الرئيسية  اتصل بنا  خارطة الموقع   
 
 
  إرسل لنا كتاب | أخبرنا عن خطأ  
أ ب ت  ...




توضيح المسائل - الشيخ محمد تقي بهجت

توضيح المسائل

الشيخ محمد تقي بهجت


[ 1 ]

بسم الله الرحمن الرحيم

[ 3 ]

رساله توضيح المسائل العبد محمد تقى بهجت

[ 4 ]

رساله توضيح المسائل حضرت آية الله العظمى محمد تقى بهجت چاپ: امير / قم ناشر: دفتر معظم له نوبت چاپ بيست ويكم / 1378 انتشارات شفق / قم

[ 5 ]

" به موارد ذيل توجه شود " الف: كليه جملاتى كه در آن " بايد "، " لازم است "، " بنا بر اظهر "، " بنا بر اقوى "، " بعيد نيست "، " خالى از وجه نيست " به كار رفته است به منزله فتواى صريح مىباشد ولازم است به آن عمل شود. ب: كليه جملاتى كه در آن عبارت " بنا بر احوط "، " بنا بر احتياط " به كار رفته است اگر در آن مسأله، قبل از اين كلمات و يا بعد از آن فتوايى داده نشده احتياط واجب است، ودر غير اين صورت احتياط مستحب مىباشد. ج: در هر مسأله اى كه احتياط واجب باشد، مقلد مىتواند به آن عمل كرده ويا به مجتهد ديگرى كه جامع شرايط تقليد بوده واز ديگر مجتهدين اعلم باشد، رجوع كند. واين در صورتى است كه مجتهد دوم در آن مسأله احتياط نكرده وفتوا داده باشد. د: در هر مسأله اى كه عبارت " محل تأمل است " يا " محل اشكال است " به كار رفته به منزله احتياط واجب است، بنابر اين اگر جايز بودن چيزى مورد تأمل يا اشكال بود، احتياط واجب در ترك كردن آن است.

[ 6 ]

الحمد لله رب العالمين والصلاة والسلام على خير خلقه محمد وآله الطاهرين ولعنة الله على اعدائهم اجمعين الى يوم الدين

[ 7 ]

احكام تقليد دين اسلام بر اساس اعتقادات صحيح وحق و هم چنين اعمال ودستوراتى در زمينه هاى گوناگون بنا شده است. در اعتقادات تقليد جايز نيست، هم چنين در اعمال ودستورات غير اعتقادى كه ضرورى دين باشد تقليد در آن لازم نيست، ولى در غير ضروريات اگر شخص مجتهد باشد يعنى بتواند از روى دلايل شرعى وظيفه خود را تشخيص دهد، بايد طبق نظريه خود عمل كند ودر غير اين صورت عقل براى او دو راه معين خواهد كرد: الف: تقليد، يعنى طبق فتاوى ونظريات مجتهدى كه واجد شرايط است عمل كند. ب: احتياط، يعنى بر اساس نظريه تمامى ويا گروهى از مجتهدين وظيفه خود را انجام دهد. به اين معنى كه اگر مجتهدى كارى را جايز وديگرى حرام مىداند، آن كار را ترك كند، واگر مجتهدى كارى را واجب وديگرى مباح مىداند، آن را بجا آورد. (1) تقليد از مجتهدى كه مرد، بالغ، عاقل، شيعه دوازده امامى، حلال زاده، آزاد، زنده وعادل باشد، جايز است وبنا بر اظهر بايد از مجتهدين ديگر اعلم باشد يعنى در استنباط احكام الهى تواناتر باشد، ويا اين كه از نظر علمى واجتهاد مساوى

[ 8 ]

ديگر مجتهدين باشد، ودر صورتى كه شناختن اعلم يا به دست آوردن فتاواى او مشكل باشد (مستلزم عسر وحرج باشد) مىتواند با رعايت الاعلم فالاعلم وساير شرايط، از غير اعلم تقليد نمايد. (2) اگر دو مجتهد يكى اعلم وديگرى اورع باشد ودر ساير جهات با هم مساوى باشند، اظهر رجوع به اعلم است. واگر هر دو در علم مساوى باشند ولى يكى اعدل واورع از ديگرى باشد، ترجيح قول اعدل خالى از وجه نيست. (3) مجتهد واعلم را از سه راه مىتوان شناخت: اول: خود انسان يقين كند، مثل آن كه از اهل علم باشد وبتواند مجتهد واعلم را بشناسد. دوم: آن كه دو نفر عالم عادل كه مىتوانند مجتهد واعلم را تشخيص دهند، مجتهد بودن يا اعلم بودن كسى را تصديق كنند، به شرط آن كه دو نفر عالم عادل ديگر با گفته‌آنان مخالفت ننمايند. سوم: آن كه عده اى از اهل علم كه مىتوانند مجتهد واعلم را تشخيص دهند، و از گفته‌آنان اطمينان پيدا مىشود، مجتهد بودن يا اعلم بودن كسى را تصديق كنند، بلكه از هرراهى كه انسان اطمينان به اعلم بودن كسى پيدا كند بنا بر اظهر مىتواند به همان اكتفا نمايد. (4) اگر شناختن اعلم مشكل باشد وانسان گمان به اعلم بودن كسى دارد، در صورتى كه گمانش به حد اطمينان برسد بايد از او تقليد كند. بلكه اگر اطمينان براى او حاصل نشد بعيد نيست ترجيح كسى كه فقط به اعلم بودن او گمان دارد يا احتمال مىدهد، ولى بهتر اين است كه در اين صورت به قول كسى عمل كند كه موافق احتياط باشد، اما اگر احتمال ضعيفى هم بدهد كه كسى اعلم است وبداند ديگرى از او اعلم نيست، بايد از او تقليد نمايد. واگر چند نفر در نظر او اعلم از ديگران وبا يكديگر مساوى باشند بايد از يكى از آنان تقليد كند. (5) در صورت مساوى بودن دو مجتهد، جايز است انسان در مسائلى كه ارتباطى با هم ندارند، بعضى مسائل را از يكى وبعضى ديگر را از مجتهد ديگر تقليد نمايد.

[ 9 ]

(6) عدول از مجتهد زنده به مجتهد ديگر، در صورت تساوى دو مجتهد در اعلميت، در جميع مسائل يا در بعض مسائل كه ارتباطى با هم ندارند، جايز است، ولى احوط ترك عدول است مگر به اعلم، وحكم اورعيت نيز مانند اعلميت است. (7) به دست آوردن فتوا (يعنى دستور مجتهد) چهار راه دارد: 1 - شنيدن از خود مجتهد. 2 - شنيدن از دو نفر عادل كه فتواى مجتهد را نقل كنند. 3 - شنيدن از كسى كه مورد اطمينان وراستگوست، اگر اطمينان به كلام او دارد، بنا بر احوط. 4 - ديدن در رساله مجتهد، در صورتى كه به درستى آن رساله اطمينان داشته باشد، بنا بر احوط. (8) تا انسان يقين نكند كه فتواى مجتهد عوض شده است، مىتواند به آنچه در رساله نوشته شده عمل نمايد. واگر احتمال دهد كه فتواى او عوض شده، جستجو لازم نيست، ولى اگر بعدا معلوم شود كه فتوايش عوض شده بود، بايد نسبت به گذشته، به وظيفه عمل نمايد. (9) اگر مجتهد اعلم در مسأله اى فتوا دهد، مقلد آن مجتهد (يعنى كسى كه از او تقليد مىكند) نمىتواند در آن مسأله به فتواى مجتهد ديگر عمل كند، در صورتى كه به فتواى آن مجتهد عمل كرده باشد وعدول از او هم جايز نباشد. ولى اگر فتوا ندهد وبفرمايد: احتياط آن است كه فلان طور عمل شود، مثلا بفرمايد: " احتياط آن است كه در ركعت سوم وچهارم نماز سه مرتبه تسبيحات اربعه (يعنى " سبحان الله والحمد لله ولا اله الا الله والله اكبر " بگويند) مقلد بايد يا به اين احتياط - كه احتياط واجبش مىگويند - عمل كند وسه مرتبه بگويد ويا بنا بر احتياط واجب به فتواى مجتهدى كه علم او از مجتهد اعلم كمتر واز مجتهدهاى ديگر بيشتر ويا مساوى است - با احراز ساير شرايط تقليد - عمل نمايد، پس اگر او يك مرتبه گفتن را كافى بداند، مىتواند يك مرتبه بگويد. و هم چنين است اگر مجتهد اعلم بفرمايد: " مسأله محل تأمل يا محل اشكال است ".

[ 10 ]

(10) اگر مجتهد اعلم بعد از آن كه در مسأله اى فتوا داده، احتياط كند، مثلا بفرمايد: " ظرف نجس را كه يك مرتبه در آب كر بشويند پاك مىشود، اگر چه احتياط آن است كه سه مرتبه بشويند "، مقلد او نمىتواند در آن مسأله به فتواى مجتهد ديگر عمل كند، بلكه بايد يا به فتوا عمل كند، يا به احتياط بعد از فتوا كه آن را احتياط مستحب مىگويند عمل نمايد. (11) فقها حيات را شرط مىدانند، يعنى مىگويند براى ابتداى تقليد بايد از مجتهد زنده تقليد كرد. اما اگر مرجع تقليد انسان از دنيا رفت، در اين كه آيا مىتواند بر تقليد او باقى بماند يا بايد به مجتهد زنده مراجعه نمايد، اختلاف است، پس اگر كسى در اين مسأله مجتهد بود، طبق نظر خودش عمل مىكند، وگرنه طبق نظر مجتهد زنده اعلم عمل مىنمايد. (12) باقى ماندن بر تقليد ميت در مسائلى كه در آنها تقليد وعمل كرده است، در صورتى كه مجتهد از دنيا رفته با مجتهد زنده از نظر علمى مساوى باشند، بنا بر اقوى جايز است، هر چند با اجازه مجتهدى ديگر بر تقليد باقى بوده وعمل كرده باشد. واگر مجتهدى كه از دنيا رفته اعلم باشد، واجب است بر تقليد او باقى بماند. واگر مجتهد زنده بعدا اعلم شد، واجب است در تمامى مسائل به او عدول نمايد. (13) اگر مسائلى را از مجتهد ميت ياد گرفته وبنا داشته عمل كند، چنانچه عمل نكرده ويا شك در عمل كردن دارد (در صورت بقاء بر تقليد ميت) نمىتواند در آن مسائل بر تقليد باقى بماند، هر چند مجتهد ميت اعلم باشد. (14) شخصى كه مقلد مرجعى بوده وبعد از وفات او بر طبق نظر مرجعى ديگر بر تقليد باقى مانده، ولى در بعضى از فتاوى (از قبيل بلاد كبيره وشب مهتاب يا هر مسأله ديگر) به مرجع دوم عدول كرده، بعد از وفات مرجع دوم، در صورت بقاء، نمىتواند در اين مسائل به مرجع اول برگردد ولى مىتواند به تقليد مرجع دوم باقى باشد. (15) كسى كه مقلد مرجعى بوده وبعد از وفات او به فتواى مرجعى ديگر به تقليد اول باقى بوده، پس از وفات مرجع دوم، در صورت جواز بقاء، تنها در مسائلى

[ 11 ]

كه طبق فتواى مجتهد اول عمل كرده مىتواند باقى بماند. واگر چند مرجع داشته و بعد از وفات هر كدام طبق موازين از ديگرى تقليد كرده وبا اجازه بعدى بر تقليد باقى مانده ودر نتيجه از هر مجتهد چند مسأله عمل كرده است، در آن مسائل مىتواند بر تقليد مجتهدين قبلى باقى بماند. ولى در هر صورت در مسائلى كه عمل نكرده بايد به فتواى مجتهد زنده عمل كند. (16) شخصى كه مقلد مرجعى بوده، بعد از فوت آن مرجع اگر احراز ويا احتمال اعلميت ميت در بين نباشد، رجوع به مجتهد زنده جايز است، ودر صورتى كه مجتهد زنده اعلم باشد يا احتمال اعلميت او در بين باشد رجوع به او واجب است. (17) مسائلى را كه انسان غالبا به آنها احتياج دارد، واجب است ياد بگيرد. (18) اگر براى انسان مسأله اى پيش آيد كه حكم آن را نمىداند، مىتواند صبر كند تا فتواى مجتهد اعلم را به دست آورد يا اگر احتياط ممكن است به احتياط عمل نمايد، بلكه اگر احتياط ممكن نباشد چنانچه از انجام عمل، محذورى لازم نيايد مىتواند عمل را بجا آورد. پس اگر معلوم شد كه مخالف واقع يا مخالف نظر مجتهد بوده، بايد دوباره انجام دهد. (19) اگر كسى فتواى مجتهدى را به ديگرى بگويد، چنانچه فتواى آن مجتهد عوض شود لازم نيست به او خبر دهد كه فتوا عوض شده. ولى اگر بعد از گفتن فتوا بفهمد اشتباه كرده، در صورتى كه ممكن باشد بايد اشتباه را بر طرف كند. (20) اگر مكلف مدتى اعمال خود را بدون تقليد انجام دهد، در صورتى اعمال او صحيح است كه بفهمد به وظيفه واقعى خود رفتار كرده است، يا عمل او با فتواى مجتهدى كه وظيفه اش تقليد از او بوده، يا با فتواى مجتهدى كه فعلا بايد از او تقليد كند مطابق باشد، وعباداتى را كه قبلا انجام داده با قصد قربت انجام داده باشد.

[ 12 ]

احكام طهارت " اقسام آب ها " آب يا مطلق است يا مضاف. آب مضاف آبى است كه آن را از چيزى بگيرند، مثل آب هندوانه وگلاب، يا با چيزى مخلوط باشد، مثل آبى كه به قدرى با گل و مانند آن مخلوط شود كه ديگر به آن آب نگويند. وغير اينها آب مطلق است وآن بر پنج قسم است: 1 - آب كر 2 - آب قليل 3 - آب جارى 4 - آب باران 5 - آب چاه آب كر (21) آب كر - بنابر اقوى - مقدار آبى است كه اگر در ظرفى كه در ازا وپهنا و گودى آن هر يك سه وجب است بريزند، آن ظرف را پر كند، و زن آن از صد وبيست وهشت من تبريز بيست مثقال كمتر است وكافى است به حسب كيلو 740 / 376 كيلوگرم باشد، وبه حسب ليتر هم به همين مقدار مىباشد. (22) اگر عين نجس (مانند بول وخون) يا چيزى كه نجس شده است (مانند لباس نجس) به آب كر برسد، وآب بو يا رنگ يا مزه‌نجاست را بگيرد، نجس مىشود واگر تغيير نكند نجس نمىشود. (23) اگر بوى آب كر به واسطه‌غير نجاست تغيير كند، نجس نمىشود، وتا وقتى كه مضاف نشده، پاك كننده است.

[ 13 ]

(24) اگر عين نجس مانند خون به آبى كه بيشتر از كر است برسد وبو يا رنگ يا مزه‌قسمتى از آن را تغيير دهد، چنانچه مقدارى كه تغيير نكرده كمتر از كر باشد تمام آب نجس مىشود. واگر به اندازه‌كر يا بيشتر باشد، فقط مقدارى كه بو يا رنگ يا مزه‌آن تغيير كرده نجس است. (25) آب فواره اگر متصل به كر باشد، آب نجس وهر متنجس را كه قابل تطهير با آب است پاك مىكند، ولى اگر قطره قطره روى آب نجس بريزد، آن را پاك نمىكند، مگر آن كه چيزى روى فواره بگيرند، تا آب آن قبل از قطره قطره شدن به آب نجس متصل شود وبهتر اين است كه آب فواره با آن آب نجس، مخلوط گردد. (26) اگر چيز نجس را زير شيرى كه متصل به كر است بشويند، آبى كه از آن چيز مىريزد اگر متصل به كر باشد وبو يا رنگ يا مزه نجاست نگرفته باشد وعين نجاست هم در آن نباشد، پاك است. (27) اگر مقدارى از آب كر يخ ببندد وباقى آن به قدر كرنباشد، چنانچه نجاست به آن برسد نجس مىشود، وهر قدر از يخ هم آب شود نجس است. (28) آبى كه به اندازه كر بوده، اگر انسان شك كند كه از كر كمتر شده يا نه، مثل آب كر است، يعنى نجاست را پاك مىكند در صورتى كه تفاوت بين آبى كه الان هست وآنچه قبلا بوده كم باشد، واگر نجاستى هم به آن برسد نجس نمىشود. اما آبى كه كمتر از كر بوده وانسان شك دارد به مقدار كر رسيده يا نه، حكم آب كر را ندارد. (29) كر بودن آب به سه راه ثابت مىشود: 1 - خود انسان يقين كند يا اطمينان داشته باشد بنابر اظهر. 2 - دو مرد عادل خبر دهند. 3 - كسى كه آب در اختيار او است بگويد آب كر است. مثلا صاحب منزل بگويد: حوض منزل كر است.

[ 14 ]

آب قليل (30) آب قليل، آبى است كه از زمين نجوشد واز كر كمتر باشد وآب باران (در حال باريدن) هم نباشد. (31) اگر آب قليل روى چيز نجس بريزد، يا چيز نجس به آن برسد نجس مىشود. ولى اگر از بالا با فشار بلكه با مطلق حركت از بالا به پايين روى چيز نجس بريزد، مقدارى كه به آن چيز مىرسد نجس وهر چه بالاتر از آن است پاك مىباشد، ونيز اگر مثل فواره با فشار از پايين به بالا رود در صورتى كه نجاست به بالا برسد پايين نجس نمىشود، واگر نجاست به پايين برسد بالا نجس مىشود. (32) آب قليلى كه براى بر طرف كردن عين نجاست روى چيز نجس ريخته شود واز آن جدا گردد، نجس است. وبنابر احتياط واجب بايد از آب قليلى هم كه بعد از بر طرف شدن عين نجاست، براى آب كشيدن چيز نجس روى آن مىريزند و از آن جدا مىشود اجتناب كنند. ولى آبى كه با آن مخرج غائط را مىشويند با پنج شرط پاك است: 1 - بو يا رنگ يا مزه‌نجاست نگرفته باشد. 2 - نجاستى از خارج به آن نرسيده باشد. 3 - نجاست ديگرى مثل خون يا بول با غائط بيرون نيامده باشد. 4 - ذره هاى غائط در آب پيدا نباشد. 5 - بيشتر از مقدار معمول، نجاست به اطراف مخرج نرسيده باشد. آب جارى (33) آب جارى، آبى است كه از زمين بجوشد وجريان داشته باشد، مانند آب چشمه وقنات. (34) آب جارى اگر چه كمتر از كر باشد، چنانچه نجاست به آن برسد تا وقتى

[ 15 ]

بو يا رنگ يا مزه آن به واسطه نجاست تغيير نكرده، پاك است. (35) اگر نجاستى به آب جارى برسد، مقدارى از آن، كه بو يا رنگ يا مزه اش به واسطه نجاست تغيير كرده، نجس است. وطرفى كه متصل به چشمه است اگر چه كمتر از كر باشد پاك است. وآبهاى ديگر نهر اگر باندازه‌كر باشد يا به واسطه‌آبى كه تغيير نكرده به آب طرف چشمه متصل باشد، پاك وگرنه نجس است. (36) آب چشمه اى كه جارى نيست ولى طورى است كه اگر از آن بردارند باز مىجوشد، حكم آب جارى را دارد، يعنى اگر نجاست به آن برسد، تا وقتى بو يا رنگ يا مزه‌آن بواسطه نجاست تغيير نكرده، پاك است. (37) آبى كه كنار نهر ايستاده ومتصل به آب جارى است، حكم آب جارى را دارد. (38) چشمه اى كه مثلا در زمستان مىجوشد ودر تابستان از جوشش مىافتد، فقط وقتى كه مىجوشد حكم آب جارى را دارد. (39) آب حوض حمام اگر چه كمتر از كر باشد، چنانچه به خزينه اى كه آب آن باندازه كر است متصل باشد، مثل آب جارى است. (40) آب لوله هاى حمام كه از شيرها ودوشها مىريزد وآب لوله هاى ساختمان، اگر متصل به كر باشد در حكم آب كر است. (41) آبى كه روى زمين جريان دارد ولى از زمين نمىجوشد، چنانچه كمتر از كر باشد ونجاست به آن برسد نجس مىشود. اما اگر از بالا با فشار به پايين بريزد، چنانچه نجاست به پايين آن برسد بالاى آن نجس نمىشود. آب باران (42) اگر به چيز نجسى كه عين نجاست در آن نيست، يك مرتبه باران ببارد، جايى كه باران به آن برسد پاك مىشود، ودر فرش ولباس ومانند اينها فشار لازم نيست. ولى باريدن دو سه قطره فايده ندارد، بلكه بايد بنا بر احوط طورى باشد كه بگويند باران مىآيد، وبه حد جريان برسد، واگر زمين طورى است كه آب به آن

[ 16 ]

جريان پيدا نمىكند، كافى است به حدى ببارد كه اگر زمين سخت بود بر آن جارى مىشد. (43) اگر باران، به عين نجس ببارد وبه جاى ديگر ترشح كند، چنانچه عين نجاست همراه آن نباشد، وبو يا رنگ يا مزه‌نجاست نگرفته باشد پاك است. پس اگر باران بر خون ببارد وترشح كند، چنانچه ذره اى خون در آن باشد، يا آن كه بو يا رنگ يا مزه خون گرفته باشد، نجس مىباشد. (44) اگر بر روى بام عمارت، عين نجاست باشد، تا وقتى باران بر بام مىبارد، آبى كه به چيز نجس رسيده واز سقف يا ناودان مىريزد در صورتى كه صفات عين نجس را نداشته باشد ومضاف نشده باشد پاك است، وبعد از قطع شدن باران اگر معلوم باشد آبى كه مىريزد به چيز نجس رسيده است، نجس مىباشد. (45) زمين نجسى كه باران بر آن ببارد پاك مىشود. واگر باران بر زمين جارى شود ودر موقع آمدن باران به جاى نجسى كه زير سقف است برسد آن را نيز پاك مىكند، اگر مضاف يا متغير به نجاست نشده باشد. (46) خاك نجسى كه به واسطه باران گل شود پاك است، اگر آب باران به همه خاك برسد وبنا بر احوط موقع مخلوط شدن با خاك مضاف نشده باشد. (47) هر گاه آب باران در جايى جمع شود، اگر چه كمتر از كر باشد چنانچه موقعى كه باران مىآيد، چيز نجسى را در آن بشويند وآب، بو يا رنگ يا مزه نجاست نگيرد، آن چيز نجس پاك مىشود. (48) اگر بر فرش پاكى كه روى زمين نجس است باران ببارد وبر زمين نجس جارى شود، فرش نجس نمىشود وزمين هم پاك مىگردد، مگر اين كه آب، مضاف يا متغير شود. (49) اگر آب باران بعد از آن كه از باريدن افتاد، در گودالى جمع شود وكمتر از كر باشد، چنانچه نجاست به آن برسد نجس مىشود.

[ 17 ]

آب چاه (50) آب چاهى كه از زمين مىجوشد، اگر چه كمتر از كر باشد چنانچه نجاست به آن برسد، تا وقتى بو يا رنگ يا مزه‌آن به واسطه نجاست تغيير نكرده پاك است، ولى مستحب است پس از رسيدن بعضى از نجاست ها به چاه، به مقدارى كه در كتاب هاى مفصل گفته شده از آن چاه، آب بكشند. (51) اگر نجاستى در چاه بريزد وبو يا رنگ يا مزه‌آب آن را تغيير دهد، چنانچه تغيير آب چاه از بين برود، بنابر احتياط واجب آن آب موقعى پاك مىشود كه به آبى كه از چاه مىجوشد متصل باشد. " احكام آب ها " (52) آب مضاف - كه معنى آن گفته شد - چيز نجس را پاك نمىكند، وضو و غسل هم با آن باطل است. (53) آب مضاف هر قدر زياد باشد اگر ذره اى نجاست به آن برسد، نجس مىشود - البته در موارد متعارف كه احتمال نجس شدن به وسيله ملاقات داده شود - ولى چنانچه از بالا با فشار روى چيز نجس بريزد، مقدارى كه به چيز نجس رسيده نجس ومقدارى كه بالاتر از آن است پاك مىباشد. مثلا اگر گلاب را از گلابدان روى دست نجس بريزند، آنچه به دست رسيده نجس، وآنچه به دست نرسيده پاك است. بلكه در بعضى از موارد كه آب مضاف جريان دارد، اگر قسمت آخر آب، نجس شود نجس شدن قسمت اول آن، خالى از تأمل نيست، اگر چه سطح اول وآخر آب يكى باشد واز بالا به پايين جريان نداشته باشد، در صورتى كه عرفا به سبب ملاقات، تأثر وانفعال حاصل نشود، بلكه نجس نشدن قسمت اول، خالى از وجه نيست. (54) اگر آب مضاف نجس، طورى با آب كر يا جارى مخلوط شود، كه ديگر

[ 18 ]

به آن آب مضاف نگويند بلكه مردم بگويند آب است (بدون ضميمه كردن كلمه ديگرى به آن)، پاك مىشود. (55) آبى كه مطلق بوده ومعلوم نيست مضاف شده يا نه، وبا مختصر تحقيق وبررسى هم نشود وضع آن را روشن كرد، مثل آب مطلق است، يعنى چيز نجس را پاك مىكند، وضو وغسل هم با آن صحيح است. وآبى كه مضاف بوده ومعلوم نيست مطلق شده يا نه، مثل آب مضاف است، يعنى چيز نجس را پاك نمىكند، وضو وغسل هم با آن باطل است. (56) آبى كه معلوم نيست مطلق است يا مضاف ومعلوم نيست كه قبلا مطلق يا مضاف بوده، نجاست را پاك نمىكند، وضو وغسل هم با آن باطل است. ولى اگر به اندازه‌كر يا بيشتر باشد ونجاست به آن برسد حكم به نجس بودن آن نمىشود. (57) آبى كه عين نجاست مثل خون وبول به آن برسد وبو يا رنگ يا مزه‌آن را تغيير دهد، اگر چه كر يا جارى باشد نجس مىشود. ولى اگر بو يا رنگ يا مزه‌آن به واسطه نجاستى كه بيرون آن است عوض شود، مثلا مردارى كه پهلوى آب است بوى آن را تغيير دهد، نجس نمىشود. (58) آبى كه عين نجاست مثل خون وبول در آن ريخته وبو يا رنگ يا مزه‌آن را تغيير داده، چنانچه به كر يا جارى متصل شود، يا باران بر آن ببارد، يا باد باران را در آن بريزد، يا آب باران از ناودان در آن جارى شود، وتغيير آن از بين برود پاك مىشود. واگر قبل از اتصال به كر يا جارى يا باريدن باران تغيير از بين برود همين قدر كه آب كر يا جارى به آن متصل شود ويا آب باران به آن برسد پاك مىشود و لازم نيست با آن مخلوط شود. (59) اگر چيز نجس را در كر يا جارى آب بكشند، آبى كه بعد از بيرون آوردن از آن مىريزد پاك وپاك كننده است. (60) آبى كه پاك بوده ومعلوم نيست نجس شده يا نه، پاك است وپاك كننده نيز هست. وآبى كه نجس بوده ومعلوم نيست پاك شده يا نه، نجس است. (61) نيم خورده‌سگ، خوك وكافر، نجس وخوردن آن حرام است. و نيم خورده حيوانات حرام گوشت، پاك است ولى خوردن آن مكروه مىباشد.

[ 19 ]

" احكام تخلى " (62) واجب است انسان وقت تخلى ومواقع ديگر، عورت خود را از كسانى كه مكلفند، اگر چه مثل خواهر ومادر با او محرم باشند، و هم چنين از ديوانه و بچه هاى مميز كه خوب وبد را مىفهمند بپوشاند، ولى زن وشوهر لازم نيست عورت خود را از يكديگر بپوشانند. (63) لازم نيست با چيز مخصوصى عورت خود را بپوشاند، بلكه در غير نماز با دست هم اگر آن را بپوشاند كافى است. (64) موقع تخلى بايد طرف جلوى بدن، يعنى شكم وسينه، رو به قبله و پشت به قبله نباشد. (65) بنا بر احتياط نبايد موقع تخلى طرف جلو بدن رو به قبله يا پشت به قبله باشد، هر چند عورت را از قبله بگرداند. واگر جلو بدن او رو به قبله يا پشت به قبله نباشد، احتياط واجب آن است كه عورت را هم رو به قبله يا پشت به قبله ننمايد. (66) در موقع تطهير مخرج بول وغائط، رو به قبله وپشت به قبله بودن اشكال ندارد. ولى اگر در موقع استبراء، بول از مخرج بيرون آيد يا اين كه بداند بول يا آب مشكوكى در حال استبراء خارج خواهد شد، در اين حال رو به قبله وپشت به قبله بودن، حرام است. (67) اگر براى آن كه نامحرم او را نبيند ناچار شود رو به قبله يا پشت به قبله بنشيند، بايد رو به قبله يا پشت به قبله بنشيند. ونيز اگر از جهت ديگر ناچار باشد كه رو به قبله يا پشت به قبله بنشيند مانعى ندارد. (68) احتياط واجب آن است كه بچه را در وقت تخلى رو به قبله يا پشت به قبله ننشانند، ولى اگر خود بچه بنشيند جلوگيرى از او واجب نيست. (69) تخلى در چهار مكان حرام است: 1 - در كوچه هاى بن بست، در صورتى كه صاحبانش اجازه نداده باشند. 2 - در ملك كسى كه اجازه تخلى نداده است.

[ 20 ]

3 - در جايى كه براى عده مخصوصى وقف شده است، مثل بعضى از مدرسه ها. 4 - روى قبر مؤمنين يا ساير مقامات مقدسه دينى ومذهبى، در صورتى كه بى احترامى به آنان باشد. (70) در سه صورت مخرج غائط فقط با آب پاك مىشود: 1 - با غائط نجاست ديگرى مثل خون بيرون آمده باشد. 2 - نجاستى از خارج به مخرج غائط رسيده باشد. 3 - اطراف مخرج بيشتر از مقدار معمول آلوده شده باشد. در غير اين سه صورت مىشود مخرج را با آب شست ويا به دستورى كه بعدا گفته مىشود با پارچه وسنگ ومانند اينها پاك كرد، اگر چه شستن با آب بهتر است. (71) مخرج بول با غير آب پاك نمىشود، واگر بعد از بر طرف شدن بول يك مرتبه بشويند كافى است. ولى كسانى كه بولشان از غير مجراى طبيعى مىآيد ويا اين كه از مخرج طبيعى مىآيد ولى از محلى كه معمولا نجس مىشود به جاهاى ديگر نيز برسد، احتياط واجب آن است كه بعد از بر طرف شدن بول دو مرتبه بشويند. وزن نيز حكم مرد را دارد. (72) اگر مخرج غائط را با آب بشويند، بايد چيزى از غائط در آن نماند، ولى باقى ماندن رنگ وبوى آن مانعى ندارد. واگر در دفعه اول طورى شسته شود كه ذره اى از غائط در آن نماند، دوباره شستن لازم نيست. (73) هر گاه با سنگ وكلوخ ومانند اينها، غائط را از مخرج با شرايطى كه ذكر مىشود، بر طرف كنند، بنا بر اظهر مخرج پاك مىشود ونماز خواندن مانعى ندارد وچنانچه چيزى هم به آن برسد، نجس نمىشود وذره هاى كوچك ولزوجت محل، اشكال ندارد مگر اين كه آن مقدارى كه معمولا به وسيله‌سنگ وكهنه از بين مىرود باقى بماند. (74) لازم نيست با سه سنگ يا سه پارچه مخرج را پاك كنند بلكه با اطراف يك سنگ يا يك پارچه هم كافى است، بلكه اگر با يك مرتبه هم غائط بر طرف شد كفايت مىكند، واگر با سرگين يا استخوان پاك كنند بنا بر اظهر پاك مىشود.

[ 21 ]

(75) پاك كردن مخرج غائط باچيزهاى مقدس كه احترام آنها لازم است مانند كاغذى كه اسم خدا يا پيامبران بر آن نوشته شده حرام است وممكن است در صورت علم وعمد موجب كفر شود كه در اين صورت به سبب كافر شدن تمام بدن نجس مىشود. ولى در صورت عدم علم وعمد، يا غفلت يا خوانا نبودن نوشته، اظهر حصول طهارت است. (76) اگر شك كند مخرج را تطهير كرده يا نه، اگر چه هميشه بعد از بول يا غائط فورا تطهير مىكرده، احتياط واجب آن است كه خود را تطهير نمايد. (77) اگر بعد از نماز شك كند كه قبل از نماز، مخرج را تطهير كرده يا نه، نمازى كه خوانده صحيح است ولى براى نمازهاى بعد بايد تطهير كند. استبراء استبراء عملى است مستحب، كه مردها بعد از بيرون آمدن بول انجام مىدهند وآن داراى اقسامى است ويك قسم آن كه مطابق احتياط است به اين صورت مىباشد كه بعد از قطع شدن بول، اگر مخرج غائط نجس شده، اول آن را تطهير كنند، بعد سه دفعه با انگشت ميانه‌دست چپ از مخرج غائط تا بيخ آلت بكشند و بعد شست را روى آلت وانگشت پهلوى شست را زير آن بگذارند وسه مرتبه تا ختنه گاه بكشند وپس از آن سه مرتبه سر آلت را فشار دهند. (78) آبى كه بعد از ملاعبه وبازى كردن از انسان خارج مىشود وبه آن " مذى " مىگويند، وآبى كه گاهى بعد از منى بيرون مىآيد وبه آن " وذى " گفته مىشود، وآبى كه گاهى بعد از بول بيرون مىآيد وبه آن " ودى " مىگويند (اگر بعد از خروج، بول به آن نرسيده باشد) پاك است. وچنانچه بعد از بول استبراء كند و بعد آبى از او خارج شود، وشك كند كه بول است يا يكى از اينها ويا مخلوط است، پاك مىباشد. (79) اگر انسان شك كند كه استبراء كرده يا نه ورطوبتى از او بيرون آيد كه نداند پاك است يا نه، نجس مىباشد وچنانچه وضو گرفته باشد، باطل مىشود.

[ 22 ]

ولى اگر شك كند استبرائى كه كرده درست بوده يا نه ورطوبتى از او بيرون آيد كه نداند پاك است يا نه، پاك مىباشد ووضو را هم باطل نمىكند. (80) كسى كه استبراء نكرده اگر به واسطه‌آن كه مدتى از بول كردن او گذشته، يقين كند بول در مجرا نمانده است ورطوبتى ببيند وشك كند كه پاك است يا نه، آن رطوبت پاك مىباشد ووضو را هم باطل نمىكند. (81) اگر انسان بعد از بول استبراء كند ووضو بگيرد، چنانچه بعد از وضو رطوبتى ببيند كه بداند يا بول است يا منى، واجب است احتياطا غسل كند ووضو هم بگيرد. ولى اگر وضو نگرفته باشد، فقط گرفتن وضو كافى است. (82) براى زن استبراء از بول نيست واگر رطوبتى ببيند وشك كند كه پاك است يا نه، پاك مىباشد ووضو وغسل او را هم باطل نمىكند. آداب تخلى (83) مستحب است در موقع تخلى، جايى بنشيند كه كسى او را نبيند، و موقع وارد شدن به مكان تخلى، اول پاى چپ وموقع بيرون آمدن، اول پاى راست را بگذارد، و هم چنين مستحب است در حال تخلى سر را بپوشاند وسنگينى بدن را بر پاى چپ بيندازد. (84) نشستن روبروى خورشيد وماه در موقع تخلى مكروه است ولى اگر عورت خود را به وسيله اى بپوشاند مكروه نيست. و هم چنين در موقع تخلى، نشستن روبروى باد ودر جاده، خيابان، كوچه، درب خانه وزير درختى كه ميوه مىدهد، مكروه است، وچيز خوردن وتوقف زياد در مكان تخلى وتطهير كردن با دست راست نيز مكروه مىباشد. و هم چنين است حرف زدن در حال تخلى، ولى اگر ناچار باشد يا ذكر خدا بگويد كراهت ندارد. (85) ايستاده بول كردن وبول كردن در زمين سخت وسوراخ جانوران ودر آب، خصوصا آب ايستاده، مكروه است.

[ 23 ]

(86) خوددارى كردن از بول وغائط مكروه است، واگر به حدى ضرر برساند كه در حكم ضرر زدن حرام باشد، نبايد خوددارى كند. (87) مستحب است انسان پيش از نماز وپيش از خواب وپيش از جماع و بعد از بيرون آمدن منى، بول كند.

[ 24 ]

نجاسات نجاسات ده چيز است: 1 - بول 2 - غائط 3 - منى 4 - مردار 5 - خون 6 و 7: سگ وخوك 8 - كافر 9 - شراب 10 - فقاع ومسائل مربوط به عرق جنب از حرام وعرق شتر نجاستخوار نيز در ادامه‌همين مسائل خواهد آمد. بول وغائط (88) بول وغائط انسان وهرحيوان حرام گوشتى كه خون جهنده دارد (يعنى اگر رگ آن را ببرند، خون از آن جستن مىكند) نجس است. وبنا بر احتياط از بول و غائط حيوان حرام گوشتى كه خون جهنده ندارد در صورتى كه عسر وحرج لازم نمىآيد اجتناب نمايند. ولى فضله حيوانات كوچك مثل پشه ومگس كه گوشت ندارند پاك است. (89) فضله پرندگان حرام گوشت نجس است وفضله خفاش بنا بر احتياط نجس است. (90) بول وغائط حيوان نجاستخوار كه عادت به خوردن فقط نجاست انسان بدون اختلاط به چيز ديگرى، پيدا كرده، تا زمانى كه استبراء نشده است نجس است. وحيوانى كه انسان آن را وطى كرده، يعنى با آن نزديكى نموده، و

[ 25 ]

گوسفندى كه گوشت آن از خوردن شير خوك روئيده شده است، بنا بر احوط ملحق به نجاستخوار است. منى (91) منى حيوانى كه خون جهنده دارد نجس است. مردار (92) مردار حيوانى كه خون جهنده دارد، نجس است، چه خودش مرده باشد، يا به غير دستورى كه در شرع معين شده آن را كشته باشند. وماهى چون خون جهنده ندارد، اگر چه در آب بميرد پاك است. (93) چيزهايى از مردار مثل پشم، مو، كرك، استخوان ودندان كه روح ندارند، پاك مىباشند. (94) اگر از بدن انسان يا حيوانى كه خون جهنده دارد، در حالى كه زنده است گوشت يا چيز ديگرى را كه روح دارد جدا كنند، نجس است. (95) پوست هاى مختصر لب وجاهاى ديگر بدن كه موقع افتاد نشان رسيده اگر چه آنها را بكنند پاك است، ولى بنا بر احتياط واجب بايد از پوستى كه موقع افتادنش نرسيده وآن را كنده اند اجتناب نمايند. (96) تخم مرغى كه از شكم مرغ مرده بيرون مىآيد، پاك است وبنا بر احتياط بايد پوست روى آن سفت شده باشد ولى ظاهر آن را بايد آب كشيد. (97) اگر بره وبزغاله پيش از آن كه علف خوار شوند بميرند، پنير مايه اى كه در شيردان آنها مىباشد پاك است، ولى ظاهر آن را بايد آب كشيد. (98) دواجات مايع، عطر، روغن، واكس وصابونى كه از كشورهاى غير اسلامى مىآورند، اگر انسان يقين به نجاست آنها نداشته باشد پاك است. (99) گوشت وپيه وچرمى كه در بازار مسلمانان فروخته مىشود پاك است

[ 26 ]

و هم چنين است اگر يكى از اينها در دست مسلمان باشد. ولى اگر بدانند آن مسلمان از كافر گرفته ورسيدگى نكرده كه از حيوانى است كه به دستور شرع كشته شده يا نه، نجس مىباشد. خون (100) خون انسان وهر حيوانى كه خون جهنده دارد - يعنى حيوانى كه اگر رگ آن را ببرند خون از آن جستن مىكند - نجس است، پس خون حيوانى كه مانند ماهى وپشه خون جهنده ندارد، پاك مىباشد. (101) اگر حيوان حلال گوشت را به دستورى كه در شرع معين شده بكشند و خون آن به مقدار معمول بيرون آيد، خونى كه در بدنش مىماند پاك است، ولى اگر به علت نفس كشيدن يا به واسطه‌اين كه سر حيوان در جاى بلندى بوده خون به بدن حيوان برگردد، آن خون نجس است و هم چنين چيزى كه با آن خون ملاقات كند آن هم نجس است. (102) از خونى كه در تخم مرغ مىباشد بنا بر احتياط بايد اجتناب كرد، ولى اگر خون در زرده باشد سفيده پاك است واگر در سفيده باشد زرده پاك است. (103) خونى كه هنگام دوشيدن شير ديده مىشود نجس است وشير را نجس مىكند. (104) خونى كه از لاى دندان ها مىآيد، اگر به واسطه مخلوط شدن با آب دهان از بين برود پاك است. (105) خونى كه به واسطه كوبيده شدن زير ناخن يا زير پوست مىميرد، اگر طورى شود كه ديگر به آن خون نگويند پاك است، واگر به آن خون بگويند نجس است. ودر صورتى كه ناخن يا پوست سوراخ شود، اگر مشقت ندارد بايد براى وضو وغسل، خون را بيرون آورند واگر مشقت دارد بايد اطراف آن را به طورى كه نجاست زياد نشود بشويند وپارچه يا چيزى مثل پارچه بر آن بگذارند ورويش دست تر بكشند همان طورى كه وضو يا غسل جبيره اى مىنمايند.

[ 27 ]

(106) اگر انسان نداند كه زير پوست خون مرده يا گوشت به واسطه كوبيده شدن به آن حالت در آمده، پاك است. (107) اگر موقع جوشيدن غذا ذره اى خون در آن بيفتد، تمام غذا وظرف آن نجس مىشود، وجوشيدن وحرارت وآتش، پاك كننده آن نيست. (108) زردابه اى كه در حال بهبودى زخم در اطراف آن پيدا مىشود، اگر معلوم نباشد كه با خون مخلوط است وبه آن خون زرد نيز نگويند، پاك است. اما اگر قبلا مىدانستيم خون بوده ولى حالا شك در خون بودن آن داشته باشيم، نجس است. سگ وخوك (109) سگ وخوكى كه در خشكى زندگى مىكنند، همه‌اجزاء، حتى مو، استخوان، پنجه، ناخن ورطوبت آنها، نجس است، ولى سگ وخوك دريايى پاك است. كافر (110) كسى كه منكر خدا يا براى خدا شريك قائل است يا پيامبرى حضرت خاتم الانبياء محمد بن عبد الله (صلى الله عليه وآله وسلم) را قبول ندارد وهمين طور كسى كه ايمان به خدا وپيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم) نداشته باشد، كافر ونجس مىباشد. همچنين كسى كه يكى از ضروريات دين اسلام مثل نماز يا روزه را با علم به اين كه ضرورى دين است انكار نمايد، نجس مىباشد. واگر از روى تقصير نداند وانكار نمايد، احتياطا بايد از او اجتناب كرد. (111) تمام بدن كافر، حتى مو، ناخن ورطوبتهاى او نجس است. (112) اگر پدر ومادر وجد وجده بچه نابالغ، كافر باشند، آن بچه هم نجس است، واگر يكى از اينها مسلمان باشد بچه نيز پاك است. (113) كسى كه معلوم نيست مسلمان است يا نه، پاك مىباشد ولى احكام

[ 28 ]

ديگر مسلمانان را ندارد، مثلا نمىتواند زن مسلمان بگيرد ونبايد در قبرستان مسلمانان دفن شود. (114) اگر كسى (اعم از مسلمان وغير مسلمان) به يكى از دوازده امام (عليهم السلام) دشنام دهد، يا با آنان دشمنى نمايد، نجس است. شراب (115) شراب و هر چيزى كه زياد آن انسان را مست مىكند، چنانچه به خودى خود مايع باشد، نجس وخوردن آن حرام است، اگر چه كم باشد يا مست كنندگى آن خفيف باشد، ولى اگر مثل بنگ وحشيش مايع نباشد، اگر چه چيزى در آن بريزند كه مايع شود پاك است. (116) الكل صنعتى كه براى رنگ كردن درب، پنجره، ميز، صندلى ومانند اينها به كار مىبرند، اگر انسان نداند از چيزى كه به تنهايى مست كننده ومايع است درست كرده اند، پاك مىباشد. (117) اگر انگور وآب انگور به واسطه‌پختن يا غير آن، جوش بيايد، بنا بر اقوى واحوط نجس وخوردنش حرام است وبايد از آن اجتناب نمود. (118) خرما، مويز، كشمش وآب آنها اگر خود بخود يا با پختن جوش بيايند، پاك بودن وخوردن آن محل اشكال است. فقاع (119) فقاع كه غالبا از جو گرفته مىشود وبه آن آبجو مىگويند نجس و خوردن آن حرام است، ولى آبى كه به دستور طبيب از جو مىگيرند وبه آن ماء الشعير مىگويند پاك مىباشد.

[ 29 ]

عرق جنب از حرام (120) عرق جنب از حرام نجس نيست ولى بنا بر اظهر واحوط با بدن يا لباسى كه به آن آلوده شده تا خشك نشده است نماز نخوانند. (121) اگر در زمانى كه نزديكى با زن حرام است (مثلا در روزه ماه رمضان يا در حال حيض) با زن خود نزديكى كند، در صورتى كه عرق او خشك نشده واگر وظيفه اش تيمم باشد تيمم نكرده، بنا بر احتياط واجب بايد از عرق خود، در حال نماز، اجتناب نمايد. واگر تيمم كرده، بنا بر اظهر اجتناب از عرقى كه بعد از تيمم فوق حاصل شده، حتى اگر خشك نشده باشد، لازم نيست. (122) اگر جنب از حرام، بدون عذر به جاى غسل تيمم نمايد وبعد از تيمم عرق كند، بنا بر احتياط واجب بايد از عرق خود در حال نماز اجتناب نمايد. (123) اگر كسى از حرام جنب شود وبعد با حلال خود نزديكى كند بايد از عرق خود اجتناب كند، واگر اول با حلال نزديكى كند وسپس از حرام جنب شود، مىتواند با آن نماز بخواند. عرق شتر نجاستخوار (124) عرق شتر نجاستخوار بنا بر اظهر پاك است اگر چه احتياط مستحب در اجتناب است، ولى اگر حيوانات ديگر نجاستخوار شوند، اجتناب از عرق آنها لازم نيست.

[ 30 ]

" راه ثابت شدن نجاست " (125) نجاست هر چيز از سه راه ثابت مىشود: 1 - آن كه خود انسان يقين يا ظن اطمينان آور پيدا كند كه چيزى نجس است، و گرنه لازم نيست از آن اجتناب نمايد. بنا بر اين در قهوه خانه ومهمانخانه هايى كه مردمان بى مبالات وكسانى كه پاكى ونجسى را مراعات نمىكنند در آنها غذا مىخورند، اگر انسان يقين نداشته باشد غذايى را كه براى او آورده اند نجس است، غذا خوردن اشكال ندارد. 2 - كسى كه چيزى در اختيار او است بگويد آن چيز نجس است واز گفته او اطمينان حاصل گردد، مثلا همسر يا خدمتكار بگويد ظرف يا چيز ديگرى كه در اختيار او است نجس مىباشد. 3 - آن كه دو مرد عادل بگويند چيزى نجس است، و هم چنين اگر يك نفر عادل هم بگويد چيزى نجس است بنابر احتياط واجب بايد از آن اجتناب كرد. (126) اگر به واسطه ندانستن مسأله، نجس بودن وپاك بودن چيزى را نداند مثلا نداند عرق جنب از حرام پاك است يا نه، بايد مسأله را بپرسد يا احتياط نمايد. ولى اگر با اين كه مسأله را مىداند، در چيزى شك كند كه پاك است يا نه مثلا شك كند كه آن چيز خون است يا نه يا نداند كه خون پشه است يا خون انسان، پاك مىباشد

[ 31 ]

نجاست اشياء (127) اگر چيز پاك به نجس برسد و هر دو يا يكى از آنها به طورى تر باشد كه ترى يكى به ديگرى برسد، چيز پاك نجس مىشود. واگر ترى به قدرى كم باشد كه به ديگرى نرسد، چيزى كه پاك بوده نجس نمىشود. ولى اگر دست انسان به بدن ميتى كه هنوز او را غسل نداده اند برسد اگر چه بدن ميت خشك باشد، احتياط در اين است كه دست را بشويد. (128) اگر چيز پاكى به نجس برسد وانسان شك كند كه هر دو يا يكى از آنها تر بوده يا نه، آن چيز پاك، نجس نمىشود. (129) دو چيزى كه انسان نمىداند كدام پاك وكدام نجس است، اگر چيز پاكى با رطوبت به يكى از آنها برسد نجس نمىشود. ولى اگر يكى از آنها قبلا نجس بوده وانسان نداند پاك شده يا نه، چنانچه چيز پاكى با رطوبت به آن برسد نجس مىشود. (130) زمين وپارچه ومانند اينها اگر رطوبت داشته باشد، هر قسمتى كه نجاست به آن برسد نجس مىشود وجاهاى ديگر آن پاك است. و هم چنين است خيار وخربزه ومانند اينها. (131) هر گاه شيره وروغن، مايع باشد به طورى كه اگر قدرى از آن برداشته شود جاى آن پر مىشود، همين كه يك نقطه از آن نجس شد، تمام آن نجس مىشود. ولى اگر مايع نباشد ويا اين كه مايع باشد ولى نجاست به جاى ديگر سرايت نكند نجس نمىشود. (132) اگر مگس يا حيوانى مانند آن، روى چيز نجسى كه تر است بنشيند و بعد روى چيز پاكى كه آن هم تر است بنشيند، چنانچه انسان بداند نجاست همراه آن حيوان بوده، چيز پاك نجس مىشود واگر نداند پاك است. (133) اگر جايى از بدن كه عرق دارد نجس شود وعرق از آنجا به جاى ديگر برود، هرجا كه عرق نجس به آن برسد نجس مىشود، واگر عرق به جاى ديگر

[ 32 ]

نرود جاهاى ديگر بدن پاك است. (134) اخلاطى كه از بينى يا گلو مىآيد، اگر خون داشته باشد، جايى كه خون دارد نجس وبقيه‌آن پاك است پس اگر به بيرون دهان يا بينى برسد، مقدارى را كه انسان يقين دارد جاى نجس اخلاط به آن رسيده نجس است، ومحلى را كه شك دارد جاى نجس به آن رسيده يا نه، پاك مىباشد. (135) اگر آفتابه اى را كه ته آن سوراخ است روى زمين نجس بگذارند، چنانچه آب طورى زير آن جمع گردد كه با آب آفتابه يكى حساب شود، آب آفتابه نجس مىشود. ولى اگر آب آفتابه از داخل به بيرون با فشار جريان داشته باشد يا احتمال برود كه نجاست بيرون به داخل سرايت نمىكند، حتى اگر سطح آب بيرون وداخل مساوى هم باشد، آب آفتابه نجس نمىشود. " احكام نجاسات " (136) نجس كردن خط وورق قرآن حرام است، واگر نجس شود بايد فورا آن را آب بكشند. (137) اگر جلد قرآن نجس شود در صورتى كه نجس شدن موجب بى احترامى به قرآن باشد، بايد آن را آب بكشند. (138) گذاشتن قرآن روى عين نجس مانند خون ومردار، اگر چه آن عين نجس خشك باشد حرام است وبرداشتن قرآن از روى آن واجب مىباشد. (139) نوشتن قرآن با مركب نجس، اگر چه يك حرف آن باشد، حرام است. و اگر نوشته شود بايد آن را آب بكشند، يا به وسيله تراشيدن ومانند آن، كارى كنند كه عين مركب نجس از بين برود وورق متنجس به آن، آب كشيده شود (140) احتياط واجب آن است كه از دادن قرآن به كافر خوددارى كنند واگر قرآن در دست او است در صورت امكان از او بگيرند. (141) اگر ورق قرآن يا چيزى كه احترام آن لازم است، مثل كاغذى كه اسم خدا يا پيغمبر (صلى الله عليه وآله وسلم) يا امام (عليه السلام) بر آن نوشته شده، در مستراح بيفتد، بيرون آوردن

[ 33 ]

وآب كشيدن آن اگر چه خرج داشته باشد بر كسى كه آن را انداخته واجب است و اگر او اين كار را نكرد يا نتوانست انجام دهد، بر ديگران واجب مىشود وخرج آن از بيت المال داده مىشود. واگر بيرون آوردن آن ممكن نباشد، كسانى كه مطلع هستند نبايد به آن مستراح بروند تا يقين كنند آن ورق پوسيده شده است. ولى وجوب اعلام، محل تأمل است. و هم چنين اگر تربت در مستراح بيفتد وبيرون آوردن آن ممكن نباشد، تا وقتى يقين نكرده اند كه كاملا از بين رفته، نبايد به آن مستراح بروند. (142) خوردن وآشاميدن چيز نجس حرام است ونيز خورانيدن عين نجس به اطفال در صورتى كه ضرر داشته باشد، حرام مىباشد بلكه اگر ضرر هم نداشته باشد بنا بر احتياط واجب بايد از آن خوددارى كنند، و هم چنين است چيزهايى كه پاك است ولى خوردنش حرام است، بنا بر احتياط. ولى خوراندن غذاهايى كه نجس شده است به طفل حرام نيست اما احتياط مستحب در اجتناب است. (143) فروختن وعاريه دادن چيز نجسى كه مىشود آن را آب كشيد، اگر نجس بودن آن را به طرف نگويند، اشكال ندارد ولى چنانچه انسان بداند كه عاريه گيرنده يا خريدار آن را در خوردن وآشاميدن استعمال مىكند بايد نجاستش را به آنها بگويد. واگر بداند كه آن را در كار حرامى استعمال مىكند اصل فروختن يا عاريه دادن محل اشكال است. (144) اگر انسان ببيند كسى چيز نجسى را مىخورد يا با لباس نجس نماز مىخواند، لازم نيست به او بگويد مگر اين كه با او طورى معاشرت داشته باشد كه اگر نگويد لوازم مشترك بين آندو نجس خواهد شد. (145) اگر جايى از خانه يا فرش كسى نجس باشد وببيند بدن يا لباس يا چيز ديگر كسانى كه وارد خانه او مىشوند با رطوبت به جاى نجس رسيده است لازم نيست به آنان بگويد مگر اين كه مثل مسأله‌فوق با آنها معاشرت داشته باشد. (146) اگر صاحبخانه در بين غذا خوردن بفهمد غذا نجس است، بايد به مهمانها بگويد. اما اگر يكى از مهمانها بفهمد، لازم نيست به ديگران خبر دهد ولى چنانچه طورى با آنان معاشرت دارد كه مىداند به واسطه نگفتن، لوازم خود او هم

[ 34 ]

نجس مىشود بايد بعد از غذا به آنان بگويد. (147) چيز نجسى كه انسان شك دارد پاك شده يا نه، نجس است وچيز پاك را اگر شك كند نجس شده يا نه، پاك است. واگر چه بتواند نجس بودن يا پاك بودن آن را بفهمد لازم نيست جستجو كند. (148) اگر بداند يكى از دو ظرف يا دو لباس كه از هر دو استفاده مىكند، نجس شده ونداند كدام است، بايد از هر دو اجتناب كند. (149) اگر چيزى را كه عاريه گرفته نجس شود، اگر بداند كه صاحبش آن چيز را در خوردن وآشاميدن استعمال مىكند، واجب است به او بگويد (150) بچه مميزى كه خوب وبد را مىفهمد اگر چه زمان تكليفش هم نزديك باشد، اگر بگويد چيزى را آب كشيدم، بايد دوباره آن را آب كشيد مگر اين كه انسان بداند آن را درست آب كشيده است. ولى اگر بگويد چيزى كه در اختيار او است نجس است، احتياط واجب آن است كه از آن اجتناب كنند.

[ 35 ]

مطهرات يازده چيز نجاست را پاك مى كند وآنها را مطهرات گويند: 1 - آب 7 - اسلام 2 - زمين 8 - تبعيت 3 - آفتاب 9 - بر طرف شدن عين نجاست 4 - استحاله وانقلاب 10 - استبراء حيوان نجاستخوار 5 - كم شدن دو سوم آب انگور 11 - غايب شدن مسلمان 6 - انتقال واحكام اينها به طور تفصيل در مسائل آينده ذكر مىشود. آب (151) آب با چهار شرط چيز نجس را پاك مىكند: اول: مطلق باشد، پس آب مضاف مانند گلاب وعرق بيد، چيز نجس را پاك نمىكند. دوم: پاك باشد. سوم: وقتى چيز نجس را مىشويند آب مضاف نشود، مگر اين كه قبل از مضاف شدن، چيز نجس پاك شده باشد وآب هم بو يا رنگ يا مزه‌نجاست را نگرفته باشد. چهارم: بعد از آب كشيدن چيز نجس، عين نجاست يا چيزى كه نجس شده وپاك نشده است در آن نباشد. وپاك شدن چيز نجس با آب قليل يعنى آب كمتر از كر شرط هاى ديگرى هم دارد كه بعدا گفته مىشود. (152) ظرفى كه به غير بول نجس شده اگر يك مرتبه شسته شود پاك مىشود

[ 36 ]

حتى اگر با آب قليل باشد بنا بر اقوى، ولى ظرفى را كه سگ ليسيده يا از آن، آب يا چيز مايع ديگر خورده، اظهر اين است كه اگر با خاك ممزوج با آب، خاك مالى شود، وبعد از آن دو مرتبه با آب قليل، يا يك مرتبه با آب كر يا جارى شسته شود كافى است. واحوط آن است كه قبل از همه‌اينها با خاك تنها خاك مالى شود. و همچنين ظرفى را كه آب دهان سگ در آن ريخته شود بنا بر احتياط بايد پيش از شستن خاك مال كرد. (153) اگر دهانه‌ظرفى كه سگ دهن زده، تنگ باشد وبه راحتى نشود آن را خاك مال كرد، چنانچه ممكن است بايد پارچه به چوبى بپيچند وبه وسيله‌آن، خاك را درون آن ظرف بمالند، ودر غير اين صورت پاك شدن ظرف اشكال دارد، ولى ممكن است خاك مالى را با حركت دادن شديد خاك ممزوج با آب در همه اطراف داخل ظرف انجام داد. (154) ظرفى را كه خوك از آن چيز مايع بخورد، با آب قليل بنا بر احتياط بايد هفت مرتبه شست ودر كر وجارى نيز بنا بر احتياط واجب هفت مرتبه بايد شست، وبنا بر اظهر لازم نيست آن را خاك مال كنند، ونيز بنا بر احتياط واجب ليسيدن خوك مانند آب خوردن آن است. (155) اگر بخواهند ظرفى را كه به شراب نجس شده با آب قليل آب بكشند، بنابر احتياط بايد سه مرتبه بشويند، ولى بنا بر اقوى شستن يك مرتبه كافى است. (156) كوزه اى كه از گل نجس ساخته شده ويا آب نجس در آن فرو رفته اگر در آب كر يا جارى بگذارند، به هر جاى آن كه آب برسد پاك مىشود. واگر بخواهند باطن آن هم پاك شود، بايد بخشكانند وبعد به قدرى در آب كر يا جارى بگذارند كه آب به تمام آن فرو رود واحتياط مستحب اين است كه دو مرتبه بلكه سه مرتبه در آب به همين صورت قرار دهند، مخصوصا اگر به شراب ويا مردن موش بزرگ صحرايى نجس شود. (157) ظرفى را كه به غير بول نجس شده با آب قليل به دو صورت مىتوان آب كشيد: اول: آن كه بنا بر اقوى يك مرتبه از آب پر كنند وخالى كنند.

[ 37 ]

دوم: يك بار قدرى آب در آن بريزند، وآب را طورى در آن بگردانند كه به جاهاى نجس آن برسد وبيرون بريزند. واگر به بول نجس شده باشد اين كار را دو بار انجام دهند. (158) اگر ظرف بزرگى مثل پاتيل وخمره نجس شود، چنانچه يك مرتبه آن را از آب پر كنند وخالى كنند بنا بر اظهر پاك مىشود، و هم چنين است اگر يك مرتبه از بالا آب در آن بريزند، به طورى كه تمام اطراف آن را بگيرد، وبايد آبى كه ته آن جمع مىشود بيرون آورند. (159) اگر مس نجس ومانند آن را آب كنند وآب بكشند ظاهرش پاك مىشود. (160) تنورى كه به بول نجس شده است، اگر دو مرتبه از بالا آب در آن بريزند به طورى كه تمام اطراف آن را بگيرد پاك مىشود. ودر غير بول اگر بعد از بر طرف شدن نجاست يك مرتبه به دستورى كه گفته شده آب در آن بريزند كافى است. و بهتر است كه گودالى ته آن حفر كنند تا آب ها در آن جمع شود وبيرون بياورند، بعد آن گودال را با خاك پاك پر كنند (161) اگر چيز نجس را بعد از بر طرف كردن عين نجاست يك مرتبه در آب كر يا جارى فرو برند كه آب به تمام جاهاى نجس آن برسد، پاك مىشود، واحتياط واجب آن است كه فرش ولباس ومانند اينها را اگر با آب قليل شسته شود طورى فشار يا حركت دهند كه آب داخل آن خارج شود. (162) اگر بخواهند چيزى را كه به بول نجس شده با آب قليل آب بكشند، چنانچه يك مرتبه آب روى آن بريزند واز آن جدا شود، ودر صورتى كه بول در آن چيز نمانده باشد، يك مرتبه ديگر آب روى آن بريزند پاك مىشود، ولى در لباس و فرش ومانند اينها بايد بعد از هر دفعه فشار دهند تا غساله آن بيرون آيد (وغساله آبى است كه معمولا در وقت شستن وبعد از آن، از چيزى كه شسته مىشود خود به خود يا به وسيله‌فشار مىريزد). (163) اگر چيزى به بول پسر شيرخوارى كه غذا خور نشده نجس شود، چنانچه يك مرتبه آب روى آن بريزند كه به تمام جاهاى نجس آن برسد پاك مىشود وشستن وفشار دادن آن لازم نيست، وبنا بر احوط بايد شير كافر وشير

[ 38 ]

نجس وشير غير پسر نيز نخورده باشد، واحوط اين است كه به وسيله آب ريختن خود بول از بين برود يا اين كه قبلا خشك شده باشد. (164) اگر چيزى به غير بول نجس شود، چنانچه بعد از بر طرف كردن نجاست يك مرتبه آب روى آن بريزند واز آن جدا شود پاك مىگردد. ونيز اگر در دفعه‌اولى كه آب روى آن مىريزند نجاست آن بر طرف شود وبعد از بر طرف شدن نجاست هم آب روى آن بيايد پاك مىشود. واگر با آب قليل چيزى را مىخواهند پاك كنند بهتر اين است كه دو مرتبه آن را بشويند ولى در هر صورت لباس ومانند آن را بايد فشار دهند تا غساله آن بيرون آيد. (165) اگر حصير نجس را كه با نخ بافته شده در آب كر يا جارى فرو برند، بعد از بر طرف شدن عين نجاست اگر آب به همه جاى نجس رسيده باشد پاك مىشود. واگر با آب قليل آب بكشند در هر دفعه كه شسته مىشود، بنا بر احوط بايد غساله را خارج كنند. (166) اگر ظاهر گندم، برنج، صابون ومانند اينها نجس شود، به وسيله‌آب قليل يا فرو بردن در آب كر وجارى پاك مىشود، واگر باطن آنها نجس شود با آب قليل ظاهر آنها پاك مىشود ولى باطن آنها پاك نمىشود، مگر اين كه در كر يا جارى به قدرى بماند كه آب به باطن آنها نفوذ كند يعنى آب به هرجايى از باطن كه يقين دارد نجاست به آنجا رسيده بود، برسد، وبنا بر احوط بايد آب مطلق به باطن آنها برود نه آب مضاف، وقبلا آنها را براى تطهير باطن خشك كنند. (167) اگر انسان شك كند كه آب نجس به باطن صابون رسيده يا نه، باطن آن پاك است. (168) اگر ظاهر برنج وگوشت يا چيزى مانند اينها نجس شده باشد، چنانچه آن را در ظرفى بگذارند ويك مرتبه آب روى آن بريزند وخالى كنند پاك مىشود، و ظرف آن هم پاك مىگردد. ولى اگر بخواهند لباس يا چيزى را كه فشار لازم دارد در ظرفى بگذارند وآب بكشند، بايد بعد از آن كه آب روى آن مىريزند آن را فشار دهند وظرف را كج كنند، تا غساله اى كه در آن جمع شده بيرون بريزد. (169) لباس نجسى را كه به نيل ومانند آن رنگ شده اگر در آب كر يا جارى فرو

[ 39 ]

برند وآب پيش از آن كه به واسطه رنگ پارچه مضاف شود به تمام آن برسد، آن لباس پاك مىشود اگر چه موقع فشار دادن، آب مضاف يا رنگين از آن بيرون آيد. و همچنين است در شستن با آب قليل با ساير شرايط. (170) اگر لباسى را در آب كر يا جارى آب بكشند وبعد مثلا لجن در آن ببينند، چنانچه احتمال ندهند كه جلوگيرى از رسيدن آب كرده، آن لباس پاك است. (171) اگر بعد از آب كشيدن لباس ومانند آن، خرده‌گل يا اشنان در آن ديده شود پاك است، ولى اگر آب نجس به باطن گل يا اشنان رسيده باشد ظاهر گل و اشنان پاك وباطن آنها نجس است (اشنان گياهى است كه در شستشو استفاده مىشود). (172) هر چيز نجس، تا عين نجاست را از آن بر طرف نكنند پاك نمىشود، ولى اگر بو يا رنگ نجاست در آن مانده باشد اشكال ندارد، پس اگر خون را از لباس بر طرف كنند ولباس را آب بكشند ورنگ خون در آن بماند پاك مىباشد، اما چنانچه به واسطه‌بو يا رنگ يقين كنند يا احتمال دهند كه ذره هاى نجاست در آن چيز مانده، نجس است. (173) حناى نجس را اگر به سر يا ريش ببندند، بعد از شستن ريش وسر، رنگ آن پاك است. وآنچه از اجزاء كوچك آن باقى بماند، بعد از شستن، ظاهر آنها پاك مىشود. (174) اگر نجاست بدن را در آب كر يا جارى بر طرف كنند، بدن پاك مىشود و بيرون آمدن ودوباره در آب رفتن لازم نيست. (175) غذاى نجسى كه لاى دندان ها مانده، اگر آب در دهان بگردانند وبه تمام غذاى نجس برسد پاك مىشود در صورتى كه يقين كند آب مطلق به همه جاى نجس رسيده، با تعدد در آنچه تعدد در آن لازم است. (176) اگر موى سر وصورت را با آب قليل آب بكشند، بنا بر احتياط واجب بايد فشار دهند كه غساله آن جدا شود اگر چه محتاج به تعدد شستن نباشد در صورتى كه آب در لابلاى موها فرو رفته باشد. (177) اگر جايى از بدن يا لباس را با آب قليل آب بكشند، اطراف آن جا كه

[ 40 ]

متصل به آن است ومعمولا موقع آب كشيدن آن جا نجس مىشود، با پاك شدن جاى نجس پاك مىشود، ودر صورتى كه بيش از يك مرتبه بايد شسته شود، آب دوم بايد به تمام جاهايى كه آب اول رسيده وبا آن نجس شده بود برسد، و هم چنين است اگر چيز پاكى را پهلوى چيز نجس بگذارند وروى هر دو آب بريزند. پس اگر براى آب كشيدن يك انگشت نجس، روى همه انگشت ها آب بريزند وآب نجس به همه‌آنها برسد، بعد از پاك شدن انگشت نجس، تمام انگشت ها پاك مىشوند. (178) چيز نجسى را كه عين نجاست در آن نيست، اگر زير شيرى كه متصل به كر است يك دفعه بشويند، پاك مىشود، ونيز اگر عين نجاست در آن باشد، چنانچه عين نجاست آن، زير شير يا به وسيله ديگر بر طرف شود وآبى كه از آن چيز مىريزد بو يا رنگ يا مزه نجاست نگرفته باشد، با آب شير پاك مىگردد. اما اگر آبى كه از آن مىريزد در اول زمان اتصال، بو يا رنگ يا مزه نجاست گرفته باشد، بايد به قدرى آب شير روى آن بريزند تا در آبى كه از آن جدا مىشود بو يا رنگ يا مزه نجاست نباشد. (179) اگر چيزى را آب بكشد ويقين كند پاك شده وبعد شك كند كه عين نجاست را از آن بر طرف كرده يا نه، چنانچه موقع آب كشيدن متوجه بر طرف كردن عين نجاست بوده، آن چيز پاك است، واگر متوجه بر طرف كردن عين نجاست نبوده بنا بر احتياط واجب بايد دوباره آن را آب بكشد، مگر آن كه احتمال بدهد كه بعد از علم به نجاست متوجه بوده كه بايد عين را بر طرف نمايد. (180) زمينى كه آب روى آن جارى نمىشود، اگر نجس شود، با آب قليل پاك نمىگردد بلكه فقط ظاهر آن پاك مىشود. وزمينى كه روى آن شن يا ريگ باشد، چون آبى كه روى آن مىريزند از آن جدا شده ودر شن وريگ فرو مىرود، با آب قليل پاك مىشود، اما زير ريگ ها نجس مىماند. (181) زمين سنگفرش و آجر فرش وزمين سختى كه آب در آن فرو نمىرود، اگر نجس شود، با آب قليل پاك مىگردد، ولى براى اخراج غساله بايد به قدرى آب روى آن بريزند كه جارى شود. وچنانچه آبى كه روى آن ريخته اند از سوراخى بيرون رود همه زمين پاك مىشود. واگر بيرون نرود جايى كه آب ها جمع مىشود

[ 41 ]

نجس مىماند، وبراى پاك شدن آنجا بايد گودالى حفر كنند، كه آب در آن جمع شود، بعد آب را بيرون بياورند وگودال را با خاك پاك پر كنند. (182) اگر ظاهر سنگ نمك ومانند آن نجس شود، با آب كمتر از كر هم پاك مىشود. (183) اگر از شكر آب شده‌نجس، قند بسازند ودر آب كر يا جارى بگذارند پاك نمىشود زمين (184) زمين با پنج شرط، كف پا وته كفش نجس را پاك مىكند: اول: آن كه زمين بنا بر احوط از عين نجاست وآنچه در حكم نجاست است پاك باشد، بنا بر اين زمينى كه آلوده به بول شده وهنوز تطهير نشده، پاك كننده نيست، هر چند خشك شده باشد. دوم: آن كه زمين خشك باشد ورطوبتى كه سرايت به جاى ديگر كند نداشته باشد بنا بر احوط. سوم: آن كه اگر عين نجس مثل خون وبول، يا متنجس مثل گلى كه نجس شده در كف پا وته كفش باشد، به واسطه‌راه رفتن يا ماليدن پا به زمين يا به هرسبب ديگرى بر طرف شود. چهارم: آن كه زمين بايد خاك يا سنگ يا آجر فرش ومانند اينها باشد، پس با راه رفتن روى فرش وحصير وسبزه، كف پا وته كفش نجس پاك نمىشود. پنجم: آن كه كف پا وته كفش به واسطه‌راه رفتن نجس شده باشد، پس اگر به واسطه‌غير راه رفتن نجس شده باشد، بنا بر اظهر به واسطه‌راه رفتن پاك نمىشود. (185) پاك شدن كف پا وته كفش نجس، به واسطه‌راه رفتن روى آسفالت و روى زمينى كه با چوب فرش شده يا هر چيزى كه به آن زمين نگويند، محل اشكال است، واظهر بقاء نجاست است. (186) بعد از بر طرف شدن عين نجاست، بنا بر اظهر تماس كف پا وته كفش

[ 42 ]

با زمين كافى است اگر چه راه رفتن وماليدن صدق ننمايد. ولى براى پاك شدن كف پا وته كفش بهتر است پانزده قدم يا بيشتر راه بروند اگر چه به كمتر از پانزده قدم يا ماليدن پا به زمين، عين نجاست بر طرف شود. (187) لازم نيست كف پا وته كفش نجس، تر باشد بلكه اگر خشك هم باشد به وسيله‌راه رفتن پاك مىشود. (188) بعد از آن كه كف پا يا ته كفش نجس به راه رفتن پاك شد مقدارى از اطراف آن هم كه معمولا به گل آلوده مىشود پاك مىگردد. (189) كسى كه با دست وزانو راه مىرود، اگر دست يا زانوى او نجس شود، با راه رفتن پاك مىگردد. و هم چنين است ته عصا وته پاى مصنوعى ونعل چهار پايان وچرخ اتومبيل وگارى ومانند اينها بنا بر اظهر. (190) اگر بعد از راه رفتن، بو يا رنگ نجاست در كف پا يا ته كفش بماند اشكال ندارد ولى ذره هاى كوچك كه معلوم باشد اشكال دارد. (191) درون كفش ومقدارى از كف پا كه به زمين نمىرسد به واسطه‌راه رفتن پاك نمىشود، ولى جورابى كه به جاى كفش از آن استفاده مىشود با راه رفتن پاك مىشود اگر چه جوراب از پوست درست نشده باشد. آفتاب (192) آفتاب با پنج شرط، زمين وساختمان وچيزهايى مانند درب وپنجره كه در ساختمان به كار برده شده، و هم چنين ميخى را كه به ديوار كوبيده اند پاك مىكند: 1 - چيز نجس به طورى تر باشد كه اگر چيز ديگرى به آن برسد تر شود، پس اگر خشك باشد بايد به وسيله اى آن را تر كنند تا آفتاب خشك كند. 2 - اگر عين نجاست در آن چيز باشد پيش از تابيدن آفتاب آن را بر طرف كنند. 3 - چيزى از تابيدن آفتاب جلوگيرى نكند، پس اگر آفتاب از پشت پرده يا ابر و مانند اينها بتابد وچيز نجس را خشك كند، آن چيز پاك نمىشود، ولى اگر ابر به قدرى نازك باشد كه از تابيدن آفتاب جلوگيرى نكند اشكال ندارد.

[ 43 ]

4 - آفتاب به تنهايى چيز نجس را خشك كند، پس اگر مثلا چيز نجس به واسطه باد وآفتاب خشك شود پاك نمىگردد. ولى اگر باد به قدرى كم باشد كه نگويند به خشك شدن چيز نجس كمك كرده، اشكال ندارد. 5 - آفتاب مقدارى از زمين وساختمان را كه نجاست به آن فرو رفته، يك مرتبه با هم خشك كند. پس اگر يك بار بر زمين وساختمان نجس بتابد وروى آن را خشك كند ودفعه ديگر زير يا درون آن را خشك نمايد، فقط روى آن پاك مىشود وزير و درون آن نجس مىماند. (193) منقولاتى كه در اصل از زمين بوده ولى به صورتى در آمده كه در حال حاضر به آن " زمين " نمىگويند، مثل كوزه وتسبيح ومهر، به آفتاب پاك نمىشود، وآنچه در حال حاضر از زمين شمرده مىشود مانند پاره سنگ وامثال آن، با آفتاب پاك مىشود، هر چند منقول (قابل نقل وانتقال) باشد. (194) آفتاب، درخت وگياه وحصير نجس را پاك مىكند (195) اگر آفتاب به زمين نجس بتابد، بعد انسان شك كند كه زمين موقع تابيدن آفتاب تر بوده يا نه، ويا شك كند كه ترى آن به واسطه آفتاب خشك شده يا نه، ويا شك كند كه پيش از تابش آفتاب، عين نجاست از آن بر طرف شده يا نه، آن زمين نجس است. مگر اين كه از قبيل شك در تطهيرات سابقه باشد يا شك كند كه چيزى مانع تابش آفتاب بوده يا نه، كه در اين صورت پاك است. (196) اگر آفتاب به يك طرف ديوار نجس بتابد، طرفى كه آفتاب به آن نتابيده پاك نمىشود. استحاله وانقلاب (197) اگر چيز نجس استحاله شود يعنى جنس آن به طورى عوض شود كه به صورت چيز پاكى در آيد پاك مىشود، مثل آن كه چوب نجس بسوزد وخاكستر گردد، يا سگ در نمكزار فرو رود ونمك شود، ولى اگر جنس آن عوض نشود مثل آن كه گندم نجس را آرد كنند ويا آرد نجس را نان بپزند، پاك نمىشود.

[ 44 ]

(198) بخار ودود وشعله اى كه از چيز نجس يا متنجس بر مىخيزد پاك است ولى اگر بخار به صورت عرق ومايع در آيد، چه از نجس باشد وچه از متنجس، نجس است، ونيز بنا بر احتياط واجب بايد از ذرات چربى وروغنى كه از دود نجس ومتنجس حاصل مىشود وبر سطوح مجاور آن مى نشيند اجتناب شود. (199) كوزه گلى ومانند آن كه از گل نجس ساخته شده نجس است. وبنا بر احتياط واجب بايد از زغالى كه از چوب نجس درست شده اجتناب نمايند. (200) چيز نجسى كه معلوم نيست استحاله شده يا نه، نجس است. (201) اگر شراب به خودى خود يا به واسطه‌آن كه چيزى مثل سركه ونمك در آن ريخته اند سركه شود، پاك مىگردد در صورتى كه شراب با چيز نجس ديگرى مخلوط نشده باشد. واين از مطهريت انقلاب است. (202) سركه اى كه از انگور وكشمش وخرماى نجس درست كنند نجس است. ودر طهارت آن بعد از انقلاب به شراب وانقلاب شراب به سركه، تأمل است. (203) اگر پوشال ريز انگور يا خرما با آنها باشد وسركه بريزند اشكال ندارد. و نيز اگر پيش از آن كه خرما وكشمش وانگور سركه شود خيار وبادمجان ومانند اينها در آن بريزند بنا بر اظهر اشكال ندارد. كم شدن دو سوم آب انگور (204) آب انگورى كه جوش آمده پيش از آن كه دو سوم آن به واسطه جوشيدن كم شود ويك سوم آن باقى بماند، بنابر اقوى واحوط نجس است، وبنا بر اظهر واحوط فرقى نيست در اين كه به وسيله‌آتش جوش بيايد يا به وسيله‌ديگر، ولى همين كه دو سوم آن كم شد يا مبدل به سركه گرديد، پاك مىشود. (205) اگر مثلا در يك خوشه‌غوره، يك دانه يا دو دانه‌انگور باشد، چنانچه به آبى كه از آن خوشه گرفته مىشود آبغوره بگويند واثرى از شيرينى دانه‌انگور در آن نباشد وبجوشد، پاك وخوردن آن حلال است. (206) چيزى كه معلوم نيست غوره است يا انگور، اگر جوش بيايد نجس

[ 45 ]

نمىشود. ونيز اگر شك در جوشيدن آب انگور داشته باشيم، پاك وخوردن آن حلال است. اما اگر يقين به جوشيدن آب انگور پيدا شد، بايد يقين به كم شدن دو سوم آن يا سركه شدن آن پيدا كنيم تا پاك وحلال شود. (207) هر گاه انگور را در ميان تيزاب بگذارند كه سبزه شود، در صورتى كه علم به جوشيدن حاصل نشود پاك است. انتقال (208) اگر خون بدن انسان يا خون حيوانى كه خون جهنده دارد به بدن حيوانى كه خون جهنده ندارد برود وخون آن حيوان حساب شود پاك مىگردد و اين را انتقال گويند، پس خونى كه زالو از انسان مىمكد چون خون زالو به آن گفته نمىشود ومى گويند خون انسان است، تا وقتى كه چنين است نجس مىباشد. (209) اگر كسى پشه اى را كه به بدنش نشسته بكشد، ونداند خونى كه از پشه بيرون آمده از او مكيده يا از خود پشه مىباشد، پاك است، و هم چنين است اگر بداند از او مكيده ولى جزو بدن پشه حساب شود. اما اگر فاصله بين مكيدن خون و كشتن پشه به قدرى كم باشد كه بگويند خون انسان است، يا معلوم نباشد كه به آن خون پشه مىگويند يا خون انسان، نجس مىباشد. اسلام (210) اگر كافر شهادتين بگويد يعنى أشهد ان لا اله الا الله وأشهد ان محمدا رسول الله يا معناى اين دو جمله را به زبان ديگرى بگويد مسلمان مىشود، وبعد از مسلمان شدن، بدن وآب دهان وبينى وعرق او پاك است. واگر موقع مسلمان شدن، عين نجاست به بدن او باشد، بايد بر طرف كند وجاى آن را آب بكشد. ولى اگر پيش از مسلمان شدن، عين نجاست بر طرف شده باشد، لازم نيست جاى آن را آب بكشد.

[ 46 ]

(211) اگر موقعى كه كافر بوده لباس او با رطوبت به بدنش رسيده باشد وآن لباس در موقع مسلمان شدن در بدن او نباشد، آن لباس نجس است، ولى اگر در بدن او باشد، بنا بر اظهر پاك مىشود. (212) اگر كافر شهادتين بگويد، وانسان نداند قلبا مسلمان شده يا نه، پاك است. ولى اگر بداند قلبا مسلمان نشده نجس بودن او خالى از وجه نيست. تبعيت (213) تبعيت آن است كه چيز نجسى به واسطه‌پاك شدن چيز نجس ديگر، پاك شود، وهمين طور است كودكى كه در جنگ با مسلمانان از كفار اسير مىشود، كه به سبب تبعيت مسلمان اسير كننده پاك مىگردد. (214) اگر شراب سركه شود اطراف داخل ظرف نيز با پاك شدن آن پاك مىشود. (215) تخته يا سنگى كه روى آن، ميت را غسل مىدهند وپارچه اى كه با آن عورت ميت را مىپوشانند ودست كسى كه او را غسل مىدهد، بعد از تمام شدن غسل پاك مىشود. (216) كسى كه چيزى را با دست خود آب مىكشد، بعد از پاك شدن آن چيز، دست او هم پاك مىشود. (217) اگر لباس ومانند آن را با آب قليل آب بكشند وبه اندازه معمول فشار دهند تا آبى كه روى آن ريخته اند جدا شود، آبى كه در آن مىماند پاك است. (218) ظرف نجس را كه با آب قليل آب مىكشند، بعد از جدا شدن آبى كه براى پاك شدن، روى آن ريخته اند، آب كمى كه در آن مىماند پاك است.

[ 47 ]

بر طرف شدن عين نجاست (219) اگر بدن حيوانى ويا منقار مرغى به عين نجس مثل خون، يا متنجس مثل آب نجس، آلوده شود، چنانچه آنها بر طرف شوند بدن آن حيوان پاك مىشود، و هم چنين است باطن بدن انسان، مثل داخل دهان وبينى، مثلا اگر خونى از لاى دندان بيرون آيد ودر آب دهان از بين برود، آب كشيدن داخل دهان لازم نيست، ولى اگر دندان مصنوعى در دهان نجس شود، بايد آن را آب بكشند. (220) اگر غذا لاى دندان مانده باشد وداخل دهان خون بيايد، چنانچه انسان نداند كه خون به غذا رسيده يا نه، آن غذا پاك است. واگر خون به آن برسد ظاهر آن نجس مىشود. استبراء حيوان نجاستخوار (221) بول وغائط حيوانى كه به خوردن نجاست انسان عادت كرده نجس است (چنانچه در مسأله 90 گفته شد). واگر بخواهند پاك شود، بايد آن حيوان را استبراء كنند يعنى تا مدتى كه بعد از آن مدت، ديگر به آن نجاستخوار نگويند، نگذارند نجاست بخورد وغذاى پاك به آن بدهند. وبنا بر احتياط واجب بايد شتر نجاستخوار را چهل روز وگاو را بيست روز وگوسفند را ده روز ومرغابى را هفت يا پنج روز ومرغ خانگى را سه روز از خوردن نجاست جلوگيرى كنند وغذاى پاك به آنها بدهند. غايب شدن مسلمان (222) اگر بدن يا لباس مسلمان يا چيز ديگرى كه مانند ظرف وفرش در اختيار او است، نجس شود وآن مسلمان با آن چيزى كه در اختيار او است غايب گردد و

[ 48 ]

انسان احتمال بدهد كه آن چيز را آب كشيده يا به واسطه اى (مثلا آن چيز در آب جارى افتاده) پاك شده است، اجتناب از آن لازم نيست. " پاك شدن اشياء نجس " (223) اگر خود انسان يقين كند چيزى كه نجس بوده پاك شده است، يا دو عادل به پاك شدن آن خبر دهند، آن چيز پاك است، و هم چنين است اگر كسى كه چيز نجس در اختيار او است بگويد آن چيز پاك شده، يا مسلمانى چيز نجس را آب كشيده باشد اگر چه معلوم نباشد درست آب كشيده يا نه. (224) كسى كه وكيل شده است لباس انسان را آب بكشد ولباس هم در اختيار او باشد، اگر بگويد آب كشيدم، در صورتى كه ظن به خلاف گفته‌او نباشد، آن لباس پاك است. (225) اگر انسان حالى دارد كه در آب كشيدن چيز نجس يقين پيدا نمىكند، مىتواند به گمان اكتفا نمايد. ودر صورتى كه مىتواند يقين تقديرى متعارف را تشخيص دهد آن مقدم است (يعنى با اين كه يقين پيدا نمىكند، به مقدارى بشويد كه ساير مسلمان ها مىشويند وبيش از آن لازم نيست). " احكام ظرف ها " (226) ظرفى كه از پوست سگ يا خوك يا مردار ساخته شده، خوردن و آشاميدن از آن ظرف حرام است در صورتى كه بداند ظرف موجب نجاست خوردنى مىشود، ولى اگر علم نداشت بنا بر احتياط اجتناب كند، و هم چنين نبايد آن ظرف را در وضو وغسل وكارهايى كه بايد با چيز پاك انجام داد، استعمال كند. بلكه احتياط واجب آن است كه چرم سگ وخوك ومردار را، اگر چه ظرف هم نباشد در استعمالاتى كه مشروط به طهارت نيست هم استعمال نكنند. (227) خوردن وآشاميدن از ظرف طلا ونقره حرام است ولى نگهدارى ويا

[ 49 ]

استعمال آنها در زينت اطاق حرام نمىباشد ودر غير زينت محل احتياط است. (228) ساختن ظرف طلا ونقره براى استعمال حرام، حرام است، ودر غير اين صورت حرام نيست ونيز مزدى كه براى آن مىگيرند حرام نيست. (229) خريد وفروش ظرف طلا ونقره براى غير استعمالات حرام اشكالى ندارد وپول وعوضى هم كه فروشنده مىگيرد حرام نيست. (230) گيره استكان كه از طلا يا نقره مىسازند اگر بعد از برداشتن استكان، ظرف به آن گفته شود، استعمال آن، چه به تنهايى وچه با استكان حرام است، واگر ظرف به آن گفته نشود استعمال آن مانعى ندارد. (231) استعمال ظرفى كه روى آن را آب طلا يا آب نقره داده اند اشكال دارد، اگر چه به حدى نباشد كه دو ظرف متصل به حساب بيايد. (232) اگر فلزى را با طلا يا نقره مخلوط كنند وظرف بسازند، چنانچه مقدار آن فلز به قدرى زياد باشد كه عرفا به آن ظرف، ظرف طلا يا نقره نگويند، استعمال آن مانعى ندارد. (233) اگر انسان غذايى را كه در ظرف طلا يا نقره است در ظرف ديگر بريزد اين استعمال جايز است. ولى اگر بخواهد از ظرف دوم غذا بخورد وخالى كردن ظرف اول براى آن نباشد كه غذا خوردن از ظرف طلا يا نقره جايز نيست، اين استعمال حرام مىباشد. (234) استعمال ظرف طلا يا نقره در حال ناچارى براى غير وضو وغسل اشكال ندارد. (235) استعمال ظرفى كه معلوم نيست از طلا يا نقره است يا از چيز ديگر، اشكال ندارد. (236) استعمال بادگير قليان وغلاف شمشير وكارد وقاب قرآن وعطردان و سرمه دان اگر از طلا ونقره باشد خالى از اشكال نيست بلكه اظهر در عطردان و سرمه دان منع است.

[ 50 ]

وضو (237) در وضو واجب است با نيت، صورت ودست ها را بشويند وجلو سر و روى پاها را مسح كنند. (238) در ازاى صورت را بايد از بالاى پيشانى جايى كه موى سر بيرون مىآيد، تا آخر چانه شست، وپهناى آن به مقدارى كه بين انگشت وسط وشست (يعنى انگشت ميانى كه وسطى وانگشت بزرگ كه ابهام است) قرار مىگيرد بايد شسته شود، واگر مختصرى از اين مقدار را هم نشويد وضو باطل است. وبراى آن كه يقين كند اين مقدار كاملا شسته شده بايد كمى اطراف آن را هم بشويد. وميزان در رستنگاه مو ودر انگشتان، افراد مستوى الخلقه وعادى مىباشد، پس كسانى كه رستنگاه مو يا انگشتان آنها غيرعادى است، در مقدار شستن، افراد عادى را ميزان قرار دهند. (239) اگر احتمال دهد چرك يا چيز ديگرى در ابروها وگوشه هاى چشم ولب او هست كه نمىگذارد آب به آنها برسد، چنانچه احتمال او در نظر مردم بجا باشد، بايد پيش از وضو يا وقت شستن آنها وارسى كند كه اگر هست بر طرف نمايد. (240) اگر پوست صورت از لاى مو پيدا باشد، علاوه بر شستن ظاهر موها، بنا بر احوط بايد آب را به پوست هم برساند، واگر پيدا نباشد شستن ظاهر مو كافى است ورساندن آب به زير آن لازم نيست. (241) اگر شك كند كه پوست صورت از لاى مو پيداست يا نه، بنا بر احتياط واجب بايد مو را بشويد وآب را به پوست هم برساند. (242) شستن داخل بينى ومقدارى از لب وچشم كه در وقت بستن ديده

[ 51 ]

نمىشود واجب نيست، ولى براى آن كه يقين كند از جاهايى كه بايد شسته شود چيزى باقى نمانده، واجب است مقدارى از آنها را هم بشويد. وكسى كه نمىدانسته بايد اين مقدار را بشويد، اگر نداند در وضوهايى كه گرفته اين مقدار را شسته يا نه، نمازهايى كه خوانده صحيح است. (243) بايد صورت ودست ها را از بالا به پايين شست واگر از پايين به بالا بشويد وبه همان شستن اكتفا كند، بلكه مطلقا در بعضى موارد، وضو باطل است و احتياط واجب آن است كه در هرعضو ابتدا قسمت هاى بالاتر وسپس قسمت هاى پايين تر را بشويد ورعايت ترتيب عرفى، كافى است. (244) اگر دست را تر كند وبه صورت ودست ها بكشد، بايد بنا بر احتياط ترى دست به قدرى باشد كه به واسطه كشيدن دست، كمى آب بر آنها جارى شود. (245) بعد از شستن صورت بايد دست راست وبعد از آن دست چپ را از آرنج تا سر انگشت ها بشويد به طورى كه دست ها كاملا شسته شود. (246) براى آن كه يقين كند آرنج را كاملا شسته بايد مقدارى بالاتر از آرنج را هم بشويد. (247) كسى كه پيش از شستن صورت، دست هاى خود را تا مچ شسته، در موقع شستن دست ها براى وضو بايد تا سر انگشتان را بشويد، واگر فقط تا مچ را بشويد وضوى او باطل است. (248) در وضو شستن صورت ودست ها مرتبه‌اول واجب ومرتبه‌دوم مستحب ومرتبه‌سوم وبيشتر از آن حرام مىباشد ومقصود از هر مرتبه، شستن تمام عضو است. (249) بعد از شستن هر دو دست بايد جلو سر را با ترى آب وضو كه در دست مانده مسح كند. اگر ترى در دست نمانده باشد وظيفه اش در مسأله 257 بيان خواهد شد. واحتياط واجب در مسح سر از بالا به پايين است، ومسح كردن با دست راست بهتر است. (250) جلوى سر (يك قسمت از چهار قسمت سر، كه مقابل پيشانى است) جاى مسح مىباشد و هر جاى اين قسمت را به هراندازه مسح كند كافى است، اگر

[ 52 ]

چه احتياط مستحب آن است كه از در ازا به اندازه درازاى يك انگشت واز پهنا به اندازه پهناى سه انگشت بسته مسح نمايد، وواجب است در صورت امكان مسح با كف دست باشد نه با پشت آن. (251) لازم نيست مسح سر بر پوست آن باشد بلكه بر موى جلو سر هم صحيح است ولى كسى كه موى جلو سر او به اندازه اى بلند است كه اگر مثلا شانه كند به صورتش مىريزد، يا به جاهاى ديگر سر مىرسد، بايد بيخ موها را مسح كند يا فرق سر را باز كرده پوست سر را مسح نمايد. واگر مقدارى را كه به صورت مىريزد يا به جاهاى ديگر سر مىرسد جلو سر جمع كند وبر آنها مسح نمايد، يا بر موى جاهاى ديگر سر، كه جلو آن آمده مسح كند باطل است (252) بعد از مسح سر بايد با ترى آب وضو كه در دست مانده روى پاها را از سر يكى از انگشت ها تا برآمدگى روى پا مسح كند. واحتياط مستحب اين است كه تا مفصل پا مسح نمايد. (253) پهناى مسح پا به هر اندازه باشد كافى است، ولى بهتر آن است كه به اندازه پهناى سه انگشت بسته مسح نمايد، وبهتر از آن مسح تمام روى پا است. (254) اگر در مسح پا، همه‌دست را روى همه‌پا بگذارد وكمى بكشد صحيح است. (255) در مسح سر وروى پا بايد دست را روى آنها بكشد پس اگر دست را نگهدارد وسر يا پا را به آن بكشد وضو باطل است، ولى اگر موقعى كه دست را مىكشد سر يا پا مختصرى حركت نمايد اشكال ندارد. (256) جاى مسح بايد خشك باشد، واگر به قدرى تر باشد كه رطوبت كف دست به آن اثر نكند مسح باطل است، ولى اگر ترى آن به قدرى كم باشد كه رطوبتى كه بعد از مسح در آن ديده مىشود بگويند فقط از ترى كف دست است، اشكال ندارد. (257) اگر براى مسح رطوبتى در كف دست نمانده باشد نمىتواند دست را با آب خارج تر كند، بلكه بايد از اعضاى ديگر وضو رطوبت بگيرد وبا آن مسح نمايد، وبنا بر احتياط بايد اول از ترى موى ريش وابرو كمك بگيرد واگر در آنها

[ 53 ]

ترى نبود از دست ها رطوبت مىگيرد. (258) هر گاه به سبب گرمى هوا يا جهات ديگر هيچ رطوبتى در اعضا براى مسح باقى نمىماند، بنا بر احتياط واجب هم با آب خارج مسح كند وهم بعد از وضو تيمم كند. (259) اگر رطوبت كف دست فقط به اندازه‌مسح سر باشد، احتياط واجب آن است كه سر را با همان رطوبت مسح كند، وبراى مسح پاها از اعضاى ديگر وضو رطوبت بگيرد، وبنا بر احتياط واجب بايد اول از ترى موى ريش وابرو كمك بگيرد واگر در آنها ترى نبود از دست ها رطوبت بگيرد. (260) مسح كردن از روى جوراب وكفش باطل است ولى اگر به سبب سرماى شديد يا ترس از دزد ودرنده ومانند اينها نتواند كفش يا جوراب را بيرون آورد، مسح كردن بر آنها اشكال ندارد، واگر روى كفش نجس باشد بايد چيز پاكى بر آن بيندازد وبر آن چيز مسح كند واحتياطا تيمم هم بنمايد. (261) اگر روى پا نجس باشد ونتواند براى مسح، آن را آب بكشد، اگر جبيره ممكن نباشد بايد تيمم نمايد. واگر جبيره ممكن بود بايد هم وضوى جبيره اى بگيرد وهم تيمم كند بنا بر احوط. (262) تكرار مسح موجب بطلان وضو نيست خصوصا اگر براى رعايت احتياط باشد، مگر آن كه از روى تشريع يا وسوسه باشد. وضوى ارتماسى (263) وضوى ارتماسى آن است كه انسان صورت ودست ها را به قصد وضو در آب داخل كند يا آنها را بعد از اين كه در آب فرو برد، به قصد وضو بيرون آورد. و اگر موقعى كه دست ها را در آب فرو مىبرد نيت وضو كند وتا وقتى كه آنها را از آب بيرون مىآورد وريزش آب تمام مىشود به قصد وضو باشد، وضوى او صحيح است، ونيز اگر موقع بيرون آوردن از آب قصد وضو كند وتا وقتى كه ريزش آب تمام مىشود به قصد وضو باشد وضوى او صحيح مىباشد.

[ 54 ]

(264) در وضوى ارتماسى نيز بايد صورت ودست ها از بالا به پايين شسته شود، پس اگر وقتى كه صورت ودست ها را در آب فرو مىبرد قصد وضو كند، بايد صورت را از طرف پيشانى ودست ها را از طرف آرنج در آب فرو برد، واگر موقع بيرون آوردن از آب قصد وضو كند، بايد صورت را از طرف پيشانى ودست ها را از طرف آرنج بيرون آورد. (265) اگر وضوى بعضى از اعضاء را ارتماسى وبعضى را غير ارتماسى انجام دهد اشكال ندارد. (266) شخصى كه مىتواند بدون كمك ديگران وضوى ارتماسى بگيرد نبايد به كمك ديگران وضوى غير ارتماسى (ترتيبى) بگيرد. دعاهاى وضو (267) كسى كه وضو مىگيرد مستحب است موقعى كه نگاهش به آب مىافتد بگويد: بسم الله وبالله والحمد لله الذي جعل الماء طهورا ولم يجعله نجسا، و موقعى كه پيش از وضو دست خود را مىشويد بگويد: اللهم اجعلني من التوابين و اجعلنى من المتطهرين، ودر وقت مضمضه كردن يعنى آب در دهان گردانيدن بگويد: اللهم لقنى حجتي يوم القاك وأطلق لسانى بذكرك، ودر وقت استنشاق يعنى آب در بينى كردن بگويد: اللهم لا تحرم علي ريح الجنة واجعلني ممن يشم ريحها وروحها وطيبها، وموقع شستن صورت بگويد: اللهم بيض وجهي يوم تسود فيه الوجوه ولا تسود وجهي يوم تبيض فيه الوجوه، ودر وقت شستن دست راست بگويد: اللهم أعطنى كتابي بيميني والخلد في الجنان بيسارى وحاسبني حسابا يسيرا، وموقع شستن دست چپ بگويد: اللهم لا تعطنى كتابي بشمالي و لا من وراء ظهري ولا تجعلها مغلولة إلى عنقي واعوذ بك من مقطعات النيران، و موقعى كه سر را مسح مىكند بگويد: اللهم غشني برحمتك وبركاتك وعفوك، و در وقت مسح پا بگويد: اللهم ثبتني على الصراط يوم تزل فيه الاقدام واجعل سعيي فيما يرضيك عني يا ذاالجلال والإكرام.

[ 55 ]

" شرايط وضو " شرايط صحيح بودن وضو سيزده چيز است: 1 - آب وضو پاك باشد. 2 - آب وضو مطلق باشد. 3 - وضو گرفتن مستلزم تصرف غاصبانه نباشد. 4 - ظرف آب وضو مباح باشد (غصبى نباشد). 5 - ظرف آب وضو، طلا ونقره نباشد. 6 - اعضاى وضو موقع شستن ومسح كردن پاك باشد. 7 - وقت براى وضو ونماز كافى باشد. 8 - به قصد قربت يعنى براى انجام فرمان خداوند عالم وضو بگيرد. 9 - ترتيب. 10 - موالات. 11 - مباشرت در اعمال وضو. 12 - استعمال آب ضرر نداشته باشد. 13 - در اعضاى وضو مانعى از رسيدن آب نباشد. وتفصيل اينها به ترتيب در مسائل بعدى ذكر مىشود. شرط اول ودوم: آب وضو پاك ومطلق باشد. (268) وضو با آب نجس وآب مضاف باطل است، اگر چه انسان نجس بودن يا مضاف بودن آن را نداند يا فراموش كرده باشد، واگر با آن وضو نمازى هم خوانده باشد، بايد آن نماز را دوباره با وضوى صحيح بخواند. (269) اگر غير از آب گل آلود ومضاف آب ديگرى براى وضو ندارد، چنانچه وقت نماز تنگ است به طورى كه براى وضو ويك ركعت نماز وقت ندارد بايد تيمم كند، واگر وقت دارد، احتياط واجب آن است كه صبر كند تا آب، صاف شود و

[ 56 ]

وضو بگيرد ومبادرت به تيمم ننمايد، اما اگر براى يك ركعت نماز با وضو ويا چهار ركعت با تيمم وقت دارد، بنا بر اظهر مىتواند هر كدام را خواست انجام دهد. شرط سوم: وضو گرفتن مستلزم تصرف غاصبانه نباشد. (270) اگر كسى به قصد وضو آب غصبى را به صورت يا دستهاى خود بريزد و موقع آب ريختن ملتفت غصبى بودن آب باشد وضويش باطل است. ولى اگر بدون توجه به غصبى بودن آب، وضو گرفت، اگر چه در اثناء وضو فهميد وبقيه‌وضو را با آب مباح انجام داد، وضويش صحيح است. اما قيمت آن آب غصبى را ضامن است. (271) اگر كسى بدون قصد وضو، آب غصبى را به صورت ودست هاى خود ريخت وپس از آن كه عرفا آب از بين رفت به قصد وضو گرفتن به صورت و دست هاى خود كه تر شده است، دست كشيد، وضويش صحيح است. (272) وضو گرفتن از حوض مدرسه اى كه انسان نمىداند آن حوض را براى همه مردم وقف كرده اند يا براى محصلين همان مدرسه، در صورتى كه معمولا مردم از آب آن وضو بگيرند ومعلوم نباشد كه از روى غفلت ويا عدم مبالات وضو مىگيرند، اشكال ندارد اگر با ساكنين مزاحمت نداشته باشد. (273) كسى كه نمىخواهد در مسجدى نماز بخواند اگر نداند حوض آن را براى همه مردم وقف كرده اند يا براى كسانى كه در آن جا نماز مىخوانند، نمىتواند از حوض آن وضو بگيرد، ولى اگر معمولا كسانى هم كه نمىخواهند در آن جا نماز بخوانند از حوض آن وضو مىگيرند، مىتواند از حوض آن وضو بگيرد. (274) وضو گرفتن از حوض تيمچه ها ومسافر خانه ها ومانند اينها براى كسانى كه ساكن آن جاها نيستند، در صورتى صحيح است كه معمولا كسانى هم كه ساكن آن جاها نيستند از آب آن جا وضو بگيرند. (275) وضو گرفتن در نهرهاى بزرگ اگر چه انسان نداند كه صاحب آنها راضى است يا نه، اشكال ندارد، ولى اگر صاحب آنها از وضو گرفتن نهى كند در صورتى كه سيره وروش مسلمين استفاده از آن آبها باشد وضو صحيح وگرنه باطل است.

[ 57 ]

(276) اگر در صحن يكى از امامان يا امامزادگان كه سابقا قبرستان بوده حوض يا نهرى بسازند، چنانچه انسان نداند كه زمين صحن را براى قبرستان وقف كرده اند، وضو گرفتن در آن حوض ونهر اشكال ندارد. ولى اگر فهميد زمين براى قبرستان وقف شده ونشود زير حوض يا نهر ميتى را دفن كرد وضو اشكال دارد. ونيز اگر ايجاد حوض يا نهر موجب بى حرمتى به بدن مسلمان بشود مثلا آب به بدن او برسد، وضو اشكال دارد، اگر چه زمين قبرستان مباح بوده وموقوفه هم نباشد. (277) اگر فراموش كند آب غصبى است وبا آن وضو بگيرد، وضو صحيح است. شرط چهارم: ظرف آب وضو مباح باشد (غصبى نباشد)، ولى مانند شرط سوم ممكن است كسى وضوى صحيح بگيرد به اين صورت كه موقع آب برداشتن قصد وضو نداشته باشد چنان كه در مسأله 271 گذشت. شرط پنجم: ظرف آب وضو، طلا ونقره نباشد. (278) اگر آب وضو در ظرف غصبى يا طلا يا نقره باشد وغير از آن، آب ديگرى ندارد ونمى تواند آب را در ظرف ديگرى بريزد بايد تيمم كند. واگر آب ديگرى دارد چنانچه در ظرف غصبى يا طلا ونقره وضوى ارتماسى بگيرد يا با آنها آب را به صورت ودست ها بريزد، وضوى او باطل است مگر به صورتى كه در مسأله 271 گذشت. شرط ششم: اعضاى وضو موقع شستن ومسح كردن پاك باشد، مگر اين كه به وسيله وضو گرفتن وشستن صورت ويا دست ها، اعضاى وضو خود به خود پاك شود. (279) اگر پيش از تمام شدن وضو جايى را كه شسته يا مسح كرده نجس شود، وضو صحيح است. (280) اگر غير از اعضاى وضو جايى از بدن نجس باشد وضو صحيح است. ولى اگر مخرج را از بول يا غائط تطهير نكرده باشد احتياط مستحب آن است كه اول

[ 58 ]

آن را تطهير كند بعد وضو بگيرد. (281) اگر يكى از اعضاى وضو نجس باشد وبعد از وضو شك كند كه پيش از وضو آن جا را آب كشيده يا نه، چنانچه در موقع وضو ملتفت پاك بودن ونجس بودن آن جا نبوده وضو باطل است بنابر احوط، در صورتى كه با وضو گرفتن ويا غير آن به طور اتفاقى پاك نشده باشد. واگر ملتفت بوده، يا شك دارد كه ملتفت بوده يا نه وضو صحيح است. ودر هر صورت بايد بنا بر احوط براى نماز ومانند آن، جايى را كه نجس بوده، آب بكشد. (282) اگر در صورت يا دست ها بريدگى يا زخمى است كه خون آن بند نمىآيد وآب براى آن ضرر ندارد، بايد در آب كر يا جارى فرو برد وقدرى فشار دهد كه خون بند بيايد، بعد به دستورى كه گفته شد وضوى ارتماسى بگيرد. واگر بعد از بند آمدن دو مرتبه خون جارى شد وضو به طور ارتماسى صحيح است واگر خون جارى نشد به صورت ترتيبى هم مىشود وضو گرفت. شرط هفتم: وقت براى وضو ونماز كافى باشد. (283) هر گاه وقت به قدرى تنگ باشد كه اگر وضو بگيرد تمام نماز بعد از وقت خوانده مىشود، بايد تيمم كند، ولى اگر براى وضو وتيمم يك اندازه وقت لازم باشد بايد وضو بگيرد براى انجام يك ركعت با وضو. واگر با وضو، وقت يك ركعت نماز وبا تيمم، وقت چهار ركعت را دارد مىتواند هر كدام را خواست انتخاب كند بنابر اظهر. (284) كسى كه در تنگى وقت نماز بايد تيمم كند اگر به قصد قربت يا براى كار مستحبى مثل خواندن قرآن وضو بگيرد، صحيح است ولى اگر براى خواندن آن نماز وضو بگيرد باطل است. شرط هشتم: به قصد قربت يعنى براى انجام فرمان خداوند عالم وضو بگيرد، واگر براى خنك شدن يا به قصد ديگرى وضو بگيرد باطل است. ولى اگر به قصد قربت وضو بگيرد وقصد ديگرى مثل خنك شدن تابع قصد وضو باشد، اشكال ندارد.

[ 59 ]

(285) لازم نيست نيت وضو را به زبان بگويد يا از قلب خود بگذراند ولى بايد در تمام وضو متوجه باشد كه وضو مىگيرد، به طورى كه اگر از او بپرسند: چه مىكنى؟ بگويد: وضو مىگيرم. شرط نهم: وضو را به ترتيبى كه گفته مىشود بجا آورد، يعنى اول صورت وبعد دست راست وبعد دست چپ را بشويد وبعد از آن سر وبعد پاها را مسح نمايد، و اگر به ترتيب وضو نگيرد باطل است، ودر مسح دو پا احتياط مستحب آن است كه مسح پاى راست را با دست راست بر مسح پاى چپ با دست چپ مقدم بدارد. (286) هر گاه كسى شستن عضو قبلى را فراموش كرد وعضو بعدى را شست، مثلا اول دست چپ را شست بعد دست راست را، بايد بعد از دست راست دست چپ را بشويد تا ترتيب مراعات شود به شرط اين كه با اين شستن بيجا موالات بهم نخورد، واگر موالات بهم خورد، بايد وضو را از سر بگيرد. شرط دهم: موالات، يعنى كارهاى وضو را پشت سر هم انجام دهد. (287) اگر بين كارهاى وضو به قدرى فاصله شود كه وقتى مىخواهد جايى را بشويد يا مسح كند رطوبت جاهايى كه پيش از آن شسته يا مسح كرده خشك شده باشد، وضو باطل است. واگر فقط رطوبت جايى كه جلوتر از محلى است كه مىخواهد بشويد يا مسح كند، خشك شده باشد مثلا موقعى كه مىخواهد دست چپ را بشويد رطوبت دست راست خشك شده باشد وصورت، تر باشد، احتياط واجب آن است كه وضو را باطل كند واز سر بگيرد. (288) اگر كارهاى وضو را پشت سر هم بجا آورد ولى به واسطه گرماى هوا يا حرارت زياد بدن ومانند اينها رطوبت خشك شود وضوى او صحيح است. (289) راه رفتن در بين وضو اشكال ندارد، پس اگر بعد از شستن صورت و دست ها چند قدم راه برود وبعد سر وپاها را مسح كند وضوى او صحيح است.

[ 60 ]

شرط يازدهم: مباشرت، يعنى شستن صورت ودست ها ومسح سر وپاها را خود انسان انجام دهد. واگر ديگرى او را وضو دهد، يا در رساندن آب به صورت و دست ها ومسح سر وپاها به او كمك نمايد، وضو باطل است، ومنظور كمك در اصل شستن ومسح كردن است، ولى اگر در مقدمات اينها كمك بگيرد مثل اين كه ديگرى آب را به صورت او بريزد ولى شخص خودش صورت را بشويد، مانعى ندارد. (290) كسى كه نمىتواند وضو بگيرد بايد نايب بگيرد كه او را وضو دهد، و چنانچه مزد هم بخواهد، در صورتى كه بتواند بايد بدهد، ولى بايد خود او نيت وضو كند وبا دست خود مسح نمايد، واگر نمىتواند، بايد نايبش دست او را بگيرد وبه جاى مسح او بكشد، واگر اين هم ممكن نيست بايد از دست او رطوبت بگيرند وبا آن رطوبت، سر وپاى او را مسح كنند واحوط اين است كه تيمم هم بنمايد، اگر در تيمم كردن محذورى نبوده يا محذور كمترى باشد. (291) هر كدام از كارهاى وضو را كه مىتواند به تنهايى انجام دهد، نبايد در آن كمك بگيرد. شرط دوازدهم: استعمال آب براى او مانعى نداشته باشد چنانكه در مسائل تيمم خواهد آمد. (292) كسى كه مىترسد اگر وضو بگيرد مريض شود، يا اگر آب را به مصرف وضو برساند تشنه بماند، نبايد وضو بگيرد. ولى اگر نداند كه آب براى او ضرر دارد وترس از استعمال آب هم نداشته باشد ووضو بگيرد، اگر چه بعد بفهمد ضرر داشته، وضوى او صحيح است. واگر ترس ضرر را داشت ولى به اميد ضرر نداشتن، وضو گرفت وبعد فهميد ضرر نداشته وضويش صحيح است. (293) اگر رساندن آب به صورت ودست ها به مقدار كمى كه وضو با آن صحيح است ضرر ندارد وبيشتر از آن ضرر داشته باشد، بايد با همان مقدار وضو بگيرد.

[ 61 ]

شرط سيزدهم: در اعضاى وضو مانعى از رسيدن آب نباشد وگرنه وظيفه‌او وضوى جبيره اى يا تيمم خواهد بود. (294) اگر مىداند چيزى به اعضاى وضو چسبيده ولى شك دارد كه از رسيدن آب جلوگيرى مىكند يا نه، بايد آن را بر طرف كند يا آب را به زير آن برساند. (295) اگر زير ناخن چرك باشد، وضو اشكال ندارد ولى اگر ناخن را بگيرند بايد براى وضو آن چرك را بر طرف كنند، ونيز اگر ناخن بيشتر از معمول بلند باشد، بايد چرك زير مقدارى را كه از معمول بلند تر است بر طرف نمايند. (296) اگر در صورت ودست ها وجلوى سر وروى پاها به سبب سوختن يا چيز ديگر، برآمدگى پيدا شود، مثل بلند شدن پوست به سبب باد كردن محل آن، تا وقتى كه جزو بدن به حساب مىآيد شستن ومسح روى آن كافى است وچنانچه سوراخ شود رساندن آب به زير پوست لازم نيست، بلكه اگر پوست يك قسمت آن كنده شود، لازم نيست آب را به زير قسمتى كه كنده نشده برساند، ولى چنانچه پوستى كه كنده شده گاهى به بدن مىچسبد وگاهى بلند مىشود، مىتواند آن را قطع كند يا آب را به زير آن برساند يا آن كه در هروقتى به وظيفه‌آن وقت عمل نمايد. (297) اگر انسان شك كند كه به اعضاى وضوى او چيزى چسبيده يا نه چنانچه احتمال او در نظر مردم بجا باشد، مثل آن كه بعد از گل كارى شك كند گل به دست او چسبيده يا نه، بايد وارسى كند يا به قدرى دست بمالد كه اطمينان پيدا كند كه اگر بوده بر طرف شده يا آب به زير آن رسيده است، واگر از روى غفلت وضو گرفت وبعد معلوم شد كه مانعى بوده، وضويش باطل است، واگر احتمال داد كه مانعى در كار نيست وبه اميد عدم مانع وضو گرفت يا غافل شد، وبعد معلوم شد مانعى در كار نبوده، صحيح بودن وضو خالى از وجه نيست. (298) جايى را كه بايد شست ومسح كرد هر قدر چرك باشد، اگر چرك مانع از رسيدن آب به بدن نباشد اشكال ندارد، و هم چنين است اگر بعد از گچ كارى ومانند آن چيز سفيدى كه جلوگيرى از رسيدن آب به پوست نمىنمايد بر دست بماند، ولى اگر شك كند كه با بودن آنها آب به بدن مىرسد يا نه، بايد آنها را بر طرف كند.

[ 62 ]

(299) كسى كه پوست بدن او چرب است اگر چربى آن جرم ندارد كه مانع رسيدن آب به پوست باشد اشكال ندارد. واگر احراز كند كه محل وضو به طورى چرب است كه مانع رسيدن آب مىشود اول خشك كند بعد وضو بگيرد. (300) اگر پيش از وضو بداند كه در بعضى از اعضاى وضو مانعى از رسيدن آب هست وبعد از وضو شك كند كه در موقع وضو آب را به آن جا رسانده يا نه، در صورتى كه احتمال بدهد موقع وضو ملتفت ومتوجه بوده ومانع را بر طرف كرده است وضوى او صحيح است. (301) اگر در بعضى از اعضاى وضو مانعى باشد كه گاهى آب به خودى خود زير آن مىرسد وگاهى نمىرسد وانسان بعد از وضو شك كند كه آب زير آن رسيده يا نه، چنانچه بداند موقع وضو ملتفت رسيدن آب به زير آن نبوده، احتياط واجب آن است كه دوباره وضو بگيرد. (302) اگر بعد از وضو چيزى كه مانع از رسيدن آب است در اعضاى وضو ببيند ونداند موقع وضو بوده يا بعد پيدا شده، وضوى او صحيح است، ولى اگر بداند كه در وقت وضو ملتفت آن مانع نبوده، احتياط واجب آن است كه دوباره وضو بگيرد. (303) اگر بعد از وضو شك كند چيزى كه مانع رسيدن آب است در اعضاى وضو بوده يا نه، وضو صحيح است.

[ 63 ]

" احكام وضو " (304) كسى كه در كارهاى وضو وشرايط آن مثل پاك بودن آب وغصبى نبودن آن خيلى شك مىكند بايد به شك خود اعتنا نكند. (305) اگر شك كند كه وضوى او باطل شده يا نه، بنا مىگذارد كه وضوى او باقى است، ولى اگر بعد از بول استبراء نكرده ووضو گرفته باشد وبعد از وضو رطوبتى از او بيرون آيد كه نداند بول است يا چيز ديگر وضوى او باطل است. (306) كسى كه شك دارد وضو گرفته يا نه بايد وضو بگيرد. (307) اگر بعد از وضو يا در اثناء آن يقين كند كه بعضى جاها را نشسته يا مسح نكرده است چنانچه رطوبت جاهايى كه پيش از آن است خشك شده باشد بايد دوباره وضو بگيرد. واگر خشك نشده باشد، جايى را كه فراموش كرده وآنچه بعد از آن است بايد بشويد يا مسح كند. واگر در اثناء وضو در شستن يا مسح كردن جايى شك كند بايد به همين دستور عمل كند. (308) اگر بعد از نماز شك كند كه وضو گرفته يا نه، نماز او صحيح است، ولى بايد براى نمازهاى بعد وضو بگيرد. (309) اگر در بين نماز شك كند كه وضو گرفته يا نه، نماز او باطل است وبايد وضو بگيرد ونماز را بخواند، مگر اين كه به اميد صحيح بودن، نماز را بخواند بعد اگر فهميد كه وضو داشته نمازش بنا بر اظهر صحيح است. و هم چنين است اگر قبل از نماز شك كرد كه وضو دارد يا نه ولى گمان به وضو داشت. (310) اگر بعد از نماز شك كند، كه قبل از نماز وضوى او باطل شده يا بعد از نماز، نمازى كه خوانده صحيح است. (311) كسى كه مىداند وضو گرفته وحدثى هم از او سر زده مثلا بول كرده است، اگر نداند كدام جلوتر بوده، چنانچه پيش از نماز است بايد وضو بگيرد، و اگر در اثناء نماز است بايد نماز را بشكند ووضو بگيرد، واگر بعد از نماز است نمازى كه خوانده صحيح است وبراى نماز بعد بايد وضو بگيرد.

[ 64 ]

(312) اگر انسان مرضى دارد كه بول او قطره قطره مىريزد يا نمىتواند از بيرون آمدن غائط خوددارى كند، چنانچه يقين دارد كه از اول وقت نماز تا آخر آن به مقدار وضو گرفتن ونماز خواندن مهلت پيدا مىكند، بايد نماز را در وقتى كه مهلت پيدا مىكند بخواند، واگر مهلت او به مقدار كارهاى واجب نماز است، بايد در وقتى كه مهلت دارد فقط كارهاى واجب نماز را بجا آورد وكارهاى مستحب آن مانند اذان واقامه را ترك نمايد، اگر در مراقبت آن وقت، عسر وحرج ومشكلى براى او پيش نيايد (313) اگر به مقدار وضو ونماز مهلت پيدا نمىكند ودر بين نماز چند دفعه بول يا غائط از او خارج مىشود، اگر وضو گرفتن بعد از هر دفعه برايش سخت نيست وعسر وحرج در كار نيست وكارى كه نمازش را باطل كند پيش نمىآيد، بايد ظرف آبى پهلوى خود بگذارد وهر وقت بول يا غائط از او خارج شد فورا وضو بگيرد وبقيه نماز را بخواند، واحتياط مستحب آن است كه همان نماز را دوباره با يك وضو بخواند واگر در بين آن نماز وضوى او باطل شد اعتنا نكند. (314) كسى كه بول يا غائط پى در پى از او خارج مىشود ووضو گرفتن بعد از هر دفعه براى او سخت است، اگر بتواند مقدارى از نماز را با وضو بخواند، بايد براى هر نماز يك وضو بگيرد. (315) كسى كه بول يا غائط پى در پى از او خارج مىشود اگر نتواند هيچ مقدار از نماز را با وضو بخواند احتياط واجب آن است كه براى هر نماز يك وضو بگيرد و اگر با تيمم مىتواند مقدارى از نماز را با تيمم بخواند تيمم هم بنمايد. (316) اگر مرضى دارد كه نمىتواند از خارج شدن باد جلوگيرى كند، بايد به وظيفه كسانى كه نمىتوانند از بيرون آمدن بول وغائط خوددارى كنند عمل نمايد. (317) كسى كه بول يا غائط پى در پى از او خارج مىشود، بايد براى هر نماز وضو بگيرد وفورا مشغول نماز شود، ولى براى بجا آوردن سجده وتشهد فراموش شده ونماز احتياط كه بايد بعد از نماز انجام داد در صورتى كه آنها را بعد از نماز بجا بياورد، وضو گرفتن لازم نيست. (318) كسى كه بول او قطره قطره مىريزد بايد براى نماز به وسيله‌كيسه اى كه

[ 65 ]

در آن، پنبه يا چيز ديگرى است كه از رسيدن بول به جاهاى ديگر جلوگيرى مىكند، خود را حفظ نمايد، واحتياط واجب آن است كه پيش از هر نماز مخرج بول و كيسه اى را كه نجس شده آب بكشد يا عوض كند. ونيز كسى كه نمىتواند از بيرون آمدن غائط خوددارى كند، چنانچه ممكن باشد به مقدار نماز از رسيدن غائط به جاهاى ديگر بايد جلوگيرى نمايد، واحتياط واجب آن است كه اگر مشقت ندارد، براى هر نماز مخرج غائط را آب بكشد. (319) كسى كه نمىتواند از بيرون آمدن بول وغائط خوددارى كند در صورتى كه ممكن باشد ومشقت وزحمت وخوف ضرر نداشته باشد بايد به مقدار نماز از خارج شدن بول وغائط جلوگيرى نمايد اگر چه خرج داشته باشد وخرج آن به او ضرر زيادى نزند، بلكه اگر مرض او به آسانى يعنى بدون عسر شخصى معالجه شود، احتياط واجب آن است كه خود را معالجه نمايد. (320) كسى كه نمىتواند از بيرون آمدن بول وغائط خوددارى كند، بعد از آن كه مرض او خوب شد، لازم نيست نمازهايى را كه در وقت مرض مطابق وظيفه اش خوانده قضا نمايد. ولى اگر در بين وقت نماز مرض او خوب شود، بايد بنا بر احتياط مستحب نمازى را كه در آن وقت خوانده دوباره بخواند. وضوهاى واجب ومستحب براى شش چيز وضو گرفتن واجب است: 1 - براى نمازهاى واجب غير از نماز ميت. 2 - براى سجده وتشهد فراموش شده، اگر بين آنها ونماز حدثى از او سر زده مثلا بول كرده باشد، واحتياط واجب آن است كه براى سجده‌سهو هم وضو بگيرد. 3 - براى طواف واجب خانه‌كعبه. 4 - اگر نذر يا عهد كرده يا قسم خورده باشد كه وضو بگيرد. 5 - اگر نذر كرده باشد كه جايى از بدن خود را به خط قرآن برساند. 6 - براى آب كشيدن قرآنى كه نجس شده يا بيرون آوردن آن از مستراح ومانند

[ 66 ]

آن، در صورتى كه مجبور باشد دست يا جاى ديگر بدن خود را به خط قرآن برساند، ولى چنانچه معطل شدن به مقدار وضو بى احترامى به قرآن باشد بايد بدون اين كه وضو بگيرد، قرآن را از مستراح ومانند آن بيرون آورد، يا اگر نجس شده آب بكشد، ودر صورت پنجم وششم بنا بر احتياط واجب اسم پيغمبر (صلى الله عليه وآله وسلم) وائمه طاهرين (عليهم السلام) وحضرت زهرا (عليها السلام) هم مثل قرآن است. (321) مس نمودن خط قرآن، يعنى رساندن جايى از بدن به خط قرآن براى كسى كه وضو ندارد حرام است، ولى تماس موى انسان با خط قرآن بنابر اظهر مانعى ندارد، حتى اگر كوتاه باشد. واگر قرآن را به زبان فارسى يا به زبان ديگر ترجمه كنند مس آن اشكال ندارد. (322) جلوگيرى بچه وديوانه از مس خط قرآن واجب نيست، ولى اگر مس نمودن آنان بى احترامى به قرآن باشد، بايد از آنان جلوگيرى كنند. (323) كسى كه وضو ندارد، حرام است اسم خداوند متعال را به هر زبانى كه نوشته شده باشد مس نمايد. واحتياط واجب آن است كه اسم پيغمبر (صلى الله عليه وآله وسلم) و امام (عليه السلام) وحضرت زهرا (عليها السلام) را هم مس ننمايد. (324) اگر پيش از وقت نماز به قصد اين كه با طهارت باشد وضو بگيرد يا غسل كند صحيح است. (325) كسى كه يقين دارد وقت داخل شده اگر نيت وضوى واجب كند وبعد از وضو بفهمد وقت داخل نشده، وضوى او صحيح است. (326) مستحب است انسان براى امور زير وضو بگيرد: براى نماز ميت، زيارت اهل قبور، رفتن به مسجد وحرم ائمه (عليهم السلام)، براى همراه داشتن قرآن و خواندن ونوشتن آن، ونيز براى مس حاشيه‌قرآن، وبراى خوابيدن. ونيز مستحب است كسى كه وضو دارد دوباره وضو بگيرد. واگر براى يكى از اين كارها وضو بگيرد هر كارى را كه بايد با وضو انجام داد، مىتواند بجا آورد، مثلا مىتواند با آن وضو نماز بخواند.

