آن حضرت (ع)، در شب پنجم ماه شعبان سال چهارم هجرى، وبه روايتى روز سوم آن واقع شده است. برخى نيز مى گويند در اواخر ماه ربيع الاول سال سوم هجرى بوده است. روايات ديگرى هم در تاريخ ولادتش وجود دارد. (1) چون حسين متولد شد، جبرئيل با هزار فرشته براى تهنيت بر رسول خدا (ص) مشرف شدند وفاطمه زهرا (س) فرزند خود را نزد پدر آورد. آن حضرت از ديدن او شادمان شد واو را حسين ناميد. (2) خواب أم الفضل وتعبير آن ابن سعد در كتاب " طبقات " از عبد الله بن بكر بن حبيب سهمى واو از حاتم بن صنعه نقل مى كند: ام الفضل همسر عباس بن عبد المطلب مى گويد: " شبى قبل از تولد حسين (ع) در خواب ديدم كه پاره اى از گوشت بدن پيغمبر جدا شد ودر دامان من قرار گرفت. تعبير اين خواب را از رسول خدا (ص) پرسيدم. فرمود: " اگر خوابت از خوابهاى راستين باشد، به زودى دخترم داراى پسرى مى شود ومن او را براى شير دادن به تو مى سپارم. " ايام يكى پس از ديگرى مى گذشت. از فاطمه (س) پسرى متولد شد واو را براى شير دادن به من سپردند. روزى او را نزد رسول خدا بردم. آن حضرت او را روى زانوى


(1) ولى أشهر آن است كه ولادت آن بزرگوار در سوم شعبان سال سوم هجرت رخ داده است. (2) مؤلف شرح قاموس مى گويد: " قبل از اسلام، هيچ كس به نام حسن وحسين نامگذارى نشده بود ونخستين كسانى كه به اين نامها ناميده شدند، سيدان جوانان بهشتى، حسن وبرادرش حسين، فرزندان فاطمه زهرا بودند. " (تاج العروس، ج 2، ص 177) [ مترجم ] (*)

[ 32 ]

النبى ((صلى الله عليه وآله وسلم)) فقرصته فبكى. فقال النبى كالمغضب: مهلا يا أم الفضل فهذا ثوبي يغسل وقد أوجعت ابني. قالت: فتركته في حجره وقمت لاتيه بماء فجئت فوجدته ((صلى الله عليه وآله وسلم)) يبكي. فقلت: مم بكائك يا رسول الله ؟ فقال ((صلى الله عليه وآله وسلم)): " إن جبرائيل أتاني فأخبرني أن أمتي تقتل ولدي هذا " [ لاأنالهم الله شفاعتي يوم القيامة ]. قال رواة الحديث: فلما أتت على الحسين ((عليه السلام)) من مولده سنة كاملة هبط على رسول الله ((صلى الله عليه وآله وسلم)) إثنى عشر ملك أحدهم على صورة الأسد، والثاني على صورة الثور، والثالث على صورة التنين، والرابع على صورة ولد آدم، والثمانية الباقون على صور شتى، محمرة وجوههم، باكية عيونهم، قد نشروا أجنحتهم وهم يقولون: يا محمد ((صلى الله عليه وآله وسلم)) سينزل بولدك الحسين ((عليه السلام)) ابن فاطمة ما نزل بهابيل من قابيل، وسيعطى مثل أجر هابيل ويحمل على قاتله مثل وزر قابيل، ولم يبق في السموات ملك مقرب إلا ونزل إلى النبي ((صلى الله عليه وآله وسلم)) كل يقرئه السلام ويعزيه في الحسين ((عليه السلام))، ويخبره بثواب مايعطى ويعرض عليه تربته. والنبي ((صلى الله عليه وآله وسلم)) يقول: " اللهم أخذل من خذله، واقتل من قتله، ولاتمتعه بما طلبه ".

[ 33 ]

خويش نشانيد وشروع به بوسيدنش كرد، در آن هنگام قطره اى از بول او بر جامه پيغمبر افتاد. من او را به شدت از دامان رسول خدا (ص) دور كردم، به نوعى كه به گريه افتاد. رسول خدا به گونه اى غضبناك فرمود: " آرام، اى ام الفضل ! جامه من شسته مى شود، ولى تو فرزندم را آزردى. " من حسين (ع) را به حال خويش گذاشتم وبراى آوردن آب از اتاق خارج شدم. هنگامى كه بازگشتم، ديدم رسول خدا (ص) مى گريد. گفتم: " يا رسول الله ! علت گريه شما چيست ؟ " فرمود: " لحظه اى پيش جبرئيل نزد من آمد وخبر داد كه امتم اين فرزندم را به قتل مى رسانند. خداوند متعال در روز قيامت، شفاعت مرا نصيب آنان نگرداند. " محدثين روايت كرده اند كه چون يك سال از زندگى حسين (ع) گذشت، دوازده فرشته بر رسول خدا (ص) نازل شدند كه يكى به صورت شير، دومى به صورت گاو، سومى به صورت اژدها، چهارمى به صورت آدميزاد وهشت فرشته ديگر داراى صورتهاى مختلف وچهره هاى قرمز وچشمان گريان بودند، ودر حالى كه پر وبال خويش را گشوده بودند، مى گفتند: " يا محمد ! همان ستمى كه از قابيل بر هابيل وارد آمد، بر فرزندت حسين نيز وارد خواهد شد، وهمان پاداشى كه به هابيل داده شد به او نيز داده مى شود وعذاب وگرفتارى كشندگانش، چون عذاب قابيل خواهد بود. " آن موقع در آسمانها فرشته مقربى نبود، مگر آن كه به خدمت رسول خدا (ص) مشرف شد وسلام نمود وآن حضرت را بر كشته شدن حسين (ع) تسليت داد وبه آنچه خداوند در عوض شهادتش براى او معين فرموده، خبر داد، وتربت قبر حسين (ع) را به رسول خدا (ص) نشان داد، در خلال اين احوال پيغمبر فرمود: " خداوندا ! كسى كه فرزندم حسين را خوار كند، ذليل وخوار گردان وآن را كه حسينم را بكشد، بكش و كشنده او را به مقصودش نايل نگردان. "

[ 34 ]

قال: فلما أتى على الحسين ((عليه السلام)) من مولده سنتان خرج النبي ((صلى الله عليه وآله وسلم)) في سفر له، فوقف في بعض الطريق واسترجع ودمعت عيناه، فسئل عن ذلك. فقال: هذا جبرائيل ((عليه السلام)) يخبرني عن أرض بشط الفرات يقال لها: " كربلاء " يقتل عليها ولدي الحسين بن فاطمة ((عليها السلام). فقيل له: من يقتله يا رسول الله ؟ فقال رجل اسمه يزيد لعنه الله وكأني أنظر إلى مصرعه ومدفنه، ثم رجع من سفره ذلك مغموما، فصعد المنبر فخطب ووعظ، والحسن والحسين ((عليهما السلام)) بين يديه، فلما فرغ من خطبته وضع يده اليمنى، على رأس الحسن ويده اليسرى على رأس الحسين ثم رفع رأسه إلى السماء، وقال: " اللهم إن محمدا عبدك ونبيك وهذان أطائب عترتي وخيار ذريتي وأرومتي ومن أخلفهما في أمتي، وقد أخبرني جبرائيل ((عليه السلام)) أن ولدي هذا مقتول مخذول، اللهم فبارك له في قتله واجعله من سادات الشهداء، اللهم ولا تبارك في قاتله وخاذله ". قال: فضج الناس في المسجد بالبكاء والنحيب، فقال النبي ((صلى الله عليه وآله وسلم)) أتبكونه ولا تنصرونه ؟ ثم رجع ((صلى الله عليه وآله وسلم)) وهو متغير اللون محمر الوجه فخطب أخرى موجزة وعيناه تهملان دموعا. ثم قال: " أيها الناس ! إني قد خلفت فيكم الثقلين: كتاب الله وعترتي،

[ 35 ]

خبر از شهادت حسين (ع) چون حسين (ع) دو ساله شد، سفرى براى پيغمبر (ص) پيش آمد. در بين راه ناگهان آن حضرت ايستاد وفرمود " انا لله وانا إليه راجعون " واشك از ديدگانش سرازير شد. علت گريه را سؤال كردند، فرمود: " اينك جبرئيل به من از زمينى كه نزديك شط فرات است و " كربلا " نام دارد، خبر مى دهد كه فرزندم حسين پسر فاطمه (س) را در آن سرزمين مى كشند. " پرسيدند: " يا رسول الله كشنده او كيست ؟ ! " فرمود: " شخصى كه او را يزيد مى نامند وگويا اكنون جايگاه كشته شدن ومحل دفن حسين را به چشم خويش مى بينم. " رسول خدا (ص) از آن سفر غمگين مراجعت نمود، وبر فراز منبر آمد، خطبه اى خواند ومردم را موعظه نمود. سپس دست راست خويش را بر سر حسن ودست چپ خود را بر حسين (عليهما السلام) كه نزديكش بودند نهاد وسر به سوى آسمان برداشت وگفت: " خداوندا ! محمد بنده تو وپيغمبر توست واين دو تن از پاكان اهل بيت من و برگزيدگان ذريه ونسل من هستند. آنان را در ميان امت خويش به جانشينى خود باقى مى گذارم. جبرئيل به من خبر داده است كه اين فرزندم را به خوارى مى كشند. خدايا شهادت را بر او مبارك گردان واو را از سروران شهيدان قرار ده وبراى كشندگان و خواركنندگان او مبارك مگردان. " چون رسول خدا (ص) سخن خويش را به اينجا رسانيد، صداى گريه وناله از اهل مجلس برخاست. پيغمبر فرمود: " آيا براى او گريه مى كنيد واز يارى او خوددارى وكوتاهى مى نماييد ؟ " پس از آن از مسجد خارج شد وپس از لحظه اى به مسجد بازگشت، ولى رنگش متغير وصورتش برافروخته بود. خطبه ديگرى را با ديدگان گريان قرائت كرد و فرمود: " ايها الناس ! من دو چيز بزرگ را در ميان شما به امانت مى گذارم: يكى قرآن و

[ 36 ]

أهل بيتي وأرومتي ومزاج مائي وثمرة فؤادي ومهجتي، لن يفترقا حتى يردا علي الحوض، ألا وإني أنتظرهما وإني لا أسئلكم في ذلك إلا ما أمرني ربي، أمرنى ربى أن أسئلكم المودة في القربى فانظروا كيف تلقوني غدا على الحوض ؟ وقد أبغضتم عترتي وظلمتموهم، ألا وإنه سترد علي يوم القيامة ثلاث رايات من هذه الأمة. الأولى: راية سوداء مظلمة قد فزعت لها الملائكة فتقف علي فأقول: من أنتم ؟ فينسون ذكري، ويقولون: نحن أهل التوحيد من العرب، فأقول لهم: أنا أحمد نبي العرب والعجم، فيقولون: نحن من أمتك يا أحمد ! فأقول لهم: كيف خلفتموني من بعدي في أهلي وعترتي وكتاب ربي ؟ فيقولون: أما الكتاب فضيعناه، وأما عترتك فحرصنا على أن نبيدهم عن آخرهم عن جديد الأرض، فأولي عنهم وجهي فيصدرون ظمأ عطاشا مسودة وجوههم. ثم ترد على راية أخرى أشد سوادا من الاولى فأقول لهم: " كيف خلفتموني في الثقلين الأكبر والأصغر: كتاب ربي وعترتي ؟ فيقولون: أما ا لاكبر فخالفنا، وأما الاصغر فخذلناهم ومزقناهم كل ممزق، فأقول: إليكم عني، فيصدرون ظماء عطاشا مسودة وجوههم. ثم ترد علي راية أخرى تلمع وجوههم نورا فأقول لهم: من أنتم ؟ فيقولون: نحن أهل كلمة التوحيد والتقوى، نحن أمة محمد ((صلى الله عليه وآله وسلم))، ونحن بقية أهل الحق، حملنا كتاب ربنا فأحللنا حلاله، وحرمنا حرامه،

[ 37 ]

ديگرى اهل بيتم كه آنها مورد علاقه من وچكيده جان وميوه دل من وهمچون خون قلب من مى باشند، واز يكديگر جدايى پيدا نمى كنند، تا آن كه كنار حوض كوثر بر من وارد شوند. بدانيد كه من روز جزا در انتظار اين دو امانت بزرگ هستم، ودرباره اهل بيتم از شما سؤال نمى كنم، مگر آن چيزى را كه خداى متعال دستور داده كه از شما بخواهم، وآن دوستى با اهل ايشان است. پس شما نيك بنگريد كه روز قيامت مرا ملاقات نكنيد در حالى كه دشمنى اهل بيت مرا در دل داشته وبه آن ستم نموده باشيد. آگاه باشيد، روز قيامت دارندگان سه پرچم كه با هر يك از آنها گروهى از امت من هستند، بر من وارد مى شوند: پرچم اول پرچمى سياه وتاريك است كه فرشتگان از ديدار آن به وحشت وفزع مى آيند. صاحبان آن برابر من مى ايستند، از آنان مى پرسم: " شما كه نام مرا فراموش نموده ايد، كيستيد ؟ " مى گويند: " اهل توحيد واز عرب هستيم. " به آنها مى گويم: " من احمد پيغمبر عرب وعجم هستم. " مى گويند: " ما از امت تو هستيم. " مى پرسم: " پس از من با اهل بيت من وقرآن چگونه رفتار كرديد ؟ " مى گويند: " قرآن را ضايع نموده، عمل به دستورات آن را متروك ساختيم و مى خواستيم اهل بيت تو را نابود كنيم واز روى زمين برداريم. " آنگاه من روى خويش را از آنان بر مى گردانم وآنان تشنه وبا صورتهاى سياه از من دور مى شوند. پرچم دوم، پيروانش پيش مى آيند وسياهى آن از پرچم نخست بيشتر است. من به آنان مى گويم: " پس از من با دو امانت بزرگ وكوچك من - قرآن واهل بيت - چگونه رفتار كرديد ؟ " پاسخ مى گويند: " با قرآن مخالفت كرديم واهل بيت تو را خوار نموده، آنان را پراكنده ساختيم. " به آنان نيز مى گويم: " از من دور شويد. " آنان نيز با صورتهاى سياه و لبهاى تشنه بر مى گردند. پرچم سوم، رهروانش در حالى بر من وارد مى شوند كه نور از چهره هاى آنان مى تابد. من از ايشان مى پرسم: " شما كيستيد ؟ " مى گويند: " گويندگان كلمه توحيد واز اهل تقوى واز امت محمد (ص) وباقى ماندگان اهل حقيم كه تزلزل وترديدى در دين ما راه نيافته است. ما قرآن، كتاب عزيز خداى خويش را در دست گرفته، حلال آن را

[ 38 ]

وأحببنا ذرية نبينا محمد ((صلى الله عليه وآله وسلم))، فنصرناهم من كل ما نصرنا منه أنفسنا، وقاتلنا معهم من ناواهم. فأقول لهم: " أبشروا فأنا نبيكم محمد ولقد كنتم في دار الدنيا كما وصفتم ". ثم أسقيهم من حوضي، فيصدرون مرويين مستبشرين ثم يدخلون الجنة خالدين فيها أبد الآبدين. [ أخذ البيعة ] قال: وكان الناس يتعاودون ذكر قتل الحسين ((عليه السلام)) ويستعظمونه ويرتقبون قدومه، فلما توفي معاوية بن أبي سفيان (لع) وذلك في رجب سنة ستين من الهجرة كتب يزيد بن معاوية إلى الوليد بن عتبة وكان أميرا بالمدينة يأمره بأخذ البيعة على أهلها عامة، وخاصة على الحسين ((عليه السلام)) ويقول له: إن أبى عليك فاضرب عنقه وابعث إلي برأسه. فأحضر الوليد، المروان واستشاره في أمر الحسين ((عليه السلام)) فقال: إنه لايقبل ولو كنت مكانك لضربت عنقه. فقال الوليد: ليتني لم أك شيئا مذكورا، ثم بعث إلى الحسين ((عليه السلام)) فجائه في ثلاثين رجلا من أهل بيته ومواليه فنعى الوليد إليه موت معاوية وعرض عليه البيعة ليزيد. فقال: أيها الأمير ! إن البيعة لا تكون سرا ولكن إذا دعوت الناس غدا

[ 39 ]

حلال وحرام آن را حرام دانستيم واهل بيت پيغمبر خود، محمد (ص) را دوست مى داشتيم وچون يارى به خويشان خويش، در يارى آنان كوتاهى ننموده وبا دشمنان آنان جنگيديم. " من به آنها مى گويم: " بر شما بشارت باد كه من پيغمبر شما، محمد (ص) هستم و شما در دنيا چنان بوديد كه اكنون بيان داشتيد. " پس از آن از حوض كوثر آنان را سيراب مى كنم وآنان با چهره هاى باز وشادمان، به سوى بهشت مى روند ودر آنجا جاويدان و هميشگى خواهند ماند. " مرگ معاويه ونامه يزيد در باره اخذ بيعت مردم در هر مجلس ومحفلى سخن از كشته شدن حسين (ع) به ميان مى آوردند واين موضوع را بسيار بزرگ مى شمردند وانتظار وقوع آن را داشتند. هنگامى كه معاويه در ماه رجب سال 60 هجرى هلاكت شد، يزيد به فرماندار مدينه وليد بن عتبه نامه اى نوشت وبه او دستور داد كه براى من از تمامى اهل مدينه به خصوص از حسين (ع) بيعت بگير، واگر حسين از بيعت امتناع كرد، سرش را از بدنش جدا كن وبراى من بفرست. وليد، مروان را به حضور خواست ونظر او را در اين موضوع جويا شد وبا وى در اين مورد مشورت كرد. مروان گفت: " حسين (ع) هرگز تن به بيعت نمى دهد. اگر من به جاى تو بودم و قدرتى كه اكنون در دست تو است مى داشتم، بدون درنگ حسين را مى كشتم. " وليد گفت: " در چنين وضعى آرزو مى نمودم هرگز به دنيا نمى آمدم [ كه اقدام به چنين كارى كنم واين ننگ بزرگ را به گردن بگيرم. ] " پس از آن مأمور فرستاد تا حسين (ع) را به خانه خويش فرا خواند. حسين (ع) با سى نفر از اهل بيت ودوستدارانش به منزل وليد آمد. وليد خبر مرگ معاويه را به اطلاع او رسانيد ودرخواست بيعت براى يزيد را به او عرضه نمود. حسين (ع) اظهار داشت: " بيعت موضوع ساده اى نيست كه بتوان در خفا وپنهانى انجام

[ 40 ]

فأدعنا معهم. فقال مروان: لا تقبل أيها الأمير عذره ومتى لم يبايع فاضرب عنقه. فغضب الحسين ((عليه السلام)) ثم قال: ويل لك يا بن الزرقاء ! (1) أنت تأمر بضرب عنقي ؟ كذبت والله ولؤمت. ثم أقبل على الوليد فقال: " أيها الأمير ! إنا أهل بيت النبوة ومعدن الرسالة ومختلف الملائكة بنا فتح الله، وبنا ختم الله، ويزيد رجل فاسق، شارب الخمر، قاتل النفس المحرمة، معلن بالفسق، ومثلي لا يبايع مثله، ولكن نصبح وتصبحون وننظر وتنظرون أينا أحق بالخلافة والبيعة ؟ ". ثم خرج ((عليه السلام)) فقال مروان للوليد عصيتني ! فقال: ويحك إنك أشرت إلي بذهاب ديني ودنياي، والله ما أحب ان ملك الدنيا بأسرها لي وإنني قتلت حسينا، والله ما أظن أحدا يلقى الله بدم الحسين ((عليه السلام)) إلا وهو خفيف الميزان لا ينظر إليه ولا يزكيه وله عذاب أليم. قال: وأصبح الحسين ((عليه السلام)) فخرج من منزله يستمع الأخبار فلقيه مروان فقال له: يا أبا عبد الله إني لك ناصح فأطعني ترشد. فقال الحسين: " وما ذاك قل حتى أسمع ". فقال مروان: إني آمرك ببيعة يزيد بن معاوية فإنه خير لك في دينك


(1) الزرقاء: بنت وهب، من النساء السيئة العمل. (الكامل ابن اثير ج 4 ص 75). (*)

[ 41 ]

داد. فردا وقتى مردم را به اين منظور دعوت كردى، به ما نيز اطلاع بده. " مروان گفت: " امير ! گوش به سخنان حسين مده وعذر او را نپذير و هر گاه از بيعت امتناع ورزيد، گردن او را بزن ! " حسين (ع) غضبناك شد وفرمود: " واى بر تو اى پسر زرقا ! (1) آيا فرمان كشتن مرا مى دهى ؟ به خدا قسم دروغ مى گويى وبا اين سخن، خودت را ذليل وخوار مى كنى ومورد ملامت قرار مى دهى. " پس از آن، رو به جانب وليد نمود وفرمود: " اى امير ! ما اهل بيت نبوت ومعدن رسالتيم. ماييم كه فرشتگان به خانه ما آمد ورفت دارند. خداوند رحمت خود را با ما آغاز نموده است وبا ما نيز به پايان خواهد برد. اما يزيد، فردى فاسق، شرابخوار، خونريز ومتجاهر به فسق است وكسى مانند من با شخصى چون او هرگز بيعت نمى كند. ولى شما امشب را به صبح برسانيد وما نيز شب را به صبح مى بريم. شما نيك بنگريد وما هم تأملى در كار خود مى كنيم كه كدام يك از ما براى مقام خلافت شايسته تريم ؟ " اين سخن را گفت واز خانه وليد بيرون آمد. مروان رو به جانب وليد كرد وگفت: " گوش به نصيحت من ندادى وبر خلاف گفته من رفتار كردى. " وليد گفت: " واى بر تو ! به من پيشنهاد مى كنى كه دين ودنياى خود را از دست بدهم ؟ به خدا سوگند دوست ندارم كه پادشاهى روى زمين از من باشد در حالى كه حسين (ع) را كشته باشم. به خدا قسم باور نمى كنم كسى خون حسين (ع) را به گردن داشته باشد و خداوند را ملاقات كند، مگر آن كه كفه حسناتش بسيار سبك وآمرزش او غير ممكن است. خداوند به سوى او نظر رحمت نمى كند واو را از گناه پاك نمى سازد وعذاب سختى در انتظار او است. " آن شب گذشت. صبحدم بود كه حسين (ع) از منزل خود بيرون آمد تا اخبار و رويدادهاى تازه را بشنود. مروان او را ديدار كرد وگفت: " يا ابا عبد الله من خيرخواه توام، نصيحت مرا گوش كن تا به سعادت برسى. " حسين (ع) فرمود: " نصيحت تو چيست ؟ برگو تا بشنوم. " گفت: " من به تو سفارش مى كنم كه با يزيد بن معاويه بيعت كنى، زيرا


(1) زرقا: دختر وهب، از زنان بدكاره بود. (*)

[ 42 ]

ودنياك. فقال الحسين ((عليه السلام)): إنا لله وإنا إليه راجعون وعلى الإسلام السلام، إذ قد بليت الأمة براع مثل يزيد، ولقد سمعت جدي رسول الله ((صلى الله عليه وآله وسلم)) يقول: " الخلافة محرمة على آل أبي سفيان " وطال الحديث بينه وبين مروان، حتى انصرف مروان وهو غضبان. [ العلم بالشهادة: ] يقول علي بن موسى بن جعفر بن محمد بن طاووس مؤلف هذا الكتاب: والذي تحققناه أن الحسين ((عليه السلام)) كان عالما بما انتهت حاله إليه وكان تكليفه ما اعتمد عليه. أخبرني جماعة وقد ذكرت أسمائهم في كتاب " غياث سلطان الورى لسكان الثرى " بإسنادهم إلى أبي جعفر محمد بن بابوية القمى فيما ذكر في أماليه، بإسناده إلى المفضل بن عمر، (1) عن الصادق ((عليه السلام))، عن أبيه، عن جده ((عليه السلام)): " أن الحسين بن على بن أبي طالب دخل يوما على الحسن ((عليه السلام)) فلما نظر إليه بكى فقال: ما يبكيك ؟ قال: أبكي لما يصنع بك. فقال الحسن ((عليه السلام)) إن الذي يؤتى إلي سم يدس إلي فأقتل به، ولكن لايوم كيومك يا أبا عبد الله ((عليه السلام)) يزدلف إليك


(1) هو من أصحاب الصادق (عليه السلام) وله كتاب توحيد المفضل يروي عنه (ع) في معجم رجال الحديث. (*)

[ 43 ]

اين كار براى دنيا وآخرت تو بهتر است. " حسين (ع) فرمود: " انا لله وانا إليه راجعون. بايد فاتحه اسلام را خواند، آنگاه كه امت اسلام به حاكم وسلطانى مانند يزيد مبتلا گردد. من از جدم رسول خدا (ص) شنيدم كه فرمود: " الخلافة محرمة على آل ابى سفيان " خلافت بر فرزندان ابى سفيان حرام شده است. " گفتگوهاى بسيارى بين حسين (ع) ومروان رد وبدل شد تا آن كه مروان با خشم وغضب راه خود را پيش گرفت ورفت. اطلاع حسين (ع) از شهادت خود مؤلف مى گويد آنچه مسلم است، آن است كه حسين (ع) از شهادت خود و پيش آمدهايى كه براى او رخ مى دهد آگاه بود وتكليف حسين (ع) همان بود كه انجام داد. جمعى از راويان كه اسامى ايشان را در كتاب " غياث سلطان الورى لسكان الثرى " به تفصيل ذكر نموده ام، با سندهاى خويش از ابى جعفر محمد بن بابويه القمى - در جمله مطالبى كه در كتاب امالى نقل مى كند وسند حديث را به مفضل بن عمر (1) مى رساند - نقل كرده اند كه امام صادق (ع) از پدران بزرگوار خويش روايت كرده است كه: روزى حسين بن على (ع) به منزل برادرش حسن (ع) وارد شد وچون نگاهش به برادر افتاد اشك از ديدگانش سرازير گرديد. حسن (ع) پرسيد: " چرا گريه مى كنى ؟ " گفت: " گريه ام از ظلم وستم هايى است كه بر شما وارد مى شود. " حسن (ع) فرمود: " ظلمى كه بر من وارد خواهد شد، زهرى است كه در خفا وپنهانى به من مى نوشانند وبدان وسيله مرا مسموم مى گردانند وبه قتل مى رسانند، ولى " لا يوم كيومك يا ابا عبد الله " هيچ روزى را در عالم مانند روز شهادت تو نمى توان يافت. زيرا


(1) مفضل بن عمر: از اصحاب امام جعفر صادق (ع) بود. كتاب " توحيد مفضل " را از آن حضرت روايت كرده است. (*)

[ 44 ]

ثلاثون ألف رجل يدعون إنهم من أمة جدنا محمد ((صلى الله عليه وآله وسلم)) وينتحلون الإسلام، فيجتمعون على قتلك، وسفك دمك، وانتهاك حرمتك، وسبي ذراريك ونسائك، وانتهاب ثقلك، فعندها يحل الله ببني أمية اللعنة، وتمطر السماء دما ورمادا، ويبكي عليك كل شئ حتى الوحوش والحيتان في البحار. " وحدثني جماعة منهم من أشرت إليه بإسنادهم إلى عمر النسابة (رضوان الله عليه) فيما ذكره في آخر كتاب " الشافي " في النسب بإسناده إلى جده محمد بن عمر. قال: " سمعت أبي عمر بن علي بن أبي طالب يحدث أخوالي آل عقيل قال: لما امتنع أخي الحسين ((عليه السلام)) عن البيعة ليزيد بالمدينة، دخلت عليه فوجدته خاليا، فقلت له: جعلت فداك يا أبا عبد الله، حدثني أخوك أبومحمد الحسن عن أبيه ((عليه السلام)) ثم سبقتني الدمعة وعلا شهيقي. فضمني إليه وقال: " حدثك إني مقتول "، فقلت له: حوشيت يا بن رسول الله، فقال: " سألتك بحق أبيك بقتلي خبرك ؟ " فقلت: نعم فلولا ناولت وبايعت ؟ فقال: " حدثني أبي أن رسول الله ((صلى الله عليه وآله وسلم)) أخبره بقتله وقتلي وأن تربتي تكون بقرب تربته، فتظن إنك علمت مالم أعلمه والله، لا أعطي الدنية عن نفسى أبدا ولتلقين فاطمة أباها شاكية ما لقيت ذريتها من أمته

[ 45 ]

سى هزار نفر كه همه آنان ادعاى اسلام وپيروى از امت جد ما محمد (ص) را مى نمايند، دورت را مى گيرند وبراى كشتن وريختن خون تو وهتك حرمت واسير كردن زن و فرزندان وغارت كردن متاع تو آماده مى شوند. در اين موقع است كه خداوند لعنت و نفرين خود را به بنى اميه متوجه مى گرداند وآسمان خون مى بارد وخاكستر مى پاشد و همه چيز حتى حيوانات وحشى در صحراها وماهيان در درياها، در مصيبت تو خواهند گريست. " باز جماعتى كه به بعضى از آنان اشاره شد، به سندهاى خويش از عمر نسابه (رضوان الله تعالى عليه) - از آنچه كه او در پايان كتاب خويش به نام " شافى " در علم نسب وسند آن را به جد خود محمد بن عمر مى رساند - براى من روايت كرده اند: پدرم عمر بن على بن ابى طالب براى دايى هاى من (فرزندان عقيل) نقل مى كرد كه چون برادرم حسين (ع) در مدينه از بيعت با يزيد امتناع ورزيد، نزد او رفتم وديدم كه تنهاست. گفتم: " جانم فداى تو. برادرت حسن (ع) نقل مى كرد... " وبى اختيار گريه ام گرفت وناله ام بلند شد. حسين (ع) مرا نزد خود نشانيد وفرمود: " آيا برادرم به تو خبر داد كه من كشته مى شوم ؟ " گفتم: " خدا نياورد آن روز را، اى پسر پيغمبر ! " گفت: " تو را به حق پدرت قسم مى دهم، آيا همين خبر را به تو گفت ؟ " گفتم: " آرى، برادر جان ! چرا با يزيد دست بيعت ندادى تا محفوظ بمانى ؟ " فرمود: " پدرم به من خبر داد كه رسول خدا (ص) از شهادت من واو خبر داده وفرموده است كه قبر من نزديك قبر پدرم خواهد بود. آيا گمان مى كنى تو چيزهايى را مى دانى كه من از آن بى اطلاعم ؟ به خدا قسم هرگز ذلت وخوارى را به تن نخواهم خريد. مادرم فاطمه (س)، پدرش رسول خدا (ص) را در حالتى ملاقات مى كند كه از ظلمها و ستمهاى امت نسبت به ذريه خود شكايت خواهد نمود وهيچ يك از آنان كه ذريه او را

[ 46 ]

ولايدخل الجنة أحد آذاها في ذريتها. " أقول أنا: ولعل بعض من لايعرف حقائق شرف السعادة بالشهادة، يعتقد أن الله لايتعبد بمثل هذه الحالة، أما سمع في القرآن الصادق المقال أنه تعبد قوما بقتل أنفسهم فقال تعالى: * (فتوبوا إلى بارئكم فأقتلوا أنفسكم ذلكم خير لكم عند بارئكم) * (1). ولعله يعتقد أن معنى قوله: * (ولاتلقوا بأيديكم إلى التهلكة) * (2) أنه هو القتل وليس الامر كذلك. وإنما التعبد به من أبلغ درجات السعادة. ولقد ذكر صاحب المقتل المروي عن مولانا الصادق ((عليه السلام)) في تفسير هذه الآية مايليق بالعقل، فروى عن أسلم قال: " غزونا نهاوند، أو قال غيرها واصطفينا والعدو صفين لم أر أطول منهما ولا أعرض. والروم قد الصقوا ظهورهم بحائط مدينتهم، فحمل رجل منا على العدو فقال الناس: لا إله إلا الله ألقى نفسه إلى التهلكة. فقال أبوأيوب الأنصاري إنما تؤولون هذه الآية على أن حمل هذا الرجل يلتمس الشهادة، وليس كذلك إنما نزلت هذه الآية فينا لانا كنا قد اشتغلنا بنصرة رسول الله ((صلى الله عليه وآله وسلم)) وتركنا أهالينا وأموالنا أن نقيم فيها ونصلح ما فسد منها، فقد ضاعت بتشاغلنا عنها فأنزل الله إنكارا لما وقع في نفوسنا من التخلف عن نصرة رسول الله ((صلى الله عليه وآله وسلم)) لاصلاح أموالنا ونزل * (ولا تلقوا بأيديكم إلى التهلكة) *.


(1) سورة البقرة، آية 54. (2) سورة البقرة، آية 195. (*)

[ 47 ]

آزرده باشد، داخل بهشت نخواهد شد. " مؤلف مى گويد: شايد بعضى از كوته نظران كه نمى دانند شهادت چه سعادت بزرگى است، گمان مى كنند كه خداى متعال چنين حالى را كه شخص خود را به خطر اندازد دوست ندارد ! آيا اين اشخاص كوته فكر در قرآن مجيد نخوانده اند كه خداوند به گروهى فرمان مى دهد كه خويش را بكشند، در آنجا كه مى فرمايد: * (فتوبوا الى بارئكم فاقتلو انفسكم ذلكم خير لكم عند بارئكم) * يعنى: توبه وبازگشت كنيد به سوى خداى خويش وخود رابكشيد زيرا اين عمل نزد خداوند براى شما نيكوتر وبهتر است. شايد اين گونه كسان گمان مى كنند كه آيه شريفه: * (ولا تلقوا بأيديكم الى التهلكة) * - يعنى: خود را با دست خود به هلاكت نيفكنيد - اشاره به شهادت وكشته شدن در راه حق است، در صورتى كه اين اشتباه است وشهادت، بزرگترين سعادت براى انسان است. نويسنده كتاب " مقتل " - كه از امام صادق روايت كرده است - در تفسير اين آيه شريفه مطلبى را نقل مى كند كه مورد پذيرش عقل است. او مى نويسد: " ما در جنگ نهاوند (يا جنگ ديگرى) شركت كرده بوديم. مسلمانان صفوف جنگ را منظم كردند ودشمن نيز برابر ما صف كشيد. در هيچ جنگى صفوفى به اين طول وعرض نديده بودم. رومى ها پشت به ديوار شهر خويش داده بودند وآماده جنگ مى شدند. در اين هنگام مردى از صف مسلمانان به دشمن حمله كرد. مردم گفتند: " لا اله الا الله القى نفسه الى التهلكة " " اى واى ! اين شخص با دست خود، مرگ وهلاكت را براى خود آماده كرد. " ابو ايوب انصارى كه حضور داشت گفت: " شما اين آيه را تأويل به مردى مى كنيد كه با حمله خويش شهادت را خواستار گرديد ؟ در صورتى كه چنين نيست. اين آيه در حق ما نازل شده است، زيرا ما مشغول يارى رسول خدا (ص) شده بوديم ودست از خانواده واموال خويش برداشتيم واقدام به اصلاح امور خود نكرديم تا امور وزندگى ما از هم پاشيد. پس از آن، تصميم گرفتيم كه از يارى پيغمبر تخلف نماييم تا به زندگى واموال خود سر وصورت بدهيم. لذا اين آيه نازل شد: * (ولا تلقوا بأيديكم الى التهلكة) *.

[ 48 ]

معناه: إن تخلفتم عن رسول الله ((صلى الله عليه وآله وسلم)) وأقمتم في بيوتكم ألقيتم بأيديكم إلى التهلكة وسخط الله عليكم، فهلكتم. وذلك رد علينا فيما قلنا وعزمنا عليه من الإقامة وتحريض لنا على الغزو، وما أنزلت هذه الآية في رجل حمل العدو ويحرض أصحابه أن يفعلوا كفعله أو يطلب الشهادة بالجهاد في سبيل الله رجاء ثواب الأخرة. أقول: وقد نبهناك على ذلك في خطبة هذا الكتاب وسيأتي مايكشف عن هذه الأسباب. قال رواة حديث الحسين ((عليه السلام)) مع الوليد بن عتبة ومروان: " فلما كان الغداة توجه الحسين ((عليه السلام)) إلى مكة لثلاث مضين من شعبان سنة ستين فأقام بها باقي شعبان وشهر رمضان وشوال وذي القعدة، قال: وجاءه عبد الله بن عباس ((رضي الله عنه)) وعبد الله بن الزبير فأشارا إليه بالإمساك. فقال لهما: إن رسول الله ((صلى الله عليه وآله وسلم)) قد أمرني بامر وأنا ماض فيه. قال: فخرج ابن عباس وهو يقول: واحسيناه ! ثم جاءه عبد الله بن عمر فأشار إليه بصلح أهل الضلال وحذره من القتل والقتال فقال له: يا أبا عبد الرحمن ! أما علمت أن من هوان الدنيا على الله أن رأس يحيى بن زكريا أهدي إلى بغي من بغايا بني إسرائيل ؟ أما علمت أن بني إسرائيل كانوا يقتلون ما بين طلوع الفجر إلى طلوع الشمس سبعين نبيا ثم يجلسون في أسواقهم يبيعون ويشترون كأن لم يصنعوا شيئا

[ 49 ]

معنى آيه اين است كه اگر از يارى رسول خدا (ص) تخلف كنيد ودر خانه بنشينيد، با دست خود به سوى بدبختى وهلاكت رفته ايد وخداوند را بر خود غضبناك ساخته ايد. در واقع اين آيه رد بر ما بود كه تصميم داشتيم در خانه خود بمانيم. اين آيه تحريض بر جنگ با دشمنان اسلام است وهرگز در حق كسى كه به دشمن حمله كند واصحاب خود را نيز براى شهادت ورسيدن به اجر آخرت، تحريك واقدام به جهاد في سبيل الله كند نازل نگشته است. " ما در مقدمه كتاب گفتيم كه اولياى خدا در راه حق، از جراحات شمشير ونيزه وحشت ندارند ومطالب ديگرى كه در اين كتاب بازگو مى كنيم، پرده از حقايق اين موضوع بر مى دارد. مهاجرت حسين (ع) از مدينه محدثان پس از شرح ملاقات حسين (ع) با وليد بن عتبه ومروان مى نويسند: صبح همان روز كه سوم شعبان سال 60 هجرى بود، حسين (ع) به سوى مكه حركت كرد وبقيه ماه شعبان ورمضان وشوال وذى قعده را در مكه به سر برد. عبد الله بن عباس وعبد الله بن زبير، به خدمتش مشرف شدند وآن حضرت را از رفتن بر حذر داشتند. حسين (ع) فرمود: " من از رسول خدا (ص) دستورى دارم كه بايد آن را انجام دهم. " ابن عباس از نزد حسين (ع) بيرون آمد ودر بين راه " واحسيناه " مى گفت. پس از آن عبد الله بن عمر آمد وگفت: " بهتر آن است كه با مردم گمراه صلح كنى و اقدام به جنگ نفرمايى. " فرمود: " اما علمت ان من هوان الدنيا على الله ان رأس يحيى بن زكريا اهدى الى بغى من بغايا بنى إسرائيل " " مگر نمى دانى كه از پستى دنيا بود كه سر يحيى را براى گردنكشى از گردنكشان بنى اسراييل به هديه بردند ؟ آيا نمى دانى كه بنى اسراييل از طلوع فجر تا بر آمدن آفتاب، هفتاد پيغمبر را مى كشتند وسپس به بازار آمده وبه معاملات وخريد وفروش خود مشغول مى شدند وگويا هيچ كارى را انجام نداده اند ؟

[ 50 ]

فلم يعجل الله عليهم، بل أمهلهم وأخذهم بعد ذلك أخذ عزيز مقتدر، اتق الله يا أبا عبد الرحمن ولاتدعن نصرتي. " قال: وسمع أهل الكوفة بوصول الحسين (ع) إلى مكة وامتناعه من البيعة ليزيد فاجتمعوا في منزل سليمان بن صرد (1) الخزاعي، فلما تكاملوا قام فيهم خطيبا وقال في آخر خطبته: " يا معشر الشيعة ! إنكم قد علمتم بأن معاوية قد هلك، وصار إلى ربه، وقدم على عمله وقد قعد في موضعه ابنه يزيد، وهذا الحسين بن علي ((عليهما السلام)) قد خالفه وصار إلى مكة هاربا من طواغيت آل أبي سفيان، وأنتم شيعته وشيعة أبيه من قبله، وقد إحتاج إلى نصرتكم اليوم، فإن كنتم تعلمون إنكم ناصروه ومجاهدوا عدوه فاكتبوا إليه، وإن خفتم الوهن والفشل فلاتغروا الرجل من نفسه. قال: فكتبوا إليه: (بسم الله الرحمن الرحيم... إلى الحسين بن علي أمير المؤمنين، من سليمان بن صرد الخزاعي، والمسيب بن نجبة (2)، ورفاعة بن شداد (3)، وحبيب بن


(1) سليمان بن صرد بن الجون صحابي من الزعماء القادة، شهد الجمل وصفين في ركاب علي (ع)، وسكن الكوفة ترأس التوابين استشهد بعين الوردة، قتله يزيد بن الحصين في 65 ه‍. ق. (الاصابة رقم الترجمة 3450 - الأعلام، ج 3، ص 127). (2) مسيب بن نجبة بن ربيعة الفرازي تابعي كان رأس قومه، شهد القادسية وفتوح العراق، كان مع علي (ع) في معاركه، شارك مع التوابين في طلب دم الحسين (ع)، واستشهد بالعراق سنة 65، وكان شجاعا بطلا متعبدا. (الاصابة، رقم الترجمة 8424). (3) رفاعة بن شداد البجلي، من شجعان المقدمين من اهل الكوفة، من شيعة علي (ع) 66. (الكامل، حوادث سنة 61). (*)

[ 51 ]

ولى خداوند در عذاب آنان تعجيل نكرد وبه آنان مهلت داد وپس از سپرى شدن مهلت، انتقام شديدى از آنان گرفت. اى عبد الله از خشم وغضب خداوند بپرهيز واز يارى من كوتاهى مكن. " دعوت اهل كوفه از حسين اهل كوفه از تشريف فرمايى حسين (ع) به مكه وامتناع او از بيعت با يزيد باخبر شدند ودر خانه سليمان بن صرد خزاعى (1) اجتماع كردند. آنگاه سليمان بن صرد برپا ايستاد وسخنانى را به آن جمعيت گوشزد نمود ودر پايان سخن چنين گفت: " اى گروه شيعيان ! همه شنيده ايد كه معاويه هلاك شد وبراى اداى حساب نزد خداى خويش رفت وبه پاداش كارهاى خود رسيد وپسرش يزيد بر جاى او نشست. نيز مى دانيد كه حسين بن على (ع) با او مخالفت كرده واز شر ستمكاران وطاغيان بنى اميه به پناه خانه خدا شتافته است. شما شيعه پدر او هستيد. حسين (ع) امروز به يارى وهمكارى شما نيازمند است. اگر يقين داريد كه او را يارى مى كنيد وبا دشمنان او مى جنگيد، آمادگى خود را نوشته، به اطلاع او برسانيد. اگر مى ترسيد كه سستى وتنبلى در شما پديد آيد، او را به حال خود گذاريد وفريبش ندهيد. " پس از آن نامه اى به اين مضمون نوشتند: " بسم الله الرحمن الرحيم. به پيشگاه حسين بن على (ع) از سليمان بن صرد خزاعى ومسيب بن نجبه (2) ورفاعة بن شداد (3)


1 - سليمان بن صرد خزاعى: از ياران أمير المؤمنين (ع) بود. او در جنگهاى جمل، صفين ونهروان حاضر بود وآن حضرت را يارى مى كرد. در پايان جنگ صفين به وسيله خوارج مجروح شد و على (ع) او را دلدارى ووعده حسن عاقبت داد ودر جريان صلح امام مجتبى (ع) رنجيده خاطر و خواستار ادامه جنگ بود وحضرت او را قانع ساخت كه صلاح امت اسلامى در صلح است. در جريان انقلاب خونبار سيد الشهداء (ع) يكى از دعوت كنندگان بود. 2 - مسيب بن نجبه: از كسانى بود كه امام حسين (ع) را به كوفه دعوت كردند، ولى به يارى او نشتافتند وبعد از آن پشيمان شدند ودر سال 65 هجرى در " عين الورده " با ابن زياد جنگيدند. او در همين جنگ كشته شد. 3 - رفاعة بن شداد: از سوى أمير المؤمنين (ع) قاضى اهواز بود. او نيز از دعوت كنندگان امام حسين (ع) به كوفه بود، ولى در كربلا حاضر نشد وآن حضرت را يارى نكرد. (*)

[ 52 ]

مظاهر، وعبد الله بن وائل، وشيعة من المؤمنين، سلام الله عليك. أما بعد: فالحمد لله الذي قصم عدوك وعدو أبيك من قبل، الجبار العنيد الغشوم الظلوم الذي ابتز هذه الأمة أمرها، وغصبها فيئها، وتأمر عليها بغير رضى منها، ثم قتل خيارها واستبقى شرارها، وجعل مال الله دولة بين جبابرتها وعتاتها فبعدا له كما بعدت ثمود. ثم إنه ليس علينا إمام غيرك فأقبل لعل الله يجمعنا بك على الحق، والنعمان بن بشير في قصر الإمارة، ولسنا نجمع معه في جمعة ولاجماعة، ولا نخرج معه في عيد ولو قد بلغنا إنك أقبلت أخرجناه حتى يلحق بالشام، والسلام عليك ورحمة الله وبركاته يا بن رسول الله وعلى أبيك من قبلك، ولاحول ولاقوة إلا بالله العلى العظيم. ثم سرحوا الكتاب ولبثوا يومين، وأنفذوا جماعة معهم نحو مأة وخمسين صحيفة من الرجل والاثنين والثلاثة والأربعة، يسئلونه القدوم عليهم وهو مع ذلك يتأنى ولايجيبهم، فورد عليه في يوم واحد ستمأة كتاب وتواترت الكتب حتى اجتمع عنده منها في نوب متفرقة إثنى عشر ألف كتاب. قال: ثم قدم عليه بعد ذلك هاني بن هاني السبيعي، وسعيد بن عبد الله الحنفي بهذا الكتاب، وهو آخر ما ورد على الحسين ((عليه السلام)) من أهل الكوفة،

[ 53 ]

وحبيب بن مظاهر وعبد الله بن وائل وگروهى از مؤمنان وشيعيان. پس از تقديم سلام، سپاس خداوندى را كه دشمن تو ودشمن پدرت را هلاك كرد. آن مرد ظالم وخونخوار وستمكارى كه رهبرى امت را از آنان سلب كرد وآن را به ظلم وستم تصرف نمود وبيت المال مسلمانان را غصب كرد وبدون رضايت ايشان، خود را امير آنان خواند ومردان نيك را كشت وناپاكان را باقى گذاشت ومال خداوند را در تصرف جبابره وسركشان قرار داد. دور باد از رحمت يزدان، چنانكه قوم ثمود دور گرديد. ما اكنون به جز شما امام وپيشوايى نداريم. بسيار مناسب است كه قدم رنجه فرموده، به شهر ما بياييد. اميد است خداوند به وسيله شما ما را به راه سعادت راهنمايى كند. نعمان بن بشير والى كوفه در قصر دارالاماره است. ولى ما در نماز جمعه وجماعت او حاضر نمى شويم وروزهاى عيد با او به مصلى نمى رويم. اگر بشنويم كه شما به سوى ما مى آييد، او را از كوفه بيرون نموده، روانه شما مى كنيم. سلام بر تو اى فرزند پيغمبر، واز پيش بر روان پاك پدرت باد ! ولاحول ولاقوة الا بالله العلى العظيم. " پس از نوشتن نامه، آن را فرستادند. دو روز مكث نموده، سپس جمعى را با نزديك يكصد وپنجاه نامه، كه هر يك از آنها به امضا يك، دو، سه يا چهار نفر رسيده بود، به سوى حسين (ع) فرستادند. مضمون تمام نامه ها اين بود كه از آن حضرت دعوت نموده بودند كه به سوى آنان برود. ولى حسين (ع) با وجود اين همه نامه، به سكوت مى گذرانيد وپاسخى به نامه هاى آنان نمى داد، تا آن كه در يك روز ششصد نامه به او رسيد ونامه هاى ديگرى نيز پياپى تقديم خدمتش مى شد كه عدد آنها به 12 هزار نامه رسيد. پس از آن، اين نامه - كه آخرين نامه هاست - توسط هانى بن هانى سبيعى وسعيد بن عبد الله حنفى از اهل كوفه، خدمت حسين (ع) رسيد:

[ 54 ]

وفيه: " بسم الله الرحمن الرحيم... للحسين بن علي أمير المؤمنين ((عليه السلام)). أما بعد فإن الناس ينتظرونك لا رأي لهم غيرك فالعجل ألعجل يا بن رسول الله ! فقد اخضرت الجنات، وأينعت الثمار، وأعشبت الأرض، وأورقت الأشجار، فأقدم علينا إذا شئت فإنما تقدم على جند مجندة لك. والسلام عليك ورحمة الله وبركاته وعلى أبيك من قبلك. " فقال الحسين ((عليه السلام)) لهاني بن هاني السبيعي، وسعيد بن عبد الله الحنفي: خبراني من إجتمع على هذا الكتاب الذي ورد علي معكما ؟ فقالا: يا بن رسول الله ! شبث بن ربعي، وحجار بن أبجر، ويزيد بن الحارث، ويزيد بن رويم، وعروة بن قيس، وعمرو بن الحجاج، ومحمد بن عمير بن عطارد. قال: فعندها قام الحسين ((عليه السلام)) فصلى ركعتين بين الركن والمقام وسأل الله الخيرة في ذلك، ثم طلب مسلم بن عقيل (1) وأطلعه على الحال وكتب معه جواب كتبهم يعدهم بالقبول ويقول لهم ما معناه: " قد نفذت إليكم ابن عمي مسلم بن عقيل ليعرفني ما أنتم عليه من رأي جميل ".


(1) مسلم بن عقيل: تابعي من اهل العلم والرأي والشجاعة، هو سفير الحسين (ع) الى كوفة يعلم رسوخه في الدين وكفائته من دفاعياته عند ابن زياد في دارالامارة استشهد في سنة 60 بالكوفة، هو أول شهيد من أصحاب الحسين الأخيار. (أخبار الطوال، ص 223). (*)

[ 55 ]

" بسم الله الرحمن الرحيم. به پيشگاه حسين بن على (ع). پس از تقديم سلام، مردم در انتظار شما هستند وكسى را به جز شما نمى خواهند. زود به جانب ما بيا، اى فرزند پيغمبر ! زيرا باغستانها به سبزه آراسته و ميوه ها رسيده وگياهها روييده وبرگهاى سبز بر زيبايى درختها افزوده اند. به سوى ما بيا، زيرا بر سپاه مجهز وآماده خود وارد مى شوى. والسلام عليك ورحمة الله وبركاته وعلى أبيك من قبلك. " آنگاه حسين (ع) از آن دو نفرى كه نامه را آورده بودند (هانى بن هانى وسعيد بن عبد الله حنفى) پرسيد: " اين نامه را چه كسانى نوشتند ؟ " گفتند: " يا بن رسول الله ! فرستادگان نامه عبارت بودند از شبث بن ربعى، حجار بن ابجر، يزيد بن حارث، يزيد بن رويم، عروة بن قيس، عمرو بن حجاج ومحمد بن عمر بن عطارد. " در اين موقع حسين (ع) برخاست وبين ركن ومقام، دو ركعت نماز خواند واز خداوند طلب خير كرد. اعزام مسلم به كوفه سپس امام، مسلم بن عقيل را طلبيد واو را از جريان كار آگاه نمود وجواب نامه هاى مردم را نوشت وهمراه مسلم فرستاد. (1) در آن نامه، وعده قبول درخواست ايشان را داده ونوشته بود: " من پسر عموى خود مسلم بن عقيل را به سوى شما فرستادم تا هدف شما را بدست آورد ومرا از آن مطلع سازد. "


1 - نامه آن حضرت طبق نقل محدثين اين است: " بسم الله الرحمن الرحيم. از حسين بن على به تمام مؤمنين ومسلمين. اما بعد، هانى وسعيد، آخرين فرستادگان شما بودند كه نامه شما را به من تسليم كردند. من از مضمون نامه شما مطلع شدم كه نوشته ايد: " ما امامى نداريم. به سوى ما بيا، شايد خداوند به وسيله تو ما را به حق هدايت وراهنمايى فرمايد. " من برادرم وپسر عمويم وشخصيت مورد وثوق واعتماد از ميان اهل بيتم - مسلم بن عقيل - را به سوى شما مى فرستم. اگر او براى من بنويسد كه نظر اكثريت شما وبخصوص فرزانگان ومردان شايسته شما مطابق با برنامه هايى است كه نوشته ايد، به سوى شما خواهم آمد، انشاء الله. من به جان خود سوگند ياد مى كنم كه امام بر حق، تنها كسى است كه بر اساس كتاب خدا حكومت كند ودر جامعه با عدل وقسط رفتار نمايد و متدين به دين حق باشد وخود را بر انجام دستورات دين، ملزم ومتعهد بداند. والسلام. " [ مترجم ]. (*)

[ 56 ]

فسار مسلم بالكتاب حتى وصل بالكوفة فلما وقفوا على كتابه كثر استبشارهم بإتيانه إليهم، ثم أنزلوه في دار المختار بن أبي عبيدة الثقفي، وصارت الشيعة تختلف إليه، فلما اجتمع إليه منهم جماعة، قرأ عليهم كتاب الحسين ((عليه السلام)) وهم يبكون حتى بايعه منهم ثمانية عشر ألفا. وكتب عبد الله بن مسلم الباهلي، وعمارة بن وليد، وعمر بن سعد، إلى يزيد يخبرونه بامر مسلم، ويشيرون عليه بصرف النعمان بن بشير، وولاية غيره. فكتب يزيد إلى عبيد الله بن زياد وكان واليا على البصرة، بأنه قد ولاه الكوفة وضمها إليه، وعرفه أمر مسلم بن عقيل وأمر الحسين ((عليه السلام)) وشدد عليه في تحصيل مسلم وقتله (رضوان الله عليه). فتأهب عبيد الله للمسير إلى الكوفة، وكان الحسين ((عليه السلام)) قد كتب إلى جماعة من أشراف البصرة كتابا مع مولى له اسمه سليمان ويكنى " أبا رزين " يدعوهم فيه إلى نصرته ولزوم طاعته، منهم يزيد بن مسعود النهشلي، والمنذر بن الجارود العبدي. فجمع يزيد بن مسعود بنى تميم وبني حنظلة وبني سعد فلما حضروا قال: يا بني تميم ! كيف ترون موضعي فيكم، وحسبي منكم ؟ فقالوا: بخ بخ أنت والله فقرة الظهر ورأس الفخر حللت في الشرف وسطا وتقدمت فيه فرطا. قال: فإني قد جمعتكم لامر أريد أن أشاوركم فيه وأستعين بكم

[ 57 ]

مسلم نامه را گرفت وبه كوفه آمد. اهل كوفه از نامه حسين (ع) وآمدن مسلم شاد شدند واو را در خانه مختار بن ابى عبيده ثقفى جاى دادند. شيعيان به ديدن مسلم مى آمدند وهر دسته اى كه وارد مى شدند، مسلم نامه حسين (ع) را مى خواند. اشك شوق از ديدگان آنان جارى مى شد وبيعت مى كردند، تا اين كه هجده هزار نفر با او بيعت نمودند. ابن زياد فرماندار كوفه شد عبد الله بن مسلم باهلى وعمارة بن وليد وعمر بن سعد نامه اى به يزيد نوشتند و ورود مسلم را گوشزد نمودند ودرخواست كردند كه نعمان بشير (1) را از كوفه معزول نمايد وديگرى را والى كوفه سازد. يزيد به عبيدالله بن زياد كه در آن هنگام والى بصره بود، نامه اى نوشت وولايت كوفه را علاوه بر بصره به او واگذار كرد وجريان كار مسلم وحسين (ع) را در آن نامه درج نمود ودستور اكيد داد كه مسلم را دستگير كند وبه قتل برساند. ابن زياد پس از خواندن نامه، آماده رفتن به كوفه شد. از سوى ديگر، حسين (ع) به جمعى از بزرگان بصره از قبيل يزيد بن مسعود نهشلى ومنذر بن جارود عبدى نامه اى نوشته بود ودر آن نامه، ايشان را به يارى ولزوم اطاعت از اوامر خود دعوت كرده وآن را توسط غلام خود سليمان - كه كنيه او أبو رزين بود - به سوى آنها فرستاده بود. يزيد بن مسعود، قبيله هاى بنى تميم وبنى حنظله وبنى سعد را جمع كرد وآنان را مخاطب ساخته، گفت: " اى بنى تميم ! مقام من وحسب من در ميان شما چگونه است ؟ " گفتند: " به خدا قسم بسيار مقام نيكو وارجمندى دارى وقوام طايفه به وجود تو وبزرگترين افتخار مخصوص توست. از همه افراد شريفتر وبر همه مقدم هستى. " گفت: " من شما را اينجا خوانده ام كه با شما مشورت كنم واز شما كمك بگيرم. "


(1) نعمان بن بشير: نخستين مولودى بود كه بعد از هجرت رسول اكرم (ص) به مدينه، در ميان انصار به دنيا آمد، همان گونه كه عبد الله بن زبير نخستين مولود از مهاجرين بود. پدرش بشير بن سعد، نخستين فرد انصارى بود كه در ماجراى سقيفه با ابى بكر بيعت كرد. (*)

[ 58 ]

عليه ؟ فقالوا: إنا والله نمنحك النصيحة نجهد لك الرأى، فقل حتى نسمع، فقال: إن معاوية قد مات فأهون به والله هالكا ومفقودا، ألا وإنه قد انكسر باب الجور والاثم وتضعضعت أركان الظلم، وقد كان أحدث بيعة عقد بها أمرا وظن أنه قد أحكمه، وهيهات والذي أراد اجتهد والله ففشل، وشاور فخذل، وقد قام ابنه يزيد شارب الخمور ورأس الفجور يدعي الخلافة على المسلمين، ويتأمر عليهم بغير رضى منهم، مع قصر حلم وقلة علم لايعرف من الحق موطئ قدميه، فأقسم بالله قسما مبرورا لجهاده على الدين أفضل من جهاد المشركين. وهذا الحسين بن علي ابن بنت رسول الله ((صلى الله عليه وآله وسلم)) ذوالشرف الأصيل، والرأي الأثيل له فضل لايوصف وعلم لاينزف وهو أولى بهذا الأمر لسابقته، وسنه، وقدمه، وقرابته، يعطف على الصغير، ويحنو على الكبير، فأكرم به راعي رعية وإمام قوم وجبت لله به الحجة، وبلغت به الموعظة، فلاتعشوا عن نور الحق، ولا تستمكوا في وهدة الباطل، فقد كان صخر بن قيس قد انخذل بكم يوم الجمل، فاغسلوها بخروجكم إلى ابن رسول الله ((صلى الله عليه وآله وسلم)) ونصرته والله لايقصر أحد عن نصرته إلا أورثه الله الذل في ولده والقلة في عشيرته وها أناذا قد لبست للحرب لامتها وأدرعت لها بدرعها، من لم يقتل يمت ومن يهرب لم يفت، فأحسنوا رحمكم الله رد الجواب. فتكلمت بنو حنظلة فقالوا: يا أبا خالد ! نحن نبل كنانتك وفرسان

[ 59 ]

گفتند: " به خدا سوگند از گقتن نظر خوددارى نمى كنيم وآراى خود را تقديم مى داريم. اكنون مقصود را بگو تا بشنويم. " گفت: " اى بنى تميم ! بدانيد كه معاويه مرد و به خدا قسم مرده اى است پست وبى ارزش كه در هلاكت وفقدانش افسوسى نيست و بدانيد با مرگش درهاى ظلم وگناه شكسته شد وپايه هاى ستمكارى متزلزل ولرزان گرديد. معاويه بيعتى از مردم گرفت كه حكومت پسرش يزيد را تأمين كند وگمان كرد كه آن را محكم واستوار ساخته است، ولى هيهات كه چنين باشد. به خدا قسم كوشش بيهوده نمود وجديت او به ضعف وسستى گرائيد، با حيله گران مشورت كرد وخوار شد. اينك پسر شرابخوار وزشتكارش، يزيد، به جاى او نشسته است وادعاى خلافت مسلمانان را مى كند وبدون اجازه ايشان، خويش را امير مى شمرد. در صورتى كه حلم و بردبارى اش اندك ودانش وشناخت او ناچيز است. از راه حق به اندازه اى كه پاى خويش را بنهد، نمى شناسد. او چطور مى تواند رهبرى امتى را به عهده بگيرد ؟ به خدا سوگند ياد مى كنم - سوگندى كه هيچ كذب وخيانت ودروغ در آن نيست - كه جنگيدن با يزيد، براى حفظ دين، بهتر از جهاد با مشركين است. ولى حسين بن على (ع)، پسر دختر پيغمبر شما، مردى است شريف واصيل وداراى رأى نيكو. فضل او قابل توصيف وعلم او پايان پذير نيست. او براى خلافت شايسته تر است، زيرا سوابقش در اسلام درخشانتر وسنش بيشتر وقرابتش با رسول خدا (ص) بر همه روشن است. نسبت به كوچكها مهربان وبا بزرگها نيكوكار است. او بهترين والى وامامى است كه خداوند به وسيله او حجت را بر شما تمام كرده وراه سعادت را به شما نشان داده است. پس شما ديدگان خود را در برابر نور حق، از دست ندهيد وبدون شناختن راه هدايت، خود را در گودالهاى باطل نيفكنيد. در جنگ جمل بود كه صخر بن قيس لكه ننگ و خوارى را به دامان شما افكند (شما را از يارى على (ع) بازداشت)، ولى امروز شما بايد با يارى فرزند پيغمبر آن را شست وشو دهيد. به خدا سوگند هر كس از يارى او كوتاهى ورزد خداوند فرزندانش را ذليل وخويشانش را كم مى سازد. بدانيد كه من لباس جنگ پوشيده ام وزره بر تن نموده ام ومطمئن باشيد كه هر كس كشته نشد مى ميرد وفرار، انسان را نجات نمى دهد. خداوند شما را بيامرزد. سخنان مرا نيكو پاسخ گوييد. " سپس بنى حنظله شروع به سخن كردند وگفتند: " اى اباخالد ! ما به منزله تيرهاى

[ 60 ]

عشيرتك، إن رميت بنا أصبت، وإن غزوت بنا فتحت لاتخوض والله غمرة إلا خضناها، ولا تلقي والله شدة إلا لقيناها، ننصرك والله بأسيافنا ونقيك بأبداننا إذا شئت فأفعل. وتكلمت بنو سعد بن يزيد، فقالوا: يا أبا خالد ! إن أبغض الأشياء إلينا خلافك والخروج من رأيك وقد كان صخر بن قيس أمرنا بترك القتال فحمدنا أمرنا وبقي عزنا فينا فأمهلنا نراجع المشورة ونأتيك برأينا. وتكلمت بنو عامر بن تميم، فقالوا: يا أبا خالد ! نحن بنو أبيك وحلفائك لانرضى إن غضبت، ولانوطن إن ظعنت والامر إليك فأدعنا نجبك، وأمرنا نطعك والامر إليك إذا شئت. فقال: والله يابني سعد لئن فعلتموها لايرفع الله السيف عنكم أبدا ولا يزال سيفكم فيكم. ثم كتب إلى الحسين ((عليه السلام)): [ بسم الله الرحمن الرحيم... أما بعد: فقد وصل إلي كتابك وفهمت ما ندبتني إليه ودعوتني له من الاخذ بحظي من طاعتك والفوز بنصيبي من نصرتك، وأن الله لا يخل الأرض قط من عامل عليها بخير أو دليل على سبيل نجاة، وأنتم حجة الله على خلقه ووديعته في أرضه، تفرعتم من زيتونة أحمدية هو أصلها وأنتم فرعها، فأقدم سعدت بأسعد طائر، فقد ذللت لك أعناق بني تميم تركتهم أشد تتابعا في طاعتك من الابل الظماء لورود الماء يوم خمسها وكظها، وقد

[ 61 ]

كمان تو هستيم كه به سوى هر هدفى كه پرتاب كنى خطا نمى كند. ما سواران وسربازان طايفه تو هستيم كه ما را به هر جنگى بفرستى، پيروزى وفتح با توست. به خدا قسم در هر گرداب خطرناكى فرو روى ما نيز با تو خواهيم آمد وبا هر سختى اى كه روبرو شوى ما نيز همراه تو روبرو خواهيم شد. به خدا قسم با شمشيرهاى خود تو را يارى مى دهيم وبا بدنهاى خود تو را نگهدارى مى كنيم. به هر چه مى خواهى اقدام كن. " از آن پس بنى سعد رشته سخن را به دست گرفتند وگفتند: " اى اباخالد ! مخالفت با تو وبيرون شدن از رأى وفرمان تو، از همه چيز نزد ما ناخوش آيندتر است. ولى صخر بن قيس به ما دستور داده بود كه جنگ نكنيم وما هم امر او را شايسته تر دانستيم وتا كنون جنگ نكرديم وعزت براى ما باقى ماند. حال كه چنين است ما را مهلت بده تا مشورت كنيم وپس از آن اظهار عقيده نماييم. " در اين موقع بنى تميم آغاز سخن نموده، گفتند: " اى ابا خالد ! ما از طايفه تو وبا تو هم قسم هستيم. اگر غضب كنى، ما نيز غضبناك خواهيم شد ودر سفر وحضر همراه تو خواهيم بود. امر وفرمان با توست، بخوان تا اجابت كنيم ودستور بده تا اطاعت نماييم. " يزيد بن مسعود رو به جانب بنى سعد نمود وگفت: " به خدا قسم اى طايفه بنى سعد، اگر حسين (ع) را يارى نكنيد، خداوند هرگز فتنه وخونريزى را از ميان شما بر نمى دارد وهميشه با خويشتن در جنگ خواهيد بود. " سپس براى حسين (ع) نوشت: " بسم الله الرحمن الرحيم. اما بعد، نامه شما را زيارت كردم ودانستم كه مرا به يارى خود خوانده اى كه با اطاعت كردن از شما [ از رحمت خدا ] بهره مند شوم وبه وسيله يارى شما رستگارى نصيب من گردد. به درستى كه خداوند هرگز زمين را از كسى كه عامل به خير، يا راهنماى به سوى نجات وسعادت باشد خالى نمى گذارد وشما حجت خدا بر مردم وامانت او بر روى زمين هستيد. شما شاخه اى از شجره پاك احمدى (ص) هستيد كه اصل آن پيغمبر خاتم (ص) است وشما فرع آنيد. به فال نيك و طائر فرخنده به سوى ما بيا، زيرا من بنى تميم را براى تو آماده ساخته ام واينك، اشتياق آنان بر يارى تو از اشتياق شتران تشنه كه در رفتن به سوى آب بر يكديگر سبقت گيرند،

[ 62 ]

ذللت لك رقاب بني سعد وغسلت درن صدورها بماء سحابة مزن حتى استهل برقها فلمع ]. فلما قرأ الحسين ((عليه السلام)) الكتاب قال: " آمنك الله يوم الخوف وأعزك وأرواك يوم العطش الاكبر ". فلما تجهز المشار إليه للخروج إلى الحسين ((عليه السلام))، بلغه قتله قبل أن يسير فجزع من إنقطاعه عنه. وأما المنذر بن الجارود، فإنه جاء بالكتاب والرسول إلى عبيدالله بن زياد لأن المنذر خاف أن يكون الكتاب دسيسا من عبيدالله بن زياد وكانت بحرية بنت المنذر زوجة لعبيد الله بن زياد، فأخذ عبيدالله بن زياد الرسول فصلبه، ثم صعد المنبر فخطب وتوعد أهل البصرة على الخلاف وإثارة الأرجاف، ثم بات تلك الليلة، فلما أصبح إستناب عليهم أخاه عثمان بن زياد وأسرع هو إلى قصر الكوفة، فلما قاربها نزل حتى أمسى، ثم دخلها ليلا فظن أهلها أنه الحسين ((عليه السلام)) فباشروا بقدومه ودنوا منه، فلما عرفوا أنه ابن زياد تفرقوا عنه فدخل قصر الإمارة وبات ليلته إلى الغداة، ثم خرج وصعد المنبر وخطبهم وتوعدهم على معصية السلطان، ووعدهم مع الطاعة بالإحسان. [ مقتل مسلم بن عقيل وهاني بن عروة: ] فلما سمع مسلم بن عقيل بذلك خاف على نفسه من الإشتهار فخرج من دار المختار وقصد دار هاني بن عروة فآواه وكثر إختلاف الشيعة إليه وكان عبيد الله قد وضع المراصد عليه، فلما علم أنه في دار هاني دعا محمد

[ 63 ]

بيشتر است. بنى سعد را هم براى تو مهيا نموده ام وكينه هاى سينه شان را با سخنان آتشين وموعظه آميز، مانند بارانى كه از ابرهاى سفيد بهارى با رعد وبرق ببارد، شسته ام... " حسين (ع) از خواندن اين نامه بسى شاد شد ودر حق او دعا كرد وفرمود: " خداوند تو را در روز هولناك ووحشت آور قيامت، ايمن دارد وتو را عزيز نمايد ودر آن روزى كه فشار تشنگى بسيار شديد است تو را سيراب كند. " يزيد بن مسعود، نويسنده نامه، براى رفتن خدمت حسين (ع) ويارى او، مجهز وآماده شد. ولى پس از حركت از بصره خبر شهادت حسين (ع) را شنيد واز اين جهت بسيار گريه كرد و بى اندازه متأثر شد. ولى منذر بن جارود - كه دخترش " بحريه " زوجه ابن زياد بود - وقتى نامه حسين (ع) را ديد، از ترس آن كه مبادا دسيسه ابن زياد باشد، نامه ونامه آور را به ابن زياد تسليم كرد. عبيدالله بدون درنگ قاصد را به دار آويخت وپس از آن بر منبر رفت و خطبه خواند واهل بصره را از مخالفت با خود وآشوب طلبى بر حذر داشت وايشان را تهديد كرد وآن شب را در بصره به سر برد، بامداد برادرش عثمان بن زياد را نايب خود قرار داد وخود، به سرعت به جانب كوفه روانه گرديد. چون نزديك كوفه رسيد پياده شد ودر آنجا ماند تا خورشيد غروب كرد. اول شب داخل كوفه شد وچون هوا تاريك بود، اهل كوفه گمان كردند حسين (ع) است وقدوم آن حضرت را به يكديگر مژده مى دادند. چون نزديك او رفتند وشناختند كه ابن زياد است از اطرافش پراكنده شدند و او هم داخل كاخ دارالاماره رفت وشب را به پايان رسانيد. اول صبح از دارالاماره بيرون آمد وبر منبر رفت وخطبه خواند ومردم را از مخالفت با يزيد ترسانيد وبر اطاعت و فرمانبرى او وعده احسان وپاداش داد. پناهندگى مسلم به خانه هانى بن عروه مسلم بن عقيل كه اين خبر را شنيد، ترسيد كه مبادا ابن زياد از بودن او در كوفه آگاه شود وبرايش مزاحمت ايجاد كند، به اين جهت از خانه مختار بيرون آمد وبه خانه هانى بن عروه رفت. هانى او را در خانه خود پناه داد. از آن پس شيعيان به خانه او زياد آمد ورفت مى نمودند. ابن زياد جاسوسهايى معين كرده بود كه جايگاه مسلم را پيدا

[ 64 ]

بن الأشعث وأسماء بن خارجة، وعمرو بن الحجاج وقال مايمنع هاني بن عروة من إتياننا ؟ فقالوا: ماندري وقد قيل إنه يشتكي، فقال: قد بلغني ذلك، وبلغني إنه قد برء وإنه يجلس على باب داره، ولو أعلم أنه شاك لعدته فلاقوه ومروه أن لايدع ما يجب عليه من حقنا فإني لاأحب أن يفسد عندي مثله من أشراف العرب، فأتوه حتى وقفوا عليه عشية على بابه. فقالوا: ما يمنعك من لقاء الأمير فإنه قد ذكرك ؟ وقال: لو أعلم أنه شاك لعدته، فقال لهم: الشكوى تمنعني، فقالوا له: انه قد بلغه إنك تجلس كل عشية على باب دارك وقد إستبطأك والإبطاء والجفاء لايتحمله السلطان من مثلك لانك سيد في قومك ونحن نقسم عليك إلا ما ركبت معنا. فدعا بثيابه فلبسها، ثم دعا ببغلته فركبها حتى إذا دنى من القصر كأن نفسه أحست ببعض الذي كان، فقال لحسان بن أسماء بن خارجة: ياأبن أخي إني والله من هذا الرجل الأمير، لخائف، فما ترى ؟ قال: والله يا عم ما أتخوف عليك شيئا ولاتجعل على نفسك سبيلا، ولم يك حسان يعلم في أى شئ بعث عبيدالله بن زياد فجاء هانى، والقوم معه حتى دخلوا جميعا على عبيد الله، فلما رأى هانيا قال: أتتك بخائن لك رجلاه، ثم إلتفت إلى شريح القاضي (1) وكان جالسا عنده أشار إلى هاني


(1) شريح القاضي الكندي، أصله من اليمن ولي الكوفة في زمن عثمان وعلى ومعاوية واستعفى = (*)

[ 65 ]

كنند. چون دانست كه در خانه هانى پنهان است، محمد بن اشعث واسماء بن خارجه و عمرو بن حجاج را طلبيد وگفت: " چرا هانى به ديدن ما نمى آيد ؟ " گفتند: " نمى دانيم، ولى مى گويند هانى بيمار است. " ابن زياد گفت: " شنيده ام كسالتش رفع شده است وپشت درب خانه خود مى نشيند. اگر بدانم واقعا مريض است به عيادت او مى روم. ولى شما برويد وبه او بگوييد كه حق ما را ضايع نكند وبه ديدار ما بيايد. زيرا من دوست ندارم شخصى چون او كه از اشراف عرب است، از من دور و حقش تباه وضايع شود. " آن سه نفر، اول شب به خانه هانى آمدند وگفتند: " چرا به ديدن امير نمى آيى ؟ در صورتى كه او از حال تو جويا شد وگفت كه اگر بدانم مريض است او را عيادت مى كنم. " هانى گفت: " بيمارى مانع از رفتن شده است. " گفتند: " ابن زياد اطلاع پيدا كرده است كه شبها بر درب خانه خود مى نشينى. او از نيامدن تو ناراضى است. اين مرد قدرتمند، بى اعتنايى نمودن وجفا كردن را از مردى چون تو كه بزرگ طايفه خود هستى، نمى تواند تحمل كند. ما تو را قسم مى دهيم كه بر مركبت سوار شوى وبا ما به ديدن او بيايى. " هانى لباسهاى خود را پوشيد وبر استر خود سوار وهمراه ايشان روانه شد تا نزديك قصر دارالاماره رسيد. حس كرد گرفتاريهايى در انتظار او است. بدين جهت به حسان بن اسماء بن خارجه گفت: " اى پسر برادر ! به خدا قسم من از اين مرد (يعنى ابن زياد) خائفم. تو چه عقيده اى دارى ؟ " گفت: " عمو جان ! به خدا سوگند من هيچ ترسى براى تو ندارم وتو هم اين افكار را از سرت بيرون كن. " ولى حسان نمى دانست كه ابن زياد براى چه هانى را طلبيده است. هانى با كسانى كه همراهش بودند بر ابن زياد وارد شد. عبيدالله نگاهش كه به هانى افتاد، گفت: " أتاك بخائن رجلاه " يعنى كسى كه به تو خيانت مى كند با پايش نزد تو آمده است. سپس رو به جانب شريح قاضى (1) كه نزدش نشسته بود نمود وبه سوى هانى اشاره


(1) شريح قاضى كندى: اصلا از اهالى يمن بود. در زمان عثمان وعلى (ع) ومعاويه، والى كوفه بود، تا

[ 66 ]

وأنشد بيت عمرو بن معدي كرب الزبيدي: أريد حياته ويريد قتلي * عذيرك من خليلك من مراد فقال له هاني: وما ذاك أيها الأمير ؟ فقال إيه يا هاني، ما هذه الأمور التي تربص في دارك لامير المؤمنين وعامة المسلمين ؟ جئت بمسلم بن عقيل وأدخلته في دارك جمعت له السلاح والرجال في الدور حولك، وظننت أن ذلك يخفى علي !. فقال: ما فعلت أصلح الله الامير، فقال ابن زياد: علي بمعقل مولاي ! (وكان معقل عينه على أخبارهم وقد عرف كثيرا من أسرارهم) فجاء معقل حتى وقف بين يديه فلما رآه هانى عرف إنه كان عينا عليه فقال: أصلح الله الأمير والله مابعثت إلى مسلم بن عقيل ولا دعوته، ولكن جائني مستجيرا فأجرته فأستحييت من رده، ودخلني من ذلك ذمام فضيفته، فلما إذ قد علمت فخل سبيلي حتى أرجع إليه وآمره بالخروج من داري إلى حيث شاء من الارض لاخرج بذلك من ذمامه وجواره. فقال له ابن زياد: والله لا تفارقني أبدا حتى تأتيني به. فقال: لا والله لا أجيئك به أبدا، أجيئك بضيفي حتى تقتله ؟ قال: والله لتأتيني به. قال لا والله لا آتيك به.