[ 67 ]

مبطلات وضو (327) هفت چيز وضو را باطل مىكند: 1 - بول. ودر حكم بول است رطوبتى كه انسان نداند بول است يا نه، اگر قبل از استبراء كردن از او خارج شود. 2 - غائط. 3 - باد معده وروده كه از مخرج غائط خارج مىشود، ويا از غير مخرج اگر اين عنوان بر آن صدق نمايد. 4 - خوابى كه به واسطه‌آن چشم نبيند وگوش نشنود. ولى اگر چشم نبيند و گوش بشنود وضو باطل نمىشود، و هم چنين است اگر گوش هم نشنود ولى نخوابيده باشد، مثل اين كه به ادامه‌فكر سابق مشغول باشد. 5 - چيزهايى كه عقل را از بين مىبرد: مانند ديوانگى، مستى وبيهوشى. 6 - استحاضه زنان كه بعدا گفته مىشود. 7 - جنابت، وبنا بر احوط مس ميت. اگر غسل براى آن كافى نبوده ونياز به وضو نيز داشته باشد. وضوى جبيره چيزى كه با آن زخم وشكسته را مىبندند ودوايى كه روى زخم ومانند آن مىگذارند جبيره ناميده مىشود. (328) اگر در يكى از جاهاى وضو زخم يا دمل يا شكستگى باشد، چنانچه روى آن باز است وآب براى آن ضرر ندارد، بايد به طور معمول وضو گرفت. (329) اگر زخم يا دمل يا شكستگى در صورت ودستها باشد وروى آن باز بوده وآب ريختن به كمترين مقدار وشستن روى آن ضرر دارد، چنانچه كشيدن دست تر بر آن - با آبى كه در دست هست - ضرر ندارد ولى شستن صدق نمىكند، احتياط واجب آن است كه دست تر بر آن بكشد وبعد احتياطا پارچه پاكى روى آن

[ 68 ]

گذاشته ودست تر را روى پارچه هم بكشد به قصد وظيفه كه مسح يا غسل باشد. و اگر اين مقدار هم ضرر دارد يا زخم نجس است ونمى شود آب كشيد، بايد اطراف زخم را به طورى كه در وضو گفته شد، از بالا به پايين بشويد وبنا بر احتياط واجب پارچه‌پاكى روى زخم گذاشته ودست تر روى آن بكشد، واگر گذاشتن پارچه ممكن نيست بايد اطراف زخم را بشويد وبنا بر احتياط مستحب تيمم هم بنمايد. (330) اگر زخم يا دمل يا شكستگى در جلو سر يا روى پاها باشد وروى آن باز باشد، چنانچه نتواند آن را مسح كند، بايد پارچه‌پاكى روى آن بگذارد وروى پارچه را با ترى آب وضو كه در دست مانده مسح كند، واگر گذاشتن پارچه ممكن نباشد مسح لازم نيست ولى بايد بعد از وضو احتياطا تيمم نمايد. (331) اگر روى دمل يا زخم يا شكستگى بسته باشد، چنانچه باز كردن آن ممكن است وآب هم براى آن ضرر ندارد، بايد روى آن را باز كند ووضو بگيرد، چه زخم ومانند آن در صورت ودست ها باشد، وچه جلو سر وروى پاها. (332) اگر زخم يا دمل يا شكستگى در صورت يا دست ها باشد وبشود روى آن را باز كرد، چنانچه ريختن آب روى آن ضرر دارد وكشيدن دست تر ضرر ندارد، بنا بر اظهر بايد دست تر روى آن بكشد وبعد پارچه پاكى روى آن بگذارد وروى پارچه را هم دست تر بكشد به نحوى كه در محل مسح وغسل گذشت، واگر صدق غسل جبيره در محل غسل ننمايد احتياط اين است كه تيمم هم بنمايد. (333) اگر نمىشود روى زخم را باز كرد ولى زخم وچيزى كه روى آن گذاشته پاك است ورسانيدن آب به زخم ممكن است وضرر هم ندارد، بايد آب را به روى زخم برساند، به طورى كه شسته شود، واگر زخم يا چيزى كه روى آن گذاشته نجس است، چنانچه آب كشيدن آن ورساندن آب بر روى زخم به طورى كه شسته شود ممكن باشد، بايد آن را آب بكشد وموقع وضو آب را به زخم برساند به طورى كه گذشت، ودر صورتى كه آب براى زخم ضرر دارد، يا آن كه رساندن آب به روى زخم ممكن نيست، يا زخم نجس است ونمى شود آن را آب كشيد، بايد اطراف زخم را بشويد واگر جبيره پاك است روى آن را مسح كند، واگر جبيره نجس است يا نمىشود روى آن را دست تر كشيد، مثلا دوايى است كه به دست مىچسبد،

[ 69 ]

پارچه پاكى را به طورى كه جزو جبيره حساب شود، روى آن بگذارد ودست تر روى آن بكشد، به طورى كه شسته ومسح شود بنابر احوط، واگر اين هم ممكن نيست احتياط واجب آن است كه وضو بگيرد با شستن يا مسح كردن اطراف زخم، وتيمم هم بنمايد. (334) اگر جبيره تمام صورت يا تمام يكى از دست ها يا تمام هر دو دست را گرفته باشد، بايد وضوى جبيره اى بگيرد وبنا بر احتياط واجب تيمم هم بنمايد. (335) اگر جبيره تمام اعضاى وضو را گرفته باشد بنا بر اظهر بايد تيمم بنمايد. ولى اگر تيمم هم جبيره اى است احتياط در جمع بين وضو وتيمم است. (336) كسى كه در كف دست وانگشت ها جبيره دارد ودر موقع وضو دست تر روى آن كشيده است، مىتواند سر وپا را با همان رطوبت مسح كند. (337) اگر جبيره تمام پهناى روى پا را گرفته ولى مقدارى از طرف انگشتان و مقدارى از طرف بالاى پا باز است، بايد جاهايى كه باز است روى پا را وجايى كه جبيره است روى جبيره را مسح كند. (338) اگر در صورت يا دست ها چند جبيره باشد، بايد بين آنها را بشويد واگر جبيره ها در سر يا روى پاها باشد، بايد بين آنها را مسح كند ودر جاهايى كه جبيره است بايد به دستور جبيره عمل نمايد. (339) اگر جبيره بيشتر از معمول، اطراف زخم را گرفته وبرداشتن آن ممكن نيست، بايد به دستور جبيره عمل كند وبنا بر احتياط واجب تيمم هم بنمايد، واگر برداشتن جبيره ممكن است بايد جبيره را بردارد، پس اگر زخم در صورت و دستهاست اطراف آن را بشويد واگر در سر يا روى پاها است اطراف آن را مسح كند وبراى جاى زخم به دستور جبيره عمل نمايد. (340) اگر در جاى وضو زخم وجراحت وشكستگى نيست، ولى به جهت ديگرى آب براى آن ضرر دارد، بايد تيمم كند واحتياط واجب آن است كه وضوى جبيره اى هم بگيرد اگر ضرر در تمام اعضا نيست بلكه در يك عضو است. وحكم وضوى جبيره اى از آنچه كه گذشت معلوم مىشود. (341) اگر جايى از اعضاى وضو را رگ زده است ونمى تواند آن را آب بكشد

[ 70 ]

يا آب براى آن ضرر دارد، بايد به دستور جبيره عمل كرده واحتياطا تيمم نمايد. (342) اگر در جاى وضو يا غسل چيزى چسبيده است كه برداشتن آن ممكن نيست، يا به قدرى مشقت دارد كه نمىشود تحمل كرد، بايد بنا بر اظهر به دستور جبيره عمل كند. واحتياط در جمع بين تيمم ووضوى جبيره اى است. (343) غسل جبيره اى مثل وضوى جبيره اى است، ولى بايد بنا بر احوط آن را ترتيبى بجا آورند. (344) كسى كه وظيفه او تيمم است اگر در بعضى از جاهاى تيمم او زخم يا دمل يا شكستگى باشد، بايد به دستور وضوى جبيره اى تيمم جبيره اى نمايد. (345) كسى كه بايد با وضو يا غسل جبيره اى نماز بخواند، چنانچه بداند كه تا آخر وقت عذر او بر طرف نمىشود، مىتواند در اول وقت نماز بخواند واگر بعد از نماز عذر زائل شد اعاده‌نماز لازم نيست، بلكه با همان وضوى جبيره اى مىتواند كارهاى ديگرى هم كه وضو لازم دارد انجام دهد. ولى اگر اميد دارد كه تا آخر وقت عذر او بر طرف مىشود، احتياط واجب آن است كه صبر كند واگر عذر او بر طرف نشد در آخر وقت نماز را با وضو يا غسل جبيره اى بجا آورد. (346) اگر انسان براى مرضى كه در چشم او است موى چشم خود را بچسباند، به طورى كه آب به تمام ظاهر بشره وموها نرسد، بايد وضو وغسل را جبيره اى انجام دهد واحتياطا تيمم هم بنمايد. (347) كسى كه نمىداند وظيفه اش تيمم است يا وضوى جبيره اى، در صورتى كه حجتى بر تعيين يكى ندارد بنا بر احتياط واجب بايد هر دو را بجا آورد. (348) نمازهايى را كه انسان با وضوى جبيره اى خوانده صحيح است وبعد از آن كه عذرش بر طرف شد، با همان وضو مىتواند نمازهاى بعد را نيز بخواند. ولى اگر براى آن كه نمىدانسته تكليفش وضوى جبيره اى است يا تيمم هر دو را انجام داده باشد، بنا بر احتياط واجب در صورت بقاى جهل، براى نمازهاى بعد وضو بگيرد.

[ 71 ]

غسل غسل هاى واجب هفت قسم مىباشد: 1 - غسل جنابت. 2 - غسل استحاضه. 3 - غسل حيض. 4 - غسل نفاس. 5 - غسل ميت. 6 - غسل مس ميت. 7 - غسلى كه به واسطه‌نذر وقسم ومانند اينها واجب مىشود. به مناسبت ذكر غسل ميت ومس ميت، احكام ديگر مربوط به اموات نيز ذكر مىشود. " احكام جنابت " (349) به دو چيز انسان جنب مىشود، اول: جماع. دوم: بيرون آمدن منى، چه در خواب باشد چه در بيدارى، با اختيار باشد يا بى اختيار، كم باشد يا زياد، با شهوت باشد يا بى شهوت. (350) اگر رطوبتى از انسان خارج شود ونداند منى است يا بول يا غير اينها، چنانچه با شهوت وجستن بيرون آمده وبعد از بيرون آمدن آن، بدن سست شده، آن رطوبت حكم منى را دارد بلكه اگر فقط با شهوت وجستن باشد ثابت شدن حكم منى خالى از وجه نيست، واگر هيچ يك از اين سه نشانه را نداشته باشد، حكم منى ندارد. ودر مريض لازم نيست آن آب، با جستن بيرون آمده باشد، بلكه اگر با شهوت بيرون آمده باشد در حكم منى است بنا بر اظهر، و هم چنين در زن مريض بنا بر احوط، ولازم نيست بدن او سست شود، بلكه خالى از وجه نيست كه

[ 72 ]

حكم زن در صحت ومرض مانند مرد باشد. (351) مستحب است انسان بعد از بيرون آمدن منى بول كند، واگر بول نكند و بعد از غسل رطوبتى از او بيرون آيد، كه نداند منى است يا رطوبت ديگر، حكم منى را دارد. واگر نمىتواند بول كند بنا بر احوط بايد استبراء كند به كيفيتى كه در احكام تخلى گذشت واگر به اين صورت استبراء كرد ويا بول نمود وبعد رطوبتى خارج شد كه ندانست بول است يا منى، حكم بول را دارد. (352) اگر كسى در قبل زن جماع كند وبه اندازه ختنه گاه داخل شود هر دو جنب مىشوند، و هم چنين است بنا بر اظهر اگر در دبر زن نزديكى كند بلكه بنا بر اظهر واحوط اگر در دبر مردى نزديكى كند نيز همين طور است ودر نزديكى با حيوان نيز بنا بر احتياط حكم همين است. (353) اگر شك كند كه به مقدار ختنه گاه داخل شده يا نه، غسل بر او واجب نيست. (354) اگر - نعوذ بالله - حيوانى را وطى كند يعنى با او نزديكى نمايد ومنى از او بيرون آيد غسل تنها كافى است. واگر منى بيرون نيايد، چنانچه پيش از وطى وضو داشته باز هم غسل تنها كافى بوده واحتياطى است واگر وضو نداشته احتياط واجب آن است كه غسل كند، وضو هم بگيرد. (355) اگر منى از جاى خود حركت كند وبيرون نيايد، يا انسان شك كند كه منى از او بيرون آمده يا نه، غسل بر او واجب نيست. و هم چنين است اگر خواب ببيند كه محتلم شده ولى بعد از بيدار شدن اثرى از منى نبيند. (356) هر گاه بعد از غسل، منى مرد از زن خارج شود غسل واجب نيست و همچنين است اگر شك كند كه منى بيرون آمده از خود او است يا از مرد، اما اگر علم يا اطمينان داشته باشد كه منى خارج شده از خود او است ويا مخلوط با منى مرد است، غسل بر او واجب است. (357) كسى كه نمىتواند غسل كند ولى تيمم برايش ممكن است، بعد از داخل شدن وقت نماز هم مىتواند با عيال خود نزديكى كند. (358) اگر در لباس خود منى ببيند وبداند كه از خود او است وبراى آن غسل

[ 73 ]

نكرده، بايد غسل كند ونمازهايى را كه يقين يا اطمينان دارد كه بعد از بيرون آمدن منى خوانده، قضا يا اعاده كند. آنچه كه بر جنب حرام است (359) پنج چيز بر جنب حرام است: 1 - رساندن جايى از بدن به خط قرآن، يا به اسم خدا وبنا بر احتياط به اسم پيغمبران وامامان واسم حضرت زهرا (عليهم السلام) به طورى كه در وضو گفته شد. 2 - رفتن به مسجد الحرام ومسجد پيغمبر (صلى الله عليه وآله وسلم) اگر چه از يك در داخل واز در ديگر خارج شود، و هم چنين داخل شدن به آن جا براى برداشتن چيزى بنا بر احوط. 3 - توقف در مساجد ديگر ولى اگر از يك در داخل واز در ديگر خارج شود، يا براى برداشتن چيزى برود مانعى ندارد. واحتياط واجب آن است كه در حرم امامان هم توقف نكند بلكه عبور نيز ننمايد و هم چنين در رواق ها. 4 - گذاشتن چيزى در مسجد. 5 - خواندن سوره اى كه سجده واجب دارد وآن چهار سوره است: 1 - سجده (سوره 32)، 2 - فصلت (41)، 3 - نجم (53)، 4 - علق (96)، واگر يك كلمه از اين چهار سوره را هم بخواند حرام است. آنچه كه بر جنب مكروه است (360) چند چيز بر جنب مكروه است: 1 و 2 - خوردن وآشاميدن، ولى اگر وضو بگيرد مكروه نيست، واگر دست و صورت را بشويد ومضمضه واستنشاق كند كراهت كمتر مىشود. 3 - خواندن بيشتر از هفت آيه تا هفتاد آيه از سوره هايى كه سجده واجب ندارد بنا بر احوط، ولى بيشتر از هفتاد آيه كراهت شديدترى دارد.

[ 74 ]

4 - رساندن جايى از بدن به جلد وحاشيه وبين خط هاى قرآن. 5 - همراه داشتن قرآن. 6 - خوابيدن ولى اگر وضو بگيرد يا به واسطه‌اين كه نمىتواند غسل كند بدل از غسل تيمم كند خوابيدن او مكروه نيست. 7 - خضاب كردن به حنا ومانند آن. غسل جنابت (361) غسل جنابت به خودى خود مستحب است وبراى خواندن نماز واجب ومانند آن واجب مىشود. ولى براى نماز ميت وسجده‌شكر وسجده هاى واجب قرآن غسل جنابت لازم نيست (362) غسل را چه واجب باشد وچه مستحب، به دو صورت مىشود انجام داد: ترتيبى وارتماسى، وغسل ترتيبى افضل از ارتماسى است. غسل ترتيبى (363) در غسل ترتيبى بايد به نيت غسل، اول سر وگردن، بعد طرف راست، بعد طرف چپ بدن را بشويد، واگر عمدا يا از روى فراموشى يا به سبب ندانستن مسأله به اين ترتيب عمل نكند غسل او باطل است ولى چنانچه قصد قربت داشته وآنچه را كه مقدم داشته اعاده نمايد غسل صحيح است، واحتياط واجب رعايت ترتيب در هرعضو از غسل ترتيبى است، به اين صورت كه از بالا شروع كند وبه قسمت هاى پايين عضو ختم كند. (364) نصف ناف ونصف عورت را بايد با طرف راست بدن ونصف ديگر را بايد با طرف چپ بشويد. (365) براى آن كه يقين كند هر سه قسمت يعنى سر وگردن وطرف راست و طرف چپ را كاملا شسته، بايد هر قسمتى را كه مىشويد مقدارى از قسمت هاى ديگر را هم با آن قسمت بشويد. (366) اگر بعد از غسل بفهمد جايى از بدن را نشسته ونداند كجاى بدن است

[ 75 ]

بايد دوباره غسل كند. (367) اگر بعد از غسل بفهمد مقدارى از بدن را نشسته ولى هنوز چيزى كه وضو را باطل مىكند از او سر نزده است چنانچه از طرف چپ باشد شستن همان مقدار كافى است، واگر از طرف راست باشد بايد بعد از شستن آن مقدار دوباره طرف چپ را بشويد، بنا بر اظهر در اعتبار ترتيب سر با دو جانب واحوط در ترتيب بين دو جانب واظهر در عدم اعتبار ترتيب از بالا به پايين در حال نسيان. واگر از سر وگردن باشد بايد بعد از شستن آن مقدار، دوباره طرف راست وبعد طرف چپ را بشويد. واگر در اثناء غسل چيزى كه وضو را باطل مىكند از او سر زده، احتياط در اين است كه غسل را دو مرتبه به طور كامل انجام دهد وبراى نماز وكارى كه براى آن وضو لازم است وضو بگيرد. غسل ارتماسى (368) در غسل ارتماسى اگر به نيت غسل ارتماسى به تدريج در آب فرو رود تا تمام بدن زير آب رود غسل او صحيح است، واحتياط آن است كه از اول فرو رفتن در آب نيت غسل كردن را داشته باشد به آنچه غسل ارتماسى با آن محقق و تمام مىشود واظهر كفايت نيت در حال فرو رفتن مجموع بدن در آب است. (369) در غسل ارتماسى اگر همه بدن زير آب باشد وبعد از نيت غسل، بدن را حركت دهد غسل او صحيح است. (370) اگر بلا فاصله بعد از غسل ارتماسى بفهمد كه به جايى از بدن آب نرسيده، اگر جاى آن را بداند، شستن همان مقدار كافى است، واگر جاى آن را نداند يا بعد از مدتى متوجه شود، بايد دوباره غسل كند.

[ 76 ]

" احكام غسل " (371) در غسل ارتماسى بايد تمام بدن پاك باشد مگر اين كه در آن واحد هم بدن پاك شود وهم غسل انجام گيرد، ودر غسل ترتيبى پاك بودن تمام بدن لازم نيست، واگر تمام بدن نجس باشد وهر قسمتى را پيش از غسل دادن آن قسمت آب بكشد كافى است. ولى پاك بودن تمام بدن قبل از شروع در غسل مطلقا، موافق احتياط است. (372) اگر در غسل مقدارى از بدن نشسته بماند غسل باطل است ولى شستن جاهايى از بدن كه ديده نمىشود، مثل داخل گوش وبينى واجب نيست. (373) جايى را كه شك دارد از ظاهر بدن است يا از باطن آن، شستن آن لازم نيست ولى احتياط در شستن است. (374) چيزى را كه مانع رسيدن آب ببدن است، بايد بر طرف كند. (375) اگر موقع غسل شك كند كه چيزى كه مانع از رسيدن آب باشد، در بدن او هست يا نه، بايد بنا بر احوط وارسى كند تا مطمئن شود كه مانعى نيست. واگر وارسى نكرد وپس از غسل معلوم شد مانعى نبوده وقصد قربت داشته، غسل صحيح است. (376) لزوم شستن موهاى كوتاه كه پوست از لاى آنها ديده مىشود در موقع غسل كردن خالى از قوت نيست ولى موهاى بلند لازم نيست. (377) تمام شرطهايى كه براى صحيح بودن وضو گفته شد، مثل پاك بودن آب، در صحيح بودن غسل هم شرط است. ولى در غسل لازم نيست بدن را از بالا به پايين بشويد، اما در ترتيبى احوط است، ونيز در غسل ترتيبى لازم نيست بعد از شستن هر قسمت فورا قسمت ديگر را بشويد، بلكه اگر بعد از شستن سر وگردن مقدارى صبر كند وبعد طرف راست را بشويد وبعد از مدتى طرف چپ را بشويد اشكال ندارد. (378) كسى كه نمىتواند از بيرون آمدن بول وغائط خوددارى كند، اگر به

[ 77 ]

اندازه اى كه غسل كند ونماز بخواند، بول وغائط از او بيرون نمىآيد چنانچه وقت تنگ باشد، بايد هر قسمت را فورا بعد از قسمت ديگر بشويد وبعد از غسل هم فورا نماز بخواند، و هم چنين است حكم زن مستحاضه كه بعدا گفته مىشود. (379) اگر در بين غسل، حدث اصغر از او سر زند مثلا بول كند، اتمام غسل لازم نيست بلكه كافى است كه به قصد وظيفه واقعيه (اعم از تمام يا اتمام) غسل را دوباره از سر شروع كند وبنابر احتياط براى نماز وكارى كه وضو لازم دارد وضو بگيرد. (380) كسى كه چند غسل بر او واجب است مىتواند به نيت همه‌آنها يك غسل بجا آورد، يا آنها را جدا جدا انجام دهد. (381) كسى كه غسل جنابت كرده، نبايد براى نماز وضو بگيرد ولى در غسل هاى ديگر براى نماز بايد وضو بگيرد.

[ 78 ]

" خون هاى سه گانه " 1 - استحاضه يكى از خون هايى كه از زن خارج مىشود، خون استحاضه است وزن را در موقع ديدن اين خون، مستحاضه مىگويند. خون استحاضه غالبا زرد رنگ وسرد و بدون فشار وسوزش بيرون مىآيد، وممكن است گاهى برخلاف اوصاف مذكوره باشد. استحاضه سه قسم است: قليله، متوسطه وكثيره. استحاضه قليله آن است كه خون در پنبه اى كه زن داخل فرج مىنمايد نفوذ نكند. استحاضه متوسطه آن است كه خون در پنبه فرو رود ولى از آن نگذرد. استحاضه كثيره آن است كه خون از پنبه گذشته وبه دستمال برسد. وظيفه مستحاضه در مورد روزه، در مسأله 1321 ذكر خواهد شد. احكام استحاضه (382) در استحاضه قليله بايد زن براى هر نماز يك وضو بگيرد وبنا بر احتياط پنبه را عوض كند يا آب بكشد وظاهر فرج را هم اگر خون به آن رسيده، آب بكشد. (383) در استحاضه متوسطه بايد زن براى نماز صبح غسل كند وتا صبح ديگر براى نمازهاى خود بنا بر احتياط واجب پنبه را اگر خونى شده عوض كند يا آب بكشد، و هم چنين ظاهر فرج اگر نجس شده است، ووجوب وضو براى هر نماز در اين صورت خالى از وجه نيست واين در صورتى است كه استحاضه متوسطه پيش از نماز صبح يا در بين آن پيدا شود. ولى اگر بعد از نماز صبح تا پيش از نماز ظهر يا بين آن حاصل شود بايد براى نماز ظهر غسل كند، وبه همين ترتيب پيش از هر نماز يا بين هر نمازى كه استحاضه متوسطه شده بايد براى آن غسل كند. واگر عمدا يا از

[ 79 ]

روى فراموشى براى نماز صبح غسل نكند بايد براى نماز ظهر وعصر غسل كند و اگر براى نماز ظهر وعصر غسل نكند بايد پيش از نماز مغرب وعشا غسل نمايد چه آن كه خون بيايد يا قطع شده باشد. (384) در استحاضه كثيره علاوه بر كارهاى استحاضه متوسطه كه در مسأله پيش گفته شد، بايد براى هر نماز دستمال را عوض كند يا آب بكشد ويك غسل براى نماز ظهر وعصر ويكى براى نماز مغرب وعشا بجا آورد وبنا بر احتياط واجب با هرغسلى يك وضو هم بگيرد، بلكه براى نماز عصر ونماز عشا نيز بايد بنا بر احتياط واجب وضو بگيرد، و هم چنين بايد بين نماز ظهر وعصر فاصله نيندازد. واگر فاصله بيندازد، بايد براى نماز عصر دوباره غسل كند، ونيز اگر بين نماز مغرب وعشا فاصله بيندازد بايد براى نماز عشا دوباره غسل نمايد. (385) اگر خون استحاضه پيش از وقت نماز هم بيايد اگر چه زن براى آن خون، وضو وغسل را انجام داده باشد بايد در موقع نماز وضو وغسل را بجا آورد. (386) اگر استحاضه قليله زن بعد از نماز صبح متوسطه شود، بايد براى نماز ظهر وعصر غسل كند، واگر بعد از نماز ظهر وعصر متوسطه شود بايد براى نماز مغرب وعشا غسل نمايد. (387) اگر استحاضه قليله يا متوسطه‌زن بعد از نماز صبح كثيره شود بايد براى نماز ظهر وعصر يك غسل وبراى نماز مغرب وعشا غسل ديگرى بجا آورد، واگر بعد از نماز ظهر وعصر كثيره شود، بايد براى نماز مغرب وعشا غسل نمايد. (388) زن مستحاضه بعد از آن كه خونش قطع شد، فقط براى نماز اولى كه مىخواند، بايد كارهاى استحاضه را انجام دهد وبراى نمازهاى بعد لازم نيست. (389) اگر زن نداند استحاضه او از چه قسم است، در صورت امكان بايد مقدارى پنبه داخل فرج نمايد وكمى صبر كند وبيرون آورد وبعد از آن كه فهميد استحاضه او كدام يك از آن سه قسم است، كارهايى را كه براى آن قسم دستور داده شده انجام دهد. (390) زن مستحاضه اگر پيش از آن كه خود را وارسى كند، مشغول نماز شود با اين كه مىتوانسته خود را وارسى كند، چنانچه قصد قربت داشته وبه وظيفه خود

[ 80 ]

عمل كرده مثلا استحاضه‌اش قليله بوده وبه وظيفه استحاضه قليله عمل نموده، نماز او صحيح است. واگر قصد قربت نداشته يا عمل او مطابق وظيفه اش نبوده مثل آن كه استحاضه او متوسطه بوده وبه وظيفه قليله رفتار كرده، نماز او باطل است. (391) زن مستحاضه اگر نتواند خود را وارسى نمايد، بنا بر احوط بايد به آنچه مشكل تر است عمل كند، مثلا اگر نمىداند استحاضه او قليله است يا متوسطه، بايد كارهاى استحاضه متوسطه را بنا بر احوط انجام دهد واگر نمىداند متوسطه است يا كثيره، بايد كارهاى استحاضه كثيره را بنا بر احوط انجام دهد، ولى اگر بداند سابقا كدام يك از آن سه قسم بوده بايد به وظيفه همان قسم عمل كند. (392) زن مستحاضه اگر بداند از وقتى كه مشغول وضو يا غسل شده خونى از او بيرون نيامده وتا بعد از نماز هم خون در داخل فرج نيست وبيرون نمىآيد، مىتواند خواندن نماز را تأخير بيندازد. (393) مستحاضه كثيره ومتوسطه وقتى كاملا از خون پاك شد بايد غسل كند، ولى اگر بداند از وقتى كه براى نماز قبلى مشغول غسل شده ديگر خون نيامده، لازم نيست دوباره غسل كند. (394) زن مستحاضه اگر بين غسل ونماز فاصله بيندازد، بايد دوباره غسل كند وبلافاصله مشغول نماز شود ولى اگر خون در داخل فضاى فرج نيايد غسل لازم نيست. (395) زن مستحاضه بايد موقع غسل ووضو وبعد از آن تا آخر نماز، خود را از بيرون آمدن خون (در صورتى كه براى او ضرر نداشته باشد) حفظ كند، واگر مسامحه كرد وخونى خارج شد بنا بر احتياط هر چه بجا آورده از غسل يا وضو يا نماز، دو مرتبه انجام دهد. (396) اگر استحاضه قليله زن پيش از نماز، متوسطه يا كثيره شود بايد كارهاى متوسطه يا كثيره را كه گفته شد انجام دهد واگر استحاضه متوسطه كثيره شود بايد كارهاى استحاضه كثيره را انجام دهد. (397) اگر استحاضه كثيره زن متوسطه شود، بايد براى نماز اول عمل كثيره و

[ 81 ]

براى نمازهاى بعد عمل متوسطه را بجا آورد. مثلا اگر پيش از نماز ظهر استحاضه كثيره متوسطه شود، بايد براى نماز ظهر غسل كند وبراى نماز عصر ومغرب وعشا فقط وضو بگيرد. (398) اگر استحاضه كثيره، قليله شود، بايد براى نماز اول عمل كثيره وبراى نمازهاى بعد عمل قليله را انجام دهد. ونيز اگر استحاضه متوسطه، قليله شود بايد براى نماز اول، عمل متوسطه وبراى نمازهاى بعد عمل قليله را بجا آورد. 2 - حيض خون حيض خونى است كه غالبا در هر ماه چند روزى از رحم زن ها خارج مىشود، وزن را در موقع ديدن خون حيض، حائض مىگويند. خون حيض در بيشتر اوقات غليظ وگرم، ورنگ آن سرخ مايل به سياه يا سرخ است وبا فشار وكمى سوزش بيرون مىآيد. (399) زن هاى سيده بعد از تمام شدن شصت سال قمرى يائسه مىشوند، يعنى خون حيض نمىبينند، وزن هايى كه سيده نيستند، بعد از تمام شدن پنجاه سال قمرى يائسه مىشوند. (400) خونى كه دختر پيش از تمام شدن نه سال مىبيند، در صورتى كه معلوم باشد نه سال او تمام نشده است وعلامت ونشانه ديگرى غير از سن، بر بلوغ او نباشد، و هم چنين خونى كه زن بعد از يائسه شدن مىبيند حيض نيست. (401) زن حامله وزنى كه بچه شير مىدهد ممكن است حيض ببيند بنا بر اقوى، ولى اگر بيست روز از ايام عادت ديرتر بود هم وظيفه حائض وهم مستحاضه را احتياطا انجام دهد. (402) اگر دخترى نمىداند كه نه سالش تمام شده يا نه وخونى ديد كه يقين كرد خون حيض است بايد آن را خون حيض قرار دهد. (403) زنى كه شك دارد يائسه شده يا نه، اگر خونى ببيند ونداند حيض است يا نه بايد بنا بگذارد كه يائسه نشده است.

[ 82 ]

(404) مدت حيض كمتر از سه روز وبيشتر از ده روز نمىشود، واگر مختصرى هم از سه روز كمتر باشد حيض نيست. (405) بايد سه روز اول حيض پشت سر هم باشد، پس اگر مثلا دو روز خون ببيند ويك روز پاك شود ودوباره يك روز خون ببيند حيض نيست. (406) اگر سه روز پشت سر هم خون ببيند وسپس پاك شود، چنانچه دوباره خون ببيند وروزهايى كه خون ديده ودر وسط پاك بوده، روى هم از ده روز بيشتر نشود، تمام اين مدت را حيض قرار مىدهد. (407) اگر زنى بيش از سه روز خون ديد وده روزه يا كمتر از آن پاك شد، چنانچه نمىداند خون زخم وجراحت است يا نه، اگر در ايام عادت زن باشد يا اين كه شرايط حيض را داشته باشد آن را خون حيض قرار مىدهد. (408) اگر خونى ببيند كه از سه روز بيشتر واز ده روز كمتر باشد ونداند خون حيض است يا زخم، اگر قبلا حيض بوده، يعنى خون حيض ديده وممكن است اين خون دنباله‌آن باشد حيض است ليكن اظهر اعتبار خروج از چپ براى حيض و خروج از طرف راست براى زخم است، وبا عدم امكان وارسى، عمل به حالت سابقه مىنمايد واگر سابقا پاك بوده وظيفه اى نسبت به حيض ندارد. (409) اگر خونى ببيند وشك كند كه خون حيض است يا خون نفاس، اگر در ايام عادت زن باشد آن را خون حيض قرار مىدهد وگرنه بايد به وظيفه اى كه مشترك بين حيض ونفاس است عمل كند، يعنى لازم نيست آنچه بر حائض واجب است ولى بر نفساء واجب نيست وآنچه بر نفساء واجب است وبر حائض واجب نيست بجا آورد. گرچه انجام دادن مجموع وظايف حائض ووظايف نفساء، مطابق احتياط است بلكه اين احتياط در صورت امكان ترك نشود ودر صورت عدم امكان احتياط، مخالفت قطعيه ننمايد. (410) اگر خونى ببيند كه نداند خون حيض است يا بكارت، ولى احتمال خون ديگرى مثل خون جراحت وزخم را هم نمىدهد، بايد خود را وارسى كند، يعنى مقدارى پنبه داخل فرج نمايد وكمى صبر كند، بعد بيرون آورد پس اگر اطراف آن آلوده باشد، خون بكارت است واگر به همه‌آن رسيده، حيض مىباشد.

[ 83 ]

البته بايد خون زياد نباشد تا به وسيله‌فوق بتواند بين خون حيض وبكارت فرق بگذارد. ودر صورت عدم امكان تشخيص وعدم حصول يقين، در ايام عادت حكم به حيض بودن مى كند وگرنه عمل به حالت سابقه مىنمايد. (411) اگر كمتر از سه روز خون ببيند وسپس پاك شود وبعد سه روز خون ببيند، خون دوم حيض است وخون اول اگر چه در روزهاى عادتش باشد حيض نيست. (412) اگر حائض پاك شد وبعد از گذشتن ده روز يا بيشتر، دوباره خون ديد، اگر از سه روز بيشتر طول بكشد ولى از ده روز بيشتر نباشد وساير شرايط حيض را داشته باشد، خون دوم نيز حيض است. اقسام زن هاى حائض (413) زن هاى حائض بر شش قسمند: 1 - صاحب عادت وقتيه وعدديه، وآن زنى است كه دو ماه پشت سر هم در وقت معين خون حيض ببيند وشماره روزهاى حيض او هم در هر دو ماه يك اندازه باشد، مثل آن كه دو ماه پشت سر هم از اول ماه تا هفتم آن خون ببيند. 2 - صاحب عادت وقتيه، وآن زنى است كه دو ماه پشت سر هم در وقت معين، خون حيض ببيند ولى شماره روزهاى حيض او در هر دو ماه يك اندازه نباشد، مثلا دو ماه پشت سر هم از روز اول ماه خون ببيند ولى ماه اول روز هفتم وماه دوم روز هشتم از خون پاك شود. 3 - صاحب عادت عدديه، وآن زنى است كه شماره روزهاى حيض او در دو ماه پشت سر هم به يك اندازه باشد، ولى وقت ديدن آن دو خون يكى نباشد، مثل آن كه ماه اول از پنجم تا دهم وماه دوم از دوازدهم تا هفدهم خون ببيند. 4 - مضطربه، وآن زنى است كه چند ماه خون ديده ولى عادت معينى پيدا نكرده، يا عادتش بهم خورده وعادت تازه اى پيدا نكرده است. 5 - مبتدئه، وآن زنى است كه دفعه‌اول خون ديدن او است.

[ 84 ]

6 - ناسيه، وآن زنى است كه عادت خود را فراموش كرده است. و هر كدام از اينها احكامى دارند كه در مسائل بعدى گفته مىشود. (414) زنى كه عادت وقتيه وعدديه دارد، اگر در وقت عادت يا دو سه روز جلوتر يا دو سه روز عقب تر خون ببيند، به طورى كه بگويند حيض را جلو يا عقب انداخته اگر چه آن خون، نشانه هاى حيض را نداشته باشد، بايد به احكامى كه براى زن حائض گفته شد عمل كند. وچنانچه بعد بفهمد حيض نبوده، مثل اين كه پيش از سه روز پاك شود، بايد عبادت هايى را كه بجا نياورده قضا نمايد. (415) زنى كه عادت وقتيه وعدديه دارد اگر چند روز پيش از عادت وهمه روزهاى عادت وچند روز بعد از عادت خون ببيند وروى هم از ده روز بيشتر نشود، همه حيض است، واگر از ده روز بيشتر شود، فقط خونى را كه در روزهاى عادت خود ديده، حيض است وخونى كه پيش از آن وبعد از آن ديده استحاضه مىباشد، وبايد عبادتهايى را كه در روزهاى پيش از عادت وبعد از عادت بجا نياورده قضا نمايد. واگر همه‌روزهاى عادت را با چند روز پيش از عادت خون ببيند وروى هم از ده روز بيشتر نشود، همه حيض است، واگر از ده روز بيشتر شود، فقط روزهاى عادت او حيض است وخونى كه جلوتر از آن ديده استحاضه مىباشد وچنانچه در آن روزها عبادت نكرده بايد قضا نمايد. واگر همه‌روزهاى عادت را با چند روز بعد از عادت خون ببيند وروى هم از ده روز بيشتر نشود، همه حيض است، واگر بيشتر شود فقط روزهاى عادت حيض وباقى استحاضه است. (416) زنى كه عادت وقتيه وعدديه دارد اگر مقدارى از روزهاى عادت را با چند روز پيش از عادت خون ببيند وروى هم از ده روز بيشتر نشود همه حيض است، واگر از ده روز بيشتر شود روزهايى كه در عادت خون ديده با چند روز پيش از آن، كه روى هم به مقدار عادت او شود، حيض، وروزهاى اول را استحاضه قرار مىدهد. واگر مقدارى از روزهاى عادت را با چند روز بعد از عادت خون ببيند و روى هم از ده روز بيشتر نشود، همه حيض است، واگر بيشتر شود، بايد روزهايى كه در عادت، خون ديده با چند روز بعد از آن كه روى هم به مقدار عادت او شود، حيض وبقيه را استحاضه قرار دهد.

[ 85 ]

(417) زنى كه عادت وقتيه وعدديه دارد، اگر بيشتر از ده روز خون ببيند، خونى كه در روزهاى عادت ديده اگر چه نشانه هاى حيض را نداشته باشد، حيض است، وخونى كه بعد از روزهاى عادت ديده اگر چه نشانه هاى حيض را داشته باشد استحاضه است. مثلا زنى كه عادت حيض او از اول ماه تا هفتم است، اگر از اول تا دوازدهم خون ببيند، هفت روز اول آن حيض وپنج روز بعد استحاضه مىباشد. (418) زنى كه عادت وقتيه دارد، اگر در وقت عادت خود يا دو سه روز پيش از عادت يا دو سه روز بعد از عادت خون ببيند به طورى كه بگويند حيض را جلو يا عقب انداخته، اگر چه آن خون نشانه هاى حيض را نداشته باشد، بايد به احكامى كه براى زن هاى حائض گفته خواهد شد عمل نمايد. واگر بعد بفهمد حيض نبوده، مثل آن كه پيش از سه روز پاك شود، بايد عبادت هايى را كه بجا نياورده قضا نمايد. (419) زنى كه عادت عدديه دارد، اگر بيشتر از شماره عادت خود خون ببيند واز ده روز بيشتر شود، چنانچه همه‌خون هايى كه ديده يك جور باشد بايد از موقع ديدن خون به شماره روزهاى عادتش حيض وبقيه را استحاضه قرار دهد. واگر همه‌خون هايى كه ديده يك جور نباشد، بلكه چند روز از آن نشانه‌حيض وچند روز ديگر نشانه استحاضه را داشته باشد، اگر روزهايى كه خون، نشانه حيض را دارد با شماره روزهاى عادت او يك اندازه است، بايد همان روزها را حيض وبقيه را استحاضه قرار دهد، واگر روزهايى كه خون نشانه‌حيض دارد، از روزهاى عادت او بيشتر است، فقط به اندازه روزهاى عادت او حيض، وبقيه استحاضه است، واگر روزهايى كه خون نشانه‌حيض دارد از روزهاى عادت او كمتر است، بايد آن روزها را با چند روز ديگر كه روى هم به اندازه روزهاى عادتش شود، حيض وبقيه را استحاضه قرار دهد. (420) مضطربه (زنى كه چند ماه خون ديده ولى عادت معينى پيدا نكرده) اگر بيشتر از ده روز خون ببيند وهمه‌خون هايى كه ديده يك جور باشد، چنانچه عادت خويشان او مشخص است آن مقدار را براى خود حيض وبقيه را استحاضه قرار مىدهد. (421) مضطربه اگر بيشتر از ده روز خونى ببيند كه چند روز آن نشانه‌حيض و

[ 86 ]

چند روز ديگر آن نشانه استحاضه دارد، چنانچه خونى كه نشانه‌حيض دارد كمتر از سه روز وبيشتر از ده روز نباشد، همه‌آن حيض است، واگر خونى كه نشانه‌حيض را دارد كمتر از سه روز باشد بايد بنابر احتياط تا هفت روز را حيض قرار دهد. (422) مبتدئه، يعنى زنى كه دفعه‌اول خون ديدن او است، اگر بيشتر از ده روز خون ببيند وهمه‌خون هايى كه ديده يك جور باشد بايد عادت خويشان خود را به طورى كه در مضطربه گفته شد حيض وبقيه را استحاضه قرار دهد. (423) مبتدئه اگر بيشتر از ده روز خونى ببيند كه چند روز آن نشانه‌حيض و چند روز ديگر نشانه استحاضه را داشته باشد، چنانچه خونى كه نشانه‌حيض دارد كمتر از سه روز وبيشتر از ده روز نباشد، همه‌آن حيض است. ولى اگر پيش از گذشتن ده روز از خونى كه نشانه حيض دارد دوباره خونى ببيند كه آن هم نشانه خون حيض داشته باشد، مثل آن كه پنج روز خون سياه ونه روز خون زرد ودوباره پنج روز خون سياه ببيند، بايد از اول خون اول كه نشانه‌حيض دارد، حيض قرار دهد ودر عدد رجوع به خويشاوندان خود كند وبقيه را استحاضه قرار دهد. (424) مبتدئه اگر بيشتر از ده روز خونى ببيند كه چند روز آن نشانه‌حيض و چند روز ديگر آن نشانه استحاضه داشته باشد، چنانچه خونى كه نشانه حيض دارد از سه روز كمتر يا از ده روز بيشتر باشد، بايد از اولى كه خون نشانه‌حيض دارد، حيض قرار دهد ودر عدد به خويشاوندان خود رجوع كند وبقيه را استحاضه قرار دهد. (425) ناسيه، يعنى زنى كه وقت وعدد عادت خود را فراموش كرده است، اگر بيشتر از ده روز خون ببيند بايد روزهايى را كه خون او نشانه حيض دارد تا ده روز، حيض قرار دهد وبقيه را استحاضه قرار دهد. واگر نتواند حيض را به واسطه نشانه هاى آن تشخيص دهد، بنا بر احتياط واجب بايد هفت روز اول را حيض و بقيه را استحاضه قرار دهد، مگر اين كه بداند به طور مسلم در روزهاى اول، حيض نمىشده است كه در آن صورت بعد از آن روزها را بايد حيض قرار دهد، واگر ظن اطمينانى پيدا كرد كه ايام عادتش مثل خويشان خود است عادت آنها را براى خود انتخاب مىكند.

[ 87 ]

احكام حائض (426) چند چيز بر حائض حرام است: 1 - عبادت هايى كه مانند نماز بايد با وضو يا غسل يا تيمم بجا آورده شود، ولى بجا آوردن عبادت هايى كه وضو وغسل وتيمم براى آنها لازم نيست، مانند نماز ميت، مانعى ندارد. 2 - تمام چيزهايى كه بر جنب حرام است ودر احكام جنابت گفته شد. 3 - جماع كردن در فرج، كه هم براى مرد حرام است وهم براى زن، اگر چه به مقدار ختنه گاه داخل شود ومنى هم بيرون نيايد. (427) جماع كردن در روزهايى هم كه حيض زن قطعى نيست ولى شرعا بايد براى خود حيض قرار دهد حرام است. پس زنى كه بيشتر از ده روز خون مىبيند و بايد به دستورى كه قبلا ذكر شده روزهاى عادت خويشان خود را حيض قرار دهد، شوهرش نمىتواند در آن روزها با او نزديكى نمايد. (428) اگر شماره روزهاى حيض زن به سه قسمت تقسيم شود ومرد در قسمت اول آن با زن خود در قبل جماع كند، بايد هجده نخود طلا كفاره به فقير بدهد واگر در قسمت دوم جماع كند، نه نخود واگر در قسمت سوم جماع كند، بايد چهار نخود ونيم بدهد، مثلا زنى كه شش روز خون حيض مىبيند، اگر شوهرش در شب يا روز اول ودوم با او جماع كند بايد هيجده نخود طلا بدهد ودر شب يا روز سوم وچهارم نه نخود ودر شب يا روز پنجم وششم بايد چهار نخود ونيم بدهد. (429) طلاق دادن زن در حال حيض، به طورى كه در كتاب طلاق گفته مىشود، باطل است. (430) اگر زن بگويد حائضم يا از حيض پاك شده ام، بايد حرف او را قبول كرد، مگر اين كه اطمينان پيدا شود كه دروغ مىگويد. (431) اگر زن در بين نماز حائض شود، نماز او باطل است.

[ 88 ]

(432) بعد از آن كه زن از خون حيض پاك شد، واجب است براى نماز وروزه وعبادت هاى ديگرى كه بايد با طهارت (وضو يا غسل يا تيمم) بجا آورده شود، غسل كند، ودستور آن مثل غسل جنابت است، ولى بنابر اظهر براى نماز بايد پيش از غسل يا بعد از آن وضو هم بگيرد، واگر پيش از غسل وضو بگيرد بهتر است. (433) نمازهاى يوميه اى كه زن در حال حيض نخوانده، قضا ندارد ولى روزه هاى واجب را بايد قضا نمايد. مسائل متفرقه حيض (434) مبتدئه، مضطربه، ناسيه وزنى كه عادت عدديه دارد، اگر خونى ببينند كه نشانه هاى حيض را داشته باشد، يا يقين كنند كه سه روز طول مىكشد، بايد عبادت را ترك كنند وچنانچه بعد بفهمند حيض نبوده بايد عبادت هايى را كه بجا نياورده اند قضا نمايند، ولى اگر يقين نكنند كه تا سه روز طول مىكشد ونشانه هاى حيض را هم نداشته باشد، بنا بر احتياط واجب بايد تا سه روز كارهاى استحاضه را بجا آورند وكارهايى را كه بر حائض حرام است ترك نمايند وچنانچه پيش از سه روز پاك نشدند، بايد آن را حيض قرار دهند. (435) اگر زن پيش از ده روز پاك شود وبداند كه در باطن خون نيست، بايد براى عبادت هاى خود غسل كند، ولى اگر يقين داشته باشد كه پيش از تمام شدن ده روز دوباره خون مىبيند نبايد غسل كند ونمى تواند نماز بخواند وبايد به احكام حائض عمل نمايد. (436) زنى كه در حيض عادت عدديه دارد، اگر بيش از مقدار عادت خود خون ديد در صورتى كه نشانه هاى حيض را داشته باشد وبداند يا احتمال دهد كه قبل از ده روز پاك خواهد شد، عبادت هاى خود را ترك مىكند، واگر در اثناء ده روز در ظاهر پاك شد، بنا بر احتياط بايد مقدارى پنبه داخل فرج خود كرده، كمى صبر كند وبعد بيرون آورد، اگر پاك بود غسل مىكند واگر پاك نبود مىتواند عبادت هاى خود را ترك كند تا از داخل هم پاك شود. ولى در صورتى كه مىداند

[ 89 ]

خون بيش از ده روز ادامه خواهد داشت، مقدار عادت خود را حيض وبقيه را استحاضه قرار مىدهد. (437) اگر چند روز را حيض قرار دهد وعبادت نكند، بعد بفهمد حيض نبوده است، بايد نماز وروزه اى را كه در آن روزها بجا نياورده قضا نمايد. واگر چند روز را به گمان اين كه حيض نيست عبادت كند، بعد بفهمد حيض بوده، چنانچه آن روزها روزهايى بوده كه بايد روزه مىگرفته، واجب است قضا نمايد. 3 - نفاس از وقتى كه اولين جزء بچه از شكم مادر بيرون مىآيد، هرخونى كه زن مىبيند، اگر پيش از ده روز يا سر ده روز قطع شود، خون نفاس است. وزن را در حال نفاس نفساء مىگويند. (438) خونى كه زن پيش از بيرون آمدن اولين جزء بچه مىبيند نفاس نيست. (439) لازم نيست كه خلقت بچه تمام باشد، بلكه اگر خون بسته اى هم از رحم زن خارج شود، وخود زن بداند يا چهار نفر قابله بگويند كه اگر در رحم مىماند انسان مىشد، خونى كه تا ده روز ببيند خون نفاس است، بنا بر احوط. (440) ممكن است خون نفاس يك لحظه بيشتر نيايد، ولى بيشتر از ده روز نمىشود. (441) توقف در مسجد ورساندن جايى از بدن به خط قرآن وكارهاى ديگرى كه بر حائض حرام است، بر نفساء هم حرام است وآنچه بر حائض واجب و مستحب ومكروه است، بر نفساء هم واجب، مستحب ومكروه مىباشد. (442) طلاق دادن زنى كه در حال نفاس مىباشد باطل است ونزديكى كردن با او حرام مىباشد. واگر شوهرش با او نزديكى كند احتياط واجب آن است كه به دستورى كه در احكام حيض (مسأله 428) گفته شد كفاره بدهد. (443) وقتى زن از خون نفاس پاك شد بايد غسل كند وعبادت هاى خود را بجا آورد، واگر دوباره خون ببيند چنانچه روزهايى كه خون ديده با روزهايى كه در

[ 90 ]

وسط پاك بوده روى هم ده روز يا كمتر از ده روز باشد تمام آن نفاس است، واگر روزهايى كه پاك بوده روزه گرفته باشد بايد قضا نمايد. (444) اگر زن از خون نفاس پاك شود واحتمال بدهد كه در باطن خون هست، بايد مقدارى پنبه داخل فرج نمايد كه اگر پاك است، براى عبادت هاى خود غسل كند. (445) اگر خون نفاس زن از ده روز بگذرد چنانچه در حيض عادت دارد به اندازه روزهاى عادت او نفاس وبقيه استحاضه است، واگر عادت ندارد، تا ده روز بنا بر اظهر نفاس وبقيه استحاضه مىباشد. واحتياط مستحب آن است كسى كه عادت دارد از روز بعد از عادت وكسى كه عادت ندارد بعد از روز دهم تا روز هيجدهم زايمان، كارهاى استحاضه را بجا آورد وكارهايى را كه بر نفساء حرام است ترك كند. (446) زنى كه عادت حيضش كمتر از ده روز است، اگر بيشتر از روزهاى عادتش خون نفاس ببيند در صورتى كه از ده روز بيشتر نشود بنا بر اظهر تمام آن مدت را نفاس قرار مىدهد.

[ 91 ]

" احكام اموات " (447) مسلمانى را كه محتضر است يعنى در حال جان دادن مىباشد، مرد باشد يا زن، بزرگ باشد يا كوچك، بايد بنا بر احتياط واجب به پشت بخوابانند به طورى كه كف پاهايش به طرف قبله باشد. (448) غسل، كفن، نماز ودفن مسلمان (يعنى ميتى كه به حسب اظهار شهادتين وعدم منافى، حكم به اسلام او مىشود) بر هر مكلفى واجب است، و اگر بعضى انجام دهند، از ديگران ساقط مىشود وچنانچه هيچ كس انجام ندهد همه معصيت كرده اند. (449) اگر كسى مشغول كارهاى ميت شود بر ديگران واجب نيست اقدام نمايند، ولى اگر او عمل را نيمه كاره بگذارد، بايد ديگران تمام كنند. (450) اگر انسان يقين كند كه ديگرى مشغول كارهاى ميت شده، واجب نيست به كارهاى ميت اقدام كند. (451) اگر كسى بداند غسل يا كفن يا نماز يا دفن ميت را باطل انجام داده اند، بايد دوباره انجام دهد. (452) براى غسل، كفن، نماز ودفن ميت، بايد از ولى او اجازه بگيرند. (453) ولى زن كه در غسل وكفن ودفن او دخالت مىكند شوهر او است ودر مرتبه بعد از او، مردهايى كه از ميت ارث مىبرند مقدم بر زن هاى ايشانند و هر كدام كه در ارث بردن مقدم هستند در اين امر نيز مقدمند. (454) اگر ميت براى غسل، كفن، دفن ونماز خود غير از ولى شخص ديگرى را معين كند، بنا بر اظهر لازم است آن شخص از ولى ميت براى اين كارها اجازه بگيرد.

[ 92 ]

غسل ميت (455) واجب است ميت را سه غسل بدهند: اول غسل با آبى كه به سدر مخلوط باشد. دوم غسل با آبى كه به كافور مخلوط باشد. سوم غسل با آب خالص، ومراعات اين ترتيب لازم است ودر صورت به هم خوردن ترتيب، از همان جا كه به هم خورده اعاده كنند. (456) سدر وكافور بايد به اندازه اى زياد نباشد كه آب را مضاف كند وبه اندازه اى كم نباشد كه عرفا نگويند سدر وكافور با آب مخلوط شده است. (457) اگر سدر وكافور يا يكى از اينها پيدا نشود، يا استعمال آن جايز نباشد، مثل آن كه غصبى باشد، بايد به جاى هر كدام كه ممكن نيست بنابر احتياط واجب ميت را با آب خالص غسل بدهند، واقوى در مكان غسل اين است كه بايد مباح باشد. (458) كسى كه ميت را غسل مىدهد، بايد مسلمان ودوازده امامى وعاقل باشد ومسائل غسل را هم بداند. (459) كسى كه ميت را غسل مىدهد، بايد قصد قربت داشته باشد يعنى غسل را براى انجام فرمان خداوند عالم بجا آورد، واگر به همين نيت تا آخر غسل سوم باقى باشد كافى است وتجديد نيت لازم نيست، اگر چه احوط است. (460) غسل بچه مسلمان اگر چه از زنا باشد، بنا بر احتياط، واجب است. و غسل، كفن، دفن كافر واولاد او، جايز نيست. وكسى كه از بچگى ديوانه بوده وبه حال ديوانگى بالغ شده، چنانچه پدر ومادر او يا يكى از آنان مسلمان باشند، بايد او را غسل داد واگر هيچ كدام از آنان مسلمان نباشند، غسل دادن او جايز نيست. (461) بچه سقط شده را، اگر چهار ماه يا بيشتر دارد، بايد بنا بر احتياط واجب غسل بدهند واگر چهار ماه ندارد، بايد در پارچه اى بپيچند وبدون غسل دفن كنند. (462) كسى كه كشتن او به رجم يا قصاص ومانند اينها واجب شده است در

[ 93 ]

صورتى كه قبل از اجراى حكم، غسل هاى سه گانه‌ميت را به امر حاكم شرع يا بدون امر او انجام داده باشد، غسل دادنش واجب نيست، اگر چه بعد از غسل، از او حدث اصغر يا اكبر سر زده باشد. (463) اگر مرد، زن را وزن، مرد را در غير موارد ضرورت غسل بدهد باطل است، ولى زن مىتواند شوهر خود را غسل دهد وشوهر هم مىتواند زن خود را غسل دهد، واحتياط مستحب در غسل زوجين، از زير لباس است اگر چه احتياط مستحب آن است كه زن، شوهر خود وشوهر، زن خود را غسل ندهد. (464) مرد مىتواند در غير حال ضرورت دختر بچه اى را كه سن او از سه سال بيشتر نيست غسل دهد، زن هم مىتواند در غير حال ضرورت پسر بچه اى را كه سه سال بيشتر ندارد، غسل دهد. (465) اگر براى غسل دادن ميتى كه مرد است مرد پيدا نشود، زنانى كه با او نسبت دارند ومحرمند، مثل مادر وخواهر وعمه وخاله، يا به واسطه‌شير خوردن با او محرم شده اند، بنا بر احوط بايد از زير لباس يا چيزى كه بدن او را بپوشاند غسلش بدهند. ونيز اگر براى غسل ميت زن، زن ديگرى نباشد، مردهايى كه با او نسبت دارند ومحرمند، يا به واسطه‌شير خوردن با او محرم شده اند بعد از اين كه از ساير اولياى ميت خصوصا شوهر او اجازه بگيرند، بنا بر احوط بايد از زير لباس او را غسل دهند. (466) اگر ميت وكسى كه او را غسل مىدهد هر دو مرد يا هر دو زن باشند، جايز است كه غير از عورت، جاهاى ديگر ميت برهنه باشد. (467) نگاه كردن به عورت ميت حرام است، وكسى كه او را غسل مىدهد اگر نگاه كند معصيت كرده، ولى غسل باطل نمىشود. (468) اگر جايى از بدن ميت نجس باشد، بايد پيش از آن كه آن جا را غسل بدهند، آب بكشند. (469) غسل ميت مثل غسل جنابت است، واحتياط مستحب آن است كه تا غسل ترتيبى ممكن است، ميت را غسل ارتماسى ندهند، ودر صورت غسل ارتماسى بايد آب قليل نباشد.

[ 94 ]

(470) كسى را كه در حال حيض يا در حال جنابت مرده، لازم نيست غسل حيض يا غسل جنابت بدهند، بلكه همان غسل ميت براى او كافى است ولى بنابر احتياط موقع غسل دادن نيت غسل جنابت ويا حيض را نيز بنمايند. (471) اگر آب پيدا نشود، يا استعمال آن مانعى داشته باشد بايد بنا بر احتياط واجب ميت را سه تيمم بدهند وتيمم اول را به قصد ما في الذمه انجام دهند. واما اگر آب هست ولى فقط براى يك غسل كافى است مسأله دو صورت دارد: اول: آن كه آب طورى است كه فقط در غسل معينى قابل استفاده است. دوم: آن كه غسل معين نيست. اگر غسل معين است، مثل اين كه آب مخلوط با سدر يا كافور شده باشد، در اين صورت آن آب را در غسل مربوط به خودش استفاده مىكنند وبه جاى دو غسل ديگر ميت را تيمم مىدهند ودر اين اعمال ترتيب معتبر در غسل ميت را رعايت مىكنند. اما اگر غسل معين نباشد مثل اين كه آب خالص است وسدر وكافور هم موجود است، بنا بر احوط در اين صورت قدرى سدر با آب مخلوط مىكنند به طورى كه مضاف نشود وبا آن غسل اول را به قصد وظيفه فعليه انجام مىدهند وسپس ميت را بدل از دو غسل بعدى دو تيمم مىدهند. (472) اگر به علت نبودن آب، ميت را تيمم دهند وبعد از آن آب پيدا شود، در صورتى كه خوفى بر ميت در تأخير دفن نيست بايد آن را غسل بدهند وحنوط و كفن كنند، واگر نماز بر او خوانده اند بنا بر احوط دوباره بخوانند. (473) كسى كه ميت را تيمم مىدهد بنا بر اظهر بايد دست خود را به زمين زده وبه صورت وپشت دست هاى ميت بكشد به اين ترتيب كه در صورت امكان و نبودن مشكل، ميت را بايد بنشاند وپشت سر او قرار گرفته واو را تيمم بدهد، ولى احتياط در اين است كه با دست خود ميت نيز او را تيمم بدهند.

[ 95 ]

غسل مس ميت (474) اگر كسى بدن انسان مرده اى را كه سرد شده (چه مسلمان باشد چه كافر) وغسلش نداده اند مس كند - يعنى جايى از بدن خود را به آن برساند - بايد غسل مس ميت نمايد، چه در خواب مس كند چه در بيدارى، با اختيار مس كند يا بى اختيار، ولى اگر حيوان مرده اى را مس كند غسل بر او واجب نيست. واگر وظيفه به جاى غسل، تيمم دادن ميت است اگر بعد از تيمم، كسى به ميت مثلا دست بزند، بنا بر اظهر غسل كردن بر او واجب نمىشود اگر چه احتياط مستحب اين است كه غسل كند. (475) براى مس مرده اى كه تمام بدن او سرد نشده، غسل واجب نيست اگر چه جايى را كه سرد شده مس نمايد. (476) اگر موى خود را به بدن ميت برساند يا بدن خود را به موى ميت يا موى خود را به موى ميت برساند، غسل واجب نيست. (477) بچه اى كه بعد از مردن مادر بدنيا مىآيد، وقتى بالغ شد واجب است غسل مس ميت كند. (478) اگر انسان، ميتى را كه سه غسل او كاملا تمام شده مس نمايد، غسل بر او واجب نمىشود ولى اگر پيش از آن كه غسل سوم تمام شود جايى از بدن او را مس كند اگر چه غسل سوم آن جا تمام شده باشد، بايد غسل مس ميت نمايد (479) اگر از بدن زنده يا مرده اى كه غسلش نداده اند، قسمتى كه داراى استخوان است جدا شود وپيش از آن كه قسمت جدا شده را غسل دهند، انسان آن را مس نمايد، بايد غسل مس ميت كند. (480) براى مس استخوان ودندانى كه از مرده جدا شده باشد وآن را غسل نداده اند، بنابر احتياط واجب بايد غسل كرد، و هم چنين براى مس استخوانى كه از زنده جدا شده وگوشت ندارد، بنابر احوط غسل واجب است. (481) غسل مس ميت را بايد مثل غسل جنابت انجام دهند ولى كسى كه

[ 96 ]

غسل مس ميت كرده، اگر بخواهد نماز بخواند، بايد بنابر احوط وضو هم بگيرد. (482) اگر چند ميت را مس كند يا يك ميت را چند بار مس نمايد، يك غسل كافى است. (483) براى كسى كه بعد از مس ميت غسل نكرده است، جايز بودن توقف در مسجد وخواندن سوره هايى كه سجده واجب دارد، خالى از وجه نيست گرچه احتياط در اجتناب است ولى براى نماز ومانند آن بايد غسل كند بلكه وضو نيز بنابر احتياط بگيرد. (484) كسى كه غسل مس ميت بر او واجب شده اما غافل از تكليف به غسل مس ميت، غسل جنابت انجام داده در صورتى كه اين غسل به قصد انجام وظيفه واقع شده، كفايت از غسل مس ميت مىكند. (485) بدن ميتى كه سرد نشده چنانچه با رطوبت مس شود، موجب نجاست است، اگر چه موجب غسل نيست. (486) اگر ديوانه يا بچه نا بالغ ميت را مس كند بعد از آن كه ديوانه، عاقل شد و بچه بالغ گرديد، بايد غسل مس ميت نمايد. (487) مس ميت اجمالا ناقض وضو مىباشد. (488) با مس ميت غسل واجب مىشود وفرقى نيست بين اين كه با رطوبت مس كند يا بدون رطوبت. (489) در صورتى كه ميتى را مس كند ولى معلوم نشود قبل از سرد شدن بوده يا بعد از سرد شدن، غسل واجب نيست. (490) شهيد مانند كسى است كه غسل داده شده، بنا بر اين مس بدن او موجب غسل نيست، و هم چنين كسى كه قتل او به عنوان قصاص ويا حد واجب باشد وقبل از اجراى قصاص يا حد غسل كرده باشد.

[ 97 ]

كفن ميت (491) ميت مسلمان را بايد با سه پارچه كه آنها را لنگ وپيراهن وسر تا سرى مىگويند كفن نمايند. (492) بنا بر احتياط لنگ بايد از ناف تا زانو اطراف بدن را بپوشاند، وبهتر آن است كه از سينه تا روى پا برسد، وپيراهن بايد از سر شانه تا نصف ساق پا، تمام بدن را بپوشاند وبهتر است تا روى پا برسد با توجه به اين كه عرفا آن را پيراهن بگويند، و در ازاى سر تا سرى بايد به قدرى باشد كه بستن دو سر آن ممكن باشد و پهناى آن بايد به اندازه اى باشد كه يك طرف آن روى طرف ديگر بيايد. (493) اگر سه پارچه (لنگ، پيراهن، سرتاسرى) براى كفن ميت ميسر نشود، به هر كدام كه ميسر باشد اكتفا مىشود، اگر چه اسم هيچ يك از اين سه پارچه بر او صدق نكند. بلكه اگر هيچ پارچه اى مقدور نشود وفقط مقدارى جهت پوشاندن عورتين موجود باشد، واجب است با آن عورتين را بپوشانند. (494) اگر ورثه بالغ باشند واجازه دهند كه بيشتر از مقدار واجب كفن را، كه در مسأله 492 گفته شد، از سهم آنان بردارند، اشكال ندارد، واحتياط واجب آن است كه بيشتر از مقدار واجب كفن و هم چنين مقدارى را كه احتياطا لازم است از سهم وارثى كه بالغ نشده بر ندارند. (495) اگر كسى وصيت كرده باشد كه مقدار مستحب كفن را، كه در مسأله 492 گفته شد، از ثلث مال او بردارند، يا وصيت كرده باشد كه ثلث مال را به مصرف خود او برسانند ولى مصرف آن را معين نكرده باشد يا فقط مصرف مقدارى از آن را معين كرده باشد، مىتوانند مقدار مستحب كفن را از ثلث مال او بردارند. (496) اگر ميت وصيت نكرده باشد كه كفن را از ثلث مال او بردارند مىتوانند به طور متعارف كه لايق شأن ميت باشد كفن وچيزهاى ديگرى را كه از واجبات دفن است از اصل مال بردارند. (497) كفن زن بر شوهر است اگر چه زن از خود مال داشته باشد، در صورتى كه

[ 98 ]

شوهر او مالى داشته باشد كه بتواند زن خود را كفن نمايد وگرنه بنا بر اظهر بايد از تركه‌زن بردارند. و هم چنين بنابر اظهر اگر زن را به‌شرحى كه در كتاب طلاق گفته مىشود، طلاق رجعى بدهند وپيش از تمام شدن عده بميرد، شوهرش بايد كفن او را بدهد واحتياط در اين است كه شوهر با ورثه ميت در اين مصارف مصالحه نمايند، وچنانچه شوهر بالغ نباشد يا ديوانه باشد ولى شوهر بايد از مال او كفن زن را بدهد. (498) كفن ميت بر خويشان او واجب نيست، اگر چه مخارج او در حال زندگى بر آنان واجب باشد. (499) بايد مقدار واجب از سه پارچه‌كفن به قدرى نازك نباشد، كه بدن ميت از زير آن پيدا باشد. ودر بيشتر از مقدار واجب بنا بر احوط واظهر بايد اين مسأله رعايت شود. (500) كفن كردن با چيز غصبى، اگر چيز ديگرى هم پيدا نشود، جايز نيست، و چنانچه كفن ميت غصبى باشد وصاحب آن راضى نباشد، بايد از تنش بيرون آورند. (501) كفن كردن ميت با چيز نجس جايز نيست وبنا بر احتياط در چيز نجسى كه نماز با آن جايز است نيز كفن نكنند. (502) كفن كردن با پارچه اى كه از پشم يا موى حيوان حرام گوشت تهيه شده، در حال اختيار جايز نيست، وبنا بر احتياط واجب با پوست حيوان حلال گوشت هم ميت را كفن نكنند ولى اگر كفن را از مو، پشم يا كرك حيوان حلال گوشت طورى درست كنند كه به آن جامه ولباس بگويند اشكال ندارد. (503) اگر كفن ميت به نجاست خود او، يا به نجاست ديگرى نجس شود، چنانچه كفن ضايع نمىشود، بايد مقدار نجس را بشويند اگر چه جواز بريدن مقدارى از كفن كه بيشتر از مقدار ساتر عورت است ونجس شده است خالى از وجه نيست، پس اگر در قبر گذاشته باشند جايز است كه ببرند، بلكه اگر بيرون آوردن ميت توهين به او باشد بريدن واجب مىشود، واگر شستن يا بريدن آن ممكن نيست، در صورتى كه عوض كردن آن ممكن باشد، بايد عوض نمايند.

[ 99 ]

(504) ميت اگر مرد باشد نبايد با پارچه ابريشمى خالص كفن شود، و هم چنين است بنا بر احتياط واجب اگر ميت زن باشد. حنوط (505) بعد از غسل واجب است ميت را حنوط كنند، يعنى به پيشانى وكف دست ها وسر زانوها وسر دو انگشت بزرگ پاهاى او كافور بمالند، ومستحب است به سر بينى ميت هم كافور بمالند. وبايد كافور، سائيده وتازه باشد واگر به علت كهنه بودن، عطر آن از بين رفته باشد كافى نيست. (506) احتياط مستحب آن است كه اول كافور را به پيشانى ميت بمالند، ودر جاهاى ديگر ترتيب لازم نيست. (507) بهتر آن است كه ميت را پيش از كفن كردن، حنوط نمايند اگر چه در بين كفن كردن وبعد از آن هم مانعى ندارد. (508) كسى كه براى حج احرام بسته است، اگر پيش از تمام كردن سعى بين صفا ومروه بميرد، حنوط كردن او جايز نيست ونيز اگر در احرام عمره پيش از آن كه تقصير كند بميرد نبايد او را حنوط كنند. (509) زنى كه شوهر او مرده وهنوز عده اش تمام نشده، اگر چه حرام است خود را خوشبو كند ولى چنانچه بميرد حنوط او واجب است. (510) مكروه است ميت را با مشك، عنبر، عود وعطرهاى ديگر خوشبو كنند يا براى حنوط، اينها را با كافور مخلوط نمايند. (511) مستحب است قدرى تربت حضرت سيد الشهداء (عليه السلام) با كافور مخلوط كنند ولى بايد از آن كافور به جاهايى كه بى احترامى مىشود نرسانند ونيز بايد تربت به قدرى زياد نباشد كه وقتى با كافور مخلوط شد آن را كافور نگويند. (512) اگر كافور به اندازه‌غسل وحنوط نباشد، بنا بر احتياط واجب غسل را مقدم دارند واگر براى هفت عضو نرسد پيشانى را مقدم دارند. (513) مستحب است دو چوب تر وتازه در كفن همراه ميت بگذارند، يكى را

[ 100 ]

در ترقوه طرف چپ بين پيراهن ولنگ ويكى را در ترقوه راست به بدن ميت برسانند. نماز ميت (514) نماز خواندن بر ميت شيعه‌اثنى عشرى واجب است بلكه بر هرمسلمان كه شهادتين مىگويد تا وقتى كه چيزى كه منافات با شهادتين دارد از او صادر نشده باشد، بنابر اقوى واجب است وخواندن نماز ميت بر كسانى كه محكوم به كفر هستند مثل غلاة وخوارج ونواصب جايز نيست. نماز ميت بر بچه اگر شش سالش تمام شده باشد واجب است، بلكه بنا بر احتياط اگر عارف به نماز باشد و كمتر از شش سال هم داشته باشد بايد بر او نماز بخوانند، ولى بايد پدر ومادر آن بچه يا يكى از آنان مسلمان باشند، واگر عارف به نماز نيست بايد شش سالش تمام شده باشد. (515) نماز بر ميت ديوانه اى كه پدر يا مادرش مسلمان هستند واجب است، و همچنين است نماز بر مرده اى كه در بلاد اسلامى پيدا شود. وهمين طور است مرده اى كه در بلاد كفر پيدا شود ودر آن جا مسلمانان هم زندگى كنند، واحتمال برود كه اين ميت مسلمان باشد ويا از مسلمان متولد شده باشد. (516) نماز ميت واجب كفايى است، كه با خواندن يك نفر از ديگران ساقط مىشود، به شرط آن كه نمازگزار شيعه اثنى عشرى وبنا بر احوط بالغ باشد. (517) نماز ميت بايد بعد از غسل وحنوط وكفن كردن خوانده شود، واگر وظيفه غير از غسل وحنوط وكفن است آنچه وظيفه است انجام بگيرد وبعد از آن نماز خوانده شود. واگر پيش از اينها، يا در بين اينها بخوانند، اگر چه از روى فراموشى يا ندانستن مسأله باشد كافى نيست. (518) كسى كه مىخواهد نماز ميت بخواند، لازم نيست با وضو يا غسل يا تيمم باشد وبدن ولباسش پاك باشد واگر لباس او غصبى هم باشد اشكال ندارد، ولى احتياط در اين است كه اگر غسل بر او واجب است، بدون غسل، واگر

[ 101 ]

وظيفه اش تيمم بدل از غسل است بدون تيمم نماز نخواند. (519) نماز خواندن زن بر ميت با شرايطش مجزى است واز ديگران ساقط مىشود. (520) كسى كه به ميت نماز مىخواند، بايد رو به قبله باشد ونيز واجب است ميت را مقابل او به پشت بخوابانند، به طورى كه سر او به طرف راست نمازگزار و پاى او به طرف چپ نمازگزار باشد. (521) مكان نمازگزار نبايد از جاى ميت به قدرى پست تر يا بلند تر باشد كه عرفا نماز بر اين ميت صدق نكند، ولى پستى وبلندى مختصر اشكال ندارد. (522) نمازگزار نبايد به قدرى از ميت دور باشد كه عرفا نماز بر اين ميت صدق نكند، ولى كسى كه نماز ميت را به جماعت مىخواند، اگر از ميت دور باشد، چنانچه صف ها به يكديگر متصل باشند اشكال ندارد. (523) نمازگزار بايد مقابل ميت بايستد، ولى اگر نماز به جماعت خوانده شود وصف جماعت از دو طرف ميت بگذرد، نماز كسانى كه مقابل ميت نيستند اشكال ندارد. (524) اگر كسى موقعى به نماز جماعت ميت رسيد كه بعضى از تكبيرات آن خوانده شده، مىتواند اقتدا كند ولى بايد در هر تكبير به وظيفه خود عمل كند، يعنى دعاى مربوط به همان تكبير را خودش بخواند وبعد از فراغ امام بقيه تكبيرات را تمام كند. (525) بين ميت ونماز گزار، نبايد پرده وديوار يا چيزى مانند اينها باشد، به طورى كه نماز بر آن ميت عرفا صدق نكند، ولى اگر ميت در تابوت ومانند آن باشد اشكال ندارد. (526) در وقت خواندن نماز، بايد عورت ميت پوشيده باشد واگر كفن كردن او ممكن نيست، بايد عورتش را، اگر چه با تخته وآجر ومانند اينها باشد، بپوشانند. (527) نماز ميت را بايد ايستاده وبا قصد قربت بخواند، ودر موقع نيت ميت را معين كند، مثلا نيت كند نماز مىخوانم بر اين ميت قربة الى الله.

[ 102 ]

(528) اگر كسى نباشد كه بتواند نماز ميت را ايستاده بخواند، مىشود نشسته بر او نماز خواند. وچنانچه بعد از خواندن تمام نماز ويا قسمتى از آن به طور نشسته، شخصى كه قادر بر نماز خواندن به طور ايستاده است پيدا شود، بنا بر احتياط واجب بايد نماز اعاده شود. (529) اگر چند ميت با هم حاضر بودند، مىتواند براى همه يك نماز بخواند ولى در دعاهايى كه بعد از تكبير چهارم خوانده مىشود بايد ضماير به صورت جمع گفته شود، ومى تواند براى هر كدام يك نماز بخواند. (530) مكروه است بر ميت چند مرتبه نماز بخوانند، در صورتى كه هر دو نماز از هر نظر مثل هم باشند، ولى اگر ميت صاحب فضيلت ايمانى مانند حضرت حمزه وفاطمه بنت اسد وسهل بن حنيف باشد مكروه نيست. (531) اگر ميت را عمدا يا از روى فراموشى يا به جهت عذرى بدون نماز دفن كنند، يا بعد از دفن معلوم شود نمازى كه بر او خوانده شده باطل بوده است، اگر خارج كردن ميت از قبر ممكن نيست يا موجب بى احترامى به او مىشود، واجب است به قبر او نماز بخوانند. وگرنه احتمال دارد مثل غسل دادن وكفن كردن ميت، بيرون آوردن ميت وخواندن نماز بر بدن او واجب باشد. واما اگر بعد از نماز خواندن به قبر ميت، بدن او به سببى مثل سيل ونظير آن خارج شد، بنا بر احتياط واجب اين نماز اعاده شود. (532) در صورت مزاحمت نماز فريضه با نماز ميت هر كدام كه وقتش تنگ است مقدم است، واگر وقت هر دو وسعت دارد مخير است، ودر صورتى كه وقت هر دو تنگ شده باشد، به طورى كه در تأخير دفن، خوف بر ميت وجود دارد اظهر تقديم فريضه ونماز خواندن بر قبر ميت بعد از دفن او است.

[ 103 ]

دستور نماز ميت (533) نماز ميت پنج تكبير دارد واگر نمازگزار پنج تكبير به اين ترتيب بگويد كافى است: بعد از نيت وتكبير اول بگويد: " اشهد ان لا اله الا الله وان محمدا رسول الله ". وبعد از تكبير دوم بگويد: " اللهم صل على محمد وآل محمد ". وبعد از تكبير سوم بگويد: " اللهم اغفر للمؤمنين والمؤمنات ". وبعد از تكبير چهارم اگر ميت مرد است بگويد: " اللهم اغفر لهذا الميت " واگر زن است بگويد: " اللهم اغفر لهذه الميت ". وبعد تكبير پنجم را بگويد. وبهتر است بعد از تكبير اول بگويد: " اشهد ان لا اله الا الله وحده لا شريك له، واشهد ان محمدا عبده ورسوله أرسله بالحق بشيرا ونذيرا بين يدى الساعة ". وبعد از تكبير دوم بگويد: " اللهم صل على محمد وآل محمد، وبارك على محمد وآل محمد، وارحم محمدا وآل محمد، كأفضل ما صليت وباركت وترحمت على ابراهيم وآل ابراهيم، انك حميد مجيد، وصل على جميع الانبياء والمرسلين، والشهداء والصديقين، وجميع عباد الله الصالحين ". وبعد از تكبير سوم بگويد: " اللهم اغفر للمؤمنين والمؤمنات والمسلمين والمسلمات، الاحياء منهم والاموات، تابع بيننا وبينهم بالخيرات، انك مجيب الدعوات، انك على كل شئ قدير ". وبعد از تكبير چهارم اگر ميت مرد است بگويد: " اللهم ان هذا عبدك وابن عبدك وابن أمتك نزل بك وأنت خير منزول به، اللهم انا لانعلم منه الا خيرا وانت أعلم به منا، اللهم ان كان محسنا فزد في احسانه، وان كان مسيئا فتجاوز عنه واغفر له، اللهم اجعله عندك في أعلى عليين واخلف على أهله في الغابرين وارحمه برحمتك يا أرحم الراحمين " وبعد تكبير پنجم را بگويد.

[ 104 ]

ولى اگر ميت زن است بعد از تكبير چهارم بگويد: " اللهم ان هذه أمتك وابنة عبدك وابنة أمتك نزلت بك وانت خير منزول به، اللهم انا لانعلم منها الا خيرا، وانت أعلم بها منا، اللهم ان كانت محسنة فزد في احسانها، وان كانت مسيئة فتجاوز عنها واغفر لها، اللهم اجعلها عندك في اعلى عليين واخلف على أهلها في الغابرين، وارحمها برحمتك يا أرحم الراحمين ". (534) بايد تكبيرها ودعاها را طورى پشت سر هم بخواند، كه نماز از صورت خود خارج نشود. واگر مأموم عمدا يا سهوا در غير تكبير اول از امام جلو افتاد، مستحب است همان تكبير را با امام اعاده كند. (535) كسى كه نماز ميت را به جماعت مىخواند بايد تكبيرها ودعاهاى آن را هم بخواند. مستحبات نماز ميت (536) چند چيز در نماز ميت مستحب است: 1 - كسى كه نماز ميت مىخواند با وضو يا غسل يا تيمم باشد، واحتياط مستحب آن است كه در صورتى تيمم كند كه وضو وغسل ممكن نباشد، يا بترسد كه اگر وضو بگيرد يا غسل كند به نماز ميت نرسد. 2 - اگر ميت مرد است، امام جماعت يا كسى كه فرادى بر او نماز مىخواند مقابل وسط قامت يا سينه‌او بايستد، واگر ميت زن است مقابل سينه يا سر او بايستد. 3 - پا برهنه نماز بخواند. 4 - در هرتكبير دست ها را بلند كند، بنا بر اظهر. 5 - فاصله او با ميت به قدرى كم باشد، كه اگر باد لباسش را حركت دهد به جنازه برسد. 6 - نماز ميت را به جماعت بخواند. 7 - امام جماعت تكبير ودعاها را بلند بخواند وكسانى كه با او نماز مىخوانند،

[ 105 ]

آهسته بخوانند. 8 - در جماعت اگر چه مأموم يك نفر باشد، پشت سر امام بايستد. 9 - نمازگزار به ميت ومؤمنين زياد دعا كند. 10 - پيش از نماز سه مرتبه بگويد: " الصلاة ". 11 - نماز را در جايى بخوانند كه مردم براى نماز ميت بيشتر به آن جا مىروند. 12 - زن حائض اگر نماز ميت را به جماعت مىخواند، در صفى تنها بايستد. دفن ميت (537) واجب است ميت را طورى در زمين دفن كنند، كه بوى او بيرون نيايد و درندگان هم نتوانند بدنش را بيرون آورند. (538) اگر دفن ميت در زمين ممكن نباشد، مىتوانند به جاى دفن، او را در بنا يا تابوت بگذارند. (539) ميت را بايد در قبر به پهلوى راست طورى بخوابانند كه جلو بدن او رو به قبله باشد. (540) اگر كسى در كشتى بميرد، چنانچه جسد او فاسد نمىشود وبودن او در كشتى مانعى ندارد، بايد صبر كنند تا به خشكى برسند واو را در زمين دفن كنند، وگرنه، بايد در كشتى غسلش بدهند وحنوط وكفن كنند وپس از خواندن نماز ميت او را در خمره بگذارند ودرش را ببندند وبه دريا بيندازند، واگر اين كار مشكل است چيز سنگينى به پايش ببندند وبه دريا بيندازند واگر ممكن است بايد او را در جايى بيندازند كه فورا طعمه حيوانات نشود. (541) مخارج انداختن در دريا ومخارج محكم كردن قبر ميت را، در صورتى كه لازم باشد، احتمال دارد كه از اصل مال ميت بردارند ولى احتياط مستحب اين است كه رضايت طلبكار وورثه را در اين صورت به دست آورند. (542) اگر زن كافره بميرد وبچه در شكم او مرده باشد، چنانچه پدر بچه مسلمان باشد بايد بنا بر احتياط واجب زن را در قبر به پهلوى چپ پشت به قبله

[ 106 ]

بخوابانند كه روى بچه به طرف قبله باشد حتى اگر هنوز روح هم به بدن او داخل نشده باشد. (543) چيزى كه از ميت جدا مىشود، اگر چه مو وناخن ودندانش باشد، بايد با او دفن شود ولى اگر مستلزم نبش باشد احتياط آن است كه جدا دفن شود. (544) اگر كسى در چاه بميرد وبيرون آوردنش ممكن نباشد پس اگر ممكن است همان مقدار از چاه را كه بدن او قرار گرفته مسدود مىنمايند واگر ممكن نيست بايد در چاه را ببندند وهمان چاه را قبر او قرار دهند، ودر صورتى كه چاه مال غير باشد بايد به نحوى او را راضى كنند، اگر چه با پرداخت قيمت چاه باشد. مسائل متفرقه ميت (545) اگر بچه در رحم مادر بميرد وماندنش در رحم براى مادر خطر داشته باشد، بايد به آسان ترين راه او را بيرون آورند وچنانچه ناچار شوند كه او را قطعه قطعه كنند اشكال ندارد، ولى بايد به وسيله شوهرش - اگر اهل فن است - انجام بگيرد، واگر نشد، به وسيله زنى كه اهل فن باشد او را بيرون بياورند، واگر ممكن نيست، مرد محرمى كه اهل فن باشد، واگر آن هم ممكن نشود مرد نامحرمى كه اهل فن باشد بچه را بيرون بياورد، ودر صورتى كه آن هم پيدا نشود كسى كه اهل فن نباشد مىتواند بچه را بيرون آورد. (546) هر گاه مادر بميرد وبچه در شكمش زنده باشد، اگر چه اميد زنده ماندن طفل را نداشته باشند، بايد به وسيله كسانى كه در مسأله پيش گفته شد از هر طرفى كه بچه سالم بيرون مىآيد بچه را بيرون آورند ودوباره بدوزند، ولى اگر بين پهلوى چپ وراست در سالم بودن بچه فرقى نباشد بايد از پهلوى چپ بيرون آورند. (547) جايز نيست انسان در مرگ كسى صورت وبدن را بخراشد وبه خود لطمه بزند وبنا بر احتياط فرقى بين مرد وزن نيست. (548) پاره كردن يقه در مرگ غير پدر وبرادر جايز نيست.

[ 107 ]

نبش قبر (549) نبش قبر مسلمان، يعنى شكافتن قبر او اگر چه طفل يا ديوانه باشد حرام است، ولى اگر بدنش از بين رفته وخاك شده باشد اشكال ندارد. (550) فرموده اند شكافتن قبر در چند مورد جايز است: 1 - ميت در زمين غصبى دفن شده باشد ومالك زمين راضى نشود كه در آنجا بماند. 2 - كفن يا چيز ديگرى كه با ميت دفن شده غصبى باشد وصاحب آن راضى نشود كه در قبر بماند. و هم چنين است اگر چيز گرانبهايى با او دفن شود وبدون نبش قبر نشود آن را بيرون آورد. 3 - ميت بدون غسل يا كفن يا حنوط دفن شده باشد، يا بفهمند غسلش باطل بوده، يا به غير دستور شرع كفن شده، يا در قبر او را رو به قبله نگذاشته اند. ولى احوط اين است كه اگر موجب هتك وبى احترامى ميت شود نبش قبر نشود واگر برهنه دفن شده بايد ملاحظه كنند كه كفن كردن مهمتر است يا نبش قبر نكردن، و هر كدام براى ميت اهميت بيشترى دارد رعايت نمايند. 4 - بترسند درنده اى بدن ميت را پاره كند، يا سيل او را ببرد، يا دشمن بيرون آورد، يا بخواهند ميت را به مشاهد مشرفه منتقل كنند، اگر چه وصيت به اين مطلب نكرده باشد، بنا بر اظهر.

[ 108 ]

" غسل هاى مستحب " غسل هاى مستحب در شرع مقدس اسلام بسيار است واز آن جمله است: 1 - غسل جمعه، ووقت آن از اذان صبح است تا ظهر، وبهتر است نزديك ظهر بجا آورده شود، واگر تا ظهر انجام ندهد، بنابر احوط بدون نيت ادا وقضا تا عصر جمعه بجا آورد، واگر در روز جمعه غسل نكند، مستحب است از صبح شنبه تا غروب قضاى آن را بجا آورد، وكسى كه مىترسد در روز جمعه آب پيدا نكند مىتواند روز پنجشنبه غسل را انجام دهد، ومستحب است انسان در موقع غسل جمعه بگويد: " اشهد ان لا اله الا الله وحده لاشريك له وان محمدا عبده ورسوله اللهم صل على محمد وآل محمد واجعلني من التوابين واجعلني من المتطهرين ". 2 - غسل شب اول ماه رمضان وتمام شب هاى فرد مثل شب سوم وپنجم و هفتم، ولى از شب بيست ويكم به بعد مستحب است همه شب غسل كند، وبراى غسل شب اول، پانزدهم، هفدهم، نوزدهم، بيست ويكم، بيست وسوم، بيست وپنجم، بيست وهفتم، بيست ونهم بيشتر سفارش شده است، وزمان مخصوصى براى اين غسل ها معين نيست ولى بهتر است كه در اول شب، آنها را بجا آورد، ونيز مستحب است در شب بيست وسوم غير از غسل اول شب، يك غسل هم در آخر شب انجام دهد. 3 - غسل روز عيد فطر وعيد قربان، ووقت آن از اذان صبح است تا غروب، و بهتر است آن را پيش از نماز عيد بجا آورد واگر از ظهر تا غروب بجا آورد، به قصد رجاء انجام دهد. 4 - غسل شب عيد فطر، ووقت آن از اول مغرب است تا اذان صبح وبهتر است در اول شب بجا آورده شود. 5 - غسل روز هشتم ونهم ذى الحجة. 6 - غسل روز اول، پانزدهم، بيست وهفتم وآخر ماه رجب.

[ 109 ]

7 - غسل روز عيد غدير. 8 - غسل روز بيست وچهارم ذى الحجة. 9 - غسل روز عيد نوروز، پانزدهم شعبان وهفدهم ربيع الاول. 10 - غسل كسى كه در موقع گرفتن خورشيد وماه، نماز آيات را عمدا نخوانده، در صورتى كه تمام ماه وخورشيد گرفته باشد. 11 - غسل كسى كه براى تماشاى دار آويخته رفته وآن را ديده باشد. 12 - غسل براى احرام، طواف، وقوف به عرفات ومشعر، براى قربانى كردن و سر تراشيدن در منى وبراى توبه از معاصى، اگر چه گناه صغيره باشد، وبراى طلب حاجت، واستخاره يعنى طلب خير از خداوند. (551) پيش از داخل شدن در حرم مكه، شهر مكه، مسجد الحرام، خانه‌كعبه، حرم مدينه، شهر مدينه، مسجد پيغمبر (صلى الله عليه وآله وسلم) وحرم امامان (عليهم السلام) مستحب است انسان غسل كند، واگر در يك روز چند مرتبه مشرف شود، يك غسل كافى است، بلكه اگر در روز غسل كند، مىتواند اين اعمال را در شبى كه متصل به آن است نيز انجام دهد و هم چنين به عكس، وبراى زيارت پيغمبر (صلى الله عليه وآله وسلم) وامامان (عليهم السلام) از دور يا نزديك، مستحب است انسان غسل كند. اگر يكى از غسل هايى را كه در اين مسأله گفته شد بجا آورد وبعد كارى كند كه وضو را باطل مىنمايد، مثلا بخوابد، غسل او باطل نمىشود ولى مستحب است دوباره غسل را بجا آورد. تذكر داده مىشود كه هيچ يك از غسل هاى مستحب، كفايت از وضو نمىكند.

[ 110 ]

تيمم در هفت مورد به جاى وضو وغسل بايد تيمم كرد: 1 - پيدا نكردن آب. 2 - مشقت بيش از حد. 3 - ترس از ضرر. 4 - نياز به آب براى حفظ جان. 5 - نياز به آب براى تطهير. 6 - نداشتن آب مباح. 7 - نداشتن وقت براى وضو يا غسل. وتفصيل هر كدام به ترتيب ذكر مىشود. 1 - پيدا نكردن آب: (552) اگر انسان در آبادى باشد، بايد براى تهيه آب وضو وغسل، به قدرى جستجو كند كه از پيدا كردن آب نا اميد شود واگر در بيابان باشد، چنانچه زمين آن سخت است ويا پست وبلند است ويا به سبب وجود درخت ومانند آن عبور در آن زمين مشكل است، بايد در هر يك از چهار طرف به اندازه پرتاب يك تير - كه در قديم با كمان پرتاب مىكردند ودر حدود دويست قدم مىشود - در جستجوى آب برود واگر زمين آن اين طور نيست، بايد در هرطرف به اندازه پرتاب دو تير جستجو نمايد. (553) اگر بعضى از چهار طرف هموار وبعضى ديگر پست وبلند يا عبور در

[ 111 ]

آن مشكل باشد، بايد در طرفى كه هموار است به اندازه پرتاب دو تير ودر طرفى كه اين طور نيست به اندازه پرتاب يك تير جستجو كند، وهمين طور است اگر در يك طرف قسمتى هموار وقسمت ديگر ناهموار باشد. (554) كسى كه وقت نماز او تنگ نيست وبراى تهيه‌آب وقت دارد اگر يقين يا اطمينان دارد كه در محلى دورتر از مقدارى كه بايد جستجو كند آب هست، در صورتى كه مانعى نباشد ومشقت هم نداشته باشد بايد براى تهيه‌آب برود. (555) لازم نيست خود انسان در جستجوى آب برود، بلكه مىتواند كسى را كه به گفته‌او اطمينان دارد بفرستد ودر اين صورت اگر يك نفر از طرف چند نفر برود كافى است، و هم چنين اگر كسى اهل آن ناحيه باشد وخبر از نبودن آب بدهد به همان اكتفا مىشود. (556) اگر احتمال دهد كه داخل بار سفر خود، يا در منزل يا در قافله آب هست، بايد به قدرى جستجو نمايد كه به نبودن آب يقين كند، يا از پيدا كردن آن نا اميد شود. (557) اگر پيش از وقت نماز جستجو نمايد وآب پيدا نكند وتا وقت نماز همان جا بماند، لازم نيست كه دوباره در جستجوى آب برود. (558) اگر بعد از داخل شدن وقت نماز جستجو كند وآب پيدا نكند وتا وقت نماز ديگر در همان جا بماند، جستجوى دوباره لازم نيست. (559) اگر از درنده بترسد، يا جستجوى آب به قدرى سخت باشد كه نتواند تحمل كند، يا وقت نماز به قدرى تنگ باشد كه هيچ نتواند جستجو كند، جستجو لازم نيست ولى اگر بتواند مقدارى جستجو كند همان مقدار جستجو لازم است، و اگر از دزد بر جان يا مال خودش بترسد نبايد در جستجوى آب برود. (560) اگر در جستجوى آب نرود تا وقت نماز تنگ شود، معصيت كرده ولى نمازش با تيمم صحيح است. (561) كسى كه يقين دارد آب پيدا نمىكند، چنانچه دنبال آب نرود وبا تيمم نماز بخواند وبعد از نماز بفهمد كه اگر جستجو مىكرد آب پيدا مىشد، بايد بنا بر احتياط واجب نماز را اعاده نمايد.

[ 112 ]

(562) اگر بعد از جستجو آب پيدا نكند وبا تيمم نماز بخواند وبعد از نماز بفهمد در جايى كه جستجو كرده آب بوده، نماز را احتياطا اعاده كند گرچه واجب نبودن اعاده خالى از وجه نيست. (563) اگر بعد از داخل شدن وقت نماز، وضو داشته باشد وبداند كه اگر وضوى خود را باطل كند نمىتواند وضو بگيرد، چنانچه بتواند بدون ضرر ومشقت وضوى خود را نگاه دارد، نبايد آن را باطل نمايد. و هم چنين است اگر بداند كه تهيه آب براى او ممكن نيست. (564) اگر پيش از وقت نماز وضو داشته باشد وبداند يا احتمال عقلايى دهد يا دو شاهد عادل خبر دهند كه اگر وضوى خود را باطل كند، تهيه آب براى او ممكن نيست، چنانچه بتواند بدون ضرر ومشقت وضوى خود را نگاه دارد، احتياط در آن است كه آن را باطل نكند. (565) كسى كه فقط به مقدار وضو يا به مقدار غسل آب دارداگر بداند كه اگر آن را بريزد آب پيدا نمىكند، چنانچه وقت نماز داخل شده باشد، ريختن آن حرام است واحتياط در آن است كه پيش از وقت نماز هم آن را نريزد. (566) كسى كه مىداند يا دو شاهد عادل خبر دهند كه آب پيدا نمىكند، اگر بعد از داخل شدن وقت نماز وضوى خود را باطل كند يا آبى كه دارد بريزد معصيت كرده ولى نمازش با تيمم صحيح است. 2 - مشقت بيش از حد: (567) اگر به سبب پيرى يا ترس از دزد وجانور ومانند اينها، يا نداشتن وسيله اى كه آب از چاه بكشد، دسترسى به آب نداشته باشد، بايد تيمم كند. و همچنين است اگر تهيه كردن آب يا استعمال آن به قدرى مشقت داشته باشد كه مردم آن را تحمل نكنند. (568) اگر براى كشيدن آب از چاه، دلو وريسمان ومانند اينها لازم دارد و مجبور است بخرد يا كرايه نمايد، اگر چه قيمت آن چند برابر معمول باشد، در صورتى كه اجحاف نباشد بايد تهيه كند، و هم چنين است اگر آب را به چندين برابر

[ 113 ]

قيمتش بفروشند. ولى اگر تهيه آنها به قدرى پول مىخواهد كه نسبت به حال او آن مقدار ضرر دارد، واجب نيست تهيه نمايد. (569) اگر ناچار شود كه براى تهيه آب قرض كند، بايد قرض نمايد، ولى كسى كه مىترسد نتواند قرض خود را بدهد واجب نيست قرض كند. (570) اگر حفر چاه مشقت ندارد، بايد براى تهيه آب، چاه حفر كند. مگر اين كه ضرر غير مالى مهمى در اين كار باشد كه به خاطر آن، ديگر اين كار واجب نباشد. (571) اگر كسى مقدارى آب بى منت به او ببخشد بايد قبول كند 3 - ترس از ضرر: (572) اگر از استعمال آب بر جان خود بترسد، يا بترسد كه به علت استعمال آن، مرض يا عيبى در او پيدا شود، يا مرضش طول بكشد، يا شدت كند، يا به سختى معالجه شود، بايد تيمم نمايد، ولى اگر آب گرم براى او ضرر ندارد، بايد با آب گرم وضو بگيرد يا غسل كند، در صورتى كه مخارج گرم كردن در حد متعارف باشد نه خارج از حد معمول. (573) لازم نيست يقين كند كه آب براى او ضرر دارد، بلكه اگر احتمال ضرر بدهد، چنانچه احتمال او در نظر مردم بجا باشد واز آن احتمال ترس براى او پيدا شود، بايد تيمم كند (574) كسى كه مبتلا به درد چشم است وآب براى او ضرر دارد، بايد تيمم نمايد. (575) اگر به دليل يقين يا ترس به ضرر، تيمم كند وقبل از نماز بفهمد كه آب برايش ضرر ندارد، تيمم او باطل است، واگر بعد از نماز بفهمد، اگر قطع او بر اساس منشأ وعلامت معتبرى بوده نمازش صحيح است، وگرنه بنا بر احتياط نمازش را بايد دو مرتبه بخواند. (576) كسى كه مىداند آب برايش ضرر ندارد، چنانچه غسل كند يا وضو بگيرد وبعد بفهمد كه آب براى او ضرر داشته، وضو وغسل او صحيح است.

[ 114 ]

4 - نياز به آب براى حفظ جان: (577) هر گاه بترسد كه اگر آب را به مصرف وضو يا غسل برساند خود او يا عيال واولاد او، يا رفيقش وكسانى كه به او مربوطند، مانند خدمتكار از تشنگى بميرند يا مريض شوند، يا به قدرى تشنه شوند كه تحمل آن مشقت دارد، بايد به جاى وضو وغسل تيمم نمايد. ونيز اگر بترسد حيوانى از تشنگى تلف شود در صورتى كه ذبح آن حيوان براى او ضرر داشته باشد، بايد آب را به آن بدهد وتيمم نمايد اگر چه حيوان مال خودش نباشد، و هم چنين است اگر كسى كه حفظ جان او واجب است به طورى تشنه باشد كه اگر انسان آب را به او ندهد تلف شود. (578) اگر غير از آب پاكى كه براى وضو يا غسل دارد آب نجسى هم به مقدار آشاميدن خود وكسانى كه به او مربوطند داشته باشد، بايد آب پاك را براى آشاميدن بگذارد وبا تيمم نماز بخواند، ولى چنانچه آب را براى حيوانش بخواهد بايد آب نجس را به آن بدهد وبا آب پاك وضو وغسل را انجام دهد. 5 - نياز به آب براى تطهير: (579) كسى كه بدن يا لباسش نجس است وكمى آب دارد كه اگر با آن وضو بگيرد يا غسل كند براى آب كشيدن بدن يا لباس او نمىماند، بايد بدن يا لباس را آب بكشد وبا تيمم نماز بخواند. ولى اگر چيزى نداشته باشد كه بر آن تيمم كند، بايد آب را به مصرف وضو يا غسل برساند وبا بدن يا لباس نجس نماز بخواند. 6 - نداشتن آب مباح: (580) اگر غير از آب يا ظرفى كه استعمال آن حرام است آب يا ظرف ديگرى ندارد، مثلا آب يا ظرفش غصبى است، بايد به جاى وضو وغسل تيمم كند. 7 - نداشتن فرصت براى وضو يا غسل: (581) هر گاه وقت به قدرى تنگ باشد كه اگر وضو بگيرد يا غسل كند، تمام

[ 115 ]

نماز بعد از وقت خوانده مىشود، بايد تيمم كند. ودر صورتى كه اگر وضو بگيرد يك ركعت از نماز را در وقت مىخواند وبقيه را خارج وقت، ولى اگر تيمم كند تمام نماز را در وقت مىخواند، مىتواند بنا بر اظهر هر كدام را خواست انجام دهد ولى احتياط مستحب در تيمم وخواندن تمام نماز در وقت است. واگر با تيمم هم تمام نماز را نمىتواند در وقت بخواند بايد بنا بر احوط بلكه اقرب وضو بگيرد ويك ركعت نماز را در وقت با وضو بخواند. (582) اگر عمدا نماز را به قدرى تأخير بيندازد كه وقت وضو يا غسل نداشته باشد، معصيت كرده ولى نماز او با تيمم صحيح است. (583) كسى كه شك دارد كه اگر وضو بگيرد يا غسل كند وقت براى نماز او مىماند يا نه، بايد تيمم كند. (584) كسى كه به واسطه‌تنگى وقت تيمم كرده، چنانچه بعد از نماز آبى كه داشته از دستش برود، اگر چه تيمم خود را نشكسته باشد، در صورتى كه براى نمازهاى بعد وظيفه اش تيمم باشد، بايد دوباره تيمم نمايد. (585) كسى كه آب دارد، اگر به واسطه تنگى وقت با تيمم مشغول نماز شود و در بين نماز آبى كه داشته از دستش برود، براى نمازهاى بعد مىتواند با همان تيمم نماز بخواند. (586) اگر انسان به قدرى وقت دارد كه مىتواند وضو بگيرد يا غسل كند و نماز را بدون كارهاى مستحبى آن مثل اقامه وقنوت بخواند، بايد غسل كند يا وضو بگيرد ونماز را بدون كارهاى مستحبى آن بجا آورد، بلكه اگر به اندازه سوره هم وقت ندارد، بايد غسل كند يا وضو بگيرد ونماز را بدون سوره بخواند. چيزهايى كه تيمم بر آنها صحيح است (587) تيمم به خاك، ريگ، كلوخ وسنگ اگر پاك باشند صحيح است، وبه آجر وكوزه قبل از پخته شدن نيز صحيح است، ولى اگر پخته شده باشد وچيز ديگرى براى تيمم ندارد، احتياطا هم به اينها وهم به مانند گل يا غبار تيمم نمايد.

[ 116 ]

(588) تيمم بر سنگ گچ وسنگ آهك قبل از پخته شدن صحيح است، واگر سنگ گچ وآهك پخته شده است وچيز ديگرى ندارد احتياطا هم به آنها وهم به گل يا غبار، اگر برايش ممكن است، تيمم نمايد. ولى تيمم به جواهر، مانند سنگ عقيق وفيروزه باطل مىباشد. (589) اگر خاك، ريگ، كلوخ وسنگ پيدا نشود، بايد با تكان دادن لباس و فرش ومانند آن خاك تهيه كند. همچنين اگر با خشك كردن گل بتواند خاك تهيه كند بايداين كار را انجام دهد، واگر تهيه خاك به هيچ صورتى ممكن نيست، دست خود را بر لباس يا فرش ومانند آن بزند تا روى آن غبار آلود شود وبر آن تيمم كند واگر غبار در لاى لباس يا فرش باشد تيمم بر آن صحيح نيست، چنانچه گرد وغبار هم پيدا نشود بايد به گل تيمم كند واگر گل هم پيدا نشود، احتياط مستحب آن است كه نماز را بدون تيمم بخواند وبنابر اقوى بعدا قضاى آن را بجا آورد. (590) كسى كه آب ندارد اگر برف يا يخ داشته باشد، چنانچه ممكن است بايد آن را آب كند وبا آن وضو بگيرد يا غسل نمايد، واگر ممكن نيست وچيزى هم كه تيمم به آن صحيح است ندارد، احتياط مستحب آن است كه نماز را بدون وضو و تيمم بخواند وبعدا بايد قضاى آن را هم بخواند. (591) اگر با خاك وريگ چيزى مانند كاه، كه تيمم به آن باطل است مخلوط شود، نمىتواند به آن تيمم كند ولى اگر آن چيز به قدرى كم باشد كه در خاك يا ريگ، از بين رفته حساب شود، تيمم به آن خاك وريگ صحيح است، بلكه اگر آن چيز كم باشد واز بين رفته هم حساب نشود ولى عرفا خاك وريگ گفته شود، بعيد نيست تيمم صحيح باشد. (592) تيمم به ديوار گلى صحيح است و هم چنين است تيمم به زمين وخاك نمناك وتيمم به گل سفت شده نيز صحيح است. بنا بر اين گلى كه تيمم به آن با وجود زمين وخاك خشك صحيح نيست، گلى است كه تر باشد. (593) چيزى كه بر آن تيمم مىكند بايد پاك باشد واگر چيز پاكى كه تيمم به آن صحيح است ندارد احتياط در اين است كه نماز را بدون تيمم بخواند وبعدا با وضو يا غسل يا تيمم نماز را دو مرتبه بخواند.

[ 117 ]

(594) چيزى كه بر آن تيمم مىكند نبايد غصبى باشد. (595) كسى كه در جاى غصبى محبوس است، اگر آب وخاك او غصبى است، بايد با تيمم نماز بخواند در صورتى كه تيمم موجب تصرفى بيشتر از ماندن در آنجا نشود يا صاحب آن زمين به تيمم كردن او راضى باشد. (596) مستحب است بعد از زدن دست بر چيزى كه تيمم بر آن صحيح است، دست را بتكاند كه گرد آن بريزد. دستور تيمم (597) در تيمم چهار چيز واجب است: اول: نيت. دوم: زدن تمام كف دو دست با هم بر چيزى كه تيمم به آن صحيح است. وبنا بر احتياط واجب همراه با ضربه باشد وگذاشتن دو دست بر زمين كافى نيست. سوم: كشيدن كف هر دو دست به تمام پيشانى ودو طرف آن، از جايى كه موى سر مىرويد تا ابروها وبالاى بينى، وبنا بر احتياط واجب بايد دست ها روى ابروها هم كشيده شود. چهارم: كشيدن كف دست چپ به تمام پشت دست راست وبعد از آن كشيدن كف دست راست به تمام پشت دست چپ. (598) تيمم بدل از غسل وبدل از وضو با هم فرقى ندارند ولى احتياط مستحب آن است كه در تيمم بدل از غسل بلكه در هرتيممى، بعد از مسح پيشانى، يك بار ديگر كف دست ها را به زمين بزند وپشت دست ها را به همان صورتى كه گفته شد با كف دست ديگر مسح نمايد.

[ 118 ]

احكام تيمم (599) پيشانى وپشت دست ها را بايد از بالا به پايين مسح نمايد، وكارهاى تيمم را بايد پشت سر هم بجا آورد واگر بين آنها به قدرى فاصله دهد كه نگويند تيمم مىكند باطل است. (600) در تيمم بايد پيشانى وكف دست ها وپشت دست ها پاك باشد. واگر كف دست نجس باشد ونتواند آن را آب بكشد، بايد با همان كف دست نجس تيمم كند، واحتياط واجب در اين است كه اگر روى دست نجس نيست، هم با كف دست وهم با روى دست تيمم نمايد (601) انسان بايد براى تيمم انگشتر را از دست بيرون آورد واگر در پيشانى يا پشت دست ها يا در كف دست ها مانعى باشد، مثلا چيزى به آنها چسبيده باشد، بايد بر طرف نمايد. (602) اگر پيشانى يا پشت دست ها زخم است وپارچه يا چيز ديگرى را كه بر آن بسته نمىتواند باز كند، بايد دست را روى آن بكشد. ونيز اگر كف دست زخم باشد وپارچه يا چيز ديگرى را كه بر آن بسته نتواند باز كند، بايد دست را با همان پارچه به چيزى كه تيمم به آن صحيح است بزند وبه پيشانى وپشت دست ها بكشد. واگر كف دست به سبب شكستگى يا عارضه ديگرى به طورى در ميان گچ باشد كه قابل برداشتن نيست، براى تيمم از ديگران كمك بگيرد. (603) اگر پيشانى وپشت دست ها مو داشته باشد اشكال ندارد. ولى اگر موى سر روى پيشانى آمده باشد وبيش از حد معمول باشد، بايد آن را عقب بزند. (604) كسى كه وظيفه اش تيمم است بنابر احتياط واجب نبايد پيش از وقت نماز براى نماز تيمم كند، ولى اگر براى كار واجب ديگر يا مستحبى تيمم كند وتا وقت نماز عذر او باقى باشد، مىتواند با همان تيمم نماز بخواند. (605) كسى كه وظيفه اش تيمم است، اگر بداند تا آخر وقت عذر او باقى مىماند، در وسعت وقت مىتواند با تيمم نماز بخواند. و هم چنين اگر اميد بر طرف

[ 119 ]

شدن عذر در آخر وقت را دارد اظهر جواز مبادرت به نماز با تيمم است، اگر چه تأخير افضل واحوط است. (606) كسى كه نمىتواند وضو بگيرد يا غسل كند، مىتواند نمازهاى قضاى خود را با تيمم بخواند هر چند احتمال بدهد كه به زودى عذر او بر طرف مىشود. (607) كسى كه نمىتواند وضو بگيرد يا غسل كند، جايز است نمازهاى مستحبى را كه مثل نافله هاى شبانه روز وقت معين دارد با تيمم بخواند، حتى در اول وقت. (608) اگر به واسطه نداشتن آب يا عذر ديگرى تيمم كند، بعد از بر طرف شدن عذر، تيمم او باطل مىشود. (609) كسى كه وظيفه اش تيمم است اگر براى كارى تيمم كند، تا تيمم وعذر او باقى است، كارهايى را كه بايد با وضو يا غسل انجام داد، مىتواند بجا آورد، ولى اگر عذرش تنگى وقت بوده، يا با داشتن آب، براى نماز ميت يا خوابيدن تيمم كرده، فقط كارى را كه براى آن تيمم نموده مىتواند انجام دهد.

[ 120 ]

نماز نماز مهمترين اعمال دينى است كه اگر قبول درگاه خداوند عالم شود، عبادت هاى ديگر هم قبول مىشود واگر پذيرفته نشود اعمال ديگر هم قبول نمىشود. وهمان طور كه اگر انسان هرشبانه روز پنج نوبت در نهر آبى شستشو كند، چرك در بدنش نمىماند، نمازهاى پنجگانه هم انسان را از گناهان پاك مىكند. سزاوار است كه انسان نماز را در اول وقت بخواند. كسى كه نماز را پست و سبك شمارد، مانند كسى است كه نماز نمىخواند، پيغمبر اكرم (صلى الله عليه وآله وسلم) فرمودند: " كسى كه به نماز اهميت ندهد وآن را سبك شمارد، سزاوار عذاب آخرت است ". روزى حضرت در مسجد تشريف داشتند، مردى وارد ومشغول نماز شد، ركوع وسجودش را كاملا به جا نياورد. حضرت فرمودند: " اگر اين مرد در حالى كه نمازش اين طور است از دنيا برود، به دين من از دنيا نرفته است ". پس انسان بايد مواظب باشد كه به عجله وشتابزدگى نماز نخواند ودر حال نماز به ياد خدا وبا خضوع وخشوع ووقار باشد ومتوجه باشد كه با چه كسى سخن مىگويد وخود را در مقابل عظمت وبزرگى خداوند عالم بسيار پست وناچيز ببيند واگر انسان در موقع نماز كاملا به اين مطلب توجه كند، از خود بى خبر مىشود، چنانكه در حال نماز تير را از پاى مبارك أمير المؤمنين (عليه السلام) بيرون كشيدند وآن حضرت متوجه نشدند. ونيز بايد نمازگزار توبه واستغفار نمايد وگناهانى كه مانع قبول شدن نماز است، مانند حسد، كبر، غيبت، خوردن حرام، آشاميدن مسكرات وندادن خمس و زكات بلكه هر معصيتى را ترك كند. و هم چنين سزاوار است كارهايى كه ثواب نماز را كم مىكند بجا نياورد، مثلا در حال خواب آلودگى وخوددارى از بول به نماز

[ 121 ]

نايستد ودر موقع نماز به آسمان نگاه نكند ونيز كارهايى كه ثواب نماز را زياد مىكند به جا آورد، مثلا انگشترى عقيق به دست كند ولباس پاكيزه بپوشد وشانه و مسواك كند وخود را خوشبو نمايد. " نمازهاى واجب " نمازهاى واجب به شرح ذيل مىباشد: 1 - نماز يوميه وآنچه ملحق به آن است، مانند نماز جمعه، نماز احتياط، نماز قضا ونمازى كه نمازگزار دوباره آن را اعاده مىكند، كه احكام هر يك گفته خواهد شد. 2 - نماز آيات، كه شامل زلزله وخسوف وكسوف ومانند اينها مىشود. 3 - نماز ميت. 4 - نماز طواف واجب خانه كعبه براى حج وعمره اى كه واجب شده باشند. 5 - نماز قضاى والدين بر پسر بزرگ. 6 - نمازى كه به سبب اجير شدن يا نذر وقسم وعهد واجب مىشود نمازهاى يوميه پنج نماز در هرشبانه روز واجب مىباشد: 1 و 2 - ظهر وعصر هر كدام چهار ركعت 3 - مغرب سه ركعت 4 - عشا چهار ركعت 5 - صبح دو ركعت. (610) در سفر بايد نمازهاى چهار ركعتى را با شرايطى كه در احكام نماز مسافر گفته مىشود دو ركعت خواند. (611) نمازگزار براى بجا آوردن نماز صحيح، چند شرط را بايد قبل از نماز رعايت كند: اول: طهارت، كه مسائل آن گذشت. دوم: وقت هر نماز.

[ 122 ]

سوم: قبله. چهارم: پوشش در حال نماز وشرايط آن. پنجم: مكان نماز ومسائل مربوط به آن، وتفصيل هر يك از شرايط وساير مستحبات بيان خواهد شد. وقت نماز ظهر وعصر (612) براى تعيين ظهر شرعى مىتوان از " شاخص " استفاده كرد وآن چوب يا چيزى مانند آن است كه به صورت عمودى در زمين مسطح فرو مىبرند. صبح كه خورشيد بيرون مىآيد، سايه اين شاخص به طرف مغرب مىافتد و هر چه آفتاب بالا مىآيد اين سايه كم مىشود ودر اكثر شهرها در اول ظهر شرعى به آخرين درجه كمى مىرسد وظهر كه گذشت، سايه آن به طرف مشرق بر مىگردد و هر چه خورشيد رو به مغرب مىرود، سايه زيادتر مىشود، بنا بر اين وقتى سايه به آخرين درجه‌كمى رسيد ودو مرتبه رو به زياد شدن گذاشت معلوم مىشود ظهر شرعى شده است. ولى در بعضى شهرها مثل مكه كه گاهى موقع ظهر سايه به كلى از بين مىرود، بعد از آن كه سايه دوباره پيدا شد، معلوم مىشود ظهر شده است. (613) نماز ظهر وعصر هر كدام وقت مخصوص ومشتركى دارند، وقت مخصوص نماز ظهر: از اول ظهر است تا وقتى كه از ظهر به اندازه خواندن نماز ظهر وتحصيل شرايط نماز - اگر تحصيل نكرده است - بگذرد، واگر كسى اشتباها عصر را در اين وقت بخواند نمازش باطل است. ووقت مخصوص نماز عصر: هنگامى است كه به اندازه خواندن نماز عصر، وقت به مغرب مانده باشد، كه اگر كسى تا اين موقع نماز ظهر را نخواند، نماز ظهر او قضا شده وبايد نماز عصر را بخواند. وما بين اين دو وقت مخصوص، وقت مشترك نماز ظهر وعصر است. (614) وقت مخصوص ومشترك - كه معنى آن در مسأله قبل گفته شد - براى اشخاص فرق مىكند، مثلا اگر به اندازه خواندن دو ركعت نماز از اول ظهر بگذرد، وقت مخصوص نماز ظهر كسى كه مسافر است تمام شده وداخل وقت مشترك

[ 123 ]

مىشود، وبراى كسى كه مسافر نيست، بايد به اندازه خواندن چهار ركعت نماز بگذرد. (615) اگر پيش از خواندن نماز ظهر، سهوا مشغول نماز عصر شود ودر بين نماز بفهمد اشتباه كرده است، چنانچه در وقت مشترك باشد، بايد نيت را به نماز ظهر برگرداند، يعنى نيت كند كه آنچه تا حال خوانده ام وآنچه را مشغولم وآنچه بعد مىخوانم همه نماز ظهر باشد، وبعد از آن كه نماز را تمام كرد، نماز عصر را بخواند. واگر در وقت مخصوص به ظهر باشد پس اگر بعد از نماز فهميد، نمازش باطل است مگر آن كه به قصد آنچه الآن وظيفه اوست بجا آورده ودر تطبيق آن بر عصر اشتباه كرده باشد نظير اين كه به جاى ظهر، كلمه‌عصر بگويد، واگر در اثناء متوجه شود بايد عدول كرده، نيت را به نماز ظهر برگرداند، واحتياط به اعاده‌هردو نماز بعد از آن ترك نشود. واگر موقعى ملتفت شد كه داخل وقت مشترك شده است عدول به نماز ظهر مىنمايد، واگر بعد از نماز فهميد نماز او صحيح است وعصر حساب مىشود واعاده‌عصر بعد از نماز ظهر لازم نيست. (616) اگر در وقت مشترك سهوا نماز عصر را بر ظهر مقدم داشت ودر وقت مختص به نماز عصر فهميد، آن را با همان نيت نماز عصر تمام كند وسپس احتياطا نماز ظهر را به قصد ما في الذمه (يعنى آنچه بر ذمه‌اوست) بخواند. (617) اگر مسافر، فقط وقت چهار ركعت نماز را داشت ونيت ظهر كرد ودر اثناء نماز نيت اقامت ده روز يا بيشتر نمود، نماز او باطل است، پس آن نماز را قطع مىكند وشروع به نماز عصر مىنمايد وبعد قضاى ظهر را بجا مىآورد، ولى اگر اين نيت اقامت با اختيار او است، احتياطا اين كار را نكند (618) در روز جمعه انسان مىتواند بنا بر اظهر به جاى نماز ظهر دو ركعت نماز جمعه بخواند، ودر عصر غيبت وجوب آن تخييرى است يعنى نماز جمعه كفايت از نماز ظهر مىكند. شرايط واحكام نماز جمعه در بخش مربوط به آن بيان خواهد شد.