= في أيام الحجاج، توفى في 78 ه‍. ق. (وفيات الاعيان، ج 1، ص 132 - الأعلام للزركلي، ج 3، ص 161). (*)

[ 67 ]

كرد وشعر عمرو بن معدى كرب زبيدى را خواند: اريد حياته ويريد قتلي * عذيرك من خليلك عن مراد [ غرض ابن زياد (1) از اشاره به هانى وخواندن شعر اين بود كه من خواهان زنده ماندن هانى هستم، ولى او در خانه خود بر ضرر من توطئه مى چيند. ] هانى گفت: " اى امير ! مقصود از اين سخنان چيست ؟ " گفت: " ساكت باش اى هانى ! اين چه عملياتى است كه در خانه تو به ضرر مسلمانان انجام مى گيرد ؟ مسلم بن عقيل را به خانه خود آورده اى وبراى او اسلحه ومردان جنگجو تهيه ديده اى ودر خانه هاى اطراف خود جا داده اى ؟ تو گمان مى كنى اين مطالب، بر من پوشيده مى ماند ؟ " هانى گفت: " من چنين كارى نكرده ام. " ابن زياد گفت: " آرى ! تو كرده اى. " باز هانى انكار كرد. ابن زياد گفت: " معقل، غلام مرا بگوييد بيايد. " معقل، جاسوس ابن زياد بود كه اخبار مسلم واطرافيانش را به دست مى آورد و بسيارى از اسرار آنان را كشف كرده بود. معقل آمد ونزديك ابن زياد ايستاد. تا نگاه هانى به او افتاد، فهميد كه او جاسوس بوده است وگفت: " اى امير ! به خدا قسم من مسلم را به خانه خود دعوت نكرده ام، ولى او به خانه من پناه آورد. من هم حيا كردم واو را پذيرفتم وپناهش دادم. بدين جهت بر ذمه من افتاد كه او را حفظ كنم. اكنون كه آگاه گشته اى، به من اجازه بده كه برگردم واو را بگويم كه از خانه من خارج شود وبه هر جا كه مى خواهد برود تا من از آنچه به ذمه خود گرفته ام واو را در خانه خود پذيرفته ام، بيرون آيم. " ابن زياد گفت: " به خدا قسم از نزد من دور نمى شوى تا مسلم را حاضر كنى. " گفت: " به خدا قسم هرگز او را حاضر نمى كنم. آيا من ميهمان خود را به دست خود به تو تحويل بدهم كه او را بكشى ؟ " ابن زياد گفت: " به خدا سوگند بايد او را حاضر كنى. " هانى گفت: " به خدا قسم هرگز او را نمى آورم. "


= اين كه در زمان حجاج بن يوسف استعفا داد. او در سال 78 ه‍. ق از دنيا رفت. 1 - عبيدالله بن زياد، مادرش مرجانه از زنان بدنام وفاسد، وپدرش زياد نيز زنازاده اى بود كه چند نفر پدرى او را مدعى بودند. (*)

[ 68 ]

فلما كثر الكلام بينهما قام مسلم بن عمرو الباهلي، فقال: أصلح الله الأمير، خلني وإياه، حتى أكلمه. فقام فخلى به ناحية وهما بحيث يراهما ابن زياد. ويسمع كلامهما إذا رفعا أصواتهما: فقال له مسلم: يا هاني ! أناشدك الله أن لا تقتل نفسك ولاتدخل البلاء على عشيرتك فوالله إني لأنفس بك عن القتل، إن هذا الرجل ابن عم القوم وليسوا قاتليه ولا ضاربيه فادفعه إليه فإنه ليس عليك بذلك مخزاة ولامنقصة وإنما تدفعه إلى السلطان. فقال هاني: والله إن علي بذلك الخزي والعار، أنا أدفع جاري وضيفي ورسول ابن رسول الله ((صلى الله عليه وآله وسلم)) وأنا صحيح الساعدين كثير الأعوان، والله لو لم أكن إلا واحدا وليس لي ناصر لم أدفعه حتى أموت دونه. فأخذ يناشده وهو يقول: والله لا أدفعه أبدا، فسمع ابن زياد ذلك، فقال ابن زياد: ادنوه مني فأدني منه فقال: والله لتأتيني به أو لاضربن عنقك... فقال هاني: إذن والله تكثر البارقة حول دارك... فقال ابن زياد: وا لهفاه عليك ! أبالبارقة تخوفني ؟ وهاني يظن أن عشيرته يسمعونه ثم قال: أدنوه مني فأدنى منه فاستعرض وجهه بالقضيب فلم يزل يضرب أنفه وجبينه وخده، حتى إنكسر أنفه وسيل الدماء على ثيابه ونثر لحم خده وجبينه على لحيته

[ 69 ]

چون گفتگو بين آنان فراوان رد وبدل شد، مسلم بن عمرو باهلى گفت: " اى امير ! اجازه بده با هانى خلوت كنم وبا او سخنى گويم. " او اجازه داد. برخاست وهانى را به گوشه اى از دارالاماره برد كه ابن زياد آنان را مى ديد وكلمات آنان را مى شنيد. مسلم گفت: " اى هانى ! تو را به خدا سوگند مى دهم كه باعث قتل خود نشوى و طايفه خود را در بلا نيندازى. به خدا قسم من تو را از مرگ نجات مى دهم. مسلم، عموزاده اين جمعيت است. او را نمى كشند وبه او ضررى نمى رسانند، او را تسليم كن. اين عمل براى تو نقص وذلتى ندارد، زيرا تو او را به سلطان تسليم كرده اى وتسليم كردن به سلطان عيب كه نيست. " هانى گفت: " به خدا قسم اين كار باعث رسوايى وننگ من است كه من كسى را كه در پناه من وميهمان من وفرستاده پسر پيغمبر من است، به دشمن بسپارم، در صورتى كه دستهاى من سالم ويار وياور فراوان دارم. به خدا سوگند اگر هيچ كس مرا يارى نكند وتنها باشم باز او را تسليم نخواهم كرد تا پيش از او بميرم. " مسلم بن عمرو نيز شروع به قسم دادن او كرد ولى هانى مى گفت: " به خدا قسم او را به ابن زياد نخواهم سپرد. " ابن زياد اين سخن را شنيد وگفت: " او را نزديك من بياوريد. " هانى را نزديك او بردند. گفت: " به خدا قسم بايد مسلم را حاضر كنى والا سر از بدنت جدا مى كنم. " هانى گفت: " اگر چنين كنى شمشيرهاى زيادى اطراف خانه ات خواهد آمد. " ابن زياد گفت: " اى بيچاره ! مرا از شمشيرها مى ترسانى ؟ " ولى هانى گمان مى كرد كه طايفه اش صداى او را مى شنوند. عبيدالله گفت: " او را نزديك من بياوريد. " نزديكش بردند. آن قدر با چوبدستى بر پيشانى وبينى وصورت هانى زد كه بينى او شكست وخون بر جامه هايش فرو ريخت وگوشت صورت وپيشانى اش بر محاسنش آويخت وچوب شكست. هانى دست برد

[ 70 ]

فانكسر القضيب، فضرب هاني بيده إلى قائم سيف شرطي فجاذبه ذالك الرجل، فصاح ابن زياد: خذوه، فجروه حتى ألقوه في بيت من بيوت الدار وأغلقوا عليه بابه، فقال: إجعلوا عليه حرسا، ففعل ذلك به. فقام أسماء بن خارجة إلى عبيد الله بن زياد (وقيل إن القائم حسان بن أسماء) فقال: أرسل غدر سائر القوم (1) أيها الأمير أمرتنا أن نجيئك بالرجل حتى إذا جئناك به هشمت وجهه وسيلت دمائه على لحيته وزعمت أنك تقتله. فغضب ابن زياد، وقال: وأنت هاهنا ثم أمر به فضرب حتى ترك قيد وحبس في ناحية من القصر. فقال: إنا لله وإنا إليه راجعون، إلى نفسي أنعاك يا هاني. قال الراوي: وبلغ عمرو بن الحجاج أن هانيا قد قتل وكانت رويحة بنت عمرو هذا تحت هاني بن عروة فأقبل عمرو في مذحج كافة حتى أحاط بالقصر ونادى عمرو بن الحجاج وهذه فرسان مذحج ووجوهها لم نخلع طاعة ولم نفارق جماعة، وقد بلغنا أن صاحبنا هانيا قد قتل، فعلم عبيدالله باجتماعهم وكلامهم، فأمر شريحا القاضي أن يدخل على هانى فيشاهده، ويخبر قومه بسلامته من القتل. ففعل ذلك وأخبرهم فرضوا بقوله وإنصرفوا.


(1) مثال يضرب في ذلك الأحيان. (*)

[ 71 ]

وشمشير يكى از پاسبانها را گرفت، ولى پاسبان او را محكم نگاه داشت. ابن زياد فرياد زد او را بگيريد. هانى را كشيدند ودر يكى از اتاقهاى دارالاماره افكندند ودر را بستند وبه دستور ابن زياد پاسبانهايى بر او گماشتند. در اين هنگام أسماء بن خارجه وبه قولى حسان بن اسماء از جاى برخاست و گفت: " اى امير ! تو به ما دستور دادى هانى را نزد تو بياوريم. اكنون كه او را نزد تو حاضر ساختيم، صورتش را شكستى ومحاسنش را به خون رنگين نمودى وخيال دارى كه او را بكشى ؟ " ابن زياد غضبناك شد وگفت: " تو هم نزد ما هستى. " ودستور داد آن قدر او را زدند تا ساكت شد. سپس او را با زنجير بستند ودر گوشه اى از قصر دارالاماره زندانى نمودند. وقتى خود را به اين حال ديد گفت: " انا لله وانا اليه راجعون " گويا به ياد سخنانى افتاد كه هانى قبل از داخل شدن به دارالاماره گفته بود وگفت: " اى هانى ! اينك من خبر قتل خود را به تو مى گويم. " چون عمرو بن حجاج كه دخترش " رويحه " عيال هانى بود، خبر كشته شدن هانى را شنيد، با تمام طايفه مذحج حركت كرد ودارالاماره را محاصره نمود وفرياد زد: " من عمرو بن حجاج واين جمعيت سواران وبزرگان قبيله مذحج هستند ما هرگز از اطاعت امير سرپيچى نكرده ايم واز جماعت مسلمانان، جدايى ننموده ايم، ولى شنيده ايم كه سرور وسالار ما، هانى، كشته شده است. " ابن زياد از اجتماع وسخنانشان آگاه شد وبه شريح قاضى دستور داد: " برو هانى را ببين وبه طايفه او اطلاع بده كه هانى زنده است. " شريح همين كار را كرد وبه آنان گفت: " هانى كشته نشده است. " طايفه مذحج به همين اندازه، راضى شده وپراكنده شدند.

[ 72 ]

قال: وبلغ الخبر إلى مسلم بن عقيل، فخرج بمن بايعه إلى حرب عبيدالله بن زياد فتحصن منه بقصر دارالإمارة. واقتتل أصحابه وأصحاب مسلم. وجعل أصحاب عبيدالله الذين معه في القصر يتشرفون منه ويحذرون أصحاب مسلم ويتوعدونهم بجنود الشام. فلم يزالوا كذلك، حتى جاء الليل فجعل أصحاب مسلم يتفرقون عنه ويقول بعضهم لبعض مانصنع بتعجيل الفتنة وينبغي أن نقعد في منازلنا وندع هؤلاء القوم حتى يصلح الله ذات بينهم فلم يبق معه سوى عشرة أنفس. فدخل مسلم المسجد ليصلي المغرب فتفرق العشرة عنه، فلما رأى ذلك خرج وحيدا سكك الكوفة حتى وقف على باب إمرأة يقال لها " طوعة " فطلب منها ماء فسقته ثم إستجارها فأجارته فعلم به ولدها فوشى الخبر بطريقه إلى ابن زياد، فأحضر محمد بن الأشعث وضم إليه جماعة وأنفذه لاحضار مسلم، فلما بلغوا دار المرأة وسمع مسلم وقع حوافر الخيل لبس درعه، وركب فرسه، وجعل يحارب أصحاب عبيدالله، حتى قتل منهم جماعة فنادى إليه محمد بن الأشعث وقال: يا مسلم ! لك الأمان. فقال له مسلم: وأي أمان للغدرة الفجرة ؟ ثم أقبل يقاتلهم ويرتجز بأبيات " حمران بن مالك الخثعمي " يوم القرن: أقسمت لا أقتل إلا حرا * وإن رأيت الموت شيئا نكرا

[ 73 ]

قيام مسلم بن عقيل خبر قتل هانى، به مسلم بن عقيل رسيد. مسلم با تمام كسانى كه با او بيعت كرده بودند، براى جنگ با ابن زياد از خانه خارج شد. عبيدالله به دارالاماره پناه برد ودرهاى آن را محكم بست واصحابش با ياران مسلم به جنگ وكشتن يكديگر مشغول شدند و كسانى كه با او در دارالاماره بودند بر بام قصر رفتند واصحاب مسلم را به آمدن لشگرهاى شام، تهديد مى كردند. آن روز به همين ترتيب گذشت تا شب فرا رسيد وهوا تاريك شد. اصحاب مسلم كم كم پراكنده مى شدند وبه يكديگر مى گفتند: " براى چه ما آتش فتنه را دامن بزنيم ؟ شايسته آن است كه در خانه هاى خود بنشينيم وبه مسلم وابن زياد كارى نداشته باشيم، تا خداوند بين آنان اصلاح كند. " همه رفتند وبه جز ده نفر، كسى با مسلم باقى نماند. در اين هنگام مسلم به مسجد آمد تا نماز مغرب را بخواند. آن ده نفر نيز رفتند. چون مسلم چنين ديد، غريبانه از مسجد خارج شد ودر كوچه هاى كوفه راه مى رفت تا درب خانه زنى رسيد كه او را " طوعه " مى ناميدند. از او آب خواست. آن زن آب آورد و مسلم آشاميد. سپس از او پناه خواست. آن زن او را در خانه خود جاى داد، ولى پسرش ابن زياد را از قضيه آگاه نمود. عبيدالله، محمد بن اشعث را طلبيد واو را با گروهى مأمور آوردن مسلم گردانيد. آنان تا پشت ديوار خانه آن زن آمدند. مسلم چون صداى سم اسبان را شنيد، زره پوشيد وبر اسب خود سوار شد وبه جنگ با آنان پرداخت وعده اى را كشت. محمد بن اشعث فرياد زد: " اى مسلم ! تو در امانى. " مسلم گفت: " امان مردم حيله باز وفاجر، امان درست نخواهد بود. " پس از آن، به جنگ مشغول شد واشعار حمران بن مالك خثعمى را كه در روز " قرن " سروده بود به عنوان رجز قرائت كرد: " قسم ياد كرده ام جز به آزادگى كشته نشوم، اگر چه شربت مرگ را با تلخى وسختى بنوشم. دوست ندارم كه با من خدعه وفريب انجام دهند واسير سازند. همچنين خوش

[ 74 ]

أكره أن أخدع أو أغرا * أو أخلط البارد سخنا مرا كل إمرئ يوما يلاقي شرا * أضربكم ولا أخاف ضرا فنادوا إليه إنه لا يكذب ولا يغر، فلم يلتفت إلى ذلك وتكاثروا عليه بعد أن أثخن بالجراح، فطعنه رجل من خلفه فخر إلى الأرض فأخذ أسيرا، فلما أدخل على عبيد الله لم يسلم عليه. فقال له الحرس: سلم على الأمير. فقال له: أسكت ويحك والله ما هو لي بأمير. فقال ابن زياد: لاعليك، سلمت أم لم تسلم فإنك مقتول. فقال له مسلم: إن قتلتني فلقد قتل من هو شر منك من هو خير مني، وبعد فإنك لاتدع سوء القتلة وقبح المثلة وخبث السريرة ولؤم الغلبة، لا أحد أولى بها منك. فقال له ابن زياد: يا عاق يا شاق، خرجت على إمامك وشققت عصا المسلمين وألحقت الفتنة بينهم. فقال له مسلم: كذبت يا بن زياد: إنما شق عصا المسلمين معاوية وابنه يزيد، وأما الفتنة فإنما ألحقها أنت وأبوك زياد بن عبيد عبد بني علاج من ثقيف وأنا أرجو أن يرزقني الله الشهادة على يدي شر بريته. فقال ابن زياد: منتك نفسك أمرا أحال الله دونه وجعله لاهله. فقال له مسلم: ومن يا بن مرجانة ؟ فقال: أهله يزيد بن معاوية.

[ 75 ]

ندارم كه آب خنك را با آب گرم وتلخ مخلوط كنم (از شجاعت ورشادت در ميدان جنگ بگذرم وخود را به دست دشمن بسپارم.) هر كسى در زندگى، روزى با شر گرفتار مى شود، ولى من با شمشير خود بر شما مى زنم واز هيچ ضرر وزيانى، باك وخوفى ندارم. " سپاه ابن زياد فرياد زدند: " اى مسلم ! محمد بن اشعث به تو دروغ نمى گويد وتو را فريب نمى دهد. " مسلم اعتنا نكرد وپس از آن كه بر اثر زخمهاى شمشير ونيزه ضعف بر او غلبه كرد، لشكر بر فشار حمله خود افزودند وناپاكى از پشت سر با نيزه خود بر او زد كه از اسب بر زمين افتاد. او را اسير كردند وچون نزد ابن زياد بردند، مسلم بر او سلام نكرد. يكى از پاسبانها گفت: " چرا بر امير سلام نكردى ؟ " مسلم گفت: " واى بر تو، او بر من امير نيست. " ابن زياد گفت: " اهميتى ندارد، سلام بكنى يا سلام نكنى، كشته مى شوى. " مسلم گفت: " اگر مرا بكشى موضوع بزرگى نيست، زيرا كسانى ناپاكتر از تو، اشخاصى بهتر از مرا كشته اند وعلاوه بر اين تو از نظر اين كه اشخاص را به نامردى مى كشى وبا وضع فجيعى مثله مى كنى وناپاكى خود را ظاهر مى سازى ودر موقع غلبه نمودن بر دشمن بدترين عملها را انجام مى دهى، از همه زشتكاران پيشى گرفته اى وبه راستى براى اين زشتكاريها كسى از تو آماده تر نيست. " ابن زياد گفت: " اى گناهكار آشوب طلب ! بر امام خود خروج كردى واجتماع مسلمانان را پراكنده ساختى وايجاد فتنه وآشوب نمودى. " مسلم گفت: " اى پسر زياد ! دروغ گفتى. اجتماع مسلمين را معاويه وپسرش يزيد بر هم زدند وفتنه را تو وپدرت زياد بن عبيد برپا نموديد. ومن اميدوارم خداوند شهادت را نصيب من فرمايد وآن را به دست ناپاكترين افراد جارى سازد. " ابن زياد گفت: " اى مسلم ! آرزوى مقامى را نمودى وبراى رسيدن به آن اقدام كردى، ولى خدا نخواست وآن مقام را به اهلش واگذار كرد. " مسلم گفت: " اى پسر مرجانه ! شايسته آن مقام چه كسى بود ؟ " گفت: " يزيد بن معاويه. "

[ 76 ]

فقال مسلم: الحمد لله، رضينا بالله حكما بيننا وبينكم. فقال له ابن زياد: أتظن أن لك في الامر شيئا ؟ فقال له مسلم: والله ما هو الظن ولكنه اليقين. فقال ابن زياد: أخبرني يا مسلم لماذا أتيت هذا البلد وأمرهم ملتئم، فشتتت أمرهم بينهم وفرقت كلمتهم. فقال مسلم: ما لهذا أتيت ولكنكم أظهرتم المنكر ودفنتم المعروف، تأمرتم على الناس بغير رضى منهم، وحملتموهم على غير ما أمركم الله به، وعملتم فيهم بأعمال كسرى وقيصر، فأتيناهم لنأمر فيهم بالمعروف وننهى عن المنكر، وندعوهم إلى حكم الكتاب والسنة وكنا أهل ذلك كما أمر رسول الله ((صلى الله عليه وآله وسلم)). فجعل ابن زياد يشتمه ويشتم عليا والحسن والحسين ((عليها السلام). فقال له مسلم: أنت وأبوك أحق بالشتيمة، فاقض ما أنت قاض يا عدو الله. فأمر ابن زياد، بكير بن حمران أن يصعد به إلى أعلى القصر فيقتله، فصعد به وهو يسبح الله تعالى ويستغفره ويصلي على نبيه ((صلى الله عليه وآله وسلم)) فضرب عنقه ونزل وهو مذعور. فقال له ابن زياد: ما شأنك ؟ فقال: أيها الأمير رأيت ساعة قتله رجلا أسود سيئ الوجه حذا مني عاضا على إصبعه أو قال على شفته، ففزعت منه فزعا لم أفزعه قط. فقال له ابن زياد (لعنة الله عليه) لعلك دهشت.

[ 77 ]

مسلم گفت: " الحمد لله. ما راضى هستيم كه خداوند بين ما وشما حاكم باشد. " ابن زياد گفت: " آيا گمان مى كنى كه تو هم در امر خلافت سهمى دارى ؟ " مسلم گفت: " به خدا قسم نه گمان، بلكه يقين دارم. " گفت: " اى مسلم به من بگو به چه منظورى به اين شهر آمدى ووضع منظم آن را از هم پاشيدى وبين مردم اختلاف انداختى ؟ " مسلم گفت: " من براى ايجاد اختلاف وآشوب به اين شهر نيامده ام، ولى چون شما كارهاى زشت انجام داديد واعمال نيك را از بين برديد وبدون رضايت مردم، خود را امير آنان خوانديد وآنان را به كارهايى غير از آنچه خدا دستور داده بود وادار كرديد و در ميان آنها مانند پادشاهان ايران وروم رفتار نموديد، ما آمديم كه مردم را به نيكوكارى دعوت كنيم واز نادرستى ها بازداريم وآنها را تابع دستورات قرآن ومطيع قوانين پيغمبر اسلام سازيم وما شايستگى اين كار را داشتيم. " ابن زياد به بد گفتن به او وبه على وحسن وحسين (عليهم السلام) زبان گشود. مسلم گفت: " تو وپدرت به دشنام شايسته ترند. هر چه مى خواهى بكن، اى دشمن خدا ! " (1) مسلم وهانى وشهادت آنان ابن زياد، بكير بن حمران را مأمور نمود كه مسلم را بر بام دارالاماره ببرد وبه قتل برساند. مسلم در بين راه تسبيح خدا مى گفت واز خداوند طلب آمرزش مى كرد ودرود بر رسول خدا مى فرستاد تا بالاى بام رسيد. سر از بدنش جدا كردند. كشنده او با وحشت زيادى از بام فرود آمد. ابن زياد گفت: " تو را چه مى شود ؟ " گفت: " اى امير ! موقعى كه مسلم را مى كشتم، مرد سياه روى بدصورتى را ديدم كه برابر من ايستاده وانگشتان خود را به دندان مى گزد - يا گفت: لبهاى خود را مى گزيد - و من از ديدن او به اندازه اى ترسيدم كه هرگز چنين ترسى در دل من راه نيافته بود. " ابن زياد گفت: " شايد از كشتن مسلم تو را وحشت گرفته است ؟ "


1 - ابن اثير در " كامل " ج 3، ص 373. (*)

[ 78 ]

ثم أمر بهاني بن عروة فجعل يقول وامذحجاه ! وأين مني مذحج ؟ واعشيرتاه ! وأين مني عشيرتي ؟ فقال له: مد عنقك، فقال لهم: والله ما أنا بها سخي وما كنت لاعينك على نفسي، فضربه غلام لعبيد الله بن زياد يقال له " رشيد " فقتله. وفي قتل مسلم وهاني يقول عبد الله بن زبير الاسدي، ويقال إنها للفرزدق، وقال بعضهم إنها لسليمان الحنفي: فإن كنت لاتدرين ما الموت فانظري * إلى هاني في السوق وابن عقيل إلى بطل قد هشم السيف وجهه * وآخر يهوي من طمار قتيل أصابهما فرخ بغي فأصبحا * أحاديث من يسري بكل سبيل ترى جسدا قد غير الموت لونه * ونضج دم قد سال كل مسيل فتى كان أحيى من فتاة حيية * وأقطع من ذي شفرتين صقيل أيركب أسماء الهماليج آمنا * وقد طلبته مذحج بذحول تطوف حواليه مراد وكلهم * على رقبة من سائل ومسول فإن أنتم لم تثأروا بأخيكم * فكونوا بغايا أرضيت بقليل قال الراوي: وكتب عبيد الله بن زياد بخبر مسلم وهاني إلى يزيد بن معاوية، فأعاد الجواب إليه يشكره فيه على فعاله وسطوته ويعرفه أن قد بلغه توجه الحسين ((عليه السلام)) إلى جهته ويأمره عند ذلك بالمؤاخذة والانتقام والحبس على الظنون والاوهام.

[ 79 ]

سپس دستور داد هانى را بياورند. او را براى كشتن نزد ابن زياد بردند. در آن هنگام هانى مى گفت: " كجا هستند مردم مذحج ؟ كجا هستند طايفه من و كجايند خويشان من ؟ " جلاد گفت: " گردنت را جلو بيار ! " گفت: " به خدا قسم در بخشيدن جان سخى نيستم وشما را بر كشتن خود يارى نمى كنم. " غلام ابن زياد - كه او را رشيد مى گفتند - شمشير زد واو را به قتل رسانيد. در مرثيه مسلم وهانى، عبد الله بن زبير اسدى اين اشعار را سروده است - وبه قولى، گوينده آن فرزدق است وبعضى گفته اند سليمان حنفى است - ومعانى آن اشعار چنين است: " اگر نمى دانى مرگ چيست، در بازار كوفه، هانى ومسلم بن عقيل را ببين. همان مرد شجاعى كه شمشير، صورتش را مجروح كرد وجوانمرد ديگرى كه پس از كشتنش، او را از بام قصر بر زمين افكندند. ابن زياد ناپاك، ايشان را گرفت وصبح روز بعد نقل محافل رهگذران شدند. مى بينى جسدى را كه مرگ، رنگ آن را دگرگون ساخته است وخونش در هر جا جارى است. جوانمردى كه باحياتر از زنان حيامند وبرنده تر از شمشير صيقل زده دولبه بود. آيا اسماء بن خارجه - كه هانى را نزد ابن زياد برد - بر اسب سوار شود واز كشته شدن ايمن باشد ؟ در صورتى كه طايفه مذحج خون هانى را از او طلبكارند ؟ در آن هنگام، قبيله مراد اطراف هانى مى گشتند وحال او را از يكديگر مى پرسيدند ومراقب او بودند. اى طايفه مراد ! شما اگر خونخواهى برادر خود، هانى را نكنيد، مانند زنان هرجايى اى هستيد كه به پول اندك راضى هستيد. " راوى مى گويد: ابن زياد خبر شهادت مسلم بن عقيل وهانى بن عروه را براى يزيد نوشت. پس از چندى جواب نامه اش آمد. از كارهاى او تشكر كرده ونوشته بود: " شنيده ام حسين به كوفه مى آيد وتو بايد به مؤاخذه وبازپرسى وكشتن وبه زندان افكندن كسانى كه گمان يا تو هم هميارى ايشان با حسين را دارى، بپردازى. "

[ 80 ]

[ خروج الحسين (ع) من مكة ] وكان قد توجه الحسين ((عليه السلام)) من مكة يوم الثلاثاء لثلاث مضين من ذي الحجة، وقيل يوم الأربعاء لثمان من ذي الحجة سنة ستين من الهجرة قبل أن يعلم بقتل مسلم، لانه ((عليه السلام)) خرج من مكة في اليوم الذي قتل فيه مسلم (رضوان الله عليه). وروي أنه ((عليه السلام)) لما عزم على الخروج إلى العراق قام خطيبا فقال: " الحمد لله ماشاء الله ولاقوة إلا بالله وصلى الله على رسوله وسلم، خط الموت على ولد آدم مخط القلادة على جيد الفتاة، وما أولهني إلى أسلافي إشتياق يعقوب إلى يوسف، وخير لي مصرع أنا لاقيه، كأني بأوصالي تتقطعها عسلان (1) الفلوات بين النواويس وكربلاء فيملان مني أكراشا جوفا، وأجربة سغبا لامحيص عن يوم خط بالقلم، رضى الله رضانا أهل البيت نصبر على بلائه، ويوفينا أجر الصابرين، لن تشذ عن رسول الله ((صلى الله عليه وآله وسلم)) لحمته وهي مجموعة له في حظيرة القدس تقربهم عينه وينجز بهم وعده، من كان باذلا فينا مهجته وموطنا على لقاء الله نفسه فليرحل معنا فإني راحل مصبحا إن شاء الله تعالى. " وروى أبوجعفر محمد بن جرير الطبري الإمامي في كتاب " دلائل الإمامة " قال: حدثنا أبومحمد سفيان بن وكيع عن أبيه وكيع عن الأعمش قال:


(1) العسلان: الماء حركته الرمح فاضطرب (منجد الطلاب، ص 475). عسلان الرمح اضطرب واشتد اهتزازه (منجد الطلاب، ص 475). (*)

[ 81 ]

عزيمت حسين (ع) به سوى عراق حسين (ع) روز سه شنبه، سوم ذيحجه وبه قولى روز چهارشنبه، هشتم ذيحجه سال 60 هجرى، پيش از آن كه از شهادت مسلم مطلع شود از مكه خارج شد، زيرا حسين (ع) روزى از مكه بيرون آمد كه در همان روز مسلم به شهادت رسيده بود. روايت شده است كه چون حسين (ع) تصميم گرفت به سوى عراق برود، مقابل جمعيت ايستاد وپس از حمد خداوند متعال ودرود بر رسول خدا (ص) خطبه اى به اين مضمون ايراد فرمود: " مرگ بر فرزندان آدم حك شده است، چون جاى گردنبند بر گردن دختران جوان. من مشتاق ديدن پيشينيان خويشم، مانند اشتياقى كه يعقوب به ديدار يوسف داشت. سرزمينى براى كشته شدن من انتخاب شده است كه به آن خواهم رسيد وگويا مى بينم كه اعضاى بدنم را گرگهاى بيابان، در زمينى بين نواويس وكربلا پاره پاره مى كنند تا شكمهاى گرسنه خود را سير گردانند وانبانهاى خالى خويش را پر كنند. آرى ! از سرنوشت نمى توان گريخت. آنچه خداوند به آن خشنود است، ما اهل بيت هم خشنوديم وبر بلياتى كه از جانب خدا باشد صبر مى كنيم ومى دانيم او مزد صابرين را به ما اعطا مى كند. ما كه پاره تن پيغمبر خدا هستيم از او جدايى نداريم ودر بهشت با او خواهيم بود. بدين گونه رسول خدا خشنود خواهد شد وبه وعده اى كه خداوند به رسولش داده وفا مى شود. هر كس براى جانبازى در راه ما آماده است واز شهادت وملاقات خداوند خشنود مى شود با ما بيايد، زيرا به يارى خدا - انشاء الله - بامدادان از مكه خارج مى شويم. " گفتار طبرى ابو جعفر محمد بن جرير طبرى امامى در كتاب " دلائل الامامة " از ابو محمد سفيان بن وكيع، از پدرش وكيع واو از " أعمش " روايت مى كند كه: ابو محمد واقدى و زرارة بن خلج گفتند:

[ 82 ]

قال لي أبومحمد الواقدي وزرارة بن خلج: لقينا الحسين بن علي ((عليه السلام)) قبل أن يخرج إلى العراق بثلثة، فأخبرناه ضعف الناس بالكوفة وإن قلوبهم معه، وسيوفهم عليه، فأومى بيده نحو السماء ففتحت أبواب السماء ونزلت الملائكة عددا لايحصيهم إلا الله عز وجل. فقال: لولا تقارب الاشياء وحبوط الأجر لقاتلتهم بهؤلاء، ولكني أعلم يقينا أن هناك مصرعي ومصارع أصحابي لاينجو منهم إلا ولدي علي ((عليه السلام)). وروى معمر بن المثنى في مقتل الحسين ((عليه السلام))، فقال: ما هذا لفظه، فلما كان يوم التروية قدم عمر بن سعد بن أبي وقاص إلى مكة في جند كثيف قد أمره يزيد أن يناجز الحسين القتال إن هو ناجزه، أو يقاتله إن قدر عليه. فخرج الحسين ((عليه السلام)) يوم التروية. ورويت من كتاب أصل لأحمد بن الحسين بن عمر بن يزيد الثقة، وعلى الأصل إنه كان لمحمد بن داود القمي بالإسناد عن أبي عبد الله ((عليه السلام)) قال: سار محمد بن الحنفية إلى الحسين في الليلة التي أراد الخروج في صبيحتها عن مكة فقال: له " يا أخي إن أهل الكوفة من قد عرفت غدرهم بأبيك وأخيك وقد خفت أن يكون حالك كحال من مضى، فإن رأيت أن تقيم فإنك أعز من في الحرم وأمنعه. فقال: يا أخي قد خفت أن يغتالني يزيد بن معاوية في الحرم فأكون الذي يستباح به حرمة هذا البيت. فقال له ابن الحنفية: فإن خفت ذلك فصر إلى اليمن أو بعض نواحي

[ 83 ]

" پيش از آن كه حسين (ع) به سوى عراق حركت كند ما او را ديدار كرديم واز سستى مردم كوفه آگاه نموديم وبه او گفتيم: " قلوب مردم كوفه با تو، ولى شمشيرهاى آنان براى كشتن تو آماده است. " حسين (ع) با دست خود به جانب آسمان اشاره كرد. درهاى آسمان گشوده شد وفرشتگان بسيارى كه شمار آنان را جز خداوند كسى نمى دانست نازل شدند. سپس فرمود اگر تقدير خداوند نبود كه بدن من به زمين كربلا نزديك شود واگر ترس آن را نداشتم كه اجر ومزدم از بين رود، با اين لشكر نيرومند با آنان مى جنگيدم، وليكن يقين دارم جايگاه كشته شدن من وتمام اصحابم - بجز فرزندم على - در آن سرزمين خواهد بود. " معمر بن مثنى در كتاب " مقتل الحسين " روايت نموده است كه چون روز ترويه (روز هشتم ذيحجه) رسيد، عمر بن سعد ابى وقاص، با لشكر انبوهى وارد مكه شد واز طرف يزيد مأمور بود كه اگر توانست حسين (ع) را بكشد واگر بناى جنگ شد، با او بجنگد، ولى حسين (ع) همان روز از مكه خارج شد. (1) از حضرت امام جعفر صادق (ع) روايت شده است كه محمد بن حنفيه در شبى كه آن حضرت مى خواست صبح آن شب از مكه خارج شود، خدمت حسين آمد وگفت: " برادر جان ! شما مى دانيد كه مردم كوفه با پدر وبرادرت مكر كردند ومن مى ترسم كه با تو نيز چنين كنند. اگر صلاح بدانى در مكه بمان، زيرا تو عزيزترين وارجمندترين افراد امت هستى. " فرمود: " مى ترسم يزيد بن معاويه به طور ناگهانى مرا در حرم خداوند به قتل برساند وبه اين خاطر، هتك حرمت خانه خدا شود. " محمد بن حنفيه گفت: " اگر از اين امر بيمناكى به سوى يمن برو، زيرا در آنجا محترم


(1) طبرى در " تاريخ الامم والملوك " ج 3، ص 369 مى نويسد: " وقتى حسين (ع) با همراهان خود از دروازه مكه خارج مى شد. مأمورين عمرو بن سعيد بن عاص كه تحت فرماندهى يحيى بن سعيد بودند راه را بر آن حضرت بستند وگفتند: " كجا مى روى ؟ به مكه برگرد. " حسين (ع) از بازگشت به مكه امتناع ورزيد. بين مأمورين وياران آن حضرت زد وخوردهايى با تازيانه روى داد ولى تلاش مأمورين به جايى نرسيد وحسين (ع) با عزم راسخ به راه خود ادامه داد. مأمورين گفتند: " اى حسين ! آيا از خدا نمى ترسى كه از جمع مسلمانان جدا مى شوى وميان امت تفرقه مى افكنى ؟ " حسين (ع) در جواب آنها اين آيه شريفه را قرائت نمود: * (لى عملي ولكم عملكم انتم بريئون مما أعمل وأنا برئ مما تعملون.) * (*)

[ 84 ]

البر فإنك أمنع الناس به ولا يقدر عليك أحد. فقال: أنظر فيما قلت. فلما كان السحر إرتحل الحسين ((عليه السلام)) فبلغ ذلك ابن الحنفية فأتاه فأخذ زمام ناقته التي ركبها. فقال له: يا أخي ألم تعدني النظر فيما سألتك. قال بلى. قال: فما حداك على الخروج عاجلا، فقال أتاني رسول الله ((صلى الله عليه وآله وسلم)) بعد ما فارقتك، فقال: يا حسين أخرج فإن الله قد شاء أن يراك قتيلا. فقال له ابن الحنفية: إنا لله وإنا إليه راجعون، فما معنى حملك هؤلاء النساء معك وأنت تخرج على مثل الحال ؟ قال فقال له قد قال لي إن الله قد شاء أن يراهن سبايا وسلم عليه ومضى. " [ تخلف محمد بن الحنفية: ] وذكر محمد بن يعقوب الكليني في كتاب " الرسائل " عن محمد بن يحيى، عن محمد بن الحسين، عن أيوب بن نوح، عن صفوان، عن مروان بن إسماعيل، عن حمزة بن حمران، عن أبي عبد الله ((عليه السلام)) قال: ذكرنا خروج الحسين ((عليه السلام)) وتخلف ابن الحنفية عنه، فقال أبو عبد الله ((عليه السلام)): " يا حمزة ! إني سأحدثك بحديث لاتسئل عنه بعد مجلسنا هذا، إن الحسين ((عليه السلام)) لما فصل متوجها أمر بقرطاس وكتب: [ بسم الله الرحمن الرحيم... من الحسين بن علي إلى بني هاشم. أما بعد:

[ 85 ]

خواهى بود ويزيد هم نمى تواند بر تو دست پيدا كند. يا جايى از بيابان را اختيار كن ودر آنجا بمان. " فرمود: " در اين پيشنهاد تو تأملى خواهم كرد. " حركت كاروان حسين از مكه ساعات آخر شب بود كه حسين (ع) از مكه حركت كرد وچون اين خبر به محمد بن حنفيه رسيد، آمد ومهار ناقه اى كه امام بر آن سوار بود، گرفت وگفت: " برادر جان ! مگر تو به من وعده ندادى كه در سخن من تأمل كنى ؟ " فرمود: " بلى. " عرض كرد: " پس براى چه در رفتن شتاب نمودى ؟ " حسين (ع) گفت: " پس از رفتن تو رسول خدا (ص) نزد من آمد وفرمود: " يا حسين اخرج الى العراق فإن الله قد شاء ان يراك قتيلا " اى حسين برو به سوى عراق زيرا خدا مايل است تو را كشته ببيند. " محمد بن حنفيه به او گفت: " انا لله وانا اليه راجعون. اكنون كه براى كشته شدن مى روى، اين زنها را براى چه با خود مى برى ؟ " حسين (ع) گفت: " رسول خدا به من فرود: " ان الله قد شاء ان يراهن سبايا " خداوند مى خواهد اين زنان را اسير ببيند. " در اين موقع محمد بن حنفيه وداع كرد ورفت. " تخلف محمد بن حنفيه از همراهى امام (ع) محمد بن يعقوب كلينى در كتاب " رسائل " از حمزة بن حمران، نقل مى كند كه ما داستان خروج حسين (ع) وتخلف كردن محمد بن حنفيه را از همراهى او نقل مى كرديم، در مجلسى كه امام صادق (ع) حضور داشت. به من فرمود: " اى حمزه ! حديثى براى تو بگويم كه بعد از اين مجلس، راجع به محمد بن حنفيه چيزى از من سؤال نكنى، وآن حديث اين است: چون حسين (ع) از مكه حركت كرد، كاغذى طلبيد ودر آن نوشت: " بسم الله الرحمن الرحيم. از جانب حسين بن على به طايفه بنى هاشم.

[ 86 ]

فإنه من لحق بي منكم إستشهد ومن تخلف عنى لم يبلغ الفتح، والسلام ]. [ قول المفيد (ره): ] وذكر المفيد محمد بن محمد بن النعمان (رض) في كتاب " مولد النبي ((صلى الله عليه وآله وسلم)) ومولد الأوصياء ((عليهم السلام)) " بإسناده إلى أبي عبد الله جعفر بن محمد الصادق ((عليهم السلام)) قال: " لما سار أبو عبد الله الحسين بن علي ((عليهما السلام)) من مكة ليدخل المدينة، لقيه أفواج من الملائكة المسومين والمردفين في أيديهم الحراب على نجب من نجب الجنة فسلموا عليه وقالوا: يا حجة الله على خلقه بعد جده وأبيه وأخيه، إن الله عزوجل أمد جدك رسول الله ((صلى الله عليه وآله وسلم)) بنا في مواطن كثيرة، وإن الله أمدك بنا. فقال لهم: " الموعد حفرتي وبقعتي التي أستشهد فيها وهي " كربلاء " فإذا وردتها فأتوني. فقالوا: يا حجة الله إن الله أمرنا أن نسمع لك ونطيع فهل تخشى من عدو يلقاك فنكون معك ؟ فقال: لاسبيل لهم علي ولايلقوني بكريهة أو أصل إلى بقعتي. وأتته أفواج من مؤمني الجن، فقالوا له: يا مولانا نحن شيعتك وأنصارك، فمرنا بما تشاء، فلو أمرتنا بقتل كل عدو لك وأنت بمكانك لكفيناك ذلك، فجزاهم خيرا، وقال لهم: أما قرأتم كتاب الله المنزل على

[ 87 ]

اما بعد، هر كس با من آيد به شهادت مى رسد وكسى كه تخلف كند به پيروزى دست نخواهد يافت. والسلام. " فرشتگان ودرخواست يارى حسين (ع) شيخ مفيد، محمد بن محمد بن نعمان، در كتاب " مولد النبى ومولد الاوصياء " به اسناد خود از حضرت صادق (ع) روايت مى كند كه: چون حسين (ع) از مكه حركت كرد، افواجى از فرشتگان - كه رسول خدا (ص) را يارى نموده بودند - در حالى كه جنگ افزار در دست داشتند وبر اسبهاى بهشتى سوار بودند، آن حضرت را ملاقات كردند وبر او سلام نمودند وگفتند: " اى حجت خدا ! ذات مقدس باريتعالى در بسيارى از جنگها، به وسيله ما جدت رسول خدا را يارى كرد واينك ما را براى يارى وكمك تو فرستاده است. " حسين (ع) به آنها فرمود: " وعده گاه من وشما سرزمينى است كه من در آنجا كشته مى شوم وآن سرزمين كربلاست. وقتى كه من در آن جا رسيدم، نزد من آييد. " فرشتگان گفتند: " ما از جانب حق تعالى مأموريم فرمان تو را اطاعت كنيم. اگر مى ترسى كه دشمنانت بر تو بتازند ما در خدمت تو باشيم. " فرمود: " آنان نمى توانند آزارى به من برسانند تا به زمين كربلا برسم. " سپس، گروهى از مؤمنين جن، نزد حسين (ع) آمدند وگفتند: " ما شيعيان وياران تو هستيم، هر چه مى خواهى به ما امر كن واگر دستور دهى، تمام دشمنانت را نابود مى كنيم وتو در وطن خويش بمان. " ابا عبد الله در حق آنها دعا كرد وبه آنان فرمود: " مگر شما قرآن را كه بر جدم رسول خدا (ص) نازل شده است نخوانده ايد كه مى فرمايد: " به مردم بگو اگر در

[ 88 ]

جدي رسول الله ((صلى الله عليه وآله وسلم)) في قوله تعالى: * (قل لو كنتم في بيوتكم لبرز الذين كتب عليهم القتل إلى مضاجعهم) * (1) فإذا أقمت في مكاني فبمن يمتحن هذا الخلق المتعوس وبماذا يختبرون ؟ ومن ذا يكون ساكن حفرتي وقد اختارها الله تعالى لي يوم دحى الأرض، وجعلها معقلا لشيعتنا ومحبينا، تقبل أعمالهم وصلواتهم، ويجاب دعاؤهم، وتسكن شيعتنا فتكون لهم أمانا في الدنيا وفي الاخرة، ولكن تحضرون يوم السبت وهو يوم عاشوراء (وفي غير هذه الرواية يوم الجمعة) الذي في آخره أقتل ولايبقى بعدي مطلوب من أهلي ونسبي وإخواني وأهل بيتي، ويسار رأسي إلى يزيد بن معاوية (لعنهما الله)، فقالت الجن: نحن والله يا حبيب الله وابن حبيبه لولا أن أمرك طاعة وإنه لايجوز لنا مخالفتك لخالفناك وقتلنا جميع أعدائك قبل أن يصلوا إليك. فقال لهم ((عليه السلام)): ونحن والله أقدر عليهم منكم * (ولكن ليهلك من هلك عن بينة ويحيى من حى عن بينة) * (2). [ أخذ هدية بحير بن ريسان: ] ثم سار حتى مر بالتنعيم فلقي هناك عيرا تحمل هدية قد بعث بها بحير بن ريسان الحميري عامل اليمن إلى يزيد بن معاوية فأخذ الهدية لان حكم


(1) آل عمران، آية 154. (2) الأنفال، آية 42. (*)

[ 89 ]

خانه هاى خود بمانيد، آنهايى كه مقدر شده است كه كشته شوند، به سوى قبرهاى خود خواهند رفت. " (1) ماندن در مدينه نتيجه ندارد. اگر من در خانه خود بمانم، اين مردم شقى به چه وسيله امتحان شوند وچه كسى در قبر من بخوابد ؟ در صورتى كه خداوند روزى كه زمين را مى گسترد، آن را براى من برگزيده وپناه شيعيان ودوستان ما گردانيده است. اعمال ايشان را در آنجا قبول مى كند ودعاى آنان را در آنجا اجابت مى فرمايد. شيعيان ما در آن زمين مسكن مى كنند وبراى آنها در دنيا و آخرت امان خواهد بود. ولى شما روز شنبه كه روز عاشوراست، نزد من بياييد. " در روايت ديگرى نقل شده كه حضرت به آنها فرمود: " در روز جمعه كه من در پايان آن روز كشته مى شوم وديگر كسى از اهل بيت و خويشان وبرادران من باقى نماند وسر مرا براى يزيد مى برند، نزد من حاضر شويد. " مؤمنين جن گفتند: " به خدا قسم اگر اطاعت امر تو واجب نبود، با تو مخالفت مى كرديم وتمام دشمنان تو را پيش از آن كه به تو آسيبى برسانند، مى كشتيم. " حسين (ع) فرمود: " به خدا قسم قدرت ما براى كشتن آنها بيش از شما است، ولى نظر ما اين است كه بر همه اتمام حجت شود، تا آنهايى كه هلاك مى شوند از روى " بينه " به هلاكت رسند وكسانى كه به سعادت مى رسند نيز از روى بينه بدان نائل شوند. " توقيف هديه بحير بن ريسان سپس، ابا عبد الله به راه ادامه داد تا منزل " تنعيم " رسيد. در آنجا قافله اى را ملاقات كرد كه هديه بحير بن ريسان، والى يمن را براى يزيد بن معاويه مى بردند. چون حاكم واقعى امور مسلمانها حسين (ع) بود، هديه را بازگرفت وبه شترداران فرمود: " هر كه مايل است با ما به عراق آيد، كرايه او را مى پردازيم وبا او نيكويى مى كنيم


(1) آل عمران، آيه 154. (*)

[ 90 ]

أمور المسلمين إليه. ثم قال لاصحاب الجمال " من أحب أن ينطلق معنا إلى العراق وفيناه كراه، وأحسنا معه صحبته، ومن أحب أن يفارقنا أعطيناه كراه بقدر ما قطع من الطريق ". فمضى معه قوم وامتنع آخرون. ثم سار حتى بلغ " ذات عرق " فلقي بشر بن غالب واردا من العراق فسأله عن أهلها. فقال: خلفت القلوب معك والسيوف مع بني أمية. فقال: صدق أخو بني أسد إن الله يفعل ما يشاء ويحكم ما يريد. قال الراوي: ثم سار حتى نزل: " الثعلبية " وقت الظهيرة فوضع رأسه فرقد ثم استيقظ، فقال: قد رأيت هاتفا يقول: " أنتم تسرعون والمنايا تسرع بكم إلى الجنة ". فقال له ابنه على: يا أبة ! أفلسنا على الحق ؟ فقال بلى يا بني، والله الذى إليه مرجع العباد. فقال: يا أبة إذن لانبالي بالموت. فقال له الحسين ((عليه السلام)) جزاك الله يا بني خير ما جزى ولدا عن والده. ثم بات في الموضع المذكور، فلما أصبح إذا برجل من الكوفة يكنى أباهرة الأزدي قد أتاه فسلم عليه. ثم قال: " يا بن رسول الله ((صلى الله عليه وآله وسلم)) ما الذي أخرجك عن حرم الله

[ 91 ]

وهر كه مى خواهد، كرايه مقدار راهى را كه آمده است بگيرد وباز گردد. " جمعى از آنان با حسين (ع) رفتند وعده اى هم امتناع نمودند وبازگشتند. آنگاه از آنجا گذشت تا در منزل " ذات عرق " وارد شد. در آن منزل، بشير بن غالب را كه از عراق مى آمد، ديدار كرد. از او پرسيد كه اهل عراق چگونه هستند ؟ گفت: " در دل، تو را دوست دارند، ولى شمشير آنان بنى اميه را يارى مى كند. " قافله به راه افتاد. اول ظهر بود كه به منزل " ثعلبيه " رسيد. حسين (ع) را خواب در ربود وپس از لحظه اى بيدار شد وفرمود: " هاتفى را شنيدم كه مى گفت: " شما با شتاب مى رويد ومرگ شما را با شتاب به سوى بهشت مى برد. " فرزندش على (ع) گفت: " پدر جان ! مگر ما بر حق نيستيم ؟ " فرمود: " آرى به خدا قسم ما بر حق هستيم. " گفت: " در اين صورت هرگز از مرگ باكى نداريم. " حسين (ع) فرمود: " پسر جانم ! خدا تو را جزاى خير دهد. " آن شب را در آن منزل به سر برد. ملاقات حسين (ع) با اباهره اول صبح، مردى كه كنيه او " اباهره " بود واز كوفه مى آمد، رسيد وبر آن حضرت سلام كرد وگفت: " اى پسر پيغمبر ! براى چه از حرم خدا وحرم جدت رسول خدا (ص) بيرون آمدى ؟ " فرمود: " اى اباهره ! بنى اميه اموالم را گرفتند، صبر نمودم. با عرض من دشمنى ورزيدند، تحمل كردم. اينك مى خواستند خون مرا بريزند، گريختم. به خدا قسم اين جمعيت ستمكار مرا خواهند كشت، ولى خدا لباس ذلت وخوارى را بر بدن آنان مى پوشاند وشمشير برنده انتقام را بر آنان مى نهد وكسى را بر آنان مسلط مى كند كه آنان

[ 92 ]

وحرم جدك رسول الله ((صلى الله عليه وآله وسلم)) ؟ فقال الحسين: ويحك يا أباهرة إن بني أمية أخذوا مالي فصبرت، وشتموا عرضي فصبرت، وطلبوا دمي فهربت، وأيم الله لتقتلني الفئة الباغية وليلبسنهم الله ذلا شاملا وسيفا قاطعا، وليسلطن الله عليهم من يذلهم حتى يكونوا أذل من قوم سبأ إذ ملكتهم إمرأة فحكمت في أموالهم ودمائهم حتى أذلتهم. ثم سار ((عليه السلام)) فحدث جماعة من " بني فزارة " و " بجيلة " قالوا: كنا مع زهير بن القين لما أقبلنا من مكة فكنا نساير الحسين ((عليه السلام)) حتى لحقناه فكان إذا أراد النزول إعتزلناه فنزلنا ناحية، فلما كان في بعض الأيام نزل في مكان لن نجد بدا من أن ننازله فيه، فبينا نحن نتغذي من طعام لنا إذ أقبل رسول الحسين ((عليه السلام)) حتى سلم ثم قال: يا زهير بن القين إن أبا عبد الله الحسين ((عليه السلام)) بعثني إليك لتأتيه، فطرح كل إنسان منا ما في يده حتى كأنما على رؤسنا الطير. فقالت له زوجته - وهي ديلم بنت عمرو - سبحان الله أيبعث إليك ابن رسول الله ((صلى الله عليه وآله وسلم)) ثم لاتأتيه ؟ فلو أتيته، فسمعت من كلامه. فمضى إليه زهير بن القين، فما لبث أن جاء مستبشرا قد أشرق وجهه فأمر بفسطاطه فقوض، وأمر بثقله ومتاعه، فحول إلى الحسين ((عليه السلام)) وقال لإمرأته: " أنت طالق فإني لاأحب أن يصيبك بسببي إلا خير، وقد عزمت على صحبة الحسين ((عليه السلام)) لأفديه بنفسي، وأقيه بروحي "، ثم أعطاها مالها وسلمها إلى بعض بني عمها ليوصلها إلى أهلها، فقامت إليه

[ 93 ]

را از قوم سبا - كه زنى بر آنها مسلط بود ودر مال وخون ايشان هر طورى كه مى خواست، حكم مى كرد - ذليل تر مى سازد. " اين سخن را گفت واز آن منزل حركت كرد. تشرف زهير بن قين جمعى از طايفه بنى فزاره وبجيله نقل كرده اند كه ما از مكه با زهير بن قين (1) بيرون آمديم وعقب تر از حسين (ع) راه مى پيموديم تا در بين راه با او مصادف شديم. ولى چون زهير نمى خواست با آن حضرت ملاقات كند، هر جا حسين (ع) منزل مى كرد، ما به فاصله دورترى از او منزل مى كرديم. يكى از روزها، حسين (ع) در محلى اتراق كرد وما هم مجبور شديم در همانجا منزل نماييم. هنگامى كه به غذا خوردن مشغول بوديم، شخصى از جانب حسين (ع) آمد وگفت: " اى زهير بن قين ! ابا عبد الله (ع) مرا پيش تو فرستاده است تا به نزد او آيى. " از شنيدن اين سخن همه لقمه ها را از دست افكندند ودر درياى فكر غوطه ور شدند، مانند كسى كه پرنده اى بر سرش قرار گرفته است ومى خواهد او را بگيرد. همسر زهير (ديلم دختر عمرو) گفت: " سبحان الله ! پسر پيغمبر تو را مى طلبد و تو نمى روى ؟ چه مى شود اگر خدمتش برسى وكلام او را بشنوى ؟ " زهير بن قين از جا برخاست وبه سوى حسين (ع) رفت وپس از لحظه اى با چهره باز وخوشحال بازگشت ودستور داد خيمه هاى او را كندند ووسائل او را نيز بردند وچادر او را نزديك خيمه هاى حسين برپا نمودند وبه زوجه خود گفت: " من تو را طلاق دادم، زيرا دوست ندارم به خاطر من زحمتى به تو متوجه گردد. من تصميم دارم با حسين (ع) باشم وتن وجانم را فداى او كنم. " سپس اموال ومهريه زوجه خويش را پرداخت واو را به پسر عموهايش سپرد تا


1 - زهير بن قين از بزرگان واشراف قوم خود بود. در ابتدا، از هواخواهان عثمان به شمار مى رفت. در سال 60 هجرى با خاندان خود به حج مشرف شد وهنگام بازگشت در بين راه بود كه به خدمت سيد الشهداء (ع) شرفياب گرديد. در آن وقت از عقيده فاسد خود برگشت واز اصحاب وياران آن حضرت گشت. وفادارى زهير بسيار حيرت آور وقابل توجه بود. (*)

[ 94 ]

وبكت وودعته وقالت: " كان الله عونا ومعينا خار الله لك أسألك أن تذكرني في القيامة عند جد الحسين ((عليه السلام)) "، ثم قال لاصحابه: " من أحب أن يصحبنى. وإلا فهو آخر العهد مني به ". ثم سار الحسين ((عليه السلام)) حتى بلغ " زبالة " فأتاه فيها خبر مسلم بن عقيل، فعرف بذلك جماعة ممن تبعه فتفرق عنه أهل الأطماع والإرتياب، وبقي معه أهله وخيار الأصحاب. قال الراوي: وارتج الموضع بالبكاء والعويل لقتل مسلم بن عقيل، و سالت الدموع كل مسيل، ثم إن الحسين ((عليه السلام)) سار قاصدا لما دعاه الله فلقيه الفرزدق الشاعر فسلم عليه، وقال: يا ابن رسول الله كيف تركن إلى أهل الكوفة وهم الذين قتلوا ابن عمك مسلم بن عقيل وشيعته ؟ قال: فاستعبر الحسين ((عليه السلام)) باكيا ثم قال: " رحم الله مسلما فلقد صار إلى روح الله وريحانه وجنته ورضوانه، أما إنه قد قضى ما عليه، وبقى ما علينا ". ثم أنشأ يقول: فإن تكن الدنيا تعد نفيسة * فإن ثواب الله أعلى وأنبل وإن تكن الأبدان للموت أنشئت * فقتل إمرء بالسيف في الله أفضل وإن تكن الأرزاق قسما مقدرا * فقلة حرص المرء في السعي أجمل وإن تكن الأموال للترك جمعها * فما بال متروك به المرء يبخل ؟ قال الراوي: وكتب الحسين ((عليه السلام)) كتابا إلى سليمان بن صرد الخزاعي

[ 95 ]

به خويشانش برسانند. آن زن نزد زهير رفت وگريه كرد وبا او وداع نمود وگفت: " خداوند يار وياور تو باشد وتو را به خوشبختى برساند. ولى از تو تمنا دارم روز قيامت، نزد جد حسين (ع) مرا نيز به ياد آورى. " پس از آن زهير به اصحاب گفت: " هر كه مايل است با من بيايد، وگرنه اين آخرين ديدار ماست. " حسين (ع) از آن منزل حركت كرد تا به منزل " زباله " رسيد. در آن محل بود كه از شهادت مسلم بن عقيل باخبر شد واصحابش نيز از اين خبر مطلع گرديدند. آنان كه به طمع رياست با حسين (ع) آمده بودند، رفتند، ولى اهل بيت وياران باوفاى او ماندند. براى شهادت مسلم فريادهاى گريه وناله از آنان برخاست واشكها از ديدگان جارى شد، ولى حسين (ع) به قصد رسيدن به شهادت، طى طريق مى نمود. فرزدق (1) شاعر به ملاقاتش نايل شد وگفت: " اى پسر پيغمبر ! چگونه به مردم كوفه كه مسلم بن عقيل وياران او را كشتند، اعتماد مى كنى ؟ " حسين (ع) گريست و فرمود: " خدا بيامرزد مسلم را كه به زندگى جاويدان وروزى فراوان خداوند رسيد و داخل بهشت شد وخشنودى خدا را فراهم كرد. او تكليف خود را انجام داد، ولى ما هنوز در راه هستيم. " سپس او اشعارى به اين مضمون را انشا كرد: " اگر دنيا نفيس وباارزش شمرده مى شود، به يقين ثواب خداوند بالاتر واصيل تر است، واگر بدنها براى مرگ آفريده شده اند، به يقين كشته شدن در راه خدا با شمشير، براى مرد نيكوتر است، واگر روزى مردم، تقسيم بندى ومقدر گرديده است، حرص و اشتياق محدود مرد در طلب روزى، زيباتر است، واگر جمع كردن ثروت ومال براى باقى گذاشتن ورفتن است، چرا انسان به چيزى كه آن را ترك خواهد كرد، بخل بورزد ؟ " شهادت قيس بن مسهر راوى مى گويد: حسين (ع) نامه اى به سليمان بن صرد خزاعى ومسيب بن نجبه و


1 - نامش، همام بن غالب تميمى، پدرش از اشراف بنى تميم بود. او در مدح خاندان پيغمبر (ص) اشعار بسيارى سروده است. مخصوصا داستان او با هشام بن عبد الملك در خانه خدا واشعار او در مدح حضرت زين العابدين (ع) از شهرت بسزايى برخوردار مى باشد. او در سال 110 از دنيا رفت. (*)

[ 96 ]

والمسيب بن نجبة ورفاعة بن شداد وجماعة من الشيعة بالكوفة وبعث به مع قيس بن مسهر الصيداوي فلما قارب دخول الكوفة إعترضه الحصين بن نمير صاحب عبيد الله بن زياد (لع) ليفتشه فأخرج قيس الكتاب ومزقه، فحمله الحصين بن نمير إلى عبيدالله بن زياد، فلما مثل بين يديه. قال له: من أنت ؟ قال: أنا رجل من شيعة أمير المؤمنين علي بن أبي طالب ((عليه السلام)) وابنه. قال: فلما مزقت الكتاب ؟ قال: لئلا تعلم ما فيه. قال: وممن الكتاب وإلى من ؟ قال: من الحسين ((عليه السلام)) إلى جماعة من أهل الكوفة لا أعرف أسمائهم. فغضب ابن زياد وقال: والله لا تفارقني حتى تخبرني بأسماء هؤلاء القوم أو تصعد المنبر فتلعن الحسين بن على وأباه وأخاه، وإلا قطعتك إربا إربا. فقال قيس: أما القوم فلا أخبرك بأسمائهم، وأما لعن الحسين ((عليه السلام)) وأبيه وأخيه فأفعل. فصعد المنبر فحمد الله وأثنى عليه وصلى على النبي ((صلى الله عليه وآله وسلم)) وأكثر من الترحم على علي والحسن والحسين ((عليهم السلام)) ثم لعن عبيد الله بن زياد وأباه ولعن عتاة بني أمية عن آخرهم. ثم قال: " أيها الناس أنا رسول الحسين ((عليه السلام)) إليكم وقد خلفته

[ 97 ]

رفاعة بن شداد وجمعى از شيعيانش كه در كوفه بودند، نوشت وآن را توسط قيس بن مسهر صيداوى فرستاد. قيس نزديك كوفه رسيده بود كه حصين بن نمير، مأمور ابن زياد او را ديد. خواست او را بازرسى كند، قيس نامه حسين (ع) را بيرون آورد وآن را پاره پاره كرد. حصين او را نزد ابن زياد برد. عبيدالله پرسيد: " تو كيستى ؟ " گفت: " مردى از شيعيان أمير المؤمنين، على بن ابى طالب (ع) واز شيعيان فرزندان او هستم. " گفت: " براى چه نامه را پاره كردى ؟ " قيس گفت: " براى اين كه تو از مطلب آن مطلع نشوى. " ابن زياد پرسيد: " نامه از جانب كى وبه سوى چه كسى بود ؟ " گفت: " از حسين (ع) به جمعى از اهل كوفه بود، كه من نامهاى آنان را نمى دانم. " ابن زياد غضبناك شد وگفت: " به خدا قسم تو را آزاد نمى كنم تا نام آنان را بگويى، يا بر فراز منبر روى وحسين بن على وپدرش را دشنام دهى وناسزا گويى، والا تو را با شمشير قطعه قطعه مى كنم. " قيس گفت: " نام آن جماعت را به تو نخواهم گفت، ولى حاضرم بر منبر بروم و حسين وبرادرش وپدرش را لعن كنم. " سپس بالاى منبر آمد وحمد وثناى خداوند نمود وبر رسول خدا (ص) درود فرستاد وبراى على بن ابى طالب وحسن وحسين (عليهم السلام) بسيار طلب رحمت كرد وبر عبيدالله بن زياد وپدرش وبر سركشان بنى اميه لعنت گفت. پس از آن گفت: " أيها الناس ! من فرستاده حسين (ع) به سوى شما هستم واو در فلان سرزمين است. به سوى او رويد واو را يارى كنيد. "

[ 98 ]

بموضع كذا وكذا فأجيبوه. فأخبر ابن زياد بذلك، فأمر بإلقائه من أعالي القصر، فألقي من هناك فمات (رحمه الله)، فبلغ الحسين ((عليه السلام)) موته فاستعبر بالبكاء ثم قال: اللهم اجعل لنا ولشيعتنا منزلا كريما واجمع بيننا وبينهم في مستقر من رحمتك إنك على كل شئ قدير. وروي إن هذا الكتاب كتبه الحسين ((عليه السلام)) من " الحاجز " وقيل غير ذلك. [ لقائه مع حر بن يزيد الرياحي: ] قال الراوي: وسار الحسين ((عليه السلام)) حتى صار على مرحلتين من الكوفة فإذا بالحر بن يزيد في ألف فارس، فقال له ا لحسين ((عليه السلام)): ألنا أم علينا ؟ فقال: بل عليك يا أبا عبد الله ! فقال: لاحول ولاقوة إلا بالله العلي العظيم، ثم تردد الكلام بينهما حتى قال له الحسين ((عليه السلام)): فإذا كنتم على خلاف ما أتتني به كتبكم وقدمت به علي رسلكم فإني أرجع إلى الموضع الذي أتيت منه، فمنعه الحر وأصحابه من ذلك. وقال: لا بل خذ يا ابن رسول الله طريقا لا يدخلك الكوفة ولا يوصلك إلى المدينة، لاعتذر أنا إلى ابن زياد بأنك خالفتني في الطريق. فتياسر الحسين ((عليه السلام)) حتى وصل إلى " عذيب الهجانات ".

[ 99 ]

اين خبر به ابن زياد رسيد. دستور داد او را از بالاى قصر دارالاماره به زمين انداختند وبه شهادت نايل شد. چون خبر شهادت او به حسين (ع) رسيد، گريه كرد وگفت: " خداوندا ! براى ما و شيعيان ما جايگاه نيكويى قرار بده واز راه مرحمت، در مكانى ما وآنها را جمع فرما، زيرا تو بر همه چيز توانايى. " وروايت شده است كه حسين (ع) اين نامه را از منزلى كه معروف به " حاجز " بود فرستاد، وجايى غير از اين منزل هم نقل شده است. جلوگيرى حر بن يزيد راوى مى گويد: از آن منزل گذشتند. دو منزل به كوفه مانده بود كه ناگاه حر بن يزيد با هزار سوار بر حسين (ع) آشكار شد. حضرت پرسيد: " آيا براى يارى ما آمده اى، يا براى جنگ با ما ؟ " حر گفت: " يا ابا عبد الله ! به جنگ شما آمده ام. " حسين (ع) فرمود: " لا حول ولاقوة الا بالله العلى العظيم " وسپس سخنانى به يكديگر گفتند. تا آن كه ابا عبد الله (ع) گفت: " اگر رأى شما با نامه اى كه فرستاديد وبا آنچه فرستادگان شما گفتند مخالف است، به همان جايى كه آمده ام باز مى گردم. " حر ويارانش از مراجعت او جلوگيرى كردند. حر گفت: " يا بن رسول الله ! راهى را انتخاب كن وبرو كه نه به كوفه روى ونه به مدينه، تا من نزد ابن زياد عذرى داشته باشم وبگويم حسين (ع) از راهى رفته بود كه من او را نديدم. " ابا عبد الله راه دست چپ را انتخاب فرمود وبه " عذيب هجانات " رسيد. در اين موقع نامه ابن زياد را به حر دادند. در آن نامه او را در امر حسين سرزنش نموده ودستور داده بود كار را بر او سخت بگيرد.

[ 100 ]

قال: فورد كتاب عبيد الله بن زياد (لع) إلى الحر يلومه في أمر الحسين ((عليه السلام)) ويأمره بالتضييق عليه، فعرض له الحر وأصحابه ومنعوه من السير، فقال له الحسين ((عليه السلام)) ألم تأمرنا بالعدول عن الطريق ؟ فقال له الحر بلى، ولكن كتاب الأمير عبيدالله قد وصل يأمرني فيه بالتضييق عليك، وقد جعل علي عينا يطالبني بذلك. قال الراوي: فقام الحسين ((عليه السلام)) خطيبا في أصحابه فحمد الله وأثنى عليه وذكر جده فصلى عليه ثم قال: " إنه قد نزل بنا من الأمر ما قد ترون وإن الدنيا قد تغيرت وتنكرت وأدبر معروفها واستمرت جذاء ولم تبق منه إلا صبابة كصبابة الإناء وخسيس عيش كالمرعى الوبيل ألا ترون إلى الحق لا يعمل به وإلى الباطل لا يتناهى عنه، ليرغب المؤمن في لقاء ربه محقا، فإني لا أرى الموت إلا سعادة، والحياة مع الظالمين إلا بر ما ". فقام زهير بن القين وقال: لقد سمعنا هدانا الله بك يا بن رسول الله مقالتك، ولو كانت الدنيا لنا باقية وكنا فيها مخلدين لاثرنا النهوض معك على الإقامة فيها. وقال الراوي: وقام هلال بن نافع البجلي فقال: " والله ما كرهنا لقاء ربنا وإنا على نياتنا وبصائرنا نوالي من والاك ونعادي من عاداك ". قال: وقام برير بن خضير فقال: " والله يا ابن رسول الله لقد من الله بك علينا أن نقاتل بين يديك وتقطع فيك أعضائنا ثم يكون جدك شفيعنا يوم القيامة ".

[ 101 ]

حر ويارانش سر راه حسين (ع) را گرفتند واو را از رفتن منع كردند. حضرت فرمود: " مگر تو نگفتى كه راه خود را بگردانيم وبه راهى برويم كه غير از راه كوفه ومدينه باشد ؟ " گفت: " بلى، وليكن نامه امير عبيدالله به من رسيده ودر آن نامه مرا امر كرده است بر تو سخت گيرى كنم، وجاسوسى بر من گماشته كه دستورات او را اجرا نمايم. " پس از آن، حسين (ع) ميان اصحاب خود بر پا ايستاد. حمد وثناى الهى نمود و درود بر جدش رسول خدا (ص) فرستاد وسپس فرمود: " اى مردم ! شما آنچه را كه براى ما پيش آمده است مى بينيد. به راستى دنيا تغيير نموده وزشتيهاى خود را آشكار ساخته واز نيكيهايش روى گردانده است وپيوسته برخلاف مراد انسان عمل مى نمايد. ولى از دنيا چيزى باقى نمانده است مگر مقدار كمى به اندازه قطراتى كه پس از ريختن آب در ظرف مى ماند وجز يك زندگى پست كه مانند زمين شوره زار است. مگر نمى بينيد به حق عمل نمى شود واز باطل جلوگيرى نمى گردد ونتيجه آن، اين است كه مؤمن، خواستار شهادت در راه حق مى شود وبه راستى مرگ را بجز سعادت، وزندگى با ستمكاران را جز ملالت وسختى نمى بينم. نوع مردم، برده وبنده دنيا هستند ونام دين را تنها بر زبان مى رانند تا روزى كه زندگيشان بر وفق مراد باشد، از دين دم مى زنند، ولى اگر در محاصره بلاها قرار گيرند و به بوته آزمايش درآيند، معلوم مى شود كه دين داران حقيقى تعدادشان اندك است. " آنگاه زهير بن قين برخاست وگفت: " يا بن رسول الله ! ما سخنان تو را شنيديم. اين دنياى فانى نزد ما ارزشى ندارد. اگر هم دنيا پايدار بود وما در آن جاويدان بوديم، كشته شدن در راه تو را بر آن زندگى هميشگى دنيا ترجيح مى داديم. " بعد از او هلال بن نافع بجلى ايستاد وگفت: " به خدا قسم ما از شهادت ومرگ باكى نداريم وبر همان نيت وبصيرت خود، باقى هستيم. با دوستان تو دوست وبا دشمنانت دشمنيم. " پس از او برير بن خضير برخاست وگفت: " اى پسر پيغمبر ! به خدا قسم، خداوند به وجود تو بر ما منت گذاشت كه براى يارى تو بجنگيم وبدنهاى ما در راه تو قطعه قطعه شود ودر عوض، جدت، روز قيامت شفيع ما باشد. "

[ 102 ]

[ وصول الحسين (ع) إلى كربلاء ] قال الراوي: ثم إن الحسين ((عليه السلام)) قام وركب وسار وكلما أراد المسير يمنعونه تارة ويسايرونه أخرى حتى بلغ " كربلاء " وكان ذلك في اليوم الثاني من المحرم فلما وصلها قال: ما اسم هذه الأرض ؟ فقيل كربلاء. فقال ((عليه السلام)): اللهم إني أعوذ بك من الكرب والبلاء. ثم قال: هذا موضع كرب وبلاء أنزلوا، هاهنا والله محط رحالنا ومسفك دمائنا، وهاهنا محل قبورنا، وهاهنا والله محل سبي حريمنا، بهذا حدثني جدي رسول الله ((صلى الله عليه وآله وسلم)) فنزلوا جميعا ونزل الحر وأصحابه ناحية وجلس الحسين ((عليه السلام)) يصلح سيفه ويقول: يا دهر أف لك من خليل * كم لك بالإشراق والأصيل من طالب وصاحب قتيل * والدهر لا يقنع بالبديل وكل حى سالك سبيل * ما أقرب الوعد من الرحيل وإنما الأمر إلى الجليل قال الراوي: فسمعت زينب بنت فاطمة ((عليها السلام) ذلك فقالت: يا أخي هذا كلام من أيقن بالقتل، فقال ((عليه السلام)) نعم ياأختاه. فقالت زينب: واثكلاه ينعى الحسين ((عليه السلام)) إلى نفسه، قال: وبكى النسوة ولطمن الخدود، وشققن الجيوب، وجعلت أم كلثوم تنادي وامحمداه ! واعلياه، واأماه، واأخاه، واحسيناه، واحسناه واضيعتاه بعدك يا أبا عبد الله.

[ 103 ]

ورود حسين (ع) به كربلا راوى مى گويد: سپس حسين (ع) از جا برخاست وسوار شد، ولى لشكر حر گاهى از رفتن ممانعت مى كردند وگاهى از عقب او مى آمدند، تا آن كه روز دوم محرم به سرزمين كربلا رسيدند. چون حضرت حسين (ع) وارد آن زمين شد، پرسيد: " نام اين زمين چيست ؟ " گفتند: " كربلا ". گفت: " خداوندا ! به تو پناه مى برم از غمها وبلاها. " پس از آن فرمود: " اينجا محل اندوه وبلاست. پياده شويد. اينجا جاى پياده شدن ومحل ريختن خون ما وجايگاه قبور ماست. اين خبر را جدم رسول خدا (ص) به من فرموده است. " پس از آن همه پياده شدند. حر ويارانش هم در گوشه اى منزل نمودند. بى تابى زينب (س) حسين (ع) نشست وبه اصلاح شمشير خود پرداخت واشعارى به اين مضامين مى خواند: " اى روزگار ! اف بر تو اى چرخ گردون ! تو چقدر فراز ونشيب دارى ! هر طالب و جوينده وهر دوستى كشته شده است. روزگار هرگز بر عوض راضى وخشنود نمى گردد. هر زنده اى راهى اين راه است. چقدر زمان بار بستن وكوچيدن نزديك است. بازگشت تمام امور به سوى خداى جليل وبزرگ مى باشد. " زينب (س) اين مضامين شعر را شنيد وگفت: " برادر جان ! اين سخن از كسى است كه يقين به كشته شدن خود دارد. " حسين (ع) فرمود: " آرى خواهر جان ! حقيقت امر چنين است. " زينب (ع) گفت: " چه مصيبتى ! حسين از شهادت ومرگ خود خبر مى دهد. " در اين هنگام زنها به گريه مشغول شدند وسيلى به صورت زدند وگريبان پاره نمودند. ام كلثوم فرياد مى زد: " وامحمداه ! واعلياه ! وا اماه ! وا أخاه ! واحسيناه ! واضيعتاه بعدك يا أبا عبد الله " يعنى: امان از بيچارگى وتباهى بعد از تو، اى ابا عبد الله !

[ 104 ]

قال فعزاها الحسين وقال لها: " يا أختاه تعزي بعزاء الله فإن سكان السموات يفنون، وأهل الأرض كلهم يموتون، وجميع البرية يهلكون قال: يا أختاه يا أم كلثوم ! وأنت يا زينب ! وأنت يا رقية ! وأنت يا فاطمة ! وأنت يا رباب ! انظرن إذا أنا قتلت فلا تشققن علي جيبا ولا تخمشن علي وجها ولا تقلن علي هجرا ". وروي من طريق آخر، إن زينب لما سمعت مضمون الأبيات كانت في موضع آخر منفردة مع النساء والبنات خرجت حاسرة تجر ثوبها حتى وقفت عليه، وقالت واثكلاه ليت الموت أعدمني الحياة، أليوم ماتت أمي فاطمة، وأبي علي، وأخي الحسن، يا خليفة الماضين وثمال الباقين فنظر إليها الحسين ((عليه السلام)) فقال: يا أختاه. لا يذهبن بحلمك الشيطان. فقالت: بأبي انت وأمي أستقتل، نفسي لك الفداء ! فردت غصته وترقرقت عيناه بالدموع، (1) ثم قال: " هيهات هيهات لو ترك القطا ليلا لنام ". فقالت: يا ويلتاه ! أفتغتصب نفسك إغتصابا، فذلك أقرح لقلبي وأشد على نفسي ثم أهوت إلى جيبها فشقته وخرت مغشية عليها، فقام ((عليه السلام)) فصب على وجهها الماء حتى أفاقت ثم عزاها ((عليه السلام)) بجهده وذكرها المصيبة بموت أبيه وجده (صلوات الله عليهم أجمعين).


(1) في بعض النسخ قالت ردنا الى حرم جدنا رسول الله...، فأجاب الحسين (ع). (

[ 105 ]

حسين (ع) او را تسلى داد وفرمود: " خواهر جان ! در راه خدا شكيبايى كن، زيرا ساكنين آسمانها همه فانى مى شوند واهل زمين همه مى ميرند ومردم همه هلاك مى شوند. " سپس فرمود: " اى ام كلثوم واى زينب واى فاطمه واى رباب ! متوجه باشيد وقتى كه من كشته شدم گريبان پاره نكنيد وسيلى به صورت نزنيد وسخنى كه خدا راضى نيست نگوييد. " از طريق ديگرى روايت شده است كه زينب، دور از حسين (ع) ميان زنها و دخترها نشسته بود وچون مضمون اين اشعار را شنيد، با سر بى مقنعه، در حالى كه چادرش به زمين كشيده مى شد، نزد برادر آمد وگفت: " اى كاش مرگ مى آمد وجان مرا مى گرفت. امروز مادرم زهرا وپدرم على وبرادرم حسن از دنيا رفتند. اى جانشين گذشتگان واى پناه بازماندگان ! " حسين (ع) به سوى او نگريست وفرمود: " خواهر جان ! شيطان حلم تو را از بين نبرد. " زينب گفت: " پدر ومادرم فداى تو باد ! آيا كشته مى شوى ؟ " حسين (ع) غم و اندوه را در دل پنهان كرد واشك از ديدگانش جارى شد وفرمود: " لو ترك القطا ليلا، لنام " يعنى: اگر صيادان پرنده اى را كه " قطا " ناميده مى شود به حال خود مى گذاشتند، در آشيانه خود مى خوابيد. (كنايه از اين كه اگر بنى اميه مرا راحت مى گذاشتند، از مدينه بيرون نمى آمدم). زينب اين سخن را شنيد وگفت: " واويلا، برادر جان ! آيا خودت را گرفتار دشمن ومقهور آنها مى دانى واز زندگانى مأيوسى ؟ اين موضوع بيشتر دلم را مى سوزاند و [ اين زخم بر قلب من عميق تر و ] تحمل آن بر من بسيار سخت است. " سپس دست زد و گريبان خود را پاره كرد وبيهوش شد وروى زمين افتاد. حسين (ع) برخاست وآب بر روى وصورت خواهرش زينب (س) پاشيد تا به هوش آمد وبا تلاش خود او را تسلى داد ومصيبت جدش رسول خدا (ص) وپدرش على (ع) را به ياد او آورد تا شهادت خود را كوچك جلوه دهد واو آرام شود.

[ 106 ]

ومما يمكن أن يكون سببا لحمل الحسين ((عليه السلام)) لحرمه معه ولعياله إنه لو تركهن ((عليه السلام)) بالحجاز أو غيرها من البلاد كان يزيد بن معاوية (عليهما لعنة الله) قد أنفذ ليأخذهن إليه وصنع بهن من الإستيصال وسوء الأعمال ما يمنع الحسين ((عليه السلام)) من الجهاد والشهادة ويمتنع ((عليه السلام)) بأخذ يزيد بن معاوية لهن عن مقامات السعادة. * * *

[ 107 ]

شايد يكى از علل اين كه حسين (ع) اهل بيت وحرم خود را همراه خويش آورده بود، اين باشد كه اگر آن حضرت، اهل بيت خود را در حجاز يا در يكى از شهرهاى ديگر مى گذاشت، يزيد بن معاويه (لعنة الله عليه) لشكرى مى فرستاد وآنان را اسير مى كرد ودر آزار واذيت آنان مى كوشيد، تا اندازه اى كه حسين (ع) از شهادت و سعادت در راه خدا منصرف شود واز مبارزه با يزيد خوددارى كند. * * *

[ 108 ]

المسلك الثاني في وصف حال القتال وما يقرب من تلك الحال قال الراوي: وندب عبيد الله بن زياد أصحابه إلى قتال الحسين ((عليه السلام)) فاتبعوه، واستخف قومه فأطاعوه، واشترى من عمر بن سعد آخرته بدنياه ودعاه إلى ولاية الحرب فلباه وخرج لقتال الحسين ((عليه السلام)) في أربعة آلاف فارس، وأتبعه ابن زياد بالعساكر (لع) حتى تكاملت عنده إلى ست ليال خلون من محرم، عشرون ألف فارس، فضيقوا على الحسين ((عليه السلام)) حتى نال منه العطش ومن أصحابه، فقام ((عليه السلام)) واتكى على قائم سيفه ونادى بأعلى صوته. فقال: أنشدكم الله هل تعرفونني ؟ قالوا اللهم نعم، أنت ابن رسول الله وسبطه. قال: أنشدكم الله هل تعلمون أن جدي رسول الله ! ؟ قالوا: اللهم نعم، قال: أنشدكم الله هل تعلمون إن جدي رسول الله ؟ قالوا: اللهم نعم. قال: أنشدكم الله هل تعلمون أن أبي علي بن أبي طالب ((عليه السلام)) ؟

[ 109 ]

بخش دوم توصيف جنگ وشهادت راوى مى گويد: عبيدالله بن زياد ياران خود را براى جنگ با حسين (ع) دعوت كرد وآنان را از راه حق منحرف ساخت ودعوتش مورد اجابت آنان قرار گرفت واو را متابعت كردند وآخرت عمر بن سعد را به دنياى خود خريد واو را سرلشكر خويش قرار داد. عمر هم قبول كرد وبا چهار هزار سوار براى جنگ با حسين (ع) از كوفه بيرون آمد. ابن زياد پى در پى براى او لشكر مى فرستاد تا آن كه شب ششم محرم، بيست هزار سوار نزد او حاضر شدند. سپس كار را بر حسين (ع) سخت گرفتند، به گونه اى كه تشنگى بر ابا عبد الله (ع) واصحابش غلبه كرد. نخستين خطبه حسين (ع) حسين (ع) ايستاد وبر شمشير خود تكيه كرد وبا صداى بلند فرمود: " شما را به خدا سوگند مى دهم، آيا مرا مى شناسيد ؟ " گفتند: " آرى. تو فرزند پيغمبر خدا وسبط او هستى. " گفت: " شما را به خدا سوگند مى دهم، آيا مرا مى شناسيد كه جد من رسول خداست ؟ " گفتند: " آرى، به خدا قسم. " فرمود: " شما را به خدا سوگند مى دهم، آيا مى دانيد كه پدر من على بن ابى طالب (عليه الصلوة والسلام) است ؟ "

[ 110 ]

قالوا: أللهم نعم. قال: أنشدكم الله هل تعلمون أن امي فاطمة الزهراء بنت محمد المصطفى ((صلى الله عليه وآله وسلم)) ؟ قالوا: أللهم، نعم، قال: أنشدكم الله هل تعلمون إن جدتي خديجة بنت خويلد أول نساء هذه الأمة إسلاما ؟ قالوا: أللهم نعم. قال: أنشدكم هل تعلمون ان حمزة سيد الشهداء عم أبي ؟ قالوا: أللهم نعم. قال: أنشدكم الله هل تعلمون أن جعفر الطيار في الجنة، عمي ؟ قالوا: أللهم نعم. قال: أنشدكم الله هل تعلمون أن هذا سيف رسول الله أنا متقلده ؟ قالوا: أللهم نعم. قال: انشدكم الله هل تعلمون أن هذه عمامة رسول الله أنا لابسها ؟ قالوا: أللهم نعم. قال أنشدكم الله هل تعلمون أن عليا ((عليه السلام)) كان أول القوم إسلاما وأعلمهم علما وأعظمهم حلما وأنه ولي كل مؤمن ومؤمنة ؟ قالوا: أللهم نعم. قال: فبم تستحلون دمي وأبي ((عليه السلام)) الذائد عن الحوض غدا يذود

[ 111 ]

گفتند: " آرى، به خدا قسم. " فرمود: " شما را به خدا قسم مى دهم، آيا مى دانيد كه مادرم فاطمه دختر رسول خدا (ص) است ؟ " گفتند: " بله. " گفت: " آيا مى دانيد جده من خديجه بنت خويلد است واو نخستين زنى است كه اسلام آورد ؟ " گفتند: " آرى به خدا قسم. " گفت: " شما را به خدا قسم مى دهم، آيا مى دانيد حمزه سيد الشهداء عموى پدر من است ؟ " گفت: " آرى، به خدا قسم. " فرمود: " شما را به خدا قسم مى دهم، آيا مى دانيد جعفر طيار عموى من است ؟ " گفتند: " آرى، به خدا قسم. " گفت: " شما را به خدا سوگند مى دهم، آيا مى دانيد اين شمشير رسول خدا (ص) است كه همراه دارم ؟ " گفتند: " آرى، به خدا قسم. " فرمود: " شما را به خدا قسم مى دهم، آيا مى دانيد اين عمامه پيغمبر است كه بر سر من است ؟ " گفتند: " آرى به خدا قسم. " گفت: " شما را به خدا سوگند مى دهم، آيا مى دانيد على (ع) نخستين كسى بود كه اسلام اختيار كرد واو از همه مردم، عالم تر وبردبارتر ومولاى هر مرد وزن مسلمان است ؟ " گفتند: " آرى به خدا قسم. " فرمود: " پس با اين همه امتيازات وخصوصيات، براى چه ريختن خون مرا حلال مى دانيد ؟ در صورتى كه پدرم ساقى حوض كوثر است ولواى حمد روز قيامت

[ 112 ]

عنه رجالا كما يذاد البعير الصادر على الماء ولواء الحمد في يد أبي يوم القيامة. قالوا: قد علمنا ذلك كله ونحن غير تاركيك حتى تذوق الموت عطشا. فلما خطب هذه الخطبة وسمع بناته وأخته زينب كلامه بكين وندبن ولطمن وارتفعت أصواتهن فوجه إليهن أخاه العباس وعليا إبنه وقال لهما أسكتاهن فلعمري ليكثرن بكائهن. قال الراوي: وورد كتاب عبيد الله بن زياد على عمر بن سعد يحثه على تعجيل القتال ويحذره من التأخير والاهمال، فركبوا نحو الحسين ((عليه السلام)) وأقبل شمر بن ذي الجوشن (لع) فنادى أين بنو أختي عبد الله وجعفر والعباس وعثمان ؟ (1) فقال الحسين ((عليه السلام)): أجيبوه وإن كان فاسقا فإنه بعض أخوالكم، فقالوا له ما شأنك ؟ فقال: يابني أختي أنتم آمنون فلا تقتلوا أنفسكم مع أخيكم الحسين ((عليه السلام)) وألزموا طاعة أمير المؤمنين يزيد.


(1) عبد الله امه ام البنين بنت خزام الحايري كان عمره حين شهادته 25 سنة، جعفر بن علي امه ام البنين بنت خزام كان عمره حين شهادته 19 سنة، عثمان بن علي كان عمره حين شهادته 21 سنة، والعباس بن علي أكبر الأخوان ويكنى ابو الفضل كان سنه حين شهادته 34 سنة. (المترجم) (*)

[ 113 ]

در دست او است. " گفتند: " ما همه اين مطالب را كه بيان كردى، مى دانيم. با اين حال، دست از تو بر نمى داريم تا با لب تشنه مرگ را بچشى. " چون اين خطبه را به پايان رسانيد، دختران او وخواهرش زينب آن را شنيدند و گريستند وسيلى به صورت زدند وصداى گريه از آنان برخاست. حسين (ع) برادرش عباس وفرزندش على را به سوى آنان فرستاد وفرمود: " زنها را ساكت كنيد، زيرا به جان خودم قسم پس از اين فراوان خواهند گريست. " راوى مى گويد: نامه عبيدالله بن زياد به عمر بن سعد رسيد. در آن نامه او را تحريض نموده بود كه جنگ را زود شروع كند وبه پايان رساند وآن را به تأخير نيندازد. در اين هنگام لشكر سوار شدند وبه سوى خيمه هاى حسين (ع) پيش رفتند. امان خواهى براى عباس (ع) وبرادران شمر نزديك خيمه ها آمد وفرياد زد: " كجا هستند عبد الله وجعفر وعباس و عثمان، پسران خواهر من ؟ " (1) حسين (ع) فرمود: " جواب شمر را هر چند فاسق است، بگوييد زيرا دايى شماست. " عباس (ع) وبرادرانش گفتند: " چه مى گويى ؟ " گفت: " اى خواهرزاده هاى من ! شما در امان هستيد وخود را با برادرتان حسين به كشتن ندهيد واز أمير المؤمنين، يزيد، اطاعت كنيد. "


(1) عبد الله بن على بن ابي طالب (ع)، مادرش ام البنين دختر خزام حايرى بود. هنگام شهادت 25 سال داشت. جعفر بن على (ع) نيز مادرش ام البنين بود وهنگام شهادت 19 سال داشت. عثمان بن على وقت شهادت 19 ساله بود، وعباس بن على (ع) - كه كنيه اش ابو الفضل بود - بزرگترين اين برادران بود وهنگام شهادت 34 سال داشت. قابل ذكر است كه ام البنين، مادر حضرت ابو الفضل (ع) وبرادرانش، از قبيله اى بود كه شمر نيز از آن قبيله بود ودر ميان عرب مرسوم است كه به دورترين فرزندان هم قبيله هم، خواهرزادگان مى گفتند، نه آن كه شمر دايى واقعى آنان بوده باشد. (*)

[ 114 ]

قال: فناداه العباس بن علي ((عليه السلام)): تبت يداك وبئس ما جئتنا به من أمانك يا عدو الله أتأمرنا أن نترك أخانا وسيدنا الحسين بن فاطمة وندخل في طاعة اللعناء وأولاد اللعناء. قال: فرجع الشمر (لع) إلى عسكره مغضبا. قال الراوي: ولما رأى الحسين ((عليه السلام)) حرص القوم على تعجيل القتال وقلة انتفاعهم بمواعظ الفعال والمقال، قال لاخيه العباس ((عليه السلام)): " إن إستطعت أن تصرفهم عنا في هذا اليوم فافعل لعلنا نصلي لربنا في هذه الليلة فإنه يعلم أني أحب الصلاة له وتلاوة كتابه. " قال الراوي: فسألهم العباس ذلك فتوقف عمر بن سعد (لع)، فقال عمرو بن الحجاج الزبيدي: والله لو أنهم من الترك والديلم وسألونا مثل ذلك لاجبناهم كيف وهم من آل محمد ((صلى الله عليه وآله وسلم)) ؟ فأجابوهم إلى ذلك. قال الراوي: وجلس الحسين ((عليه السلام)) فرقد ثم استيقظ، فقال: " يا أختاه إني رأيت الساعة جدي محمدا ((صلى الله عليه وآله وسلم)) وأبي عليا وأمي فاطمة وأخي الحسن وهم يقولون يا حسين إنك رائح إلينا عن قريب ". (وفي بعض الروايات غدا). قال الراوي: فلطمت زينب وجهها وصاحت وبكت فقال لها الحسين: مهلا لاتشمتي القوم بنا. ثم جاء الليل فجمع الحسين ((عليه السلام)) أصحابه فحمد الله وأثنى عليه ثم

[ 115 ]

عباس (ع) فرمود: " دستت بريده باد ! چه امان زشت وپليدى براى ما آورده اى ؟ اى دشمن خدا ! آيا مى گويى دست از يارى برادر خود، حسين، فرزند فاطمه برداريم و اطاعت يزيد وفرزندان فرومايگان را به عهده بگيريم ؟ ! " شمر، غضبناك به سوى سپاه خود بازگشت. چون حسين (ع) ديد كه سپاه ابن زياد در شروع جنگ، بسيار عجله وشتاب دارند وموعظه ونصيحت وهر عمل مفيد در آنان اثر نمى كند، به برادرش عباس (ع) فرمود: " اگر مى توانى، اين سپاه را از جنگ در امروز منصرف كن كه امشب را به نماز بپردازيم، زيرا خدا مى داند كه من نماز خواندن وتلاوت قرآن او را دوست دارم. " راوى مى گويد: عباس (ع) آمد واز آنان درخواست تأخير نمود. عمر بن سعد سكوت كرد وگويا مايل نبود كه در جنگ تأخيرى رخ دهد. عمرو بن حجاج زبيدى گفت: " به خدا قسم اگر درخواست كنندگان، از ترك و ديلم بودند وچنين درخواستى داشتند، ما قبول مى كرديم، چگونه نپذيريم وحال آن كه ايشان آل محمد (ص) هستند ؟ " پس از آن قبول كردند وجنگ را يك روز به تأخير انداختند. راوى مى گويد: حسين (ع) روى زمين نشست. خواب او را درربود وپس از لحظه اى بيدار شد وبه زينب (س) فرمود: " خواهر جان ! اينك جدم رسول خدا وپدرم على ومادرم فاطمه وبرادرم حسن (عليهم السلام) را در خواب ديدم. به من گفتند: اى حسين ! فردا نزد ما مى آيى. " زينب (س) از شنيدن اين سخن سيلى به صورت خود زد وصدا به گريه بلند كرد. حسين (ع) فرمود: " آهسته باش وكارى نكن كه اين مردم ما را شماتت كنند. " آخرين شب شب فرا رسيد. حسين (ع) اصحاب خود را جمع نمود وحمد وثناى خدا را بجا آورد وسپس رو به آنان كرد وفرمود:

[ 116 ]

أقبل عليهم فقال: " أما بعد. فأنى لا أعلم أصحابا أصلح منكم ولا أهل بيت أبر، ولا أفضل من أهل بيتي، فجزاكم الله جميعا عني خيرا وهذا الليل قد غشيكم فاتخذوه جملا وليأخذ كل رجل منكم بيد رجل من أهل بيتي وتفرقوا في سواد هذا الليل وذروني وهؤلاء القوم فإنهم لايريدون غيري. فقال له إخوته وأبناؤه، وأبناء عبد الله بن جعفر ولم نفعل ذلك ؟ لنبقى بعدك لا أرانا الله ذلك أبدا، وبدأهم بذلك القول العباس بن علي ((عليه السلام)) ثم تابعوه. قال الراوي: ثم نظر إلى بني عقيل وقال: حسبكم من القتل بصاحبكم مسلم، إذهبوا فقد أذنت لكم. وروى من طريق آخر قال: فعندها تكلم إخوته وجميع أهل بيته، وقالوا: يا ابن رسول الله فما يقول الناس لنا. وماذا نقول لهم ؟ نقول لهم إنا تركنا شيخنا وكبيرنا وابن بنت نبينا لم نرم معه بسهم ولم نطعن معه برمح ولم نضرب معه بسيف، لا والله يا ابن رسول الله لا نفارقك أبدا ولكنا نقيك بأنفسنا حتى نقتل بين يديك ونرد موردك، فقبح الله العيش بعدك. ثم قام مسلم بن عوسجة (1) وقال: " نحن نخليك هكذا وننصرف عنك ؟


(1) مسلم بن عوسجة الأسدي من ابطال العرب في صدر الأسلام هو اول شهيد من انصار الحسين بعد الحملة الأولى، كان صحابيا ممن رأى رسول الله (ص) كان يأخذ البيعة للإمام الحسين (ع) في الكوفة. كان شيخا كبير السن (أنصار الحسين، ص 108). وفي بعض المنابع انه اشترك في فتح آذربيجان مع جنود المسلمين. (نقلا من اسد الغابة وغيره). " المترجم " (*)

[ 117 ]

" من هيچ اصحابى را شايسته تر از اصحاب خود، وهيچ اهل بيتى را نيكوتر و برتر از اهل بيت خويش، نمى دانم. خداوند همه شما را جزاى خير دهد. اينك شب است وتاريكى آن، شما را در آغوش گرفته است. شما هم آن را براى خود مانند شتر راهوارى قرار دهيد. هر يك از شما يكى از فرزندان اهل بيت مرا بگيريد ودر اين تاريكى شب پراكنده شويد ومرا با اين لشكر به حال خود بگذاريد. زيرا آنان به جز من شخص ديگرى را نمى خواهند. " برادران امام وفرزندان حسين (ع) وپسران عبد الله بن جعفر گفتند: " براى چه تو را بگذاريم وبرويم ؟ آيا براى اين كه بعد از تو زنده بمانيم ؟ خدا هرگز چنين روزى را قسمت ما نكند. " اين سخن را نخست عباس بن على (ع) گفت وسايرين او را متابعت كردند. سپس حسين (ع) به سوى فرزندان عقيل نگريست وبه آنان فرمود: " شهادت مسلم از طرف شما كافى است. من به شما اذن دادم كه برويد. " واز طريق ديگر روايت شده است كه در آن هنگام برادران وتمام اهل بيت حسين (ع) سخن آغاز نمودند وگفتند: " اى پسر پيغمبر ! مردم به ما چه مى گويند وما به آنان چه جوابى بدهيم ؟ آيا بگوييم كه مولا وپيشوا وپسر پيغمبر خود را تنها گذاشتيم و در يارى او تيرى به سوى دشمن پرتاب نكرديم ونيزه اى را به كار نگرفتيم وشمشيرى نزديم ؟ نه، به خدا قسم، از تو دور نمى شويم وبا جان خود تو را نگهدارى مى كنيم تا در راه تو كشته شويم ومانند تو به شهادت نايل گرديم. خداوند چهره زندگى را بعد از تو زشت گرداند ! " سپس مسلم بن عوسجه (1) برخاست وگفت: " اى پسر پيغمبر ! آيا ما تو را تنها


(1) مسلم بن عوسجه اسدى، از قهرمانان عرب در صدر اسلام است. از اصحاب امام حسين (ع)، اول كسى كه پس از نخستين حمله به شهادت رسيد، او بود. او از صحابه اى بود كه محضر پيغمبر اسلام (ص) را درك كرده بود. در كوفه براى امام حسين (ع) بيعت گرفت. در برخى از منابع گفته شده است: او در فتح آذربايجان با لشكر مسلمانان همراه بود ورشادتها از خود نشان داد. (مترجم) (*)

[ 118 ]

وقد أحاط بك هذا العدو لا والله لا يراني الله أبدا وأنا أفعل ذلك حتى أكسر في صدورهم رمحي وأضاربهم بسيفي ما ثبت قائمة بيدي، ولو لم يكن لي سلاح أقاتلهم به، لقذفتهم بالحجارة ولم أفارقك أو أموت دونك ". قال: وقام سعيد بن عبد الله الحنفي فقال: " لا والله يا ابن رسول الله لا نخليك أبدا حتى يعلم الله إنا قد حفظنا فيك وصية رسوله محمد ((صلى الله عليه وآله وسلم)) ولو علمت أني أقتل فيك ثم أحيى ثم أحرق حيا ثم أذرى يفعل ذلك بي سبعين مرة ما فارقتك حتى ألقى حمامي دونك، وكيف لا أفعل ذلك ؟ وإنما هي قتلة واحدة ثم أنال الكرامة التي لا إنقضاء لها أبدا. ثم قام زهير بن القين وقال: " والله يا ابن رسول الله لوددت أني قتلت ثم نشرت ألف مرة وإن الله تعالى قد دفع القتل عنك وعن هؤلاء الفتية من إخوانك وولدك وأهل بيتك ". وتكلم جماعة من أصحابه بنحو ذلك، وقالوا أنفسنا لك الفداء نقيك بأيدينا ووجوهنا، فاذا نحن قتلنا بين يديك نكون قد وفينا لربنا وقضينا ما علينا. وقيل لمحمد بن بشير الحضرمي في تلك الحال، قد أسر إبنك بثغر الري، فقال: عند الله أحتسبه ونفسي ما كنت أحب أن يؤسر وأنا أبقى بعده. فسمع الحسين ((عليه السلام)) قوله قال: رحمك الله أنت في حل من بيعتي فاعمل في فكاك ابنك.

[ 119 ]

بگذاريم وبرويم، در صورتى كه اين همه دشمن تو را احاطه كرده است ؟ " نه، به خدا قسم، چنين عملى امكان پذير نيست وخداوند زندگى بعد از تو را نصيب من نگرداند. من مى جنگم تا نيزه خود را در سينه دشمنانت بشكنم وشمشيرى را كه در دست خويش دارم بر آنان فرود آورم. واگر هيچ گونه وسيله اى نداشته باشم، با سنگ مبارزه مى كنم واز تو دور نمى شوم تا با تو بميرم. " پس از او سعيد بن عبد الله حنفى برخاست وگفت: " نه، به خدا قسم، اى پسر پيغمبر ! ما تو را تنها نمى گذاريم تا خدا گواه باشد كه ما وصيت پيغمبرش محمد (ص) را در باره تو حفظ كرده ايم، واگر بدانم كه در راه تو كشته مى شوم وسپس زنده مى گردم و پس از آن زنده زنده مى سوزم وبدانم كه هفتاد مرتبه با من چنين مى شود، از تو دور نمى شوم تا قبل از تو مرگ خويش را ببينم. چگونه در راه تو جانبازى نكنم ؟ در صورتى كه كشته شدن يك مرتبه بيش نيست وبعد از آن به عزت وسعادت جاودانى خواهم رسيد. " پس از آن زهير بن قين برخاست وگفت: " به خدا سوگند، اى پسر پيغمبر ! دوست داشتم هزار بار كشته وباز زنده شوم، در حالى كه خداوند تو وبرادران واهل بيت تو را زنده بدارد. " سپس عده اى از اصحاب حسين (ع) سخنانى به همين مضمون عرضه داشتند و گفتند: " جانهاى ما فداى تو باد. ما تو را با دستها وصورتهاى خود حفظ مى كنيم وچون كشته شويم، تكليفى را كه خداوند به عهده ما گذاشته است انجام داده ايم. " در همان شب، به محمد بن بشير حضرمى اطلاع دادند كه پسرت در مرز رى اسير شده است. گفت: " آن را به حساب خداوند مى گذارم. به جان خودم قسم، دوست نمى داشتم كه فرزندم اسير شود ومن پس از او زنده بمانم. " حسين (ع) سخن او را شنيد وفرمود: " خدا تو را بيامرزد. من بيعت خود را از تو برداشتم. تو براى رهايى فرزندت هرگونه خواستى اقدام كن. "

[ 120 ]

فقال: أكلتني السباع حيا إن فارقتك. فقال: فاعط ابنك هذه الأثواب والبرود يستعين بها في فكاك أخيه، فأعطاه خمسة أثواب قيمتها ألف دينار. قال الراوي: وبات الحسين ((عليه السلام)) وأصحابه تلك الليلة، ولهم دوى كدوي النحل ما بين راكع وساجد وقائم وقاعد فعبر عليهم في تلك الليلة من عسكر عمر بن سعد اثنان وثلاثون رجلا. وكذا كانت سجية الحسين ((عليه السلام)) في كثرة صلاته وكمال صفاته. وذكر ابن عبد ربه في الجزء الرابع من كتاب " العقد "، قال: قيل لعلي بن الحسين ((عليه السلام)) ما أقل ولد أبيك ؟ فقال: ألعجب كيف ولدت له كان يصلي في اليوم والليلة الف ركعة فمتى كان يتفرغ للنساء ؟ قال: فلما كان الغداة أمر الحسين ((عليه السلام)) بفسطاط فضرب فأمر بجفنة فيها مسك كثير وجعل عندها نورة، ثم دخل ليطلي. فروي أن برير بن خضير الهمداني وعبد الرحمن بن عبد ربه الأنصاري وقفا على باب الفسطاط ليطليا بعد، فجعل برير يضاحك عبد الرحمن. فقال له عبد الرحمن: يا برير أتضحك ما هذه ساعة ضحك ولا باطل. فقال برير: لقد علم قومي أنني ما أحببت الباطل كهلا ولا شابا وإنما أفعل ذلك إستبشارا بما نصير إليه، فوالله ما هو إلا أن نلقي هؤلاء القوم

[ 121 ]

گفت: " درندگان مرا زنده زنده بخورند، اگر از تو دور شوم. " فرمود: " پس اين جامه هايى را كه از برد يمانى است، به فرزندت بده تا در نجات برادر خود، از آنها استفاده كند. " سپس پنج جامه كه هزار دينار ارزش داشت، به او عطا فرمود. راوى مى گويد: آن شب را حسين (ع) ويارانش به صبح رساندند، در حالى كه زمزمه مناجات وتضرع آنان شنيده مى شد. عده اى در حال ركوع وجمعى در حال سجود ودسته اى ايستاده به عبادت مشغول بودند. در آن شب، سى ودو نفر از لشكر عمر بن سعد خارج، وبه لشكرگاه حسين (ع) پيوستند. كثرت نماز وديگر صفات كمال، سجيه وخوى آن حضرت بود. ابن عبد ربه در جزء چهارم كتاب " عقد الفريد " نقل مى كند كه به على بن الحسين (ع) گفته شد: " چقدر فرزندان پدر شما كم هستند ! " فرمود: " عجب است كه داراى اين چند فرزند هم شده است، زيرا او در هر شبانه روز، هزار ركعت نماز بجا مى آورد وديگر فرصتى براى مجالست با همسران خويش نداشت. " بامداد عاشورا، حسين (ع) دستور داد تا خيمه اى برپا نمودند ودر ظرفى كه عطر بسيارى در آن بود، نوره تهيه كردند وبه آن خيمه آمد تا به نظافت بپردازد. روايت شده كه برير بن خضير همدانى وعبد الرحمن بن عبد ربه انصارى، پشت خيمه منتظر بودند كه بعد از حسين (ع) اقدام به تنظيف كنند. در اين هنگام برير شروع به مزاح كردن با عبد الرحمن نمود. عبد الرحمن گفت: " اى برير ! آيا مى خندى ؟ اكنون چه موقع خنده وچه جاى گفتن سخنان خنده آميز است ؟ " برير گفت: " طايفه من مى دانند كه من شوخى ومزاح را در جوانى وپيرى دوست نداشته ام، وليكن به خاطر خوشحالى اى كه از وصال به شهادت دارم، اين عمل را انجام مى دهم. به خدا قسم چيزى نمانده است تا با شمشير خود با اين جمعيت روبرو شويم و ساعتى با آنها بجنگيم وسپس دست بر گردن حوريان بهشتى اندازيم. "

[ 122 ]

بأسيافنا نعالجهم بها ساعة، ثم نعانق الحور العين. قال الراوي: وركب أصحاب عمر بن سعد (لع)، فبعث الحسين ((عليه السلام)) برير بن خضير فوعظهم فلم يستمعوا وذكرهم فلم ينتفعوا، فركب الحسين ((عليه السلام)) ناقته وقيل فرسه، فاستنصتهم فأنصتوا، فحمد الله وأثنى عليه وذكره بما هو أهله وصلى على محمد ((صلى الله عليه وآله وسلم)) وعلى الملائكة والأنبياء والرسل، وأبلغ في المقال. ثم قال: تبا لكم أيتها الجماعة وترحا، إستصرختمونا والهين فأصرخناكم موجفين، سللتم علينا سيفا لنا في ايمانكم، وحششتم علينا نارا إقتدحناها على عدونا وعدوكم، فأصبحتم البا لأعدائكم على أوليائكم بغير عدل أفشوه فيكم، ولا أمل أصبح لكم، فيهم فهلا لكم الويلات تركتمونا والسيف مشيم والجأش ظامر والرأي لما يستحصف، ولكن أسرعتم إليها كطيرة الذباب وتداعيتم إليها كتهافت الفراش. فسحقا يا عبيد الأمة، وشذاذ الأحزاب ونبذة الكتاب، ومحرفي الكلم، وعصبة الآثام ونفثة الشيطان، ومطفي السنن، أهؤلاء تعضدون. وعنا تتخاذلون ؟ أجل والله ألغدر فيكم قديم، وشجت إليه أصولكم وتأزرت عليه فروعكم، فكنتم أخبث ثمر شجا للناظر وأكلة للغاصب. ألا إن الدعي ابن الدعي قد ركز بين إثنتين بين السلة والذلة، وهيهات منا الذلة ؟ يأبى الله ذلك لنا ورسوله والمؤمنون، وحجور طابت وطهرت وأنوف حمية، ونفوس ابية من ان نؤثر طاعة اللئام على مصارع

[ 123 ]

بامداد عاشورا راوى مى گويد: سپاه عمر بن سعد سوار شدند وحسين (ع)، برير بن خضير را به سوى آنان فرستاد. برير آنان را موعظه كرد ومطالبى را به ايشان تذكر داد، ولى اعتنا نكردند ودر آنان اثر نكرد. پس از آن حسين (ع) بر شتر - وبه قولى بر اسب - خود سوار شد وياران عمر بن سعد را دعوت به سكوت وتوجه به كلمات خود كرد. آنان ساكت شدند. حسين (ع) حمد وثناى خداوند را به بهترين وجهى ادا نمود وبر محمد (ص) و فرشتگان وپيغمبران درود فرستاد وداد سخن داد وپس از آن فرمود: " اى مردم ! بيچارگى وهلاكت بر شما باد كه در حال سرگردانى از ما يارى خواستيد وما با شتاب، براى يارى شما شتافتيم، ولى شما شمشيرى را كه سوگند ياد كرده بوديد كه در يارى ما به كار بريد، براى كشتن ما به دست گرفتيد وآتشى براى سوزانيدن ما افروختيد كه ما مى خواستيم با آن آتش، دشمن خود ودشمن شما را بسوزانيم. امروز همه براى كشتن دوستان خود، به يارى دشمنان شتافته ايد، بدون آن كه عدل وداد را بين شما رواج داده باشند وبى آن كه در يارى آنان براى شما اميد خوش و رحمتى بوده باشد. واى بر شما ! چرا دست از يارى ما كشيديد وحال آن كه شمشيرها در غلاف ودلها مطمئن وآرام ورأى ها محكم شده بود، ولى شما در افروختن آتش فتنه، مانند ملخها شتاب كرديد وديوانه وار خود را چون پروانه در آتش افكنديد. اى مخالفان حق واى گروه نامسلمان واى تاركان قرآن واى تحريف كنندگان كلمات واى جمعيت گناهكار واى پيروان وسوسه هاى شيطان واى خاموش كنندگان شريعت وسنت پيغمبر ! دور باشيد از رحمت خدا ! آيا اين مردم ناپاك را پشتيبانى مى كنيد واز يارى ما دست بر مى داريد ؟ آرى. به خدا قسم، مكر وحيله از زمان قديم در شما بوده واصل و فرع شما با آب تزوير به هم آميخته وفكر شما با آن تقويت شده است. شما پليدترين ميوه اى هستيد كه گلوى تماشاگران خود را آزار مى دهد وكمترين لقمه اى هستيد كه اشخاص غاصب شما را ببلعند. آگاه باشيد كه زنازاده پسر زنازاده (ابن زياد) مرا بين دو چيز مخير ساخته است: يا با شمشير كشيده آماده جنگ شوم ويا لباس ذلت بپوشم وبا يزيد بيعت كنم، ولى ذلت از ما بسيار دور است وخدا ورسول خدا ومؤمنان وپرورده شدگان دامنهاى پاك و اشخاص با حميت ومردان باغيرت به ما چنين اجازه اى را نمى دهند كه ذلت اطاعت

[ 124 ]

الكرام، ألا وإني زاحف بهذه الأسرة مع قلة العدد وخذلان الناصر. ثم أوصل كلامه بأبيات فروة بن مسيك المرادي. فإن نهزم فهزامون قدما * وإن نغلب فغير مغلبينا وما إن طبنا جبن ولكن * منايانا، ودولة آخرينا إذا ما الموت رفع عن أناس * كلاكله أناخ بآخرينا فأفنى ذلكم سروات قومي * كما أفنى القرون الأولينا فلو خلد الملوك إذا خلدنا * ولو بقي الكرام إذا بقينا فقل للشامتين بنا أفيقوا * سيلقى الشامتون كما لقينا ثم قال: أيم الله لاتلبثون بعدها إلا كريث ما يركب الفرس حتى تدور بكم دور الرحى، ويقلق بكم قلق المحور عهد عهده إلي أبي عن جدي، فأجمعوا أمركم وشركائكم ثم لايكن أمركم عليكم غمة ثم اقضوا إلي ولا تنظرون، إني توكلت على الله ربي وربكم مامن دابة إلا هو آخذ بناصيتها إن ربي على صراط مستقيم، اللهم أحبس عنهم قطر السماء، وابعث عليهم سنين كسني يوسف، وسلط عليهم غلام ثقيف فيسومهم كأسا مصبرة فإنهم كذبونا وخذلونا وأنت ربنا عليك توكلنا وإليك أنبنا وإليك المصير. ثم نزل ((عليه السلام)) ودعا بفرس رسول الله ((صلى الله عليه وآله وسلم)) " المرتجز " فركبه وعبى أصحابه للقتال. فروي عن الباقر ((عليه السلام)) إنهم كانوا خمسة وأربعين فارسا ومائة راجل وروي غير ذلك.

[ 125 ]

نمودن مردم پست را بر كشته شدن با عزت، ترجيح دهيم. بدانيد من با وجودى كه يار و ياورم كم است با شما مى جنگم. " در دنباله سخن خود اشعار فروة بن مسيك مرادى را قرائت فرمود: " اگر ما پيروز شويم ودشمن را شكست دهيم، شگفتى نيست، زيرا هميشه ما شكست دهنده بوده ايم واگر مغلوب وكشته شويم، از جانب ما نبوده است و از راه ترس كشته نشده ايم، بلكه اجل ما در رسيده وبه مقتضاى گردش روزگار، نوبت پيروزى با دگران بوده است. اگر هيولاى مرگ از در خانه جمعى دور شود، درب خانه ديگران زانو به زمين خواهد زد. بزرگان قوم من از دست شما دچار مرگ شدند، آنچنان كه در قرنهاى گذشته مردم دچار مرگ گرديد. اگر پادشاهان در دنيا پاينده مى شدند، ما نيز پاينده مى بوديم واگر مردمان بزرگ در دنيا باقى مى ماندند ما هم باقى مى مانديم. به آنان كه ما را شماتت مى كنند بگو: به خود آييد وبيهوده شماتت نكنيد، زيرا همان مرگى كه ما به آن مبتلا شويم، شما شماتت كنندگان نيز مبتلا خواهيد شد. " پس از خواندن اشعار فوق، فرمود: " به خدا قسم كه شما پس از كشتن من زياد زندگى نمى كنيد. زندگى شما بيش از اندازه سوار شدن پياده اى [ بر مركب ] نخواهد بود. روزگار، به سرعت، مانند سنگ آسياب، بر سر شما مى چرخد وشما را چون ميله آسياب در اضطراب مى گيرد. اين خبر را پدرم على (ع) از جدم رسول خدا (ص) شنيده بود وبراى من نقل كرد. اكنون شما تدبير خود را فراهم آوريد وبا ياران خود جمع شده، مشورت كنيد تا امر بر شما پوشيده نماند، سپس براى كشتن من، اقدام كنيد ومرا مهلت ندهيد. من بر خداوند توكل نموده ام كه پروردگار من وشماست وهر جنبنده اى در قبضه قدرت او است وهمانا پروردگار من بر راه راست است. " پس از خواندن اين خطبه غرا، به آن سپاه نفرين كرد وفرمود: " خداوندا ! باران رحمتت را از ايشان قطع كن وسالهاى قحطى مانند قحطى زمان يوسف را بر آنان بفرست وغلام ثقفى را بر آنان مسلط كن تا جام تلخ مرگ را بر آنان بنوشاند، زيرا ايشان به ما دروغ گفتند وما را فريب دادند. تويى پروردگار ما. بر تو توكل وبه سوى تو انابه مى كنيم. بازگشت همه به سوى توست. " سپس پياده شد واسب رسول خدا را كه نامش " مرتجز " بود طلبيد وياران خود را براى جنگ آماده كرد. از امام باقر (ع) روايت شده است كه ياران حسين (ع) چهل وپنج نفر سوار وصد نفر پياده بودند. روايت ديگرى هم در شمار اصحاب آن حضرت، موجود است.

[ 126 ]

قال الراوي: فتقدم عمر بن سعد فرمى نحو عسكر الحسين ((عليه السلام)) بسهم، وقال: اشهدوا لي عند الأمير أني أول من رمى، وأقبلت السهام من القوم كأنها القطر، فقال ((عليه السلام)) لاصحابه قوموا رحمكم الله إلى الموت الذي لابد منه فإن السهام رسل القوم إليكم، فاقتتلوا ساعة من النهار حملة وحملة، حتى قتل من أصحاب الحسين ((عليه السلام)) جماعة. قال: فعندها ضرب الحسين ((عليه السلام)) يده إلى لحيته وجعل يقول: " اشتد غضب الله تعالى على اليهود إذ جعلوا له ولدا، واشتد غضب الله تعالى على النصارى إذ جعلوه ثالث ثلاثة، واشتد غضبه على المجوس إذ عبدوا الشمس والقمر دونه، وأشتد غضبه على قوم اتفقت كلمتهم على قتل ابن بنت نبيهم. أما والله لا أجيبهم إلى شئ مما يريدون حتى ألقى الله تعالى وأنا مخضب بدمي. " فروي عن مولانا الصادق ((عليه السلام)) أنه قال: سمعت أبي يقول لما التقى الحسين ((عليه السلام)) وعمر بن سعد (لع) وقامت الحرب أنزل الله تعالى النصر حتى رفرف على رأس الحسين ((عليه السلام))، ثم خير بين النصر على أعدائه وبين لقاء الله فاختار لقاء الله. رواها أبو طاهر محمد بن الحسين النرسي في كتاب " معالم الدين ". [ المبارزة والإستشهاد ] قال الراوي: ثم صاح ((عليه السلام)) أما من مغيث يغيثنا لوجه الله ؟ أما من

[ 127 ]

عمر بن سعد، آغازگر جنگ راوى مى گويد: عمر بن سعد جلو آمد وتيرى به سوى اصحاب حسين (ع) و خيمه آنان پرتاب كرد وگفت: " اى مردم ! نزد امير شهادت دهيد كه من نخستين كسى بودم كه به سوى حسين (ع) تيرانداختم. " وبدنبال آن، تيرها مانند باران از طرف سپاه عمر بن سعد باريدن گرفت. حسين (ع) به اصحاب خود فرمود: " خداوند شما را بيامرزد. برخيزيد وبه سوى مرگ - كه چاره اى از آن نيست - پيش رويد، زيرا تيرها، پيام آوران اين جماعت است كه شما را به جنگ فرا مى خوانند. " پس از آن، ياران حسين (ع) حمله نمودند وساعتى جنگيدند، تا آن كه جمعى كشته شدند. در اين هنگام حسين (ع) دست به محاسن خود زد وفرمود: " خشم وغضب خداوند بر جماعت يهوديان شدت گرفت، هنگامى كه براى خدا فرزندى قايل شدند وگفتند كه عزير پسر خداست وبر گروه نصارى شدت گرفت، وقتى كه خدا را ثالث ثلاثه قرار دادند وغضب او بر طايفه مجوس شدت يافت، زمانى كه از عبادت خدا دست برداشتند وبه پرستش خورشيد وماه پرداختند، وغضب او شدت يافت بر مردمى كه متفق القول، دست به دست يكديگر داده، براى كشتن پسر پيغمبر خود آماده شدند. با اين حال، به خدا سوگند، پيشنهاد اين مردم را نمى پذيرم وبا يزيد هرگز بيعت نمى كنم تا با چهره آغشته به خون به ملاقات " الله " بشتابم. " ابوطاهر محمد بن حسين نرسى در كتاب " معالم الدين " از امام صادق (ع) روايت مى كند كه حضرت فرمود: " از پدرم شنيدم كه فرمود: چون حسين (ع) با عمر بن سعد ملاقات كرد وجنگ شروع شد، خداوند براى يارى او جمعى از فرشتگان را از آسمان فرستاد تا بالاى سر او به پرواز درآيند. سپس آن حضرت مخير شد بين دو چيز: او را يارى كنند ودشمنانش را نابود نمايند ويا اين كه شهيد شود وبه ملاقات خداوند نائل گردد. حسين (ع) ملاقات خداوند را پذيرفت. " پس از آن حسين (ع) فرياد زد: " آيا فريادرسى هستى كه براى خدا ما را يارى كند ؟ آيا مدافعى هست كه دشمنان را از حرم رسول خدا (ص) دور سازد ؟ "

[ 128 ]

ذاب يذب عن حرم رسول الله ؟ قال: فإذا الحر بن يزيد قد أقبل إلى عمر بن سعد فقال: أمقاتل أنت هذا الرجل ؟ ! قال: إي والله قتالا أيسره أن تطير الرؤوس وتطيح الأيدي. قال: فمضى الحر ووقف موقفا من أصحابه وأخذه مثل الإفكل. فقال له المهاجر بن أوس: والله إن أمرك لمريب ولو قيل لي من أشجع أهل الكوفة ؟ لما عدوتك فما هذا الذي أرى منك ؟ فقال: والله إني أخير نفسي بين الجنة والنار فوالله لا أختار على الجنة شيئا ولوقطعت وأحرقت. ثم ضرب فرسه قاصدا إلى الحسين ((عليه السلام)) ويده على رأسه وهو يقول: أللهم إليك أنبت فتب علي فقد أرعبت قلوب أوليائك وأولاد بنت نبيك. فقال للحسين ((عليه السلام)): جعلت فداك أنا صاحبك الذي حبسك عن الرجوع وجعجع بك، والله ما ظننت أن القوم يبلغون منك ما أرى، وأنا تائب إلى الله تعالى. فهل ترى لي من توبة ؟ فقال الحسين ((عليه السلام)) نعم. يتوب الله عليك، فأنزل فقال: أنا لك فارسا خير مني لك راجلا وإلى النزول يصير آخر أمري. ثم قال: فإذا كنت أول من خرج عليك فأذن لي أن أكون أول قتيل بين يديك، لعلي أكون ممن يصافح جدك محمدا ((صلى الله عليه وآله وسلم)) غدا في القيامة. قال جامع الكتاب (ره): " إنما أراد أول قتيل من الآن لان جماعة قتلوا قبله كما ورد "، فأذن له فجعل يقاتل أحسن قتال، حتى قتل جماعة

[ 129 ]

حر وملاقات امام حسين (ع) در اين هنگام، حر بن يزيد رياحى به پيش عمر بن سعد آمد وگفت: " آيا قصد دارى با حسين بجنگى ؟ " عمر گفت: " آرى، به خدا قسم مى خواهم جنگى كنم كه كمترين چيزش آن باشد كه سرها از بدنها جدا ودستها از پيكرها قطع گردد. " حر از شنيدن اين سخنان، از ياران خود فاصله گرفت ودر حالى كه بدنش مى لرزيد، به گوشه اى رفت. مهاجر بن اوس به او گفت: " اى حر ! كار تو مرا به شك انداخته است. اگر از من مى پرسيدند كه شجاعترين مرد كوفه كيست، هرگز از تو تجاوز نمى كردم وفرد ديگرى را نمى گفتم، پس چرا به خود مى لرزى ؟ " حر در پاسخ گفت: " به خدا قسم، خودم را در ميان بهشت ودوزخ مخير مى بينم، ولى به خدا سوگند، چيزى را بر بهشت ترجيح نمى دهم، اگر چه بدنم پاره پاره شود و سوزانده شوم. " سپس بر اسب خود نهيب زد وبه قصد خيمه گاه حسين (ع) حركت كرد. در حالى كه دو دست خود را بر سر گذاشته بود ومى گفت: " خداوندا ! به سوى تو انابه مى كنم، توبه مرا بپذير، زيرا من دوستان تو وفرزندان دختر پيغمبر تو را مرعوب ساختم. " سپس به نزد حسين (ع) رفت وعرضه داشت: " جانم فداى تو باد. من آن كسى هستم كه بر تو سخت گرفتم ونگذاشتم به مدينه برگردى. گمان نمى كردم اين مردم كار را به اينجا بكشانند. اينك توبه نموده وبه سوى خدا بازمى گردم. آيا توبه من پذيرفته است ؟ " حسين (ع) فرمود: " آرى، خداوند توبه تو را قبول خواهد كرد. پياده شو. " حر گفت: " سواره در راه تو بجنگم بهتر است از پياده شدن، زيرا بالاخره از اسب سرنگون خواهم شد وچون من نخستين كسى بودم كه راه بر تو سد كردم، اجازه فرما نخستين كسى باشم كه در راه تو كشته مى شود، شايد از كسانى شوم كه روز قيامت با جدت محمد (ص) مصافحه مى كنند. " (مؤلف مى گويد: مقصود حر، اول شهيد در آن ساعات بود، زيرا پيش از او جماعتى كشته شده بودند. چنانكه رواياتى در اين مورد آمده است) پس از آن حسين (ع) به او اجازه داد. حر، شروع به جنگيدن نمود ونيكو مقاتله كرد تا آن كه عده اى

[ 130 ]

من شجعان وأبطال، ثم أستشهد فحمل إلى الحسين ((عليه السلام)) فجعل يمسح التراب عن وجهه ويقول: أنت الحر كما سمتك أمك حرافي الدنيا والاخرة. قال الراوي: " وخرج برير بن خضير وكان زاهدا عابدا فخرج إليه يزيد بن المغفل فاتفقا على المباهلة إلى الله تعالى في أن يقتل المحق منهما المبطل وتلاقيا فقتله برير ولم يزل يقاتل حتى قتل (رضوان الله عليه) قال الراوي: وخرج [ وهب بن جناح الكلبي ] فأحسن في الجلاد وبالغ في الجهاد وكان معه إمرأته ووالدته فرجع إليهما وقال: يا أماه أرضيت أم لا ؟ فقالت الأم: ما رضيت حتى تقتل بين يدى الحسين ((عليه السلام)). وقالت إمرأته وبالله عليك لاتفجعني بنفسك. فقالت له أمه: " يا بنى أغرب عن قولها وارجع فقاتل بين يدي ابن بنت نبيك تنل شفاعة جده يوم القيامة "، فرجع فلم يزل يقاتل حتى قطعت يداه فأخذت إمرأته عمودا فأقبلت نحوه وهي تقول: " فداك أبي وأمي قاتل دون الطيبين حرم رسول الله ((صلى الله عليه وآله وسلم)) فأقبل ليردها إلى النساء فأخذت بجانب ثوبه وقالت لن أعود دون أن أموت معك. فقال الحسين ((عليه السلام)): جزيتم من أهل بيتي خيرا إرجعي إلى النساء رحمك الله فانصرفت اليهن، ولم يزل الكلبي يقاتل حتى قتل (رضوان الله عليه). ثم خرج [ مسلم بن عوسجة ] فبالغ في قتال الأعداء وصبر على أهوال

[ 131 ]

از شجاعان ودليران را كشت وخود پس از لحظه اى، به شهادت رسيد. بدن او را نزد حسين (ع) بردند. آن حضرت خاكها را از چهره حر پاك مى كرد ومى فرمود: " تو آزادمردى، آنچنان كه مادرت تو را " حر " نام نهاد وتو در دنيا وآخرت آزاده اى. " راوى مى گويد: در آن هنگام برير بن خضير كه مردى زاهد وپارسا بود، وارد ميدان شد. يزيد بن معقل براى مبارزه با او به ميدان شتافت. با يكديگر قرار گذاشتند مباهله كنند واز خدا بخواهند كه هر كدام از آنان باطل است به دست ديگرى كشته شود. با همين قرار، به جنگ درآمدند. برير او را به قتل رسانيد وجنگ را ادامه داد تا به شهادت نايل آمد. پس از او وهب بن جناح كلبى به ميدان آمد وجنگ نمايانى كرد وكوشش فراوانى در رزم وجهاد نمود. سپس به سوى مادر وهمسرش كه با او در كربلا بودند، بازگشت وگفت: " مادر جان ! آيا از من راضى شدى يا نه ؟ " مادرش گفت: " من از تو راضى وخشنود نمى شوم، مگر آن كه در يارى حسين (ع) كشته شوى. " همسرش گفت: " تو را به خدا قسم مى دهم، مرا به مصيبت خود مبتلا نكنى ودلم را به درد نياورى. " مادرش گفت: " فرزندم ! گوش به حرف همسرت نده وبرگرد ودر راه پسر دختر پيغمبر خود، جنگ كن تا از شفاعت جدش در روز قيامت بهره مند شوى. " وهب به ميدان بازگشت وجنگيد تا دستش از بدن جدا شد. همسرش عمودى به دست گرفت وبه سوى او آمد، در حالى كه مى گفت: " پدر ومادرم فداى تو باد. در يارى اهل بيت پاك وحرم محترم رسول خدا (ص) جنگ كن. " وهب آمد تا او را به خيمه زنها برگرداند. همسر او دست برد ودامان او را گرفت وگفت: " بر نمى گردم تا بميرم. " حسين (ع) فرمود: " خدا شما را در مقابل يارى اهل بيت من جزاى خير دهد. به سوى زنها برگرد. " همسر وهب مراجعت نمود، ولى وهب جنگيد تا به شهادت رسيد. پس از او مسلم بن عوسجه به ميدان آمد ودر جنگ با دشمنان سعى وكوشش فراوان برد وبر سختى ها وبلاها شكيبايى نمود تا از اسب بر زمين افتاد ونيمه جانى

[ 132 ]

البلاء حتى سقط إلى الأرض وبه رمق، فمشى إليه الحسين ((عليه السلام)) ومعه حبيب بن مظاهر فقال له الحسين: رحمك الله يا مسلم فمنهم من قضى نحبه ومنهم من ينتظر وما بدلوا تبديلا، ودنا منه حبيب وقال: عز علي مصرعك يا مسلم أبشر بالجنة، فقال له مسلم بصوت ضعيف: بشرك الله، ثم قال له حبيب: لولا إنني أعلم أني في الأثر لأحببت أن توصي إلي بكل ما أهمك، فقال له مسلم فإني أوصيك بهذا وأشار بيده إلى الحسين ((عليه السلام))، فقاتل دونه حتى تموت، فقال له حبيب: لانعمنك عينا. ثم مات (رضوان الله تعالى عليه). فخرج عمرو بن قرظة الأنصاري فأستأذن الحسين ((عليه السلام)) فأذن له، فقاتل قتال المشتاقين إلى الجزاء، وبالغ في خدمة سلطان السماء، حتى قتل جمعا كثيرا من حزب إبن زياد وجمع بين سداد وجهاد، وكان لايأتي إلى الحسين ((عليه السلام)) سهم إلا إتقاه بيده، ولاسيف إلا تلقاه بمهجته، فلم يكن يصل إلى الحسين سوء حتى أثخن بالجراح فالتفت إلى الحسين ((عليه السلام)) وقال: يا بن رسول الله ((صلى الله عليه وآله وسلم)) أوفيت ؟ فقال: نعم أنت أمامي في الجنة فاقرأ رسول الله عني السلام وأعلمه أني في الأثر، فقاتل حتى قتل (رضوان الله تعالى عليه). ثم برز [ جون ] مولى أبي ذر وكان عبدا أسودا، فقال له الحسين ((عليه السلام)) أنت في إذن مني، فإنما تبعتنا طلبا للعافية فلا تبتل بطريقنا. فقال: يا بن رسول الله أنا في الرخاء ألحس قصاعكم، وفي الشدة

[ 133 ]

در تن داشت. حسين (ع) به سوى او آمد، در حاليكه حبيب بن مظاهر همراه آن حضرت بود. ابا عبد الله (ع) فرمود: " اى مسلم ! خدا تو را بيامرزد. " سپس اين آيه را قرائت نمود: * (فمنهم من قضى نحبه ومنهم من ينتظر وما بدلوا تبديلا) * بعضى از ايشان به شهادت رسيدند وبعضى در انتظار رسيدن به آن مى باشند وهرگز نعمت خداوند را تبديل نكردند. حبيب نزد او آمد وگفت: " كشته شدن تو بر من بسى مشكل است، ولى تو را به بهشت مژده مى دهم. " مسلم به صداى ضعيفى گفت: " خدا تو را خشنود كند وبه نيكى بشارت دهد. " حبيب گفت: " اگر اين نبود كه يقين دارم پس از تو كشته مى شوم، دوست داشتم كه آن چه مى خواهى به من وصيت كنى. " مسلم به حسين (ع) اشاره كرد وگفت: " تو را به يارى اين مرد وصيت مى كنم. در راه او جنگ كن تا كشته شوى. " حبيب گفت: " به وصيت تو عمل مى كنم وچشم تو را روشن مى گردانم. " پس از آن مسلم از دنيا رفت. سپس عمرو بن قرظه انصارى پيش آمد واز حسين (ع) اذن جنگ خواست. ابا عبد الله (ع) به او اجازه داد. عمرو مشغول مبارزه شد وچون آرزومندان به پاداش جنگيد وكوشش بسيارى در يارى امام انس وجان، حسين (ع) نمود، تا اين كه تعداد كثيرى از سپاه ابن زياد را به قتل رسانيد وهر تيرى كه به سوى حسين (ع) مى آمد، دست خويش را سپر آن قرار مى داد وهر شمشيرى كه مى آمد به جان خود مى خريد وتا نيرو در بدن داشت نگذاشت به وجود مقدس حسين (ع) آسيبى برسد، تا آن كه از كثرت زخمها، از پا در آمد. پس از آن رو به جانب حسين (ع) كرد وگفت: " يا بن رسول الله ! آيا به عهدم وفا كردم ؟ " فرمود: " آرى، تو پيش از من به بهشت مى روى. سلام مرا به رسول خدا (ص) برسان وبگو حسين (ع) به زودى مى آيد. " عمرو دوباره شروع به جنگ كرد تا كشته شد. غلام سياه وكارزار او بعد از او، جون، غلام اباذر - كه غلام سياه رنگى بود - پيش آمد. حسين (ع) به او فرمود: " من به تو اذن دادم كه از اين زمين بيرون بروى وجان خود را حفظ كنى، زيرا تو همراه ما آمدى تا به عافيت وخوشى برسى. در راه ما خود را مبتلا مساز ! " گفت: " اى پسر پيغمبر ! آيا رواست من در زمان خوشى ونعمت، نان خور شما

[ 134 ]

أخذلكم ؟ والله إن ريحي لنتن، وإن حسبي للئيم، ولوني لأسود، فتنفس علي بالجنة فيطيب ريحي، ويشرف حسبي، ويبيض وجهي، لا والله لا أفارقكم حتى يختلط هذا الدم الأسود مع دمائكم. ثم قاتل (رضوان الله تعالى عليه) حتى قتل. قال الراوي: ثم برز عمرو بن خالد الصيداوي فقال للحسين ((عليه السلام)): يا أبا عبد الله ! جعلت فداك قد هممت أن ألحق بأصحابك وكرهت أن أتخلف فأراك وحيدا فريدا بين أهلك قتيلا. فقال له الحسين ((عليه السلام)) تقدم فإنا لاحقون بك عن ساعة، فتقدم فقاتل حتى قتل (رضوان الله تعالى عليه). قال الراوي: وجاء حنظلة بن أسعد الشامي، فوقف بين يدي الحسين يقيه السهام والرماح والسيوف بوجهه، ونحره، وأخذ ينادي: يا قوم إني أخاف عليكم مثل يوم الاحزاب مثل دأب قوم نوح وعاد وثمود والذين من بعدهم وما الله يريد ظلما للعباد ويا قوم إني أخاف عليكم يوم التناد، يوم تولون مدبرين مالكم من الله من عاصم، يا قوم لاتقتلوا حسينا فيسحتكم الله بعذاب وقد خاب من افترى، ثم التفت إلى الحسين ((عليه السلام)) فقال له: أفلا نروح إلى ربنا ونلحق بإخواننا ؟ فقال له: بل رح إلى ما هو خير لك من الدنيا وما فيها. وإلى ملك لايبلى، فتقدم فقاتل قتال الأبطال، وصبر على احتمال الأهوال حتى قتل (رضوان الله تعالى عليه).

[ 135 ]

باشم ودر سختى ها شما را تنها بگذارم ؟ درست است بويم بد، مقامم پست، ورنگم سياه است، شما بر من منت گذاريد وبه آسايش جاويدان بهشتى برسانيد تا بدنم خوشبو، مقامم شريف ورويم سفيد شود. نه، به خدا قسم از شما دور نمى شوم تا اين كه خون سياه خويش را با خون پاك شما درآميزم. " پس از آن به جنگ پرداخت وجنگيد تا كشته شد. راوى مى گويد: پس از او عمرو بن خالد صيداوى نزد حسين (ع) آمد وگفت: " يا ابا عبد الله ! جانم فداى تو باد. من تصميم گرفته ام به ياران تو ملحق شوم ودوست ندارم از آنان عقب بمانم وتو را بى يار وياور در ميان اهل بيتت كشته ببينم. " حسين (ع) فرمود: " برو كه ما نيز ساعت ديگرى به تو مى رسيم. " عمرو، حمله كرد وجنگيد تا به شهادت رسيد. آنگاه حنظلة بن سعد شامى آمد ودر برابر حسين (ع) ايستاد، صورت وسينه خود را سپر شمشيرها وتيرها ونيزه ها قرار داد وخطاب به سپاه كوفه، آيات عذاب را تلاوت نمود وآنان را از عذاب خداوند بيم داد. وگفت: " من مى ترسم بر شما آن عذابهايى كه بر امتهاى گذشته نازل شد، نازل شود، عذابى چون عذاب قوم نوح وقوم عاد وقوم ثمود وآنان كه بعد از ايشان بودند. خدا ستمى را براى بندگان خود نمى خواهد. اى قوم ! بر شما از عذاب روز قيامت مى ترسم، روزى كه روى خود از محشر به سوى جهنم بگردانيد وكسى نباشد كه شما را از عذاب خداوند دور نگه دارد. اى مردم ! حسين (ع) را نكشيد، زيرا خداوند عذابى بر شما مى فرستد وشما را هلاك مى كند وكسى كه بر خدا افترا ببندد، زيانكار است. " پس از آن رو به سوى حسين (ع) نمود وگفت: " آيا به سوى پروردگار خويش نرويم وبه برادران خود ملحق نشويم ؟ " فرمود: " برو به سوى كسى كه از دنيا وآنچه در آن هست، براى تو بهتر است، به سوى پادشاهى بى زوال وجاويد. " حنظله پيش آمد وشجاعانه جنگيد وبر سختى ها شكيبايى كرد تا كشته شد.