[ 124 ]

وقت نماز مغرب وعشا (619) مغرب موقعى است كه آفتاب از زمينى كه مسطح است غروب كند. و منطقه اى كه پستى وبلندى دارد، مغرب آن موقعى است كه اگر زمين مسطح بود آفتاب غروب مىكرد، ولى احتياط مستحب اين است كه سرخى طرف مشرق كه بعد از غروب آفتاب پيدا مىشود از بين برود. (620) نماز مغرب وعشا هر كدام وقت مخصوص ومشترك ووقت فضيلتى دارند، وقت مخصوص نماز مغرب: از اول مغرب است، تا وقتى كه از مغرب به اندازه خواندن سه ركعت نماز بگذرد، كه اگر كسى مثلا مسافر باشد وتمام نماز عشا را سهوا در اين وقت بخواند نمازش باطل است، ووقت مخصوص نماز عشا: براى شخص مختار، موقعى است كه به اندازه خواندن نماز عشا به نصف شب مانده باشد كه اگر كسى تا اين موقع نماز مغرب را نخواند، بايد اول نماز عشا وبعد از آن نماز مغرب را بخواند، ولى احتياط در اين است كه در صورت اضطرار وتأخير نماز از نيمه شب، آخر شب را ملاك براى وقت مخصوص نماز عشا قرار دهد، بنا بر اين اگر به مقدار پنج ركعت به آخر شب وقت دارد هر دو نماز را به قصد ما في الذمه بخواند، واگر كمتر وقت دارد اگر چه يك ركعت باشد اول نماز عشا را به قصد اين كه احتمالا وظيفه او نماز عشا است بخواند بعد نماز مغرب را قضا كند وبعد از آن احتياطا نماز عشا را دو مرتبه به نيت قضا بخواند. وبين وقت مخصوص نماز مغرب ووقت مخصوص نماز عشا، وقت مشترك نماز مغرب وعشا است كه اگر كسى در اين وقت اشتباها نماز عشا را پيش از نماز مغرب بخواند وبعد از نماز ملتفت شود، نمازش صحيح است وبايد نماز مغرب را بعد از آن بجا آورد. ((621) اگر پيش از خواندن نماز مغرب، سهوا مشغول نماز عشا شود ودر بين نماز بفهمد كه اشتباه كرده، چنانچه تمام آنچه را خوانده يا مقدارى از آن را، در وقت مشترك خوانده وبه ركوع ركعت چهارم نرفته، بايد نيت را به نماز مغرب برگرداند و نماز را تمام كند وبعد نماز عشا را بخواند، واگر به ركوع ركعت چهارم رفته بايد نماز

[ 125 ]

را تمام كند، بعد نماز مغرب را بخواند. اما اگر تمام آنچه را خوانده در وقت مخصوص نماز مغرب خوانده باشد نمازش خالى از اشكال نيست حتى اگر به مغرب عدول كرده باشد. (622) آخر وقت نماز عشا نصف شب است ولى رعايت احتياطى كه در مسأله 620 گفته شد بنمايد. ومقصود از نصف شب نصف مابين غروب آفتاب و طلوع فجر است نه طلوع آفتاب. (623) اگر از روى معصيت يا به واسطه‌عذرى نماز مغرب يا نماز عشا را تا نصف شب نخواند، بنا بر احتياط واجب بايد تا قبل از اذان صبح، بدون اين كه نيت ادا وقضا كند بجا آورد. وقت نماز صبح (624) نزديك اذان صبح از طرف مشرق نور سفيدى رو به بالا حركت مىكند كه آن را فجر اول گويند، موقعى كه آن سفيدى پهن شد، فجر دوم واول وقت نماز صبح است، وآخر وقت نماز صبح موقعى است كه آفتاب بيرون مىآيد. احكام اوقات نماز (625) در حال توانائى بر تحصيل علم موقعى انسان مىتواند مشغول نماز شود كه يقين كند وقت داخل شده است، ويا اين كه بنابر اظهر شخص عادلى كه آشنا با اوقات نماز است اذان بگويد، ويا دو مرد عادل به داخل شدن وقت خبر دهند. (626) نابينا يا كسى كه در زندان است همين قدر كه گمان به داخل شدن وقت پيدا كرد، داخل نماز مىشود، ولى احتياط در اين است كه نماز را تأخير بيندازد تا يقين ويا اطمينان ويا گمان قويتر به داخل شدن وقت پيدا كند. واشخاص ديگر - غير از نابينا وزندانى - كه به واسطه‌ابر وغبار ومانند اينها توانائى بر تحصيل يقين

[ 126 ]

يا علامات معتبر را ندارند، در صورتى كه احتمال مىدهند دسترسى به چيزى پيدا كنند كه به واسطه‌آن علم ويا ظن به وقت پيدا مىكنند، احتياط در تأخير نماز است. ولى اگر به خاطر تأخير، خود به خود علم ويا ظن به وقت پيدا مىشود احتمال دارد همين قدر كه گمان به وقت پيدا كردند بتوانند نماز بخوانند ولى اگر عسر وحرج نباشد احتياط در تأخير نماز است. (627) اگر با ملاك هايى كه گفته شد داخل شدن وقت را احراز كند ومشغول نماز شود ودر بين نماز بفهمد كه هنوز وقت داخل نشده، نماز او باطل است، مگر اين كه بتواند عدول كند به نماز نافله ويا نمازى كه از او قضا شده باشد، و هم چنين است اگر بعد از نماز بفهمد كه تمام نماز را پيش از وقت خوانده، ولى اگر در بين نماز بفهمد وقت داخل شده، يا بعد از نماز بفهمد كه در بين نماز وقت داخل شده، نماز او صحيح است. (628) اگر انسان نداند ويا فراموش كند كه بايد با يقين به داخل شدن وقت مشغول نماز شود، چنانچه بعد از نماز بفهمد كه تمام نماز را در وقت خوانده، نماز او صحيح است در صورتى كه موقع نماز قصد قربت داشته باشد. (629) اگر وقت نماز به قدرى تنگ است كه به سبب بجا آوردن بعضى از كارهاى مستحب نماز، مقدارى از آن بعد از وقت خوانده مىشود، بايد آن مستحب را بجا نياورد. مثلا اگر به سبب خواندن قنوت مقدارى از نماز بعد از وقت خوانده مىشود، بايد قنوت نخواند. (630) كسى كه فقط به اندازه خواندن يك ركعت نماز وقت دارد، بايد نماز را به نيت ادا بخواند. (631) كسى كه مسافر نيست، اگر تا مغرب به اندازه خواندن پنج ركعت نماز وقت دارد، بايد نماز ظهر وعصر هر دو را بخواند واگر كمتر وقت دارد بايد فقط نماز عصر را بخواند وبعدا نماز ظهر را قضا كند، واگر تا نصف شب به اندازه خواندن پنج ركعت نماز وقت دارد، بايد نماز مغرب وعشا را بخواند واگر كمتر وقت دارد، بايد فقط عشا را بخواند وبعدا بايد نماز مغرب را به قصد ما في الذمه بخواند. (632) كسى كه مسافر است اگر تا مغرب به اندازه خواندن سه ركعت نماز

[ 127 ]

وقت دارد، بايد نماز ظهر وعصر را بخواند واگر كمتر وقت دارد، بايد فقط عصر را بخواند وبعدا نماز ظهر را قضا كند. واگر تا نصف شب به اندازه خواندن چهار ركعت نماز وقت دارد بايد نماز مغرب وعشا را بخواند واگر كمتر وقت دارد بايد فقط عشا را بخواند وبلافاصله مغرب را احتياطا به قصد ما في الذمه بجا آورد. (633) مستحب است انسان نماز را در اول وقت آن بخواند وراجع به آن خيلى سفارش شده است و هر چه به اول وقت نزديكتر باشد بهتر است، مگر مواردى كه شارع مقدس استثنا كرده است، كه خواهد آمد. ترتيب نمازها (634) انسان بايد نماز عصر را بعد از نماز ظهر ونماز عشا را بعد از نماز مغرب بخواند واگر عمدا نماز عصر را پيش از نماز ظهر ونماز عشا را پيش از نماز مغرب بخواند باطل است. (635) اگر به نيت نماز ظهر مشغول نماز شود ودر بين نماز يادش بيايد كه نماز ظهر را خوانده است، نمىتواند نيت را به نماز عصر برگرداند مگر اين كه قصدش اين بوده كه نمازى كه بر او واجب است بخواند واشتباها كلمه ظهر را در نيت آورده است ويا اين كه خيال كرده ظهر را بايد بخواند، ودر صورت جائز نبودن عدول بايد نماز را بشكند ونماز عصر را بخواند. وهمين طور است در نماز مغرب وعشا. (636) اگر بعد از خواندن نماز عصر شك كرد كه نماز ظهر را خوانده يا نه، بنا بر اظهر خواندن نماز ظهر واجب نيست اگر چه در وقت مشترك احوط است، واگر در اثناء نماز عصر شك كرد كه ظهر را خوانده يا نه، در صورتى كه در وقت مشترك باشد عدول كردن او به نماز ظهر واجب نيست بلكه محل تأمل است واحتياط مستحب آن است كه بعد از نماز عصر، ظهر را بخواند، واگر وقت گذشته آن را قضا كند. وچنانچه وقت به قدرى كم است كه بعد از خواندن نماز، مغرب مىشود (يعنى در وقت مختص به عصر شك كرد نماز ظهر را خوانده يا نه) بايد به همان نيت نماز عصر را تمام كند ونماز ظهرش قضا ندارد. اگر چه در قضا احتياط خوب است.

[ 128 ]

(637) اگر در نماز عشا، چه بعد از ركوع وچه پيش از ركوع ركعت چهارم شك كند كه نماز مغرب را خوانده يا نه، حكم آن مانند نماز عصر است كه در مسأله قبل بيان شد. " نمازهاى مستحب " (638) نمازهاى مستحبى زياد است وآنها را نافله گويند. در بين نمازهاى مستحبى به خواندن نافله هاى شبانه روز بيشتر سفارش شده وآنها، در غير روز جمعه، سى وچهار ركعتند كه هشت ركعت آن نافله ظهر وهشت ركعت نافله عصر وچهار ركعت نافله مغرب ودو ركعت نافله‌عشا ويازده ركعت نافله‌شب ودو ركعت نافله‌صبح مىباشد. وچون دو ركعت نافله‌عشا را بايد نشسته خواند، يك ركعت حساب مىشود. ولى در روز جمعه بر شانزده ركعت نافله ظهر وعصر، چهار ركعت اضافه مىشود كه تمام آن را مىتوان قبل از ظهر بجا آورد. (639) از يازده ركعت نافله‌شب، هشت ركعت آن بايد به نيت نافله‌شب ودو ركعت آن به نيت نماز " شفع " ويك ركعت آن به نيت نماز " وتر " خوانده شود. و دستور كامل نافله شب در كتاب هاى دعا گفته شده است. (640) نافله ظهر وعصر را در سفر يعنى در جايى كه بايد نماز ظهر وعصر را شكسته بخواند ساقط مىشود، واما در جايى كه مخير است نمازش را تمام ويا شكسته بخواند اظهر عدم سقوط نافله ظهر وعصر است، واما در نافله عشا اظهر عدم سقوط آن در سفر است ولى احتياط اين است كه به نيت اين كه شايد مطلوب باشد بجا آورد.

[ 129 ]

وقت نافله هاى يوميه (641) نافله‌نماز ظهر پيش از نماز ظهر خوانده مىشود ووقت آن از اول ظهر است تا موقعى كه آن مقدار از سايه‌شاخص كه بعد از ظهر پيدا مىشود، به اندازه دو هفتم آن شود، مثلا اگر درازى شاخص هفت وجب باشد، هر وقت مقدار سايه اى كه بعد از ظهر پيدا مىشود به دو وجب رسيد، آخر وقت نافله ظهر است. اما بعد از اين وقت تا موقعى كه سايه به اندازه خود شاخص بشود باز هم نافله ظهر فضيلت دارد ولى از نظر فضيلت به وقت قبلى نمىرسد، وقبل از اذان ظهر وبعد از اين كه سايه به اندازه شاخص شد به اميد اين كه الآن خواندن آن خوب باشد مىتوانند نافله‌ظهر را بخوانند ولى بنا بر احتياط اگر قبل از ظهر مىخوانند نيت ادا واگر بعد از نماز مىخوانند نيت ادا وقضا ننمايند. (642) نافله‌عصر پيش از نماز عصر خوانده مىشود ووقت آن تا موقعى است كه آن مقدار از سايه شاخص كه بعد از ظهر پيدا مىشود، به چهار هفتم آن برسد و اگر تا اين وقت نخواند، تا موقعى كه سايه به اندازه دو برابر شاخص بشود وقت فضيلت خواندن نافله‌عصر است ولى از نظر فضيلت به وقت قبلى يعنى چهار هفتم شاخص نمىرسد، وچنانچه بخواهد نافله ظهر يا نافله عصر را بعد از وقت آنها بخواند، بهتر است بنا بر اظهر نافله‌ظهر را بعد از نماز ظهر ونافله‌عصر را بعد از نماز عصر بخواند وبايد نيت ادا وقضا نكند. (643) وقت نافله مغرب بعد از تمام شدن نماز مغرب است تا وقتى كه سرخى طرف مغرب، كه بعد از غروب كردن آفتاب در آسمان پيدا مىشود، از بين برود. (644) وقت نافله عشا بعد از تمام شدن نماز عشا تا آخر وقت عشا است و احتياط در اين است كه بعد از نماز عشا بلا فاصله خوانده شود. (645) نافله صبح را بعد از تمام شدن نماز شب تا طلوع سرخى از طرف مشرق مىشود خواند وبعد از آن، اول نماز صبح وبعد از آن نافله‌صبح را بخوانند. (646) وقت نافله شب از نصف شب است تا اذان صبح وبهتر است نزديك

[ 130 ]

اذان صبح خوانده شود، واگر كسى چهار ركعت يا بيشتر از نافله شب را خوانده و وقت فريضه صبح رسيده، مىتواند نماز شب را تمام كند ومى تواند نافله وفريضه صبح را بخواند وبعدا باقيمانده نماز شب را قضا كند، واما اگر چيزى از نماز شب را بجا نياورده ويا كمتر از چهار ركعت بجا آورده، در اين دو صورت مقدم داشتن نافله وفريضه صبح بر قضاى نماز شب افضل است. (647) مسافر وكسى كه براى او سخت است نافله شب را بعد از نصف شب بخواند، مىتواند آن را در اول شب بجا آورد. (648) نافله خواندن در وقت فريضه، ولو نافله غير يوميه باشد، در صورتى كه باعث فوت فريضه نشود جايز است و هم چنين جايز است نافله خواندن براى كسى كه نماز قضا يا واجب ديگر مثل نماز استيجارى به گردن دارد. نماز غفيله (649) يكى از نمازهاى مستحبى نماز غفيله است كه بين نماز مغرب وعشا خوانده مىشود. ووقت آن بنا بر احوط بعد از نماز مغرب است تا وقتى كه سرخى طرف مغرب از بين برود گرچه احتمال دارد بين نماز مغرب وعشا هر وقت كه بود بشود خواند وبنا بر اظهر مىتوانند نماز غفيله را با نافله مغرب با هم در يك نماز نيت كرده بجا آورند. ودر ركعت اول آن، بعد از حمد بايد يا بهتر است به جاى سوره اين آيه را بخوانند: " وذالنون اذ ذهب مغاضبا فظن ان لن نقدر عليه فنادى في الظلمات ان لا اله الا انت سبحانك اني كنت من الظالمين فاستجبنا له ونجيناه من الغم وكذلك ننجى المؤمنين ". ودر ركعت دوم بعد از حمد به جاى سوره اين آيه را بخوانند: " وعنده مفاتح الغيب لايعلمها الا هو ويعلم ما في البر والبحر وما تسقط من ورقة الا يعلمها ولاحبة في ظلمات الارض ولارطب ولا يابس الا في كتاب مبين ".

[ 131 ]

ودر قنوت آن بگويند: " اللهم اني أسئلك بمفاتح الغيب التي لايعلمها الا أنت أن تصلى على محمد و آل محمد وان تفعل بي... سپس حاجت هاى خود را ذكر كنند وبعد بگويند: اللهم أنت ولى نعمتي والقادر على طلبتي تعلم حاجتي فأسألك بحق محمد وآل محمد عليه وعليهم السلام لما قضيتها لي " " قبله " (650) خانه كعبه كه در مكه معظمه مىباشد قبله است، وبايد رو به روى آن نماز خواند وهمين قدر كه گمان بكند رو به روى قبله است وگمان او عقلايى باشد كافى است اگر چه در صورت امكان، احتياط مستحب در تحصيل علم ويا اطمينان به قبله است و هم چنين اگر بتواند گمان قويترى پيدا كند در صورتى كه مشكل نباشد احتياط مستحب در تحصيل آن است. (651) نماز احتياط وسجده وتشهد فراموش شده را بايد رو به قبله بجا آورد. (652) نماز مستحبى را مىشود در حال راه رفتن وسوارى ودر كشتى خواند و اگر انسان در اين دو حال، نماز مستحبى بخواند، لازم نيست رو به قبله باشد حتى در تكبيرة الاحرام بنا بر اظهر، گرچه احتياط مستحب اين است كه موقع گفتن تكبيرة الاحرام وبلكه در بقيه نماز نيز رو به قبله باشد. ولى در حال كار كردن در منزل على الاحوط قبله بايد در نماز مستحبى مراعات شود. (653) نماز واجب را هنگام ناچارى ووقتى كه ضرورتى از پياده شدن جلوگيرى كند مىتواند در حال سوارى بخواند ولى اگر كسى مىداند كه در آخر وقت مىتواند بدون اين كه دچار سختى شود نمازش را در حال استقرار بجا آورد بنابر اظهر واجب است نماز را تأخير بيندازد. (654) كسى كه مىخواهد نماز بخواند، مىتواند به گفته دو شاهد عادل كه از روى نشانه هاى حسى شهادت مىدهند يا به قول كسى كه از روى قاعده‌علمى قبله را مىشناسد ومورد اطمينان است عمل كند ومى تواند به گمانى كه از محراب

[ 132 ]

مسجد مسلمانان يا قبرهاى آنان يا از راه هاى ديگر پيدا مىشود عمل نمايد، حتى اگر از گفته فاسق يا كافرى كه به واسطه قواعد علمى قبله را مىشناسد گمان به قبله پيدا كند كافى است. (655) كسى كه گمان به قبله دارد، اگر بتواند گمان قويترى پيدا كند مىتواند بنا بر اظهر به گمان خود عمل نمايد ولى اگر مشكل نباشد احتياط در تحصيل علم ويا گمان قويتر است. مثلا اگر ميهمان از گفته صاحبخانه گمان به قبله پيدا كند ولى بتواند از راه ديگر گمان قويترى پيدا كند بنا بر احتياط گمان قويتر را تحصيل مىنمايد. (656) اگر براى پيدا كردن قبله وسيله اى ندارد، يا با اين كه كوشش كرده، گمانش به طرفى نمىرود، چنانچه وقت نماز وسعت دارد بايد از روى احتياط چهار نماز به چهار طرف بخواند، اگر چه بعيد نيست فقط يك نماز به يكى از چهار طرف كه بخواند كافى باشد وسه نماز ديگر مستحب واز روى احتياط باشد، واگر به اندازه چهار نماز وقت ندارد، بايد به اندازه اى كه وقت دارد نماز بخواند، مثلا اگر فقط به اندازه‌يك نماز وقت دارد، بايد يك نماز به هر طرفى كه مىخواهد بخواند. و در مواردى كه نماز متعدد مىخواند بايد نمازها را طورى بخواند كه يقين كند يكى از آنها رو به قبله بوده، يا اگر از قبله كج بوده به طرف دست راست ودست چپ قبله نرسيده است. (657) اگر يقين يا گمان كند كه قبله در يكى از دو طرف است، بايد به هر دو طرف نماز بخواند. (658) كسى كه مىخواهد به چند طرف نماز بخواند، اگر بخواهد نماز ظهر و عصر يا مغرب وعشا را بخواند مىتواند بنا بر اظهر نماز ظهر را به يك طرف بخواند بعد نماز عصر را به همان طرف بخواند وبعد همين طور به طرف هاى ديگر، ولازم نيست ظهر را به چهار طرف بخواند وبعد شروع در نماز عصر كند. (659) اگر در بين نماز فهميد كه از قبله منحرف است، پس اگر انحراف در بين طرف راست وچپ او بوده وقبله در جهت پشت قرار نگرفته باشد، به طرف قبله متوجه مىشود وبقيه نمازش را مىخواند وصحيح است، ولى اگر پشت به قبله

[ 133 ]

بوده ويا كاملا به طرف راست يا چپ بوده، نماز را قطع مىكند ودوباره رو به قبله نماز مىخواند. (660) كسى كه يقين به قبله ندارد اگر بخواهد غير از نماز كارى كند كه بايد رو به قبله انجام داد، مثلا بخواهد سر حيوانى را ببرد، بايد به گمان عمل نمايد واگر گمان ممكن نيست به هرطرف كه انجام دهد صحيح است. " پوشاندن بدن در نماز " (661) مرد بايد در حال نماز، اگر چه كسى او را نمىبيند عورتين خود را بپوشاند. وبهتر است از ناف تا زانو را هم بپوشاند. (662) زن در موقع نماز، بايد تمام بدن حتى سر وموى خود را بپوشاند حتى اگر كسى او را نبيند. ولى پوشاندن صورت ودست ها تا مچ وپاها تا مچ پا لازم نيست، ولى احتياط در اين است كه صورت بيش از آنچه شستن آن در موقع وضو واجب است در حال نماز باز نباشد و هم چنين كف پا ودرون دست نيز باز نباشد. اما براى آن كه يقين كند كه مقدار واجب را پوشانده است، بايد مقدارى از اطراف صورت وقدرى پايين تر از مچ را هم بپوشاند. (663) موقعى كه انسان نماز احتياط مىخواند ويا قضاى سجده فراموش شده يا تشهد فراموش شده را بجا مىآورد، بايد خود را مثل موقع نماز بپوشاند. (664) اگر انسان عمدا در نماز عورتش را نپوشاند، نمازش باطل است. (665) اگر در بين نماز بفهمد كه عورتش پيداست، بايد آن را بپوشاند بدون اين كه پوشاندن عورت زياد طول بكشد ولى احتياط در آن است كه نماز را تمام كند ودوباره بخواند، ولى اگر بعد از نماز بفهمد كه در نماز عورت او پيدا بوده، نمازش صحيح است. (666) انسان مىتواند در نماز خود را به علف وبرگ درختان بپوشاند ولى احتياط در آن است موقعى خود را با اينها بپوشاند كه چيز ديگرى نداشته باشد. (667) اگر غير از گل هيچ چيز ندارد كه در نماز خود را بپوشاند واجب نيست

[ 134 ]

خود را با گل بپوشاند ولى بنا بر احتياط براى اين كه ركوع وسجود بجا آورد خود را با گل بپوشاند با عدم مشقت. (668) تهيه‌ساتر براى نماز واجب است اگر چه به خريدن باشد ويا اجاره اى كه مضر به حالش نباشد، واگر مضر به حالش باشد يا موجب خوارى وتحمل منت باشد لازم نيست، واحوط تأخير نماز است تا آخر وقت براى تهيه‌ساتر، مگر آن كه از تهيه‌آن تا آخر وقت مأيوس باشد. (669) كسى كه مىخواهد نماز بخواند، اگر براى پوشاندن خود حتى برگ درخت وعلف هم نداشته باشد واحتمال ندهد كه تا آخر وقت چيزى پيدا كند كه خود را با آن بپوشاند، در صورتى كه نامحرم او را مىبيند بايد نشسته نماز بخواند و عورت خود را با ران خود بپوشاند. واگر كسى او را نمىبيند، ايستاده نماز بخواند و جلوى خود را با دست بپوشاند واگر در ركوع وسجود بيشتر عورت او ديده شود مىتواند ركوع وسجود را در حال قيام با اشاره انجام دهد وبراى سجود سر را قدرى پايين تر آورد.

[ 135 ]

" لباس نمازگزار " لباس نمازگزار شش شرط دارد: 1 - آن كه پاك باشد. 2 - آن كه مباح باشد. 3 - آن كه از اجزاء مردار نباشد. 4 - آن كه از اجزاء حيوان حرام گوشت نباشد. 5 و 6 - آن كه اگر نمازگزار مرد است، لباس او ابريشم خالص وطلا باف نباشد. وتفصيل اينها در مسائل آينده گفته مىشود. شرط اول: (670) لباس نمازگزار بايد پاك باشد واگر كسى در حال اختيار با بدن يا لباس نجس نماز بخواند، نمازش باطل است. مگر در مواردى كه استثنا شده وبعدا خواهد آمد. (671) كسى كه از روى تقصير نمىداند با بدن ولباس نجس، نماز باطل است، اگر با بدن يا لباس نجس نماز بخواند، نمازش باطل است. (672) اگر به واسطه ندانستن مسأله از روى تقصير، چيز نجس را نداند نجس است، مثلا نداند عرق كافر نجس است، وبا آن نماز بخواند، نمازش باطل است. (673) اگر نداند كه بدن يا لباسش نجس است وبعد از نماز بفهمد نجس بوده، نمازش صحيح است. (674) اگر فراموش كند كه بدن يا لباسش نجس است، ودر بين نماز يا بعد از آن يادش بيايد، بايد نماز را دوباره بخواند واگر وقت گذشته، قضا نمايد. (675) كسى كه در وسعت وقت مشغول نماز است، اگر در بين نماز بدن يا لباسش نجس شود ونجس طورى نباشد كه نماز با آن بى اشكال باشد (كه بعدا خواهد آمد) بلكه طورى نجس شود كه نماز خواندن با آن صحيح نباشد وپيش از

[ 136 ]

آن كه چيزى از نماز را با نجاست بخواند، ملتفت شود كه نجس شده يا بفهمد بدن يا لباسش نجس است وشك كند كه همان وقت نجس شده يا از پيش نجس بوده، در صورتى كه آب كشيدن بدن يا لباس يا عوض كردن لباس يا بيرون آوردن آن، نماز را به هم نمىزند، بايد در بين نماز بدن يا لباس را آب بكشد يا لباس را عوض نمايد يا اگر چيز ديگرى عورت او را پوشانده، لباس را بيرون آورد. ولى چنانچه طورى باشد كه اگر بدن يا لباس را آب بكشد يا لباس را عوض كند يا بيرون آورد، نماز به هم مىخورد، يا اگر لباس را بيرون آورد، برهنه مىماند، بايد نماز را بشكند وبا بدن و لباس پاك نماز بخواند. وهمين حكم در مورد كسى كه در بين نماز فهميد كه قبلا بدن يا لباسش نجس شده است ولى تا به حال نمىدانسته، در مورد بقيه‌نماز كه مىخواهد بخواند، بنا بر اظهر جارى است. (676) كسى كه در تنگى وقت مشغول نماز است، اگر در بين نماز لباس او نجس شود وپيش از آن كه چيزى از نماز را با نجاست بخواند، بفهمد كه نجس شده يا بفهمد كه لباس او نجس است وشك كند كه همان وقت نجس شده يا از پيش نجس بوده، در صورتى كه آب كشيدن يا عوض كردن يا بيرون آوردن لباس، نماز را به هم نمىزند ومى تواند لباس را بيرون آورد بايد لباس را آب بكشد يا عوض كند يا اگر چيز ديگرى عورت او را پوشانده، لباس را بيرون آورد ونماز را تمام كند. اما اگر چيز ديگرى عورت او را نپوشانده ولباس را هم نمىتواند آب بكشد يا عوض كند، در صورتى كه مىتواند لباس نجس را كم كند يعنى مقدارى كه لازم نيست را از بدن بيرون آورد، بايد اين كار را انجام دهد ودر غير اين صورت بايد با همان لباس نجس نماز بخواند. (677) كسى كه در تنگى وقت مشغول نماز است، اگر در بين نماز بدن او نجس شود وپيش از آن كه چيزى از نماز را با نجاست بخواند ملتفت شود كه نجس شده، يا بفهمد بدن او نجس است وشك كند كه همان وقت نجس شده يا از پيش نجس بوده يا اين كه در بين نماز بفهمد كه قبلا در حال نماز بدنش نجس شده وتا به حال نمىدانسته، در تمامى اين موارد در صورتى كه آب كشيدن بدن، نماز را به هم نمىزند، بدن را آب بكشد واگر نماز را به هم مىزند، بايد با همان حال نماز را تمام

[ 137 ]

كند ونماز او صحيح است. (678) كسى كه در پاك بودن بدن يا لباس خود شك دارد، چنانچه نماز بخواند وبعد از نماز بفهمد كه بدن يا لباسش نجس بوده، نماز او صحيح است، اما اگر مىدانسته كه قبلا نجس بوده وبعد شك كرد كه پاك شده يا نه وبه همان حال نماز خواند وبعد از نماز فهميد كه پاك نشده بود، در اين صورت نمازش باطل است. (679) اگر لباس را آب بكشد ويقين كند پاك شده است وبا آن نماز بخواند و بعد از نماز بفهمد پاك نشده، نمازش صحيح است و هم چنين اگر ديگرى لباس او را آب بكشد - كه اين كار را به او واگذار كرده بود - وبعد بفهمد كه پاك نشده يا اين كه فهميد بدن يا لباسش نجس شده، وهمان طور نماز خواند وبعد از نماز فهميد كه اشتباه كرده وپاك بوده است، در تمامى اين موارد نمازش صحيح است (680) اگر خونى در بدن يا لباس خود ببيند ويقين كند كه از خونهاى نجس نيست، مثلا يقين كند كه خون پشه است، چنانچه بعد از نماز بفهمد از خونهايى بوده كه نمىشود با آن نماز خواند، نمازش صحيح است. (681) اگر يقين كند خونى كه در بدن يا لباس او است، خون نجسى است كه نماز با آن صحيح است، مثلا يقين كند خون زخم ودمل است، چنانچه بعد از نماز بفهمد خونى بوده كه نماز با آن باطل است، نمازش صحيح است. (682) اگر نجس بودن چيزى را فراموش كند وبدن يا لباسش با رطوبت به آن برسد ودر حال فراموشى نماز بخواند وبعد از نماز يادش بيايد، نمازش صحيح است. ولى اگر بدنش با رطوبت به چيزى كه نجس بودن آن را فراموش كرده برسد، و بدون اين كه خود را آب بكشد، غسل كند ونماز بخواند، غسل ونمازش باطل است، مگر اين كه طورى باشد كه به غسل نمودن، بدن نيز پاك شود. ونيز اگر جايى از اعضاى وضو با رطوبت به چيزى كه نجس بودن آن را فراموش كرده برسد و پيش از آن كه آنجا را آب بكشد، وضو بگيرد ونماز بخواند، وضو ونمازش باطل مىباشد مگر اين كه طورى باشد كه به وضو گرفتن، اعضاى وضو نيز پاك شود. (683) كسى كه يك لباس دارد، اگر بدن ولباسش نجس شود وبه اندازه‌آب كشيدن يكى از آنها آب داشته باشد، احتياط در اين است كه بدن را آب بكشد وبا

[ 138 ]

لباس نجس نماز بخواند، ولى در صورتى كه نجاست يكى از آنها بيشتر باشد، لازم است بنا بر احتياط آن را آب بكشد، بلكه بعيد نيست وظيفه اش همين باشد. (684) كسى كه غير از لباس نجس، لباس ديگرى ندارد ودر اثر تنگى وقت يا به علت ديگرى نمىتواند آن را تطهيركند، بايد با آن نماز بخواند ونمازش صحيح است. (685) كسى كه دو لباس دارد، اگر بداند يكى از آنها نجس است ونداند كدام است، چنانچه وقت دارد بايد با هر دو لباس نماز بخواند، مثلا اگر مىخواهد نماز ظهر وعصر بخواند، بايد با هر كدام يك نماز ظهر ويك نماز عصر بخواند ولى اگر وقت تنگ است، با هر كدام نماز بخواند كافى است. شرط دوم: (686) لباس نمازگزار بايد مباح باشد وكسى كه مىداند پوشيدن لباس غصبى حرام است، اگر عمدا در لباس غصبى نماز بخواند، بنا بر احتياط بايد آن نماز را دوباره با لباس غير غصبى بخواند، گرچه با تحقق قصد قربت، اظهر صحت نماز است. ودر صورت غصبى بودن چيزهايى كه به تنهايى عورت را نمىپوشاند مثل عرقچين، و هم چنين چيزهايى كه نمازگزار آنها را پوشيده ولى ساتر مباح ديگرى دارد نيز همين حكم جارى است. (687) كسى كه مىداند پوشيدن لباس غصبى حرام است، ولى نمىداند نماز را باطل مىكند، اگر عمدا با لباس غصبى نماز بخواند حكمش همان است كه در مسأله قبل گفته شد. (688) اگر لباسى را با رنگ غصبى رنگ نمايند وعين آن باقى باشد، يا با نخ غصبى دوخته باشند به طورى كه آن نخ عرفا تلف شده حساب نشود، نماز با آن حرام وبنا بر احتياط باطل است. (689) اگر نداند يا فراموش كند كه لباس او غصبى است اگر چه خودش آن لباس را غصب كرده باشد وبا آن نماز بخواند، نمازش بنابر اظهر صحيح است. (690) اگر صاحب لباس غصبى در خصوص نماز در آن لباس اذن داد ويا به

[ 139 ]

طريقى علم به رضايت او حاصل شد، نماز خواندن در آن لباس صحيح است. (691) اگر با عين پولى كه خمس يا زكات آن را نداده لباس بخرد تا زمانى كه از پول ديگرى خمس يا زكات آن را نداده است نماز خواندن در آن لباس حرام وبنا بر احتياط باطل است. شرط سوم: (692) لباس نمازگزار بايد از اجزاى حيوان مرده اى كه خون جهنده دارد نباشد. ولى اگر از اجزاى حيوان حلال گوشت مرده اى كه مانند ماهى، خون جهنده ندارد لباس تهيه كند، نماز در آن مانعى ندارد. (693) اگر چيزى از مردار حلال گوشت مانند مو وپشم كه روح ندارد همراه نمازگزار باشد، يا با لباسى كه از آنها تهيه كرده اند نماز بخواند، نمازش صحيح است. شرط چهارم: (694) لباس نماز گزار بايد از اجزاى حيوان حرام گوشتى كه خون جهنده دارد نباشد واگر مويى از آن هم همراه نمازگزار باشد، نماز او بنا بر اظهر واحوط باطل است، واگر خون جهنده ندارد احتياط در اجتناب است بلكه اجتناب بى وجه نيست اگر چه بشود آن را تذكيه كرد يعنى به دستور شرع آن را ذبح كرد ويا تذكيه‌آن مشكوك باشد. (695) اگر آب دهان يا بينى يا رطوبت ديگرى از حيوان حرام گوشت مانند گربه بر بدن يا لباس نمازگزار باشد، بايد در حال نماز از آن اجتناب كرد. (696) اگر مو، عرق وآب دهان انسانى بر بدن يا لباس نمازگزار باشد وآنها پاك باشند نماز اشكال ندارد. (697) اگر شك داشته باشد كه لباسى از مو يا پشم يا كرك حيوان حلال گوشت است يا حرام گوشت، چه در كشورهاى اسلامى تهيه شده باشد چه در كشورهاى غير اسلامى، نماز خواندن با آن مانعى ندارد، واگر جنس آن از پوست وچرم و

[ 140 ]

مانند آن باشد حكم آن در احكام طهارت، بحث مردار، گفته شد. (698) اگر انسان احتمال دهد دكمه‌صدفى ومانند آن، از حيوان است نماز خواندن با آن مانعى ندارد واگر بداند صدف است واحتمال بدهد صدف گوشت نداشته باشد نماز خواندن با آن مانع ندارد. (699) با پوست سنجاب وخز نماز خواندن بنابر اظهر اشكال ندارد، بعد از اين كه بدانيم به دستور شرع تذكيه شده است، ولى احتياط، اجتناب از سنجاب است. (700) اگر با لباسى كه نمىداند كه از حيوان حرام گوشت است نماز بخواند نمازش صحيح است. شرط پنجم: (701) پوشيدن لباس طلاباف براى مرد حرام است. وباطل شدن نماز با آن به طور مطلق در همه‌موارد محل تأمل است واحتياط در باطل بودن نماز است بلكه بى وجه نيست، ولى براى زن در نماز وغير نماز اشكال ندارد. (702) زينت كردن به طلا مثل آويختن زنجير طلا به سينه وانگشتر طلا به دست كردن وبستن ساعت مچى طلا به دست براى مرد در نماز وغير نماز حرام است، ودر باطل بودن نماز با آنها تأمل است اگر چه مطابق احتياط بلكه خالى از وجه نيست. وهمراه داشتن طلا وحمل آن بدون اين كه صدق پوشش بكند، و همچنين دندانى كه پوشش طلا دارد براى مرد در نماز مانعى ندارد. ولى زينت كردن به طلا براى زن، در نماز وغير نماز اشكال ندارد شرط ششم: (703) لباس مرد نمازگزار بايد ابريشم خالص نباشد ودر غير نماز هم پوشيدن آن براى مرد حرام است ولى چيزهايى مثل عرقچين ويا بند شلوار وجوراب ومانند آن - كه به تنهايى عورت را نمىپوشاند - اگر ابريشم خالص باشد بنا بر اظهر نماز با آنها صحيح است گرچه خلاف احتياط است.

[ 141 ]

(704) اگر آستر تمام لباس يا آستر مقدارى از آن ابريشم خالص باشد، پوشيدن آن براى مرد خالى از اشكال نيست. (705) دستمال ابريشمى ومانند آن، اگر در جيب مرد باشد اشكال ندارد و نماز را باطل نمىكند. (706) پوشيدن لباس ابريشمى براى زن وخنثاى مشكل بنا بر اظهر در نماز و غير نماز اشكال ندارد، ولى صحت نماز پسر غيرمكلف با لباس ابريشمى در حال اختيار، بنا بر شرعيت نماز او، محل تأمل است. (707) پوشيدن لباس غصبى وابريشمى خالص وطلا باف ولباسى كه از مردار تهيه شده، در حال ناچارى مانعى ندارد، ونيز كسى كه ناچار است لباس بپوشد و لباس ديگرى غير از اينها ندارد وتا آخر وقت هم ناچارى او از بين نمىرود، مىتواند با اين لباسها نماز بخواند. (708) اگر غير از لباس غصبى ولباسى كه از مردار تهيه شده، لباس ديگرى ندارد وناچار نيست لباس بپوشد، بايد به دستورى كه براى برهنگان گفته شد نماز بخواند. (709) اگر غير از لباسى كه از حيوان حرام گوشت تهيه شده لباس ديگرى ندارد، چنانچه در پوشيدن لباس ناچار باشد، مىتواند با همان لباس نماز بخواند و اگر ناچار نباشد، بايد به دستورى كه براى برهنگان گفته شد نماز را بجا آورد. (710) اگر مرد غير از لباس ابريشمى خالص يا طلاباف، لباس ديگرى نداشته باشد، چنانچه در پوشيدن لباس ناچار نباشد، بايد به دستورى كه براى برهنگان گفته شد نماز بخواند. (711) پوشيدن لباس مخصوص زنان براى مرد، و هم چنين پوشيدن لباس مخصوص مردان براى زن، حرام است، اگر چه حرام بودن تا موقعى كه داخل در لباس شهرت نباشد، مورد تأمل است، ونيز تزيين هر يك از مرد وزن به زينت ديگرى، حرام است، ولباس شهرت عبارت از لباسى است كه از جهت جنس يا رنگ يا نحوه‌برش ودوخت ومانند آن خلاف شأن وزى پوشنده لباس باشد.

[ 142 ]

موارد استثناء بدن ولباس نمازگزار (712) در چهار صورت كه تفصيل آنها بعدا گفته مىشود، اگر بدن يا لباس نمازگزار نجس باشد، نماز او صحيح است: 1 - به واسطه‌زخم يا جراحت يا دملى كه در بدن او است، لباس يا بدنش به خون آلوده شده باشد. 2 - بدن يا لباس او به مقدار كمتر از درهم، - كه تقريبا به اندازه‌بند سر انگشت سبابه (انگشت شهادت) مىشود -، به خون آلوده باشد. 3 - ناچار باشد با بدن يا لباس نجس نماز بخواند. 4 - لباس هاى كوچك او مانند جوراب وعرقچين، نجس باشد. احكام اين چهار صورت به تفصيل در مسائل بعد گفته مىشود. (713) اگر در بدن يا لباس نمازگزار خون زخم يا جراحت يا دمل باشد، چنانچه طورى است كه آب كشيدن بدن يا لباس يا عوض كردن لباس براى بيشتر مردم سخت است، تا وقتى كه زخم يا جراحت يا دمل خوب نشده است، مىتواند با آن خون نماز بخواند، واگر طورى است كه براى مردم آب كشيدن آن سخت نيست، ولى براى شخص او سخت ومشكل است، صحت نماز با اين لباس يا بدن خالى از وجه نيست، و هم چنين است اگر چركى كه با خون بيرون آمده يا دوايى كه روى زخم گذاشته اند ونجس شده، در بدن يا لباس او باشد. (714) اگر خون بريدگى وزخمى كه به زودى خوب مىشود وشستن آن آسان است، در بدن يا لباس نمازگزار باشد، نماز او باطل است. (715) اگر جايى از بدن يا لباس كه با زخم فاصله دارد، به رطوبت زخم نجس شود، جايز نيست با آن نماز بخواند. ولى مقدارى از بدن يا لباس كه معمولا به رطوبت زخم آلوده مىشود، نماز خواندن با آن مانعى ندارد. (716) اگر از بواسيرى كه دانه هاى آن بيرون نباشد يا زخمى كه توى دهان و بينى ومانند اينها است، خونى به بدن يا لباس برسد، بنابر اظهر نمىتواند با آن نماز

[ 143 ]

بخواند مگر اين كه عرفا مضطر ومجبور باشد با همين بدن يا لباس نماز بخواند يا براى شخص او آب كشيدن يا تعويض آنها مشكل وسخت باشد. واما خون بواسيرى كه دانه هاى آن بيرون است ويا اين كه در داخل بوده ولى مثل بواسيرى كه در بيرون است بدن يا لباسش را نجس مىكند، بدون اشكال نماز خواندن با آن جايز است. (717) كسى كه بدنش زخم است، اگر در بدن يا لباس خود خونى كه بيشتر از درهم است ببيند ونداند از زخم است يا خون ديگر، بنا بر اظهر جايز است با آن نماز بخواند. (718) اگر سر سوزنى خون سگ، خوك، كافر، مردار وحيوان حرام گوشت بنا بر احوط، در بدن يا لباس نمازگزار باشد، نماز او باطل است وبنا بر احتياط خون حيض، نفاس، استحاضه، نيز چنين است. ولى خون هاى ديگر مثل خون بدن انسان يا خون حيوان حلال گوشت، اگر چه در چند جاى بدن ولباس باشد، در صورتى كه روى هم كمتر از درهم باشد، نماز خواندن با آن اشكال ندارد. (719) اگر چند زخم در بدن باشد چنانچه مىشود آنها را موقع آب كشيدن، جداى از يكديگر تطهير كرد وبراى آن شخص مشكل نباشد، هر كدام يك زخم حساب مىشود، اگر چه زخم ها نزديك به هم باشد، و هر كدام كه خوب شد بايد بدن يا لباس را از خون آن آب كشيد. (720) بايد مجموع خونى كه در لباس است از مقدار يك درهم بيشتر نباشد، بنا بر اين خونى كه به پشت لباس رسيده يا به آستر لباس هم سرايت كرده جداگانه حساب مىشود وبايد مجموع جاهايى را كه خونى شده، در نظر گرفت كه اگر از يك درهم كمتر بود، مانعى ندارد وگرنه بايد آب كشيده يا تعويض شود. (721) اگر خون بدن يا لباس كمتر از درهم باشد ورطوبتى به آن برسد كه اطراف را آلوده كند، در صورتى كه خون ورطوبتى كه به آن رسيده، به اندازه درهم نباشد، بنا بر اظهر نماز صحيح است. (722) اگر بدن يا لباس خونى نشود، ولى با رطوبت به خون برسد ونجس شود، اگر مقدارى كه نجس شده كمتر از درهم باشد، بنا بر اظهر مىشود با آن نماز خواند.

[ 144 ]

(723) اگر خونى كه در بدن يا لباس است كمتر از درهم باشد ونجاست ديگرى به آن برسد مثلا يك قطره بول روى آن بريزد، وبه بدن يا لباس برسد، نماز خواندن با آن جايز نيست. (724) اگر لباس هاى كوچك نمازگزار مثل عرقچين وجوراب، كه نمىشود با آنها عورت را پوشانيد، نجس باشد، چنانچه از مردار وحيوان نجس العين درست نشده باشد، نماز با آن صحيح است وبنا بر احتياط بايد از ساير حيوانات حرام گوشت نيز درست نشده باشد ويا با رطوبت با آنها ملاقات نكرده باشد. واگر با انگشتر نجس نماز بخواند اشكال ندارد. (725) چيز نجس مانند دستمال وكليد وچاقوى نجس جايز است همراه نمازگزار باشد واگر لباسى كه ساتر عورت نيست، همراه او باشد ولى آن را نپوشيده ونجس است، نماز با آن اشكال ندارد. واگر ساتر عورت باشد احوط اجتناب است. (726) اگر مىداند خونى كه در بدن يا لباس او است، كمتر از درهم است ولى احتمال مىدهد از خون هايى باشد كه نماز را باطل مىكند، جايز است كه با آن خون نماز بخواند وشستن لازم نيست. (727) اگر خونى كه در لباس يا بدن است كمتر از درهم باشد ونداند كه از خون هايى است كه نماز با آن باطل است ونماز بخواند وبعد معلوم شود كه از خون هايى بوده كه نماز با آن باطل است، اعاده‌نماز لازم نيست، و هم چنين است اگر اعتقاد پيدا كند كه كمتر از درهم است ونماز بخواند وبعد معلوم شود كه به مقدار درهم يا بيشتر بوده كه در اين صورت نيز اعاده لازم نيست. مكروهات لباس نمازگزار (728) اگر نمازگزار چند چيز را به اميد اين كه ثواب نمازش زياد شود ترك كند خوب است. قسمتى از آنها عبارتند از: پوشيدن لباس سياه غير از عمامه وكساء، و لباس نازك كه ساتر عورت باشد، وشلوار را روى پيراهن قرار دادن، وبدون حنك با

[ 145 ]

عمامه نماز خواندن، وبدون رداء امام شدن، وپوشيدن لباس كسى كه از نجاست پرهيز نمىكند، ولباسى كه نقش صورت دارد، ودست كردن انگشترى كه نقش صورت دارد، ونماز خواندن با نقاب وخلخال (زيورى كه زنان در پا مىكنند وصدا مىكند) براى زنان وبا نقاب براى مردان. " مكان نمازگزار " مكان نمازگزار دو شرط دارد: شرط اول: مكان مباح باشد. شرط دوم: مكان نمازگزار از نجاست مرطوبى كه به بدن ولباس نمازگزار سرايت كند خالى باشد. (729) كسى كه در ملك غصبى نماز مىخواند اگر چه روى فرش وتخت و مانند اينها باشد، نمازش باطل است، اگر قصد قربت در نماز نداشته باشد، و همچنين است بنا بر احتياط اگر قصد قربت داشت، ولى نماز خواندن در زير سقف وخيمه غصبى ودر جائى كه فقط ديوار آن غصبى است بنا بر اظهر مانعى ندارد. (730) نماز خواندن در ملكى كه منفعت آن مال ديگرى است، بدون اجازه‌او باطل است مثلا در خانه اجاره اى اگر صاحب خانه يا ديگرى بدون اجازه‌كسى كه آن خانه را اجاره كرده نماز بخواند، نمازش باطل است، مگر اين كه بداند ويا نشانه هايى در كار باشد كه گمان كند مستأجر به نماز خواندن او راضى است بنا بر اظهر، بلكه اگر نداند يا نشانه هايى نسبت به عدم رضايت مستأجر در كار نباشد تا موجب گمان به عدم رضايت مستأجر شود باز مىتواند بنا بر اظهر نماز بخواند، و همچنين است اگر در ملكى كه ديگرى در آن حقى دارد نماز بخواند، مثلا اگر ميت وصيت كرده باشد كه ثلث مال او را به مصرفى برسانند، تا وقتى ثلث را جدا نكنند، نمىشود در ملك او نماز خواند. (731) نماز خواندن در خانه پدر، مادر، فرزند، جد، جده، برادر، خواهر،

[ 146 ]

عمو، عمه، دايى وخاله بدون اذن آنها جايز نيست وحال آنها، با ساير مردم مساوى است. (732) شخص معذور، مثل محبوس در مكان غصبى ويا مضطر، اگر اميد تمكن و بر طرف شدن عذر را تا آخر وقت دارد بنا بر احوط بايد نماز را تأخير بيندازد، ودر صورتى كه تمكن بيرون رفتن از آن مكان را ندارد نماز در آن جا صحيح است. (733) اگر در جايى نماز بخواند وبعد از نماز بفهمد كه غصبى بوده يا در جايى كه غصبى بودن آن را فراموش كرده، نماز بخواند وبعد از نماز يادش بيايد، نماز او بنا بر اظهر صحيح است اگر چه خودش غصب كرده باشد. ولى اگر در بين نماز فهميد كه آن مكان غصبى است در صورت امكان بدون اين كه نماز را به هم بزند بايد بقيه نماز را در مكان مباح انجام دهد، ودر صورتى كه ممكن نباشد بايد نماز را قطع كند ودر جايى مباح، نماز را از سر بگيرد، واگر وقت تنگ است آنچه از نماز بجا آورده صحيح است وبقيه نماز را در حين خروج از آن مكان بجا مىآورد. (734) اگر بداند جايى غصبى است ولى نداند كه در جاى غصبى نماز باطل است ودر ندانستن مسأله هم كوتاهى كرده ومقصر باشد ودر آنجانماز بخواند، نماز او باطل است، اگر قصد قربت نداشت، واگر قصد قربت در نماز داشت باز بنابر احتياط نمازش باطل است. (735) كسى كه در ملكى با ديگرى شريك است، اگر سهم او جدا نباشد، بدون اجازه شريكش نمىتواند در آن ملك تصرف كند ونماز بخواند. (736) نماز خواندن در مسافر خانه وحمام ومانند اينها كه براى واردين آماده است اشكال ندارد مگر اين كه انسان بداند يا نشانه هايى در كار باشد كه گمان كند صاحبش به نماز خواندن او راضى نيست. وجاهاى ديگر كه ملك كسى مىباشد نيز در اين مسأله مانند اين مكان هاى عمومى است كه در صورتى نماز صحيح نيست كه بداند ويا نشانه هايى در كار باشد كه گمان كند صاحبش راضى نيست. (737) در زمين بسيار وسيعى كه از آبادى دور وچراگاه حيوانات است نماز خواندن ونشستن وخوابيدن اشكال ندارد مگر اين كه انسان بداند ويا نشانه هايى

[ 147 ]

در كار باشد كه گمان كند صاحبش راضى نيست بنا بر اظهر، و هم چنين در زمين هاى زراعتى هم كه نزديك ده است وديوار ندارد، اگر چه در ميان مالكين آنها صغير و ديوانه باشد، نماز وعبور وتصرفات جزئى اشكال ندارد، ولى اگر يكى از صاحبانش ناراضى باشند تصرف در آن حرام ونماز باطل است. (738) نماز خواندن جلوتر يا مساوى قبر پيامبر (عليه السلام) وامام (صلى الله عليه وآله وسلم) در صورتى كه بى ادبى نسبت به آنها نباشد بنابر اظهر مكروه است ولى احتياط مستحب اين است كه به طور كلى از اين كار مخصوصا از جلوتر ايستادن اجتناب شود. (739) اگر در نماز چيزى مانند ديوار بين او وقبر مطهر باشد كه مساوى يا جلوتر از قبر ايستادن بى احترامى نشود اشكال ندارد، ولى صندوق شريف وضريح وپارچه اى كه روى آن افتاده براى فاصله شدن كافى نيست. (740) مكان نمازگزار اگر نجس است نبايد به طورى تر باشد كه رطوبت آن به بدن يا لباس او برسد مگر اين كه طورى تر باشد كه اگر نجاست به بدن يا لباس سرايت كرد نماز را باطل نكند چنان كه خواهد آمد، ولى جايى كه پيشانى را بر آن مىگذارد اگر نجس باشد در صورتى كه خشك هم باشد نماز باطل است. (741) نماز خواندن زن جلوتر از مرد يا مساوى و هم دوش با مرد مكروه است بنا بر اظهر، مگر اين كه بين آن دو، چيزى مانند پرده ومانند آن حائل بشود ويا اين كه بين آن دو به مقدار حد اقل يك وجب وحد اكثر ده ذراع كه حدود پنج متر مىشود فاصله باشد كه در اين صورت كراهت كم ويا برداشته مىشود.

[ 148 ]

" احكام مسجد " (742) بنا بر اظهر، در قرار دادن مكانى به عنوان مسجد، صيغه وقف لازم نيست بلكه هرعملى كه دلالت بر آن كند كافى است، اگر چه به كار بردن لفظ در ايجاب آن، وتلفظ به وقفيت به عنوان مسجديت احوط است. و هم چنين در قبول متولى يا حاكم شرع، واظهر اعتبار قصد قربت است در وقف مسجد، وكافى است كه با نيت واراده بگويد: " جعلته مسجدا لله " ومسجديت را اعلام كند، به معنايى كه در عرف مسلمين معمول است (در مقابل مسجد به معناى لغوى)، ودر قبضش كافى است يك نفر كه نمازش محكوم به صحت باشد با اذن واقف در آن جا نماز بخواند، واقرب ترتيب آثار مسجديت است بر مساجد مخالفين، در صورتى كه محكوم به كفر نباشند، وكليساها وكنيسه ها در جهت حصول تقرب مانند مساجد مخالفين است ولى در ساير جهات محل تأمل است. (743) نجس كردن زمين، سقف، بام، ظاهر وباطن مسجد حرام است و هر كس بفهمد كه نجس شده است بايد فورا نجاست آن را بر طرف كند، واحتياط واجب آن است كه طرف بيرون ديوار مسجد را هم نجس نكنند واگر نجس شود نجاستش را بر طرف نمايند مگر آن كه واقف آن را جزء مسجد قرار نداده باشد. وبنا بر احوط كافر نبايد وارد مساجد مسلمين شود. (744) گذاشتن لباس نجس وساير چيزهاى نجس ومتنجس در مسجد، در صورتى كه نجاست آن به مسجد سرايت نكند وموجب بى احترامى به آن نباشد، مانعى ندارد. (745) بنا بر احتياط واجب مسجد را به طلا نبايد زينت نمايند و هم چنين نبايد صورت چيزى را نقاشى كنند وبكشند، مخصوصا چيزهايى كه مثل انسان و حيوان روح دارد، كه در غير مسجد هم اشكال دارد، واحتمال دارد نماز خواندن در اين مساجد هم مكروه باشد، ولى نوشتن قرآن واحاديث صحيحه در مسجد مانعى ندارد.

[ 149 ]

(746) اگر مسجد خراب هم شود نمىتوانند آن را بفروشند، يا داخل ملك و جاده نمايند. (747) فروختن در وپنجره وچيزهاى ديگر مسجد حرام است واگر مسجد خراب شود، بايد اينها را صرف تعمير همان مسجد كنند، وچنانچه در آن مسجد قابل مصرف نيست، بايد در مسجد ديگر مصرف شود ولى اگر قابل مصرف در مسجدهاى ديگر هم نيست، مىتوانند آن را بفروشند وپول آن را، اگر ممكن است صرف تعمير همان مسجد وگرنه صرف تعمير مسجد ديگر نمايند. وغله ونذوراتى كه براى مسجد معينى قرار داده شده، در صورت بى نياز بودن آن مسجد ويا معذور بودن مصرف در آن مسجد مىتوان آنها را در ساير مساجد مصرف كرد، و هم چنين است حكم غلات ونذورات موقوفه مشاهد مشرفه، وبا تعذر مصرف در موارد معين شده ويا مماثل آن، مىتوان آن غلات ونذورات را در مطلق خيرات ومبرات مصرف نمود. (748) ساختن مسجد وتعمير مسجدى كه نزديك به خرابى مىباشد مستحب است واگر مسجد طورى خراب شود كه تعمير آن ممكن نباشد، مىتوانند آن را خراب كنند ودوباره بسازند بلكه مىتوانند مسجدى را كه خراب نشده، براى احتياج مردم خراب كنند وبزرگتر بسازند. (749) چند چيز در مسجد مستحب است، از جمله: تميز كردن مسجد، روشن كردن چراغ آن وقرار دادن محل تطهير از بول وغايط در خارج مسجد، ونيز مستحب است كسى كه مىخواهد مسجد برود، ته كفش خود را وارسى كند كه نجاستى در آن نباشد وموقع داخل شدن به مسجد، اول پاى راست وموقع بيرون آمدن، اول پاى چپ را بگذارد. (750) مستحب است مسجد داراى سقف نباشد، بلكه سايبان قرار دادن بر آن به غير بوريا، مكروه است، مگر به سبب ضرورت ويا مرجحات ديگرى كه با وجود آنها، بنا بر اقرب اين كراهت از بين مىرود. (751) خوابيدن در مسجد، اگر انسان ناچار نباشد، وصحبت كردن راجع به كارهاى دنيا ومشغول صنعت شدن وخواندن شعرى كه نصيحت ومانند آن نباشد

[ 150 ]

در مسجد مكروه است، ونيز مكروه است آب دهان وبينى واخلاط سينه را در مسجد بيندازد وگمشده اى را طلب كند وصداى خود را بلند كند ودر هر صورت بايد از كارهايى كه با احترام مسجد منافات دارد يا مزاحم نماز گزاران است اجتناب كند، ولى بلند كردن صدا براى اذان مانعى ندارد. (752) مستحب است كه در مسجد از خريد وفروش وساير معاملات (عقود وايقاعات) غيرعبادى خوددارى شود واما مانند نذر ووقف ونكاح چون حيثيت عبادى دارند اشكالى ندارد، ومستحب است از ورود ديوانگان واطفال غيرمميز كه مراعات آداب مساجد را نمىنمايند به مساجد، خوددارى شود، ومكروه است كسى كه بوى بدى از او استشمام مىشود مثل بوى سير وپياز، داخل مسجد شود، وبعيد نيست نمازى را كه با اين حال خوانده اعاده اش مستحب باشد (753) تعرض به معابد يهوديان ومسيحيان كه در ذمه اسلام هستند وآن معابد هم در دست خود آنهاست جايز نيست، وآن اماكن مثل مساجد محترم است وجايز نيست خراب كردن آنها مگر با شرايطى كه در مساجد هم جارى است. مكان هايى كه نماز خواندن در آنها مستحب است (754) نماز در مسجد از نماز در غير مسجد افضل است، وبهتر از همه مسجد الحرام است وبعد مسجد النبى وبعد مسجد كوفه وبعد مسجد سهله و مسجد خيف ومسجد غدير ومسجد بيت المقدس ومسجد براثا ومسجد قبا و مسجد جامع هرشهر وبعد مسجد قبيله وبعد مسجد بازار، واز جمله مواضع مستحب وبا فضيلت، مشاهد مشرفه انبياء واوصياء آنان وائمه (عليهم السلام) است.

[ 151 ]

" اذان واقامه " (755) براى مرد وزن مستحب است پيش از نمازهاى يوميه اذان واقامه بگويند، اما احتياط مستحب اين است كه اقامه ترك نشود مخصوصا در نماز صبح و مغرب وبراى كسى كه به جماعت نماز نمىخواند، ولى پيش از نماز عيد فطر و قربان، مستحب است سه مرتبه بگويند: " الصلاة "، و هم چنين براى اين كه به ديگران اعلام شود كه وقت نماز داخل شده است، استحباب اذان بعيد نيست، و گفتن اذان واقامه در غير اين موارد به قصد ورود در شرع حرام است. (756) مستحب است در گوش راست بچه اى كه به دنيا آمده اذان ودر گوش چپش اقامه بگويند. (757) اذان هيجده جمله است: " الله اكبر " چهار مرتبه، " اشهد ان لا اله الا الله "، " اشهد ان محمدا رسول الله "، " حى على الصلاة "، " حى على الفلاح "، " حى على خير العمل "، " الله اكبر "، " لا اله الا الله " هر يك دو مرتبه. واقامه هفده جمله است يعنى دو مرتبه " الله اكبر " از اول اذان ويك مرتبه " لا اله الا الله " از آخر آن كم مىشود، وبعد از گفتن " حى على خير العمل " بايد دو مرتبه " قدقامت الصلاة " اضافه نمود. (758) بعيد نيست مستحب بودن اقرار به ولايت أمير المؤمنين على بن ابي طالب (عليه السلام) در اذان مستحبى، در صورتى كه به نيت مطلوب بودن گفته شود، به عبارات مختلفى كه در " نهايه " و " فقيه " و " احتجاج " نقل شده است كه " ان عليا ولى الله " ويا " على امير المؤمنين " ويا به عبارت " اشهد ان عليا ولى الله " باشد، و اما اقرار به ولايت اگر چه در غير اذان باشد خوب است، پس احتياج به دليل مخصوص ندارد، وكاملترين عبارتى كه در اينجا گفته مىشود آن است كه اقرار به خليفه بودن يا وصى بودن حضرت أمير المؤمنين (عليه السلام) وائمه طاهرين (عليهم السلام) در آن باشد. (759) در پنج نماز، اذان ساقط مىشود:

[ 152 ]

اول: نماز عصر روز جمعه در صورتى كه با نماز جمعه با هم خوانده شود. دوم: نماز عصر روز عرفه كه روز نهم ذى حجه است در صورتى كه با نماز ظهر جمع شود. سوم: نماز عشاء شب عيد قربان، براى كسى كه در مشعر الحرام باشد در صورتى كه با نماز مغرب جمع شود وبنا بر احتياط در اين سه صورت كه گفته شد بايد اصلا اذان نگويند نه اين كه مستحب نباشد وگفتن آن بى اشكال باشد، ولى در جايى كه نماز عصر را با نماز ظهر با هم مىخوانند خوب است براى نماز عصر اذان گفته نشود. چهارم: نماز عصر وعشاء زن مستحاضه. پنجم: نماز عصر وعشاء كسى كه نمىتواند از بيرون آمدن بول وغائط خوددارى كند. ودر اين پنج نماز در صورتى اذان ساقط مىشود كه با نماز قبلى فاصله نداشته باشد، يا فاصله كمى بين آنها باشد واگر فاصله پيدا كرد يا نافله بين آنها خوانده شد، بنا بر اظهر اذان گفتن به استحباب خود باقى است. (760) اگر براى نماز جماعتى اذان واقامه گفته باشند، كسى كه با آن جماعت نماز مىخواند، مىتواند براى نماز خود اذان واقامه نگويد. (761) اگر براى خواندن نماز جماعت به مسجد رود وببيند جماعت تمام شده، تا وقتى كه صف ها به هم نخورده وجمعيت متفرق نشده بنا بر اظهر لازم نيست براى نماز خود اذان واقامه بگويد، در صورتى كه براى جماعت اذان واقامه گفته شده باشد. (762) در جايى كه عده اى مشغول نماز جماعتند، يا نماز آنان تازه تمام شده و صف ها به هم نخورده است، اگر انسان بخواهد فرادى (به تنهايى) يا با جماعت ديگرى كه بر پا شده نماز بخواند، با سه شرط اذان واقامه از او ساقط مىشود بنا بر اظهر، اول آن كه براى آن نماز، اذان واقامه گفته باشند. دوم آن كه نماز جماعت باطل نباشد. سوم آن كه نماز او ونماز جماعت در يك مكان باشد وبنا بر احتياط بايد طورى باشد كه ملحق به صف بشود، پس اگر نماز جماعت داخل مسجد باشد واو بخواهد در بام مسجد نماز بخواند، مستحب است اذان واقامه بگويد.

[ 153 ]

(763) كسى كه اذان واقامه ديگرى را مىشنود مستحب است هرقسمتى را كه مىشنود بگويد ولى از " حى على الصلاة " تا " حى على خير العمل " را به جاى هر كدام " لاحول ولاقوة الا بالله العلى العظيم " مىگويد. (764) كسى كه اذان واقامه ديگرى را شنيده، چه با او گفته باشد يا نه، مىتواند براى نماز خود اذان واقامه نگويد. (765) اقامه بايد بعد از اذان گفته شود واگر قبل از اذان بگويند صحيح نيست. (766) اگر كلمات اذان واقامه را بدون ترتيب بگويد، مثلا " حى على الفلاح " را پيش از " حى على الصلاة " بگويد، بايد از جايى كه ترتيب به هم خورده، دوباره بگويد. (767) بنا بر احتياط بايد بين اذان واقامه فاصله ندهد واگر بين آنها به قدرى فاصله دهد كه اذانى را كه گفته اذان اين اقامه حساب نشود، مستحب است دوباره اذان واقامه را بگويد، ونيز اگر بين اذان واقامه ونماز به قدرى فاصله دهد كه اذان و اقامه‌آن نماز حساب نشود، مستحب است دوباره براى آن نماز، اذان واقامه بگويد. (768) اذان واقامه بايد بنا بر احتياط به عربى صحيح گفته شود بلكه لزوم آن خالى از وجه نيست، پس اگر به عربى غلط بگويد، اگر چه معنى را تغيير ندهد، يا به جاى حرفى حرف ديگر بگويد يا مثلا ترجمه‌آنها را به فارسى بگويد، صحيح نيست. (769) اذان واقامه بايد بعد از داخل شدن وقت نماز گفته شود واگر عمدا يا از روى فراموشى پيش از وقت بگويد باطل است، مگر براى اين كه مردم مهيا براى نماز شوند ويا كارهاى خود را رها كنند، كه بعيد نيست يك اذان قبلا گفته شود - اگر مردم را به اشتباه نيندازد - وبعد اذان ديگرى براى نماز گفته شود. (770) اگر كسى اذان واقامه را فراموش كرد وبعد از ركوع يادش آمد براى درك آنها نمىتواند نماز را قطع كند، ولى اگر قبل از ركوع يادش آمد، مستحب است به قصد تحصيل ثواب اذان واقامه نماز را قطع كند وبعد از اذان واقامه نماز را از سر بگيرد، واگر فقط اذان را به تنهايى فراموش كرده، بنا بر اظهر قطع نماز جايز نيست، واگر فقط اقامه را فراموش كرده، جواز قطع نماز خالى از وجه نيست، اگر چه

[ 154 ]

خلاف احتياط است. (771) اگر پيش از گفتن اقامه شك كند كه اذان گفته يا نه، بايد اذان را بگويد، ولى اگر مشغول اقامه شود وشك كند كه اذان گفته يا نه، گفتن اذان لازم نيست. (772) اگر در بين اذان يا اقامه، پيش از آن كه قسمتى را بگويد شك كند كه قسمت پيش از آن را گفته يا نه، بايد قسمتى را كه در گفتن آن شك كرده بگويد، ولى اگر در حال گفتن قسمتى از اذان يا اقامه شك كند جمله‌قبلى را گفته يا نه، بعيد نيست گفتن آن لازم نباشد. (773) مستحب است انسان در موقع گفتن اذان، رو به قبله بايستد وبا وضو يا غسل باشد. ولى در اقامه بنا بر احوط با وضو يا غسل بودن شرط است، ودر اذانى كه براى اعلام داخل شدن وقت است مستحب است جاى بلندى بايستد ودستها را به گوش بگذارد وصدا را بلند نمايد وبكشد وبين جمله هاى اذان كمى فاصله دهد وبين آنها حرف نزند. (774) مستحب است بدن انسان در موقع گفتن اقامه آرام باشد وآن را از اذان آهسته تر بگويد وبين جمله هاى آن كمتر از اذان فاصله دهد ولى جمله ها را به هم نچسباند، وبه خلاف اذان كه با تأنى گفته مىشود اقامه را سريعتر بگويد. (775) مستحب است بين اذان واقامه - در غير نماز مغرب - دو ركعت نماز بخواند ودر صورت نخواندن نافله قدرى بنشيند يا سجده نمايد يا قدمى بردارد، و در مغرب كافى است قدرى ساكت شود يا قدمى بردارد، وحرف زدن بين اذان و اقامه نماز صبح، اگر ذكر نباشد مكروه است. (776) مستحب است كسى را كه براى گفتن اذان معين مىكنند عادل وبينا و وقت شناس باشد يا اين كه راهنما داشته باشد، وصدايش بلند باشد واذان را در جاى بلند بگويد. (777) مؤذن در مقابل اذان گفتن بنا بر احتياط واجب نبايد مزد بگيرد واما چيزى كه عنوان مزد ندارد جايز است، مثل ارتزاق از بيت المال ويا موقوفه اى كه از در آمد آن براى مؤذن سهمى در نظر گرفته شده است.

[ 155 ]

" واجبات نماز " واجبات نماز يازده چيز است: اول: نيت. دوم: قيام. سوم: تكبيرة الاحرام يعنى گفتن " الله اكبر " در اول نماز. چهارم: ركوع. پنجم: سجود. ششم: قرائت. هفتم: ذكر. هشتم: تشهد. نهم: سلام. دهم: ترتيب. يازدهم: موالات، يعنى پى در پى بودن اجزاء نماز. (778) بعضى از واجبات نماز ركن است، يعنى اگر انسان آنها را بجا نياورد، يا در نماز اضافه كند، عمدا باشد يا اشتباها، نماز باطل مىشود. وبعضى ديگر ركن نيست، يعنى اگر عمدا كم يا زياد شود، نماز باطل مىشود وچنانچه اشتباها كم يا زياد گردد، نماز باطل نمىشود. واركان نماز پنج چيز است: اول: نيت. دوم: تكبيرة الاحرام. سوم: قيام در موقع گفتن تكبيرة الاحرام وقيام متصل به ركوع، يعنى ايستادن پيش از ركوع. چهارم: ركوع. پنجم: دو سجده. نيت (779) انسان بايد نماز را به نيت قربت، يعنى براى انجام فرمان خداوند عالم بجا آورد ولازم نيست نيت را از قلب خود بگذراند يا مثلا به زبان بگويد كه چهار ركعت نماز ظهر مىخوانم قربة الى الله، بلكه همين قدر كه انگيزه انسان از اين كار نماز خواندن براى خدا باشد در تحقق نيت كافى است. ولى بهتر وافضل اين است كه نيت نماز را از قلب خود بگذراند مگر اين كه نزديك به حد وسوسه برسد. (780) اگر در نماز ظهر يا در نماز عصر نيت كند كه چهار ركعت نماز مىخوانم ومعين نكند ظهر است يا عصر وتصميم هيچ كدام از اين دو را نداشته باشد نماز او باطل است. ونيز كسى كه مثلا قضاى نماز ظهر بر او واجب است، اگر در وقت نماز ظهر بخواهد نماز قضا يا نماز ظهر را بخواند، بايد نمازى را كه مىخواند، در نيت

[ 156 ]

معين كند بنا بر احوط. (781) انسان بايد از اول تا آخر نماز به نيت خود باقى باشد، پس اگر در بين نماز به طورى غافل شود كه اگر بپرسند چه مىكنى؟ نداند چه بگويد، نمازش باطل است. (782) انسان بايد فقط براى انجام امر خداوند عالم نماز بخواند، پس كسى كه ريا كند، يعنى براى نشان دادن به مردم نماز بخواند، نمازش بنابر احوط باطل است، خواه فقط براى مردم باشد، يا خدا ومردم هر دو را در نظر بگيرد. (783) اگر قسمتى از نماز را هم براى غير خدا به جا آورد، نماز باطل است، چه آن قسمت، واجب باشد مثل حمد وسوره وچه مستحب باشد مانند قنوت، و چه از افعال نماز باشد يا از قبيل دعا وذكر باشد، مگر اين كه از چيزهايى باشد كه شرط صحيح بودن نماز است ولى قصد قربت در انجام آن لازم نيست، مثل پوشاندن عورت. (784) اگر كسى مثلا خواست نماز ظهر بخواند ولى موقع شروع در نماز اشتباها بجاى لفظ ظهر لفظ عصر به زبان او آمد يا اين كه در قلبش به جاى ظهر مثلا عصر اشتباها خطور كرد ولى انگيزه‌او از اين عمل نماز ظهر بود، مانعى ندارد ونماز او صحيح است. (785) عدول نيت از نافله به فريضه وبالعكس جايز نيست ودر صورت عدول در مورد اول، نماز نه نافله حساب مىشود ونه فريضه ولى در مورد دوم بعضى از موارد استثناء شده است، چنانچه در مسائل نماز جماعت خواهد آمد. قيام (ايستادن) (786) قيام در موقع گفتن تكبيرة الاحرام بنا بر ظاهر وقيام پيش از ركوع كه آن را قيام متصل به ركوع مىگويند ركن است. ولى قيام در موقع خواندن حمد وسوره وقيام بعد از ركوع ركن نيست واگر كسى آن را از روى فراموشى ترك كند، نمازش صحيح است.

[ 157 ]

(787) اگر ركوع را فراموش كند وبعد از حمد وسوره بنشيند ويادش بيايد كه ركوع نكرده، بايد اول بايستد وسپس به ركوع رود واگر بدون اين كه بايستد، به حال خميدگى به ركوع برگردد، چون قيام متصل به ركوع را بجا نياورده، نماز او باطل است. (788) موقعى كه ايستاده، بايد بدن را عمدا حركت ندهد وبه طرفى خم نشود وبه جايى تكيه نكند ولى اگر از روى ناچارى باشد، يا در خم شدن براى ركوع پاها را حركت دهد اشكال ندارد. (789) اگر موقعى كه ايستاده، از روى فراموشى بدن را حركت دهد، يا به طرفى خم شود، يا به جايى تكيه كند، اشكال ندارد ولى در قيام موقع گفتن تكبيرة الاحرام وقيام متصل به ركوع اگر از روى فراموشى هم باشد، بنابر احتياط واجب، بايد نماز را تمام كند ودوباره بخواند. (790) احتياط واجب آن است كه در موقع ايستادن هر دو پا روى زمين باشد، ولى لازم نيست سنگينى بدن روى هر دو پا باشد واگر روى يك پا هم باشد اشكال ندارد. واگر ايستادن صدق كرد واز روى فراموشى روى يك پا قرار گرفت نمازش باطل نيست، گرچه محل احتياط است. (791) كسى كه مىتواند درست بايستد لازم است پاها را طورى گشاد نگذارد كه به حال ايستادن معمولى نباشد ولى اگر بگويند ايستاده است ويا از روى فراموشى پاها رابيش از متعارف باز كرد نمازش باطل نمىشود، گرچه محل احتياط است. (792) حركت دادن دست وانگشتان در موقع خواندن حمد وساير حالات اشكال ندارد. (793) اگر در بين نماز از ايستادن عاجز شود، بايد بنشيند واگر از نشستن هم، به همه اقسامش عاجز شود، بايد بخوابد، ولى تا بدنش آرام نگرفته بايد چيزى نخواند. (794) انسان تا مىتواند ايستاده نماز بخواند، نبايد بنشيند مثلا كسى كه در موقع ايستادن بدنش حركت مىكند، يا مجبور است به چيزى تكيه دهد، يا بدنش را

[ 158 ]

كج كند، يا خم شود، يا پاها را بيشتر از معمول گشاد بگذارد، بايد به هر طورى كه مىتواند ايستاده نماز بخواند، ولى اگر به هيچ صورتى نتواند بايستد، بايد راست بنشيند ونشسته نماز بخواند. (795) اگر كسى نمىتواند هم بايستد وهم ركوع وسجود را انجام دهد، بلكه يا بايد بايستد وبراى ركوع وسجود اشاره كند ويا بنشيند وركوع وسجود را بدون اشاره انجام دهد، بنا بر اظهر بايد صورت اول را اختيار كند. (796) انسان تا مىتواند بنشيند نبايد خوابيده نماز بخواند واگر نتواند راست بنشيند، بايد هر طور كه مىتواند بنشيند واگر به هيچ صورتى نمىتواند بنشيند، بايد به پهلوى راست بخوابد، واگر نمىتواند، بنا بر احوط به پهلوى چپ بخوابد، واگر آن هم ممكن نيست، به پشت بخوابد به طورى كه كف پاهاى او رو به قبله باشد واگر آن هم ممكن نيست به هر صورتى كه ممكن است نماز بخواند ولى تا حد امكان طورى باشد كه نزديكتر به نماز كسى كه به طور عادى ايستاده نماز مىخواند باشد وگرنه بايد نزديكتر به نماز كسى كه ايستاده نمىخواند، با رعايت مراتبى كه گفته شد باشد. (797) كسى كه نشسته نماز مىخواند، اگر بعد از خواندن حمد وسوره بتواند بايستد، وركوع را ايستاده به جا آورد، بايد بايستد واز حال ايستاده به ركوع رود و اگر نتواند، بايد ركوع را هم نشسته بجا آورد. (798) كسى كه نشسته نماز مىخواند اگر در بين نماز بتواند بايستد، بايد مقدارى را كه مىتواند، ايستاده بخواند ولى تا بدنش آرام نگرفته، بايد چيزى نخواند. (799) كسى كه خوابيده نماز مىخواند، اگر در بين نماز بتواند بنشيند، بايد مقدارى را كه مىتواند، نشسته بخواند، ونيز اگر مىتواند بايستد، بايد مقدارى را كه مىتواند، ايستاده بخواند. ولى تا بدنش آرام نگرفته بايد چيزى نخواند. (800) كسى كه مىتواند بايستد اگر بترسد كه به سبب ايستادن مريض شود يا ضررى به او برسد، مىتواند نشسته نماز بخواند واگر از نشستن هم بترسد، مىتواند خوابيده نماز بخواند.

[ 159 ]

تكبيرة الاحرام (801) گفتن " الله اكبر " در اول هر نماز، واجب وركن است وبايد بنا بر احوط حروف " الله " وحروف " اكبر " ودو كلمه " الله اكبر " را پشت سر هم بگويد ونيز بايد كسى كه مىتواند، اين دو كلمه را به عربى صحيح بگويد واگر به عربى غلط بگويد، يا مثلا ترجمه‌آن را به فارسى بگويد صحيح نيست (802) موقع گفتن تكبيرة الاحرام بايد بدن آرام باشد واگر عمدا در حالى كه بدنش حركت دارد، تكبيرة الاحرام را بگويد باطل است و هم چنين بنابر احتياط اگر سهوا يا از روى فراموشى باشد نيز باطل است. (803) كسى كه لال است يا زبان او مرضى دارد كه نمىتواند " الله اكبر " را درست بگويد، بايد به هرطورى كه مىتواند بگويد واگر هيچ نمىتواند بگويد براى تكبير بنا بر احوط با انگشت اشاره كند واگر مىتواند، زبانش را هم حركت دهد. (804) مستحب است موقع گفتن تكبير اول نماز وتكبيرهاى بين نماز، دست ها را تا مقابل گوش ها يا مقابل صورت يا گونه ها يا مقابل پايين گردن، بالا ببرد. ونبايد دست ها را از مقابل گوش ها وسر بالاتر ببرد، ومستحب است در نماز جماعت امام تكبير را بلند ومأموم آهسته بگويد. قرائت (805) در ركعت اول ودوم نمازهاى واجب يوميه، انسان بايد اول سوره حمد وبعد از آن بنا بر احتياط در صورتى كه مىداند يا مىتواند ياد بگيرد، يك سوره‌تمام بخواند. وبنا بر اظهر اگر سوره ضحى را مىخواند بايد سوره " الم نشرح " را هم به دنبال آن بخواند واگر سوره فيل را خواند سوره قريش را هم بخواند. (806) اگر وقت نماز تنگ باشد، يا انسان ناچار شود كه سوره را نخواند، مثلا بترسد كه اگر سوره را بخواند، دزد يا درنده، يا چيز ديگرى به او صدمه بزند، نبايد

[ 160 ]

سوره را بخواند، واگر در كارى عجله داشته باشد به طورى كه اگر سوره را بخواند ضررى به او مىرسد، مىتواند سوره را نخواند. (807) اگر عمدا سوره را پيش از حمد بخواند وقصد او اين باشد كه سوره جزء نماز باشد نمازش باطل است، ولى اگر قصد او قرآن خواندن باشد مانعى ندارد وبعد از حمد يك سوره بنا بر احتياطى كه قبلا ذكر شد مىخواند، واگر اشتباها سوره را پيش از حمد بخواند ودر بين آن يادش بيايد، بايد سوره را رها كند وبعد از خواندن حمد، سوره را از اول بخواند. (808) اگر حمد وسوره يا يكى از آنها را فراموش كند وبعد از رسيدن به ركوع بفهمد، نمازش صحيح است ولى بايد دو سجده سهو به خاطر فراموش كردن قرائت بجا آورد. (809) اگر پيش از آن كه براى ركوع خم شود، بفهمد كه حمد وسوره را نخوانده، بايد بخواند. واگر بفهمد سوره را نخوانده، بايد فقط سوره را بنا بر احتياطى كه گذشت بخواند، ولى اگر بفهمد حمد تنها را نخوانده، بايد اول حمد و بعد از آن دوباره سوره را بخواند وبعد از نماز دو سجده‌سهو به خاطر زياد شدن سوره بجا آورد، ونيز اگر خم شود وپيش از آن كه به ركوع برسد، بفهمد حمد و سوره، يا سوره‌تنها، يا حمد تنها را نخوانده، بايد بايستد وبه همين دستور عمل نمايد. (810) اگر در نماز يكى از چهار سوره اى را كه آيه‌سجده دارد، عمدا بخواند نمازش بنابر احتياط باطل است. ولى در نماز مستحبى خواندن يكى از آنها جايز است ودر بين نماز سجده مىكند. (811) اگر اشتباها مشغول خواندن سوره اى شود كه سجده‌واجب دارد، چنانچه پيش از رسيدن به آيه‌سجده بفهمد، بايد آن سوره را رها كند وبنا بر احتياط سوره ديگر بخواند، واگر بعد از خواندن آيه‌سجده بفهمد، بايد بنا بر احتياط سوره ديگرى بخواند وبعد از نماز، سجده‌آن آيه اى كه سجده‌واجب داشته است بجا آورد. (812) اگر در نماز آيه‌سجده را بشنود، بنا بر احوط بعد از نماز سجده‌آن را بجا

[ 161 ]

مىآورد ونمازش صحيح است. (813) در نماز جمعه ونماز ظهر روز جمعه مستحب است در ركعت اول بعد از حمد، سوره جمعه ودر ركعت دوم بعد از حمد، سوره منافقين بخواند بلكه احتياط مستحب در اين است كه بدون عذر اينها را ترك نكند، واگر مشغول يكى از اينها شود، بنا بر احتياط واجب نمىتواند آن را رها كند وسوره‌ديگر بخواند. (814) اگر بعد از حمد مشغول خواندن سوره " قل هو الله احد " يا سوره " قل يا أيها الكافرون " شود، نمىتواند آن را رها كند وسوره‌ديگر بخواند ولى در نماز جمعه ونماز ظهر روز جمعه اگر به نصف نرسيده، مىتواند آن را رها كند و سوره‌جمعه ومنافقين را بخواند. (815) اگر در نماز، غير سوره " قل هو الله احد " و " قل يا ايها الكافرون " سوره ديگرى بخواند، تا به نصف نرسيده مىتواند آن را رها كند وسوره ديگر بخواند. (816) اگر مقدارى از سوره را فراموش كند يا از روى ناچارى، مثلا به واسطه تنگى وقت يا جهت ديگر، نشود به هيچ وجه آن را تمام نمايد، مىتواند آن سوره را رها كند وسوره‌ديگر بخواند، اگر چه از نصف گذشته باشد، واحتياط در اين است كه به سوره " قل هو الله احد " يا " قل يا ايها الكافرون " عدول نمايد ودر ظهر جمعه به سوره جمعه ومنافقين، اگر مانعى در كار نباشد. (817) بر مرد واجب است حمد وسوره‌نماز صبح ومغرب وعشا را بلند بخواند وبر مرد وزن واجب است حمد وسوره نماز ظهر وعصر را آهسته بخوانند، مگر در ظهر جمعه كه مستحب است دو ركعت اول را بلند بخوانند. (818) زن مىتواند حمد وسوره نماز صبح ومغرب وعشا را بلند يا آهسته بخواند، ولى اگر نامحرم صدايش را بشنود بايد آهسته بخواند، در صورتى كه شنيدن صداى او حرام باشد، مثلا ترس فتنه ولذت بردن در بين باشد بنابر اظهر. (819) اگر در جايى كه بايد نماز را بلند بخواند عمدا آهسته بخواند، يا در جايى كه بايد آهسته بخواند عمدا بلند بخواند، نمازش باطل است، ولى اگر از روى فراموشى باشد، يا مسأله را نداند واحتمال خلاف هم ندهد وترديد در صحت عملش نداشته باشد، به طورى كه قصد قربت از او حاصل بشود، نمازش صحيح

[ 162 ]

است واگر در بين خواندن حمد وسوره هم بفهمد اشتباه كرده، بنابر اظهر لازم نيست مقدارى را كه خوانده دوباره بخواند. (820) اگر كسى در خواندن حمد وسوره بيشتر از معمول صدايش را بلند كند، مثل آن كه آنها را با فرياد بخواند، نمازش بنا بر احتياط باطل است. (821) انسان بايد نماز را ياد بگيرد كه غلط نخواند وكسى كه به هيچ وجه نمىتواند صحيح آن را ياد بگيرد، بايد هر طور كه مىتواند بخواند واحتياط مستحب در آن است كه نماز را به جماعت بجا آورد. (822) كسى كه حمد وسوره وچيزهاى ديگر نماز را به خوبى نمىداند، و مىتواند ياد بگيرد، چنانچه وقت نماز وسعت دارد، بايد ياد بگيرد، واگر وقت تنگ است، دو صورت دارد: 1 - اگر در ياد گرفتن كوتاهى كرده، در صورتى كه عسر و حرج نباشد بنا بر اظهر بايد نمازش را به جماعت بخواند، يا كسى بخواند واو هم همراه او بخواند يا اگر ممكن است از روى نوشته اى بخواند. 2 - اگر كوتاهى نكرده بنا بر احتياط مستحب اين كارها را انجام دهد. اگر كسى از قرآن هيچ نمىداند، به مقدارى كه واجب است در نماز از قرآن بخواند تسبيح وتهليل وتكبير مىگويد. (823) اگر يكى از كلمات حمد يا سوره را نداند، يا عمدا آن را نگويد يا به جاى حرفى حرف ديگر بگويد مثلا به جاى " ض "، " ظ " بگويد به طورى كه در زبان عربى بگويند آن حرف را تلفظ نكرده، وموافق هيچ يك از قرائت هاى هفتگانه نباشد، يا جايى كه بايد بدون زير وزبر خوانده شود، زير وزبر بدهد، يا تشديد را نگويد، نماز او باطل است بنا بر احتياط. (824) اگر زير وزبر كلمه اى را نداند بايد ياد بگيرد ولى اگر كلمه اى را كه وقف كردن آخر آن جايز است هميشه وقف كند ياد گرفتن زير وزبر آن لازم نيست. ولى اگر نداند مثلا كلمه اى با " س " است يا با " ص " بايد ياد بگيرد وچنانچه دو جور يا بيشتر بخواند، مثل آن كه در " اهدنا الصراط المستقيم "، مستقيم را يك مرتبه با سين ويك مرتبه با صاد بخواند، نمازش باطل است، مگر آن كه هر دو جور قرائت شده باشد وبه اميد رسيدن به واقع بخواند.

[ 163 ]

(825) رعايت مدى كه در يك كلمه واقع شده واجب است، يعنى اگر در كلمه اى " واو " باشد وحرف قبل از " واو " در آن كلمه پيش (ضمه) داشته باشد و حرف بعد از واو در آن كلمه همزه () باشد، مثل كلمه‌سوء، بايد آن واو را مد بدهد يعنى آن را بكشد، و هم چنين اگر در كلمه اى " الف " باشد وحرف قبل از الف در آن كلمه زبر (فتحه) داشته باشد وحرف بعد از الف در آن كلمه همزه باشد، مثل جاء، بايد الف آن را بكشد، ونيز اگر در كلمه اى " ى " باشد وحرف پيش از " ى " در آن كلمه زير (كسره) داشته باشد وحرف بعد از " ى " در آن كلمه همزه باشد، مثل جئ، بايد " ى " را با مد بخواند، واگر بعد از اين " واو " و " الف " و " ى " به جاى همزه () حرفى باشد كه ساكن است يعنى زير وزبر وپيش ندارد، باز هم بايد اين سه حرف را با مد بخواند، مثلا در " ولا الضآلين " كه بعد از الف حرف لام ساكن است بايد الف آن را با مد بخواند. (826) احتياط در آن است كه در نماز عمدا وبدون عذر وقف به حركت و وصل به سكون ننمايد. ومعناى وقف به حركت آن است كه زير يا زبر يا پيش آخر كلمه اى را بگويد وبين آن كلمه وكلمه بعدش فاصله دهد، مثلا بگويد " الرحمن الرحيم " وميم الرحيم را زير بدهد وبعد قدرى فاصله دهد وبگويد " مالك يوم الدين ". ومعناى وصل به سكون آن است كه زير يا زبر يا پيش كلمه اى را نگويد و آن كلمه را به كلمه‌بعد بچسباند مثل آن كه بگويد " الرحمن الرحيم " وميم الرحيم را زير ندهد وفورا " مالك يوم الدين " را بگويد (827) تنوين ونون ساكن اگر به كلمه اى كه با يكى از حروف " ى، ر، م، ل، و، ن " شروع مىشود برسد، احتياط واجب آن است كه ادغام كند يعنى نون را به آن حرف تبديل كند وبا تشديد بگويد. (828) در ركعت سوم وچهارم نماز مىتواند فقط يك حمد بخواند، يا سه مرتبه تسبيحات اربعه بگويد يعنى سه مرتبه بگويد: " سبحان الله والحمد لله ولا اله الا الله والله اكبر "، واگر يك مرتبه هم تسبيحات اربعه را بگويد بنا بر اقوى كافى است ولى سه مرتبه فضيلت بيشتر دارد وموافق احتياط است، ومى تواند در يك ركعت حمد ودر ركعت ديگر تسبيحات بگويد وبهتر است در هر دو ركعت

[ 164 ]

تسبيحات بخواند. (829) در تنگى وقت بايد تسبيحات اربعه را يك مرتبه بگويد. (830) بر مرد وزن واجب است كه در ركعت سوم وچهارم نماز، حمد يا تسبيحات را آهسته بخوانند. (831) اگر در ركعت سوم وچهارم حمد بخواند، بنا بر احتياط واجب بايد " بسم الله " آن را هم آهسته بگويد. (832) كسى كه نمىتواند تسبيحات را ياد بگيرد يا درست بخواند، بايد در ركعت سوم وچهارم حمد بخواند. (833) اگر در دو ركعت اول نماز به خيال اين كه دو ركعت آخر است تسبيحات بگويد، چنانچه پيش از ركوع بفهمد، بايد حمد وسوره را بخواند واگر در ركوع بفهمد، نمازش صحيح است. (834) اگر در دو ركعت آخر نماز به خيال اين كه در دو ركعت اول است حمد بخواند، يا در دو ركعت اول نماز با گمان به اين كه در دو ركعت آخر است حمد بخواند، چه پيش از ركوع بفهمد چه بعد از آن، نمازش صحيح است. (835) اگر در ركعت سوم يا چهارم مىخواست حمد بخواند ولى تسبيحات به زبانش آمد، يا مىخواست تسبيحات بخواند ولى حمد به زبانش آمد بايد آن را رها كند ودوباره حمد يا تسبيحات را بخواند. ولى اگر عادتش خواندن چيزى بوده كه به زبانش آمده، ودر خزانه قلبش آن را قصد داشته مىتواند همان را تمام كند ونمازش صحيح است. (836) كسى كه عادت دارد در ركعت سوم وچهارم تسبيحات بخواند اگر بدون قصد مشغول خواندن حمد شود بايد آن را رها كند ودوباره حمد يا تسبيحات را بخواند. (837) مستحب است در ركعت اول پيش از خواندن حمد، آهسته بگويد: " أعوذ بالله من الشيطان الرجيم "، ودر ركعت اول ودوم نماز ظهر وعصر، " بسم الله الرحمن الرحيم " را بلند بگويد. ونيز مستحب است حمد وسوره را شمرده بخواند ودر آخر هر آيه وقف كند، يعنى آن را به آيه‌بعد نچسباند، ودر حال

[ 165 ]

خواندن حمد وسوره به معناى آيه توجه داشته باشد، واگر نماز را به جماعت مىخواند، بعد از تمام شدن حمد امام واگر فرادى مىخواند، بعد از آن كه حمد خودش تمام شد، بگويد: " الحمد لله رب العالمين "، وبعد از خواندن سوره " قل هو الله أحد " يك يا دو مرتبه " كذلك الله ربي " يا سه مرتبه " كذلك الله ربنا " بگويد، وبعد از خواندن سوره كمى صبر كند بعد تكبير پيش از ركوع را بگويد يا قنوت را بخواند. ركوع (838) در هرركعت بعد از قرائت بايد به اندازه اى خم شود كه بتواند دست را به زانو بگذارد واين عمل را ركوع مىگويند. (839) اگر به اندازه ركوع خم شود، ولى دست ها را به زانو نگذارد اشكال ندارد. (840) هر گاه ركوع را به طور غير معمول به جا آورد، مثلا به چپ يا راست خم شود، اگر چه دست هاى او به زانو برسد، صحيح نيست. (841) ركوع بايد با قصد باشد اگر چه بعد از خم شدن پديد آيد، پس اگر به قصد كار ديگر مثلا براى كشتن جانورى خم شود، وقصد ركوع بعد از خم شدن به وجود آمد بنا بر اظهر كافى است. (842) كسى كه دست يا زانوى او با دست وزانوى ديگران فرق دارد، مثلا دستش خيلى بلند است كه اگر كمى خم شود به زانو مىرسد، يا زانوى او پائين تر از مردم ديگر است كه بايد خيلى خم شود تا دستش به زانو برسد، بايد به اندازه معمول خم شود. (843) كافى بودن هرذكرى كه خواست بگويد در ركوع خالى از وجه نيست. ولى احتياط مستحب آن است كه سه مرتبه " سبحان الله " يا يك مرتبه " سبحان ربى العظيم وبحمده " بگويد. (844) در ركوع بايد به مقدار ذكر واجب، بدن آرام باشد. وآرام گرفتن بدن در

[ 166 ]

حدى كه بگويند آرام گرفت داخل در ركن ركوعى است وزائد بر آن مثل خود ذكر ركوع، داخل در ركن نيست، اگر چه واجب است. (845) اگر موقعى كه ذكر واجب ركوع را مىگويد، بى اختيار به قدرى حركت كند كه از حال آرام بودن بدن خارج شود بايد بعد از آرام گرفتن بدن، دوباره ذكر را بگويد ولى اگر كمى حركت كند كه از حال آرام بودن بدن خارج نشود، يا انگشتان را حركت دهد اشكال ندارد. (846) اگر نتواند به مقدار ذكر در ركوع بماند، در صورتى كه بتواند پيش از آن كه از حد ركوع بيرون رود ذكر را بگويد، بايد در آن حال تمام كند. (847) اگر بدن به واسطه‌مرض ومانند آن در ركوع آرام نگيرد نماز صحيح است ولى بايد پيش از آن كه از حال ركوع خارج شود ذكر واجب را بگويد. (848) هر گاه نتواند به اندازه ركوع خم شود، بايد به چيزى تكيه دهد وركوع كند، واگر موقعى هم كه تكيه داده نتواند به طور معمول ركوع كند بايد به هر اندازه مىتواند خم شود، واگر هيچ نتواند خم شود بايد با سر اشاره نمايد واگر آن هم ممكن نشد با چشم، به وسيله‌بستن براى ركوع وباز كردن براى برخاستن از ركوع اشاره نمايد واگر از اين هم عاجز است بايد در قلب، نيت ركوع كند وذكرآن را بگويد. (849) كسى كه نمىتواند ايستاده يا نشسته ركوع كند وبراى ركوع فقط مىتواند در حالى كه نشسته است كمى خم شود، يا در حالى كه ايستاده است با سر اشاره كند، بايد ايستاده نماز بخواند وبراى ركوع با سر اشاره نمايد. (850) بعد از تمام شدن ذكر ركوع، بايد راست بايستد وبعد از آن كه بدن آرام گرفت به سجده رود واگر عمدا پيش از ايستادن، يا پيش از آرام گرفتن بدن به سجده رود نمازش باطل است. (851) اگر ركوع را فراموش كند وپيش از آن كه بسجده برسد، يادش بيايد، اگر به قصد ركوع خم شده بود ومختصر مكثى در ركوع كرد، فقط قيام بعد از ركوع را انجام نداده، بنا بر اين بر مىگردد وآن قيام را به جا آورده وبه سجده مىرود والا بايد ايستاده وبعد به ركوع رود، واحتياط مستحب است اگر فراموش كردن ركوع قبل از خم شدن باشد، نماز را دو مرتبه بخواند، وچنانچه به حالت خميدگى به

[ 167 ]

ركوع برگردد، نمازش باطل است. (852) مستحب است پيش از رفتن به ركوع در حالى كه راست ايستاده تكبير بگويد ودر ركوع زانوها را به عقب دهد وپشت را صاف نگه دارد وگردن را بكشد و مساوى پشت نگه دارد وبين دو قدم را نگاه كند وپيش از ذكر يا بعد از آن صلوات بفرستد وبعد از آن كه از ركوع برخاست وراست ايستاد، در حال آرامى بدن بگويد: " سمع الله لمن حمده "، ودر حال ركوع بلكه در تمام احوال نماز، گذاشتن دست ها در زير همه لباس ها مكروه است. (853) مستحب است در ركوع زن ها دست را از زانو بالاتر بگذارند وزانوها را به عقب ندهند. سجود (854) نماز گزار بايد در هرركعت از نمازهاى واجب ومستحب، بعد از ركوع دو سجده كند وسجده آن است كه پيشانى وتمام كف دو دست وسر دو زانو وسر دو انگشت بزرگ پاها را بر زمين بگذارند. (855) بنا بر احتياط مقدار پيشانى كه به زمين گذاشته مىشود نبايد كمتر از مقدار پهناى يك ناخن باشد، گرچه كفايت مطلق گذاشتن پيشانى روى زمين بدون تعيين مقدار، خالى از وجه نيست، ودر صورت رعايت احتياط در مقدار سجده گاه، يعنى پهناى يك ناخن، احوط اتصال اين مقدار از زمين است به همديگر، پس سجود بر دانه هاى تسبيح متعارف خلاف احتياط است. (856) دو سجده روى هم يك ركن است كه اگر كسى در نماز واجب عمدا يا از روى فراموشى هر دو را ترك كند، يا دو سجده‌ديگر به آنها اضافه نمايد، نمازش باطل است. (857) اگر عمدا يك سجده كم يا زياد كند، نماز باطل مىشود، واگر سهوا يك سجده كم كند حكم آن بعدا گفته خواهد شد. (858) اگر پيشانى را عمدا يا سهوا بر زمين نگذارد، سجده نكرده است، اگر

[ 168 ]

چه جاهاى ديگر به زمين برسد. ولى اگر پيشانى را به زمين بگذارد وسهوا جاهاى ديگر را به زمين نرساند، يا سهوا ذكر نگويد سجده صحيح است. (859) كفايت هرذكرى كه در سجده بگويد خالى از وجه نيست. ولى احتياط مستحب آن است كه سه مرتبه " سبحان الله " يا يك مرتبه " سبحان ربى الاعلى و بحمده " بگويد ومستحب است " سبحان ربى الأعلى وبحمده " را سه يا پنج يا هفت مرتبه بگويد. (860) در سجود بايد به مقدار ذكر واجب، بدن آرام باشد. واگر نتوانست به اندازه ذكر واجب آرامش بدن داشته باشد، اصل وجوب ذكر ساقط نمىشود، واگر به هيچ وجه بدنش آرام نمىگيرد احوط اين است كه نماز ديگرى هم بخواند و سجده‌آن را با اشاره انجام دهد ومنظور از آرامش بدن، توقف ومكث بين سر گذاشتن وبرداشتن است. (861) اگر پيش از آن كه پيشانى به زمين برسد وبدن آرام بگيرد عمدا ذكر سجده را بگويد، يا پيش از تمام شدن ذكر عمدا سر از سجده بردارد، نماز باطل است. (862) اگر پيش از آن كه پيشانى به زمين برسد وبدن آرام گيرد، سهوا ذكر سجده را بگويد وپيش از آن كه سر از سجده بردارد، بفهمد اشتباه كرده بايد دوباره در حال آرام بودن، ذكر را بگويد. (863) اگر بعد از آن كه سر از سجده برداشت، بفهمد كه پيش از آرام گرفتن بدن ذكر را گفته يا پيش از آن كه ذكر سجده تمام شود سر بر داشته نمازش صحيح است. (864) موقعى كه ذكر سجده را مىگويد بايد تمام هفت عضو روى زمين باشند واز زمين برداشته نشوند ولى موقعى كه مشغول گفتن ذكر نيست، اگر غير پيشانى جاهاى ديگر را از زمين بردارد ودوباره بگذارد اشكال ندارد. (865) اگر پيش از تمام شدن ذكر سجده سهوا پيشانى را از زمين بردارد نمىتواند دوباره به زمين بگذارد وبايد آن را يك سجده حساب كند. ولى اگر جاهاى ديگر را سهوا از زمين بردارد، بايد دو مرتبه به زمين بگذارد وذكر را بگويد. (866) بعد از تمام شدن ذكر سجده‌اول بايد بنشيند تا بدن آرام بگيرد وبعد به

[ 169 ]

سجده رود. (867) جاى پيشانى نمازگزار از محل ايستادن او در قيام ومحل دو انگشت بزرگ پا در موقع سجده به اندازه‌يك خشت كه چهار انگشت بسته است بايد بلند تر نباشد واحتياط در اين است كه پايين تر از چهار انگشت بسته هم نباشد. (868) در زمين سراشيب كه سراشيبى آن درست معلوم نيست، بايد جاى پيشانى نماز گزار از جاى انگشتهاى پا بيش از چهار انگشت بسته بلند تر نباشد وبنا بر احتياط بايد پايين تر نيز نباشد. (869) اگر پيشانى را سهوا به چيزى بگذارد كه از جاى انگشتهاى پا وسر زانوهاى او بلند تر از چهار انگشت بسته است، چنانچه بلندى آن به قدرى است كه نمىگويند در حال سجده است، مىتواند سر را بردارد وبه چيزى كه بلندى آن به اندازه چهار انگشت بسته يا كمتر است بگذارد، ومى تواند سر را كم كم بكشد تا به روى آنچه به اندازه چهار انگشت يا كمتر است برسد، واگر بلندى آن به قدرى است كه مىگويند در حال سجده است احتياط واجب آن است كه پيشانى را از روى آن بكشد تا به روى چيزى كه بلندى آن به اندازه چهار انگشت بسته يا كمتر است برسد، واگر كشيدن پيشانى ممكن نيست، بنا بر احتياط واجب بايد نماز را تمام كند ودوباره بخواند. (870) بايد بين پيشانى وآنچه بر آن سجده مىكند چيزى نباشد پس اگر مهر به قدرى چرك باشد كه پيشانى به خود مهر نرسد، سجده باطل است، ولى اگر مثلا رنگ مهر تغيير كرده باشد اشكال ندارد. (871) در سجده بايد تمام كف دست را بر زمين بگذارد ولى در حال ناچارى پشت دست هم مانعى ندارد. واگر پشت دست ممكن نباشد، بايد مچ دست را بگذارد وچنانچه آن را هم نتواند، بايد تا آرنج هر جا را كه مىتواند بر زمين بگذارد و اگر آن هم ممكن نيست، گذاشتن بازو كافى است. (872) در سجده بايد سر دو انگشت بزرگ پاها را به زمين بگذارد واگر روى انگشت بزرگ پا يعنى طرف ناخن ويا پشت آن را هم به زمين بگذارد كافى بودنش خالى از وجه نيست ولى خلاف احتياط است. واگر فقط انگشت هاى ديگر پا، يا

[ 170 ]

روى پا را به زمين بگذارد، يا به واسطه‌بلند بودن ناخن، سر شست به زمين نرسد نماز باطل است. (873) كسى كه مقدارى از شست پايش بريده، بايد بقيه آن را به زمين بگذارد، واگر چيزى از آن نمانده، يا اگر مانده خيلى كوتاه است، بايد بقيه انگشتان را بگذارد واگر هيچ انگشت ندارد، بايد هرمقدارى از پا باقى مانده به زمين بگذارد. (874) مهر يا چيز ديگرى كه بر آن سجده مىكند، بايد پاك باشد ولى اگر مثلا مهر را روى فرش نجس بگذارد، يا يك طرف مهر نجس باشد وپيشانى را به طرف پاك آن بگذارد اشكال ندارد. (875) كسى كه فراموش كرده كه موضع سجده او نجس بوده ويا نمىدانسته و بعد از نماز فهميده، در صورتى كه قصد قربت داشته، نمازش صحيح است، واگر در بين نماز فهميد، اگر در حال سجده است پيشانى را از موضع نجس كم كم بكشد تا به موضع پاك برسد واگر بعد از سجده فهميد، سجده هاى گذشته صحيح است. (876) اگر محل سجده منحصر در نجس شد، سقوط شرطيت طهارت خالى از وجه نيست، واگر امر دائر است كه به محل نجس سجده كند يا بر لباس پاك، تخيير خالى از وجه نيست ودر صورتى كه اميد بر طرف شدن عذر را دارد، احوط تأخير نماز براى آخر وقت است. (877) اگر موضعى كه پيشانى بر آن گذاشته مىشود نجس باشد وحالت سرايت هم نداشته باشد ولى قسمتى از آن به مقدارى كه براى سجده لازم است پاك باشد، سجده بر آن كفايت مىكند. (878) اگر در روى پيشانى دمل ومانند آن باشد، چنانچه ممكن است بايد با جاى سالم پيشانى سجده كند واگر ممكن نيست بايد زمين را گود كند ودمل را در گودال وجاى سالم را به مقدارى كه براى سجده كافى باشد بر زمين بگذارد. (879) اگر دمل يا زخم تمام پيشانى را گرفته باشد بايد به يكى از دو طرف پيشانى سجده كند واحتياط در اين است كه اگر طرف راست ممكن است آن را بر طرف چپ پيشانى مقدم بدارد واگر ممكن نيست به چانه واگر به چانه هم ممكن نيست بايد با سر اشاره كند واگر آن هم نشد با بستن وباز كردن چشمها سجده را

[ 171 ]

انجام دهد. (880) كسى كه نمىتواند پيشانى را به زمين برساند بايد به قدرى كه مىتواند خم شود ومهر يا چيز ديگرى را كه سجده بر آن صحيح است روى چيز بلندى گذاشته وطورى پيشانى را بر آن بگذارد كه بگويند سجده كرده است، ولى بايد بنابر احتياط كف دستها وزانوها وانگشتان پا را به طور معمول به زمين بگذارد. (881) كسى كه هيچ نمىتواند خم شود، براى سجده بايد سر را به قصد سجده خم كند وبراى برخاستن از سجده، سر را بلند كند واگر اين هم ممكن نشد، به قصد سجده چشم را مىبندد وبه قصد برخاستن، چشم را باز مىكند ولازم نيست در اين صورت بقيه اعضا يعنى كف دست وزانو وانگشت بزرگ پا روى زمين باشد، گرچه اين كار در صورت امكان موافق احتياط است. (882) اگر پيشانى بى اختيار از جاى سجده بلند شود، چنانچه در موقع سجده استقرار پيدا كرده بود وحالا مىتواند خود را نگه دارد وبه سجده برنگردد، بايد نگذارد دوباره به جاى سجده برسد، واين يك سجده حساب مىشود، چه ذكر سجده را گفته باشد يا نه، واگر نتواند سر را نگه دارد وبى اختيار دوباره به جاى سجده برسد، روى هم يك سجده حساب مىشود واگر ذكر نگفته باشد بايد بگويد. واگر استقرار پيدا نكرده بود حتى اگر مىتواند خود را نگه دارد، بايد به سجده برگردد وروى هم يك سجده حساب مىشود وبايد ذكر را بگويد، واگر سجده اول است يك سجده ديگر بجا آورد. (883) اگر روى چيزى كه بدن روى آن آرام نمىگيرد سجده كند باطل است ولى روى تشك يا چيز ديگرى كه بعد از سر گذاشتن ومقدارى پايين رفتن آرام مىگيرد، سجده اشكال ندارد. (884) در ركعت اول وسوم كه تشهد ندارد مثل ركعت سوم نماز ظهر وعصر و عشاء، اگر بعد از سجده دوم بدون آن كه مقدارى بنشيند براى ركعت بعد برخيزد، بنا بر اظهر نمازش صحيح است. ولى بنا بر احتياط مستحب بعد از سجده‌دوم بايد قدرى بى حركت نشسته وبعد برخيزد. (885) مستحب است تكبير گفتن در موقع رفتن به سجده وبعد از سر بر داشتن

[ 172 ]

از آن، ومستحب است در حال تكبير دستها را بلند كند، وبراى مرد مستحب است در موقع سجده رفتن، دست ها را زودتر از زانوها بر زمين بگذارد ودر موقع بلند شدن براى قيام، زانوها را زودتر از دست ها از زمين بردارد وزن در حال رفتن به سجده، اول زانوها را به زمين مىگذارد بعد دست ها را، ومستحب است در حال سجده بينى نيز به خاك ويا هر چه سجده بر آن جايز است گذاشته شود وبين دو سجده دعاهايى كه وارد شده بخواند، مثل استغفار ومانند آن ومستحب است در بين دو سجده به حال تورك بنشيند (يعنى بر ران چپ بنشيند وقدم راست را بر كف قدم چپ بگذارد) وبرروى دو پا نشستن مكروه است، وبراى زن مستحب است نشستن بر نشيمنگاه وبالا آوردن زانوها وچسباندن ران ها به يكديگر، و همچنين مستحب است نمازگزار در وقت بلند شدن براى ايستادن بگويد: " بحول الله وقوته اقوم واقعد ". چيزهايى كه سجده بر آنها صحيح است (886) بايد بر زمين وچيزهاى غير خوراكى وپوشاكى كه از زمين مىرويد، سجده كرد وسجده بر چيزهاى خوراكى وپوشاكى صحيح نيست. ومنظور از خوراكى، چيزهايى است كه خام يا پخته آن عادتا خورده مىشود، پس سجده بر گندم وجو ونخاله آنها كه در ضمن خورده مىشود صحيح نيست، ولى سجده بر پوست برنج وخربزه وهندوانه وانار، حتى در حال اتصال مانعى ندارد، و هم چنين سجده بر گياهان دارويى كه اختصاص به مريض دارد وبه هيچ وجه از آن در حال سلامت استفاده نمىشود جايز است، وسجده بر تنباكو ومانند آن، كه خوراكى نيست جايز است به خلاف مثل قهوه وچاى. ومنظور از پوشاكى چيزى است كه عادتا پوشيده مىشود ولو بعد از ريسيدن وبافتن، مثل پنبه وكتان وكنف، ولى سجده بر برگ درختان وچوب ها وآنچه كه از چوب ساخته مىشود وحصير و باد بزن وامثال آن جايز است. (887) سجده كردن بر چيزهاى معدنى مانند طلا، نقره، عقيق وفيروزه ومرمر

[ 173 ]

اصيل باطل است واما سجده كردن بر سنگ هاى معدنى مانند سنگ مرمر معمولى وسنگ هاى سياه بنا بر اظهر اشكال ندارد. (888) سجده بر چيزهايى كه از زمين مىرويد وخوراك حيوان است مثل علف وكاه صحيح است. (889) سجده بر گياهى كه خوردن آن در بعضى از شهرها معمول است در آن شهرها جايز نيست، وبنا بر احتياط در شهرهاى ديگر نيز كه خورده نمىشود، سجده نكنند ونيز سجده بر ميوه نارس صحيح نيست. (890) بنا بر اظهر سجده بر سنگ آهك وسنگ گچ صحيح است، بلكه به گچ وآهك پخته وآجر وكوزه گلى ومانند آن هم مىشود سجده كرد. (891) اگر كاغذ را از چيزى كه سجده بر آن صحيح است مثلا از كاه ساخته باشند، مىشود بر آن سجده كرد وجواز سجده بر كاغذى كه احتمال دارد از چيزهايى درست شده باشد كه سجده بر آن جايز نيست، مورد تأمل است، لذا احتياطا سجده ننمايند. (892) براى سجده، بهتر از هر چيز تربت حضرت سيد الشهداء (عليه السلام) مىباشد، بعد از آن خاك است (893) اگر چيزى كه سجده بر آن صحيح است ندارد، يا اگر دارد به واسطه سرما يا گرماى زياد ومانند اينها نمىتواند بر آن سجده كند، بايد به لباسش كه از كتان يا پنبه است، سجده كند وگرنه اگر از چيز ديگر است بر همان چيز سجده كند، واگر آن هم نيست بايد بر پشت دست وچنانچه آن هم ممكن نباشد به چيز معدنى مانند انگشتر عقيق سجده نمايد بنا بر اظهر، واگر آن هم نشد، تا نزديك زمين خم مىشود ويا اين كه با اشاره سر سجده مىنمايد. (894) سجده بر گل وخاك سستى كه پيشانى روى آن آرام نمىگيرد، اگر بعد از آن كه مقدارى فرو رفت آرام بگيرد اشكال ندارد. (895) اگر در سجده اول، مهر به پيشانى بچسبد وبدون اين كه مهر را بردارد دوباره به سجده رود، اشكال ندارد اگر چه خلاف احتياط است. (896) اگر در بين نماز چيزى كه بر آن سجده مىكند گم شود وچيزى كه

[ 174 ]

سجده بر آن صحيح است نداشته باشد چنانچه وقت وسعت دارد، بايد نماز را بشكند واگر وقت تنگ است، بايد به لباسش اگر از پنبه يا كتان است سجده كند و اگر از چيز ديگر است بر همان چيز واگر آن هم ممكن نيست بر پشت دست، واگر آن هم نمىشود به چيز معدنى مانند انگشتر عقيق سجده نمايد. (897) هر گاه در حال سجده بفهمد پيشانى را بر چيزى گذاشته كه سجده بر آن باطل است، اگر ممكن باشد بايد پيشانى را از روى آن به روى چيزى كه سجده بر آن صحيح است بكشد واگر وقت تنگ است، به دستورى كه در مسأله‌پيش گفته شد عمل كند. سجده واجب قرآن (898) در هر يك از چهار سوره: " سجده " (سوره 32)، " فصلت " (سوره 41)، " نجم " (سوره 53)، " علق " (سوره 96)، يك آيه سجده است كه اگر انسان بخواند يا به آن گوش دهد، بعد از تمام شدن آن آيه، بايد فورا سجده كند، و اگر فراموش كرد هر وقت يادش آمد بايد سجده نمايد. (899) اگر انسان موقعى كه آيه سجده را مىخواند، از ديگرى هم بشنود، چنانچه گوش داده دو سجده نمايد واگر به گوشش خورد، يك سجده كافى است اگر چه احتياط در دو سجده است. واگر انسان چند دفعه آيه سجده را شنيد ويا خود قرائت كرد اگر بعد از اولى سجده كرد واجب است باز هم براى دفعات بعد سجده كند، واگر سجده نكرد بنابر احتياط واجب براى هر قرائت يا شنيدن آيه سجده كند. (900) در غير نماز اگر در حال سجده آيه‌سجده را بخواند يا به آن گوش بدهد بايد سر از سجده بردارد ودوباره سجده كند. (901) اگر آيه‌سجده را از كسى كه قصد خواندن قرآن ندارد، بشنود، يا از ضبط صوت بشنود لازم نيست سجده نمايد، ولى اگر از وسيله اى كه مثل بلندگو صداى خود انسان را مىرساند بشنود، واجب است سجده كند.

[ 175 ]

(902) در وجوب سجده براى كسى كه آيه سجده را مىشنود، فرق نمىكند كه قرائت كننده مكلف باشد يا نباشد، وآنكه قرائت كننده خودش هم سجده كند يا نكند، وآنكه صحيح قرائت كند يا غلط، اما به صورتى كه معلوم ومشخص باشد كه آيه سجده را تلاوت كرده، وهمين طور فرق نمىكند كه به صورت حرام، مثل غنا بخواند يا نه، وآنكه شنيدن به صورت حرام باشد مثل التذاذ از صداى اجنبيه يا نه، وباز هم فرق نمىكند كه وقت گوش دادن بداند كه به آيه سجده گوش مىدهد ويا بعد از گوش دادن بفهمد آيه سجده بوده است. واما اگر قرائت كننده طفل غيرمميز باشد ويا از شخص خواب بشنود سجده واجب نمىشود و هم چنين است اگر شنونده كلمات وحروف را تشخيص ندهد وفقط همهمه اى بشنود. (903) در سجده واجب قرآن بايد نيت سجده كردن را داشته باشد ومكان هم مباح باشد وطورى باشد كه اگر مردم ديدند، بگويند سجده كرد، ولى ساير شرايطى كه در سجده‌نماز معتبر است لازم نيست مانند پوشانيدن عورت وپاك بودن مهر يا چيزى كه بر آن سجده مىكنند وبلندتر نبودن محل سجده از محل پا وگذاشتن دست ها وزانوها ونوك انگشتان بزرگ پا بر زمين ومانند اينها، اگر چه رعايت اين امور مورد احتياط است. (904) هر گاه در سجده‌واجب قرآن پيشانى را به قصد سجده به زمين بگذارد، اگر چه ذكر نگويد كافى است، وگفتن ذكر مستحب است، وبهتر است بگويد: " لا إله الا الله حقا حقا لا اله ا لا الله ايمانا وتصديقا لا اله الا الله عبودية ورقا سجدت لك يا رب تعبدا ورقا لامستنكفا ولا مستكبرا بل انا عبد ذليل ضعيف خائف مستجير ". تشهد (905) در ركعت دوم تمام نمازهاى واجب وركعت سوم نماز مغرب وركعت چهارم نماز ظهر وعصر وعشا بايد انسان بعد از سجده دوم بنشيند ودر حال آرام بودن بدن تشهد بخواند، وذكر تشهد بنا بر احتياط عبارت است از:

[ 176 ]

" اشهد ان لا اله الا الله وحده لاشريك له واشهد ان محمدا عبده ورسوله أللهم صل على محمد وآل محمد ". (906) كلمات تشهد بايد به عربى صحيح وبه طورى كه معمول است پشت سر هم گفته شود. (907) كسى كه تشهد را نمىداند واجب است ياد بگيرد، ودر تنگى وقت در صورتى كه نتواند از غير خود متابعت كند ويا از روى نوشته بخواند، ترجمه آن را به زبان خودش، بخواند واگر از ترجمه هم عاجز بود ذكر يا ترجمه ذكرى را به جاى آن بخواند. (908) اگر تشهد را فراموش كند وبايستد وپيش از ركوع يادش بيايد كه تشهد را نخوانده، بايد بنشيند وتشهد را بخواند وبقيه نماز را مطابق معمول بخواند سپس بعد از اتمام نماز دو سجده‌سهو براى ايستادن بى جا ودو سجده سهو براى قرائت يا تسبيحات زيادى در صورتى كه خوانده باشد نيز بجا آورد، واگر در ركوع يا بعد از آن يادش بيايد، بايد نماز را مطابق معمول تمام كند وبعد از سلام نماز، تشهد را قضا كند وبنا بر احتياط واجب براى تشهد فراموش شده دو سجده سهو بجا آورد. (909) مستحب است در حال تشهد بر ران چپ بنشيند وروى پاى راست را به كف پاى چپ بگذارد وپيش از تشهد بگويد: " الحمد لله " يا بگويد: " بسم الله و بالله والحمد لله وخير الاسماء لله " ونيز مستحب است دست ها را بر ران ها بگذارد وانگشت ها را به يكديگر بچسباند وبه دامان خود نگاه كند وبعد از تمام شدن تشهد بگويد: " وتقبل شفاعته وارفع درجته ". سلام نماز (910) بعد از تشهد ركعت آخر نماز، در حالى كه نشسته وبدن آرام است بايد سلام نماز را بگويد ومستحب است ابتدا بگويد: " السلام عليك ايها النبي ورحمة الله وبركاته " وبعد از آن بايد بگويد: " السلام علينا وعلى عباد الله الصالحين ". و يا اين كه بگويد: " السلام عليكم " وبنا بر اظهر، مستحب است بلكه موافق احتياط

[ 177 ]

است كه بعد از آن بگويد: " ورحمة الله وبركاته ". وبهتر آن است كه هر سه سلام را به ترتيبى كه ذكر شد بگويد. ترتيب (911) اگر عمدا ترتيب نماز را بهم بزند، مثلا سوره را پيش از حمد بخواند، يا سجود را پيش از ركوع بجا آورد، بنابر احتياط نماز باطل مىشود. (912) اگر ركنى از نماز را فراموش كند وركن بعد از آن را بجا آورد، مثلا پيش از آن كه ركوع كند دو سجده نمايد، نماز باطل است. (913) اگر ركنى را فراموش كند وچيزى را كه بعد از آن است وركن نيست بجا آورد، مثلا پيش از آن كه دو سجده كند تشهد بخواند، بايد ركن را بجا آورد وآنچه را اشتباها پيش از آن خوانده دوباره بخواند. (914) اگر چيزى را كه ركن نيست فراموش كند وركن بعد از آن را بجا آورد، مثلا حمد را فراموش كند ومشغول ركوع شود، ودر ركوع يادش بيايد كه حمد را نخوانده، بايد بگذرد ونمازش صحيح است. (915) اگر چيزى را كه ركن نيست فراموش كند وچيزى را كه بعد از آن است و آن هم ركن نيست بجا آورد، مثلا حمد را فراموش كند وسوره را بخواند، چنانچه مشغول ركن بعد نشده باشد، بايد آنچه را فراموش كرده بجا آورد، وبعد از آن، چيزى را كه اشتباها جلوتر خوانده دوباره بخواند. موالات (916) انسان بايد نماز را با موالات بخواند، يعنى كارهاى نماز مانند ركوع و سجود وتشهد را پشت سر هم بجا آورد وچيزهايى را كه در نماز مىخواند به طورى كه معمول است پشت سر هم بخواند واگر به قدرى بين آنها فاصله بيندازد كه نگويند نماز مىخواند، نمازش باطل است.

[ 178 ]

(917) اگر در نماز سهوا بين حرفها يا كلمات فاصله بيندازد وفاصله به قدرى نباشد كه صورت نماز از بين برود، چنانچه مشغول ركن بعد نشده باشد، بايد آن حرفها يا كلمات را به طور معمول بخواند واگر مشغول ركن بعد شده باشد، نمازش صحيح است واحتياط در اين است كه بدون عذر وسهو از پى در پى آوردن مسامحه نكند اگر چه طورى نيست كه موالات را به هم بزند. (918) طول دادن ركوع وسجود وخواندن سوره هاى بزرگ، موالات را به هم نمىزند. مگر آن قدر طول بدهد كه وقت نماز فوت شود. مثل عمدا خواندن سوره بزرگ در نماز صبح.