[ 136 ]

[ إقامة الصلاة ] قال: وحضرت صلاة الظهر، فأمر الحسين ((عليه السلام)) زهير بن القين، وسعيد بن عبد الله الحنفي أن يتقدما أمامه بنصف من تخلف معه ثم صلى بهم صلاة الخوف، فوصل إلى الحسين ((عليه السلام)) سهم فتقدم سعيد بن عبد الله الحنفي ووقف يقيه بنفسه ما زال ولاتخطى حتى سقط إلى الارض، وهو يقول: أللهم ألعنهم لعن عاد وثمود، اللهم أبلغ نبيك عني السلام وأبلغه ما لقيت من ألم الجراح، فإني أردت ثوابك في نصر ذرية نبيك، ثم قضى نحبه (رضوان الله تعالى عليه) فوجد به ثلاثة عشر سهما سوى ما به من ضرب السيوف وطعن الرماح. قال الراوي: وتقدم سويد بن عمرو بن أبي المطاع، وكان شريفا كثير الصلاة، فقاتل قتال الاسد الباسل وبالغ في الصبر على الخطب النازل، حتى سقط بين القتلى، وقد أثخن بالجراح فلم يزل كذلك وليس به حراك حتى سمعهم يقولون قتل الحسين ((عليه السلام))، فتحامل وأخرج سكينا من خفه وجعل يقاتلهم بها حتى قتل (رضوان الله عليه). قال: وجعل أصحاب الحسين ((عليه السلام)) يسارعون إلى قتل بين يديه وكانوا كما قيل فيهم: قوم إذا نودوا لدفع ملمة * والخيل بين مدعس ومكردس لبسوا القلوب على الدروع فأقبلوا * يتهافتون إلى ذهاب الأنفس

[ 137 ]

نماز ظهر عاشورا وقت نماز ظهر رسيد. حسين (ع) به زهير بن قين وسعيد بن عبد الله دستور داد با نصف كسانى كه باقى مانده بودند مقابل او صف بكشند. حسين (ع) با ساير اصحاب نماز خوف خواندند. در اين موقع تيرى از سوى دشمن، به سوى حسين (ع) آمد. سعيد بن عبد الله پيش رفت ودر مقابل آن حضرت ايستاد وتيرها را به تن خود خريد، تا آن كه از پا در آمد وبه زمين افتاد ومى گفت: " خداوندا ! اين جماعت را مانند قوم عاد وثمود لعنت نما و سلام مرا به پيغمبر برسان واو را از زخمهايى كه بر بدن من وارد شده است مطلع كن، زيرا مقصود من از يارى ذريه پيغمبر تو، اجر وثواب تو بود. " پس از گفتن اين كلمات از دنيا رفت وچون بدنش را با دقت بررسى كردند، غير از زخمهاى شمشير ونيزه، سيزده چوبه تير در بدنش نمايان بود. پس از آن سويد بن عمرو بن ابى مطاع، كه مردى شريف وبسيار نمازگزار بود، به ميدان آمد ومانند شير ژيان، به جنگ مشغول شد ووبر شدايد وسختى ها صبر و شكيبايى فراوان كرد، تا آن كه از فزونى زخمها در بين كشتگان به روى زمين افتاد وبه همين حال بود وحركتى از او ديده نمى شد تا وقتى كه شنيد سپاهيان ابن زياد مى گويند: " حسين كشته شد. " از شنيدن اين خبر بى تاب شد واز كفش خود خنجرى بيرون آورد و به جنگ با آنان مشغول شد تا به شهادت نايل آمد. راوى مى گويد: اصحاب حسين (ع) براى كشته شدن در يارى آن حضرت سبقت مى گرفتند وچنان بودند كه شاعر در باره آنان گفته است: " اصحاب حسين (ع) كسانى بودند كه وقتى براى رفع گرفتارى خوانده مى شدند، در حالتى كه عده اى از دشمنان نيزه دار بودند ودسته ديگر از آنها، مسلحانه پشت به پشت يكديگر داده واجتماع كرده بودند، دلهاى شجاع خويش را روى زره مى پوشيدند وخود را در دهان مرگ مى افكندند. "

[ 138 ]

[ شهادة أهل بيته (ع) ] فلما لم يبق معه سوى أهل بيته خرج علي بن الحسين ((عليه السلام)) وكان من أصبح الناس وجها، وأحسنهم خلقا فاستأذن أباه في القتال، فأذن له ثم نظر إليه نظرة آيس منه وأرخى ((عليه السلام)) عينه وبكى. ثم قال: اللهم اشهد فقد برز إليهم غلام أشبه الناس خلقا وخلقا ومنطقا برسولك ((صلى الله عليه وآله وسلم)) وكنا إذا اشتقنا إلى نبيك نظرنا إليه فصاح وقال يا بن سعد ! قطع الله رحمك كما قطعت رحمي. فتقدم نحو القوم فقاتل قتالا شديدا وقتل جمعا كثيرا ثم رجع إلى أبيه، وقال يا أبة ! ألعطش قد قتلني وثقل الحديد قد أجهدني فهل إلى شربة من الماء سبيل ؟ فبكى الحسين ((عليه السلام)) وقال واغوثاه ! يا بني من أين لي الماء، قاتل قليلا فما أسرع ما تلقى جدك محمدا ((صلى الله عليه وآله وسلم)) فيسقيك بكأسه الأوفى شربة لاتظمأ بعدها أبدا، فرجع إلى موقف النزال وقاتل أعظم القتال فرماه منقذ بن مرة العبدي (لع) بسهم فصرعه، فنادى يا أبتاه عليك مني السلام، هذا جدي يقرئك السلام ويقول لك عجل القدوم علينا ثم شهق شهقة فمات، فجاء الحسين ((عليه السلام)) حتى وقف عليه ووضع خده على خده وقال: قتل الله قوما قتلوك، ما أجرأهم على الله وعلى انتهاك حرمة الرسول، على الدنيا بعدك العفا. قال الراوي: خرجت زينب بنت علي ((عليه السلام)) تنادي يا حبيباه ! يا بن

[ 139 ]

شهادت على اكبر (ع) ياران باوفاى حسين (ع) با بدنهاى چاك چاك، روى خاك افتاده وبه جز اهل بيتش كسى زنده نمانده بود. در آن هنگام فرزندش على بن حسين (ع) - كه چهره اش از همه مردم زيباتر واخلاقش از همه نيكوتر بود - به سوى پدر آمد واجازه كارزار خواست. حسين (ع) بدون درنگ اذنش داد. سپس نگاهى مأيوسانه بر اندام و چهره او انداخت وبى اختيار قطرات اشك، بر صورتش جارى شد وگفت: " خداوندا ! تو شاهد باش كه جوانى به سوى اين سپاه رفت كه از لحاظ اندام، اخلاق وگفتار از همه مردم به رسول تو شبيه تر بود و هر گاه ما مشتاق ديدار پيغمبرت مى شديم به اين جوان مى نگريستيم. " پس از آن متوجه عمر بن سعد شد وفرياد زد: " اى پسر سعد ! خدا رحم تو را قطع كند چنانكه رحم مرا قطع نمودى. " در اين هنگام على بن الحسين (ع) به دشمن نزديك شد وبه جنگ پرداخت و زد وخورد سخت وخونينى نموده، عده زيادى را كشت وسپس به سوى پدر آمد و گفت: " اى پدر بزرگوار ! تشنگى جانم را به لب رسانيده وسنگينى آلات جنگ، مرا به رنج انداخته است. آيا ممكن است با اندكى آب، مرا از تشنگى نجات دهى ؟ " امام حسين (ع) گريست وفرمود: " چه مصيبتى ! فرزند عزيزم ! از كجا آب بياورم ؟ بازگرد و كمى ديگر بجنگ، زيرا بسيار نزديك است كه جدت محمد (ص) را ملاقات كنى واز دست او جام سرشارى از آب بنوشى كه از آن پس، هرگز تشنه نشوى. " على به سوى ميدان بازگشت. دست از جان شسته وآماده شهادت شد. حمله بسيار شديدى را آغاز نمود. ناگاه منقذ بن مره عبدى (لعنة الله عليه) او را هدف تيرى قرار داد كه از اثر آن تير نيروى دفاع از او سلب شد وبه روى زمين افتاد وفرياد زد: " پدر جان ! خداحافظ وسلام بر تو. اينك جدم محمد (ص) تو را سلام مى رساند ومى گويد: اى حسين ! زود نزد ما بيا. " سپس فريادى كشيد وجان داد. حسين (ع) آمد وبر بالين كشته فرزندش نشست وصورت بر صورت او نهاد و فرمود: " پسر جانم ! خدا بكشد كسانى را كه تو را كشتند. چقدر گستاخى نمودند بر خدا ! چقدر حرمت رسول خدا را شكستند ! على الدنيا بعدك العفا. پس از تو، خاك بر سر اين دنياى بى وفا باد. " راوى مى گويد: زينب (س) از خيمه ها بيرون آمد وراه ميدان را در پيش گرفت و

[ 140 ]

أخاه ! وجائت فأكبت عليه فجاء الحسين ((عليه السلام)) فأخذها وردها إلى النساء، ثم جعل أهل بيته ((عليهم السلام)) يخرج الرجل منهم بعد الرجل، حتى قتل القوم منهم جماعة، فصاح الحسين ((عليه السلام)) في تلك الحال: صبرا يا بني عمومتي ! صبرا يا أهل بيتي ! فوالله لارأيتم هونا بعد هذا اليوم أبدا. قال الراوي: وخرج غلام كان وجهه شقة قمر، فجعل يقاتل فضربه ابن فضيل الأزدي على رأسه ففلقه، فوقع الغلام لوجهه وصاح يا عماه ! فجلى الحسين ((عليه السلام)) كما يجلي الصقر ثم شد شدة ليث أغضب، فضرب ابن فضيل بالسيف فاتقاها بالساعد فاطنها من لدن المرفق، فصاح صيحة سمعه أهل العسكر، وحمل أهل الكوفة ليستنقذوه فوطأته الخيل حتى هلك. قال الراوي: وانجلت الغبرة فرأيت الحسين ((عليه السلام)) قائما على رأس الغلام وهو يفحص برجليه، والحسين ((عليه السلام)) يقول: " بعدا لقوم قتلوك ومن خصمهم يوم القيامة جدك وأبوك ". ثم قال: " عز والله على عمك أن تدعوه فلا يجيبك، أو يجيبك فلاينفعك صوته، هذا يوم والله كثر واتره، وقل ناصره. " ثم حمل الغلام على صدره حتى ألقاه بين القتلى من أهل بيته. قال: ولما رأى الحسين ((عليه السلام)) مصارع فتيانه وأحبته، عزم على لقاء القوم بمهجته، ونادى هل من ذاب يذب عن حرم رسول الله ((صلى الله عليه وآله وسلم)) ؟. هل من موحد يخاف الله فينا ؟

[ 141 ]

با صداى اندوهناكى مى گفت: " عزيزم ! پسر برادر ! " تا بر بالين كشته برادرزاده خود رسيد. خويش را بر روى آن بدن پاره پاره افكند. حسين (ع) آمد واو را به خيمه بانوان برگردانيد. پس از او جوانان اهل بيت (ع) يكى پس از ديگرى به ميدان مى آمدند، تا آن كه عده اى از آنان به دست سپاه ابن زياد كشته شدند. در اين هنگام حسين (ع) فرياد زد: " اى پسر عموهاى من واى اهل بيت من ! شكيبا باشيد. به خدا قسم پس از امروز، هرگز خوارى وحقارت نخواهيد ديد. " شهادت حضرت قاسم (ع) راوى مى گويد: جوانى به سوى ميدان آمد كه صورتش مانند قرص ماه بود وبه جنگ مشغول شد. ابن فضيل ازدى، شمشيرى بر سرش زد وسر او را شكافت وبه صورت روى زمين افتاد وفرياد زد: " عمو جان ! " حسين (ع)، مانند باز شكارى وارد ميدان شد وچون شير غضبناك، بر آن سپاه حمله كرد وشمشير خود را بر ابن فضيل فرود آورد واو دست خود را سپر قرار داد و دستش از مرفق جدا شد وفريادى كشيد كه لشكريان شنيدند واهل كوفه حمله كردند تا او را نجات دهند، ولى او زير سم اسبان پامال وهلاك شد. همين كه غبار فرو نشست، ديدم حسين (ع) بالاى سر آن جوان ايستاده واو در حال احتضار است وپاهاى خود را بر زمين مى سايد. حسين (ع) فرمود: " از رحمت وعنايت الهى دور باد ! مردمى كه تو را كشتند. روز قيامت آن كه با كشندگان تو مخاصمه كند، جد وپدر تو خواهند بود. " پس از آن فرمود: " به خدا قسم، سخت است بر عموى تو كه او را بخوانى واو جواب نگويد يا جواب بگويد، ولى جواب او براى تو سودى نداشته باشد. به خدا قسم، امروز روزى است كه عموى تو دشمنش فراوان، وياورش كم است. " سپس آن جوان را به سينه خود چسباند ودر ميان كشتگان اهل بيت خود برد وبر زمين نهاد. چون حسين (ع) ديد جوانان ودوستانش كشته شدند وروى زمين افتاده اند، آماده شهادت وجانبازى در راه خدا شد وبا صداى بلند فرمود: " آيا كسى هست كه دشمنان را از حرم رسول خدا دور سازد ؟ آيا خداپرستى هست كه در حق ما از خداوند

[ 142 ]

هل من مغيث يرجوا الله بإغاثتنا ؟ هل من معين يرجو ما عند الله في إعانتنا ؟ فارتفعت أصوات النساء بالعويل فتقدم إلى باب الخيمة وقال لزينب: ناوليني ولدي الصغير حتى أودعه، فأخذه وأومأ إليه ليقبله، فرماه حرملة بن الكاهل الأسدي (لع) (1) بسهم فوقع في نحره فذبحه فقال: لزينب: خذيه، ثم تلقى الدم بكفيه فلما امتلأتا رمى بالدم نحو السماء، ثم قال هون علي ما نزل بي إنه بعين الله. " قال الباقر ((عليه السلام)): " فلم يسقط من ذلك الدم قطرة إلى الأرض. " (2) قال الراوي: واشتد العطش بالحسين ((عليه السلام)) فركب المسناة يريد الفرات والعباس أخوه بين يديه، فاعترضتهما خيل ابن سعد فرمى رجل من بني دارم الحسين ((عليه السلام)) بسهم فأثبته في حنكه الشريف فانتزع ((عليه السلام)) السهم وبسط يديه تحت حنكه حتى امتلأت راحتاه من الدم، ثم رمى به


(1) في حكاية المختار: لما نظر المختار إلى حرملة قال: الحمد لله الذي مكنني منك يا عدو الله ثم أحضر الجزار فقال له: إقطع يديه ورجليه فأحضرت بين يديه فأخذ قضبا من حديد وجعله في النار حتى إحمر ثم إبيض، فوضعه على رقبته فصارت رقبته تقلقل من النار. سيأتي في ترجمته الفارسية في آخر الكتاب تحت عنوان " فرجام قاتلان امام حسين (ع) ". (2) وروي من طرق أخرى وهي أقرب الى العقل لأن الحال ما كان وقت توديع للصبي لاشتغالهم بالحرب والقتل وإنما زينب أخرجت الصبي وقالت: يا أخي هذا ولدك له ثلاثة ايام ما ذاق الماء فاطلب له شربة ماء فاخذه على يده وقال: " يا قوم قد قتلتم شيعتي وأهل بيتي وقد بقى هذا الطفل يتلظى عطشا فاسقوه شربة من الماء. " فبينما هو يخاطبهم إذ رماه رجل منهم بسهم، فذبحه فدعا عليهم بنحو ما صنع بهم المختار وغيره. (*)

[ 143 ]

بترسد ؟ آيا فريادرسى هست كه با كمك نمودن به ما، خدا را در نظر بگيرد ؟ آيا كسى هست كه براى خدا ما را يارى كند ؟ " اين سخنان به گوش بانوان رسيد وصدا به گريه و زارى بلند نمودند. طفل شيرخوار حسين (ع) به در خيمه آمد وبه زينب فرمود: " فرزند كوچك مرا بده تا با او وداع كنم. " طفل را روى دست گرفت وخواست او را ببوسد كه ناگاه حرملة بن كاهل اسدى (لعنة الله عليه) او را هدف تير قرار داد. آن تير در حلق كودك جا گرفت واز دنيا رفت. حسين (ع) فرمود: " اين طفل را بگير. " ودست خود را زير خون گلوى او مى گرفت و چون دستش از خون لبريز مى شد به سوى آسمان مى پاشيد ومى فرمود: " اين مصيبتها بر من سهل است، زيرا در راه خداست وخداى من مى بيند. " حضرت باقر (ع) فرمود: " از آن خونهايى كه حسين (ع) به سوى آسمان پاشيد، قطره اى به زمين باز نگشت. " (1) فداكارى وشهادت سردار كربلا راوى مى گويد: تشنگى بر حسين (ع) سخت فشار مى آورد. آن حضرت بالاى شط فرات آمد، در حالى كه برادرش عباس هم در خدمتش بود. سپاهيان ابن سعد به جنبش درآمدند وراه را بر او بستند. مردى از قبيله بنى دارم، تيرى به سوى او افكند كه در كام شريفش جا گرفت. حسين (ع) تير را بيرون آورد ودست خود را زير آن خون


(1) حادثه كشته شدن عبد الله بن حسين (ع) به گونه ديگرى نيز نقل شده است كه به عقل نزديكتر است، زيرا زمان، زمان خداحافظى امام با كودكش نبود، چون در آن هنگام با لشكريان كوفه در حال جنگ وخونريزى بودند، پس زينب (س)، خواهر حسين (ع)، كودك را بيرون آورد وگفت: " برادر جان ! اين كودك تو، سه روز است كه آب ننوشيده است. براى او جرعه اى آب بخواه. " پس حضرت، او را بالاى دست گرفت وفرمود: " اى مردم ! شما پيروان وخانواده ام را كشتيد وتنها همين كودك باقى مانده است كه از تشنگى بى تاب شده است. او را با جرعه اى آب، سيراب كنيد. " هنگامى كه حسين (ع) با ايشان سخن مى گفت، يك نفر از لشكريان تيرى پرتاب نمود كه گلوى كودك امام را پاره كرد. سپس امام او را نفرين كرد كه اجابت آن دعا به دست مختار به وقوع پيوست. (*)

[ 144 ]

وقال: اللهم إني أشكو إليك ما يفعل بابن بنت نبيك، ثم اقتطعوا العباس عنه وأحاطوا به من كل جانب حتى قتلوه (قدس الله روحه) فبكى الحسين ((عليه السلام)) لقتله بكاء شديدا. وفي ذلك يقول الشاعر: أحق الناس أن يبكى عليه * فتى أبكى الحسين بكربلاء أخوه وابن والده علي * أبوالفضل المضرج بالدماء ومن واساه لايثنيه شئ * وجادله على عطش بماء قال الراوي: ثم إن الحسين دعا الناس إلى البراز فلم يزل يقتل كل من برز إليه حتى قتل مقتلة عظيمة وهو في ذلك يقول: ألقتل أولى من ركوب العار * والعار أولى من دخول النار قال بعض الرواة: " فوالله ما رأيت مكسورا قط قد قتل ولده وأهل بيته وأصحابه أربط جأشا منه، وإن الرجال لتشد عليه فيشد عليها، بسيفه فتنكشف عنه انكشاف المعزى إذا شد فيه الذئب، ولقد كان يحمل فيهم ولقد تكملوا ثلاثين ألفا فيهزمون بين يديه كأنهم الجراد المنتشر، ثم يرجع إلى مركزه وهو يقول: " لا حول ولا قوة إلا بالله العلي العظيم ". قال الراوي: ولم يزل ((عليه السلام)) يقاتلهم حتى حالوا بينه وبين رحله. فصاح ((عليه السلام)): " ويلكم يا شيعة آل أبي سفيان إن لم يكن لكم دين وكنتم لاتخافون المعاد، فكونوا أحرارا في دنياكم هذه، وارجعوا إلى أحسابكم إن كنتم عربا كما تزعمون ".

[ 145 ]

گرفت تا لبريز شد وآن را به زمين ريخت وفرمود: " خداوندا ! به تو شكايت مى كنم از ستمهايى كه اين مردم با پسر پيغمبرت مى نمايند. " پس از آن، لشكريان، بين عباس (ع) وحسين (ع) جدايى انداختند ودور عباس حلقه زدند واو را از هر طرف احاطه كردند تا او را شهيد نمودند. حسين (ع) در شهادت او سخت گريست. در همين مقام است كه شاعر مى گويد: " سزاوارترين مردم براى گريستن، آن كسى است كه حسين (ع) را از مصيبت خود به گريه انداخت: برادر حسين وفرزند پدر او، يعنى ابو الفضل به خون آغشته. آن كه با حسين (ع) مواسات وهمراهى نمود وهيچ چيزى او را از همراهى حسين باز نداشت ودر حال تشنگى به آب فرات رسيد وچون حسين (ع) تشنه بود، او هم آب نياشاميد. " سالار شهيدان به كارزار مى رود پس از آن كه اصحاب وياران به شهادت رسيدند، حسين (ع) لشكر را به جنگ طلبيد وهر كس را كه مقابل او مى رفت به قتل مى رسانيد، تا آن كه عده زيادى از آنان را كشت. در حال كارزار مى فرمود: " كشته شدن در راه خدا بهتر است از زير بار ننگ رفتن، وعار وننگ بهتر از دخول در آتش دوزخ مى باشد. " يكى از راويان مى گويد: به خدا قسم هرگز نديده بودم كسى را كه سپاه دشمن او را احاطه كرده باشند وفرزندان واهل بيت واصحاب او كشه شده باشند، با اين حال، قويدل تر ونيرومندتر از حسين (ع) بوده باشد. همين كه آن لشكر، بر او حمله مى كردند، شمشير مى كشيد وبر آنان حمله مى كرد وآنها همانند گله گرگ زده، پراكنده مى شدند. حضرت بر آن جماعت - كه شماره آنان به سى هزار رسيده بود - حمله مى كرد وآنان چون ملخهايى كه پراكنده مى شوند، از مقابل وى فرار مى كردند وسپس به مركز خود بر مى گشت وپيوسته بر زبانش ورد " لا حول ولا قوة الا بالله " بود وپيوسته با آنان مى جنگيد، تا آن كه لشكريان، بين او وخيمه ها حايل شدند. حسين (ع) فرياد زد: " واى بر شما اى پيروان آل ابى سفيان ! اگر دين نداريد واز روز معاد هم نمى ترسيد، پس لا اقل در دنياى خود آزادمرد باشيد وبه اصل وحسب خود رجوع كنيد، اگر عرب هستيد، آنگونه كه خود گمان داريد. "

[ 146 ]

قال فناداه الشمر (لع) ما تقول يا ابن فاطمة ؟ فقال: إني أقول أقاتلكم وتقاتلونني والنساء ليس عليهن جناح فامنعوا عتاتكم وجهالكم وطغاتكم من التعرض لحرمي ما دمت حيا. فقال شمر (لع): لك ذلك يا بن فاطمة، فقصدوه بالحرب فجعل يحمل عليهم ويحملون عليه وهو في ذلك يطلب شربة من ماء فلايجد حتى أصابه اثنان وسبعون جراحة، فوقف يستريح ساعة وقد ضعف عن القتال فبينا هو واقف إذ أتاه حجر فوقع على جبهته فأخذ الثوب يمسح الدم عن جبهته، فأتاه سهم مسموم له ثلاث شعب فوقع على قلبه فقال: " بسم الله وبالله، وعلى ملة رسول الله ((صلى الله عليه وآله وسلم)) ثم رفع رأسه إلى السماء وقال إلهي أنت تعلم أنهم يقتلون رجلا ليس على وجه الأرض ابن بنت نبي غيره ". ثم أخذ السهم فأخرجه من وراء ظهره فانبعث الدم كأنه ميزاب. فضعف عن القتال ووقف فكلما أتاه رجل إنصرف عنه كراهية أن يلقى الله بدمه حتى جاءه رجل من كندة يقال له مالك بن النسر، فشتم الحسين ((عليه السلام)) وضربه على رأسه الشريف بالسيف فقطع البرنس ووصل السيف إلى رأسه وأمتلأ البرنس دما. قال الراوي: فاستدعى الحسين ((عليه السلام)) بخرقة فشد بها رأسه واستدعى بقلنسوة فلبسها وأعتم عليها. فلبثوا هنيئة ثم عادوا إليه وأحاطوا به، فخرج عبد الله بن الحسن بن علي ((عليه السلام)) وهو غلام لم يراهق من عند النساء فشد، حتى وقف إلى جنب

[ 147 ]

شمر فرياد كشيد: " اى پسر فاطمه چه مى گويى ؟ " فرمود: " من با شما جنگ مى كنم وشما با من مى جنگيد. زنان كه گناهى ندارند. تا من زنده هستم نگذاريد سركشان ونادانان وطاغيان شما، متعرض حرم من شوند. " شمر گفت: " اين مطلب را قبول كرديم. " ولى همگى آماده جنگيدن وكشتن او شدند. حسين (ع) به آنان حمله ور شد ولشكر نيز حمله را آغاز كرد. در آن موقع حسين (ع) جرعه آبى مى طلبيد، ولى مضايقه كردند واو را آب ندادند، تا هفتاد ودو زخم بر بدن شريفش وارد شد. چون ضعف بر او غلبه كرد، لحظه اى ايستاد تا استراحت كند. همان طور كه ايستاده بود سنگى بر پيشانى او اصابت كرد وخون از پيشانى اش جارى گشت. دامان جامه خود را گرفت كه خون را از پيشانى پاك كند. ناگاه تير سه شعبه زهرآلودى رسيد و در قلب آن حضرت فرو رفت. حسين (ع) فرمود: " بسم الله وبالله وعلى ملة رسول الله " سپس سر به سوى آسمان بلند كرد وگفت: " خداوندا ! تو مى دانى كه اين لشكر كسى را مى كشند كه جز او، پسر دختر پيغمبرى بر روى زمين وجود ندارد. " پس از آن دست برد وتير را از پشت سر بيرون آورد وخون مانند ناودان جارى گرديد واز اثر آن، قدرت جنگ از او سلب شد ومتوقف شد، ولى هر كس كه نزديك او مى آمد، براى اين كه نزد خدا، خون حسين را به گردن نگيرد، از او دور مى شد تا آن كه شخصى از قبيله كنده كه او را مالك بن نسر مى گفتند، نزد حسين (ع) آمد وزبان به دشنام او گشود وبا شمشير بر سر آن حضرت زد كه عمامه را شكافت وبر سرش نيز وارد آمد وعمامه اش پر از خون شد. حسين (ع) دستمالى جست وبر سر خود بست وعرقچينى يافت وبر سر نهاد وعمامه بر سر بست. سپاه ابن زياد كمى مكث كردند ودوباره برگشتند واطراف او را گرفتند. شهادت عبد الله بن الحسن (ع) در اين هنگام، عبد الله بن الحسن بن على (ع)، كه كودكى نا بالغ بود، از خيمه زنها

[ 148 ]

الحسين فلحقته زينب بنت على ((عليها السلام) لتحبسه، فأبى وامتنع إمتناعا شديدا فقال، لا والله لا أفارق عمي، فأهوى أبجر بن كعب وقيل حرملة بن كاهل إلى الحسين ((عليه السلام)) بالسيف. فقال له الغلام ويلك يا بن الخبيثة أتقتل عمي ؟ فضربه بالسيف فاتقى الغلام بيده فأطنها إلى الجلد فإذا هي معلقة. فنادى الغلام يا عماه ! فأخذه الحسين ((عليه السلام)) وضمه إليه وقال " يا بن أخي إصبر على ما نزل بك، واحتسب في ذلك الخير فإن الله يلحقك بآبائك الصالحين. " قال فرماه حرملة بن كاهل بسهم فذبحه وهو في حجر عمه الحسين ((عليه السلام)). [ مقتل الحسين ((عليه السلام)) ] ثم إن شمر بن ذي الجوشن حمل على فسطاط الحسين ((عليه السلام)) فطعنه بالرمح ثم قال: علي بالنار أحرقه على من فيه. فقال الحسين ((عليه السلام)): يا بن ذي الجوشن أنت الداعي بالنار لتحرق على أهلي ؟ أحرقك الله بالنار. وجاء شبث فوبخه فاستحى وانصرف. قال الراوي: وقال الحسين ((عليه السلام)) ابغوا لي ثوبا لا يرغب فيه أجعله تحت ثيابي لئلا أجرد منه، فأتي بتبان، فقال: لا ذاك لباس من ضربت عليه الذلة، فأخذ ثوبا خلقا فخرقه وجعله تحت ثيابه، فلما قتل ((عليه السلام)) جردوه

[ 149 ]

بيرون آمد ونزديك حسين (ع) ايستاد. زينب (س) خود را به او رسانيد تا او را نگه دارد، ولى شديدا امتناع كرد وگفت: " به خدا قسم، از عمويم هرگز دور نمى شوم. " در آن وقت بحر بن كعب (يا ابجر بن كعب) وبه قولى حرملة بن كاهل (لعنة الله عليهما) شمشير خود را بر حسين (ع) فرود آورد. آن كودك گفت: " واى بر تو اى حرامزاده ! آيا مى خواهى عموى مرا بكشى ؟ " ولى آن ناپاك شمشير را بر حسين (ع) فرود آورد. كودك دست خود را سپر شمشير قرار داد ودستش به پوست آويخت و فرياد زد: " عمو جان ! " حسين (ع) او را در بغل گرفت وبه سينه چسباند وفرمود: " برادر زاده ! بر اين مصيبتى كه بر تو وارد آمده است، صبر كن واز خداوند طلب خير نما، زيرا خداوند تو را به به پدران صالحت ملحق مى كند. " ناگاه حرملة بن كاهل تيرى بر او زد واو، در دامان عمويش، حسين (ع) به قتل رسيد. شهادت امام حسين (ع) پس از آن شمر بن ذى الجوشن به خيمه امام حسين (ع) حمله نمود وآن را با نيزه خود سوراخ كرد وگفت: " آتش بياوريد تا خيمه را با هر كه در آن است بسوزانم. " حسين (ع) به او فرمود: " اى پسر ذى الجوشن ! تو آتش مى طلبى كه اهل بيت مرا بسوزانى ؟ خدا تو را به آتش جهنم بسوزاند. " شبث آمد وشمر را به خاطر اين كار، سرزنش وتوبيخ نمود. شمر شرمگين شد و منصرف گرديد. راوى مى گويد: حسين (ع) فرمود: " جامه اى براى من بياوريد كه بى ارزش باشد تا كسى در آن رغبت نكند، تا من زير لباسهاى خود بپوشم وبدنم برهنه نماند. " جامه تنگ وكوچكى به خدمتش آوردند. فرمود: " اين جامه را نمى خواهم، زيرا لباس ذلت است. " ولى جامه كهنه اى گرفت وآن را پاره كرد وزير لباسهايش پوشيد.

[ 150 ]

منه. ثم استدعى الحسين ((عليه السلام)) بسراويل من حبرة ففرزها ولبسها وإنما فرزها لئلا يسلبوها، فلما قتل ((عليه السلام)) سلبها بحر بن كعب (لع) (أو أبجر بن كعب) ترك الحسين ((عليه السلام)) مجردا. فكانت يدا بحر بعد ذلك يابسان في الصيف كأنهما عودان يابسان و تترطبان في الشتاء، فتنضحان دما وقيحا إلى أن أهلكه الله تعالى بيد المختار. قال الراوي: ولما أثخن الحسين ((عليه السلام)) بالجراح وبقى كالقنفذ، طعنه صالح بن وهب المزني على خاصرته طعنة فسقط الحسين ((عليه السلام)) عن فرسه إلى الارض على خده الأيمن وهو يقول: " بسم الله وبالله وعلى ملة رسول الله ". ثم قام ((عليه السلام)). قال الراوي: وخرجت زينب من باب الفسطاط وهي تنادي وا أخاه ! واسيداه ! واأهل بيتاه ! ليت السماء أطبقت على الأرض، وليت الجبال تدكدكت على السهل. قال: وصاح شمر بأصحابه ما تنتظرون بالرجل ؟ قال: وحملوا عليه من كل جانب فضربه زرعة بن شريك على كتفه اليسرى، وضرب الحسين ((عليه السلام)) زرعة فصرعه. وضرب آخر على عاتقه المقدس بالسيف ضربة كبا ((عليه السلام)) بها لوجهه وكان قد أعيى وجعل ينوء ويكب، فطعنه سنان ابن أنس النخعي

[ 151 ]

با اين حال پس از شهادتش، آن را از بدنش بيرون آوردند. جامه ديگرى كه از بافته هاى يمن بود طلبيد وآن را نيز پاره كرد وپوشيد. علت پاره كردن جامه، اين بود كه پس از شهادت، آن را از بدنش بيرون نكنند، ولى پس از كشته شدن آن حضرت، ابجر بن كعب، آن را نيز از بدنش بيرون نمود وحسين (ع) را برهنه روى زمين گذاشت. در اثر اين كار، هر دو دستش در تابستان مانند دو چوب خشك، مى خشكيد ودر زمستان تر بود وخون وچرك از آن مى آمد. اين گونه بود تا آن كه خداوند او را به دست مختار به هلاكت رساند. راوى مى گويد: چون بر اثر كثرت زخمها، ضعف بر حسين (ع) غلبه كرد و تيرهاى دشمن در بدنش مانند خارهاى بدن خارپشت نمايان گرديد، صالح بن وهب مزنى نيزه اى بر پهلوى او زد كه از اسب بر زمين افتاد وطرف راست صورتش روى زمين قرار گرفت. در آن حال مى گفت: " بسم الله وبالله وعلى ملة رسول الله. " پس از آن از روى زمين برخاست. در اين موقع زينب (س) از خيمه بيرون آمد وبا صداى بلند فرياد مى زد: " برادرم ! سرورم ! سرپرست خانواده ام ! " ومى گفت: " اى كاش آسمان بر سر زمين خراب مى شد و اى كاش كوهها از هم مى پاشيد وبر روى زمين مى ريخت. " در آن هنگام، شمر به سپاه خود صيحه زد وگفت: " منتظر چيستيد وچرا كار حسين را تمام نمى كنيد ؟ " لشكر از هر طرف هجوم آوردند. زرعة بن شريك شمشيرى بر شانه چپ حسين (ع) زد. آن حضرت نيز شمشيرى بر او زد واو از پاى در آمد. شخص ديگرى شمشير بر دوش حسين (ع) زد كه به صورت، روى زمين افتاد و رنج وتعب بر او مستولى شد، به حدى كه چون مى خواست برخيزد، با زحمت بر مى خاست واز شدت فشار ضعف، بر زمين مى افتاد. سنان بن انس نخعى نيزه اى بر گلوى حسين (ع) زد وباز بيرون آورد ودر

[ 152 ]

في ترقوته، ثم انتزع الرمح فطعنه في بواني صدره ورماه سنان أيضا بسهم في نحره فسقط ((عليه السلام)) وجلس قاعدا فنزع السهم من نحره وقرن كفيه جميعا فكلما إمتلاتا من دمائه خضب بهما رأسه ولحيته وهو يقول: " هكذا القي الله مخضبا بدمي مغصوبا علي حقي. " فقال عمر بن سعد لرجل عن يمينه: أنزل ويحك إلى الحسين فأرحه، قال: فبدر إليه خولي بن يزيد الأصبحي ليجتز رأسه فأرعد. فنزل إليه سنان بن أنس النخعي (لع) فضرب بالسيف في حلقه الشريف وهو يقول: " والله إني لاجتز رأسك وأعلم أنك ابن رسول الله ((صلى الله عليه وآله وسلم)) وخير الناس أبا وأما " ! ! ثم إجتز رأسه المقدس المعظم وفي ذلك يقول الشاعر: فأي رزية عدلت حسينا * غداة تبيره كفا سنان وروي: أن سنانا أخذه المختار فقطع أنامله أنملة أنملة، ثم قطع يديه ورجليه وأغلى له قدرا فيها زيت ورماه فيها وهو يضطرب. وروى أبو طاهر محمد بن الحسن البرسي في كتاب " معالم الدين " (1) قال: قال أبو عبد الله ((عليه السلام)): " لما كان من أمر الحسين ((عليه السلام)) ما كان، ضجت الملائكة إلى الله بالبكاء وقالت: يا رب هذا الحسين ((عليه السلام)) صفيك وابن بنت


(1) في الذريعة ج 21، ص 198: " معالم الدين للشيخ المتقدم أبي طاهر محمد بن الحسن الفوسي (البرسي) يروي عنه أشياء في الهون ويروي عنه في الاقبال ". (*)

[ 153 ]

استخوانهاى سينه او فرو برد. سپس تيرى به سوى حسين (ع) انداخت، آن تير بر گلوى او وارد آمد. در اثر آن تير بر زمين افتاد. سپس برخاست ونشست وتير را از گلوى خود خارج نمود وهر دو دست خويش را زير خونها گرفت وچون پر شد، بر سر و محاسنش ماليد وفرمود: " با اين حال خدا را ملاقات مى كنم كه به خون خود خضاب گرديده ام، در حالى كه حق مرا غصب كرده اند. " عمر بن سعد به مردى كه طرف راستش ايستاده بود، گفت: " واى بر تو ! پياده شو و برو حسين را راحت كن. " خولى بن يزيد اصبحى خواست كه سر از بدن حسين (ع) جدا كند، ولى لرزه بر بدنش افتاد وبرگشت. سنان بن انس نخعى پياده شد وشمشير بر گلوى حسين (ع) زد وگفت: " به خدا قسم، سر تو را جدا مى كنم، با اين كه مى دانم تو پسر پيغمبر هستى واز جهت پدر ومادر بهترين مردمى. " پس از آن، سر مقدس آن بزرگوار را از بدن جدا كرد. در اين مقام است كه شاعر گفته است: " چه مصيبتى مى تواند با مصيبت حسين (ع) برابرى كند ؟ در آن روزى كه دستهاى ناپاك وجنايتكار سنان بن انس او را به قتل رسانيد وسر از بدنش جدا كرد. " وروايت شده است كه مختار، همين سنان بن انس را گرفت وانگشتان او را بندبند جدا كرد وسپس دستها وپاهاى او را قطع نمود وديگى پر از روغن زيتون كرد و به جوش آورد واو را در آن انداخت وآن ناپاك در اضطراب ووحشت بود، تا هلاك شد. ابوطاهر محمد بن حسن نرسى در كتاب " معالم الدين " روايت مى كند كه امام صادق (ع) فرمود: " چون حسين (ع) كشته شد، فرشتگان به خروش آمدند وگفتند: " خدايا ! اين حسين برگزيده تو وپسر پيغمبر توست كه اين مردم او را كشتند ! " خداوند متعال صورت حضرت قائم، امام زمان (عجل الله فرجه الشريف) را به آنان نشان داد وفرمود: " به دست اين مرد، براى حسين از دشمنانش انتقام مى كشم. "

[ 154 ]

نبيك، قال فأقام الله ظل القائم ((عليه السلام)) وقال بهذا أنتقم لهذا ". قال الراوي: فارتفعت في السماء في ذلك الوقت، غبرة شديدة سوداء مظلمة فيها ريح حمراء لا ترى فيها عين ولا أثر حتى ظن القوم أن العذاب قد جائهم فلبثوا كذلك ساعة ثم انجلت عنهم. وروى هلال بن نافع قال: " إني كنت واقفا مع أصحاب عمربن سعد (لع) إذ صرخ صارخ أبشر أيها الأمير ! فهذا شمر قتل الحسين ((عليه السلام))، قال فخرجت بين الصفين فوقفت عليه وإنه ليجود بنفسه فوالله مارأيت قط قتيلا مضمخا بدمه أحسن منه ولا أنور وجها ولقد شغلني نور وجهه، وجمال هيئته عن الفكرة في قتله فاستسقى في تلك الحال ماءا فسمعت رجلا يقول له: " والله لا تذوق الماء حتى ترد الحامية فتشرب من حميمها "، فسمعته يقول: يا ويلك أنا لاأرد الحامية ولا أشرب من حميمها بل أرد على جدي رسول الله ((صلى الله عليه وآله وسلم)) وأسكن معه في داره في مقعد صدق عند مليك مقتدر وأشرب من ماء غير آسن، وأشكو إليه ما ارتكبتم مني وفعلتم بي، قال: فغضبوا بأجمعهم حتى كأن الله لم يجعل في قلب واحد منهم من الرحمة شيئا فاجتزوا رأسه وإنه ليكلمهم فتعجبت من قلة رحمتهم وقلت: والله لا أجامعكم على أمر أبدا. قال: ثم أقبلوا على سلب الحسين، فأخذ قميصه إسحاق بن حوبة الحضرمي (لعنه الله) فلبسه فصار أبرص وامتعط شعره. وروي إنه وجد في قميصه مائة وبضع عشرة، مابين رمية وطعنة سهم

[ 155 ]

راوى مى گويد: در اين هنگام غبار شديدى كه سياه وتاريك بود، آسمان را فرا گرفت وباد سرخى در آن تاريكى وزيد، به گونه اى كه چشم چشم را نمى ديد ولشكر گمان كردند عذاب بر آنها نازل شده است. ساعتى بر اين حال ماندند تا هوا روشن شد. واپسين لحظه ها هلال بن نافع روايت مى كند كه من با سپاه عمر بن سعد ايستاده بودم. ناگاه شخصى فرياد زد: " اى امير ! بر تو بشارت باد كه شمر، حسين (ع) را كشت. " من از صف لشكريان خارج شدم وبرابر حسين (ع) ايستادم. ديدم آن حضرت در حال جان دادن است. به خدا قسم كشته به خون آغشته اى را كه بهتر وخوشروتر از او باشد، هرگز نديده بودم. نور وزيبايى هيأت او، مرا از انديشه شهادتش باز داشت. حسين (ع) در آن حال طلب آب مى كرد. پس، از فردى از آن اشرار شنيدم كه مى گويد: " هرگز از آب سيراب نخواهى شد تا وارد " حاميه " گردى واز آب جوشان آن بنوشى ! " پس شنيدم كه او در پاسخ فرمود: " واى بر تو ! من وارد حاميه نمى شوم واز آب جوشان آن هرگز نمى نوشم، بلكه من بر جدم رسول خدا (ص) ودر منزل او در بهشت وارد مى شوم واز آب خوشگوار آن مى نوشم واز ستمهايى كه به من نموديد، به او شكايت مى كنم. " هلال مى افزايد: لشكر از شنيدن اين سخن غضبناك شد، به حدى كه گويى خداوند در دل هيچ يك از آنان رحمى قرار نداده بود. در حالى كه حسين (ع) با آنان سخن مى گفت، سر از بدنش جدا كردند. من از بى رحمى آنان به شگفت آمدم وگفتم: " در هيچ كارى با شما همراهى وهمكارى نخواهم كرد. " لحظات بعد از شهادت پس از آن كه امام (ع) به شهادت رسيد، سپاه ابن سعد اقدام بر برهنه كردن حسين (ع) نمودند. پيراهن او را اسحاق بن حوبه حضرمى برد وپوشيد ومبتلا به برص شد وموهاى بدنش ريخت.

[ 156 ]

وضربة. وقال الصادق ((عليه السلام)): وجد في الحسين ((عليه السلام)) ثلاث وثلاثون طعنة وأربع وثلاثون ضربة، وأخذ سراويله (بحر) أبجر بن كعب التميمي (لع). فروي: أنه صار زمنا مقعدا من رجليه. وأخذ عمامته أخنس بن مرثد بن علقمة الحضرمي، وقيل جابر بن يزيد الأودي (لع) فاعتم بها فصار معتوها، وأخذ نعليه الأسود بن خالد (لع)، وأخذ خاتمه بجدل بن سليم الكلبي، وقطع إصبعه ((عليه السلام)) مع الخاتم، وهذا أخذه المختار فقطع يديه ورجليه وتركه يتشحط في دمه حتى هلك. وأخذ قطيفة له ((عليه السلام)) كانت من خز قيس بن الاشعث. وأخذ درعه البتراء عمر بن سعد، فلما قتل عمر بن سعد وهبها المختار لابي عمرة قاتله. وأخذ سيفه جميع بن الخلق الأودي وقيل رجل من بني تميم يقال له أسود بن حنظلة، وفي رواية ابن سعد أنه أخذ سيفه الفلافس النهشلي وزاد محمد بن زكريا: أنه وقع بعد ذلك إلى بنت حبيب بن بديل وهذا السيف المنهوب المشهور ليس بذي الفقار فإن ذلك كان مذخورا ومصونا مع أمثاله من ذخائر النبوة والإمامة، وقد نقل الرواة تصديق ماقلناه وصورة ما حكيناه. قال الراوي: وجائت جارية من ناحية خيم الحسين ((عليه السلام)) فقال لها رجل يا أمة الله إن سيدك قتل، قالت الجارية: فأسرعت إلى سيدتي وأنا

[ 157 ]

روايت شده است كه در پيراهن آن حضرت قريب صد ونوزده جاى شمشير و تير ونيزه بود. حضرت صادق (ع) فرمود: " در بدن حسين (ع) سى وسه جاى نيزه وسى وچهار جاى زخم شمشير ديده مى شد. " زيرپوش حسين (ع) را ابجر بن كعب تميمى گرفت. روايت شده است كه پس از بردن آن، زمينگير شد واز پاى افتاد. عمامه حسين (ع) را أخنس بن مرثد بن علقمه وبه قولى جابر بن يزيد اودى ربود وآن را بر سر بست وناقص العقل شد. كفش آن حضرت را أسود بن خالد برد. انگشترش را بجدل بن سليم كلبى گرفت وانگشت او را هم براى بردن انگشتر بريد. همين بجدل بن سليم را مختار دستگير كرد وهر دو دست وپاى او را قطع كرد وبه همان حال او را رها كرد. او در خون خود دست وپا مى زد تا هلاك شد. قطيفه حسين را كه از خز بود، عمر بن سعد برد وچون عمر كشته شد، مختار آن زره را به قاتل او، ابى عمره، بخشيد. شمشير حسين (ع) را جميع بن خلق اودى وبه قولى يك نفر از قبيله بنى تميم كه او را اسود بن حنظله مى گفتند، تصرف نمود، ودر روايت ابن سعد آمده است كه شمشير آن حضرت را فلافس نهشلى برد ومحمد بن زكريا پس از نقل اين روايت افزوده است: " آن شمشير بعد از او به دختر حبيب بن بديل رسيد. " البته [ ناگفته نماند ] شمشيرى را كه غارت كردند، آن شمشير معروف ذوالفقار نيست، زيرا ذوالفقار با ساير ذخاير نبوت وامامت محفوظ است واين سخن را راويان اخبار تصديق نموده وبه عينه آن را نقل كرده اند. غارت خيام وسوزاندن آنها راوى مى گويد: پس از شهادت حسين (ع) كنيزكى از جانب خيمه ها بيرون آمد و مردى به او گفت: " اى كنيز خدا ! آقاى تو حسين كشته شد. " كنيزك گفت: " از شنيدن اين خبر صيحه زنان به سوى زنها رفتم. همه آنها از بانگ من برخاستند وصدا به شيون وناله بلند نمودند.

[ 158 ]

أصيح فقمن في وجهي وصحن. قال: وتسابق القوم على نهب بيوت آل الرسول وقرة عين البتول، حتى جعلوا ينتزعون ملحفة المرئة على ظهرها وخرج بنات آل رسول الله ((صلى الله عليه وآله وسلم)) وحريمه يتساعدن على البكاء ويندبن لفراق الحماة والاحباء. وروى حميد بن مسلم قال: " رأيت إمرأة من بني بكر بن وائل كانت مع زوجها في أصحاب عمر بن سعد، فلما رأت القوم قد اقتحموا على نساء الحسين ((عليه السلام)) وفسطاطهن وهم يسلبونهن، أخذت سيفا وأقبلت نحو الفسطاط وقالت: يا آل بكر بن وائل أتسلب بنات رسول الله ((صلى الله عليه وآله وسلم)) ؟ لاحكم إلا لله، يا لثارات رسول الله ((صلى الله عليه وآله وسلم)) فأخذها زوجها وردها إلى رحله. فقال الراوي: ثم أخرجوا النساء من الخيمة وأشعلوا فيها النار فخرجن حواسر مسلبات حافيات باكيات يمشين سبايا في أسر الذلة. وقلن بحق الله إلا ما مررتم بنا على مصرع الحسين ((عليه السلام))، فلما نظر النسوة إلى القتلى صحن وضربن وجوههن قال: " فوالله لا أنسى زينب بنت علي ((عليه السلام)) تندب الحسين ((عليه السلام)) وتنادي بصوت حزين وقلب كئيب، يامحمداه صلى عليك ملائكة السماء هذا حسين بالعراء، مرمل بالدماء مقطع الأعضاء، وبناتك سبايا، إلى الله المشتكى، وإلى محمد المصطفى، وإلى علي المرتضى، وإلى فاطمة الزهراء، وإلى حمزة سيد الشهداء يا محمداه ! هذا حسين بالعراء تسفي عليه الصبا، قتيل أولاد البغايا، واحزناه ! واكرباه عليك

[ 159 ]

پس از آن سپاهيان با سرعت تمام براى غارت اموال فرزندان پيغمبر ونور ديدگان فاطمه زهرا (س) به سوى خيمه ها رفتند، به طورى كه چادر از سر زنها مى ربودند. دختران پيغمبر از خيام حرم، بيرون آمدند وصدا به گريه بلند نمودند ودر فراق حاميان وسرپرستان خود ندبه كردند. حميد بن مسلم روايت مى كند: زنى از طايفه بنى بكر بن وائل با شوهرش در سپاه عمر بن سعد بود، چون ديد لشكر به زنها وخيمه هاى حسين (ع) حمله كرده اند وبه غارت مشغولند، شمشيرى به دست گرفت وبه سوى خيمه ها آمد وگفت: " اى طايفه بكر بن وائل آيا از غيرت ومردانگى است كه شما حضور داشته باشيد ولباسهاى دختران پيغمبر را غارت كنند ؟ " سپس شمشيرى بدست گرفت وفرياد زد: " لاحكم الا لله يا لثارات رسول الله " سپس شوهر آن زن آمد ودست او را گرفت وبه خيمه ها برگردانيد. راوى مى گويد: پس از غارت خيمه ها، آنها را آتش زدند وخواتين مكرمات، با سر وپاى برهنه، در حالى كه لباسهاى ايشان را ربوده بودند، از خيمه ها بيرون ريختند و صدا به شيون وگريه بلند نمودند ودر حالى كه با خوارى به اسيرى مى رفتند، به لشكريان كوفه مى گفتند: " شما را به حق خداوند قسم مى دهيم كه ما را بر كشته حسين (ع) عبور دهيد. " چون به قتلگاه رسيدند ونگاهشان به كشتگان افتاد، فرياد كشيدند وسيلى به سر وصورت خويش زدند. زينب (س) ونعش برادر راوى مى گويد: به خدا قسم هرگز فراموش نمى كنم زينب دختر على (ع) را كه بر برادرش حسين (ع) ندبه وناله مى كرد وبا صداى اندوهناك ودلى پرغم فرياد مى زد: " اى محمد ! اى جد بزرگوار كه درود فرشتگان همواره بر تو باد ! اين حسين توست كه در خون خود غلتان است واعضايش از يكديگر جدا شده است واينان دختران تو هستند كه اسير شده اند. از اين ستمها به خداوند وبه محمد مصطفى (ص) وبه على مرتضى (ع) وبه فاطمه (س) وبه حمزه سيد الشهداء شكايت مى كنم.

[ 160 ]

يا ابا عبد الله، اليوم مات جدي رسول الله ((صلى الله عليه وآله وسلم)) يا أصحاب محمد ! هؤلاء ذرية المصطفى يساقون سوق السبايا. وفي رواية: " يا محمداه ! بناتك سبايا وذريتك مقتلة، تسفى عليهم ريح الصبا وهذا حسين مجزور الرأس من القفا مسلوب العمامة والرداء، بأبي من أضحى عسكره في يوم الإثنين نهبا ! بأبي من فسطاطه مقطع العرى. بأبي من لا غائب فيرتجى ولاجريح فيداوى. بأبي من نفسي له الفداء. بأبي المهموم حتى قضى. بأبي العطشان حتى مضى. بأبي من شيبته تقطر بالدماء. بأبي من جده محمد المصطفى. بأبي من جده رسول إله السماء. بأبي من هو سبط نبي الهدى. بأبي محمد المصطفى، بأبي خديجة الكبرى. بأبي [ ابن ] علي المرتضى ((عليه السلام)). بأبي فاطمة الزهراء سيدة نساء العالمين. بأبي من ردت له الشمس حتى صلى. " قال الراوي: فأبكت والله كل عدو وصديق.

[ 161 ]

اى محمد ! اين حسين توست كه در زمين كربلا، برهنه وعريان افتاده است وباد صبا، خاكها را بر بدن او مى پاشد. اين حسين توست كه از ستم زنازادگان كشته شده است. آه وافسوس ! امروز روزى است كه جدم رسول خدا (ص) از دنيا رفت. اى ياران محمد (ص) ! اينان فرزندان پيغمبر شمايند كه آنان را مانند اسيران به اسيرى مى برند. " در روايت ديگرى وارد شده است كه زينب (س) عرض كرد: " يا محمداه ! دخترانت اسير وفرزندانت كشته شدند وباد صبا خاكها را بر آن بدنها مى پاشد. اين حسين توست كه سرش را از قفا بريدند وعمامه ورداى او را به غارت بردند. پدرم فداى آن كسى باد كه ظهر روز دوشنبه، لشكرش را قتل وغارت كردند. پدرم فداى آن كسى باد كه خيمه هاى او را گسيختند. پدرم فداى آن كسى باد كه غايب نيست تا اميد بازگشتش برود. پدرم فداى آن كسى باد كه زخم بدنش مرهم پذير نيست. پدرم فداى آن كسى باد كه جانم فداى او شود. پدرم فداى آن كسى باد كه دلش پر از غم وغصه بود تا از دنيا رفت. پدرم فداى آن كسى باد كه لب تشنه بود وبا لب عطشان شهيدش كردند. پدرم فداى آن كسى باد كه از محاسنش خون مى چكد. پدرم فداى آن كسى باد كه جدش محمد مصطفى (ص) پيغمبر خداست. پدرم فداى آن كسى باد كه او نوه پيامبر هدايت است. پدرم فداى آن كسى باد پدرم فداى [ فرزند ] محمد مصطفى باد. پدرم فداى [ فرزند ] خديجه كبرى باد. پدرم فداى [ فرزند ] على مرتضى باد. پدرم فداى [ فرزند ] فاطمه زهرا باد كه سرور زنان جهانيان است. جانم فداى كسى باد كه او فرزند كسى است كه خورشيد به خاطر نماز او برگردانده شد. " راوى مى گويد: به خدا قسم زينب (س) از گريه خود، هر دوست ودشمنى را به گريه انداخت.

[ 162 ]

ثم إن سكينة (1) إعتنقت جسد أبيها الحسين ((عليه السلام)) فاجتمعت عدة من الأعراب حتى جروها عنه. قال الراوي: ثم نادى عمر بن سعد في أصحابه من ينتدب للحسين ((عليه السلام)) فيواطئ الخيل ظهره وصدره فانتدب منهم عشرة وهم: إسحاق بن حوبة الذي سلب الحسين ((عليه السلام)) قميصه، وأخنس بن مرثد، وحكيم بن طفيل السنبسي، وعمر بن صبيح الصيداوي، ورجاء بن منقذ العبدي، وسالم بن خثيمة الجعفي، وواحظ بن ناعم، وصالح بن وهب الجعفي، وهاني بن شبث الحضرمي، وأسيد بن مالك (لعنهم الله). فداسوا الحسين ((عليه السلام)) بحوافر خيلهم حتى رضوا صدره وظهره. قال الراوي: وجاء هؤلاء العشرة حتى وقفوا على ابن زياد فقال: أسيد بن مالك أحد العشرة (عليهم لعائن الله). نحن رضضنا الصدر بعد الظهر * بكل يعبوب شديد الأسر فقال إبن زياد: من أنتم ؟ قالوا: نحن الذين وطئنا بخيولنا ظهر الحسين حتى طحنا حناجر صدره، قال: فأمر لهم بجائزة يسيرة قال أبو عمر الزاهد: فنظرنا إلى هؤلاء العشرة فوجدناهم جميعا أولاد زناء وهؤلاء أخذهم المختار فشد أيديهم وأرجلهم بسكك الحديد


(1) سكينة: بنت الحسين (ع) كريمة نبيلة، كانت سيدة نساء عصرها (توفيت سنة ه‍. ق) (*)

[ 163 ]

سپس سكينه، بدن پدر خود را در بغل گرفت. عده اى از عربها آمدند وسكينه را از نعش پدر جدا نمودند. پس از آن عمر بن سعد ميان سپاهيان خود فرياد زد: " كيست كه برود واسب بر بدن حسين بتازد وپشت وسينه او را با سم اسبان لگدكوب نمايد ؟ " ده نفر از آن جماعت اين كار را به عهده گرفتند كه نامهاى آنان چنين آمده است: 1 - اسحاق بن حوبه - كه پيراهن آن حضرت را از تنش در آورده بود - 2 - اخنس بن مرثد 3 - حكيم بن طفيل سنبسى 4 - عمر بن صبيح صيداوى 5 - رجاء بن منقذ عبدى 6 - سالم بن خثيمه جعفى 7 - واحظ بن ناعم 8 - صالح بن وهب جعفى 9 - هانى بن شبث حضرمى 10 - اسيد بن مالك (لعنهم الله). اين گروه ده نفرى بودند كه بدن حسين (ع) را زير سم اسبها پايمال كردند و استخوانهاى سينه وپشت آن حضرت را درهم شكستند. اين ده نفر به كوفه آمدند ومقابل ابن زياد ايستادند. اسيد بن مالك - كه يكى از آن ده تن بود - اين شعر را خواند: " ماييم آن كسانى كه [ استخوانهاى ] سينه اش را پس از پشتش با اسبهاى تيزرو، بلند قامت وقوى هيكل درهم شكستيم. " ابن زياد گفت: " شما كيستيد ؟ " اسيد بن مالك كه يكى از آنان بود، گفت: " ما بوديم كه اسبهايمان را بر بدن حسين (ع) رانديم واستخوانهاى سينه وپشت او را در هم شكستيم. " ابن زياد به آنها اعتنايى نكرد وجايزه بسيار كمى به آنان داد. ابوعمرو زاهد گفت: " به آن ده نفر نگريستم وديدم همه آنان زنازاده بودند. " اين ده نفر را مختار دستگير كرد ودستها وپاهاى آنان را با ميخهاى آهنين به زمين كوبيده ودستور داد، اسب بر آنان تاختند تا هلاك شدند.

[ 164 ]

وأوطأ الخيل ظهورهم حتى هلكوا. وروى ابن رياح قال: رأيت رجلا مكفوفا قد شهد قتل الحسين ((عليه السلام)) فسئل عن ذهاب بصره ؟ فقال: كنت شهدت قتلة عاشر عشرة غير أنى لم أضرب ولم أرم، فلما قتل رجعت إلى منزلي وصليت العشاء الأخيرة ونمت فأتاني آت في منامي، فقال أجب رسول الله ((صلى الله عليه وآله وسلم))، فقلت: مالي وله ؟ فأخذ بتلابيبي وجرني إليه، فإذا النبي جالس في صحراء حاسر عن ذراعيه آخذ بحربة، وملك قائم بين يديه وفي يده سيف من نار يقتل أصحابي التسعة، فكلما ضرب ضربة التهبت أنفسهم نارا فدنوت منه، وجثوت بين يديه، وقلت: السلام عليك يا رسول الله ! فلم يرد علي. ومكث طويلا ثم رفع رأسه وقال يا عدو الله إنتهكت حرمتي وقتلت عترتي ولم ترع حقي، وفعلت ما فعلت ؟ فقلت: والله يا رسول الله ماضربت بسيف ولاطعنت برمح ولا رميت بسهم، قال: صدقت، ولكنك كثرت السواد أدن مني، فدنوت منه فإذا طست مملوء دما ! فقال لي: هذا دم ولدي الحسين ((عليه السلام)) فكحلني من ذلك الدم فانتبهت حتى الساعة لا أبصر شيئا. وروى عن الصادق ((عليه السلام)) يرفعه إلى النبي ((صلى الله عليه وآله وسلم)) أنه قال: إذا كان يوم القيامة نصب لفاطمة ((عليها السلام) قبة من نور ويقبل الحسين ((عليه السلام)) ورأسه في يده، فإذا رأته شهقت شهقة لايبقي في الجمع ملك مقرب ولانبى مرسل إلا بكى لها فيمثله الله عزوجل لها في أحسن صورة، وهو يخاصم قتلته و

[ 165 ]

عواقب كار قاتلان حسين (ع) ابن رباح روايت مى كند كه مرد نابينايى را كه روز شهادت حسين (ع) در كربلا حاضر شده بود، ديدم. كسى علت نابينايى او را سؤال كرد. او در پاسخ چنين گفت: " ما ده نفر رفيق بوديم كه براى كشتن حسين (ع) به كربلا رفتيم، ولى من شمشير وتير ونيزه به كار نبردم. چون حسين (ع) كشته شد، به خانه خود بازگشتم ونماز عشا خواندم وبه خواب رفتم. در عالم رؤيا شخصى نزد من آمد وگفت: رسول خدا (ص) تو را مى خواند، برخيز واجابت كن. " گفتم: " مرا با رسول خدا (ص) چه كار است ؟ " آن شخص گريبان مرا گرفت وكشان كشان نزد رسول خدا (ص) برد. ديدم پيغمبر خاتم (ص) در بيابانى نشسته وآستينهاى خود را بالا زده است وحربه اى در دست او است وفرشته اى برابر او ايستاده است ودر دست او نيز حر به اى است از آتش. نه نفر رفقاى مرا كشت وبه هر كدام كه ضربتى مى زد سراپاى او را آتش فرا مى گرفت و مى سوزانيد. من نزديك رسول خدا (ص) رفتم ومقابل او زانو بر زمين زدم وگفتم: " ألسلام عليك يا رسول الله ! " ولى آن حضرت جواب نداد ومدت زيادى مكث كرد. پس از آن سر خود را بلند نمود وفرمود: " اى دشمن خدا ! هتك حرمت مرا نمودى وعترت مرا كشتى وحق مرا رعايت ننمودى وكردى آنچه را كه كردى ؟ " گفتم: " يا رسول الله ! به خدا قسم من در كشتن فرزندانت نه شمشير زدم ونه نيزه به كار بردم ونه تيرى انداختم. " فرمود: " راست گفتى، ولى سياهى لشكر كشندگان حسين (ع) را زياد كردى، نزديك من بيا. " من نزديك آن حضرت رفتم. ديدم طشتى پر از خون نزد او است. به من فرمود: " اين خون فرزندم حسين است. " سپس از آن خون به چشم من كشيد. چون بيدار شدم تا كنون چيزى را نمى بينم. " محشر وفاطمه زهرا (س) از حضرت صادق (ع) روايت شده است كه رسول خدا (ص) فرمود: " چون روز قيامت فرا مى رسد، براى فاطمه (س) گنبدى از نور برپا مى شود وحسين (ع) در حالى كه سر بريده خود را در دست دارد به صحراى محشر مى آيد. چون فاطمه (س)، حسين (ع) را مى بيند، فريادى مى زند كه تمام فرشتگان مقرب وپيغمبران مرسل از گريه او به گريه در مى آيند. پس از آن خداوند متعال، حسين (ع) را به بهترين صورتى براى

[ 166 ]

المجهزين عليه، ومن شركهم في قتله فأقتلهم حتى أتى على آخرهم، ثم ينشرون فيقتلهم أمير المؤمنين ((عليه السلام)) ثم ينشرون فيقتلهم الحسن ((عليه السلام))، ثم ينشرون فيقتلهم الحسين ((عليه السلام))، ثم ينشرون فلايبقى أحد من ذريتنا إلا قتلهم قتلة، فعند ذلك يكشف الغيظ وينسى الحزن. ثم قال، قال الصادق ((عليه السلام)): رحم الله شيعتنا، هم والله شيعتنا ألمؤمنون فقد والله شركونا في المصيبة بطول الحزن والحسرة. وعن النبي ((صلى الله عليه وآله وسلم)) أنه قال: إذا كان يوم القيامة جائت فاطمة ((عليها السلام) في لمة من نسائها فيقال لها أدخلي الجنة، فتقول لا أدخل حتى أعلم ما صنع بولدي من بعدي ؟ فيقال لها أنظري في قلب القيامة، فتنظر إلى الحسين ((عليه السلام)) قائما ليس عليه رأس فتصرخ صرخة فأصرخ لصراخها وتصرخ الملائكة لصراخها. وفي رواية: وتنادي واولداه ! واثمرة فؤاداه ! قال فيغضب الله عزوجل لها عند ذلك فيأمر نارا يقال لها " هب هب " قد أوقد عليها ألف عام حتى إسودت لا يدخلها روح أبدا ولا يخرج منها غم أبدا فيقال لها: إلتقطي فتلتقطهم (قتلة الحسين (ع) فإذا صاروا في حوصلتها صهلت وصهلوا بها، وشهقت وشهقوا بها، وزفرت وزفروا بها. فينطقون بألسنة ذلقة ناطقة يا ربنا ! بم أوجبت لنا النار قبل عبدة الاوثان ؟ فيأتيهم الجواب عن الله عز وجل: أن من علم ليس كمن لايعلم...

[ 167 ]

فاطمه (س) نمايان مى كند وحسين (ع) در حالى كه سر بر بدن ندارد، با قاتلان خود و آنانكه ايشان را آماده كردند، مخاصمه مى نمايد وخداوند قاتلان او وكسانى كه آماده كشتن او شدند وآنان كه در قتل او شركت داشتند، همه را [ نزد فاطمه (س) ] جمع مى كند. چون حاضر شدند، من فرد فرد آنان را مى كشم. باز زنده مى شوند. امير المؤمنين (ع) آنان را به قتل مى رساند. سپس زنده مى شوند. حسن (ع) آنان را مى كشد، باز زنده مى شوند. حسين (ع) آنان را مى كشد. سپس زنده مى شوند. هر كدام از ذريه ما يك بار آنان را به قتل مى رساند. در اين هنگام است كه غضب ما بر طرف واندوهها فراموش مى گردد. " پس از آن امام صادق (ع) فرمود: " خدا رحمت كند شيعيان ما را. به خدا قسم، آنان به خاطر حزن واندوهى طولانى كه در اين مصيبت داشتند، در مصيبت ما شريكند واز رسول خدا (ص) روايت شده است كه چون روز قيامت برپا شود، فاطمه (س) با جمعى از زنها به محشر مى آيد. به او خطاب مى شود كه داخل بهشت شود. مى گويد: " داخل نمى شوم تا بدانم بعد از من با فرزندم چه كردند ؟ " خطاب مى شود: " نظرى به قلب محشر كن. " چون نگاه مى كند، مى بيند حسين (ع) ايستاده است وسر بر بدن ندارد. او از ديدن اين منظره صيحه اى مى زند واز صيحه او من وفرشتگان فرياد مى زنيم. " در روايت ديگرى وارد شده است كه فاطمه (س) از ديدن حسين (ع) فرياد مى زند: " اى فرزندم واى ميوه دلم ! " در آن حال خداى متعال براى خاطر فاطمه (س) به غضب مى آيد وآتشى را كه " هب هب " ناميده مى شود وهزار سال دميده شده تا به رنگ سياه در آمده است وهرگز آسايش وفراغت در آن داخل، وغم واندوه از آن خارج نمى گردد، مأمور مى كند كه قاتلان حسين (ع) را برچيند. آتش آنان را از ميان مردم بر مى چيند وچون در ميان آن جاى گرفتند، آتش فرياد شديدى مى زند وافروخته مى شود وآن جماعت هم فرياد مى زنند وبرافروخته مى شوند وبا صداى بلند مى گويند: " پروردگارا ! براى چه قبل از بت پرستان، آتش را بر ما واجب گردانيدى وما را معذب ساختى ؟ " خطاب مى رسد: " آن كسى كه مى داند مانند آن كسى نيست كه نمى داند. " (شما مى دانستيد ولى آنان نمى دانستند.)

[ 168 ]

روى هذين الخبرين ابن بابويه (1) في كتاب عقاب الأعمال، ورأيت في المجلد الثلاثين من تذييل شيخ المحدثين ببغداد محمد بن النجار في ترجمة فاطمة بنت أبي العباس الازدي بإسناده عن طلحة قال: سمعت رسول الله ((صلى الله عليه وآله وسلم)) يقول: " إن موسى بن عمران سأل ربه قال: يا رب إن أخي هارون مات فاغفر له. فأوحى الله إليه يا موسى بن عمران لو سألتني في الأولين والآخرين لاجبتك ما خلا قاتل الحسين بن علي بن أبي طالب (صلوات الله وسلامه عليهما). * * *


(1) محمد بن علي بن الحسين بن موسى بن بابوية القمي المعروف بالشيخ الصدوق، محدث كبير لم يرفي القميين مثله، نزل بالري وتوفى سنة 381 ودفن بالرى وله عدة مؤلفات: منها عقاب الأعمال طبع مع ثواب الأعمال عدة مرات. (فقهاى نامدار شيعه، تأليف نگارنده، ص 89 - ألكنى والألقاب، ج 1 ص 212 - تنقيح المقال، ج 3، ص 154) (*)

[ 169 ]

اين دو روايت را ابن بابويه (1) در كتاب " عقاب الأعمال " نقل نموده است ودر جلد سى ام كتاب " تذييل " تأليف محمد بن نجار، (شيخ المحدثين در بغداد) در شرح حال فاطمه دخت ابو العباس ازدى نيز ديدم، به اسناد خود از طلحه نقل مى كند كه گفت: " از رسول خدا (ص) شنيدم، مى فرمود: " موسى بن عمران از خداوند درخواست كرد كه برادرم هارون از دنيا رفت، تو او را بيامرز. " خداوند به او وحى فرستاد: " اى موسى ! اگر از من درخواست كنى كه تمام مردم اولين وآخرين را بيامرزم، هرآينه اجابت مى كنم، به جز قاتل حسين بن على بن ابى طالب (صلوات الله وسلامه عليهم) را كه هرگز مورد عفو قرار نخواهد گرفت. " * * *


(1) محمد بن على بن الحسين بن موسى بن بابويه قمى، معروف به " شيخ صدوق (ره) "، محدث بزرگوارى است كه در جمع قمى ها نظير او ديده نشده است. او به " رى " وارد شده است ودر سال 381 ه‍. ق در آنجا از دنيا رفته است. وى تأليفات متعددى دارد كه از آن ميان: عقاب الأعمال مى باشد كه توأم با ثواب الأعمال چندين بار به چاپ رسيده است. (فقهاى نامدار شيعه، تأليف مترجم، ص 89، چاپ نويد اسلام - الكنى والألقاب، ج 1، ص 212 - تنقيح المقال، ج، ص 154) (*)

[ 170 ]

المسلك الثالث في الامور المتاخرة عن قتله (عليه السلام) وهي تمام ما أشرنا إليه قال: ثم إن عمر بن سعد بعث برأس الحسين ((عليه السلام)) في ذلك اليوم وهو يوم عاشوراء مع خولي بن يزيد الأصبحي، وحميد بن مسلم الأزدي إلى عبيدالله بن زياد، وأمر برؤوس الباقين من أصحابه وأهل بيته فقطعت وسرح بها مع شمر بن ذي الجوشن (لع) وقيس بن الأشعث، وعمرو بن الحجاج، فأقبلوا حتى قدموا بها إلى الكوفة. وأقام ابن سعد بقية يومه واليوم الثاني إلى زوال الشمس، ثم رحل بمن تخلف من عيال الحسين ((عليه السلام)) وحمل نسائه (صلوات الله عليه) على أحلاس أقتاب الجمال بغير وطاء ولاغطاء مكشفات الوجوه بين الأعداء، وهن ودائع خير الأنبياء وساقوهن كما يساق سبي الترك والروم في أشد المصائب والهموم. ولله در قائله: يصلى على المبعوث من آل هاشم * ويغزى بنوه إن ذالعجيب وقال آخر: أترجوا أمة قتلت حسينا * شفاعة جده يوم الحساب

[ 171 ]

بخش سوم حوادث پس از شهادت راوى مى گويد: عمر بن سعد، سر مقدس حسين (ع) را عصر همان روز عاشورا توسط خولى بن يزيد وحميد بن مسلم ازدى به پيش عبيدالله بن زياد فرستاد ودستور داد سرهاى بقيه اصحاب وجوانان بنى هاشم را از بدنها جدا كردند وهمراه شمر بن ذى الجوشن وقيس بن اشعث وعمرو بن حجاج به كوفه فرستاد تا آنها را نزد ابن زياد ببرند. خود او روز عاشورا وروز يازدهم را تا ظهر در كربلا ماند. سپس با بازماندگان حسين (ع) به سوى كوفه حركت كرد وزنان را در ميان دشمنان، با صورتهاى باز بر شتران بى هودج نشانيد. آنان را با اين كه امانات وودايع انبيا بودند، چون اسيران ترك و روم با سخت ترين مصيبتها واندوه ها به اسيرى بردند. شاعر چه نيكو سروده است: " بر پيغمبرى كه از طايفه بنى هاشم مبعوث شده است صلوات ودرود مى فرستند، ولى با فرزندانش مى جنگند واين امر يكى از عجايب وشگفتى هاست. " شاعر ديگرى نيز گفته است: " آيا كسانى كه حسين را كشتند، اميد دارند كه در روز قيامت به شفاعت جدش نايل شوند. "

[ 172 ]

وروي: أن رؤوس أصحاب الحسين ((عليه السلام)) كانت ثمانية وسبعين رأسا فأقتسمتها القبائل لتتقرب بذلك إلى عبيدالله بن زياد وإلى يزيد بن معاوية (لع). فجاءت كندة بثلاثة عشر رأسا وصاحبهم قيس بن الاشعث. وجاءت هوازن بإثنى عشر رأسا وصاحبهم شمر بن ذي الجوشن (لع). وجاءت تميم بسبعة عشر رأسا. وجاءت بنو أسد بستة عشر رأسا. وجاءت مذحج بسبعة رؤوس. وجاء باقي الناس بثلاثة عشر رأسا. قال الراوي: ولما انفصل عمر بن سعد (لع) عن كربلاء، خرج قوم بني أسد فصلوا على تلك الجثث الطواهر المرملة بالدماء، ودفنوها على ما هي الآن عليه، وسار إبن سعد بالسبي المشار إليه فلما قاربوا الكوفة إجتمع أهلها للنظر إليهن. قال الراوي: فأشرفت إمرأة، من الكوفيات، فقالت: " من أي الأسارى أنتن ؟ فقلن: نحن أسارى آل محمد ((صلى الله عليه وآله وسلم)). فنزلت المرأة من سطحها فجمعت لهن ملاء (ملاحف) وأزرا ومقانع وأعطتهن فتغطين.

[ 173 ]

روايت شده است كه سرهاى اصحاب حسين (ع) هفتاد وهشت سر بود و قبيله هايى كه در كربلا شركت كرده بودند، براى تقرب به ابن زياد ويزيد بن معاويه، آنها را بين خود تقسيم كردند: طايفه كنده به سركردگى قيس بن اشعث، 13 سر. قبيله هوازن به رياست شمر بن ذى الجوشن، 12 سر. طايفه بنى تميم، 17 سر. قبيله بنى اسد، 16 سر. طايفه مذحج، 7 سر، وساير مردم 13 سر را به كوفه آوردند. ورود اسيران به كوفه راوى مى گويد: چون عمر بن سعد از كربلا دور شد، جمعى از طايفه بنى اسد آمدند وبر آن بدنهاى خون آلود ومطهر نماز گزاردند وآنها را در همان مكانى كه اكنون مشهور است، به خاك سپردند. ابن سعد، همراه با اسيران آل پيغمبر به كوفه آمد. اهل شهر براى تماشاى آنان اجتماع كرده بودند. راوى مى گويد: زنى از زنان كوفه از بالاى بام فرياد زد: " شما از اسيران كدام مملكت وكدام قبيله ايد ؟ " در پاسخ گفتند: " ما اسيران آل محمديم (ص). " آن زن از بام فرود آمد واز خانه خود براى آنها جامه وازار ومقنعه جمع كرد وبه اهل بيت (ع) داد تا خود را بپوشانند.

[ 174 ]

قال الراوي: " وكان مع النساء علي بن الحسين ((عليه السلام)) قد نهكته العلة، والحسن بن الحسن المثنى (1) وكان قد واسى عمه وإمامه في الصبر على ضرب السيوف وطعن الرماح وإنما إرتث وقد أثخن بالجراح. وروى مصنف كتاب المصابيح: (أن الحسن بن الحسن المثنى قتل بين يدى عمه الحسين ((عليه السلام)) في ذلك اليوم سبعة عشر نفسا وأصابه ثمانية عشر جراحة فوقع فأخذه خاله أسماء بن خارجة فحمله إلى الكوفة وداواه حتى برأ وحمله إلى المدينة. وكان معهم أيضا، زيد وعمرو ولدا الحسن السبط ((عليه السلام)). فجعل أهل الكوفة ينوحون ويبكون. فقال علي بن الحسين ((عليه السلام)): أتنوحون وتبكون من أجلنا ؟ فمن ذا الذي قتلنا ؟ ! [ خطبة زينب (ع) ] قال بشير بن خزيم الأسدي: ونظرت إلى زينب بنت علي يومئذ ولم أر خفرة قط والله أنطق منها كأنها تفرغ من لسان أمير المؤمنين علي بن


(1) الحسن بن الحسن بن علي يعرف بالمثنى كان جليلا فاضلا ورعا كان يلي صدقات أمير المؤمنين ((عليه السلام)) في وقته، تزوج من ابنة عمه فاطمة بنت الحسين ((عليه السلام))، حضر مع عمه الحسين ((عليه السلام)) يوم الطف وحارب وجرح وشافاه الله، أمه خوله بنت منظور الفرازي توفي نحو سنة 90 ه‍ بالمدينة. (معجم رجال الحديث، ج 4، ص 301). (*)

[ 175 ]

على بن الحسين (ع) در حالى كه بيمارى، او را ضعيف ورنجور كرده بود وحسن بن حسن مثنى (1) - كه در كربلا براى يارى عمو وامام خود، حسين (ع) زخمهاى شمشير و نيزه را به تن خريده بود، ولى با آن جراحتها از ميدان جنگ زنده بيرون آمده بود - در بين اسيران ديده مى شدند. مصنف كتاب " مصابيح " روايت مى كند كه: حسن بن حسن مثنى روز عاشورا در برابر عمويش حسين (ع)، هفده نفر را كشت وهيجده زخم بر بدنش وارد شد واز اسب افتاده بود. دايى او اسماء بن خارجه او را از زمين برداشت وبه كوفه برد واو را مداوا كرد تا بهبود يافت وسپس او را به مدينه برد. همچنين در ميان اسيران، زيد وعمرو، فرزندان امام حسن (ع) نيز ديده مى شدند. پس اهل كوفه چون چشمشان به اسيران افتاد، شروع به گريه وزارى كردند. آنگاه على بن الحسين (ع) فرمود: " آيا براى ما گريه ونوحه مى كنيد ؟ پس كشندگان ما كيانند ؟ " زينب (س) خطبه مى خواند بشير بن خزيم اسدى مى گويد: به سوى زينب دختر أمير المؤمنين (عليهما السلام) نگريستم، به خدا سوگند زنى را سخنورتر از او نديدم. گويا كلمات على (ع) از زبان او فرو مى ريخت. با دست به سوى مردم اشاره كرد كه خاموش شويد. از اين اشاره، نفسها به سينه ها بازگشت وزنگهاى شتران از صدا افتاد. پس از آن شروع به ايراد خطابه نمود: " به نام خداوند بخشنده ومهربان. ستايش مى كنم خدا را ودرود مى فرستم بر


(1) حسن بن حسن بن على (ع)، معروف به " مثنى "، جليل القدر وعالم وپرهيزكار بود. با دختر عمويش، فاطمه دختر امام حسين (ع) ازدواج كرد. در كربلا در ركاب عموى بزرگوارش امام حسين (ع) حضور داشت وجنگيد وجراحاتى برداشت، اما خداوند متعال او را شفا داد. مادرش خوله دختر منظور الفرازى است. وى حدود سال 90 ه‍. ق در مدينه وفات يافت. (*

[ 176 ]

أبي طالب ((عليه السلام))، وقد أومأت إلى الناس أن اسكتوا فارتدت الأنفاس وسكنت الأجراس ثم قالت: " ألحمد لله والصلاة على أبي (جدي) محمد وآله الطيبين الأخيار. أما بعد يا أهل الكوفة، يا أهل الختل والغدر ! أتبكون ؟ فلا رقأت الدمعة، ولاهدأت الرنة، إنما مثلكم كمثل التي نقضت غزلها من بعد قوة أنكاثا تتخذون ايمانكم دخلا بينكم. ألا وهل فيكم إلا الصلف والنطف والصدر الشنف وملق الأماء وغمز الأعداء ؟ أو كمرعى على دمنة أو كفضة على ملحودة، ألا ساء ما قدمت لكم أنفسكم أن سخط الله عليكم وفي العذاب أنتم خالدون. أتبكون وتنتحبون ؟ إي والله فابكوا كثيرا وأضحكوا قليلا فلقد ذهبتم بعارها وشنارها ولن ترحضوها بغسل بعدها أبدا، وأنى ترحضون قتل سليل خاتم النبوة ومعدن الرسالة وسيد شباب أهل الجنة وملاذ خيرتكم ومفزع نازلتكم ومنار حجتكم ومدرة سنتكم. ألا ساء ما تزرون وبعدا لكم وسحقا. فلقد خاب السعي وتبت الأيدي وخسرت الصفقة وبؤتم بغضب من الله وضربت عليكم الذلة والمسكنة. ويلكم يا أهل الكوفة ! أتدرون أي كبد لرسول الله فريتم ؟ وأي كريمة له أبرزتم ؟ وأي دم له سفكتم ؟ وأي حرمة له انتهكتم ؟ لقد جئتم بها صلعاء عنقاء سوداء فقماء (وفي بعضها) خرقاء شوهاء كطلاع الأرض أو ملاء السماء أفعجبتم أن مطرت السماء دما ولعذاب الآخرة أخزى، وأنتم لاتنصرون، فلا يستخفنكم المهل فإنه لايحفزه البدار، ولايخاف فوت الثار.