[ 179 ]

" قنوت " (919) در تمام نمازهاى واجب ومستحب پيش از ركوع ركعت دوم مستحب است قنوت بخواند، بلكه احتياط در اين است كه قنوت را در نمازهاى واجب ترك نكند، ودر نماز وتر با آن كه يك ركعت مى باشد، خواندن قنوت پيش از ركوع مستحب است، ونماز جمعه در هر ركعت يك قنوت دارد، در ركعت اول قبل از ركوع ودر ركعت دوم بعد از ركوع، ونماز آيات پنج قنوت ونماز عيد فطر وقربان در ركعت اول پنج قنوت ودر ركعت دوم چهار قنوت دارد. (920) اگر بخواهد قنوت بخواند خوب است دست ها را مقابل صورت بلند كند بلكه احتياط در اين است كه در غيرموقع تقيه آن را ترك نكند ومستحب است كه كف آنها را رو به آسمان وپهلوى هم نگه دارد. (921) در قنوت هرذكرى بگويد، اگر چه يك " سبحان الله " باشد، كافى است وبهتر است بگويد: " لا اله الا الله الحليم الكريم لا اله الا الله العلي العظيم سبحان الله رب السموات السبع ورب الارضين السبع وما فيهن وما بينهن ورب العرش العظيم والحمد لله رب العالمين ". (922) اظهر جواز قنوت به غير عربى است وبايد به هرلغتى كه مىخواند صحيح بخواند تا وظيفه قنوتى را انجام داده باشد و هم چنين بنا بر احتياط واجب بايد دعا خواندن به صورت غلط را، در هرجاى نماز كه باشد، ترك كند. (923) مستحب است انسان قنوت را بلند بخواند ولى براى كسى كه نماز را به جماعت مىخواند، اگر امام جماعت صداى او را بشنود بلند خواندن قنوت مستحب نيست. (924) اگر عمدا قنوت نخواند قضا ندارد، واگر فراموش كند وپيش از آن كه به اندازه ركوع خم شود يادش بيايد، مستحب است بايستد وبخواند، واگر در ركوع يادش بيايد، مستحب است بعد از ركوع قضا كند، واگر در سجده يادش بيايد مستحب است بعد از سلام نماز، قضا نمايد واحتمال دارد هرجاى نماز كه يادش آمد بتواند قنوت را بجا آورد.

[ 180 ]

" مستحبات نماز " (925) مستحب است در حال قيام نگاه كردن به محل سجده، ونيز بعيد نيست استحباب نگاه كردن بين دو قدم در حال ركوع وبه طرف بينى در حال سجود وبه دامن خود در حال نشسته وبه كف دو دست در حال قنوت، ومستحب است در حال قيام گذاشتن دستها روى رانها مقابل زانو ودر حال قنوت قرار دادن آنها مقابل صورت به طورى كه كف آنها رو به آسمان باشد، ودر حال سجده گذاشتن دست ها مقابل گوش ها يا صورت يا شانه ها، ودر حال نشسته روى ران ها ودر حال ركوع روى زانو براى مردها. تعقيبات نماز (926) مستحب است انسان بعد از نماز مشغول تعقيب، يعنى خواندن ذكر و دعا وقرآن شود. وبهتر است پيش از آن كه از جاى خود حركت كند ووضو وغسل وتيمم او باطل شود، رو به قبله تعقيب را بخواند، ولازم نيست تعقيب به عربى باشد ولى بهتر است چيزهايى را كه در كتابهاى دعا دستور داده اند بخواند واز تعقيبهايى كه خيلى سفارش شده است، تسبيح حضرت زهرا (عليها السلام) است كه بايد به اين ترتيب گفته شود: 34 مرتبه " الله اكبر "، سپس 33 مرتبه " الحمد لله " وبعد از آن 33 مرتبه " سبحان الله "، وبنا بر اظهر مىشود " سبحان الله " را پيش از " الحمد لله " گفت، ولى بهتر است بعد از " الحمد لله " گفته شود. (927) مستحب است بعد از نماز سجده‌شكر نمايد وهمين قدر كه پيشانى را به قصد شكر بر زمين بگذارد كافى است، ولى بهتر است صد مرتبه يا سه مرتبه يا يك مرتبه، " شكرا لله " يا " شكرا " يا " عفوا " بگويد ونيز مستحب است هر وقت نعمتى به انسان مىرسد يا بلايى از او دور مىشود سجده شكر بجا آورد.

[ 181 ]

" مبطلات نماز " دوازده چيز نماز را باطل مىكند وآنها را " مبطلات " مىگويند: 1 - از بين رفتن يكى از شروط در اثناء نماز. 2 - باطل شدن وضو يا غسل در اثناء نماز عمدا يا سهوا. 3 - گذاشتن دست ها روى هم عمدا با قصد اين كه جزء نماز است. 4 - گفتن " آمين " عمدا بعد از حمد. 5 - برگرداندن عمدى تمام بدن به پشت سر (روى برگرداندن از قبله). 6 - حرف زدن عمدى. 7 - خنديدن عمدى (قهقهه كردن). 8 - براى امور دنيا با صداى بلند عمدا گريه كردن. 9 - كار زيادى كه صورت نماز را به هم بزند. 10 - خوردن وآشاميدن در بين نماز. 11 - شك در ركعت هاى نماز دو يا سه ركعتى. 12 - كم وزياد كردن ركن نماز عمدا يا سهوا. وتفصيل موارد ذكر شده به ترتيب در مسائل بعدى ذكر مىشود. اول: آن كه در بين نماز يكى از شرط هاى آن از بين برود، مثلا در بين نماز بفهمد مكانش غصبى است. دوم: آن كه در بين نماز عمدا يا سهوا يا از روى ناچارى، چيزى كه وضو يا غسل را باطل مىكند پيش آيد، مثلا بول از او بيرون آيد، ولى كسى كه نمىتواند از بيرون آمدن بول وغائط خوددارى كند، اگر در بين نماز بول يا غائط از او خارج شود چنانچه به دستورى كه در احكام وضو گفته شد، عمل نمايد نمازش باطل نمىشود، ونيز اگر در بين نماز از زن مستحاضه خون خارج شود، در صورتى كه به وظيفه مستحاضه عمل كرده باشد، نمازش صحيح است. سوم: آن كه مثل بعضى از كسانى كه شيعه نيستند دست ها را روى هم بگذارد و

[ 182 ]

قصدش اين باشد كه اين كار جزء نماز است يا انجام دادن آن لازم است، در غير اين صورت اگر عمدا اين كار را بكند، از روى احتياط نمازش را بايد دوباره بخواند. (928) هر گاه براى ادب دست ها را روى هم بگذارد، بنا بر احتياط واجب بايد نماز را دوباره بخواند، ولى اگر از روى فراموشى يا ناچارى يا براى كار ديگر مثل خاراندن دست ومانند آن، دست ها را روى هم بگذارد بنا بر اظهر اشكال ندارد. چهارم: بنا بر احتياط آن كه بعد از خواندن حمد، آمين بگويد وگفتن آن حرام است. ولى اگر اشتباها يا از روى تقيه بگويد، نمازش باطل نمىشود. پنجم: آن كه عمدا با تمام بدن به پشت سر يعنى بيش از سمت راست وچپ توجه كند واگر فقط با صورت به طرف راست يا چپ توجه كند نمازش باطل نمىشود، واگر عمدا با تمام بدن به راست يا چپ ويا فقط با صورت به پشت سر توجه نمايد، بنا بر اظهر واحوط نمازش باطل است. واگر سهوا ويا از روى فراموشى باشد، مانعى ندارد در اولى ومحل احتياط است در دومى. ششم: آن كه عمدا كلمه اى بگويد كه دو حرف يا بيشتر داشته، ولى بى معنا باشد ويا اين كه يك حرف يا بيشتر بوده ولى معنا داشته باشد. (929) سرفه كردن، آروغ زدن وآه كشيدن در نماز اشكال ندارد ولى گفتن آخ و آه ومانند اينها كه دو حرف است، اگر عمدى باشد نماز را باطل مىكند. ولى اگر بگويد: " آه من ذنوبي " اشكال ندارد. (930) اگر كلمه اى را به قصد ذكر بگويد، مثلا به قصد ذكر بگويد " الله اكبر "، و در موقع گفتن آن صدا را بلند كند كه چيزى را به ديگرى بفهماند، اشكال ندارد، ولى اگر به قصد اين كه چيزى را به كسى بفهماند كلمه اى را، مناسب مقصودش بگويد، اگر چه قصد ذكر هم داشته باشد، نماز باطل مىشود. (931) قرآن يا دعا خواندن در نماز اشكال ندارد مگر چهار آيه اى كه سجده واجب دارند - ودر مسأله 898 گذشت - يا اين كه دعا خواندن به طورى كه به نظم واجب در قرائت ويا ذكر واجب صدمه بزند ويا نفرين بر مؤمن باشد كه در اين صورت نماز باطل خواهد بود. (932) دعا يا ذكر خداوند متعال به هرلغتى كه مخصوص نمازگزار باشد، در

[ 183 ]

بين نماز، اگر چه به عربى نباشد، مانعى ندارد ولى خلاف احتياط است حتى در قنوت. ولى بنا بر احتياط واجب ذكرهاى مستحبى ركوع، سجود وتشهد را به غير عربى نخواند. (933) اگر چيزى از حمد وسوره وذكرهاى نماز را عمدا يا احتياطا چند مرتبه بگويد، اشكال ندارد. مگر اين كه به نظم واجب ديگر، مثل قرائت ويا ذكر واجب صدمه بزند. (934) در حال نماز، انسان نبايد به ديگرى سلام كند واگر ديگرى به او سلام كند، بايد مثل سلام او جواب بدهد. بنا بر اين اگر گفت: سلام عليكم، جواب بگويد: سلام عليكم، واگر گفت: السلام عليك، بايد در جواب بگويد: السلام عليك. (935) انسان بايد جواب سلام را در نماز وغيرنماز فورا بگويد، واگر عمدا يا از روى فراموشى جواب سلام را به قدرى طول دهد كه اگر جواب بگويد جواب آن سلام حساب نشود، چنانچه در نماز باشد نبايد جواب بدهد، ودر غير نماز، ديگر جواب دادن واجب نيست. (936) بايد جواب سلام را طورى بگويد كه سلام كننده بشنود، ولى اگر سلام كننده كر باشد، چنانچه انسان به طور معمول جواب او را بدهد كافى است. (937) نمازگزار مىتواند به جاى رد سلام جواب سلام را به قصد دعاء بگويد. (938) اگر زن يا مرد نامحرم يا بچه مميز يعنى بچه اى كه خوب وبد را مىفهمد وبه معناى سلام آگاه است، به نمازگزار سلام كند، نمازگزار بايد جواب او را بدهد. (939) اگر نمازگزار جواب سلام را ندهد معصيت كرده ولى نمازش صحيح است. (940) اگر كسى به نمازگزار غلط سلام كند به طورى كه سلام حساب نشود، جواب او واجب نيست، مگر اين كه احتمال بدهد كه سلام كننده نمىتواند به طور صحيح سلام دهد، كه در اين صورت رد سلام واجب است. (941) جواب سلام كسى كه مسلمان نيست، در نماز، واجب نيست بلكه

[ 184 ]

جايز هم نيست، ولى در غير نماز ممكن است جواب به لفظ سلام فقط يا عليك فقط، جايز باشد، مگر اين كه مصلحتى در كار باشد كه در اين صورت با قصد قرآن خواندن، سلام عليك يا سلام عليكم مىگويد كه در اين صورت جايز وگاهى خوب وگاهى واجب مىشود. (942) اگر كسى به عده اى سلام كند، جواب سلام او بر همه‌آنان واجب است ولى اگر يكى از آنان جواب دهد كافى است. (943) سلام كردن مستحب است وخيلى سفارش شده است كه سواره به پياده وايستاده به نشسته وكوچكتر به بزرگتر سلام كند. (944) اگر به عده اى سلام كند وكسى كه بين آنها مشغول نماز است شك كند كه سلام كننده قصد سلام كردن به او را هم داشته يا نه، نبايد جواب بدهد و همچنين است اگر بداند كه او را هم قصد كرده ولى ديگرى جواب سلام را بدهد، اما اگر بداند كه او را هم قصد كرده يا اين كه به وسيله اى بفهمد كه فقط او را قصد كرده است وديگرى جواب ندهد، بايد جواب او را بگويد. ولى اگر بچه مميزى هم جواب سلام را داد بنا بر اظهر از نمازگزار وديگران ساقط مىشود. (945) اگر دو نفر با هم در يك زمان به يكديگر سلام كنند، بر هر يك واجب است جواب سلام ديگرى را بدهد ولى احتمال دارد كه بر هيچ كدام رد سلام واجب نباشد، واگر كسى به يكى از دو نفر بدون تعيين سلام كرد، جواب سلام بر هيچ كدام واجب نيست ودر حال نماز جايز نيست. هفتم: از مبطلات نماز، عمدا قهقهه كردن (يعنى خنديدن شديد) است، ولى اگر سهوا يا از روى فراموشى قهقهه كرد، نمازش صحيح است، واگر كسى با صدا بخندد ولى به حد قهقهه نرسد، در صورتى كه مقدمه خنديدن به اختيار وتوجه او بوده است، بنا بر اظهر نمازش باطل است وگرنه باطل بودن نماز مطابق احتياط است كه نماز را تمام كرده وبعد از روى احتياط دو مرتبه اعاده نمايد. (946) اگر براى جلوگيرى از صداى خنده حالش تغيير كند مثلا رنگش سرخ شود، نمازش صحيح است. هشتم: آن كه براى كار دنيا عمدا با صدا گريه كند، ولى اگر براى كار دنيا بى صدا

[ 185 ]

گريه كند اشكال ندارد، واگر از ترس خدا يا براى آخرت گريه كند، آهسته باشد يا بلند، اشكال ندارد، بلكه از بهترين اعمال است. نهم: از مبطلات نماز كار زيادى است كه نزد افراد متشرعه صورت نماز را به هم بزند، مثل دست زدن وبه هوا پريدن ومانند اينها، كم باشد يا زياد، عمدا باشد يا از روى فراموشى، ولى كارى كه صورت نماز را به هم نزند، مثل كشتن عقرب، حفظ كردن مال، ساكت كردن وبغل كردن وشير دادن بچه، واشاره كردن با دست، اشكال ندارد. (947) اگر در بين نماز به قدرى ساكت بماند كه نگويند نماز مىخواند، نمازش باطل است. دهم: از مبطلات نماز، خوردن وآشاميدن است كه اگر در نماز طورى بخورد يا بياشامد كه نگويند نماز مىخواند، نمازش باطل مىشود. (948) اگر عمدا در نماز چيز كمى بخورد به طورى كه موالات يعنى پى در پى آوردن كارهاى نماز به هم نخورد واز صورت نمازگزار هم خارج نشود، بنا بر احتياط واجب، نمازش را بايد دو مرتبه بخواند ولى اگر سهواباشد، بنابر اظهر نماز صحيح است. (949) اگر در بين نماز، غذايى را كه لاى دندانها مانده فرو ببرد، نمازش باطل نمىشود، و هم چنين اگر قند يا شكر ومانند اينها در دهان مانده باشد ودر حال نماز كم كم آب شود وفرو رود بنابر اظهر نماز اشكال پيدا نمىكند يازدهم: از مبطلات نماز شك در ركعتهاى نماز دو ركعتى يا سه ركعتى، يا در دو ركعت اول نمازهاى چهار ركعتى است. دوازدهم: آن است كه ركن نماز را عمدا يا سهوا كم يا زياد كند، يا چيزى از واجبات را كه ركن نيست عمدا كم يا زياد نمايد. (950) اگر بعد از نماز شك كند كه در بين نماز كارى كه نماز را باطل مىكند انجام داده يا نه، نمازش صحيح است.

[ 186 ]

مكروهات نماز (951) در نماز چند چيز مكروه است: گرداندن صورت به مقدار كم به طرف راست يا چپ، بستن چشم ها، گرداندن چشم به چپ وراست، فوت كردن محل سجده، خميازه كشيدن، بازى كردن با ريش يا دست، داخل هم كردن انگشتان، آب دهان انداختن، گرفتن آب بينى وخلط سينه، نگاه كردن به خط قرآن يا كتاب يا خط انگشترى وهركار ديگرى كه خضوع وخشوع را از بين ببرد. (952) موقعى كه انسان خوابش مىآيد ونيز موقع خوددارى كردن از بول و غائط، نماز خواندن مكروه است. وغير از اينها مكروهات ديگرى هم در كتاب هاى مفصل ذكر شده است.

[ 187 ]

" شكيات نماز " شك هاى نماز 23 قسم است: هشت قسم آن شك هايى است كه نماز را باطل مىكند وبه شش قسم آن نبايد اعتنا كرد ونه قسم ديگر آن صحيح است. شك هاى مبطل شك هايى كه نماز را باطل مىكند از اين قرار است: 1 - شك در شماره ركعت هاى نماز دو ركعتى مثل نماز صبح ونماز مسافر، ولى شك در نماز مستحب دو ركعتى وبعضى از نمازهاى احتياط نماز را باطل نمىكند. 2 - شك در شماره ركعت هاى نماز سه ركعتى. 3 - اگر در نماز چهار ركعتى شك كند كه يك ركعت خوانده يا بيشتر. 4 - اگر در نماز چهار ركعتى پيش از تمام شدن سجده‌دوم، شك كند كه دو ركعت خوانده يا بيشتر، كه در اين صورت نمازش باطل است وبايد اعاده كند، و بهتر آن است كه عمل به حكم شك كرده ونماز را اعاده نمايد. 5 - شك بين دو وپنج يا دو وبيشتر از پنج. 6 - شك بين سه وشش يا سه وبيشتر از شش. 7 - شك در ركعت هاى نماز، كه نداند چند ركعت خوانده است. 8 - شك بين چهار وشش يا چهار وبيشتر از شش، چه پيش از تمام شدن سجده دوم باشد وچه بعد از آن. (953) اگر يكى از شك هاى باطل كننده براى انسان پيش آيد، بنا بر احوط نمىتواند نماز را به هم بزند بلكه بايد ابتدا قدرى فكر كند تا علم يا گمان به يك طرف پيدا كند، ولى اگر بعد از فكر كردن هم شك او از بين نرود به هم زدن نماز بنا بر اظهر مانعى ندارد، ولازم نيست آن قدر صبر كند تا خود از حالت نمازگزار بيرون رود.

[ 188 ]

شك هايى كه نبايد به آنها اعتنا كرد (954) شك هايى كه نبايد به آنها اعتنا كرد از اين قرار است: 1 - شك در چيزى كه محل بجا آوردن آن گذشته است، مثل آن كه در ركوع شك كند كه حمد را خوانده يا نه. 2 - شك بعد از سلام نماز. 3 - شك بعد از گذشتن وقت نماز. 4 - شك كثير الشك، يعنى كسى كه زياد شك مىكند. 5 - شك امام در شماره ركعت هاى نماز، در صورتى كه مأموم شماره‌آنها را بداند و هم چنين شك مأموم در صورتى كه امام شماره ركعت هاى نماز را بداند. 6 - شك در نماز مستحبى. وتفصيل هر يك از اين شش مورد در مسائل بعدى بيان خواهد شد. 1 - شك بعد از محل (955) اگر در بين نماز شك كند كه يكى از كارهاى واجب آن را انجام داده يا نه، مثلا شك كند كه حمد خوانده يا نه، چنانچه مشغول كارى كه بايد بعد از آن انجام دهد نشده، بايد آنچه را كه در انجام آن شك كرده بجا آورد واگر مشغول كارى كه بايد بعد از آن انجام دهد شده، به شك خود اعتنا نكند. (956) اگر در بين خواندن آيه اى شك كند كه آيه‌پيش را خوانده يا نه، يا وقتى آخرآيه را مىخواند شك كند كه اول آن را خوانده يا نه، بايد به شك خود اعتنا نكند. (957) اگر بعد از ركوع يا سجود شك كند كه كارهاى واجب آن، مانند ذكر و آرام بودن بدن را انجام داده يا نه، بايد به شك خود اعتنا نكند. (958) اگر در حالى كه به سجده مىرود شك كند كه ركوع كرده يا نه، بنا بر احتياط بايد برگردد وركوع را انجام دهد واگر شك كند كه بعد از ركوع ايستاده يا نه،

[ 189 ]

بايد آن را بنا بر احتياط انجام دهد. (959) اگر در حال برخاستن شك كند كه تشهد را بجا آورده يا نه، يا اگر شك كند كه سجده را بجا آورده يا نه، بنا بر احتياط بايد برگردد وبجا آورد، بلكه در دومى وجوب برگشتن اظهر است. (960) كسى كه نشسته يا خوابيده نماز مىخواند، اگر موقعى كه حمد يا تسبيحات مىخواند، شك كند كه سجده يا تشهد را بجا آورده يا نه، بايد به شك خود اعتنا نكند واگر پيش از آن كه مشغول حمد يا تسبيحات شود، شك كند كه سجده يا تشهد را بجا آورده يا نه، بايد بجا آورد. (961) اگر شك كند كه يكى از ركنهاى نماز را بجا آورده يا نه، چنانچه مشغول كارى كه بعد از آن است نشده، بايد آن را بجا آورد مثلا اگر پيش از خواندن تشهد شك كند كه دو سجده را بجا آورده يا نه، بايد بجا آورد ولى چنانچه بعد يادش بيايد كه آن ركن را بجا آورده، چون ركن زياد شده نمازش باطل است. (962) اگر شك كند عملى را كه ركن نيست بجا آورده يا نه، چنانچه مشغول كارى كه بعد از آن است نشده، بايد آن را بجا آورد، مثلا اگر پيش از خواندن سوره شك كند كه حمد را خوانده يا نه، بايد حمد را بخواند واگر بعد از انجام آن يادش بيايد كه آن را بجا آورده بوده چون ركن زياد نشده نماز صحيح است. (963) اگر شك كند ركنى را بجا آورده يا نه، مثلا چنانچه مشغول تشهد است اگر شك كند كه دو سجده را بجا آورده يا نه، بايد به شك خود اعتنا نكند واگر يادش بيايد آن ركن را بجا نياورده، در صورتى كه مشغول ركن بعد نشده، بايد آن را بجا آورد واگر مشغول ركن بعد شده نمازش باطل است، مثلا اگر پيش از ركوع ركعت بعد يادش بيايد كه دو سجده را بجا نياورده، بايد بجا آورد واگر در ركوع يا بعد از آن يادش بيايد نمازش باطل است. (964) اگر شك كند عملى را كه ركن نيست بجا آورده يا نه، چنانچه مشغول كارى كه بعد از آن است شده، بايد به شك خود اعتنا نكند، مثلا موقعى كه مشغول خواندن سوره است، اگر شك كند كه حمد را خوانده يا نه، بايد به شك خود اعتنا نكند واگر بعد يادش بيايد كه آن را بجا نياورده، در صورتى كه مشغول ركن بعد

[ 190 ]

نشده، بايد بجا آورد واگر مشغول ركن بعد شده نمازش صحيح است، بنابر اين اگر مثلا در قنوت يادش بيايد كه حمد را نخوانده، بايد بخواند واگر در ركوع يادش بيايد نماز او صحيح است. (965) اگر شك كند كه سلام نماز را گفته يا نه، در صورتى كه مشغول تعقيب نماز شده يا به سبب انجام كارى كه نماز را بهم مىزند از حال نمازگزار خارج شده، به شك خود اعتنا نمىكند، ودر صورت دوم در بعضى از موارد احتياط مستحب در اعاده است، واگر پيش از اينها شك كند بايد سلام را بگويد، واما اگر در صحيح بودن سلام شك كند، چه مشغول كار ديگر شده باشد يا نه، بايد به شك خود اعتنا ننمايد. (966) اگر در صحيح بودن چيزى شك كند، مثلا تكبيرة الاحرام گفت يا حمد خواند ويا آيه اى را خواند وشك كرد صحيح گفته يا نه، نبايد به شك خود اعتنا كند. (967) اگر كسى در نماز شك كرد كه ظهر را قصد كرده يا عصر را، ومى داند كه قبلا ظهر را نخوانده يا شك در خواندن آن دارد، پس اگر در وقت مختص به ظهر يا وقت مشترك است، قصد نماز ظهر را مىكند، واگر در وقت مختص به عصر است اگر تا حال قصد انجام تكليف فعلى را داشته قصد نماز عصر مىنمايد وآن را تمام مىكند، واگر مىداند كه نماز ظهر را قبلا خوانده، پس با قصد انجام تكليف فعلى قصد نماز عصر مىكند وآن را تمام مىكند، چه در وقت مشترك باشد وچه در وقت مختص به عصر. 2 - شك بعد از سلام (968) اگر بعد از سلام شك كند كه نمازش صحيح بوده يا نه، مثلا شك كند ركوع كرده يا نه، يا بعد از سلام نماز چهار ركعتى شك كند كه چهار ركعت خوانده يا پنج ركعت، به شك خود اعتنا نكند، ولى اگر هر دو طرف شك او باطل باشد، مثلا بعد از سلام نماز چهار ركعتى شك كند كه سه يا پنج ركعت خوانده، نمازش باطل است.

[ 191 ]

(969) اگر در نماز بين دو وچهار شك كرد وبنا را بر چهار گذاشت، وبعد از سلام شك او به شك بين سه وچهار تبديل شد، يا آن كه بين دو وسه وچهار شك كرد وبنا را بر چهار گذاشت وبعد از سلام شك او به شك بين سه وچهار تبديل شد، احوط اين است كه به وظيفه شك دوم عمل كند، واگر بين دو وچهار شك كرد وبنا را بر چهار گذاشت وبعد از سلام شك او به شك بين دو وسه تبديل شد، علاوه بر انجام وظيفه مربوط به شك بين دو وسه، دو سجده سهو نيز براى سلام بى جا بجا مىآورد. (970) اگر بعد از نماز شك كند كه نمازى كه خوانده به قصد ظهر خوانده يا عصر، اگر مسافر نيست يك نماز چهار ركعتى واگر مسافر است يك نماز دو ركعتى به قصد مافى الذمه بخواند كافى است، واگر شك كرد نمازى كه خوانده واجب بوده يا مستحب، بايد نماز واجب را بخواند. 3 - شك بعد از وقت (971) اگر بعد از گذشتن وقت نماز شك كند كه نماز خوانده يا نه، يا گمان كند كه نخوانده، خواندن آن لازم نيست مگر گمانى كه در حد اطمينان باشد، ولى اگر پيش از گذشتن وقت، شك كند كه نماز خوانده يا نه، يا گمان كند كه نخوانده، بايد آن نماز را بخواند بلكه اگر گمان كند كه خوانده، بايد آن را بجا آورد. (972) اگر بعد از گذشتن وقت شك كند كه نماز را درست خوانده يا نه، به شك خود اعتنا نكند. 4 - كثير الشك (973) كسى كه زياد شك مىكند، نبايد به شك خود اعتنا كند. وكثير الشك شدن به اين است كه مردم بگويند تو زياد شك مىكنى وزياد شك كردن به اين صورت محقق مىشود كه در يك نماز سه مرتبه شك كند، يا در سه نماز پشت سر

[ 192 ]

هم مثلا در نماز صبح وظهر وعصر شك كند. (974) كثير الشك اگر در بجا آوردن چيزى شك كند، چنانچه بجا نياوردن آن نماز را باطل مىكند، بايد بنا بگذارد كه آن را بجا آورده، مثلا اگر شك كند كه ركوع كرده يا نه، بايد بنا بگذارد كه ركوع كرده است، ونيز اگر بجا آوردن آن نماز را باطل مىكند بايد بنا بگذارد كه آن را انجام نداده، مثلا اگر شك كند كه يك ركوع كرده يا بيشتر، چون زياد شدن ركوع نماز را باطل مىكند، بايد بنا بگذارد كه بيشتر از يك ركوع نكرده است. (975) كسى كه در يك چيز نماز زياد شك مىكند، چنانچه در چيزهاى ديگر نماز شك كند بايد به دستور آن عمل نمايد، مثلا كسى كه زياد شك مىكند سجده كرده يا نه، اگر در بجا آوردن ركوع شك كند بايد به دستور آن عمل نمايد يعنى اگر ايستاده است ركوع را بجا آورد واگر به سجده رفته اعتنا نكند. (976) اگر انسان شك كند كه كثير الشك شده يا نه، بايد به دستور شك عمل نمايد. وكثير الشك تا وقتى يقين نكند كه به حال معمولى مردم برگشته بايد به شك خود اعتنا نكند. 5 - شك امام ومأموم (977) اگر امام جماعت در شماره ركعتهاى نماز شك كند، مثلا شك كند كه سه ركعت خوانده يا چهار ركعت، چنانچه مأموم يقين يا گمان داشته باشد كه چهار ركعت خوانده وبه امام بفهماند كه چهار ركعت خوانده است، امام بايد نماز را تمام كند وخواندن نماز احتياط لازم نيست. و هم چنين اگر امام يقين يا گمان داشته باشد كه چند ركعت خوانده است ومأموم در شماره ركعت هاى نماز شك كند، بايد به شك خود اعتنا ننمايد. (978) اگر در نماز جماعت، هم امام وهم مأموم شك كنند وشك هر كدام با ديگرى فرق دارد، هر كدام به وظيفه‌خود عمل مىكند، وحكم سهو امام يا مأموم يا هر دو نيز همين است.

[ 193 ]

6 - شك در نماز مستحبى (979) اگر در شماره ركعت هاى نماز مستحبى شك كند، چنانچه طرف بيشتر شك، نماز را باطل مىكند، بايد بنا را بر كمتر بگذارد، مثلا اگر در نافله‌صبح شك كند كه دو ركعت خوانده يا سه ركعت، بايد بنا بگذارد كه دو ركعت خوانده است، واگر طرف بيشتر شك نماز را باطل نمىكند، مثلا شك كند كه دو ركعت خوانده يا يك ركعت، به هرطرف شك عمل كند نمازش صحيح است. (980) اگر در يكى از كارهاى نافله شك كند، خواه ركن باشد يا غير ركن، بنابر اظهر مىتواند به شك خود اعتنا نكند، ولى چنانچه محل آن نگذشته، احتياط مستحب در اين است كه آن را بجا آورد واگر محل آن گذشته، به شك خود اعتنا نكند. (981) اگر در نماز نافله كارى كند كه براى آن سجده سهو واجب مىشود ويا يك سجده يا تشهد را فراموش نمايد، لازم نيست بعد از نماز، سجده‌سهو يا قضاى سجده وتشهد را بجا آورد. (982) اگر در نماز مستحبى كارى را فراموش كرد، چنانچه محل آن باقى است بنا بر اظهر بايد آن را بجا آورد، ودر اين جهت مثل نماز واجب است. شك هاى صحيح (983) در نه صورت، اگر در شماره ركعت هاى نماز چهار ركعتى شك كند، بنا بر احتياط بايد فكر نمايد، پس اگر يقين يا گمان به يك طرف شك پيدا كرد، همان طرف را بگيرد ونماز را تمام كند وگرنه به دستورهايى كه گفته مىشود عمل نمايد و آن نه صورت از اين قرار است: 1 - شك بين دو وسه بعد از سر برداشتن از سجده‌دوم بنا بر اظهر، كه بايد بنا بگذارد سه ركعت خوانده ويك ركعت ديگر بخواند ونماز را تمام كند وبعد از نماز

[ 194 ]

يك ركعت نماز احتياط ايستاده يا دو ركعت نشسته به دستورى كه بعدا گفته مىشود بجا آورد، ولى احتياط در اين است كه يك ركعت ايستاده بخواند. 2 - شك بين دو وچهار بعد از سر برداشتن از سجده‌دوم، كه بايد بنا بگذارد چهار ركعت خوانده ونماز را تمام كند وبعد از نماز دو ركعت نماز احتياط ايستاده بخواند وبعيد نيست استحباب دو سجده‌سهو بعد از نماز احتياط. 3 - شك بين دو وسه وچهار بعد از سر برداشتن از سجده‌دوم، كه بايد بنا را بر چهار بگذارد وبعد از نماز دو ركعت نماز احتياط ايستاده وبعد دو ركعت نشسته بجا آورد، ولى اگر بعد از سجده‌اول يا پيش از سر برداشتن از سجده‌دوم يكى از اين سه شك برايش پيش آيد بايد نماز را رها كند ودوباره بخواند. 4 - شك بين چهار وپنج بعد از سر برداشتن از سجده‌دوم، كه بايد بنا را بر چهار بگذارد ونماز را تمام كند وبعد از نماز دو سجده‌سهو بجا آورد، ولى اگر بعد از ركوع ركعتى كه در آن شك كرده وپيش از سر برداشتن از سجده‌دوم، اين شك براى او پيش آيد، بنا بر احتياط واجب بايد به دستورى كه گفته شد عمل كند ونماز را دوباره هم بخواند. 5 - شك بين سه وچهار، كه در هر جاى نماز باشد، بايد بنا را بر چهار بگذارد و نماز را تمام كند وبعد از نماز يك ركعت نماز احتياط ايستاده يا دو ركعت نشسته بجا آورد. 6 - شك بين چهار وپنج در حال ايستاده قبل از ركوع، كه بايد بنشيند وتشهد بخواند ونماز را سلام دهد ويك ركعت نماز احتياط ايستاده يا دو ركعت نشسته بجا آورد وبنا بر احتياط دو سجده‌سهو نيز انجام دهد. 7 - شك بين سه وپنج در حال ايستاده قبل از ركوع، كه بايد بنشيند وتشهد بخواند ونماز را سلام دهد ودو ركعت نماز احتياط ايستاده بجا آورد وبعيد نيست استحباب دو سجده‌سهو براى آنچه زياد شده است، واگر اين شك بعد از ركوع باشد احوط اين است كه آن ركعت را تمام كند ويك ركعت ديگر هم بخواند وبعد از سلام، نماز را اعاده كند، و هم چنين احتياط اين است كه در شك بين دو وپنج بعد از سر برداشتن از سجده دوم نماز را تمام كند ودوباره آن را بخواند.

[ 195 ]

8 - شك بين سه وچهار وپنج در حال ايستاده قبل از ركوع، كه بايد بنشيند و تشهد بخواند وبعد از سلام نماز، دو ركعت نماز احتياط ايستاده وبعد دو ركعت نشسته بجا آورد وسپس دو سجده‌سهو براى كارهاى زيادى كه انجام داده بجا آورد. 9 - شك بين پنج وشش در حال ايستاده، كه بايد بنشيند وتشهد بخواند ونماز را سلام دهد ودو سجده‌سهو بجا آورد. (984) اگر يكى از شك هاى صحيح براى انسان پيش آيد، نبايد نماز را بشكند وچنانچه نماز را بشكند معصيت كرده است. (985) اگر يكى از شك هايى كه نماز احتياط براى آنها واجب است در نماز پيش آيد، چنانچه انسان نماز را تمام كند وبدون خواندن نماز احتياط، نماز را از سر بگيرد معصيت كرده است ودر صورتى كه قصد قربت حاصل شود، مثل اين كه بعد از انجام كارى كه نماز را باطل مىكند مشغول نماز شده، نماز دومش صحيح است. (986) اگر موقعى كه ايستاده، بين سه وچهار يا بين سه وچهار وپنج شك كند ويادش بيايد كه يك سجده يا دو سجده از ركعت پيش بجا نياورده، نمازش بنا بر اظهر باطل است. موارد شكستن نماز (987) شكستن نماز واجب از روى اختيار حرام است، ولى براى حفظ مال و جلوگيرى از ضرر مالى يا بدنى مانعى ندارد و هم چنين شكستن نماز مستحبى از روى اختيار مانعى ندارد. (988) اگر حفظ جان خود يا كسى كه حفظ جان او واجب است يا حفظ مالى كه نگهدارى آن واجب مىباشد، بدون شكستن نماز ممكن نباشد بايد نماز را بشكند. (989) كسى كه بايد نماز را بشكند، اگر نماز را تمام كند معصيت كرده ولى صحيح بودن نمازش خالى از وجه نيست.

[ 196 ]

" نماز احتياط " (990) كسى كه نماز احتياط بر او واجب است بعد از سلام نماز بايد فورا نيت نماز احتياط كند وتكبير بگويد وبنابر اظهر حمد را بخواند وبه ركوع برود ودو سجده نمايد پس اگر يك ركعت نماز احتياط بر او واجب است، بعد از دو سجده، تشهد بخواند وسلام دهد واگر دو ركعت نماز احتياط بر او واجب است بعد از دو سجده يك ركعت ديگر مثل ركعت اول بجا آورد وبعد از تشهد سلام دهد. (991) نماز احتياط سوره وقنوت ندارد، وبايد آن را آهسته بخواند - بنا بر لزوم آهسته خواندن در قرائت ركعت سوم وچهارم - ونيت آن را به زبان نياورد. (992) اگر پيش از خواندن نماز احتياط بفهمد، نمازى كه خوانده درست بوده، لازم نيست نماز احتياط را بخواند، واگر در بين نماز احتياط بفهمد، لازم نيست آن را تمام نمايد بلكه مثل نماز نافله مىشود، كه قطع وادامه‌آن هر دو جايز است. (993) اگر بعد از نماز احتياط بفهمد كسرى نمازش به مقدار نماز احتياط بوده، مثلا در شك بين سه وچهار، يك ركعت نماز احتياط بخواند بعد بفهمد نماز را سه ركعت خوانده، نمازش صحيح است. (994) اگر بعد از خواندن نماز احتياط بفهمد كسرى نماز بيشتر از نماز احتياط بوده، مثلا در شك بين سه وچهار، يك ركعت نماز احتياط بخواند، بعد بفهمد نماز را دو ركعت خوانده، چنانچه بعد از نماز احتياط كارى كه نماز را باطل مىكند انجام داده، مثلا پشت به قبله كرده، بايد نماز را دوباره بخواند واگر كارى كه نماز را باطل مىكند انجام نداده بايد يك ركعت ديگر نماز بخواند وبنا بر احتياط نمازش را دو مرتبه اعاده كند. (995) اگر بين دو وسه وچهار شك كند وبعد از خواندن دو ركعت نماز احتياط ايستاده، يادش بيايد كه نماز را دو ركعت خوانده بنابر اظهر لازم نيست دو ركعت نماز احتياط نشسته را بخواند. (996) اگر بين سه وچهار شك كند وموقعى كه يك ركعت نماز احتياط ايستاده را مىخواند، يادش بيايد كه نماز را سه ركعت خوانده بايد نماز احتياط را

[ 197 ]

تمام كند ونمازش بنا بر اظهر صحيح است، ولى اگر در اثناء دو ركعت نماز احتياط نشسته يادش بيايد، بايد احتياطا نمازش را اعاده كند. (997) اگر بين دو وسه وچهار شك كند وموقعى كه دو ركعت نماز احتياط ايستاده را مىخواند پيش از ركوع ركعت دوم يادش بيايد كه نماز را سه ركعت خوانده، بايد بنشيند ونماز احتياط را يك ركعتى تمام كند وبنا بر اظهر نمازش صحيح است. (998) اگر در بين نماز احتياط بفهمد كسرى نمازش بيشتر يا كمتر از نماز احتياط بوده، چنانچه نتواند نماز احتياط را مطابق كسرى نمازش تمام كند، بايد آن را تمام كند وبنابر احتياط واجب، نماز را دوباره بخواند مثلا در شك بين سه وچهار اگر موقعى كه دو ركعت نماز احتياط نشسته را مىخواند، يادش بيايد كه نماز را دو ركعت خوانده، چون نمىتواند دو ركعت نشسته را بجاى دو ركعت ايستاده حساب كند، بايد بعد از تمام كردن نماز احتياط، نماز را احتياطا اعاده نمايد، واحتياط بيشتر در اين است كه اگر قبل از ركوع ركعت اول متوجه نقصان نماز شد، بايستد و دو ركعت نماز احتياط ايستاده بخواند وبعد نمازش را دو مرتبه اعاده كند. (999) اگر شك كند نماز احتياطى كه بر او واجب بوده بجا آورده يا نه، بنا مىگذارد كه خوانده است، اگر چه احتياط مستحب آن است كه در صورتى كه از حال نماز خارج نشده آن را بجا آورد. (1000) اگر در نماز احتياط، ركنى را كم يا زياد كند، يا مثلا به جاى يك ركعت دو ركعت بخواند، نماز احتياط باطل مىشود. واحتياط در جايى كه سهوا نماز احتياط را باطل كرده باشد اين است كه نماز احتياط واصل نماز را دوباره بخواند. (1001) موقعى كه مشغول نماز احتياط است اگر در يكى از كارهاى آن شك كند بايد به شك خود اعتنا نكند اگر چه محل آن نگذشته باشد بنابر اظهر. (1002) اگر در عدد ركعات نماز احتياط شك كند به آن اعتنا نمىكند وبنا بر اظهر بنا را بر صحيح بودن نماز مىگذارد. واگر بعد از نماز شك كرد كه احتياط لازم يك ركعت است يا دو ركعت، احتياطا هر دو را بجا مىآورد وسپس نماز را اعاده مىكند.

[ 198 ]

(1003) اگر بعد از سلام نماز احتياط شك كند كه يكى از اجزاء يا شرايط آن را بجا آورده يا نه، به شك خود اعتنا نكند. واگر سهوا در نماز احتياط كلام بى جا گفت، بنا بر اظهر سجده سهو واجب نيست، اگر چه احتياط در بجا آوردن است. (1004) حكم گمان در ركعت هاى نماز حكم يقين است، مثلا اگر در نماز چهار ركعتى انسان گمان دارد كه نماز را چهار ركعت خوانده، نبايد نماز احتياط بخواند، و هم چنين اگر به افعال نماز گمان پيدا كرد، مثلا گمان كرد كه حمد خوانده است مثل اين است كه يقين كرده ولازم نيست بخواند واگر گمان كرد كه نخوانده بايد دو مرتبه بخواند. چه گمان به چيزى پيدا كند كه موجب صحيح بودن نماز است يا به چيزى كه نماز را باطل مىكند، به ركنى از اركان نماز گمان پيدا كند يا به غير ركن، موقع شك يا فراموشى گمان حاصل شود يا خودبخود گمان پيدا كند، در تمام اين صورت ها، گمان داشتن مانند يقين است وحكم يقين را دارد، اگر چه احتياط مستحب در اين است كه اگر گمان به انجام دادن فعلى پيدا كرد كه ركن نيست، دو مرتبه آن را انجام بدهد. (1005) اگر هم نماز احتياط وهم سجده سهو بر نمازگزار لازم شد بنابر اظهر بايد نماز احتياط را بر سجده سهو مقدم بدارد، واگر همراه با نماز احتياط قضاى سجده يا تشهد هم بر او واجب شد پس در لزوم تقديم آنها بر نماز احتياط ويا تأخير، تأمل است، ودر هر صورت علاوه بر بجا آوردن آن دو، احوط اعاده نماز است.

[ 199 ]

" سجده سهو " براى پنج چيز بعد از سلام نماز، انسان بايد دو سجده سهو به دستورى كه بعدا گفته مىشود بجا آورد: 1 - اگر در بين نماز سهوا حرف بزند. 2 - اگر يك سجده را فراموش كند. 3 - اگر در نماز چهار ركعتى بعد از سجده‌دوم شك كند كه چهار ركعت خوانده يا پنج ركعت، ولى اگر قبل از تمام شدن سجده‌دوم شك كند، عمل به وظيفه اى كه قبلا گفته شد مىنمايد وبنا بر احتياط دو سجده‌سهو بجا مىآورد، و هم چنين اگر در حال ايستاده شك كرد كه شش ركعت خوانده يا پنج ركعت، بدون ركوع مىنشيند و تشهد خوانده، سلام مىدهد ودو سجده‌سهو براى ايستادن بى جا ودو سجده ديگر براى شكى كه كرده، بنا بر احتياط انجام مىدهد. 4 - جايى كه نبايد نماز را سلام دهد، مثلا در ركعت اول، سهوا سلام بدهد. 5 - اگر سهوا چيزى از غير ركن را كم يا زياد كند، بنابر احتياط دو سجده‌سهو بجا مىآورد. (1006) اگر انسان اشتباها يا به خيال اين كه نمازش تمام شده حرف بزند بايد دو سجده سهو بجا آورد. (1007) اگر چيزى را كه غلط خوانده دوباره به طور صحيح بخواند براى دوباره خواندن آن سجده‌سهو واجب نيست، و هم چنين اگر در بين نماز احتياط موجبات سجده سهو پيش بيايد، بنابر اظهر سجده سهو واجب نمىشود. (1008) اگر در نماز سهوا مدتى حرف بزند وتمام آنها يك مرتبه حساب شود، دو سجده سهو بعد از سلام نماز كافى است. (1009) اگر سهوا تسبيحات اربعه را نگويد يا كمتر از يك مرتبه بگويد بايد دو سجده‌سهو بجا آورد. (1010) اگر در جايى كه نبايد سلام دهد، به نيت سلام اشتباها هر سه سلام را

[ 200 ]

بگويد دو سجده سهو كافى است. (1011) اگر يك سجده يا تشهد را فراموش كند وپيش از ركوع ركعت بعد يادش بيايد، ويا گمان كند كه سجده را از ركعت پيش فراموش كرده است، بايد برگردد و بجا آورد، وبعد از نماز براى قيام بى جا احتياطا دو سجده سهو بجا آورد و هم چنين بنا بر احوط دو سجده سهو ديگر براى زياد شدن قرائت يا تسبيحات - اگر آنها را خوانده باشد - بجا آورد. (1012) اگر در ركوع يا بعد از آن يادش بيايد كه يك سجده يا تشهد را از ركعت پيش فراموش كرده، بايد بعد از سلام بنا بر اظهر سجده يا تشهد را قضا نمايد وبعد از آن براى تشهد فراموش شده دو سجده‌سهو وبنا بر احتياط واجب براى يك سجده فراموش شده نيز دو سجده سهو بجا آورد. (1013) اگر سجده‌سهو را بعد از سلام نماز عمدا بجا نياورد، معصيت كرده و واجب است هر چه زودتر آن را انجام دهد وچنانچه سهوا بجا نياورد، هر وقت يادش آمد بايد فورا انجام دهد ولازم نيست نماز را دوباره بخواند. (1014) اگر شك دارد كه سجده‌سهو بر او واجب شده يا نه، لازم نيست بجا آورد. (1015) كسى كه شك دارد دو سجده‌سهو بر او واجب شده يا چهار سجده، اگر دو سجده بنمايد كافى است. (1016) اگر بداند يكى از دو سجده‌سهو را بجا نياورده، بايد دو سجده‌سهو بجا آورد واگر بداند سهوا سه سجده كرده، بايد دوباره دو سجده‌سهو بنمايد. (1017) اگر واجبى از واجبات سجده سهو را فراموش كرد، اگر محل آن نگذشته آن را بجا مىآورد واگر بعد از سلام فهميد، بنابر احتياط سجده سهو را اعاده كند. (1018) اگر در سجده‌سهو شك كرد كه دو سجده بجا آورده يا يك سجده، بنا را بر دو مىگذارد، اگر چه قبل از تشهد باشد، واگر شك كرد كه دو سجده بجا آورده يا سه سجده، بنا را بر دو مىگذارد و هم چنين به شك در ذكر يا طمأنينه اعتنا نمىكند، اگر چه قبل از سر بر داشتن از سجده باشد، اما اگر شك كرد كه اصل سجده

[ 201 ]

را بجا آورده يا نه، بايد بجا آورد. دستور سجده سهو (1019) دستور سجده‌سهو اين است كه بعد از سلام نماز فورا نيت سجده‌سهو كند وپيشانى را به چيزى كه سجده بر آن صحيح است بگذارد وبنا بر احتياط واجب به نحو مأثور بگويد: " بسم الله وبالله وصلى الله على محمد وآله " يا " بسم الله وبالله اللهم صل على محمد وآل محمد "، ولى بهتر است بگويد: " بسم الله وبالله السلام عليك ايها النبى ورحمة الله وبركاته "، بعد بايد بنشيند ودوباره به سجده رود ويكى از ذكرهايى را كه گفته شد بگويد وبنا بر اظهر وقتى سر از سجده برداشت تشهد بخواند سپس سلام بدهد. (1020) آنچه در سجده نماز واجب است، از قبيل گذاشتن مواضع هفتگانه بر زمين، گذاشتن پيشانى بر چيزى كه سجده بر آن صحيح است، نشستن بين دو سجده وطمأنينه در آنها، طهارت، پوشش ورو به قبله بودن، بنا بر احوط بايد در سجده سهو رعايت شود. قضاى سجده وتشهد فراموش شده (1021) سجده وتشهدى را كه انسان فراموش كرده وبعد از نماز قضاى آن را بجا مىآورد بايد تمام شرايط نماز مانند پاك بودن بدن ولباس ورو به قبله بودن و شرط هاى ديگر را داشته باشد. (1022) اگر بين سلام نماز وقضاى سجده يا تشهد كارى كند كه اگر عمدا يا سهوا در نماز اتفاق بيفتد نماز باطل مىشود، مثلا پشت به قبله نمايد، بايد قضاى سجده وتشهد را بجا آورد وبنا بر احتياط نمازش را اعاده نمايد. (1023) اگر بعد از سلام نماز يادش بيايد كه يك سجده از ركعت آخر را فراموش

[ 202 ]

كرده، بايد سجده را نه به قصد ادا ونه به قصد قضا، بجا آورد، وما بعد آن را كه تشهد وسلام است انجام دهد، وبنابر احتياط واجب دو سجده سهو براى سجده فراموش شده ودو سجده سهو براى زياد شدن تشهد وسلام بجا آورد، واگر تشهد ركعت آخر را فراموش كرده باشد وبعد از سلام يادش بيايد، در صورتى كه چيزى كه نماز را باطل كند انجام نداده باشد، بنابر احتياط واجب آن تشهد را نه به قصد ادا و نه قضا بجا آورد وسلام را هم بگويد وسپس دو سجده سهو به قصد وظيفه فعليه انجام دهد. كم وزياد كردن اجزاء وشرايط نماز (1024) هر گاه چيزى از واجبات نماز را عمدا كم يا زياد كند، اگر چه يك حرف آن باشد، نماز باطل است. (1025) اگر در بين نماز بفهمد وضو يا غسلش باطل بوده، يا بدون وضو يا غسل مشغول نماز شده، بايد نماز را بهم بزند ودوباره با وضو يا غسل بخواند واگر بعد از نماز بفهمد بايد دوباره نماز را با وضو يا غسل بجا آورد واگر وقت گذشته قضا نمايد. (1026) اگر بعد از رسيدن به ركوع يادش بيايد كه دو سجده از ركعت پيش فراموش كرده، نمازش باطل است، واگر پيش از رسيدن به ركوع يادش بيايد، بايد برگردد ودو سجده را بجا آورد وبرخيزد وحمد وسوره يا تسبيحات را بخواند و نماز را تمام كند. (1027) اگر پيش از گفتن " السلام علينا " و " السلام عليكم " يادش بيايد كه دو سجده‌ركعت آخر را بجا نياورده، بايد دو سجده را بجا آورد ودوباره تشهد بخواند ونماز را سلام دهد. (1028) اگر پيش از سلام نماز يادش بيايد كه يك ركعت يا بيشتر از آخر نماز نخوانده، بايد مقدارى را كه فراموش كرده بجا آورد. (1029) اگر بعد از سلام نماز يادش بيايد كه يك ركعت يا بيشتر از آخر نماز را نخوانده، چنانچه كارى انجام داده كه اگر در نماز عمدا يا سهوا اتفاق بيفتد نماز را

[ 203 ]

باطل مىكند، مثلا پشت به قبله كرده، نمازش باطل است، ودر غير اين صورت بايد فورا مقدارى كه فراموش كرده بجا آورد. (1030) هر گاه بعد از سلام عملى انجام دهد كه اگر در نماز عمدا يا سهوا اتفاق بيفتد نماز را باطل مىكند، مثلا پشت به قبله نمايد وبعد يادش بيايد، كه دو سجده آخر را بجا نياورده نمازش باطل است بلكه اگر پيش از انجام كارى هم كه نماز را باطل مىكند، يادش بيايد، دو سجده اى را كه فراموش كرده بجا مىآورد ودوباره تشهد مىخواند ونماز را سلام مىدهد وبراى سلامى كه اول گفته است دو سجده سهو بجا مىآورد وبنا بر احتياط واجب بايد نماز را اعاده كند. (1031) اگر بفهمد نمازش را پيش از وقت خوانده، يا پشت به قبله يا با انحراف بيشتر از طرف راست وطرف چپ قبله بجا آورده، بايد دوباره بخواند، واگر وقت گذشته در صورتى كه قبل از وقت خوانده بايد قضا كند واگر پشت به قبله خوانده بنا بر احوط قضا نمايد.

[ 204 ]

" نماز مسافر " مسافر بايد نماز ظهر وعصر وعشا را با هشت شرط، شكسته بجا آورد يعنى دو ركعت بخواند: 1 - آن كه سفر او كمتر از هشت فرسخ شرعى نباشد. 2 - از اول مسافرت، قصد هشت فرسخ را داشته باشد. 3 - در بين راه از قصد خود برنگردد. 4 - قبل از رسيدن به هشت فرسخ از وطن خود يا جايى كه مىخواهد ده روز يا بيشتر در آنجا بماند نگذرد. 5 - براى كار حرام سفر نكند. 6 - از صحرانشين هايى نباشد كه در بيابان ها گردش مىكنند. 7 - شغل او مسافرت نباشد. 8 - از شهر خارج شده به حد ترخص برسد. تفصيل شروط ذكر شده در مسائل بعدى بيان مىشود. شرط اول: آن كه سفر او كمتر از هشت فرسخ شرعى نباشد. (1032) كسى كه مجموع مسافت رفت وبرگشت او هشت فرسخ است، و بخواهد همان روز كه رفته است برگردد، بايد نماز را شكسته بخواند. و هم چنين اگر رفت وبرگشت در شب يا در روز وشب باشد، بايد نماز را شكسته بخواند. (1033) اگر مجموع رفت وبرگشت هشت فرسخ باشد ولى همان روز كه رفته نمىخواهد برگردد، مىتواند نماز را شكسته ويا تمام بخواند وروزه را بگيرد يا افطار كند، ولى احتياط در اين است كه نماز را شكسته بخواند وروزه را افطار نمايد، ولى اگر رفت وبرگشت به تنهايى هشت فرسخ يا بيشتر باشد، ودر بين راه ومقصد، قصد ماندن ده روز نكرده باشد، بايد نماز را شكسته بخواند وروزه را افطار نمايد. (1034) اگر علم يا اطمينان داشته باشد ويا دو نفر عادل بگويند كه سفر او

[ 205 ]

هشت فرسخ است بايد ترتيب اثر بدهد ونماز را شكسته بخواند، بلكه كافى بودن مطلق گمان اگر چه اطمينان نداشته باشد خالى از وجه نيست، واگر براى او سؤال كردن مشكل نيست وحرج ندارد بايد بنابر احتياط سؤال كند. (1035) اگر دو نفر عادل بگويند سفر هشت فرسخ است ودو نفر عادل ديگر بگويند نيست، بنابر احوط بايد قول دوم را بگيرد ونماز را تمام بخواند واگر شكسته خوانده اعاده كند، حتى اگر بعدا هم معلوم شود كه هشت فرسخ بوده، مگر اين كه نماز اول را با قصد قربت خوانده باشد كه در اين صورت همان نماز كافى است. (1036) كسى كه يقين دارد سفرش هشت فرسخ نيست، يا شك دارد كه هشت فرسخ هست يا نه، چنانچه در بين راه بفهمد كه سفر او هشت فرسخ بوده، اگر چه كمى از راه باقى باشد، بايد نماز را شكسته بخواند واگر تمام خوانده دوباره شكسته بجا آورد. (1037) اگر طفل مميزى كه قصد سفر دارد در بين راه بالغ شود، در صورتى كه مجموع حركت از ابتداى سفر هشت فرسخ باشد، واجب است از زمان بلوغ نماز را شكسته بخواند. (1038) اگر دو همسفر يكى معتقد به مقدار مسافت شرعى يعنى هشت فرسخ است وديگرى معتقد است كه هشت فرسخ نيست، بايد هر كدام به وظيفه‌خود عمل كند وبنا بر احتياط واجب هيچ كدام به ديگرى اقتدا نكند. (1039) اگر بين دو محلى كه فاصله‌آنها كمتر از چهار فرسخ است چند مرتبه رفت وآمد كند به نحوى كه به حد ترخص برگردد، اگر چه روى هم رفته هشت فرسخ شود، بايد نماز را تمام بخواند. (1040) اگر محلى دو راه داشته باشد، يك راه آن كمتر از هشت فرسخ وراه ديگر آن هشت فرسخ يا بيشتر باشد، چنانچه انسان از راهى كه هشت فرسخ است، به آنجا برود، بايد نماز را شكسته بخواند واگر از راه ديگر بدون قصد برگشت برود، بايد تمام بخواند. (1041) اگر شهر ديوار دارد، بايد ابتداى مسافت را از ديوار شهر حساب كند، و اگر ديوار ندارد، بايد از خانه هاى آخر شهر حساب نمايد.

[ 206 ]

شرط دوم: از اول مسافرت، قصد هشت فرسخ را داشته باشد، پس اگر به جايى كه كمتر از هشت فرسخ است مسافرت كند و بعد از رسيدن به آنجا قصد كند جايى برود كه با مقدارى كه آمده هشت فرسخ شود، چون از اول قصد هشت فرسخ را نداشته، بايد نماز را تمام بخواند، ولى اگر بخواهد از آنجا هشت فرسخ برود يا چهار فرسخ برود وبه وطنش يا به جايى كه مىخواهد ده روز بماند برگردد بايد نماز را شكسته بخواند. (1042) كسى كه نمىداند سفرش چند فرسخ است، مثلا براى پيدا كردن گمشده اى مسافرت مىكند ونمى داند كه چه مقدار بايد برود تا آن را پيدا كند، بايد نماز را تمام بخواند، ولى در برگشتن، چنانچه تا وطنش يا جايى كه مىخواهد ده روز در آنجا بماند، هشت فرسخ يا بيشتر باشد، بايد نماز را شكسته بخواند، ونيز اگر در بين رفتن مثلا قصد كند كه چهار فرسخ برود وبرگردد، چنانچه رفت وبرگشت هشت فرسخ شود، بايد نماز را شكسته بخواند. (1043) مسافر در صورتى بايد نماز را شكسته بخواند كه تصميم داشته باشد هشت فرسخ برود، پس كسى كه از شهر بيرون مىرود ومثلا قصدش اين است كه اگر رفيق پيدا كند، سفر هشت فرسخى برود چنانچه اطمينان دارد كه رفيق پيدا مىكند، بايد نماز را شكسته بخواند واگر اطمينان ندارد بايد تمام بخواند واحتمال دارد كه مطلق گمان كافى باشد. (1044) كسى كه در سفر به اختيار ديگرى است مانند نوكرى كه با آقاى خود مسافرت مىكند، چنانچه بداند سفر او هشت فرسخ است، بايد نماز را شكسته بخواند. (1045) كسى كه در سفر به اختيار ديگرى است، اگر بداند يا گمان داشته باشد، بلكه اگر احتمال نيز بدهد كه پيش از رسيدن به چهار فرسخ از او جدا مىشود و بر مىگردد، بايد نماز را تمام بخواند. (1046) كسى كه در سفر به اختيار ديگرى است، اگر نداند كه آن ديگرى قصد هشت فرسخ را دارد يا نه، بنابر احوط بايد تحقيق كند واگر تحقيق ممكن نيست بايد

[ 207 ]

نماز را تمام بخواند، واگر معلوم شد كه از اول قصد هشت فرسخ را داشته بنابر اظهر بايد نماز را شكسته بخواند، واحوط جمع بين شكسته وتمام است مگر اين كه مسافت باقيمانده هشت فرسخ باشد كه در اين صورت بايد شكسته بخواند. شرط سوم: در بين راه از قصد خود برنگردد، پس اگر پيش از رسيدن به چهار فرسخ از قصد خود برگردد، يا مردد شود، بايد نماز را تمام بخواند. (1047) اگر براى رفتن به محلى حركت كند وبعد از رفتن مقدارى از راه بخواهد جاى ديگرى برود، چنانچه از محل اولى كه حركت كرده تا جايى كه مىخواهد برود، هشت فرسخ باشد، بايد نماز را شكسته بخواند. (1048) اگر پيش از آن كه به هشت فرسخ برسد مردد شود كه بقيه‌راه را برود يا نه، ودر موقعى كه مردد است راه نرود وبعد تصميم بگيرد كه بقيه راه را برود، بايد تا آخر مسافرت نماز را شكسته بخواند. (1049) اگر پيش از آن كه به هشت فرسخ برسد مردد شود كه بقيه‌راه را برود يا نه، ودر موقعى كه مردد است مقدارى راه برود وبعد تصميم بگيرد كه هشت فرسخ ديگر برود يا چهار فرسخ رفته وبرگردد ويا اين كه تصميم بگيرد بقيه‌راه را برود و باقيمانده سفر او هشت فرسخ باشد يا چهار فرسخ باشد ولى بخواهد برود و برگردد، بايد نماز را شكسته بخواند. (1050) اگر در حال سفر بعد از گذشتن از حد ترخص مانعى براى مسافرت پيش بيايد، تا وقتى كه تصميم او بر سفر باقى است ومشروط به تحقق امر ديگر نيست، بايد نماز را شكسته بخواند، ولى اگر از تصميم سفر برگردد ويا بخواهد در همان مكان ده روز بماند بايد نماز را تمام بخواند. شرط چهارم: قبل از رسيدن به هشت فرسخ از وطن خود نگذرد، يا نخواهد ده روز يا بيشتر در جايى بماند، پس كسى كه مىخواهد پيش از رسيدن به هشت فرسخ از وطنش بگذرد، يا ده روز در محلى بماند، بايد نماز را تمام بخواند. (1051) كسى كه نمىداند پيش از رسيدن به هشت فرسخ از وطنش مىگذرد يا

[ 208 ]

نه، يا ده روز در محلى مىماند يا نه، بايد نماز را تمام بخواند. (1052) كسى كه مىخواهد پيش از رسيدن به هشت فرسخ از وطنش بگذرد، يا ده روز در محلى بماند، ونيز كسى كه مردد است كه از وطنش بگذرد يا ده روز در محلى بماند، اگر از ماندن ده روز يا گذشتن از وطن منصرف شود، باز هم بايد نماز را تمام بخواند. ولى اگر باقيمانده راهش هشت فرسخ باشد، يا چهار فرسخ باشد و بخواهد برود وبرگردد، بايد نماز را شكسته بخواند. شرط پنجم: براى كار حرام سفر نكند، واگر براى كار حرامى مانند دزدى سفر كند، بايد نماز را تمام بخواند، و هم چنين است اگر خود سفر حرام باشد، مثل آن كه براى او ضرر داشته باشد، يا زن بدون اجازه‌شوهر وفرزند با وجود نهى پدر ومادر سفرى بروند كه بر آنان واجب نباشد، ولى اگر مثل سفر حج واجب باشد، بايد نماز را شكسته بخوانند. (1053) كسى كه سفر او حرام نيست وبراى كار حرام هم سفر نمىكند، اگر چه در سفر، معصيتى انجام دهد، مثلا - نعوذ بالله - غيبت كند يا شراب بخورد، بايد نماز را شكسته بخواند. واگر مقصود از سفر هم طاعت وهم معصيت باشد اگر هر دو قصد مستقل باشد بايد نماز را تمام بخواند ولى اگر مقصود اصلى طاعت است و معصيت مقصود فرعى وتبعى است، نماز را شكسته مىخواند. (1054) اگر مخصوصا براى آن كه كار واجبى را ترك كند، مسافرت نمايد نمازش تمام است، پس كسى كه بدهكار است، اگر بتواند بدهى خود را بدهد وطلبكار هم مطالبه كند، چنانچه در سفر نتواند بدهى خود را بدهد ومخصوصا براى فرار از دادن بدهى مسافرت نمايد، بايد نماز را تمام بخواند. ولى مسافرت براى ترك روزه، حرام نيست. (1055) اگر سفر او سفر حرام نباشد ولى حيوان سوارى يا مركب ديگرى كه سوار است غصبى باشد، ويا اين كه در زمين غصبى سفر مىكند، بنا بر اظهر نمازش تمام است. (1056) كسى كه با ظالم مسافرت مىكند اگر ناچار نباشد ومسافرت او كمك به

[ 209 ]

ظالم باشد، بايد نماز را تمام بخواند، واگر ناچار باشد يا مثلا براى نجات دادن مظلومى با او مسافرت كند، نمازش شكسته است. (1057) اگر به قصد تفريح وگردش مسافرت كند حرام نيست وبايد نماز را شكسته بخواند. (1058) اگر براى لهو وخوشگذرانى به شكار رود نمازش تمام است وچنانچه براى تهيه‌معاش به شكار رود، نمازش شكسته است واگر براى كسب وزياد كردن مال برود، پس اگر از كسانى مىشود كه شغلشان در مسافرت كردن است نمازش تمام است وروزه مىگيرد. وگرنه احتياط واجب در جمع بين شكسته وتمام است ولى روزه را افطار مىكند. (1059) كسى كه سفرش براى معصيت است اگر در بين راه توبه كرده، در صورتى كه باقيمانده سفر به اندازه مسافت شرعى باشد نمازش شكسته است واگر توبه نكرده وپس از ارتكاب معصيت ويا بدون آن برگشت در صورتى كه بقيه‌سفر به اندازه مسافت شرعى باشد بنابر اظهر نماز را شكسته مىخواند. (1060) اگر قسمتى از سفر براى كار حرام وقسمتى ديگر براى كار غير حرام باشد آن قسمت سفر كه براى غير حرام است ملاك شروع مسافت شرعى براى شكسته بودن نماز است. شرط ششم: از صحرانشين هايى نباشد كه در بيابان ها گردش مىكنند و هر جا آب و خوراك براى خود وحيواناتشان پيدا كنند مىمانند وبعد از چندى به جاى ديگر مىروند، وصحرا نشين ها در اين مسافرت ها بايد نماز را تمام بخوانند. شرط هفتم: شغل او مسافرت نباشد، بنا بر اين شتردار وراننده وچوبدار وكشتيبان ومانند اينها، اگر چه براى بردن اثاثيه منزل خود مسافرت كنند، نمازشان تمام است. (1061) كسى كه شغلش مسافرت است اگر براى كار ديگرى، مثلا براى زيارت يا حج مسافرت كند، بايد نماز را شكسته بخواند، ولى اگر مثلا راننده، عده اى را

[ 210 ]

براى زيارت با اتومبيل خود ببرد ودر ضمن خودش هم زيارت كند، بايد نماز را تمام بخواند. (1062) مسافرت هايى كه هميشه لازمه شغل انسان است، مثل سفر براى پيدا كردن منزل قبل از حركت كاروان، مانند همان شغل است بخلاف مسافرت هاى اتفاقى كه نماز در آن شكسته است. (1063) كسى كه در مقدارى از سال شغلش مسافرت است، مثل راننده اى كه فقط در تابستان يا زمستان اتومبيل خود را كرايه مىدهد، در سفرى كه مشغول به كارش است اگر به او راننده گفته مىشود، بايد نماز را تمام بخواند واحتياط مستحب آن است كه هم شكسته وهم تمام بخواند. (1064) در كثير السفر لازم نيست كه انسان سفرهاى متعدد داشته باشد بلكه يك سفر طولانى كه بيشتر سال را فرا گيرد مثل سفرهاى متعدد است، پس همين كه بگويند فلانى راننده است ويا شغلش سفر است اگر چه در يك سفر طولانى و بدون تكرار وتعدد باشد كافى است. (1065) راننده ودوره گردى كه در دو سه فرسخى شهر رفت وآمد مىكند، چنانچه اتفاقا سفر هشت فرسخى برود ولى اين سفر جزء شغل او باشد، بايد نماز را تمام بخواند. (1066) كسى كه شغلش مسافرت است، اگر در وطن يا غير وطن خود ده روز بماند در سفر اولى كه بعد از ده روز مىرود، مانند سفر اولى است كه اين شغل را در ابتدا شروع كرده بود و بنابر اين تا زمانى كه اين سفر، عرفا شغل او حساب نمىشود، بايد نماز را شكسته بخواند. بلى ماندن ده روز متصل در غيروطن، بايد با قصد اقامه باشد، ولى در وطن اگر چه بدون قصد هم باشد، همين حكم را دارد. (1067) كسى كه در شهرها سياحت مىكند وبراى خود وطنى اختيار نكرده، بايد نماز را تمام بخواند. (1068) كسى كه شغلش مسافرت نيست، اگر مثلا در شهرى يا در دهى جنسى دارد كه براى حمل آن مسافرت هاى پى در پى مىكند، بايد نماز را شكسته بخواند.

[ 211 ]

شرط هشتم: به حد ترخص برسد، يعنى از وطنش يا جايى كه قصد كرده ده روز در آنجا بماند، به قدرى دور شود كه ديوار شهر را نبيند وصداى اذان آن را نشنود ولى بايد در هوا غبار يا چيز ديگرى نباشد كه از ديدن ديوارو شنيدن اذان جلوگيرى كند، ولازم نيست به قدرى دور شود كه مناره ها وگنبدها را نبيند، يا ديوارها هيچ پيدا نباشد، بلكه همين قدر كه ديوارها كاملا معلوم نباشد، كافى است. (1069) كسى كه به سفر مىرود اگر به جايى برسد كه اذان را نشنود ولى ديوار شهر را ببيند، يا ديوارها را نبيند وصداى اذان را بشنود، چنانچه بخواهد در آنجا نماز بخواند، بنابر احتياط واجب بايد هم شكسته وهم تمام بخواند. (1070) اگر كسى بدون قصد سفر تا حد ترخص رفته واز آن جا قصد سفر كرده، همين كه از آن محل شروع به حركت كرد به طورى كه عرفا بگويند سفرش را آغاز كرده، بايد نمازش را شكسته بخواند ودر اين صورت ديگر خروج از حد ترخص آن محل اعتبارى ندارد وابتداى مسافت شرعى را هم بايد از همان جا حساب كرد، و همچنين اگر در جايى بود كه نه وطن او بود ونه قصد ماندن ده روز را در آن جا داشت ونه سى ويك روز به طور ترديد در آنجا مانده بود ودر عين حال نمازش در آن شهر يا محل تمام بود مثل اين كه به دنبال گمشده اى، بدون قصد سفر به آن جا رسيده بود واز آن جا قصد سفر كرد، خروج از حد ترخص آن محل اعتبارى ندارد و همين كه مسافت شرعى را عرفا شروع كرد، نمازش را شكسته مىخواند. (1071) اگر مسافر به اجبار يا به اختيار خود بدون اين كه از قصد سفر برگردد به كمتر از حد ترخص برگشت، نمازش در آن جا تمام است، ولى اگر برگشتن او به كمتر از حد ترخص نبود نماز شكسته است، مگر آن كه از قصد سفر برگردد. (1072) مسافرى كه به وطن خود بر مىگردد، براى اين كه نماز را تمام بخواند بنا بر احتياط بايد هم ديوار وطن را ببيند وهم اذان آن جا را بشنود، اگر چه اظهر كفايت شنيدن اذان است. ولى مسافرى كه مى خواهد ده روز در محلى بماند، اگر به جايى برسد كه ديوار آن محل را ببيند وصداى اذانش را بشنود، چنانچه بخواهد در آنجا نماز بخواند، بنا بر احتياط واجب بايد هم شكسته وهم تمام بخواند.

[ 212 ]

(1073) هر گاه شهرى در بلندى باشد كه از دور ديده شود، يا به قدرى گود باشد كه اگر انسان كمى دور شود ديوار آن را نبيند، كسى كه از آن شهر مسافرت مىكند، وقتى به اندازه اى دور شود كه اگر آن شهر در زمين هموار بود، ديوارش از آنجا ديده نمىشد، بايد نماز خود را شكسته بخواند، ونيز اگر پستى وبلندى خانه ها بيشتر از معمول باشد، بايد ملاحظه معمول را بنمايد. (1074) در شهرهاى بزرگى، مثل تهران، همين كه عرفا صدق كند كسى كه در آن شهر زندگى مىكند براحتى مىتواند در نواحى مختلف شهر رفت وآمد كند بدون اين كه عرف او را مسافر حساب كند، بنابر اظهر آن شهر حكم شهرهاى ديگر را دارد. (1075) اگر از محلى مسافرت كند كه خانه وديوار ندارد، وقتى به جايى برسد كه اگر آن محل ديوار داشت از آنجا ديده نمىشد، بايد نماز را شكسته بخواند. (1076) اگر به قدرى دور شود كه اذان خانه ها را نشنود ولى اذان شهر را كه معمولا در جاى بلند مىگويند بشنود، بايد نماز را تمام بخواند (1077) اگر به جايى برسد كه اذان شهر را كه معمولا در جاى بلند مىگويند نشنود ولى اذانى را كه در جاى خيلى بلند مىگويند بشنود، بايد نماز را شكسته بخواند. (1078) اگر چشم يا گوش او يا صداى اذان، غيرمعمول باشد، در محلى بايد نماز را شكسته بخواند كه چشم متوسط ديوار خانه ها را نبيند وگوش متوسط صداى اذان معمولى را نشنود. (1079) مسافرى كه در سفر از وطن خود عبور مىكند، وقتى به جايى برسد كه ديوار وطن خود را ببيند وصداى اذان آن را بشنود بايد نماز را تمام بخواند. (1080) مسافرى كه در بين مسافرت به وطنش رسيده، تا وقتى در آنجا هست بايد نماز را تمام بخواند. ولى اگر بخواهد از آنجا هشت فرسخ برود، يا چهار فرسخ برود وبرگردد، وقتى به جايى برسد كه ديوار وطن را نبيند وصداى اذان آن را نشنود، بايد نماز را شكسته بخواند. (1081) محلى را كه انسان براى اقامت وزندگى خود اختيار كرده وطن او است، چه در آنجا به دنيا آمده ووطن پدر ومادرش باشد، يا خودش آنجا را براى زندگى

[ 213 ]

اختيار كرده باشد، پس وطن انسان بنا بر اقوى جايى است كه عرفا آنجا را وطن شخص بدانند ولازم نيست در آنجا ملكى داشته باشد ويا اين كه شش ماه آنجا زندگى كرده باشد بلكه همين قدر كه عرفا آنجا وطن او به حساب بيايد كافى است. (1082) كسى كه در دو محل زندگى مىكند، مثلا شش ماه در شهرى وشش ماه ديگر در شهرى ديگر مىماند، هر دو وطن او است، ونيز اگر بيشتر از دو محل را براى زندگى خود اختيار كرده باشد، همه‌آنها وطن او حساب مىشود. وزن در صورتى كه زندگيش در اين گونه وطن به همراه شوهرش است در مسأله وطن تابع شوهر خواهد بود. ودر صورتى كه فاصله بين دو وطن به اندازه مسافت شرعى باشد، نمازش در آن فاصله شكسته است ودر غير اين صورت نمازش تمام است. (1083) غير از وطن اصلى ووطن غير اصلى كه ذكر شد در جاهاى ديگر اگر قصد اقامت ده روز نكند نمازش شكسته است ولى اگر جايى وطن او بوده ودر آنجا شش ماه به قصد وطن بودن مانده است وملك هم داشته وحالا اعراض كرده است، احتياط كردن در جمع بين نماز قصر وتمام و هم چنين گرفتن روزه وقضاى آن خوب است، وهمين احتياط جارى است اگر در جايى شش ماه بدون قصد وطن بودن بماند وملكى داشته باشد. ((1084) اگر به جايى برسد كه وطن او بوده واز آنجا صرف نظر كرده نبايد نماز را تمام بخواند مگر اين كه قبلا شش ماه با داشتن ملك در آنجا مانده باشد كه خوب است احتياط مسأله قبلى رعايت شود، اگر چه وطن ديگر هم براى خود اختيار نكرده باشد. (1085) مسافرى كه قصد دارد، ده روز پشت سر هم در محلى بماند، يا مىداند كه بدون اختيار ده روز در محلى مىماند، در آن محل بايد نماز را تمام بخواند. (1086) مسافرى كه مىخواهد ده روز در محلى بماند، لازم نيست قصد ماندن شب اول يا شب يازدهم را داشته باشد، وهمين كه قصد كند از اذان صبح روز اول تا غروب روز دهم بماند، بايد نماز را تمام بخواند، و هم چنين اگر مثلا قصدش اين باشد كه از ظهر روز اول تا ظهر روز يازدهم بماند، بايد نماز را تمام بخواند، واحوط اين است كه جبران كمبود را از شب يازدهم حساب نكند.

[ 214 ]

(1087) مسافرى كه مىخواهد ده روز در محلى بماند، اگر از اول قصد داشته باشد كه در بين ده روز به اطراف آنجا برود، چنانچه جايى كه مىخواهد برود از مقدار ترخص دورتر نباشد، بايد در همه ده روز نماز را تمام بخواند، واگر از مقدار ترخص دورتر باشد ولى كمتر از مقدار مسافت يعنى چهار فرسخ شرعى باشد، چنانچه قسمت عمده روز را در محل اقامت باشد كافى است ونمازش تمام است و عرفا صدق اقامت ده روز در آنجا مىكند. (1088) مسافرى كه تصميم ندارد ده روز در جايى بماند، مثلا قصدش اين است كه اگر رفيقش بيايد يا منزل خوبى پيدا كند، ده روز بماند، بايد نماز را شكسته بخواند. (1089) اگر مسافر قصد كند ده روز در محلى بماند، چنانچه پيش از خواندن يك نماز چهار ركعتى از ماندن منصرف شود، يا مردد شود كه در آنجا بماند يا به جاى ديگربرود، بايد نماز را شكسته بخواند، واگر بعد از خواندن يك نماز چهار ركعتى از ماندن منصرف شود يا مردد شود، تا وقتى در آنجا هست، بايد نماز را تمام بخواند. وبنابر اظهر چه اين نماز چهار ركعتى را به طور اداء خوانده باشد يا قضاى يك نماز چهار ركعتى باشد كه در همان محل از او فوت شده باشد، ولى فقط گذشتن وقت نماز چهار ركعتى كافى نيست، مثل اين كه در تمام وقت حائض يا بيهوش يا در حال جنون باشد، واگر قبل از قضاى نمازش از نيت عدول كرده، بايد نمازش را شكسته بخواند. (1090) مسافرى كه قصد كرده ده روز در محلى بماند، اگر روزه بگيرد و بعد از ظهر از ماندن در آنجا منصرف شود، چنانچه يك نماز چهار ركعتى خوانده باشد، روزه اش صحيح است وتا وقتى در آنجا هست بايد نمازهاى خود را تمام بخواند واگر يك نماز چهار ركعتى نخوانده باشد، روزه‌آن روزش صحيح است، اما نمازهاى خود را بايد شكسته بخواند وروزهاى بعد هم نمىتواند روزه بگيرد. (1091) اگر مسافر به نيت اين كه نماز را شكسته بخواند مشغول نماز شود ودر بين نماز تصميم بگيرد كه ده روز يا بيشتر بماند، بايد نماز را چهار ركعتى تمام نمايد. واگر بعد از سلام نماز از نيت خود برگشت، بنابر اظهر اين برگشت از نيت بعد از

[ 215 ]

خواندن يك نماز چهار ركعتى تأثيرى ندارد، وبقيه نمازهايش نيز تمام است. (1092) مسافرى كه قصد كرده ده روز در جايى بماند، اگر در بين نماز چهار ركعتى از قصد خود برگردد، چنانچه مشغول ركعت سوم نشده، بايد نماز را دو ركعتى تمام نمايد وبقيه نمازهاى خود را شكسته بخواند. واگر داخل ركوع ركعت سوم شده وقبل از سلام نماز از قصد اقامت منصرف شود احتياط در تمام كردن آن نماز واعاده آن به صورت شكسته است ودر بقيه‌مدتى كه در آنجا مىماند بنابر احتياط نمازها را هم شكسته وهم تمام مىخواند. (1093) مسافرى كه قصد كرده ده روز در محلى بماند، اگر بيشتر از ده روز در آنجا بماند، تا وقتى مسافرت نكرده بايد نمازش را تمام بخواند ولازم نيست دوباره قصد ماندن ده روز كند. (1094) مسافرى كه قصد كرده ده روز در محلى بماند، بايد روزه واجب را بگيرد ومى تواند روزه مستحبى هم بگيرد ونافله‌ظهر وعصر وعشا را هم بخواند. (1095) مسافرى كه قصد كرده ده روز در جايى بماند اگر بعد از خواندن يك نماز چهار ركعتى بخواهد به جايى كه كمتر از چهار فرسخ است برود وبه محل اقامت خود برگردد تا وقتى كه سفر شرعى جديدى را آغاز نكرده، بايد نماز را تمام بخواند. حتى اگر طورى خارج شود كه به اقامه‌او صدمه بزند، مثل اين كه يك روز آنجا بماند، تا وقتى كه قصد سفر جديد شرعى نكرده، نماز تمام است. (1096) مسافرى كه قصد كرده ده روز در جايى بماند اگر بعد از خواندن يك نماز چهار ركعتى بخواهد به جاى ديگرى كه كمتر از هشت فرسخ است برود وده روز در آنجا بماند، بايد در رفتن ودر جايى كه قصد ماندن ده روز كرده، نمازهاى خود را تمام بخواند، ولى اگر جايى كه مىخواهد برود هشت فرسخ يا بيشتر باشد بايد موقع رفتن نمازهاى خود را شكسته بخواند وچنانچه در آنجا قصد ماندن ده روز كرد نمازش را تمام بخواند. (1097) مسافرى كه قصد كرده ده روز در محلى بماند اگر بعد از خواندن يك نماز چهار ركعتى بخواهد به جايى كه كمتر از چهار فرسخ است برود، چنانچه مردد باشد كه به محل اولش برگردد يا نه، يا به كلى از برگشتن به آنجا غافل باشد، يا

[ 216 ]

بخواهد برگردد ولى مردد باشد كه ده روز در آنجا بماند يا نه، يا آن كه از ده روز ماندن در آنجا ومسافرت از آنجا غافل باشد، بايد در طول مدتى كه مىرود و بر مىگردد وبعد از برگشتن، نمازهاى خود را تمام بخواند. (1098) اگر به خيال اين كه رفقايش مىخواهند ده روز در محلى بمانند، قصد كند كه ده روز در آنجا بماند وبعد از خواندن يك نماز چهار ركعتى بفهمد كه آنها قصد نكرده اند، اگر چه خودش هم از ماندن منصرف شود، تا مدتى كه در آنجا هست، بايد نماز را تمام بخواند. (1099) اگر مسافر بعد از رسيدن به هشت فرسخ، سى روز در محلى بماند ودر تمام سى روز در رفتن وماندن مردد باشد، بعد از گذشتن سى روز اگر چه مقدار كمى در آنجا بماند، بايد نماز را تمام بخواند. (1100) مسافرى كه مىخواهد نه روز يا كمتر در محلى بماند اگر بعد از آن كه نه روز يا كمتر در آنجا ماند، بخواهد دوباره نه روز ديگر يا كمتر بماند، وهمين طور تا سى روز، روز سى ويكم بايد نماز را تمام بخواند. (1101) مسافرى كه سى روز مردد بوده، در صورتى بايد نماز را تمام بخواند كه سى روز در يك جا بماند، پس اگر مقدارى از آن را در جايى ومقدارى را در جاى ديگر بماند، بعد از سى روز هم بايد نماز را شكسته بخواند، مگر اين كه قسمت عمده روز را در جايى بماند وبقيه روز را در جاى ديگرى كه كمتر از چهار فرسخ شرعى است به طورى كه عرفا صدق كند سى روز يك جا مانده است، كه در اين صورت بعد از سى روز مثل محل اقامت، نماز را در آنجا تمام مىخواند. مسائل متفرقه نماز مسافر (1102) مسافر مىتواند در مسجد الحرام ومسجد النبى (صلى الله عليه وآله وسلم) ومسجد كوفه نمازش را تمام بخواند، واحتياط در اين است كه نماز را شكسته بخواند. ولى اگر بخواهد در جايى كه اول جزء اين مساجد نبوده وبعد به آنها اضافه شده نماز بخواند، احتياط واجب آن است كه شكسته بخواند، ونيز مسافر مىتواند در كنار

[ 217 ]

حرم مطهر حضرت سيد الشهداء (عليه السلام) نماز را تمام بخواند، ولى اگر در اين چهار مكان نماز او قضا شد، بنا بر احتياط واجب به طور شكسته قضا نمايد، اگر چه در همان مكان باشد. (1103) كسى كه مىداند مسافر است وبايد نماز را شكسته بخواند، اگر در غير چهار مكانى كه در مسأله پيش گفته شد عمدا تمام بخواند، نمازش باطل است. (1104) مسافرى كه نمىداند بايد نماز را شكسته بخواند، اگر تمام بخواند و قصد قربت در نماز داشته باشد نمازش صحيح است. (1105) مسافرى كه مىداند بايد نماز را شكسته بخواند اگر بعضى از خصوصيات آن را نداند، مثلا نداند كه در سفر هشت فرسخى بايد شكسته بخواند، چنانچه تمام بخواند، در صورتى كه وقت باقى است بايد بنا بر احوط نماز را شكسته بخواند واگر وقت گذشته به طور شكسته قضا نمايد. (1106) مسافرى كه مىداند بايد نماز را شكسته بخواند، اگر به گمان اين كه سفر او كمتر از هشت فرسخ است تمام بخواند، وقتى بفهمد كه سفرش هشت فرسخ بوده، نمازى را كه تمام خوانده، بنا بر احتياط واجب بايد دوباره شكسته بخواند و اگر وقت هم گذشته، قضا نمايد. (1107) اگر فراموش كند كه مسافر است ونماز را تمام بخواند، چنانچه در وقت يادش بيايد، بايد شكسته بجا آورد ولى اگر بعد از وقت يادش بيايد، قضاى آن نماز بر او واجب نيست. (1108) اگر از روى فراموشى نماز را شكسته بخواند با اين كه نمىدانست سفرش به اندازه مسافت شرعى هست يا نه، يا اين كه مىدانست به اندازه مسافت نيست ولى بعد معلوم شد كه به اندازه مسافت بوده، بنا بر اظهر اگر نيت قربت داشت، اعاده لازم نيست. (1109) مسافرى كه نماز نخوانده، اگر پيش از تمام شدن وقت به وطنش برسد، يا به جايى برسد كه مىخواهد ده روز در آنجا بماند، بنابر اصح بايد نماز را تمام بخواند، وكسى كه مسافر نيست، اگر در اول وقت نماز نخواند ومسافرت كند، بنا بر اقوى در سفر بايد نماز را شكسته بخواند.

[ 218 ]

(1110) اگر از مسافرى كه بايد نماز را شكسته بخواند نماز ظهر يا عصر يا عشا قضا شود، بايد آن را دو ركعتى قضا نمايد، اگر چه در غير سفر بخواهد قضاى آن را بجا آورد، واگر از كسى كه مسافر نيست يكى از اين سه نماز قضا شود، بايد چهار ركعتى قضا نمايد اگر چه در سفر بخواهد آن را قضا نمايد. (1111) مستحب است مسافر بعد از هر نمازى كه شكسته مىخواند سى مرتبه بگويد: " سبحان الله والحمد لله ولا اله الا الله والله اكبر ".

[ 219 ]

" نماز قضا " (1112) كسى كه نماز واجب خود را در وقت آن نخوانده، بايد قضاى آن را بجا آورد، اگر چه در تمام وقت نماز، خواب مانده يا به سبب مستى نماز نخوانده باشد، ولى كسى كه در تمام وقت نماز، هنوز بالغ نشده ويا ديوانه ويا بيهوش است ويا زنى كه در تمام وقت نماز در حال حيض يا نفاس است، نمازى كه اينها نخوانده اند قضا ندارد، مگراين كه قبل از تمام شدن وقت نماز، اين افراد از چنين حالى خارج شوند يعنى شخص غير بالغ به تكليف برسد وبيهوش به هوش آيد وزن از حيض و نفاس پاك شود ومجنون عاقل شود، كه در اين صورت نمازى را كه لا اقل يك ركعت از آن را ولو با تيمم وحذف مستحبات، در وقت مىتوانسته بخواند ونخوانده، بايد قضا نمايد. (1113) اگر كسى به اختيار خود سبب حصول ديوانگى يا بيهوشى، يا حيض و نفاس در خود شود، بنابر احتياط واجب بايد نمازهاى فوت شده در آن حال را قضا نمايد، خصوصا اگر اين عمل بعد از دخول وقت باشد. (1114) نمازهايى كه واجب است قرائت در آنها بلند خوانده شود هنگام قضا هم بايد بلند خوانده شود و هم چنين نمازهايى كه واجب است آهسته بخواند هنگام قضا نيز واجب است آهسته بخواند. وبلند يا آهسته خواندن قضاى نافله ها تابع خود آنها است. (1115) كسى كه وضو، غسل وتيمم برايش ممكن نيست، در خود وقت، نماز بر او واجب نيست وبنابر احتياط واجب بايد در وقتى كه قادر بر تحصيل طهارت است نماز را قضا نمايد، خصوصا اگر خودش با اختيار سبب از بين رفتن تمكن شده باشد، بلكه اگر اين عمل بعد از گذشتن وقت كافى براى انجام نماز صورت گيرد، بايد نمازش را قضا كند. (1116) كافر اصلى، به جميع اقسام آن، در صورتى كه مسلمان شود، نمازهاى سابق او قضا ندارد، واما مسلمانى كه نماز نخوانده اگر چه معذور بوده يا مسلمانى

[ 220 ]

كه مرتد شده، اگر چه مرتد فطرى باشد بنابر اظهر، ويا مسلمانى كه محكوم به كفر است، مثل خوارج، در صورت توبه بر همه اينها قضا لازم است، ولى مسلمانى كه شيعه شده ونمازهايش را قبلا مطابق مذهب خودش يا مطابق مذهب شيعه با نيت قربت خوانده است بنابر اظهر قضا بر او واجب نيست. واما اگر اصلا نمازش را نخوانده بايد قضا كند. (1117) اگر بعد از وقت نماز بفهمد نمازى را كه خوانده باطل بوده، بايد قضاى آن را بخواند. (1118) كسى كه نماز قضا دارد، بايد در خواندن آن كوتاهى نكند ولى واجب نيست فورا آن را بجا آورد، وكسى كه نماز قضا دارد تا وقتى كه وقت فريضه تنگ نشده مىتواند نماز قضا يا نماز مستحبى بخواند. (1119) قضاى نمازهاى يوميه در صورتى كه ترتيب آنها معلوم باشد بايد به ترتيب خوانده شود، مثلا كسى كه يك روز نماز عصر وروز بعد نماز ظهر را نخوانده، بنا بر اظهر واحوط بايد اول نماز عصر وبعد از آن نماز ظهر را قضا نمايد. (1120) اگر بخواهد قضاى چند نماز غير يوميه، مانند نماز آيات را بخواند يا مثلا بخواهد قضاى يك نماز يوميه وچند نماز غير يوميه را بخواند، لازم نيست آنها را به ترتيب بجا آورد. (1121) اگر كسى نداند وگمان هم ندارد كه نمازهايى كه از او قضا شده كداميك جلوتر بوده، بنابر اقوى لازم نيست به طورى بخواند كه ترتيب حاصل شود و مىتواند هر كدام را خواست مقدم بدارد، اگر چه احتياط، در صورتى كه عسر و حرج پيش نيايد وموجب فوت آنچه يقينا فوت شده، نشود، تحصيل يقين به ترتيب است، پس اگر نداند نماز مغرب وظهر كه از او فوت شده كداميك جلوتر بوده يك نماز مغرب بين دو ظهر يا يك نماز ظهر بين دو مغرب بنابر احتياط مستحب بخواند. (1122) اگر نماز ظهر وعصر از او قضا شده ولى نمىداند از يك روز بوده يا از دو روز ونمى داند كدام زودتر قضا شده، مىتواند دو نماز چهار ركعتى بخواند: چهار ركعت اول به قصد نمازى كه اول فوت شده وچهار ركعت دوم به قصد نماز دوم.

[ 221 ]

(1123) كسى كه چند نماز از او قضا شده وتعداد آنها را نمىداند مثلا نمىداند چهار تا بوده يا پنج تا، چنانچه براى او مشكل نيست وعسر وحرج در كار نباشد، لازم است آن قدر نماز بخواند تا علم پيدا كند به مقدار نمازهاى قضا شده يا اين كه بيشتر نماز قضا خوانده است، واگر تحصيل علم ممكن نيست، به مقدارى كه اطمينان پيدا كند نماز بخواند، واگر آن هم نشد به قدرى كه گمان پيدا كند، واين احتياطات در صورتى است كه مىداند يا احتمال مىدهد كه سابقا مقدار آنها را مىدانسته والا فقط به قدرى كه يقين دارد نماز بخواند ودر مورد مقدار بيشتر، احتياط كردن خوب است ولى ظاهر اين است كه لازم نيست. (1124) كسى كه نماز قضا از همين روز يا روزهاى پيش دارد، مىتواند قبل از خواندن نمازى كه قضا شده، نماز ادايى را بخواند ولازم نيست نماز قضا را جلو بيندازد، گر چه مطابق احتياط است. (1125) كسى كه مىداند يك نماز چهار ركعتى نخوانده ونمى داند نماز ظهر است يا عصر است يا عشا، اگر يك نماز چهار ركعتى به نيت قضاى نمازى كه نخوانده بخواند كافى است. (1126) كسى كه مىداند يكى از نمازهاى پنجگانه از او فوت شده ونمى داند كدام بوده، كافى است يك نماز صبح ويك مغرب ويك چهار ركعتى به قصد ما في الذمه بخواند، ودر بلند يا آهسته خواندن آن مخير است، واگر مسافر بوده، كافى است يك مغرب ويك دو ركعتى به قصد ما في الذمه بخواند. (1127) اگر از روزهاى گذشته نمازهاى قضا دارد ويك نماز يا بيشتر هم از همان روز از او قضا شده، چنانچه براى قضاى تمام آنها وقت ندارد، يا نمىخواهد همه را در آن روز بخواند، مستحب است نماز قضاى آن روز را پيش از نماز ادا بخواند، بلكه مطابق احتياط است. (1128) نماز قضا را با جماعت مىشود خواند، چه نماز امام جماعت ادا باشد يا قضا، ولازم نيست هر دو يك نماز را بخوانند مثلا اگر نماز قضاى صبح را با نماز ظهر يا عصر امام بخواند اشكال ندارد. (1129) نمازهاى مستحبى كه وقت خاص دارند در صورت ترك، قضاى آنها

[ 222 ]

مستحب است ولى اگر در اثر بيمارى فوت شد، استحباب قضا تأكد ندارد، واگر نمازهاى مستحبى فوت شده را قضا نكرد مستحب است براى هر نماز فوت شده يك مد طعام صدقه بدهد. " نماز جماعت " مستحب است نمازهاى واجب خصوصا نمازهاى يوميه را به جماعت بخوانند، ودر نماز صبح، مغرب وعشاء بيشتر سفارش شده ودر روايتى وارد شده است كه اگر يك نفر به امام جماعت اقتدا كند، هرركعت از نماز آنان ثواب صد و پنجاه نماز دارد واگر دو نفر اقتدا كنند هرركعت ثواب ششصد نماز دارد و هر چه بيشتر شوند ثواب نمازشان بيشتر مىشود تا به ده نفر برسند وعده‌آنان كه از ده گذشت، اگر تمام آسمان ها كاغذ، ودرياها مركب، ودرخت ها قلم، وجن وانس و ملائكه نويسنده شوند، نمىتوانند ثواب يك ركعت آن را بنويسند. (1130) وقتى كه جماعت برپا مىشود، مستحب است كسى كه نمازش را فرادى خوانده دوباره با جماعت بخواند، واگر بعد بفهمد كه نماز اولش باطل بوده، نماز دوم او كافى است. (1131) اگر امام يا مأموم بخواهد نمازى را كه به جماعت خوانده دوباره با جماعت بخواند، جواز جماعت محل تأمل است ولى در صورتى كه جماعت دوم داراى مزايايى باشد كه در شرع رجحان داشته باشد وكسى بخواهد به اميد مطلوب بودن دو مرتبه نمازش را به جماعت بخواند، بنا بر اظهر جايز است. (1132) نمازهاى مستحبى را نمىشود به جماعت خواند، ولى خواندن نماز عيد فطر وقربان در زمان غيبت امام (عليه السلام) به جماعت مستحب است در صورتى كه شروط وجوب موجود نباشد، همچنين خواندن نماز استسقاء كه براى طلب باران مىخوانند به جماعت مستحب است وبعيد نيست استحباب جماعت در نماز غدير كه به اميد مطلوبيت خوانده شود. (1133) موقعى كه امام جماعت نماز يوميه مىخواند، هر كدام از نمازهاى

[ 223 ]

يوميه را مىشود به او اقتدا كرد ولى اگر نماز يوميه اش را احتياطا دوباره مى خواند، فقط در صورتى كه مأموم احتياطش با امام يكى باشد مىتواند به او اقتدا كند. (1134) اگر امام جماعت قضاى نماز يوميه خود را مىخواند، مىشود به او اقتدا كرد ولى اگر نمازش را احتياطا قضا مىكند، يا قضاى نماز شخص ديگر را تبرعا مىخواند، اقتدا به او اشكال دارد. (1135) اگر امام در محراب باشد وكسى پشت سر او اقتدا نكرده باشد، كسانى كه دو طرف محراب ايستاده اند وبه واسطه ديوار محراب امام را نمىبينند نمىتوانند اقتدا كنند. (1136) اگر به واسطه طولانى بودن صف اول، كسانى كه دو طرف صف ايستاده اند امام را نبينند مىتوانند اقتدا كنند، ونيز اگر به واسطه درازى يكى از صفهاى ديگر، كسانى كه دو طرف آن ايستاده اند، صف جلوى خود را نبينند مىتوانند اقتدا نمايند. (1137) اگر صفهاى جماعت تا درب مسجد برسد، كسى كه مقابل درب، پشت صف ايستاده، نمازش صحيح است ونيز نماز كسانى كه با ديدن او اقتدا مىكنند صحيح مىباشد. (1138) كسى كه پشت ستون ايستاده، اگر از طرف راست يا چپ به واسطه مأموم ديگر به امام متصل نباشد، نمىتواند اقتدا كند، ولى اگر از دو طرف يا يك طرف متصل باشد ومأموم كسى را كه امام را مىبيند مشاهده كند، جماعتش صحيح است، ومنظور از ديدن امام اين است كه اگر مأمومين نباشند بتواند امام را ببيند ولى غير از مأمومين هر چه حائل شود موجب فرادى شدن نماز است. (1139) محل ايستادن امام بايد از محل مأموم بلند تر نباشد، ولى اگر مكان امام مقدار خيلى كمى، مثلا كمتر از يك وجب بلند تر باشد، اشكال ندارد، ونيز اگر زمين سراشيب باشد وامام در طرفى كه بلند تر است بايستد، در صورتى كه سراشيبى آن زياد نباشد وطورى باشد كه به آن، زمين مسطح بگويند مانعى ندارد. (1140) اگر مكان مأموم بلند تر از مكان امام باشد وساير لوازم وشرايط اقتدا رعايت شود، اشكال ندارد.

[ 224 ]

(1141) هر گاه بداند نماز امام باطل است، مثلا بداند امام وضو ندارد، اگر چه خود امام ملتفت نباشد، نمىتواند به او اقتدا كند. (1142) اگر مأموم بعد از نماز بفهمد كه امام عادل نبوده يا كافر بوده، يا به جهتى نمازش باطل بوده، مثلا بى وضو نماز خوانده، نمازش صحيح است، و هم چنين اگر در اثناء نماز به يكى از اين سه امر اطلاع پيدا كرد، نيت فرادى مىكند وبقيه نماز را مىخواند ونمازش صحيح است. (1143) انسان در بين نماز جماعتى كه خواندن آن به جماعت واجب نيست بنابر اظهر مىتواند نيت فرادى كند اگر چه از اول نماز قصد فرادى داشته باشد، مثلا نيت كند كه دو نماز خود را با يك نماز امام بخواند يعنى قصد كند كه بين نماز فرادى كند وزودتر تمام كند ودوباره نماز دوم را به او اقتدا كند. ولى ممكن است از جهت اخلال به نظم جماعت واشتباه انداختن مأمومين ممنوع باشد. (1144) اگر مأموم به واسطه‌عذرى بعد از حمد وسوره امام نيت فرادى كند لازم نيست حمد وسوره را بخواند، ولى اگر پيش از تمام شدن حمد وسوره نيت فرادى نمايد، بايد مقدارى را كه امام نخوانده بخواند. (1145) اگر در بين نماز جماعت نيت فرادى نمايد، بنا بر احتياط واجب نبايد دوباره نيت جماعت كند، ولى اگر مردد شود كه نيت فرادى كند يا نه، وبعد تصميم بگيرد نماز را با جماعت تمام كند، نمازش صحيح است. (1146) اگر موقعى كه امام در ركوع است، مأموم اقتدا كند وبه ركوع امام برسد، اگر چه ذكر امام تمام شده باشد، نمازش به طور جماعت صحيح است ويك ركعت حساب مىشود. اما اگر به مقدار ركوع خم شود وبه ركوع امام نرسد نمازش به طور فرادى صحيح مىباشد وبايد آن را تمام نمايد. (1147) اگر موقعى كه امام در ركوع است اقتدا كند وبه مقدار ركوع خم شود ولى شك كند كه به ركوع امام رسيده يا نه، نمازش صحيح است وبنا بر احتياط فرادى مىشود. (1148) اگر موقعى كه امام در ركوع است اقتدا كند وپيش از آن كه به اندازه ركوع خم شود، امام سر از ركوع بردارد، مىتواند نيت فرادى كند يا مىتواند صبر كند تا

[ 225 ]

در ركعت بعد به امام ملحق شود ودر صورت ملحق شدن، تكبير ديگر لازم نيست. (1149) چنانچه مأموم بترسد كه اگر ملحق به صف شود واقتدا كند، امام سر از ركوع بردارد مىتواند در همان مكانى كه ايستاده اقتدا كند وتكبير بگويد وبه ركوع برود به شرط آن كه مانعى از اقتدا در آن مكان نباشد، مثل وجود حائل يا بلند بودن جاى امام، بنا بر اين دور بودن فاصله بين مأموم وامام يا صف جماعت بنا بر اظهر مانع از اقتدا نيست پس مأموم بعد از رسيدن به ركوع امام، در حال ركوع ويا بعد از ركوع وبنا بر احتياط بعد از سجود، ولو به چند دفعه حركت، خود را به امام يا صف ملحق مىكند، وبنا بر احتياط واجب در حال ذكر حركت نكند واگر توانست، راه رفتن را به بعد از سجده تأخير بيندازد اين كار را مىكند، ولى در هر صورت طى كردن اين فاصله نبايد فعل كثير حساب شود. (1150) اگر كسى بعد از سر برداشتن امام از ركوع رسيد، مىتواند به امام اقتدا كند وتكبيرة الاحرام بگويد، اما ركوع بجا نياورد ولى در يك سجده يا دو سجده امام را متابعت كند ودر ركعت بعد كه امام بر مىخيزد ركعت اول مأموم حساب مىشود وبنا بر اظهر تجديد تكبيرة الاحرام لازم نيست. (1151) اگر موقعى برسد كه امام مشغول خواندن تشهد آخر نماز است، چنانچه بخواهد به ثواب جماعت برسد، بايد بعد از نيت وگفتن تكبيرة الاحرام بنشيند وتشهد را با امام بخواند ولى سلام را نگويد وصبر كند تا امام سلام نماز را بدهد، وبنا بر احتياط مستحب در اين حال به صورت تجافى بنشيند، كه توضيح آن خواهد آمد، بعد بايستد وبدون آن كه دوباره نيت كند وتكبير بگويد، حمد وسوره را بخواند وآن را ركعت اول نماز خود حساب كند، و هم چنين بنابر اظهر در غير تشهد ركعت آخر هم مىتواند چنين كند. (1152) در نماز جماعت بايد بين مأموم وامام پرده ومانند آن، كه پشت آن ديده نمىشود، فاصله نباشد، و هم چنين است بين انسان ومأموم ديگرى كه انسان به واسطه‌او به امام متصل شده است، ولى اگر امام مرد ومأموم زن باشد، چنانچه بين آن زن وامام، يا بين آن زن ومأموم ديگرى كه مرد است وزن به واسطه‌او به امام متصل شده است، پرده ومانند آن باشد اشكال ندارد.

[ 226 ]

(1153) مأموم نبايد بنابر اظهر جلوتر از امام بايستد واظهر اين است كه مىتواند مساوى امام بايستد، ولى احتياط در اين است كه مساوى هم نايستد بلكه از امام عقب تر باشد، وافضل آن است كه اگر مأموم يك نفر است در طرف راست امام بايستد واگر بيشتر هستند پشت سر او قرار بگيرند. (1154) اگر بعد از شروع نماز، بين مأموم وامام، يا بين مأموم وكسى كه مأموم به واسطه‌او متصل به امام است، پرده يا چيز ديگرى كه پشت آن را نمىتوان ديد فاصله شود، نماز فرادى مىشود وصحيح است. (1155) بايد بين جاى سجده‌مأموم وجاى ايستادن امام به قدر يك انسان كه به سجده رفته است فاصله نباشد، بنا بر اين اگر بين آن دو اين مقدار فاصله بود - يعنى از سر تا نوك انگشتان پاى يك نفر كه در سجده است -، بنا بر اظهر نماز جماعت اشكال دارد، و هم چنين اگر بين انسان ومأمومى كه جلوى او ايستاده وبه وسيله او به امام متصل است به همين مقدار فاصله باشد نمازش اشكال دارد، واحتياط مستحب آن است كه جاى سجده‌مأموم با جاى كسى كه جلوى او ايستاده، هيچ فاصله نداشته باشد، واگر فاصله به قدر يك گام متعارف ومعمولى باشد، بنا بر اظهر اشكالى ندارد. (1156) اگر مأموم به واسطه‌كسى كه طرف راست يا چپ او اقتدا كرده به امام متصل باشد واز جلو به امام متصل نباشد، چنانچه كمتر از مقدارى كه در مسأله‌فوق گفته شد فاصله داشته باشد، نماز وجماعتش صحيح است. (1157) اگر در اثناء نماز، بين مأموم وامام، يا بين مأموم وكسى كه مأموم به واسطه‌او به امام متصل است به مقدار فوق فاصله پيدا شود، نمازش فرادى مىشود وصحيح است. (1158) اگر نماز همه كسانى كه در صف جلو هستند تمام شود، يا همه نيت فرادى نمايند، چنانچه فاصله به اندازه فوق نباشد نماز صف بعد به طور جماعت صحيح وگرنه نمازشان فرادى مىشود وصحيح است. (1159) اگر در ركعت دوم اقتدا كند، مستحب است قنوت وتشهد را با امام بخواند واحتياط مستحب آن است كه موقع خواندن تشهد، به حال تجافى بنشيند،

[ 227 ]

يعنى انگشتان دست وسينه‌پا را به زمين بگذارد وزانوها را بلند كند، وبايد بعد از تشهد، با امام برخيزد وحمد وسوره را بخواند، واگر براى سوره وقت ندارد، حمد را تمام كند ودر ركوع خود را به امام برساند، وچنانچه طورى است كه اگر بخواهد حمد را بخواند ويا تمام كند به ركوع امام نمىرسد اظهر تمام كردن حمد است اگر چه احتياط در قصد فرادى است. (1160) اگر موقعى كه امام در ركعت دوم نماز چهار ركعتى است اقتدا كند، بايد در ركعت دوم نمازش كه ركعت سوم امام است بعد از دو سجده بنشيند وتشهد را به مقدار واجب بخواند وبرخيزد وچنانچه براى گفتن سه مرتبه تسبيحات وقت ندارد، يك مرتبه بگويد ودر ركوع يا سجده خود را به امام برساند، واگر يك مرتبه تسبيحات را هم وقت ندارد كمتر از آن بگويد وبه ركوع امام برسد واگر اصلا وقت ندارد، قريب است كه هيچ ذكر نگويد وبا امام ركوع كند، اگر چه احتياط در قصد انفراد واتمام است. (1161) اگر در ركعت سوم يا چهارم در حالى كه امام ايستاده اقتدا كند، بنابر احوط بايد حمد وسوره را بخواند واگر براى سوره وقت ندارد، بايد حمد را تمام كند ودر ركوع خود را به امام برساند، وچنانچه طورى است كه اگر حمد بخواند يا حمد را بخواهد تمام كند به ركوع نخواهد رسيد احتياط در اين است كه قصد فرادى كند وحمد را تمام كرده وبقيه نماز را هم خودش بخواند، ولى اگر مأموم در ركعت دوم خود چنانچه طورى است كه اگر بخواهد حمد را تمام كند به ركوع امام نمىرسد، نمىتواند حمد را رها كرده وهمراه امام به ركوع برود، بلكه بايد حمد را تمام كند وخود را در سجده به امام برساند، گرچه احوط در اين صورت قصد فرادى است. (1162) كسى كه مىداند اگر سوره را بخواند در ركوع به امام نمىرسد، بايد سوره را نخواند. (1163) كسى كه اطمينان دارد كه اگر سوره را شروع كند يا تمام نمايد به ركوع امام مىرسد، احتياط واجب آن است كه سوره را شروع كند، يا اگر شروع كرده تمام نمايد.

[ 228 ]

(1164) اگر امام ايستاده باشد ومأموم نداند كه در كدام ركعت است مىتواند اقتدا كند، ولى بايد حمد وسوره را به قصد قربت بخواند واگر بعدا بفهمد كه امام در ركعت اول يا دوم بوده، نمازش صحيح است. (1165) اگر به خيال اين كه امام در ركعت اول يا دوم است حمد وسوره نخواند وبعد از ركوع بفهمد كه در ركعت سوم يا چهارم بوده، نمازش صحيح است، ولى اگر پيش از ركوع بفهمد، بايد حمد وسوره را بخواند واگر وقت ندارد، فقط حمد را بخواند وبعد خود را به امام برساند. (1166) اگر به خيال اين كه امام در ركعت سوم يا چهارم است حمد وسوره بخواند وپيش از ركوع يا بعد از آن بفهمد كه در ركعت اول يا دوم بوده، نمازش صحيح است. (1167) اگر موقعى كه مشغول نماز مستحبى است جماعت بر پا شود، چنانچه اطمينان ندارد كه اگر نماز را تمام كند به جماعت مىرسد، مستحب است نماز را رها كند ومشغول نماز جماعت شود، بلكه اگر اطمينان نداشته باشد كه به ركعت اول برسد مستحب است به همين كيفيت عمل نمايد. (1168) اگر موقعى كه مشغول نماز سه ركعتى يا چهار ركعتى است جماعت بر پا شود چنانچه به ركوع ركعت سوم نرفته واطمينان ندارد كه اگر نماز را تمام كند به جماعت برسد، مستحب است به نيت نماز مستحبى نماز را دو ركعتى تمام كند و خود را به جماعت برساند. (1169) اگر نماز امام تمام شود ومأموم مشغول تشهد يا سلام اول باشد، لازم نيست نيت فرادى كند.

[ 229 ]

شرايط امام جماعت (1170) امام جماعت بايد شيعه دوازده امامى، عاقل، عادل وحلال زاده باشد ونماز را به طور صحيح بخواند وبنا بر احتياط بايد بالغ باشد ونيز اگر مأموم مرد است امام او هم بايد مرد باشد. (1171) عدالت معتبر در امام جماعت عبارت است از حسن ظاهر يعنى دورى جستن از گناهان كبيره، بطورى كه ظاهر احوال شخص بطور ظنى دلالت كند كه او بناى بر ترك گناه دارد، نه آن كه اتفاقا چند روزى گناه را ترك كرده باشد، ومأموم بايد اين حسن ظاهر را احراز كند، واصرار بر گناهان صغيره به منزله‌گناه كبيره است. (1172) كسى كه ايستاده نماز مىخواند، بنا بر اظهر نمىتواند به كسى كه نشسته يا خوابيده نماز مىخواند اقتدا كند، و هم چنين بنا بر احوط كسى كه نشسته نماز مىخواند، نمىتواند به كسى كه خوابيده نماز مىخواند اقتدا نمايد، وكسى كه در حال ايستاده به تكيه كردن نياز ندارد، اقتداى او به كسى كه نياز دارد محل اشكال واحتياط است. (1173) اگر امام جماعت در بين نماز از قيام عاجز شد، لازم است مأموم نيت فرادى كند ونماز خود را بخواند، و هم چنين است هر نقصى كه مانع از اقتدا است. (1174) كسى كه نشسته نماز مىخواند، مىتواند به كسى كه نشسته نماز مىخواند اقتدا كند، وبا تساوى در هرنقص اقتدا جايز است، مثل اقتداى نشسته به نشسته، ولى با اختلاف جهات كمال ونقص، مثل اقتداى ايستاده اى كه براى ركوع اشاره مىكند به نشسته اى كه براى ركوع خم مىشود محل اشكال است. (1175) اگر امام جماعت به واسطه‌عذرى با تيمم يا با وضوى جبيره اى نماز مىخواند، كسى كه وظيفه اش وضو بوده مىتواند به او اقتدا كند، ولى اگر امام با لباس نجس نماز مىخواند، بنابر احتياط واجب نبايد به او اقتدا كرد. (1176) اگر امام مرضى دارد كه نمىتواند از بيرون آمدن بول وغائط خوددارى كند بنا بر احتياط واجب نمىشود به او اقتدا كرد، ونيز زنى كه مستحاضه نيست،

[ 230 ]

نمىتواند بنا بر احتياط به زن مستحاضه اقتدا نمايد. (1177) امامت كسى كه مرض خوره يا پيسى دارد، مكروه است مگر براى كسى كه مثل او است، وامامت براى كسانيكه تمايل به امامت او ندارند مكروه است و همچنين كسى كه حد شرعى بر او اجرا شده، هر چند توبه كرده وحكم به عدالت او شده باشد، مگر براى مثل خودش على الاظهر، همچنين امامت كسى كه با تيمم نماز مىخواند براى كسى كه با وضو نماز مىخواند، مكروه است. احكام جماعت (1178) موقعى كه مأموم نيت مىكند، بايد امام را معين نمايد ولى دانستن اسم او لازم نيست، مثلا اگر نيت كند: اقتدا مىكنم به امام حاضر، نمازش صحيح است. (1179) اگر كسى به قصد اين كه فلانى است اقتدا كند بعدا معلوم شود كه شخص ديگرى است، نماز او به جماعت باطل است ولو آن ديگرى هم نزد او عادل باشد، و اگر به صورت وجوب يا استحباب يا احتياط، مأموم قرائت نماز خود را خوانده باشد نماز او به طور فرادى صحيح است، ولى اگر طورى بوده كه اگر قبل از نماز مىفهميد كه دومى است، به او هم مثل اولى اقتدامى كرد، نمازش به جماعت نيز صحيح است. (1180) مأموم بايد غير از حمد وسوره، همه چيز نماز را خودش بخواند، ولى اگر ركعت اول يا دوم او ركعت سوم يا چهارم امام باشد، بايد حمد وسوره خود را بخواند. (1181) مأموم در نماز با مخالفين (غير شيعه) واجب است به وظيفه منفرد عمل كند، واگر لازم است تقيه كند، حمد وسوره ولا اقل حمد را به صورت آهسته بخواند، ولى در غير اين صورت نماز را اعاده نمايد. (1182) اگر مأموم در ركعت اول ودوم نماز صبح، مغرب وعشا صداى حمد و سوره‌امام را بشنود، اگر چه كلمات را تشخيص ندهد، بايد بنا بر احتياط حمد و

[ 231 ]

سوره را نخواند، واگر صداى امام را نشنود، مستحب است حمد وسوره بخواند ولى بايد آهسته بخواند وچنانچه سهوا بلند بخواند اشكال ندارد. (1183) اگر مأموم بعضى از كلمات حمد وسوره‌امام را بشنود بايد بنابر احتياط همان قدر از حمد وسوره را نخواند. (1184) حمد وسوره خواندن مأموم در ركعت اول ودوم نماز ظهر وعصر كراهت دارد ومستحب است به جاى آن ذكر بگويد. (1185) مأموم نبايد تكبيرة الاحرام را پيش از امام بگويد، بلكه احتياط واجب آن است كه تا تكبير امام تمام نشده تكبير نگويد. (1186) اگر مأموم پيش از امام عمدا هم سلام دهد بنا بر اقوى نمازش صحيح است، ولى احتياط در اين است كه اگر عذرى ندارد ومى خواهد قبل از امام سلام دهد قصد انفراد كند. (1187) اگر مأموم غير از تكبيرة الاحرام وسلام - كه حكم آن گذشت -، چيزهاى ديگر نماز را پيش از امام بگويد اشكال ندارد، ولى مستحب آن است كه پيش از امام نگويد. (1188) مأموم بايد غير از آنچه در نماز خوانده مى شود وحكم آن گفته شد، كارهاى ديگر نماز، مانند ركوع وسجود را با امام يا كمى بعد از امام بجا آورد ونبايد پيش از امام انجام دهد، و هم چنين نبايد زياد از امام عقب بماند به طورى كه مثلا امام از ركوع برخيزد ولى مأموم هنوز به ركوع نرفته باشد، واحتياط در اين است كه با امام هم انجام ندهد بلكه كمى بعد از امام انجام دهد. ولى اگر پيش از امام مشغول افعال نماز شود يا اين كه از او زياد عقب بماند، چنانچه تكبيرة الاحرام را بعد از امام گفته وجماعت منعقد شده باشد نمازش بنابر اقوى صحيح است، ولى معصيت كرده است، واگر اين مخالفت در نماز زياد واقع شود، مخصوصا اگر در چند ركن انجام بگيرد ممكن است از نماز جماعت خارج شود، ولى اصل نماز صحيح است. (1189) اگر مأموم عمدا زودتر از امام سر از ركوع بردارد، بايد بايستد تا امام سر از ركوع بردارد، واگر به قصد متابعت، دوباره به ركوع برگردد نمازش باطل است. (1190) اگر مأموم عمدا در غير ركعت اول خودش، زودتر از امام به ركوع برود،

[ 232 ]

بايد صبر كند تا امام به او برسد وبا او ركوع را تمام كند وبرگشتن جايز نيست ودر صورتى كه تمام قرائت امام را درك كرده باشد نماز او صحيح است واگر به حالت ايستاده برگشت وبا امام دوباره ركوع كرد، نمازش باطل است، واگر دوباره ركوع نكرد نماز وجماعتش صحيح است، اگر چه معصيت كرده است. (1191) اگر سهوا پيش از امام سر از ركوع بردارد، چنانچه امام در ركوع باشد، بايد به ركوع برگردد وبا امام سر بردارد ودر اين صورت زياد شدن ركوع كه ركن است نماز را باطل نمىكند، ولى اگر به ركوع برگردد وپيش از آن كه به ركوع برسد، امام سر بردارد بنا بر اظهر نمازش باطل است، و هم چنين در حكم سهو است اگر فراموش كند كه مأموم است، ويا گمان كند كه امام سر از ركوع برداشته، ويا هر عذرى كه موجب ترك متابعت شده باشد. (1192) اگر مأموم سهوا قبل از امام سر از ركوع برداشت در حالى كه ذكر واجب را نگفته بود، بايد به قصد متابعت به ركوع برگردد وذكر را بگويد ولى اگر ديد كه نمىتواند به ركوع امام برسد وامام زود سر بر مىدارد، به ركوع برنگردد وبه سبب نگفتن ذكر، نمازش باطل نيست. (1193) اگر اشتباها سر بردارد وببيند امام در سجده است بايد به سجده برگردد وچنانچه در هر دو سجده اين اتفاق بيفتد براى زياد شدن دو سجده كه ركن است نماز باطل نمىشود. (1194) كسى كه اشتباها پيش از امام سر از سجده برداشته هر گاه به سجده برگردد، وهنوز به سجده نرسيده امام سر بردارد، نمازش صحيح است، ولى اگر در هر دو سجده اين اتفاق بيفتد نمازش باطل است. (1195) اگر اشتباها سر از ركوع يا سجده بردارد وسهوا يا به خيال اين كه به امام نمىرسد، به ركوع يا سجده نرود، نمازش صحيح است. (1196) اگر سر از سجده بردارد وببيند امام در سجده است، چنانچه به خيال اين كه سجده‌اول امام است، به قصد اين كه با امام سجده كند به سجده رود و بفهمد سجده‌دوم امام بوده، سجده‌دوم مأموم حساب مىشود ونمازش صحيح است، واگر به خيال اين كه سجده‌دوم امام است به سجده رود وبفهمد سجده اول

[ 233 ]

امام بوده، سجده‌اول او خواهد بود وبقيه‌نماز را با امام مىخواند. (1197) اگر سهوا پيش از امام به ركوع رود وطورى باشد كه اگر سر بردارد به مقدارى از قرائت امام مىرسد، بايد سر بردارد وبا امام به ركوع رود ونمازش صحيح است. (1198) اگر سهوا پيش از امام به ركوع رود وطورى باشد كه اگر برگردد به چيزى از قرائت امام نمىرسد، بايد سر بردارد وبا امام نماز را تمام كند ونمازش صحيح است واگر سر بر ندارد تا امام برسد باز هم نمازش صحيح است. (1199) اگر پيش از امام سهوا به سجده رود، بايد سر بردارد وبا امام به سجده رود واگر بر نداشت نمازش صحيح است. (1200) اگر امام در ركعتى كه قنوت ندارد اشتباها قنوت بخواند، يا در ركعتى كه تشهد ندارد اشتباها مشغول خواندن تشهد شود مأموم نبايد قنوت وتشهد را بخواند ولى نمىتواند پيش از امام به ركوع رود، يا پيش از ايستادن امام بايستد بلكه بايد صبر كند تا قنوت وتشهد امام تمام شود وبقيه نماز را با او بخواند. (1201) در تحقق جماعت فقط كافى است كه مأموم نيت اقتدا داشته باشد و نيت امامت براى امام معتبر نيست وبدون نيت او جماعت از طرفين محقق مىشود واحكام آن، از قبيل متابعت وشك جارى است، اما در استحقاق ثواب جماعت براى امام بدون نيت تأمل است ودر اين صورت احوط براى امام اين است كه احكام جماعت را بر اين نماز جارى نكند. (1202) صاحب مسجد وامام راتب (امامى كه براى امامت آن مسجد معين شده)، وصاحب منزل يا مستأجر آن در صورت واجد شرايط بودن، از ديگران در امامت براى جماعت مقدم هستند ومستحب است كسى را كه فقيه تر يا قرائتش از ديگران بهتر يا مسن تر يا هاشمى است امام جماعت قرار دهند. (1203) امام جماعت بايد يك نفر باشد ولى اگر در بين نماز براى امام حادثه اى پيش آمد، مثل مردن، بيهوشى، ديوانگى، حدث، مرض، جارى شدن خون از بينى، احتياج به قضاى حاجت، و همين طور است اگر امام متوجه شود كه طهارت نداشته ويا نماز او شكسته بوده است، امام يا مأمومين مىتوانند ديگرى را امام قرار دهند،

[ 234 ]

خواه آن فرد از اعضاى جماعت باشد ويا كسى باشد كه ابتداءا مىخواهد نماز بخواند. مستحبات نماز جماعت (1204) اگر مأموم يك مرد باشد، مستحب است طرف راست امام بايستد، و اگر يك زن باشد، مستحب است پشت سر امام بايستد، واگر يك مرد ويك زن، يا يك مرد وچند زن باشند، مستحب است مرد طرف راست امام وبقيه پشت سر امام بايستند، واگر چند مرد يا چند زن باشند، مستحب است پشت سر امام بايستند، واگر چند مرد وچند زن باشند، مستحب است مردها پشت سر امام وزنها پشت مردها بايستند. (1205) اگر امام ومأموم هر دو زن باشند، بدون تقدم امام بر مأموم كنار هم مىايستند. (1206) مستحب است امام در وسط صف بايستد واهل علم، كمال وتقوى در صف اول بايستند. (1207) مستحب است امام جماعت در حمد وسوره وذكرهايى كه بلند مىخواند صداى خود را به قدرى بلند كند كه ديگران بشنوند، ولى بايد بيش از اندازه صدا را بلند نكند. (1208) مستحب مؤكد است كه امام بعد از نماز خود بنشيندتا همه مأمومين از نماز فارغ شوند.