[ 177 ]

جدم رسول خدا (ص) وپدرم وفرزندان پاك ورستگار او. اى مردم كوفه ! اى صاحبان مكر وخدعه ! آيا بر ما گريه مى كنيد ؟ هرگز آب ديدگان شما فرو نايستد وناله هاى شما ساكت نگردد. مثل شما مثل زنى است كه رشته هاى خود را نيكو ببافد وسپس از هم باز كند. شما ايمان خود را مايه مكر وخيانت در ميان خود ساختيد ورشته ايمان را بستيد ودو مرتبه باز كرديد. در ميان شما، جز خودستايى وفساد وسينه هاى پركينه وچاپلوسى وتملقى چون تملق كنيزان وغمازى با دشمنان، خصلتى نيست. شما مانند گياههاى زباله دانها هستيد كه قابل خوردن نيستند وبه نقره اى مى مانيد كه زينت قبور باشد واز آن استفاده نمى گردد وعذاب جاويدان براى شما آماده شد. آيا پس از كشتن ما بر ما گريه مى كنيد وخود را سرزنش مى نماييد ؟ آرى، به خدا قسم زياد گريه كنيد وكم بخنديد. همانا شما لكه عار روزگار را به دامان خود افكنديد كه به هيچ آبى نمى توان شست وشويش داد. چگونه شسته شود قتل پسر پيغمبر وسيد جوانان اهل بهشت وآن كسى كه در جنگها وگرفتاريها ملجأ شما، ودر مقام محاجه با دشمنان، رهنماى شما بود، وكسى كه در سختيها به او پناه مى برديد ودين وشريعت را از او مى آموختيد. بدانيد وآگاه باشيد كه وزر ووبال بزرگى بجا آورديد. دور باشيد از رحمت خدا، وهلاكت بر شما باد. به تحقيق كه كوشش شما به نا اميدى كشيد ودستهاى شما [ از رحمت ] كوتاه شد ومعامله شما، موجب خسران وزيانتان گرديد. همانا به غضب خدا بازگشت نموديد وذلت وبيچارگى شما را احاطه كرد. واى بر شما اى اهل كوفه ! آيا مى دانيد چه جگرى از رسول خدا شكافتيد ؟ وچه گوهرهايى از حرم او را آشكار ساختيد وچه خونى از او بر زمين ريختيد ؟ وچه حرمتى از او هتك نموديد ؟ كار زشت وناشايسته اى انجام داديد وجنايت بزرگى مرتكب شديد وظلم وستمى عظيم به بزرگى زمين وآسمان نموديد ! آيا تعجب مى كنيد كه آسمان خون باريد ؟ وبى شبهه عذاب آخرت سخت تر و خوار كننده تر است ودر آن روز شما را ياورى نخواهد بود. پس اين مهلتى را كه خداوند به شما داده است شما را سبك نكند واز حد خود خارج نسازد، زيرا خداوند در

[ 178 ]

وإن ربكم لبالمرصاد... " قال الراوي: فوالله لقد رأيت الناس يومئذ حيارى يبكون وقد وضعوا أيديهم في أفواههم. ورأيت شيخا واقفا إلى جنبي يبكي حتى اخضلت لحيته وهو يقول: " بأبي أنتم وأمي ! كهولكم خير الكهول، وشبابكم خير الشباب، ونسائكم خير النساء ونسلكم خير نسل لايخزى ولايبزى ". [ خطبة فاطمة الصغرى (س) ]: وروى زيد بن موسى (1) قال: " حدثني أبي عن جدي ((عليهم السلام)) قال: خطبت فاطمة الصغرى بعد أن وردت من كربلاء. فقالت: " ألحمد لله عدد الرمل والحصى، وزنة العرش إلى الثرى، أحمده وأؤمن به وأتوكل عليه وأشهد أن لا إله إلا الله وحده لا شريك له وأن محمدا عبده ورسوله ((صلى الله عليه وآله وسلم)) وأن أولاده ذبحوا بشط الفرات بغير ذحل ولاترات. اللهم إني أعوذ بك أن أفتري عليك بالكذب أو أن أقول عليك خلاف ما أنزلت عليه من أخذ العهود لوصيه علي بن أبي طالب ألمسلوب حقه المقتول من غير ذنب كما قتل ولده بالامس في بيت من بيوت الله فيه معشر مسلمة بألسنتهم تعسا لرؤوسهم ما دفعت عنه ضيما في حياته ولاعند مماته، حتى قبضته إليك محمود النقيبة طيب العريكة، معروف


(1) زيد بن موسى بن جعفر بن محمد بن علي بن الحسين العلوي الطالبي ثائر خرج في العراق مع أبي السرايا وتوفى نحو سنة 250 ه‍. ق (مقاتل الطالبيين، ص 534). (*

[ 179 ]

انتقام تعجيل وشتاب نمى كند ونمى ترسد كه خونخواهى او از دست برود. پرودگار شما در كمين وبه انتظار شماست. " راوى مى گويد: به خدا قسم آن روز مردم را حيران وسرگردان ديدم. آنان گريه مى كردند ودستهايشان را به دندان مى گزيدند. پيرمردى را ديدم كه در كنار من ايستاده و محاسنش از اشك چشمش تر شده است، در حالى كه مى گفت: " پدرم ومادرم فداى شما باد. پيران شما بهترين پيرها، جوانان شما بهترين جوانها وزنان شما بهترين زنها و خاندان شما بهترين خاندانها هستند كه هرگز خوار ومغلوب نمى شوند. " خطابه فاطمه بنت الحسين (ع) زيد بن موسى بن جعفر (ع) (1) از پدران خود روايت مى كند كه فاطمه صغرى پس از آن كه از كربلا وارد كوفه شد، اين خطبه را ايراد كرد: " سپاس خداى را به شماره ريگها وسنگها وهم وزن آنچه از روى زمين تا عرش او است. او را ستايش مى كنم وبه او ايمان دارم وتوكلم به او است وشهادت مى دهم كه خدا يكى است وشريكى براى او نيست ومحمد (ص) بنده وپيغمبر او است، وگواهى مى دهم كه فرزندان او را كنار فرات سر بريدند، بى آن كه خونى از آنان طلبكار يا خونخواهى اى از او داشته باشند. پروردگارا ! من به تو پناه مى برم از اين كه بر تو دروغ و افترا ببندم يا بر خلاف آنچه به پيغمبرت فرموده اى كه از مردم براى وصى خود، على ابن ابى طالب، بيعت بگيرد، سخنى بگويم. همان على بن ابى طالبى كه حقش را غصب نمودند واو را بى گناه كشتند، چنانكه ديروز جماعتى كه به زبان مسلمان ودر دل كافر بودند، فرزند او را در سرزمين كربلا كشتند. هلاكت بر سران آنان باد ! كه نه در زندگانى و نه وقت جان دادن، ظلمها وستمها را از او دريغ نكردند، تا آن كه تو او را ستوده منقبت، پاكيزه طبيعت، با خوبيهاى شناخته شده وبرتريهاى آشكار نزد خويش بردى. خداوندا !


(1) زيد فرزند امام موسى بن جعفر (ع)، از انقلابيونى بود كه همراه ابى سرايا در عراق قيام كرد. حدود سال 250 ه‍. ق وفات يافت. (*)

[ 180 ]

المناقب، مشهور المذاهب، لم تأخذه فيك اللهم لومة لائم ولاعذل عاذل. هديته اللهم للاسلام صغيرا وحمدت مناقبه كبيرا ولم يزل ناصحا لك ولرسولك ((صلى الله عليه وآله وسلم)) حتى قبضته إليك زاهدا في الدنيا غير حريص عليها راغبا في الاخرة مجاهدا لك في سبيلك رضيته فاخترته فهديته إلى صراط مستقيم. أما بعد: يا أهل الكوفة ! يا أهل المكر والغدر والخيلاء ! فإنا أهل بيت، ابتلانا الله بكم وابتلاكم بنا، فجعل بلائنا حسنا وجعل علمه عندنا، وفهمه لدينا. فنحن عيبة علمه ووعاء فهمه وحكمته وحجته على الارض في بلاده لعباده أكرمنا الله بكرامته وفضلنا بنبيه محمد ((صلى الله عليه وآله وسلم)) على كثير ممن خلق تفضيلا بينا فكذبتمونا وكفرتمونا ورأيتم قتالنا حلالا وأموالنا نهبا، كأننا أولاد ترك أو كابل، كما قتلتم جدنا بالامس، وسيوفكم تقطر من دمائنا أهل البيت، لحقد متقدم. قرت لذلك عيونكم، وفرحت قلوبكم على إفتراء الله ومكرا مكرتم والله خير الماكرين. فلا تدعونكم أنفسكم إلى الجذل بما أصبتم من دمائنا ونالت أيديكم من أموالنا، فإن ما أصابنا من المصائب الجليلة والرزايا العظيمة في كتاب من قبل أن نبرأها، * (إن ذلك على الله يسير لكيلا تأسوا على ما فاتكم ولا تفرحوا بما آتاكم والله لايحب كل مختال فخور.) * (1) تبا لكم فانتظروا اللعنة والعذاب، فكأن قد حل بكم وتواترت من السماء نقمات فيسحتكم بعذاب، ويذيق بعضكم بأس بعض، ثم تخلدون في


(1) سورة الحديد، الآية 23. (*)

[ 181 ]

ملامت هيچ ملامت كننده اى، وسرزنش هيچ سرزنش كننده اى او را از عبوديت وبندگى تو باز نداشت. تو او را در كودكى به اسلام راهنمايى كردى وچون بزرگ شد، مناقب او را ستودى. او همواره در راه تو وبراى خشنودى پيغمبر تو، امت را نصيحت كرد تا آن كه او را قبض روح فرمودى. او به دنيا بى اعتنا وبى علاقه، وبه آخرت راغب ومشتاق بود و در راه تو همواره با دشمنانت مبارزه وجهاد كرد. تو از او خشنود شدى واو را برگزيدى وبه راه راست هدايت نمودى. پس از حمد وثناى الهى، اى اهل كوفه ! اى اهل مكر وخدعه ! خداوند ما را به شما مبتلا ساخت وشما را به وسيله ما امتحان وآزمايش نمود وما را به اين امتحان ستود. فهم وعلم خود را به امانت، به ما سپرد. پس ماييم گنجينه علم وفهم وحكمت او وحجت خدا بر بندگانش در روى زمين براى همه سرزمينها. خداوند ما را به كرامت خود بزرگ داشت وبه سبب محمد (ص)، بر بسيارى از مردم خود برترى داد. شما ما را تكذيب وتكفير نموديد وريختن خون ما را مباح، وجنگيدن با ما را حلال، وغارت اموال ما را جايز دانستيد، گويا ما از اسيران تركستان وكابل بوديم ! چنان كه ديروز جد ما را كشتيد وهنوز خون ما در اثر كينه هاى ديرين شما، از شمشيرهايتان مى چكد واز بهتانى كه بر خدا بستيد وخدعه ومكرى كه نموديد، چشمهاى شما روشن ودلهاى شما خوشحال وفرحناك است، ولى خداوند بهترين مكر كنندگان وانتقام گيرندگان مى باشد. اكنون شما از ريختن خون وچپاول وغارت اموال ما خشنود نباشيد، زيرا اين مصائب، پيش از اين در كتاب خدا نوشته شده [ وخدا بر آن آگاه بود ] واين برخداوند سهل وآسان است. " تا بر آنچه از دستتان رفته است تأسف نخوريد وبه آن سودى كه برايتان حاصل مى شود، خوشحال نباشيد، زيرا خداوند، حيله گران وگردنكشان را دوست نمى دارد ! " اى اهل كوفه ! هلاكت بر شما باد ! واينك منتظر باشيد كه به زودى لعنت وعذاب خدا، پى در پى از آسمان بر شما وارد خواهد شد وشما را به كيفر كردارهاى خود، معذب خواهد نمود وبعضى از شما را به دست بعضى ديگر مبتلا خواهد كرد واز شما

[ 182 ]

العذاب الاليم يوم القيامة، بما ظلمتمونا ألا لعنة الله على الظالمين. ويلكم ! أتدرون أية يد طاغتنا منكم ؟ وأية نفس نزعت إلى قتالنا ؟ أم بأية رجل مشيتم إلينا تبغون محاربتنا ؟ والله قست قلوبكم وغلظت أكبادكم وطبع على أفئدتكم، وختم على سمعكم وبصركم، وسول لكم الشيطان وأملى لكم وجعل على بصركم غشاوة فأنتم لاتهتدون. فتبا لكم يا أهل الكوفة ! أى ترات لرسول الله ((صلى الله عليه وآله وسلم)) قبلكم وذحول له لديكم بما عندتم بأخيه علي بن أبي طالب ((عليه السلام)) جدي، وبنيه وعترته الطيبين الأخيار صلواة الله وسلامه عليهم فافتخر بذلك مفتخر فقال: نحن قتلنا عليا وبني علي * بسيوف هندية ورماح وسبينا نسائهم سبي ترك * ونطحناهم فأي نطاح بفيك أيها القائل ! الكثكث والاثلب، إفتخرت بقتل قوم زكاهم الله، وطهرهم الله وأذهب عنهم الرجس وطهرهم تطهيرا، فاكظم واقع كما أقعى أبوك قائما لكل إمرء ما أكتسبت وما قدمت يداه ؟ أحسدتمونا - ويلكم على ما فضلنا الله. فماذنبنا إن جاش دهرا بحورنا * وبحرك ساج ما يوارى الدعامصا (1) * (ذلك فضل الله يؤتيه من يشاء والله ذوالفضل العظيم، ومن لم يجعل الله


(1) الدعموص: دويبة تغوص في الماء. الجوهري في الصحاح. (*)

[ 183 ]

انتقام خواهد كشيد. آنگاه روز قيامت، به جزاى اين ظلمها كه در حق ما نموديد، در آتش دردناك دوزخ مخلد وجاويدان خواهيد بود. الا لعنة الله على القوم الظالمين. واى بر شما اى اهل كوفه ! آيا مى دانيد با كدام دست ما را نشان تير وشمشير ساختيد ؟ وبا كدام نفس به جنگ ما پرداختيد ؟ وبا كدام پا به قتل ما آمديد ؟ به خدا قسم قلبهاى شما را قساوت گرفته وجگرهاى شما سخت وخشن شده ودلهاى شما از علم ودانش بى بهره گشته وچشم وگوش شما از كار افتاده است. اى اهل كوفه ! هلاكت بر شما باد ! آيا مى دانيد كدام خون از رسول خدا (ص) به گردن شماست وبه خاطر آن دشمنى هايى كه با برادرش على بن ابى طالب (ع) وفرزندان وعترت او كرديد وبعضى از شما به اين جنايتها افتخار مى نماييد ومى گوييد: " ما على وفرزندان على (ع) را با شمشيرهاى هندى ونيزه ها كشتيم واهل بيتش را مانند اسيران ترك اسير كرديم. " سنگ وخاك بر دهان تو، اى كسى كه افتخار مى كنى به كشتن مردمانى كه خداوند آنان را از هر پليدى پاك وپاكيزه گردانيد ! اى شخص ناپاك ! خشم خود را بخور وبر جاى خود بنشين، چنان كه پدرت نشست. همانا براى هر كسى همان است كه به جاى آورده واز پيش فرستاده است. واى بر شما ! آيا به ما حسد مى بريد به چيزى كه خداوند ما را به آن برتر داشته است ؟ " ما چه گناهى داريم اگر كه روزگار درياى [ آرامش ] ما را به خروش آورده [ و ناآرام وطوفانى كرده ] است، در حاليكه درياى [ اقبال وبخت ] تو آرام است، آنگونه كه كرمهايش را پنهان نمى كند. " (1) " اين فضل خداوند است واو صاحب فضلى بزرگ است وبه هر كه بخواهد عطا خواهد نمود وكسى را كه خدا از نور خود بى بهره كند، در ظلمت وتاريكى فرو خواهد رفت... "


(1) دعموص (دعامص): كرمى سياه رنگ كه در آب راكد مى زيد، كفچليز. (*)

[ 184 ]

له نورا فماله من نور.) * (1) قال فارتفعت الأصوات بالبكاء والنحيب. وقالوا: حسبك يا ابنة الطيبين، فقد أحرقت قلوبنا، وأنضجت نحورنا وأضرمت أجوافنا فسكتت. قال: وخطبت أم كلثوم بنت علي ((عليه السلام)) في ذلك اليوم من وراء كلتها رافعة صوتها بالبكاء. فقالت: " يا أهل الكوفة ! سوأة لكم ما لكم خذلتم حسينا، وقتلتموه وأنتهبتم أمواله وورثتموه وسبيتم نسائه، ونكبتموه، فتبا لكم وسحقا. ويلكم ! أتدرون أي دواه دهتكم ؟ وأي وزر على ظهوركم حملتم ؟ وأي دماء سفكتموها ؟ وأي كريمة أصبتموها ؟ وأي صبية سلبتموها ؟ وأي أموال إنتهبتموها ؟ قتلتم خير رجالات بعد النبى ((صلى الله عليه وآله وسلم)) ونزعت الرحمة من قلوبكم * (ألا إن حزب الله هم الغالبون، وحزب الشيطان هم الخاسرون) *. (2) ثم قالت: قتلتم أخي صبرا فويل لامكم * ستجزون نارا حرها يتوقد سفكتم دماء حرم الله سفكها * وحرمها القرآن ثم محمد ألا فأبشروا بالنار إنكم غدا * لفي قعر نار، حرها يتصعد وإني لابكي في حياتي على أخي * على خير من بعد النبي سيولد بدمع غزير مستهل مكفكف * على الخد مني دائما ليس يخمد قال الراوي: فضج الناس بالبكاء والنوح ونشر النساء شعورهن،


(1) سورة النور، الآية 40. (2) سورة المجادلة، الآية 19. (*)

[ 185 ]

چون خطابه فاطمه (س) به اينجا رسيد، مردم با صداى بلند گريستند وگفتند: " اى دختر پاكان وپاكيزگان ! دلها وسينه هاى ما را آتش زدى وجگرهاى ما را به آتش حزن واندوه، سوزاندى، ديگر بس كن. " پس فاطمه (س) ساكت شد. خطابه ام كلثوم (س) راوى مى گويد: ام كلثوم، دختر أمير المؤمنين (عليها السلام)، در حالى كه صدايش به گريه بلند بود، از پشت پرده هودج اين خطبه را در آن روز قرائت كرد: " اى اهل كوفه ! واى به حال شما ! چرا حسين (ع) را كوچك شمرديد واو را كشتيد واموال او را به غارت برديد وزنان او را اسير نموديد وآنگاه بر او گريه مى كنيد ؟ واى بر شما ! هلاكت وبدبختى بر شما باد ! آيا مى دانيد چه گناه بزرگى مركتب شديد ؟ و چه جنايتى را به گردن گرفتيد ؟ وچه خونهايى را به ناحق ريختيد ؟ وچه پرده نشينانى را از پرده بيرون افكنديد ؟ وچه خانواده اى را از زينت وزيور عريان گردانيديد ؟ وچه اموالى را به غارت برديد ؟ وچه كسى را كشتيد كه بعد از رسول خدا (ص) هيچ كس به مقام او نمى رسيد ؟ رحم از دلهاى شما برداشته شد. " آگاه باشيد كه تنها حزب خداوند رستگارانند وحزب شيطان زيانكاران مى باشند. " سپس اين اشعار را خواند: " برادرم را كشتيد. واى بر مادرانتان باد ! به زودى به آتشى گرفتار مى شويد كه شعله هايش زبانه مى كشد. شما خونى را پايمال كرديد كه خدا وقرآن وپيامبر ريختنش را حرام كردند. شما را به آتش جهنم مژده مى دهم. هر آينه شما، فرداى قيامت، در ژرفناى آتشى خواهيد بود كه شعله هايش بر مى خيزد. من همواره بر برادرم خواهم گريست، بر بهترين كسى كه بعد از پيامبر متولد شد. آرى، با اشك چشم فراوان كه هرگز انقطاع ندارد مى گريم. اين گريه هرگز پايان پذير وخاموش شدنى نيست. " راوى مى گويد: در اين هنگام صداى گريه وناله از مردم برخاست. زنها گيسو

[ 186 ]

ووضعن التراب على رؤوسهن، وخمشن وجوههن، ولطمن خدودهن، ودعون بالويل والثبور، وبكى الرجال ونتفوا لحاهم فلم ير باكية وباك أكثر من ذلك اليوم. [ كلام الإمام السجاد ((عليه السلام)) ] ثم إن زين العابدين ((عليه السلام)) أومأ إلى الناس أن اسكتوا فسكتوا، فقام قائما فحمد الله وأثنى عليه وذكر النبى ((صلى الله عليه وآله وسلم)) بما هو اهله ثم صلى عليه ثم قال: " أيها الناس ! من عرفني فقد عرفني ومن لم يعرفني فأنا أعرفه بنفسي: أنا علي بن الحسين بن علي بن أبي طالب ((عليهم السلام)) أنا ابن من انتهكت حرمته وسلبت نعمته وانتهب ماله وسبي عياله. أنا ابن المذبوح بشط الفرات من غير ذحل ولا ترات، أنا ابن من قتل صبرا، وكفى بذلك فخرا. أيها الناس ! فأنشدكم الله ! هل تعلمون إنكم كتبتم إلى أبي وخدعتموه، وأعطيتموه من أنفسكم العهد والميثاق والبيعة وقاتلتموه، فتبا لما قدمتم لانفسكم وسوأة لرأيكم بأية عين تنظرون إلى رسول الله ((صلى الله عليه وآله وسلم)) إذ يقول لكم قتلتم عترتي وانتهكتم حرمتي فلستم من أمتي ". قال الراوي: فارتفعت الأصوات من كل ناحية ويقول بعضهم لبعض هلكتم وما تعلمون.

[ 187 ]

پريشان كردند وخاك بر سر پاشيد وچهره هاى خويش را خراشيدند وسيلى به صورت زدند وفرياد " واويلا ! " و " واثبوراه ! " بلند نمودند. مردها گريستند وموهاى محاسن خود را كندند. هيچ موقعى ديده نشده بود كه مردم بيش از آن روز، گريه كرده باشند. خطابه امام سجاد (ع) پس از آن زين العابدين، امام سجاد (ع)، به مردم اشاره كرد كه خاموش شوند. مردم ساكت شدند وآن حضرت ايستاد وحمد وثناى الهى را بجا آورد ورسول خدا (ص) را نام برد وبر او درود فرستاد وفرمود: " اى مردم ! هر كه مرا مى شناسد، مى داند كه من كيستم وهر كس مرا نمى شناسد خود را به او معرفى مى نمايم: من على بن الحسين بن على بن ابى طالبم. من فرزند آن كسى هستم كه حرمت او را شكستند ونعمت او را گرفتند واموال او را به غارت ويغما بردند واهل بيتش را اسير كردند. من پسر آن كسى هستم كه او را كنار شط فرات بى آن كه از او خونى طلب داشته باشند، به قتل رساندند. من فرزند كسى هستم كه با زجر وزحمت كشته شد وهمين افتخار براى ما كافى است. اى مردم ! شما را به خدا سوگند، آيا مى دانيد كه شما براى پدر من نامه ها نوشتيد و چون به سوى شما آمد، با او خدعه ومكر نموديد وآنگاه او را كشتيد ؟ مردم ! هلاكت بر شما باد با اين ذخيره اى كه در عالم آخرت براى خود فرستاديد وچه فكر وانديشه زشت وناپسندى داريد ! شما با كدام چشم به چهره رسول خدا (ص) نگاه مى كنيد، هنگامى كه به شما بگويد: " فرزندان مرا كشتيد وهتك حرمت من نموديد وشما از امت من نيستيد " ؟ راوى مى گويد: در اين موقع از هر طرف صداى گريه بلند شد وبعضى به بعضى ديگر گفتند: " هلاك شديد وندانستيد. "

[ 188 ]

فقال ((عليه السلام)): رحم الله إمرءا قبل نصيحتي وحفظ وصيتي في الله وفي رسوله وأهل بيته، فإن لنا في رسول الله ((صلى الله عليه وآله وسلم)) أسوة حسنة فقالوا: بأجمعهم نحن كلنا يا ابن رسول الله ! سامعون مطيعون حافظون لذمامك زاهدين فيك وراغبين عنك فمرنا بأمرك يرحمك الله فإنا حرب لحربك وسلم لسلمك لنأخذن يزيد (لعنه الله) ونبرأ ممن ظلمك. فقال ((عليه السلام)) هيهات ! هيهات ! أيها الغدرة المكرة حيل بينكم وبين شهوات أنفسكم أتريدون أن تأتوا إلي كما اتيتم آبائي من قبل، كلا ورب الراقصات ! فإن الجرح لما يندمل، قتل أبي صلوات الله عليه بالامس وأهل بيته معه ولم ينس ثكل رسول الله ((صلى الله عليه وآله وسلم)) وثكل أبي وبني أبي ووجده بين لهاتي، ومرارته بين حناجري وحلقي، وغصصه تجري في فراش صدري. ومسئلتي أن تكونوا لا لنا ولاعلينا ". ثم قال: " لاغروا إن قتل الحسين فشيخه * قد كان خيرا من حسين وأكرم فلاتفرحوا يا أهل كوفان بالذي * أصيب حسين، كان ذلك أعظم قتيل بشط النهر، روحي فدائه * جزاه الذي أرداه نار جهنم " ثم قال رضينا منكم رأسا برأس فلايوم لنا ولايوم علينا. " [ قصر الإمارة ] قال الراوي: ثم إن ابن زياد جلس في القصر للناس وأذن إذنا عاما

[ 189 ]

حضرت سجاد (ع) فرمود: " مشمول رحمت خدا باشد كسى كه نصيحت مرا بپذيريد ووصيت مرا در راه خدا ورسول خدا واهل بيتش حفظ كند، چون پيروى و اقتداى به ما اقتداء به رسول خداست. " مردم يكصدا گفتند: " اى پسر پيغمبر ! ما همه گوش به فرمان تو ومطيع تو ونگاه دارنده عهد وپيمان تو هستيم وهرگز از تو روى بازنمى گردانيم وبه هر چه امر كنى اطاعت مى كنيم ومى جنگيم با هر كه با تو بجنگد، و مسالمت مى كنيم با هر كه با تو مسالمت كند، تا از يزيد خونخواهى كنيم واز كسانى كه به تو ظلم كردند وستم نمودند بيزارى جوييم. " فرمود: " هيهات ! هيهات ! اى غدارهاى حيله باز كه جز خدعه ومكر خصلتى در شما نيست ! آيا مى خواهيد آنچه را كه با پدران من نموديد با من نيز روا داريد ؟ به خدا قسم چنين امرى ممكن نيست، زيرا هنوز جراحاتى را كه از اهل بيت پدرم بر دل من وارد آمده است بهبود نيافته ومصيبت جدم رسول خدا (ص) وپدرم وبرادرانم فراموش نشده وتلخى آن از كام من بر نخاسته است وسينه وگلويم را تنگ فشرده است وغصه آن در سينه من جريان دارد. من از شما مى خواهم كه نه ما را يارى كنيد ونه با ما بجنگيد. " پس از آن اين اشعار را انشاء فرمود: " اگر حسين كشته شد عجيب نيست، چون پدرش على بن ابى طالب (ع) كه از حسين (ع) بهتر وبزرگوارتر بود، نيز كشته شد. پس شما اى اهل كوفه ! از مصيبتهايى كه به حسين (ع) رسيد، خوشحال نباشيد. مصيبت او از همه مصائب بزرگتر بود. آن حسينى كه در كنار رود فرات كشته شد، جانم فداى او باد ! يقينا كيفر كشندگان او آتش جهنم مى باشد. " زين العابدين (ع) پس از خواندن اشعار بالا، اين شعر را نيز قرائت كرد: " ما از شما راضى شديم، سر به سر، كه نه با ما باشيد ونه عليه ما. نه روزى به نفع ما وروز ديگر بر ضد وضرر ما. " (يعنى نه ما را يارى كنيد ونه ما را به قتل برسانيد.) ورود به دار الإماره راوى مى گويد: پس از آن، ابن زياد در كاخ دارالاماره نشست وبار عام داد.

[ 190 ]

وجئ برأس الحسين ((عليه السلام)) فوضع بين يديه وأدخل نساء الحسين ((عليه السلام)) وصبيانه إليه، فجلست زينب بنت علي ((عليه السلام)) متنكرة فسأل عنها فقيل زينب بنت علي ((عليه السلام)). فأقبل إليها فقال: " الحمد لله الذي فضحكم وأكذب أحدوثتكم ! فقالت: إنما يفتضح الفاسق. ويكذب الفاجر وهو غيرنا. فقال ابن زياد: كيف رأيت صنع الله بأخيك وأهل بيتك ؟ فقالت ما رأيت إلا جميلا، هؤلاء قوم كتب عليهم القتال فبرزوا إلى مضاجعهم وسيجمع الله بينك وبينهم فتحاج وتخاصم فانظر لمن يكون الفلج يومئذ ؟ هبلتك أمك يا بن مرجانة. فقال الراوي: فغضب ابن زياد وكأنه هم بها. فقال له عمرو بن حريث: إنها إمرأة والمرأة لاتؤخذ بشئ من منطقها. فقال لها ابن زياد: " لقد شفي الله قلبي من طاغيتك الحسين، والعصاة المردة من أهل بيتك ! " فقالت: لعمري لقد قتلت كهلي وقطعت فرعي واجتثثت أصلي فإن كان هذا شفاؤك فقد اشتفيت. فقال ابن زياد: هذه سجاعة ولعمري لقد كان أبوك شاعرا وسجاعا. فقالت: يا بن زياد ما للمرأة والسجاعة ؟ ثم التفت ابن زياد إلى علي بن الحسين ((عليه السلام)) فقال من هذا ؟ فقيل:

[ 191 ]

سر مقدس حسين (ع) را وارد ساختند وپيش روى او گذاشتند. سپس اهل بيت امام (ع) وارد شدند. زينب، دختر أمير المؤمنين (عليهما السلام)، نيز - به صورتى كه شناخته نشود - وارد شد ودر گوشه اى نشست. ابن زياد پرسيد: " اين زن كه بود ؟ " گفتند: " او زينب دختر على (ع) است. " عبيدالله رو به سوى زينب كرد وگفت: " حمد خدايى را كه شما را رسوا كرد و دروغهاى شما را آشكار ساخت. " زينب فرمود: " مردمان فاسق وفاجر رسوا مى شوند وآنان غير از ما هستند. " ابن زياد گفت: " چگونه ديدى آنچه را خدا با برادرت انجام داد ؟ " زينب (س) گفت: " جز نيكويى چيزى نديدم، زيرا آل پيغمبر جماعتى هستند كه خداوند حكم شهادت بر آنان نوشته است وآنان نيز به سوى آرامگاه هميشگى خود شتافتند، ولى به همين زودى خداوند، تو وايشان را با هم براى حسابرسى جمع مى كند وآنان با تو احتجاج ومخاصمه مى نمايند وآن گاه مى نگرى كه رستگارى براى كيست ؟ مادرت بر تو بگريد، اى پسر مرجانه ! " ابن زياد از اين گفتار غضبناك شد وگويا تصميم به كشتن زينب گرفت. عمرو بن حريث كه در مجلس حاضر بود، به ابن زياد گفت: " او زن است وكسى زن را به خاطر گفتارش كيفر نمى كند. " ابن زياد منصرف شد ورو به زينب (س) كرد وگفت: " خداوند دل مرا از قتل حسين طغيانگر ومتمردان وسرپيچان از اهل بيت تو شفا بخشيد. " زينب (س) فرمود: " به جان خودم قسم، بزرگان ما را كشتى واصل وفرع ما را قطع كردى. اگر شفاى تو اين است البته شفا يافته اى. " ابن زياد گفت: " زينب زنى است كه با سجع وقافيه سخن مى گويد وبه جان خودم قسم كه پدرش على نيز شاعر وقافيه پرداز بود. " زينب گفت: " اى ابن زياد ! زن را با سجع وقافيه چه كار است ؟ " پس از آن ابن زياد به سوى على بن الحسين (زين العابدين) متوجه شد وگفت: " اين جوان كيست ؟ "

[ 192 ]

علي بن الحسين. فقال: أليس قد قتل الله علي بن الحسين ((عليه السلام)) ؟ ! فقال علي ((عليه السلام)): " قد كان لي أخ يقال له علي بن الحسين قتله الناس ". فقال: بل الله قتله. فقال علي ((عليه السلام)): " الله يتوفى الانفس حين موتها والتي لم تمت في منامها " (1). فقال ابن زياد: ألك جرأة على جوابي إذهبوا به فاضربوا عنقه. فسمعت به عمته زينب، فقالت: " يا بن زياد إنك لم تبق منا أحدا فإن كنت عزمت على قتله فاقتلني معه. فقال علي ((عليه السلام)) لعمته: " أسكتي يا عمة ! حتى أكلمه ثم أقبل. فقال: أبالقتل تهددني يا ابن زياد ؟ أما علمت أن القتل لنا عادة وكرامتنا ألشهادة ؟ ثم أمر إبن زياد بعلي بن الحسين ((عليه السلام)) وأهله فحملوا إلى دار جنب المسجد الأعظم. فقالت زينب بنت علي ((عليه السلام)) لايدخلن علينا عربية إلا أم ولد أو مملوكة فإنهن سبين كما سبينا.


(1) الزمر آيه 39 - 42. (*)

[ 193 ]

گفتند: " او على بن الحسين (ع) است. " گفت: " مگر خدا على بن حسين را نكشت ؟ " زين العابدين (ع) فرمود: " مرا برادرى بود كه او را هم على بن حسين مى ناميدند، مردم او را كشتند. " ابن زياد گفت: " بلكه خدا او را كشت. " زين العابدين (ع) فرمود: " خداوند است كه نفسها را هنگام مرگ آنها قبض مى نمايد. " ابن زياد گفت: " تو را جرأت آن است كه مرا پاسخ گويى ؟ " وسپس دستور داد او را بيرون ببرند وگردن بزنند. زينب از شنيدن اين سخن سراسيمه شد وگفت: " اى پسر زياد ! تو ديگر كسى را از ما باقى نگذاشتى. اگر تصميم دارى كه اين جوان را بكشى، پس مرا هم با او بكش. " على بن الحسين (ع) به عمه اش زينب فرمود: " عمه جان ! خاموش باش تا من با ابن زياد سخنى بگويم. " سپس رو به جانب او كرد وگفت: " اى پسر زياد ! آيا مرا به كشتن تهديد مى كنى ؟ مگر نمى دانى كه كشته شدن عادت ما، وافتخار ما در شهادت است ؟ " پس از آن ابن زياد دستور داد تا على بن حسين (ع) واهل بيت را در خانه اى كه كنار مسجد بزرگ كوفه بود، جاى دادند. زينب (س) فرمود: " هيچ زن عربى به جز زنهايى كه كنيز ام ولد (1) يا مملوك هستند، به ديدار ما نيايد، زيرا آنها نيز اسير شده اند، آنچنان كه ما اسير شده ايم. "


(1) ام ولد: به كنيزى مى گويند كه از مولاى خود داراى فرزند واولادى بوده باشد. (

[ 194 ]

ثم أمر ابن زياد برأس الحسين ((عليه السلام)) فطيف به في سكك الكوفة. ويحق لي أن أتمثل هنا بأبيات لبعض ذوي العقول، يرثي بها قتيلا من آل الرسول فقال: رأس ابن بنت محمد ووصيه * للناظرين على قناة يرفع والمسلمون بمنظر وبمسمع * لا منكر منهم ولا متفجع كحلت بمنظرك العيون عماية * وأصم رزئك كل أذن تسمع أيقظت أجفانا وكنت لها كرى * وأنمت عينا لم تكن بك تهجع ما روضة إلا تمنت إنها * لك حفرة ولخط قبرك مضجع [ قيام عبد الله بن عفيف الأزدي: ] قال الراوي: ثم إن ابن زياد صعد المنبر فحمد الله وأثنى عليه وقال في بعض كلامه: " الحمد لله الذي أظهر الحق وأهله، ونصر أمير المؤمنين وأشياعه وقتل الكذاب بن الكذاب ". فما زاد على الكلام شيئا حتى قام إليه عبد الله بن عفيف الأزدي (1) وكان من خيار الشيعة وزهادها، وكانت عينه اليسرى ذهبت في يوم الجمل، والأخرى في يوم صفين، وكان يلازم المسجد الأعظم يصلي فيه إلى الليل. فقال: يا ابن مرجانة ! إن الكذاب ابن الكذاب أنت وأبوك ومن


(1) انساب الأشراف ص 210. هو من أشراف العرب وشجعانهم ومن المكافحين الأبطال. (*)

[ 195 ]

سپس ابن زياد دستور داد سر مقدس حسين (ع) را در كوچه هاى كوفه گرداندند. شايسته است كه ما در اينجا اشعارى را كه يكى از دانشمندان در مرثيه حسين (ع) سروده است، نقل كنيم: " سر فرزند پيغمبر خدا ووصى او را براى تماشاچيان، بالاى نيزه مى برند و مسلمانان مى بينند ومى شنوند وهيچ كدام از اين كار جلوگيرى نمى كنند ودلشان به درد نمى آيد. كور باد چشمى كه آن منظره را ديد وكر باد گوشى كه مصيبت تو را شنيد و جلوگيرى نكرد ! اى حسين ! از شهادت خود، چشمهايى را كه به مهر تو به خواب مى رفت، بيدار كردى وچشمهايى را كه از ترس تو خواب نداشت به خواب بردى. اى حسين ! هيچ باغستانى در روى زمين نيست، مگر آن كه آرزو داشته باشد قبر تو در آنجا و خوابگاه ابدى تو در آن خطه واقع گردد. " رشادت عبد الله بن عفيف راوى مى گويد: پس از آن، ابن زياد بر بالاى منبر رفت وحمد وثناى خداوند گفت ودر بين سخنانش گفت: " سپاس خداى را كه حق وصاحبان حق را آشكار و أمير المؤمنين يزيد وشيعيان او را يارى كرد، دروغگو وپسر دروغگو، حسين بن على را كشت. " در اين هنگام، عبد الله بن عفيف ازدى - كه يكى از نيكان وپارسايان شيعه بود و چشم راستش را در جنگ صفين وچشم ديگرش را در جنگ جمل از دست داده بود و پيوسته ملازم مسجد اعظم كوفه بود وهميشه روز تا شب را در آنجا به نماز مى پرداخت - از جا برخاست وگفت: " اى پسر مرجانه ! دروغگو، تو وپدر تو وآن كسى است كه تو را والى كوفه ساخت وپدر نابكار او است. اى دشمن خدا ! آيا فرزندان انبيا را مى كشيد وبر منبر

[ 196 ]

استعملك وأبوه يا عدو الله أتقتلون أبناء النبيين وتتكلمون بهذا الكلام على منابر المؤمنين ؟ ! قال الراوي: فغضب إبن زياد وقال من هذا المتكلم ؟ فقال: أنا المتكلم يا عدو الله. أتقتل الذرية الطاهرة التي قد أذهب الله عنها الرجس وتزعم إنك على دين الإسلام ؟ واغوثاه ! أين أولاد المهاجرين والأنصار لينتقمون من طاغيتك الطاغية اللعين بن اللعين على لسان رسول رب العالمين ؟ قال الراوي: فازداد غضب ابن زياد حتى انتفخت أوداجه وقال: علي به فتبادرت إليه الجلاوزة من كل ناحية، ليأخذوه. فقامت الأشراف من الازد من بني عمه فخلصوه من أيدي الجلاوزة. وأخرجوه من باب المسجد وانطلقوا به إلى منزله، فقال ابن زياد: إذهبوا إلى هذا الأعمى أعمى الأزد أعمى الله قلبه كما أعمى عينه فأتوني به. قال: فانطلقوا إليه، فلما بلغ ذلك الأزد اجتمعوا واجتمعت معهم قبائل اليمن ليمنعوا صاحبهم. قال: بلغ ذلك ابن زياد فجمع قبائل مضر وضمهم إلى محمد بن الأشعث وأمرهم بقتال القوم. قال الراوي: فاقتتلوا قتالا شديدا حتى قتل بينهم جماعة من العرب. قال ووصل أصحاب ابن زياد إلى دار عبد الله بن عفيف، فكسروا الباب واقتحموا عليه فصاحت ابنته: أتاك القوم من حيث تحذر.

[ 197 ]

مسلمانان اين سخنان را مى گوييد ؟ " ابن زياد غضبناك شد وگفت: " گوينده اين سخن كه بود ؟ " عبد الله فرياد زد: " من بودم اى دشمن خدا ! آيا ذريه طاهره رسول خدا را كه خداوند آنان را از هر گونه آلودگى پاك وپاكيزه گردانيده است مى كشى وگمان مى كنى هنوز مسلمانى ؟ چه مصيبتى ! كجا هستند فرزندان مهاجرين وانصار كه از اين ناپاك سركش، ملعون فرزند ملعون - كه رسول خدا (ص) او را لعنت كرده است - انتقام نمى گيرند ؟ ! " راوى مى گويد: اين سخن بر غضب ابن زياد افزود ورگهاى گردنش از خون پر شد وگفت: " عبد الله را نزد من آوريد. " پاسبانهاى زبردست از هر طرف به سوى او شتافتند تا او را دستگير كنند. ولى بزرگان قبيله ازد، كه پسر عموهاى عبد الله بودند از جا برخاستند واو را از دست پاسبانها رهانيدند واز در مسجد بيرون بردند وبه خانه اش رسانيدند. ابن زياد دستور داد: " برويد به خانه اين نابيناى ازدى - كه خدا دلش را كور كند، چنانكه چشمش را كور نموده است - واو را نزد من حاضر كنيد. " جمعى به اين منظور به سوى خانه عبد الله رفتند. چون اين خبر به طايفه ازد رسيد، همه جمع شدند وقبايل يمن نيز به آنان ملحق گرديدند تا عبد الله را حفظ كنند. چون خبر اجتماع آنها به ابن زياد رسيد، قبيله هاى مضر را جمع نمود وبه سركردگى محمد بن اشعث به جنگ آنان فرستاد. راوى مى گويد: جنگ سختى بين آنان درگرفت وگروهى از اعراب كشته شدند. نهايتا سپاهيان ابن زياد به خانه عبد الله بن عفيف رسيدند ودرب آن را شكستند وبه خانه درآمدند. دختر عبد الله فرياد زد: " پدر جان ! لشكر دشمن به خانه در آمدند. "

[ 198 ]

فقال: لاعليك ناولني سيفي قال: فناولته إياه فجعل يذب عن نفسه ويقول: أنا ابن ذي الفضل عفيف الطاهر * عفيف شيخي وابن أم عامر كم دارع من جمعكم وحاسر * وبطل جدلته مغاور قال: وجعلت ابنته تقول يا أبت ليتني كنت رجلا أخاصم بين يديك اليوم هؤلاء الفجرة قاتلي العترة البررة. قال: وجعل القوم يدورون عليه من كل جهة، وهو يذب عن نفسه فلم يقدر عليه أحد. وكلما جاءه من جهة قالت: يا أبت جاؤك من جهة كذا، حتى تكاثروا عليه وأحاطوا به فقالت إبنته: واذلاه ! يحاط بأبي وليس له ناصر يستعين به. فجعل يدير سيفه ويقول: أقسم لو يفسح لي عن بصري * ضاق عليكم موردي ومصدري قال الراوي: فما زالوا به حتى أخذوه ثم حمل فأدخل على ابن زياد فلما رآه قال: " ألحمد لله الذي أخزاك، فقال له عبد الله بن عفيف: يا عدو الله وبماذا أخزاني الله ! والله لو فرج لي عن بصري * ضاق عليك موردي ومصدري فقال إبن زياد: يا عدو الله ماذا تقول في عثمان بن عفان ؟ (1)


(1) عثمان بن عفان بن ابي العاص بن أمية، أسلم بعد البعثة، صارت إليه الخلافة بعد موت عمر سنة 23 ه‍. ق، نقم عليه الناس إختصاصه أقاربه بالولايات والأموال وتقسيم الأموال الكثيرة بينهم فحصروه في داره وقتلوه بها سنة 35 ه‍. (ابن الاثير، حوادث سنة 35). (*)

[ 199 ]

عبد الله گفت: " مترس وشمشير مرا بده. " دختر شمشير را به او داد وعبد الله به دفاع پرداخت واين شعر را زمزمه مى كرد: " من پسر مرد بافضيلتى، عفيف وپاكيزه ام. عفيف، سرور من است ومن پسر ام عامرام. چه بسيار پهلوانان زره پوش شما وقهرمانانى كه من با ايشان جنگيدم وآنها گريختند. " دختر عبد الله مى گفت: " پدر جان ! اى كاش من مردى بودم ودر پيش روى تو با اين مردم زشتكار كه كشندگان عترت پيغمبرند مى جنگيدم. " سپاه ابن زياد از هر طرف بر عبد الله هجوم مى آوردند واز خود دفاع مى كرد و كسى بر او دست نمى يافت. از هر جانب كه به او نزديك مى شدند، دخترش او را آگاه مى ساخت، تا اين كه لشكريان بر فشار حمله خود افزودند واو را از هر سو احاطه كردند. دخترش فرياد زد: " اى واى از ذلت وبيچارگى ! كار بر پدر من سخت شده است و يار وياورى ندارد. " عبد الله، شمشير خود را به دور سرش مى گردانيد ورجز مى خواند ومى گفت: " سوگند به خدا، اگر ديدگان من باز مى شد وبينايى خود را باز مى يافت، كار بر شما بسيار سخت مى گرديد. " لشكر ابن زياد پيوسته با او مى جنگيدند تا دستگيرش نمودند ونزد ابن زياد بردند. ابن زياد چون او را ديد، گفت: " سپاس خداوندى كه تو را خوار كرد. " عبد الله گفت: " اى دشمن خدا ! به چه چيز خداوند مرا ذليل نمود ؟ " " به خدا سوگند، اگر چشم من روشن بود، جهان را بر تو تاريك مى كردم. " ابن زياد گفت: " اى دشمن خدا ! در حق عثمان بن عفان (1) چه مى گويى ؟ "


(1) عثمان بن عفان بن ابو العاص بن اميه، پس از بعثت اسلام آورد. در سال 23 ه‍. ق، پس از مرگ عمر، خلافت مسلمين به او رسيد. عثمان در دوران خلافتش، نزديكان واقرباى خود را به مناصب مهم و فرماندارى ولايات وسرپرستى بيت المال گماشت واموال زيادى بين آنان تقسيم كرد. به همين جهت، در سال 35 ه‍. ق، مردم بر او شوريدند واو را در منزلش محاصره نمودند وبه قتل رساندند. (*)

[ 200 ]

فقال: يا عبد بني علاج يا ابن مرجانة، وشتمه وما أنت وعثمان بن عفان أساء أم أحسن وأصلح أم أفسد ؟ والله تبارك وتعالى ولي خلقه يقضي بينهم وبين عثمان بالعدل والحق. ولكن سلني عن أبيك وعنك وعن يزيد وأبيه، فقال ابن زياد: لاسئلتك عن شئ أو تذوق الموت غصة بعد غصة. فقال عبد الله بن عفيف: " ألحمد لله رب العالمين أما إني قد كنت أسئل الله ربي أن يرزقنى الشهادة من قبل أن تلدك أمك وسألت الله أن يجعل ذلك على يدي ألعن خلقه وأبغضهم إليه، فلما كف بصري يئست عن الشهادة. والآن فالحمد لله الذي رزقنيها بعد اليأس منها وعرفني الإجابة منه في قديم دعائى. فقال إبن زياد: إضربوا عنقه، فضربت عنقه وصلب في السبخة " (1). قال الراوي: وكتب عبيدالله بن زياد إلى يزيد بن معاوية يخبره بقتل الحسين ((عليه السلام)) وخبر أهل بيته وكتب أيضا إلى عمر بن سعيد بن العاص أمير المدينة بمثل ذلك، أما عمرو فحيث وصله الخبر صعد على المنبر وخطب الناس وأعلمهم ذلك فعظمت واعية بني هاشم وأقاموا سنن المصائب والمآتم وكانت زينب بنت عقيل بن أبي طالب ((عليه السلام)) تندب


(1) السبخة: الارض الملح النازة والمراد هنا، الكناسة. (*)

[ 201 ]

عبد الله، ابن زياد را دشنام داد وگفت: " اى غلام بنى علاج واى پسر مرجانه ! تو را با عثمان چه كار است ؟ اگر بد كرد، خداوند ولى حق خويش است وبين آنها وعثمان به عدل وحق حكم خواهد كرد. وليكن تو از خودت وپدرت واز يزيد وپدرش سؤال كن. " ابن زياد گفت: " به خدا قسم، از هيچ چيز سؤال نمى كنم تا شربت مرگ را بنوشى. " عبد الله حمد وسپاس خدا نمود وگفت: " از آن پيش كه تو متولد شوى، من از خداوند درخواست مى كردم كه شهادت را نصيب من كند وآن را به دست ملعون ترين خلق خويش، وآنكه بيش از همه بر او خشم آورده است، إجرا نمايد وچون از دو چشم نابينا شدم، از درك شهادت نا اميد گرديدم واينك حمد مى كنم خداوندى را كه پس از نوميدى، مرا به مقصود خويش رسانيد وبه من نشان داد كه دعاى قديم من به اجابت رسيده است. " پس از آن ابن زياد دستور كشتن او را صادر كرد. عبد الله را به قتل رسانيدند و بدنش را در محلى به نام سبخه (1) به دار آويختند. راوى مى گويد: عبيدالله زياد نامه اى به يزيد بن معاويه نوشت واو را از شهادت حسين (ع) واسيرى اهل بيت او آگاه كرد ونامه اى هم به همين مضمون به عمرو بن سعيد بن عاص، والى مدينه نوشت. چون نامه به عمرو بن سعيد رسيد، بالاى منبر آمد وخطبه خواند وخبر شهادت حسين (ع) را به اطلاع مردم رسانيد. از اين خبر، ضجه وناله از بنى هاشم برخاست ومراسم عزا وسوگوارى برپا شد. زينب، دختر عقيل بن ابى طالب (ع) ندبه مى كرد ومى گفت:


(1) سبخه: زمين شوره زار. (*)

[ 202 ]

الحسين ((عليه السلام)) وتقول: ماذا تقولون إن قال النبي لكم * ماذا فعلتم وأنتم آخر الأمم ؟ بعترتي وبأهلي بعد مفتقدي * منهم أسارى ومنهم ضرجوا بدم ما كان هذا جزائي إذ نصحت لكم * أن تخلفوني بسوء في ذوي رحمي فلما جاء الليل سمع أهل المدينة هاتفا ينادي ويقول: أيها القاتلون جهلا حسينا * أبشروا بالعذاب والتنكيل كل أهل السماء يدعو عليكم * من نبي ومالك وقبيل قد لعنتم على لسان ابن داود * وموسى وصاحب الإنجيل وأما يزيد بن معاوية فإنه لما وصله كتاب عبيدالله بن زياد ووقف عليه، أعاد الجواب إليه يأمره فيه بحمل رأس الحسين ((عليه السلام)) ورؤوس من قتل معه وبحمل أثقاله ونسائه وعياله، فاستدعى إبن زياد بمحفر بن ثعلبة العائذي فسلم إليه الرؤوس والأسرى والنساء فصار بهم محفر إلى الشام، كما يسار بسبايا الكفار يتصفح وجوههن أهل الأقطار. فروى ابن لهيعة وغيره حديثا أخذنا منه موضع الحاجة. قال: " كنت أطوف بالبيت فإذا برجل يقول: اللهم إغفر لي وما أراك فاعلا ". فقلت له: يا عبد الله إتق الله ولاتقل مثل ذلك فإن ذنوبك لو كانت مثل قطر الأمطار وورق الأشجار فاستغفرت الله غفرها لك فإنه غفور رحيم. قال: فقال لي: أدن مني حتى أخبرك بقصتي فأتيته فقال: إعلم إنا كنا

[ 203 ]

" چه جوابى داريد اگر رسول خدا به شما بگويد كه با عترت واهل بيت من بعد از وفاتم چه كرديد ؟ با وجود اين كه شما امت آخر الزمان وآخرين امتها هستيد، آيا پاداش من اين بود ؟ در صورتى كه من شما را نصيحت كردم كه با خويشان من بعد از من بدرفتارى نكنيد. " چون آن روز به پايان رسيد وشب آمد، اهل مدينه شنيدند كه هاتفى ندا مى كند: " اى كسانى كه حسين (ع) را از روى جهل ونادانى كشتيد ! عذاب وبدبختى بر شما بشارت باد ! وبدانيد كه اهل آسمانها وانبيا ومرسلين وشهدا، همه به شما نفرين مى كنند. شما از قول داوود وموسى بن عمران وعيسى بن مريم، صاحب انجيل، مورد لعن ونفرين قرار گرفتيد. " از كوفه به شام چون نامه عبيدالله بن زياد به يزيد بن معاويه رسيد واز مضمون آن مطلع شد، در جواب آن نوشت كه سر حسين (ع) وسر ياران او را كه با او كشته شدند، همراه همه اهل بيت وخانواده او به شام بفرستد. ابن زياد، محفر بن ثعلبه عائذى را طلبيد وآن سرهاى مقدس واسيران خانواده رسالت را به او سپرد. محفر، اسيران را به صورتهاى باز، مانند اسيران كفار به جانب شام حركت داد. ابن لهيعه وديگران خبرى را نقل كرده اند وما آن مقدارى را كه در اينجا مورد نياز است نقل مى كنيم. وى مى گويد: " به طواف خانه خدا مشغول بودم. ناگاه ديدم شخصى مى گويد: " خداوندا مرا بيامرز وگمان نمى كنم كه مرا آمرزيده باشى. " من به او گفتم: " اى بنده خدا ! از خدا بترس واين سخن را مگو، زيرا اگر گناهان تو به اندازه قطرات باران وبرگ درختان باشد وتو از خدا طلب آمرزش كنى، تو را مى بخشد وخداوند بخشنده ومهربان است. " آن مرد گفت: " نزد من بيا تا داستان خود را براى تو بگويم. "

[ 204 ]

خمسين نفرا ممن سار مع رأس الحسين ((عليه السلام)) إلى الشام فكنا إذا أمسينا وضعنا الرأس في تابوت وشربنا الخمر حول التابوت، فشرب أصحابي ليلة حتى سكروا ولم أشرب معهم فلما جن الليل سمعت رعدا ورأيت برقا فإذا أبواب السماء قد فتحت، ونزل آدم ((عليه السلام)) ونوح وإبراهيم وإسماعيل وإسحاق ونبينا محمد ((صلى الله عليه وآله وسلم)) ومعهم جبرائيل وخلق من الملائكة، فدنى جبرائيل من التابوت وأخرج الرأس وضمه إلى نفسه وقبله ثم كذلك فعل الأنبياء كلهم، وبكى النبي ((صلى الله عليه وآله وسلم)) على رأس الحسين ((عليه السلام)) وعزاه الأنبياء، وقال له جبرائيل ((عليه السلام)) يا محمد ! إن الله تبارك وتعالى أمرني أن أطيعك في أمتك فإن أمرتني زلزلت بهم الارض وجعلت عاليها سافلها كما فعلت بقوم لوط. فقال النبي ((صلى الله عليه وآله وسلم)) يا جبرائيل ! فإن لهم معي موقفا بين يدي الله يوم القيامة، ثم جائت الملائكة نحونا ليقتلونا فقلت الامان ! ألامان ! يا رسول الله فقال إذهب فلاغفر الله لك. ورأيت في تذييل محمد بن النجار شيخ المحدثين ببغداد في ترجمة علي بن نصر الشبوكي بإسناده زيادة في هذا الحديث، ما هذا لفظه قال: لما قتل الحسين بن علي وحملوا برأسه جلسوا يشربون ويجئ بعضهم بعضا بالرأس فخرجت يد وكتبت بقلم الحديد على الحائط: أترجوا أمة قتلت حسينا * شفاعة جده يوم الحساب قال: فلما سمعوا بذلك تركوا الرأس وهزموا.

[ 205 ]

من نزد او رفتم. گفت: " ما پنجاه نفر بوديم كه سر حسين (ع) را به شام مى برديم. در بين راه وقتى كه شب مى رسيد، آن سر را در صندوقى مى گذاشتيم ودر اطراف آن مى نشستيم وشراب مى خورديم. يكى از شبها، رفقاى من به اندازه اى شراب خوردند كه مست شدند، ولى من با آنان شراب نخوردم. چون تاريكى شب همه جا را فرا گرفت، صداى رعد برخاست وبرقى زد ودرهاى آسمان گشوده شد وآدم ونوح وابراهيم و اسماعيل واسحاق وپيغمبر خاتم محمد (ص) از آسمان به زمين آمدند، وبا آنها جبرئيل وگروهى از فرشتگان نيز همراه بودند. جبرئيل نزديك صندوق رفت وسر حسين (ع) را بيرون آورد وبه سينه چسبانيد وآن را بوسيد وتمام پيغمبرانى كه آمده بودند نيز چنين كردند. پيغمبر اسلام (ص) بر حسين (ع) بسيار گريه كرد. انبيا او را تسليت گفتند وجبرئيل گفت: " محمد ! خداى متعال مرا مأمور نموده است كه هر دستورى در باره امت خود دهى اطاعت واجرا كنم. اگر امر مى كنى، زمين را بر آنها به لرزه درآورم وآن را زير ورو كنم، آن چنانكه با قوم لوط نمودم. " رسول خدا (ص) فرمود: " نه، زيرا مرا با ايشان نزد خداوند در روز قيامت حسابى است. " جمعى از ملائكه براى كشتن ما نزديك آمدند. من گفتم: " الأمان، الأمان، يا رسول الله ! " فرمود: " برو خدا تو را نيامرزد. " [ هنگامى كه صبح برخاستم تمام دوستانم را غلتان در خاكستر ديدم. ] " ودر كتاب " تذييل " از محمد بن نجار (شيخ المحدثين بغداد) ديدم كه در شرح حال على بن نصر شبوكى، به اسناد خود، علاوه بر آن حديث مى نويسد: " چون حسين بن على (ع) كشته شد وداشتند سر او را به شام مى بردند، در يكى از منازل بين راه نشستند وبه باده گسارى مشغول شدند وآن سر مقدس را دست به دست مى گرداندند. ناگاه دستى پيدا شد وبا قلم آهنين بر ديوار نوشت: " آيا اميد دارند آن جماعتى كه حسين (ع) را كشتند روز قيامت از شفاعت جدش بهره مند شوند ؟ " چون اين موضوع عجيب را مشاهده كردند، سر را گذاشتند وفرار نمودند. "

[ 206 ]

[ دخول الرؤوس والنساء إلى الشام ] قال الراوي: وسار القوم برأس الحسين ونسائه والاسرى من رجاله، فلما قربوا من دمشق دنت أم كلثوم من شمر وكان من جملتهم. فقالت له: لي إليك حاجة، فقال: ما حاجتك ؟ قالت: إذا دخلت بنا البلد فاحملنا في درب قليل النظارة وتقدم إليهم أن يخرجوا هذه الرؤوس من بين المحامل وينحونا عنها فقد خزينا من كثرة النظر إلينا ونحن في هذه الحال ؟ فأمر في جواب سؤالها أن يجعل الرؤوس على الرماح في أوساط المحامل بغيا منه وكفرا، وسلك بهن بين النظارة على تلك الصفة، حتى أتى بهم باب دمشق فوقفوا على درج باب المسجد الجامع حيث يقام السبي. فروي: أن بعض فضلاء التابعين لما شاهد رأس الحسين ((عليه السلام)) بالشام أخفى نفسه شهرا من جميع أصحابه فلما وجدوه بعد إذ فقدوه، سألوه عن سبب ذلك ؟ فقال: ألا ترون ما نزل بنا ثم أنشأ يقول: جاؤا برأسك يا بن بنت محمد * مترملا بدمائه ترميلا وكأنما بك يا بن بنت محمد * قتلوا جهارا عامدين رسولا قتلوك عطشانا ولم يترقبوا * في قتلك التأويل والتنزيلا ويكبرون بأن قتلت وإنما * قتلوا بك التكبير والتهليلا قال الراوي: وجاء شيخ ودنى من نساء الحسين ((عليه السلام)) وعياله وهم في

[ 207 ]

اهل بيت (ع) ودروازه شام راوى مى گويد: آن جماعت سر حسين (ع) را با زنان وفرزندان اسير او به سوى شام بردند. چون نزديك شهر دمشق رسيدند، ام كلثوم نزد شمر - كه با ايشان بود - رفت وگفت: " من از تو درخواستى دارم. " شمر گفت: " حاجت تو چيست ؟ " ام كثلوم گفت: " چون ما را به اين شهر وارد مى كنى، از دروازه اى ببر كه تماشاچيان كمتر باشند وبه سپاه بگو اين سرها را از محملها دورتر ببرند، زيرا از بس ما را نگاه كردند، رسوا شديم، در حالى كه ما در لباس اسيرى هستيم. " شمر در اثر خباثت وناپاكى وسركشى اى كه مخصوص خودش بود، در پاسخ ام كلثوم دستور داد سرها را بالاى نيزه ها زدند ودر ميان محملها قرار دادند وآنان را از ميان تماشاچيان عبور دادند واز دروازه دمشق گذرانيدند وبر در مسجد جامع شهر، روى پله هاى درب آن نگه داشتند، همان جايى كه اسيران را نگه مى داشتند. روايت شده است كه يكى از دانشمندان تابعين [ منهال بن سعد ساعدى ] چون سر حسين (ع) را در شام مشاهده كرد، پنهان شد وخود را يك ماه از ياران خويش مخفى داشت. پس از يك ماه كه او را ديدند وسبب پنهان شدنش را پرسيدند، گفت: " مگر نمى بينيد چه بدبختى بزرگى بر ما نازل شده است ؟ " سپس اين اشعار را گفت: " اى پسر دختر محمد (ص) ! سر خون آلود تو را به شام آوردند وبا كشتن تو گويا آشكارا واز روى عمد، رسول خدا (ص) را كشتند. اى پسر پيغمبر ! تو را با لب تشنه به قتل رسانيدند ومراعات قرآن را ننمودند وبه خاطر كشته شدن تو تكبير گفتند، در صورتى كه در حقيقت تكبير وتهليل را كشته اند. " داستان پير مرد شامى راوى مى گويد: در آن موقعى كه اهل بيت حسين (ع) درب مسجد جامع بودند، پيرمردى نزد آنان آمد وگفت: " حمد خداوندى را كه شما را كشت وهلاك كرد واز

[ 208 ]

ذلك الموضع فقال: " الحمد لله الذي قتلكم وأهلككم وأراح البلاد عن رجالكم، وأمكن أمير المؤمنين منكم ". فقال له علي بن الحسين ((عليه السلام)) يا شيخ ! هل قرأت القرآن ؟ قال: نعم. قال: فهل عرفت هذه الآية * (قل لا أسئلكم عليه أجرا إلا المودة في القربي) * (1). قال الشيخ: نعم قد قرأت ذلك. فقال له علي ((عليه السلام)) فنحن القربى يا شيخ. قال: فهل قرأت في بني إسرائيل * (وآت ذا القربى حقه) * (2). فقال الشيخ: قد قرأت. فقال علي بن الحسين فنحن القربى يا شيخ. قال: فهل قرأت هذه الآية: * (واعلموا أنما غنمتم من شئ فإن لله خمسه وللرسول ولذي القربي) * (3). قال: نعم، فقال له علي ((عليه السلام)): فنحن القربي يا شيخ. قال: فهل قرأت هذه الآية ؟ * (إنما يريد الله ليذهب عنكم الرجس أهل


(1) الثورى الأية 23. (2) الأسراء الاية 26. (3) الانفال الاية 41. (*)

[ 209 ]

كشته شدن مردهاى شما، همه شهرها را در آسايش قرار داد وأمير المؤمنين را بر شما مسلط ساخت. " على بن الحسين (ع) به او فرمود: " اى پير مرد ! آيا قرآن خوانده اى ؟ " گفت: " آرى. " فرمود: " آيا اين آيه را در قرآن خوانده اى: * (قل لا اسئلكم عليه اجرا الا المودة في القربى) * ؟ " گفت: " آرى، خوانده ام. " على بن حسين (ع) فرمود: " اى پير مرد ! ما خويشان پيغمبر هستيم. " سپس فرمود: " آيا در سوره بنى اسرائيل اين آيه را خوانده اى: * (وآت ذالقربى حقه) * ؟ " گفت: " آرى، خوانده ام. " فرمود: " اى پير مرد ! ما ذى القربى وخويشان رسول خدا (ص) هستيم. " سپس فرمود: " آيا اين آيه را خوانده اى: * (واعلموا انما غنمتم من شئ فإن لله خمسه وللرسول ولذى القربى) * ؟ " گفت: " آرى ! " فرمود: " اى پير مرد ! ما همان ذاالقربى هستيم. " سپس فرمود: " آيا اين آيه را خوانده اى: * (انما يريد الله ليذهب عنكم الرجس اهل البيت ويطهركم تطهيرا ؟) * " گفت: " اين آيه را هم خوانده ام. "

[ 210 ]

البيت ويطهركم تطهيرا) * (1) قال الشيخ: قد قرأت ذلك. فقال علي ((عليه السلام)): فنحن أهل البيت الذي خصصنا الله بآية الطهارة يا شيخ. قال الراوي: فبقي الشيخ ساكتا نادما على ماتكلم به، وقال: بالله إنكم هم ؟ فقال علي بن الحسين ((عليهم السلام)): تالله إنا لنحن هم من غير شك وحق جدنا رسول الله ((صلى الله عليه وآله وسلم)). فبكى الشيخ ورمى عمامته ثم رفع رأسه إلى السماء وقال: اللهم إنا نبرأ إليك من عدو آل محمد ((صلى الله عليه وآله وسلم)) من جن وإنس. ثم قال هل لي من توبة ؟ فقال له: نعم إن تبت تاب الله عليك وأنت معنا. فقال: أنا تائب. فبلغ يزيد بن معاوية حديث الشيخ فأمر به فقتل. قال الراوي: ثم أدخل ثقل الحسين ((عليه السلام)) ونسائه ومن تخلف من أهل بيته على يزيد بن معاوية (لع) وهم مقرنون في الحبال، فلما وقفوا بين يديه وهم على تلك الحال. قال له علي بن الحسين ((عليه السلام)) أنشدك الله يا يزيد ما ظنك برسول الله ((صلى الله عليه وآله وسلم)) لو رأنا على هذه الصفة ؟ فأمر يزيد بالحبال فقطعت. ثم وضع رأس الحسين ((عليه السلام)) بين يديه وأجلس النساء خلفه لئلا


(1) الأحزاب الاية 33. (*)

[ 211 ]

فرمود: " ما همان اهل بيتى هستيم كه خدا آيه طهارت را در منزلت ما نزل نمود. " پير مرد از شنيدن اين كلمات ساكت ماند واز سخنان خويش پشيمان شد وگفت: " شما را به خدا قسم، آيا اين آيات در قرآن در شأن شماست ؟ " فرمود: " آرى، به خدا قسم، به حق جدم رسول الله (ص) كه اين آيات در حق ماست. " پير مرد گريست وعمامه خود را بر زمين زد وسر به سوى آسمان برداشت و گفت: " خدايا ! به سوى تو از دشمنان آل محمد (ص)، از آدمى وپرى بيزارى مى جويم. " پس از آن به حضرت سجاد (ع) گفت: " آيا توبه من قبول مى شود ؟ " فرمود: " آرى. اگر توبه كنى، خداوند قبول مى كند وتو با ما هستى. " پير مرد گفت: " من توبه كردم. " چون داستان اين پير مرد به گوش يزيد بن معاويه رسيد، دستور داد او را كشتند. مجلس يزيد راوى مى گويد: پس از آن، زنان وبازماندگان اهل بيت حسين (ع) را در حالى كه به ريسمانها بسته شده بودند به مجلس يزيد وارد نمودند. چون با آن حال در مقابل يزيد ايستادند، على بن حسين (ع) فرمود: " يزيد ! تو را به خدا قسم مى دهم، چه گمان مى برى به رسول خدا (ص) اگر ما را با اين حال ببيند ؟ " يزيد دستور داد ريسمانها را بريدند. سپس سر حسين (ع) را مقابل او نهادند وزنها را پشت سر او جاى دادند كه آن سر مقدس را نبينند. ولى على بن حسين (ع) آن را ديد. پس از آن حادثه هرگز غذاى گوارا نخورد.

[ 212 ]

ينظرن إليه، فرآه علي بن الحسين ((عليه السلام)) فلم يأكل بعد ذلك أبدا. وأما زينب فإنها لما رأته أهوت إلى جيبها فشقته ثم نادت بصوت حزين يقرح القلوب يا حسيناه ! يا حبيب رسول الله ! يا ابن مكة ومنى. يا ابن فاطمة الزهراء سيدة النساء ! يا ابن بنت المصطفى ! قال الراوي: فأبكت والله كل من كان حاضرا في المجلس ويزيد عليه لعائن الله ساكت. ثم جعلت إمرأة من بني هاشم كانت في دار يزيد لعنه الله تندب على الحسين ((عليه السلام)) وتنادي يا حبيباه ! يا سيد أهل بيتاه ! يا بن محمداه ! يا ربيع الأرامل واليتامى يا قتيل أولاد الأدعياء ! قال الراوي: فأبكت كل من سمعها. ثم دعا يزيد عليه اللعنة بقضيب خيزران فجعل ينكت به ثنايا الحسين فأقبل عليه أبو برزة الأسلمي، وقال: ويحك يا يزيد ! أتنكت بقضيبك ثغر الحسين ((عليه السلام)) ابن فاطمة ((عليها السلام) ؟ أشهد لقد رأيت النبي ((صلى الله عليه وآله وسلم)) يرشف ثناياه وثنايا أخيه الحسن ((عليهما السلام)) ويقول: أنتما سيدا شباب أهل الجنة فقتل الله قاتليكما ولعنه وأعد له جهنم وسائت مصيرا. قال الراوي: فغضب يزيد وأمر بإخراجه فأخرج سحبا، قال وجعل يزيد يتمثل بأبيات ابن الزبعرى (1):


(1) هو أبوسعد عبد الله بن الزبعري بن قيس القرشي، شاعر قريش في الجاهلية كان شديدا على المسلمين إلى أن فتحت مكة فهرب نجران ومات سنة 15 ه‍. (الأعلام، ص 87). (*)

[ 213 ]

چون نگاه زينب بر آن سر بريده افتاد، دست برد وگريبان خود را پاره كرد وبا صداى اندوهناكى كه دلها را مى لرزاند گفت: " اى حسين جان ! اى حبيب رسول خدا ! اى فرزند مكه ومنا واى فرزند فاطمه زهرا ! اى فرزند دختر محمد مصطفى ! " راوى مى گويد: زينب (س) تمام كسانى را كه در مجلس بودند، به گريه انداخت، در حالى كه يزيد (لعنة الله عليه) ساكت بود. در اين موقع زنى از بنى هاشم كه در خانه يزيد بود، براى حسين (ع) شروع به گريه وناله كرد وبا صداى بلند گفت: " اى عزيز ! اى سرور اهل بيت خويش ! اى فرزند محمد ! اى امير يتيمان واى بهار اميد پير زنان ويتيمان ! اى كشته فرزندان زنا ! " وهر كس صداى او را شنيد، گريه كرد. پس از آن، يزيد چوب خيزران طلبيد وبه لب ودندان حسين (ع) زد. ابوبرزه اسلمى به جانب او متوجه شد وگفت: " واى بر تو اى يزيد ! آيا چوب به دندان حسين، فرزند فاطمه (عليهما السلام) مى زنى ؟ من گواهى مى دهم به اين كه ديدم رسول خدا (ص) دندانهاى او وبرادرش حسن را مى بوسيد ومى مكيد ومى فرمود: " شما دو نفر سيد جوانان اهل بهشت هستيد وخدا بكشد ولعنت كند كشندگان شما را وجهنم را كه جايگاه بدى است براى آنان آماده سازد. " " يزيد از اين سخن غضبناك شد ودستور داد او را كشان كشان از مجلس بيرون بردند. وسپس شروع به خواندن اشعار ابن زبعرى (1) كرد: " اى كاش بزرگان طايفه من كه در جنگ بدر كشته شدند، مى بودند ومى ديدند كه طايفه خزرج چگونه از شمشير زدن ما به جزع آمده اند ومى نالند، تا از ديدن اين منظره، فرياد خوشحالى آنان بلند شود وفرحناك گردند وبگويند: " اى يزيد ! دستت شل مباد ! "


(1) ابو سعد عبد الله بن زبعرى بن قيس قرشى، از شاعران قريش در عهد جاهليت بود. لقبش عبداللات بود وعليه مسلمانان شعر مى گفت. پس از فتح مكه، چون مسلمان شد، رسول خدا (ص) او را عبد الله ناميد، ولى او به نجران گريخت ودر سال 15 ه‍. ق مرد. وى اين اشعار را در جنگ گفت. (*)

[ 214 ]

ليت أشياخي ببدر شهدوا * جزع الخزرج من وقع الأسل لاهلو واستهلوا فرحا * ثم قالوا يا يزيد لاتشل قد قتلنا القوم من ساداتهم * وعدلناه ببدر فاعتدل لعبت هاشم بالملك فلا * خبر جاء ولاوحى نزل لست من خندف إن لم أنتقم * من بني أحمد ما كان فعل [ خطبة زينب ((عليها السلام) ] قال الراوي: فقامت زينب بنت علي بن أبي طالب ((عليه السلام)) فقالت: " الحمد لله رب العالمين وصلى الله على رسوله وآله أجمعين، صدق الله سبحانه كذلك يقول: * (ثم كان عاقبة الذين أساؤا السواى أن كذبوا بآيات الله وكانوا بها يستهزؤن) * (1). أظننت يا يزيد حيث أخذت علينا أقطار الأرض وآفاق السماء فأصبحنا نساق كما تساق الاماء أن بنا هوانا على الله وبك عليه كرامة ؟ وإن ذلك لعظم خطرك عنده فشمخت بأنفك ونظرت في عطفك جذلان مسرورا حين رأيت الدنيا لك مستوثقة والامور متسقة وحين صفا لك ملكنا وسلطاننا فمهلا مهلا أنسيت قول الله تعالى: * (ولايحسبن الذين كفروا أنما نملي لهم خير لانفسهم إنما نملي لهم ليزدادوا إثما ولهم عذاب مهين) * (2).


(1) الروم، الآية 10. (2) آل عمران، الآية 178. (*)

[ 215 ]

ما بزرگان بنى هاشم را كشتيم وآن را به حساب جنگ بدر گذاشتيم، اين روز در مقابل آن روز قرار گرفت. بنى هاشم با پادشاهى بازى كردند، وگرنه نه خبرى از رسالت بود ونه وحيى نازل شد. من از فرزندان خندف نباشم اگر از فرزندان احمد انتقام كارهاى او را نگيرم. " خطبه زينب (س) در اين حال زينب (عليها السلام) برخاست وبه ايراد خطبه زير پرداخت: " به نام خداوند بخشنده ومهربان. خداوند جهانيان را حمد وسپاس مى گويم و بر پيامبر اسلام وخاندان او، درود وسلام مى فرستم. خداوند متعال حقيقت را نيكو بازگو فرمود، آنجا كه در قرآن بيان داشت: " پايان كار كسانى كه زشتكارى وگناه انجام داده اند، به جايى رسيد كه آيات خدا را دروغ شمردند وآنها را به إستهزا ومسخره گرفتند. " آرى، كلام خدا صدق وراست وعين واقعيت وحقيقت است. يزيد ! از اين كه زمين وآسمان را بر ما تنگ گرفته اى وما را همانند اسيران خارجى به شهرها وديارها كشانده اى، گمان كردى كه ما در نزد خدا خوار وپست، شده ايم وتو در پيشگاه او قرب ومنزلت دارى ؟ وبا اين تصور خام وباطل، باد به غبغب انداخته اى وبا نگاه غرورآميز ونخوت بار به اطراف خود مى نگرى، در حالى كه از اين كه دنيايت آباد شده است وامور طبق مراد تو مى چرخد ومقام ومنصبى را كه حق ما خاندان [ رسول اكرم (ص) ] است، در دست گرفته اى، شاد وخوشحالى. اگر چنين تصور باطلى بر وجود تو حكمفرما شده است، لحظه اى بينديش وفكر كن. مگر تو فراموش كرده اى كلام خدا را، جايى كه مى فرمايد: " گمان نكنند آنان كه به راه كفر بازگشته اند كه آنچه ما براى آنها پيش مى آوريم وآنها را مهلت مى دهيم، به نفع آنان وبه خير وسعادتشان است. اين مهلت دادن نه تنها به نفع آنان نيست، بلكه دقيقا براى آن است كه بر گناهان خود بيفزايند وبراى آنان عذاب ذلت آميز ابدى در پيش مى باشد. " اى فرزند آزادشدگان ! آيا اين امر از عدالت است كه زنان وكنيزان خود را در پشت پرده جاى دهى، ولى دختران پيامبر خدا را در ميان نامحرمان، به صورت اسير

[ 216 ]

أمن العدل يا ابن الطلقاء تخديرك حرائرك وإمائك، وسوقك بنات رسول الله ((صلى الله عليه وآله وسلم)) سبايا ؟ قد هتكت ستورهن، وأبديت وجوههن تحدوا بهن الأعداء من بلد إلى بلد، ويستشرفهن أهل المناهل والمناقل، ويتصفح وجوههن القريب والبعيد والدنى والشريف، ليس معهن من رجالهن ولي، ولا من حماتهن حمي، وكيف يرتجى مراقبة من لفظ فوه أكباد الأزكياء ونبت لحمه من دماء الشهداء ؟ وكيف يستبطأ في بغضاء أهل البيت، من نظر إلينا بالشنف والشنان والأحن والأضغان ؟ ثم تقول غير متأثم ولا مستعظم: لاهلوا وأستهلوا فرحا * ثم قالوا يا يزيد لاتشل * منتحيا على ثنايا أبي عبد الله ((عليه السلام)) سيد شباب أهل الجنة تنكتها بمخضرتك. وكيف لاتقول ذلك وقد نكأت القرحة وإستأصلت الشأفة بإراقتك دماء ذرية محمد ((صلى الله عليه وآله وسلم)) ونجوم الأرض من آل عبد المطلب، تهتف بأشياخك، زعمت إنك تناديهم فلتردن وشيكا موردهم ولتودن إنك شللت وبكمت ولم تكن قلت ما قلت وفعلت ما فعلت. اللهم خذ لنا بحقنا وانتقم ممن ظلمنا واحلل غضبك بمن سفك دمائنا وقتل حماتنا ! فوالله ما فريت إلا جلدك ولاحززت إلا لحمك ولتردن على رسول الله ((صلى الله عليه وآله وسلم)) بما تحملت من سفك دماء ذريته وانتهكت من حرمته في عترته ولحمته، وحيث يجمع الله شملهم ويلم شعثهم ويأخذ بحقهم * (ولا

[ 217 ]

حاضر نمايى ؟ تو زنان وكنيزان خود را در حرم ستر وپوشش نگاه دارى، ولى خاندان رسالت را با دشمنانشان در شهرها وآباديها بگردانى تا باده نشينان، نزديكان، بيگانگان، اراذل واشراف، آنان را ببينند، در حالى كه از مردان آنان كسى همراهشان نيست و سرپرست وحمايت گرى ندارند ؟ چگونه اميد خير مى توان داشت از فرزند فردى كه با دهان خود مى خواست جگر پاكان را ببلعد (1) وگوشت وخون او از شهيدان اسلام روييده است ؟ چگونه مى توان از فردى انتظار كوتاه آمدن داشت كه همواره با بغض و دشمنى وكينه وعداوت، به خاندان ما نگريسته است ؟ يزيد ! اين جنايات بزرگ را انجام داده اى، آنگاه نشسته اى وبى آن كه خود را گناهكار بدانى يا جنايات خود را بزرگ بشمارى، با خود ندا سر مى دهى كه اى كاش پدران من حضور داشتند واز سر شادمانى وسرور، فرياد بر مى آوردند ومى گفتند: " اى يزيد ! دست تو شل مباد " ؟ اين جمله جسارت آميز را مى گويى، در حالى كه با چوب دستى بر دندانهاى مبارك سيد جوانان بهشتى مى كوبى، زهى بى شرمى و بى حيايى ! چگونه چنين ياوه سرايى نكنى ؟ تو بودى كه زخمهاى گذشته را شكافتى و دست خود را به خون پيامبر آغشته ساختى وستارگان روى زمين از آل عبد المطلب (نسل جديد) را خاموش نمودى واكنون پدران خود (نسل شرك وبت پرستى) را ندا مى دهى وگمان دارى كه با آنان سخن مى گويى. به زودى خودت به جمع آنان ملحق مى گردى ودر آن جايگاه، عذابى ابدى است كه آرزو مى كنى كه اى كاش دستهايم شل و زبانم لال مى گشت وهرگز چنين ياوه هايى را به زبان نمى آوردم وهرگز چنين كارهاى ناشايستى را انجام نمى دادم. پروردگارا ! حق ما را از دشمنان ما بگير واز آنان كه بر ما ظلم كردند، انتقام بكش و آتش غضب را بر كسانى كه خون ما وحاميان ما را ريختند، فرو فرست. يزيد ! بدان با اين جنايت هولناك، پوست خود را شكافتى وبا اين عمل وحشيانه ات، گوشت خود را پاره كردى. به همين زودى است كه در عرصه محشر به محضر رسول الله (ص) كشانده شوى، در حاليكه بار گرانى از مسؤوليت ريختن خون فرزندان او وهتك حرمت خاندان وپاره هاى تن او را بر گردن گرفته اى. آن روز، همان روزى است كه خداوند


(1) در اينجا زينب (س) اشاره به جنگ احد مى كند كه در آن روز هند، مادر معاويه، جگر حمزه، عموى پيغمبر (ص) را در دهان گذاشت وخواست بخورد، ولى نتوانست وآن را از دهان بيرون افكند. [ مترجم ] (*)

[ 218 ]

تحسبن الذين قتلوا في سبيل الله أمواتا بل أحياء عند ربهم يرزقون) * (1) وحسبك بالله حاكما وبمحمد ((صلى الله عليه وآله وسلم)) خصيما، وبجبرائيل ظهيرا، وسيعلم من سول لك ومكنك من رقاب المسلمين، بئس للظالمين بدلا وأيكم شر مكانا وأضعف جندا، ولئن جرت علي الدواهي مخاطبتك إني لأستصغر قدرك وأستعظم تقريعك وأستكثر توبيخك لكن العيون عبرى، والصدور حرى. ألا فالعجب كل العجب، لقتل حزب الله النجباء، بحزب الشيطان الطلقاء فهذه الأيدي تنطف من دمائنا، والافواه تتحلب من لحومنا، تلك الجثث الطواهر الزواكي تتناهبها العواسل وتعفرها أمهات الفراعل ولئن إتخذتنا مغنما لتجدنا وشيكا مغرما حين لاتجد * (إلا ما قدمت يداك وما ربك بظلام للعبيد) * (2) فإلى الله المشتكى وعليه المعول. فكد كيدك واسع سعيك وناصب جهدك فوالله لاتمحو ذكرنا، ولاتميت وحينا، ولاتدرك أمدنا، ولاترحض عنك عارها، وهل رأيك إلا فند، وأيامك إلا عدد، وجمعك إلا بدد يوم ينادي المنادي ألا لعنة الله على الظالمين، فالحمد لله رب العالمين الذي ختم لاولنا بالسعادة، والمغفرة، ولاخرنا بالشهادة والرحمة، ونسأل الله أن يكمل لهم الثواب، ويوجب لهم المزيد، ويحسن علينا الخلافة، إنه رحيم ودود وحسبنا الله ونعم الوكيل. (3)


(1) آل عمران، الآية 168. (2) الحج، الآية 10. (3) إبلاغات النساء، ص 23 - 21 - جمهرة خطب العرب، ج 1، ص 129 - 126 - أعلام النساء، ج 2، ص 97 - 95. (*)

[ 219 ]

پراكنده ها را جمع وپراكندگيها را تبديل به اجتماع مى نمايد وحق هر صاحب حقى را به صاحبش باز مى گرداند. " گمان مبر آنان كه در راه خدا كشته شده اند، مردگانند، بلكه آنان زندگان هستند و در نزد پروردگار خود، مرزوق ومتنعم مى باشند. " اى يزيد ! تو را كفايت مى كند كه داور وحاكم تو خداوند باشد وخصم تو پيامبر، در حاليكه جبرئيل هم از او حمايت كند. به زودى آنان كه تو را مورد حمايت قرار داده اند وبر اين جايگاه نشانده اند وبر گرده مسلمانان سوار نموده اند، درخواهند يافت چه ستمگرى را انتخاب نمودند وبه زودى درخواهيد يافت كه كداميك از شما بدبخت تر وپست تر از همگان هستيد. اى زاده معاويه ! اگر چه شدايد وپيشامدها وفشار روزگار مرا در شرايطى قرار داد كه مجبور شدم با تو حرف بزنم، اما تو را كوچكتر از آن مقام ظاهرى ات مى بينم وتو را بسيار توبيخ وسرزنش مى كنم. چگونه سرزنش نكنم با اين كه چشمها در فراق دوستان، گريان، ودلها در فراق عزيزان، سوزان مى باشد. آه ! چه شگفت انگيز است كه مردان بزرگ حزب خدا به دست حزب شيطان كشته شوند ! دستان جنايتكار شما، به خون ما خاندان [ پيامبر ] آغشته شده است و دهانتان از گوشت ما، پر ومالامال است. آرى ! راستى جاى شرم نيست كه آن بدنهاى پاك وپاكيزه، روى زمين بمانند وگرگهاى بيابانها بدنهاى آنها را ديدار كنند وتو مغرور و سرمست قدرت، بر اريكه قدرت تكيه زنى وبه خودت ببالى ؟ اى پسر سفيان ! اگر چه تو امروز كشتار واسارت ما را غنيمت شمرده اى وبه آن مى بالى، طولى نمى كشد كه مجبور مى گردى غرامت وتاوان آن را پس بدهى، البته در روزى كه هيچ نوع اندوخته نيك و ذخيره مفيدى همراه نداشته باشى ومجبور باشى به تنهايى سزاى اعمال خود را بچشى " وخداوند هرگز به بندگان خود ستم نمى ورزد. " ما از بيدادگريهاى تو، به پيشگاه او شكايت مى بريم واو تنها پناهگاه واميدگاه ماست. يزيد ! هر آنچه مى خواهى مكر وفريب وسعى خود را به كارگير، ولى بدان كه هر چه تلاش ومكر به كارگيرى، باز هرگز توان آن را ندارى كه ذكر خير ما را از يادها بيرون ببرى. تو هرگز قدرت آن را ندارى كه وحى ما را نابود وذكر ما را خاموش سازى واز اين راه به آرزوى پليد وديرينه خود نايل شوى. سعى وتلاش تو هرگز نخواهد توانست ننگ وعار اعمالت را از دامن تو پاك سازد، هرگز ! هرگز !

[ 220 ]

فقال يزيد (لعنه الله): يا صيحة تحمد من صوائح * ما أهون الموت على النوائح قال الراوي: ثم إستشار أهل الشام فيما يصنع بهم ؟ فقالوا: لاتتخذن من كلب سوء جروا. فقال له النعمان بن بشير: أنظر ما كان الرسول يصنع بهم فأصنعه بهم. فنظر رجل من أهل الشام إلى فاطمة بنت الحسين ((عليها السلام) فقال: يا أمير المؤمنين هب لي هذه الجارية ؟ فقالت فاطمة لعمتها: يا عمتاه ! أويتمت واستخدم ؟ ! فقالت زينب: لا ولا كرامة لهذا الفاسق. فقال الشامي: من هذه الجارية ؟ فقال يزيد: هذه فاطمة بنت الحسين ((عليه السلام)) وتلك زينب بنت علي بن أبي طالب. فقال الشامي: الحسين بن فاطمة ((عليها السلام) وعلي بن أبي طالب ((عليه السلام)) ؟ ! قال: نعم. فقال الشامي: لعنك الله يا يزيد ! أتقتل عترة نبيك وتسبي ذريته والله ما توهمت إلا أنهم سبي الروم ! فقال يزيد: والله لالحقنك بهم، ثم أمر به فضرب عنقه. قال الراوي: ودعا يزيد بالخطيب وأمره أن يصعد المنبر فيذم الحسين وأباه ((عليهما السلام))، فصعد وبالغ في ذم أمير المؤمنين والحسين الشهيد ((عليهما السلام))

[ 221 ]

آگاه باش كه رأى وخرد تو بسيار ضعيف وناتوان، ودوران زندگى وعيشت به سرعت فناپذير واز بين رفتنى وجمع تو رو به زوال وپريشانى است. روزى فرا مى رسد كه منادى حق فرياد بر مى آورد: " لعنت خدا بر ستمكاران وبيدادگران باد ! " اكنون من هم حمد خدا را مى گويم كه سرآغاز زندگى دودمان ما را با سعادت و آمرزش قرين ساخت وپايان زندگى ما را با شهادت سرشار از رحمت، به پايان برد. از خداوند متعال مسألت مى دارم كه ثواب وفضل خويش را بر شهيدان تكميل فرمايد واجر ومزد آنان را افزون سازد وامانت دارى وجانشينى ما را [ از آنان به ترتيب ] خوب ونيكو قرار دهد، زيرا خداوند بخشنده ومهربان است. تنها او پناهگاه واميدگاه ما ونيكوترين وبهترين وكيل ومدافع حق ماست. " * * * يزيد پس از شنيدن اين خطابه غرا گفت: " فرياد ناله وصيحه صيحه زنندگان بسى پسنديده است وچقدر آسان است مرگ بر زنان داغديده نوحه گر. " پس از آن با بزرگان شام مشورت كرد كه با اسيران چه رفتارى كند. آنان با بى ادبى خاص خودشان به كشتن اهل بيت (ع) رأى دادند، ولى نعمان بن بشير گفت: " بنگر كه رسول خدا (ص) با اسيران چگونه رفتار مى كرد، تو نيز همان گونه رفتار كن. " داستان مرد شامى ومجلس يزيد در اين هنگام، مردى از اهل شام به سوى فاطمه بنت حسين (ع) نگريست و گفت: " اى امير المؤمنين ! اين كنيز را به من ببخش ! " فاطمه به عمه اش زينب گفت: " عمه جان ! يتيم شدم واينك مى خواهند مرا به كنيزى ببرند. " زينب (س) فرمود: " نه، اين فاسق نمى تواند چنين كارى را انجام دهد. " مرد شامى از يزيد پرسيد: " اين كنيز كيست ؟ " يزيد گفت: " فاطمه دختر حسين (ع) وآن هم زينب دختر على بن ابى طالب است. " مرد شامى گفت: " اى يزيد ! خدا تو را لعنت كند ! به خدا قسم من گمان مى كردم آنان اسيران رومى هستند. " يزيد گفت: " به خدا قسم تو را هم به آنان ملحق مى كنم. " سپس دستور داد او را كشتند. راوى مى گويد: يزيد خطيبى طلبيد وامر كرد كه بالاى منبر برود ودر مورد حسين (ع) وپدرش بدگويى كند. خطيب بر سر منبر آمد ودر بدگويى به أمير المؤمنين

[ 222 ]

والمدح لمعاوية ويزيد، (عليهما لعائن الله.) فصاح به علي بن الحسين ((عليه السلام)) ويلك أيها الخطيب ! اشتريت مرضاة المخلوق بسخط الخالق فتبؤ مقعدك من النار. ولقد أحسن ابن سنان الخفاجي في وصف أمير المؤمنين ((عليه السلام)) حيث يقول: أعلى المنابر تعلنون بسبه * وبسيفه نصبت لكم أعوادها قال الراوي: ووعد يزيد (لع) علي بن الحسين ((عليه السلام)) في ذلك اليوم إنه يقضي له ثلاث حاجات. ثم أمر بهم الى منزل لايكنهم من حر ولا برد فأقاموا به حتى تقشرت وجوههم وكانوا مدة إقامتهم في البلد المشار إليه، ينوحون على الحسين ((عليه السلام)). قالت سكينة فلما كان في اليوم الرابع من مقامنا رأيت في المنام رؤيا، ذكرت مناما طويلا تقول في آخره رأيت إمرأة راكبة في هودج ويدها موضوعة على رأسها فسألت عنها. فقيل لي فاطمة بنت محمد ((صلى الله عليه وآله وسلم)) أم أبيك. فقلت: والله لانطلقن إليها ولاخبرنها ما صنع بنا فسعيت مبادرة نحوها حتى لحقت بها، فوقفت بين يديها أبكي وأقول يا أماه ! جحدوا والله حقنا يا أماه ! بددوا والله شملنا يا أماه ! إستباحوا والله حريمنا يا أماه ! قتلوا والله الحسين ((عليه السلام)) أبانا.

[ 223 ]

وحسين شهيد (عليهما السلام) ومدح معاويه ويزيد (لعنهما الله) بسى مبالغه كرد. على بن الحسين (ع) فرياد زد: " واى بر تو اى خطيب ! خشنودى مخلوق را در برابر غضب وخشم آفريدگار به جان خريدى، پس جاى خود را در آتش آماده ببين. " ابن سنان خفاجى (1) در وصف أمير المؤمنين (ع) چه نيكو سروده است: " بر بالاى منابر به أمير المؤمنين على (ع) آشكارا دشنام مى دهيد ؟ در صورتى كه چوبهاى همان منابر با شمشير او براى شما مهيا گرديده است. " در همان روز يزيد به على بن الحسين (ع) وعده داد كه سه حاجت از حوايج او را بر آورد. سپس دستور داد تا اهل بيت را به خانه اى بردند كه آنان را از گرما وسرما حفظ نمى كرد. در آنجا ماندند تا آن كه صورتهاى ايشان ترك برداشت وچاك چاك شد ودر تمام مدتى كه آنان در دمشق بودند، پيوسته به عزادارى حسين (ع) اشتغال داشتند. خواب سكينه (س) سكينه عليها السلام گفت: " چون چهار روز از اقامت ما در دمشق گذشت، خوابى ديدم. " وخوابى طولانى را نقل كرد ودر پايان آن گفت: " ديدم زنى در هودجى نشسته ودستهاى خود را روى سر گذارده است. پرسيدم: " اين زن كيست ؟ " گفتند: " او فاطمه دختر محمد (ص) ومادر پدر تو است. " گفتم: " به خدا قسم، نزد او مى روم وستمهايى را كه به ما وارد شده است، به او مى گويم. " سپس با شتاب به سوى او رفتم تا به او رسيدم وبرابرش ايستادم ومى گريستم و مى گفتم: " مادر جان ! به خدا سوگند، حق ما را انكار كردند وجمع ما را پراكنده ساختند و حريم ما را شكستند. مادر جان ! به خدا پدر ما حسين (ع) را كشتند. "


(1) عبد الله بن احمد سعيد خفاجى حلبى، شاعر اديب، متوفى 466 ه‍. ق. (*)

[ 224 ]

فقالت لي: كفي صوتك يا سكينة فقد قطعت نياط قلبي وأقرحت كبدي، هذا قميص أبيك الحسين ((عليه السلام))، لايفارقني حتى ألقى الله به. وروى ابن لهيعة: عن أبي الأسود محمد بن عبد الرحمن قال: لقيني رأس الجالوت فقال والله بيني وبين داود لسبعين أبا، وإن اليهود تلقاني فتعظمني، وأنتم ليس بينكم وبين نبيكم إلا أب واحد قتلتم ولده ! وروي عن زين العابدين ((عليه السلام)) أنه قال: لما أتوا برأس الحسين ((عليه السلام)) إلى يزيد كان يتخذ مجالس الشرب، ويأتي برأس الحسين ((عليه السلام)) ويضعه بين يديه ويشرب عليه، فحضر ذات يوم في مجلسه رسول ملك الروم، وكان من أشراف الروم وعظمائهم. فقال: يا ملك العرب هذا رأس من ؟ فقال له يزيد: مالك ولهذا الرأس ؟ فقال: إني إذا رجعت إلى ملكنا يسألني عن كل شئ رأيته، فأحببت أن أخبره بقصة هذا الرأس وصاحبه، حتى يشاركك في الفرح والسرور. فقال له يزيد: (عليه اللعنة) هذا رأس الحسين بن علي بن أبي طالب ((عليه السلام)). فقال الرومي: ومن أمه ؟ فقال: فاطمة بنت رسول الله ((صلى الله عليه وآله وسلم)). فقال النصراني: أف لك ولدينك، لي دين أحسن من دينكم إن أبي من حوافد داود ((عليه السلام)) وبيني وبينه آباء كثيرة والنصارى يعظمونني

[ 225 ]

فرمود: " سكينه جانم ! ديگر نگو، زيرا بند دلم را پاره كردى وجگرم را شكافتى. اين پيراهن پدرت حسين است كه از من دور نمى شود تا با اين پيراهن خدا را ملاقات كنم. " ابن لهيعه از ابو الأسود محمد بن عبد الرحمن روايت مى كند: رأس الجالوت مرا ديد وگفت: " به خدا قسم بين من وحضرت داوود هفتاد نسل فاصله است، ولى چون يهوديان مرا مى بينند، تعظيم واحترام مى كنند، ولى شما با آن كه بين پيغمبر وفرزندش يك نسل بيش فاصله نيست، فرزندانش را كشتيد ؟ " سفير پادشاه روم از حضرت زين العابدين (ع) روايت شده است: در آن هنگام كه سر حسين (ع) را نزد يزيد آوردند، او مجالس مى گسارى تشكيل مى داد وسر مقدس حسين (ع) را مقابل خود نگه مى داشت. يكى از روزها فرستاده پادشاه روم - كه خود از اشراف وبزرگان روم بود - به مجلس يزيد در آمد وگفت: " اى پادشاه عرب ! اين سر از كيست ؟ " يزيد گفت: " تو را با اين سر چه كار است ؟ " گفت: " من وقتى نزد پادشاه خود بر مى گردم، هر چه ديده ام از من مى پرسد و دوست دارم داستان اين سر وصاحب آن را براى او بگويم تا او نيز در شادى وسرور با تو شريك باشد. " يزيد گفت: " اين سر حسين بن على بن ابى طالب (ع) است. " رومى گفت: " مادرش كيست ؟ " گفت: " فاطمه دختر رسول خدا (ص). " نصرانى گفت: " اف بر تو ودين تو ! دين من بهتر از دين توست، زيرا پدر من از نبيره هاى داوود پيامبر بوده وبين من واو، پدران بسيارى فاصله است ونصرانى ها مرا

[ 226 ]

ويأخذون من تراب قدمي تبركا بي بأني من حوافد داود ((عليه السلام)) وأنتم تقتلون إبن بنت رسول الله ((صلى الله عليه وآله وسلم)) وما بينه وبين نبيكم إلا أم واحدة فأي دين دينكم ؟ ! [ كنيسة الحافر ] ثم قال ليزيد: هل سمعت حديث كنيسة الحافر ؟ فقال له: قل، حتى أسمع. فقال: إن بين عمان والصين بحر مسيرة سنة ليس فيها عمران إلا بلدة واحدة في وسط الماء طوله ثمانون فرسخا في ثمانين فرسخ، ما على وجه الأرض بلدة أكبر منها ومنها يحمل الكافور والياقوت، أشجارهم العود والعنبر، وهي في أيدي النصارى لاملك لاحد من الملوك فيها سواهم. وفي تلك البلدة كنائس كثيرة أعظمها كنيسة الحافر، في محرابها حقة ذهب معلقة فيها حافر يقولون إن هذا حافر حمار كان يركبه عيسى ((عليه السلام)) وقد زينوا حول الحقة بالديباج، يقصدها في كل عام عالم من النصارى ويطوفون حولها ويقبلونها ويرفعون حوائجهم إلى الله تعالى عندها، هذا شأنهم ورأيهم بحافر حمار يزعمون أنه حافر حمار كان يركبه عيسى ((عليه السلام)) نبيهم. وأنتم تقتلون إبن بنت نبيكم فلا بارك الله تعالى فيكم ولا في دينكم. فقال يزيد (لع): أقتلوا هذا النصراني لئلا يفضحني في بلاده، فلما أحس النصراني بذلك، قال له: أتريد أن تقتلني ؟

[ 227 ]

بزرگ مى شمارند وخاك پاى مرا براى تبرك بر مى دارند، براى اين كه من از اولاد داوود هستم. ولى شما فرزند دختر پيغمبر خود را مى كشيد، در صورتى كه بين او وپيغمبر شما، يك مادر بيشتر فاصله نيست. اين چه دينى است كه تو دارى ؟ " كنيسه حافر پس از آن به يزيد گفت: " آيا داستان كنيسه حافر را شنيده اى ؟ " گفت: " بگو تا بشنوم. " آن مرد نصرانى گفت: " بين عمان وچين، دريايى است كه عبور از آن يك سال مسافت است ودر آن دريا هيچ آبادى اى وجود ندارد، به جز يك شهر كه در وسط آب قرار گرفته است وهشتاد فرسنگ در هشتاد فرسنگ مساحت آن شهر است ودر روى زمين شهرى بزرگتر از آن شهر نيست، از آن شهر ياقوت وكافور به ممالك ديگر صادر مى شود ودرختهاى آنجا عود وعنبر است. اين شهر در تصرف نصارى است وهيچ پادشاهى جز پادشاه نصرانى ها بر آن دست ندارد. در آن شهر، كنيسه هاى بسيارى است وبزرگترين آنها، كنيسه حافر است ودر محراب آن حقه اى از طلا آويخته شده. در آن حقه سمى است كه مى گويند سم الاغى است كه عيسى بر آن سوار مى شد. اطراف آن حقه را با پارچه هاى حرير آذين بسته اند ودر هر سال جماعت زيادى از نصارى از راههاى دور به زيارت آن كنيسه مى آيند واطراف آن حقه طواف مى كنند وآن را مى بوسند، وآنجا حاجات خود را از خداوند مى خواهند. آرى ! نصارى چنين مى كنند و عقيده آنان در باره آن سم كه گمان دارند سم الاغى است كه عيسى پيغمبر بر آن سوار شده است چنين است، ولى شما پسر پيغمبر خود را مى كشيد ! لا بارك الله فيكم ولا في دينكم. " يزيد گفت: " اين نصرانى را بكشيد كه مرا در مملكت خود رسوا نكند. " نصرانى چون احساس كرد كه كشته خواهد شد، به يزيد گفت: " آيا مى خواهى مرا بكشى ؟ " گفت: " آرى. "

[ 228 ]

قال: نعم. قال: إعلم إنى رأيت البارحة نبيكم في المنام يقول لي: يا نصراني أنت من أهل الجنة. فتعجبت من كلامه ! وأشهد أن لا إله إلا الله وأن محمدا رسول الله ((صلى الله عليه وآله وسلم)). ووثب إلى رأس الحسين ((عليه السلام)) فضمه إلى صدره وجعل يقبله ويبكي، حتى قتل. قال: وخرج زين العابدين ((عليه السلام)) يوما يمشي في أسواق دمشق فاستقبله المنهال بن عمرو، فقال له: كيف أمسيت يا بن رسول الله ؟ قال: أمسينا كمثل بني إسرائيل في آل فرعون، يذبحون أبنائهم ويستحيون نسائهم. يا منهال ! أمست العرب تفتخر على العجم بأن محمدا عربي. وأمست قريش تفتخر على سائر العرب بأن محمدا منها، وأمسينا معشر أهل بيته ونحن مغضوبون مقتولون مشردون، فإنا لله وإنا إليه راجعون مما أمسينا فيه، يا منهال. ولله در مهيار حيث قال: يعظمون له أعواد منبره * وتحت أرجلهم أولاده وضعوا بأي حكم بنوه يتبعونكم * وفخركم إنكم، صحب له تبع ودعا يزيد (عليه لعائن الله) يوما بعلي بن الحسين ((عليه السلام)) وعمرو بن الحسن ((عليه السلام)) وكان عمرو صغيرا يقال: إن عمره إحدى عشرة سنة. فقال له: أتصارع هذا يعني إبنه خالدا ؟ فقال له عمرو: لا ولكن أعطني سكينا وأعطه سكينا ثم أقاتله.

[ 229 ]

گفت: " پس بدان كه ديشب، پيغمبر شما را در خواب ديدم. به من فرمود: " اى نصرانى ! تو از اهل بهشتى. " من از اين بشارت تعجب كردم. اينك مى گويم: " اشهد أن لا اله الا الله وأشهد ان محمدا رسول الله " پس از آن سر مقدس حسين (ع) را به سينه خود مى چسبانيد وآن را مى بوسيد ومى گريست تا كشته شد. داستان منهال راوى مى گويد: يكى از روزها، زين العابدين (ع) از خانه بيرون رفت تا در بازارهاى دمشق قدم بزند. منهال بن عمرو پيش آمد وگفت: " در چه حالى صبح را به شب رساندى، اى پسر پيغمبر ؟ " فرمود: " به گونه اى صبح كرديم كه بنى اسرائيل در ميان قوم فرعون صبح مى كردند كه پسران آنها را مى كشتند وزنها را زنده مى گذاشتند. اى منهال ! جماعت عرب بر عجم افتخار مى كنند كه محمد (ص) عرب است و قريش بر تمام عرب افتخار مى كند كه محمد (ص) از طايفه آنهاست، در حاليكه ما اهل بيت او هستيم، ولى حق ما را غصب كردند وما را كشتند وپراكنده ساختند. پس إنا لله وانا اليه راجعون از آنچه كه ما شب را با آن به صبح رسانديم، اى منهال ! " [ يعنى شب را با مصيبتى بزرگ به صبح رسانديم كه آن را به حساب خداوند مى گذاريم. ] مهيار ديلمى (1) اين شعر خود را چه نيكو سروده است: " براى احترام رسول خدا (ص)، چوبهاى منبرش را تعظيم مى كنند، ولى فرزندان او را زير پاى خودشان مى گذارند. به چه قانونى فرزندان پيغمبر تابع شما شوند ؟ در صورتى كه افتخار شما به اين است كه از ياران وتابعان او هستيد. " روزى يزيد، على بن الحسين (ع) وعمرو بن حسن را طلبيد. عمرو كودكى يازده ساله بود. يزيد به او گفت: " آيا با پسر من، خالد، كشتى مى گيرى ؟ " عمرو گفت: " نه، ولى خنجرى به من وخنجرى به او بده تا با هم بجنگيم. "


(1) مهيار بن مرزويه ديلمى، شاعرى داراى ابتكار ونوآورى بود. در سال 428 در بغداد درگذشت. (الاعلام، ج 7، ص 317). (*)

[ 230 ]

فقال يزيد (لع): شنشنة أعرفها من أخزم * هل تلد الحية إلا الحية وقال: لعلي بن الحسين ((عليه السلام)): " أذكر حاجاتك الثلاث اللاتي وعدتك بقضائهن ". فقال له: ألاولى: أن تريني وجه سيدي ومولاي وأبي الحسين ((عليه السلام)) فأتزود منه وأنظر اليه واودعه. والثانية: أن ترد علينا ما أخذ منا. والثالثة: إن كنت عزمت على قتلي، أن توجه مع هؤلاء النسوة من يردهن إلى حرم جدهن ((صلى الله عليه وآله وسلم)). فقال له يزيد: أما وجه أبيك فلا تراه أبدا. وأما قتلك فقد عفوت عنك. وأما النساء فما يردهن غيرك إلى ألمدينة. وأما ما أخذ منكم فإني أعوضكم عنه أضعاف قيمته. فقال (ع): أما مالك فلا نريده، فهو موفر عليك. وإنما طلبت ما أخذ منا لان فيه مغزل فاطمة بنت محمد ((صلى الله عليه وآله وسلم)) ومقنعتها وقلادتها وقميصها، فأمر برد ذلك، وزاد فيه من عنده مائتي دينار فأخذها زين العابدين ((عليه السلام)) وفرقها في الفقراء والمساكين. ثم أمر برد الأسارى وسبايا الحسين ((عليه السلام)) إلى أوطانهن بمدينة

[ 231 ]

يزيد گفت: " سوء رفتارى است كه آن را از اخزم مى شناسم، وآيا جز اين است كه مار، مار به دنيا مى آورد ؟ " (1) يزيد، سپس به على بن الحسين (ع) گفت: " آن سه حاجتى كه به تو وعده كرده ام بگو تا برآورم. " حضرت فرمود: " اول آن كه سر مقدس پدرم حسين (ع) را بدهى تا آن صورت نازنين را ببينم. " " دوم آن كه اموالى را كه از ما غارت شده است، به ما بازپس داده شود. " " سوم آن كه اگر تصميم كشتن مرا دارى، شخص امينى را معين كن كه اين زنها را به مدينه برساند. " يزيد گفت: " اول آن كه صورت پدرت را هرگز نخواهى ديد، دوم آن كه من تو را عفو كردم واز كشتنت درگذشتم، وزنان را كسى جز تو به مدينه بازنمى گرداند، واما اموالى را كه از شما برده اند، من در عوض چندين برابر قيمت آن را به شما مى پردازم. " زين العابدين (ع) فرمود: " ما از اموال تو چيزى نمى خواهيم وبگذار از اموالت چيزى كم نشود. ولى ما اموال غارت شده خود را مى خواهيم. زيرا بافته هاى مادرم فاطمه، دختر محمد (ص) ومقنعه وگردنبند وپيراهن او در ميان آنهاست. " يزيد دستور داد آن اموال را باز آوردند ودويست دينار از مال خود بر آن افزود وبه زين العابدين (ع) داد. حضرت سجاد (ع) آن را گرفت ودر ميان فقرا ومساكين تقسيم كرد. پس از آن يزيد دستور داد اسيران خاندان حسين (ع) را به وطنشان، مدينة الرسول، برگردانند.


(1) مصرع اول شعر از ابى أخزم طايى است. او پسرى داشت كه نامش أخزم بود ونسبت به پدر بدرفتار بود. اخزم مرد وچند پسر از او باقى ماند. روزى پسرانش بر جد خود ابى اخزم هجوم آوردند واو را مجروح ساختند. (*)

[ 232 ]

الرسول ((صلى الله عليه وآله وسلم)). فأما رأس الحسين ((عليه السلام)) فروى أنه أعيد فدفن بكربلاء مع جسده الشريف ((عليه السلام))، وكان عمل الطائفة على هذا المعنى المشار إليه. ورويت آثار كثيرة مختلفة غير ما ذكرناه، تركناها كيلا ينفسخ ما شرطناه من إختصار الكتاب. قال الراوي: لما رجع نساء الحسين ((عليه السلام)) وعياله من الشام وبلغوا إلى العراق قالوا للدليل مر بنا على طريق كربلاء. فوصلوا إلى موضع المصرع فوجدوا جابر بن عبد الله الأنصاري (ره) وجماعة من بني هاشم ورجالا من آل الرسول ((عليه السلام)) قد وردوا لزيارة قبر الحسين ((عليه السلام)) فوافوا في وقت واحد وتلاقوا بالبكاء والحزن واللطم، وأقاموا المآتم المقرحة للاكباد، واجتمع إليهم نساء ذلك السواد فأقاموا على ذلك أياما. فروي عن أبي حباب الكلبي قال: حدثني الجصاصون، قالوا: كنا نخرج إلى الجبانة في الليل عند مقتل الحسين ((عليه السلام)) فنسمع الجن ينوحون عليه، فيقولون: مسح الرسول جبينه * فله بريق في الخدود أبواه من عليا، قريش * وجده خير الجدود قال الراوي: ثم أنفصلوا من كربلاء طالبين المدينة. قال بشير بن جذلم: فلما قربنا منها نزل علي بن الحسين ((عليه السلام)) فحط

[ 233 ]

روايت شده است كه سر حسين (ع) را به كربلا برگرداندند وبا بدن شريفش به خاك سپردند وعمل طايفه اماميه به همين ترتيب بوده است. البته روايات بسيارى غير از آن كه ما نقل كرديم نيز، وارد شده است واختلافات ديگرى نيز وجود دارد، ولى چون نقل آنها با اختصار كتاب كه در آغاز شرط نموده ايم، منافات دارد، از ذكر آنها خوددارى شد. اهل بيت (ع) وكربلا راوى مى گويد: چون اهل بيت حسين (ع) از شام به عراق آمدند، به آن كسى كه راهنماى قافله بود، گفتند: " ما را از كربلا عبور بده. " چون به زمين كربلا رسيدند، جابر بن عبد الله انصارى وجمعى از بنى هاشم و عده اى از مردان خانواده رسالت را كه براى زيارت قبر حسين (ع) آمده بودند، در آنجا ملاقات كردند. همه شروع به گريه وناله نمودند وسيلى به صورت زدند وطورى عزادارى كردند كه جگرها را آتش مى زد وقلبها را جريحه دار مى كرد. جمعى از زنان عرب كه در گوشه وكنار كربلا ساكن بودند نيز، گرد آمدند وچند روزى را به اين ترتيب عزادارى كردند. از ابى حباب كلبى روايت شده است كه گروهى از گچ كاران گفتند: " ما شبانه از مكانى كه " جبانه " ناميده مى شود، مى گذشتيم ومى شنيديم كه جنيان بر حسين (ع) نوحه مى كنند ومى گويند: " پيامبر خدا پيشانى او را مسح نموده است. او در چهره درخشندگى دارد. پدران او از بزرگان قريش ونياكان او از بهترين نياكان مى باشند. " نزديك مدينه راوى مى گويد: سپس از كربلا به جانب مدينه حركت كردند. بشير بن جذلم مى گويد: " چون نزديك مدينه رسيديم، على بن الحسين (ع) پياده

[ 234 ]

رحله وضرب فسطاطه وأنزل نسائه. وقال: يا بشير رحم الله أباك ! لقد كان شاعرا فهل تقدر على شئ منه ؟ قلت بلى يا ابن رسول الله ((صلى الله عليه وآله وسلم)) إني لشاعر. فقال ((عليه السلام)) أدخل المدينة وانع أبا عبد الله ((عليه السلام)) قال بشير: فركبت فرسي وركضت حتى دخلت المدينة فلما بلغت مسجد النبي ((صلى الله عليه وآله وسلم)) رفعت صوتي بالبكاء وأنشأت أقول: يا أهل يثرب لامقام لكم بها * قتل الحسين فأدمعي مدرار ألجسم منه، بكربلاء مضرج * والرأس منه على القناة يدار قال: ثم قلت: هذا علي بن الحسين ((عليه السلام)) مع عماته وأخواته قد حلوا بساحتكم ونزلوا بفنائكم، وأنا رسوله إليكم أعرفكم مكانه. قال: فما بقيت في المدينة مخدرة ولا محجبة إلا بر زن من خدورهن مكشوفة شعورهن مخمشة وجوههن، ضاربات خدودهن يدعون بالويل والثبور. فلم أر باكيا ولا باكية أكثر من ذلك اليوم، ولايوما أمر على المسلمين منه بعد وفاة رسول الله ((صلى الله عليه وآله وسلم)). وسمعت جارية تنوح على الحسين ((عليه السلام)) فتقول: نعى سيدي ناع نعاه فأوجعا * وأمرضني ناع نعاه فأفجعا أعيني جودا بالدموع وأسكبا * وجودا بدمع بعد دمعكما معا على من دهى عرش الجليل فزعزعا * وأصبح هذا الدين والمجه أجدعا

[ 235 ]

شد وخيمه را برپا كرد وزنان خاندان را پياده نمود. آنگاه فرمود: " اى بشير ! خدا بيامرزد پدرت را كه مردى شاعر بود. آيا تو نيز مى توانى شعر بگويى ؟ " گفتم: " آرى، اى پسر پيغمبر ! من هم شاعر هستم. " فرمود: " به مدينه داخل شو وخبر شهادت ابا عبد الله (ع) را به اطلاع مردم برسان. " من بر اسبم سوار شدم وبا شتاب آمدم تا وارد مدينه شدم. چون به مسجد رسول خدا (ص) رسيدم، صدا به گريه بلند نمودم واين اشعار را همان جا گفتم: " اى مردم مدينه ! ديگر در مدينه نمانيد. چون حسين (ع) كشته شد واز شهادت او است كه اشك چشم من چون باران فرو مى ريزد. بدن حسين (ع) در زمين كربلا به خون آغشته شد وسر مقدس او را بالاى نيزه ها، در شهرها مى گردانند. " پس از آن گفتم: " اى اهل مدينه ! اينك على بن الحسين (ع) با عمه ها وخواهرانش نزديك شما وپشت ديوار شهر شما مى باشد ومن فرستاده او هستم تا به شما بگويم او كجاست. " از اين سخن تمام زنان مدينه كه پرده نشين ودر حجاب مستور بودند، از چادرها بيرون آمدند وفرياد " واويلا ! " و " واثبوراه ! " بلند نمودند. هيچ روزى را پس از رحلت پيامبر خدا (ص) نديدم كه گريه كنندگان بيش از آن روز باشند، يا روزى بر مسلمانها تلخ تر از آن روز بوده باشد. شنيدم زنى بر حسين (ع) گريه وندبه مى كرد ومى گفت: " خبردهنده اى مرا از شهادت سيد ومولايم آگاه كرد واز اين خبر دلم را به درد آورد ومرا مريض ورنجور نمود. پس شما اى چشمهاى من ! در ريختن اشك سخاوتمند باشيد وبراى آن كسى كه مصيبت او عرش خدا را به لرزه افكند واز شهادت او اعضاى ديانت ومجد بريده شد، بى وقفه اشك بريزيد. بر فرزندان رسول خدا (ص) وفرزندان وصى او، على بن ابى طالب (ع)، اشك بريزيد، اگر چه آن مظلوم از شهر و ديار، دور گرديده است. "

[ 236 ]

على ابن نبي الله وابن وصيه * وإن كان عنا شاحط الدار أشسعا ثم قالت: أيها الناعي جددت حزننا بأبي عبد الله ((عليه السلام)) وخدشت منا قروحا لما تندمل، فمن أنت رحمك الله ؟ فقلت: أنا بشير بن جذلم وجهني مولاي علي بن الحسين ((عليه السلام)) وهو نازل في موضع كذا وكذا مع عيال أبي عبد الله الحسين ((عليه السلام)) ونسائه. قال: فتركوني مكاني وبادروني. فضربت فرسي حتى رجعت إليهم فوجدت الناس قد أخذوا الطرق والمواضع، فنزلت عن فرسي وتخطيت رقاب الناس حتى قربت من باب الفسطاط، وكان علي بن الحسين ((عليه السلام)) داخلا فخرج ومعه خرقة يمسح بها دموعه، وخلفه خادم معه كرسي فوضعه له وجلس عليه وهو لا يتمالك عن العبرة وارتفعت أصوات الناس بالبكاء وحنين النسوان والجواري. والناس يعزونه من كل ناحية فضجت تلك البقعة، ضجة شديدة. فأوما بيده أن أسكتوا. فسكت فورتهم. فقال: " ألحمد لله رب العالمين مالك يوم الدين بارئ الخلائق أجمعين، الذي بعد فارتفع في السموات العلى، وقرب فشهد النجوى، نحمده على عظائم الامور، وفجائع الدهور وألم الفجائع ومضافة اللواذع، وجليل الرزء، وعظيم المصائب الفاظعة الكاظة الفادحة الجائحة. أيها القوم ! إن الله وله الحمد إبتلانا بمصائب جليلة وثلمة في الاسلام عظيمة، قتل أبو عبد الله الحسين ((عليه السلام)) وعترته، وسبي نسائه وصبيته،

[ 237 ]

او پس از خواندن اين اشعار گفت: " اى كسى كه اين خبر را آوردى ! اندوه ما را از شهادت ابا عبد الله (ع) تازه كردى وجراحات دل ما را كه هنوز بهبود نيافته بود، دگر بار مجروح نمودى. تو كيستى ؟ " گفتم: " من بشير بن جذلم هستم كه مولايم على بن الحسين (ع) مرا فرستاده است. آن حضرت در فلان موضع با زنان واهل بيت ابا عبد الله نزول فرموده اند. " آنگاه اهل مدينه مرا رها كردند وبا شتاب از مدينه بيرون رفتند. من با اسب خويش تاختم وخودم را به آنجا رسانيدم. ديدم كه مردم راهها وجايگاهها را گرفته اند و جايى باقى نمانده است. از اسب پياده شدم واز ازدحام جمعيت پاى بر پاى مردم مى گذاشتم تا نزديك خيمه امام رسيدم. على بن الحسين (ع) درون خيمه بود. پس از لحظه اى از خيمه بيرون آمد وبا دستمالى كه در دست داشت، اشك چشمانش را پاك مى كرد. از پى آن حضرت، خادمى آمد، چهارپايه اى آورد وآن را زمين گذاشت وامام زين العابدين (ع) بر آن نشست، ولى نمى توانست از ريختن اشك خوددارى كند. صداى گريه از هر جانب برخاست وناله زنان وكنيزان بلند شد ومردم از هر طرف به آن حضرت، تسليت مى گفتند. تمام فضا، يكپارچه گريه وناله بود. خطبه حضرت سجاد (ع) نزديك مدينه در اين هنگام، امام سجاد (ع) با دست خود اشاره كرد كه ساكت شوند. فورا مردم ساكت شدند. آنگاه به ايراد سخن پرداخت: " سپاس خداوندى راست كه پروردگار دو جهان وفرمانرواى روز جزا و آفريننده همه مخلوقات است. آن خداوندى كه از ادراك عقلها دور، ورازهاى پنهان، نزد او آشكار است. خداوند را به خاطر بر خورد با گرفتاريها وسختيهاى روزگار و داغهاى دردناك وگزندهاى غم اندوز ومصيبتهاى بزرگ وسخت واندوه آور وبليات سنگينى كه به ما رسيد، سپاس مى گزارم. اى مردم ! حمد خداى را كه ما را با مصيبتهاى بزرگ وحادثه بزرگى كه در اسلام

[ 238 ]

وداروا برأسه في البلدان من فوق عامل السنان، وهذه الرزية التي لا مثلها رزية. أيها الناس فأي رجالات منكم يسرون بعد قتله ؟ أم أي فؤاد لايحزن من أجله، أم أية عين منكم تحبس دمعها وتضن عن إنهمالها ؟ فلقد بكت السبع الشداد لقتله وبكت البحار بأمواجها والسموات بأركانها، والارض بأرجائها والأشجار بأغصانها والحيتان ولجج البحار والملائكة المقربون وأهل السموات أجمعون. يا أيها الناس ! أي قلب لاينصدع لقتله ؟ أم أي فؤاد لا يحن إليه ؟ أم أي سمع يسمع هذه الثلمة التي ثلمت في الاسلام ولايصم ؟ أيها الناس ! أصبحنا مطرودين مشردين مذودين وشاسعين عن الامصار، كأنا أولاد ترك أو كابل من غير جرم إجترمناه، ولامكروه إرتكبناه، ولاثلمة في الاسلام ثلمناها، * (ما سمعنا بهذا في آبائنا الأولين، إن هذا إلا إختلاق) * (1). والله لو أن النبي تقدم إليهم في قتالنا كما تقدم إليهم في الوصاية بنا لما زادوا على ما فعلوا بنا، فإنا لله وإنا اليه راجعون، من مصيبة ما أعظمها وأوجعها وأفجعها وأكظها وأفظعها وأمرها وأفدحها، فعند الله نحتسب فيما أصابنا وأبلغ بنا فإنه عزيز ذو إنتقام ".


(1) سورة ص، الآية 7 - وفيها " الملة الأخرة " (*)

[ 239 ]

واقع شد، امتحان كرد. همانا ابا عبد الله وعترت او كشته شدند وزنان او اسير گرديدند و سر مقدس او را بر بالاى نيزه در شهرها گردانيدند واين مصيبتى است كه نظير ومانندى ندارد. اى مردم ! كدام يك از مردان شما پس از وقوع اين مصيبت دلشاد خواهد بود ؟ كدام دلى است كه از غم واندوه خالى بماند وكدام چشمى است كه از ريختن اشك خوددارى كند ؟ در صورتى كه هفت آسمان بر او گريستند واركان آسمانها به خروش آمد واطراف زمين ناليدند وشاخه هاى درختان وماهيان وامواج درياها و فرشتگان مقرب وهمه اهل آسمان ها در اين مصيبت عزادار شدند. اى مردم ! كدام دلى است كه از كشته شدن حسين (ع) از هم نشكافت ؟ اى مردم ! كدام دلى است كه بر او نگريد وكدام گوشى است كه بتواند اين مصيبت بزرگ را كه بر اسلام رسيده است بشنود وكر نشود ؟ اى مردم ! ما را پراكنده ساختند واز شهرهاى خود دور نمودند. گويا ما از اهل تركستان يا كابل هستيم ! بى آن كه مرتكب جرم وگناهى شده، يا تغييرى در دين اسلام داده باشيم. همانا چنين رفتار وبرخوردى را از گذشتگان به ياد نداريم واين جز بدعت چيز ديگرى نيست. به خدا قسم اگر پيغمبر اكرم (ص) به جاى توصيه هايى كه در حق ما نمود، فرمان جنگ با ما را مى داد، بيش از اين نمى توانستند كارى بكنند. إنا لله وإنا إليه راجعون. مصيبت ما چقدر بزرگ ودردناك وسوزاننده وسخت وتلخ ودشوار بود. از خداى متعال خواهانيم كه در برابر اين مصايب وسختيها به ما اجر ورحمت عطا كند، زيرا او قادر وانتقام گيرنده است. " چون خطبه حضرت سجاد (ع) به اينجا رسيد، صوحان بن صعصة بن

[ 240 ]

قال الراوي: فقام صوحان بن صعصعة بن صوحان (1) وكان زمنا فاعتذر إليه صلوات الله عليه بما عنده من زمانة رجليه، فأجابه بقبول معذرته وحسن الظن فيه وشكر له وترحم على أبيه. قال علي بن موسى بن جعفر بن محمد بن طاووس جامع هذا الكتاب: " ثم إنه ((صلى الله عليه وآله وسلم)) رحل إلى المدينة بأهله وعياله، ونظر إلى منازل قومه، ورجاله، فوجد تلك المنازل تنوح بلسان أحوالها، وتبوح بإعلان الدموع وإرسالها لفقد حماتها، وتندب عليهم ندب الثواكل، وتسأل عنهم أهل المناهل، ويهيج أحزانه على مصارع قتلاه وتنادي لاجلهم واثكلاه ! وتقول: يا قوم أعذروني على النياحة والعويل، وساعدوني على المصاب الجليل، فإن القوم الذين أندب لفراقهم وأحن إلى كرم أخلاقهم، كانوا سمار ليلي ونهاري وأنوار ظلمي وأسحاري وأطناب شرفي وإفتخاري، وأسباب قوتي وإنتصاري، والخلف من شموسي وأقماري، كم من ليلة شردوا بإكرامهم وحشتي، وشيدوا بإنعامهم حرمتي، وأسمعوني مناجاة أسحارهم بمحافلهم، وعطروا طبعي بفضائلهم، وأورقوا عودي بماء عهودهم، وأذهبوا نحوسي بماء سعودهم، وكم غرسوا لي من المناقب، وحرسوا محلي من النوائب ؟ وكم أصبحت بهم أتشرف على المنازل والقصور، وأميس في ثوب الجذل والسرور ؟


(1) الصوحان من أصحاب أمير المؤمنين وحضر معه في معاركه: الجمل، ألصفين، النهروان. (*)

[ 241 ]

صوحان (1) كه مردى زمينگير بود، از جا برخاست وعذرخواهى كرد: " يا بن رسول الله ! من از پا افتاده وزمينگير بودم وبدين جهت نتوانستم شما را يارى كنم. " حضرت، عذر او را پذيرفت واز او تشكر كرد وبر پدرش، صعصعه، رحمت فرستاد. منازل وبيوت مدينه مؤلف مى گويد: سپس امام سجاد (ع) با اهل وعيال خود به مدينه آمد وبه خانه هاى خويشان ومردان طايفه خود نگريست. ديد همه خانه ها به زبان حال خود براى فقدان حاميان ومردان خود نوحه مى كنند واشك مى ريزند ومانند داغداران ندبه مى نمايند، از او احوال صاحبان خود را جويا مى شوند وسوز واندوه آن حضرت را بر مصرع كشتگان خود به هيجان مى آورند. خانه بى صاحب حسين (ع) فرياد " وامصيبتا ! " برداشته است ومى گويد: " اى مردم ! از اين كه چنين نوحه سرايى مى كنم وفرياد مى زنم، مرا معذور داريد. شما هم در اين مصيبت مرا يارى كنيد، زيرا آن كسانى كه من از فراق آنان مى نالم وبر اخلاق كريمه آنان سوگوارم، همدمان شب وروز من وچراغ روشن تاريكيها وسحرها، ريسمان خيمه شرف وافتخار، باعث نيرو وپيروزى من، وبه جاى خورشيد وماه من بودند. چه بسيار شبها كه با بزرگوارى خود، وحشت مرا زدودند وبه بركت خود، بر حرمت من افزودند ومناجات سحرگاه خويش را به گوش من رسانيدند وبا رازهاى گرانبهاى خود، مرا گرانمايه ساختند. چه بسيار شبها كه با اكرام محافل خود، مرا زينت بخشيدند وبه فضايل خود، مرا معطر وخوشبو ساختند ودرختان خشك مرا به آبيارى ديدارشان سبز وشاداب كردند ونحوست مرا به يارى ميمنت خود نابود نمودند. چه بسيار شاخه هاى منقبت را در كشتزار آرزويم كشتند وساحت مرا از حوادث بزرگ حراست نموده ومحفوظ داشتند. چه بسيار صبح ها كه من به خاطر وجود آنها بر تمام كاخها ومنزلها برترى داشتم وبه آنها افتخار مى كردم ودر لباس كامرانى، شادمان و خوشحال ومسرور بودم.


(1) صوحان از اصحاب أمير المؤمنين (ع) بود وهمراه او در جنگهاى جمل وصفين ونهروان شركت داشت واز خود رشادتها وصلابتها نشان داد ودر احتضار جانسوز امام (ع) نيز حاضر بود. (*)

[ 242 ]

وكم أعاشوا في شعابي من أموات الدهور ؟ وكم إنتاشوا على أعتابي من رفات المحذور ؟ فقصدني فيهم منهم الحمام. وحسدني عليهم حكم الايام، فأصبحوا غرباء بين الأعداء، وغرضا لسهام الإعتداء، وأصبحت المكارم تقطع بقطع أناملهم، والمناقب تشكوا لفقد شمائلهم. والمحاسن تزول بزوال أعضائهم والاحكام تنوح لوحشة أرجائهم. فيالله من ورع أريق دمه في تلك الحروب، وكمال نكس علمه بتلك الخطوب. ولئن عدمت مساعدة أهل المعقول، وخذلني عند المصائب جهل العقول، فإن لي مسعدا من السنن الدارسة والاعلام الطامسة، فإنها تندب كندبي وتجد مثل وجدي وكربي. فلو سمعتم كيف ينوح عليهم لسان حال الصلوات، ويحن إليهم إنسان الخلوات، وتشتاقهم طوية المكارم، وترتاح إليهم أندية الأكارم، وتبكيهم محاريب المساجد، وتناديهم مآريب الفوائد، لشجاكم سماع تلك الواعية النازلة وعرفتم تقصيركم في هذه المصيبة الشاملة، بل لو رأيتم وحدتي وإنكساري وخلو مجالسي وآثاري، لرأيتم ما يوجع قلب الصبور، ويهيج أحزان الصدور، ولقد شمت بي من كان يحسدني من الديار، وظفرت بي أكف الأخطار. فياشوقاه إلى منزل سكنوه ومنهل أقاموا عنده واستوطنوه، ليتني كنت إنسانا أفديهم حز السيوف، وأدفع عنهم حر الحتوف، وأشفي غيظي من السنان وأرد عنهم سهام العدوان، وهلا إذ فاتني شرف تلك المواساة الواجبة، كنت محلا لضم جسومهم الشاحبة وأهلا لحفظ شمائلهم

[ 243 ]

چه بسيار آرزوهايى را كه به نوميدى رسيده بود، زنده كردند. چه بسيار ترس و بيمهايى را كه چون استخوان پوسيده در آستان خانه وجودم پنهان شده بودند، بيرون نمودند، ولى تير مرگ آنها را هدف خود ساخت وروزگار، بر من حسد ورزيد تا آن كه ايشان، ميان دشمنان، غريب ماندند ونشانه تيرهاى مخالفان ودشمنان گرديدند. امروز، مدار بزرگوارى كه به اشاره سر انگشتان آنان داير بود، بريده مى شود ومجسمه نيكويى ها از گم شدن آنها زبان به شكوه مى گشايد وتمام خوبى ها از قطع شدن اعضاى آن بزرگواران، نابود مى گردد واحكام خداوند از نديدن روى آنان، ندبه وناله مى كنند. آه وافسوس از اين مرد پارسا كه در اين جنگها خونش ريخته شد وافسوس بر آن لشكر كمال، كه پرچمش در اين حوادث بزرگ سرنگون گرديد ! اگر در اين حادثه سوزناك از مساعدت دانايان محروم شدم ونادانى عقل وانديشه، مرا به هنگام حادثه تنها گذارد، ولى براى همراهى ومساعدتم، تپه هاى خاكهاى كهنه وديوارهاى ويران شده كفايت مى كنند، زيرا آنها هم مانند من ناله مى كنند وهمچون من در غم واندوه آنان غوطه ورند. اگر مى شنيديد كه چگونه نمازها با زبان حال بر آن شهيدان راه حق نوحه مى كنند وچگونه انسان از خلوتهاى راز ونيازها بر آنها ناله سر مى دهند وبزرگوارى طبيعت و كرامت، مشتاق ديدار ايشان مى باشد وبخشش وكرم، خواهان نشاط ديدار آنهاست و چگونه محرابهاى مساجد از فراق آنان گريه مى كنند وچگونه حاجت حاجتمندان براى بخشش آنان فرياد مى زنند، هر آينه از شنيدن اين فريادها، گرفتار غم واندوه مى شديد و مى دانستيد كه در اين مصيبت بزرگ كوتاهى كرديد. بلكه اگر تنهايى وشكستگى و ناراحتى مرا مى ديديد وخالى بودن مجالس وآثار مرا مشاهده مى كرديد، منظره اى برابر ديدگان شما مجسم مى شد كه دلهاى شكيبا را به درد مى آورد واندوه سينه ها را مى افزود. آن خانه هايى كه به من حسد مى بردند، مرا سرزنش وشماتت كردند ودستان پرخطر روزگار بر من چيره شد... آه ! چقدر به ديدار آن منزلى كه ايشان در آن ساكن شدند وآرامگاهى كه آنان در آن آرميده اند مشتاق وآرزومندم ! اى كاش من نيز از نوع بشر مى بودم وخود را در مقابل شمشيرها سپر مى ساختم تا ايشان را از شمشيرها حفظ مى نمودم واز گزند تيرها ونيزه ها مصون مى داشتم، تا آنان زنده مى ماندند وكاش مى توانستم از دشمنانشان كه شمشير به روى آنان كشيدند، انتقام مى گرفتم وتيرهاى دشمنان را از ايشان دفع مى كردم ! اكنون كه اين افتخار نصيب من نشد، اى كاش من در

[ 244 ]

من البلى ومصونا من لوعة هذا الهجر والقلاء. فآه، ثم آه ! لو كنت مخطا لتلك الأجساد ومحطا لنفوس أولئك الأجواد لبذلت في حفظها غاية المجهود ووفيت لها بقديم العهود وقضيت لها بعض الحقوق الأوائل، ووقيتها من وقع الجنادل وخدمتها خدمة العبد المطيع، وبذلت لها جهد المستطيع، وفرشت لتلك الخدود والأوصال، فراش الإكرام والاجلال، وكنت أبلغ منيتي من إعتناقها وأنور ظلمتي بإشراقها. فيا شوقاه ! إلى تلك الأماني ويا قلقاه لغيبة أهلي وسكاني، فكل حنين يقصر عن حنيني، وكل دواء غيرهم لايشفيني. وها أنا قد لبست لفقدهم، أثواب الأحزان وآنست من بعدهم بجلباب الأشجان، ويئست أن يلم في التجلد والصبر وقلت ! يا سلوة الأيام موعدك الحشر ! ولقد أحسن ابن قتيبة (رحمة الله تعالى عليه) وقد بكى على المنازل المشار إليها فقال: مررت على أبيات آل محمد * فلم أرها أمثالها يوم حلت فلا يبعد الله الديار وأهلها * وإن أصبحت منهم بزعمي تخلت ألا إن قتلى الطف من آل هاشم * أذلت رقاب المسلمين فذلت وكانوا غياثا ثم أضحوا رزية * لقد عظمت تلك الرزايا وجلت ألم تر أن الشمس أضحت مريضة * " لفقد حسين " والبلاد إقشعرت فاسلك أيها السامع بهذا المصاب مسلك القدوة من حملة الكتاب. فقد روي عن مولانا زين العابدين ((عليه السلام)) وهو ذو الحلم الذي لايبلغه

[ 245 ]

جايگاه وآرامگاه آن بدنهاى نازنين مى بودم ومى توانستم اجساد پاك وپاكيزه آنها را در بر بگيرم ! آه ! اگر من آرامگاه آن بزرگ مردان فداكار بودم، با منتهاى كوشش وجديت، آن بدنها را حفظ مى كردم وحقوق ديرين آنان را أدا مى نمودم واز افتادن سنگها بر آن بدنها، جلوگيرى مى كردم ومانند خدمتگزاران فرمانبردار در خدمت آنان مى ايستادم وبساط اجلال واكرام، زير آن صورتهاى نورانى وآن بدنهاى پاره پاره مى گستردم وبه آرزوى همنشينى آنان مى رسيدم واز نور آنان براى تاريكيهايم روشنايى وضياء مى گرفتم. آه ! چقدر مشتاق رسيدن به اين آرزوها هستم وچقدر از دورى ساكنين خود در سوز وگدازم ! هر ناله اى در دنيا از ناله من كوتاهتر است وهر دارويى جز وجود آنان براى تشفى ومداواى من، بى اثر است. هم اكنون من در فقدان آنان، لباس عزا در بر كرده ام وبا جامه هاى سوگوارى انس گرفته ام واز پيدا كردن صبر وشكيبايى نا اميد گشته ام وتنها سخنم اين است: " اى سرمايه آسايش روزگار ! ديدار ما وتو در روز محشر ! " " چه نيكو سروده است شاعر نامى ابن قتيبه، در آن موقعى كه بر آن منازل بى صاحب مى گريست ومى گفت: " من بر خانه هاى آل محمد (ص) گذر كردم وآنها را همانند آن روزى كه آل پيغمبر در آن بودند، نديدم. خداوند اين خانه ها وصاحبانش را از عنايت خود دور نكند ! اگر چه به گمان من امروز اين خانه ها از صاحبانشان خالى شده اند ! آگاه باشيد كه كشته شدن شهيدان كربلا، گردنهاى مسلمانان را زير بار ذلت برد و اينك آثار ذلت از آنها هويداست. فرزندان پيغمبر همواره پناه واميد مردم بودند، ولى اكنون مصيبتى براى دلها شده اند كه از همه مصايب بزرگتر واندوهناكتر هستند. مگر نمى بينى كه خورشيد نيز براى شهادت " حسين (ع) " مانند بيماران رنگش زرد شده وشهرها از اين مصيبت، دگرگون گرديده اند. وتو اى كسى كه مصيبت ابا عبد الله (ع) را مى شنوى ! در غم اندوه آنان، به همان راهى برو كه پيشوايان از حاملان اين كتاب، از آن راه رفته اند. " روايت شده است كه: امام زين العابدين (ع) با آن مقام حلم وبردبارى اى كه

[ 246 ]

الوصف إنه كان كثير البكاء لتلك البلوى وعظيم البث والشكوى. فروي عن الصادق ((عليه السلام)) أنه قال: إن زين العابدين ((عليه السلام)) بكى على أبيه أربعين سنة صائما نهاره وقائما ليله فإذا حضر الإفطار وجاء غلامه بطعامه وشرابه فيضعه بين يديه فيقول: كل يا مولاي ! فيقول: قتل إبن رسول الله ((صلى الله عليه وآله وسلم)) جائعا، قتل ابن رسول الله ((صلى الله عليه وآله وسلم)) عطشانا، فلايزال يكرر ذلك ويبكي حتى يبتل طعامه من دموعه ثم يمزج شرابه بدموعه، فلم يزل كذلك، حتى لحق بالله عز وجل. وحدث مولى له: إنه برز يوما إلى الصحراء قال: فتبعته فوجدته قد سجد على حجارة خشنة، فوقفت وأنا أسمع شهيقه وبكائه وأحصيت عليه ألف مرة يقول: لا إله إلا الله حقا حقا لا إله إلا الله تعبدا ورقا، لا إله إلا الله إيمانا وتصديقا وصدقا. ثم رفع رأسه من سجوده وإن لحيته ووجهه قد غمرا بالماء من دموع عينيه فقلت: يا سيدي أما آن لحزنك أن ينقضي ؟ ولبكائك أن يقل ؟ فقال لي: ويحك إن يعقوب بن إسحاق بن إبراهيم، كان نبيا ابن نبي له إثنى عشر إبنا فغيب الله واحدا منهم فشاب رأسه من الحزن، وإحدودب ظهره من الغم، وذهب بصره من البكاء، وإبنه حي في دار الدنيا. وأنا رأيت أبي وأخي وسبعة عشر من أهل بيتي، صرعى مقتولين فكيف ينقضي حزني ويقل بكائي ؟ وها أنا أتمثل وأشير إليهم صلوات الله عليهم فأقول:

[ 247 ]

داشت ونمى توان آن را توصيف كرد، در اين مصيبت بسيار مى گريست وناله و اندوهش بى پايان بود. از امام صادق (ع) روايت شده است كه: زين العابدين (ع) چهل سال در مصيبت پدرش گريه كرد، در حالى كه روزها روزه دار وشبها به عبادت بيدار بود وچون وقت افطار مى رسيد، خدمتگزارش آب وغذا در برابر او مى نهاد ومى گفت: " آقا جان ! ميل فرماييد. " آن حضرت مى گفت: " چگونه غذا بخورم، در صورتى كه فرزند رسول خدا (ص) گرسنه كشته شد ؟ وچگونه آب بنوشم، در صورتى كه فرزند رسول خدا (ص) لب تشنه كشته شد ؟ " وپيوسته اين سخن را مى گفت ومى گريست، تا آب و غذا با اشك چشمش مخلوط مى شد. همواره با اين حال بود، تا از دنيا رفت. خادم حضرت سجاد (ع) نقل مى كند: روزى آن حضرت به صحرا رفت ومن از پى او مى رفتم. ديدم پيشانى خود را روى سنگى ناصاف وخشن گذاشته است. من ايستادم، در حاليكه گريه وناله او را مى شنيدم وشمردم، هزار مرتبه گفت: " لا إله إلا الله حقا حقا، لا إله إلا الله تعبدا ورقا، لا إله الا الله ايمانا وتصديقا وصدقا. " سپس سر از سجده برداشت. ديدم صورت ومحاسنش از اشك چشمش تر شده است. گفتم: " اى مولاى من ! آيا اندوه شما پايانى ندارد ؟ وآيا گريه شما خاتمه پذير نيست ؟ " فرمود: " واى بر تو ! يعقوب بن اسحاق بن ابراهيم، پيغمبر وپيغمبرزاده وداراى دوازده پسر بود. خداوند يكى از پسران او را از نظرش دور كرد، از فشار اندوه، موهاى سرش سپيد شد واز غم، كمرش خميد واز گريه، ديدگانش نابينا گرديد، در صورتى كه پسرش هنوز زنده بود. ولى من به چشم خودم ديدم كه پدر وبرادر وهفده تن از اهل بيتم، همه پيش چشمم كشته شدند وبر روى خاك افتادند، پس چگونه غم واندوه من تمام شود وگريه من پايان پذيرد ؟ " مؤلف مى گويد: من اين اشعار را مى خوانم وبه آن بزرگواران اشاره مى كنم و مى گويم:

[ 248 ]

من مخبر الملبسينا بإنتزاحهم * ثوبا من الحزن لايبلى ويبلينا إن الزمان الذي قد كان يضحكنا * بقربهم، صار بالتفريق يبكينا حالت لفقدهم أيامنا فغدت * سودا وكانت بهم بيضا ليالينا وها هنا منتهى ما أوردناه وآخر ما قصدناه، ومن وقف على ترتيبه ورسمه مع إختصاره وصغر حجمه، عرف تميزه على أبناء جنسه وفهم فضيلته في نفسه. والحمد لله رب العالمين، وصلى الله على محمد وآله الطيبين الطاهرين المعصومين. خاتمة الكتاب * * *

[ 249 ]

" كيست [ به شهداى كربلا ] خبر دهد وبگويد: " شما با دورى خود، لباسى از اندوه به ما پوشانيديد كه هيچ گاه كهنه نمى شود، بلكه ما را كهنه ونابود مى كند. " ؟ همان روزگارى كه به قرب ووصال آنان ما را خندان مى داشت، اكنون از مفارقت آنان، ما را مى گرياند. روزگار ما از فقدان آنان دگرگون وسياه شد، در صورتى كه شبهاى تاريك ما از نور آن بزرگواران روشن شده بود. " در اينجا تأليف ما به پايان رسيد وهر كس بر ترتيب ونگارش آن واقف گردد، مى داند كه اين كتاب با اين كه موجز وحجم آن بسيار كوچك است، ولى بر ديگر كتبى كه در اين موضوع نوشته شده است، برترى دارد ودر حد خود داراى مزاياى بسيارى مى باشد. حمد وسپاس مخصوص آفريدگار جهانيان، وصلوات وسلام بر محمد واولاد پاك وپاكيزه ومعصوم او باد ! پايان ترجمه لهوف. * * *

[ 251 ]

فرجام قاتلان أبا عبد الله الحسين عليه السلام وياران او ترجمه " حكاية المختار في أخذ الثار " به روايت: أبي مخنف (متوفى 158 ه‍. ق)

[ 253 ]

" بسمه تعالى شأنه " پيشگفتار مترجم از مدتها پيش آرزو داشتم سر انجام زندگى نكبت بار ستمكاران وقاتلان شقاوت پيشه امام ابا عبد الله الحسين (ع) وياران ايثارگر او را (هر چند به صورت اجمال وگزارشى باشد) دانسته ومطلع باشم. در اين اطلاع يابى دو هدف مقدس وعقيدتى را تعقيب وپى گيرى مى نمودم: 1 - تشفى قلب خويش وملتئم ساختن جراحات درونى قلوب مؤمنين ودوستداران اهل بيت (ع) كه در اثر شنيدن آلام ومصائب وارده بر آن بزرگواران نوعا در دل خود دارند وآرزوى انتقام را در سر مى پرورانند. 2 - اطلاع از امتحان عملى وآزمايش واقعى صدق وعده الهى، در مورد ظالمان وستمگران، جايى كه خداوند صادق الوعد در طى آيات عديده، وعده آن را بيان فرموده است، مانند آيه: * (وسيعلم الذين ظلموا أي منقلب ينقلبون) * آرى، اين آرزو را داشتم تا به هنگام ترجمه، تعريب وتصحيح لهوف سيد بن طاووس (ره) كه بر اساس چاپ انتشارات اسوه صورت مى گرفت، در پيوست وضميمه آن، به كتابى به نام " أخذ الثار وانتصار المختار... " بر خورد نمودم كه از قول ابى مخنف، يكى از راويان نخستين حوادث كربلا، سر انجام كار آن بد فرجامان را روايت مى نمود، بسيار خوشحال شدم كه به هدف وآرزوى ديرينه ام رسيده ام. ترجيح دادم ترجمه وتلخيصى از آن را در اختيار فارسى زبانان قرار دهم تا آنان نيز به هدف وخواست قلبى خود رسيده باشند. لازم به ذكر است كه مرحوم مجلسى هم در باب بيست ويكم جلاء العيون، اخبار قيام مختار را به تفصيل آورده است. گرچه اين كتاب يا رساله به صورت داستانى نوشته شده است وگاهى در ارائه آمار وارقام سپاهيان دو طرف، به يقين راه مبالغه وافراط را پيموده است ودر صحنه سازى ودكوربندى قصر يزيد، به صورت رؤيايى وخيالى گام برداشته است، ولى هر چه هست در تأمين خواست ما كه معرفى نحوه قتل وكشتن قاتلان آن بزرگوار است، چهره راستين را نشان مى دهد وتا حد زيادى خواست ما را تأمين مى نمايد ونعشهاى به زمين افتاده قاتلان را به صورت ذلت آميز وحقارت بار مجسم مى كند. از اين رو، قربة إلى الله ومحض تشقى قلب خويش وديگر دوستداران آن خاندان بزرگ وحى، به ترجمه ونقل وبازگويى وتلخيص مطالب آن اقدام نمودم.