[ 235 ]

مكروهات نماز جماعت (1209) اگر در صف هاى جماعت جا باشد، مكروه است انسان تنها بايستد. راه دادن افرادى كه از كمال عقل برخوردار نيستند مثل طفل، ديوانه وابله در صف اول وبه خصوص نزديك امام ويا در جايى كه گمان مىرود موجب فساد نماز ديگران شود، مكروه است. (1210) مكروه است مأموم ذكرهاى نماز را طورى بگويد كه امام بشنود. (1211) در صورتى كه جماعت برپا شد و " قدقامت الصلاة " گفته شود، خواندن نافله براى مأموم مكروه است وبنا بر اقرب اين كراهت قبل از " قدقامت الصلاة " نيز هست، در صورتى كه بداند به اول جماعت نمىرسد. (1212) اقتداى مسافر به غيرمسافر و هم چنين بر عكس مكروه است وكراهت در اين موارد به معناى كم شدن ثواب جماعت است.

[ 236 ]

" نماز جمعه " نماز جمعه دو ركعت است مانند نماز صبح وبه جاى نماز ظهر خوانده مىشود وداراى دو خطبه وشرائط خاصى است كه خواهد آمد. مسأله 1 - وقت نماز جمعه اول ظهر شرعى كه زوال شمس است مىباشد مثل نماز ظهر. وبنا بر احوط بايد اول زوال مبادرت به انجام آن بشود با مراعات وقت خطبه ها چنان كه خواهد آمد. ودر موقعى كه واجب تعيينى باشد اگر مبادرت مذكور صورت نگرفت، احوط در صورت امكان جمع بين آن ونماز ظهر است كه اول جمعه را اقامه مىكنند وپس از آن ظهر را. مسأله 2 - در زمان غيبت، نماز جمعه واجب تخييرى است وكفايت از نماز ظهر مىكند. مسأله 3 - لازم نيست كه امام جمعه فقيه باشد، اگر چه در صورت امكان، احوط است. مسأله 4 - هنگامى كه نماز جمعه وجوب تعيينى دارد، در همان حال بر مسافرى كه نماز را شكسته مىخواند، زن، پير، كور، بنده، وهركسى كه حضور او باعث مشقت وحرج برايش باشد مثل مريض، واجب نيست، اگر چه نماز جمعه از آنها در صورتى كه شركت بكنند صحيح است وكفايت از ظهر مىكند. واما وجوب تخييرى پس براى جميع آنها ثابت است وفرقى با ديگران ندارند، بلكه مىتوانند نماز جمعه‌مستقل (مثل جماعت مسافرين) تشكيل بدهند، ولى به جماعت زنان به تنهايى، جمعه‌مستقل منعقد نمىشود. مسأله 5 - فاصله‌بين دو نماز جمعه كه هر دو واجد شرائط صحت باشند از يك فرسخ بايد كمتر نباشد، واگر كمتر بود هر كدام كه ديرتر شروع كرده باشند (يعنى در تكبيرة الاحرام متأخر باشند) نماز آنها باطل است، خواه از همديگر مطلع باشند يا نه. واگر مقارن يكديگر شروع كرده اند هر دو نماز باطل است، ودر صورتى كه وقت باقى است مىتوانند از اول، يك نماز جمعه در آن وقت باقيمانده بخوانند.

[ 237 ]

مسأله 6 - براى تشكيل نماز جمعه بايد جمعيت آنها از پنج نفر مرد كمتر نباشد كه يكى از آنها خود امام مىباشد، بنا بر اين غير از امام اگر چهار نفر مرد هم كه نماز جمعه براى آنها وجوب تخييرى دارد (اگر چه وجوب تعيينى نداشته باشد) براى نماز جمعه حاضر شوند، انعقاد آن جائز ومشروع مىشود. مسأله 7 - خواندن دو خطبه ومقدم بودن آنها بر نماز، شرط صحت نماز جمعه است، پس اگر عمدا نماز را بدون خطبه خواندند، دوباره بعد از خواندن خطبه ها نماز را اعاده مىكنند، واگر از روى فراموشى خطبه را ترك كردند، بنا بر احتياط واجب نماز را پس از خطبه اعاده مىكنند. مسأله 8 - بنا بر اظهر واجب است واجبات خطبه ها را بعد از زوال (ظهر شرعى) بخوانند، پس اگر خطبه ها قبل از زوال واقع شد، بايد واجبات آنها را بعد از زوال اعاده كنند. مسأله 9 - بايد هر يك از دو خطبه مشتمل بر حمد الهى باشد، ونيز بنا بر اظهر مشتمل بر صلوات بر پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم) وآل او (عليهم السلام) باشد، ونيز بايد در مجموع دو خطبه، موعظه وقرائت قرآن كريم را ترك نكند، بلكه بنا بر احتياط واجب هر يك از دو خطبه بايد مشتمل بر موعظه (پند ونصيحت) وقرائت قرآن باشد، بلكه احوط رعايت ترتيب مذكور ونيز قرائت سوره‌كامل در هر يك از دو خطبه است. ونيز احوط لزوم اشتمال خطبه‌دوم بر صلوات بر معصومين (عليهم السلام) به نحو تفصيل است. مسأله 10 - بنا بر احتياط واجب بايد خود امام جمعه خطبه ها را بخواند، ولى اگر ممكن نشد مىتواند ديگرى بخواند. مسأله 11 - بنا بر احتياط واجب بايد خطبه ها طورى خوانده شود كه مستمعين تمام محتواى آن را بفهمند اگر چه به غير عربى بيان شود، واين احتياط در بخش موعظه‌خطبه مؤكدتر است. مسأله 12 - واجب است خطيب در حال خواندن خطبه ايستاده باشد، ونيز واجب است بين دو خطبه به مقدار كمى بنشيند، وواجب است كه به نحو متعارف صداى خود را بلند كند تا آن عده اى كه مىتوانند بشنوند به سمع آنها برساند، اگر چه صحت جمعه با اسماع عدد لازم خالى از وجه نيست.

[ 238 ]

مسأله 13 - بهتر است كه خطيب در هنگام ايراد خطبه با طهارت باشد، اگر چه بنا بر اظهر صحت خطبه مشروط به طهارت (وضوء وغسل وتيمم) نيست. وهمين حكم در مورد مأمومين هم جارى است. و هم چنين صحت خطبه مشروط به پاك بودن بدن ولباس هم نيست. مسأله 14 - حرف زدن خطيب به غيرخطبه در اثناء خطبه باطل كننده‌آن نيست، مادامى كه باعث به هم خوردن موالات ووحدت عرفيه اى كه در يك خطبه شرط است ونيز باعث فوت وقت نماز جمعه نباشد. و هم چنين است اگر مثلا در اثناء خطبه وضوء بگيرد. مسأله 15 - اگر ممكن است كه به وسيله بلندگو كلام خطيب به گوش تمام جمعيت نمازگزار برسد، بعيد نيست كه واجب باشد. مسأله 16 - در صورتى كه مأموم در شرائطى است كه اگر خطبه ها را گوش بدهد مىشنود، واجب است گوش بدهد. ونيز حرف زدنى كه او را از اين گوش دادن واجب باز دارد حرام است، اگر چه باعث بطلان خطبه ونماز جمعه نسبت به او نيست. واحتياط مستحب آن است كه مأموم از حرف زدنى كه او را از گوش دادن واجب هم بازنمى دارد اجتناب كند. مسأله 17 - اگر مأموم به خطبه ها نرسيد ولى يك ركعت از نماز جمعه را درك كرد، نماز جمعه‌او صحيح است. مسأله 18 - واجب است نماز جمعه را به جماعت بخوانند، ونيز جماعت شرط صحت آن است، ولى اگر بعدا معلوم شد كه امام، فاسق بوده ويا طهارت نداشته، بنا بر اظهر نماز جمعه صحيح است. مسأله 19 - امام جماعت در نماز جمعه بايد از كمال عقل برخوردار باشد ومرد وعادل وبالغ وحلال زاده وشيعه دوازده امامى باشد. ولازم نيست نماز جمعه در اصل بر او واجب تعيينى باشد، پس مسافر مىتواند امام جمعه شود. ونيز ساير امورى كه در جماعت نمازهاى يوميه شرط است (مثل فاصله نداشتن وغير آن) در اينجا نيز معتبر است. مسأله 20 - در نماز جمعه لازم است كه مأمومين قصد اقتداء به امام را داشته

[ 239 ]

باشند. واحتياط مستحب براى امام نيز اين است كه نيت امامت كند، اگر چه با عدم نيت امامت وتنها قصد وظيفه فعليه، نماز جمعه از همگى صحيح است. مسأله 21 - در نماز جمعه سوره‌معينى معتبر نيست، ولى مستحب است در ركعت اول پس از حمد، سوره‌جمعه ودر ركعت دوم بعد از حمد، سوره منافقون خوانده شود. مسأله 22 - مستحب است كه حمد وسوره در نماز جمعه بلند خوانده شود. مسأله 23 - در نماز جمعه دو قنوت مستحب است: يكى در ركعت اول قبل از ركوع كه پس از خواندن قنوت به ركوع مىرود، وديگرى در ركعت دوم بعد از ركوع كه پس از پايان قنوت به سجده مىرود. مسأله 24 - اگر نمازگزار اشتباها در ركعت دوم پس از قنوت به ركوع رود وپيش از رسيدن به حد ركوع يادش بيايد، بايد به سجده برود. ونيز اگر در حال رسيدن به حد ركوع ملتفت شد ودر آن حال هيچ مكث ركوعى نكرد، به سجده مىرود و نمازش صحيح است، اما اگر مكث كرد نمازش باطل است. مسأله 25 - اگر مأموم به ركعت اول نماز جمعه نرسيد ولى به ركعت دوم آن كه در وقت نماز جمعه به جا آورده مىشود رسيد، اگر چه تنها به ركوع امام برسد نماز جمعه‌او صحيح است وركعت دوم را خودش فرادى مىخواند. ولى اگر شك كند كه ركوع امام را درك كرده يا نه، نماز جمعه‌او باطل است ونماز ظهر مى خواند. مسأله 26 - در موقعى كه نماز جمعه بر واجد شرائط، وجوب تعيينى دارد، اگر بداند كه در صورت حركت براى حضور در جمعه به ركوع ركعت آخر هم نمىرسد، مىتواند نماز ظهر را شروع كند ولازم نيست يقين كند كه نماز جمعه تمام شده است. و هم چنين نماز ظهر صحيح است اگر آن را با نيت قربت خواند ودر اثناء آن يا بعد از فراغ معلوم شد كه از اول متمكن از انجام نماز جمعه نبوده است. مسأله 27 - شخص خنثى اگر به نماز جمعه حاضر شود نمازش صحيح است، ولى نمىتواند خود امام شود ويا تكميل عدد لازم كند. مسأله 28 - اگر بعد از زوال، اذان نماز براى جمعه گفته شد، براى دفعه دوم اذان

[ 240 ]

گفتن (به نحوى كه مخالفين انجام مىدهند) بدعت وحرام است. ونيز بعد از خواندن نماز جمعه احتياط واجب آن است كه براى نماز عصر اذان نگويند. مسأله 29 - اگر در بين نماز، براى امام، موت يا بى هوشى پيش آيد، مأمومين يك نفر از خود را كه با آنها مشغول نماز بود وواجد شرائط امامت است پيش مىاندازند وبقيه‌نماز را با او مىخوانند، وواجب است كه نيت اقتداء را تجديد كنند. و هم چنين اگر از امام حدثى سر زد، خود او يا سايرين، ديگرى را امام قرار مىدهند ونماز مأمومين صحيح است. مسأله 30 - اگر تعيين شخصى به جاى امام ممكن نشد، پس اگر يك ركعت نماز را با جماعت تمام كرده بودند، ممكن است گفته شود كه ركعت بعد را به عنوان نماز جمعه ولى فرادى تمام كنند (مثل مأمومى كه فقط يك ركعت امام را درك كند). واگر يك ركعت را تمام نكرده بودند، ممكن است گفته شود كه نماز خود را به عنوان ظهر تمام كنند وصحيح باشد، لكن احتياط به تمام كردن جمعه وپس از آن خواندن ظهر در صورت دوم ترك نشود. مسأله 31 - اگر در بين خطبه، افراد پراكنده شدند وبراى نماز باز نگشتند وتعداد افراد شركت كننده از پنج نفر كمتر شد، بر هر كدام از آنها نماز ظهر واجب است. مسأله 32 - اگر بعد از تحقق مقدار واجب خطبه يا بعد از تمام شدن خطبه پراكنده شدند وسپس بازگشتند، در صورتى كه وقت نماز جمعه نگذشته باشد، اعاده خطبه لازم نيست، اگر چه طول بكشد. واگر افراد ديگرى غير از كسانى كه خطبه را گوش داده اند حاضر شدند، خطبه اعاده مىشود ونماز جمعه مىخوانند. مسأله 33 - اگر بعد از آن كه عدد لازم در نماز جمعه همگى تكبيرة الاحرام را گفتند متفرق شدن آنها پيش آمد، پس اگر يك ركعت نماز را با جماعت تمام كرده اند وسپس متفرق شده اند، كسى كه نمازش را ادامه مىدهد، به عنوان جمعه تمام مىكند وصحيح است. واگر قبل از آن متفرق شده اند، احتياط واجب در تمام كردن نماز به عنوان جمعه وپس از آن خواندن نماز ظهر است. مسأله 34 - اگر مأموم در اثر ازدحام جمعيت نتوانست دو سجده‌ركعت اول را

[ 241 ]

همراه امام انجام دهد، پس اگر بعد توانست انجام دهد وتا امام سر از ركوع ركعت دوم برنداشته خود را به او برساند، نماز جمعه‌او صحيح است، واگر نتوانست، همراه امام در ركعت دوم سجده مىكند به نيت ركعت اول خودش وبعد از آن يك ركعت ديگر مىخواند ونماز جمعه‌او صحيح است. " نماز آيات " (1213) نماز آيات كه دستور آن بعدا گفته خواهد شد به واسطه‌چهار چيز واجب مىشود: 1 و 2 - گرفتن خورشيد وگرفتن ماه، اگر چه مقدار كمى از آنها گرفته شود وكسى هم از آن نترسد. 3 - زلزله، اگر چه كسى هم نترسد. 4 - رعد وبرق، بادهاى سياه وسرخ وصيحه ترسناك ومانند اينها از چيزهايى كه از آيات آسمانى وزمينى بوده وموجب ترس بيشتر مردم مىشود بنا بر اظهر. (1214) اگر از چيزهايى كه نماز آيات براى آنها واجب است بيشتر از يكى اتفاق بيفتد، انسان بايد براى هر يك از آنها يك نماز آيات بخواند، مثلا اگر خورشيد بگيرد وزلزله هم بشود، بايد دو نماز آيات بخواند. (1215) چيزهايى كه نماز آيات براى آنها واجب است، در هرجايى اتفاق بيفتد، فقط مردم همان جا بايد نماز آيات بخوانند وبر مردم جاهاى ديگر واجب نيست، اگر چه از توابع يكديگر وبه يك اسم معروف باشند. (1216) از وقتى كه خورشيد يا ماه شروع به گرفتن مىكند، انسان بايد نماز آيات را بخواند وبايد به قدرى تأخير نيندازد كه شروع به باز شدن كند. (1217) اگر خواندن نماز آيات را به قدرى تأخير بيندازد كه خورشيد يا ماه شروع به باز شدن كند، بنا بر احتياط واجب بايد نيت ادا وقضا نكند ولى اگر بعد از باز شدن تمام آن نماز بخواند بايد نيت قضا نمايد. (1218) اگر مدت گرفتن خورشيد يا ماه بيشتر از خواندن يك ركعت باشد ولى

[ 242 ]

انسان نماز را نخواند، تا وقتى كه به اندازه خواندن يك ركعت به وقت باز شدن مانده باشد، بايد نيت ادا كند. (1219) موقعى كه زلزله ورعد وبرق ومانند اينها اتفاق مىافتد، انسان بايد فورا نماز آيات را بخواند واگر نخواند معصيت كرده وتا آخر عمر بر او واجب است و هر وقت بخواند ادا است. (1220) اگر بعد از باز شدن خورشيد يا ماه بفهمد كه تمام آن گرفته بوده، بايد قضاى نماز آيات را بخواند، ولى اگر بفهمد مقدارى از آن گرفته بوده قضا بر او واجب نيست. (1221) اگر عده اى بگويند كه خورشيد يا ماه گرفته است، چنانچه انسان از گفته آنان يقين پيدا نكند ونماز آيات نخواند وبعد معلوم شود راست گفته اند ويا اين كه دو نفر كه عادل بودن آنها معلوم نيست شهادت بدهند وعادل بودن آنها ثابت نشود وانسان نماز آيات نخواند وبعد معلوم شود كه عادل بوده اند، در صورتى كه تمام خورشيد يا ماه گرفته باشد، بايد نماز آيات را بخواند. بلكه اگر معلوم شود كه مقدارى از آن گرفته، احتياط در آن است كه نماز آيات را بخواند. (1222) اگر در وقت نماز يوميه نماز آيات نيز بر انسان واجب شود، چنانچه براى هر دو نماز وقت دارد، هر كدام را اول بخواند اشكال ندارد، واگر وقت يكى از آن دو تنگ باشد، بايد اول آن را بخواند، واگر وقت هر دو تنگ باشد، بايد اول نماز يوميه را بخواند (1223) اگر در بين نماز يوميه بفهمد كه وقت نماز آيات تنگ است، چنانچه وقت نماز يوميه تنگ نباشد، بايد آن را بشكند واول نماز آيات، بعد نماز يوميه را بجا آورد، واگر وقت نماز يوميه هم تنگ باشد، بايد آن را تمام كند بعد نماز آيات را بخواند. (1224) اگر در بين نماز آيات بفهمد كه وقت نماز يوميه تنگ است، بايد نماز آيات را رها كند ومشغول نماز يوميه شود وبعد از آن كه نماز را تمام كرد، پيش از انجام كارى كه نماز را به هم بزند، بقيه‌نماز آيات را از همان جا كه رها كرده بخواند.

[ 243 ]

دستور نماز آيات (1225) نماز آيات دو ركعت است ودر هرركعت پنج ركوع دارد ودستور آن، اين است كه انسان بعد از نيت، تكبير بگويد ويك حمد ويك سوره‌تمام بخواند و به ركوع رود وسر از ركوع بردارد، دوباره يك حمد ويك سوره بخواند، باز به ركوع رود تا پنج مرتبه وبعد از بلند شدن از ركوع پنجم دو سجده نمايد وبرخيزد وركعت دوم را هم مثل ركعت اول بجا آورد وتشهد بخواند وسلام دهد. (1226) در نماز آيات ممكن است انسان بعد از نيت وتكبير وخواندن حمد، آيه هاى يك سوره را پنج قسمت كند ويك آيه يا بيشتر از آن را بخواند وبه ركوع رود وسر بردارد وبدون اين كه حمد بخواند، قسمت دوم از همان سوره را بخواند و به ركوع رود وهمين طور تا پيش از ركوع پنجم سوره را تمام نمايد، مثلا به قصد سوره‌توحيد، " بسم الله الرحمن الرحيم " بگويد وبه ركوع رود، بعد بايستد و بگويد: " قل هو الله احد " دوباره به ركوع رود وبعد از ركوع بايستد وبگويد: " الله الصمد " باز به ركوع رود وبايستد وبگويد: " لم يلد ولم يولد " وبه ركوع برود وباز هم سر بردارد وبگويد: " ولم يكن له كفوا احد " وبعد از آن به ركوع پنجم رود وبعد از سر برداشتن، دو سجده كند وركعت دوم را هم مثل ركعت اول بجا آورد و بعد از سجده‌دوم تشهد بخواند ونماز را سلام دهد. (1227) اگر در يك ركعت از نماز آيات، پنج مرتبه حمد وسوره بخواند ودر ركعت ديگر يك حمد بخواند وسوره را پنج قسمت كند مانعى ندارد. (1228) چيزهايى كه در نماز يوميه واجب ومستحب است، در نماز آيات هم واجب ومستحب مىباشد ولى در نماز آيات مستحب است به جاى اذان واقامه سه مرتبه به قصد اميد ثواب بگويند: " الصلاة "، ومستحب است نماز آيات را به جماعت بخوانند ودر اين صورت مثل نمازهاى يوميه قرائت هاى نماز را امام مىخواند ومستحب است قرائت اين نماز را، حتى در آفتاب گرفتگى بلند بخوانند. (1229) مستحب است بعد از ركوع پنجم ودهم بگويد: " سمع الله لمن

[ 244 ]

حمده "، ونيز قبل از هر ركوع وبعد از آن تكبير بگويد ولى بعد از ركوع پنجم ودهم گفتن تكبير مستحب نيست. (1230) مستحب است پيش از ركوع دوم، چهارم، ششم، هشتم ودهم قنوت بخواند واگر فقط يك قنوت پيش از ركوع دهم ويا دو قنوت پيش از ركوع پنجم و دهم بخواند كافى است. (1231) اگر شك كند كه در ركوع آخر ركعت اول است يا در ركوع اول ركعت دوم وفكرش به جايى نرسد، نماز باطل است، ولى اگر مثلا شك كند كه چهار ركوع كرده يا پنج ركوع، چنانچه هنوز به سجده نرفته بايد ركوعى را كه شك دارد بجا آورده يا نه، بجا آورد واگر به سجده رفته به شك خود اعتنا نكند. (1232) هر يك از ركوع هاى نماز آيات ركن است كه اگر عمدا يا اشتباها كم يا زياد شود نماز باطل است، واگر در نماز آيات شك كند كه چند ركعت خوانده و فكرش به جايى نرسد، نمازش باطل است.

[ 245 ]

" نماز عيد فطر وقربان " نماز عيد فطر وقربان در زمان حضور امام (عليه السلام) واجب است وبايد به جماعت خوانده شود، ودر زمان ما كه امام (عليه السلام) غايب است، بنا بر اظهر مستحب مىباشد. (1233) محل دو خطبه در نماز عيد فطر وقربان بعد از نماز است وهرخطبه بنا بر احوط بايد مشتمل بر همان چيزهايى باشد كه خطبه‌جمعه مشتمل بر آن است، يعنى: حمد وثناى الهى وشهادتين وسفارش به تقوى وقرائت سوره كوتاه قرآن و نشستن امام بين دو خطبه. (1234) در صورتى كه عيد فطر بعد از ظهر ثابت شود، بعيد نيست كه نماز عيد فطر به جماعت در فرداى آن روز، بعد از طلوع آفتاب وقبل از ظهر، به اميد مطلوبيت، بدون قصد قضا مستحب باشد. (1235) وقت نماز عيد فطر وقربان از اول آفتاب روز عيد است تا ظهر. (1236) مستحب است نماز عيد قربان را بعد از بلند شدن آفتاب بخوانند وبعد از آن قربانى كنند واز گوشت قربانى قدرى بخورند، ولى در عيد فطر مستحب است، بعد از بلند شدن خورشيد افطار كنند وزكات فطره را هم بدهند، بعد نماز عيد را بخوانند. (1237) نماز عيد فطر وقربان دو ركعت است كه نمازگزار در ركعت اول بعد از خواندن حمد وسوره بنابر احوط پنج تكبير مىگويد وبعد از هر تكبير يك قنوت مىخواند وبعد از قنوت پنجم تكبير ديگرى مىگويد وبه ركوع مىرود ودو سجده بجا مىآورد وبرمى خيزد، ودر ركعت دوم بعد از حمد وسوره چهار تكبير مىگويد وبعد از هر تكبير قنوت مىخواند وتكبير پنجم را مىگويد وبه ركوع مىرود وبعد از ركوع دو سجده بجا مىآورد وتشهد مىخواند ونماز را سلام مىدهد. (1238) در قنوت نماز عيد فطر وقربان هر دعا وذكرى بخوانند كافى است ولى بهتر است اين دعا را به قصد اميد ثواب بخوانند: " اللهم اهل الكبرياء والعظمة، واهل الجود والجبروت، واهل العفو و

[ 246 ]

الرحمة، واهل التقوى والمغفرة، أسألك بحق هذا اليوم، الذي جعلته للمسلمين عيدا، ولمحمد صلى الله عليه وآله ذخرا وشرفا وكرامة ومزيدا، ان تصلى على محمد وآل محمد، وان تدخلني في كل خير ادخلت فيه محمدا وآل محمد، و ان تخرجني من كل سوء اخرجت منه محمدا وآل محمد، صلواتك عليه و عليهم، اللهم اني أسألك خير ما سألك به عبادك الصالحون، واعوذ بك مما استعاذ منه عبادك المخلصون ". (1239) مستحب است در نماز عيد فطر وقربان قرائت را بلند بخواند. (1240) نماز عيد سوره مخصوصى ندارد ولى بهتر است كه در ركعت اول آن سوره شمس (سوره 91) ودر ركعت دوم سوره‌غاشيه (سوره 88) ويا به عكس، را بخوانند يا در ركعت اول سوره‌اعلى (سوره 87) ودر ركعت دوم سوره‌شمس يا به عكس، را بخوانند. (1241) مستحب است در نماز عيد بر زمين سجده كنند ودر حال گفتن تكبيرها دست ها را بلند كنند. (1242) شب عيد فطر بعد از نماز مغرب وعشاء وروز عيد بعد از نماز صبح و نيز بعد از نماز عيد فطر مستحب است اين تكبيرها را بگويد: " الله اكبر، الله اكبر، لا اله الا الله والله اكبر، ولله الحمد على ما هدانا، والحمد لله على ما ابلانا. (1243) مستحب است در عيد قربان بعد از ده نماز كه اول آنها نماز ظهر روز عيد وآخر آنها نماز صبح روز دوازدهم است، اين تكبيرها را بگويد: " الله اكبر، الله اكبر، لا اله الا الله والله اكبر، الله اكبر ولله الحمد، الله اكبر على ما هدانا، الله اكبر على ما رزقنا من بهيمة الانعام، ولى اگر عيد قربان را در منى باشد، مستحب است بعد از پانزده نماز، كه اول آنها نماز ظهر روز عيد وآخر آنها نماز صبح روز سيزدهم ذيحجه است، اين تكبيرها را بگويد. (1244) مستحب است نماز عيد را زير آسمان بخواند. (1245) اگر در تكبيرهاى نماز وقنوت هاى آن شك كند اگر از محل آن تجاوز نكرده است بنا را بر كمتر بگذارد واگر بعد معلوم شد كه گفته بوده اشكال ندارد، و اگر در حال قنوت شك كرد كه تكبير گفته يا نه، بنابر اظهر به اين شك اعتنا نكند.

[ 247 ]

(1246) اگر قرائت يا تكبيرها يا قنوت ها را فراموش كند وبجا نياورد نمازش صحيح است. (1247) اگر كارى كند كه در نمازهاى يوميه براى آن سجده سهو لازم است، بنا بر اظهر در نماز عيد سجده سهو لازم نيست، اگر چه احوط آن است كه سجده سهو بجا آورد. " اجير گرفتن براى نماز " (1248) بعد از مرگ انسان، مىتوان براى نماز وعبادت هاى ديگر او كه در زمان حيات بجا نياورده ديگرى را اجير نمود، يعنى به كسى مزد دهند كه آنها را بجا آورد واگر او بدون مزد هم آنها را انجام دهد صحيح ومجزى است ودر اين صورت بر وصى يا ولى اجير گرفتن لازم نيست. (1249) كسى كه براى نماز قضاى ميت اجير شده بايد يا مجتهد باشد يا مسائل نماز را از روى تقليد صحيح، بداند. (1250) اجير بايد هنگام نيت، ميت را معين نمايد ولى لازم نيست اسم او را بداند، پس اگر نيت كند كه از طرف كسى نماز مىخوانم كه براى او اجير شده ام، كافى است. (1251) اجير بايد خود را به جاى ميت فرض كند وعبادتهاى او را به نيابت از او قضا نمايد ويا به قصد بجا آوردن آنچه بر عهده ميت است، انجام دهد، ولى اگر عملى را انجام دهد وثواب آن را براى ميت هديه كند كافى نيست. (1252) بايد كسى را اجير كنند كه اطمينان داشته باشند نماز را به صورت صحيح مىخواند. (1253) كسى كه ديگرى را براى نمازهاى ميت اجير كرده اگر بفهمد كه عمل را بجا نياورده ويا باطل انجام داده، بايد دوباره اجير بگيرد. (1254) هر گاه شك كند كه اجير عمل را انجام داده يا نه، اگر اجير بگويد، انجام داده ام، گفته او قبول است، واگر شك كند كه عمل او صحيح بوده يا نه، حمل بر

[ 248 ]

صحت مىشود يعنى بنا بر اين مىگذارند كه عمل را صحيح انجام داده است. (1255) كسى را كه عذرى دارد، مثلا نشسته نماز مىخواند، بنابر احتياط نمىتوان براى نمازهاى ميت اجير كرد، بلكه كسى را هم كه با تيمم يا وضوى جبيره نماز مىخواند، بنا بر احتياط نمىشود اجير كرد. (1256) مرد براى زن وزن براى مرد مىتواند اجير شود ودر بلند خواندن و آهسته خواندن نماز بايد هر يك به وظيفه‌خود عمل نمايد. (1257) اگر ترتيب قضا شدن نمازهاى ميت معلوم است، قضاى آنها هم بايد به ترتيب خوانده شود واگر ترتيب نمازها را نمىدانند، چنانچه رعايت ترتيب مستلزم تكرار عمل باشد لازم نيست، حتى اگر بدانند كه ميت ترتيب نمازهاى خود را مىدانسته است. (1258) اگر با اجير شرط كنند كه عمل را به صورت مخصوص انجام دهد، بايد همان طور بجا آورد، واگر با او شرط نكنند، بايد در آن عمل به تكليف خود عمل نمايد. (1259) اگر با اجير شرط نكنند كه نماز را با چه مقدار از مستحبات آن بخواند، مىتواند بدون مستحبات نماز را بجا آورد. (1260) اگر انسان چند نفر را براى نماز قضاى ميت اجير كند، در صورتى كه ترتيب قضا شدن نمازها براى مستأجر معلوم است، بايد براى هر كدام آنها وقتى را معين نمايد، مثلا اگر با يكى از آنها قرار گذاشت كه از صبح تا ظهر نماز بخواند، با ديگرى قرار بگذارد كه از ظهر تا شب بخواند، ونيز بايد نماز را كه در هر دفعه شروع مىكند معين نمايد، مثلا قرار بگذارد نماز اولى كه مىخواند صبح باشد يا ظهر يا عصر، وبا نفر دوم طورى قرار بگذارد كه ترتيب رعايت شود. (1261) اگر كسى اجير شود كه مثلا در مدت يك سال نمازهاى ميت را بخواند وپيش از تمام شدن سال بميرد، بايد براى نمازهايى كه مىدانند اجير بجا نياورده، ديگرى را اجير نمايند، بلكه براى نمازهايى كه احتمال مىدهند بجا نياورده بنا بر احتياط واجب بايد اجير بگيرند. (1262) كسى را كه براى نمازهاى ميت اجير كرده اند اگر پيش از تمام كردن

[ 249 ]

نمازها بميرد واجرت همه آنها را گرفته باشد، چنانچه شرط كرده باشد كه تمام نمازها را خودش بخواند، بايد اجرت مقدارى را كه نخوانده از مال او به ولى ميتى كه براى نماز او اجير شده بود، بدهند، مثلا اگر نصف آنها را نخوانده بايد نصف پولى را كه گرفته از مال او به ولى ميت بدهند، واگر شرط نكرده باشند، ورثه اجير بايد از مال او كسى را اجير بگيرند تا نمازهاى باقيمانده را بخواند، واگر مال نداشته باشد، بر ورثه چيزى واجب نيست، واحتياط در اعلام به مستأجر است كه در صورت تمكن فرد ديگرى را اجير نمايد. (1263) اگر اجير تمام اجرت را بگيرد وپيش از تمام كردن نمازهاى ميت بميرد وخودش هم نماز قضا داشته باشد، بايد از مال او براى نمازهايى كه اجير بوده ديگرى را اجير نمايند وقضاى نماز خودش بر ولى او است.

[ 250 ]

روزه روزه آن است كه انسان براى انجام فرمان خداوند عالم از اذان صبح تا مغرب از چيزهايى كه روزه را باطل مىكند وشرح آنها بعدا گفته مىشود خوددارى نمايد. نيت روزه (1264) انسان مىتواند در هر شب از ماه رمضان براى روزه‌فرداى آن نيت كند و همچنين جايز است كه شب اول ماه، نيت روزه همه ماه را بنمايد، واحتياط به تجديد نيت در هر شب ترك نشود. (1265) از اول شب ماه رمضان تا اذان صبح هر وقت نيت روزه فردا را بكند، اشكال ندارد. (1266) لازم نيست انسان نيت روزه را از قلب بگذراند يا به زبان جارى كند، مثلا بگويد: فردا را روزه مىگيرم قربة الى الله، بلكه همين قدر كه براى انجام فرمان خداوند عالم از اذان صبح تا مغرب كارى كه روزه را باطل مىكند انجام ندهد كافى است. (1267) وقت نيت روزه مستحبى از اول شب است تا موقعى كه به اندازه نيت كردن به مغرب وقت مانده باشد، واگر تا اين وقت كارى كه روزه را باطل مىكند انجام نداده باشد ونيت روزه مستحبى كند، روزه‌او صحيح است. (1268) كسى كه پيش از اذان صبح در غير روزه‌معين واجب، مثل روزه‌ماه مبارك رمضان، بدون نيت روزه خوابيده است، اگر پيش از ظهر بيدار شود ودر حال

[ 251 ]

اختيار نيت كند، روزه‌او صحيح است چه روزه‌او واجب باشد چه مستحب، واگر بعد از ظهر بيدار شود، نمىتواند نيت روزه‌واجب نمايد (1269) اگر بخواهد غير روزه‌رمضان روزه‌واجب ديگرى بگيرد، در صورتى كه آنچه بر او واجب شده است انواع متعددى باشد، بنا بر اقوى بايد آن را معين نمايد، مثلا نيت كند كه روزه‌قضا يا روزه‌نذر مىگيرم، ولى در ماه رمضان لازم نيست نيت كند كه روزه‌ماه رمضان مىگيرم، بلكه اگر نداند ماه رمضان است يا فراموش نمايد، وروزه ديگرى را نيت كند، روزه ماه رمضان حساب مىشود، مگر اين كه روزه براى ميت گرفته باشد كه در اين صورت روزه‌ماه رمضان حساب نمىشود، وصحيح بودن آن مورد تأمل است مگر اين كه مقصود او به دو قسمت جداگانه تقسيم شود: يكى روزه‌واجب ويكى هم براى ديگرى بودن روزه، كه در اين صورت بنا بر اظهر روزه‌ماه رمضان محسوب مىشود. (1270) هر گاه در ماه رمضان يا روزه واجب معين، نيت روزه را عمدا ترك نمايد تا صبح داخل شود، روزه آن روزش صحيح نيست وقضا بر او واجب است ولى وجوب كفاره محل تأمل است. (1271) اگر بداند ماه رمضان است وعمدا نيت روزه‌غير رمضان كند نه روزه رمضان حساب مىشود ونه روزه اى كه قصد كرده است. (1272) اگر مثلا به نيت روز اول ماه روزه بگيرد، بعد بفهمد دوم يا سوم بوده، روزه او صحيح است. (1273) كسى كه در سراسر روز بيهوش بوده در صورتى كه روزه واجب معين باشد روزه بر او واجب نيست ولى اگر قبل از ظهر بهوش آيد بنابر احتياط واجب بايد روزه آن روز را تمام كرده وقضاى آن را نيز بگيرد وهمين احتياط در مورد مخالف، اگر قبل از ظهر شيعه شود نيز جارى است. (1274) اگر نداند يا فراموش كند كه ماه رمضان است وپيش از ظهر ملتفت شود، چنانچه كارى كه روزه را باطل مىكند انجام نداده باشد، بايد فورا نيت كند و گرنه روزه او باطل مىشود. (1275) اگر بچه قبل از اذان صبح ماه رمضان بالغ شود، بايد روزه بگيرد، واگر

[ 252 ]

بعد از اذان وقبل از ظهر بالغ شود، اگر چيزى كه روزه را باطل مىكند انجام نداده باشد احتياط واجب در اين است كه بقيه آن روز را روزه بگيرد وبعدا قضاى آن روز را نيز بگيرد، و هم چنين است اگر شخصى كه جنون دارد جنونش از بين برود. واين احتياط در باره غير بالغى است كه از اول صبح نيت روزه نداشته است، ولى چون روزه بچه مميز صحيح است - اگر چه بر او واجب نيست - اگر نيت روزه داشته باشد ودر بين روز بالغ شود، روزه آن روز او صحيح است وقضا ندارد. (1276) كسى كه براى بجا آوردن روزه‌ميتى اجير شده، اگر روزه مستحبى بگيرد اشكال ندارد، ولى كسى كه روزه‌قضا دارد، نمىتواند روزه مستحبى بگيرد. (1277) اگر در ماه رمضان، پيش از ظهر، كافر مسلمان شود بنا بر احتياط مستحب بايد نيت روزه كند وروزه را تمام نمايد. (1278) اگر مريض در ماه رمضان، پيش از ظهر خوب شود وتا آن وقت كارى كه روزه را باطل مىكند انجام نداده باشد، واجب بودن روزه وصحيح بودنش، خالى از وجه نيست. (1279) روزى را كه انسان شك دارد آخر شعبان است يا اول رمضان، واجب نيست روزه بگيرد، واگر بخواهد روزه بگيرد، نمىتواند نيت روزه‌رمضان كند بلكه بايد نيت روزه‌قضا ومانند آن بنمايد وچنانچه بعد معلوم شود رمضان بوده، از رمضان حساب مىشود، ودر صورتى كه قصد كند آنچه را كه فعلا خدا از او خواسته است انجام دهد وبعد معلوم شود رمضان بوده نيز كافى است. (1280) اگر روزى را كه شك دارد آخر شعبان است يا اول رمضان، به نيت روزه قضا يا روزه مستحبى ومانند آن روزه بگيرد ودر بين روز بفهمد كه ماه رمضان است، بايد نيت روزه‌رمضان كند.

[ 253 ]

" مبطلات روزه " نه چيز روزه را باطل مى كند: 1 - خوردن وآشاميدن. 2 - جماع. 3 - استمناء، (استمناء آن است كه انسان با خود كارى كند كه منى از او بيرون آيد). 4 - دروغ بستن به خدا وپيغمبر (صلى الله عليه وآله وسلم) وجانشينان پيغمبر ومعصومين (عليهم السلام). 5 - رساندن غبار به حلق. 6 - فرو بردن تمام سر در آب. 7 - باقى ماندن بر جنابت وحيض ونفاس تا اذان صبح. 8 - اماله كردن با چيزهاى روان. 9 - قى كردن. واحكام اينها به ترتيب در مسائل بعدى ذكر مىشود. خوردن وآشاميدن (1281) اگر روزه دار عمدا چيزى بخورد يا بياشامد، روزه‌او باطل مىشود، چه خوردن وآشاميدن آن چيز معمول باشد مثل نان وآب، چه معمول نباشد مثل خاك وشيره درخت، وچه كم باشد يا زياد. (1282) اگر موقعى كه مشغول غذا خوردن است بفهمد صبح شده، بايد لقمه را از دهان بيرون آورد وچنانچه عمدا فرود برد روزه اش باطل است وبه دستورى كه بعدا گفته خواهد شد كفاره هم بر او واجب مىشود. (1283) اگر روزه دار سهوا چيزى بخورد يا بياشامد، روزه اش باطل نمىشود. (1284) احتياط واجب آن است كه روزه دار از استعمال آمپولى كه به جاى غذا

[ 254 ]

به كار مىرود خوددارى كند، بلكه اجتناب خالى از وجه نيست، ولى تزريق آمپولى كه عضو را بى حس مىكند يا به جهت ديگر استعمال مىشود اشكال ندارد و اجتناب از آمپولى كه معلوم نيست از قسم اول باشد يا نه، لازم نيست. (1285) اگر روزه دار چيزى را كه لاى دندان مانده است عمدا فرو ببرد، روزه اش باطل مىشود. (1286) كسى كه مىخواهد روزه بگيرد، لازم نيست پيش از اذان دندانهايش را خلال كند، ولى اگر بداند غذايى كه لاى دندان مانده در روز فرو مىرود بايد خلال كند وچنانچه خلال نكند وچيزى از آن فرو رود، روزه اش باطل مىشود واگر هم فرو نرود باز اخلال به نيت كرده، ولى اگر نمىداند كه غذا فرو خواهد رفت يا نه، مستحب است خلال كند واگر هم اتفاقا وسهوا فرو برد روزه باطل نيست. (1287) جواز فرو بردن اخلاط سر وسينه، در صورتى كه در غير حال روزه امرى عادى باشد وبه فضاى دهان نرسيده باشد خالى از وجه نيست واگر به فضاى دهان رسيد وآن را فرو برد، بنابر احتياط واجب روزه را باطل مىكند. (1288) اگر روزه دار به قدرى تشنه شود كه بترسد از تشنگى بميرد، مىتواند به اندازه اى كه از مردن نجات پيدا كند آب بياشامد ولى روزه‌او باطل مىشود اما در ماه رمضان تا مغرب از ساير مفطرات اجتناب كند. (1289) جويدن غذا براى بچه يا پرنده وچشيدن غذا ومانند اينها كه معمولا به حلق نمىرسد، اگر چه اتفاقا به حلق برسد، روزه را باطل نمىكند واحتياط مستحب است كه اين امور را در صورت عدم حاجت وضرورت ترك كنند. (1290) انسان نمىتواند براى ضعف روزه را بخورد، ولى اگر ضعف او به قدرى است كه مشقت شديدى داشته، به طورى كه معمولا نمىشود آن را تحمل كرد، خوردن روزه اشكال ندارد ولى اگر تا سال ديگر خوب شد بايد قضاى آن را بگيرد.

[ 255 ]

جماع (1291) نزديكى روزه را باطل مىكند، اگر چه فقط به مقدار ختنه گاه داخل شود ومنى هم بيرون نيايد (1292) اگر كمتر از مقدار ختنه گاه داخل شود ومنى هم بيرون نيايد، روزه باطل نمىشود، ولى اگر كسى كه آلتش را بريده اند كمتر از ختنه گاه را داخل كند بطلان و عدم بطلان روزه اش، محل اشكال است. (1293) اگر فراموش كند كه روزه است ونزديكى نمايد، يا او را به نزديكى مجبور نمايند، روزه‌او باطل نمىشود، ولى چنانچه در هنگام نزديكى يادش بيايد، يا ديگر مجبور نباشد، بايد فورا از حال نزديكى خارج شود واگر خارج نشود، روزه او باطل است. استمناء (1294) اگر روزه دار استمناء كند، يعنى با خود كارى كند كه منى از او بيرون آيد، روزه اش باطل مىشود. (1295) اگر بى اختيار منى از او بيرون آيد، روزه اش باطل نيست، ولى اگر عمدا كارى كند كه بى اختيار منى از او بيرون آيد روزه اش باطل مىشود، در صورتى كه بداند يا اطمينان داشته باشد كه به سبب آن كار، منى بى اختيار خارج خواهد شد. دروغ بستن به خدا وپيغمبر (صلى الله عليه وآله وسلم) (1296) اگر روزه دار به گفتن يا به نوشتن يا به اشاره ومانند اينها به خدا وپيغمبر وجانشينان آن حضرت (عليهم السلام) عمدا نسبت دروغ بدهد روزه‌او باطل است. وخالى از وجه نيست كه دروغ بستن به پيغمبران وجانشينان آنها وحضرت زهرا، ملحق به

[ 256 ]

دروغ بستن به خدا باشد وروزه را باطل كند، ولى اگر شك داشته باشد كه سخنى كذب است يا نه، وبه يكى از آنان نسبت دهد، بنا بر اقوى روزه اش باطل نمىشود. رساندن غبار به حلق (1297) رساندن غبار يا دود غليظ به حلق بنابر اظهر روزه را باطل مىكند، چه غبار چيزى كه خوردن آن حلال است مثل آرد، يا غبار چيزى كه خوردن آن حرام باشد. (1298) عدم افساد روزه به وسيله غبار يا دود غير غليظ وغير جايگزين غذا و غير مقوى خالى از وجه نيست ولى احوط اجتناب است. (1299) اگر فراموش كند كه روزه است ومواظبت نكند، يا بى اختيار غبار و مانند آن به حلق برسد روزه اش باطل نمىشود. فرو بردن سر در آب (1300) اگر روزه دار عمدا تمام سر را در آب فرو برد، اگر چه بقيه‌بدن از آب بيرون باشد بنابر اقوى روزه اش باطل مىشود، ولى اگر تمام بدن را آب بگيرد و مقدارى از سر بيرون باشد، روزه باطل نمىشود. و هم چنين در حالى كه مانع و حائل غليظى دور سر را فرا گرفته ويا سر به چيزى آغشته شده كه مانع از رسيدن آب به آن باشد، فرو بردن تمام سر در آب، بنا بر اظهر روزه را باطل نمىكند. (1301) اگر نصف سر را يك دفعه ونصف ديگر آن را دفعه‌ديگر در آب فرو برد، بنا بر اظهر روزه اش باطل نمىشود. (1302) فرو بردن سر در آب مضاف، بنابر احوط روزه را باطل مىكند. (1303) اگر روزه دار بى اختيار در آب بيفتد وتمام سر او را آب بگيرد، يا فراموش كند كه روزه است وسر را در آب فرو برد، روزه‌او باطل نمىشود. (1304) اگر فراموش كند كه روزه است وسر را در آب فرو برد، يا ديگرى به زور سر او را در آب فرو برد، چنانچه در زير آب يادش بيايد كه روزه است، يا آن شخص

[ 257 ]

دست خود را بردارد، بايد فورا سر را بيرون آورد وچنانچه بيرون نياورد، روزه اش باطل مىشود. باقى ماندن بر جنابت، حيض ونفاس تا اذان صبح (1305) اگر جنب عمدا تا اذان صبح غسل نكند، روزه اش باطل مىشود و كسى كه وظيفه او تيمم است اگر عمدا تيمم ننمايد، روزه اش باطل است وحكم قضاى روزه ماه رمضان بعدا خواهد آمد. (1306) اگر در روزه‌واجبى كه مثل روزه ماه رمضان وقت آن معين است، تا اذان صبح غسل نكند وتيمم هم ننمايد، ولى از روى عمد نباشد، مثل آن كه ديگرى به اجبار نگذارد غسل وتيمم كند وناچار شود، روزه اش صحيح است، ولى در صورت فراموش كردن، روزه‌ماه رمضان باطل است. (1307) كسى كه جنب است ومى خواهد روزه واجبى بگيرد كه وقت آن معين است مثل روزه رمضان، اگر عمدا غسل نكند تا وقت تنگ شود، بايد با تيمم روزه بگيرد وروزه‌او بنا بر اظهر صحيح است. (1308) كسى كه در شب ماه رمضان يا روزه واجب معين ديگرى، براى هيچ كدام از غسل وتيمم وقت ندارد، نبايد خود را جنب كند، و هم چنين است بنا بر اظهر اگر فقط براى تيمم وقت دارد، واگر معصيت كرد وخود را جنب نمود بنا بر احتياط واجب بايد روزه اش را با تيمم بگيرد وقضاى آن را نيز بجا آورد. (1309) كسى كه در شب ماه رمضان يا روزه واجب معين، جنب است و مىداند كه اگر بخوابد تا صبح بيدار نمىشود، در صورتى كه در نخوابيدن عسر و حرج براى او نباشد، نبايد بخوابد مگر بعد از غسل، وچنانچه بخوابد وتا صبح بيدار نشود، روزه اش باطل است وقضا وكفاره بر او واجب مىشود. (1310) هر گاه جنب در شب ماه رمضان يا روزه واجب معين بخوابد وبيدار شود، اگر اطمينان به بيدار شدن پيش از اذان صبح براى غسل را ندارد، بايد نخوابد اگر چه احتمال بدهد كه اگر دوباره بخوابد پيش از اذان صبح بيدار مىشود.

[ 258 ]

(1311) كسى كه در شب ماه رمضان يا روزه واجب معين جنب است ومى داند يا اطمينان دارد كه اگر بخوابد پيش از اذان صبح بيدار مىشود، چنانچه تصميم داشته باشد كه بعد از بيدار شدن غسل كند وبا اين تصميم بخوابد وتا اذان خواب بماند، بايد روزه بگيرد وروزه اش صحيح مىباشد. (1312) كسى كه در شب ماه رمضان يا روزه واجب معين جنب است ومى داند يا احتمال مىدهد كه اگر بخوابد پيش از اذان صبح بيدار مىشود، چنانچه نخواهد بعد از بيدار شدن غسل كند، يا ترديد داشته باشد كه غسل كند يا نه، در صورتى كه بخوابد وبيدار نشود، روزه اش باطل است وقضا وكفاره لازم است. (1313) اگر جنب در شب ماه رمضان يا روزه واجب معين بعد از جنب شدن خوابيد وبيدار شد، در صورتى كه اطمينان دارد كه اگر دو مرتبه بخوابد قبل از اذان صبح بيدار مىشود خوابيدن دفعه دوم بر او حرام نيست ولى خلاف احتياط است، واگر دوباره خوابيد وبيدار نشد، بايد قضاى آن را بگيرد وبنا بر احتياط واجب كفاره هم بدهد واگر بيدار شد باز دفعه سوم خوابيد وتا اذان صبح بيدار نشد قضاى آن روز را بايد بگيرد ووجوب كفاره مطابق احتياط بلكه اقوى است. (1314) خوابى را كه در آن محتلم شده خواب اول حساب نمىشود بلكه اگر از آن خواب بيدار شود ودوباره بخوابد خواب اول حساب مىشود. (1315) اگر روزه دار در روز محتلم شود، واجب نيست فورا غسل كند. (1316) هر گاه در ماه رمضان بعد از اذان صبح بيدار شود وببيند محتلم شده، اگر چه بداند پيش از اذان بوده، روزه او صحيح است. (1317) كسى كه مىخواهد قضاى روزه‌رمضان را بگيرد، هر گاه تا اذان صبح جنب بماند، اگر چه از روى عمد نباشد بنا بر اظهر روزه‌او باطل است ودر صورتى كه وقت گرفتن روزه‌قضا طورى تنگ است كه اگر روزه اش باطل باشد ديگر فرصتى براى گرفتن روزه‌قضا ندارد، احتمال دارد ملحق به روزه‌ماه رمضان باشد. (1318) اگر زن در ماه رمضان پيش از اذان صبح از حيض يا نفاس پاك شود و عمدا غسل نكند، يا اگر وظيفه‌او تيمم است عمدا تيمم نكند، روزه اش باطل است. ووجوب كفاره خالى از وجه نيست.

[ 259 ]

(1319) اگر زن نزديك اذان صبح از حيض ونفاس پاك شود وبراى هيچ كدام از غسل وتيمم وقت نداشته باشد، يا بعد از اذان بفهمد كه پيش از اذان پاك شده، روزه‌او صحيح است. (1320) اگر زن بعد از اذان صبح از خون حيض يا نفاس پاك شود، يا در بين روز خون حيض يا نفاس ببيند، اگر چه نزديك مغرب باشد، روزه او باطل است. (1321) اگر زنى كه در حال استحاضه است غسلهاى خود را به تفصيلى كه در احكام استحاضه گفته شد بجا آورد، روزه او صحيح است، وبى وجه نيست كه صحت روزه‌او مشروط به انجام غسلى باشد كه بايد براى نماز صبح انجام دهد، ولى بنا بر اظهر غسل نمازهاى مغرب وعشاى شب گذشته وشب آينده در صحيح بودن روزه او شرط نيست، وبنا بر احتياط واجب مستحاضه متوسطه هم مثل كثيره، انجام غسلى كه بر او واجب است در صحيح بودن روزه اش شرط است ولى وضوى واجب بر مستحاضه قليله، شرط صحت روزه نيست. (1322) در تمام مواردى كه غسل واجب است، اگر نتوانست غسل كند، وجوب تيمم خالى از وجه نيست، وبنا بر احتياط واجب بعد از تيمم بايد تا اذان صبح بيدار بماند. اماله كردن (1323) اماله كردن با چيز مايع اگر چه از روى ناچارى وبراى معالجه باشد، بنا بر اظهر روزه را باطل مىكند. قى كردن (1324) هر گاه روزه دار عمدا قى كند، اگر چه به واسطه‌مرض ومانند آن ناچار باشد، روزه اش باطل مىشود، ولى اگر سهوا يا بى اختيار قى كند اشكال ندارد، ولى نبايد آن را عمدا فرو ببرد.

[ 260 ]

(1325) اگر روزه دار بتواند از قى كردن خوددارى كند، چنانچه براى او ضرر و مشقت نداشته باشد، بايد خوددارى نمايد. (1326) اگر يقين داشته باشد كه به واسطه‌آروغ زدن، چيزى از گلو بيرون مىآيد، نبايد عمدا آروغ بزند ولى اگر يقين نداشته باشد اشكال ندارد. (1327) اگر آروغ بزند وبدون اختيار چيزى در گلو يا دهانش بيايد، بايد آن را بيرون بريزد واگر بى اختيار فرو رود، روزه اش صحيح است. ودر صورت فرو بردن عمدى، روزه اش باطل، وقضا وكفاره بر او واجب مىشود. (1328) اگر روزه دار با علم وعمد قصد انجام فعلى را بنمايد كه روزه را باطل مىكند، روزه اش باطل است ولى كفاره ندارد " كفاره روزه " (1329) كسى كه روزه‌ماه مبارك رمضان بر او واجب است، اگر به عمد يا شبه عمد، روزه‌خود را باطل كند، بايد علاوه بر قضاى آن، كفاره بدهد مگر در مواردى كه بعدا گفته خواهد شد. (1330) كسى كه كفاره روزه رمضان بر او واجب است، بايد يك بنده آزاد كند، يا به دستورى كه در مسأله بعد گفته مىشود دو ماه روزه بگيرد، يا شصت فقير را سير كند يا به هر كدام يك مد - كه تقريبا ده سير است - طعام، يعنى گندم يا جو ومانند اينها بدهد، ودادن پول كافى نيست، ولى اگر فقير را در خريد وقبول آن وكيل كند و فقير نيز انجام دهد، كافى است. (1331) كسى كه مىخواهد دو ماه روزه كفاره رمضان را بگيرد، بايد سى ويك روز آن را پى در پى بگيرد واگر بقيه‌آن پى در پى نباشد اشكال ندارد، بنابر اين كسى كه مىخواهد سى ويك روز پى در پى روزه بگيرد بايد زمانى را انتخاب كند كه در بين اين سى ويك روز، روزى كه روزه داشتن در آن حرام است، مثل عيد قربان، وجود نداشته باشد، و هم چنين روزى نباشد كه روزه آن بر او واجب باشد، مثل اين كه نذر كرده باشد يا ماه مبارك رمضان پيش آيد.

[ 261 ]

(1332) اگر به چيز حرامى روزه خود را باطل كند، چه آن ذاتا حرام باشد مثل شراب وزنا، يا به جهتى حرام شده باشد، مثل نزديكى با همسر در حال حيض، بنابر احتياط كفاره جمع بر او واجب مىشود، يعنى بايد يك بنده آزاد كند ودو ماه روزه بگيرد وشصت فقير را سير كند يا به هر كدام آنها يك مد گندم يا جو يا نان و مانند اينها بدهد، وچنانچه هر سه برايش ممكن نباشد، هر كدام كه ممكن است بايد انجام دهد. (1333) اگر نذر كند كه روز معينى را روزه بگيرد، چنانچه در آن روز عمدا روزه خود را باطل كند، بايد يك بنده آزاد نمايد يا دو ماه پى در پى روزه بگيرد يا به شصت فقير طعام دهد، ولى اگر نذر او مطلق باشد وروزى را براى آن روزه بگيرد، مانند روزه مستحبى مىتواند در آن روز چه پيش از ظهر وچه بعد از ظهر افطار كند و در روز ديگرى براى اداى نذرش روزه بگيرد. (1334) كسى كه قضاى روزه ماه رمضان گرفته است، در صورت وسعت وقت پيش از ظهر مىتواند افطار كند وآن قضا را در وقت ديگرى انجام دهد ولى افطار بعد از ظهر حرام است، واگر بعد از ظهر افطار كند بايد كفاره بدهد وكفاره او اطعام ده فقير ودر صورت عدم توانايى سه روز روزه گرفتن است. (1335) كسى كه مىتواند وقت را تشخيص دهد، اگر به گفته‌كسى كه مى گويد مغرب شده افطار كند وبعد بفهمد مغرب نبوده است، قضا وكفاره بر او واجب مىشود. (1336) كسى كه عمدا روزه‌خود را باطل كرده، اگر براى فرار از كفاره به سفر برود، اگر چه پيش از ظهر، كفاره از او ساقط نمى شود. (1337) اگر يقين كند كه روز اول ماه رمضان است وعمدا روزه‌خود را باطل كند، بعد معلوم شود كه آخر شعبان بوده، كفاره بر او واجب نيست. (1338) اگر انسان شك كند كه آخر رمضان است يا اول شوال، وعمدا روزه خود را باطل كند، بعد معلوم شود كه اول شوال بوده، كفاره بر او واجب نيست. (1339) اگر روزه دار در ماه رمضان با زن خود كه روزه دار است نزديكى كند، چنانچه زن را مجبور كرده باشد، كفاره روزه خودش وروزه زن را بايد بدهد ولى اگر

[ 262 ]

در اثناء زن راضى شود، بنا بر احتياط واجب مرد دو كفاره بدهد وزن يك كفاره واگر زن به نزديكى راضى بوده، بر هر كدام يك كفاره واجب مىشود. (1340) اگر زنى شوهر روزه دار خود را مجبور كند كه نزديكى نمايد يا كار ديگرى كه روزه را باطل مىكند انجام دهد، واجب نيست كفاره روزه شوهر را بدهد. (1341) كسى كه به سبب مسافرت يا بيمارى روزه نمىگيرد، نمىتواند زن روزه دار خود را مجبور به نزديكى كند. (1342) اگر كفاره واجب شود نبايد در بجا آوردن آن كوتاهى كرد ولى لازم نيست فورا آن را انجام داد. (1343) اگر كفاره واجب شود وچند سال آن را بجا نياورد، چيزى بر آن اضافه نمىشود. مواردى كه فقط قضاى روزه واجب است (1344) غير از مواردى كه در مسائل گذشته بيان شد در چند صورت ديگر هم فقط قضاى روزه بر انسان واجب است وكفاره واجب نيست: 1 - در شب ماه رمضان جنب باشد وبه تفصيلى كه در مسائل قبلى گفته شد تا اذان صبح از خواب دوم بيدار نشود ولى چنانكه گفته شد علاوه بر قضا، احتياط واجب نيز در دادن كفاره است. 2 - كسى كه مىتواند از صبح شدن مطلع شود، بدون تحقيق، كارى كه روزه را باطل مىكند انجام دهد وبعد معلوم شود كه صبح بوده است، ولى اگر چنين كسى تحقيق كرد واطمينان پيدا كرد كه صبح نشده ولى بعد معلوم شد كه صبح شده بود، قضا بر او واجب نيست. 3 - كسى كه قادر به تحقيق است، به قول كسى كه مىگويد: صبح نشده، اعتماد كند اگر چه از حرف او اطمينان پيدا كند كه شب است، وكارى كه روزه را باطل مىكند انجام دهد وبعد معلوم شود صبح بوده است، و هم چنين است اگر دو نفر عادل شهادت دهند صبح نشده وانسان يقين به شب بودن نداشته باشد، حتى اگر از

[ 263 ]

حرف آنها اطمينان پيدا كند. 4 - اين كه كسى بگويد صبح شده وانسان گمان كند شوخى مىكند يا دروغ مىگويد وچيزى بخورد بعد معلوم شود صبح بوده است، در حالى كه خودش به تنهايى مىتوانست تحقيق كند. 5 - دو نفر عادل يا شخص موثقى بگويد كه مغرب شده است، وانسان از گفته آنان اطمينان پيدا كند وافطار نمايد، اما بعدا بفهمد مغرب نشده بود. 6 - انسان به خاطر تاريكى افطار كند، بعد بفهمد مغرب نبوده است، ولى بنابر احتياط واجب نيز در اين صورت بايد كفاره بدهد، ولى اگر به خاطر تاريكى اطمينان داشت مغرب شده وافطار كرد، بعد معلوم شد مغرب نبوده، كفاره ندارد، بلكه بنا بر اظهر قضا هم واجب نيست. 7 - كسى كه غسل جنابت را فراموش كند وروزه بگيرد، يا اين كه تمام روز را خواب باشد ونيت روزه نكرده باشد، يا روزه گرفتن را فراموش كند. 8 - شخص نابينا يا زندانى بدون سؤال وتحقيق از صبح شدن، كارى كه روزه را باطل مىكند انجام دهد، بعد معلوم شود صبح بوده است. (1345) اگر كسى عمدا قى كند روزه اش باطل است وقضا دارد، ولى كفاره واجب نيست ودر صورت اماله كردن با چيز روان، بنابر احتياط واجب، كفاره لازم است. (1346) مضمضه كردن، يعنى آب در دهان گردانيدن، براى روزه دار جايز است حتى اگر براى غير وضو، مثل خنك شدن باشد، وبهتر است در غيروضو اين كار را انجام ندهد، ومستحب است بعد از مضمضه، سه مرتبه آب دهان را بيرون بريزد، ولى اگر براى غير وضوى واجب وغير مداوا مضمضه يا استنشاق كرد، وبدون اختيار آب در حلق او فرو رفت، بنا بر احتياط واجب بايد قضاى اين روزه را بگيرد. (1347) اگر روزه دار براى درمان غير ضرورى در بينى يا گوش دارو بريزد يا سرمه بكشد اگر نداند كه دارو به حلق مىرسد ولى اتفاقا از اين مجارى به حلق رسيد وپائين رفت بنا بر احتياط واجب بايد قضاى روزه را بگيرد اما اگر بداند كه به حلق مىرسد، بنا بر اظهر روزه باطل وقضاى آن واجب است.

[ 264 ]

(1348) مسواك كردن براى روزه دار، مانند مضمضه جايز وبلكه مستحب است، ولى اگر مسواك را از دهان بيرون آورد ودوباره در دهان وارد كند، نگذارد آب آن داخل حلق شود، ولى اگر آب مسواك به قدرى كم باشد كه در آب دهان مستهلك مىشود، مانعى ندارد. (1349) اگر در ماه رمضان، بعد از تحقيق يقين كند كه صبح نشده وكارى كه روزه را باطل مىكند انجام دهد، بعد معلوم شود صبح بوده، قضا لازم نيست. (1350) اگر انسان شك كند كه مغرب شده يا نه، نمىتواند افطار كند، ولى اگر شك كند كه صبح شده يا نه، پيش از تحقيق هم مىتواند كارى كه روزه را باطل مىكند انجام دهد. احكام روزه قضا (1351) اگر ديوانه عاقل شود، واجب نيست روزه هاى زمانى را كه ديوانه بوده قضا نمايد. (1352) اگر كافر مسلمان شود، واجب نيست روزه هاى زمانى را كه كافر بوده قضا نمايد، ولى اگر مسلمانى كافر شود ودوباره مسلمان گردد، روزه هاى زمانى را كه كافر بوده بايد قضا نمايد. (1353) روزه اى كه از انسان به علت مستى فوت شده، بايد قضا نمايد، اگر چه چيزى را كه به واسطه‌آن مست شده، براى معالجه خورده باشد. (1354) اگر از چند ماه رمضان روزه‌قضا داشه باشد، قضاى هر كدام را كه اول بگيرد مانعى ندارد. ولى اگر وقت قضاى رمضان آخر تنگ باشد، مثلا پنج روز از رمضان گذشته قضا داشته باشد وپنج روز هم به رمضان بعدى مانده باشد، بايد اول قضاى رمضان گذشته را بگيرد.

[ 265 ]

احكام روزه مسافر (1355) مسافر نمىتواند در سفر روزه بگيرد، مگر اين كه روزه گرفتن در سفر را نذر كرده باشد، كه در اين صورت روزه گرفتن صحيح است، وبنابر احتياط واجب روزه مستحبى را در سفر به نيت رجاء بايد گرفت، مگر در مدينه مشرفه كه بنا بر روايت، مسافر مىتواند براى بر آورده شدن حاجت سه روز روزه بگيرد. (1356) مسافرى كه نماز چهار ركعتى او شكسته است، نمىتواند در سفر روزه بگيرد، ولى مسافرى كه نماز او تمام، يعنى چهار ركعتى است بايد در حال سفر هم روزه اش را بگيرد، وتفصيل مسائل در نماز مسافر گذشت. (1357) اگر مسافر قبل از ظهر به سفر رود روزه اش باطل مىشود، چه از شب نيت مسافرت داشته باشد يا نه، ولى احتياط مستحب اين است كه اگر از شب قبل تصميم مسافرت نداشته، مسافرت نكند. (1358) اگر مسافر بعد از ظهر از مسافرت برگردد وظهر آن روز در جايى كه نماز تمام است نباشد، روزه‌آن روز باطل است، ولى اگر قبل از ظهر برگردد، در صورتى كه افطار نكرده باشد، روزه آن روز بر او واجب مىشود، بنابر اين بايد نيت روزه بكند وروزه اش هم صحيح است. (1359) اگر فراموش كند كه مسافر است، يا فراموش كند كه روزه‌مسافر باطل است ودر سفر روزه بگيرد، روزه اش باطل است. (1360) اگر مسافر نداند كه روزه در سفر صحيح نيست وروزه بگيرد روزه اش صحيح است.

[ 266 ]

كسانى كه روزه بر آنها واجب نيست (1361) اگر كسى مريض باشد به طورى كه بداند يا گمان كند روزه گرفتن براى او ضرر دارد، نبايد روزه بگيرد، واگر روزه بگيرد روزه اش صحيح نيست، ودر صورت خوف ضرر در صورتى كه خوف او عقلايى باشد، مىتواند روزه اش را افطار كند. (1362) كسى كه به علت پيرى نمىتواند روزه بگيرد يا براى او مشقت دارد، روزه بر او واجب نيست، وچنانچه تا رمضان بعد بتواند روزه بگيرد، اقوى وجوب قضا است، ودر صورتى كه نتواند تا رمضان بعد روزه را قضا كند، واجب است براى هر روز، يك مد طعام - كه تقريبا ده سير است - از گندم يا جو ومانند اينها صدقه دهد، و هم چنين كسى كه توانايى قضاى روزه را داشته ولى به سبب ندانستن حكم، قضاى آن را تا رمضان بعد تأخير انداخته، بايد علاوه بر قضاى روزه به مقدارى كه گفته شد كفاره بدهد. (1363) بر پسر يا دخترى كه تازه بالغ شده اند وقدرت بر روزه گرفتن ندارند، روزه واجب نيست وكفاره هم ندارد، ولى قضاء دارد. (1364) اگر انسان مرضى دارد كه زياد تشنه مىشود ونمى تواند تشنگى را تحمل كند، يا براى او مشقت دارد، روزه بر او واجب نيست، ولى اگر تا رمضان بعد بتواند روزه بگيرد واجب است قضاى آن را بگيرد، ودر صورت عدم توانايى واجب است براى هر روز يك مد طعام از گندم وجو ومانند اينها صدقه دهد. (1365) زنى كه زاييدن او نزديك است وروزه براى حملش يا خودش ضرر دارد، واجب است افطار نمايد وبراى هر روز يك مد طعام به فقير بدهد ودر هر دو صورت روزه هايى را كه نگرفته، بعدا بايد قضا نمايد. (1366) زنى كه بچه شير مىدهد وشير او كم است، چه مادر بچه باشد يا دايه او، چه با اجرت شير بدهد يا بى اجرت، اگر روزه براى خودش يا بچه اى كه شير مىدهد ضررداد، واجب است افطار كند وبراى هر روز يك مد طعام به فقير بدهد، ودر هر دو صورت روزه هايى را كه نگرفته بعد از بر طرف شدن عذر، بايد قضا

[ 267 ]

نمايد، واگر كسى پيدا شود كه بى اجرت بچه را شير دهد، يا براى شير دادن بچه، از پدر يا مادر بچه يا از شخص ديگرى كه اجرت او را بدهد اجرت بگيرد، واجب است كه بچه را به او بدهد وروزه بگيرد. روزه حرام - روزه مستحب (1367) روزه عيد فطر وقربان حرام است. (1368) بنا بر احتياط روزه مستحبى براى زن، بدون اذن شوهر صحيح نيست، چه منافات با حق شوهر داشته باشد وچه نداشته باشد، واگر شوهر به خاطر منافات با حقش، زن را از روزه اى كه به نحوى بر خود واجب نموده منع كند، در صورتى كه وقت روزه وسعت دارد زن نبايد روزه بگيرد، ولى اگر وقت روزه تنگ شود اذن شوهر شرط نيست. (1369) بنا بر احتياط مستحب در صحيح بودن روزه مستحبى فرزند، اذن پدر و مادر شرط است، گرچه بنا بر اقوى همين كه موجب ناراحتى آنها نشود ويا نهى نكرده باشند روزه اش صحيح است.

[ 268 ]

" راه ثابت شدن اول ماه " اول ماه به پنج طريق ثابت مىشود: اول: خود انسان ماه را ببيند. دوم: عده اى كه از گفته‌آنان يقين يا اطمينان پيدا مىشود، بگويند ماه را ديده ايم، و هم چنين است هر چيز كه به واسطه‌آن يقين پيدا شود، وممكن است از اين قبيل باشد، هنگامى كه ماه جديد به صورت طوق دار مشاهده شود، يعنى علاوه بر نيم دايره‌هلال كه كاملا نورانى است، نيمه‌ديگر آن كه تاريك است همراه با هاله اى از نور كم ديده شود، كه چنين حالتى مىتواند نشانه اين باشد كه روز گذشته روز اول ماه بوده وفردا روز دوم است. همچنين اگر به دليل ديده نشدن ماه در شب سى ام ماه گذشته بنا بر استصحاب حكم شود كه آن روز، روز سى ام است، اما در شب سيزدهم ماه آينده، ماه به صورت بدر كامل ديده شود، كه همين علامت، مىتواند نشانه‌اين باشد كه آن شب در واقع شب چهاردهم ماه است وماه گذشته بيست ونه روز بوده است. سوم: دو مرد عادل بگويند كه در شب ماه را ديده ايم يا اين كه يكى بگويد ماه را ديدم، وديگرى بگويد سى روز قبل، ماه شعبان را ديدم، ولى اگر صفت ماه را بر خلاف يكديگر بگويند، يا شهادتشان خلاف واقع باشد مثل اين كه بگويند داخل دايره‌ماه طرف افق بود، اول ماه ثابت نمىشود. چهارم: سى روز از اول ماه شعبان بگذرد كه به واسطه‌آن، اول ماه رمضان ثابت مىشود وسى روز از اول رمضان بگذرد كه به واسطه‌آن، اول ماه شوال ثابت مىشود. پنجم: حاكم شرع حكم كند كه اول ماه است بنا بر اظهر. (1370) اول ماه با پيشگويى منجمين ثابت نمىشود، ولى اگر انسان از گفته‌آنان يقين يا اطمينان پيدا كند، بايد به آن عمل نمايد. (1371) اگر اول ماه رمضان براى كسى ثابت نشود وروزه نگيرد. بعد ثابت شود

[ 269 ]

كه شب پيش ماه را ديده اند، بايد روزه آن روز را قضا نمايد. (1372) اگر در شهرى ماه ديده شد در صورتى براى ساكنين شهر ديگر مفيد است كه يقين يا اطمينان بكنند اگر در آسمان يا زمين مانعى نبود در آنجا هم ماه ديده مىشد، چه در شرق باشد يا در غرب، ولى اگر به اين مطلب يقين نداشته باشند نمىتوانند به ديدن ماه در شهر ديگر اكتفا كنند. (1373) اول ماه به تلگراف ثابت نمىشود، مگر اين كه انسان بداند تلگراف از راهى بوده كه شرعا معتبر است، مثلا دو نفر شاهد عادل شهادت داده اند يا آن كه سبب اطمينان شود، اگر چه با ضميمه نشانه ها وامارات ديگر باشد. (1374) روزى را كه انسان نمىداند آخر رمضان است يا اول شوال، بايد روزه بگيرد ولى اگر تا پيش از مغرب بفهمد كه اول شوال است بايد افطار كند.

[ 270 ]

خمس در هفت چيز خمس واجب مىشود: 1 - منفعت كسب. 2 - معدن. 3 - گنج. 4 - مال حلال مخلوط به حرام. 5 - جواهرى كه به واسطه غواصى، يعنى فرو رفتن در دريا به دست مىآيد. 6 - غنيمت جنگ. 7 - زمينى كه كافر ذمى از مسلمان بخرد. واحكام اينها به ترتيب در مسائل بعدى ذكر خواهد شد. منفعت كسب (1375) هر گاه انسان از تجارت يا صنعت يا كسبهاى ديگر مالى به دست آورد، اگر چه مثلا نماز وروزه ميتى را بجا آورد واز اجرت آن، مالى تهيه كند، چنانچه از مخارج سال او وعيالاتش زياد بيايد، بايد خمس، يعنى يك پنجم آن را به دستورى كه بعدا گفته مىشود بدهد. (1376) جهيزيه اى كه پدر به دخترش مىدهد ودختر آن را به منزل خود مىبرد، آنچه از جهيزيه كه تا آخر سال استفاده نكرده، خمس دارد، مگر آن كه استفاده نكردن او اتفاقى بوده وآن چيز نياز منزل او است ويا چيزى است كه نداشتن

[ 271 ]

آن خلاف شأن او است كه در اين صورت خمس ندارد. (1377) اگر از غير كسب مالى به دست آورد، مثلا چيزى به او ببخشند يا جايزه بدهند، يا اين كه از راه وصيت يا نذر شخصى يا عمومى يا وقف، چيزى به او برسد، اگر از مخارج سالش زياد بيايد، بنابر احتياط واجب بايد خمس آن را بدهد. (1378) مهرى را كه زن مىگيرد وارثى كه به انسان از خويشاوندى مىرسد كه نمىداند با او خويشاوند است، بنابر احتياط واجب اگر از مخارج سالش اضافه آمد، بايد خمس بدهد، ولى ارثهاى ديگر كه از خويشاوندى مىرسد كه مىداند با او خويشاوند است، اگر چه از مخارج سالش زياد بيايد خمس ندارد، ولى اگر علم دارد كه مورث خمس مال را نداده، واجب است خمس آن را بدهد. (1379) پولى را كه انسان قرض گرفته وسر سال در دست او است بايد خمس آن را بدهد. و هم چنين بر شخص قرض دهنده، در صورتى كه سر سال امكان وصول آن قرض باشد، خمس واجب است اگر چه وصول نكرده باشد، ودر صورتى كه سر سال امكان وصول نداشت، هر وقت كه وصول كرد فورا بايد خمس آن را بدهد. (1380) اگر به واسطه قناعت كردن، منفعت كسب را كمتر مصرف كند وچيزى از مخارج سال زياد بيايد، بايد خمس آن را بدهد. و هم چنين اگر كسى بيشتر از متعارف ومتناسب با شأن خود در سال از در آمد مصرف كند خمس مقدار زائد را بايد بدهد. (1381) كسى كه ديگرى مخارج او را مىدهد، مثل زنى كه شوهر مخارج او را مىدهد، اگر خودش كسبى داشته باشد بايد خمس تمام مالى را كه به دست مىآورد بدهد، ولى اگر مقدارى از آن را خرج زيارت ومانند آن كرده باشد، فقط بايد خمس باقيمانده را بدهد. (1382) اگر ملكى را بر افراد معينى مثلا بر اولاد خود وقف نمايد، چنانچه آنها در آن ملك زراعت ودرختكارى كنند واز آن چيزى به دست آورند واز مخارج سال آنان زياد بيايد، بايد خمس آن را بدهند. (1383) اگر مالى را كه فقير بابت خمس وزكات وصدقه مستحبى گرفته، از مخارج سالش زياد بيايد وشخص باگرفتن اين مال، ديگر فقير نباشد واجب است

[ 272 ]

خمس آن را بدهد. (1384) تاجر وكاسب وصنعتگر ومانند اينها از وقتى كه شروع به كاسبى مىكنند يك سال كه بگذرد، بايد خمس آنچه را كه از خرج سالشان زياد مىآيد بدهند، وكسى كه شغلش كاسبى نيست، اگر اتفاقا معامله اى كند ومنفعتى ببرد، بعد از آن كه يك سال از موقعى كه فايده برده بگذرد، بايد خمس مقدارى را كه از خرج سالش زياد آمده بدهد. (1385) انسان مىتواند در بين سال هر وقت منفعتى به دستش آيد، خمس آن را بدهد وجايز است دادن خمس را تا آخر سال قمرى، تأخير بيندازد واگر براى دادن خمس زراعت ومانند آن، كه مطابق سال شمسى انجام مىشود، سال خمسى را شمسى قرار دهد، اشكال ندارد. (1386) كسى كه مانند تاجر وكاسب بايد براى دادن خمس، سال قرار دهد، اگر منفعتى به دست آورد ودر بين سال بميرد، بايد مخارج تا موقع مرگش را از آن منفعت كسر كنند وخمس باقيمانده را بدهند. (1387) اگر قيمت جنسى كه براى تجارت خريده بالا رود، وآن را نفروشد ودر بين سال قيمتش پايين آيد، خمس مقدارى كه بالا رفته بر او واجب نيست. (1388) كسى كه چند رشته كسب دارد، مثلا اجاره ملك مىگيرد وخريد و فروش وزراعت هم مىكند، مىتواند براى همه درآمدهاى خود يك روز از سال را معين كند وآن را براى خود سال قرار دهد وآنچه از مخارج سالش زيادآمد، خمس دهد. (1389) خرج هايى را كه انسان براى به دست آوردن فايده مىكند، مانند دلالى وحمالى، مىتواند جزء مخارج ساليانه حساب نمايد. (1390) آنچه از منافع كسب در بين سال به مصرف خوراك، پوشاك، خريد اثاثيه، خريد منزل، جهيزيه دختر، عروسى، زيارت ومانند اينها مىرساند، در صورتى كه از شأن او زياد نباشد وزياده روى هم نكرده باشد، خمس ندارد. (1391) چيزهايى كه در زندگى به آن احتياج دارد، مانند خانه، اثاثيه وجهيزيه دختر اگر نمىتواند يك دفعه آن را تهيه نمايد ولى مىتواند تدريجا در طول چند

[ 273 ]

سال آنها را تهيه نمايد خمس ندارد مثلا اگر يك سال زمين را ودر سال بعد قسمتى از وسايل ساختمان را بخرد كه در اين صورت اگر چه زمين يا آهن وآجر ويا ساير وسايل مدتى بدون استفاده مىماند، خمس ندارد، حتى اگر پولى را براى تهيه اينها پس انداز نمايد در صورتى كه با آن پول در يك مرتبه نمىشود تمام آن چيز را خريد ودر مدت كمى، مثلا دو سال وسه سال مىتواند آن چيز را بخرد وعرفا مىگويند محتاج به آن چيز است وپس انداز كردن هم براى خريدن آن چيز باشد باز هم خمس ندارد، ولى اگر بخواهد بعد از مدت طولانى مثلا بعد از بيست سال آن چيز را بخرد به طورى كه عرفا نگويند فعلا به آن محتاج است، در اين صورت پولى كه پس انداز كرده، اگر از يك سال گذشت خمس دارد (1392) اگر كسى در بعضى از موارد مخارج شك كند كه جزء مخارج سال هست كه مستثناى از خمس است يا نه، وتعيين آن به تحقيق ومانند آن ممكن نباشد، اظهر عدم تعلق خمس در آن مورد است، ولى احتياط مستحب در اداى خمس مىباشد (1393) اگر در سال سود عايدش گرديد ووقت پرداخت خمس هم قبل از ماههاى حج باشد، بايد خمس آن سود را بدهد، واگر وقت پرداخت بعد از ماه حج باشد ودر همان سال مستطيع شد، مىتواند اين سود را در مخارج حج مصرف كند، واما اگر سود مربوط به سالهاى قبل باشد، بايد خمس آن را بدهد جز آن مقدار از در آمد اين سال كه استطاعت او را تكميل كرده، كه از مئونه حساب مىشود، واگر از روى معصيت در سال استطاعت حج بجا نياورد، بنا بر اظهر بايد خمس مالى را كه اختصاص به حج داده شده بپردازد، واگر تخميس مال موجب بجا نياوردن حجى شود كه بر او مستقر شده، بعيد نيست از مئونه سالى حساب شود كه در آن مىتواند حج بجا آورد. (1394) مالى را كه انسان به مصرف نذر وكفاره مىرساند، جزو مخارج سال است ونيز مالى را كه به كسى ببخشد يا جايزه دهد، در صورتى كه از شأن او زياد نباشد، از مخارج سال حساب مىشود. (1395) كسى كه از كسب وتجارت فايده اى برده، اگر مال ديگرى هم دارد كه

[ 274 ]

خمس آن واجب نيست، احتياط اين است كه مخارج سال خود را از آن مال بردارد ولى اظهر اين است كه مىتواند از در آمد سال هم حساب كند. (1396) اگر كسى پولى را به صاحب منزلى بدهد براى اين كه در منزل او سكونت كند، اگر بدون اين پول نياز مسكن او تأمين نمىشود اين پول جزو مئونه سال او حساب مىشود. (1397) اگر از منفعت كسب، آذوقه اى براى مصرف سالش خريده باشد، ودر آخر سال زياد بيايد، بايد خمس آن را بدهد. (1398) اگر از منفعت كسب، پيش از دادن خمس، اثاثيه اى براى منزل بخرد كه خود آن اثاثيه باقى است، واز آن استفاده مىنمايند، خمس آن واجب نيست. (1399) كفن وبرد يمانى وقبرى كه از سود بين سال قبل خريد مىكنند، وقتى سال بر آنها گذشت، بايد خمس آن را بدهند واگر يك بار خمس آن را بدهند در سال هاى بعد خمس تعلق نمىگيرد. (1400) اگر شخصى نتواند خرج سال خود را تأمين كند وسر سال پول ويا چيزهايى از مئونه در خانه زياد بيايد، مىتواند آنها را در مخارج مورد نياز صرف كند وخمس ندارد. (1401) سرمايه وآلاتى را كه در وقت كسب به آنها ويا تكميل آنها نياز دارد اگر از پولى تهيه كند كه بايد خمس آن را بدهد، حكم همان پول را دارد، واگر از پولى مثل ارث تهيه شده باشد خمس ندارد، واگر از دستمزد كارى كه كرده سرمايه يا آن وسايل را تهيه كند، در صورتى كه در همان سال كسب با آن سرمايه ووسايل، مقصودى عقلايى ومتناسب با شأن خود دارد، اصل سرمايه ووسايل خمس ندارد، ولى واجب است خمس سودى كه از آنها مىبرد بدهد، واين كه گفته شد سرمايه خمس ندارد منظور، آن مقدار از سرمايه است كه زندگى مطابق شأن او بدون آن تأمين نمىشود پس اگر سرمايه زيادتر از اين بود آن مقدار زيادتر خمس دارد. (1402) در مواردى كه براى كم كردن اجاره منزل، دادن قرض شرط مىشود، اگر بدون اين پول نياز مسكن او تأمين نمىشود، اين قرض خمس ندارد حتى اگر

[ 275 ]

چند سال در دست صاحب منزل باقى بماند. (1403) اگر در اول سال منفعتى نبرد واز سرمايه خرج كند، وپيش از تمام شدن سال منفعتى به دستش آيد، مىتواند مقدارى را كه از سرمايه برداشته از منافع كسر كند. (1404) اجناس مغازه اى كه به عنوان سرمايه حساب شده وخمس آن پرداخت گرديده، اگر در رأس سال خمسى آينده به سبب گران شدن اجناس، قيمت آن بالا رفته باشد، ملاك در حساب سرمايه، قيمت فعلى آن است در صورتى كه فروش آن جنس به نرخ روز سود آور باشد. (1405) اگر غير از سرمايه چيز ديگرى از مالهاى او از بين برود، نمىتواند از منفعتى كه به دستش مىآيد آن چيز را تهيه كند، ولى اگر در همان سال به آن چيز احتياج داشته باشد، مىتواند در بين سال از منافع كسب آن را تهيه نمايد. (1406) اگر در اول سال براى مخارج خود قرض كند وپيش از تمام شدن سال منفعتى ببرد، مىتواند مقدار قرض خود را از آن منفعت بپردازد. (1407) اگر در تمام سال منفعتى نبرد وبراى مخارج خود قرض كند، مىتواند از منافع سالهاى بعد قرض خود را ادا نمايد. (1408) در معاشرت واستفاده از اموال كسانى كه انسان مىداند خمس مال خود را نمىدهند، تا علم به بودن خمس در مال مورد ابتلا ندارد، تصرف در آنها مانعى ندارد. (1409) بعد از گذشت سال تا خمس مال خود را ندهد نمىتواند در آن مال تصرف كند اگر چه قصد دادن خمس را داشته باشد. (1410) كسى كه با ديگرى در مالى شريك است، اگر خمس منافع خود را بدهد وشريك او ندهد، براى تصرف در آن مال بايد از حاكم شرع اجازه بگيرد. (1411) كسى كه خمس بدهكار است نمىتواند آن را به ذمه بگيرد يعنى خود را بدهكار اهل خمس بداند ودر تمام مال تصرف كند مگر اين كه با حاكم شرع مصالحه كند يا از او اجازه بگيرد، وچنانچه تصرف كند وآن مال تلف شود، بايد خمس آن را بدهد.

[ 276 ]

(1412) كسى كه خمس بدهكار است، اگر با حاكم شرع مصالحه كند، مىتواند در تمام مال تصرف نمايد وبعد از مصالحه، منافعى كه از آن به دست مىآيد مال خود او است. (1413) اگر از مالى كه خمس آن واجب شده ولى خمس آن را نپرداخته وبه ذمه هم نگرفته، سودى ببرد، مقدارى از سود كه در مقابل خمس آن مال است مال شخص نخواهد بود، وبايد خمس اصل مال وتمام سودى كه در مقابل خمس بدست آورده وخمس بقيه سود را بدهد، مثلا صد تومان مال خمس نداده داشته و از آن پنجاه تومان سود برده، بيست تومان بابت خمس اصل مال وده تومان بابت سود اين بيست تومان وهشت تومان بابت خمس چهل تومان باقيمانده، بايد خمس بدهد. (1414) در تعلق خمس به سودى كه به مال طفل تعلق مىگيرد اشكال است و ظاهر عدم تعلق خمس است به مال طفل، ولى احوط اداى خمس بعد از بلوغ است ووقت تعلق آن گذشتن سال بر اولين سودى است كه علم به وقت آن دارد. (1415) كسى كه خمس مال خود را نداده وفقير شده، ويا اگر الان بدهد فقير مىشود، همان طور كه ساير بدهى ها ساقط نمىشود، خمس مال او نيز ساقط نمىشود وبايد به حاكم شرع مراجعه كند. كسى كه از اول تكليف خمس نداده، اگر ملكى بخرد وقيمت آن بالا رود، چنانچه آن ملك را براى ترقى قيمت نخريده باشد، مثلا زمينى را براى زراعت خريده است، اگر پول آن را بعد از تعلق خمس به فروشنده داده، خمس همان پول را فعلا بايد بدهد وتفاوت ارزش پول را با حاكم مصالحه نمايد. وبا پرداخت خمس تصرفات قبلى بدون اشكال مىشود، واگر آن پول مشكوك در تعلق خمس بوده، احتياطا با حاكم مصالحه نمايد. كسى كه از اول تكليف خمس نداده، اگر از منافع كسب، چيزى كه به آن احتياج ندارد خريده ويك سال از خريد آن گذشته، بايد خمس آن را بدهد، ولى اثاث خانه وچيزهاى ديگرى كه نياز داشته ومطابق شأن خود خريده، اگر بداند كه از فايده در بين سال خود آنها را خريده، خمس واجب نيست، واگر نداند كه از

[ 277 ]

منافع در بين سال خريده يا بعد از گذشت سال، احتياطا با حاكم شرع مصالحه نمايد. معدن (1416) اگر از معدن طلا، نقره، سرب، مس، آهن، نفت، زغال سنگ، فيروزه، عقيق، زاج، نمك، ومعادن ديگر چيزى به دست آورد، در صورتى كه به مقدار نصاب برسد، بنابر اقوى بايد خمس آن را بدهد، وبرخلاف منفعت كسب، خمس معدن را نمىتواند تا سر سال به تأخير بيندازد. (1417) نصاب معدن 15 مثقال معمولى طلاى سكه دار است، يعنى اگر قيمت چيزى را كه از معدن بيرون آورده، بعد از كم كردن هزينه اخراج به 15 مثقال طلاى سكه دار برسد، بايد خمس آن را بدهد. (1418) سودى كه از معدن برده، اگر قيمت آن به 15 مثقال طلاى سكه دار نرسد، بنا بر اقوى خمس آن در صورتى لازم است كه به تنهايى يا با منفعت هاى ديگر كسب او، از مخارج سالش زياد بيايد. ( (1419) لازم نيست كه معدن را يك دفعه اخراج كند بلكه اگر مدتى اعراض كند ودوباره مشغول شود نيز كافى است. (1420) اگر چند نفر با شراكت، معدن را استخراج كنند، چنانچه بعد از كسر هزينه استخراج، نصيب هر كدام به حد نصاب برسد بايد خمس آن را بدهند، وبنا بر احتياط واجب، اگر نصيب مجموع همه به حد نصاب برسد، بايد هر كدام خمس نصيب خود را بدهد. (1421) لازم نيست كه معدن يكى باشد بلكه اگر متعدد هم باشد ودرآمد مجموع بعد از كسر هزينه به حد نصاب برسد خمس دارد و هم چنين لازم نيست كه معدن از يك نوع باشد، بلكه اگر از چند نوع هم باشد، خمس واجب است.

[ 278 ]

گنج (1422) گنج، مالى است كه در زمين يا در درخت يا كوه يا ديوار پنهان باشد و كسى آن را پيدا كند وطورى باشد كه به آن، گنج بگويند. (1423) اگر انسان در زمينى كه ملك كسى نيست، گنجى پيدا كند مال خود او است وبايد خمس آن را بدهد. (1424) نصاب گنج 105 مثقال نقره يا 15 مثقال طلا است، يعنى اگر قيمت چيزى را كه از گنج به دست مىآورد، بعد از كم كردن هزينه اخراج، به 105 مثقال نقره سكه دار يا 15 مثقال طلاى سكه دار برسد بايد خمس آن را بدهد، ودر تعلق خمس به گنج نيز گذشتن سال معتبر نيست. (1425) اگر در زمينى كه از ديگرى خريده گنجى پيدا كند واحتمال بدهد كه مال فروشنده است، بايد به او اطلاع دهد واگر آن فروشنده ادعا كرد كه مال او است و راست گفتن او محتمل بود، به او داده مىشود، واگر گفت مال من نيست بنابر احتياط واجب به فروشنده قبل از او اطلاع داده مىشود، واگر هيچ كدام از فروشندگان مدعى مالكيت نبودند، مال پيدا كننده است وخمس آن بر او واجب مىشود، و هم چنين است در موردى كه گنج در ملك ديگرى پيدا شود، اگر چه احتياط مستحب آن است كه همه را صدقه بدهد تا در مواردى كه بين خمس و صدقه مشترك است مصرف شود. (1426) اگر كسى حيوانى از چهار پايان را بخرد ودر شكم او مالى از قبيل طلا و نقره باشد، چنانچه احتمال بدهد مال فروشنده ويا فروشنده قبل از او است، بايد به او خبر دهد، وتمام مراتبى كه در مسألة گذشته در مورد خبر دادن گفته شد، اينجا هم جارى مىشود، ولى اگر در شكم ماهى دريا ويا آهوى صحرا ومانند اينها كه مالك مشخصى ندارد، مالى از قبيل طلا ونقره پيدا كرد، اطلاع دادن به كسى لازم نيست ومانند وقتى است كه فروشندگان حيوان همه نفى مالكيت كنند. بنابر اين احوط آن است كه بعد از پرداخت خمس، بقيه‌آن را صدقه بدهد، اگر چه اظهر آن

[ 279 ]

است كه اصلا گنج نيست واز قبيل مال پيدا شده است. مال حلال مخلوط به حرام (1427) اگر مال حلال با مال حرام به طورى مخلوط شود كه انسان نتواند آنها را از يكديگر تشخيص دهدو صاحب مال حرام ومقدار آن، هيچ كدام معلوم نباشد، بايد خمس تمام مال را بدهد وبعد از دادن خمس، بقيه مال حلال مىشود. (1428) اگر مال حلال با حرام مخلوط شود وانسان مقدار حرام را بداند ولى صاحب آن را نشناسد، بايد آن مقدار را به نيت صاحبش صدقه بدهد، واحتياط واجب آن است كه از حاكم شرع هم اذن بگيرد. (1429) اگر مال حلال با حرام مخلوط شود وانسان مقدار حرام را نداند ولى صاحبش را بشناسد، در صورتى كه انسان بداند چيز معينى مال او است وشك كند كه بيشتر از آن مال هم مال او هست يا نه، بايد چيزى را كه يقين دارد مال او است به او بدهد، واحتياط در اين است كه با او در مقدارى كه احتمال مىدهد مال او باشد مصالحه نمايد، در صورتى كه مصالحه ممكن باشد، واگر مصالحه ممكن نشد بنابر اظهر دادن زيادتر از مقدارى كه يقين دارد مال او است بر اين شخص واجب نيست. (1430) اگر خمس مال حلال مخلوط به حرام را بدهد وبعد بفهمد كه مقدار حرام بيشتر از خمس بوده، بايد در مقدارى كه مىداند از خمس بيشتر است، به وظيفه‌فعلى خود عمل نمايد ودر مقدارى كه نمىداند واحتمال مىدهد، مطابق مسأله قبلى عمل نمايد. (1431) اگر خمس مال حلال مخلوط به حرام را بدهد، يا مالى كه صاحبش را نمىشناسد به نيت او صدقه بدهد وبعدا صاحبش پيدا شود، اگر عين مال باقى باشد ويا هنگام پرداخت خمس به اهلش، جهت آن را اعلام كرده باشد، به كسى كه مال در دست او است رجوع مىشود واين شخص صدقه دهنده يا خمس دهنده ضامن نيست، در غير اين صورت بنابر احتياط واجب، بايد به مقدار مالش به او بدهد يا اين كه مصالحه نمايد، ودر مواردى كه از طرف صاحب مال صدقه داده

[ 280 ]

است، مالك مىتواند ثواب صدقه را براى خود اختيار كند يا اين كه مالش را از اين شخص بگيرد. (1432) اگر مال حلالى با حرام مخلوط شود ومقدار حرام معلوم باشد وانسان بداند كه صاحب آن از چند نفر معين بيرون نيست ولى نتواند بفهمد كيست، بايد بنا بر احتياط با آنها مصالحه نمايد، واگر مصالحه ممكن نيست بنا بر اظهر بين آنها به نسبت سهم هر كدام تقسيم نمايد. (1433) اگر عمدا مال حلالى را به قصد اكتفا كردن به خمس با مال حرام مخلوط كند، بنا بر اظهر مورد مورد خمس نيست، وبنا بر احتياط واجب بايد آن قدر صدقه بدهد تا يقين كند كه ذمه‌او برئ شده است. جواهرى كه با غواصى به دست مىآيد (1434) اگر به وسيله غواصى، يعنى فرو رفتن در دريا، لؤلؤ ومرجان يا جواهر ديگرى كه با فرو رفتن در دريا بيرون مىآيد بدست آورند، خواه روييدنى باشد، يا معدنى، چنانچه بعد از كسر هزينه غواصى، قيمت آن به 18 نخود طلا برسد، بايد خمس آن را بدهند، خواه در يك نوبت آن را از دريا بيرون آورده باشند يا در چند نوبت. (1435) اگر از روى آب دريا يا از كنار دريا جواهر بگيرد، در صورتى بايد خمس آن را بدهد كه اين كار شغلش باشد واز مخارج سالش به تنهايى يا با منفعت ديگر زياد بيايد، واگر به وسيله اسبابى جواهر را بيرون آورد ملحق شدن آن، به صورتى كه خودش روى آب آمده باشد كه خمس ندارد، بى وجه نيست. (1436) خمس ماهى وحيوانات ديگرى كه بدون فرو رفتن در دريا صيد مىشوند در صورتى واجب است كه براى كسب، صيد كند وبه تنهايى يا با منفعتهاى ديگر، از مخارج سالش زيادتر باشد. (1437) اگر انسان بدون قصد اين كه چيزى از دريا بيرون آورد در دريا فرو رود و اتفاقا جواهرى به دستش آيد، در صورتى كه قصد كند كه آن چيز ملكش باشد بنابر

[ 281 ]

اظهر بايد خمس آن را بدهد. (1438) اگر انسان در دريا فرو رود وحيوانى را صيد كند، آن حيوان خمس ندارد ولى اگر در شكم آن حيوان جواهرى پيدا شود، مثل جواهر پيدا شده در شكم حيوان صحرايى است كه حكم آن گذشت. (1439) اگر در رودخانه هاى بزرگ مانند دجله وفرات فرو رود وجواهرى بيرون آورد، چنانچه در آن رودخانه جواهر عمل مىآيد، بايد خمس آن را بدهد. (1440) اگر در آب فرو رود ومقدارى عنبر بيرون آورد كه قيمت آن 18 نخود طلا يا بيشتر باشد، بايد خمس آن را بدهد، وچنانچه از روى آب يا از كنار دريا به دست آورد، اگر قيمت آن به مقدار 18 نخود طلا هم نرسد، در صورتى كه اين كار كسبش باشد وبه تنهايى يا با منفعت هاى ديگر از مخارج سالش زياد بيايد، بايد خمس آن را بدهد. غنيمت (1441) اگر مسلمانان به امر امام (عليه السلام) با كفار جنگ كنند وچيزهايى در جنگ به دست آورند، به آنها غنيمت گفته مىشود، وبايد مخارجى را كه براى غنيمت كرده اند، مانند هزينه نگهدارى وحمل ونقل آن ونيز مقدارى را كه امام (عليه السلام) صلاح مىداند به مصرفى برساند وچيزهايى كه مخصوص به امام (عليه السلام) است، از غنيمت كنار بگذارند وخمس بقيه آن را بدهند. زمينى كه كافر ذمى از مسلمان بخرد (1442) اگر كافر ذمى زمينى را از مسلمان بخرد، يا به طريقى ديگر مثل صلح به او منتقل شود، بايد خمس آن را بدهد واگر پول آن را هم بدهد اشكال ندارد، وبنا بر اظهر بين زمين مزروعى ويا غير مزروعى فرقى نيست، ولى اگر خانه ودكان و مانند اينها را از مسلمان بخرد، در صورتى كه مقصود اصلى او از اين معامله زمين

[ 282 ]

باشد ويا زمين وبنا هر كدام جداگانه قيمت گذارى ومورد معامله واقع شود، بايد خمس زمين آنها را بدهد ودر صورتى كه مقصود او از خريد، بناى آن باشد، ولو زمين هم به تبع بنا داخل معامله است خمس ندارد، وبنابر احتياط واجب كسى كه خمس را از ذمى مىگيرد وبه اهلش مىدهد بايد در وقت گرفتن ودادن نيت داشته باشد. (1443) اگر كافر ذمى زمينى را كه از مسلمان خريده به مسلمان ديگرى هم بفروشد، بايد خمس آن را بدهد ونيز اگر بميرد ومسلمانى آن زمين را از او ارث ببرد، بايد خمس آن را از همان زمين، يا از مال ديگرش بدهند. (1444) اگر كافر ذمى موقع خريد زمين شرط كند كه خمس ندهد، شرط باطل و معامله صحيح است وبنابر اظهر بايد خمس آن را بدهد، واگر شرط كند كه فروشنده خمس آن را بدهد، معامله وشرط هر دو صحيح است. (1445) اگر كافر ذمى، صغير يا ديوانه باشد وولى او برايش زمينى بخرد، بنا بر احتياط واجب بايد ولى خمس آن را بدهد.

[ 283 ]

" مصرف خمس " (1446) خمس را بايد دو قسمت كنند، يك قسمت آن سهم سادات است كه بنا بر احتياط واجب بايد با اذن مجتهد جامع الشرايط به سيد فقير، يا سيد يتيم، يا به سيدى كه در سفر درمانده شده بدهند ونصف ديگر آن سهم امام (عليه السلام) است كه در اين زمان بايد به مجتهد جامع الشرايط بدهند، ودر صورت عدم مطالبه مجتهد، به مصرفى كه او اجازه مىدهد برسانند، ولى اگر انسان بخواهد سهم امام (عليه السلام) را به مجتهدى كه از او تقليد نمىكند بدهد، در صورتى به او اذن داده مىشود كه بداند آن مجتهد ومجتهدى كه از او تقليد مىكند، سهم امام (عليه السلام) را از نظر كميت وكيفيت به يك نحو مصرف مىكنند. (1447) كسى كه خمس مىدهد، هنگام دادن خمس به مجتهد يا نماينده‌او يا در صورتى كه مجاز است، هنگام رساندن خمس به موارد مصرف آن، بايد قصد قربت نمايد، يعنى خمس را به قصد انجام فرمان خداوند وبراى نزديك شدن به او بدهد، ولى اگر ديگرى را براى رساندن خمس وكيل كرده باشد، همين كه وكيل قصد قربت كند كافى است. (1448) سيد يتيمى كه به او خمس مىدهند، بايد فقير باشد ولى به سيدى كه در سفر درمانده شده، اگر در وطنش فقير هم نباشد، مىشود خمس داد. (1449) به سيدى كه در سفر درمانده شده، اگر سفر او سفر معصيت باشد، نبايد خمس بدهند. (1450) به سيدى كه عادل نيست مىشود خمس داد ولى به سيدى كه دوازده امامى نيست بنا بر اظهر نبايد خمس بدهند. (1451) به سيدى كه معصيت كار است، اگر خمس دادن كمك به معصيت او باشد، بنا بر احوط نمىشود خمس داد، وبه سيدى هم كه آشكارا معصيت مىكند، اگر چه دادن خمس كمك به معصيت او نباشد، بهتر اين است كه خمس ندهند. (1452) اگر كسى بگويد سيدم نمىشود به او خمس داد مگر آن كه دو نفر

[ 284 ]

عادل، سيد بودن او را تصديق كنند يا در بين مردم به طورى معروف باشد كه انسان يقين يا اطمينان پيدا كند كه سيد است، وبنا بر اظهر اگر انسان به سيد بودن كسى گمان داشت ولى دو نفر عادل هم سيد بودنش را تصديق نكردند ودر بين مردم ويا شهر خودش هم معروف به سيد بودن نبود باز هم كافى است ومى شود به او خمس داد. (1453) به كسى كه در شهر خودش به سيد بودن مشهور باشد، اگر انسان به سيد بودن او اطمينان يا گمان پيدا كند، مىشود خمس داد. (1454) كسى كه زنش سيده است خمسش را بنابر احتياط واجب نبايد به او بدهد كه به مصرف مخارج خودش برساند ولى اگر مخارج ديگران بر آن زن واجب باشد ونتواند مخارج آنان را بدهد، جايز است انسان خمس به آن زن بدهد كه به مصرف آنان برساند. (1455) اگر مخارج سيدى كه زوجه‌انسان نيست بر انسان واجب باشد بنابر احتياط واجب، نمىتواند خوراك وپوشاك او را از خمس بدهد، ولى اگر مقدارى خمس ملك او كند كه به مصرف ديگرى غير مخارج خودش - كه بر خمس دهنده واجب است - برساند مانعى ندارد. (1456) به سيد فقيرى كه مخارجش بر ديگرى واجب است واو نمىتواند مخارج آن سيد را بدهد، مىشود خمس داد. (1457) احتياط مستحب آن است كه بيشتر از مخارج يك سال به يك سيد فقير خمس ندهند. (1458) اگر در شهر سيد مستحقى نباشد واحتمال هم ندهد كه پيدا شود، يا نگهدارى خمس تا پيدا شدن مستحق ممكن نباشد، بايد خمس را به شهر ديگرى ببرد وبه مستحق برساند وهزينه بردن خمس، بنابر اظهر از خمس برداشته مىشود اگر چه خلاف احتياط است، واگر خمس از بين برود، چنانچه در نگهدارى آن كوتاهى كرده، بايد عوض آن را بدهد واگر كوتاهى نكرده، چيزى بر او واجب نيست. (1459) هر گاه در شهر خودش مستحقى نباشد ولى احتمال دهد كه پيدا شود،

[ 285 ]

اگر چه نگهدارى خمس تا پيدا شدن مستحق ممكن باشد، مىتواند خمس را به شهر ديگر ببرد وچنانچه در نگهدارى آن كوتاهى نكند وتلف شود، لازم نيست چيزى بدهد. ولى نمىتواند هزينه بردن آن را از خمس بر دارد. (1460) اگر در شهر خودش مستحق پيدا شود، باز هم مىتواند خمس را به شهر ديگر ببرد وبه مستحق برساند ولى مخارج بردن آن را بايد از خودش بدهد ودر صورتى كه خمس از بين برود، اگر چه در نگهدارى آن كوتاهى نكرده باشد ضامن است. (1461) اگر خمس را از خود مال ندهد واز جنس ديگر بدهد، بايد به قيمت واقعى آن جنس حساب كند وچنانچه گرانتر از قيمت حساب كند، اگر چه مستحق به آن قيمت راضى شده باشد بايد مقدارى را كه زياد حساب كرده بدهد. (1462) كسى كه از مستحق طلبكار است ومى خواهد طلب خود را بابت خمس حساب كند، بنابر احتياط واجب بايد خمس را به او بدهد وبعد مستحق بابت بدهى خود به او برگرداند، ولى اگر با اذن حاكم شرع باشد اين احتياط لازم نيست. (1463) مستحق نمىتواند خمس را بگيرد وبه مالك ببخشد، ولى كسى كه مقدار زيادى خمس بدهكار است وفقير شده واميد ثروتمند شدنش هم نمىرود و مىخواهد مديون اهل خمس نباشد، اگر مستحق راضى شود كه خمس را از او بگيرد وبه او ببخشد، اشكال ندارد. (1464) اگر خمس را با حاكم شرع يا وكيل او يا با سيد دستگردان كند وبخواهد در سال بعد بپردازد نمىتواند از منافع آن سال كسر نمايد مثلا اگر هزار تومان دستگردان كرده واز منافع سال بعد دو هزار تومان بيشتر از مخارجش داشته باشد، بايد اول خمس دو هزار تومان را بدهد وسپس هزار تومانى را كه بابت خمس بدهكار است از بقيه بپردازد.

[ 286 ]

زكات در نه چيز زكات واجب است: 1 - گندم. 2 - جو. 3 - خرما. 4 - كشمش. 5 - طلا. 6 - نقره. 7 - شتر. 8 - گاو 9 - گوسفند. اگر كسى مالك يكى از اين چيزها باشد، با شرايطى كه بعدا گفته مىشود بايد مقدارى كه معين شده، به يكى از مصرفهايى كه دستور داده اند برساند. (1465) " سلت " كه دانه اى است به نرمى گندم وخاصيت جو را دارد و " علس " كه مثل گندم است وخوراك مردم صنعا مىباشد، در صورتى كه به آنها جو وگندم بگويند زكات دارد ودر غير اين صورت زكات در آنها واجب نيست. " شرايط وجوب زكات " (1466) زكات در صورتى واجب مىشود كه مال به مقدار نصاب - كه بعدا گفته مىشود - برسد ومالك آن، بالغ، عاقل وآزاد باشد وبتواند در آن مال تصرف كند. (1467) بعد از آن كه انسان يازده ماه مالك گاو، گوسفند، شتر، طلا ونقره باشد با ديده شدن هلال ماه دوازدهم، بنابر اظهر زكات بر او واجب مىشود، ولى بنابر اظهر ماه دوازدهم را نبايد از سال دوم حساب كند، واز اول ماه دوازدهم نمىتواند طورى در مال تصرف كند كه مال از بين برود، واگر چنين تصرف كند ضامن است. (1468) اگر مالك گاو، گوسفند، شتر، طلا ونقره در بين سال بالغ شود زكات بر او واجب نيست.

[ 287 ]

(1469) بنابر اظهر واحوط زكات گندم وجو وقتى واجب مىشود كه دانه آنها سفت ومحكم شود، وزكات كشمش وقتى واجب مىشود كه به صورت غوره است، وخرما هم موقعى كه شروع به زرد يا قرمز شدن كند زكات آن واجب مىشود. ولى وقت دادن زكات در گندم وجو، موقع خرمن شدن وجدا كردن كاه آنها ودر خرما موقع چيدن ودر كشمش هنگامى است كه خشك شده باشد. (1470) اگر موقع واجب شدن زكات گندم، جو، كشمش وخرما - كه در مسأله پيش گفته شد - صاحب آنها بالغ باشد بايد زكات آنها را بدهد. (1471) اگر صاحب گاو، گوسفند، شتر، طلا ونقره در تمام سال ديوانه باشد، زكات بر او واجب نيست واگر در مقدارى از سال هم ديوانه شود نيز زكات بر او واجب نيست. (1472) اگر صاحب گاو، گوسفند، شتر، طلا ونقره در مقدارى از سال مست يا بيهوش شود، بنا بر احوط زكات از او ساقط نمىشود و هم چنين است اگر موقع واجب شدن زكات گندم، جو، خرما وكشمش مست يا بيهوش باشد. (1473) مالى را كه از انسان غصب كرده اند ونمى تواند به هيچ وجه در آن تصرف كند زكات ندارد، ونيز اگر زراعتى را از او غصب كنند وموقعى كه زكات آن واجب مىشود، در دست غصب كننده باشد، هنگامى كه به صاحبش بر مىگردد زكات ندارد. (1474) اگر كسى طلا ونقره يا چيز ديگرى را كه زكات آن واجب است قرض كند ويك سال نزد او بماند، بايد زكات آن را بدهد وبر كسى كه قرض داده چيزى واجب نيست، اگر چه در پرداخت قرض تأخير شده باشد وعلت تأخير هم خود قرض دهنده باشد بنا بر اظهر، هر چند در صورت اخير، احتياط مستحب در پرداخت زكات است. (1475) اگر مالى را براى انسان وصيت كنند، در صورتى كه از مردن وصيت كننده وقبول وصيت يك سال بگذرد وآن مال از چيزهايى باشد كه زكات آن واجب است، شخص قبول كننده بايد زكات آن را بدهد. (1476) اگر در بين سال، مالى كه زكات به آن تعلق مىگيرد، مثل گاو، گوسفند،

[ 288 ]

شتر، طلا ونقره به علت انتقال يا صدقه يا نذر به عين مال، از حد نصاب خارج شود زكات واجب نمىشود. (1477) اگر به علت رسيدن مال به حد نصاب، مستطيع شود ورسيدن سال زكات بعد از زمان حج باشد، حج واجب مىشود، واگر از روى معصيت حج بجا نياورد تا سال زكات فرا برسد، زكات واجب مىشود اگر چه به سبب تقصير در انجام حج وپرداخت زكات استطاعت او براى حج، در سالهاى آينده از بين برود، و اگر فرا رسيدن سال زكات قبل از اولين ماه از ماههاى سه گانه حج (شوال، ذيقعده و ذيحجه) باشددر اين صورت زكات واجب است وحج واجب نمىشود، مگر آن كه با بقيه مال مستطيع براى حج باشد. (1478) كسى كه زكات يا خمس يا واجبات ماليه ديگرى كه به عين مال تعلق مىگيرد وهم كفاره يا قرض ومانند آن كه به عين مال تعلق نمىگيرد بدهكار است، اگر بميرد واموالش براى اداى همه‌آنها كافى نباشد، اداى زكات وخمس وواجبات مالى كه به عين مال تعلق مىگيرد، مقدم است. (1479) كسى كه حج وزكات بر عهده دارد، اگر بميرد ومالش براى هر دو كافى نباشد چنانچه مالى كه متعلق زكات است باقى باشد اداى زكات مقدم است، وگرنه مالش بين حج وزكات تقسيم مىشود، واين در صورتى است كه سهم حج براى كمترين مراتب حج كافى باشد، واگر كافى نباشد احتمال دارد بين اداى زكات و انجام حج مخير باشند، اگر چه احتياط واجب در اختيار نمودن حج است، خصوصا اگر با انجام حج مقدارى مال براى زكات باقى بماند. (1480) غير از گندم، جو، خرما وكشمش، در چيزهايى كه از زمين مىرويد وبا پيمانه يا وزن معامله مىشود واز چيزهايى نيست كه مثل سبزيجات زود فاسد شود، زكات مستحب است ونصاب اين گونه چيزها همان " سيصد من تبريز " است. (1481) اگر چند نفر در مالى شريك باشند، كسى كه سهمش به مقدار نصاب رسيده زكات بر او واجب است، و هم چنين اگر كسى در چند جا مالى داشته باشد در صورتى كه مجموع آنها به حد نصاب برسد، زكات بر او واجب مىشود.

[ 289 ]

(1482) دادن زكات مال التجاره، يعنى مالى كه انسان آن را سرمايه كسب قرار مىدهد با شرايطى مستحب است، كه از جمله اين شرايط، رسيدن آن به حد نصاب طلا يا نقره در تمام سال است، پس اگر مدتى از حد نصاب كمتر شود، زكات استحبابى ندارد. زكات گندم، جو، خرما وكشمش (1483) زكات گندم، جو، خرما وكشمش وقتى واجب مىشود كه به مقدار نصاب برسند ونصاب آنها " سيصد من تبريز " است. (1484) اگر پيش از دادن زكات، از انگور، خرما، جو وگندمى كه زكات آنها واجب شده، خود وافراد تحت تكفل او بخورند، يا مثلا به فقير بدهد، بايد زكات مقدارى را كه مصرف شده بدهد. (1485) اگر بعد از آن كه زكات گندم، جو، خرما وانگور واجب شد مالك آن بميرد، بايد مقدار زكات را از مال او بدهند، ولى اگر پيش از واجب شدن زكات بميرد، هر يك از ورثه كه سهم او به اندازه نصاب است، بايد زكات سهم خود را بدهد. (1486) كسى كه از طرف حاكم شرع مأمور جمع آورى زكات است، موقع خرمن كه گندم وجو را از كاه جدا مىكنند وبعد از خشك شدن خرما وانگور، مىتواند زكات را مطالبه كند. (1487) كسى كه زكات را جمع آورى مىكند مىتواند در زمانى كه معلوم باشد ميوه از آفات محفوظ خواهد ماند، با رضايت مالك مقدار زكات را تخمين بزند تا مالك بتواند در نصاب تصرف كند. (1488) اگر بعد از مالك شدن درخت خرما وانگور يا زراعت گندم وجو زكات آنها واجب شود، مثلا خرما در ملك او زرد يا سرخ شود، بايد زكات آن را بدهد. (1489) اگر بعد از آن كه زكات گندم، جو، خرما وانگور واجب شد، زراعت و درخت را بفروشد، بايد زكات آنها را بدهد.

[ 290 ]

(1490) اگر وزن گندم وجو وخرما وكشمش موقعى كه تر است به سيصد من تبريز برسد وبعد از خشك شدن كمتر از اين مقدار شود، زكات آن واجب نيست. (1491) خرمايى كه تازه‌آن را مىخورند واگر بماند وزن آن خيلى كم مىشود، چنانچه مقدارى باشد كه خشك آن به سيصد من تبريز برسد، زكات آن واجب است. (1492) گندم، جو، خرما وكشمشى كه زكات آنها را داده، اگر چند سال هم نزد او بماند زكات ندارد. (1493) اگر گندم، جو، خرما وانگور از آب باران يا نهر آبيارى شود يا مثل زراعت هاى مصر از رطوبت زمين استفاده كند، زكات آن " ده يك " است، واگر با دست، همچون دلو وموتور آب ومانند آن آبيارى شود، زكات آن " بيست يك " است واگر مقدارى از باران يا نهر يا رطوبت زمين استفاده كند وبه همان مقدار از آبيارى با دلو وموتور آب ومانند آن استفاده نمايد، زكات نصف آن ده يك وزكات نصف ديگر آن بيست يك مىباشد، يعنى از چهل قسمت بايد سه قسمت، آن را بابت زكات بدهند. (1494) اگر گندم، جو، خرما وانگور، از آب باران يا مانند آن وهم از آب دلو و موتور آب يا مانند آن استفاده كند، چنانچه از يكى از اين دو راه بيشتر آبيارى مىشود، همان را بايد ملاك قرار داد. (1495) هزينه اى را كه براى گندم، جو، خرما وانگور پرداخت كرده است، مىتواند از محصول كسر كند، وچنانچه پيش از كم كردن هزينه، وزن آنها به سيصد من تبريز برسد، ولى بعد از كم كردن به اين مقدار نرسد، بنابر اظهر زكات واجب نيست. (1496) اگر در يك زمين جو وگندم وچيزى مثل برنج ولوبيا كه زكات آن واجب نيست بكارد، خرج هايى كه تنها براى يكى از آنها كرده فقط از همان كسر مىشود، ولى اگر براى هر دو مخارجى كرده، بايد به هر دو قسمت نمايد، مثلا اگر هر دو به يك اندازه بوده، مىتواند نصف مخارج را از جنسى كه زكات دارد كسر نمايد.

[ 291 ]

(1497) اگر براى سال اول كارى مانند شخم زدن انجام دهد اگر چه براى سال هاى بعد هم فايده داشته باشد، بايد مخارج آن را از سال اول كسر كند، واگر كارى را براى چند سال انجام دهد، مىتواند از مخارج سال اول حساب كند ويابين آنها تقسيم نمايد. (1498) اگر انسان در چند شهر كه فصل آنها با يكديگر اختلاف دارد، وزراعت وميوه‌آنها در يك وقت به دست نمىآيد، گندم يا جو يا خرما يا انگور داشته باشد و همه‌آنها محصول يك سال حساب شود، چنانچه چيزى كه اول مىرسد به اندازه نصاب (يعنى سيصد من تبريز) باشد، بايد زكات آن را هنگامى كه مىرسد بدهد و زكات بقيه را هر وقت كه به دست مىآيد ادا كند، واگر آنچه اول مىرسد به اندازه نصاب نباشد، صبر مىكند تا بقيه‌آن برسد، پس اگر روى هم به مقدار نصاب برسد، زكات آن واجب است واگر به مقدار نصاب نرسد، زكات آن واجب نيست. (1499) اگر درخت خرما يا انگور در يك سال دو مرتبه ميوه دهد، چنانچه روى هم به مقدار نصاب باشد، بنا بر اظهر زكات آن واجب است. (1500) اگر مقدارى خرما يا انگور تازه دارد كه خشك آن به اندازه نصاب مىشود، چنانچه به قصد زكات از تازه‌آن قدرى به مستحق بدهد كه اگر خشك شود به اندازه زكاتى باشد كه بر او واجب است، اشكال ندارد. (1501) كسى كه بدهكار است ومالى هم دارد كه زكات آن واجب شده، اگر بميرد بايد بنا بر اظهر، اول تمام زكات را از مالى كه زكات آن واجب شده بدهند، بعد قرض او را ادا كنند. (1502) كسى كه بدهكار است وگندم يا جو يا خرما يا انگور هم دارد، اگر بميرد وقبل از آن كه زكات اينها واجب شود، ورثه قرض او را از مال ديگر بدهند، هر كدام كه سهمشان به سيصد من تبريز برسد، بايد زكات بدهد، واگر قبل از آن كه زكات آنها واجب شود، قرض او را ندهند، چنانچه مال ميت فقط به اندازه بدهى او باشد نيز زكات چنان كه گفته شد واجب است بنا بر اظهر، چه مرگ مالك پيش از ظهور ثمره باشد وخواه بعد از آن وقبل از وجوب زكات، كه در صورت دوم بدون اشكال نيست، و هم چنين است اگر مال ميت بيشتر از بدهى او باشد دادن زكات واجب

[ 292 ]

است بنا بر اظهر. (1503) اگر گندم، جو، خرما وكشمشى كه زكات آنها واجب شده خوب وبد دارد بايد زكات هر كدام از خوب وبد را از خود آنها بدهد وزكات همه را نمىتواند از جنس بد بدهد. نصاب طلا (1504) طلا دو نصاب دارد: نصاب اول: بيست مثقال شرعى است كه هر مثقال آن 18 نخود است، پس اگر طلا به بيست مثقال شرعى، كه پانزده مثقال معمولى است برسد، اگر شرايط ديگر را هم كه قبلا گفته شد داشته باشد، بايد " چهل يك " آن را، كه نه نخود مىشود، به عنوان زكات داد، واگر به اين مقدار نرسد زكات آن واجب نيست. نصاب دوم: چهار مثقال شرعى است كه سه مثقال معمولى مىشود، يعنى اگر سه مثقال به پانزده مثقال اضافه شود، بايد زكات تمام 18 مثقال را از قرار " چهل يك " بدهد، واگر كمتر از سه مثقال اضافه شود، فقط بايد زكات 15 مثقال آن را بدهد وزيادى آن زكات ندارد، و هم چنين است هر چه بالا رود، يعنى اگر سه مثقال اضافه شود، بايد زكات تمام آنها را بدهد واگر كمتر اضافه شود، مقدارى كه اضافه شده زكات ندارد. نصاب نقره (1505) نقره دو نصاب دارد: نصاب اول: 105 مثقال معمولى است، كه اگر نقره به 105 مثقال برسد وشرايط ديگر را هم كه گفته شد داشته باشد، بايد " چهل يك " آن را كه دو مثقال وپانزده نخود مىشود، به عنوان زكات داد، واگر به اين مقدار نرسد زكات آن واجب نيست.