[ 254 ]

از خداوند متعال مسئلت دارم عذاب اخروى آن قاتلان ستمگر وسنگدل را چندين برابر عذاب دنيوى آنان قرار دهد ! از اهل علم وصاحبان تحقيق وبررسى، مسئلت دارد با نقد وبررسى كامل، موارد ضعف واحيانا قوت اين اثر مذهبى وتاريخى را نشان دهند، تا دين خود را نسبت به اين حادثه خونين ادا كرده وكمكى به پربار ساختن اين حادثه عظيم تاريخ اسلام نمايند كه قوام ودوام آيين ما، بستگى تام وتمام به زنده نگهداشتن اين شعائر بزرگ حسينى (ع) دارد. والسلام قم - اول مهرماه 1377 عقيقى بخشايشى

[ 255 ]

داستان واقعى عبرت آموز حادثه كربلا بدون بررسى فرجام شوم ونكبت بار قاتلان حسين (ع) وياران ايثارگر وفداكار او، پايان نمى پذيرد ودلهاى شيعيان تا اخبار تسكين بخش كشتار آن جنايتكاران را نشنوند، آرامش وسكون نمى يابند. افزون بر آن، قيام توابين و انتقام گيرى از قاتلان امام (ع)، يكى از داستانهاى آموزنده وعبرت آميز ونكته آموز تاريخ اسلام مى باشد. اين تاريخ گويا وروشن با همه صحت واعتبارى كه دارد، از يك وضع آرام بخش وتسكين آميزى نيز برخوردار مى باشد وآن تأثير روانى اين واقعه است كه دردها وآلام وناراحتى هاى روحى وروانى شيعه ودوستداران اهل بيت (ع) را تسكين مى بخشد وتا حدودى كاهش مى دهد ونوعى تشفى قلب وتسلى دل به آنان عطا مى كند كه در حد خود ارزشمند ومفيد وسازنده مى باشد. چون وعده هاى حق تعالى را در مورد ستمگران در همين دنيا تحقق عينى مى بخشد وبه كرسى واقعيت مى نشاند و عذاب قاتلان امام حسين (ع) وياران او را در اين دنيا پيش از عذاب دائمى آخرت، نشان مى دهد. ما متن كوتاهى را از " حكاية المختار في أخذ الثار " به روايت ابى مخنف (متوفى 158 ه‍. ق) كه يكى از ياران ونزديكان امام صادق (ع) بود، همراه خبرهاى تاريخى " تجارب الامم " تأليف ابن مسكويه رازى (متوفى 421 ه‍. ق) برگزيده ايم كه بر اين اساس در اختيار خوانندگان عزيز قرار دهيم، بلكه زاد وتوشه راه ما در پيمودن راه حسين (ع) در دنيا وعقبى باشد. گرچه بحث وگفتگو در اصل قيام توابين وسپس در حركت سياسى مختار بن ابى عبيده ثقفى فراوان است كه نمى توان وارد جزئيات آن شد، با اين حال از آنچه در تواريخ معتبر در اين باره آمده است - بخصوص با توجه به اين دو منبع ياد شده -

[ 256 ]

تلخيصى جهت تأمين هدف فوق در اينجا مى آوريم وطالبان تفصيل را به منابع ومآخذ اصلى ومفصل وامى گذاريم. در حركت توابين، سه شخصيت اجتماعى، نظامى وسياسى نقش اول را داشته اند: 1 - سليمان بن صرد خزاعى، از بزرگان ومعتمدين كوفه واز ياران باوفاى أمير المؤمنين على (ع). 2 - مختار بن ابى عبيده ثقفى، سردار فاتح ايران وشام، در عهد خليفه دوم. 3 - ابراهيم بن مالك اشتر نخعى، سردار نامى وفرزند استاندار وسردار شايسته على (ع). 1 - سليمان بن صرد حركت توابين در سال 65 هجرى، نخستين بار پس از گذشت چهار سال از شهادت امام (ع)، به قيادت ورهبرى سليمان صرد خزاعى شكل گرفت. طرفداران انتقام خون ابا عبد الله الحسين (ع)، پس از تجمع در كوفه وتبيين هدف قيام، نخست با كمال شرمسارى وانفعال، به طرف قبر ابى عبد الله الحسين (ع) حركت نمودند و 24 ساعت تمام بر سر مزار آن حضرت مشغول گريه وزارى جانكاه وتوبه وانابه حقيقى گرديدند واز عمل خود (كه عدم توفيق در نصرت امام (ع) بود) اظهار پشيمانى و ندامت كامل نمودند. در اين حركت ندامت وپشيمانى، تمام شيعيان كوفه وحومه حضور داشتند، ولى نقش اول در اين حركت، از آن سليمان بن صرد خزاعى بود كه پير مرد رشيد ورهبر منقاد ومطاع مردم توبه گر وپشيمان بود ودر اين راه سر از پا نمى شناخت ومردم را به خونخواهى وانتقام گيرى از قاتلان امام حسين (ع) فرا مى خواند وهيچ هدف وآرمانى، جز خونخواهى آن بزرگوار را در سر نمى پرورانيد. آرى، او در ماه ربيع الاخر سال 65 هجرى، همراه چهار هزار نفر از پيروان خود

[ 257 ]

به عزم پى گيرى وتعقيب قاتلان امام حسين (ع) حركت نمود. آنان نخست به كربلا رفتند وساعاتى طولانى بر سر مزار آن شهيدان غريب ومظلوم وبى كس اقامت نمودند ومشغول عزادارى وگريه وناله وتوبه وانابه شدند واز كوتاهى وقصورى كه در يارى ونصرت آن بزرگواران مرتكب شده بودند، معذرت خواهى كردند. شعار آنان اين بود كه جز با كشتن نفس (أقتلوا أنفسكم) وتوبه كامل به سوى خدا، از اين گناه بزرگ پاك نخواهند شد. از اين رو بر سر مزار امام (ع) با هم هم قسم وهم پيمان شدند كه تا انتقام خون او ويارانش را نگيرند، از پا ننشينند. پس از اين پيمان مقدس بود كه به محل " قيرقيا " واز آنجا به طرف " عين الوردة " در جست وجوى دشمن وتعقيب آنان عازم شدند. در اين منطقه بود كه با سپاه ابن زياد كه از سوى مروان بن حكم عازم گرديده بود، رو به رو شدند وقتال شديد و جنگ سختى را انجام دادند. تعداد كثيرى از دو طرف كشته شدند، تا در پايان منجر به كشته شدن وشهادت سليمان بن صرد گرديد. مبارزان وياران او پراكنده شدند وهر كدام به اوطان خود برگشتند. پس از شهادت سليمان، مختار با بينش سياسى كه داشت، به اجتماع مردم رفت و اعلام نمود: " سليمان به سوى خدا شتافت. خداوند روح او را با پيامبران، صديقين و شهيدان وصالحان قرار دهد، ولى او با همه صداقت وايمانى كه داشت، اهل جنگ و مرد مبارزه نبود ونمى توانست اهداف شما را تأمين كند، ولى من در اين امر، امير امين ومأمور راستين، قاتل ستمكاران ومنتقم دشمنان دين هستم، اكنون همه آماده ومجهز گرديد تا من شما را به كتاب خدا، سنت پيامبر او وخونخواهى خون اهل بيت (ع) و دفاع از ضعيفان وجهاد با متمردين از اوامر الهى رهبرى نمايم... "... كه شرح تفصيلى آن خواهد آمد. 2 - ابراهيم بن مالك اشتر ابراهيم، فرزند مالك اشتر نخعى كه استاندار اعزامى على (ع) به ديار مصر بود،

[ 258 ]

همانند پدر عاليقدر وبزرگوارش، يكى از دوستداران وشيفتگان خاندان عصمت و طهارت بود كه هميشه با عشق آن خاندان با شجاعت تمام شمشير مى زد، آن چنان كه پدر بزرگوارش در جنگهاى نهروان، جمل وصفين، در ركاب مولايش على (ع) شمشير جانانه زده بود. ابراهيم، فرماندهى عمليات سپاه مختار را بر عهده گرفت. شجاعت ورشادتهاى او در ضمن شرح حال مختار خواهد آمد. او در سال 67 ه‍. ق، پس از مبارزات توأم با سرفرازى وافتخار تمام، توسط نيروهاى مصعب بن زبير، در حومه كوفه به شهادت رسيد. 3 - مختار بن ابى عبيدة بن مسعود ثقفى (1) پدرش ابو عبيده كه در شهر طائف متولد گرديده است، يكى از سرداران نامى عرب مى باشد كه در فتح ايران در زمان حكومت خليفه دوم حضور داشت. او به جاى مثنى بن حارثه شيبانى، از سوى عمر به فرماندهى تعيين گرديد وبا شجاعت وشهامت تمام، در مقابل سپاه ساسانيان قرار گرفت، ولى نتوانست در مقابل هزاران فيل رزمنده كه تا آن روز مشاهده آنها براى سپاه عرب تازگى داشت، مقاومتى از خود نشان دهد. او زير پاهاى فيل رزمنده قرار گرفت ودر جا درگذشت. فوت ابو عبيده به اين صورت و كيفيت غيرعادى، وحشت واضطراب بزرگى در سپاه مسلمين ايجاد نمود واز معركه بازگشتند تا در نوبتهاى بعدى موفقيتهايى به دست آوردند. اين جنگ وگريز را " معركه جسر " يا جنگ پل مى نامند. مختار به هنگام فوت پدر، جوان نورسى بود كه در كنف حمايت


(1) صاحب معجم رجال الحديث، دو دسته روايات مدح كننده وذم كننده مختار را آورده است وجانب روايات مدح كننده را ترجيح مى دهد وروايات ذم كننده را با ضعف سند يا با ارسال يا از باب تقيه مى شناسد واو را به عنوان گيرنده انتقام اهل بيت (ع) مى ستايد. (ج 18، ص 94، كد 12156). (*)

[ 259 ]

عمويش سعد بن مسعود قرار گرفت. وى از حاميان وهواداران على (ع) بود. هنگامى كه سعد از طرف على (ع) به فرماندارى مداين تعيين گرديد، مختار هم همراه عمويش به عراق رفت ودر سال 40 ه‍. ق، حادثه ترور وشهادت امام على (ع) پيش آمد وبا روى كار آمدن امام حسن (ع) حركتهاى سياسى ونظامى از سوى معاويه شدت گرفت. مختار در آغاز، در سپاه امام حسن (ع) قرار داشت وبر ضد معاويه تجهيز سپاه مى نمود، ولى اوضاع بر وفق مراد او حركت نمى كرد. سران سپاه امام حسن (ع) مرتكب خيانت وتوطئه شدند وخود را به دراهم معاويه فروختند واطراف آن امام همام (ع) را خالى كردند، تا آن كه امام مجبور به ترك جنگ گرديد وصلح، يا بزرگترين نرمش تاريخى خود را انجام داد. در اين برهه از تاريخ است كه طبرى حادثه غريبى را از مختار نقل مى كند ومى نويسد: " هنگامى كه امام حسن (ع) تنها گرديد وسپاه از دو طرف او پراكنده شدند، به شهر مدائن پناهنده گرديد، سعد بن مسعود عموى مختار هم همراه او بود. مختار پيش عمويش رفت واظهار داشت: " آيا تو نمى خواهى به ثروت وشرف وجاه نائل شوى ؟ " سعد گفت: " چرا، ولى راهش چيست ؟ " مختار گفت: " حسن مجتبى را دستگير وبه معاويه تحويل دهيم. " سعد گفت: " لعنت خدا بر تو باد ! آيا فرزند رسول خدا (ص) را دستگير نماييم و در اختيار دشمن قرار دهيم ؟ تو چه مرد پليدى هستى. " (1) اين حادثه در صورت صحت واعتبار، مربوط به ايام جوانى ودوران شهرت طلبى واوج غرور وناپختگى آن دوران مى تواند باشد، ولى در تاريخ ديگرى مى خوانيم كه مختار در صف معارضين ومجاهدين شيعى قرار داشت واين مبارزات و


(1) تاريخ طبرى، ج 5، ص 159. (*)

[ 260 ]

معارضات او از چشم جاسوسان معاويه دور نبود. فعاليتهاى تخريبى او بر ضد بنى اميه، در دوران معاويه، در همان حدود فكرى وتبليغاتى بود، ولى از روزى كه معاويه از دنيا رفت وحكومت، بر خلاف تمام اصول اسلامى، سياسى واجتماعى، به دست يزيد افتاد ومبارزه امام حسين (ع) آغاز گرديد، او در كوفه، آشكارا به صف حاميان امام حسين (ع) پيوست وتبليغات مستمر وفعاليت شديدى بر ضد امويان آغاز نمود، تا آن كه نعمان بن بشير، والى كوفه، عزل گرديد وبه جاى او عبيدالله بن زياد، با حفظ سمت فرماندارى بصره، والى كوفه نيز گرديد وكشتار فجيعى را در كوفه راه انداخت. هانى بن عروه ومسلم بن عقيل را به شهادت رساند ومختار را كه يكى از فعالان بود، تازيانه زد وروانه زندان نمود. مختار در زندان بود كه حادثه جانسوز عاشورا رخ داد وفرزند رسول خدا (ص) در روز روشن، به دست عمال يزيد به شهادت رسيد. ولى پس از مدتى با تلاش يك معلم قرآن فداكار وبا وساطت عبد الله بن عمر بن الخطاب كه شوهر خواهر مختار بود، از زندان كوفه آزاد گرديد وفورا خاك عراق را به مقصد حجاز ترك نمود. در مكه نخست به حركت ابن زبير پيوست ودر جرگه يكى از مخالفين سرسخت يزيد در آمد. يزيد لشكرى دوازده هزار نفرى، به فرماندهى مسلم بن عقبه به مدينه اعزام داشت. اين لشكر جرار، سه روز تمام در مدينه به كشتار وقتل عام مردم وغارت وغصب اموال و هتك نواميس مسلمانان پرداختند. پس از تصرف مدينه، رو به مكه سراغ نهاده، به سراغ عبد الله بن زبير شتافتند. در بين راه مكه ومدينه، مسلم بن عقبه مرد وفرماندهى لشكر به حصين بن نمير واگذار گرديد. او در مكه با طرفداران ابن زبير به نبرد پرداخت، به حدى كه چند ماه تمام شهر مكه را به محاصره در آورد وبيت خدا را با منجنيق به سنگ بست. در خلال اين محاصره بود كه يزيد به هلاكت رسيد ومعاوية بن يزيد مورد بيعت قرار گرفت. سپاه حصين بن نمير، ناچار مكه را ترك نمود وامور حجاز به دست عبد الله بن زبير افتاد ومردم با او بيعت كردند. مختار كه تا آن روز همراه ابن زبير بود، با توجه به آرزوهاى سياسى كه در سر

[ 261 ]

داشت، برخوردى جزيى با ابن زبير پيدا كرد واين بر خورد موجب انفصال اين دو شخصيت نظامى گرديد. مختار به ظاهر با اجازه ابن زبير متوجه كوفه گرديد تا مردم را به او فرا خواند، ولى پس از كسب اجازه از ابن زبير، با اهداف سياسى كه داشت وكوفه را مساعد اجراى آن اهداف مى دانست، به آن شهر رسيد. وقتى وارد كوفه شد، اين شهر را مركز وپايگاه انواع برخوردهاى سياسى، دينى، طبقاتى وقبيله اى يافت، به اين صورت كه نخست بر خورد قومى بين عرب وبقاياى عجم حاكم بود، وديگر مبارزه بين طبقات اشراف كه بازماندگان فتوحات نخستين اسلامى بودند، وافزون بر آن، برخوردهاى قبيله اى وبرخورد شيعيان على (ع) و پيروان امويان بود. اين بر خورد اخير بود كه موجب ظهور گروه توابين به رهبرى سليمان بن صرد خزاعى گرديده بود. در بادى امر، مختار مى خواست فعاليت خود را در جمع گروه توابين متمركز سازد ورهبرى آنان را بر عهده داشته باشد، ولى به علت سابقه وحضور سليمان وبنا بر احترام شيخوخت او، در اين امر توفيقى نيافت. از آنان فاصله گرفت ومستقيم مردم را به انتقام گيرى خون ابا عبد الله حسين (ع) فراخواند وادعا داشت كه از سوى محمد بن حنفيه اعزام شده است تا وزير امين او گردد وبرخى از مردم نيز به اين امر، گواهى مى دادند. نفوذ واعتبار مختار با اين روشى كه پيش گرفته بود، روز به روز شدت وقوت مى گرفت وبرخى از شيعيان دور او را گرفتند. تنها مشكلى كه داشت، قيادت ورهبرى سليمان بن صرد بود كه فرد با ايمان ومتنفذ ومورد اعتماد شيعيان بود. هر چند او در امور نظامى چندان مهارت وخبرويت نداشت، ولى در اخلاص وايمان وثبات قدم او كسى ترديد نداشت. برخى از اشراف، جمعى را به عنوان نمايندگانى به حجاز فرستادند تا صحت ادعاى نيابت مختار از سوى محمد بن حنفيه را جويا گردند. آنان نيز با پاسخ مبهم وغير روشن به كوفه برگشتند.

[ 262 ]

با اين همه تفصيل، مختار در چهاردهم ربيع الاول سال 66 هجرى، قيام خود را در كوفه اعلام نمود. مردم شيعه، دور او را گرفتند، اشراف نيز با او بيعت كردند. مختار آراى مستضعفان ومحرومان را نيز جلب نمود. او با ترفندهايى كه داشت، از آن ميان، منبر پوشيده با ديبا وحرير را بيرون آورد ومردم را به تبرك جويى آن فرا خواند، به اين عنوان كه آن همان منبرى است كه على (عليه السلام) بر عرش آن بالا رفته ومردم را مورد وعظ وخطابه قرار داده است، كه هم اكنون در اختيار او است ! او به گروههاى ويژه پرچمهايى را نيز بست ونمايندگانى به مناطق ارمنستان، آذربايجان، موصل، مداين، جوفا، بهگباد اعلى واوسط فرستاد، آنچنان كه مجموعه اى از گروههاى كوچك ايرانى را ترتيب داد وامور خود را در كوفه به عنوان يك مركز سياسى تثبيت نمود. او فرماندهى نظامى سپاه خود را به ابراهيم بن مالك اشتر سپرد تا عمليات نظامى را در جزيره بر ضد امويان پيش برد. ابراهيم آن مناطق را تسليم امر مختار نمود وجمعى از قاتلان ابا عبد الله الحسين را از ميان برد. در اين ميان، خبر رسيد كه سپاه بزرگى از پيروان امويان با قيادت وفرماندهى ابن زياد عازم كوفه است، از طرفى ابن زبير هم در صدد تسخير كوفه مى باشد. چون مختار، عبد الله بن مطيع، نماينده او را از كوفه بيرون كرده بود وخود مستقلا حكومت كوفه را به دست گرفته بود، بى آن كه از ابن زبير دستورى دريافت كرده باشد. مصعب بن زبير، در بصره مردم را بر ضد مختار آماده مى ساخت. در اجراى اين هدف، مطلب بن ابى صفره را از فارس فرا خوانده بود تا فرماندهى لشكرش را بر عهده گيرد. مختار نخست ابراهيم بن اشتر را جهت سركوبى لشكر ابن زياد اعزام نمود ودر يك معركه بسيار سخت، ابراهيم پيروزى جالبى به دست آورد. اين جنگ منجر به كشته شدن ابن زياد وسوزاندن بدن نحس او ومتفرق شدن سپاهش گرديد. ابراهيم سر ابن زياد را بريده، به سوى مختار فرستاد، ومختار آن را زير پاى خود در دار الإماره

[ 263 ]

قرار داد. ابراهيم در جزيره ماند ومنتظر اوضاع ومراقب مسايل سياسى بود، تا اين كه مصعب سپاهى را به سوى كوفه جهت سركوب مختار اعزام داشت. مختار، أحمر بن شميط را به سركوبى سپاه مصعب بن زبير اعزام نمود. در بين راه درگيرى سختى رخ داد. احمر كشته شد وسپاه او متلاشى گرديد، تا اين كه خود مختار مجبور شد فرماندهى لشكر را بر عهده گيرد واز آن طرف مصعب نيز از بصره خارج وبه سوى كوفه عزيمت نمود. درست در سال 67 هجرى بود كه دو سپاه در جايگاه " خروراء " با هم رو به رو شدند ومعركه بسيار شديدى پديد آمد كه منجر به بازگشت وعقب نشينى مختار گرديد. او در قصر دار الإماره متحصن گشت وبا كمال شجاعت مشغول دفاع از خود گرديد، تا آن كه در دارالإماره كشته شد. با مرگ مختار، كوفه در اختيار ابن زبير قرار گرفت واختلافات بين مصعب ونسل جديد اموى به رياست عبد الملك مروان آغاز گرديد، واين اجمال حركت مختار وسير حوادث بود. هلاكت قاتلان امام (ع) اما تفصيل نحوه هلاكت قاتلان ابا عبد الله الحسين (ع) وياران او به اين ترتيب مى باشد: 1 - هلاكت يزيد بن معاويه (لع) هلاكت يزيد، سردسته ومجرى عمليات حادثه كربلا، بنا به روايت ابى مخنف، به اين كيفيت مى باشد: يزيد، سرمست از پيروزيها وموفقيت ها، روزى با جمعى از لشكريان و هواداران خود، به قصد شكار، عازم صحرا گرديد. آنان به مساحت دو روز راه را طى كرده واز دمشق فاصله گرفته بودند كه ناگهان آهويى ظاهر گرديد. يزيد جهت نشان دادن شجاعت ودلاورى خويش، به ياران وسپاهيان خود گفت: " كسى از شما همراه و

[ 264 ]

پشت سر من نيايد، من خودم اين آهو را شكار خواهم نمود. " سپس اسب خود را دنبال آهو به حركت در آورد وبه سرعت از سپاهيان فاصله گرفت. آهو از اين بيابان به آن بيابان واز اين قطعه به آن قطعه ره مى سپرد، تا به يك وادى هولناك ودره مخوف قدم گذاشت، در حالى كه هم چنان به گريز وسير خود ادامه مى داد ويزيد او را تعقيب مى كرد وبيابان هاى مخوف ودره هاى هولناك را پشت سر مى نهاد وفاصله زيادى بين او وسپاهيان پديد آمده بود. ناگهان عطش شديدى بر او غلبه نمود وچيزى از آب و غذا همراه نداشت. در اين هنگام چشمش به فردى افتاد كه كوزه آبى در دست دارد. از آب او مطالبه نمود. او پس از دادن مقدارى آب، از شخصيت وهويتش پرسيد. او در پاسخ گفت: " من أمير المؤمنين، يزيد بن معاويه هستم. " آن مرد اظهار نمود: " آيا تويى كه قاتل حسين بن على (ع) هستى ؟ وتويى كه كشنده فرزند رسول خدايى ؟ " واز جاى خود برخاست تا يزيد را بكشد. يزيد به سرعت رو پا به فرار گذاشت، ولى ناگهان پاى او در ركاب اسب گير كرد واسب به سرعت رو به دويدن نهاد وهر چه سرعت داشت، از آن مرد فاصله گرفت. سر وصورت او در اثر كوبيده شدن وساييده شدن، خون آلود گرديد وبه قعر جهنم، جايگاه اصلى ومقر ابدى خويش واصل شد. تعقيب كنندگان به يزيد رسيدند، در حالى كه او از ركاب اسب خود آويزان بود و روح پليدش از قفس بدن مفارقت وبه سوى آتش عذاب الهى رهسپار گرديده بود. صداى شيون از سپاه او بلند شد وآنان بدون يزيد به دمشق مراجعت نمودند. به اين ترتيب، او به سزاى عمل ظالمانه اش گرفتار آمد. مقدمات قيام آن روزها، حكومت وفرمانروايى دو شهر مهم، كوفه وبصره، در اختيار عبيدالله بن زياد بود ويزيد توصيه نموده بود كه شش ماه در كوفه وشش ماه در بصره اقامت نمايد. در ايام هلاكت يزيد، او در بصره بسر مى برد ودر زندان او بيش از

[ 265 ]

چهار هزار وپانصد نفر از شيعيان ودوستداران اهل بيت (ع) محبوس بودند وطول اقامت زندان برخى از آنان، به اوايل حكومت معاويه، يعنى حدود 25 سال مى رسيد. به حدى كه آنان توان كمك ويارى ابا عبد الله حسين (ع) را پيدا ننموده بودند. آنان در زندان فقط يك روز در ميان به غذاى بسيار نامطبوع دست پيدا مى نمودند وروز ديگر گرسنه مى ماندند. پيك خبر هلاكت يزيد، پيش از بصره به كوفه رسيده بود. آن روز ابن زياد در كوفه نبود. مردم كوفه به قصر ابن زياد حمله بردند، غلامان ونگهبانان قصر را كشتند، اموال ودارايى او را به يغما بردند ومحبس او را باز گشودند وزندانيان را آزاد كردند. در جمع آنان شخصيتهايى مانند: سليمان بن صرد خزاعى، ابراهيم بن مالك اشتر نخعى، ابى صفوان، يحيى بن عون وصعصعة بن صوحان عبدى وديگر شجاعان و قهرمانان از ياران وهواخواهان حضرت على (ع) بودند كه همگى آزاد گشتند. آنان پس از آزادى از زندان، اموال دارالإماره را به تصرف خود در آوردند وصدماتى به آن وارد ساختند. پس از اين وقايع بود كه قاصد، خبر مرگ يزيد را به بصره برد وابن زياد از هلاكت يزيد مطلع گرديد. هنگامى كه خبر مرگ يزيد به ابن زياد رسيد، همان دم مردم را از هر سو در مسجد گرد آورد وبر منبر رفت وبا صداى بلند اعلام نمود: " اى مردم بصره ! واى جماعت عرب ! بدانيد من عازم شام هستم. نيازهايى دارم كه بايد با اميرمؤمنان در ميان بگذارم. حاضران شما به غايبانتان برساند. خداوند متعال آن فردى را كه شايسته حكومت بود اختيار نموده است. يزيد بن معاويه از دنيا رفته است. من از طرف خود، خليفه ونايب نافذ امرى را به جا مى گذارم، پس از من، از او اطاعت نماييد. من هم اكنون عازم شام هستم ونامه ها ودستورهاى من پشت سر هم به شما خواهد رسيد. " پس از سخنرانى او، مردم گفتند: " اطاعت مى كنيم. " سپس او خليفه وجانشين خود را معرفى نمود وحوايج مردم را بر آورد. عطايا وهدايايى به آنان داد، سپس همراه

[ 266 ]

جمعى از هواداران ولشكريان خود به سوى دمشق حركت نمود. چون او حركت اهل كوفه را شنيده بود ومى دانست كه آنان، زندانيان را آزاد ساخته اند واين احتمال وجود دارد كه راه را بر او ببندند ومنتظر حركت او شوند. از اين رو با احتياط كامل ره مى سپرد. از آن طرف، وقتى ابن زياد به طرف شام حركت نمود، خبر حركت او در كوفه نيز منتشر گرديد. آنان در جست وجوى ابن زياد سفاك بيرون آمدند. هنگامى كه ابن زياد در راه بود، عمر بن جارود، يكى از هواداران جدى بنى اميه، به استقبال او شتافت وگفت: " به من راست بگو ! به چه جهت از بصره خارج شده اى ؟ " ابن زياد گفت: " حقيقت وواقعيت امر اين است كه يزيد از دنيا رفته است و خبر آن به مردم كوفه رسيده است. آنان خانه ومنزل مرا غارت نموده اند ومحبوسين را بيرون آورده اند ومن نگران آن هستم كه خبر بيرون شدن مرا از بصره نيز مطلع گردند ودر مسير راه كمين نمايند وانتقام خود را از من پس بگيرند، چون آنان از اصحاب و ياران على (ع) هستند وتا كنون در زندان من محبوس بوده اند وشديدا عصبانى و ناراحت هستند. " عمر بن جارود گفت: " پس اگر واقعيت به گونه اى باشد كه بيان نمودى، چاره اى جز آن ندارى كه به توصيه وچاره جويى من گوش فرا دهى وطبق آن رفتار نمايى، وگرنه كشته خواهى شد. " ابن زياد گفت: " پيشنهادت چيست ؟ " ابن جارود گفت: " ترا زير شكم شترم محكم مى بندم وبه كمر تو كوزه خالى از آب را آويزان مى نمايم ولباس وپوشش به روى تو مى كشم وشتر را ميان شتران فراوانى كه هست، رها خواهم نمود تا بدين وسيله نجات پيدا كنى. چون اگر آنان به تو دسترسى پيدا نمايند، تفتيش خواهند نمود واگر ترا پيدا نمودند، لحظه اى به تو فرصت نداده وتو را به هلاكت خواهند رساند. " ابن زياد گفت: " هر چه به نظرت رسيده است انجام بده ! "

[ 267 ]

او ابن زياد لعين را زير شكم شتر قوى هيكلى بست وتازه از كار بستن او فارغ شده بودند كه سليمان بن صرد، همراه چهار هزار وپانصد نفر از سواركاران وهمراهان خود به او رسيدند وعمر بن جارود را محاصره واحاطه نمودند، در حالى كه همگى با صداى بلند شعار " يا لثارات الحسين (ع) " را سر مى دادند. ابن جارود گفت: " كمى مهلت دهيد. خداوند شما را مورد عفو قرار دهد. از چه كسى خونهاى حسين وياران او را مى طلبيد ؟ " سليمان خطاب به او گفت: " به ما خبر رسيده است كه ابن زياد ملعون همراه شما است واو را به شام مى بريد. " گفت: " تقوا پيشه سازيد. ما در شب تاريك قرار نداريم واكنون در يك بيابان خشك وبدون علفى بسر مى بريم وروز روشن است. همه را تفتيش وبازرسى كنيد. " آنان، به دقت آن جمع را مورد بازرسى قرار دادند، ولى اثرى از ابن زياد نيافتند وبه حيله وتوطئه آنان نيز پى نبردند. پس از آن برگشتند وراه آنان را آزاد گذاشتند و شروع به بازگشت نمودند. سليمان خطاب به آنان گفت: " به كجا بر مى گرديد ؟ آن فردى كه به من خبر داده است كه ابن زياد از بصره به قصد شام خارج شده است، فرد راستگو وصادقى است. بهتر است ما در راه به كمين بنشينيم ودر انتظار او باشيم، تا اولا انتقام خون اولاد رسول خدا (ص) را از او بگيريم وثانيا اموال ودارايى بنى اميه را كه همراه او است، دريافت كنيم ونگذاريم احدى كه در راه قتل حسين (ع) با آنان همراهى وهمكارى نموده است، جان سالم به در ببرد. " ياران او گفتند: " ما همگى در اطاعت وفرمان تو هستيم واحدى از ما نيست كه از اطاعت فرمان تو سرپيچى نمايد. " ابو مخنف مى افزايد: هنگامى كه ابن زياد وهمراهان او از سليمان بن صرد و ياران او فاصله گرفتند واطمينان پيدا نمودند كه دوباره به آنان نخواهند رسيد، ابن زياد را از زير شكم شتر بازگشودند ودر هودج نشاندند. ابن زياد در اثر اين تدبير وحيله اى

[ 268 ]

كه ابن جارود به كار گرفته بود، ده هزار دينار از اموالى كه با خود حمل مى كرد به او بخشيد ومسير شام را پيش گرفت، تا اين كه پس از 20 روز به شام رسيد واطلاع يافت كه مردم شام اتفاق نظر پيدا نموده اند كه با عبد الله بن عمر بن خطاب بيعت كنند، پس عبيدالله بن زياد بر مروان بن حكم وارد گرديد، وبه او پيشنهاد نمود كه هرگز با عبد الله بن عمر، مادامى كه رگ وهمت اموى دارد، بيعت ننمايد ! مروان گفت: " امير ! رأى، رأى تو است. " ابن زياد به مروان توصيه نمود كه مردم وافراد فاميل خود را دعوت نمايد و درب خزانه عموزاده اش يزيد را بازگشايد وبه آنان وبه لشكر عطا نمايد. در اين صورت است كه او از تمام مردم به نامش بيعت مى گيرد واو خليفه وجانشين پسر عمويش يزيد مى گردد وخود او به مقدار پنج بار شتر زر وسيم ولباس فاخر از بصره آورده بود، آنها را نيز بيرون آورد وبه سپاهيان عطا نمود وبه بزرگان خلعت بخشيد وآنان را نيز به بيعت او دعوت نمود. ابن زياد در مقام توصيه به مروان افزود: " هنگامى كه مردم شام با تو بيعت نمودند، از شام بيرون شو وبه سوى عراق رهسپار گرد، واگر دو شهر بصره وكوفه را گرفتى، كار عراق عرب وعجم بر تو مسجل خواهد گرديد ومن خودم در آن دو شهر به نام تو خطبه مى خوانم وبا مردم خراسان، اصفهان، مكه، مدينه وديگر شهرها مكاتبه ونامه نگارى مى نمايم كه خليفه تنها تو هستى ومردم به خلافت وحكومت تو اجتماع نموده اند ودر مشرق ومغرب به نام تو خطبه ايراد مى نمايم. " مروان گفت: " تو صاحب اختيار من هستى، هر كارى كه دلت خواست انجام بده، چون تو در اين امر شايستگى ولياقت فراوان دارى ! " پس از اين گفتگو ومذاكره بود كه ابن زياد اموال ودارايى هاى بصره وكوفه را بازگشود وفرماندهان يزيد وسپاهيان او را احضار نمود وبه هر كدام از آنان عطيه اى چند برابر عطاياى يزيد اعطا كرد وبه آنان با قرآن وطلاق زن، سوگند ياد نمود كه هرگز بيعت مروان بن حكم را نقض ننمايند.

[ 269 ]

آنان پس از دريافت اموال وعطاياى ابن زياد، بيعت را انجام دادند ومروان از منزل خود به دارالإماره يزيد لعين انتقال يافت. پس از انجام اين بيعت بود كه مروان بن حكم، تعداد سيصد هزار سواركار از اهل شام وعراق را فراهم آورد وتحت فرماندهى ابن زياد قرار داد وبه خراسان واصفهان وديگر مناطق وبلدان نيز نوشت كه خليفه و جانشين يزيد، تعداد سيصد هزار نفر جنگجو را آماده ساخته است واز شام به سوى عراق گسيل مى دارد تا با مخالفين خلافت او به جنگ وستيز برخيزند. سپاه ابن زياد حركت كرد وقاصدى به سوى عراق شتافت. هنگامى كه مسير دو روزى را طى نمودند، در يك آبادى فرود آمدند. ابن زياد، پيش از ورود به آن منطقه، يكى از خدمتگزاران خود را از پيش اعزام نموده بود تا علوفه ووسايل آسايش لشكر را فراهم سازد. هنگامى كه در اين آبادى نزول كردند، پرچمى را به يكى از حاميان و هواداران خود داد وتعداد يكصد هزار نفر را تحت فرماندهى او به عنوان " پيشگامان " لشكر شام، از پيش اعزام نمود، وبه او گفت: " به ما خبر رسيده است كه تعداد 4500 نفر از توابين در مسير راه قرار گرفته اند، ناچار با تو ملاقات خواهند نمود ودرگيرى پيش خواهد آمد. اگر با آنان ملاقات نمودى، احدى از آنان را باقى مگذار ومن همراه بقيه نيروها به دنبال تو حركت خواهم نمود. " سپس فرمانده منتخب ابن زياد، همراه ديگر نيروهاى تحت فرمان حركت كرد. از آن طرف، سليمان بن صرد همراه ياران وفادار خود در انتظار ورود ابن زياد لحظه شمارى مى كردند. هر فرد از بنى اميه را مى ديدند كه نوعى ارتباط وانتساب با يزيد وابن زياد داشته، يا نوعى همكارى وهمراهى در حادثه كربلا داشته است، او را به قتل مى رساندند. آنان در چنين حال وهوايى بودند كه پرچمهاى پيشآهنگان سپاه ابن زياد، ظاهر گرديدند وفرمانده پيش آهنگ او، همراه صد هزار نيروى سواره پديدار گرديد. هنگامى كه سليمان ويارانش، آنان را مشاهده نمودند، تكبير وتهليل سردادند. آنگاه سليمان خطاب به ياران خود گفت: " برادران عزيز ! اينك لشكريان ابن زياد ظاهر گرديد. همراه آنان پرچمهايى

[ 270 ]

وجود دارد كه روى آنها نام مروان بن حكم نوشته شده است. ابن زياد به دمشق رفته است وبا مروان بن حكم بيعت نموده است ودر راه كمك او، پرچمهايى را بر ضد شما ترتيب داده است، پس با نام خدا وياد او، حمله وتهاجم به دشمنان خدا ورسول خدا (ص) را آغاز نماييد. " ياران سليمان وقتى دستور حمله را دريافت نمودند، بر مركبها واسبان خود سوار شده، نيزه ها را بالا بردند وشمشيرها را از غلاف كشيدند وفرياد " يا لثارات الحسين (ع) " سر دادند وهمگى حمله واحدى را شروع كردند. هنگامى كه ياران ابن زياد وضع را به اين منوال ديدند، آنان نيز حمله را شروع كردند. قتال شديد و بر خورد هولناكى روى داد، سليمان وياران او بر شدايد وسختى ها صبر نمودند، تا آن كه شب فرا رسيد وتاريكى مابين دو سپاه فاصله افكند. در حالى كه اصحاب ابن زياد، ياران سليمان را به بيعت با مروان بن حكم فرا مى خواندند وياران سليمان شعار يا لثارات الحسين (ع) سر مى دادند واز حسين (ع) وآرمان او دفاع مى نمودند. ابو مخنف مى افزايد: آنان آن روز از همديگر جدا شدند، در حالى كه از سپاه ابن زياد، بيش از 12 هزار نفر به قتل وهلاكت رسيده بود واز اصحاب وياران سليمان نيز تعداد 1000 سواره به فيض شهادت نايل آمده بودند، آن شب را به صبح رساندند، در حالى كه بازوان هر دو گروه در اثر ضرب شمشير وحمل نيزه، خسته گرديده بود و جراحات فراوانى به نيروهاى هر دو طرف، وارد آمده بود. هنگامى كه صبح دميد، مؤذن گروه سليمان اذان سر داد وسليمان همراه سپاهيان وياران خود به نماز ايستاد. پس از اداى فريضه پگاه، آنان مجددا بر پشت اسبان خود قرار گرفتند وشعار " يا لثارات الحسين (ع) " را سر دادند وبر آن قوم بيدادگر حمله بردند. حمله، ضرب، طعن وكوبيدن نيزه آغاز گرديد وتا غروب ادامه پيدا كرد. از اصحاب ابن زياد، بيش از 10000 سواره ديگر به هلاكت رسيدند وياران سليمان، مواضع سپاه ابن زياد را تصرف كردند وبر اموال وامكانات آنان مسلط شدند و سپاه ابن زياد شروع به هزيمت وفرار نمودند.

[ 271 ]

در آن لحظه ها بود كه سپاه كمكى وانبوه ابن زياد فرا رسيد. هنگامى كه فرار و هزيمت سپاه پيش آهنگ را ديدند، اين امر بر آنان خيلى سنگين وباورنكردنى آمد و ابن زياد رو به آنان نمود وگفت: " اى تاريك دلان ! واى مردان جلف ! شما گروه صد هزار نفرى از جمعيت چهار وپنج هزار نفرى فرار مى كنيد ؟ آنان چهل هزار نفر شما را به هلاكت رسانده اند ؟ پس هم اكنون همراه من بياييد. " آنان همراه با دويست هزار نفر سپاهيان ابن زياد به راه افتادند ومجموعا دويست وشصت هزار نفر بودند كه به سراغ سليمان وياران او شتافتند، وباقيمانده آنان، مجموعا سه هزار نفر بودند. 1500 نفر از آنان به فيض شهادت نايل آمده بودند. ابن زياد همراه آنان به سير خود ادامه داد، تا روز سوم به اصحاب سليمان اشراف پيدا نمودند. هنگامى كه سليمان شجاع، سپاه انبوه ابن زياد را ديد، اصحاب وياران خود را به جنگ وجهاد، تشويق وتحريض نمود وفرمود: " در راه خدا جهاد كنيد. خداوند متعال اين جهاد در راه خدا را بر شما مبارك گرداند. " آنان شروع به جهاد نمودند ويكباره همانند تنى واحد يورش بردند وقتال شديدى انجام گرفت. آنان تا غروب مى جنگيدند، تا اين كه تاريكى بين دو گروه متخاصم فاصله افكند ودو گروه را از هم جدا ساخت، در حالى كه از ياران سليمان، يك هزار نفر بيشتر باقى نمانده بود وبقيه به فيض لقاى الهى شتافته بودند. آنان به رو به سليمان گفتند: " شما مى دانيد ما چهار هزار وپانصد نفر بوديم، اكنون جز اين تعداد محدود از ما باقى نمانده است وابن زياد با جمعيتى قريب به 240 هزار نفر آماده كارزار مى باشد واگر فردا نيز به جنگ وقتال بپردازيم، از جمعيت ما چيزى باقى نخواهد ماند. راه صواب آن است كه ما از فرات عبور كنيم وپل را بشكنيم وبه كوفه برسيم وشعار " يا لثارات " را سر دهيم وپس از گردآورى هواداران، به ديدار دشمن خدا ورسول (ص) او بشتابيم. " سليمان در پاسخ گفت: " هر كسى از شما عاشقانه به سوى مرگ مى شتابد وحيات وزندگى را مكروه مى شمارد، باقى بماند وهر آن كس كه چنين حال وهوايى را ندارد،

[ 272 ]

به هر جايى كه خواست، بازگردد. تنها هدف من آن است كه به ملاقات مولى وسرورم ابا عبد الله حسين (ع) بشتابم، در حالى كه او از من راضى وخشنود شده باشد. " پس از اين بيان كوتاه، ياران او به اتفاق گفتند: " ما را به حيات وزندگى دنيوى نيازى نيست. ما جز رضاى خدا ورسول واهل بيت (ع) او چيز ديگرى نمى خواهيم، ما هم اكنون در اختيار تو هستيم. " آنان شب را سحر كردند، در حالى كه تنها ميل و رغبتهايشان در قتل وشهادت بود. آنان صبح بر پشت مركبها قرار گرفتند وبه جنگ و جهاد ادامه دادند، دايم در حال پيشروى بودند، بى آن كه پشت به دشمن بكنند. هفت شبانه روز با اين وضع وحشتناك به سر بردند. در روز هشتم بود كه از ياران سليمان، جز خود او وبيست وهفت تن ديگر كسى باقى نمانده بودند وآنان نيز مجروح وزخمى بودند ودر بدنهاى آنان، دهها جاى شمشير، نيزه وتير قرار داشت. در بدن خود سليمان بيش از 120 جاى نيزه وشمشير، به جز زخم تيرها قرار داشت. در چنين وضعيتى بود كه از فرات عبور كردند وپل را بريدند واز اسبان خود پايين آمدند. آنان نمى توانستند سخن بگويند واز كثرت مشقت وتعب وجراحت برخيزند وبنشينند. در چنين حالى مشغول تكبير وتسبيح وتهليل خدا بودند ومرتب بر محمد وآل او (ع) درود مى فرستادند. در چنين حالى بود كه به سليمان گفتند: " امير ! تو مى دانى كه ما در چه وضعى بوديم واكنون در چه شرايطى قرار داريم ؟ آيا اجازه مى دهيد كه با هم به كوفه مراجعت كنيم وسپاه ولشكر بيشترى گرد آورديم ودوباره به سوى اينان برگرديم ؟ " سليمان گفت: " دوستان ! من نمى توانم پشت به دشمن خدا ورسول او كنم واز آنان اعراض نمايم، بلكه با آنان مقاتله مى نمايم تا به ملاقات آفريدگار عزيز وجليل خود برسم، در حالى كه آنان از من خشنودى ورضا دارند ! " ياران اندك او اين سخنان را از او شنيدند، ولى پاسخ مثبت به كلام او ندادند. سپس خوابيدند وسليمان نيز خوابيد. در عالم رؤيا، سليمان حضرت فاطمه زهرا (س) وخديجه كبرى (س) را ديد، در حالى كه ظرف آبى به او عطا مى كنند ومى گويند: " اين آب را به صورت وبدن خود بريز و

[ 273 ]

به زودى به طرف ما بيا ! " سليمان گويد: " از خواب بيدار شدم، در حالى كه ظرف پر از آب بالاى سرم بود. آب را به بدن خود ريختم، جراحات بدنم شفا پيدا نمود. به پوشيدن لباس خود پرداختم، پس كاسه آب را پيدا نكردم. سپس تكبير سر دادم واصحاب و ياران خود را بيدار نمودم. " آنان گفتند: چه خبر است ؟ پس قصه خواب ورؤيا را بر آنان بازگو نمودم. آنان نيز سپس تكبير وتهليل وتسبيح بجا آوردند. " سليمان تا دم فجر در حال سجود وركوع وعبادت بود، تا اين كه فجر صادق دميد. او با اصحاب خود نماز جماعت بپا داشت ودستور داد از فرات عبور كنند. پس بر اسبان خود فشار آوردند وبر ابن زياد حمله كردند وتا نزديكى زوال ظهر، مقاتله و مبارزه نمودند. سپاه ابن زياد از هر سو آنان را احاطه نمودند وتا آخرين نفر آنان را به شهادت رساندند. رحمت ودرود خدا بر همه شان باد ! ابن زياد دستور داد سرهاى آنان را بريدند وبه دمشق سوى دربار مروان بن حكم لعين حمل نمودند وكيفيت كشتن آنان را در نامه اى بيان نمودند ومنتظر جواب نامه باقى ماندند كه چه كارى را انجام دهند ؟ خروج وقيام مختار پس از سركوبى قيام سليمان وياران تواب او كه به عشق امام حسين (ع) خود را به خاك وخون كشيدند وبه اين ترتيب رضاى خدا وخشنودى اهل بيت را جويا گرديدند، قيام وحركت مختار آغاز گرديد. مختار پس از آزادى از زندان از مدينه به كوفه انتقال يافت ودر منزل ابراهيم بن مالك اشتر اقامت گزيد. او در مقام دفاع از اهل بيت، از محمد بن حنفيه الهام مى گرفت. هدف وآرمان خود را با او در ميان مى گذاشت. ابراهيم سران كوفه را به منزل خود دعوت نمود واظهار داشت: " اى مردم ! اين شخص، مختار بن ابى عبيده ثقفى است كه هم اكنون از مدينه آمده وهمراه او انگشترى از گل وجود دارد ومى گويد از آن محمد بن حنفيه مى باشد واو دستور بيعت داده است. شما نظرتان چيست وچه مى گوييد ؟ "

[ 274 ]

هنگامى كه مردم كوفه، سخن ابراهيم را شنيدند، اظهار داشتند: " اى ابا اسحاق ! (كنيه ابراهيم) آيا ما با يك انگشترى بايد بيعت كنيم ؟ اين امر كار درست وعاقلانه اى است ؟ بلكه پنجاه نفر از مشايخ وبزرگان خود را به مدينه اعزام مى كنيم تا با خود محمد حنيفه ملاقات نمايند. اگر نمايندگى مختار از جانب او صحيح باشد، پس با رضا ورغبت كامل با او بيعت مى نماييم وبه خدمتگزارى او تا آخر عمر قيام مى ورزيم واگر صحت نداشته باشد، تنها با يك انگشتر كه نمى شود بيعت كرد. " مختار گفت: " پس اين كار را انجام دهيد. " آنان پنجاه تن از بزرگان كوفه را به مدينه اعزام نمودند. وقتى به مدينه رسيدند، از محمد حنفيه اجازه خواستند واو اجازه داد. آنان وارد خدمت او شدند وعرض كردند: " اى پسر أمير المؤمنين ! مختار به سوى ما آمده است وادعا دارد كه از سوى شما آمده است. همراه او انگشترى از خاك وگل مى باشد واظهار مى دارد كه انگشترى شما است. وى مى خواهد ما به خونخواهى امام حسين (ع) وياران او قيام كنيم. " محمد حنفيه پاسخ داد: " من انگشترى ارسال ننموده ام، ولى او را دوست داريم و ولايت ما بر همگان لازم است، خواه ذمى باشد يا زنجى (زنگبارى). مختار خونخواهى حسين ودفاع از حريم اهل بيت (ع) را عنوان كرده است، بر شما واجب ولازم است از او حمايت كنيد وهمراه او مجاهده نماييد وهم اكنون انگشتر خود را به او وبه شما هديه مى كنم واو را سرپرست شما قرار مى دهم. از او حمايت ونصرت داشته باشيد. " همگى با رضا ورغبت، با گرفتن انگشتر، كلام او را پذيرفتند وهمان ساعت به كوفه بازگشتند. هنگامى كه به قادسيه رسيدند، مختار بازگشت آنان را شنيد. خدمتگزار خود، مطيع را خواست وبه او گفت: " به قادسيه برو واز آنان خبرى بگير. اگر آنان همراه با ولايت من برگشته اند، پس تو در راه خدا آزاد هستى واگر اين گونه نبود، هرگز برنگرد ! " خدمتگزار مختار به قادسيه عزيمت نمود ومشاهده كرد كه آنان از مردم قادسيه براى مختار بيعت مى گيرند، پس به سوى آقاى خود مختار برگشت وخبر را گزارش

[ 275 ]

نمود. مختار بسيار خوشحال گرديد وبا او معانقه انجام داد واو را آزاد ساخت. مشايخ و بزرگان اعزامى كوفه، وارد محضر مختار شدند وانگشتر محمد حنفيه را تسليم او كردند ومنادى آنان بين مردم كوفه ندا داد كه همگى به بيعت مختار گردن نهند وبدين گونه، همگى به اطاعت او گرويدند. مختار پرچمى را به ابراهيم بن اشتر داد و 24 هزار نفر سواره وشمشيرزن را همراه او ساخت واو را مأمور حركت به سوى مناطق شام وملاقات با دشمن خدا و رسول خدا (ص)، عبيدالله بن زياد نمود. ابراهيم با جديت تمام به سوى مقصد خويش حركت نمود تا در شهر " انبار " فرود آمد، هنگامى كه سپاه او از آن شهر عبور مى كردند، مردم انبار گفتند: " اين چه سپاهى است ؟ " گفتند: " اينان ياران واصحاب امام حسين (ع) هستند. " پس آنان زاد وتوشه و علوفه آوردند وبه ابراهيم اصرار ورزيدند كه بدون دريافت وجه آنها را بپذيرد، ولى ابراهيم با پرداخت بالاترين وجه آنها را خريد واز آن نقطه عبور نمود تا به " نخل اسودى " رسيدند ودو روز در آنجا اقامت كرده واز آن مكان عبور نموده، وارد " دير لطيف " شدند ولحظاتى در آن نقطه اقامت ورزيدند. سپس به " حصون جعفر " رفته و از آن نقطه به " تكريت " رسيدند ودر آنجا قلعه بلندى بود. اهل تكريت درها را به روى آنان بستند وپرسيدند: " اين سپاه از آن كيست ؟ " گفتند: " ما اصحاب وياران حسين مظلوم (ع) هستيم. " در اين هنگام، گريه و ناله آنان بلند شد وهمگى نواى يا محمدا ! يا عليا ! واحسينا ! سردادند. آنان زاد وتوشه وعلوفه آوردند. سپاهيان ابراهيم بدون اخذ قيمت از گرفتن آنها امتناع ورزيدند. مشايخ وبزرگان شهر به حضور ابراهيم فرمانده سپاه رسيدند واظهار داشتند: " اميرا ! ما هم مى خواهيم در اين امر مقدس سهم ونصيبى داشته باشيم ودر ثواب خونخواهى امام حسين (ع) شركت بنماييم. از اموال خود ده هزار دينار تقديم مى كنيم ودرخواست داريم كه از ما بپذيريد ودر ميان افراد سپاه تقسيم نماييد. ولى ابراهيم نپذيرفت و چيزى نگرفت. "

[ 276 ]

سپاه از تكريت هم عبور كردند وسى فرسخ راه را در سه روز تمام سير نمودند، تا به " موصل " رسيدند. از ميان مردم شهر موصل، هزار نفر شمشيرزن سواره بيرون آمدند ودر مقابل آنان ايستادند وگفتند: " اين سپاه از آن كيست ؟ " گفتند: " ما اصحاب وياران حسين مظلوم (ع) هستيم. " تا اين سخن را شنيدند، همگى شروع به گريه وناله كردند. گرد وغبار بر سر وصورت خود افشاندند وفرياد " واحسينا " سردادند. ماتم وسوگوارى عظيمى راه انداختند. سپاه ابراهيم چند روزى در موصل اقامت ورزيد. آنان زاد وراحله وعلوفه آوردند وابراهيم طبق سليقه وعقيده خود، بدون دريافت وجوه، آنها را نپذيرفت وبا بالاترين قيمت خريدارى مى نمود. آنان از آن مكان نيز عبور كردند ودر " دير علاء " فرود آمدند. در آن دير نيز سپاهيان ابراهيم اشتر مورد توجه قرار گرفتند. از آن دير نيز به سوى " نصيبين " كه در دو ميلى موصل قرار داشت، رهسپار گشتند. در نصيبين با مردى از بنى شيبان به نام حنظلة بن مغاور ثعلبى، رئيس آن منطقه، مواجه شدند. او داراى ده فرزند بود. ابراهيم نامه اى به اين مضمون به او نگاشت: " بسم الله الرحمن الرحيم از ابراهيم بن مالك اشتر نخعى به امير نصيبين حنظلة بن مغاور ثعلبى ! اما بعد، تو مى دانى چه بلايا ومصايبى بر حسين مظلوم (ع) وارد آمد. ما طالبان خون او از ظالمان وستمگران، كه دشمنان خدا ورسول اويند، هستيم. ما وشما در اساس شهادت بر يگانگى خدا ورسالت رسول او، با هم هستيم واين مكتوب من به شما است. آيا در گرفتن خون آن بزرگوار به من كمك مى كنى ؟ آيا معابر وگذرگاهها را بر ما استوار مى سازى وزاد وراحله وعلوفه را با بالاترين قيمت به ما مى فروشى واجازه عبور از شهر خود به ما مى دهى ؟ بى آن كه به كسى ظلم كنيم يا به حقوق مردم تعدى نماييم، از درى وارد واز در ديگر خارج مى شويم. والسلام " ابراهيم اين نامه را همراه رسول وپيام آور خود براى حنظله فرستاد. اتفاقا ابن زياد نيز قاصدى را همراه نامه به حنظله فرستاده بود ودرخواست زاد وتوشه وعلوفه و

[ 277 ]

تغذيه جهت 400 هزار نفر سواره از سپاه مروان را نموده بود واگر انجام نمى داد، تهديد نموده بود كه خود او را گروگان خواهند گرفت. ابومخنف گويد: " هر دو پيك همزمان نزد حنظله رسيدند. غلامان، به او خبر رساندند كه دو قاصد يكى از سوى ابراهيم وديگرى از طرف ابن زياد وارد شده اند. او هر دو قاصد را به حضور پذيرفت ودر حالى كه بر تخت خود تكيه زده وغلامان و دربانان دور او را گرفته بودند، آن دو پيك را پذيرفت. هنگامى كه هر دو نفر حاضر شدند وبه او سلام گفتند، پرسيد: " كدام يك از شما قاصد ابراهيم مى باشيد ؟ " پيك ابراهيم خود را معرفى نمود. حنظله به او گفت: " نزديك من بيا ! خدا تو را رحمت كند. " او پيش حنظله آمد. او را در كنار خود در تخت نشاند ونامه او را گرفت وقرائت نمود وشديدا با صداى بلند گريه نمود وبقيه نامه را خواند وگفت: " چشم ! با كمال علاقه ورضايت مى پذيرم ومن نخستين فردى هستم كه در پيش روى او مى جنگم و در طلب خون حسين مظلوم (ع) او را همراهى مى نمايم. " سپس رو به سوى پيك ابن زياد ملعون كرد وگفت: " براى چه آمده اى ؟ " او نامه را تسليم حنظله نمود. ناگاه چشمش به كلمه اى افتاد كه مى گفت: " تو در گروگان هستى، مگر اين كه آذوقه وعلوفه چهار صد هزار نفرى را تأمين نمايى ! " پس نامه را پاره پاره كرد وبه اصحاب وياران خود گفت شمشير مرا حاضر سازيد. هماندم گردن قاصد ابن زياد را زد. آنگاه خلعتى به قاصد ابراهيم بخشيد وبه گردن او زنجير پربهايى افكند ومركب تندروى را به او اهدا نمود وگفت: " به پيش امير وفرمانده خود برگردد ! و آنچه را ديده اى براى او تعريف كن ! " واضافه كرد: " من آماده ام آذوقه وعلوفه را فراهم سازم ومردم شهر من آماده ومنتظر ورود ايشان مى باشند وسلام مرا به ايشان برسان ! اولاد وفرزندان ومردم من در خدمت ايشان مى باشند. لطفا به او برسان كه در ملاقات دشمنان راه خدا ورسول او، جديت تمام به خرج دهد... " قاصد به سوى ابراهيم برگشت. نامه را به او تسليم كرد واتفاقاتى را كه در پيش

[ 278 ]

حنظله رخ داده بود، براى او بازگو نمود. ابراهيم خوشحال گرديد وبه سير خود ادامه داد تا به شهر " نصيبين " وارد گرديد. بوقها وزنگها به صدا درآمدند. در نخستين مرحله مردان وبزرگان شهر، سپس زنان وارد شدند. آنان موهاى خود را به رسم عزا بازگشوده بودند وهمگى فرياد واسيدا، واحسينا ! سرمى دادند وياران ابراهيم نيز شعار " يا لثارات الحسين (ع) " را تكرار مى كردند. حنظله تقديم هدايا وعلوفه ها را آغاز نمود و ابراهيم به او گفت: " تو را به حق مولايم حسين (ع) سوگند مى دهم، چيزى را بدون دريافت قيمت آن نپردازى ! " آنان به جاى يك درهم، دو درهم مى پرداختند. سپاه ابراهيم دو روز در آن نقطه اقامت گزيدند، سپس به سوى " قلعه ماردين " عزيمت كردند. حنظله وپسران وياران او نيز همراه ابراهيم بيرون آمدند وبر آن قلعه نازل گشتند. اين قلعه از آن حنظله بود واصحاب وياران او در آن به سر مى بردند و ابراهيم كنار حنظله قرار داشت. پس پسر قلعه بان پيش او آمد وزمين را بوسيد. حنظله به پسر قلعه بان گفت: " پس پدرت كجا است ؟ " او را به سراغ پدر فرستاد. هنگامى كه او به حضور حنظله رسيد، حنظله هدف ومقصد ابراهيم را گفت. قلعه بان رو به ابراهيم گفت: " اگر يك ساعت زودتر آمده بودى، ابن زياد در همين قلعه بود ومن او را دست بسته به شما تحويل مى دادم. " ابراهيم پرسيد: " جريان چگونه بود ؟ " قلعه بان گفت: " او امروز همراه خانواده واولادش، با چهل بار شتر به اينجا آمد و اولاد واموال خود را به من سپرد. " حنظله وابراهيم خوشحال شدند وگفتند: " پس اولاد واموال او كجا هستند ؟ " قلعه بان گفت: " پيش من مى باشند. " گفتند: " پس آنان را حاضر كن. " گفت: " به چشم ! هم اكنون حاضر مى سازم. " او وارد قلعه شد. اولاد ابن زياد ملعون را كه چهار نفر بودند حاضر ساخت و كنيزان او را كه 300 تن بودند، همراه چهل بار شتر از اموال وثروت او نشان داد. آنها صندوقهايى پر از لباسهاى مصرى حرير بافت وديبا بودند. هنگامى كه چشم ابراهيم به

[ 279 ]

اولاد ابن زياد افتاد، رو به مردم گفت: " مردم ! ابن زياد ملعون، امام حسين (ع) را در سن شصت سالگى كشته است. يحيى بن على را نيز كشته است كه داراى هشت سال بود وعون بن على را نيز كشته است كه 14 سال داشت وعباس را نيز كشته است كه 34 سال داشت.. " او يكى يكى اسامى شهدا را نام برد، تا 18 تن از شهيدان اهل بيت (ع) را ذكر كرد. سپس هتك حرمت خاندان رسالت را نام برد واسارت وحمل آنان را روى شتران عريان بيان داشت. آنگاه فرمود: " به خدا قسم تا توان دارم، احدى از بنى اميه را روى زمين باقى نمى گذارم. " سپس شمشير خود را از غلاف بيرون كشيد وياران او نيز شمشيرها را بالا آوردند وبر فرق فرزندان واولاد ابن زياد فرود آوردند وهمه را از دم شمشير بران گذراندند. سپس اصحاب وياران ابراهيم كنار او حلقه زدند. صاحب قلعه به ابراهيم گفت: " اى ابراهيم ! هم اكنون دست ابن زياد را در دست تو قرار مى دهم، بى آن كه شمشير يا نيزه اى به كار برده باشى. " ابراهيم گفت: " اين امر چگونه خواهد بود اى فرد خوش سعادت ومبارك طلعت ؟ " گفت: " هم اكنون من وتو همراه اولادم به سوى او مى رويم. من به يكى از اولاد خود مى گويم كه به سراغ او رود وبه او بگويد: پدرم تو را مى طلبد وبگويد: " حنظله فرار كرده است واو يكى از هواخواهان ابراهيم گرديده است وبا او بيعت نموده و سوگند ياد كرده است در پيش روى او مجاهده نمايد وتو مى دانى كه قلعه از آن او است واو صاحب قلعه مى باشد ومن اطمينان ندارم كه او به قلعه فرود نيامده باشد. وقتى خبر به او برسد كه اولاد وحرم واموال تو در قلعه او قرار دارد، حتما آنان را از من خواهد خواست ودر توان من نيست آنها را بدهم. هم اكنون مى خواهم تو به تنهايى سرى به ما بزنى وكسى از افراد خود را همراه نداشته باشى تا در اين مورد در خلوت با تو مشورت نمايم، چون من خاطرجمع نيستم كه در سپاه تو جاسوس وچشمى از طرف او وجود

[ 280 ]

نداشته باشد واين خبر را به اطلاع او نرسانده باشد. از اين رو از تو مى خواهم فقط به تنهايى جهت مشاوره به طرف ما بيايى... " وقتى ابن زياد اين موضوع را بشنود، قطعا به سوى ما خواهد آمد، چون او مرا امين مال، اولاد ومحرم خويش مى داند. هنگامى كه به من رسيد، او را بين خود وتو و اولادم مى نشانم وتو قبضه شمشير خود را بكش وگردن نحس او را بزن. سپس با سپاه خود به طرف سپاه او حمله بياور ويقين دارم كه دو نفر از آنان در يك جا متمركز نخواهند شد، چون فرمانده ودستور دهنده را با خود ندارند. " ابراهيم گفت: " تمام مواردى كه اشاره نمودى، بسيار زيبا است. خداوند روى تو را سفيد گرداند، ولى من رأى خود را بازگو مى كنم. " قلعه بان گفت: " آنچه به نظر تو رسيده است بگو. " ابراهيم گفت: " به من خبر رسيده است كه آنان كشتى هاى مسى بر پشت شترهاى خود جهت عبور از رودخانه فرات همراه دارند وصواب آن است كه من همراه تو بيابم وپنج هزار نفر از اصحاب وياران من در سمت راست معبر كمين نمايند ودر خود معبر پنج هزار سواره بايستند ومن خود با باقيمانده سپاه خود باشم. اگر توفيق كشتن او را به صورتى كه بيان مى دارى در خيمه پيدا نمايم، پس حمد وسپاس خداوند آفريدگار جهانيان را بجا مى آوريم، واگر فرار كرد چون كشتى هايى كه همراه آنها است كوچك مى باشند وجز افراد ماهر وسواركار، آن هم يكى پس از ديگرى نمى تواند با آنها عبور نمايند، ومن در كنار تو قرار مى گيرم واو مرا يكى از اولاد وفرزندان تو به حساب خواهد آورد، وقتى من او را ديدم، از اسب پايين كشيده وگردنش را مى زنم. " قلعه بان گفت: " هر طور صلاح مى دانى انجام بده، تو خود دانى، من وفرزندانم تابع ومطيع اوامر تو هستيم. ولى به ياران خود بگو كه در نزديكى تو قرار گيرند، به حدى كه صداى تو را بشنوند. " پس ابراهيم اصحاب وياران خود را گرد آورد. به آنان توصيه نمود تا در كنار گذرگاه وحول وحوش آن قرار گيرند وپشت سر او نيايند وآنان ديده بانانى قرار دهند

[ 281 ]

تا آنچه رخ مى دهد به ديگران برسانند. آنان به ترتيبى كه ابراهيم دستور داده بود انجام دادند. ابراهيم همراه قلعه بان به پشت سر آنان (لشكر ابراهيم) حركت نمودند. هنگامى كه به نزديكى اردوگاه ابن زياد رسيدند، قلعه بان خيمه خود را برپا داشت تا ابراهيم و حنظله در آن جلوس نمودند. قلعه بان يكى از فرزندان خود را به سراغ ابن زياد ملعون فرستاد تا او را به تنهايى به خيمه خود فرا خواند وبه او بگويد كه سپاه ابراهيم نزديك " نصيبين " فرود آمده اند وحنظله زاد وتوشه وعلوفه براى آنان فراهم آورده وسوگند ياد كرده است كه همراه او مجاهده نمايد ومن نگران آن هستم كه جاى اقامت حرم و اولاد وعيال تو را در قلعه بداند، تو به تنهايى به سراغ من بيا ! تا با تو خلوت نمايم ودر اين باره به رأى زنى ومشورت بپردازم... پسر قلعه بان به سراغ ابن زياد رفت وپيام پدر را به او رساند. ابن زياد كلام او را شنيد. كاملا مرعوب ووحشتناك گرديد وبه مركب خود سوار شد وهمان دم همراه پسر صاحب قلعه، به سراغ قلعه بان آمد. به خيمه رسيد. قلعه بان را ديد، در حالى كه در كنار او غلامى بود ودر دست او شمعى به قامت وبلنداى يك مرد وجود داشت وبين خيمه ومعبر كمتر از مسافت ميل فاصله بود. هنگامى كه قلعه بان او را ديد، بلند شد و دستهاى او را بوسيد و هم چنين ابراهيم با او دست داد. ابن زياد با دقت وكنجكاوى تمام به ابراهيم نگاه مى كرد ونگاه خود را طولانى مى داشت وصاحب قلعه او را با سخن وگفتگو مشغول مى نمود. ابراهيم گويد: " خواستم بلند شوم واو را بكشم، ولى در مورد كوچكى خيمه و تنگى آن فكر كردم وبا خود گفتم اگر شمشير خود را از غلاف بكشم، نمى توانم دست خود را بالا بگيرم ونمى دانم در شعاع كمتر آيا شمشير من در مقتل وجايگاه خود قرار مى گيرد يا نه ؟ در عين حال خود ابن زياد هم شجاع وتوانمند مى باشد وشمشير او هم روى زانوانش مجرد از غلاف مى باشد واطمينان نداشتم از اين كه صيحه وفرياد نكشد و سپاه خود را به نبرد نطلبد وسپاه 400 هزار نفرى او شورش كند ومرا بگيرند. " صاحب قلعه مرتب مشغول صحبت وسرگرم نمودن او بود وابراهيم سرش را پايين افكنده بود.

[ 282 ]

ابن زياد به قلعه بان گفت: " اگر جريان به ترتيبى است كه شما مى گوييد، پس چرا من در اينجا بنشينم ؟ هم اكنون به اصحاب وياران خود دستور مى دهم كه طبل وشيپور بنوازند وما از اينجا بكوچيم وابراهيم را دنبال نماييم، پيش از آن كه احدى از آنان فرار كند. " صاحب قلعه گفت: " پس تو واولادت بر معبر قرار بگيريد تا راه را نشان دهم. " سپس او از خيمه بيرون آمد. غلامش اسب او را آورد وسوار بر مركب گرديد وبه سوى اردوگاه خود مراجعت نمود. صاحب قلعه رو به ابراهيم نمود وگفت: " به خدا سوگند سرگذشت تو همانند سرگذشت مسلم بن عقيل مى باشد، جايى كه در خانه هانى بن عروه كمين كرده بود. ابن زياد وارد شد واو را نكشت، بر عكس، ابن زياد بود كه قاتل وكشنده مسلم بن عقيل گرديد. " ابراهيم گفت: " خدا تو را مشمول رحمت خود سازد. من در آغاز جلوس او در چادر فكر كردم در حالى كه شمشير او روى زانوانش بود، كوچكى چادر ونزديك بودن اردوى او مانع اين نيت من گرديد. نگران شدم اگر صيحه بكشد وداد وفرياد راه اندازد، ياران وهوادارانش مى شنوند وسرنوشت ما به صورت ديگرى در مى آيد. صلاح ديدم او را در غير اين مكان بكشم واز خداوند متعال اميد ورجاى واثق دارم كه او از دست من نجات پيدا نكند. پس از رهايى ابن زياد از آن دامى كه بر او گسترده شده بود، به سرعت به سوى سپاه خود حركت نمود. قلعه بان وفرزندانش همراه ابراهيم به طرف گذرگاه آمدند ودر گذرگاه ايستادند وسپاه ابن زياد دسته دسته به سرعت از آن گذرگاه عبور مى كردند ودر تختهايى قرار مى گرفتند كه روى مس ها قرار داشت. تعداد كثيرى از آنان (تقريبا 100 هزار نفر) عبور كردند. آنگاه ابن زياد روى استر قهوه اى رنگ، در حالى كه بر سرش كلاهى از ديباج، حرير، تحشيه يافته با پر شترمرغ وپرگنجشكان هندى تزيين يافته بود ودر دايره تاج او طلاى مرصع با در وجواهر كه سفيدى در با زمينه طلايى كه

[ 283 ]

داشت، شعله اش را در نظر بيننده بيشتر منعكس مى نمود. در اطراف او سى شمع در رنگهاى طلايى در دستان خادمان رومى ودر طرف راست او، دو شمع از عنبر ودر طرف چپ نيز به همين ترتيب، در كمال جلال وشكوه شاهانه حركت مى نمود. 2 - هلاكت فلاكت بار ابن زياد (لع) ابن زياد با تشكيلات عريض وطويل سلطنتى در حال حركت ونمايش قدرت بود كه ناگه به معبر وگذرگاه رسيد. ابراهيم توانست با صورت پوشيده، قائمه شمشير خود را بكشد. او در معبر ايستاده بود، برخى از خادمان ابن زياد به او اشاره كردند كه از سر راه كنار رود تا امير عبور نمايد. ابراهيم به آنان گفت: " مرا با امير حاجت ونيازى هست. " هنگامى كه ابن زياد به نزديكى ابراهيم رسيد، ابراهيم فرياد بر آورد: " من پناهنده خدا وامير هستم. " ابن زياد سرش را بيرون آورد تا مشاهده كند كيست كه به او پناهنده شده است. پس ابراهيم با سرعت دست خود را در از نمود واو را به سوى خود كشيد وبه روى زمين خواباند. او از روى مركب به رو به زمين افكنده شد. ابراهيم فرياد بر آورد: " يا لثارات الحسين (ع) " فورا افراد ونيروهاى او كه كمين گزيده بودند، از طرف راست وچپ و قلب لشكر خود را به ابراهيم رساندند. اطرافيان ابن زياد را با شمشيرهاى خود كشته يا از صحنه دور ساختند. قلعه بان وفرزندان دلير وياران رشيد ابراهيم نيز شمشيرهاى خود را كشيدند وبه قتال وكارزار پرداختند. آنان فرياد " يا لثارات الحسين (ع) " سر مى دادند. شمشيرها تا دم پگاه در فعاليت وتلاش بود. هنگامى كه صبح شد، تعداد كثيرى از هواداران وسپاهيان ابن زياد به هلاكت رسيده بودند. ابراهيم، دستهاى ابن زياد را محكم بسته بود واو را به فرد مورد وثوق واطمينان تحويل داده، ودويست تن از سواركاران شجاع را موكل او ساخته بود. نيروهاى مسلح با طناب او را مى كشيدند ومرتب لعن ونفرين مى كردند. پشت سرهم به صورت او سيلى مى زدند وفرياد: " يا لثارات الحسين (ع) " سر مى دادند.

[ 284 ]

هنگامى كه صبح طالع گرديد، ابراهيم سفره خون را گستراند. ابن زياد وهزار تن ديگر از هواداران او را نيز آورد. لباسهاى ياران ابراهيم در اثر جنگ، آلوده به خون بود. نماز صبح را با امامت ابراهيم برگزار نمودند. ابراهيم دستور داد اسيران حاضر را پيش او حاضر سازند. نخستين فرد، ابن زياد لعين بود كه او را دست بسته به محضر ابراهيم آوردند. پاهاى او را نيز محكم بستند. ابراهيم دستور داد آتشى را روشن كردند. ابراهيم خنجر خود را از كمر كشيد وتكه تكه گوشت ران او را مى بريد ومى پخت. سپس سر او را گوش تا گوش با خنجر خود بريد وجسد پليد او را به آتش افكند. در تمام احوال فرياد مى كشيد: " يا لثارات الحسين (ع) ". سر او را به كوفه به حضور مختار فرستاد. 3 - شبث بن ربعى 4 - خولى 5 - سنان 6 - عمرو بن حجاج پس از كشتن ابن زياد، شبث بن ربعى، خولى بن يزيد أصبحى، عمرو بن حجاج وسنان بن أنس نخعى (عليهم لعائن الله) را آوردند. آنان كسانى بودند كه در حادثه عاشورا فرماندهى عمليات جنگ بر ضد خاندان عصمت (ع) را عهده دار بودند و پس از قتل امام (ع)، به نهب وغارت اموال وهتك حرمت حريم آن بزرگوار پرداخته بودند. نخست ابراهيم رو به سنان بن انس نمود وگفت: " واى بر تو ! آيا مى توانى به راستى بگويى در كربلا وروز عاشورا چه كارى انجام دادى ؟ " سنان گفت: " من كارى انجام نداده ام، جز اين كه تكه اى از زير لباس امام حسين (ع) را گرفته ام. " ابراهيم شروع به گريه نمود ودستور داد گوشت ران او را قطعه قطعه كنند. هنگامى كه مشرف بر مرگ گرديد، ابراهيم او را از گوش تا بناگوش سر بريد وجسد پليد او را سوزاند. پس از كشتن سنان، شبث بن ربعى را آوردند. ابراهيم رو به او كرد وگفت:

[ 285 ]

" راست بگو در روز عاشورا چه كارى انجام دادى ؟ " گفت: " من به صورت شريف امام، سيلى زدم. " ابراهيم گفت: " اى واى بر تو ! اى واى بر تو ! اى ملعون ! آيا از خدا نترسيدى ؟ از جدش رسول خدا خجالت نكشيدى ؟ " پس از شنيدن اين اعتراف دستور داد گوشت رانهاى او را بريدند تا مشرف به مرگ شد. در اين موقع سرش را از بدن جدا، وجسد پليد او را نيز سوزاندند. سپس أبجر (يا بحر) بن كعب را آوردند. ابراهيم رو به او گفت: " راست بگو در روز عاشورا چه كردى ؟ واى بر تو باد ! " ابجر گفت: " كارى انجام نداده ام، فقط روسرى زينب را از سرش گرفتم وگوشواره ها را از گوشش كندم، به حدى كه گوشهايش را پاره نمود. " ابراهيم در حالى كه گريه مى كرد گفت: " اى واى بر تو ! آيا او چيزى به تو نگفت ؟ " ابجر گفت: " چرا، او به من گفت: خداوند دستها وپاهاى ترا بشكند وبا آتش دنيا قبل از آخرت ترا بسوزاند ! " ابراهيم رو به آن دشمن خدا ورسول (ص) گفت: " اى واى بر تو باد ! آيا از خدا ورسول خدا (ص) خجالت نكشيدى ؟ ورعايت حال جد او را ننمودى ؟ آيا هرگز دلت به حال او نسوخت وبه حال او رقت ورأفت نياوردى ؟ " سپس گفت: " دستهايت را جلو بياور. " او دستها را جلو آورد. در همان لحظه دستور داد آنها را قطع كنند. سپس ابراهيم پاهاى او را نيز قلم نمود وچشمان او را بيرون آورد وبا انواع عذاب وشكنجه ها به درك اليم واصل ساخت. حمل سرهاى قاتلان به كوفه ابراهيم پس از فراغت از كشتن وتعذيب فرماندهان سپاه ابن زياد، دستور داد ناقه ها وشترها را حاضر سازند وسرهاى مقتولين را بار كنند. تعداد سرها بيش از 20 هزار رأس بود. در ميان آنها سر عبيدالله بن زياد مشخص تر بود. ابراهيم تمام غنايم و اموالى را كه به دست آورده بود، به حضور مختار در كوفه ارسال داشت وجريان حنظله

[ 286 ]

وكمكهاى او را بازگو نمود. ابراهيم پيش از ارسال سرها نزد مختار، روى آنها بساطى پهن نموده، خود ويارانش روى سرها طعام وغذا ميل نمودند. شادمانى در كوفه هنگامى كه سرهاى قاتلان أبا عبد الله حسين (ع) وهواداران، به خصوص سر عبيدالله بن زياد به كوفه رسيد، مردم كوفه همراه مختار به بيرون شهر آمدند واظهار شادمانى وسرور نمودند. مختار در بلندى قرار گرفت وهمگى فرياد آوردند: " يا لثارات الحسين (ع) ". هنگامى كه سر ابن زياد در اختيار مختار قرار گرفت، به صورت او نگاه كرد وآب دهنى روى صورت نحس او افكند ودستور داد آن را بسوزانند. اما سرنوشت ديگر سپاهيان ابن زياد به اين صورت بود كه برخى از آنان در آب غرق شدند، برخى ديگر به صحراها وبيابانها گريختند وپراكنده شدند وتعداد كلى از آنان كه باقى مانده بودند، به دمشق بازگشتند. پس از پيروزى كامل وقلع وقمع نيروهاى ابن زياد، ابراهيم با خوشحالى و سرور كامل، همراه مال ومنال فراوان به كوفه بازگشت نمود. مروان بن حكم وقتى خبر شكست ابن زياد را شنيد، بسيار غمگين وافسرده حال گرديد. فرداى آن روز به مسجد جامع دمشق آمد وخطبه مفصلى ايراد نمود ودر ضمن آن گفت: " مردم ! خوارجى كه همراه مختار بودند، بندگان خدا را به فتنه وقتل كشانده اند و در روى زمين به فتنه وفساد مشغول شده اند ! از شما كيست كه به جنگ آنان بشتابد، پهلوانان آنان را بكشد ومردان ورجال آنان را به هلاكت بكشاند، نه شيخ كبير ونه طفل صغيرى را به جا مگذارد ؟ " اعزام عامر بن ربيعه عامر بن ابى ربيعه شيبانى - كه از رحمت خدا دور باد - به پا خاست وگفت:

[ 287 ]

" خليفه ! من حاضرم اين خواسته ها را عملى سازم. " مروان گفت: " دلم مى خواهد با من پيمان ببندى كه احدى از آنان را زنده وسالم نگذارى، حتى زنان باردار را شكم پاره نمايى وجنين او را نيز به قتل برسانى. " عامر بن ربيعه اعلام اطاعت وفرمانبرى كامل نمود وسوگند ياد كرد كه خواسته هاى مروان را عملى سازد. پس مروان حدود 200 هزار نفر مرد جنگى را همراه وتحت فرمان او قرار داد. او به سرعت به سوى كوفه روان شد تا به حوالى كوفه رسيد. ابراهيم نيز وقتى به مختار رسيد، همراه او به عزم شكار بيرون شدند. در سير و سفر، جمعى از سپاهيان واصحاب وياران او نيز حاضر بودند. در خارج شهر با فرد سواركارى رو به رو شدند كه از طرف صحرا عازم كوفه بود. مختار دستور داد تا آن مرد سواركار را پيش او آوردند. از او پرسيدند: " اى برادر عرب ! از كجا مى آيى وعازم كدام نقطه هستى ؟ " او پاسخ داد: " من از طرف قشون مروان بن حكم به سوى عامربن ربيعه رهسپارم، شنيده ام او به معركه شما رسيده است وبا 200 هزار نفر، قصد دستگيرى مختار را دارد. " مختار به او گفت: " بايد حقيقت را راست بگويى، وگرنه گردن تو را مى زنم. " او در پاسخ گفت: " من از قبيله عامر هستم. مرا در لشكر مختار عموزاده اى هست ومن آمده ام او را از سپاه مختار بيرون كنم تا مبادا در اين حادثه كشته شود، چون سپاه عامر بن ربيعه تصميم دارد احدى از اطرافيان مختار را سالم وزنده باقى نگذارد. " مختار از فرماندهان خود پرسيد: " در جمع سپاهيان من چند نفر از قبيله " أزد " هستند ؟ " جواب دادند: " فقط يك نفر از أزد در سپاه هست. " مختار دستور داد او را آوردند وفرمود: " مرا به تو نيازى هست، وآن اين است كه اگر خواستى پيش ما بمانى، مانعى نيست واگر خواستى با عموزاده ات بروى، به سلامت ! "

[ 288 ]

مختار دستور داد خلعتى به او بدهند و 1000 دينار نيز كمك كنند وگفت: " پيش عامر بن ابى ربيعه برو ومى دانم كه تو بر ضد ما نيستى، بلكه در مسير ما ودر تعقيب اهداف ما هستى. اكنون به من بگو اگر رفيقت از ما سؤال كرد، در پاسخ او چه خواهى گفت ؟ " وى جواب داد: " در پاسخ او خواهم گفت: مختار با شصت هزار سپاه شجاع آماده كارزار مى باشد. " مختار گفت تو را به خداوند بزرگ قسم مى دهم كه هرگز جز راست و صحيح، چيزى به زبان نياورى. در پاسخ به او بگو من اردوى مختار را همراه ابراهيم ملاقات نمودم. آنان بيست وچهار هزار جنگنده شجاع بيشتر نبودند. مرد ازدى گفت: " چشم ! حقيقت را مى گويم. " مختار باز بر عطاياى او افزود. مرد أزدى به راه افتاد وهنگامى كه نزد عامر رسيد، داستان را از اول تا آخر به او بيان كرد. عامر به او گفت: " مى خواهم حاجتى از من را روا كرده باشى ودر مقابل آن، جايزه اى به مبلغ ده هزار درهم وده هزار دينار دريافت نمايى. " أزدى گفت: " امير ! حاجت تو چيست ؟ " گفت: " تو دوباره به سوى مختار برگرد واين نامه را به جمعى از اصحاب وياران او كه اسامى آنان در نامه گنجانده شده است برسان. آنان چهارده نفر بيشتر نيستند. من با آنان در مورد قتل مختار پيمان بسته ام وآنان هم اكنون از خواص اصحاب وياران او هستند. " مرد أزدى گفت: " امير من، اگر دوباره به لشكر مختار برگردم، مى ترسم جان مرا قصد كنند، چون آنان ديده بانانى دارند كه مرا مى گيرند وگردن مى زنند. " عامر گفت: " من راه چاره اى به تو مى آموزم كه اگر با آن شيوه رفتار نمايى، نه تنها گرفتار نمى شوى، بلكه به جايزه ونوايى نيز خواهى رسيد. " گفت: " آن راه چاره چيست ؟ " عامر گفت: " اين ده هزار دينار وده هزار درهم را بگير وهر آنچه را نيز مختار به تو داده است، پيش اهل وعيال خود قرار بده. لباسهاى خود را بيرون كن وبه جاى

[ 289 ]

آن لباس كهنه وفرسوده بپوش واين نامه را هم كه به هم پيمانان نوشته ام، در بين لباس كهنه وفرسوده ات پنهان دار. با سر باز وپاى برهنه به جمع آنان نزديك شو. ديده بانان آنان به تو اخطار خواهند داد وترا متوقف خواهند نمود واز حال واحوال تو جويا خواهند شد. به آنان بگو عامر بن ابى ربيعه به خاطر دريافت انعام از شما، مرا كتك كارى نمود وهر آنچه را شما داده بوديد از من گرفت ودستور قتل مرا داد و عموزادگانم شفاعت كردند ومرا از دست او نجات داده وآزاد نمودند. اكنون به اردوى شما پناه آورده ام. در چنين وضعيت، او تو را مورد رحمت ومحبت قرار داده ودر زمره خواص وياران خود خواهد آورد. هنگامى كه او تو را تأمين داد واز طرف تو آسوده خاطر گشت، اين نامه را به هم پيمانان من برسان تا او را به قتل برسانند. " أزدى گفت: " چشم ! اطاعت مى كنم. " سپس هر آنچه او داده بود وهر چه را قبلا مختار به او بخشيده بود، همگى را به اهل وعيال خود تحويل داد ولباسهاى پاره پاره به تن نمود وسوار مركب راهوارى گرديد وبه سوى كوفه روان شد. مختار تا چشمش به سواره اى افتاد كه به طرف او مى آيد، به ياران خود گفت او را حاضر كنيد. وقتى پيش او آوردند، كاملا او را شناخت كه همان فرد أزدى است كه قبلا مورد توجه او قرار گرفته بود. مختار گفت: " برادر أزدى ! باز چه خبر ؟ چرا به اين روز وروزگار افتاده اى ؟ " مرد أزدى گفت: " امير ! وقتى عامر بن ابى ربيعه آنچه را شما عنايت كرده بوديد در من مشاهده نمود، از من گرفت وهر چه داشتم ضبط نمود ودستور كشتنم را داد. كسان من شفاعت نمودند، بالأخره مرا آزاد ساخت واز لشكر خود بيرون راند. اكنون به شما پناه آورده ام. " مختار وقتى سخن او را شنيد، باز دستور داد پنج هزار دينار به او انعام دهند و خلعتى بپوشانند وبسيار مورد محبت وعنايت قرار دهند. مرد أزدى وقتى اين همه محبت وعنايت مختار را مشاهده نمود، به فكر فرو رفت وبا خود گفت: " اى نفس ! مى بينى كه دنيا فانى وزودگذر، وآخرت دايمى و

[ 290 ]

ماندگار مى باشد. مختار وابراهيم نيز هر دو از افراد مؤمن وخداشناسى هستند وسپاه و ياران آنان نيز افراد باايمانى هستند. در سپاه آنان نه ساز وآوازى ونه لهو وميگسارى ونه رواج منكراتى هست. در اردوگاه آنان جز ذكر خدا وياد او، چيز ديگرى مشاهده نمى شود. آنان دايم در ذكر خدا، تلاوت قرآن ولعن بر ستمگران وقاتلان ابا عبد الله حسين (ع) هستند. هر وقت آبى مى خورند، تشنگى امام وياران او را ياد مى كنند. حيف نيست كه آخرت خود را با دنيا معامله نمايى. به نزد مختار برو وپيشگاه ادب او را ببوس وبا او خلوتى كن وواقعيت امر را با او در ميان گذار. در اين صورت به فيض أعلى وثواب دايمى نايل مى شوى. " سپس پيش مختار رفت وزمين ادب را بوسه زد وگفت: " تو پيش من مقام اعلى وارزشمندى دارى. كافى است لحظه اى با من خلوت كنى. " وقتى آن دو نفر خلوت نمودند، داستان فتنه گرى عامر ووجود جاسوسان در سپاه مختار را با نام ومشخصات آنان بازگو نمود ونامه اى را كه عامر بن ابى ربيعه به افتخار آن جاسوسان نوشته بود، به مختار نشان داد، وگفت: " حقيقت امر اين است: من در مورد دنيا وفناى آن ودرباره آخرت وبقاى آن، فكر وانديشه نموده ام وهم اكنون به درگاه خدا رو آورده ام. " مختار از او تشكر نمود ودر مورد احساسات پاك او تحسين گفت. فورا به سوى اصحاب وياران خود برگشت وداستان مرد أزدى را با ابراهيم در ميان گذاشت و جاسوسهاى عامر را معرفى نمود. در اين هنگام، مختار آن چهارده نفر را با نام دعوت نمود. آنان به اتفاق هم در فكر وتوطئه قتل مختار بودند. وقتى به حضور رسيدند، مختار عمامه را از سر خود برداشت وشمشير را از غلاف كشيد وهر 14 نفر را يكى پس از ديگرى گردن زد. سپس ابراهيم نزد يكى از آنان كه هنوز سالم باقى مانده بود رفت واظهار نمود: " امير از كشتن شما نادم وپشيمان گشته است. لطفا حقيقت امر را بيان نما، چگونه قصد جان مختار را نموده بوديد ؟ "

[ 291 ]

او اظهار كرد: " ابراهيم ! به خدا سوگند، خواه مختار پشيمان شود يا نشود، ما در اين مدت، منتظر فرصت ومتوقع لحظه اى بوديم كه به او دسترسى پيدا كنيم واو را بكشيم. نه تنها او، بلكه قتل تو نيز از اهداف وآرزوهاى ما بود، ولى شما نسبت به ما سبقت وپيشى گرفتيد. بدانيد شما به ما ظلم نكرده ايد، اگر ما هم بوديم اينگونه رفتار مى نموديم. " در اين لحظه حساس، ابراهيم حر به اى را كه وزن آن بيش از سه رطل (1) بود، به سينه اش كوبيد وآن را از پشت او بيرون آورد واز تمام آن چهارده نفر آسوده خاطر شدند. مختار رو به مرد أزدى آورد واو را با خلعتهاى پرقيمت وارزشمند مخلع ساخت. سپس رو به اصحاب خود نمود وفرمود هر آن كس كه ابا عبد الله حسين (ع) را دوست مى دارد، به اين مرد ازدى عطا وبخشش نمايد. اصحاب وياران، هر كدام به فراخور حال بخشش نمودند. كمكهاى آنان تا سر حد قد او بالا آمد. او زير كمكها و بخششهاى مختار ويارانش قرار گرفت. وى پس از ديدن اين منظره دل انگيز وپرشور، رو به مختار نمود وگفت: " امير ! من درهم يا دينارى از اين هدايا را نمى گيرم. اصحاب وياران حسين سزاوارتر هستند كه اين اموال در اختيار آنان باشد تا در راه خدا به جهاد ومبارزه ادامه دهند. اگر من علاقه مند وعاشق مال دنيا بودم، به دست آوردن آن بسيار سهل وآسان بود. من هر چه را مى خواستم، عامر بن ابى ربيعه در اختيارم مى گذاشت. من تنها رضا وخشنودى خدا را مى طلبم. در اين وقت همه اصحاب وياران، حال و موقعيت او را غبطه مى كردند. سرنوشت عامر پس از رد عطاياى ياران مختار، مرد أزدى به مختار عرض كرد: " آيا علاقه دارى عامر را دست بسته تحويل شما دهم ؟ "


1 - رطل پيمانه يا وزنى است كه وزن تقريبى آن نصف من مى باشد، ورطل در مصر 453 گرم است. (المنجد) (*)

[ 292 ]

مختار گفت: " اين امر مهم چگونه صورت پذير است ؟ وآيا چنين چيزى ممكن وقابل انجام مى باشد ؟ " ازدى اظهار داشت: " اين كار بر عهده من است، به شرط آن كه ابراهيم را همراه من بفرستى تا من واو با هم به سوى اردوگاه عامر برويم. وقتى به نزديكى لشكر او رسيديم، ابراهيم در محلى كمين كند وخود را پنهان سازد. من با شناختى كه سپاه عامر از من دارند، مى توانم داخل لشكر شوم وبه او بگويم از طرف لشكر مختار كسى همراه من آمده است كه از تو عهد وپيمان مى طلبد كه مختار را به تنهايى بكشد، به شرط آن كه پس از كشتن او پيش تو منزلت ومقامى حيازت كند وتو در حق او قصور وكوتاهى ننمايى. تو به تنهايى همراه من به خارج اردوگاه بيا وبا او عهد وپيمان برقرار نما تا او به كوفه برگردد واين امر مهم را از طرف تو، سامان دهد. " مختار وابراهيم رأى وتدبير او را پسنديدند. ابراهيم گفت: " بهترين راه شور و تدبير، همين راه مى باشد. " پس به اتفاق او سوار مركب شد ورو به سوى اردوگاه عامر نهادند. وقتى اين دو نفر به نزديكيهاى اردوگاه عامر رسيدند، ديده بانان عامر آنان را مشاهده نمودند وبه سوى آنان حركت كردند وهر دو را گرفتند. مرد أزدى را شناختند، ولى ابراهيم را نشناختند. به مرد أزدى گفتند: " اين مردى كه همراه تو است، كيست ؟ " گفت: " او يكى از بنى اعمام من مى باشد كه از سپاه مختار آمده است. " ابراهيم كلمه انا لله وانا اليه راجعون را سر داد وگفت اين مرد عامرى مرا كاملا مى شناسد. ديده بانان به سوى عامر رفتند وبه او گفتند: " مرد أزدى را كه به سوى مختار فرستاده بودى، بازگشته است، ولى همراه او فرد ديگرى نيز هست كه ما او را نمى شناسيم، ولى ازدى وانمود مى سازد كه عموزاده او است. " عامر دستور داد هر دو را به پيش او بياورند. نگهبانان به سراغ آنان آمدند. ابراهيم كاملا رو گرفته ولثامى بسته بود. عامر به طرف ابراهيم نگاهى افكند واو را

[ 293 ]

شناخت. با صداى بلند الله اكبر گفت واظهار نمود: " ابراهيم ! صورت خود را بگشا. آيا خيال كرده اى شخصيت تو بر ما پوشيده مى ماند ؟ به خدا قسم به نوعى شديد ترا بكشم كه ديگران نيز عبرت گيرند واهل شرق وغرب به صورت داستان آنرا در محافل خود بازگو نمايند. " عامر به فرماندهان خود دستور داد تا او را بگيرند. هواداران عامر او را احاطه نمودند ودست وكتفهاى او را بستند. عامر گفت: " شمشير وزيرانداز را بياوريد تا من خودم كار او را بسازم. " فرماندهان شمشير وبساط زيراندازى را كه مجرم را روى آن گردن مى زدند، حاضر ساختند، ولى اين هنگام موقع غروب آفتاب وهوا رو به تاريكى بود. برخى از حاضران گفتند: " امير ما همه مى دانيم او يار وياور مختار وستون فقرات لشكر او است، ولى اين هنگام موقع غروب آفتاب است ووقت مناسبى نيست. اجازه دهيد فردا طبل وشيپور امارت نواخته شود وتمام سپاهيان حضور پيدا كنند تا همه سپاهيان با چشم خود ببينند چگونه يار وياور مختار وفرمانده سپاه او پيش چشم آنان كشته مى شود وروحيه بگيرند وهنگامى كه او را كشتى، به سوى مختار حركت مى كنى وبه آسانى وراحتى بر او مسلط وپيروز مى گردى. گذشته از اين موضوع، نوعا بزرگان اين قبيل افراد را يكى دو ماه نگه مى دارند تا اسرار نظامى واخبار ومسايل مهم مربوط به رقيب را از او بگيرند وآنگاه او را مى كشند. " عامر گفت: " درست است، ورأى ومصلحت نيز همين است كه او را تا فردا صبح نگه داريم. " ابراهيم وهمراه را به فرماندهان لشكر خود سپرد. 400 نفر از كسان وخواص خود را مأمور وموكل نگهدارى آنان نمود وتأكيد كرد در نگهدارى وحراست آنان، كمال مراقبت را داشته باشند، مبادا از چنگ آنان بگريزند. مأموران خاص او، ابراهيم را همراه مرد أزدى در چادرى قرار دادند واطراف آن چادر را با چهار ميخ محكم بستند، ودستان او را با دو ميخ وپاهاى او را نيز با دو

[ 294 ]

ميخ ديگر محكم بستند وبا مرد أزدى نيز اين گونه رفتار نمودند. هنگامى كه چشمان به خواب استراحت فرو رفت، تنها آن حى قيوم وداور بود كه بيدار وناظر اعمال بود. مرد أزدى شروع به گريه وزارى نمود وناله وفرياد برداشت. ابراهيم گفت: " مى بينم كه از شدت ناراحتى گريه مى كنى. " أزدى گفت: " چه كار كنم ؟ مى بينم كه فردا صبح زود كشته مى شويم. " ابراهيم دلدارى داد وگفت: " آيا خوشحال وراضى نيستى كه در جوار قرب الهى جاى بگيرى ؟ آيا خوشحال نيستى كه فردا در جوار رسول خدا (ص)، أمير المؤمنين وفرزندان او حسن وحسين (ع) ومادرشان فاطمه زهرا (س) قرار بگيرى ؟ اگر ما فردا كشته شويم، به يقين خداوند متعال بين ما وآنان را جمع خواهد نمود. ما در جرگه آنان قرار خواهيم گرفت. " مأمور موكل اين سخنان را مى شنيد. با شنيدن سخنان ابراهيم، پوست بدن او جمع مى شد، قلبش خاشع ولرزان مى گشت وبا خود مى گفت: " به خدا قسم راست مى گويد "، وخطاب به نفس خود گفت: " واى بر تو اى نفس خبيث ! در روز قيامت هنگامى كه تو را در پيشگاه الهى حاضر ساختند، چه عذر وبهانه اى خواهى آورد كه ياوران فرزندان رسول خدا (ص) را به كشتن واداشتى... نه، به خدا قسم هرگز ستمكار را كه از دين بيرون رفته است، بر ضد اهل حق، كمك ويارى نخواهم نمود. " او به سراغ ابراهيم وهمراهش رفت ودست وپاى آنان را بازگشود وگفت: " اين موكلان تو در خواب هستند. بدان اى امير ! در سپاه عامر قسى القلب تر از من وجود نداشت، ولى گفتگوى تو كه با همراه خود داشتى، در من اثر گذاشت ومرا به رقت واداشت. مى خواهم راه تو را بازگذارم واين فرد أزدى را نيز بازگشوده ام واين شمشير برنده وقاطع من است، بگير وبا احتياط راه را پيش گير. " ابراهيم دعا كرد وهمراه مرد أزدى با احتياط كامل از اردوگاه دور شد ورو به صحرا وبيابان نهادند. هنگامى كه فرمانده لشكر عامر اطلاع يافت كه ابراهيم توقيفگاه

[ 295 ]

را ترك نموده است، با صداى بلند فرياد كشيد كه هر دو مرد فرار نموده اند ! هنگامى كه عامر اين صدا را شنيد، بيدار شد وبا چشمان خواب آلود وبا هراس ورعب شديد سوار مركب شد وشمشير خود را بيرون كشيد ودر ميان لشكر فرياد بر آورد: " واى بر شما باد ! آيا اجازه داده ايد ابراهيم وهمراهش فرار كنند ؟ همگى به صحرا وبيابان بريزيد و آنان را پيدا كنيد. " سواران پشت سر هم به سراغ فراريان راه افتادند. ابراهيم وهمراهش بخش وسيعى از بيابان را پيموده بودند كه صداى شيهه اسبان ونعل پاى آنها را شنيدند كه از راه دور مى آيند. ابراهيم با همراهش به چاره جويى پرداخت. همراه او خود را زير شنها پنهان ساخت، ولى ابراهيم در حال فكر وانديشه بود وملجأ وپناهگاهى جز خدا نمى جست، تا اين كه درخت بزرگ وپر برگ وبار بلندى ظاهر شد. ابراهيم به سراغ درخت رفت وفورا خود را بالا كشيد وخويش را در ميان ساقه ها وبرگها، پنهان و مستور ساخت. ابراهيم مى گويد: " لشكر عامر از سمت راست وچپ درخت، عبور مى كردند، بى آن كه به خود درخت توجهى داشته باشند. آنان در بيابانها ودره ها متفرق وپراكنده شدند ودر همين حال بودند تا اين كه حرارت آفتاب بالا آمد. " ابراهيم مى افزايد: " نزديك وقت ظهر بود. سپاهيان عامر در سرتاسر صحرا متفرق وپراكنده بودند. هر سواركارى به ناحيتى از نواحى بيابان اسب مى تاخت. همگى از من دور گشته بودند. حرارت آفتاب بر آنان شدت گرفته بود. خسته وكوفته بودند. تا به پايين درخت نگاهى كردم جز عامر دشمن خدا ورسول او كس ديگرى را نديدم. كاملا او را تحت نظر داشتم، مبادا فرد ديگرى همراهش باشد. عطش وحرارت آفتاب او را بيچاره كرده بود. پشت اسب خود را به سايه درخت پناه داده بود وچهره او به طرف بيابان بود من از درخت پايين آمدم واز پشت اسب او به زمين رسيدم وگردن او را گرفتم وپايين كشيدم. او به رو به زمين افتاد ومن روى سينه او نشستم. فرياد كشيد: " واى بر تو ! كيستى ؟ " گفتم: " اى دشمن خدا ! چقدر زود مرا از ياد بردى ؟ من ابراهيم

[ 296 ]

بن مالك اشتر هستم. آن فردى كه شب مى خواستى مرا بكشى. خداوند متعال مرا بر تو متمكن ساخت. " سپس شمشير را بر گردن او گذاشتم وسرش را بريدم وفرياد زدم " يا لثارات الحسين (ع) ". سپس بر اسبش سوار شدم. اين اسب از تمام اسبها تندروتر بود. عنان او را رها نمودم تا به سرعت، در مدت چهار روز به كوفه رسيدم. مختار به دنبال من افرادى را به اطراف واكناف فرستاده بود. او گمان برده بود كه من همراه مرد أزدى به برخى از باغات اطراف رفته ام. مختار در حال نگرانى به سر مى برد ودر جستجوى ما به " حيره " رفته بود واز آنجا بر مى گشت. ناگاه با ابراهيم رو به رو گشت. ابراهيم سر عامر را پيش او افكند. مختار پرسيد: " در اين مدت كجا بودى ؟ واين سر از آن كيست ؟ " ابراهيم داستان وسرگذشت شگفت انگيز وحيرت زاى خود را تعريف نمود. مختار وسپاهيان او از شنيدن اين داستان متعجب شدند وبه شكر خدا پرداختند. مختار از وضعيت مرد أزدى جويا شد. ابراهيم گفت: " مفارقت من از او، از وقتى مى باشد كه او خود را زير شنها دفن نمود واكنون نمى دانم سرگذشت او چگونه بوده است ؟ " ابراهيم رو به مختار گفت: " اكنون چه جاى نشستن است ؟ " پس مختار دستور داد عوامل سپاه حاضر شدند وهمگى بر پشت اسبان خود قرار گرفتند وتعداد آنان كمتر از 24 هزار نفر نبود. همگى به سراغ سپاه عامر بن ابى ربيعه رفتند. آنان شب و روز راه پيمودند تا به بقاياى سپاه عامر رسيدند. سپاه عامر در اثر نبودن فرمانده، به طول وعرض بيابان گام مى سپردند. هر كدام از آنان ادعاى امارت وفرماندهى سپاه را داشتند. مختار وابراهيم وسپاه تحت فرمان آنان، شمشير كشيدند وشعار " يا لثارات الحسين (ع) " سر دادند وبر اين قوم، حمله ور شدند. ساعتى نگذشته بود كه مشاهده نمودند هر كدام از نيروهاى عامر در خون خود غلطيده اند. پس به اين ترتيب لشكر عامر متفرق وپراكنده گرديد وشمشير مختار همه را

[ 297 ]

فرا گرفت. سپاهيان مختار اموال آنان را به غنيمت گرفتند وجمع كثيرى از آنان را به اسارت در آوردند. حتى يك نفر از آنان نيز توان فرار پيدا ننمود. سپاهيان مختار سرهاى آنان را جمع كردند. از كثرت وفراوانى شمارش آنها مقدور نبود. برخى از آن سرها را روى نيزه ها زدند وبرخى را هم به شتران بار نمودند. اموال وغنايم را در جوالها قرار دادند وهمه را به كوفه حمل كردند وآنان مرتب شعار " يا لثارات الحسين (ع) " را سر مى دادند. وقتى وارد كوفه شدند، مختار وفرماندهان در دارلاماره جلوس نمودند واز ميان اسيران، آنان را كه در واقعه كربلا حضور داشتند، شناسايى نمودند ودر ميان آنان تعدادى از آن جنايتكاران بودند كه دايم مورد جستجوى مختار و خونخواهان شهيدان كربلا قرار داشتند. يكى از آنان شرحبيل، ديگرى حصين بن نمير أزدى وجمع ديگرى بودند كه شرح حال نحس آنان به طول مى انجامد. 7 - نخست حصين را پيش آوردند. مختار اظهار نمود: " حمد وسپاس خداى را كه مرا به گرفتن تو متمكن ساخت. " سپس دستور داد گوشت بدن او را با قيچى بريدند تا در اثر آن به جهنم واصل شد. 8 - اما شرحبيل، او فردى بود كه در روز عاشورا از پشت سر امام سيلى به صورت مبارك آن بزرگوار زده بود. مختار حمد وسپاس خدا را به جا آورد ودستور داد او را با آتش سوزاندند. 9 - سرنوشت شوم حرمله پس از آن دو نفر، حرمله لعين را پيش آوردند. وقتى چشم مختار به حرمله كاهلى افتاد، به ياد مظلوميت طفل معصوم امام (ع) به شدت گريست وپس از آن رو به حرمله گفت: " واى بر تو باد ! آيا آنچه در كربلا انجام داده بودى، كافى نبود تا اين كه طفل صغير ومعصوم امام (ع) را نيز كشتى وبا خدنگ تير خود او را ذبح نمودى ؟ آيا نمى دانستى او فرزند رسول خداست ؟ " سپس مختار دستور داد او را در مقابل تيرهاى زهرآگين قرار دادند وآنقدر تير زدند تا كشته شد.

[ 298 ]

مختار يكى پس از ديگرى قاتلان وشركت كنندگان عرصه عاشورا از دم تيغ مى گذراند ونوع قتلها از همديگر متفاوت بود، تا اين كه تمام آنان را كشت. سپس جمعى از سرها را گرفت وبا مقدارى از اموال غنيمتى به سوى محمد بن حنفيه فرستاد و طى نامه اى جريان را به وى گزارش نمود. سپس اصحاب وياران خود را در شهرها و روستاها متفرق ساخت ورعايت عدل وانصاف را به آنان توصيه نمود. 10 - هلاكت ابن سعد از قاتلان امام (ع)، جز عمر بن سعد وقيس بن اشعث وبرادرش محمد بن اشعث، كس ديگرى باقى نماند. عمر سعد در كوفه پنهان شده بود. مأمورين مختار او را پيدا كرده ونزد مختار آوردند. مختار رو به ابن سعد گفت: " آيا طفل شيرخوار حسين را تو كشتى ؟ خداوند روى ترا سياه كند ؟ آيا تو عهد وپيمان رسالت وحقوق اخوت وبرادرى را نگه نداشتى ؟ هم اكنون از تو مى خواهم آن اشعار نونيه را كه در واقعه عاشورا سروده بودى قرائت كنى واگر نخوانى، تو را با اشد مجازاتها عذاب خواهم نمود. " ابن سعد لعين شروع به قرائت نمود كه مضمون اشعار اين چنين مى باشد: " به خدا من نمى دانم ودر اين امر راستگو هستم ودر مورد كار خودم روى دو امر مهم در فكر وترديدم، آيا ملك رى را از دست دهم ؟ در صورتى كه تملك آن از آرزوهاى ديرينه ام بود. يا اين كه با قتل حسين (ع) به گناه ومعصيت آلوده شوم ؟ حسين پسر عموى من مى باشد. حوادث وسرگذشت او بسيار بزرگ است، ولى نورچشم وروشنايى ديدگانم در ملك رى مى باشد. مى گويند خداوند خالق وآفريدگار بهشت و جهنم وتعذيب وبستن دستان گنهكاران مى باشد، اگر در اين گفتار راستگو هستند، من در مدت دو سال از گناهان خود توبه مى نمايم واگر در اين گفتار دروغگو هستند كه چه بهتر من به دنياى بزرگ وملك نازا (عقيم) واصل خواهم بود. خداى عرش وفرش، لغزش مرا مى بخشد، هر چند من در اين دنيا ستمكارترين

[ 299 ]

انس وجن بوده باشم، ولى نمى توانم در مقابل دنيا تصميم ديگرى بگيرم، چون دنيا خير نقد وزودگذر است وآخرت نسيه ودير آينده است وهرگز فرد عاقل، نقد را با نسيه معاوضه وخريد وفروش نمى كند... " (1) مختار اظهار داشت: " واى بر تو ! آيا عقيده مسلمانان اين چنين مى باشد ؟ اگر تو مسلمان حقيقى بودى اين گونه مى كردى ؟ " سپس افزود: " چيز ديگرى مى پرسم، حقيقت آن را بيان نما وآن اين كه وقتى امام (ع) در سرزمين كربلا به رو افتاده بود، چه مى گفت ؟ " ابن سعد مطالبى را كه از امام (ع) شنيده بود، بازگو نمود، تا به اين قسمت رسيد كه امام فرموده بود: " خدايا غلام ثقفى را بر آنان مسلط ساز تا خونهاى آنان را بريزد ! " مختار كفش نعلدار خود را پوشيد وصورت او را زير كفش خود قرار داد. سپس كفش خود را به خدمتگزار خود داد تا آن را بشويد. سپس دستور داد سر ابن سعد را بريدند. روايت منهال در مورد حرمله از منهال بن عمر نقل شده است: " به هنگام بازگشت از مكه، در مدينه به محضر امام على بن الحسين (ع) مشرف شدم. به او سلام گفتم. امام جواب سلام مرا دادند. سپس پرسيد: " منهال ! از حرملة بن كاهل اسدى چه خبرى دارى ؟ " عرض كردم: " من او را به هنگام بيرون آمدن از كوفه، سالم وزنده ديدم. " امام (ع) دستهاى خود را به طرف آسمان بلند نمود عرض كرد: " خدايا حرارت آهن را به او بچشان ! خدايا حرارت آتش را به او بچشان ! " منهال گويد: " به كوفه وارد شدم، مشاهده نمودم كه مختار خروج نموده است و افرادى از قاتلان امام حسين (ع) را به سزاى عمل ننگين خود رسانده است. بين من و


(1) فوالله ما أدري وإنى لصادق * أفكر في أمري على خطرين أأترك ملك الرى والرى منيتي * أم أصبح مأثوما بقتل حسين حسين ابن عمي والحوادث جمة * ولكن لى في الري، قرة عين... (*)

[ 300 ]

او، صداقت ودوستى ديرينه اى بود. چند روزى پس از مراجعت از مكه در منزل نشستم ورفت وآمد مردم پايان پذيرفت ورنج سفر از تنم خارج شد. سوار مركب شدم وبه سراغ مختار رفتم. او را در بيرون از منزل خويش يافتم. سلامى به او گفتم، او جواب سلام مرا داد وفرمود: " منهال ! مدتى است تو را نمى بينم. نه پيش ما مى آيى، نه به زيارت ما مى رسى ونه در مقابل اين همه فتوحات كه خداوند نصيب ما فرموده است، تبريك وتهنيت مى گويى. " عرض كردم: " سرورم من در زيارت بيت الله الحرام بودم وبه تازگى به كوفه رسيده ام، وگرنه زودتر به حضورتان مى رسيدم. " قدم زنان مقدارى با هم سير نموديم تا به محل " كنائس " رسيديم. متوقف شد، مثل اين كه انتظار كسى را مى كشيد. گويا در جستجوى حرمله افرادى را فرستاده بود. ساعتى نگذشته بود كه جمعى با شتاب فراوان وحركت شادمان، به طرف مختار آمدند وگفتند: " امير بشارت ! امير بشارت ! حرمله را يافتيم واو را آورديم. " وقتى او را پيش مختار آوردند، دستان بسته بود. هنگامى كه نگاه مختار به او افتاد گفت: " حمد وسپاس خدايى را باد كه مرا به تو دشمن خدا ورسول خدا متمكن ساخت. " سپس گفت: " جلاد يا جزار (برنده سر) كجا است ؟ " پس جزارى حاضر ساختند. سپس فرمود: " نخست دستها وپاهاى او را قطع كن. " نخست آن اعضا را قطع كردند. او فرياد مى كشيد وكمك مى طلبيد. دستور داد آتش را حاضر ساختند وآهنى را در آتش گداختند تا كاملا سرخ گرديد. آن ميله را در گردن او قرار داد، گوشت گردن او در آتش مى سوخت واو فرياد مى كشيد وكمك مى طلبيد تا آن كه گردن او بريده شد. در اين هنگام منهال گويد: " من سبحان الله گفتم. " مختار رو به من نمود گفت: " منهال ! تسبيح وتنزيه خدا در همه حال زيبا و پسنديده است، ولى اكنون چه جاى تسبيح گفتن مى باشد ؟ " منهال گفت: " امير ! در اين سفر اخير كه از مكه مى آمدم، در مدينه وارد محضر مولى وسرورم امام على بن الحسين (ع) شدم. امام از من پرسيد چه اطلاعى از حرملة

[ 301 ]

بن اسد كاهلى دارى ؟ به عرض رساندم من او را سالم وزنده در كوفه باقى گذاشتم. امام سر خود را به سوى آسمان بلند نمود ودعا كرد: " خدايا آتش را به او بچشان. " او دوبار اين دعا را تكرار كرد. مختار گفت: " تو را به خداوند سوگند مى دهم، امام چنين دعايى انجام داد ؟ وتو آن را از لبان مبارك امام (ع) شنيدى ؟ " گفتم: " به خدا سوگند، من خودم اين دعا را از امام (ع) شنيدم. " در اين هنگام، مختار از مركب پياده شد ودو ركعت نماز شكر بجا آورد وحمد وسپاس طولانى انجام داد. دوباره سوار مركب شد وبا هم به سوى منزل بازگشتيم. وقتى به نزديكى منزلم رسيديم، به او گفتم: " امير بسيار دوست مى دارم به من افتخار وشرف دهى ونمك طعام ما را بچشى ! " مختار گفت: " منهال ! تو مى دانى كه مولايم على بن الحسين (ع) سه دعا و درخواست انجام داده است وهر سه دعا را خداوند متعال به دست من انجام داده است. آيا تو از من مى خواهى كه غذا بخورم وچيزى بنوشم ؟ من به شكرانه اين توفيق، روزه خواهم گرفت وشكر خدا را بجا خواهم آورد كه خداوند چنين توفيقى را به من عنايت كرده است. " (1) نامه وگزارش به محمد بن حنفيه پس از آن كه مختار از كشتن تمام قاتلان ابا عبد الله حسين (ع) فارغ گرديد، نامه اى به اين مضمون به محمد بن حنفيه نگاشت واو هم اين گزارش را در اختيار امام على بن حسين (ع) قرار داد. مضمون نامه به اين ترتيب بود: " به نام خداوند بخشنده وبخشايشگر. اما بعد، من شيعيان وياران تو را به سوى دشمنان تو تحريض نمودم كه خون برادر شهيد ومظلومت را مطالبه كنند. آنان نيز در


(1) سه دعاى امام، يكى دستگيرى حرمله، دوم عذاب آتش در اين دنيا، سومى كشته شدن او بود. (*)

[ 302 ]

راه خدا وبه حساب او شمشيرهاى خود را كشيدند. نصر وپيروزى از سوى خداوند متعال نصيب آنان گرديد وبه فتح وپيروزى نايل آمدند. ما همه آن اعدا ودشمنان را كشتيم وتا آخرين نفر از بين برديم وفانى ساختيم. حمد وسپاس خداى را كه خون شما را گرفت ودر بين دشمنانش آتش را افروخت وسينه هاى ما وشما مؤمنان وشيعيان را تشفى بخشيد. من هم اكنون سر عبيدالله بن زياد ملعون وسرهاى ديگر نزديكان و اصحاب پيروان وهواداران بنى اميه را به طرف شما مى فرستم، آنان كه در قتل و شهادت سيد ومولاى ما ابا عبد الله الحسين الشهيد (ع) شركت داشتند، تا اين امر موجب آرامش قلب شما گردد. امر، امر شما ونهى، نهى شما است. والسلام در اختيار امام سجاد (ع) وقتى نامه مختار همراه سرهاى شرك ونفاق، به محمد بن حنفيه در مدينه رسيد وآن را خواند، به سجده شكر افتاد ودر مقابل اين عنايت ونصرت الهى به شكر و سجده پرداخت. آنگاه سر ابن زياد را به خدمت برادر زاده اش امام على بن حسين (ع) فرستاد. آورنده سر وقتى وارد محضر آن امام همام گرديد كه آن حضرت مشغول تناول غذا بود. سر آن خبيث را پيش امام قرار دادند. امام (ع) گفت: " الحمد لله رب العالمين. سپاس خداى را كه انتقام خون ما را گرفت. من بر اين لعين وقتى وارد شدم كه سر پدر بزرگوارم را بر او وارد ساختند واو غذا مى خورد. گفتم خدايا مرا نميران تا سر ابن زياد را به هنگام خوردن غذا مشاهده نمايم ومن اكنون مشغول غذا خوردن بودم. حمد وسپاس خداى را كه دعاى مرا مستجاب فرمود. " سپس امام فرمود تا آن سر را به مكه به سوى ابن زبير ببرند. هواداران ابن زبير اين سر را روى چوب نى بلندى قرار دادند كه باد آن را به حركت در مى آورد. روزى مارى از زير زبان او سقوط كرد وبينى او را فرا گرفت. سر او بالاى نى بود. مردم آن را تماشا مى كردند واز تكرار تاريخ تعجب مى كردند وبه او لعن مى فرستادند. همچنان

[ 303 ]

باقى بود تا آن كه ابن زبير دستور داد آن را در برخى از دره هاى مكه بيفكنند. * (وسيعلم الذين ظلمو أى منقلب ينقلبون) * صدق الله العلى العظيم. سر انجام كار مصعب ابو مخنف گويد: پس از قيام مختار، مصعب بن زبير قيام كرد وادعاى خلافت نمود وبا سپاه انبوه عازم عراق گرديد تا وارد شهر بصره شد وآن شهر را متصرف گشت. لشكر عظيمى اطراف او را فرا گرفتند. او در صدد تصرف كوفه نيز بود كه با مقاومت مختار رو به رو شد. او هدف خود را به اطلاع مختار رساند تا همراه سپاه انبوه به سوى كوفه " نهر دير " فرود آمد. بين اردوگاه او ومختار فاصله چندانى نبود. از مختار درخواست نمود كه از طرف او حكومت كوفه را داشته باشد، ولى او نپذيرفت. هر كدام يكى ديگر را تهديد نمودند وجنگ بين آنان داير گرديد. مصعب پيروزى به دست آورد وبه كوفه رسيد. مختار وارد دارالإماره شد وچند روز تمام در آن قصر اقامت گزيد. هواداران مصعب، دايره را بر او تنگ گرفتند ودارالإماره را در محاصره خود در آوردند. مختار روزى به اصحاب وياران خود گفت: " مى خواهم بر ضد اين مردم بيرون بيايم. محاصره مرا دلتنگ ساخته است. " اصحاب وياران او پاسخ مثبت دادند. او از قصر خارج گرديد ودو نيرو با هم به جنگ وقتال شديدى پرداختند. مصعب به آنان حمله كرد وارتباط آنان را از هم گسست. هواداران مختار او را نديدند وگمان كردند كه فرار كرده است. ياران او نيز منهزم گرديدند. مختار تنها ماند وبه ديوار دارالاماره تكيه داشت واز خود دفاع مى نمود تا آن كه كشته شد. (قدس الله روحه ونور ضريحه) مصعب در كوفه اقامت گزيد. عبد الملك بن مروان بن حكم او را تهديد نمود وبا لشكر انبوه به سوى كوفه لشكركشى كرد، تا آن كه نيروهاى دو طرف در محلى به نام " رماحيه " از توابع " دجيل " با هم ملاقات نمودند. سپاه عبد الملك در سال 72 هجرى بر مصعب غلبه نمود واو را كشت وسر او را گرفت وبه راه ادامه داد تا به كوفه رسيد و در دارالإماره جلوس نمود وسر مصعب را نيز در طشتى پيش خود حاضر ساخت.

[ 304 ]

بازى سرنوشت يكى از مشايخ وسالمندان كوفه، پيش او كلمه " لا إله الا الله " را سر داد و تعجب وشگفت خود را اعلام نمود وگفت: " چيز شگفتى را مى بينم. " عبد الملك پرسيد: " اى شيخ ! چه چيز تعجب آورى را مى بينى ؟ " آن پير مرد اعلام نمود: " نخست در اين قصر، سر ابا عبد الله الحسين (ع) را در طشتى پيش عبيدالله بن زياد با همين وضع مشاهده نمودم، سپس سر عبيدالله بن زياد را پيش روى مختار بن ابى عبيده در همين قصر ديدم، پس از آن سر مختار بن ابى عبيده ثقفى را پيش روى مصعب بن زبير ديدم، واكنون سر مصعب بن زبير را پيش روى تو مى بينم. آيا اين امر تعجب آورى نيست ؟ " عبد الملك بن مروان گفت: " خداوند پنجمى را پيش نياورد ! " حكومت بنى اميه تا سال 132 ه‍. ق استوار بود، تا اين كه دولت بنى عباس ظاهر گرديد وآنان تشكيلات اموى را برانداختند وشاعرى در اين باره گفته است: يكسره مردى ز عرب هوشمند * گفت به عبد الملك از روى پند روى همين مسند واين تكيه گاه * زير همين قبه واين بارگاه بودم وديدم بر ابن زياد * آه چه ديدم كه دو چشمم مباد ! تازه سرى چون سپر آسمان * طلعت خورشيد ز رويش نهان بعد ز چندى سر آن خيره سر * بد بر مختار به روى سپر بعد كه مصعب سر وسردار شد * دست كش او سر مختار شد اين سر مصعب به تقاضاى كار * تا چه كند با تو دگر روزگار (1)


(1) وقايع الأيام، محدث قمى، ص 247. (*) * * *

[ 305 ]

فهرست اعلام واشخاص وقبائل آ آدم، 81، 205. الف ابا عبد الله - امام حسين (ع). اباهرة، 91. ابجر بن كعب، 149، 151، 157، 285. ابراهيم بن اسحاق نهاوندى، 10. ابراهيم بن مالك اشتر نخعى، 256، 257، 258، 262، 263، 265، 273، 274، 275، 276، 277، 278، 279، 280، 281، 282، 283، 284، 285، 286، 287، 288، 289، 290، 291، 292، 293، 294، 295، 296. ابراهيم (ع)، 205. ابن اثير، 77. ابن اسحاق ثقفى، 10. ابن بابويه قمى، 43، 169. ابن رباح، 165. ابن زبعرى، 213. ابن زياد - عبيد الله بن زياد ابن سعد، 31. ابن سنان خفاجى، 223. ابن طاووس، 1، 2، 11، 12، 13، 16، 27، 253. ابن فضيل ازدى، 141. ابن قتيبه، 245. ابن لهيعه، 203، 225. ابن مسكويه رازى، 255. ابن نما (نجيب الدين)، 12. ابوالاسود محمد بن عبد الرحمن، 225. ابو الفضل (ع) = عباس بن على ابوبرزه اسلمى، 213. ابو بكر، 57. ابوعبيد بن مسعود ثقفى، 258. ابوعمرو زاهد، 163. ابى اخزم طائى، 231.

[ 306 ]

ابى جناب كلبى، 233. ابى سفيان، 43، 145، 219. ابى صفوان، 265. ابى عمره، 157. ابى مخنف، 10، 14، 253، 255، 263، 267، 270، 277، 303. احمد بن سلامه نجفى، 14. احمر بن شميط، 263. اخنس بن مرثد بن علقمه، 157، 163. ازد [ طايفه ]، 197، 287. اسحاق (ع)، 205. اسحاق بن حوبه حضرمى، 155، 163. اسعد بن عبدالقادر اصفهانى، 12. اسماعيل (ع)، 205. اسماء بن خارجه، 65، 71، 79، 175. اسود بن حنظلة، 157. اسيد بن مالك، 163. اصبغ بن نباته مجاشعى، 10. الحناط (ابو الحسين بن يحيى)، 12. الهامى (داود)، 11، 13، 14. ام البنين، 113. ام الفضل، 31، 33. امام حسن (ع)، 31، 35، 43، 45، 77، 97، 105، 115، 167، 175، 213، 259، 294. امام حسين (ع)، 1، 8، 16، 17، 27، 29، 31، 33، 35، 39، 41، 43، 45، 49، 51، 53، 55، 57، 59، 61، 63، 77، 79، 81، 83، 85، 87، 89، 91، 93، 95، 97، 99، 101، 103، 105، 107، 109، 113، 115، 117، 119، 121، 123، 125، 127، 129، 131، 133، 135، 137، 139، 141، 143، 145، 147، 149، 151، 153، 155، 157، 159، 161، 163، 165، 167، 169، 171، 175، 185، 189، 191، 195، 201، 203، 205، 207، 209، 211، 213، 221، 223، 225، 229، 231، 233، 235، 237، 239، 241، 245، 251، 253، 255، 256، 260، 261، 262، 263، 264، 265، 267، 270، 272، 273، 274، 275، 276، 277، 278، 284، 286، 290، 291، 294، 298، 299، 301، 302، 304. امام زمان (عج)، 153. امام سجاد (ع)، 8، 27، 83، 121، 175، 187، 189، 191، 193، 209، 211، 223، 225، 229، 231، 233، 235، 237، 239، 241، 247، 299، 300، 301، 302.

[ 307 ]

امام صادق (ع)، 27، 43، 47، 83، 85، 87، 127، 153، 157، 165، 167، 247، 253، 255. امام محمد باقر (ع)، 27، 125، 143. ام كلثوم (س)، 8، 103، 105، 185، 207. امويان = بنى اميه أمير المؤمنين = على (ع) انصارى (ابوايوب)، 47. انصارى (محمد على)، 14. ب بجدل بن سليم كلبى، 157. بجر بن كعب = أبجر بن كعب بجيلة [ طايفه ]، 93. بحرية بنت منذر، 63. بحير بن ريسان، 89. بدايع نگار، 14. برير بن خضير همدانى، 101، 121، 123، 131. بشير بن جذلم، 233، 235، 237. بشير بن خزيم اسدى، 175. بشير بن سعد، 57. بشير بن غالب، 91. بكير بن حمران، 77. بنى اسد [ طايفه ]، 173. بنى اسرائيل، 49، 229. بنى اميه، 45، 51، 91، 97، 105، 259، 260، 261، 262، 266، 267، 269، 279، 302، 304. بنى بكر بن وائل [ طايفه ]، 159. بنى تميم، 157. بنى تميم [ طايفه ]، 57، 59، 61، 95، 173. بنى حنظله [ طايفه ]، 57، 59. بنى دارم [ طايفه ]، 143. بنى سعد [ طايفه ]، 57، 61، 63. بنى شيبان [ طايفه ]، 276. بنى عباس، 304. بنى فزاره [ طايفه ]، 93. بنى هاشم، 85، 171، 201، 213، 215، 233. پ پيغمبر (ص) = محمد (ص) ت تبريزيان (فارس)، 15. ترك [ قوم ]، 115، 171، 183. توابين، 8، 255، 256، 261، 269. تهرانى (حاج آقا بزرگ)، 9، 16. ث ثمود [ قوم ]، 53، 135، 137.

[ 308 ]

ج جابر بن عبد الله انصارى، 233. جابر بن يزيد اودى، 157. جابر بن يزيد جعفى، 10. جبرئيل، 23، 25، 31، 33، 35، 205، 219. جعفر بن على (ع)، 113. جعفر طيار، 111. جلودى (عبد العزيز)، 11. جميع بن خلق اودى، 157. جون غلام اباذر، 133. ح حاتم بن صنعه، 31. حبيب بن بديل، 157. حبيب بن مظاهر، 53، 133. حجاج بن يوسف، 67. حجار بن ابجر، 55. حر بن يزيد رياحى، 99، 101، 103، 129، 131. حرملة بن كاهل اسدى، 143، 149، 297، 299، 300، 301. حسان بن اسماء بن خارجه، 65، 71. حسن بن الدربى، 12. حسن بن حسن مثنى، 175. حصين بن نمير أزدى، 97، 260، 297. حكيم بن طفيل سنبسى، 163. حمران بن مالك خثعمى، 73. حمزه سيد الشهداء، 111، 159، 217. حمزة بن حمران، 85. حميد بن مسلم أزدى، 159، 171. حنظلة بن سعد شامى، 135. حنظلة بن مغاور ثعلبى، 276، 277، 278، 279، 281، 285. خ خالد بن يزيد، 229. خديجة بنت خويلد، 111، 161، 272. خزرج [ طايفه ]، 213. خندف، 215. خوارزمى (موفق بن احمد)، 11. خولى بن يزيد اصبحى، 153، 171، 284. د داوود (ع)، 203، 225، 227. دزفولى (محمد طاهر)، 15. ديلم بنت عمرو، 93. ديلم [ قوم ]، 115. ر رأس الجالوت، 225. رباب (س)، 105. رجاء بن منقذ عبدى، 163.

[ 309 ]

رسول الله (ص) = محمد (ص) رسول خدا (ص) = محمد (ص) رشيد غلام ابن زياد، 79. رفاعة بن شداد، 51، 97. رويحة بنت عمرو، 71. ز زرارة بن خلج، 81. زرعة بن شريك، 151. زرقا بنت وهب، 41. زكريا (ع)، 49. زهراء (س) = فاطمه زهراء (س) زهير بن قين، 93، 95، 101، 119، 137. زياد بن عبيدالله، 67، 75. زيد بن حسن (ع)، 175. زيد بن موسى بن جعفر، 179. زين العابدين (ع) = امام سجاد (ع) زينب بنت عقيل، 201. زينب كبرى (س)، 8، 9، 103، 105، 113، 115، 139، 143، 149، 151، 159، 161، 175، 191، 193، 201، 213، 215، 217، 221، 285. س ساسانيان، 258. سالم بن خثيمه جعفى، 163. سبا [ قوم ]، 93. سعد بن مسعود، 258، 259. سعيد بن عبد الله حنفى، 53، 55، 119، 137. سكينه (س)، 8، 163، 223، 225. سليمان (ابورزين)، 57. سليمان بن صرد خزاعى، 51، 95، 256، 257، 261، 265، 267، 269، 270، 271، 272، 273. سليمان حنفى، 79. سنان بن انس نخعى، 151، 153، 284. سوراوى (شيخ حسين بن محمد)، 12. سويد بن عمر بن ابى مطاع، 137. سيد احمد بن طاوس، 11. ش شبث بن ربعى، 55، 149، 284. شرحبيل، 297. شريح قاضى، 65، 71. شمر بن ذى الجوشن، 113، 115، 147، 149، 151، 155، 171، 173، 207. شيخ العراقين، 14. شيخ صدوق، 11. شيخ مفيد، 87.

[ 310 ]

ص صالح بن وهب مزنى، 151، 163. صحفى قمى (سيد محمد)، 14. صخر بن قيس، 59، 61. صعصعة بن صوحان عبدى، 241، 265. صوحان بن صعصعة، 241. ط طبرى (ابو جعفر محمد بن جرير)، 10، 81، 83، 259. طلحه، 169. طوعه، 73. ع عاد [ قوم ]، 135، 137. عامر بن ربيعه شيبانى، 286، 287، 288، 289، 290، 291، 292، 293، 294، 295، 296. عباس بن عبد المطلب، 31. عباس بن على (ع)، 113، 115، 117، 143، 145، 279. عبد الرحمن بن عبد ربه انصارى، 121. عبد الكريم بن احمد بن طاووس، 13. عبد الله بن بكر سهمى، 31. عبد الله بن جعفر، 117. عبد الله بن حسن (ع)، 147. عبد الله بن حسين (ع)، 143، 297. عبد الله بن زبير، 49، 57، 79، 260، 261، 262، 263، 302. عبد الله بن عباس، 49. عبد الله بن عفيف أزدى، 195، 197، 199، 201. عبد الله بن على (ع)، 113. عبد الله بن عمر بن خطاب، 49، 51، 260، 268. عبد الله بن مسلم باهلى، 57. عبد الله بن مطيع، 262. عبد الله بن وائل، 53. عبد الملك بن مروان، 263، 303، 304. عبيدالله بن زياد، 8، 57، 63، 65، 67، 69، 71، 73، 75، 77، 79، 97، 99، 109، 113، 115، 123، 133، 137، 141، 147، 163، 171، 173، 189، 191، 193، 195، 197، 199، 201، 203، 257، 260، 262، 265، 266، 267، 268، 269، 270، 271، 273، 275، 276، 277، 278، 279، 280، 281، 282، 283، 284، 285، 286، 302، 304.

[ 311 ]

عثمان بن زياد، 63. عثمان بن عفان، 65، 199، 201. عثمان بن على (ع)، 113. عروة بن قيس، 55. عزير (ع)، 127. عقيقى بخشايشى (اميررضا)، 17. عقيقى بخشايشى (حميدرضا)، 15. عقيقى بخشايشى (عبد الرحيم)، 1، 2، 15، 17، 254. عقيل بن ابي طالب، 45، 117، 201. علامه حلى، 12. علامه مجلسى، 253. علم الهدى (سيد رضى)، 12. علم الهدى (سيد مرتضى)، 12، 21. على اصغر (ع) = عبد الله بن حسين (ع) على اكبر (ع)، 9، 91، 113، 139، 193. على بن نصر شبوكى، 205. على (ع)، 10، 13، 51، 59، 65، 77، 97، 103، 105، 109، 111، 115، 125، 159، 161، 167، 175، 179، 183، 185، 189، 191، 221، 223، 235، 241، 256، 257، 258، 259، 261، 262، 265، 266، 274، 294. عمارة بن وليد، 57. عمر بن جارود، 266، 267. عمر بن خطاب، 256، 258. عمر بن سعد، 57، 83، 109، 113، 115، 121، 123، 127، 129، 139، 143، 153، 155، 157، 159، 163، 171، 173، 298، 299. عمر بن صبيح صيداوى، 163. عمر بن على (ع)، 45. عمر نسابه، 45. عمرو بن حجاج زبيدى، 55، 65، 71، 171، 284. عمرو بن حريث، 191. عمرو بن حسن (ع)، 175، 229. عمرو بن خالد صيداوى، 135. عمرو بن سعد بن عاص، 83. عمرو بن سعيد بن عاص، 201. عمرو بن قرظه انصارى، 133. عمرو بن معدى، 67. عون بن على، 279. عيسى بن مريم (ع)، 203، 227. ف فاطمه بنت ابى عباس ازدى، 169. فاطمه زهراء (س)، 23، 25، 31، 35، 45، 105، 111، 115، 147، 159، 161، 165، 167، 213، 223، 225، 231، 272، 294.

[ 312 ]

فاطمه صغرى (س)، 8، 175، 179، 185، 221. فخار بن معد موسوى، 12. فرزدق، 79، 95. فرعون، 229. فروة بن مسيك مرادى، 125. فلافس نهشلى، 157. فهرى زنجانى (سيد احمد)، 14. ق قابيل، 33. قاسم بن حسن (ع)، 141. قاسم بن محمد همدانى، 10. قاضى (محمدرضا)، 17. قريش [ طايفه ]، 213، 229، 233. قمى (شيخ عباس)، 13، 304. قيس بن اشعث، 171، 173، 298. قيس بن مسهر صيداوى، 95، 97. ك كحاله (رضا)، 13. كلينى (محمد بن يعقوب)، 85. كنده [ طايفه ]، 147، 173. م مالك بن نسر، 147. مثنى بن حارثه شيبانى، 258. مجوس، 127. محفر بن ثعلبه عائذى، 203. محمد بن اشعث، 65، 73، 75، 197، 298. محمد بن بشير حضرمى، 119. محمد بن حسين نرسى، 127، 153. محمد بن حنفية، 83، 85، 261، 273، 274، 275، 298، 301، 302. محمد بن زكريا، 157. محمد بن عمر، 45. محمد بن عمر بن عطارد، 55. محمد بن نجار، 169، 205. محمد (ص)، 9، 23، 25، 31، 33، 35، 37، 39، 43، 45، 47، 49، 53، 55، 59، 61، 69، 77، 81، 85، 87، 91، 93، 95، 97، 99، 101، 103، 105، 109، 111، 115، 117، 119، 123، 125، 127، 129، 131، 133، 137، 139، 141، 145، 147، 151، 153، 155، 159، 161، 165، 167، 169، 173، 177، 179، 181، 183، 185، 187، 189، 191، 195، 197، 199، 203، 205، 207، 209، 211، 213، 217، 221، 223، 225، 227، 229، 231، 235، 239، 241، 245، 247، 249، 259، 260، 264، 267، 270، 272، 275، 285،

[ 313 ]

294، 297. مختار بن ابى عبيده ثقفى، 10، 11، 57، 63، 143، 151، 153، 157، 163، 253، 255، 256، 257، 258، 259، 260، 261، 262، 263، 273، 274، 275، 284، 285، 286، 287، 288، 289، 290، 291، 292، 293، 296، 297، 298، 299، 300، 301، 302، 303، 304. مدرس تبريزى (محمد على)، 13. مذحج [ طايفه ]، 71، 79، 173. مراد [ قبيله ]، 79. مرجانه، 67، 75، 191، 195، 201. مرعشى نجفى، 13. مروان بن حكم، 39، 41، 43، 49، 257، 268، 269، 270، 273، 276، 286، 287. مسلم بن عقبه، 260. مسلم بن عقيل، 55، 57، 63، 67، 69، 73، 75، 77، 79، 81، 95، 117، 260، 282. مسلم بن عمرو باهلى، 69. مسلم بن عوسجه، 117، 131، 133. مسيب بن نجبه مرادى، 51، 95. مصعب بن زبير، 258، 262، 263، 303، 304. مضر (قبايل)، 197. مطلب بن ابى صفره، 262. مطيع غلام مختار، 274. معاوية بن ابى سفيان، 39، 51، 59، 65، 75، 217، 219، 223، 259، 260، 265. معاوية بن يزيد، 260. معقل غلام ابن زياد، 67. معمر بن مثنى، 83. مفضل بن عمر، 43. منذر بن جارود عبدى، 57، 63. منقذ بن مرة عبدى، 139. منهال بن سعد ساعدى، 207. منهال بن عمرو، 229، 299، 300، 301. موسى بن عمران (ع)، 169، 203. مولوى نيا (محمد جواد)، 15. مهاجر بن اوس، 129. مهيار ديلمى، 229. ميرزا رضاقلى، 14. ن نجاشى، 10. نصارى، 127، 227. نصر بن مزاحم، 10.

[ 314 ]

نعمان بن بشير، 53، 57، 221، 260. نوح (ع)، 135، 205. و واحظ بن ناعم، 163. واقدى (ابو محمد)، 81. وليد بن عتبه، 39، 41، 49. وهب بن جناح كلبى، 131. ه‍ هابيل، 33. هارون، 169. هانى بن شبث حضرمى، 163. هانى بن عروة، 63، 65، 67، 69، 71، 73، 77، 79، 260، 282. هانى بن هانى سبيعى، 53، 55. هشام بن عبد الملك، 95. هند جگرخوار، 217. هوازن [ طايفه ]، 173. ى يحيى بن زكريا (ع)، 49. يحيى بن سعيد، 83. يحيى بن على، 279. يحيى بن عون، 265. يزيد بن حارث، 55. يزيد بن رويم، 55. يزيد بن مسعود نهشلى، 57، 61، 63. يزيد بن معاوية، 8، 35، 39، 41، 43، 45، 51، 57، 59، 63، 75، 79، 83، 85، 89، 107، 113، 115، 123، 127، 173، 189، 195، 201، 203، 211، 213، 215، 217، 219، 221، 223، 225، 227، 229، 231، 254، 260، 263، 264، 265، 266، 268، 269. يزيد بن معقل، 131. يعقوب (ع)، 81، 247. يعقوبى (ابن واضح)، 10. يوسف بن حاتم شامى، 12. يوسف بن على مطهر، 12. يوسف (ع)، 81، 125. يهوديان، 127، 225.

[ 315 ]

فهرست اماكن وممالك وبلاد آ آذربايجان، 117، 262. الف احد، 217. ارمنستان، 262. اصفهان، 268. انبار، 275. اهواز، 51. ايران، 14، 77، 256، 258. ب بدر، 213. بصره، 57، 63، 260، 262، 263، 264، 265، 266، 267، 268، 303. بهگباد، 262. ت تركستان، 181، 239. تكريت، 275. ث ثعلبيه، 91. ج جبانه، 233. جزيره، 262، 263. جمل، 51، 59، 195، 241، 258. جوفا، 262. چ چين، 227. ح حاجز، 99. حافر (كنيسه)، 227. حاميه، 155. حجاز، 107، 260، 261. حصون جعفر، 275. حيره، 296. خ خراسان، 268. خروراء، 263. د دجيل، 303.

[ 316 ]

دمشق، 207، 223، 229، 263، 264، 265، 269، 273، 286. دير علاء، 276. دير لطيف، 275. ذ ذات عرق، 91. ر رماحيه، 303. روم، 77، 171، 225. رى، 119، 298. ز زباله، 95. ش شام، 9، 73، 203، 205، 207، 221، 233، 256، 265، 266، 267، 268، 269، 275. ص صفين، 51، 195، 241، 258. ط طائف، 258. ع عذيب هجانات، 99. عراق، 12، 14، 81، 83، 85، 89، 91، 179، 233، 259، 260، 268، 269، 303. عمان، 227. عين الوردة، 257. ف فارس، 262. فرات، 35، 143، 145، 179، 187، 189، 271، 272، 273، 280. ق قادسيه، 274. قم، 2، 11، 14، 254. قيرقيا، 257. ك كابل، 181، 239. كربلا، 7، 8، 9، 10، 15، 21، 29، 35، 51، 81، 83، 87، 103، 131، 143، 159، 165، 171، 173، 175، 179، 233، 235، 245، 249، 253، 255، 256، 263، 269، 284، 297، 299. كنائس، 300. كوثر، 37، 39، 111. كوفه، 51، 53، 55، 57، 63، 65، 73، 79، 83، 91، 95، 97، 99، 101، 109، 117، 129، 135، 141، 143، 159، 163، 171، 173، 175، 177، 179، 181، 183، 185، 189، 193، 195، 203، 256، 258، 260، 261، 262، 263، 264، 265، 266، 268، 271، 272،

[ 317 ]

273، 274، 275، 284، 285، 286، 287، 289، 292، 296، 297، 298، 299، 300، 303، 304. م ماردين، 278. مدائن، 259، 262. مدينه، 14، 39، 45، 49، 57، 89، 99، 101، 105، 129، 175، 201، 203، 231، 233، 235، 237، 241، 260، 268، 273، 274، 299، 300، 302. مسجد النبى (ص)، 235. مسجد جامع دمشق، 8، 207، 286. مصر، 257، 291. مكه، 49، 51، 81، 83، 85، 87، 93، 213، 260، 268، 299، 300، 302. منا، 213. موصل، 262، 276. ن نجران، 213. نخل اسودى، 275. نصيبين، 276، 278، 281. نواويس، 81. نهاوند، 47. نهر دير، 303. نهروان، 51، 241، 258 ى يمن، 65، 83، 89، 151، 197.

[ 318 ]

برخى از مراجع ومنابع كتاب وپيشگفتار در اين كتاب علاوه بر قرآن كريم، از منابع ومآخذ زير استفاده شده است: آه سوزان بر مزار شهيدان... شيخ جعفر شوشترى ادعية الساعات... سيد بن طاووس اسرار الدعوات... سيد بن طاووس الأعلام... خيرالدين زركلى الإقبال... سيد بن طاووس الأمان من اخطار الاسفار... سيد بن طاووس الانوار الباهرة في انتصار الطاهرة... ابن طاووس الجليل الناصح... سيد بن طاووس الذريعة الى تصانيف الشيعة... حاج آقا بزرگ تهرانى الطرائف... سيد بن طاووس العقد الفريد... ابن سعد النفيس الواضح... سيد بن طاووس إنجيل... كتاب مقدس تاج العروس... جواهرى تاريخ الامم والملوك... طبرى برخى از مراجع ومنابع كتاب وپيشگفتار در اين كتاب علاوه بر قرآن كريم، از منابع ومآخذ زير استفاده شده است: آه سوزان بر مزار شهيدان... شيخ جعفر شوشترى ادعية الساعات... سيد بن طاووس اسرار الدعوات... سيد بن طاووس الأعلام... خيرالدين زركلى الإقبال... سيد بن طاووس الأمان من اخطار الاسفار... سيد بن طاووس الانوار الباهرة في انتصار الطاهرة... ابن طاووس الجليل الناصح... سيد بن طاووس الذريعة الى تصانيف الشيعة... حاج آقا بزرگ تهرانى الطرائف... سيد بن طاووس العقد الفريد... ابن سعد النفيس الواضح... سيد بن طاووس إنجيل... كتاب مقدس تاج العروس... جواهرى تاريخ الامم والملوك... طبرى تفسير سعد السعود... ابن طاووس ريحانة الأدب... محمد على مدرس تبريزى سلطان الورى لسكان الثرى... ابن طاووس محاسبة الملائكة آخر كل يوم... ابن طاووس مصباح الزائر وجناح المسافر... سيد بن طاووس

مكتبة يعسوب الدين عليه السلام الإلكترونية