[ 293 ]

نصاب دوم: 21 مثقال است، يعنى اگر 21 مثقال به 105 مثقال اضافه شود، بايد زكات تمام 126 مثقال را بطورى كه گفته شد - بدهد، واگر كمتر از 21 مثقال اضافه شود، فقط بايد زكات 105 مثقال آن را بدهد وزيادى آن زكات ندارد، و هم چنين است هر چه بالا رود، يعنى اگر 21 مثقال اضافه شود بايد زكات تمام آنها را بدهد و اگر كمتر اضافه شود مقدارى كه اضافه شده زكات ندارد. بنابر اين اگر انسان چهل يك هر چه طلا ونقره دارد بدهد، زكاتى را كه بر او واجب بوده داده وگاهى هم بيشتر از مقدار واجب داده است، مثلا كسى كه 110 مثقال نقره دارد، اگر چهل يك آن را بدهد، زكات 105 مثقال آن را كه واجب بوده داده ومقدارى هم براى 5 مثقال آن داده كه واجب نبوده است. (1506) زكات طلا ونقره در صورتى واجب مىشود كه آن را سكه زده باشند و معامله‌با آن رايج باشد، واگر چه سكه‌آن نيز از بين رفته باشد، بايد زكات آن را بدهند. (1507) طلا ونقره سكه دارى كه زنها براى زينت به كار مىبرند، اگر معامله با آن رايج باشد، زكات دارد ولى اگر طورى شود كه معامله با آن به عنوان مسكوك رايج نباشد زكات ندارد. (1508) همان طور كه سابقا گفته شد زكات طلا ونقره در صورتى واجب مىشود كه انسان يازده ماه مالك مقدار نصاب باشد واگر در بين يازده ماه، طلا و نقره او از نصاب اول كمتر شود، زكات بر او واجب نيست. (1509) اگر در بين يازده ماه، طلا ونقره اى را كه دارد با طلا يا نقره يا چيز ديگر عوض نمايد يا آنها را آب كند، بنابر اظهر زكات بر او واجب نيست، ولى مكروه است كه براى فرار از دادن زكات اين كارها را بكند. (1510) اگر طلا ونقره اى را كه دارد خوب وبد داشته باشد، مىتواند زكات هر كدام از خوب وبد را از خود آن بدهد، ولى بهتر است زكات همه‌آنها را از طلا و نقره خوب بدهد، اگر چه بنا بر اظهر جايز است زكات همه را از جنس بد بدهد. (1511) طلا ونقره اى كه بيشتر از اندازه معمول ناخالصى دارد، اگر خالص آن به اندازه نصاب - كه مقدار آن گفته شد - برسد، انسان بايد زكات آن را بدهد، وچنانچه

[ 294 ]

شك دارد كه خالص آن به اندازه نصاب هست يا نه، زكات آن واجب نيست، ولى احتياط در اين است كه با تصفيه كردن ومانند آن تحقيق كند، تا بداند اگر خالص آن به مقدار نصاب است زكاتش را بپردازد، يا اين كه بدون تصفيه وتحقيق، احتياط كرده وزكاتى را كه احتمال مىدهد واجب شده، بپردازد. (1512) اگر طلا ونقره اى را كه دارد، به مقدار معمول، فلز ديگر با آن مخلوط باشد، نمىتواند زكات آن را از طلا ونقره اى بدهد كه بيشتر از معمول فلز ديگر دارد، ولى اگر به قدرى بدهد كه يقين كند طلا ونقره خالصى كه در آن هست، به اندازه زكاتى مىباشد كه بر او واجب است اشكال ندارد، ونيت كند مقدارى را كه زيادتر داده است به عنوان زكات نباشد، بلكه به عنوان هديه واحسان بدهد. زكات شتر، گاو وگوسفند (1513) زكات شتر، گاو وگوسفند غير از شرط هايى كه گفته شد، دو شرط ديگر دارد: 1 - حيوان در تمام سال بيكار باشد، وملاك تشخيص بيكار بودن نظر مردم و عرف است. 2 - در تمام سال از علف بيابان بچرد، پس اگر تمام سال يا مقدارى از آن را از علف چيده شده، يا از زراعتى كه ملك مالك يا ملك ديگرى است بچرد، زكات ندارد. نصاب شتر (1514) شتر دوازده نصاب دارد: 1 - پنج شتر، وزكات آن يك گوسفند است وتا شماره‌شتر به اين مقدار نرسد زكات ندارد. 2 - ده شتر، وزكات آن دو گوسفند است.

[ 295 ]

3 - پانزده شتر، وزكات آن سه گوسفند است. 4 - بيست شتر، وزكات آن چهار گوسفند است. 5 - 25 شتر، وزكات آن پنج گوسفند است. 6 - 26 شتر، وزكات آن يك شتر است كه داخل سال دوم شده باشد ومادرش قابليت حمل را داشته باشد. 7 - 36 شتر، وزكات آن يك شتر است كه داخل سال سوم شده باشد، ومادرش قابليت حمل ومقاربت را داشته باشد. 8 - 46 شتر، وزكات آن يك شتر است كه داخل سال چهارم شده باشد وقابليت حمل را داشته باشد. 9 - 61 شتر، وزكات آن يك شتر است كه داخل سال پنجم شده باشد. 10 - 76 شتر، وزكات آن دو شتر است كه داخل سال سوم شده باشند. 11 - 91 شتر، وزكات آن دو شتر است كه داخل سال چهارم شده باشند. 12 - 121 شتر، وبالاتر از آن، كه بايد يا چهل تا، چهل تا، حساب كند وبراى هر چهل تا، يك شتر بدهد كه داخل سال سوم شده باشد، يا پنجاه تا، پنجاه تا، حساب كند وبراى هرپنجاه تا، يك شتر بدهد كه داخل سال چهارم شده باشد ويا با هر دو راه، يعنى چهل تايى وپنجاه تايى حساب كند، ولى در هر صورت بايد طورى حساب كند كه چيزى باقى نماند، يا اگر چيزى باقى مىماند، از نه تا بيشتر نباشد، مثلا اگر 140 شتر دارد، بايد براى صدتا، دو شترى كه داخل سال چهارم شده و براى چهل تا، يك شترى كه داخل سال سوم شده بدهد. (1515) شترى كه به عنوان زكات داده مىشود، بايد ماده باشد.

[ 296 ]

نصاب گاو (1516) گاو وگاوميش دو نصاب دارد: نصاب اول: سى گاو است. هنگامى كه تعداد گاوها به سى برسد، اگر شرايطى را كه گفته شد داشته باشد، بايد يك گوساله كه داخل سال دوم شده ومادرش قابليت حمل را داشته باشد به عنوان زكات داد. نصاب دوم: چهل گاو است، وزكات آن يك گوساله ماده است كه داخل سال سوم شده ومادرش قابليت حمل را داشته باشد. (1517) زكات مابين سى وچهل گاو واجب نيست، مثلا كسى كه 39 گاو دارد، فقط بايد زكات سى تاى آنها را بدهد، ونيز اگر از چهل گاو زيادتر داشته باشد، تا به شصت نرسيده، فقط بايد زكات چهل تاى آن را بدهد وبعد از آن كه به شصت رسيد، چون دو برابر نصاب اول را دارد، بايد دو گوساله كه داخل سال دوم شده باشند زكات بدهد، و هم چنين هر چه بالا رود بايد يا سى تا، سى تا، حساب كند يا چهل تا، چهل تا، يا با سى وچهل حساب كند وزكات آن را به دستورى كه گفته شد بدهد، ولى بايد طورى حساب كند كه چيزى باقى نماند، يا اگر چيزى باقى مىماند از نه تا بيشتر نباشد، مثلا اگر هفتاد گاو دارد، بايد به حساب سى وچهل حساب كند وبراى سى تاى آن، زكات سى تا، وبراى چهل تاى آن، زكات چهل تا را بدهد، چون اگر تنها با روش سى تايى، حساب كند، ده گاو زكات نداده باقى مىماند. نصاب گوسفند (1518) گوسفند پنج نصاب دارد: اول: چهل گوسفند، وزكات آن يك گوسفند است، وتا گوسفند به چهل نرسد زكات ندارد. دوم: 121 گوسفند، وزكات آن دو گوسفند است.

[ 297 ]

سوم: 201 گوسفند، وزكات آن سه گوسفند است. چهارم: 301 گوسفند، وزكات آن چهار گوسفند است. پنجم: چهار صد وبالاتر از آن، كه بايد آنها را صدتا، صدتا، حساب كند وبراى هرصدتاى آنها يك گوسفند بدهد، ولازم نيست زكات را از خود گوسفندها بدهد، بلكه اگر گوسفند ديگرى بدهد، يا مطابق قيمت گوسفند، پول بدهد كافى است، ولى اگر بخواهد جنس ديگر بدهد در صورتى كه براى فقرا بهتر باشد، اشكال ندارد. (1519) زكات ما بين دو نصاب واجب نيست، پس اگر شماره گوسفندهاى كسى از نصاب اول كه چهل است بيشتر باشد تا به نصاب دوم كه 121 است نرسيده، فقط بايد زكات چهل تاى آن را بدهد وزيادى آن زكات ندارد و همچنين است در نصابهاى بعد. (1520) گوسفندى را كه براى زكات مىدهد اگر داخل سال دوم شده باشد كافى است، ولى اظهر اين است كه اگر هفت ماه گوسفند هم تمام شده باشد كافى است، واگر بز را به عنوان زكات بدهد، بايد داخل سال سوم شده باشد. (1521) اگر يك نفر در چند جا، گاو يا شتر يا گوسفند داشته باشد وروى هم به اندازه نصاب باشند، بايد زكات آنها را بدهد. (1522) اگر گاو، گوسفند وشترى كه دارد همه مريض يا معيوب يا پير باشند، مىتواند زكات را از خود آنها بدهد، ولى اگر همه سالم وبى عيب وجوان باشند نمىتواند زكات آنها را از حيوان مريض يا معيوب يا پير بدهد، بلكه اگر بعضى از آنها سالم وبعضى مريض ودسته اى معيوب ودسته ديگر بى عيب ومقدارى پير و مقدارى جوان باشند، مستحب آن است كه براى زكات آنها، همه را در مجموع وبه طور متوسط در نظر بگيرد، گرچه اظهر آن است كه پرداخت آنچه كه اسم حيوان بر او صدق كند كافى است. (1523) اگر قبل از تمام شدن ماه يازدهم، گاو، گوسفند وشتر را با چيز ديگر عوض كند، يا نصابى را كه دارد با مقدار نصاب از همان جنس عوض نمايد، مثلا چهل گوسفند بدهد وچهل گوسفند ديگر بگيرد، زكات بر او واجب نيست.

[ 298 ]

" مصرف زكات " در هشت مورد مىتوان زكات رامصرف كرد: 1 - فقير، وآن كسى است كه مخارج سال خود وافراد تحت تكفلش را ندارد، و كسى كه صنعت يا ملك يا سرمايه اى دارد كه مىتواند مخارج سال خود را بگذارند فقير نيست. 2 - مسكين، وآن كسى است كه زندگيش را سخت تر از فقير مىگذراند. 3 - كسى كه از طرف امام (عليه السلام) يا نايب امام مأمور است كه زكات را جمع و نگهدارى نمايد وبه حساب آن رسيدگى كند وآن را به امام (عليه السلام) يا نايب امام يا فقرا برساند. 4 - كافرهايى كه اگر زكات به آنان بدهند به دين اسلام مايل مىشوند، يا در جنگ به مسلمانان كمك مىكنند. 5 - خريدارى بنده ها وآزاد كردن آنان. 6 - پرداخت بدهى كسى كه نمىتواند قرض خود را ادا كند. 7 - في سبيل الله، يعنى كارى كه مانند ساختن مسجد، پل، راهسازى ومدرسه منفعت عمومى ودينى دارد كه نفع آن به عموم مسلمانان مىرسد وبراى اسلام نفع داشته باشد. 8 - ابن السبيل، يعنى مسافرى كه در سفر درمانده شده است. واحكام اينها به ترتيب در مسائل بعدى ذكر خواهد شد. (1524) انسان مىتواند به فقير ومسكين بيش از مخارج ساليانه اش زكات بدهد ولى اگر اين كار موجب بى انصافى شده وبه ديگر فقرا اجحاف شود، مثل اين كه همه‌مردم بخواهند زكاتشان را به يك فقير بدهند وبقيه‌فقرا تنگدست بمانند، خالى از اشكال نيست. ومستحب است كه به هر فقير كمتر از زكات نصاب اول طلا ونقره كه قبلا گفته شد ندهند. (1525) صنعتگر يا مالك يا تاجرى كه در آمد او از مخارج سالش كمتر است،

[ 299 ]

مىتواند براى كسرى مخارجش زكات بگيرد، ولازم نيست ابزار كار يا ملك يا سرمايه خود را به مصرف مخارج برساند، مگر اين كه ابزار كار يا سرمايه او به قدرى زياد باشد كه بتواند آن را تعويض يا تبديل به چيز ديگر كند ومقدارى برايش بماند كه براى زندگى بدون مشقت وعسر كافى باشد، كه در اين صورت لازم است اين كار را انجام بدهد. (1526) فقيرى كه خرج سال خود وافراد تحت تكفلش را ندارد، اگر خانه اى دارد كه ملك او است ودر آن ساكن است، يا حيوان سوارى دارد، چنانچه بدون اينها نتواند زندگى كند، يا اين كه براى حفظ آبرويش لازم داشته باشد، مىتواند زكات بگيرد، و هم چنين است اگر اثاث خانه، ظرف، لباس تابستانى وزمستانى وچيزهاى ضرورى زندگى را نداشته باشد وبه اينها احتياج داشته باشد، مىتواند از مالى كه به عنوان زكات به او مىدهند خريدارى نمايد. (1527) فقيرى كه ياد گرفتن صنعت براى او مشكل نيست، بنابر احتياط واجب بايد ياد بگيرد وبا گرفتن زكات زندگى نكند، ولى تا وقتى كه مشغول ياد گرفتن است، مىتواند زكات بگيرد. (1528) كسى كه قبلا فقير بوده ومى گويد فقيرم، اگر از گفته او اطمينان يا گمان پيدا شود، مىشود به او زكات داد. (1529) كسى كه مىگويد فقيرم وقبلا فقير نبوده، يا معلوم نيست فقير بوده يا نه، اگر از ظاهر حالش گمان پيدا شود كه فقير است، مىشود به او زكات داد. (1530) موقع دادن زكات به فقير لازم نيست به او بگويد كه زكات است. (1531) اگر به خيال اين كه شخصى فقير است به او زكات بدهد، بعد بفهمد فقير نبوده، يا از روى ندانستن مسأله به كسى كه مىداند فقير نيست زكات بدهد، چنانچه چيزى را كه به او داده باقى باشد، مىتواند از او بگيرد وبه مستحق بدهد و اگر از بين رفته باشد، اظهر اين است كه گيرنده در صورت جهل ضامن نيست، اما اگر كسى كه آن چيز را گرفته مىدانسته يا احتمال مىداده كه زكات است ومى دانسته كه خودش فقير نيست وممكن است آن چيز يا عوضش را از او بگيرند، اگر مىتواند بايد عوض آن را از او بگيرد وبه مستحق بدهد واگر گيرنده ادعا كند نمىدانسته آن

[ 300 ]

مال زكات است، همين كه دهنده زكات مىگويد، به عنوان زكات دادم، پذيرفته مىشود، ودر صورت بقاى عين آن مال، حق پس گرفتن آن را دارد ولى مىتواند پس نگيرد واز مال خود دوباره بدهد. (1532) مسافرى كه خرجى او تمام شده يا مركبش از كار افتاده، چنانچه سفر او سفر معصيت نباشد ونتواند با قرض كردن يا فروختن چيزى خود را به مقصد برساند، اگر چه در وطن خود فقير نباشد، مىتواند زكات بگيرد، ولى اگر بتواند در جاى ديگر با قرض كردن يا فروختن چيزى مخارج بقيه‌سفر خود را فراهم كند، فقط به مقدارى كه به آنجا برسد، مىتواند زكات بگيرد. (1533) مسافرى كه در سفر درمانده شده وزكات گرفته، بعد از آن كه به وطنش رسيد، اگر چيزى از زكات باقى مانده باشد، در صورتى كه باز گرداندن آن به صاحب مال يا نايب او مشقت داشته باشد، بايد آن را به حاكم شرع بدهد وبگويد آن زكات است، واگر به حاكم شرع هم ممكن نشد به مؤمنين عادل مىدهد كه آنها به مصرف زكات برسانند. واگر آن هم ممكن نشد، خودش مىتواند آن را در موارد مصرف زكات صرف كند. شرايط مستحقين زكات (1534) مستحق زكات بايد مؤمن (شيعه) باشد مگر مورد چهارم وهفتم از مصارف زكات، كه شرايط خاص خود را دارد. (1535) اگر طفل يا ديوانه اى از شيعه فقير باشد، انسان مىتواند به ولى او زكات بدهد كه به مصرف او برساند. (1536) اگر به ولى طفل وديوانه دسترسى ندارد، مىتواند خودش يا به وسيله فردى امين زكات را به مصرف طفل يا ديوانه برساند، وبايد موقعى كه زكات را به مصرف آنان مىرساند، نيت زكات كند. واگر طفل مميز است واطمينان دارد كه در همان مواردى صرف مىكند كه ولى او صرف مىكرد، مىتوان به خود طفل نيز داد و هم چنين به سفيه، با اطلاع ولى او، مىتوان زكات داد.

[ 301 ]

(1537) به كسى كه معصيت كبيره وامورى كه در اسلام منكر وقبيح هست مرتكب مىشود، مخصوصا كسى كه آشكارا معصيت انجام مىدهد بنابر احتياط واجب نبايد زكات بدهند، مگر به قدر ضروريات او وخانواده اش. (1538) انسان نمىتواند مخارج كسانى، مثل اولاد، كه خرجشان بر او واجب است از زكات بدهد، ولى اگرمخارج آنان را ندهد، ديگران مىتوانند به آنان زكات بدهند. (1539) اگر انسان زكات به پسرش بدهد كه خرج زن وخدمتكار خود كند اشكال ندارد. (1540) زنى كه صيغه شده اگر فقير باشد، شوهرش وديگران مىتوانند به او زكات بدهند، ولى اگر شوهرش در ضمن عقد شرط كند كه مخارج او را بدهد يا به جهت ديگرى دادن مخارجش بر او واجب باشد، در صورتى كه بتواند مخارج آن زن را بدهد يا زن بتواند او را مجبور كند، نمىشود به آن زن از سهم فقرا زكات داد. (1541) زن مىتواند به شوهر فقير خود زكات بدهد، اگر چه شوهر، زكات را صرف مخارج خود آن زن نمايد. (1542) سيد نمىتواند از غير سيد زكات بگيرد، ولى اگر خمس وساير وجوهات كفايت مخارج او را نكند وناچار به گرفتن زكات باشد، مىتواند از غير سيد زكات بگيرد، ولى احتياط واجب آن است كه اگر ممكن باشد فقط به مقدارى كه براى مخارج سالانه اش ضرورى باشد بگيرد واگر در اثناى سال از زكات بى نياز شد آن را عودت يا با اذن زكات دهنده به مصرف مستحقين زكات برساند وخودش از خمس استفاده كند. نيت زكات (1543) انسان بايد زكات را به قصد قربت يعنى براى انجام فرمان خداوند عالم بدهد واگر غير از زكات، مال ديگرى هم بر او واجب شده است، در نيت معين كند كه آنچه را مىدهد زكات است، ولى اگر هم زكات مال بر او واجب شده است وهم

[ 302 ]

زكات فطره، لازم نيست موقع ادا كردن، نيت كند كه آنچه را مىدهد زكات مال است، بلكه اگر به نيت " آنچه بر او واجب است " بدهد از هر دو كفايت مىكند، و همچنين اگر مثلا زكات گندم وجو بر او واجب باشد، لازم نيست معين كند چيزى را كه مىدهد زكات گندم است يا جو. (1544) كسى كه زكات چند مال بر او واجب شده اگر مقدارى زكات بدهد و نيت هيچ كدام آنها را نكند، بلكه نيت كند كه " زكات مىدهم " كافى است. (1545) اگر كسى را وكيل كند كه زكات مال او را بدهد، چنانچه وكيل موقع دادن زكات به فقير، از طرف مالك نيت زكات كند، بنابر اظهر كافى است. (1546) اگر مالك يا وكيل او بدون قصد قربت زكات را به فقير بدهد وپيش از آن كه آن مال از بين برود، خود مالك نيت زكات كند، زكات حساب مىشود. (1547) مسلمانى كه مستبصر (شيعه) شد عباداتى كه موافق مذهب خودش انجام داده اعاده ندارد مگر زكات كه بايد آن را به فقير شيعه بدهد ولى اگر از اول آن را به فقير شيعه وبا قصد قربت داده باشد، اعاده ندارد. (1548) در حال غيبت نبايد به كسانى كه منصب امام را غصب كرده اند زكات داد، ولى دادن زكات به مجتهد جامع الشرايط بنا بر اقوى مثل دادن زكات به امام معصوم (عليه السلام) است. مسائل متفرقه زكات (1549) هنگام جدا كردن گندم وجو از كاه وهنگام چيدن خرما وانگور، بايد زكات آن را به فقير داد يا از مال خود جدا كرد. وزكات طلا، نقره، گاو، گوسفند، شتر را بعد از تمام شدن ماه دوازدهم بايد به فقير بدهد يا از مال خود جدا نمايد، ولى اگر منتظر فقير معينى باشد يا بخواهد به فقيرى بدهد كه از جهتى برترى دارد، مىتواند زكات را جدا كند واداى آن را به خاطر آن فقير تأخير بيندازد. (1550) زكات گندم، جو، خرما، كشمش، طلا ونقره را مىتوان از خود آنها داد ومى توان قيمت آن را حساب كرد، و هم چنين است بنابر اظهر در زكات شتر، گاو و

[ 303 ]

گوسفند، واگر قيمت را مىدهد، بنابر احتياط واجب بايد پول نقد بدهد، مگر آن كه گيرنده رضايت داشته باشد، ومنظور از قيمت، قيمت وقت اخراج زكات ودادن به مستحق است. (1551) بعد از جدا كردن زكات، لازم نيست فورا آن را به مستحق بدهد، ولى اگر به كسى كه مىشود زكات داد دسترسى دارد يا ساير مصارف زكات براى او ممكن است، احتياط مستحب آن است كه دادن زكات را تأخير نيندازد. واگر با وجود آن كه مىتواند زكات را به اهل آن برساند، تأخير بيندازد وزكات از بين برود، بنا بر اظهر ضامن است. (1552) انسان نمىتواند زكاتى را كه كنار گذاشته براى خود بردارد وچيز ديگرى به جاى آن بگذارد. (1553) اگر با عين مالى كه براى زكات كنار گذاشته براى خودش تجارت كند اصل مال وسود آن مال فقير است واگر ضرر كند جبران آن بر عهده‌زكات دهنده است. (1554) مستحب است زكات گاو، گوسفند وشتر را به فقراى آبرومند بدهد و در دادن زكات، خويشان را بر ديگران، واهل علم وكمال را بر غير آنان وكسانى را كه اهل سؤال نيستند بر اهل سؤال مقدم بدارد. (1555) اگر در شهر زكات دهنده مستحقى نباشد ونتواند زكات را به مصرف ديگرى كه براى آن معين شده برساند، چنانچه اميد نداشته باشد كه بعدا مستحق پيدا كند، بايد زكات را به شهر ديگر ببرد وبه مصرف زكات برساند، ومخارج بردن به شهر ديگر به عهده‌او نيست، گرچه احتياط مستحب در اين است كه خودش مخارج را بپردازد واگر زكات تلف شود ضامن نيست. (1556) اگر در شهر خودش مستحق پيدا شود مىتواند زكات را به شهر ديگر ببرد، ولى مخارج بردن به آن شهر را بايد از خودش بدهد، واگر زكات تلف شود ضامن است، مگر آن كه به درخواست حاكم شرع برده باشد. (1557) اجرت وزن وپيمانه كردن گندم، جو، كشمش وخرمايى را كه براى زكات مىدهد اگر مالك پرداخت نكرد وبا فقير هم در مورد اجرت آن مصالحه

[ 304 ]

نكردند، بنابر اظهر از زكات پرداخت مىشود. (1558) مكروه است انسان از مستحق در خواست كند كه زكاتى را كه از او گرفته به او بفروشد، ولى اگر مستحق بخواهد چيزى را كه گرفته بفروشد، بعد از آن كه به قيمت رساند، كسى كه زكات را به او داده در خريدن آن، بر ديگران مقدم است. (1559) كسى كه مالك حد نصاب طلا ونقره بوده وچند سال بر آن گذشته و زكات آن را نداده است، در صورتى كه زكات فعلى آن را پرداخت كند كافى است. " زكات فطره " (1560) كسى كه موقع رؤيت شدن هلال ماه شوال بالغ، عاقل وهوشيار است و فقير وبنده‌كس ديگر نيست، بايد براى خودش وكسانى كه نان خور او هستند، به ازاى هرنفر يك صاع طعام (تقريبا سه كيلو) از گندم يا جو يا خرما يا كشمش يا برنج يا ذرت ومانند اينها، از چيزهايى كه خوراك بيشتر مردم است، به مستحق بدهد و اگر پول يكى از اينها را هم بدهد كافى است ولى احتياط مستحب اين است كه زكات فطره را از گندم يا جو يا خرما يا كشمش بدهد ويا پول يكى از اينها را حساب كند. (1561) كسى كه مخارج سال خود وخانواده اش را ندارد وكسبى هم ندارد كه بتواند مخارج سال خود وآنان را تهيه كند، فقير است ودادن زكات فطره بر او واجب نيست. (1562) كسى كه فقط به اندازه يك صاع (تقريبا سه كيلو) گندم ومانند آن دارد، مستحب است زكات فطره را بدهد وچنانچه افرادى تحت تكفل داشته باشد و بخواهد فطره‌آنها را هم بدهد، مىتواند به قصد فطره، آن يك صاع را به يكى از اين افراد بدهد واو هم به همين قصد به ديگرى بدهد وهمين طور ادامه دهند تا به نفر آخر برسد، وبهتر است نفر آخر چيزى را كه مىگيرد به كسى بدهد كه از خودشان نباشد (1563) كسى كه خرج سال خود، وخانواده اش را دارد، فقير نيست ودادن زكات فطره بر او واجب است، وكسى كه فعلا خرج سال را ندارد، ولى به تدريج به

[ 305 ]

دست مىآورد ومصرف مىكند، اگر غير از آنچه خرج مىكند، با قرض كردن ومانند آن بتواند زكات فطره را بدهد به طورى كه نظم امور او بر هم نخورد وموجب حرج و اجحاف نباشد، بنابر احتياط واجب بايد زكات فطره را بدهد. (1564) انسان بايد فطره‌كسانى را كه در غروب شب عيد فطر نان خور او حساب مىشوند بدهد، كوچك باشند يا بزرگ، مسلمان باشند يا كافر، دادن خرج آنان بر او واجب باشد يا نه، در شهر خود او باشند يا در شهر ديگر، ولى زنى كه ناشزه شده واز تمكين شوهر خوددارى مىكند، اگر نان خور او حساب نشود، فطره او بر شوهر واجب نيست. (1565) اگر كسى را كه نان خور او است ودر شهر ديگر است وكيل كند كه از مال او فطره‌خود را بدهد، چنانچه اطمينان داشته باشد كه فطره را مىدهد، لازم نيست خودش فطره‌او را بدهد. (1566) فطره‌كسى كه پيش از بر آمدن هلال ماه شوال مهمان شخص ديگرى شده است بر ميزبان واجب است، به شرط آن كه براى خوردن غذا به منزل او آمده باشد، ولو بعدا مانعى پيش آيد كه نتواند غذا صرف كند، اما اگر وقت رؤيت هلال، غذايى براى كسى هديه بفرستد، در صورتى كه اين گونه هديه مستمر نبوده وصدق نان خور يا مهمان بر او نكند، فطره‌او بر هديه دهنده واجب نيست، هر چند با مال او افطار كرده باشد (1567) اگر كسى موقع غروب شب عيد فطر ديوانه يا بيهوش باشد، زكات فطره بر او واجب نيست، ولى اگر يكى از افراد تحت تكفل او در اين موقع ديوانه يا بيهوش باشد، فطره او بر ولى واجب است. (1568) اگر بچه پيش از غروب بالغ شود، يا ديوانه عاقل گردد، يا فقير غنى شود در صورتى كه ساير شرايط واجب شدن فطره را دارا باشد، بايد زكات فطره را بدهد، و هم چنين است اگر كافرى قبل از غروب شب عيد فطر، مسلمان شود ويا بيهوشى به هوش آيد. (1569) كسى كه موقع غروب شب عيد فطر، زكات فطره بر او واجب نيست، اگر تا پيش از ظهر روز عيد شرطهاى واجب شدن فطره در او پيدا شود، مستحب

[ 306 ]

است زكات فطره را بدهد. (1570) كافرى كه بعد از غروب شب عيد فطر مسلمان شده، فطره بر او واجب نيست، ولى مسلمانى كه شيعه نبوده، اگر بعد از ديدن ماه شيعه شود، بايد زكات فطره را بدهد. (1571) اگر كسى بعد از غروب شب عيد فطر بچه دار شود، يا كسى نان خور او حساب شود، واجب نيست فطره‌او را بدهد، اگر چه مستحب است فطره‌كسانى را كه بعد از غروب، تا پيش از ظهر روز عيد، نان خور او حساب مى شوند بدهد. (1572) اگر انسان نان خور كسى باشد وپيش از غروب نان خور ديگرى شود، فطره‌او بر كسى كه نان خور او شده واجب است، مثلا اگر دختر پيش از غروب به خانه‌شوهر رود، شوهرش بايد فطره‌او را بدهد. (1573) كسى كه ديگرى بايد فطره‌اورا بدهد، واجب نيست فطره خود را بدهد. (1574) اگر فطره‌انسان بر كسى واجب باشد واو فطره را ندهد، بر خود انسان واجب نمىشود. (1575) اگر كسى كه فطره‌او بر ديگرى واجب است خودش فطره را بدهد، بنا بر احوط از كسى كه فطره بر او واجب شده ساقط نمىشود، مگر اين كه با اذن مكلف وبه قصد نيابت از او باشد، كه كفايت آن بعيد نيست. (1576) زنى كه شوهرش مخارج او را نمىدهد، چنانچه نان خور ديگرى باشد، فطره اش بر او واجب است، واگر نان خور ديگرى نيست، در صورتى كه فقير نباشد، بايد فطره‌خود را بدهد، واگر از روى شدت احتياج شوهر، زن به او انفاق مىكند، فطره او نيز بر زن واجب است، ولى اگر شوهر با همين سختى فطره زن را بدهد ساقط شدن فطره از گردن زن خالى از وجه نيست. (1577) كسى كه سيد نيست نمىتواند به سيد فطره بدهد وحتى اگر سيدى نان خور او باشد، نمىتواند فطره‌او را به سيد ديگر بدهد. (1578) فطره‌طفلى كه از مادر يا دايه شير مىخورد، بر كسى است كه مخارج مادر يا دايه را مىدهد، ولى اگر مادر يا دايه مخارج را از مال طفل بر مىدارد، فطره طفل بر كسى واجب نيست.

[ 307 ]

(1579) انسان اگر چه مخارج افراد تحت تكفل خود را از مال حرام بدهد، بايد فطره آنان را از مال حلال بدهد. (1580) اگر انسان كسى را اجير نمايد وشرط كند كه مخارج او را بدهد در صورتى كه به شرط خود عمل كند واجير نان خور او حساب شود، بايد فطره‌او را هم بدهد. (1581) اگر كسى بعد از غروب شب عيد فطر بميرد، بايد فطره‌او وافراد تحت تكفل او را از مال او بدهند، ولى اگر پيش از غروب بميرد، واجب نيست فطره او و خانواده اش را از مال او بدهند. مصرف زكات فطره (1582) اگر زكات فطره را به يكى از هشت مصرفى كه سابقا براى زكات گفته شد برسانند، بنا بر اظهر كافى است، ولى احتياط در آن است كه فقط به فقراى شيعه بدهند. (1583) بنا بر اظهر جايز است زكات فطره را به فقير مستضعف، يعنى كسى كه نه اهل ولايت است ونه دشمن شيعه، بدهند. (1584) اگر طفل شيعه اى فقير باشد، انسان مىتواند فطره را به مصرف او برساند، يا به وسيله‌دادن به ولى طفل، ملك طفل نمايد. (1585) به يك فقير نبايد بيشتر از مخارج سالش فطره بدهند وبنابر احتياط واجب كمتر از يك صاع (تقريبا سه كيلو) نيز فطره ندهند. (1586) مستحب است در دادن زكات فطره، خويشان فقير را بر ديگران مقدم دارد وبعد همسايگان فقير را وبعد اهل علم فقير را، ولى اگر ديگران از جهتى برترى داشته باشند، مستحب است آنها را مقدم بدارد.

[ 308 ]

مسائل متفرقه زكات فطره (1587) انسان بايد زكات فطره را به قصد قربت، يعنى براى انجام فرمان خداوند بدهد وموقعى كه آن را مىدهد، نيت دادن فطره نمايد. (1588) اگر پيش از ماه رمضان يا در ماه رمضان به فقير قرض بدهد وبعد از آن كه فطره بر او واجب شد، طلب خود را بابت فطره حساب كند مانعى ندارد. (1589) گندم يا چيز ديگرى كه براى فطره مىدهد، بايد با جنس ديگر يا خاك مخلوط نباشد يا اگر مخلوط است، چيزى كه مخلوط شده به قدرى كم باشد كه قابل توجه نباشد واگر بيش از اين مقدار باشد در صورتى صحيح است كه خالص آن به يك صاع برسد، ولى اگر مثلا يك صاع گندم با چندين من خاك مخلوط باشد، كه خالص كردن آن خرج يا كار بيشتر از متعارف دارد، دادن آن كافى نيست. (1590) اگر فطره را از چيز معيوب بدهد كافى نيست. (1591) كسى كه فطره‌چند نفر را مىدهد، لازم نيست همه را از يك جنس بدهد واگر مثلا فطره‌بعضى را گندم وفطره‌بعض ديگر را جو بدهد كافى است، و همچنين مىتواند بعضى را جنس وبعضى ديگر را قيمت بدهد، خواه قيمت همان جنس يا قيمت جنس ديگر، ولى بنا بر احتياط واجب يك فطره را از دو جنس ندهد واگر قيمت را مىدهد قيمت دو جنس را مخلوط نكند. (1592) افضل اين است كه زكات فطره را از خرما بدهد وبعد از آن كشمش و بعد از آن خوراك غالب مردم شهر، ولى اگر شخصى خوراك غالبش غير از خوراك غالب مردم شهر بود، بعيد نيست كه بعد از خرما وكشمش، دادن فطره از همان خوراك خودش افضل باشد، نه خوراك غالب مردم شهر. (1593) كسى كه نماز عيد فطر مىخواند، بنابر احتياط واجب بايد فطره را پيش از نماز عيد بدهد، ولى اگر نماز عيد نمىخواند، مىتواند فطره را تا ظهر به تأخير بيندازد، وابتداى وقت واجب شدن فطره، وقت رؤيت هلال عيد است. (1594) اگر موقعى كه دادن زكات فطره واجب است، فطره را ندهد وكنار هم

[ 309 ]

نگذارد، احتياط مستحب آن است كه بعدا قضا كند، ولى اظهر اين است كه زكات فطره ديگر بر او واجب نيست ولى معصيت كرده است. (1595) اگر مالى را كه براى فطره كنار گذاشته از بين برود، چنانچه دسترسى به فقير داشته ودادن فطره را تأخير انداخته، بايد عوض آن را بدهد، و هم چنين است اگر دسترسى به فقير نداشته ولى در نگهدارى آن كوتاهى كرده باشد، واگر در نگهدارى آن كوتاهى نكرده باشد نيز بنابر احتياط واجب ضامن است. (1596) اگر در محل خودش مستحق پيدا شود، احتياط مستحب آن است كه فطره را به جاى ديگر نبرد واگر به جاى ديگر ببرد وتلف شود، بايد بنا بر احتياط عوض آن را بدهد.

[ 310 ]

حج زيارت كردن خانه‌خدا وانجام اعمالى مخصوص در زمانى خاص را حج گويند. حج از اركان دين است وبا شرايط ذيل يك بار در تمام عمر بر انسان واجب مىشود: 1 - بالغ باشد. 2 - عاقل وآزاد باشد. 3 - به واسطه‌رفتن به حج مجبور نشود كه كار حرامى را كه اهميتش در شرع از حج بيشتر است انجام دهد يا عمل واجبى را كه از حج مهمتر است ترك نمايد. 4 - مستطيع باشد ومستطيع بودن با امور ذيل حاصل مىشود: اول: توشه‌راه وچيزهايى را كه بر حسب حالش در سفر به آن محتاج است، ودر كتابهاى مناسك حج گفته شده، دارا باشد ونيز مركب سوارى يا مالى كه بتواند آن را تهيه كند، داشته باشد. دوم: داشتن توانايى جسمى، جهت انجام اعمال حج. سوم: در راه مانعى از رفتن نباشد، واگر راه بسته باشد يا انسان بترسد كه در راه جان يا آبروى او از بين برود يا مال او را ببرند، حج بر او واجب نيست، ولى اگر از راه ديگرى بتواند برود اگر چه دورتر باشد، در صورتى كه مشقت زياد نداشته باشد و خيلى غير متعارف نباشد، بايد از آن راه برود. چهارم: داشتن وقت كافى براى رسيدن به مكه وانجام اعمال حج. پنجم: داشتن مخارج عائله تا برگشت هر چند واجب النفقه او نباشند ولى مردم تأمين مخارج آنها را لازم بدانند. ششم: داشتن مال يا كسب وكارى كه بعد از بازگشت بتواند با آن زندگى كند وبه

[ 311 ]

زحمت نيفتد (رجوع به كفايت). (1597) كسى كه بدون خانه‌ملكى احتياجش رفع نمىشود، وقتى حج بر او واجب است كه پول خانه را هم داشته باشد. (1598) اگر كسى توشه‌راه ومركب سوارى نداشته باشد وديگرى به او ببخشد - با وجود ساير شرايط استطاعت - حج بر او واجب مىشود، وفرقى در اين نيست كه خود توشه ومركب سوارى را بدهند، يا پولش را، و هم چنين ملك او كنند يا به او ببخشند (1599) اگر مخارج رفتن وبرگشتن ومخارج افراد تحت تكفل كسى را در مدتى كه مكه مىرود وبرمى گردد به او ببخشند وبا او شرط كنند كه حج بجا آورد، لازم نيست قبول كند، ولى اگر قبول كرد حج بر او واجب مىشود. (1600) اگر مقدارى مال، كه براى حج كافى است به كسى بدهند وبا او شرط كنند كه در راه مكه به كسى كه مال را داده خدمت نمايد، لازم نيست قبول كند، ولى اگر قبول كرد حج بر او واجب مىشود. (1601) اگر مقدارى مال به كسى بدهند وحج بر او واجب شود، چنانچه حج نمايد، هر چند بعدا مالى از خود پيدا كند، ديگر حج بر او واجب نيست. (1602) اگر براى تجارت، مثلا تا جده برود ومالى بدست آورد كه اگر بخواهد از آنجا به مكه رود مستطيع باشد، بايد حج كند ودر صورتى كه حج نمايد، اگر چه بعدا مالى پيدا كند كه بتواند از وطن خود به مكه رود، ديگر حج بر او واجب نيست. (1603) اگر انسان اجير شود كه از طرف ديگرى به حج برود، چنانچه خودش نتواند برود وبخواهد ديگرى را از طرف خودش بفرستد، بايد از كسى كه او را اجير كرده اجازه بگيرد. (1604) اگر كسى مستطيع شود وحج را بجا نياورد وفقير شود، بايد حج بجا آورد، اگر چه به زحمت باشد. (1605) اگر در سال اولى كه مستطيع شده به مكه رود ودر وقت معينى كه دستور داده اند به عرفات ومشعر الحرام نرسد، چنانچه در سالهاى بعد مستطيع نباشد، حج بر او واجب نيست، ولى اگر از سالهاى پيش مستطيع بوده ونرفته بايد

[ 312 ]

حج بجا آورد، اگر چه به زحمت باشد. (1606) اگر در سال اولى كه مستطيع شده حج نكند وبعد به علت پيرى يا بيمارى وناتوانى نتواند حج نمايد واز اين كه بعدا خودش حج بجا آورد، نا اميد باشد بايد ديگرى را از طرف خود بفرستد. (1607) اگر كسى مخارج حج وكسانى كه واجب النفقه‌او هستند را دارد ولى بعضى مخارج را هم بايد براى حفظ آبروى خود، به خاطر حج رفتن بنمايد، در صورتى كه حج رفتن با اين وضع براى او عسر وحرج دارد، يعنى مشكلاتى را به همراه دارد كه عادتا نمىشود تحمل كرد، حج رفتن لازم نيست. در غير اين صورت بنا بر احتياط واجب بايد به حج برود.

[ 313 ]

امر به معروف ونهى از منكر اگر كسى واجبى را انجام نمىدهد ويا معصيتى را بجا مىآورد، در صورت تحقق شرايط ذيل، بر ديگران واجب است او را امر به معروف ونهى از منكر بنمايند، واگر مستحبى را ترك ويا مكروهى را بجا مىآورد، امر به معروف ونهى از منكر مستحب است، واگر يك نفر به اين وظيفه قيام كند، بنابر اظهر از ديگران ساقط مىشود. (1608) امر به معروف ونهى از منكر با وجود شرايط ذيل واجب مىشود: اول: علم، پس كسى كه عالم به حكم شرعى نيست، نمىتواند امر به معروف ويا نهى از منكر بنمايد، بنابر اين در ابتدا لازم است شخص آمر ويا ناهى خودش از احكام شرعى اطلاع كافى داشته باشد. دوم: احتمال تأثير، پس در صورتى كه انسان مىداند سخن او تأثيرى در ديگرى ندارد، بر او لازم نيست امر به معروف ويا نهى از منكر بنمايد، اما جواز بلكه رجحان آن در صورت عدم خوف ضرر، خالى از وجه نيست. سوم: اصرار بر ترك واجب ويا انجام دادن معصيت، پس در صورتى كه انسان بداند شخصى از معصيتى كه انجام داده توبه كرده است ويا نشانه هايى بر پشيمانى او دلالت كند، امر به معروف ويا نهى از منكر واجب نيست. چهارم: عدم مفسده، پس اگر كسى به خاطر امر به معروف ويا نهى از منكر ترس از وقوع مفسده اى دارد، وآن مفسده عبارت از ضرر جانى يا آبرويى ويا مالى قابل اعتنايى است، اين كار بر او واجب نيست. بنا بر اين با وجود اين شرايط، امربه معروف ونهى از منكر واجب مىشود، ودر امر به معروف ونهى از منكر عدالت شرط نيست.

[ 314 ]

(1609) جايز است اطفال را براى تمرين وعادت دادن به ترك معصيت ويا انجام دادن واجبات، تأديب كرد، خصوصا در مراحل آخر كه به انجام واجب وترك معصيت نزديكتر است، كه اگر تاديب نشوند، در بعضى از موارد منجر به ترك واجبات وانجام معاصى از طرف آنها مىشود. (1610) امر به معروف ونهى از منكر مراتبى دارد: اول: انكار قلبى مىباشد، دوم: اظهار كردن به زبان، سوم: متألم كردن معصيت كار به قدرى از زدن، كه تفصيل مراتب در مسأله بعد خواهد آمد. بنا بر اين اگر انسان بدون گفتن، به هر وسيله ديگر ناراحتى قلبى خود را به معصيتكار نشان دهد واين كار موجب ترك معصيت شود، لازم نيست با زبان امر به معروف و يا نهى از منكر بنمايد، البته در صورتى كه هيچ گونه اشكال شرعى ديگرى در اين كار نباشد، واگر چاره اى در اين كار بجز اظهار زبانى نيست، باز بايد درجات خفيف تر را در انجام اين كار ملاحظه نمايد. (1611) اگر انسان بداند در صورتى كه بخواهد جلوگيرى از معصيتى بنمايد منجر به ايجاد جرح ويا قتل خواهد شد، بنا بر اظهر بدون اجازه امام معصوم (عليه السلام) يا كسى كه از طرف آن حضرت مستقيما نايب مخصوص است، نبايد اين كار را بكند. وآيا با اجازه مجتهد جامع الشرايط مىتواند اين كار را انجام دهد؟ مورد تأمل است، ولى اگر نمىداند كه اين كار منجر به مجروح كردن ويا قتل مىشود ولى احتمال اين را مىدهد، بنا بر احتياط واجب بايد مستقيما از طرف امام معصوم (عليه السلام) ويا نايب مخصوص آن حضرت ويا از طرف مجتهد جامع الشرايط اجازه داشته باشد.

[ 315 ]

خريد وفروش " اقسام معاملات " معاملات چند قسم مىباشد: 1 - معاملات باطل. 2 - معاملات مكروه. 3 - خريد وفروش ميوه. 4 - معامله سلف. 5 - خريد وفروش طلا به طلا يا نقره به نقره. كه تفصيل هر كدام از آنها به ترتيب در مسائل بعدى ذكر خواهد شد. معاملات باطل در چند مورد معامله باطل است: 1 - خريد وفروش عين نجس، براى استفاده هايى كه شرط آن، پاك بودن آن چيز باشد. 2 - خريد وفروش مال غصبى، مگر آن كه صاحبش معامله را اجازه دهد. 3 - خريد وفروش چيزهايى كه ارزش مالى ندارند. 4 - معامله چيزى كه منافع معمولى آن حرام باشد، با توضيحى كه بعدا خواهد آمد، مثل آلات قمار وموسيقى.

[ 316 ]

5 - معامله اى كه در آن ربا باشد. (1612) فروختن چيز پاكى كه نجس شده وآب كشيدن آن ممكن است، اشكال ندارد، ولى اگر مشترى بخواهد آن چيز را بخورد، فروشنده بايد نجس بودن آن را به او بگويد. (1613) چيزهاى روان مضاف كه گاهى به اتصال واستهلاك در آب زياد مطلق، قابل تطهير است اگر ممكن باشد به طريقى به حالت اول خود برگردد واز آن استفاده شود، خريد وفروش آن در حال نجاست جايز است، واين در صورتى است كه مقصود از معامله، منافع بعد از پاك شدن باشد، واگر مقصود منافعى است كه مشروط به پاك بودن آن نيست، در صورتى كه ماليت داشته باشد بدون قابليت تطهير هم خريد وفروش آن بنا بر اظهر جايز است. (1614) اگر چيز پاكى مانند روغن ونفت كه آب كشيدن آن ممكن نيست نجس شود، چنانچه روغن نجس را براى خوردن به خريدار بدهند معامله باطل وعمل حرام است واگر براى كارى بخواهند كه شرط آن پاك بودن نيست، مثلا بخواهند روغن نجس را بسوزانند، يا براى روغن مالى بدن مريض استعمال كنند، فروش آن اشكال ندارد. (1615) خريد وفروش دارويى كه موقع درست كردن با شراب مخلوط كرده باشند، در صورتى كه شخص مريض چاره اى به جز استفاده از آن دارو را ندارد، بنابر جواز استشفا به حرام، بعيد نيست جايز باشد. (1616) خريد وفروش روغن، دارو وعطرهايى كه از كشورهاى غير اسلامى مىآورند، اگر نجس بودن آنها معلوم نباشد اشكال ندارد، ولى دارو يا روغنى كه از حيوان، بعد از جان دادن آن مىگيرند، چنانچه در شهر كفار از دست كافر بگيرند، و از حيوانى باشد كه خون جهنده دارد، نجس است ومعامله‌آن باطل مىباشد، بلكه اگر در شهر مسلمانان هم از دست كافر بگيرند، معامله آن باطل است، مگر آن كه بدانند كه آن كافر از مسلمان خريده است. (1617) اگر روباه را بغير دستورى كه در شرع معين شده كشته باشند، يا خودش مرده باشد، پوست آن نجس است، بنابر اين خريد وفروش پوست آن، در صورتى

[ 317 ]

كه هيچ استفاده مشروع وحلالى از آن برده نشود، حرام ومعامله آن باطل است. (1618) خريد وفروش گوشت، پيه وچرمى كه از كشورهاى غير اسلامى مىآورند يا از دست كافر گرفته مىشود، باطل است، ولى اگر انسان بداند كه آنها از حيوانى است كه به دستور شرع كشته شده، خريد وفروش آنها اشكال ندارد. (1619) خريد وفروش گوشت، پيه وچرمى كه از دست مسلمان گرفته شود اشكال ندارد ولى اگر انسان بداند كه آن مسلمان آنرا از دست كافر گرفته وتحقيق نكرده كه از حيوانى است كه بدستور شرع كشته شده يا نه، خريدن آن حرام و معامله‌آن باطل است. (1620) خريد وفروش خوك وسگ حرام است، مگر سگ شكارى، سگ گله وسگ محافظ باغ وبستان، كه بنا بر اظهر خريد وفروش آنها به قصد همين منافع جايز است. (1621) خريد وفروش چيزهاى مست كننده حرام ومعامله آنها باطل است. (1622) چيزهايى كه نجس نيستند ولى منافع حلالى كه مورد قصد عقلاء باشد ندارند، از قبيل حشرات وبعضى حيوانات وفضله ها كه نجس نيستند، ومردار حيواناتى كه خون جهنده ندارند، معامله آنها باطل است، مگر اين كه به حسب زمان ها ومكان هاى مختلف منافعى عقلايى داشته باشد، مثل گرفتن روغن از ماهى مرده، كه در اين صورت معامله صحيح است. (1623) فروختن مال غصبى باطل است، وفروشنده بايد پولى را كه از خريدار گرفته به او برگرداند. (1624) خريد وفروش آلات لهو، مثل تار وحتى سازهاى كوچك و هم چنين آلات قمار از قبيل نرد وشطرنج حرام است، مگر اين كه منفعت مشروع وحلالى از آن برده شود، ومعامله براى آن منفعت حلال واقع شود، كه بنا براظهر در اين صورت معامله صحيح است، واگر معامله براى مواد تشكيل دهنده آنها صورت گيرد، بايد يا شكسته شود ويا مطمئن باشد كه خريدار خود مىشكند. (1625) اگر چيزى را كه مىشود استفاده حلال از آن ببرند، به اين شرط بفروشد كه آن را در حرام مصرف كنند، مثلا انگور را به اين شرط بفروشد كه از آن شراب

[ 318 ]

تهيه نمايند، معامله‌آن حرام وباطل است، اما اگر معلوم باشد كه خريدار در حرام مصرف مىكند ولى فروشنده شرط نمىكند و هم چنين قصد او، مصرف در حرام و كمك به خريدار در اين امر نيست، بنابر اظهر معامله جايز است، اگر چه در صورت عدم عسر وحرج اولى واحوط ترك آن است، وهمين حكم براى فروختن غذا به كسى كه در ماه رمضان از روى معصيت افطار مىكند جارى است. (1626) ساختن مجسمه موجودات جاندار حرام است اما نگهدارى آن براى مقاصد غيرحرام بنا بر اظهر جايز است، ونيز معامله به همين مقصود مانعى ندارد، اگر چه احتياط مستحب در ترك آن است، ونقاشى موجودات جاندار بنا بر اظهر حرام نيست، اگر چه احتياط در ناقص يا جدا كشيدن آن است. (1627) خريدن چيزى كه از قمار يا دزدى يا از معامله باطل تهيه شده، باطل و تصرف در آن چيز حرام است، واگر كسى آن را بخرد، بايد به صاحب اصليش برگرداند. (1628) غش در معامله، كه عبارت است از مخفى كردن عيب چيزى وفروختن آن به اسم صحيح وسالم، مثل مخلوط كردن شير با آب يا گندم خوب با گندم بد يا روغن با پيه ومانند آن، در صورتى كه مشخص نباشد وفروشنده به خريدار نگويد، حرام است ومشترى حق بهم زدن معامله ويا گرفتن تفاوت قيمت را دارد. (1629) اگر مقدارى از جنسى را كه با وزن يا پيمانه مىفروشند به زيادتر از همان جنس بفروشد، مثلا يك من گندم را به يك من ونيم گندم بفروشد، ربا وحرام است وگناه يك درهم ربا بزرگتر از آن است كه انسان هفتاد مرتبه با محرم خود زنا كند، بلكه اگر يكى از دو جنس، سالم وديگرى معيوب، يا جنس يكى خوب وجنس ديگرى بد باشد، يا با يكديگر تفاوت قيمت داشته باشند، چنانچه بيشتر از مقدارى كه مىدهد بگيرد، باز هم ربا وحرام است، پس اگر مس درست را بدهد وبيشتر از آن مس شكسته بگيرد، يا برنج مرغوب را بدهد وبيشتر از آن برنج نامرغوب بگيرد، يا طلاى ساخته را بدهد وبيشتر از آن طلاى نساخته بگيرد، ربا وحرام مىباشد. (1630) اگر چيزى را كه اضافه مىگيرد غير از جنسى باشد كه مىفروشد، مثلا يك من گندم را به يك من گندم ويك ريال پول بفروشد، باز هم ربا وحرام است.

[ 319 ]

(1631) اگر كسى كه مقدار كمتر را مىدهد چيزى به آن اضافه كند، مثلا يك من گندم ويك دستمال را به يك من ونيم گندم بفروشد، اشكال ندارد، و هم چنين است اگر هر دو طرف چيزى زياد كنند، مثلا يك من گندم ويك دستمال را به يك من ونيم گندم ويك دستمال بفروشند. (1632) اگر چيزى را كه مثل پارچه با متر وذرع مىفروشند، يا چيزى را كه مثل گردو عددى معامله مىكنند، بفروشد وزيادتر بگيرد، مثلا ده عدد تخم مرغ بدهد و يازده عدد بگيرد، اشكال ندارد ولى در بعضى از موارد كراهت دارد. (1633) جنسى را كه در بعضى از شهرها با وزن يا پيمانه مىفروشند و در بعضى از شهرها عددى معامله مىكنند، اگر در شهرى كه آن را با وزن يا پيمانه مىفروشند زيادتر بگيرد ربا وحرام است ودر شهر ديگر اگر عددى معامله كند وزيادتر بگيرد ربا نيست. (1634) اگر چيزى را كه مىفروشد وعوضى را كه مىگيرد از يك جنس نباشد، زيادى گرفتن اشكال ندارد، پس اگر يك من برنج بفروشد ودو من گندم بگيرد معامله صحيح است. (1635) اگر جنسى را كه مىفروشد وعوضى را كه مىگيرد از يك چيز به دست آمده باشد، وبه عبارت ديگر، حقيقت نوعيه‌آنها يكى بوده واصناف مختلف باشند، بايد در معامله زيادى نگيرد، پس اگر يك من كره‌حيوانى بفروشد ودر عوض آن يك من ونيم پنير بگيرد، ربا وحرام است. (1636) جو وگندم در ربا يك جنس حساب مىشوند، پس اگر يك من گندم بدهد ويك من وپنج سير جو بگيرد، ربا وحرام است، ونيز اگر مثلا ده من جو بخرد كه سر خرمن ده من گندم بدهد، چون جو را نقد گرفته وبعد از مدتى گندم را مىدهد، مثل آن است كه زيادى گرفته وحرام مىباشد. (1637) اگر مسلمان از كافرى كه در پناه اسلام نيست ربا بگيرد اشكال ندارد، ولى مسلمان نمىتواند به كافر ربا وزيادتى در معامله بدهد. و هم چنين پدر و فرزند، زن وشوهر مىتوانند از يكديگر ربا بگيرند.

[ 320 ]

معاملات مكروه (1638) بعضى از معاملات مكروه عبارتند از: كسب كردن به چيزهايى كه غالبا به حرام يا مكروه مىانجامد، مثل مواردى كه غالبا ابتلا به ربا در آن است، فروختن غذا به كسى كه براى وقت گرانى احتكار مىكند، شغل خود را سر بريدن حيوانات قرار دادن، معامله كردن با كسانيكه عادت بر اجتناب از محرمات ندارند و هم چنين با اطفال، كه اصل معامله با آنها شرعا صحيح ولى مورد شبهه است. خريد وفروش ميوه (1639) فروش ميوه اى كه گل آن ريخته ودانه بسته، پيش از چيدن صحيح است. (1640) اگر بخواهند ميوه اى را كه روى درخت است، پيش از آن كه گل آن بريزد بفروشند، بايد چيزى از حاصل زمين، مانند سبزى را با آن بفروشند كه در اصل، چيز ديگرى معامله شود وفروختن ميوه تابع وضميمه باشد ويا به صورت شرط يا مصالحه در ضمن معامله ديگرى باشد. (1641) اگر خرمايى را كه زرد يا سرخ شده، روى درخت بفروشند اشكال ندارد. ولى بنا براظهر نبايد عوض آنرا خرما بگيرند، اما اگر كسى يك درخت خرما در خانه يا باغ ديگرى داشته باشد، در صورتى كه مقدار محصول آن را تخمين بزنند وصاحب درخت آن را به صاحب خانه يا باغ بفروشد وعوض آن، خرما بگيرد، چنانچه خرمايى كه مىگيرد كمتر يا زيادتر از مقدارى كه تخمين زده اند نباشد اشكال ندارد. (1642) فروختن خيار، بادنجان، سبزيجات ومانند آنها، كه سالى چند مرتبه چيده مىشود، در صورتى كه ظاهر ونمايان شده باشد ومعين كنند كه مشترى در سال چند مرتبه آن را بچيند، اشكال ندارد.

[ 321 ]

(1643) اگر خوشه‌گندم وجو را بعد از آن كه دانه بسته، به چيز ديگرى، غير گندم وجو بفروشند، اشكال ندارد. (1644) انسان مىتواند از ميوه‌درختى كه در مسير عبور عمومى است، حتى اگر مالك مشخص داشته باشد، بخورد، ولى نبايد موجب افساد يا از بين رفتن درخت وميوه شود، وبنا بر احوط بايد چيزى از ميوه را با خود نبرد. معامله سلف (1645) معامله سلف آن است كه مشترى پول را بدهد كه بعد از مدتى جنس را تحويل بگيرد، واگر بگويد اين پول را مىدهم كه مثلا بعد از شش ماه فلان جنس را بگيرم وفروشنده بگويد قبول كردم، يا فروشنده پول را بگيرد وبگويد فلان جنس را فروختم كه بعد از شش ماه تحويل بدهم، معامله صحيح است. (1646) اگر پولى را سلف بفروشد وعوض آن را پول بگيرد معامله باطل است، ولى اگر جنسى را سلف بفروشد وعوض آن را جنس ديگر يا پول بگيرد، معامله صحيح است. شرايط معامله سلف (1647) معامله سلف شش شرط دارد: 1 - بايد خصوصياتى را كه قيمت جنس به واسطه‌آنها فرق مىكند، معين نمايند. ولى دقت زياد هم لازم نيست، همين قدر كه مردم بگويند خصوصيات آن معلوم شده كافى است، پس معامله سلف در نان، گوشت، پوست حيوان ومانند آنها، در صورتى كه نشود خصوصياتشان را به طورى معين كنند كه براى مشترى مجهول نباشد ومعامله غررى باشد، باطل است. 2 - پيش از آن كه خريدار وفروشنده از هم جدا شوند، خريدار تمام قيمت را به فروشنده بدهد واگر خريدار از فروشنده طلبكار است خلاف احتياط است كه پول

[ 322 ]

را از طلب خود حساب كند، گر چه جايز بودن اين كار خالى از وجه نيست، و چنانچه مقدارى از قيمت آن را بدهد، اگر چه معامله به آن مقدار صحيح است، ولى فروشنده مىتواند معامله همان مقدار را بهم بزند. 3 - بنا بر احتياط واجب، زمان دريافت جنس را كاملا معين كنند، وچنانچه زمان را معين نكنند وبطور فعلى بفروشند معامله صحيح است ولى معامله سلف نيست. 4 - وقتى را براى تحويل جنس معين كنند كه در آن وقت، به قدرى از آن جنس وجود داشته باشد كه اطمينان داشته باشند كه ناياب نخواهد بود. 5 - بنا براظهر محل تحويل جنس را معين نمايند، بطورى كه هيچ يك مغبون نشوند، ولى اگر از نوع معامله جاى آن معلوم باشد، لازم نيست اسم آنجا را ببرند، و همچنين كرايه‌حمل بار بايد مشخص شود كه به عهده‌كدام يك مىباشد. 6 - وزن يا پيمانه‌آن را معين كنند، وجنسى را هم كه معمولا با ديدن، معامله مىكنند اگر سلف بفروشند، اشكال ندارد، ولى بايد مثل بعضى از اقسام گردو و تخم مرغ تفاوت افراد آن به قدرى كم باشد كه مردم به آن اهميت ندهند، به هر حال در معامله سلف بايد طورى جنس را مشخص كنند كه هيچ يك از فروشنده و خريدار مغبون نشوند. احكام معامله سلف (1648) انسان نمىتواند جنسى را كه سلف خريده پيش از تمام شدن مدت بفروشد، وبعد از تمام شدن مدت، اگر چه آن را تحويل نگرفته باشد، فروختن آن اشكال ندارد. (1649) در معامله سلف اگر فروشنده جنسى را كه قرارداد كرده بدهد، مشترى بايد قبول كند، ونيز اگر بهتر از آنچه قرار گذاشته بدهد، يعنى همان اوصاف را با زيادتى كمال دارا باشد، مشترى بايد قبول نمايد، مگر اين كه در معامله مشخص كرده باشند كه بهتر يا بدتر تحويل داده نشود كه اگر طبق قرارداد، نباشد، لازم نيست قبول كند.

[ 323 ]

(1650) اگر جنسى را كه فروشنده مىدهد، پست تر از جنسى باشد كه قرارداد كرده مشترى مىتواند قبول نكند. (1651) اگر فروشنده به جاى جنسى كه قرار داد كرده، جنس ديگرى بدهد، در صورتى كه مشترى راضى شود اشكال ندارد. فروش طلا به طلا ونقره به نقره (1652) اگر طلا را به طلا يا نقره را به نقره بفروشد، سكه دار باشند يا بى سكه، در صورتى كه وزن يكى از آنها زيادتر از ديگرى باشد، معامله حرام وباطل است. (1653) اگر طلا را به نقره يا نقره را به طلا بفروشد، معامله صحيح است، ولازم نيست وزن آنها مساوى باشد. (1654) اگر طلا را به طلا، يا نقره را به نقره بفروشند، بايد فروشنده وخريدار پيش از آن كه از يكديگر جدا شوند، جنس وعوض آن را به يكديگر تحويل دهند و اگر هيچ مقدار از چيزى را كه قرار گذاشته اند تحويل ندهند، معامله باطل است. و اگر مقدارى تحويل داده شد، معامله نسبت به آن مقدار صحيح وثابت است. (1655) اگر فروشنده يا خريدار تمام چيزى را كه قرار گذاشته، تحويل دهد و ديگرى مقدارى از آن را تحويل دهد واز يكديگر جدا شوند، اگر چه معامله به آن مقدار صحيح است، ولى اختيار فسخ معامله براى كسى كه حق خود را به طور ناقص دريافت كرده، ثابت است. (1656) اگر مقدارى خاك نقره‌معدن را به همان مقدار نقره‌خالص، يا مقدارى خاك طلاى معدن را به آن مقدار طلاى خالص بفروشند، بنا بر اظهر معامله باطل است. ولى فروختن خاك نقره به طلا وخاك طلا به نقره به هر صورت كه باشد اشكال ندارد.

[ 324 ]

" شرايط فروشنده وخريدار " براى فروشنده وخريدار شش شرط است: 1 - بالغ باشند. 2 - عاقل باشند. 3 - حاكم شرع آنان را از تصرف در اموالشان منع نكرده باشد. 4 - قصد خريد وفروش داشته باشند، پس اگر مثلا به شوخى بگويد: مال خود را فروختم، معامله باطل است. 5 - كسى آنها را مجبور نكرده باشد. 6 - جنس وعوضى را كه مىدهند مالك باشند، يا مثل پدر وجد صغير، اختيار مال در دست آنان باشد، واحكام اينها در مسائل آينده گفته خواهد شد. (1657) اگر بچه نا بالغ چيزى را با اجازه پدر يا جد پدرى خود بخرد يا بفروشد، در صورتى كه بتواند معامله كند، بنا بر اظهر صحيح است. ولى اگر نمىتواند انشاء معامله نمايد ويا قبلا نمىتوانسته ولى حالا شك داريم كه مىتواند انشاء معامله كند يا نه، اگر چه با اجازه‌ولى باشد معامله اش صحيح نيست. خريد وفروش ومعامله طفل غيرمميز، ديوانه، مست، غافل، بيهوش و كسى كه از روى شوخى وبدون قصد جدى معامله مىكند، باطل است. (1658) اگر ظالمى خريدار يا فروشنده را به معامله مجبور كند، چنانچه بعد از معامله راضى شود وبگويد راضى هستم، در صورتى معامله صحيح است كه موقع خريد يا فروش قصد معامله كرده باشد. ولى اگر خود مالك، شخصى را بر اجراى صيغه مجبور كند، بنا بر اظهر معامله صحيح است واحتياج به رضايت بعدى ندارد. (1659) اگر انسان مال كسى را بدون اجازه‌او بفروشد، چنانچه صاحب مال به فروش آن راضى نشود واجازه نكند، معامله باطل است. (1660) پدر وجد پدرى طفل، در صورتى مىتوانند مال طفل را بفروشند كه

[ 325 ]

براى او مفسده نداشته باشد. (1661) اگر كسى مالى را غصب كند وبفروشد وبعد از فروش، صاحب مال معامله را براى خود اجازه دهد، معامله صحيح است. (1662) اگر كسى مالى را غصب كند وبه قصد اين كه پول آن، مال خودش باشد آن را بفروشد، چنانچه صاحب مال معامله را اجازه نكند معامله باطل است. " شرايط جنس وعوض آن " (1663) جنسى كه مىفروشند وچيزى كه عوض آن مىگيرند پنج شرط دارد: 1 - مقدار آن با وزن يا پيمانه يا عدد ومانند اينها معلوم باشد. 2 - بتواند آن را تحويل دهد، بنا بر اين فروختن اسبى كه فرار كرده است صحيح نيست. 3 - خصوصياتى را كه در جنس وعوض هست وبه واسطه‌آنها ميل مردم به معامله فرق مىكند، معين نمايد. 4 - مال در رهن يا گرو نباشد مگر اين كه از مالك آن اجازه فروش داشته باشد. 5 - خود جنس را بفروشد نه منفعت آن را، پس اگر مثلا منفعت يك ساله‌خانه را بفروشد صحيح نيست. ولى چنانچه خريدار به جاى پول، منفعت ملك خود را بدهد، مثلا فرشى را از كسى بخرد وعوض آن منفعت يك سال خانه‌خود را به او واگذار كند، اشكال ندارد، واحكام اينها در مسائل آينده گفته خواهد شد. (1664) جنسى را كه در شهرى با وزن يا پيمانه معامله مىكنند، در آن شهر انسان بايد با وزن يا پيمانه بخرد، ولى مىتواند همان جنس را در شهرى كه با ديدن معامله مىكنند، با ديدن خريدارى نمايد. (1665) چيزى را كه با وزن خريد وفروش مىكنند با پيمانه هم مىشود معامله كرد، به اين صورت كه اگر مثلا مىخواهد ده من گندم بفروشد با پيمانه اى كه يك من گندم گنجايش دارد، ده پيمانه بدهد. (1666) اگر يكى از شرطهايى كه گفته شد در معامله نباشد معامله باطل است،

[ 326 ]

ولى اگر خريدار وفروشنده راضى باشند كه در مال يكديگر تصرف كنند، تصرف آنها اشكال ندارد. (1667) معامله چيزى كه وقف شده باطل است ولى اگر معلوم شود وقف باطل بوده مثل آن كه واقف بالغ نبوده، يا در نفروختن آن مفسده بزرگترى چون قتل نفس وهتك عرض باشد، يا معلوم باشد كه واقف محل خاصى در نظر نداشته مثل زمينى كه براى حمام ده وقف كرده باشد، در اين صور فروختن جايز است. اما در صورت اول، خود واقف يا وارث او مىتواند آن را براى خود بفروشد، ودر صورت دوم، موقوفه فروخته مىشود وتبديل به چيزى كه به نظر واقف نزديكتر است مىشود، ودر صورت سوم، به مثل آن تبديل مىگردد مثلا در جاى ديگر همان ده حمام ساخته مىشود. و هم چنين وقفى كه در آن اختلاف شده به طورى كه علم يا اطمينان به خرابى وقف پيدا شود، بنا بر اظهر مىتوان آن را فروخت. صيغه خريد وفروش (1668) در خريد وفروش لازم نيست صيغه‌عربى بخوانند، مثلا اگر فروشنده به فارسى بگويد: اين مال را در عوض اين پول فروختم، ومشترى بگويد: قبول كردم، معامله صحيح است. وبنا بر اظهر لازم نيست ايجاب بر قبول مقدم باشد (مقصود از ايجاب، كلام فروشنده ومقصود از قبول، كلام خريدار است). و احتياط مستحب آن است كه به هرزبانى معامله مىكنند، صحيح گفته شود وكاملا بيانگر مقصود طرفين باشد. (1669) اگر در موقع معامله صيغه نخوانند، ولى فروشنده در مقابل مالى كه از خريدار مىگيرد، مال خود را ملك او كند واو بگيرد، معامله صحيح است و هر دو مالك مىشوند.

[ 327 ]

" موارد فسخ معامله " حق به هم زدن معامله را " خيار " گويند وخريدار وفروشنده در يازده صورت، مىتوانند معامله را به هم بزنند: 1 - آن كه از مجلس معامله متفرق نشده باشند واين خيار را " خيار مجلس " گويند. 2 - آن كه مغبون شده باشند، (خيار غبن). 3 - در معامله قرارداد كنند كه تا مدت معينى هر دو يا يكى از آنان بتواند معامله را به هم بزند (خيار شرط). 4 - فروشنده يا خريدار مال خود را بهتر از آنچه هست نشان دهد وطورى كند كه قيمت مال در نظر طرف مقابل زياد شود (خيار تدليس). 5 - فروشنده يا خريدار شرط كند كه كارى انجام دهد، يا شرط كند مالى را كه مىدهد به طور مخصوصى باشد، وبه آن شرط عمل نكند كه در اين صورت ديگرى مىتواند معامله را به هم بزند (خيار تخلف شرط). 6 - در جنس يا عوض آن عيبى باشد (خيار عيب). 7 - معلوم شود مقدارى از جنس را كه فروخته اند، مال ديگرى است، كه اگر صاحب آن به معامله راضى نشود، خريدار مىتواند تمام معامله را به هم بزند يا پول آن مقدار را از فروشنده بگيرد، ونيز اگر معلوم شود مقدارى از چيزى را كه خريدار به عنوان عوض داده، مال ديگرى است وصاحب آن راضى نشود، فروشنده مىتواند تمام معامله را به هم بزند، يا عوض آن مقدار را از خريدار بگيرد (خيار شركت). 8 - فروشنده خصوصيات جنس معينى را كه مشترى نديده به او بگويد وبعد معلوم شود آن گونه كه گفته، نبوده است، كه در اين صورت مشترى مىتواند معامله را به هم بزند، ونيز اگر مشترى خصوصيات عوض معينى را كه مىدهد بگويد، بعد

[ 328 ]

معلوم شود به طورى كه گفته نبوده است، فروشنده مىتواند معامله را به هم بزند (خيار رؤيت). 9 - مشترى پول جنسى را كه نقد خريده، تا سه روز ندهد وفروشنده هم جنس را تحويل ندهد، كه اگر مشترى شرط نكرده باشد كه دادن پول را تأخير بيندازد وشرط تأخير جنس هم نشده باشد، فروشنده مىتواند معامله را بهم بزند، ولى اگر جنسى را كه خريده مثل بعضى از ميوه ها باشد كه اگر يك روز بماند فاسد مىشود، چنانچه تا شب پول آن را ندهد وشرط نكرده باشد كه دادن پول را تأخير بيندازد وشرط تأخير جنس هم نشده باشد، فروشنده مىتواند معامله را به هم بزند (خيار تأخير). 10 - اگر مورد معامله حيوان باشد، خريدار تا سه روز مىتواند معامله را به هم بزند (خيار حيوان). 11 - فروشنده نتواند جنسى را كه فروخته تحويل دهد، مثلا اسبى را كه فروخته فرار نمايد، كه در اين صورت مشترى مىتواند معامله را به هم بزند (خيار تعذر تسليم). واحكام اينها در مسائل آينده گفته خواهد شد. (1670) اگر خريدار قيمت جنس را نداند، يا در موقع معامله غفلت كند وجنس را گرانتر از قيمت معمولى آن بخرد، چنانچه به قدرى گران خريده كه مردم او را مغبون مىدانند وبه كمى وزيادى آن اهميت مىدهند، مىتواند معامله را به هم بزند، ونيز اگر فروشنده قيمت جنس را نداند، يا موقع معامله غفلت كند وجنس را ارزانتر از قيمت آن بفروشد در صورتى كه مردم به مقدارى كه ارزان فروخته اهميت بدهند واو را مغبون بدانند، مىتواند معامله را به هم بزند. (1671) در معامله‌بيع شرط، كه مثلا جنس هزار تومانى را به هزار تومان يا كمتر مىفروشند وقرار مىگذارند كه اگر فروشنده تا مدت معينى پول را بدهد بتواند معامله را به هم بزند، در صورتى كه خريدار وفروشنده قصد خريد وفروش داشته باشند معامله صحيح است. (1672) اگر چاى اعلا را با چاى پست مخلوط كند وبه اسم چاى اعلا بفروشد، مشترى مىتواند معامله را به هم بزند.

[ 329 ]

(1673) اگر خريدار بفهمد مالى را كه گرفته عيبى دارد، مثلا حيوانى را بخرد و بفهمد كه يك چشم آن كور است، چنانچه آن عيب پيش از معامله در مال بوده واو نمىدانسته، مىتواند معامله را به هم بزند، يا ما به التفاوت قيمت سالم ومعيوب آن را بگيرد. (1674) اگر فروشنده بفهمد در عوضى كه گرفته عيبى هست، چنانچه آن عيب پيش از معامله در عوض بوده واو نمىدانسته، مىتواند معامله را به هم بزند، يا ما به التفاوت قيمت سالم ومعيوب را بگيرد. (1675) اگر بعد از معامله وقبل از تحويل گرفتن مال، عيبى در آن پيدا شود، خريدار مىتواند معامله را به هم بزند، ونيز اگر در عوض مال بعد از معامله وقبل از تحويل گرفتن، عيبى پيدا شود، فروشنده مىتواند معامله را به هم بزند، ولى اگر بخواهند تفاوت قيمت بگيرند، اشكال دارد. (1676) اگر بعد از معامله عيب مال را بفهمد وفورا معامله را بهم نزند، ديگر حق به هم زدن معامله را ندارد، وبراى فسخ معامله كافى است كه به طرف مقابل اطلاع دهد ويا اگر ممكن نيست به ديگران اطلاع دهد كه معامله را فسخ كرده است. (1677) هر گاه بعد از خريدن جنس عيب آن را بفهمد، اگر چه فروشنده حاضر نباشد، مىتواند معامله‌را به هم بزند. (1678) در چهار صورت اگر خريدار بفهمد مال عيبى دارد، نمىتواند معامله را به هم بزند، يا تفاوت قيمت بگيرد: 1 - موقع خريدن، عيب مال را بداند. 2 - به عيب مال راضى شود. 3 - در وقت معامله بگويد، اگر مال عيبى داشته باشد، پس نمىدهم وتفاوت قيمت هم نمىگيرم. 4 - فروشنده در وقت معامله بگويد، اين مال را با هر عيبى كه دارد مىفروشم، ولى اگر عيبى را معين كند وبگويد مال را با اين عيب مىفروشم ومعلوم شود عيب

[ 330 ]

ديگرى هم دارد، خريدار مىتواند براى عيبى كه فروشنده معين نكرده مال را پس دهد، يا تفاوت بگيرد. (1679) در سه صورت اگر خريدار بفهمد مال عيبى دارد، نمىتواند معامله را به هم بزند، ولى مىتواند تفاوت قيمت بگيرد: 1 - بعد از معامله تغييرى در مال بدهد كه مردم بگويند: آن گونه كه خريدارى و تحويل داده شده باقى نمانده است. 2 - بعد از معامله بفهمد مال عيب دارد وفقط حق بر گرداندن آن را ساقط كرده باشد. 3 - بعد از تحويل گرفتن مال، عيب ديگرى در آن پيدا شود، ولى اگر حيوان معيوبى را بخرد وپيش از گذشتن سه روز عيب ديگرى پيدا كند، اگر چه آن را تحويل گرفته باشد باز هم مىتواند آن را پس دهد، و هم چنين اگر فقط خريدار تا مدتى كه حق به هم زدن معامله را داشته باشد ودر آن مدت، مال عيب ديگرى پيدا كند، اگر چه آن را تحويل گرفته باشد، مىتواند معامله را به هم بزند.

[ 331 ]

شركت (1680) اگر دو نفر بخواهند با يكديگر شريك شوند، چنانچه هر كدام مقدارى از مال خود را با مال ديگرى، طورى مخلوط كند كه از يكديگر تشخيص داده نشود وبه عربى يا به زبان ديگر صيغه‌شركت را بخوانند، يا كارى كنند كه معلوم باشد مىخواهند با يكديگر شريك باشند، شركت آنان صحيح است. (1681) مورد شركت يا عين است، يا دين در ذمه مديون، يا منفعت، مثل اجاره، ويا حق است. (1682) اگر چند نفر قرار بگذارند كه در مزدى كه از كار خودشان مىگيرند با يكديگر شريك شوند، مثل كارگرهايى كه قرار مىگذارند هر قدر مزد گرفتند با يكديگر تقسيم كنند، شركت آنان صحيح نيست، ولى اگر يك چيز را به عنوان مزد به همه بدهند، هر كدام به نسبت سهم اجرت خود در آن شريك مىشوند، همچنين اگر چند نفر با هم يك كار را، كه اجرت معينى دارد انجام دهند، در اجرت آن شريك هستند. (1683) اگر دو شريك هر كدام به اعتبار خود جنسى بخرد وقيمت آن را خودش بدهكار شود ولى هر كدام در سود معامله ديگرى شريك باشد صحيح نيست، اما اگر هر كدام ديگرى را وكيل كند كه جنس را براى او نسيه بخرد بعد هر شريكى جنس را براى خودش وشريكش بخرد، كه هر دو بدهكار شوند، شركت صحيح است. (1684) كسانى كه به واسطه‌عقد شركت با هم شريك مىشوند، بايد مكلف و عاقل باشند واز روى قصد واختيار شريك شوند ونيز بايد بتوانند در مال خود

[ 332 ]

تصرف نمايند، پس سفيهى كه مال خود را در كارهاى بيهوده مصرف مىكند، اگر شركت كند صحيح نيست. (1685) اگر در عقد شركت شرط كنند كسى كه كار مىكند، يا بيشتر از شريك ديگر كار مىكند بيشتر منفعت ببرد، بايد به شرطى كه كرده اند عمل نمايند، و همچنين است بنا بر اظهر، اگر شرط كنند كسى كه كار نمىكند، يا كمتر كار مىكند بيشتر منفعت ببرد، در صورتى كه چنين شرطى عقلايى باشد. (1686) اگر شرط نكنند كه يكى از شريك ها بيشتر منفعت ببرد، چنانچه سرمايه آنان يك اندازه باشد، منفعت وضرر را هم به يك اندازه مىبرند واگر سرمايه آنان يك اندازه نباشد، بايد منفعت وضرر را به نسبت سرمايه قسمت نمايند، مثلا اگر دو نفر شريك شوند وسرمايه يكى از آنان دو برابر سرمايه ديگرى باشد، سهم او از منفعت وضرر، دو برابر سهم ديگرى است اگر چه هر دو به يك اندازه كار كنند يا يكى كمتر كار كند، يا هيچ كار نكند. (1687) اگر در عقد شركت شرط كنند كه هر دو با هم خريد وفروش نمايند، يا هر كدام به تنهايى معامله كنند، يا فقط يكى از آنان معامله كند، بايد به قرارداد عمل نمايند، واگر معين نكنند كه كداميك با سرمايه خريد وفروش نمايند، هيچ كدام بدون اجازه ديگرى، نمىتوانند با آن سرمايه معامله كنند. (1688) شريكى كه اختيار سرمايه شركت با او است بايد به قرارداد شركت عمل كند، مثلا اگر با او قرار گذاشته اند كه نسيه بخرد، يا نقد بفروشد، يا جنس را از محل مخصوصى بخرد، بايد به همان قرارداد رفتار نمايد، واگر با او قرارى نگذاشته باشند، بايد داد وستدى نمايد كه براى شركت ضرر نداشته باشد ومعاملات را آن گونه كه متعارف است انجام دهد، پس اگر معمول است كه نقد بفروشد، يا مال شركت را در مسافرت همراه خود نبرد، بايد همين طور عمل نمايد، واگر معمول است كه نسيه بدهد يا مال را به سفر ببرد، مىتواند همين طور عمل كند. (1689) شريكى كه با سرمايه شركت معامله مىكند، اگر بر خلاف قرار دادى كه با او كرده اند، خريد وفروش كند وخسارتى براى شركت پيش آيد، ضامن است، و

[ 333 ]

همچنين اگر با او قراردادى نكرده باشند وبر خلاف معمول معامله كند، نيز ضامن است ولى معاملاتى كه بعد از خسارت بر طبق قرارداد يا طبق معمول انجام دهد صحيح مىباشد. (1690) شريكى كه با سرمايه شركت معامله مىكند، اگر زياده روى ننمايد ودر نگهدارى سرمايه كوتاهى نكند واتفاقا مقدارى از آن تلف شود ضامن نيست. (1691) شريكى كه با سرمايه شركت معامله مىكند، اگر بگويد سرمايه تلف شده وپيش حاكم شرع قسم بخورد، بايد حرف او را قبول كرد. (1692) اگر تمام شركاء از اجازه اى كه براى تصرف در مال يكديگر داده اند برگردند، هيچ كدام نمىتوانند در مال شركت تصرف كنند، حتى اگر يكى از آنان از اجازه‌خود برگردد، شركاء ديگر حق تصرف ندارند ولى كسى كه از اجازه خود برگشته، مىتواند در مال شركت تصرف كند. (1693) هر گاه يكى از شركاء تقاضا كند كه سرمايه شركت را قسمت كنند، اگر چه شركت مدت داشته باشد، ديگران بايد قبول نمايند. (1694) اگر يكى از شركاء بميرد يا ديوانه يا بيهوش يا سفيه شود وحاكم شرع او را از تصرف در اموالش منع كند، شركاء ديگر نمىتوانند در مال شركت تصرف كنند، ولى اصل شركت وتقسيم سود به حال خود باقى است ووارث متوفى يا ولى شريك، در امور آن شركت، جايگزين خواهد شد. (1695) اگر شريك، چيزى را نسيه براى خود بخرد، نفع وضررش مال خود او است ولى اگر براى شركت بخرد وشريك ديگر بگويد به آن معامله راضى هستم، نفع وضررش مال هردوى آنان است. (1696) اگر با سرمايه شركت معامله اى كنند وبعد بفهمند شركت باطل بوده، چنانچه طورى باشد كه اگر مىدانستند شركت درست نيست، باز هم بتصرف در مال يكديگر راضى بودند، معامله صحيح است وهر چه از آن معامله به دست آيد، مال همه‌آنان است، واگر اين طور نباشد، در صورتى معامله صحيح است كه آنانى كه ابتدا به تصرف ديگران راضى نبوده اند، به آن معامله راضى شوند وگرنه معامله

[ 334 ]

باطل است، ودر هر صورت هر كدام از آنان كه براى شركت كارى كرده است، اگر شرط شده باشد كه هر كس كار كرد استفاده بيشتر ببرد بايد مزد كارى كه كرده است به او داده شود، در غير اين صورت اگر اصلا شرط نشده بود كسى كار كند ولى شخص به اختيار خود كار كرده ومدعى است كه قصد كار مجانى وتبرع نداشته، استحقاق مزد خالى از وجه نيست.

[ 335 ]

مضاربه مضاربه عبارت است از عقد خاصى بين دو نفر بدين صورت كه سرمايه از يك طرف معين وكار از ديگرى باشد وسود بين آن دو به نسبتى كه قرار مىگذارند تقسيم گردد. در مضاربه بايد طرفين بالغ، عاقل ومختار باشند، ومالك شرعا محجور (يعنى ممنوع التصرف در مال 1697) نباشد. (1697) در مضاربه تعيين نسبت منفعت لازم است، بنا بر اين اگر شخصى سرمايه به ديگرى دهد واز قرائن معلوم شود كه قصد بخشش يا قرض ومانند آن ندارد، وبدون اين كه قرارى در مورد سود ونحوه تقسيم آن بگذارند، ديگرى با آن كسب كند، اين مضاربه نيست. نتيجه آن كه، سود حاصل، متعلق به صاحب سرمايه است وعامل، فقط مستحق اجرة المثل است، يعنى فقط مىتواند به اندازه كارى كه انجام داده اجرت دريافت كند. (1698) مضاربه عقد جايز است، يعنى طرفين هر وقت بخواهند، مىتوانند عقد را به هم بزنند، وحتى اگر در متن عقد مدت معينى را شرط كنند، مضاربه تبديل به عقد لازم نمىشود، واقرب صحت عقد وشرط است ولازمه‌آن اين است كه بعد از سپرى شدن مدت، تصرف عامل منوط به اجازه مالك است. (1699) لازم است در مضاربه، سرمايه طلا، نقره سكه دار وعين باشد، بنا بر اين منفعت يا دينى كه بر عهده‌شخصى است نمىتواند سرمايه قرار گيرد، وبنا بر اقرب، مضاربه با پول رايج هر زمان، مثل اسكناس، كه معمولا در مقابل جنس پرداخت مىشود جايز است. (1700) در عقد مضاربه، خسارت مربوط به مالك است، ولى اگر سودى به

[ 336 ]

دست آيد جبران خسارت با آن مىشود، وچنانچه شرط كنند كه عامل تمام خسارت يا مقدارى از آن را به عهده گيرد، اظهر صحت شرط است. (1701) مخارج عامل در سفر، در صورتى كه سفر براى آن مضاربه باشد، از اصل مال كم مىشود، مگر آن كه در عقد مضاربه شرط نمايد كه مخارج عامل به عهده خود او باشد، كه در اين صورت مطابق شرط بايد عمل شود، وچنانچه عامل در مخارج، از قبيل مهمانيها وهدايا، كه مربوط به تجارت نيست، زياده روى كرده باشد از مخارج مضاربه حساب نمىشود، مگر اين كه در عقد مضاربه شرط كرده باشد، واگر صرفه جويى كند مقدار زيادى، مال او نمىشود. (1702) در مضاربه چنانچه خريد كالاى خاصى شرط شده باشد، عامل نبايد بر خلاف شرط عمل كند، ودر صورت مخالفت، ضامن سرمايه وخسارت وارده مىباشد، مگر آن كه مالك اجازه بدهد كه در صورت اجازه، سود حاصله مطابق قرار داد خواهد بود وخسارت احتمالى بر عهده مالك است. (1703) اگر مقدارى از مال مضاربه بدون كوتاهى عامل به سوختن يا دزدى و مانند آن از بين برود، در جبران كردن آن به سود حاصل، تأمل است ومقتضاى قاعده عدم جبران است. (1704) اگر در مضاربه قسمتى از مال التجاره به نسيه فروخته شود ومالك از اين كار اطلاع داشته باشد وبخواهد مضاربه را فسخ نمايد، مطالبه بدهيها وتحصيل آن به عهده عامل نيست، واگر عامل مضاربه را فسخ نمايد وجمع آورى مطالبات بدون دخالت او در خطر باشد، لزوم تحصيل مطالبات توسط عامل در صورت تقاضاى مالك، موافق احتياط است. (1705) اگر عقد مضاربه فاسد باشد، چنانچه مالك معامله هاى عامل را اجازه دهد، تمام سود حاصله مال مالك خواهد بود، خواه هر دو فساد مضاربه را بدانند يا ندانند، ويا يكى بداند وديگرى نداند، واگر عامل جاهل به فساد مضاربه باشد، حق گرفتن اجرة المثل كارهايش را دارد. (1706) عامل مىتواند با اجازه مالك با عاملى ديگر مضاربه كند، خواه به اين صورت كه دومى را عامل مالك قرار دهد وخود كنار برود، يعنى مضاربه‌اول را

[ 337 ]

فسخ نموده وبه عنوان وكيل مالك، مضاربه‌دوم را برقرار كند، وخواه دومى را عامل خودش قرار دهد، كه در صورت دوم اگر مثلا نصف سود سهم او بوده براى عامل دوم نسبت معينى از اين نصف را قرار دهد. بنابر اين عامل دوم حسابش با عامل اول است نه با مالك. (1707) اگر كسى با مال ديگرى بدون اذن يا وكالت يا ولايت مضاربه نمايد، مضاربه فضولى است وبا اجازه مالك اصل مضاربه صحيح است، ودر صورتى كه خسارتى پيدا شود به عهده‌مالك است، ولى سود حاصله بر طبق قرار داد، بين مالك وعامل تقسيم مى شود. (1708) مضاربه محل اجتماع يا تبادل احكام متعدد است، زيرا عامل در صورت صحت عقد مضاربه ونداشتن سود امانتدار است، ودر صورت وجود سود شريك در سود است، ودر تصرفات وكيل است، وبا تجاوز از مورد تعيين شده در مضاربه، غاصب است، وبا فساد در عقد مضاربه، اجير صاحب مال است. (1709) اگر مالك مال خود را در اختيار كسى بگذارد وبگويد، اگر با اين مال تجارت كردى سود حاصله به نصف يا ثلث از آن تو باشد، اين عمل مضاربه نيست، بلكه جعاله است كه فايده مضاربه را دارد، ولى شرايط مضاربه در آن لازم نيست. (1710) پدر وجد پدرى صغير مىتوانند در صورت وجود مصلحت ونبودن مفسده با مال آن صغير مضاربه نمايند، و هم چنين وصى پدر وجد وبعد از آنان حاكم شرع، با رعايت عدم مفسده ووجود مصلحت مجاز به چنين تصرفى هستند. (1711) اگر بين مالك وعامل شرطى در بين نباشد، تصرفات عامل در صورت رعايت مصلحت، نافذ است، مثل فروختن نقد وبا قيمت متعارف، واگر عامل از محدوده اذنى كه مالك داده تجاوز كند، مثل اين كه به نسيه يا قيمتى كمتر از حدود متعارف معامله نمايد، معامله اش صحيح نيست مگر آن كه مالك اجازه دهد.

[ 338 ]

صلح صلح آن است كه انسان با ديگرى توافق كند كه مقدارى از مال يا منفعت مال خود را ملك او كند، يا از طلب يا حق خود بگذرد كه او هم در عوض، مقدارى از مال يا منفعت مال خود را به او واگذار نمايد يا از طلب يا حقى كه دارد بگذرد. (1712) بنا بر اظهر، صلح عقد مستقلى است ودر احكام وشرايط، تابع ساير عقود نيست، وفرقى نمىكند كه صلح بعد از نزاع انجام گيرد ويا اصلا نزاعى در بين نباشد، بنا بر اظهر، ولى لازم است در عقد صلح حرامى را حلال ويا حلالى را حرام نكنند، كه در اين صورت صلح، صحيح ونافذ نيست. (1713) دو نفر كه چيزى را با يكديگر صلح مىكنند، بايد بالغ وعاقل باشند و كسى آنها را مجبور نكرده باشد وقصد صلح داشته باشند وحاكم شرع هم آنان را از تصرف در اموالشان جلوگيرى نكرده باشد. (1714) لازم نيست صيغه‌صلح به عربى خوانده شود، بلكه با هر لفظ يا فعلى كه بفهماند با هم صلح وسازش كرده اند صحيح است (1715) اگر كسى بخواهد طلب يا حق خود را با ديگرى صلح كند در صورتى صحيح است كه او قبول نمايد. (1716) اگر انسان مقدار بدهى خود را بداند وطلبكار او نداند، چنانچه طلبكار طلب خود را به كمتر از مقدارى كه هست صلح كند، مثلا پنجاه تومان طلبكار باشد وطلب خود را به ده تومان صلح نمايد، زيادى براى بدهكار حلال نيست، مگر آن كه مقدار بدهى خود را به او بگويد واو را راضى كند، يا طورى باشد كه اگر مقدار طلب خود را مىدانست، باز هم به آن مقدار صلح مىكرد.

[ 339 ]

(1717) در عقد صلح كه در آن دو چيز با يكديگر معاوضه مىشوند، اگر يكى از آن دو قابل ملكيت ومعامله نباشد، اصل عقد باطل است، واگر بعد از صلح معلوم شد كه يكى از دو چيزى كه مورد مصالحه واقع شده معيوب است، حق فسخ براى كسى كه ضرر ديده ثابت است، و هم چنين است اگر يكى از دو طرف مغبون شده باشد. (1718) اگر بخواهند دو چيزى را كه از يك جنس و زن آن معلوم است با يكديگر صلح كنند، بنا بر احتياط در صورتى صحيح است كه وزن يكى بيشتر از ديگرى نباشد، ولى اگر وزن آنها معلوم نباشد، اگر چه احتمال دهند كه وزن يكى بيشتر از ديگرى است صلح صحيح است.

[ 340 ]

اجاره (1719) اجاره دهنده وكسى كه چيزى را اجاره مىكند بايد مكلف وعاقل باشند وبه اختيار خودشان اجاره را انجام دهند، ونيز بايد در مال خود حق تصرف داشته باشند، پس سفيه چون حق ندارد در مال خود تصرف كند، اگر چيزى را اجاره كند يا اجاره دهد صحيح نيست. ولى بنا بر اظهر اگر طفل مميز با اجازه‌ولى، چيزى را اجاره دهد صحيح است و هم چنين است اگر بعد از بلوغ به اجاره سابقش رضايت دهد، ولى در مجنون اگر چه ولى هم اجازه دهد، اجاره او صحيح نيست. (1720) انسان مىتواند از طرف ديگرى وكيل شود ومال او را اجاره دهد. همچنين ولى يا قيم يا وصى مىتواند مال طفل را اجاره دهد، ويا خود آن طفل را اجير ديگرى نمايد، اما وقتى كه علم به بلوغ همراه با رشد او پيدا شد، ولايت او ساقط است وادامه‌آن اجاره بستگى به اجازه خودش دارد. (1721) اجاره دهنده ومستأجر لازم نيست صيغه‌اجاره را به عربى بخوانند، بلكه اگر مالك به كسى بگويد، ملك خود را به تو اجاره دادم، واو بگويد، قبول كردم، اجاره صحيح است. و هم چنين اگر حرفى نزنند ومالك به قصد اين كه ملك را اجاره دهد، آن را به مستأجر واگذار كند واو هم به قصد اجاره كردن بگيرد، اجاره صحيح است. (1722) اگر انسان بدون صيغه‌اجاره بخواهد براى انجام عملى اجير شود، همين كه مشغول آن عمل شد اجاره صحيح است، يعنى كار او دلالت بر قبول دارد. (1723) كسى كه نمىتواند حرف بزند، اگر با اشاره بفهماند كه ملك را اجاره داده يا اجاره كرده، صحيح است.

[ 341 ]

(1724) اگر خانه يا دكان يا اطاقى را اجاره كند وصاحب ملك با او شرط كند كه فقط خود او از آنها استفاده نمايد، مستأجر نمىتواند آن را به ديگرى اجاره دهد، و اگر شرط نكند مىتواند آن را به ديگرى اجاره دهد، اگر چه به خود اجاره دهنده باشد، واگر استفاده بردن از آن مال احتياج به تحويل عين مال دارد، بنا بر اظهر تحويل آن هم جايز است، ولى اگر بخواهد به زيادتر از مقدارى كه اجاره كرده آن را اجاره دهد، بايد در آن، كارى مانند تعمير وسفيد كارى انجام داده باشد، يا به غيرجنسى كه اجاره كرده آن را اجاره دهد، مثلا اگر با پول اجاره كرده به گندم يا چيز ديگر اجاره دهد، ودر غير اين دو صورت، بنابر اظهر اجاره به مقدار زيادتر جايز نيست. (1725) اگر اجير با انسان شرط كند كه فقط براى او كار كند، نمىشود او را به ديگرى اجاره داد واگر شرط نكند، چنانچه او را به چيزى كه اجرت او قرار داده اجاره دهد، بايد زيادتر نگيرد واگر به چيز ديگرى اجاره دهد، مىتواند زيادتر بگيرد، واگر خودش اجير كسى شود وهنگام قرار داد شرط نكرده باشند كه خود او شخصا كار را انجام دهد، بنا بر اظهر نمىتواند شخص ديگرى را به مزد كمتر اجير نمايد، ولى اگر مقدارى از آن كار را انجام داده باشد، مىتواند در باقيمانده كار، ديگرى را به مزد كمترى اجير نمايد. (1726) اگر مورد اجاره چيزى غير از خانه، دكان واجير باشد مثلا زمين باشد و مالك شرط استفاده از آن را منحصر به او نكرده باشد مستأجر مىتواند آن را اجاره دهد هر چند به بيشتر از مقدارى كه اجاره كرده است. (1727) اگر خانه يا دكانى را، مثلا يك ساله به صد تومان اجاره كند واز نصف آن خودش استفاده نمايد، بنا بر اظهر مىتواند نصف ديگر آن را به صد تومان اجاره دهد، ولى اگر بخواهد نصف آن را به زيادتر از مقدارى كه اجاره كرده، مثلا به صد و بيست تومان اجاره دهد، بايد در آن، كارى مانند تعمير انجام داده باشد يا به غيرجنسى كه اجاره كرده، اجاره دهد. (1728) در تمام مواردى كه مستأجر مىتواند مورد اجاره را به ديگرى اجاره دهد مقدار استفاده مجاز در اجاره‌دوم نبايد با اجاره‌اول مخالف باشد، مثلا مركب

[ 342 ]

سوارى را كه براى سوارى يك نفر اجاره كرده نمىتواند براى سوارى دو نفر اجاره دهد. شرايط مال مورد اجاره مالى را كه اجاره مىدهند چند شرط دارد: 1 - معين باشد، پس اگر بگويد، يكى از خانه هاى خود را اجاره دادم درست نيست. 2 - مستأجر آن را ببيند، يا كسى كه آن را اجاره مىدهد طورى خصوصيات آن را بگويد كه كاملا معلوم باشد. واگر بعضى خصوصيات طورى است كه در اين قبيل اجاره ها متعارف وعادى است، لازم به گفتن نيست وفقط بايد طورى باشد كه اجاره از نزاع بعدى محفوظ باشد. 3 - تحويل دادن آن ممكن باشد، پس اجاره دادن اسبى كه فرار كرده باطل است. 4 - آن مال به واسطه استفاده كردن از بين نرود، پس اجاره دادن نان وميوه و خوردنيهاى ديگر صحيح نيست. 5 - استفاده اى كه مال را براى آن اجاره داده اند ممكن باشد، پس اجاره دادن زمين براى زراعت در صورتى كه آب باران كفايت آن را نكند واز آب نهر هم آبيارى نشود صحيح نيست. 6 - چيزى را كه اجاره مىدهد مال خود او باشد. بنا بر اين اجاره دادن مباحات كه مؤجر ومستأجر در آنها مساوى مىباشند، صحيح نيست، واگر مال شخص ديگر را اجاره دهد، در صورتى صحيح است كه صاحبش رضايت دهد. (1729) اجاره دادن چيزى كه منفعت آن فعلا موجود نيست صحيح است، مثل اجاره دادن درخت براى ميوه اش، كه هنوز موجود نيست واجاره دادن حيوان براى شير آن، واجرت اجاره نيز مىتواند چنين باشد ولى تا وقتى كه منفعت موجود نشد، حق مطالبه ندارد. (1730) زن مىتواند براى آن كه از شيرش استفاده كنند اجير شود، واگر اطمينان دارد حق شرعى شوهرش از بين نمىرود، لازم نيست از شوهر خود اجازه

[ 343 ]

بگيرد، ولى اگر به سبب شير دادن حق شوهر از بين برود، بدون اجازه‌او نمىتواند اجير شود، مگر اين كه شوهر، خودش او را براى شير دادن طفل ديگر اجير كند. (1731) در صورتى كه زن براى اعمالى غير از شير دادن، اجير غير شوهر شود، چنانچه اين اجير شدن با حق شوهر منافات داشته باشد، بايد با اجازه شوهر باشد. شرايط استفاده از مال مورد اجاره (1732) استفاده اى كه مال را براى آن اجاره مىدهند سه شرط دارد: 1 - حلال باشد، بنا بر اين اجاره دادن دكان براى شراب فروشى يا نگهدارى شراب، يا كرايه دادن حيوان براى حمل ونقل شراب، باطل است. 2 - اگر چيزى را كه اجاره مىدهند چند استفاده دارد، استفاده اى را كه مستأجر بايد از آن ببرد، معين نمايند، مثلا اگر حيوانى را كه سوارى مىدهد وبار هم مىبرد اجاره دهند، بايد در موقع اجاره معين كنند كه سوارى يا باربرى آن مال مستأجر است يا همه استفاده هاى آن، واگر استفاده اى را معين نكردند ومعلوم هم نباشد كه بعضى استفاده هاى خاص را قصد كرده اند، همه استفاده ها جايز است. 3 - مدت استفاده را معين نمايند، واگر مدت معلوم نباشد ولى عمل را معين كنند، مثلا با خياط قرار بگذارند كه لباس معينى را به طور خاصى بدوزد، كافى است. (1733) اگر ابتداى مدت اجاره را معين نكنند، ابتداى آن بعد از خواندن صيغه اجاره است. (1734) اگر خانه اى را مثلا يك ساله اجاره دهند وابتداى آن را يك ماه بعد از خواندن صيغه قرار دهند، بنابر اظهر اجاره صحيح است، اگر چه هنگامى كه صيغه مىخوانند، خانه در اجاره ديگرى باشد. (1735) اگر مدت اجاره را معلوم نكند وبگويد، هر وقت در خانه نشستى اجاره آن، ماهى ده تومان است، اجاره صحيح نيست، چون ابتدا وانتهاى اجاره معلوم نيست. (1736) اگر به مستأجر بگويد، خانه را يك ماهه به هزار تومان به تو اجاره دادم

[ 344 ]

وبعد از آن هر قدر بنشينى اجاره آن به همين قيمت است، يا بگويد، خانه را ماهى هزار تومان به تو اجاره مىدهم واول وآخر آن را معلوم نكند، ولى از قرائن معلوم باشد كه ماه اول، همان ماه متصل به عقد اجاره است، بنا بر اظهر اجاره براى ماه اول صحيح است، اما براى ماه هاى بعد صحيح نيست، مگر آن كه در ضمن عقد اجاره‌ماه اول شرط كنند كه اگر بيش از يك ماه در آنجا سكونت كرد، هر ماهى هزار تومان بدهد كه در اين صورت مشخص نكردن مدت اشكال ندارد، وهمين طور است اگر مستأجر به صورت جعاله قرار بگذارد كه اگر خانه را به من بدهى تا از آن استفاده كنم، ماهى هزار تومان به تو مىدهم، يا بر اين امر صلح كنند، تا همان نتيجه اجاره حاصل شود، واگر در مقابل عوض خاص، مثلا هزار تومان، استفاده از منزل را براى طرف مقابل مباح كند صحيح است، ولى هر وقت بخواهد مىتواند مبلغ اجاره را تغيير دهد ويا درخواست تخليه نمايد. مسائل متفرقه اجاره (1737) چيزى كه مستأجر به عنوان مال الاجاره مىدهد بايد معلوم باشد، پس اگر از چيزهايى است كه مثل گندم با وزن معامله مىكنند، بايد وزن آن معلوم باشد و اگر از چيزهايى است كه مثل گردو، به صورت عددى معامله مىكنند بايد تعداد آن معين باشد واگر مثل اسب وگوسفند است كه با مشاهده آنها را مىخرند، بايد اجاره دهنده آن را ببيند، يا مستأجر خصوصيات آن را به او بگويد. (1738) اگر زمينى را براى زراعت اجاره دهد ومال الاجاره را حاصل همان زمين قرار دهد، در صورتى كه حاصل موجود باشد كه بتوان آن را درو كرد، اجاره صحيح است، واگر حاصل، موجود نباشد اجاره صحيح نيست، ولى در همين صورت اخير اگر مستأجر مال الاجاره را به ذمه بگيرد وشرط كند كه آن را از حاصل همان زمين پرداخت كند، اجاره صحيح است (1739) كسى كه چيزى را اجاره داده، تا آن را تحويل ندهد، حق مطالبه اجرت را ندارد و هم چنين اگر براى انجام عملى اجير شده باشد، پيش از انجام عمل حق

[ 345 ]

مطالبه اجرت را ندارد. (1740) هر گاه چيزى را كه اجاره داده در اختيار مستأجر قرار دهد، اگر چه مستأجر تحويل نگيرد، يا تحويل بگيرد وتا آخر مدت اجاره از آن استفاده نكند، بايد مال الاجاره‌آن را بدهد. (1741) اگر انسان اجير شود كه در روز معينى، كارى را انجام دهد ودر آن روز براى انجام آن كار حاضر شود، كسى كه او را اجير كرده اگر چه براى انجام آن كار به او مراجعه نكند، بايد اجرت او را بدهد، مثلا اگر خياطى را در روز معينى براى دوختن لباسى اجير نمايد وخياط در آن روز آماده‌كار باشد، اگر چه پارچه را به او ندهد كه بدوزد، بايد اجرتش را بدهد، چه خياط در آن روز بيكار باشد، يا براى خودش يا ديگرى كار كند. (1742) اگر بعد از تمام شدن مدت اجاره، معلوم شود كه اجاره باطل بوده، مستأجر بايد مال الاجاره را به مقدار معمول به صاحب ملك بدهد، مثلا اگر اتاقى را يك ساله به هزار تومان اجاره كند بعد بفهمد اجاره باطل بوده، چنانچه اجاره‌آن خانه معمولا پانصد تومان است، بايد پانصد تومان بدهد واگر دو هزار تومان است، بايد دو هزار تومان بپردازد، ونيز اگر بعد از گذشتن مقدارى از مدت اجاره معلوم شود كه اجاره باطل بوده، بايد اجاره آن مدت را به مقدار معمول به صاحب ملك بدهد، واين در صورتى است كه صاحب ملك عالم به بطلان اجاره نباشد، كه در صورت علم، استحقاق گرفتن اجرة المثل توسط مالك، محل تأمل است، واگر علت بطلان اجاره، نداشتن اجرت باشد، بعيد نيست كه عمل مجانى وتبرعى باشد واستحقاق اجرت در آن نباشد. (1743) اگر چيزى را كه اجاره كرده از بين برود، چنانچه در نگهدارى آن كوتاهى نكرده ودر استفاده بردن از آن هم زياده روى ننموده ضامن نيست، و هم چنين اگر مثلا پارچه اى را كه به خياط داده از بين برود، در صورتى كه خياط زياده روى نكرده ودر نگهدارى آن هم كوتاهى نكرده باشد، لازم نيست عوض آن را بدهد. وادعاى آنها در اين باره مسموع است. (1744) هر گاه صنعتگر چيزى را كه گرفته ضايع كند، ضامن است.

[ 346 ]

(1745) اگر حيوانى را اجاره كند ومعين نمايد كه چه مقدار بار بر آن بگذارد، چنانچه بيشتر از آن مقدار بار كند وآن حيوان بميرد يا معيوب شود ضامن است، و همچنين اگر مقدار بار را معين نكرده باشند وبيشتر از معمول بار كند وحيوان تلف شود، يا معيوب گردد ضامن است، ودر هر صورت اجرت استفاده بيش از آن را نيز بايد بر حسب معمول بپردازد. (1746) اگر كسى بچه اى را ختنه كند وضررى به آن بچه برسد يا بميرد، چنانچه بيشتر از معمول بريده باشد، به طورى كه بگويند تعدى كرده ضامن است، ولى اگر بيشتر از معمول نبريده ضامن نيست، واين در صورتى است كه به ولى بچه گفته باشد كه در صورت حدوث ضرر، او ضامن نيست. (1747) اگر دكتر با دست خود به مريض دارو بدهد، يا درد وداروى مريض را به او بگويد ومريض دارو را بخورد، چنانچه در معالجه خطا كند وبه مريض ضررى برسد يا بميرد، دكتر ضامن است. (1748) هر گاه دكتر به مريض يا ولى او بگويد، اگر ضررى به مريض برسد من ضامن نيستم، در صورتى كه دقت واحتياط خود را بكند وبه مريض ضررى برسد يا بميرد، دكتر ضامن نيست. (1749) مستأجر ومؤجر با رضايت يكديگر مىتوانند معامله را بهم بزنند، و همچنين اگر در اجاره شرط كنند كه هر دو يا يكى از آنان حق بهم زدن معامله را داشته باشند، مىتوانند مطابق قرار داد، اجاره را بهم بزنند. (1750) اگر اجاره دهنده يا مستأجر بفهمد كه مغبون شده است، چنانچه در موقع خواندن صيغه ملتفت نباشد كه مغبون است، مىتواند اجاره را بهم بزند، ولى اگر در صيغه‌اجاره شرط كنند كه اگر مغبون هم باشند حق بهم زدن معامله را نداشته باشند، نمىتوانند اجاره را بهم بزنند. (1751) اگر چيزى را اجاره دهد وپيش از آن كه تحويل دهد كسى آن را غصب نمايد، مستأجر مىتواند اجاره را بهم بزند وچيزى را كه به مؤجر داده پس بگيرد، يا اجاره را به هم نزند واجاره مدتى را كه در تصرف غاصب بوده به ميزان معمول از او بگيرد، پس اگر حيوانى را يك ماهه به صد تومان اجاره نمايد وكسى آن را ده روز

[ 347 ]

غصب كند واجاره معمولى ده روز آن سى تومان باشد، مىتواند سى تومان از غاصب بگيرد. (1752) اگر چيزى را كه اجاره كرده تحويل بگيرد، وبعدا ديگرى آن را غصب كند، نمىتواند اجاره را به هم بزند وفقط حق دارد كرايه‌آن چيز را به مقدار معمول، از غاصب بگيرد. (1753) اگر پيش از آن كه مدت اجاره تمام شود، ملك را به مستأجر بفروشد اجاره به هم نمىخورد ومستأجر بايد مال الاجاره را به فروشنده بدهد، و هم چنين است اگر آن را به ديگرى بفروشد، واگر شخص ديگرى كه ملك را خريده از اين كه ملك در اجاره است بى خبر بوده، مىتواند آن بيع را به هم بزند، واگر مستأجر در بين مدت، اجاره را فسخ كند منفعت مال، در بقيه مدت اجاره از آن فروشنده است نه خريدار. (1754) اگر قبل از شروع مدت اجاره، ملك بطورى خراب شود كه هيچ قابل استفاده نباشد، يا قابل استفاده اى كه شرط كرده اند نباشد، اجاره باطل مىشود، و پولى كه مستأجر به صاحب ملك داده به او بر مىگردد، بلكه اگر بطورى باشد كه فقط بتواند استفاده مختصرى از آن ببرد، مىتواند اجاره را بهم بزند. (1755) اگر ملكى را اجاره كند وبعد از گذشتن مقدارى از مدت اجاره، بطورى خراب شود كه هيچ قابل استفاده نباشد، يا قابل استفاده اى كه شرط كرده اند نباشد، اجاره مدتى كه باقى مانده باطل مىشود، واگر استفاده مختصرى هم بتواند از آن ببرد، مىتواند اجاره مدت باقيمانده را بهم بزند. (1756) اگر خانه اى را كه مثلا دو اطاق دارد اجاره دهد ويك اطاق آن خراب شود، چنانچه فورا آن را بسازد وهيچ مقدار از استفاده آن از بين نرود، اجاره باطل نمىشود ومستأجر هم نمىتواند اجاره را بهم بزند، ولى اگر ساختن آن به قدرى طول بكشد كه مقدارى از استفاده مستأجر از بين برود، اجاره به آن مقدار باطل مىشود ومستأجر مىتواند اجاره مدت باقيمانده را بهم بزند. (1757) اگر موجر يا مستأجر بميرد، بنابر اظهر اجاره باطل نمىشود، ولى اگر خانه، ملك مؤجر نباشد، مثلا ديگرى وصيت كرده كه تا او زنده است منفعت خانه

[ 348 ]

مال او باشد، چنانچه آن خانه را اجاره دهد وپيش از تمام شدن مدت اجاره بميرد، از وقتى كه مرده اجاره باطل است، مگر آن كه مالك آن منفعت، بقيه مدت اجاره را اجازه دهد. همچنين اگر خانه را به مستأجر به اين صورت اجاره داده باشند كه شخص ديگرى، حق نداشته باشد در آن سكونت كند، باز هنگام موت مستأجر اجاره باطل خواهد شد. (1758) اگر صاحب كار، بنا را وكيل كند كه براى او كارگر بگيرد، چنانچه بنا كمتر از مقدارى كه از صاحب كار مىگيرد به كارگر بدهد، زيادى آن بر او حرام است و بايد آن را به صاحب كار برگرداند واگر اجير شود كه ساختمان را تمام كند وبه او اختيار داده شود كه خودش بسازد يا به ديگرى بدهد، اگر ديگرى را براى تمام كردن همان ساختمان، به مبلغى كمتر از آنچه از صاحب ساختمان، خودش اجاره كرده، اجير كند، بنا بر اظهر جايز نيست.

[ 349 ]

جعاله جعاله آن است كه انسان قرار بگذارد در مقابل كارى كه براى او انجام مىدهند مال معينى بدهد، مثلا بگويد: هر كسى گمشده‌مرا پيدا كند ده تومان به او مىدهم، وبه كسى كه اين قرار را مىگذارد " جاعل " وبه كسى كه كار را انجام مىدهد " عامل " گويند وفرق بين جعاله واجير كردن ديگرى براى كار، اين است كه در اجاره، بعد از خواندن صيغه، اجير بايد عمل را انجام دهد وكسى هم كه او را اجير كرده اجرت را به او بدهكار مىشود، ولى در جعاله عامل مىتواند مشغول عمل نشود وتا عمل را انجام ندهد، جاعل بدهكار نمىشود. (1759) جاعل بايد بالغ، عاقل واز روى قصد واختيار قرار داد كند وشرعا بتواند در مال خود تصرف نمايد. (1760) كارى كه جاعل مىگويد براى او انجام دهند، بايد حرام نباشد ونيز بايد بى فايده نباشد واز واجباتى نباشد كه شرعا خود عامل لازم است بجا آورد، پس اگر بگويد، هر كس شراب بخورد، يا در شب تاريك به مكانى مخوف برود، يا نماز واجب خود را بخواند صد تومان به او مىدهم، جعاله نيست. (1761) اگر مالى را كه قرار مىگذارد بدهد معين كند، مثلا بگويد، هر كس اسب مرا پيدا كند، اين كيسه گندم را به او مىدهم، لازم نيست بگويد، اين گندم مال كجاست وقيمت آن چقدر است، ولى اگر مال را معين نكند، مثلا بگويد، كسى كه اسب مرا پيدا كند، ده من گندم به او مىدهم، بايد خصوصيات آن را كاملا معين نمايد. (1762) اگر جاعل، مزد معين براى كار قرار ندهد، مثلا بگويد، هر كسى بچه مرا

[ 350 ]

پيدا كند پولى به او مىدهم، ومقدار آن را معين نكند، چنانچه كسى آن عمل را انجام دهد بايد مزد او را به مقدارى كه كار او در نظر مردم ارزش دارد، يعنى اجرت المثل، پرداخت نمايد. (1763) اگر شخصى كارى را بدون جعاله يا با جعاله انجام دهد وقصد او اين باشد كه پولى نگيرد، مستحق اجرت نخواهد بود. (1764) جاعل مىتواند پيش از آن كه عامل، شروع به كار كند جعاله را بهم بزند، وبعد از شروع به كار نيز مىتواند، بهم بزند ولى بايد مزد مقدار عملى كه عامل انجام داده به او بدهد. (1765) اگر عامل كار را ناتمام بگذارد، چنانچه آن كار مثل پيدا كردن اسب است كه تا تمام نشود براى جاعل فايده اى ندارد، در اين صورت نمىتواند چيزى مطالبه نمايد، و هم چنين است اگر جاعل مزد را براى تمام كردن عمل قرار دهد، مثلا بگويد، هر كسى لباس مرا بدوزد صد تومان به او مىدهم، واما اگر مقصودش اين باشد كه هر مقدار از عمل انجام گيرد براى آن مقدار هم مزد هست، جاعل بايد مزد مقدار كارى را كه انجام شده به عامل بدهد، اگر چه احتياط اين است كه با مصالحه، يكديگر را راضى نمايند.

[ 351 ]

مزارعه مزارعه معامله اى است بين مالك وزارع بدين صورت كه مالك زمين را در اختيار زارع مىگذارد تا زراعت كند ودر عوض مقدارى از حاصل آن را زارع به مالك بدهد. (1766) مزارعه چند شرط دارد: 1 - مالك به زارع بگويد: زمين را به تو واگذار كردم، وزارع هم بگويد: قبول كردم، يا بدون اين كه حرفى بزنند مالك، زمين را براى مزارعه واگذار كند وزارع تحويل بگيرد. 2 - مالك وزارع هر دو بالغ وعاقل باشند وبا قصد واختيار خود مزارعه را انجام دهند وحاكم شرع آنان را از تصرف در اموالشان منع نكرده باشد، بلكه اگر سفيه باشند، اگر چه حاكم شرع جلوگيرى نكرده باشد نمىتوانند مزارعه را انجام دهند و اين حكم در همه معاملات جارى است. 3 - تمام محصول زمين به يكى از آن دو اختصاص داده نشود. 4 - سهم هر كدام به طور مشاع باشد، مثل نصف يا ثلث حاصل ومانند اينها، و بايد تعيين شده باشد پس اگر قرار بگذارند كه حاصل يك قطعه، مال يكى وحاصل قطعه‌ديگر، مال ديگرى باشد صحيح نيست، ونيز اگر مالك بگويد: در اين زمين زراعت كن و هر چه مىخواهى به من بده، صحيح نيست. 5 - مدتى را كه بايد زمين در اختيار زارع باشد معين كنند، وبايد مدت به قدرى باشد كه در آن مدت به دست آمدن محصول ممكن باشد. 6 - زمين قابل زراعت باشد، واگر زراعت در آن ممكن نباشد، اما بتوانند كارى

[ 352 ]

كنند كه زراعت ممكن شود، مزارعه صحيح است. 7 - اگر در محلى هستند كه مثلا يك نوع زراعت مىكنند چنانچه اسم هم نبرند همان زراعت معين مىشود، واگر چند نوع زراعت مىكنند بايد زراعتى را كه مىخواهد انجام دهد معين نمايد، مگر آن كه نوع خاصى متعارف باشد كه به همان نوع بايد عمل شود. 8 - مالك، زمين را معين كند، پس كسى كه چند قطعه زمين دارد وبا هم تفاوت دارند، اگر به زارع بگويد در يكى از اين زمين ها زراعت كن وآن را معين نكند، مزارعه باطل است. 9 - خرجى را كه هر كدام از آنان بايد بكنند معين نمايند، ولى اگر خرجى را كه هر كدام بايد بكنند معلوم باشد، لازم نيست آن را معين نمايند. (1767) اگر مالك با زارع قرار بگذارد كه مقدارى از حاصل براى او باشد وبقيه را بين خودشان قسمت كنند، چنانچه به صورت شرطى در ضمن عقد مزارعه باشد كه شرط كنند زارع يك قسمت از حاصل را ملك مالك نمايد، صحيح است. (1768) اگر مدت مزارعه تمام شود وبدون اين كه زارع كوتاهى يا سهل انگارى كرده باشد، محصول به دست نيايد، پس در اين كه مالك بتواند خودش زراعت را بچيند يا زارع را وادار كند كه محصول را بچيند وزمين را خالى كند اشكال است، و بنا بر اظهر چون هر دو قصد زراعت را داشته اند، مالك استحقاق اجرت براى نگهداشتن زرع تا زمان درو را ندارد. واگر نرسيدن محصول به علت كوتاهى زارع باشد، احتمال است كه مالك مستحق اجرت المثل زمين در اين مدت زيادى بقاء زرع باشد ولى عدم استحقاق سهم خود از مزارعه، خالى از وجه نيست. (1769) در مسأله قبل، چنانچه در عقد مزارعه شرط كنند كه اگر در مدت معين شده، محصول آماده درو نشد، تا زمان درو، زراعت در زمين باقى بماند، ويا شرط كنند كه بعد از رسيدن محصول، تا مدتى زرع در زمين بماند، اين شرط لازم الوفاء است ومالك حق مطالبه اجرت المثل زمين را ندارد، واگر چنين شرطى نكرده باشد، پس از رسيدن محصول در صورت دوم، مالك مىتواند زارع را وادار به كندن

[ 353 ]

ودرو كردن زرع كند ويا خود اين كار را انجام دهد وحكم صورت اول در مسأله قبل گذشت. (1770) اگر به سبب حوادثى زراعت در زمين ممكن نباشد، مثلا آب از زمين قطع شود، در صورتى كه مقدارى از زراعت، حتى مثل قصيل كه بتوان به حيوانات داد به دست آمده باشد، آن مقدار مطابق قرارداد مال هر دوى آنهاست ودر بقيه، مزارعه باطل است، واگر زارع زراعت نكند، چنانچه زمين در تصرف او بوده و مالك در آن تصرفى نداشته است، بايد اجاره‌آن مدت را به مقدار معمول به مالك بدهد. (1771) اگر مالك وزارع صيغه خوانده باشند، بدون رضايت يكديگر نمىتوانند مزارعه را بهم بزنند، و هم چنين است اگر مالك به قصد مزارعه زمين را به كسى واگذار كند واو هم به همين قصد بگيرد، ولى اگر در ضمن خواندن صيغه مزارعه شرط كرده باشند كه هر دو يا يكى از آنان حق بهم زدن معامله را داشته باشند، مىتوانند مطابق قرارى كه گذاشته اند معامله را بهم بزنند. (1772) اگر بعد از قرارداد مزارعه، مالك يا زارع بميرد، مزارعه بهم نمىخورد و وراث به جاى آنان مىباشند، واگر مالك در عقد مزارعه شرط كند كه زارع خودش كار مزارعه را انجام دهد، ولى زارع قبل از عمل بميرد، عقد باطل نمىشود ولى مالك اختيار فسخ پيدا مىكند. واگر بعد از آن كه مقدارى از عمل را انجام داد بميرد، باز هم مزارعه باطل نمىشود، پس اگر مقصود از شرط اين بوده كه خودش از اول تا آخر كار كند به طورى كه اگر قبل از اتمام كار عاجز شد شرط آنها محقق نشده، مالك مىتواند مزارعه را نسبت به گذشته وآينده فسخ كند، واگر مقصود از شرط اين بوده كه تا وقتى هست ومى تواند، خودش انجام دهد، در اين صورت تنها نسبت به آينده حق فسخ دارد وارزش كار زارع تا وقت مردن، براى وراث او محفوظ است. (1773) اگر با وجود تسليم زمين، زارع اختيارا زراعت نكرد، ويا با حاضر بودن زارع، مالك زمين را تسليم ننمود، هر كدام به مقدارى كه حق ديگرى را ضايع كرده ضامن است. همچنين اگر عامل كوتاهى كند وبه سبب زراعت نكردن نقصى در

[ 354 ]

زمين حاصل شود، بى وجه نيست كه مالك حق گرفتن خسارت را داشته باشد. (1774) اگر زمين مزارعه بدون آب باشد وامكان جارى كردن آب هم بر آن وجود نداشته باشد، مزارعه باطل است، ولى اگر امكان جارى كردن آب بوده ولى زارع از موضوع خبر نداشته باشد، در صورتى كه تهيه‌آب وآبيارى زراعت به اين صورت براى زارع مستلزم ضرر باشد، مىتواند عقد مزارعه را فسخ نمايد. (1775) اگر بعد از زراعت بفهمند مزارعه باطل بوده، چنانچه بذر، مال مالك بوده، محصولى كه به دست مىآيد مال او است وبايد مزد زارع ومخارجى را كه كرده وكرايه گاو يا حيوان ديگرى را كه مال زارع بوده وبا آنها در آن زمين كار كرده به او بدهد، واگر بذر مال زارع بوده، زراعت هم مال او است وبايد اجاره‌زمين و خرج هايى را كه مالك كرده وكرايه‌گاو يا حيوان ديگرى كه مال او بوده وبا آنها در آن مزرعه كار كرده به او بدهد. (1776) اگر بعد از جمع كردن محصول وتمام شدن مدت مزارعه، ريشه زراعت در زمين بماند وسال بعد دو مرتبه محصول دهد، چنانچه مالك وزارع از آن صرف نظر نكرده باشند، محصول مال صاحب بذر خواهد بود واگر صاحب بذر مالك زمين نباشد، بايد اجرت زمين را به مالك بدهد.

[ 355 ]

مساقات واگذارى مقدارى از محصولات درختان ميوه از طرف مالك آنها يا كسى كه اختيار درختان در دست او است در مقابل آبيارى، باغبانى ومراقبت درختان در مدتى معين را مساقات گويند. (1777) معامله مساقات در درخت هايى مثل درخت حنا كه از برگ آن استفاده مىكنند، يا درختى كه از گل آن استفاده مىكنند، اشكال ندارد. (1778) در معامله مساقات لازم نيست صيغه بخوانند بلكه اگر صاحب درخت به قصد مساقات، آن را واگذار كند وكسى كه كار مىكند به همين قصد، تحويل بگيرد معامله صحيح است. (1779) مالك وكسى كه مراقبت از درخت ها را به عهده مىگيرد، بايد بالغ و عاقل باشند وكسى آنها را مجبور نكرده باشد، ونيز بايد حاكم شرع آنان را از تصرف در مال خودشان منع نكرده باشد، بلكه اگر سفيه باشند اگر چه حاكم شرع از تصرف در مال خودشان منع نكرده باشد، معامله آنان صحيح نيست. (1780) مدت مساقات بايد معلوم باشد، واگر اول آن را معين كنند وآخر آن را موقعى قرار دهند كه ميوه‌آن سال به دست مىآيد، صحيح است. (1781) بايد سهم هر كدام به صورت نسبت معين شود، مثلا نصف يا ثلث حاصل ومانند اينها باشد، واگر قرار بگذارند كه مثلا صد من از ميوه ها مال مالك و بقيه مال كسى باشد كه كار مىكند، معامله باطل است، مگر به صورتى كه در مزارعه گذشت واگر درخت ها مختلف باشند ومقدار حاصل هرنوع معلوم باشد، مىتوانند براى هر نوعى، سهم مخصوصى، براى هر كدام از طرفين قرار دهند.

[ 356 ]

(1782) بايد قرار معامله مساقات را پيش از ظاهر شدن ميوه بگذارند واگر بعد از ظاهر شدن ميوه وپيش از رسيدن آن قرار بگذارند، پس اگر كارى مانند آبيارى كه براى زياد شدن يا بهتر شدن ميوه لازم است، باقى مانده باشد، معامله صحيح است وگرنه اشكال دارد، اگر چه احتياج به كارى مانند چيدن ميوه ونگهدارى آن داشته باشد. (1783) در عقد مساقات اگر نسبت به تقسيم امور چيزى را تعيين نكنند، آنچه از كارهاى مساقات كه در هر سال تكرار مىشود به عهده عامل است، از قبيل، كشت ووسايل كار واصلاح درخت ها وآنچه موجب ميوه دادن وازدياد آن است، وآنچه از مقدمات كه در يك سال ايجاد مىشود وبراى سال ها باقى مىماند، مثل ديواركشى ووسايل آبيارى واحداث جدول ها، به عهده مالك است. (1784) ماليات زمين زراعتى يا باغ، به عهده‌مالك است، نه بر عامل مساقات يا مزارعه، مگر آن كه در عقد شرط كرده باشند، كه بايد بر طبق آن عمل كنند. (1785) اگر در عقد مساقات شرط كنند كه مالك تمام كار مساقات را انجام دهد، عقد باطل است، زيرا با مقتضاى عقد مساقات مخالفت دارد، چون در اين عقد، عامل در مقابل كارى كه انجام مىدهد استحقاق سهمى از محصول را پيدا مىكند و بدون كار حقى ندارد. (1786) دو نفر كه قرار مساقات گذاشته اند، با رضايت يكديگر مىتوانند معامله را به هم بزنند، ونيز اگر در ضمن خواندن صيغه مساقات شرط كنند كه هر دو، يا يكى از آنان حق به هم زدن معامله را داشته باشند، مطابق قرارى كه گذاشته اند، به هم زدن معامله اشكال ندارد بلكه اگر در معامله شرطى كنند وعملى نشود، كسى كه شرط به نفع او بوده، مىتواند معامله را به هم بزند. (1787) مساقات با مردن يكى از طرفين قرار داد باطل نمىشود، بلكه وراث او جايگزين مىشوند، ودر صورتى كه شرط كرده باشند خود زارع مساقات را انجام دهد، حكم آن در احكام مزراعه گذشت. (1788) اگر زمين را به ديگرى واگذار كند كه در آن درخت بكارد وآنچه عمل مىآيد مال هر دو باشد، معامله به اين صورت باطل است، ولى در صورت توافق

[ 357 ]

طرفين مىتوان همين نتيجه را با صلح ويا اجاره به دست آورد. (1789) اگر عقد مساقات باطل باشد درخت هاى غرس شده ملك كسى است كه نهال ها از آن او بوده، پس اگر مال مالك بوده، عامل اجرت المثل مىبرد، وگرنه مال كسى است كه آنها را كاشته است، ولى صاحب زمين هم حق كندن آنها را دارد، ودر صورت كندن بايد خسارتى را كه بر درخت ها وارد شده به صاحب درخت بدهد، ودر صورتى كه مالك نمىدانست عقد مساقات باطل بوده، مىتواند اجرت زمين از اول تا آخر، يا تا زمان كندن درخت ها ونيز اجرت پركردن گودال ها را كه در اثر كندن درخت ها ايجاد مىشود، از صاحب درخت بگيرد، ولى نمىتواند صاحب درخت را مجبور كند كه آنها را نكند وبه او بفروشد، و هم چنين صاحب درخت حق ندارد كه مالك زمين را مجبور كند كه اجازه دهد درخت ها در زمين او باقى بماند و تنها اجرت زمين را بگيرد.

[ 358 ]

احكام محجور بچه اى كه بالغ نشده شرعا نمىتواند در مال خود تصرف كند ونشانه بالغ شدن يكى از سه چيز است. بنا بر اين هر يك از اين سه نشانه به تنهايى علامت بلوغ و رسيدن به حد تكليف شرعى است: 1 - روييدن موى درشت در زير شكم بالاى عورت. 2 - بيرون آمدن منى، در خواب يا بيدارى با اختيار يا بى اختيار. 3 - تمام شدن پانزده سال قمرى در مرد وتمام شدن نه سال قمرى در زن. (1790) روييدن موى درشت در صورت وپشت لب ودر سينه وزير بغل و درشت شدن صدا ومانند اينها بعيد نيست كه نشانه‌بلوغ باشد. (1791) روييدن مو اگر به سبب معالجه واستعمال دارو باشد، بنابر اظهر نشانه بلوغ نيست مگر آن كه معالجه از قبيل تقويت وتفريحات باشد كه در رشد قوه بدنى مؤثر است. (1792) اگر بچه‌مميزى كه بلوغ او نزديك است ادعاى بلوغ به احتلام كرد، قبول آن بدون بينه وقسم خالى از وجه نيست، و هم چنين است اگر دو نفر عادل خبر دهند، يا علم ويا اطمينان نزديك به علم حاصل شود. (1793) سفيه، يعنى كسى كه مال خود را در كارهاى بيهوده مصرف مىكند ودر تدبير امور مالى واصلاح آن، عقل او كمتر از مردم متعارف مىباشد. اگر سفيه باشد يا حاكم شرع او را از تصرف در اموالش منع كرده باشد، نمىتواند در مال خود تصرف نمايد، ولى تصرفات غير مالى او اشكالى ندارد، وبه هر صورت تمام

[ 359 ]

عقدهاى او با اجازه ولى صحيح است، ونيز مىتواند در اجراى صيغه عقد، وكيل ديگرى شود. (1794) كسى كه گاهى عاقل وگاهى ديوانه است، تصرفى كه در هنگام ديوانگى در مال خود مىكند صحيح نيست. (1795) انسان در مرضى كه به آن از دنيا مىرود، بنا بر اقرب مىتواند هر مقدار از مال خود را كه بخواهد به مصرف خود وعيال ومهمان وكارهايى كه اسراف شمرده نمىشود برساند، ونيز اگر مال خود را به كسى ببخشد يا ارزانتر از قيمت بفروشد يا اجاره دهد، صحيح است.

[ 360 ]

وكالت وكالت آن است كه انسان كارى را كه مى تواند در آن دخالت كند، به ديگرى واگذار نمايد تا از طرف او انجام دهد، مثلا كسى را وكيل كند كه خانه‌او را بفروشد يا زنى را براى او عقد نمايد، پس شخص سفيهى كه مال خود را در كارهاى بيهوده مصرف مىكند، نمىتواند براى فروش مال خودش، كسى را وكيل نمايد. (1796) در وكالت لازم نيست صيغه بخوانند واگر انسان به ديگرى بفهماند كه او را وكيل كرده واو هم بفهماند كه قبول نموده، مثلا مال خود را به كسى بدهد كه براى او بفروشد واو مال را بگيرد، وكالت صحيح است. (1797) موكل، يعنى كسى كه ديگرى را وكيل مىكند ونيز كسى كه وكيل مىشود، بايد بالغ وعاقل باشند واز روى قصد واختيار اقدام كنند. (1798) كارى را كه انسان نمىتواند انجام دهد، يا شرعا نبايد انجام دهد نمىتواند براى انجام آن از طرف ديگرى وكيل شود، مثلا كسى كه در احرام حج است چون نبايد صيغه‌عقد زناشويى را بخواند، نمىتواند براى خواندن صيغه از طرف ديگرى وكيل شود. (1799) اگر انسان كسى را براى انجام تمام كارهاى خودش وكيل كند، صحيح است، ولى اگر براى يكى از كارهاى خود وكيل نمايد وآن كار را معين نكند، وكالت صحيح نيست. (1800) اگر وكيل را عزل كند، يعنى از وكالت بر كنار نمايد، بعد از آن كه خبر به او رسيد، نمىتواند آن كار را انجام دهد، ولى اگر قبل از رسيدن خبر، آن كار را انجام داده باشد، صحيح است.

[ 361 ]

(1801) وكيل مىتواند از وكالت كناره گيرى كند واگر موكل غايب هم باشد اشكال ندارد. (1802) وكيل نمىتواند براى انجام كارى كه به او واگذار شده، ديگرى را وكيل نمايد، ولى اگر موكل به او اجازه داده باشد كه وكيل بگيرد، به هر صورتى كه به او اجازه داده، مىتواند رفتار نمايد، پس اگر گفته باشد براى من وكيل بگير، بايد از طرف او وكيل بگيرد ونمى تواند كسى را از طرف خودش وكيل كند. (1803) اگر وكيل با اجازه‌موكل، كسى را از طرف او وكيل كند، نمىتواند آن وكيل را عزل نمايد، واگر وكيل اول بميرد، يا موكل او را عزل كند، وكالت دومى، باطل نمىشود (1804) اگر وكيل با اجازه موكل، كسى را از طرف خودش وكيل كند موكل و وكيل اول مىتوانند آن وكيل را عزل كنند واگر وكيل اول بميرد يا عزل شود، وكالت دومى باطل مىشود واگر موكل اول بميرد يا ديوانه يا بيهوش شود، وكالت هر دو وكيل باطل مىشود، و هم چنين است در مسألة قبلى. (1805) اگر چند نفر را براى انجام كارى وكيل كند وبه آنها اجازه دهد كه هر كدام به تنهايى در آن كار اقدام كنند، هر يك از آنان مىتواند آن كار را انجام دهد و چنانچه يكى از آنان بميرد، وكالت ديگران باطل نمىشود، و هم چنين است بنابر اظهر، اگر تعيين نكرده باشد كه با هم يا به تنهايى اقدام كنند. ولى اگر گفته باشد كه با هم انجام دهند، نمىتوانند به تنهايى اقدام نمايند، واگر با هم وكيل شده باشند در صورتى كه يكى از آنان بميرد، وكالت ديگران باطل مىشود. (1806) اگر وكيل يا موكل بميرد، يا ديوانه هميشگى شود، وكالت باطل مى شود، ونيز اگر گاه گاهى ديوانه يا بيهوش شود بنابر احتياط واجب، بايد بعد از زوال ديوانگى يا بيهوشى وكالت تجديد شود، ونيز اگر چيزى كه براى تصرف در آن وكيل شده است از بين برود، مثلا گوسفندى كه براى فروش آن وكيل شده بميرد، وكالت باطل مىشود. (1807) اگر انسان كسى را براى كارى وكيل كند وچيزى به عنوان مزد براى او قرار بگذارد، بعد از انجام آن كار، چيزى را كه قرار گذاشته بايد به او بدهد.

[ 362 ]

(1808) اگر وكيل در نگهدارى مالى كه در اختيار او است كوتاهى نكند وغير از تصرفى كه به او اجازه داده اند، تصرف ديگرى در آن ننمايد واتفاقا آن مال از بين برود، لازم نيست عوض آن را بدهد. واگر وكيل ادعا كند كه مال بدون تجاوز و كوتاهى تلف شده، چنانچه بينه برخلافش نباشد، ادعايش قبول مىشود. (1809) اگر وكيل در نگهدارى مالى كه در اختيار او است كوتاهى كند، يا غير از تصرفى كه به او اجازه داده اند تصرف ديگرى در آن بنمايد وآن مال از بين برود، ضامن است، پس اگر لباسى را كه گفته اند بفروش، بپوشد وآن لباس تلف شود، بايد عوض آن را بدهد. (1810) اگر وكيل غير از تصرفى كه به او اجازه داده اند، تصرف ديگرى در مال بكند، مثلا لباسى را كه گفته اند بفروش، بپوشد وبعدا تصرفى را كه به او اجازه داده اند بنمايد، آن تصرف صحيح است. (1811) اگر وكيل در چيزى كه به وكالت خريده عيبى ببيند، لازم است آن معامله را از جهت خيار عيب فسخ كند، چه موكل حاضر باشد يا غايب، واگر موكل او را از فسخ كردن معامله منع كند، وكيل نمىتواند فسخ كند. (1812) زن مىتواند براى طلاق دادن زن ديگر شوهرش يا طلاق زن مرد ديگر وكيل شود، بلكه مىتواند براى طلاق خودش از طرف شوهرش وكيل شود.

[ 363 ]

قرض قرض دادن از كارهاى مستحبى است كه در قرآن وروايات به آن زياد سفارش شده است، از پيغمبر اكرم (صلى الله عليه وآله وسلم) روايت شده: " هر كس به برادر مسلمان خود قرض بدهد، مال او زياد مىشود وملائكه بر او رحمت مىفرستند، واگر با بدهكار خود مدارا كند، بدون حساب وبه سرعت از صراط مىگذرد وكسى كه برادر مسلمانش از او قرض بخواهد وندهد، بهشت بر او حرام مىشود ". (1814) در قرض لازم نيست صيغه بخوانند، بلكه اگر چيزى را به نيت قرض به كسى بدهد واو هم به همين قصد بگيرد، صحيح است، ولى مقدار آن بايد كاملا معلوم باشد. (1815) اگر در صيغه‌قرض براى پرداخت آن مدتى قرار دهند، بنا بر احتياط واجب، طلبكار قبل از تمام شدن آن مدت نمىتواند طلب خود را مطالبه نمايد، ولى بدهكار مىتواند هر وقت خواست قرض را بپردازد، ولى اگر مدت نداشته باشد، طلبكار هر وقت بخواهد، مىتواند طلب خود را مطالبه نمايد. (1816) اگر طلبكار طلب خود را مطالبه كند، چنانچه بدهكار بتواند بدهى خود را بدهد بايد فورا آن را بپردازد واگر تأخير بيندازد گناهكار است. (1817) اگر طلبكار ناپديد شد، بدهكار بايد جستجو كرده ومال او را نگهدارى كند تا به او برساند، واگر هيچ گونه اميدى به يافتن طلبكار ندارد، بايد مال را يا به حاكم شرع بدهد ويا با اجازه‌او به قصد " آنچه در واقع وظيفه او است " به فقير صدقه بدهد، واگر اتفاقا طلبكار پيدا شد، مخير است بين اين كه طلب خود را از بدهكار بگيرد ويا به ثواب صدقه اى كه داده شده، براى خودش راضى شود.

[ 364 ]

(1818) اگر مال ميت بيشتر از خرج واجب كفن، ودفن وبدهى او نباشد، بايد مالش را به همين مصرفها برسانند وبه وارث او چيزى نمىرسد. (1819) اگر كسى مقدارى پول طلا يا نقره قرض كند وقيمت آن كم شود، يا چند برابر گردد، چنانچه همان مقدار را كه گرفته پس بدهد، كافى است ولى اگر هر دو به غير آن راضى شوند اشكال ندارد. (1820) اگر كسى كه قرض مى دهد شرط كند كه زيادتر از مقدارى كه مىدهد بگيرد، مثلا يك من گندم بدهد وشرط كند كه يك من وپنج سير بگيرد، يا ده عدد تخم مرغ بدهد كه يازده عدد پس بگيرد، ربا وحرام است، بلكه اگر قرار بگذارد كه بدهكار كارى براى او انجام دهد، يا چيزى را كه قرض كرده با مقدارى جنس ديگر پس دهد، مثلا شرط كند يك تومانى را كه قرض كرده با يك كبريت پس دهد، ربا و حرام است، همچنين اگر با او شرط كند كه چيزى را كه قرض مىگيرد بطور خاصى پس دهد، مثلا مقدارى طلاى نساخته به او بدهد وشرط كند كه ساخته پس بگيرد، باز هم ربا وحرام مىباشد. ولى اگر بدون اين كه شرط كند، خود بدهكار زيادتر از آنچه قرض كرده پس بدهد بنا بر اظهر اشكال ندارد وبلكه مستحب است. (1821) اگر گندم، يا چيزى مانند آن را بطور قرض ربايى بگيرد وبا آن زراعت كند، محصولى كه از آن به دست مىآيد، مال قرض دهنده است.

[ 365 ]

رهن رهن آن است كه بدهكار، مقدارى از مال خود را نزد طلبكار گرو بگذارد كه اگر طلب او را ندهد، طلبش را از آن مال به دست آورد. (1822) در رهن بنابر اقرب، لازم نيست صيغه بخوانند وهمين قدر كه بدهكار مال خود را به قصد گرو، به طلبكار بدهد وطلبكار هم به همين قصد بگيرد، رهن صحيح است. (1823) گرو دهنده وكسى كه مال را گرو مىگيرد بايد بالغ وعاقل باشند وكسى آنها را مجبور نكرده باشد، ونيز گرو دهنده بايد سفيه نباشد، بلكه اگر به علت ورشكستگى يا براى آن كه بعد از بالغ شدن سفيه شده حاكم شرع او را از تصرف در اموالش جلوگيرى كرده باشد، نمىتواند مال خود را گرو بگذارد، اما ولى طفل و ديوانه مىتواند از طرف آنها گرو بدهد يا گرو بگيرد، در صورتى كه به مصلحت آنها باشد. (1824) انسان مالى را مىتواند گرو بگذارد كه شرعا بتواند در آن مال تصرف كند، واگر مال شخص ديگرى را گرو بگذارد، در صورتى صحيح است كه صاحب مال بگويد: به گرو گذاشتن راضى هستم. (1825) اگر گرو گيرنده مالى را با اجازه گرو دهنده به عنوان گرو گرفت، ديگر گرو دهنده نمىتواند آن مال را از او بگيرد، مگر آن كه قرض خود را پرداخت كند. (1826) چيزى را كه گرو مىگذارند، بايد خريد وفروش آن صحيح باشد، پس اگر شراب ومانند آن را گرو بگذارند صحيح نيست. (1827) اگر چيزى را كه گرو مىگذارند، قبل از رسيدن وقت اداى قرض، فاسد

[ 366 ]

مىشود ومى توان از فساد آن جلوگيرى كرد، بايد جلوگيرى شود، مثل آبيارى باغ، و چنانچه گرو گيرنده شرط كرد كه آن را قبل از فاسد شدن بفروشد، جايز است بفروشد وقيمت آن گرو مىشود. (1828) طلبكار وبدهكار نمىتوانند مالى را كه گرو گذاشته شده، بدون اجازه يكديگر ملك كسى كنند، مثلا ببخشند يا بفروشند، ولى اگر يكى از آنان آن را ببخشد يا بفروشد، بعد ديگرى بگويد راضى هستم، اشكال ندارد. (1829) گرو گيرنده بدون اجازه گرو دهنده جايز نيست د رمالى كه آن را گرو گرفته تصرف كند، واگر تصرفى مثل سوارى حيوان يا سكونت در خانه كرد، بايد اجرة المثل استفاده را بدهد، واگر به سبب تصرف، تلف شد ضامن است. هم چنين گرو دهنده نيز بدون اذن گرو گيرنده نمىتواند در مالى كه گرو گذاشته تصرفى نمايد كه با رهن منافات دارد وسبب تغيير مال يا كم شدن قيمت آن مىشود، ولى تصرفى كه اين چنين نباشد جايز است و هم چنين تصرفى كه براى حفظ واصلاح آن باشد، از قبيل آب وعلف دادن وچرانيدن حيوان، يا اصلاح وآب دادن درخت، جايز مىباشد. (1830) رهن در دست گرو گيرنده امانت است، زيرا با اجازه گرو دهنده است، بنا بر اين اگر بدون تعدى وتفريط در دست او تلف شود، ضامن نيست. (1831) اگر طلبكار چيزى را كه گرو برداشته با اجازه بدهكار بفروشد پول آن هم مثل خود مال، گرو مىباشد. (1832) اگر وقت بدهى تمام شد وبدهكار بدهى خود را با وجود مطالبه طلبكار نداد، چنانچه طلبكار از طرف بدهكار، وكيل در فروش آنچه گرو گذاشته شده باشد، مىتواند اقدام به فروش آن كند، واگر وكيل نبود بايد مراجعه به حاكم شرع كرده وحاكم شرع به هر صورت كه صلاح بداند در مورد فروش گرو اقدام مىكند، واگر طلبكار دسترسى به حاكم شرع ندارد ويا دسترسى به او مشكل است ويا محذور ديگرى در كار است، مراجعه به مؤمن عادل كرده واين كار به وسيله‌او انجام مىگيرد. (1833) در صورتى كه جايز باشد طلبكار گرو را بفروشد، بايد به مقدار طلبش

[ 367 ]

اكتفا نمايد واگر وصول طلبش متوقف بر فروختن تمام آن باشد، در صورتى كه بعد از فروش، مبلغ حاصله بيش از طلبش باشد مقدار زيادى را به صورت امانت نزد خود نگه مىدارد، واگر بدهكار حاضر به فروختن تمام مال نباشد، طلبكار به حاكم رجوع مىنمايد، ودر صورت عدم امكان رجوع به حاكم، به مؤمن عادل مراجعه مىكند، واگر تمام مال كمتر از طلبش باشد، باقى را از بدهكار طلبكار مىشود، و چنانچه گرو دهنده بخواهد با فروش مال قرضش را ادا كند، بايد از گرو گيرنده اجازه بگيرد واگر اجازه نداد به حاكم مراجعه مىنمايد. (1834) در مواردى كه خانه مثلا به اجرت كمترى اجاره داده مىشود وهمراه آن پولى به عنوان قرض يا رهن در اختيار مالك قرار مىگيرد، كه پس از پايان مدت اجاره به صاحبش برگردانده شود، در صورتى كه در ضمن اجاره، شرط قرض كرده باشد ومعامله متعارف باشد، اشكالى ندارد.

[ 368 ]

وديعه (امانت) اگر انسان مال خود را به كسى بدهد وبگويد نزد تو امانت باشد، واو هم قبول كند، يا بدون اين كه حرفى بزنند صاحب مال بفهماند كه مال را براى نگهدارى به او مىدهد واو هم به قصد نگهدارى كردن بگيرد، بايد به احكام وديعه وامانت دارى كه بعدا گفته مىشود عمل نمايد. (1835) امانت دار وامانت گذار، بايد هر دو بالغ وعاقل باشند، پس اگر مالى را پيش بچه يا ديوانه امانت بگذارند، يا ديوانه وبچه مالى را پيش كسى امانت بگذارند، صحيح نيست. (1836) اگر كسى را در قبول ونگهدارى امانت مجبور كنند حكم امانت بر او مترتب نمىشود، مگر اين كه بعد از بر طرف شدن اجبار، به آن راضى شود (1837) اگر از بچه يا ديوانه چيزى را به طور امانت قبول كند، بايد آن را به صاحبش بدهد واگر آن چيز، مال خود بچه يا ديوانه است، بايد به ولى او برساند و چنانچه مال تلف شود، بايد عوض آن را بدهد، ولى اگر براى اين كه مال از بين نرود آن را از بچه گرفته، چنانچه در نگهدارى آن كوتاهى نكرده باشد، ضامن نيست. (1838) اگر انسان به صاحب مال بفهماند كه براى نگهدارى مال او حاضر نيست، چنانچه او مال را بگذارد وبرود، واين شخص هم مال را بر ندارد وآن مال تلف شود، كسى كه امانت را قبول نكرده ضامن نيست، ولى احتياط مستحب آن است كه اگر ممكن باشد آن را نگهدارى نمايد. (1839) امانت گذار هر وقت بخواهد مىتواند امانت را پس بگيرد و هم چنين امانتدار، هر وقت بخواهد مىتواند امانت را به صاحبش برگرداند، واگر مالك

[ 369 ]

امانت را طلب كند وامانت دار با اين كه رد امانت برايش ممكن است، امانت را ندهد، ضامن است وبعد از آن حكم غصب را پيدا مىكند، زيرا بدون رضايت مالك نزد او مىماند. (1840) اگر امانتدار از نگهدارى امانت منصرف شود ووديعه را بهم بزند، بايد سريعا امانت را به صاحب آن يا وكيل يا ولى صاحبش برساند، يا به آنان خبر دهد كه حاضر به نگهدارى نيست، واگر بدون عذر امانت را به آنان نرساند وخبر هم ندهد، چنانچه مال تلف شود، بايد عوض آن را بدهد. (1841) امانتدار، اگر براى نگهدارى، جاى مناسبى ندارد، بايد جاى مناسب، تهيه نمايد وطورى آن را نگهدارى كند كه عرفا نگويند در امانت خيانت كرده ودر نگهدارى آن كوتاهى نموده است، واگر آن را در جايى كه مناسب نيست بگذارد و تلف شود، بايد عوض آن را بدهد. (1842) اگر امانت گذار جايى را براى حفظ امانت تعيين كند بايد امانت دار آنرا آنجا بگذارد، واگر آنجا نگذارد چنانچه امانت را در جايى گذاشته كه در حفظ مال به حد جايى كه مالك معين كرده نمىرسد، بنابر اظهر ضامن است. اما اگر امانت را به جايى برده كه در حفظ ونگهدارى بهتر يا مثل جاى تعيين شده است وامانت دار هم بداند كه آنجا در نظر امانت گذار بهتر يا مساوى با جاى معين شده است، بنابر اظهر، اشكال ندارد ودر صورت تلف، ضامن نيست. (1843) امانتدار، اگر در نگهدارى امانت كوتاهى نكند وتعدى يعنى، زياده روى هم ننمايد واتفاقا مال تلف شود، ضامن نيست، واگر به طورى كوتاهى يا تعدى كرده كه بگويند خيانت كرده ومال تلف شود، ضامن است اگر چه تلف به سبب آفات آسمانى باشد. (1844) اگر مال كسى را گرفت، ولى نه به عنوان امانت، ونه به عنوان ديگر، ضامن است. (1845) اگر امانت را با اكراه قبول كرد وبعد از آن كه اكراه بر طرف شد باز هم مال را نگه داشت، ولى قصد قبول امانت يا قصد رضايت به عقد اكراهى را نداشت ضامن است.

[ 370 ]

(1846) اگر كسى امانت دار را با اكراه به تلف كردن مال وادار كرد، وادار كننده ضامن است وبنابر اقرب تلف كننده ضامن نيست به شرط آن كه از آنچه بر آن اكراه شده بود، تجاوز نكرده باشد. (1847) اگر ظالمى بخواهد امانت را غصب كند وشخص امين توانايى دفع ظالم را داشته باشد، واجب است او را دفع كند، وچنانچه دفع نكند با اين كه حرجى هم بر او نداشته، وظالم امانت را غصب كند، امانت دار ضامن است، و همچنين اگر حفظ امانت بستگى به دادن قسمتى از آن داشته باشد، لازم است بدهد تا بقيه مال حفظ شود، وچنانچه ندهد ودر نتيجه ظالم همه‌مال را غصب كند، مقدارى را كه قابل حفظ كردن بود، ضامن است. واگر دفع ظالم متوقف بر اين باشد كه شخص امين مالى را پرداخت كند، جايز است وبلكه اگر ضرر وحرجى براى او ندارد در صورتى كه امكان اذن گرفتن از امانت گذار يا ولى او (ولو حاكم شرع) نباشد، واجب است آن مال را بپردازد، ومى تواند به اين قصد بدهد كه بعدا به امانت گذار رجوع كند واز او بگيرد. (1848) اگر حفظ امانت متوقف بر آن باشد كه دروغ بگويد، پس اگر مىتواند، بايد توريه كند، واگر نمىتواند، واجب است دروغ بگويد تا امانت حفظ شود واگر دروغ نگفت وامانت محفوظ نماند ضامن است، بلكه اگر قسم دروغ لازم شد، واجب است قسم بخورد، وگرنه ضامن است. (1849) اگر امانت گذار مالى را از امانت گيرنده غصب كرده، امانت گيرنده مىتواند از مال امانت به همان مقدار به عنوان تقاص بردارد وپس ندهد، واگر امانت گذار مال شخص ديگرى را غصب كرده وآن را امانت گذاشته، پس بر امين واجب است آن مال را به غاصب پس ندهد، بلكه در صورت امكان بايد از رسيدن آن به دست غاصب جلوگيرى نمايد، واگر غاصب بميرد وورثه‌او امانت را مطالبه كنند، واجب است امين منكر وجود امانت شود، ولى در صورت علم به غصبى بودن جايز نيست آن را به عنوان امانت قبول كند، مگر آن كه اطمينان داشته باشد كه مىتواند به مالك اصلى برگرداند. (1850) اگر براى حفظ امانت مسافرت لازم باشد، واجب است مسافرت نمايد

[ 371 ]

يا امانت را رد نمايد. (1851) اگر مال تلف شود وكوتاهى امانت گيرنده هم در حفظ امانت ثابت شود يا خودش اعتراف كند، ولى در قيمت آن اختلاف شود، قول امين كه منكر زيادى قيمت است، مقدم مىشود. (1852) اگر صاحب مال ديوانه شود، كسى كه امانت را قبول كرده بايد فورا امانت را به ولى او برساند ويا به ولى او خبر دهد، واگر بدون عذر شرعى مال را به ولى او ندهد واز خبر دادن هم كوتاهى كند ومال تلف شود، بايد عوض آن را بدهد. (1853) اگر صاحب مال بميرد، امانت دار بايد مال را به وراث او برساند. يا به وراث او خبر دهد، وچنانچه مال را به وراث او ندهد واز خبر دادن هم كوتاهى كند ومال تلف شود، ضامن است، ولى اگر براى آن كه مىخواهد بفهمد كسى كه مىگويد من وارث ميت هستم، راست مىگويد يا نه، يا ميت وارث ديگرى دارد يا نه، مال را ندهد واز خبر دادن هم خوددارى كند ومال تلف شود، بنابرا قرب ضامن نيست. (1854) اگر صاحب مال بميرد وچند وارث داشته باشد، كسى كه امانت را قبول كرده بايد مال را به همه‌ورثه بدهد، يا به كسى بدهد كه همه‌آنان گرفتن مال را به او واگذار كرده اند، پس اگر بدون اجازه ديگران تمام مال را به يكى از ورثه بدهد، ضامن سهم ديگران است. (1855) اگر كسى كه امانت را قبول كرده بميرد، يا ديوانه شود، وارث يا ولى او بايد هر چه زودتر به صاحب مال اطلاع دهد، يا امانت را به او برساند. (1856) اگر امانت دار نشانه هاى مرگ را در خود ببيند به طورى كه اطمينان به مرگ خود پيدا كند، چنانچه ممكن است بايد امانت را به صاحب آن يا وكيل او برساند، واگر ممكن نيست بايد آن را به حاكم شرع، واگر آن هم نشد به مؤمنين عادل بدهد، وچنانچه به حاكم شرع ومؤمنين عادل دسترسى ندارد، در صورتى كه وارث او امين است واز امانت اطلاع دارد، لازم نيست وصيت كند، وگرنه بايد وصيت كند وشاهد بگيرد وبه وصى وشاهد، اسم صاحب مال وجنس و خصوصيات مال ومحل آن را بگويد.

[ 372 ]

(1857) اگر امانت دار نشانه هاى مرگ را در خود ببيند وبه وظيفه اى كه در مسأله قبل گفته شد عمل نكند، چنانچه آن امانت از بين برود بايد عوضش را بدهد، اگر چه در نگهدارى آن كوتاهى نكرده باشد. (1858) اگر از فاسق يا كافر امانتى گرفته واو آن را مطالبه كند، واجب است آن را رد نمايد، ولى بنابر اظهر واجب نيست كه امانت كافر حربى را رد كند وجايز است مسلمان آن را براى خودش تملك نمايد، بلكه اگر امانت وسايل جنگى باشد، رد كردن آن در زمان جنگ جايز نيست.

[ 373 ]

عاريه عاريه آن است كه انسان مال خود را به ديگرى بدهد كه از آن استفاده كند ودر عوض، چيزى هم از او نگيرد. (1859) در عاريه، استفاده هايى جايز است كه عادتا وبه حسب زمان ومكان مناسب آن چيز باشد واستفاده هايى غير از منافع ظاهره‌آن جايز نيست، مگر اين كه بداند يا قرينه باشد كه مىتواند از همه‌منافع آن استفاده كند، واگر چيزى بود كه منافع متعددى داشت، وقرينه اى هم بر منع بعضى از منافع وجود نداشت، استفاده از تمام منافع آن، جايز است. (1860) اگر از مقدارى كه در عاريه معين شده تعدى وتجاوز نمايد، مثلا زيادتر از مقدارى كه مجاز بوده بر حيوان عاريه اى حمل كرد يا سوار بر آن شد، يا زمين را زيادتر از مقدارى كه اجازه داشت زراعت كرد، پس اجرت استفاده هاى زيادتر از آن مقدار را ضامن است، واگر آن را براى استفاده معينى عاريه كرده ولى استفاده ديگرى از آن نموده پس اجرت تمام آن را ضامن است، واگر آن مال تلف شود عين آن را هم ضامن است. (1861) لازم نيست در عاريه صيغه بخوانند، واگر مثلا لباس را به قصد عاريه به كسى بدهد واو به همين قصد بگيرد، عاريه صحيح است. (1862) عاريه دادن چيز غصبى وچيزى كه مال انسان است ولى منفعت آن را به ديگران واگذار كرده، مثلا آن را اجاره داده، در صورتى صحيح است كه مالك چيز غصبى يا كسى كه آن چيز را اجاره كرده، بگويد، به عاريه دادن راضى هستم. (1863) چيزى را كه منفعتش مال انسان است مثلا آن را اجاره كرده مىتواند

[ 374 ]

عاريه بدهد، ولى اگر در اجاره شرط كرده باشند كه خودش از آن استفاده كند، نمىتواند آن را به ديگرى عاريه دهد. (1864) اگر ديوانه وبچه، مال خود را عاريه بدهند صحيح نيست، اما اگر ولى بچه مصلحت بداند كه مال او را عاريه دهد وبچه آن مال را به دستور ولى به عاريه كننده برساند، اشكال ندارد. (1865) اگر در نگهدارى چيزى كه عاريه كرده كوتاهى نكند ودر استفاده‌از آن هم زياده روى ننمايد واتفاقا آن چيز تلف شود ضامن نيست، ولى چنانچه شرط كنند كه اگر تلف شود عاريه كننده ضامن باشد، يا چيزى را كه عاريه كرده طلا ونقره باشد، بنابر اظهر بايد عوض آن را بدهد. (1866) اگر طلا ونقره را عاريه نمايد وشرط كند كه اگر تلف شود ضامن نباشد، چنانچه تلف شود ضامن نيست. (1867) اگر عاريه دهنده بميرد، گيرنده بايد چيزى را كه عاريه كرده به ورثه‌او بدهد. (1868) اگر عاريه دهنده طورى شود كه شرعا نتواند در مال خود تصرف كند، مثلا ديوانه شود، عاريه كننده بايد مالى را كه عاريه كرده به ولى او بدهد. (1869) كسى كه چيزى عاريه داده هر وقت بخواهد مىتواند آن را پس بگيرد، و كسى هم كه عاريه كرده هر وقت بخواهد مىتواند آن را پس دهد. (1870) اگر زمينى را براى دفن ميت مسلمان يا كسى كه در حكم مسلمان است عاريه داد وبعد از دفن از عاريه برگشت، نمىتواند عاريه گيرنده را وادار به نبش قبر نمايد، مگر آن كه بدن ميت از بين رفته باشد. (1871) اگر ظرف طلا ونقره را براى زينت اطاق عاريه بدهند، اشكال ندارد، ولى اگر براى استفاده حرام بدهند باطل است. (1872) عاريه دادن گوسفند براى استفاده از شير وپشم آن، وعاريه دادن حيوان نر براى جفت گيرى صحيح است. (1873) اگر چيزى را كه عاريه كرده به مالك يا ولى او بدهد وبعد آن چيز تلف شود، عاريه كننده ضامن نيست، ودر غير اين صورت ضامن است، اگر چه مثلا آن

[ 375 ]

را به جايى ببرد كه صاحبش معمولا به آنجا مىبرده، مثلا اسب را در اصطبلى كه صاحبش براى آن درست كرده ببندد. (1874) چيزى را كه عاريه كرده بدون اجازه صاحب آن، نمىتواند به ديگرى اجاره يا عاريه دهد. (1875) اگر چيزى را كه عاريه كرده با اجازه صاحب آن، به ديگرى عاريه دهد، چنانچه كسى كه اول آن چيز را عاريه كرده، بميرد يا ديوانه شود، عاريه‌دومى باطل نمىشود. (1876) اگر بداند مالى را كه عاريه كرده غصبى است، بايد آن را به صاحبش برساند ونمى تواند به عاريه دهنده بدهد. (1877) اگر مالى را كه مىداند غصبى است عاريه كند واز آن استفاده اى ببرد و در دست او از بين برود، مالك مىتواند عوض مال را از او يا از كسى كه مال را غصب كرده مطالبه كند، و هم چنين مىتواند عوض استفاده هايى را كه عاريه گيرنده برده، از او ويا از غاصب مطالبه نمايد، واگر مالك چيزى از غاصب گرفت، غاصب مىتواند عوض آن را از عاريه گيرنده بگيرد، واگر مالك، عوض مال يا عوض استفاده آن را از عاريه كننده بگيرد، او نمىتواند چيزى را كه به مالك مىدهداز عاريه دهنده مطالبه نمايد. (1878) اگر نداند مالى را كه عاريه كرده غصبى است ودر دست او از بين برود، چنانچه صاحب مال عوض آن را از او بگيرد، او هم مىتواند آنچه را به صاحب مال داده از عاريه دهنده مطالبه نمايد، ولى اگر چيزى را كه عاريه كرده طلا ونقره باشد، يا عاريه دهنده با او شرط كرده باشد كه اگر آن چيز از بين برود، بايد عوضش را بدهد، نمىتواند چيزى را كه به صاحب مال مىدهد، از عاريه دهنده مطالبه نمايد.

[ 376 ]

ازدواج عقد نكاح يا ازدواج عقدى است كه به وسيله‌آن زن به مرد حلال مىشود وآن بر دو قسم است: 1 - عقد دائم، وآن عبارت است از ازدواجى كه مدت در آن معين نشود وزنى را كه به اين صورت عقد مىكنند " دائمه " گويند. 2 - عقد غير دائم، وآن عبارت است از ازدواجى كه مدت در آن معين شود وزنى را كه به اين صورت عقد كنند " متعه " يا " صيغه " مىنامند، مثل آن كه به مدت يك ساعت يا يك روز يا يك ماه يا بيشتر عقد نمايند. احكام عقد (1879) در زناشويى دائم يا غير دائم، بايد صيغه عقد خوانده شود وتنها راضى بودن زن ومرد كافى نيست، وصيغه را يا خود زن ومرد مىخوانند، يا ديگرى را وكيل مىكنند كه از طرف آنان بخواند. (1880) وكيل لازم نيست مرد باشد، زن هم مىتواند براى خواندن صيغه از طرف ديگرى وكيل شود. (1881) اگر زن كسى را وكيل كند كه او را مثلا ده روز به عقد مردى در آورد و ابتداى ده روز را معين نكند، در صورتى كه از گفته‌زن معلوم شود كه به وكيل اختيار كامل داده، آن وكيل مىتواند هر وقت كه بخواهد او را ده روز به عقد آن مرد

[ 377 ]

در آورد، واگر معلوم باشد كه زن، روز يا ساعت معينى را قصد كرده، بايد صيغه را مطابق قصد او بخواند. صيغه عقد دائم (1882) اگر صيغه‌عقد دائم را خود زن ومرد بخوانند واول زن بگويد: " زوجتك نفسي على الصداق المعلوم "، يعنى: " خود را زن تو نمودم به مهرى كه معين شده "، وپس از آن مرد بلا فاصله بگويد: " قبلت التزويج "، يعنى: " ازدواج را قبول كردم "، عقد صحيح است، واگر ديگرى را وكيل كنند كه از طرف آنها صيغه عقد را بخواند، چنانچه مثلا اسم مرد احمد واسم زن فاطمه باشد ووكيل زن بگويد: " زوجت موكلتي فاطمة، موكلك احمد، على الصداق المعلوم "، وسپس وكيل مرد بلا فاصله بگويد: " قبلت لموكلي احمد، على الصداق "، صحيح مىباشد. صيغه عقد غير دائم (1883) اگر خود زن ومرد بخواهند صيغه عقد غير دائم را بخوانند، بعد از آن كه مدت ومهر را معين كردند، چنانچه زن بگويد: " زوجتك نفسي في المدة المعلومة على المهر المعلوم "، وسپس مرد بلا فاصله بگويد: " قبلت "، صحيح است، واگر ديگرى را وكيل كنند واول وكيل زن به وكيل مرد بگويد: " متعت موكلتي موكلك في المدة المعلومة على المهر المعلوم "، پس بلا فاصله وكيل مرد بگويد: " قبلت لموكلي هكذا "، صحيح مىباشد.

[ 378 ]

شرايط عقد (1884) بنا بر اظهر، ترجمه صيغه عقد به فارسى يا زبان ديگر با وجود قدرت بر عربى كافى است، واحتياط مستحب عربى بودن صيغه است، وبراى كسى كه آشنا به معناى عربى صيغه نيست وفقط مىداند كه صيغه‌عقد، به اين لفظ جارى مىشود، احتياط مستحب اين است كه هم صيغه عربى وهم ترجمه اش را بخواند، واكتفا كردن او به عربى خالى از تأمل نيست، واگر نمىتوانند صيغه عربى را بخوانند ويا وكيل بگيرند، قطعا ترجمه كافى است. (1885) كسى كه صيغه عقد را مىخواند، چه براى خود وچه به عنوان وكيل، بنا بر احتياط واجب، بايد بالغ وعاقل باشد ودر هنگام خواندن صيغه قصد ايجاد عقد نكاح داشته باشد، واگر در حال مستى صيغه را بخوانند، عقد صحيح نيست. (1886) ولى يا وكيل زن يا مرد كه صيغه عقد را مىخوانند، بايد زن وشوهر را به قصد ولفظ معين كنند ودر صورتى كه زن يا شوهر به لفظ يا قصد معين نشود، چه از روى غفلت باشد يا با قصد خلاف، عقد باطل است. (1887) حضور دو شاهد عادل، در عقد دائم وغير دائم لازم نيست، ولى احتياط مستحب آن است كه حضور داشته باشند. (1888) زن ومرد بايد به عقد راضى باشند، ولى اگر زنى را براى مردى بدون اجازه‌آنان عقد كنند وبعدا زن ومرد بگويند به آن عقد راضى هستيم، عقد صحيح است. (1889) اگر زن ومرد يا يكى از آن دو را به ازدواج مجبور نمايند وبعد از خواندن عقد راضى شوند وبگويند به آن عقد راضى هستيم، عقد صحيح است. (1890) پدر وجد پدرى مىتوانند براى فرزند نا بالغ يا ديوانه‌خود، كه در حال ديوانگى بالغ شده است، در صورتى كه مصلحت باشد ازدواج كنند وبعد از آن كه آن طفل بالغ شد يا ديوانه عاقل گرديد، نمىتواند آن را به هم بزند، حتى اگر طفل، پسر باشد بنا بر اظهر.

[ 379 ]

(1891) دخترى كه به حد بلوغ رسيده ورشيده است، يعنى مصلحت خود را تشخيص مىدهد، اگر بخواهد شوهر كند، چنانچه باكره باشد بنا بر احتياط تكليفا بايد از پدر يا جد پدرى خود اجازه بگيرد، ولى در غير باكره در صورتى كه بكارتش به سبب شوهر كردن از بين رفته باشد، اجازه‌پدر وجد پدرى لازم نيست. (1892) اگر پدر وجد پدرى غايب باشند، به طورى كه نشود از آنان اذن گرفت وازدواج براى دختر لازم باشد، يا در ازدواج نكردن ضرر يا حرج (يعنى مشقت شديدى) باشد، و هم چنين اگر پدر يا جد پدرى از ازدواج او با كسى كه هم كفو او است، با وجود تمام مقدمات وشرايط، ممانعت كنند، واو نيز تمايل به ازدواج دارد وازدواج هم به مصلحت او باشد، با اجتماع تمام شرايط مىتواند ازدواج نمايد. موارد فسخ عقد (1893) اگر مرد بعد از عقد بفهمد كه زن يكى از اين هفت عيب را دارد، مىتواند عقد را به هم بزند: 1 - ديوانگى. 2 - بيمارى خوره. 3 - بيمارى برص. 4 - كورى. 5 - شل بودن، به طورى كه معلوم باشد. 6 - افضا شده باشد، يعنى مجراى بول وحيض يا مجراى حيض وغائط او يكى شده باشد، ولى اگر مجراى حيض و غائط او يكى شده باشد، به هم زدن عقد مشكل است وبايد احتياط شود. 7 - گوشت يا استخوان يا غده اى در فرج او باشد، كه مانع نزديكى شود. (1894) اگر زن بعد از عقد بفهمد كه شوهر او ديوانه است، يا آلت مردى ندارد، يا عنين است ونمى تواند نزديكى نمايد، يا بيضه هاى او را كشيده اند، مىتواند عقد را به هم بزند. (1895) اگر مرد يا زن، به سبب يكى از عيوب كه در دو مسأله قبل گفته شد عقد را بهم بزند، از هم جدا مىشوند وطلاق لازم نيست. (1896) اگر به علت آن كه مرد عنين است ونمى تواند نزديكى كند، زن عقد را

[ 380 ]

به هم بزند، شوهر بايد نصف مهر را بدهد، ولى اگر به علت يكى از عيوب ديگر كه گفته شد، مرد يا زن عقد را به هم بزند، چنانچه مرد با زن نزديكى نكرده باشد، چيزى بر او نيست واگر نزديكى كرده، بايد تمام مهر را بدهد. احكام عقد دائم (1897) زنى كه عقد دائم شده، نبايد بدون اجازه‌شوهر از خانه بيرون رود، و بايد خود را براى هر لذتى كه او مىخواهد تسليم نمايد وبدون عذر شرعى از نزديكى كردن او جلوگيرى نكند، واگر در اين امور از شوهر اطاعت كند، تهيه‌غذا، لباس، منزل ولوازم ديگرى كه در كتب فقهى ذكر شده بر شوهر واجب است، واگر تهيه نكند، چه توانايى داشته باشد، يا نداشته باشد، مديون زن است. (1898) اگر زن در كارهايى كه در مسأله پيش گفته شد، اطاعت شوهر را نكند، گناهكار است وحق غذا، لباس، منزل و هم خوابى ندارد، ولى مهر او از بين نمىرود. (1899) اگر در عقد دائم مهر را معين نكنند، عقد صحيح است وچنانچه مرد با زن نزديكى كند، بايد مهر او را مطابق مهر زنانى كه مثل او هستند، بدهد. (1900) اگر هنگام خواندن عقد دائم براى دادن مهر، مدتى معين نكرده باشند، زن مىتواند قبل از گرفتن مهر از نزديكى كردن شوهر جلوگيرى كند، چه شوهر توانايى دادن مهر را داشته باشد چه نداشته باشد. ولى اگر قبل از گرفتن مهر به نزديكى راضى شود وشوهر با او نزديكى كند، ديگر نمىتواند بدون عذر شرعى از نزديكى شوهر، جلوگيرى نمايد. (1901) در صورت فوت زن يا مرد قبل از دخول، بنا بر اقوى، مهر نصف مىشود.

[ 381 ]

متعه (يا صيغه) (1902) صيغه كردن زن، اگر چه براى لذت بردن نيز نباشد، صحيح است. (1903) زنى كه صيغه مىشود اگر در عقد شرط كند كه شوهر با او نزديكى نكند، عقد وشرط او صحيح است وشوهر فقط مىتواند، لذت هاى ديگر از او ببرد، ولى اگر بعدا به نزديكى راضى شود، شوهر مىتواند با او نزديكى نمايد. (1904) مرد مىتواند زنى را كه صيغه او بوده وهنوز عده اش تمام نشده، بعد از تمام شدن مدت ازدواج يا بخشيدن آن مدت، به عقد دائم خود در آورد. " ازدواج هاى حرام " (1905) ازدواج با زن هايى كه به انسان محرم هستند مثل مادر وخواهر ومادر زن حرام است. (1906) اگر كسى زنى را براى خود عقد نمايد، اگر چه با او نزديكى نكند، مادر و مادر مادر آن زن ومادر پدر او، هر چه بالا روند به آن مرد محرم مىشوند. (1907) اگر زنى را عقد كند وبا او نزديكى نمايد، دختر ونوه‌دخترى وپسرى آن زن هر چه پايين آيند، چه در وقت عقد باشند، يا بعدا به دنيا بيايند، به آن مرد محرم مىشوند. (1908) اگر با زنى كه براى خود عقد كرده، نزديكى هم نكرده باشد، تا وقتى كه آن زن در عقد او است نمىتواند با دختر او ازدواج كند. (1909) عمه وخاله‌پدر، عمه وخاله‌پدر پدر، عمه وخاله‌مادر، وعمه وخاله مادر مادر هر چه بالا روند، به انسان محرم هستند. (1910) پدر وجد مرد، هر چه بالا روند، وپسر ونوه‌پسرى ودخترى او هر چه پايين آيند، چه در موقع عقد باشند، يا بعدا به دنيا بيايند، به زن او محرم هستند. (1911) اگر زنى را براى خود عقد كند، دائم باشد، يا غير دائم، تا وقتى كه آن زن

[ 382 ]

در عقد او است، نمىتواند با خواهر آن زن، ازدواج نمايد. (1912) انسان نمىتواند بدون اجازه‌زن خود، با خواهر زاده وبرادر زاده‌او ازدواج كند، ولى اگر بدون اجازه‌زنش آنان را عقد نمايد وبعدا زن بگويد به آن عقد راضى هستم، بنا بر اقرب اشكال ندارد. (1913) اگر انسان قبل از آن كه دختر عمه يا دختر خاله خود را بگيرد، نعوذ بالله با مادر آنان زنا كند، بنا بر احوط، ديگر نمىتواند با آنان ازدواج نمايد. (1914) اگر با دختر عمه يا دختر خاله‌خود ازدواج نمايد وپيش از آن كه با آنان نزديكى كند، با مادرشان زنا نمايد، عقد آنان اشكال ندارد. (1915) اگر با زنى غير از عمه وخاله خود زنا كند، بنا بر اظهر، مىتواند با دختر او ازدواج نمايد، ولى احتياط در عدم ازدواج است، ولى اگر زنى را عقد نمايد وبا او نزديكى كند بعد با مادر او زنا كند، آن زن بر او حرام نمىشود، و هم چنين است اگر پيش از آن كه با او نزديكى كند با مادر او زنا نمايد. (1916) زن مسلمان، نمىتواند با مرد غير مسلمان ازدواج نمايد ومرد مسلمان هم نمىتواند با زنان كافرى كه اهل كتاب نيستند، ازدواج كند، ولى با زنانى كه يهودى ويا نصرانى باشند، موقتا به صورت صيغه مىتواند ازدواج نمايد. (1917) اگر با زنى كه در عده طلاق رجعى است زنا كند، آن زن بر او حرام مىشود، واگر با زنى كه در عده طلاق بائن، يا عده وفات است زنا كند، بعدا مىتواند او را عقد نمايد. (1918) اگر با زن بى شوهرى كه در عده نيست، زنا كند، بنا بر اظهر مكروه است كه بعدا آن زن را براى خود عقد نمايد، بلكه احتياط مستحب آن است كه با او ازدواج ننمايد، مگر اين كه زن از كار خود توبه نموده باشد. (1919) اگر زنى را كه در عده ديگرى است براى خود عقد كند، چنانچه مرد و زن، يا يكى از آنان بدانند كه عده زن تمام نشده وبدانند عقد كردن زن در عده حرام است، آن زن بر او حرام مىشود، اگر چه مرد بعد از عقد با آن زن نزديكى نكرده باشد. (1920) اگر زنى را براى خود عقد كند وبعد معلوم شود كه در عده بوده،

[ 383 ]

چنانچه هيچ كدام نمىدانسته اند كه زن در عده است ويا اين كه نمىدانسته اند كه عقد كردن زن در عده حرام است، در صورتى كه مرد با او در زمان عده نزديكى كرده باشد، آن زن بر او حرام مىشود واگر نزديكى كردن بعد از زمان عده بوده، عقد باطل است، ولى زن بر او حرام نمىشود، بلكه مىتواند بعدا زن را عقد نمايد. (1921) اگر انسان بداند زنى شوهر دارد وبا او ازدواج كند، بايد از او جدا شود وبعدا هم نمىتواند او را براى خود عقد كند، مگر اين كه نداند زن شوهر دارد وبا او هم نزديكى نكرده باشد، كه در اين صورت فقط عقد باطل است، ولى بعد از طلاق او وتمام شدن ايام عده، ازدواج با آن زن، بنابر اظهر مانعى ندارد (1922) اگر زن شوهردار - نعوذ بالله - زنا كند، بر شوهر خود حرام نمىشود و چنانچه توبه نكند وبر عمل خود باقى باشد، بهتر است كه شوهر، او را طلاق دهد ولى بايد مهرش را بدهد. (1923) مادر، خواهر ودختر كسى كه لواط داده، بر لواط كننده حرام است، اگر چه لواط كننده ولواط دهنده بالغ نباشند، ولى اگر گمان كند كه دخول شده، يا شك كند كه دخول شده يا نه، بر او حرام نمىشوند. (1924) اگر با مادر يا خواهر يا دختر كسى ازدواج نمايد وبعد از ازدواج، با آن شخص لواط كند، بنا بر اظهر آنان بر او حرام نمىشوند، گر چه احوط باطل كردن عقد است به سبب طلاق. (1925) اگر كسى در حال احرام، كه يكى از اعمال حج است، با زنى ازدواج نمايد عقد او باطل است، وچنانچه مىدانسته كه در حال احرام زن گرفتن بر او حرام است، ديگر نمىتواند آن زن را عقد كند. (1926) اگر زنى كه در حال احرام است، با مردى كه در حال احرام نيست، ازدواج كند، عقد او باطل است، واگر زن مىدانسته كه ازدواج كردن در حال احرام، حرام است، احتياط واجب آن است، كه بعدا با آن مرد ازدواج نكند. (1927) اگر مرد طواف نساء را، كه يكى از اعمال حج است، بجا نياورد، زنش كه به واسطه محرم شدن بر او حرام شده بود، حلال نمىشود، ونيز اگر زن طواف

[ 384 ]

نساء نكند، شوهرش بر او حلال نمىشود، ولى اگر بعدا طواف نساء را انجام دهند به يكديگر حلال مىشوند. (1928) اگر كسى دختر نا بالغى را براى خود عقد كند وپيش از آن كه نه سال دختر تمام شود، با او نزديكى ودخول كند، چنانچه او را افضا نمايد بنا بر احتياط واجب، ديگر هيچ وقت نبايد با او نزديكى كند. ولى از زوجيت او بدون طلاق بيرون نمىرود، در هر صورت تا وقتى هر دو زنده هستند نفقه‌زن بر مرد است وغير از مهر، ديه هم بر مرد واجب مىشود، وچنانچه افضا نكرده باشد، هر چند مرتكب حرام شده، ولى بنا بر اظهر آن زن بر او حرام نمىشود. (1929) زنى را كه سه مرتبه طلاق داده اند بر شوهرش حرام مىشود، ولى اگر با شرايطى كه در كتاب طلاق گفته مىشود با مرد ديگرى ازدواج كند، آنگاه آن مرد او را طلاق دهد، شوهر اول مىتواند دوباره او را براى خود عقد نمايد. (1930) ازدواج دائم با زن پنجم براى كسى كه چهار زن دائم دارد، جايز نيست مگر آن كه بعضى از آنها را طلاق دهد، كه اگر طلاق رجعى است بايد عده به سر آيد واگر طلاق بائن است سرآمدن عده لازم نيست، اگر چه در زمان عده مكروه است و بلكه خلاف احتياط است. احكام نگاه كردن (1931) نگاه كردن مرد به بدن زنان نامحرم و هم چنين نگاه كردن به موى آنان چه با قصد لذت وچه بدون آن، حرام است. ونگاه كردن به صورت ودست هاى آنها اگر به قصد لذت باشد، حرام است، واما بدون قصد لذت، نگاه به آنها بنا بر اظهر جايز است. (1932) بنا بر احتياط واجب نگاه كردن مرد به بدن وموى دخترى كه نه سالش تمام نشده ولى خوب وبد را مىفهمد جايز نيست، اگر چه بدون قصد لذت هم باشد. (1933) نگاه كردن زن به بدن مرد نامحرم، بنا بر احتياط واجب، حرام است. و همچنين نگاه كردن زن به بدن پسرى كه بالغ نشده ولى خوب وبد را مىفهمد،

[ 385 ]

جايز نيست. واما جواز نگاه كردن زن به قسمتى از بدن مرد نامحرم كه غالبا باز است، مثل سر، خالى از وجه نيست، مگر اين كه اين نگاه كردن كمك به معصيت باشد. (1934) دست زدن مرد به بدن زن نامحرم يا دست زدن زن به بدن مرد نامحرم، مثل نگاه كردن، حرام است. ودست زدن مرد به صورت ودست هاى زن نامحرم و بالعكس نيز بنا بر اظهر جايز نيست. (1935) نگاه كردن به زنان اهل ذمه بلكه به زنان كافرى كه از هنگام تولد محكوم به كفر هستند به جاهايى از بدن آنها كه عادتا پوشانيده نمىشود، بدون قصد لذت ودر صورتى كه خوف واقع شدن در حرام نباشد، جايز است. وبنا بر اظهر نگاه كردن به زنان باديه نشين وغير آنها كه عادت به پوشاندن ندارند، بدون قصد لذت، جايز است مگر در صورت خوف وقوع در حرام، پس معاشرت با آنها در داد وستد وساير نيازها، جايز است. (1936) شنيدن صداى زن نامحرم بدون قصد لذت، جايز است. (1937) زن بايد بدن وموى خود را از مرد نامحرم بپوشاند اگر چه كمك به حرام وقصد لذتى در بين نباشد، بلكه احتياط واجب آن است كه از پسر غير بالغ كه خوب وبد را مىفهمد نيز خود را بپوشاند. و هم چنين احتياط واجب آن است كه مرد هم بدن خود را از زن نامحرم بپوشاند اگر چه كمك بر حرام نباشد، واگر كمك بر حرام باشد پوشاندن بدن قطعا واجب است، همان طور كه پوشاندن عورت از زن نامحرم واجب است. ونيز احتياط واجب آن است كه مرد بدن خود را از دختر نامحرمى كه نه سالش تمام نشده ولى خوب وبد را مىفهمد بپوشاند، اگر چه قصد لذتى در بين نباشد. (1938) نگاه كردن به عورت ديگرى، حتى به عورت بچه مميزى كه خوب وبد را مىفهمد، حرام است، ولى زن وشوهر مىتوانند به تمام بدن يكديگر، چه ظاهر وچه باطن، نگاه كنند. (1939) مرد وزنى كه با يكديگر محرمند، اگر قصد لذت نداشته باشند مىتوانند غير از عورت، به تمام بدن يكديگر نگاه كنند.

[ 386 ]

(1940) نگاه كردن مرد به بدن مرد ديگر با قصد لذت و هم چنين نگاه كردن زن به بدن زن ديگر با قصد لذت، حرام است، ولى بدون قصد لذت جايز است. (1941) اگر مرد براى معالجه زن نامحرم ويا زن براى معالجه مرد نامحرم ناچار شود كه او را نگاه كند ودست به بدن او بزند، اشكال ندارد، ولى اگر بانگاه كردن بتواند معالجه كند نبايد دست به بدن او بزند، واگر با دست زدن بتواند معالجه كند نبايد نگاه كند. (1942) اگر انسان براى معالجه كسى ناچار شود كه به عورت او نگاه كند اشكال ندارد. (1943) نگاه كردن ودست زدن به بدن پيرزن وبچه غير مميز كه خوب وبد را نمىفهمد، بدون قصد لذت، جايز است. (1944) نگاه كردن مرد به صورت زنى كه مىخواهد با او ازدواج كند جايز است به شرط آن كه بداند كه مانع شرعى از ازدواج با او نيست واحتمال هم بدهد كه زن ازدواج را قبول مىكند واحتمال بدهد كه با اين نگاه كردن اطلاع تازه اى پيدا مىكند. وبا اين شرايط، نگاه كردن فقط براى اين مرد جايز است، اگر چه چند مرتبه باشد، بلكه چنين نگاه كردنى براى جلوگيرى از نزاع بعد از عقد، مستحب نيز هست واجازه‌زن هم در آن لازم نيست، وبنا بر اظهر نگاه كردن به مو ومحاسن ديگر آن زن هم با همين شرايط جايز است. ووجهى دارد كه زن هم بتواند به مردى كه مىخواهد با او ازدواج كند با شرايطى كه گفته شد نگاه كند. مسائل متفرقه ازدواج (1945) اگر مرد در عقد شرط كند كه زن باكره باشد وبعد از عقد معلوم شود كه باكره نبوده، بنابر اظهر، مىتواند عقد را بهم بزند، ولى اگر به گمان باكره بودن با زنى ازدواج كرد وبعدا معلوم شود كه باكره نيست، اختيار فسخ ندارد، مگر در صورتى كه تدليسى در كار باشد. (1946) مسلمانى كه منكر خدا يا پيغمبر (صلى الله عليه وآله وسلم) شود، يا حكم ضرورى دين

[ 387 ]

يعنى حكمى را كه مسلمانان جزء دين اسلام مىدانند، مثل واجب بودن نماز وروزه را انكار كند، در صورتى كه منكر شدن آن حكم به تكذيب خدا يا پيغمبر (صلى الله عليه وآله وسلم) برگردد، مرتد است. (1947) كسى كه پدر يا مادرش در موقع بسته شدن نطفه‌او مسلمان بوده اند، چنانچه بعد از بالغ شدن اظهار اسلام كند، وبعدا مرتد شود، زنش بر او حرام مىشود وبايد به مقدارى كه در احكام طلاق گفته مىشود عده وفات نگه دارد. (1948) مردى كه از پدر ومادر غير مسلمان به دنيا آمده ومسلمان شده، اگر پيش از نزديكى با همسرش مرتد شود، عقد او باطل مىگردد، واگر بعد از نزديكى مرتد شود، چنانچه زن او در سن زنهايى باشد كه حيض مىبينند، بايد آن زن به مقدارى كه در احكام طلاق گفته مىشود، عده نگاه دارد، پس اگر پيش از تمام شدن عده، شوهر او مسلمان شود عقد باقى وگرنه باطل است. (1949) اگر زن پيش از آن كه شوهر با او نزديكى كند، به طورى كه در مسأله 1946 گفته شد، مرتد شود، عقد او باطل مىگردد، و هم چنين است اگر بعد از نزديكى مرتد شود ولى يائسه باشد، اما اگر يائسه نباشد، بايد به دستورى كه در احكام طلاق گفته خواهد شد عده نگه دارد، پس اگر قبل از اتمام عده مسلمان شود، عقد باقى است واگر تا آخر عده مرتد بماند، عقد باطل است. (1950) اگر زن در عقد با مرد شرط كند كه او را از شهر بيرون نبرد ومرد هم قبول كند، نبايد زن را از آن شهر بيرون ببرد. (1951) اگر زن از شوهر قبلى دخترى داشته باشد شوهر فعلى مىتواند آن دختر را براى پسر خود كه از آن زن نيست عقد كند، ونيز اگر دخترى را براى پسر خود عقد كند، مىتواند با مادر آن دختر ازدواج نمايد. (1952) اگر زنى از زنا آبستن شود، جايز نيست بچه اش را سقط كند. (1953) كسى كه از زنا به دنيا آمده، اگر زن بگيرد واولاد دار شود آن اولاد حلال زاده است. (1954) هر گاه مرد در روزه‌ماه رمضان يا در حال حيض با زن نزديكى كند معصيت كرده، ولى اگر بچه اى از آنان به دنيا بيايد حلال زاده است.

[ 388 ]

احكام شير دادن (1955) اگر زن بچه اى را با شرايطى كه بعدا گفته خواهد شد، شير دهد، آن بچه به واسطه‌شير خوردن به افراد ذيل محرم مىشود: 1 - خود زن، واو را مادر رضاعى مىگويند. 2 - شوهر زن كه شير مال او است، و او را پدر رضاعى مى گويند. 3 - پدر ومادر آن زن هر چه بالا روند، اگر چه پدر ومادر رضاعى او باشند. 4 - بچه هايى كه از آن زن به دنيا آمده اند، يا بعدا به دنيا مىآيند. 5 - بچه هاى اولاد آن زن هر چه پايين آيند، چه از اولاد او به دنيا آمده، يا اولاد او آن بچه ها را شير داده باشند. 6 - خواهر وبرادر آن زن، اگر چه رضاعى باشند، يعنى به واسطه‌شير خوردن، با آن زن خواهر وبرادر شده باشند. 7 - عمو وعمه‌آن زن، اگر چه رضاعى باشند. 8 - دايى وخاله آن زن، اگر چه رضاعى باشند. 9 - اولاد شوهر آن زن، كه شير مال آن شوهر است، هر چه پايين آيند. 10 - پدر ومادر شوهر آن زن، كه شير مال آن شوهر است، هر چه بالا روند. 11 - خواهر وبرادر شوهر كه شير مال او است، اگر چه خواهر وبرادر رضاعى او باشند. 12 - عمو، عمه، دايى وخاله شوهر كه شير مال او است، هر چه بالا روند، اگر چه رضاعى باشند. همچنين عده ديگرى كه در مسائل بعد گفته مىشود. (1956) اگر زن بچه اى را با شرايطى كه بعدا گفته مىشود شير دهد، پدر آن بچه بنا بر اظهر واحوط، نمىتواند با دخترهايى كه از آن زن به دنيا آمده اند ازدواج كند. همچنين نمىتواند با دخترهاى شوهر كه شير مال او است ازدواج نمايد، بلكه احتياط واجب آن است كه دخترهاى رضاعى او را هم براى خود عقد ننمايد، ولى جايز است با دخترهاى رضاعى آن زن ازدواج كند.

[ 389 ]

(1957) اگر زن بچه اى را با شرايطى كه گفته مىشود شير دهد، شوهر آن زن، كه صاحب شير است، به خواهرهاى آن بچه، محرم نمىشود. (1958) اگر زن بچه اى را شير دهد، به برادرهاى آن بچه محرم نمىشود. همچنين خويشان آن زن، به برادر وخواهر بچه اى كه شير خورده، محرم نمىشوند. (1959) اگر مرد با زنى كه دخترى را شير كامل داده، ازدواج وبا آن زن نزديكى نمايد، ديگر نمىتواند آن دختر را براى خود عقد كند. (1960) اگر مرد با دخترى ازدواج كند، بنابر احتياط واجب ديگر نمىتواند با زنى كه آن دختر را شير كامل داده ازدواج نمايد. (1961) مرد با دخترى كه مادر يا مادر بزرگ مرد، او را شير كامل داده نمىتواند ازدواج نمايد. همچنين اگر زن پدر مرد، از شير پدر او، دخترى را شير داده باشد، آن مرد نمىتواند با آن دختر ازدواج نمايد، وچنانچه شخصى دختر شير خوارى را براى خود عقد كند، وبعدا مادر يا مادر بزرگ، يا زن پدر او از شير پدر آن شخص، آن دختر را شير دهد، عقد باطل مىشود. (1962) با دخترى كه خواهر، يا زن برادر انسان از شير برادرش او را شير كامل داده، نمىتوان ازدواج كرد، و هم چنين است اگر خواهر زاده يا برادر زاده يا نوه خواهر، يا نوه‌برادر انسان آن دختر را شير داده باشد. (1963) اگر زن نوه‌دخترى خود را شير دهد، آن دختر به شوهر خود حرام مىشود، و هم چنين است اگر بچه اى را كه شوهر دخترش، از زن ديگر دارد شير دهد، ولى اگر نوه‌پسرى خود را شير دهد، زن پسرش، كه مادر طفل شير خوار است، بر شوهر خود حرام نمىشود. (1964) اگر زن پدر دخترى، بچه‌شوهر آن دختر را از شير آن پدر شير دهد، آن دختر به شوهر خود حرام مىشود، چه بچه از همان دختر يا از زن ديگر شوهر او باشد.

[ 390 ]

شرايط شير دادن (1965) شير دادنى كه موجب محرم شدن است، هشت شرط دارد: 1 - بچه، شير زن زنده را بخورد، پس اگر از پستان زنى كه مرده است شير بخورد، بچه به كسى محرم نمى شود. 2 - شير آن زن از حرام نباشد، پس اگر شير بچه اى را كه از زنا به دنيا آمده به بچه ديگر بدهند، به واسطه‌آن شير، بچه به كسى محرم نمىشود. 3 - بچه، شير را از پستان بمكد، پس اگر شير را در گلوى او بريزند، محرم نمىشود. 4 - دو سال بچه تمام نشده باشد، واگر بعد از تمام شدن دو سال او را شير دهند به كسى محرم نمىشود. 5 - شير از يك شوهر باشد. 6 - بچه به واسطه بيمارى شير را قى نكند، ولى اگر قى كند، باز هم بنا بر احتياط واجب كسانى كه به واسطه‌شير خوردن به آن بچه محرم مىشوند، بايد با او ازدواج نكنند ونگاه محرمانه هم به او ننمايند. 7 - پانزده مرتبه، يا يك شبانه روز به طورى كه در مسأله 1967 گفته مىشود شير كامل بخورد، يا مقدارى شير به او بدهند كه بگويند از آن شير استخوانش محكم شده وگوشت در بدنش روييده است، بلكه اگر ده مرتبه هم به او شير دهند، بنا بر اظهر كافى است، ولى احوط اين است كه اگر بخواهند محرميت به وجود آيد، پانزده مرتبه شير بدهند. 8 - شير، خالص باشد وبا چيز ديگر مخلوط نباشد. (1966) اگر پيش از تمام شدن دو سال، نه مرتبه وبعد از آن، شش مرتبه شير بخورد، به كسى محرم نمىشود، ولى چنانچه از موقع زاييدن زن شيرده، بيشتر از دو سال گذشته باشد وشير او باقى باشد وبچه اى را شير دهد، بنا بر اظهر آن بچه به كسانى كه گفته شد، محرم مىشود.

[ 391 ]

(1967) بايد بچه در بين يك شبانه روز غذا يا شير زن ديگر را نخورد، ولى اگر كمى غذا بخورد كه نگويند در بين دفعات شير خوردن، غذا خورده اشكال ندارد، و نيز پانزده مرتبه را از شير يك زن بخورد ودر بين پانزده مرتبه، شير زن ديگر را نخورد ودر هر دفعه بدون فاصله شير بخورد، ولى اگر در بين شير خوردن نفس تازه كند يا كمى صبر كند، به طورى كه از وقتى كه پستان در دهان مىگيرد تا وقتى كه سير مىشود يك دفعه حساب شود، اشكال ندارد. (1968) اگر زنى بچه اى را شير داد كه شير از شوهر اولش بود ولى هنوز ده مرتبه نشده، مثلا بعد از طلاق از شوهر اول وتمام شدن عده با كسى ازدواج نمود واز او آبستن وداراى شير شد، اگر بقيه‌شير را از اين شير دوم به بچه بدهد، موجب محرم شدن نمىشود. (1969) اگر زن از شير شوهر خود بچه اى را شير دهد، بعد شوهر ديگرى اختيار كند واز شير آن شوهر هم بچه‌ديگرى را شير دهد، آن دو بچه به يكديگر محرم نمىشوند. (1970) اگر زن از شير يك شوهر چندين بچه را شير دهد، همه‌آنان به يكديگر و به شوهر وبه زنى كه آنان را شير داده محرم مىشوند. (1971) اگر كسى چند زن داشته باشد وهر كدام آنان با شرايطى كه گفته شد بچه اى را شير دهند، همه‌آن بچه ها به يكديگر وبه آن مرد وبه همه‌آن زن ها محرم مىشوند. (1972) اگر كسى دو زن شيرده داشته باشد ويكى از آنان بچه اى را مثلا هشت مرتبه وديگرى هفت مرتبه شير بدهد، آن بچه به كسى محرم نمىشود. (1973) اگر زنى از شير يك شوهر، پسر ودخترى را شير كامل بدهد، خواهر و برادر آن دختر به خواهر وبرادر آن پسر محرم نمىشوند. (1974) زنى كه برادر انسان را شير داده، به او محرم نمىشود. (1975) انسان نمىتواند با دو خواهر، اگر چه رضاعى باشند، يعنى به واسطه شير خوردن، خواهر يكديگر شده باشند ازدواج كند، وچنانچه دو زن را عقد كند و بعد بفهمد خواهر بوده اند، در صورتى كه عقد آنان در يك وقت بوده، هر دو باطل

[ 392 ]

است، واگر در يك وقت نبوده، عقد اولى صحيح وعقد دومى، باطل مىباشد. (1976) اگر كسى دختر عمه يا دختر خاله انسان را شير دهد، به انسان محرم نمىشود. آداب شير دادن (1977) مستحب است دايه اى را كه براى طفل مىگيرند، دوازده امامى وداراى عقل، عفت، صورت نيكو باشد، ومكروه است كم عقل يا غير دوازده امامى يا بدصورت، يا بدخلق، يا زنازاده باشد، ونيز مكروه است دايه اى بگيرند كه بچه او از زنا به دنيا آمده باشد. مسائل متفرقه‌شير دادن (1978) اگر مرد پيش از آن كه زنى را براى خود عقد كند، بگويد به واسطه‌شير خوردن، آن زن بر او حرام شده، مثلا بگويد، شير مادر او را خورده ام نمىتواند با آن زن ازدواج كند، واگر بعد از عقد بگويد، وخود زن هم حرف او را قبول نمايد، عقد باطل است، پس اگر مرد با او نزديكى نكرده باشد، يا نزديكى كرده باشد، ولى در وقت نزديكى كردن، زن بداند كه بر آن مرد حرام است، مهر ندارد، واگر بعد از نزديكى بفهمد كه بر آن مرد حرام بوده، شوهر بايد مهر او را مطابق زنهايى كه مثل او هستند بدهد. (1979) اگر زن پيش از عقد بگويد به واسطه‌شير خوردن بر مردى حرام شده، نمىتواند با آن مرد ازدواج كند واگر بعد از عقد بگويد، مثل صورتى است كه مرد بعد از عقد بگويد كه زن بر او حرام است وحكم آن در مسأله قبل گفته شد. (1980) شير دادنى كه موجب محرم شدن است به دو چيز ثابت مىشود: 1 - خبر دادن عده اى كه انسان از گفته‌آنان يقين يا اطمينان پيدا كند. 2 - شهادت دو مرد عادل يا چهار زن كه عادل باشند، ولى بايد شرايط شير دادن

[ 393 ]

را هم بگويند مثلا بگويند، ما ديده ايم كه فلان بچه بيست وچهار ساعت از پستان فلان زن شير خورده وچيز ديگرى در اين مدت نخورده، و هم چنين ساير شرطها را كه قبلا گفته شد شرح دهند، ولى اگر معلوم باشد كه شرايط را مىدانند ودر مورد اين شرايط، هم عقيده هستند و هم چنين با مرد وزنى كه هم شير بوده اند در اعتقاد به محرميت موافق باشند لازم نيست شرايط را شرح دهند، واگر كمتر از اين تعداد شهادت دهند، در قبول كردن حرف آنها تأمل است، اگر چه موافق احتياط است. (1981) اگر شك كنند بچه به مقدارى كه علت محرم شدن است وبا ساير شرايط شير خورده يا نه، بچه به كسى محرم نمىشود، و هم چنين است اگر گمان داشته باشند ولى گمان به حد اطمينان نرسد. احكام اولاد، حضانت ونفقه (1982) فرزندى كه از زن متولد مىشود ملحق به شوهر مىشود، به شرط آن كه بين نزديكى وزايمان، حد اقل شش ماه هلالى كه كمترين مدت حمل است، فاصله شده باشد، ونيز بيشتر از نه ماه فاصله نشود، اگر چه رعايت احتياط متناسب با يك سال است. (1983) اگر زن شوهردار زنا كند، در صورتى كه امكان داشته باشد بچه متولد از او واز شوهرش باشد ملحق به شوهر مىشود ومتولد از زنا حساب نمىشود. (1984) حق سرپرستى طفل پسر باشد يا دختر، بنابر اظهر تا دو سال براى مادر است، اما بعد از دو سال تا هفت سال پدر هم حق سرپرستى دارد، ودر اين پنج سال احوط آن است كه حق سرپرستى پسر با پدر ودختر با مادر است، ولى بعد از هفت سال حق سرپرستى، فقط از آن پدر است. (1985) اگر زنى كه آزاد، مسلمان وعاقل است دخترى داشته باشد، تا هفت سال دختر تمام نشده، پدر نمىتواند او را از مادرش جدا كند. (1986) در ايام سرپرستى هر كدام از پدر ومادر، اگر ديگرى خواست بچه اش را ببيند يا اين كه به او چيزى برساند، يا مشكل وضررى از او بر طرف كند، ويا اين كه

[ 394 ]

مدتى در كنار هم باشند، ديگرى نبايد مانع شود. (1987) هر يك از پدر ومادر، اگر چه مثل پدر قبل از رسيدن نوبت سرپرستيش از دنيا برود، حق سرپرستى مخصوص ديگرى مىشود، نه وصى يا نزديكان متوفى، ودر صورت وفات پدر، اگر مادر ازدواج كند در حق سرپرستى او تأمل است، و احوط رعايت رضايت كسى است كه شرعا بعد از پدر ومادر صاحب حق است. (1988) اگر پدر ومادر مفقود شوند، بنابر اظهر حق سرپرستى براى جد پدرى به جاى پدر وجده‌مادرى به جاى مادر به همان صورتى كه در پدر ومادر گفته شد ثابت است، واحتياط در رعايت رضايت جد پدرى است، واگر اينها هم مفقود شوند، حق سرپرستى براى كسى كه از نظر ارث به بچه نزديكتر است، يعنى اگر بچه بميرد از او ارث مىبرد، خالى از وجه نيست. (1989) انفاق وتأمين مخارج زندگى پدر ومادر وپدر بزرگ ومادر بزرگ هر چه بالا روند بر فرزند واجب است، و هم چنين تأمين مخارج فرزندان واولاد آنها هر چه پايين آيند. واين دو حكم در صورتى است كه آنها فقير باشند، وانفاق بر غير اينها، از برادران وخواهران وعموها ودائى ها واجب نيست، اگر چه مستحب مؤكد است.

[ 395 ]

طلاق مرد با شرايط ذيل مىتواند زن خود را طلاق دهد: 1 - بالغ باشد. 2 - عاقل باشد. 3 - مجبور نباشد. 4 - قصد طلاق داشته باشد. پس اگر صيغه طلاق را به شوخى بگويد طلاق صحيح نيست. (1990) طلاق دادن بچه مميزى كه ده سال او تمام شده بنا بر اظهر صحيح است ولى خلاف احتياط مىباشد وبهتر است او طلاق ندهد. (1991) اگر مرد را مجبور كنند كه زنش را طلاق دهد، طلاق باطل است وبنا بر اظهر در تحقق اجبار همين مقدار كافى است كه اگر مثلا طلاق ندهد، مالى را كه به آن نياز دارد واگر از او بگيرند به حالش ضرر دارد به ناحق از او بگيرند، ولى اگر مىتواند توريه كند وبا توجه والتفات در حين طلاق توريه نكرد بنا بر اظهر طلاق صحيح است. (1992) زن بايد در وقت طلاق از خون حيض ونفاس پاك باشد وشوهرش در آن پاكى يا در حال نفاس وحيضى كه قبل از اين پاكى بود، با او نزديكى نكرده باشد، وتفصيل اين دو شرط در مسائل آينده گفته مىشود. (1993) طلاق دادن زن در حال حيض يا نفاس در سه صورت صحيح است: 1 - آن كه شوهرش بعد از ازدواج با او نزديكى نكرده باشد. 2 - آبستن باشد، واگر معلوم نباشد كه آبستن است وشوهر در حال حيض

[ 396 ]

طلاقش بدهد، بعد بفهمد آبستن بوده، اشكال ندارد. 3 - مرد به واسطه غايب بودن، نتواند يا برايش مشكل باشد كه پاك بودن زن را بفهمد، ولى احتياط مستحب در اين است كه در اين صورت يك ماه صبر كند وبعد طلاق بدهد. (1994) اگر با اعتقاد به اين كه زن از خون حيض پاك است طلاقش دهد، بعد معلوم شود كه موقع طلاق در حال حيض بوده، طلاق او باطل است واگر با اعتقاد به اين كه در حال حيض است طلاقش دهد، بعد معلوم شود پاك بوده، طلاق او صحيح است. (1995) كسى كه مىداند زنش در حال حيض يا نفاس است، اگر غايب شود، مثلا مسافرت كند وبخواهد او را طلاق دهد، بايد تا مدتى كه معمولا زنها از حيض يا نفاس پاك مىشوند، صبر كند تا يقين كند كه او پاك شده است. (1996) مردى كه غايب است اگر بخواهد زن خود را طلاق دهد چنانچه بتواند اطلاع پيدا كند كه زن او در حال حيض يا نفاس است يا نه، بايد تحقيق كند، ولى اگر اطلاع او از روى عادت حيض زن، يا نشانه هاى ديگرى باشد كه در شرع معين شده، بايد تا مدتى كه معمولا زن ها از حيض يا نفاس پاك مىشوند صبر كند. (1997) اگر با عيالش، كه از خون حيض ونفاس پاك است، نزديكى كند و بخواهد طلاقش دهد، بايد صبر كند تا دوباره حيض ببيند وپاك شود. ولى زنى را كه نه سالش تمام نشده، يا آبستن است، اگر بعد از نزديكى طلاق دهند، اشكال ندارد، و هم چنين است اگر يائسه باشد. (1998) هر گاه با زنى كه از خون حيض ونفاس پاك است نزديكى كند ودر همان پاكى طلاقش دهد، اگر بعدا معلوم شود كه موقع طلاق آبستن بوده، بنابر اظهر طلاق صحيح است. (1999) اگر با زنى كه از خون حيض ونفاس پاك است نزديكى كند ومسافرت نمايد، چنانچه بخواهد در سفر طلاقش دهد، بايد به قدرى كه زن معمولا بعد از آن پاكى، خون مىبيند ودوباره پاك مىشود صبر كند. (2000) اگر مرد بخواهد زن خود را كه به دليل بيمارى، حيض نمىبيند طلاق

[ 397 ]

دهد، بايد از وقتى كه با او نزديكى كرده، تا سه ماه از نزديكى با او خود دارى نمايد و بعد او را طلاق دهد. (2001) طلاق بايد به صيغه عربى صحيح خوانده شود، واگر خواندن به عربى صحيح ممكن نبود، با ساير زبانها به صورت صحيح بايد خوانده شود، واگر به عربى مىتواند بخواند ولى عربى صحيح را نمىداند، احتياط در اين است كه هم به عربى غيرصحيح وهم به لغت صحيح كسى كه صيغه‌طلاق را مىخواند خوانده شود، وبايد دو مرد عادل صيغه‌طلاق را بشنوند، واگر خود شوهر بخواهد صيغه طلاق را بخواند واسم زن او مثلا فاطمه باشد بايد بگويد: " زوجتي فاطمة طالق " يعنى: " زن من فاطمه رها است "، واگر ديگرى را وكيل كند، آن وكيل بايد بگويد: " زوجة موكلي فاطمة طالق ". (2002) كسى كه قدرت خواندن صيغه طلاق ندارد، مثل گنگ ولال، همين كه اشاره‌او يقينا به طلاق باشد كافى است، و هم چنين است نوشته اى كه مقصود از آن انشاء طلاق باشد. (2003) طلاق دادن مكروه است، وطلاق دادن زنى كه در حال بيمارى است، كراهتش شديدتر است. (2004) متعه يعنى عقد غير دائم، طلاق ندارد بنا بر اين شاهد گرفتن وپاك بودن زن از حيض لازم نيست وجدايى آن بدين صورت است كه مدت عقد تمام شود يا مرد بگويد: " باقى مدت عقد را بخشيدم ". عده طلاق (2005) زنى كه نه سالش تمام نشده يا زن يائسه، اگر چه شوهر با او نزديكى كرده باشد عده ندارد، وبعد از طلاق مىتواند فورا شوهر كند. (2006) زنى كه نه سالش تمام شده ويائسه نيست، اگر شوهر با او نزديكى كند وطلاقش دهد، بعد از طلاق بايد عده نگاه دارد، يعنى بعد از آن كه در پاكى طلاقش داد، به قدرى صبر كند كه دو بار، حيض ببيند وپاك شود، وهمين كه حيض سوم را

[ 398 ]

ديد عده او تمام مىشود ومى تواند شوهر كند، ولى اگر پيش از نزديكى كردن با او طلاقش بدهد عده ندارد. (2007) زنى كه حيض نمىبيند، اگر در سن زنهايى باشد كه حيض مىبينند، چنانچه شوهرش بعد از نزديكى كردن او را طلاق دهد، بايد بعد از طلاق تا سه ماه عده نگاه دارد. (2008) زنى كه عده‌او سه ماه است، اگر اول ماه طلاقش بدهند بايد سه ماه هلالى، يعنى از موقعى كه ماه ديده مىشود تا سه ماه عده نگاه دارد، واگر در بين ماه طلاقش بدهند، بايد باقى ماه را با دو ماه بعد از آن ونيز كسرى ماه اول را از ماه چهارم، عده نگاه دارد تا سه ماه تمام شود، مثلا اگر غروب روز بيستم ماه طلاقش بدهند وآن ماه بيست ونه روز باشد، بايد نه روز باقيمانده ماه را با دو ماه بعد از آن و بيست روز از ماه چهارم عده نگاه دارد، واحتياط مستحب آن است كه از ماه چهارم بيست ويك روز عده نگاه دارد تا با مقدارى كه از ماه اول عده نگاه داشته، سى روز شود. (2009) اگر زن آبستن را طلاق دهند، عده اش تا دنيا آمدن يا سقط شدن بچه او است، بنا بر اين اگر مثلا يك ساعت بعد از طلاق، بچه‌او به دنيا آيد، عده اش تمام مىشود. (2010) ابتداى عده طلاق از موقعى است كه خواندن صيغه‌طلاق تمام مىشود، چه زن بداند طلاقش داده اند يا نداند، پس اگر بعد از تمام شدن عده بفهمد كه او را طلاق داده اند، لازم نيست دوباره عده نگاه دارد. عده وفات (2011) زنى كه شوهرش مرده بايد تا چهار ماه وده روز عده نگاه دارد، يعنى از شوهر كردن خود دارى نمايد اگر چه يائسه يا صيغه يا نه سالش تمام نشده باشد، يا شوهرش با او نزديكى نكرده باشد، واگر آبستن باشد، بايد تا موقع زاييدن عده نگاه دارد، ولى اگر قبل از چهار ماه وده روز بچه اش به دنيا آيد، بايد تا چهار ماه وده روز

[ 399 ]

از مرگ شوهرش صبر كند واين را عده وفات مىگويند. (2012) زنى كه در عده‌وفات مىباشد، حرام است لباسهاى رنگارنگ بپوشد و سرمه بكشد، و هم چنين كارهاى ديگرى كه زينت حساب شود بر او حرام مىباشد. (2013) اگر زن يقين كند كه شوهرش مرده وبعد از تمام شدن عده‌وفات، شوهر كند، چنانچه معلوم شود شوهر او بعدا مرده است، بايد از شوهر دوم جدا شود، و در صورتى كه آبستن باشد، به مقدارى كه در عده طلاق گفته شد، براى شوهر دوم عده‌طلاق وبعد براى شوهر اول عده وفات نگاه دارد، واگر آبستن نباشد، براى شوهر اول عده وفات وبعد براى شوهر دوم عده طلاق نگاه دارد. (2014) ابتداى عده‌وفات از موقعى است كه زن از مرگ شوهر مطلع شود. (2015) اگر زن بگويد، عده ام تمام شده، با دو شرط از او قبول مىشود: اول: آن كه مورد تهمت نباشد. ودوم: آن كه از طلاق يا مردن شوهرش به قدرى گذشته باشد كه در آن مدت تمام شدن عده ممكن باشد. (2016) اگر زنى را كه حامله نيست طلاق رجعى داد وقبل از اتمام عده‌طلاق، شوهر وفات كرد، زن بايد از زمان مرگ شوهر، عده‌وفات نگه دارد. طلاق بائن ورجعى (2017) طلاق بائن آن است كه بعد از طلاق، مرد حق ندارد به زن خود رجوع كند، يعنى بدون عقد او را به همسرى قبول نمايد، وآن بر پنج قسم است: 1 - طلاق زنى كه نه سالش تمام نشده باشد. 2 - طلاق زنى كه يائسه باشد. 3 - طلاق زنى كه شوهرش بعد از عقد با او نزديكى نكرده باشد. 4 - طلاق زنى كه او را سه دفعه طلاق داده اند. 5 - طلاق خلع ومبارات. واحكام اينها بعدا گفته خواهد شد. غير از اين موارد، طلاق رجعى است كه بعد از طلاق تا وقتى زن در عده است، مرد مىتواند به او رجوع نمايد وعقد مجدد لازم نيست. (2018) كسى كه زنش را طلاق رجعى داده، حرام است او را از خانه اى كه موقع

[ 400 ]

طلاق در آن بوده، بيرون كند، ولى در بعضى از مواقع كه در كتاب هاى مفصل گفته شده، بيرون كردن او اشكال ندارد، ونيز حرام است زن براى كارهاى غير لازم از آن خانه بيرون رود. احكام رجوع كردن (2019) در طلاق رجعى مرد به دو صورت مىتواند به زن خود رجوع كند: 1 - حرفى بزند كه معنايش اين باشد كه او را دوباره زن خود قرار داده است. 2 - كارى كند كه زن از آن بفهمد رجوع كرده است. (2020) براى رجوع كردن لازم نيست دو مرد شاهد بگيرد، يا به زن خبر دهد، بلكه اگر بدون اين كه كسى بفهمد، بگويد، به زنم رجوع كردم، صحيح است. (2021) اگر زنى را دوبار طلاق داد وبعد از طلاق دوباره رجوع كرد يا عقد مجدد نمود، ويا بعد از يك طلاق رجوع وبعد از طلاق ديگر او را عقد كرد، در هر صورت بعد از طلاق سوم، آن زن بر او حرام مىشود، ولى اگر زن بعد از طلاق سوم به مرد ديگرى شوهر كند، با شرايط ذيل به شوهر اول حلال مىشود يعنى شوهر اول مىتواند دوباره او را عقد نمايد: 1 - شوهر دوم بايد بالغ باشد. 2 - شوهر دوم از جلو با او نزديكى كند كه موجب غسل باشد، وبنا بر احوط بايد انزال شود. 3 - عقد شوهر دوم دائمى باشد. 4 - شوهر دوم طلاقش بدهد يا بميرد. 5 - عده‌طلاق يا وفات شوهر دوم تمام شود. طلاق خلع (2022) طلاق زنى را كه به شوهرش مايل نيست ومهر يا مال ديگر خود را به شوهر مىبخشد تا طلاقش دهد، خلع گويند. (2023) اگر شوهر بخواهد صيغه‌طلاق خلع را بخواند، چنانچه اسم زن مثلا فاطمه باشد مىگويد: " زوجتي فاطمة خالعتها على ما بذلت هى طالق "، يعنى:

[ 401 ]

" زنم فاطمه را طلاق خلع دادم، او رها است ". (2024) اگر زنى، شخصى را وكيل كند كه مهر او را به شوهرش ببخشد وشوهر، همان شخص را وكيل كند كه زن را طلاق دهد، چنانچه اسم شوهر محمد واسم زن فاطمه باشد وكيل، صيغه طلاق را به اين صورت مىخواند: " عن موكلتي فاطمة بذلت مهرها لموكلي محمد، ليخلعها عليه "، پس از آن بلا فاصله مىگويد: " زوجة موكلي خالعتها على ما بذلت هى طالق "، واگر زنى كسى را وكيل كند كه غير از مهر چيز ديگرى را به شوهر او ببخشد كه او را طلاق دهد وكيل بايد به جاى كلمه " مهرها " آن چيز را بگويد، مثلا اگر صد تومان داده بايد بگويد: " بذلت مأة تومان ". طلاق مبارات (2025) اگر زن وشوهر يكديگر را نخواهند وزن مالى به مرد بدهد كه او را طلاق دهد آن طلاق را مبارات گويند. (2026) اگر شوهر بخواهد صيغه مبارات را بخواند، چنانچه مثلا اسم زن فاطمه باشد، بايد بگويد: " بارأت زوجتي فاطمة على مهرها فهى طالق "، يعنى: " مبارات كردم زنم فاطمه را در مقابل مهر او، پس او رهاست "، واگر ديگرى را وكيل كند، وكيل بايد بگويد: " بارأت زوجة موكلي فاطمة على مهرها فهى طالق ". (2027) صيغه‌طلاق خلع ومبارات بايد به عربى صحيح خوانده شود، ولى اگر زن براى آن كه مال خود را به شوهر ببخشد، مثلا به فارسى بگويد: براى طلاق، فلان مال را به تو بخشيدم، اشكال ندارد. (2028) اگر زن در بين عده طلاق خلع يا مبارات، از بخشش خود برگردد، شوهر مىتواند رجوع كند وبدون عقد دوباره او را زن خود قرار دهد. (2029) مالى را كه شوهر براى طلاق مبارات مىگيرد، بايد بيشتر از مهر نباشد ولى در طلاق خلع اگر بيشتر باشد اشكال ندارد. (2030) شرايطى كه در طلاق خلع نسبت به زن وشوهر معتبر است ودر كتب

[ 402 ]

مفصل آمده، در طلاق مبارات نيز معتبر است وشرايطى كه در اصل طلاق معتبر بود، در هر يك از طلاق خلع ومبارات نيز معتبر است. مسائل متفرقه طلاق (2031) اگر با زن نامحرمى به گمان اين كه همسر خود او است نزديكى كند، چه زن بداند كه او شوهرش نيست، يا گمان كند شوهرش مىباشد، بايد عده نگاه دارد. (2032) زنى كه به عقد دائم در آمده وشوهرش گم شده، اگر بخواهد به ديگرى شوهر كند، بايد نزد مجتهد عادل برود وبه دستور او عمل نمايد. (2033) پدر وجد پدرى ديوانه در صورتى كه مفسده وضررى در كار نباشد، مىتوانند زن او را طلاق بدهند. (2034) اگر شوهر از روى علاماتى كه در شرع معين شده، دو نفر را عادل بداند وزن خود را در حضور آنان طلاق دهد، ديگرى كه آن دو را فاسق مىداند بنا بر اظهر نبايد آن زن را براى خود يا براى شخص ديگر عقد كند، ودر صورت جهل اگر احتمال بدهد آن دو نفر پيش كسى كه طلاق مىدهد عادل هستند، بنا بر اظهر كافى است.

[ 403 ]

غصب غصب آن است كه انسان از روى ظلم، بر مال يا حق كسى مسلط شود، واين يكى از گناهان بزرگ است كه اگر كسى انجام دهد، در قيامت به عذاب سخت گرفتار مىشود، از حضرت پيغمبر اكرم (صلى الله عليه وآله وسلم) روايت شده است كه: " من غصب شبرا من الارض طوقه الله من سبع أرضين يوم القيمة "، يعنى: " هر كسى يك وجب از زمين ديگرى غصب كند، خداوند در قيامت آن زمين را از هفت طبقه آن مثل طوق به گردن او مىاندازد "، و هم چنين روايت شده است: " من خان جاره شبرا من الارض، جعله الله طوقا في عنقه من تخوم الارض السابعة حتى يلقى الله يوم القيمة مطوقا الا ان يتوب أو يرجع "، يعنى: " اگر كسى به همسايه اش به اندازه‌يك وجب زمين خيانت كند، خداوند آن را از قعر زمين هفتم به گردن او مىاندازد تا خدا را در چنين حالتى ملاقات كند، مگر اين كه از گناهش توبه كند يا برگردد ". وباز فرموده اند: " من أخذ أرضا بغير حق، كلف أن يحمل ترابها الى المحشر "، يعنى: " اگر كسى بدون حق، زمينى را بگيرد، او را وادار مىكنند كه خاك آن زمين را تا محشر حمل نمايد ". (2035) اگر انسان نگذارد مردم از مسجد، مدرسه، پل وجاهاى ديگرى كه براى عموم ساخته شده استفاده كنند، حق آنان را غصب نموده، و هم چنين است اگر كسى در مسجد جايى براى خود بگيرد وديگرى را نگذارد كه از آن جا استفاده نمايد. (2036) چيزى را كه انسان پيش طلبكار گرو مىگذارد بايد نزد او بماند كه اگر طلب او را نداد، طلب خود را از آن بدست آورد. پس اگر پيش از آن كه طلب او را

[ 404 ]

بدهد، آن چيز را از او بگيرد، اگر چه غصب نيست، اما كار حرامى انجام داده است. (2037) مالى را كه نزد كسى گرو گذاشته اند، اگر ديگرى غصب كند صاحب مال وطلبكار مىتوانند چيزى را كه غصب كرده از او مطالبه نمايند وچنانچه آن چيز را از او بگيرند باز هم در گرو است واگر آن چيز از بين برود وعوض آن را بگيرند، آن عوض هم مثل خود آن چيز گرو مىباشد. (2038) اگر انسان چيزى را غصب كند، بايد به صاحبش برگرداند، واگر آن چيز از بين برود، بايد عوض آن را به او بدهد. (2039) اگر از چيزى كه غصب كرده منفعتى به دست آيد، مثلا از گوسفندى كه غصب كرده بره اى پيدا شود، تعلق به صاحب مال دارد، ونيز كسى كه خانه اى را غصب كرده، اگر چه در آن ننشيند، بايد اجاره‌آن را بدهد. (2040) اگر از بچه يا ديوانه چيزى را غصب كند، بايد آن را به ولى او بدهد واگر از بين برود بايد عوض آن را بدهد. (2041) اگر چيزى را كه غصب كرده با چيز ديگرى مخلوط كند، مثلاگندمى را كه غصب كرده با جو مخلوط نمايد، چنانچه جدا كردن آنها ممكن است، اگر چه زحمت داشته باشد، بايد جدا كند وبه صاحبش برگرداند. (2042) هر گاه دو نفر با هم چيزى را غصب كنند، اگر چه هر يك به تنهايى مىتوانست آن را غصب نمايد، هر كدام از آنان ضامن نصف آن است. (2043) اگر چيزى را كه غصب كرده به طورى تغيير دهد كه از اولش بهتر شود مثلا طلايى را كه غصب كرده گوشواره بسازد، چنانچه صاحب مال بگويد: مال را به همين صورت بده، بايد به او بدهد ونمى تواند براى زحمتى كه كشيده مزد بگيرد، بلكه بدون اجازه مالك حق ندارد آن را به صورت اولش در آورد. (2044) اگر چيزى را غصب كند كه باقى ماندن آن چيز با آن شكل حرام است، مثل بت وصليب وآلات لهو كه شكستن آنها واجب است. پس اگر غاصب آن را خراب كند، بايد اصل مواد آنها را به صاحبش بدهد ومزد ساخت آن به عهده‌او نيست، ولى اگر آن چيز منفعت حلالى هم داشته، مثل ظروف طلا ونقره (بنا بر جواز نگاه داشتن آنها) پس بى وجه نيست كه مزد ساخت آن را هم ضامن باشد.

[ 405 ]

(2045) اگر چيزى را كه غصب كرده به طورى تغيير دهد كه از اولش بهتر شود، وصاحب مال بگويد: بايد آن را به صورت اول در آورى، واجب است آن را به صورت اولش در آورد، وچنانچه قيمت آن به علت تغيير دادن، از اولش كمتر شود، بايد تفاوت آن را به صاحبش بدهد، پس طلايى را كه غصب كرده اگر گوشواره بسازد وصاحب آن بگويد: بايد به صورت اولش در آورى، در صورتى كه بعد از آب كردن قيمت آن از پيش از گوشواره ساختن كمتر شود، بايد تفاوت آن را بدهد. (2046) اگر در زمينى كه غصب كرده زراعت كند، يا درخت بنشاند، زراعت و درخت وميوه آن مال خود او است وچنانچه صاحب زمين راضى نباشد كه زراعت ودرخت در زمين بماند، كسى كه غصب كرده بايد فورا زراعت يا درخت خود را، اگر چه ضرر نمايد، از زمين بكند، ونيز بايد اجاره‌زمين را در مدتى كه زراعت و درخت در آن بوده به صاحب زمين بدهد وخرابى هايى را كه در زمين پيدا شده، درست كند، مثلا جاى درخت ها را پر نمايد. واگر به سبب اينها قيمت زمين از اولش كمتر شود، بايد تفاوت آن را هم بدهد، ونمى تواند صاحب زمين را مجبور كند كه زمين را به او بفروشد، يا اجاره دهد، وصاحب زمين نيز نمىتواند او را مجبور كند كه درخت يا زراعت را به او بفروشد. (2047) اگر صاحب زمين راضى شود كه زراعت ودرخت در زمين او بماند، كسى كه آن را غصب كرده، لازم نيست درخت وزراعت را بكند ولى بايد اجاره‌آن زمين را از وقتى كه غصب كرده تا وقتى كه صاحب زمين راضى شده بدهد. (2048) اگر در زمينى كه غصب كرده بدون اذن مالك چاهى حفر نمايد، پس اگر مالك به باقى بودن آن چاه راضى باشد، غاصب ضامن پركردن آن نيست، واگر راضى نباشد غاصب بايد آن چاه را پر كند، ولى تصرف در پر كردن بايد به اذن مالك باشد، واگر مالك بخواهد خود، چاه را پر كند مىتواند اجرت آن را از او بگيرد (2049) اگر چيزى كه غصب كرده از بين برود، در صورتى كه از نظر اسم يا صفت يا رغبت مردم به آن، امثالى ندارد بايد قيمت آن را بدهد. ومنظور از قيمت، قيمت زمان مطالبه است، بلكه خالى از وجه نيست كه بالاترين قيمت از زمان غصب تا زمان پرداخت را بدهد، اگر چه احتياط در اين است كه روى يكى از

[ 406 ]

قيمت هايى كه آن چيز در اين فاصله پيدا كرده يا متوسط آنها با هم صلح نمايند. (2050) اگر چيزى را كه غصب كرده واز بين رفته، از نظر اسم يا صفت ويا رغبت مردم به آن امثالى دارد، مانند گندم وبرنج، بايد مثل همان چيزى را كه غصب كرده بدهد، ولى چيزى را كه مىدهد بايد خصوصياتش مثل چيزى باشد كه آن را غصب كرده واز بين رفته است. (2051) اگر چيزى را كه مثل گوسفند قيمت اجزاى آن با هم فرق دارد غصب نمايد واز بين برود، چنانچه قيمت بازار آن فرق نكرده باشد ولى در مدتى كه پيش او بوده مثلا چاق شده باشد، وحتى اگر چاقى به سبب رسيدگى غاصب به آن حيوان بوده، بايد قيمت وقتى را كه چاق بوده بدهد، اگر چه بعد از آن، حيوان خود به خود لاغر شده باشد. (2052) اگر چيزى را كه غصب كرده ديگرى از او غصب نمايد واز بين برود، صاحب مال مىتواند عوض آن را از هر كدام كه خواست بگيرد، واگر از اولى بگيرد، چنانچه مال نزد دومى تلف شده باشد، او مىتواند از دومى مطالبه كند، ولى اگر دومى به اولى برگردانده وپيش او تلف شده نمىتواند از او مطالبه كند، واگر صاحب مال عوض را از دومى كه مال پيش او تلف شده بگيرد، او نمى تواند آنچه را داده از اولى مطالبه نمايد. (2053) اگر شخصى مال غصبى را از غاصب بخرد ومالك، آن معامله را اجازه ندهد، مشترى هم مثل غاصب ضامن آن مال ومنافع آن است، ومالك مىتواند عوض آن مال ومنافع آن را، حتى منفعتهايى را كه در دست مشترى يا غاصب اول پيدا شده ونزد مشترى باقى مانده از هر كدام كه خواست بگيرد، پس اگر آنها را از مشترى گرفت، در صورتى كه مشترى از غصب اطلاع داشته ومال در دست او تلف شده، نمىتواند آنچه را داده از غاصب بگيرد، واگر صاحب مال از غاصب گرفت، او مىتواند آنچه را داده از مشترى كه مال پيش او تلف شده بگيرد، اما اگر مشترى جاهل به غصب بود ومالك از او گرفت، مشترى پولى را كه در معامله به فروشنده داده بود از او مىگيرد، حتى اگر آنچه به مالك داده بيشتر از آن پول بوده، بنا بر اظهر زيادى را هم از فروشنده مىگيرد.

[ 407 ]

(2054) اگر چيزى را كه مىفروشند يكى از شرط هاى معامله در آن نباشد، مثلا چيزى را كه بايد با وزن خريد وفروش كنند بدون وزن معامله نمايند، معامله باطل است، وچنانچه فروشنده وخريدار با قطع نظر از معامله راضى باشند كه در مال يكديگر تصرف كنند اشكال ندارد، وگرنه چيزى را كه از يكديگر گرفته اند، مثل مال غصبى است وهر كدام بايد آن را به صاحبش برگرداند، ودر صورتى كه هر يك از مشترى يا فروشنده بدانند كه معامله باطل است ومال او در دست ديگرى از بين برود، بنابر اظهر نمىتواند عوض آن را بگيرد. (2055) هر گاه مال را از فروشنده بگيرد كه آن را ببيند يا مدتى نزد خود نگاه دارد تا اگر پسنديد بخرد، اگر با اجازه فروشنده باشد، در صورتى كه آن مال تلف شود، بنا بر اقرب لازم نيست عوض آن را به صاحبش بدهد.

[ 408 ]

" احكام مالى كه پيدا شده " (2056) مالى را كه انسان پيدا مىكند، اگر نشانه اى نداشته باشد كه به وسيله‌آن صاحبش پيدا شود، وحيوان هم نباشد وارزش آن از يك درهم، يعنى 6 / 12 نخود نقره‌سكه دار كمتر نباشد، مىتواند از طرف صاحبش صدقه دهد، ويا به حاكم شرع بدهد. (2057) اگر مالى را پيدا كند كه نشانه دارد وقيمت آن كمتر از يك درهم باشد و صاحب آن معلوم نباشد، مىتواند به قصد اين كه ملك خودش شود بردارد ولى اگر صاحب آن پيدا شد وآن را مطالبه كرد، در صورتى كه براى او مشقت ندارد، بنابر احتياط واجب بايد عين مال او را برگرداند، واگر تلف شده باشد بنابرا ظهر ضامن مثل يا قيمت آن نيست. (2058) هر گاه چيزى را كه پيدا كرده نشانه اى دارد كه به وسيله‌آن مىتواند صاحبش را پيدا كند، در صورتى كه قيمت آن در زمان برداشتن آن كمتر از يك درهم نباشد، واجب است از همان وقت اعلان كند، يعنى تا يك سال در محل اجتماع مردم بگويد يا بنويسد ودر محل مناسب نصب كند. (2059) اگر انسان خودش نخواهد اعلان كند، مىتواند به كسى كه اطمينان دارد بگويد كه از طرف او اعلان نمايد. (2060) اگر تا يك سال اعلان كرد وصاحب مال پيدا نشد، چنانچه در غير حرم مكه پيدا كرده، مىتواند از طرف صاحبش صدقه بدهد يا به عنوان امانت براى صاحبش نزد خود نگهدارى كند، يا به حاكم شرع بدهد يا براى خود بردارد وقصد كند كه اگر صاحبش پيدا شد عوض آن را به او بدهد، واگر در حرم مكه پيدا كرد، چنانچه قصد ندارد كه به عنوان امانت نگه دارد، ظاهر اين است كه صدقه مىدهد. (2061) اگر صاحب مال بعد از يك سال اعلان پيدا شد، چنانچه مال را صدقه يا به حاكم شرع داده، بنابر اقرب ضامن نيست و هم چنين اگر بدون افراط وتفريط تلف شده نيز ضامن نيست، واگر به عنوان امانت نگاه داشته، تحويل مىدهد، واگر

[ 409 ]

براى خود برداشته عوض آن را بايد بدهد. (2062) كسى كه مالى را پيدا كرده اگر عمدا به دستورى كه گفته شد اعلان نكند گذشته از اين كه معصيت كرده باز هم واجب است اعلان كند، ودر سالى كه اعلان نكرده نمىتواند كارهايى را كه در مسائل قبل گفته شد انجام دهد. (2063) اگر بچه‌نابالغ يا ديوانه چيزى را پيدا كند، ولى او بايد وظايفى را كه گفته شد، انجام دهد. (2064) اگر انسان در بين سالى كه اعلان مىكند از پيدا شدن صاحب مال نا اميد شود، بنا بر اظهر ديگر اعلان واجب نيست ومى تواند به وظايفى كه گفته شد عمل نمايد. (2065) اگر در بين سالى كه اعلان مىكند مال از بين برود، چنانچه در نگهدارى آن كوتاهى يا زياده روى كرده بايد عوض آن را به صاحبش بدهد، وگرنه چيزى بر عهده‌او نخواهد بود، ولى اگر قبل از تمام شدن سال براى خودش بردارد وتلف شود، ضامن است. (2066) اگر مال نشانه دارى را كه ارزش آن به يك درهم مىرسد در جايى پيدا كند كه معلوم است به وسيله‌اعلان صاحب آن پيدا نمىشود، مثل بيابانها يا خرابه ها ومانند آن، اگر مالك آن ولو اجمالا معلوم نباشد حكم كمتر از يك درهم را دارد، واگر مالك آن ولو اجمالا معلوم باشد بايد به وظايفى كه براى بعد از اعلان گفته شد عمل نمايد. (2067) در موقع اعلان بعضى از اوصاف مال پيدا شده را مىگويد كه تا حدودى آن را بشناساند وبعضى ديگر را نمىگويد تا مالك حقيقى را بشناسد. (2068) اگر كسى چيزى را پيدا كند وديگرى بگويد مال من است، اگر يقين يا اطمينان پيدا كند كه راست مىگويد يا دو شاهد عادل شهادت دهند ويا ادعا كننده قسم بخورد كه مال او است، واجب است به او داده شود، ولى اگر از نشانه دادن او فقط گمان برايش حاصل شود يا يك شاهد عادل شهادت دهد، مخير است به او بدهد يا ندهد، ودر صورتى كه گمان قوى پيدا كند، وجوب تحويل به او خالى از وجه نيست.

[ 410 ]

(2069) هر گاه چيزى را پيدا كند كه اگر بماند فاسد مىشود، مىتواند آن را قيمت كند وبراى خود بردارد، وميزان، قيمت زمانى است كه در آن تصرف مىنمايد، وتمام وظايفى كه براى اصل مال بود، از قبيل اعلان وساير وظايف، در اينجا براى عوض مال ثابت است، ومى تواند به حاكم مراجعه كرده واز او كسب تكليف نمايد.

[ 411 ]

ذبح وشكار (2070) اگر حيوان حلال گوشت را به دستورى كه بعدا گفته مىشود سر ببرند، وحشى باشد يا اهلى، بعد از جان دادن، گوشت آن حلال وبدن آن پاك است، ولى حيوان نجاستخوار كه استبراء نشده وهم چنين حيوانى كه انسان با آن نزديكى كرده گوشت آن حلال نيست. (2071) حيوان حلال گوشت وحشى، مانند آهو، كبك وبز كوهى، وحيوان حلال گوشتى كه اهلى بوده وبعدا وحشى شده، مثل گاو وشترى كه فرار كرده و وحشى شده است، اگر به دستورى كه بعدا گفته مىشود آنها را شكار كنند، پاك و حلال است، ولى حيوان حلال گوشت اهلى، مانند گوسفند ومرغ خانگى، با شكار كردن پاك وحلال نمىشود. (2072) حيوان حلال گوشت وحشى در صورتى با شكار كردن پاك وحلال مىشود كه بتواند فرار كند يا پرواز نمايد. بنابر اين، بچه‌آهو كه نمىتواند فرار كند و بچه‌كبك كه نمىتواند پرواز نمايد، با شكار كردن پاك وحلال نمىشود. (2073) حيوان حلال گوشتى كه مانند ماهى خون جهنده ندارد، اگر به خودى خود بميرد، پاك است ولى گوشت آن را نمىشود خورد. (2074) حيوان حرام گوشتى كه خون جهنده ندارد، مانند مار، با سر بريدن حلال نمىشود. (2075) سگ وخوك به وسيله‌سر بريدن وشكار كردن پاك نمىشوند، و خوردن گوشت آنها هم حرام است، وحيوان حرام گوشت درنده وگوشتخوار، مانند گرگ وپلنگ، اگر به دستورى كه گفته مىشود سر ببرند، بنابر اظهر پاك است

[ 412 ]

ولى گوشت آن حلال نمىشود. (2076) فيل، خرس، بوزينه، سوسمار، موش وحيوان هايى كه مانند مار در داخل زمين زندگى مىكنند، اگر خون جهنده داشته باشند وبه خودى خود بميرند نجسند، ولى اگر سر آنها را ببرند پاك شدن بدنشان در سه مورد اول خالى از وجه نيست، ولى در بقيه خلاف احتياط است. (2077) اگر هنگام بريدن سر حيوان، پيش از بيرون آمدن روح، سر حيوان را از بدنش جدا كنند مانعى ندارد وحيوان پاك وحلال است، ولى اگر عمدا بخواهند سرش را از بدن جدا كنند، بنابر اظهر خوردن گوشت آن مكروه است، بلكه خلاف احتياط است. (2078) اگر از شكم حيوان زنده، بچه‌مرده اى بيرون آيد يا آن را بيرون آورند، خوردن گوشت آن حرام است (2079) پيش از بيرون آمدن روح وسرد شدن بدن حيوان، مكروه است بلكه خلاف احتياط است پوست حيوان را بكنند ويا اين كه اعضاى بدنش را قطع كنند. دستور ذبح (2080) دستور سر بريدن حيوان آن است كه چهار رگ بزرگ گردن آن را از پايين برآمدگى زير گلو به طور كامل ببرند، وآن چهار رگ عبارتند از: " حلقوم " كه مجراى تنفس حيوان است، و " مرى " كه زير حلقوم است ومجراى غذاى حيوان است، و دو رگ خونى ديگر، كه دو طرف حلقوم است وبه آنها " ودج " گفته مىشود، واگر آنها را بشكافند كافى نيست. (2081) اگر بعضى از چهار رگ را در حال اختيار ببرند وصبر كنند تا حيوان بميرد بعد بقيه را ببرند، فايده ندارد. (2082) اگر گرگ گلوى گوسفندى را به طورى بكند كه از چهار رگى كه در گردن است وبايد بريده شود، چيزى نماند، آن حيوان حرام مىشود، ولى اگر مقدارى از گردن را بكند وچهار رگ باقى باشد، يا جاى ديگر بدن را بكند، در صورتى كه

[ 413 ]

گوسفند زنده باشد، وبه دستورى كه گفته مىشود سر آن را ببرند، حلال وپاك مىباشد. شرايط ذبح (2083) سر بريدن حيوان پنج شرط دارد: 1 - كسى كه سر حيوان را مىبرد، چه مرد باشد يا زن ويا بچه مميز، بايد مسلمان باشد واظهار دشمنى با اهل بيت پيغمبر (صلى الله عليه وآله وسلم) نكند. ومرتد از مسلمين، غلاة، خوارج ومنكر ضروريات اسلام، محكوم به حكم كافر است. 2 - سر حيوان را با چيزى ببرند كه از آهن باشد، ولى چنانچه آهن پيدا نشود و طورى باشد كه اگر سر حيوان را نبرند مىميرد، يا ذبح آن حيوان عرفا براى انسان ضرورت داشته باشد، با چيز تيزى كه چهار رگ آن را جدا كند، مانند شيشه وسنگ تيز، مىشود سر آن را بريد. بلكه اگر آلت ذبح غيرآهن باشد ولى در حدت و استحكام وتيزى واطراد تا آخر ذبح مثل آهن باشد به نحو يقين، بعيد نيست به الغاء خصوصيت ملحق به آهن باشد. 3 - در موقع سر بريدن، جلو بدن حيوان رو به قبله باشد، وكسى كه مىداند بايد رو به قبله سر ببرد، اگر عمدا حيوان را رو به قبله نكند، حيوان حرام مىشود، ولى اگر فراموش كند، يا مسأله را نداند، يا قبله را اشتباه كند، يا نداند قبله كدام طرف است، يا نتواند حيوان را رو به قبله كند، بنابر اظهر، اشكال ندارد. 4 - وقتى مىخواهد سر حيوان را ببرد، يا كارد به گلويش بگذارد، به نيت سر بريدن، نام خدا را ببرد وهمين قدر كه بگويد: " بسم الله "، كافى است، واگر بدون قصد سر بريدن، نام خدا را ببرد آن حيوان، بنا بر اظهر پاك نمىشود وگوشت آن هم حرام است، ولى اگر از روى فراموشى نام خدا را نبرد، اشكال ندارد. 5 - حيوان بعد از سر بريدن حركتى بكند، اگر چه مثلا چشم يا دم خود را حركت دهد، يا پاى خود را به زمين زند كه معلوم شود زنده بوده، ولازم نيست خون از بدنش خارج شود.

[ 414 ]

دستور كشتن شتر (2084) اگر بخواهند شتر را بكشند كه بعد از جان دادن پاك وحلال باشد، بايد با پنج شرطى كه - در مسأله قبل - براى سر بريدن حيوانات گفته شد، كارد يا چيز ديگرى را كه از آهن وبرنده باشد، در گودى بين گردن وسينه اش فرو كنند. (2085) اگر شتر در حالى كه زانوها را به زمين زده، يا به پهلو خوابيده وجلو بدنش رو به قبله است، كارد را در گودى گردنش فرو كنند، اشكال ندارد. (2086) اگر به جاى اين كه كارد در گودى گردن شتر فرو كنند، سر آن را ببرند، يا گوسفند وگاو ومانند اينها را مثل شتر بكشند، يعنى كارد در گودى گردنشان فرو كنند، گوشت آنها حرام وبدن آنها نجس است. ولى اگر چهار رگ شتر را ببرند وتا زنده است به دستورى كه گفته شد كارد در گودى گردنش فرو كنند، گوشت آن حلال وبدن آن پاك است، ونيز اگر كارد در گودى گردن گاو يا گوسفند يا مانند اينها فرو كنند وتا زنده است سر آن را ببرند، حلال وپاك مىباشد. (2087) اگر حيوانى سركش شود ونتوانند آن را به دستورى كه در شرع معين شده بكشند، يا مثلا در چاه بيفتد واحتمال بدهند كه در آنجا بميرد وكشتن آن به دستور شرع ممكن نباشد، هرجاى بدنش را كه زخم بزنند ودر اثر زخم زدن جان بدهد حلال مىشود، ورو به قبله بودن آن لازم نيست، ولى بايد شرط هاى ديگرى را كه براى سر بريدن حيوانات گفته شد، دارا باشد. شكار با اسلحه (2088) اگر حيوان حلال گوشت وحشى را با اسلحه شكار كنند، با پنج شرط حلال وبدنش پاك است: 1 - اسلحه شكار مثل كارد وشمشير برنده باشد، يا مثل نيزه وتير، تيز باشد كه به واسطه تيز بودن، بدن حيوان را پاره كند، واگر به وسيله‌دام يا چوب وسنگ ومانند

[ 415 ]

اينها حيوانى را شكار كنند بنابر اظهرپاك نمىشود وخوردن آن هم حرام است، و اگر حيوانى را با تفنگ شكار كنند، چنانچه گلوله آن تيز باشد كه در بدن حيوان فرو رود وآن را پاره كند پاك وحلال است، واگر گلوله تيز نباشد، بلكه با فشار در بدن حيوان فرو رود وحيوان را بكشد، يا به سبب حرارتش بدن حيوان را بسوزاند ودر اثر سوزاندن، حيوان بميرد، پاك وحلال بودنش، اشكال دارد. 2 - كسى كه شكار مىكند بايد مسلمان باشد يا بچه‌مسلمان باشد كه خوب وبد را بفهمد، واگر كافر يا كسى كه اظهار دشمنى با اهل بيت پيغمبر (ص) مىكند، حيوانى را شكار نمايد، آن شكار حلال نيست. 3 - اسلحه را براى شكار كردن حيوان بكار ببرد، واگر مثلا جايى را نشانه گيرى كند ونا خواسته حيوانى را بكشد، آن حيوان پاك نيست وخوردن آن هم حرام است. 4 - در وقت به كار بردن اسلحه، نام خدا را ببرد وچنانچه عمدا نام خدا را نبرد شكار حلال نمىشود. ولى اگر فراموش كند، در صورتى كه معتقد به وجوب بردن نام خدا در اين هنگام بوده، ويا اگر معتقد نبوده، عادت به بردن نام خدا را داشت، اشكال ندارد. 5 - وقتى به حيوان برسد كه مرده باشد، يا اگر زنده است به اندازه‌سر بريدن آن وقت نباشد، وچنانچه به اندازه سر بريدن وقت باشد وسر حيوان را نبرد تا بميرد، حرام مىشود. (2089) اگر دو نفر حيوانى را شكار كنند، ويكى از آنان مسلمان وديگرى كافر باشد، يا يكى از آن دو نام خدا را نبرد، آن حيوان حلال نيست. (2090) اگر بعد از آن كه حيوانى را تير زدند در آب بيفتد، وانسان بداند كه حيوان به سبب تير وافتادن در آب جان داده، حلال نيست، بلكه اگر شك كند كه مردن حيوان فقط در اثر تير بوده يا نه، حلال نمىباشد. (2091) اگر با سگ غصبى يا اسلحه‌غصبى حيوانى را شكار كند، شكار حلال است ومال خود او مىشود ولى علاوه بر اين كه گناه كرده بايد اجرت اسلحه يا سگ را به صاحبش بدهد.

[ 416 ]

(2092) اگر با شمشير يا چيز ديگرى كه شكار كردن با آن صحيح است با شرط هايى كه در مسائل گذشته گفته شد، حيوانى را شكار كنند ودر اثر آن، حيوان دو قسمت شود، وسر وگردن در يك قسمت بماند ووقتى انسان برسد كه حيوان جان داده باشد، هر دو قسمت حلال است، در صورتى كه به همين قطع كردن جان داده باشد، واگر حيوان زنده باشد، آن قسمت كه سر ندارد حرام است وآن قسمت ديگر، اگر سر آن را به دستورى كه در شرع معين شده ببرند، حلال است. (2093) اگر با چوب يا سنگ يا چيز ديگرى كه شكار كردن با آن صحيح نيست حيوانى را دو قسمت كنند، قسمتى كه سر وگردن ندارد، حرام است، وقسمتى كه سر وگردن دارد، اگر زنده باشد، وسر آن را به دستورى كه در شرع معين شده ببرند حلال است. (2094) اگر حيوانى را شكار كنند، يا سر ببرند وبچه‌زنده اى از آن بيرون آيد، چنانچه آن بچه را به دستورى كه در شرع معين شده سر ببرند، حلال است واگر خودش بميرد، حرام مىباشد. (2095) اگر حيوانى را شكار كنند يا سر ببرند وبچه‌مرده اى از شكمش بيرون آيد، چنانچه خلقت آن بچه كامل باشد ومو يا پشم در بدنش روييده باشد، پاك و حلال است. شكار با سگ شكارى (2096) اگر سگ شكارى، حيوان وحشى حلال گوشتى را شكار كند، پاك و حلال بودن حيوان شش شرط دارد: 1 - سگ به طورى تربيت شده باشد كه هر وقت آن را براى گرفتن شكار بفرستند برود وهر وقت از رفتن جلو گيرى كنند بايستد، ولى اگر در وقت نزديك شدن به شكار با جلو گيرى نايستد مانع ندارد، وتربيت شدن سگ به اين است كه غالبا موقع كشتن شكار آن را نخورد، ولى اگر اتفاقا شكار را بخورد، اشكال ندارد. 2 - صاحبش آن را بفرستد، واگر از پيش خود دنبال شكار رود وحيوانى را شكار

[ 417 ]

كند خوردن آن حيوان حرام است، بلكه اگر از پيش خود دنبال شكار رود وبعدا صاحبش بانگ بزند كه زودتر خود را به شكار برساند، اگر چه به واسطه‌صداى صاحبش شتاب كند، بنابر اظهر بايد از خوردن آن شكار، خوددارى نمايند. 3 - كسى كه سگ را مىفرستد بايد مسلمان باشد يا بچه‌مسلمان باشد كه خوب وبد را مىفهمد، واگر كافر يا كسى كه اظهار دشمنى با اهل بيت پيغمبر (ص) مىكند سگ را بفرستد، شكار آن سگ، حرام است. 4 - وقت فرستادن سگ، نام خدا را ببرد، واگر عمدا نام خدا را نبرد، آن شكار حرام است، ولى اگر از روى فراموشى باشد، در صورتى كه معتقد به وجوب بردن نام خدا در اين هنگام بود ويا اگر معتقد نبوده عادت به بردن نام خدا داشت، اشكال ندارد، واگر وقت فرستادن، نام خدا را عمدا نبرد وپيش از آن كه سگ به شكار برسد نام خدا را ببرد بنابر احتياط، بايد از آن شكار اجتناب نمايند، اگر چه بنابر اظهر مانعى ندارد. 5 - شكار به وسيله‌زخمى كه از دندان سگ پيدا كرده بميرد، پس اگر سگ شكار را خفه كند، يا شكار بدليل دويدن يا ترس بميرد، حلال نيست. 6 - كسى كه سگ را فرستاده، وقتى برسد كه حيوان مرده باشد، يا اگر زنده است به اندازه‌سر بريدن آن وقت نباشد، وچنانچه وقتى برسد كه به اندازه سر بريدن وقت باشد، مثلا حيوان چشم يا دم خود را حركت دهد، يا پاى خود را به زمين بزند، چنانچه سر حيوان را نبرد تا بميرد، حلال نيست. وبنا بر احوط، شكارچى بايد خودش را زود به شكار برساند كه اگر زنده است، آن را به دستور شرع سر ببرد، واگر عجله نكرد، چه معذور باشد يا نه، واحتمال بدهد كه بعد از شكار كردن هنوز زنده بوده وبعدا مرده است، پاك وحلال بودن شكار، مشكل است. (2097) اگر چند سگ را بفرستد وبا هم حيوانى را شكار كنند، چنانچه همه‌آنها داراى شرايطى كه در مسأله قبل گفته شد بوده اند، شكار حلال است واگر يكى از آنها داراى آن شرايط نبود، شكار حرام است. (2098) اگر سگ را براى شكار حيوانى بفرستد وآن سگ حيوان ديگرى را شكار كند، آن شكار حلال وپاك است، ونيز اگر آن حيوان را با حيوان ديگرى شكار

[ 418 ]

كند، هر دوى آنها حلال وپاك مىباشند. (2099) اگر چند نفر با هم سگ را بفرستند ويكى از آنها كافر باشد يا عمدا نام خدا را نبرد، آن شكار حرام است، ونيز اگر يكى از سگ هايى را كه فرستاده اند به صورتى كه در مسأله 2096 گفته شد تربيت شده نباشد، آن شكار حرام مىباشد. (2100) اگر باز يا حيوان ديگرى غير از سگ شكارى، حيوانى را شكار كند، آن شكار حلال نيست، ولى اگر وقتى برسند كه حيوان زنده باشد وبه دستورى كه در شرع معين شده سر آن را ببرند، حلال است. صيد ماهى (2101) اگر ماهى فلس دار را زنده از آب بگيرند وبيرون آب جان دهد، پاك و خوردن آن حلال است، وچنانچه در آب بميرد پاك است ولى خوردن آن حرام مىباشد. وماهى بى فلس را اگر چه از آب بگيرند وبيرون آب جان دهد، حرام است. وفلس، همان پولك هايى است كه روى پوست ماهى مىباشد. (2102) اگر ماهى بيرون از آب بيفتد، يا آب فرو رود وماهى در خشكى بماند، چنانچه پيش از آن كه بميرد، كسى با دست يا به وسيله‌ديگر آن را بگيرد، بعد از جان دادن حلال است. (2103) كسى كه ماهى را صيد مىكند، لازم نيست مسلمان باشد ودر موقع گرفتن، نام خدا را ببرد ولى مسلمان بايد بداند يا اطمينان داشته باشد كه آن را زنده گرفته اند ودر خارج آب مرده است (2104) ماهى مرده اى كه معلوم نيست آن را زنده از آب گرفته اند يا مرده، چنانچه در دست مسلمان باشد، حلال است، واگر در دست كافر باشد، اگر چه بگويد آن را زنده گرفته ام، حرام مىباشد، مگر آن كه از حرف او يا از راه ديگر علم يا اطمينان حاصل شود. (2105) خوردن ماهى زنده، بنا بر احوط جايز نيست.

[ 419 ]

صيد ملخ (2106) اگر ملخ را با دست يا به وسيله ديگرى زنده بگيرند، بعد از جان دادن خوردن آن حلال است، ولازم نيست كسى كه آن را مىگيرد مسلمان باشد ودر موقع گرفتن نام خدا را ببرد، ولى اگر ملخ مرده اى در دست كافر باشد ومعلوم نباشد كه آن را زنده گرفته يا نه، اگر چه بگويد زنده گرفته ام، حلال نيست مگر اين كه انسان بداند يا اطمينان داشته باشد كه آن را زنده گرفته است. (2107) خوردن ملخى كه بال در نياورده ونمى تواند پرواز كند، حرام است.

[ 420 ]

خوردنيها وآشاميدنيها (2108) خوردن گوشت مرغى كه مثل شاهين چنگال دارد حرام است. و خوردن گوشت هدهد مكروه مىباشد و هم چنين پرستو، بنا بر اظهر. (2109) اگر چيزى را كه روح دارد از حيوان زنده جدا نمايند، مثلا دنبه يا مقدارى گوشت از گوسفند زنده ببرند، نجس وحرام مىباشد (2110) خوردن پنج چيز از حيوانى كه حلال گوشت است وبه دستور شرع آن را سر بريده اند حرام است كه عبارتند از: 1 - طحال (سپرز). 2 - نرى. 3 - دنبلان. 4 - خون. 5 - فضله وسرگين. (2111) هر چه در نظر مردم جزء چيزهاى خبيث باشد ومتعارف مردم از آنها متنفر باشند، خوردن آنها حرام است، وبنا بر احتياط واجب بايد از خوردن ده چيز اجتناب كرد، اگر چه جزء چيزهاى خبيث نباشند، كه عبارتند از: 1 - مثانه (بول دان). 2 - زهره دان. 3 - بچه دان. 4 - فرج. 5 - غدد، كه آنها را دشول هم مىگويند. 6 - نخاع (مغز حرام)، كه داخل ستون فقرات وگردن است. 7 - نخود مغز (وآن چيزى است در مغز به شكل نخود). 8 - چيزى كه در ميان سم است وبه آن ذات الاشاجع هم مىگويند. 9 - حدقه چشم.

[ 421 ]

10 - پى دو طرف تيره پشت. (2112) خوردن كمى از تربت حضرت سيد الشهداء (عليه السلام) براى شفا به اندازه يك نخود، كه از قبر مطهر آن حضرت يا از اطراف آن برداشته باشند، اشكال ندارد، ومظنون اين است كه خوردن تربت حضرت رسول اكرم (صلى الله عليه وآله وسلم) وساير ائمه طاهرين (عليهم السلام) براى شفا، در اين حكم مثل تربت امام حسين (عليه السلام) باشد اگر چه احوط اين است كه آن را در آب مخلوط كنند به طورى كه مستهلك شود، وخوردن گل داغستان وگل ارمنى براى معالجه، اگر علاج منحصر به خوردن آنها باشد، بنا بر اظهر اشكال ندارد. (2113) خوردن گوشت اسب، وقاطر والاغ مكروه است واگر كسى با آنها وطى كند، يعنى نزديكى نمايد، حرام مىشوند وبايد آنها را از شهر بيرون ببرند ودر جاى ديگر بفروشند. (2114) خرگوش وسوسمار وهمه حشرات، حرام گوشت هستند. (2115) اگر - نعوذ بالله - با گاو، گوسفند وشتر نزديكى كنند، بول وسرگين آنها نجس مىشود وآشاميدن شير وخوردن گوشت آنها هم حرام است وبايد بدون آن كه تأخير بيفتد آن حيوان را بكشند وبسوزانند وكسى كه با آن وطى كرده پول آن را به صاحبش بدهد. (2116) آشاميدن شراب حرام ودر بعضى از روايات بزرگترين گناه شمرده شده است، واگر كسى آن را حلال بداند، در صورتى كه ملتفت باشد كه لازمه‌حلال دانستن آن تكذيب خدا وپيغمبر (صلى الله عليه وآله وسلم) مىباشد، كافر است. از حضرت امام جعفر صادق (عليه السلام) روايت شده است كه فرمودند: " شراب ريشه‌بدى ها ومنشأ گناهان است وكسى كه شراب مىخورد، عقل خود را از دست مىدهد ودر آن موقع، خدا را نمىشناسد واز هيچ گناهى باك ندارد واحترام هيچ كس را نگه نمىدارد و حق خويشان نزديك را رعايت نمىكند واز زشتى هاى آشكار رو نمىگرداند وروح ايمان وخدا شناسى از او بيرون مىرود وروح ناقص خبيثى كه از رحمت خدا دور است در او مىماند، وخدا وفرشتگان وپيغمبران ومؤمنين او را لعنت مىكنند، و تا چهل روز نماز او قبول نمىشود، وروز قيامت روى او سياه است وزبان از

[ 422 ]

دهانش بيرون مىآيد وآب دهان او به سينه اش مىريزد وفرياد تشنگى او بلند است ". (2117) سر سفره اى كه در آن شراب مىخورند، اگر انسان يكى از آنان حساب شود، بنا بر احتياط واجب نبايد نشست واز چيز خوردن از آن سفره هم بايد اجتناب كرد. آداب غذا خوردن (2118) چند چيز در غذا خوردن مستحب است: 1 - هر دو دست را پيش از غذا بشويد. 2 - بعد از غذا دست خود را بشويد وبا دستمال خشك كند. 3 - ميزبان پيش از همه شروع به غذا خوردن كند وبعد از همه دست بكشد، و پيش از غذا اول ميزبان دست خود را بشويد، بعد كسى كه طرف راست او نشسته و همين طور تا برسد به كسى كه طرف چپ او نشسته، وبعد از غذا اول كسى كه طرف چپ ميزبان نشسته دست خود را بشويد وهمين طور تا به طرف راست ميزبان برسد. 4 - در اول غذا " بسم الله " بگويد، واگر سر يك سفره چند جور غذا باشد، در وقت خوردن هر يك از آنها، نيز " بسم الله " بگويد. 5 - با دست راست غذا بخورد. 6 - با سه انگشت يا بيشتر غذا بخورد وبا دو انگشت نخورد. 7 - اگر چند نفر سر يك سفره نشسته اند هر كسى از غذاى جلو خودش بخورد. 8 - سر سفره زياد بنشيند وغذا خوردن را طول بدهد. 9 - بعد از غذا خداوند عالم را حمد كند. 10 - آنچه بيرون سفره مىريزد جمع كند وبخورد ولى اگر در بيابان غذا بخورد، مستحب است آنچه بيرون مىريزد، براى پرندگان وحيوانات بگذارد. 11 - بعد از خوردن غذا به پشت بخوابد وپاى راست را روى پاى چپ بيندازد.

[ 423 ]

12 - اول غذا وآخر آن نمك بخورد. 13 - مستحب است يك سوم معده را براى غذا ويك سوم براى آب ويك سوم براى راحت تنفس كردن قرار دهد. (2119) غذا خوردن در حال راه رفتن و هم چنين به اندازه سيرشدن مكروه است.

[ 424 ]

احكام قسم (2120) انسان مىتواند با قسم خوردن، انجام كارى را كه مطلوب شارع است و يا ترك كارى را كه نهى شده است، بر خود واجب كند. (2121) اگر قسم بخورد كارى را انجام دهد يا ترك كند، مثلا قسم بخورد كه روزه بگيرد يا سيگار نكشد، چنانچه عمدا مخالفت كند، بايد كفاره بدهد، يعنى يك بنده آزاد كند يا ده فقير را سير كند يا آنان را بپوشاند، واگر نتواند آنها را انجام دهد، بايد سه روز روزه بگيرد. (2122) قسم چند شرط دارد: 1 - كسى كه قسم مىخورد بايد بالغ وعاقل باشد واز روى قصد واختيار قسم بخورد، پس قسم خوردن بچه، ديوانه، مست وكسى كه مجبورش كرده اند درست نيست، و هم چنين است اگر در حال عصبانيت بدون قصد قسم بخورد. 2 - كارى را كه قسم مىخورد انجام دهد، بايد حرام ومكروه نباشد وكارى را كه قسم مىخورد ترك كند، بايد واجب يا مستحب نباشد وقسم بر ترك امرى كه راجح است، هر چند دنيوى باشد، منعقد نمىشود، ومتعلق قسم با رجحان به طور قطع كفايت مىكند ولى انعقاد قسم در امر متساوى الطرفين، يعنى مباح، مبنى بر احتياط است. 3 - به يكى از اسامى خداوند عالم قسم بخورد كه به غير ذات مقدس او گفته نمىشود، مانند " خدا " و " الله "، ونيز اگر به اسمى قسم بخورد كه به غيرخدا هم مىگويند ولى به قدرى بر خدا اطلاق مىشود كه هر وقت كسى آن اسم را بگويد

[ 425 ]

ذات مقدس حق در نظر مىآيد، مثل آن كه به " خالق " و " رازق " قسم بخورد، صحيح است. 4 - قسم را به زبان بياورد، واگر بنويسد يا در قلبش آن را قصد كند، صحيح نيست، ولى شخص لال اگر با اشاره قسم بخورد، صحيح است. 5 - عمل كردن به قسم براى او ممكن باشد، واگر موقعى كه قسم مىخورد ممكن بوده ولى بعدا تا آخر وقتى كه براى قسم معين كرده عاجز شود، يا برايش مشقت داشته باشد، قسم او از وقتى كه عاجز شده بهم مىخورد. (2123) اگر پدر، فرزند را از قسم خوردن نهى كند ويا شوهر، همسرش را از قسم خوردن نهى نمايد، قسم آنان صحيح نيست، بلكه اگر پسر بدون اذن پدر، وزن بدون اذن شوهر قسم بخورد، قسم آنان نيز منعقد نخواهد شد. (2124) اگر انسان قسم بخورد كه كار واجب يا مستحبى را انجام دهد، ويا معصيت يا مكروهى را ترك كند، بايد به مفاد قسم عمل كند ومخالفت آن كفاره دارد. (2125) تخلف از قسم در صورت اضطرار يا فراموشى كفاره ندارد. (2126) اگر انسان بدون اين كه تصميم قلبى بر انجام يا ترك كارى داشته باشد قسم بخورد، مثلا در مكالمات روزمره بگويد: به خدا چنين شد يا چنين نشد، اين گونه قسم موجب كفاره نيست ولى اگر راست باشد مكروه است، واگر دروغ باشد گناه است. (2127) اگر براى از بين بردن حق مسلمانى قسم بخورد حرام است، واگر براى اين كه خودش يا مسلمان ديگرى را از شر ظالمى، نجات دهد قسم دروغ بخورد اشكالى ندارد، بلكه گاهى واجب مىشود.

[ 426 ]

نذر وعهد (2128) انسان مىتواند با نذر كردن، انجام كارى كه مطلوب شارع است ويا ترك كارى را كه مورد نهى واقع شده بر خود واجب كند. (2129) كسى كه نذر مىكند بايد عاقل، بالغ ومسلمان باشد. بنا بر اين نذر از غير بالغ يا ديوانه، يا كافر صحيح نيست. (2130) كسى كه نذر مىكند بايد به اختيار خود نذر كند، بنابر اين اگر كسى مجبور شده باشد، يا عصبانى باشد به طورى كه بى اختيار شده باشد، يا كسى در حال غفلت وبى توجهى يا اشتباهى وبدون تصميم نذر كند، نذر او صحيح نيست. (2131) سفيه وكسى كه مفلس است يعنى ورشكست شده، نذرى كه مربوط به مسائل مالى باشد از آنان صحيح نيست. (2132) كسى كه نذر مىكند بايد به قصد قربت ونزديك شدن به خداوند متعال نذر كند، بنابر اين اگر براى خدا نذر نكند، صحيح نيست، بنابر اين كافى است موقع نذر كردن بنا بر اظهر بگويد: " لله على "، يعنى: " براى خداوند، به عهده‌من باشد كه فلان كار را انجام بدهم "، واگر كسى كه عربى نمىداند ترجمه‌آن را به هر زبانى بگويد كافى است. (2133) اگر نذر كند كارى را انجام دهد، بايد بنابر اقرب، آن كار واجب يا مستحب باشد، پس اگر نذر كند كار مباحى انجام دهد، صحيح نيست، واگر نذر كند كارى را ترك كند، بايد آن كار حرام يا مكروه باشد. (2134) بايد به آنچه كه نذر كرده قدرت وتوانايى داشته باشد، بنابر اين اگر به چيزى عقلا يا عادتا قدرت نداشت ونذر كرد، صحيح نيست.

[ 427 ]

(2135) اگر در نذر خصوصيت معينى قرار دهد، مثلا نذر كند، اين پول را در فلان مسجد مصرف كنم، يا فلان روز را روزه بگيرم، يا اين مال را خرج روضه حضرت سيد الشهداء نمايم، بايد به همان صورتى كه نذر كرده عمل كند ومخالفت با آن نمىتواند بكند. (2136) نذر زن، بدون اجازه شوهر، بنا بر احتياط واجب وضعا منعقد مىشود (2137) اگر از روى اختيار به نذر خود عمل نكند، بايد كفاره بدهد، يعنى يك بنده آزاد كند، يا به شصت فقير طعام دهد، يا دو ماه پى در پى روزه بگيرد. (2138) اگر نذر كند كه در هر هفته، مثلا روز جمعه را روزه بگيرد، چنانچه يكى از جمعه ها عيد فطر يا قربان باشد كه روزه گرفتن در آن حرام است، يا عذرى جهت روزه گرفتن دارد، مثلا حيض براى او پيدا شد، بايد آن روز را روزه نگيرد، بلكه قضاى آن را بجا آورد. (2139) اگر نذر كند كه مقدار معينى از مال را صدقه دهد، چنانچه پيش از دادن صدقه بميرد، بايد آن مقدار از مال او صدقه داده شود. (2140) اگر نذر كند كه به فقير معينى صدقه دهد، نمىتواند آن را به فقير ديگر بدهد، واگر آن فقير بميرد بايد به ورثه‌او بدهد. (2141) اگر براى حرم يكى از امامان يا امام زادگان چيزى نذر كند، بايد آن را در تعمير وروشنايى وفرش حرم ومانند اينها مصرف كند. (2142) اگر چيزى را براى يكى از امامان نذر كند، چنانچه مصرف معينى را قصد كرده، بايد به همان مصرف برساند، واگر مصرف معينى را قصد نكرده، بايد به فقرا وزوار بدهد ويا مسجد ومانند آن بسازد وثواب آن را به آن امام هديه كند، و هم چنين است اگر چيزى را براى امامزاده نذر كند. (2143) هر گاه گوسفند معينى را براى صدقه، يا يكى از امامان نذر كند، پشم و چاقى وآنچه از او متولد مىشود بعد از نذر، جزء نذر خواهد بود. (2144) هر گاه نذر كند كه اگر مريض او خوب شود ويا مسافرش به سلامت برسد، عملى را انجام دهد وبعدا معلوم شود كه قبل از نذر مريض خوب شده و

[ 428 ]

مسافر به سلامت برگشته، عمل به نذر واجب نيست. (2145) عهد آن است كه انسان با خداوند پيمان مىبندد كه كارى را انجام دهد يا ترك نمايد وتمام شرايطى كه براى صحيح بودن نذر بيان شد، در عهد نيز معتبر است. (2146) صيغه‌عهد براى كسى كه مىخواهد انجام كار يا ترك كارى را بر خود واجب كند، چنين است: " عاهدت الله ان افعل كذا او اترك كذا " يا " على عهد الله ان افعل كذا او اترك كذا "، به جاى " افعل كذا " تا آخر، آن كار را به زبان بياورد، و مىتواند هنگام خواندن صيغه‌عهد، انجام كار يا ترك آن كار را مشروط به تحقق امر ديگرى نمايد ويا به طور مطلق بگويد، وشرايط عهد كننده مثل شرايطى است كه در نذر وقسم بيان شد. (2147) هر گاه با خدا عهد كند كه اگر به حاجت شرعى خود برسد كار خيرى را انجام دهد بايد بعد از آن كه حاجتش بر آورده شد آن كار را انجام دهد، ونيز اگر بدون اين كه حاجتى داشته باشد عهد كند كه عمل خيرى را انجام دهد، آن عمل بر او واجب مىشود. (2148) اگر به عهد خود وفا نكند بايد كفاره بدهد وكفاره‌آن بنابر احتياط مثل كفاره نذر است.

[ 429 ]

وقف وقف آن است كه انسان مالى را به صورت مخصوص به موارد ومصارف معينى، اختصاص دهد، واحكام آن در مسائل آينده گفته خواهد شد. (2149) اگر كسى چيزى را وقف كند، از ملك او خارج مىشود وخود او و ديگران نمىتوانند آن را ببخشند يا بفروشند وكسى هم از آن ملك ارث نمىبرد، ولى در بعضى از موارد بسيار نادر كه در كتاب هاى مفصل بيان شده است به طور استثنايى، فروختن آن جايز است. (2150) لازم نيست صيغه‌وقف را به عربى بخوانند، بلكه اگر مثلا بگويد، خانه خود را وقف كردم، وقف صحيح است ومحتاج به قبول هم نيست، ولى در وقف خاص، قبول كردن مطابق احتياط است. (2151) اگر ملكى را براى وقف معين كند وپيش از خواندن صيغه‌وقف پشيمان شود يا بميرد، وقف درست نيست. (2152) كسى كه مالى را وقف مىكند، بنا بر اظهر مىتواند شرط كند كه تا مدتى ويا تا وقتى زنده است خودش ويا متعلقين او از مال موقوفه، استفاده نمايند و منافع آن مال به آنها برسد. (2153) وقف در صورتى صحيح است كه مال وقف را به تصرف كسى كه براى او وقف شده يا وكيل، يا ولى او بدهند، ولى اگر چيزى را بر اولاد صغير خود وقف كند وبه قصد اين كه آن چيز ملك آنان شود، از طرف آنان نگهدارى نمايد وقف صحيح است. (2154) اگر مسجد را وقف كنند، بعد از آن كه واقف به قصد واگذار كردن اجازه

[ 430 ]

دهد كه در آن مسجد نماز بخوانند، همين كه يك نفر در آن مسجد نماز خواند، وقف درست مىشود. (2155) وقف كننده بايد بالغ، عاقل وبا قصد واختيار باشد وشرعا بتواند در مال خود تصرف كند، بنا بر اين سفيه چون حق ندارد در مال خود تصرف نمايد، اگر چيزى را وقف كند صحيح نيست. (2156) اگر مالى را براى كسانى كه به دنيا نيامده اند وقف كند درست نيست، ولى وقف براى اشخاصى كه بعضى از آنها به دنيا آمده اند صحيح وآنها كه به دنيا نيامده اند بعد از تولد با ديگران شريك مىشوند. (2157) اگر چيزى را بر خودش وقف كند، مثل آن كه دكانى را وقف كند كه عايدى آن را بعد از مرگ او خرج مقبره اش نمايند صحيح نيست، ولى اگر مثلا مالى را بر فقرا وقف كند وخودش فقير شود، مىتواند از منافع وقف استفاده نمايد. (2158) اگر براى چيزى كه وقف كرده متولى معين كند، بايد مطابق قرار داد او رفتار نمايند. واگر معين نكند، چنانچه بر افراد مخصوصى، مثلا بر اولاد خود وقف كرده باشد، در مورد چيزهايى كه مربوط به مصلحت وقف است، كه در نفع بردن طبقات بعد نيز دخالت دارد، اختيار با حاكم شرع است ولى در مورد چيزهايى كه مربوط به نفع بردن طبقه‌موجود است، اگر آنها بالغ باشند، اختيار با خود آنان است، واگر بالغ نباشند اختيار با ولى ايشان است وبراى استفاده‌از وقف اجازه‌حاكم شرع لازم نيست. (2159) اگر ملكى را، مثلا بر فقرا يا سادات وقف كند يا وقف كند كه منافع آن به مصرف خيرات برسد، در صورتى كه براى آن ملك متولى معين نكرده باشد، اختيار آن با حاكم شرع است. (2160) اگر ملكى را بر افراد مخصوصى، مثلا بر اولاد خود وقف كند كه هر طبقه اى بعد از طبقه‌ديگر از آن استفاده كنند، چنانچه متولى ملك، آن را اجاره دهد وبميرد، در صورتى كه مراعات مصلحت وقف يا مصلحت طبقه‌بعد را كرده باشد اجاره باطل نمىشود. ولى اگر متولى نداشته باشد ويك طبقه از كسانى كه ملك بر آنها وقف شده آن را اجاره دهند ودر بين مدت اجاره بميرند، در صورتى كه طبقه

[ 431 ]

بعد اجازه ندهند، اجاره باطل مىشود، ودر صورتى كه مستأجر مال الاجاره تمام مدت را داده باشد، مال الاجاره‌از زمان مردنشان تا آخر مدت اجاره را از مال آنان مىگيرد. (2161) اگر متولى وقف خيانت كند وعايدات آن را به مصرفى كه معين شده نرساند، چنانچه براى عموم وقف شده باشد، در صورت امكان، حاكم شرع بايد به جاى او متولى امينى معين نمايد. (2162) فرشى را كه براى حسينيه وقف كرده اند، نمىتوان براى استفاده هاى ديگر، حتى براى نماز به مسجد يا غير مسجد ببرند، اگر چه آن مسجد نزديك حسينيه باشد.

[ 432 ]

وصيت وصيت آن است كه انسان سفارش كند بعد از مرگش براى او كارهايى انجام دهند، يا بگويد بعد از مرگش چيزى از مال او ملك كسى باشد، يا براى اولاد خود و كسانى كه اختيار آنان با او است قيم وسر پرست معين كند، وكسى را كه به او وصيت مىكنند، وصى مىگويند. (2162) پدر وجد پدرى كه بر اطفال ولايت دارند در صورتى كه يكى از آنها زنده است، مىتواند وصيت كند كه سرپرستى اطفالش براى شخص ديگرى باشد، وهمين طور مىتواند وصيت كند كه شخص دوم نيز، بعد از خود شخص سومى را به عنوان سرپرست اطفال انتخاب كند، ولى اين حق براى مادر ثابت نيست، بلكه قيم اطفال ولى شرعى آنها است. (2164) كسى كه مىخواهد وصيت كند، بنابر اظهر مىتواند با اشاره اى كه مقصودش را بفهماند، وصيت كند اگر چه لال هم نباشد. (2165) بنا بر اظهر انسان مىتواند وصيت خود را به وسيله نوشتن انجام دهد. (2166) وصيت به صرف كردن مالى در معصيت جايز نيست، پس وصيتى كه مشتمل بر كمك ظالم در ظلمش وفاسق در فسقش است باطل مىباشد، به شرط اين كه مقصود او منحصرا اين مصرف خاص بوده باشد، وگرنه اصل وصيت صحيح است، ولى در راههاى خير مصرف مىگردد و هم چنين اگر مورد وصيت مشترك بين حلال وحرام باشد، حمل بر حلال مىشود، مگر آن كه بدانيم كه در وصيت قصد حرام نموده، كه در اين صورت صحيح نيست، واگر وصيت به چيزى كرد كه استفاده‌از آن غالبا در حرام است ولى بدانيم كه مقصود او منفعت حلال بوده است

[ 433 ]

واطمينان به مصرف در حلال باشد وعرفا كمك به انجام معصيت نباشد، وصيت صحيح است. (2167) مالى كه مورد وصيت قرار مىگيرد بايد قابليت تملك داشته باشد، پس وصيت به شراب يا سگ وخوك وامثال آنها باطل است، مگر آن كه مقصود او جهت حلالى، مثل وصيت به شراب براى سركه كردن باشد. (2168) وصيت نمودن به سكونت موقت يا هميشگى در خانه اى صحيح است، و هم چنين است وصيت به ميوه‌درختى، كه در اين صورت شامل ميوه موجود در حال وصيت هم مىشود، مگر آن كه قرينه اى بر خروج آن از مورد وصيت وجود داشته باشد. (2169) وصيت شخص سفيه صحيح نيست مگر اين كه عقلايى باشد ومربوط به امور مالى نباشد كه بخواهد چيزى را مال كسى كند، ووصيت كسى كه ورشكست شده، اگر وصيت او مزاحمت با حقوق طلبكارهايش نداشته باشد، صحيح است. (2170) كسى كه وصيت مىكند بايد بالغ وعاقل باشد، ولى بچه ده ساله اى كه خوب وبد را تميز مىدهد، اگر وصيت او مثل افراد بالغ عاقل باشد، بنابر اظهر، وصيت او صحيح است، ونيز وصيت كننده بايد از روى اختيار وصيت كند وكسى او را مجبور نكرده باشد ودر غير اين صورت صحيح نيست. (2171) كسى كه از روى عمد مثلا زخمى به خود زده، وهمين طور بنابر اظهر كسى كه سمى خورده است كه به واسطه‌آن، يقين يا گمان به مردن او پيدا مىشود، اگر وصيت كند كه مقدارى از مال او را به مصرفى برسانند صحيح نيست، واگر بعد از اين عمل وصيت كرد ولى نمرد، در نفوذ اين وصيت تأمل است واحتياط در تجديد وصيت است، واگر تجديد نكرد، بايد در عمل به وصيت بر طبق احتياط مناسب عمل شود. (2172) اگر انسان وصيت كند كه چيزى را به شخصى بدهند، بنابر احوط، در صورتى آن شخص آن چيز را مالك مىشود كه آن را قبول كند، اگر چه در حال حيات وصيت كننده باشد، واگر قبول كرد وبعد از مردن وصيت كننده رد كرد، مال

[ 434 ]

از آن او است ورد او بى فايده است. (2173) وصى بايد بالغ وعاقل ومورد اطمينان باشد، پس اگر خيانتى از او ظاهر شد، وصايتش باطل مىگردد وحق تصرفات از او سلب مىشود، ووصى مىتواند مرد باشد يا زن، نابينا باشد يا بينا، وارث وصيت كننده باشد يا غير آن، و وصى ميت مسلمان بايد مسلمان باشد. (2174) اگر كسى چند وصى براى خود معين كند، چنانچه اجازه داده باشد كه هر كدام به تنهايى به وصيت عمل كنند، لازم نيست در انجام وصيت از يكديگر اجازه بگيرند، و هم چنين است بنا بر اظهر اگر در اين مورد چيزى اظهار نكرده باشد، واگر اجازه نداده باشد، بايد با نظر يكديگر به وصيت عمل نمايند، واگر حاضر نشوند كه با يكديگر به وصيت عمل كنند، ودر تشخيص مصلحت اختلاف داشته باشند، در صورتى كه تأخير ومهلت دادن موجب شود كه عمل به وصيت معطل بماند، حاكم شرع آنها را مجبور مىكند كه تسليم نظر كسى شوند كه صلاح را تشخيص مىدهد، واگر اطاعت نكنند، به جاى آنان ديگران را معين مىنمايد، واگر يكى از آنان قبول نكرد يك نفر ديگر را به جاى او تعيين مىنمايد. (2175) اگر شخصى را وصى وديگرى را ناظر قرار دهد، بنابر اظهر تصرف وصى مشروط به رأى موافق ناظر است، وناظر هم نمىتواند مستقلا تصرف كند، و اگر ناظر وفات نمود يا از مداخله امتناع كرد، بنابر احوط تصرف وصى منوط به نظر حاكم است، واگر وصى وفات كرد حاكم مداخله مىنمايد. (2176) اگر انسان از وصيت خود برگردد، مثلا بگويد ثلث مالش را به كسى بدهند، بعد بگويد به او ندهند، وصيت باطل مىشود، واگر وصيت خود را تغيير دهد، مثل آن كه قيمى براى بچه هاى خود معين كند بعد ديگرى را به جاى او قيم نمايد، وصيت اولش باطل مىشود وبايد به وصيت دوم او عمل نمايند. (2177) اگر كارى كند كه معلوم شود از وصيت خود بر گشته، مثلا خانه اى را كه وصيت كرده به كسى بدهند، بفروشد، يا ديگرى را براى فروش آن وكيل نمايد، وصيت باطل مىشود. (2178) اگر وصيت كند چيز معينى را به كسى بدهند، بعد وصيت كند كه نصف

[ 435 ]

همان را به ديگرى بدهند، بايد آن چيز را دو قسمت كنند وبه هر كدام از آن دو نفر يك قسمت آن را بدهند. (2179) اگر كسى در مرضى كه به آن مرض مىميرد، مقدارى از مالش را به شخصى ببخشد ووصيت كند كه بعد از مردن او هم مقدارى به شخصى ديگر بدهند، آنچه را كه در حال زندگى بخشيده، از اصل مال است واحتياج به اذن ورثه ندارد، وچيزى را كه وصيت كرده، اگر به مقدار ثلث ميراث يا كمتر باشد، وصيت نافذ است واگر زيادتر از ثلث باشد، زيادى آن احتياج به اذن ورثه دارد. (2180) اگر وصيت كند كه ثلث مال او را بفروشند وعايدى آن را به مصرفى برسانند، بايد مطابق گفته‌او عمل نمايند. (2181) اگر در مرضى كه به آن مىميرد، بگويد مقدارى به شخصى بدهكار است، چنانچه متهم باشد كه براى ضرر زدن به ورثه گفته است، بايد مقدارى را كه معين كرده از ثلث او بدهند، واگر متهم نباشد وكسى هم منكر گفته‌او نشود، بايد از اصل مالش بدهند. (2182) اگر انسان وصيت كند كه چيزى را به كسى بدهند، بايد آن شخص وجود داشته باشد، پس اگر وصيت كند به بچه اى كه ممكن است فلان زن حامله شود چيزى بدهند، باطل است، ولى اگر وصيت كند به بچه اى كه در شكم مادر است چيزى بدهند، اگر چه هنوز روح نداشته باشد، وصيت صحيح است، پس اگر زنده به دنيا آمد، بايد آنچه را كه وصيت كرده به او بدهند، واگر مرده به دنيا آمد، وصيت باطل مىشود وآنچه را كه براى او وصيت كرده، ورثه ميان خودشان قسمت مىكنند. (2183) اگر وصيت كرد براى گروهى كه موصوف به صفت خاصى هستند، مثل فقرا، بايد صفت فقر در هنگام مرگ وصيت كننده هم موجود باشد ووجودش در زمان وصيت كافى نيست. (2184) اگر انسان بفهمد كسى او را وصى قرار داده، چنانچه به اطلاع وصيت كننده برساند كه براى انجام وصيت او حاضر نيست، لازم نيست بعد از مردن او به وصيت عمل كند. ولى اگر پيش از مردن او نفهمد كه او را وصى قرار داده، يا بفهمد و

[ 436 ]

به او اطلاع ندهد كه براى عمل كردن به وصيت حاضر نيست، يا اطلاع بدهد ولى به او نرسد، در صورتى كه مشقت نداشته باشد، بايد وصيت او را انجام دهد. (2185) اگر كسى دو نفر را وصى قرار دهد، چنانچه يكى از آن دو بميرد، يا ديوانه، يا كافر شود، حاكم شرع يك نفر را به جاى او معين مىكند، در صورتى كه وصيت كننده، بودن هر دو را شرط كرده باشد، واگر هر دو بميرند، يا ديوانه، يا كافر شوند، حاكم شرع دو نفر ديگر را معين مىكند. ولى اگر يك نفر بتواند وصيت را عملى كند، معين كردن نفر دوم، لازم نيست. (2186) اگر وصى نتواند به تنهايى كارهاى ميت را انجام دهد، حاكم شرع براى كمك او يك نفر ديگر را معين مىكند. (2187) اگر مقدارى از مال ميت در دست وصى تلف شود، چنانچه در نگهدارى آن كوتاهى كرده ويا تعدى نموده، مثلا ميت وصيت كرده است كه فلان مقدار به فقراى فلان شهر بده واو مال را به شهر ديگرى برده ودر راه از بين رفته، ضامن است، واگر كوتاهى نكرده وتعدى هم ننموده، ضامن نيست. (2188) هر گاه انسان شخصى را وصى كند وبگويد كه اگر آن شخص بميرد فلان شخص ديگر وصى باشد، بعد از آن كه وصى او مرد، وصى دوم بايد كارهاى ميت را انجام دهد. (2189) حجى كه بر ميت واجب است وبدهكارى وحقوقى را كه مثل خمس و زكات ومظالم، ادا كردن آنها واجب مىباشد، بايد از اصل تركه ميت بدهند، اگر چه ميت براى آنها وصيت نكرده باشد. (2190) اگر مال ميت از بدهى وحج واجب وحقوقى كه مثل خمس وزكات و مظالم بر او واجب است زياد بيايد، چنانچه وصيت كرده باشد كه ثلث يا مقدارى از ثلث را به مصرفى برسانند، بايد به وصيت او عمل كنند، واگر وصيت نكرده باشد، آنچه مىماند، مال ورثه است. (2191) اگر مصرفى را كه ميت معين كرده، از ثلث مال او بيشتر باشد، وصيت او در بيشتر از ثلث در صورتى صحيح است كه ورثه حرفى بزنند، يا كارى كنند كه معلوم شود عملى شدن وصيت را اجازه داده اند وتنها راضى بودن آنان كافى

[ 437 ]

نيست، واگر مدتى بعد از مردن او هم اجازه بدهند، صحيح است. (2192) اگر مصرفى را كه ميت معين كرده، از ثلث مال او بيشتر باشد، وورثه‌او پيش از مردنش اجازه بدهند كه وصيت او عملى شود، بعد از مردن او بنابر اظهر نمىتوانند از اجازه‌خود برگردند. (2193) مقصود از ثلث مال كه وصيت در آن نافذ است، ثلث مال در وقت وفات وصيت كننده است، پس اگر در اثر نقصان اموال، مقدار ثلث اموالش در وقت وفات كمتر از زمان وصيت شده باشد، وصيت او در ثلث اموال موجود، نافذ است. (2194) اگر ميت وصيت به ثلث كند ولى مصرفى را معين نكند، در امور خيريه مصرف مىشود. (2195) اگر مالى را براى عده معينى مثلا براى طلاب مدرسه خاصى وصيت كرد، بايد به طور مساوى بين آنها تقسيم شود اما اگر آن عده غير معين بودند، مثلا براى عنوان كلى طلاب وصيت كرد، صرف كردن در بعضى از آنها كافى است ولو به سه نفر هم نرسد. (2196) اگر مالى را براى شخصى وصيت كرد ومعين نكرد كه در چه راهى مصرف كند واو هم قبول كرد، آن مال را مالك مىشود، اما چنانچه تعيين كرد كه چگونه مصرف شود، اگر تخلف كند، ضامن است. (2197) اگر وصيت كند كه از ثلث مال او خمس وزكات يا بدهى ديگر او را بدهند وبراى نماز وروزه‌او اجير بگيرند وكار مستحبى هم مثل اطعام به فقرا انجام دهند، چنانچه ثلث مال او به اندازه‌اين كارها بود، به آن عمل مىشود، واگر كمتر بود، اول واجبات مالى او، مثل خمس، زكات، بدهى وحج واجب را انجام مىدهند واگر اضافه آمد واجبات بدنى مثل نماز وروزه، واگر باز هم چيزى از ثلث اضافه آمد به مصرف مستحبات مىرسانند، مگر اين كه معلوم باشد كه منظور ميت اين نبوده كه فقط از ثلث مصرف شود كه در اين صورت واجبات مالى - كه قسم اول است - از اصل مال ميت برداشته مىشود وبقيه از ثلث، واگر منظور ميت مبهم بود، احتياط در اين است كه آنچه بيش از ثلث مصرف مىشود، با اجازه‌ورثه باشد.

[ 438 ]

(2198) اگر وصيت كند كه بدهى او را بدهند وبراى نماز وروزه‌او اجير بگيرند وكار مستحبى هم انجام دهند، چنانچه وصيت نكرده باشد كه اينها را از ثلث بدهند، بايد بدهى او را از اصل مال بدهند واگر چيزى زياد آمد، ثلث آن را به مصرف نماز وروزه وكارهاى مستحبى كه معين كرده برسانند، ودر صورتى كه ثلث كافى نباشد، اگر ورثه اجازه بدهند بايد وصيت او عملى شود واگر اجازه ندهند، بايد نماز را از ثلث بدهند واگر چيزى زياد آمد به مصرف كار مستحبى كه معين كرده برسانند. (2199) اگر كسى بگويد كه ميت وصيت كرده فلان مبلغ را به من بدهند، چنانچه دو مرد عادل گفته او را تصديق كنند، يا قسم بخورد ويك مرد عادل هم گفته‌او را تصديق نمايد، يا يك مرد ودو زن عادل يا چهار زن عادل به گفته‌او شهادت دهند، بايد مقدارى را كه مىگويد به او بدهند، واگر يك زن عادل شهادت دهد، بايد يك چهارم چيزى را كه مطالبه مىكند به او بدهند. واگر دو زن عادل شهادت دهند نصف آن را واگر سه زن عادل شهادت دهند بايد سه چهارم آن را به او بدهند، ونيز اگر دو مرد كافر ذمى كه در دين خود عادل باشند ومورد وثوق به راستگوئى وعدم خيانت باشند گفته‌او را تصديق كنند، در صورتى كه ميت ناچار بوده است كه وصيت كند ومرد وزن عادلى هم در موقع وصيت نبوده، بايد چيزى را كه مطالبه مىكند به او بدهند. (2200) اگر كسى بگويد من وصى ميتم كه مال او را به مصرفى برسانم، يا ميت مرا قيم بچه هاى خود قرار داده، در صورتى كه دو مرد عادل گفته‌او را تصديق نمايند، حرف او را بايد قبول كرد، وصورتهاى ديگر، مثل شهادت يك مرد عادل با قسم خوردن يا شهادت چند زن با يك مرد عادل يا بدون آن، مورد تأمل است. (2201) اگر وصيت كند چيزى به شخصى بدهند وآن شخص پيش از آن كه قبول يا رد كند بميرد، تا وقتى ورثه‌او وصيت را رد نكرده اند، مىتوانند آن را قبول نمايند، ولى اين در صورتى است كه وصيت كننده از وصيت خود بر نگردد وگرنه ورثه‌آن شخص حقى به آن چيز ندارند. واگر آن شخص بعد از قبول فوت كرد، مال

[ 439 ]

از آن وارث او است ونيازى به قبول مجدد وارث نيست. مگر آن كه وصيت كننده از وصيتش برگردد. (2202) مستحب است انسان براى خويشان ونزديكان خود مالى را وصيت كند اگر چه آن اشخاص از او ارث هم مىبرند، ومكروه است براى نزديكانى كه از او ارث نميرند، هيچ وصيتى نكند.

[ 440 ]

ارث (2203) كسانى كه به واسطه خويشى ارث مىبرند سه دسته يا طبقه هستند: طبقه اول: پدر ومادر واولاد ميت است وبا نبودن اولاد، اولاد اولاد، هر چه پايين آيند، كه هر كدام آنان كه به ميت نزديكتر است ارث مىبرد بدين معنى كه مثلا اگر نوه ميت هست نتيجه او ارث نمىبرد. وتا يك نفر از اين طبقه هست طبقه دوم ارث نمىبرند، مگر اين كه كسى كه از طبقه اول وجود دارد، شرعا از ارث ممنوع شود، كه در اين صورت نوبت به طبقه دوم مىرسد. طبقه دوم: جد، يعنى پدر بزرگ وپدر او، هر چه بالا رود، وجده، يعنى مادر بزرگ ومادر او، هر چه بالا رود، پدرى باشد يا مادرى، وخواهر وبرادر، وبا نبودن برادر وخواهر، اولاد ايشان، هر كدام آنان كه به ميت نزديكتر است ارث مىبرد كه معناى آن طبقه اول گفته شد. وتا يك نفر از اين طبقه هست طبقه سوم ارث نمىبرد. طبقه سوم: عمو، عمه، دايى، خاله، هر چه بالا روند، واولاد آنان هر چه پايين آيند، وتا يك نفر از عموها، عمه ها، دايى ها، وخاله هاى ميت زنده اند، اولاد آنان ارث نمىبرند، ولى اگر ميت عموى پدرى وپسر عموى پدر ومادرى داشته باشد، وغير از اينها وارثى نداشته باشد، ارث به پسر عموى پدر ومادرى مىرسد و عموى پدرى ارث نمىبرد. اگر ميت وارثى از قبيل پسر يا دختر عمو، يا پسر يا دختر عمه، يا پسر يا دختر خاله كه از طرف پدر ومادر هستند واز طرف ديگر عمو يا عمه يا دايى يا خاله از طرف پدر يا فقط مادر دارد، احتياط در اين است كه دو طبقه با هم صلح نمايند. (2204) اگر عمو، عمه، دايى وخاله خود ميت واولاد آنان واولاد اولاد آنان

[ 441 ]

نباشند، عمو، عمه، دايى وخاله پدر ومادر ميت ارث مىبرند، واگر اينها نباشند اولادشان ارث مىبرند، واگر آنها هم نباشند، عمو، عمه، دايى وخاله جد وجده ميت، واگر اينها هم نباشند، اولادشان ارث مىبرند. (2205) زن وشوهر به تفصيلى كه گفته خواهد شد از يكديگر ارث مىبرند. ارث طبقه اول (2206) اگر وارث ميت فقط يك نفر از طبقه اول باشد، مثلا پدر يا مادر يا يك پسر يا يك دختر باشد، همه مال ميت به او مىرسد، واگر چند پسر يا چند دختر باشند، همه مال به طور مساوى بين آنان تقسيم مىشود، واگر يك پسر ويك دختر باشد، مال را سه قسمت مىكنند، دو قسمت را پسر ويك قسمت را دختر مىبرد، و اگر چند پسر وچند دختر باشند، مال را طورى تقسيم مىكنند كه هر پسرى دو برابر دختر ببرد. (2207) اگر وارث ميت فقط پدر ومادر او باشند، مال سه قست مىشود، دو قسمت آن را پدر ويك قسمت را مادر مىبرد، ولى ميت دو برابر، يا چهار خواهر، يا يك برادر ودو خواهر داشته باشد كه همه آنان پدرى باشند، يعنى پدر آنان با پدر ميت يكى باشد، خواه مادرشان هم با مادر ميت يكى باشد يا نه اگر چه تا پدر ومادر ميت هستند اين افراد ارث نمىبرند، ولى وجود آنها موجب مىشود كه مادر شش يك (يك ششم) مال را ببرد وبقيه به پدر برسد، به شرط آن كه برادران يا خواهران كافر نباشند ودر حالى كه مادرشان آزاد ومسلمان است آنها بنده نباشند، وهنگام مردن ميت، از مادر متولد شده باشند. (2208) اگر وارث ميت فقط پدر ومادر ويك دختر باشد، چنانچه ميت دو برادر يا چهار خواهر يا يك برادر ودو خواهر پدرى نداشته باشد، مال را پنج قسمت مىكنند، پدر ومادر، هر كدام يك قسمت ودختر سه قسمت آن را مىبرد، واگر دو برابر يا چهار خواهر يا يك برادر ودو خواهر پدرى داشته باشد، مال را شش قسمت مىكنند، پدر ومادر، هر كدام يك قسمت ودختر سه قسمت مىبرد و

[ 442 ]

يك قسمت باقيمانده را چهار قسمت مىكنند يك قسمت را به پدر وسه قسمت را به دختر مىدهند، مثلا اگر مال ميت را 24 قسمت كنند 15 قسمت آن را به دختر و 5 قسمت آن را به پدر و 4 قسمت آن را به مادر مىدهند، ولى در آن تامل است (2209) اگر وارث ميت فقط پدر، مادر ويك پسر باشد، مال را شش قسمت مىكنند، پدر ومادر هر كدام يك قسمت وپسر چهار قسمت آن را مىبرد واگر چند پسر يا چند دختر باشند، آن چهار قسمت را بطور مساوى بين خودشان قسمت مىكنند واگر پسر ودختر باشند، آن چهار قسمت را طورى تقسيم مىكنند كه هر پسرى دو برابر دختر ببرد. (2210) اگر وارث ميت فقط پدر ويك پسر يا مادر ويك پسر باشند مال را شش قسمت مىكنند، يك قسمت آن را پدر يا مادر وپنج قسمت را پسر مىبرد. (2211) اگر وارث ميت فقط پدر يا مادر، با پسر ودختر باشد، مال را به شش قسمت مساوى تقسيم مىكنند، يك قسمت آن را، پدر يا مادر مىبرد وبقيه را طورى قسمت مىكنند كه هر پسرى دو برابر دختر ببرد. (2212) اگر وارث ميت فقط پدر ويك دختر، يا مادر ويك دختر باشد، مال را چهار قسمت مىكنند، يك قسمت آن را پدر يا مادر وبقيه را دختر مىبرد. (2213) اگر وارث ميت فقط پدر وچند دختر، يا مادر وچند دختر باشند، مال را پنج قسمت مىكنند، يك قسمت را پدر يا مادر مىبرد وچهار قسمت را دخترها به طور مساوى بين خودشان تقسيم مىكنند. (2214) اگر ميت اولاد نداشته باشد، نوه پسرى او، اگر چه دختر باشد، سهم پسر ميت را مىبرد ونوه دخترى او، اگر چه پسر باشد، سهم دختر ميت را مىبرد، مثلا اگر ميت يك پسر از دختر خود ويك دختر از پسرش داشته باشد، مال را سه قسمت مىكنند، يك قسمت را به پسر دختر ودو قسمت را به دختر پسر مىدهند.

[ 443 ]

ارث طبقه دوم (2215) طبقه دوم از كسانى كه به واسطه خويشى ارث مىبرند، جد وجده، يعنى پدر بزرگ ومادر بزرگ، و هم چنين برادر وخواهر ميت است، واگر برادر و خواهر نداشته باشد، اولادشان ارث مىبرند. (2216) اگر وارث ميت فقط يك برادر يا يك خواهر باشد، همه مال به او مىرسد، واگر چند برادر پدر ومادرى، يا چند خواهر پدر ومادرى باشد، مال به طور مساوى بين آنان تقسيم مىشود، واگر برادر وخواهر پدر ومادرى با هم باشند، هر برادرى دو برابر خواهر مىبرد، مثلا اگر دو برابر ويك خواهر پدر ومادرى دارد، مال را پنج قسمت مىكنند، هر يك از برادرها دو قسمت وخواهر يك قسمت آن را مىبرد. (2217) اگر ميت برادر وخواهر پدر ومادرى دارد، برادر وخواهر پدرى كه از مادر با ميت جداست ارث نمىبرند، واگر برادر وخواهر پدر ومادرى ندارد، چنانچه فقط يك خواهر يا يك برادر پدرى داشته باشد همه مال به او مىرسد، واگر چند برادر يا چند خواهر پدرى داشته باشد، مال به طور مساوى بين آنان تقسيم مىشود، واگر هم برادر وهم خواهر پدرى داشته باشد، هر برادرى دو برابر خواهر مىبرد. (2218) اگر وارث ميت فقط يك خواهر يا يك برادر مادرى باشد كه از پدر با ميت جداست، همه مال به او مىرسد، واگر چند برادر مادرى يا چند خواهر مادرى يا چند برادر وخواهر مادرى باشند، مال به طور مساوى بين آنان تقسيم مىشود. (2219) اگر ميت برادر وخواهر پدرى ومادرى، وبرادر وخواهر پدرى، ويك برادر يا يك خواهر مادرى داشته باشد، برادر وخواهر پدرى ارث نمىبرد ومال را شش قسمت مىكنند، يك قسمت آن را به برادر يا خواهر مادرى وبقيه را به برادر و خواهر پدر ومادرى مىدهند وهر برادرى دو برابر خواهر مىبرد.

[ 444 ]

(2220) اگر ميت برادر وخواهر پدر ومادرى، وبرادر وخواهر پدرى، وبرادر و خواهر مادرى داشته باشد، برادر وخواهر پدرى ارث نمىبرد ومال را سه قسمت مىكنند، يك قسمت آن را برادر وخواهر مادرى به طور مساوى بين خودشان تقسيم مىكنند وبقيه را به برادر وخواهر پدر ومادرى مىدهند وهر برادرى دو برابر خواهر مىبرد. (2221) اگر وارث ميت فقط برادر وخواهر پدرى ويك برادر مادرى يا يك خواهر مادرى باشد، مال را شش قسمت مىكنند، يك قسمت آن را برادر يا خواهر مادرى مىبرد وبقيه را به برادر وخواهر پدرى مىدهند وهر برادرى دو برابر خواهر مىبرد. (2222) اگر وارث ميت فقط برادر وخواهر پدرى وچند برادر وخواهر مادرى باشد، مال را سه قسمت مىكنند، يك قسمت آن را برادر وخواهر مادرى به طور مساوى بين خودشان قسمت مىكنند وبقيه را به برادر وخواهر پدرى مىدهند و هر برادرى دو برابر خواهر مىبرد. (2223) اگر وارث ميت فقط برادر وخواهر وزن او باشد، زن ارث خود را به تفصيلى كه بعدا گفته مىشود مىبرد وخواهر وبرادر به طورى كه در مسائل گذشته گفته شد ارث خود را مىبرند، ونيز اگر زنى بميرد ووارث او فقط خواهر وبرادر و شوهر او باشد، شوهر نصف مال او را مىبرد وخواهر وبرادر به طورى كه در مسائل قبل گفته شد ارث خود را مىبرند، ولى ارث بردن زن يا شوهر موجب نمىشود كه از سهم برادر وخواهر مادرى چيزى كم شود اما از سهم برادر وخواهر پدر ومادرى يا پدرى كم مىشود مثلا اگر وارث ميت شوهر وبرادر وخواهر مادرى وبرادر و خواهر پدر ومادرى او باشد، نصف مال به شوهر مىرسد ويك قسمت از سه قسمت اصل مال را به برادر وخواهر مادرى مىدهند وآنچه مىماند مال برادر و خواهر پدر ومادرى است، پس اگر همه مال او شش تومان باشد، سه تومان به شوهر ودو تومان به برادر وخواهر مادرى ويك تومان به برادر وخواهر پدر و مادرى مىدهند. (2244) اگر ميت خواهر وبرادر نداشته باشد، سهم ارث آنان را به اولادشان

[ 445 ]

مىدهند وسهم برادر زاده وخواهر زاده مادرى به طور مساوى بين آنان تقسيم مىشود واز سهمى كه به برادر زاده پدرى يا پدر ومادرى مىرسد هر پسرى دو برابر دختر مىبرد. (2225) اگر وارث ميت فقط يك جد يا يك جده باشد، چه پدرى باشد يا مادرى، همه مال به او مىرسد، وبا بودن جد ميت، پدر جد او ارث نمىبرد. (2226) اگر وارث ميت فقط جد وجده پدرى باشد، مال سه قسمت مىشود، دو قسمت را جد ويك قسمت را جده مىبرد، واگر جد وجده مادرى باشد، مال را به طور مساوى بين خودشان تقسيم مىكنند. (2227) اگر وارث ميت فقط يك جد يا جده پدرى ويك جد يا جده مادرى باشد بنابر اظهر مال سه قسمت مىشود، دو قسمت را جد يا جده پدرى ويك قسمت را جد يا جده مادرى مىبرد. (2228) اگر وارث ميت جد وجده پدرى وجد وجده مادرى باشد مال سه قسمت مىشود، يك قسمت آن را جد وجده مادرى به طور مساوى بين خودشان تقسيم مىكنند ودو قسمت آن را به جد وجده پدرى مىدهند، وجد دو برابر جده مىبرد. (2229) اگر وارث ميت فقط زن وجد وجده پدرى وجد وجده مادرى او باشد، زن ارث خود را به تفصيلى كه بعدا گفته مىشود مىبرد، ويك قسمت از سه قسمت اصل مال را به جد وجده مادرى مىدهند كه به طور مساوى بين خودشان تقسيم مىكنند، وبقيه را به جد وجده پدرى مىدهند وجد دو برابر جده مىبرد، واگر وارث ميت شوهر وجد وجده باشد، شوهر نصف مال را مىبرد وجد وجده به دستورى كه در مسائل گذشته گفته شد ارث خود را مىبرند.

[ 446 ]

ارث طبقه سوم (2230) طبقه سوم عمو، عمه، دايى، خاله واولاد آنان است به تفصيلى كه گفته شد، كه اگر از طبقه اول ودوم كسى نباشد، اينها ارث مىبرند. (2231) اگر وارث ميت فقط يك عمو يا يك عمه است، چه پدر ومادرى باشد يعنى با پدر ميت از يك پدر ومادر باشد، يا پدرى باشد يا مادرى، همه مال به او مىرسد، واگر چند عمو يا چند عمه باشند وهمه پدر ومادرى، يا همه پدرى، يا همه مادرى باشند، مال به طور مساوى بين آنان تقسيم مىشود، واگر عمو وعمه هر دو باشند، مال به طور مساوى بين آنان تقسيم مىشود، عمو دو برابر عمه مىبرد، مثلا اگر وارث ميت دو عمو ويك عمه باشد، مال را پنج قسمت مىكنند، يك قسمت را به عمه مىدهند وچهار قسمت را عموها به طور مساوى بين خودشان تقسيم مىكنند. (2232) اگر وارث ميت فقط چند عموى مادرى يا چند عمه مادرى باشند مال به طور مساوى بين آنان تقسيم مىشود، و هم چنين است اگر فقط چند عمو وعمه مادرى داشته باشد ولى در صورت اخير، بنابر احتياط بايد با هم صلح كنند. (2233) اگر وارث ميت عمو وعمه باشد بعضى پدرى وبعضى مادرى وبعضى پدر ومادرى باشند، عمو وعمه پدرى ارث نمىبرند، پس اگر ميت يك عمو يا يك عمه مادرى دارد، مال را شش قسمت مىكنند، يك قسمت را به عمو يا عمه مادرى وبقيه را به عمو وعمه پدر ومادرى مىدهند، وعموى پدر ومادرى دو برابر عمه پدر ومادرى مىبرد، واگر هم عمو وهم عمه مادرى دارد، مال را سه قسمت مىكنند دو قسمت را به عمو وعمه پدر ومادرى مىدهند، وعمو دو برابر عمه مىبرد، ويك قسمت را به عمو وعمه مادرى مىدهند، كه به طور مساوى با هم تقسيم نمايند. (2234) اگر وارث ميت فقط يك دايى يا يك خاله باشد، همه مال به او مىرسد واگر هم دايى وهم خاله باشد وهمه پدر ومادرى، يا پدرى، يا مادرى باشند، مال

[ 447 ]

به طور مساوى بين آنان قسمت مىشود، واحتياط در افرادى كه فقط از طرف مادر ارث مىبرند اين است كه در تقسيم بين خود صلح نمايند. (2235) اگر وارث ميت فقط يك دايى، يا يك خاله مادرى ودايى وخاله پدر و مادرى ودايى وخاله پدرى باشد، دايى وخاله پدرى ارث نمىبرند، ومال را شش قسمت مىكنند، يك قسمت را به دايى يا خاله مادرى وبقيه را به دايى وخاله پدر و مادرى مىدهند كه به طور مساوى بين خودشان قسمت نمايند واحتياط در مصالحه است، وبقيه را به دايى وخاله پدر ومادرى بدهند كه به طور مساوى بين خودشان تقسيم كنند. (2236) اگر وارث ميت فقط دايى وخاله پدرى ودايى وخاله مادرى ودايى و خاله پدرى ومادرى باشد، دايى وخاله پدرى ارث نمىبرد وبايد مال را سه قسمت كنند، يك قسمت آن را دايى وخاله مادرى به طور مساوى بين خودشان قسمت نمايند واحتياط در مصالحه است، وبقيه را به دايى وخاله پدر ومادرى بدهند كه به طور مساوى بين خودشان تقسيم كنند. (2237) اگر وارث يك دايى يا يك خاله ويك عمو ويا يك عمه باشد مال را سه قسمت مىكنند، يك قسمت را دايى يا خاله وبقيه را عمو يا عمه مىبرد. (2238) اگر وارث ميت يا دايى يا يك خاله وعمو وعمه باشد چنانچه عمو و عمه پدر ومادرى يا پدرى باشند، مال را سه قسمت مىكنند، يك قسمت را دايى يا خاله مىبرد واز بقيه، دو قسمت به عمو ويك قسمت به عمه مىدهند، بنابر اين اگر مال را نه قسمت كنند سه قسمت را به دايى يا خاله وچهار قسمت را به عمو و دو قسمت را به عمه مىدهند. (2239) اگر وارث ميت يك دايى يا يك خاله ويك عمو يا يك عمه مادرى و عمو وعمه پدر ومادرى يا پدرى باشد، مال را سه قسمت مىكنند، يك قسمت آن را به دايى يا خاله يا عمه مادرى وبقيه را به عمو وعمه پدر ومادرى يا پدرى مىدهند وعمو دو برابر مىبرد، بنابر اين اگر مال را نه قسمت كنند، سه قسمت را به دايى يا خاله ويك قسمت را به عمو يا عمه مادرى وپنج قسمت ديگر را به عمو وعمه پدر ومادرى يا پدرى مىدهند. (2240) اگر وارث ميت يك دايى يا يك خاله وعمو وعمه مادرى وعمو وعمه

[ 448 ]

پدر ومادرى يا پدرى باشد، مال را سه قسمت را دايى يا خاله مىبرد ودو قسمت باقيمانده را سه سهم مىكنند، يك سهم آن را به عمو وعمه مادرى مىدهند كه بين خود تقسيم مىنمايند، واحتياط در مصالحه بين خودشان است، ودو سهم ديگر را بين عمو وعمه پدر ومادرى يا پدرى تقسيم مىنمايند و عمو دو برابر عمه مىبرد، بنابر اين مال را نه قسمت كنند، سه قسمت آن، سهم خاله يا دايى ودو قسمت سهم عمو وعمه مادرى وچهار قسمت سهم عمو وعمه پدر ومادرى يا پدرى مىباشد. (2241) اگر وارث ميت چند دايى وچند خاله باشند كه همه پدر ومادرى يا پدرى يا مادرى باشند وعمو وعمه هم داشته باشد، مال سه سهم مىشود، دو سهم آن را به دستورى كه در مسأله قبل گفته شد، عمو وعمه بين خودشان قسمت مىكنند ويك سهم آن را دايى ها وخاله ها به طور مساوى بين خودشان تقسيم مىنمايند. (2242) اگر وارث ميت دايى يا خاله مادرى وچند دايى وخاله پدر ومادرى يا پدرى وعمو وعمه باشد، مال سه سهم مىشود، دو سهم آن را به دستورى كه سابقا گفته شد عمو وعمه بين خودشان تقسيم مىكنند، پس اگر ميت يك دايى يا يك خاله مادرى دارد، يك سهم ديگر آن شش قسمت مىكنند، يك قسمت را به دايى يا خاله مادرى مىدهند وبقيه را به دايى وخاله پدر ومادرى يا پدرى مىدهند وبه طور مساوى قسمت مىكنند، واگر چند دايى مادرى يا چند خاله مادرى يا هم دايى مادرى وهم خاله مادرى دارد، آن يك سهم را سه قسمت مىكنند، يك قسمت را دايى ها وخاله هاى مادرى به طور مساوى بين خودشان قسمت مىكنند، گر چه احتياط در مصالحه بين آنهاست، وبقيه را به دايى وخاله پدر ومادرى يا پدرى مىدهند كه به طور مساوى بين خود تقسيم كنند. (2243) اگر ميت عمو وعمه ودايى وخاله نداشته باشد مقدارى كه به دايى وخاله مىرسد، به اولاد آنان داده مىشود. (2244) اگر وارث ميت عمو، عمه، دايى وخاله پدر وعمو، عمه، دايى وخاله

[ 449 ]

مادر او باشند، مال سه سهم مىشود، يك سهم آن مال عمو، عمه، دايى وخاله مادرميت است به طور مساوى، ولى احتياط آن است كه با هم صلح كنند، ودو سهم ديگر آن را سه قسمت مىكنند يك قسمت را دايى وخاله پدر ميت به طور مساوى بين خودشان قسمت مىنمايند ودو قسمت ديگر آن را به عمو وعمه پدر ميت مىدهند وعمو دو برابر عمه مىبرد. (2245) كسى كه دو نسبت در او جمع شود از هر دو سبب ارث مىبرد، مثل اين كه كسى هم پسر عموى پدرى باشد وهم پسر دايى مادرى، يا كسى هم شوهر ميت باشد وهم پسر عموى او، يا زنى هم عمه پدرى ميت باشد وهم خاله مادرى او، مگر آن كه دو نسبت او در دو طبقه باشد، مثل اين كه هم برادر مادرى باشد وهم پسر عمو كه فقط ارث برادر بودن را مىبرد. ارث زن وشوهر (2246) زن وشوهر در ازدواج دائم با وجود جميع طبقات سه گانه اى كه گفته شد از يكديگر ارث مىبرند، ووجود هيچ يك از اين طبقات مانه ارث بردن آن دو از يكديگر نيست. (2247) اگر زنى بميرد واولاد نداشته باشد، نصف همه مال را شوهر او، وبقيه را ورثه ديگر مىبرند، واگر از آن شوهر يا از شوهر ديگر اولاد داشته باشد، چهار يك (يك چهارم) همه مال را شوهر وبقيه را ورثه ديگر مىبرند. (2248) اگر مردى بميرد واولاد نداشته باشد، چهار يك (يك چهارم) مال او را زن، و بقيه را ورثه ديگر مىبرند، واگر از آن زن يا از زن ديگر اولاد داشته باشد، هشت يك (يك هشتم) مال را زن، وبقيه را ورثه ديگر مىبرند. وزن از همه اموال منقول ارث مىبرد ولى از زمين وقيمت آن ارث نمىبرد، چه زمين خانه مسكونى باشد يا زمين باغ و زراعت وغير آن، واز قيمت هوايى مثل بنا ودرخت ارث مىبرد، وبنابر اظهر با رضايت وارثان از خود هوائى هم مىتواند ارث ببرد، وبنابر اظهر در آنچه كه گفته شد فرق ندارد، زن از اين شوهر اولاد داشته باشد يا نه، اگر چه احتياط در مورد زن

[ 450 ]

بچه دار در ارث بردن از زمين، خوب است. (2249) اگر زن غير از شوهر وارثى ندارد، بنابر اقوى همه مال به شوهر مىرسد، ولى اگر شوهر غير از زن وارث ندارد زن سهم خود را كه چهار يك (يك چهارم) است مىبرد وبقيه بنابر اقرب، از آن امام عليه السلام است. (2250) اگر براى پرداخت سهم زن بخواهند بنا ودرخت ومانند آن را قيمت نمايند بايد اجزاى آن را قيمت كنند، ولى احتياط مستحب در اين است كه ببينند اگر آنها بدون اجاره در زمين بمانند تا از بين بروند چقدر ارزش دارند، وان را براى پرداخت مبنا قرار دهند. (2251) اگر ميت بيش از يك زن داشته باشد، چنانچه اولاد نداشته باشد چهار يك (يك چهارم) مال، واگر اولاد داشته باشد هشت يك (يك هشتم) مال به شرحى كه گفته شد، به طور مساوى بين زنهاى دائمى او تقسيم مىشود، اگر چه شوهر با هيچ يك از آنان يا بعض آنان نزديكى نكرده باشد. (2252) اگر مردى در حال مرض با زنى ازدواج دائم نمايد ودر آن مرض بميرد ونزديكى هم نكرده باشد، زن از آن مرد ارث نمىبرد وحق مهر هم ندارد، واگر نزديكى كرده باشد ويا از آن مرض خوب شده وبه غير آن مرض از دنيا رفته باشد آن زن هم از او ارث مىبرد وهم حق مهر دارد، واگر زنى كه شوهرش با او نزديكى نكرده در زمان مريضى شوهر از دنيا رفت شوهر از آن زن ارث نمىبرد وحق مهر هم براى زن نيست بنابر اظهر، اگر چه احتياط مستحب در صلح است. (2253) اگر زن را به ترتيبى كه در احكام طلاق گفته شد طلاق رجعى بدهد وان زن قبل از اتمام عده بميرد، شوهر از او ارث مىبرد، ونيز اگر شوهر قبل از اتمام عده زن بميرد، زن از او ارث مىبرد، ولى اگر بعد از اتمام عده رجعى يا در عده طلاق بائن يكى از آنان بميرد، ديگرى از او ارث نمىبرد. (2254) اگر شوهر در حال مرض عيالش را طلاق دهد، اگر چه طلاق بائن باشد، وقبل از گذشتن دوازده ماه هلالى بميرد، زن با دو شرط از او ارث مىبرد: اول آن كه در اين مدت شوهر ديگر نكرده باشد. دوم آن كه شوهر در ادامه همان مرضى كه در آن مرض زن را طلاق داده، به واسطه آن مرض يا به جهت ديگرى بميرد، پس اگر از

[ 451 ]

آن مرض خوب شود وبه جهت ديگرى از دنيا برود، زن از او ارث نمىبرد. (2255) زنى كه به عقد موقت به نكاح مردى در آمده از مرد ارث نمىبرد ومرد نيز از او ارث نمىبرد اما ارث بين پدر وفرزند يا مادر وفرزند ثابت است. مسائل متفرقه ارث (2256) قران، انگشتر، شمشير ميت ولباسى را كه پوشيده باشد، در صورتى كه براى مصرف واستفاده كردن، نه فقط براى ملكيت، آنها را گرفته باشد، مال پسر بزرگتر است اگر چه فرزند بزرگتر دختر باشد، وبر پسر بزرگ نيز واجب است كه نمازها وروزه هايى كه از پدرش قضا شده بجا آورد وحكم رسيدن اين اموال به پسر بزرگ، بنابر احتياط واجب در صورتى است كه ميت غير از اينها مال ديگرى نيز داشته باشد. (2257) اگر پسر بزرگ ميت بيش از يكى باشد، مثلا از دو زن او در يك وقت دو پسر به دنيا آمده باشد اگر چنين فرضى صحيح باشد، بايد لباس، قران، انگشتر و شمشير ميت را به طور مساوى بين خودشان قسمت كنند. (2258) اگر ميت قرض داشته باشد، چنانچه قرضش به اندازه مال او يا زيادتر باشد، بايد چهار چيزى را هم كه مال پسر بزرگتر است ودر مساله 2256 گفته شد، براى اداى قرض او بدهند، واگر قرضش كمتر از مال او باشد، بنابر اظهر بايد از آن چهار چيز هم كه به پسر بزرگتر مىرسد به نسبت، براى اداى قرض او بدهند، مثلا اگر همه دارايى او شصت تومان است وبه مقدار بيست تومان آن از چيزهايى است كه مال پسر بزرگتر است وسى تومان هم قرض دارد پسر بزرگ بايد به مقدار ده تومان از آن چهار چيز را بابت قرض ميت بدهد. (2259) مسلمان از كافر ارث مىبرد ولى كافر اگر چه پدر يا پسر ميت باشد از مسلمان ارث نمىبرد. ولى اگر ميت مسلمان پسرى كافر دارد واو پسرى مسلمان دارد، آن مسلمان از جد خود ارث مىبرد، و هم چنين اگر پسر ميت مسلمان، كافر باشد ولى عموى ميت يا برادر ميت مسلمان باشد ارث به آنها مىرسد، ودر

[ 452 ]

صورت كافر بودن اين دو، پسران مسلمان عمو وبرادر ارث مىبرند. (2260) اسلام آوردن وارث قبل از تقسيم كردن ارث، در صورت تعدد ورثه مسلمان، مثل اسلام آوردن آن وارث قبل از مردن آن ميت است پس اگر قبل از تقسيم مال اسلام آورد، در استحقاق ارث مانند بقية ورثه است، پس اگر طبقه او مقدم است بر طبقه بقيه، تمام ارث مال او خواهد بود چه ميت كافر باشد يا مسلمان، واگر اسلام آوردن او بخش كه تقسيم شده ارث نمى برد. (2261) افراد تمام مذاهب مختلفى كه محكوم به اسلام هستند، همه از يكديگر ارث مىبرند، چه حق باشند چه باطل، مگر غلاة وخوارج ونواصب ومنكرين ضرورى دين، كه محكوم به كفرند واز مسلمان ارث نمىبرند ولى مسلمان از آنها ارث مىبرد چنانكه از كافر ارث مىبرد. (2262) اگر كسى يكى از خويشان خود را عمدا وبه ناحق بكشد، از او ارث نمىبرد، ولى اگر از روى خطا باشد، چه خطاى محض باشد يا خطاى شبيه به عمد، بنابر اظهر از او ارث مىبرد، ولى از ديه او بنابر اظهر ارث نمىبرد، فرقى نيست بين اين كه خودش مستقيما اقدام به قتل نمايد ويا طورى واسطه قتل باشد كه قتل به او نسبت داده شود. (2263) مرد وزن زناكار وخويشان آنها از فرزندى كه از زنا به دنيا آمده ارث نمىبرند، ولى اولاد چنين فرزندى وشوهر يا زن او، از او ارث مىبرند. (2264) هر گاه بخواهند ارث را تقسيم كنند در صورتى كه ميت بچه اى داشته باشد كه در شكم مادر است ودر طبقه او وارث ديگرى هم مانند اولاد وپدر ومادر باشد، براى بچه اى كه در شكم است، كه اگر زنده به دنيا بيايد ارث مىبرد، بنابر احتياط واجب سهم دو پسر را كنار مىگذارند، البته سهم كسانى كه ميت چه اولادى احتياط واجب سهم دو پسر را كنار مىگذارند، البته سهم كسانى كه ميت چه اولادى داشته باشد يا نه در هر صورت از ميت ارث مىبرند، مانند كمترين سهم زن، بايد از اول داده شود، و هم چنين كمترين سهم پدر ومادر را نيز بايد به آنها بدهند. واگر احتمال بدهند بيشتر است مثلا احتمال بدهند كه زن سه قلو حامله باشد، سهم سه

[ 453 ]

پسر را كنار مىگذارند، وچنانچه مثلا يك پسر يا يك دختر به دنيا آمد، ورثه، زيادى آن را بين خودشان تقسيم مىكنند. وبراى كنار گذاشتن سهم بچه، انعقاد نطفه و وجود حمل در وقت مردن آن ميت كافى است ودميده شدن روح در آن حمل شرط نيست، ولى زنده به دنيا آمدن شرط است، پس اگر زنده به دنيا آمد ودر همان ساعت مرد باز هم ارث مىبرد وديگران هم از او ارث مىبرند. (2265) شخص مفقود الاثرى كه زنده بودنش معلوم نيست ووارث هم دارد مالش را كنار مىگذارند وبنابر اظهر تا مدت چهار سال وضعيت او را پيگيرى مىكنند سپس مالش بين ورثه تقسيم مىكنند، ولى اگر بعدا زنده بودن او معلوم شد آن تقسيم مال از بين مىرود وتمام مال به خود او بر مىگردد، واحتياط مستحب آن است كه منتظر بمانند تا وقتى كه علم عادى يا اطمينانى به مردن او پيدا شود. (2266) اگر چند نفر كه هر كدام وارث ديگرى است با هم مثلا زير آوار بمانند، در صورتى كه معلوم نباشد كدام زودتر مرده، هر كدام از ديگرى ارث مىبرد، ولى اگر معلوم شود كه كدام يك زودتر مرده، كسى كه ديرتر مرده ارث مىبرد.

[ 454 ]

ديه قتل بر سه قسم واقع مىشود: 1 - قتل عمدى، كه شخصى به قصد كشتن، كسى را به ناحق به قتل مىرساند. 2 - قتل شبه عمد، كه شخصى به قصد ديگرى غير از كشتن، مثل ادب كردن يا كتك زدن (با وسيله اى كه غالبا كشنده نيست، مثل عصا) صدمه اى به كسى مىزند كه موجب قتل او مىشود. 3 - قتل خطايى، كه شخصى بدون قصد كشتن وبدون اين كه بخواهد به مقتول آسيبى برساند كارى كند كه او كشته شود، مثلا به حيوانى سنگ پرتاب كند اتفاقا موجب قتل كسى شود. (2267) اگر طفل يا ديوانه، كسى را بكشد، اگر چه عمدى باشد، ملحق به قتل خطايى است. واگر شخص ديگرى را به تصور اين كه مستحق كشته شدن است، مثل كفر وقصاص، بكشد وبعدا معلوم شود كه استحقاق كشته شدن را نداشته، اين قتل ملحق به شبه عمد است. (2268) اگر كسى عمدا وبه ناحق ديگرى را بكشد، ولى مقتول مىتواند قاتل را عفو كند يا بكشد، يا به مقدارى كه در مساله بعد گفته مىشود از او ديه بگيرد، اما اگر از روى خطا بكشد، ولى مقتول حق ندارد او را بكشد، اما مىتواند ديه بگيرد. (2269) اگر قتل عمدى واقع شود ديه اى كه قاتل بايد بدهد يكى از شش چيز است: 1 - صد شتر كه داخل سال ششم شده باشند، وافضل واحوط اين است كه شترها نر باشند، گر چه بنابر اظهر اين شرط لازم نيست.

[ 455 ]

2 - دويست گاو. 3 - هزار گوسفند. 4 - دويست حله، وهر حله دو پارچه ردا وازار است، واحتياط در اين است كه از بردهاى يمنى باشد، كه در يمن مىبافند. 5 - هزار مثقال، شرعى طلاى سكه دار كه هر مثقال آن 18 نخود است وبنابر اظهر نمىتواند طلاى غير سكه دار بدهد. 6 - ده هزار درهم، كه هر ده درهمى در زمان تشريع اين قانون در اسلام به قيمت يك دينار كه 18 نخود طلاى سكه دار است بوده. واختيار تعيين هر كدام از اين شش چيز به دست قاتل است. (2270) ديه قتل شبه عمد وقتل خطا هر يك صد شتر است ولى سنن شترها در هر كدام مختلف است كه توضيح آن در كتاب هاى مفصل داده شده است. (2271) ديه چند چيز مثل ديه قتل است كه مقدار آن در مساله 2269 گفته شد: 1 - اگر دو چشم كسى را كور كند، يا چهار پلك چشم او را از بين ببرد، واگر يك چشم او را كور كند، بايد نصف ديه قتل را بدهد. 2 - اگر دو گوش كسى را ببرد، يا كارى كند كه هر دو گوش او كر شود، واگر يك گوش او را ببرد يا كر كند، بايد نصف ديه قتل را بدهد، واگر نرمه گوش او را ببرد بايد ثلث ديه قتل را بدهد. 3 - اگر تمام بينى يا نرمه بينى كسى را ببرد. 4 - زبان كسى را ازبيخ ببرد، در صورتى كه شخص لال نباشد. 5 - تمام دندان هاى كسى را از بين ببرد. وديه هر كدام از دوازده دندان جلو دهان كه شش عدد بالا وشش عدد پايين مىباشد، پنجاه مثقال شرعى طلا است و هر مثقال شرعى 18 نخود است، واگر يكى از شانزده دندان عقب را كه هشت عدد انها بالا وهشت عدد پايين است از بين ببرد، بايد 25 مثقال شرعى طلا بدهد. 6 - اگر هر دو دست كسى را از مچ جدا كند، واما اگر يك دست را از مچ جدا كند، بايد نصف ديه قتل را بدهد. 7 - اگر ده انگشت كسى را ببرد. وديه هر انگشت، ده يك (يك دهم) ديه قتل است. 8 - اگر پشت كسى را طورى بشكند كه ديگر درست نشود ويا خميده بماند.

[ 456 ]

9 - اگر هر دو پستان زنى را ببرد، واما اگر يكى از انها را ببرد، بايد نصف ديه قتل را بدهد. 10 - اگر هر دو پاى كسى را تا مفصل يا بالاتر، يا همه ده انگشت پا را قطع كند، و ديه هر انگشت، ده يك (يك دهم) ديه قتل است. 11 - اگر بيضه هاى مردى را از بين ببرد ويا آلت مردى كسى را از ختنه گاه يا بيشتر قطع كند، وبراى حكم ديه زن ها در اين مورد بايد به كتاب هاى مفصل مراجعه شود. 12 - اگر طورى به كسى آسيب برساند كه عقل او از بين برود. 13 - اگر به كسى صدمه اى بزند كه ديگر بوها را احساس نكند. 14 - اگر تمام موى سر ويا موى ريش كسى را از بين ببرد، به طورى كه ديگر نرويد، واگر موى ريش بعدا برويد، بنابر اظهر واحوط، يك سوم ديه بايد داده شود، واگر موى سر برويد بايد تفاوت قيمت كسى كه بنده است وچنين نقصى پيدا كرده داده شود. 15 - شكسته يا كوبيده شدن تمام گردن، به طورى كه نتواند آن را به طرف ديگر برگرداند. 16 - كندن ويا قطع كردن تمام دو استخوان فك به طورى كه همراه دندان ها نباشد (مانند كودك يا پير كه دندان ندارند) وگرنه براى از بين رفتن دندان ها ديه جداگانه لازم است. 17 - از بين بردن يا قطع نخاع، اگر چه صاحبش بعدا زندگى كند. 18 - افضا كردن زن به طورى كه ديگر سالم نشود، البته اگر شوهر او بعد از تمام شدن نه سال زن به وسيله نزديكى موجب اين كار بشود ديه بر او لازم نيست 19 - اگر دو قسمت برجسته پشت (اليتين) كسى را از بين ببرند. 20 - اگر هر دو لب كسى را ببرند. 21 - اگر كارى كنند كه شخص ديد چشمش از بين برود ويا صدايش بيرون نيايد وصوت او از بين برود ويا مبتلا به بيمارى ريزش بول شده ونتواند جلو ادرار خود را بگيرد كه هر در هر يك از اين موارد ديه كامل است. وبعضى موارد ديگر نيز موجب

[ 457 ]

ديه كامل مىشود كه به كتابهاى مفصل مراجعه شود. (2272) اگر انسان كسى را عمدا وبه ناحق بكشد، در صورت عفو ويا گرفتن ديه علاوه بر توبه، به عنوان كفاره بايد دو ماه روزه بگيرد وشصت فقير را سير كند و يك بنده آزاد كند واگر نتواند بنده آزاد كند دو ماه روزه بگيرد واگر اين را هم نتواند، شصت فقير را سير كند. (2273) كسى كه سوار حيوان است، اگر كارى كند كه آن حيوان مضطرب شده به كسى آسيب برساند، ضامن است، ونيز اگر ديگرى كارى كند، كه حيوان به سوار خود يا به كس ديگر صدمه بزند، ضامن مىباشد. (2274) اگر انسان كارى كند كه زن حامله سقط كند، چنانچه چيزى كه سقط شده نطفه باشد، ديه اش بيست مثقال شرعى طلا است، كه هر مثقال آن هجده نخود مىباشد، واگر علقه، يعنى خون بسته شده باشد، چهل مثقال، واگر مضغه، يعنى پاره گوشت باشد، شصت مثقال، واگر داراى استخوان شده باشد، هشتاد مثقال، و اگر گوشت آورده ولى هنوز روح در او دميده نشده، صد مثقال است، اگر چه افضل و احوط در اين صورت ديه كامل است، واگر روح در او دميده شده، چنانچه پسر باشد ديه او هزار مثقال واگر دختر باشد، ديه او پانصد مثقال شرعى است. (2275) اگر زن حامله كارى كند كه بچه اش سقط شود، بايد ديه آن را به تفضيلى كه در مسأله قبل گفته شد، به وارث بچه بدهد وبه خود زن چيزى نمى رسد. (2276) اگر كسى زن حامله را بكشد، بايد ديه زن وبچه، هر دو را بدهد. (2277) اگر پوست سر يا صورت مردى را پاره كند وخون خارج نشود بايد يك شتر به او بدهد. واگر به گوشت برسد وقدرى از آن را هم ببرد، بايد بنا بر اظهر دو شتر بده، واگر خيلى از گوشت را پاره كند، بايد سه شتر بدهد. واگر به پرده نازك استخوان برسد، چهار شتر، واگر استخوان نمايان شود، پنج شتر، واگر استخوان بشكند، ده شتر، واگر بعضى از ريزه هاى استخوان از جاى خود بيرون آيد، پانزده شتر، واگر به پرده مغز برسد بايد يك سوم ديه كامل را بدهد. (2278) اگر به صورت كسى سيلى يا چيز ديگر بزند به طورى كه صورت او

[ 458 ]

سرخ شود، بايد يك مثقال ونيم شرعى طلا، كه هر مثقال آن هجده نخود است بدهد، واگر كبود شود، سه مثقال، واگر سياه شود، بنا بر اظهر بايد شش مثقال شرعى طلا بدهد، ولى اگر جاى ديگر بدن كسى را بوسيله زدن، سرخ يا كبود يا سياه كند، بايد نصف آنچه را كه گفته شد بدهد. (2279) اگر به حيوان حلال گوشت زخم بزند، يا چيزى از بدن آن را ببرد، بايد تفاوت قيمت سالم ومعيوب آن را به صاحبش بدهد. (2280) اگر انسان سگ شكارى كسى را بكشد، بنا بر احوط بايد بر چهل دينار كه هر دينار هجده نخود طلاى سكه دار است توافق نمايد، بنا بر احتياط بايد بيست درهم ويا يك گوسفند بدهد، واگر كسى كه باغ را حفاظت مىكند، بكشد، بايد بيست درهم و با قيمت فعلى آن را بدهد

[ 459 ]

احكام بانكها (2281) وام گرفتن از بانكها در صورتى است كه در آن شرط سود شده باشد، جايز نيست وربا وحرام است. (2282) كسى كه مىخواهد از بانك وام بگيرد مىتواند كالا وجنسى را از بانك ويا وكيل او به نسبت معينى، مثلا ده درصد ويا بيست درصد از قيمت بازار گرانتر بخرد به شرط اين كه مبلغ مورد تقاضاى او را تا مدت معينى به او قرض دهد. (2283) اگر كسى بخواهد به بانك وام دهد در صورتى كه بانك، كالا وجنسى را بيشتر از قيمت بازار از او بخرد به شرط اين كه او مبلغ مورد نظر را به بانك قرض دهد، يا اين كه بانك كالا وجنسى را به كمتر از قيمت بازار به او بفروشد به شرط اين كه مبلغى را تا مدت معينى به بانك قرض دهد، صحيح است وبا اين كار مىتوان از ربا دور شد. (2284) فروختن مبلغى به ضميمه چيزى، به مبلغ بيشترى تا مدت معينى، مانند اين كه صد تومان را به ضميمه يك قوطى كبريت ويا يك عدد استكان مثلا، به صد وده تومان به مدت دو يا سه ماه يا بيشتر بفروشند، جايز نيست واين عمل در واقع همان وام دادن با سود است كه به صورت خريد وفروش انجام مىشود وحرام است. (2285) در مسائل قبل گفته شد كه حكم قرض دادن به بانكها مانند حكم قرض گرفتن از بانك است، وچنانچه قرار داد وام شرط سود شده باشد ربا وحرام است، و فرق نمىكند كه پولى كه به بانك داده مىشود به صورت " سپرده ثابت " باشد، يعنى صاحب پول بر حسب قرار داد تا مدت معينى نمىتواند از پول خود استفاده كند، يا به نحو " حساب در گردش " باشد، كه هر موقع بخواهد مىتواند از پول خود استفاده كند، و در هر دو صورت حرام است

[ 460 ]

(2286) كسى كه پول به بانك مىدهد چنانچه شرط سود نشده باشد وصاحب پول به اين قصد پول خود را به بانك ندهد كه از آن فايده اى عايد او گردد واگر بانك سودى هم به او ندهد خود را طلبكار ندانسته ومطالبه نكند ودر اين صورت گذاشتن پول نزد آن بانك جايز است وسود آن هم اشكال ندارد. (2287) اگر بخواهد در پولى كه از بانكها گرفته تصرف كند وبا آن معامله نمايد، بعد از آن جايز بودن اصل معامله وگرفتن پول از بانك، از نظر شرعى ثابت شده باشد، در مورد تعيين آن قسمت از پول كه مخلوط با غير شده است بايد از مجتهد جامع الشرائط اجازه گرفته شود، واگر در اين فرض بانك مبلغى بعنوان اضافه به او بدهد، اشكال ندارد. (2288) قرض گرفتن از بانكها در صورتى كه شرط سود در آن شده باشد جايز نيست وربا وحرام است، وفرق نمىكند كه قرض با وثيقه بوده باشد يا بدون وثيقه، و وثيقه سند ملكى باشد يا اسناد اعتبارى مانند سفنته وغيره. (2289) چنانچه پول را به عنوان مجهول المالك وبا اجازه حاكم شرع يا وكيل او از بانكها گرفته باشد، نه به عنوان قرض، يعنى قصد وتصميم پول دهنده وپول گيرنده متفاوت باشد، قرض گرفتن جايز است واشكال ندارد. واين كه مىداند بانك اصل پول وسود آن را به طور حتمى از او خواهد گرفت در جواز تصرف در آن پول اشكالى ايجاد نمىكند، واگر نتواند از دادن آن خود دارى كند، پرداخت آن نيز جايز است. (2290) سپردن پول به بانك به قصد زياد شدن وگرفتن سود وفايده بر آن پول جايز نيست، وربا وحرام است، ولى براى جلوگيرى از گرفتار شدن به ربا وحرام، مىتواند در تصميم ونيت خود شرط گرفتن سود را نكند وبناى كار خود را بر اين بگذارد كه اگر بانك فايده اى به او داد مىتواند با اجازه حاكم شرع يا وكيل او، آن فايده را به عنوان مجهول المالك بگيرد ودر آن تصرف كند، واگر بداند كه در صورت نگرفتن سود از بانك، كارمند بانك سود را به مصرف شخصى خود خواهد رسانيد، مىتواند سود را به قصد اين كه پول مجهول المالك است، وبايد شرعا به مصارف خاصى برسد، از بانك مطالبه كرده وبه مصارف برساند. (2291) حكم بانك هايى كه به صورت شركت با دولت سرمايه گذارى شده است،

[ 461 ]

از دو مسأله اى كه قبلا گفته شد معلوم مى گردد چون پول موجود در اين بانك ها مخلوط با مجهول المالك است وحكم بانك هاى دولتى را دارد. (2292) گرفتن پول از بانكهاى غير اسلامى مانند بانكهاى كشورى كفر، چه دولتى باشد وچه شخصى جايز است، ولى نه به عنوان قرض، وتصرف در آن احتياج به اجازه حاكم شرع ويا وكيل او ندارد، مگر آن كه مال مسلمانى در بانك كفار باشد كه بايد نسبت به سهم آن مسلمان به وظيفه مخصوصى كه در مورد بانك هاى كشورهاى اسلامى گفته شد عمل نمايد. اعتبارات بانكى قبل از بيان مسائل، بخشى از آنچه به عنوان اعتبارات بانكى ومقررات صادرات و واردات معمول ومتعارف است بين مىشود: واردات كالا كسى كه بخواهد جنس وكالاى اجنبى را از كشور هاى خارجى وارد كند بايد بنا بر مقررات بين المللى در نزد يكى از بانكهاى كشور وارد كننده كالا، گشايش اعتبار كند و بانكى كه در نزد او گشايش اعتبار شده متعهد مىشود كه پس از انجام گرفتن مقدمات معامله بين طرفين فروشنده وخريدار، چه از طريق مكاتبه يا از طريق نمايندگى فروشنده در كشور خريدار به موجب فاكتور صادر شده از طرف فروشنده با تمام مشخصات و اوصاف كالاى مورد معامله از جهت كيفيت وكميت، مبلغ مورد اتفاق طرفين را به وسيله بانك كشور فروشنده به فروشنده بپردازد، وبا اين اقدام ده درصد يا بيست درصد كل بهاى مورد سفارش را از سفارش دهنده دريافت مىكند تا تماميت معامله را از طرف خريدار به فروشنده اعلام تا اسناد حمل را جهت دريافت بهاى كالا به بانك تحويل دهد ويا تحويل گرفتن اسناد حمل كالا بر طبق مشخصات مذكور در موقع گشايش اعتبار، تمام مبلغ را به فروشنده مىپردازد.

[ 462 ]

صادرات كالا كسى كه بخواهد جنس وكالايى را به خارج از كشور صادر كند بايد طبق مقررات، اعتبارى در بانك گشايش شود تا بانك طبق تعهد خود نسبت به پرداخت قيمت كالا و دريافت اسناد بر حسب مقررات جارى اقدام نمايد ودر نتيجه عمل بانك در هر مورد صادرات وواردات يك چيز است ودر واقع فرقى با هم ندارد وبر اساس تعهد پرداخت مبلغ كالاى مورد معامله وگرفتن اسناد حمل وتحويل آن به سفارش دهنده انجام مىگيرد. ويك نوع ديگر از اعتبار بانكى آن است كه فروشنده كالا ويا نماينده او صورت وقائمه كالا را با ذكر تمام مشخصات آن از لحاظ كمى وكيفى بدون اين كه قبلا مذاكره و معامله اى با طرف مقابل يعنى خريدار انجام داده باشد به بانك مىفرستد وبه بانك وكالت مىدهد كه اسناد را به طرف مقابل كه خريدار باشد عرضه كند. اگر خريدار به قيمت عرضه شده قبول كرد، تقاضاى گشايش اعتبار مىكند وآن موقع بانك بر حسب مقررات خود با دريافت ده درصد يا بيست درصد مثلا از مبلغ قيمت كالا قرار داد انجام معامله را با خريدار مىبندد وتعهد مىكند كه تمام مبلغ را به فروشنده پرداخت نمايد و اسناد حمل آن را گرفته وبه خريدار تسليم نمايد. (2293) مجموع كارهايى كه در مورد گشايش اعتبارات بانكى در قسمت بالا گفته شد در صورتى كه كشور صادر كننده ووارد كننده، دولتى داشته باشد وآن را به منزله يك نفر مالك شخصى فرض كنيم وبانك به منزله وكيل آن شخص باشد، بدين معنى كه اجراى معاملات خاص، بانك به عنوان وكيل دولت مشغول اين عمليات مىشود و كارهايى كه وكيل مىتواند انجام دهد به عهده مىگيرد، در صورتى كه حلال بودن پول هاى بانك معلوم باشد ومعاملات وعملياتى كه بانك انجام مىدهد از تمام جهات حلال وجايز باشد گشايش اعتباراتى كه گفته شد بى اشكال است. (2294) جايز است بانك براى انجام عمل گشايش اعتبار وتعهدات مربوطه، مبلغى از سفارش دهنده وخريدار به عنوان كار مزد دريافت كند واين عمل بانك را مىتوان از نظر شرعى، نوعى عقد جعاله دانست، يعنى سفارش دهنده با بانك قرار مىگذارد كه اگر بانك عمل گشايش اعتبار را براى او انجام دهد، مبلغى را بعنوان كار مزد به بانك بپردازد، وبانك پس از انجام عمل گشايش اعتبار، حق دارد كه آن مبلغ را از او دريافت كند. (2295) اگر بانك بر حسب عمل تقاضاى سفارش دهنده مبلغ كالاى مورد سفارش را تا مدت معينى مطالبه نكند وبابت آن مبلغى از سفارش دهنده بگيرد، خالى از اشكال نيست.

[ 463 ]

مسائل متفرقة

[ 465 ]

مسائل متفرقه (1) رقصيدن زن در مجالس زنان، ويا مرد در مجالس مردان اشكال دارد و احتياط واجب در ترك است. (2) ديدن نامحرم از طريق تلويزيون وشنيدن صداى آنها، كه مقرون به فساد وريبه اسن اشكال دارد وبعض اقسام آن حرام يقينى است. (3) سن بلوغ دختر تمام شدن نه سال قمرى است، ولى تكاليفى كه قدرت بر انجام آن نداشته باشد، مثل روزه، از جهت عدم قدرت ساقط است، ولى بعدا بايد قضا نمايد. ولى اگر مىتواند در همان رمضان بطور منفصل انجام دهد بايد انجام دهد. (4) تراشيدن وازاله موى صورت جايز نيست، چه تمام ريش يا قسمتى از آن باشد، وتراشيدن زير گلو وروى گونه‌ها در احد اصلاح مانعى ندارد، وماشيم كردنى كه مثل تراشيدن باشد بايد ترك شود. (5) عطرهايى مثل ادوكلن، كه مقدارى الكل دارد در صورتى كه علم به نجاست آن نداشته باشد در غير موارد اضطرار مقتضاى احتياط اجتناب است واگر داشتن الكل مشكوك باشد استعمال آن مانعى ندارد. (6) در مواردى كه براى كم كردن اجاره منزل، پرداخت قرض شرط مىشود، اگر بدون ان پول نياز مسكن او تأمين نمىشود، اين قرض خمس ندارد حتى اگر چند سال در دست صاحب منزل باقى بماند. (7) استفاده كردن زن از قرص براى جلو گيرى از عادت ماهانه، براى اين كه

[ 466 ]

بتواند در ماه رمضان روزه بگيرد چنانچه ضرر مرض آور داشته باشد جايز نيست. (8) قضاى نماز وروزه پدر، به عهده پسر بزرگتر است، وبنابر احتياط واجب قضاى نماز و روزه مادر هم بر او است. (9) بازى كردن با آلات قمار، از قبيل نرد و پاسور وشطرنج، با برد وباخت حرام قطعى است، وبدون برد وباخت احتياط در ترك آن است ودر شطرنج احتياط اشد است. (10) مالياتى كه مردم به دولت پرداخت مىنمايند بابت خمس حساب نمىشود واگر در بين سال داده شود در حكم مخارج سال است. (11) جلو گيرى كردن زن از باردارى قبل از انعقاد نطفه اشكال ندارد وعمل جراحى براى آن، اگر ضرورت لازم عقلائى داشته وبا رضايت شوهر انجام شود، مانعى ندارد به شرط آن كه از لمس ونظر حرام اجتناب شود ولى عقيم كردن جايز نيست. (12) اگر زنى علم پيدا كرد كه شوهرش مرده است وشوهر كرد وبعدا شوهر اولش پيدا شد، آن زن زوجه شوهر اول است ونسبت به دومى شبهه است وبايد عده وطى به شبه نگه دارد. (13) كار كردن براى كسى كه مالش مخلوط به حرام است، ودستمزد گرفتن از او، در صورتى كه شخص يقين ندارد كه در مال مورد ابتلاى او، حرام وجود دارد، مانعى ندارد وحلال است. (14) در موردى كه به تشخيص دكتر حمل براى مادر ضرر دارد وادامه حمل ممكن است منجر به مرگ مادر شود، چنانچه اشكالى در تشخيص دكتر نباشد و تحقيق كامل هم در اين جهت شده باشد، سقط جنين قبل از دميده شدن روح مانعى ندارد. (15) خون اگر عرفا داراى ماليت باشد ومنافع حلالى داشته باشد كه در معامله مورد قصد قرار مىگيرد، فروش آن اشكال ندارد.

[ 467 ]

(16) رشوه داده ورشوه گرفتن حرام است ودر آن فرقى نيست كه از مسلمان بگيرد يا از غير مسلمانى كه مالش محترم باشد، واگر رشوه بگيرند مالك آن نمىشود وسود حاصله از ان نيز، مال مالك است. (17) اگر پدر، خانه وزمين وامثال آن را به فرزند خود ببخشد ودر زمان حياتش تحويل او داده باشد، آن مال ملك فرزند شده وپدر بعد از آن حق رجوع نداشته وورثه هم بعد از فوت پدر در آن حقى ندارند. (18) زن بايد براى بيرون رفتن از منزل از شوهر خود اجازه بگيرد ويا علم به رضايت او داشته باشد، مگر در واجبات شرعى، وچنانچه در ضمن عقد شرط كرده باشد كه زن براش شغلش مثلا بتواند به خارج از منزل برود، ويا عقد مبتنى بر اين شرط واقع شده باشد، اين شرط نافذ است. (19) متنجس نجس كننده است، هر چند متعدد باش. (20) استعمال آلات مختص به لهو در غير لهو بنابر احتياط واجب جايز نيست، واستعمال آنها در لهو مطلقا حرام است، وموسيقى مطرب استماع آن هم حرام است، وميزان در مطرب بودن اطراب شأنى است نه فعلى، وتشخيص آن با خود مكلف است. (21) فروش اشياء ولوازم مسجد كه در عرف زمان، استعمال آن معمول نيست، مانند سينى هاى مسى يا پارچ هاى بزرگ، وتبديل آن به اشياء ولوازم مورد احتياج، زير نظر متولى شرعى مانعى ندارد. (22) پول گذاشتن در بانك به عنوان قرض الحسنه اشكالى ندارد و هم چنين جايزه‌اى كه بانك در مقابل آن به بعضى از مشتركين پرداخت مىكند حلال است. (23) پول ومالى كه از شخص متوفى به صورت امانت نزد انسان موجود است، ودر عين حال اين متوفى به شخصى كه مال نزد او است ويا به شخص ديگر بدهكارى دارد در صورتى كه دانسته شود كه ورثه او از پرداخت بدهى متوفى امتناع مىورزند، مىتوان از آن مال براى اداى دين استفاده نمود ودر صورتى كه زيادتر بود

[ 468 ]

مازاد به ورثه بر مىگردد. (24) اگر شخصى بخواهد عضوى از اعضاء بدن خود، مثلا كليه را به ديگرى بدهد، ويا وصيت كند كه بعد از مردن خود، آن عضو در مقابل پول يا مجانى برداشته و به ديگرى داده شود، در صورتى كه نجات مسلمانى متوقف بر آن عضو باشد، يعنى راه نجات آن مسلمان منحصر در دادن عضو به او باشد، وتهيه آن از غير مسلمان هم ممكن نباشد اشكالى ندارد. (25) قصد اقامت در دو محل نزديك به هم در صورتى كه يك محل حساب نشود وبه حد مسافت شرعى هم نرسد صحيح نيست، مگر اينك با تعدد محل، اقامت واحده محسوب شود ولى اگر شخص در يك محل قصد اقامت كند وشب ها و قسمت عمده روز را در ان محل كه قصد اقامت كرده بماند وبراى انجام كارى كه در محل ديگر دارد مقدارى از روز را به آن محل برود به طورى كه به اقامت او در محل اول ضررى نزند، وسپس به محل اقامت برگردده مانعى ندارد. (26) زنى كه شوهر كرده واز وطن اصلى خود به شهر ديگر مىرود در صورتى كه از وطن اصلى خود اعراض نكرده باشد، هر وقت به آنجا مىرود نمازش تمام است وروزه را بايد بگيرد، واگر به سبب تبعيت از شوهر يا جهات ديگر اعراض كرده، در وطن اصلى حكم مسافر را دارد. (27) در موردى كه شوهر به وطن اصلى خود كه از آنجا اعراض نكرده، رفته وهمسر وى با او به آن محل مىرود، در صورتى كه زن قصد اقامت ده روز نداشته باشد نمازش شكسته است، وميزان قصد خود زن است ولو قصد از جهت تبعيت شوهر باشد. (28) عكسبردارى، اگر مستلزم كار حرام نباشد، مانعى ندارد. (29) در موردى كه شخصى متاعى را فروخته وقيمت را به صورت چك مدت دار گرفته، فروش اين چك به مبلغى كمتر از آن، در صورتى كه در ما به التفاوت معامله شرعى انجام گيرد ودر ضمن آن، شرط قرض يا فروش بقيه به مساوى بشود

[ 469 ]

مانعى ندارد (30) دست زدن (كف زدن) در مجالس جشن وسخنرانى جهت تشويق افراد اگر به حد لهو نرسد مانعى ندارد. (31) خريد وفروش راديو وتلويزيون، كه داراى منافع حلال وحرام است، به قصد منفعت حلال مانعى ندارد، و هم چنين است استفاده از آن در جهت حلال، ولى به هيچ وجه نبايد از آن استفاده حرام بكنند، ونيز بايد در دسترس كسى كه استفاده حرام مىكند قرار ندهند.

[ 470 ]

واژه ها واصطلاحات فقهى " الف " آب جارى: آب در حال جريان، مانند آب چشمه وقنات كه از زمين مىجوشد و رودخانه كه از كوه ها جارى است وآب لوله كشى شهرى. آب قليل: آبى است كمتر از كر، كه از زمين هم نجوشد. آب كر مقدار معينى از آب است كه اندازه وكيفيت آن در احكام آبها بيان شده است. آب مضاف: آبى است كه با چيزى آميخته شده باشد مانند شربت ويا از چيزى گرفته شده مانند گلاب. آب مطلق: به آن آب خالص نيز گفته مىشود. آلات لهو: اسباب عياشى وخوشگذرانى نامشروع مانند تار وضرب وغيره. ابن السبيل: مسافرى كه در سفر درمانده باشد، ومخارج سفر وزندگى نداشته باشد. اتقى: با تقوى تر. اجاره: قراردادى است كه طى آن منافع مال يا كار يك طرف در قبال اجرت و مدت معين به طرف ديگر واگذار مىشود. اجرت المثل: اجرت همانند. مثل اين كه شخصى بدون تعيين اجرت، كارى انجام دهد، براى تشخيص قيمت كار انجام شده گفته مىشود: اگر همين كار را شخص مشابه اين فرد است انجام مىداد چقدر مىشد؟ پاسخ هر چه باشد، قيمت واجرت المثل همان است. اجزاء وشرايط: هر امرى كه فقدان آن به اصل يك چيز لطمه زند، جزء آن محسوب

[ 471 ]

مىگردد وهر امرى كه فقدان آن صفت يا حالت چيزى را متغير كند، شرط آن محسوب مىشود. مثلا عدم انجام ركوع وسجود به اصل نماز خلل مىآورد ولى فقدان حضور قلب " كمال " نماز را زايل مىكند، يعنى نماز هست ولى كامل نيست. اجير: به مزد گرفته شده مانند كسى كه طبق قرارداد در برابر كارى كه انجام مىدهد مستحق اجرت مىشود. احتلام: نشانه بلوغ - خارج شدن منى از انسان در حالت خواب. احتياط لازم: رعايت جوانب نمودن در اين صورت موجب اطمينان انسان به رسيدن به واقع مىشود. احتياط مستحب احتياطى است كه مجتهد لزوم رعايت آن را از طريق ادله عقليه يافته است. احتياطى است غير فتواى فقيه ورعايت آن واجب نيست. احتياط واجب: عبارت از امرى است كه مطابق احتياط است اما فقيه همراه آن فتوى نداده است. در چنين مواردى مقلد مىتواند به فتواى مجتهد ديگر كه در رتبه بعد قرار دارد عمل نمايد. احتياط را ترك نكند: هر موردى كه فتوايى از فقيه نسبت به آن ذكر نشده است به معنى احتياط واجب است واگر در همان مورد، فتوايى ذكر نشده باشد به معنى تأكيد بر حسن احتياط مىباشد. احراز: بدست آوردن، فراهم آوردن، دريافتن. احوط: منطبق با احتياط. ادعا: داد خواهى. اذن: اجازه. ارباح مكاسب منافع كسب وكار، هر نوع درآمدى كه از طريق حرفه وكار عايد شود. ارتماس: فرو رفتن در آب (غسل) - فرو كردن در آب (وضوء).

[ 472 ]

ارث: ماترك متوفى كه براى ورثه باقى مىماند. استبراء: سعى در برائت وپاكى از آلودگى ونجاست. در سه مورد بكار رفته است: 1 - استبراء از بول. 2 - استبراء از منى يعنى ادار كردن پس از خروج منى به قصد اطمينان از اين كه ذرات منى در مجراى بول نمانده باشد. 3 - استبراء حيوان نجاستخوار يعنى باز داشتن آن از خوردن نجاست انسان تا وقتى كه به خوراك طبيعى خود عادت كند. استحاضه: نام حالات خون ديدگى زنان، اين خون اگر زياد باشد استحاضه كثيره و اگر كم باشد استحاضه قليله ودر صورت بينابين استحاضه متوسطه ناميده مىشود. استحاله دگرگونى شئ بصورتى كه به حقيقت ديگرى مبدل شود. مانند چوب نجسى كه بسوزد وخاكستر شود يا سگى كه در نمكزار فرو رفته وتبديل به نمك شود كه با اينگونه استحاله شدن پاك مىشوند بر خلاف جايى كه حقيقت آن عوض نشود مثل آرد شدن گندم نجس. استفتاء مطالبه فتوى، سؤال كردن وكسب نظر مجتهد در باره حكم شرعى يك مسألة. استطاعت: توانايى انجام فريضه حج از حيث بدن، مال وراه. استمناء: انجام عملى با خود كه موجب انزال منى مىشود، كه به آن جلق زدن نيز مىگويند. اشكال دارد: چنانچه عملى انجام شود، آن عمل موجب اسقاط تكليف نيست و نمىشود به آن اكتفا كرد. اضطرار: ناگزيرى، ناچارى. اظهر: ظاهرتر، روشن تر، فتواست، مقلد بايستى طبق آن عمل نمايد. اعدل: عادل تر.

[ 473 ]

اعراض از وطن: تصميم انسان بر روى گردانى از وطن وترك هميشگى آن. اعلان: آگاه ساختن. اعلم: عالم تر. افضاء باز شدن - يكى شدن وتداخل مجارى بول وحيض يا مجارى حيض و غائط يا هر سه اين مجارى. افطار: باز كردن روزه. اقامه معروف بپا داشتن سنتى كه از نظر شرعى معتبر شناخته شده است. اقرب اين است فتوى اين است (مگر آن كه قرينه اى بر عدم فتوى باشد). اقوى اين است نظر قوى بر اين است. فتواى صريح است بايستى طبق آن عمل شود. اكتفا به رفع ضرورت كند: به اندازه اجبار اكتفا كند وبيشتر از آن انجام ندهد. الزام كردن: اجبار نمودن. امام: رهبر وپيشوا. امام جماعت كسى كه در نماز به او اقتدا مىكنند. امرار معاش: گذراندن زندگى. امر به معروف: واداشتن افراد به انجام احكام وسنتى كه از نظر شارع پسنديده است. امساك: امتناع كردن، خود را از انجام كارى باز داشتن. اموال محترمه: اموالى كه بنابر ضوابط اسلامى داراى احترام است. انتقال: جابه جايى، جابه جاشدن چيز نجس به نحوى كه ديگر شئ اول محسوب نشود مانند انتقال خون انسان به پشه. انزال: بيرون ريختن منى. اوداج اربعه: شاهرگ هاى چهار گانه حيوانات. اورع: پرهيز كارتر. كسى كه تقواى او بيشتر است. اولى: سزاوار تر - بهتر. ايقا: هر نوع قرارى كه يك جانبه انجام گيرد ونياز به قبول طرف ديگر نداشته باشد، مانند طلاق كه شرعا احتياجى به قبول زوجه ندارد.

[ 474 ]

اهل الكتاب غير مسلمانى كه خود را پيرو يكى از پيامبران صاحب كتاب مىداند مانند يهودى ومسيحى. " ب " بالغ: رسيده - فردى كه به سن بلوغ رسيده باشد. بدل از وضوء: به جاى وضوء. در جايى كه آب نباشد وظيفه مكلف تيمم است واين تيمم جايگزين وضوء خواهد شد. بدل از غسل: به جاى غسل. در جايى كه آب نباشد، وظيفه مكلف تيمم است واين تيمم جايگزين غسل خواهد شد. برائت ذمه در موارد شك، مكلف بايستى عمل را بگونه اى انجام دهد كه يقين پيدا كند تكليف خود را انجام داده است. بعيد است: دور از ذهن است - فتوا بر آن منطبق نيست. بعيد نيست فتوى اين است (مگر قرينه اى بر خلاف آن در كلام پيدا شود) بلاد كبيره: شهرهاى بسيار بزرگ. بلوغ ظهور يكى از علائم سه گانه در انسان كه نشانه بالغ شدن است - رسيدن به سن تكليف به ظهور يكى از نشانه هاى سه گانه بلوغ در انسان. بيع مثل به مثل: خريد وفروش دو شئ هم جنس به صورت مبادله، مانند گندم با گندم. به صورت معمول بهيمه: حيوان چهارپا.

[ 475 ]

" ت " تبعيت: پيروى كردن - پاك گشتن چيز نجس به تبع پاك شدن چيز نجس ديگر مانند پاكى ظرفى كه در آن انگور جوشيده است، پس از آن كه دو سوم آب انگور تبخير شده باشد. تجافى: نيم خيز نشستن - مأمومى كه به ركعت اول نماز جماعت نرسيده، هنگام تشهد خواندن امام به حالت نيم خيز مىنشيند. تحت الحنك: زير چانه. آن قسمت از عمامه كه زير گلو آويخته مىشود. تحلى: تخليه كردن - بول وغائط كردن. تخميس يك پنجم كردن - خارج كردن خمس مال - خمس مال را تأديه كردن. تروى: تفكر - تفكر در افعال نماز براى كشف چگونگى نمازى كه خوانده شده است. تزكيه شده: حيوانى كه با رعايت موازين شرع ذبح شده باشد. تسبيحات اربعه: سبحان الله والحمد لله ولا اله ا لا الله والله اكبر. تسبيح حضرت زهراء (س): گفتن سى وچهار مرتبه الله اكبر وسى وسه مرتبه الحمد لله وسى وسه مرتبه سبحان الله. تستر: خود را پوشاندن. تسميه: نام بردن - جارى كردن اسم خدا بر زبان. تشريح پاره كردن بدن انسان يا حيوان مرده براى اطلاعات پزشكى وغيره. تصديق گواهى نمودن، تأييد كردن. تطهير: پاك كردن. تطهير: زياده روى، ستم كردن، دست درازى، تجاوز. تعقيب: دنبال كردن - پس از نماز با ذكر دعا وقرآن، خود را مشغول كردن. تفاوت: قيمت (صحيح ومعيوب): مقدار اختلافى كه از نظر قيمت بين جنس سالم وغير سالم وجود دارد. تفريط: كوتاهى كردن، مسامحه نمودن.

[ 476 ]

تقاص: قصاص كردن - تهاتر - مال مديون را بابت طلب خود برداشتن. تقليد: تبعيت از فتاوى مجتهد وعمل نمودن به دستور وى. تكبيرة الاحرام: به قصد اقامه نماز الله اكبر گفتن. تلف شدن: از بين رفتن. تلقيح: نطفه مرد را با وسيله اى نظير سرنگ به رحم زن رساندن. تمكن دارايى. تملك به ضمان: مالك شدن با ضمانت. انسان مال استقراضى را مالك مىشود به شرط ضمانت اداى آن. تيمم: در موارد عدم دسترسى به آب به جاى وضوء وغسل در هفت مورد بايد تيمم كرد. تيمم بدل از غسل: در جايى كه غسل، ممكن نباشد ويا آبى براى غسل موجود نباشد، تيمم جايگزين غسل خواهد شد. تيم جبيره اى: تيمم كسى كه بر اعضاء تيمم او مرهم يا پوشش است. توكيل: وكيل يا نماينده قرار دادن. توريه: نوعى حرف زدن است كه در آن نه دروغ گفته مىشود ونه راست. اين روش نوعى پنهان كارى است كه به منظور خلاص شدن از دروغ بكار گرفته مىشود. تهمت: افترا بستن، نسبت ناروا دادن. " ث " ثلثان: دو سوم - تبخير شدن دو سوم آب انگور وكشمش جوشيده كه موجب پاكى آن است. ثمن: قيمت كالا.

[ 477 ]

" ج " جاعل: كسى كه قرار داد جعاله را منعقد مىكند. جاهل به مسألة: ناآشنا به مسألة. كسى كه مسألةء شرعى خود را نمىداند. جاهل قاصر: جاهلى كه در شرايط عدم امكان دسترسى به حكم خدا قرار دارد وبه جهل خود نيز وقوف دارد. جاهل مقصر: جاهلى كه امكان آموختن مسائل را داشته ولى عمدا در فرا گيرى آن كوتاهى كرده است. جبيره مرهم - پارچه وپوششى كه زخم يا شكستگى را با آن ببندند. جرح - جروح: جراحت، زخم. جنب: كسى كه منى از او خارج شده يا با ديگرى مقاربت كرده است. جعاله: قرارى كه طى آن فردى اعلام مىكند هر كس براى او كار معينى را انجام دهد، اجرت مشخصى به او پرداخت مىشود. مثلا هر كس گمشده مرا پيدا كند، هزار تومان به او مژدگانى مىدهم. قرار گذارنده را " جاعل " وعمل كننده به آن را " عامل " مىگويند. جلال: حيوانى كه به خوردن نجاست انسان عادت كرده است. جماع: مقاربت - آميزش جنسى. جهر: صداى بلند - با صداى بلند چيزى را قرائت كردن. " ح " حائض: زنى كه در عادت ماهيانه باشد. حاكم شرع: مجتهدى كه بر اساس موازين شرعى داراى قدرت بر فتوى است. حج: زيارت خانه خدا وانجام اعمالى مخصوص در زمانى خاص. حج نيابتى: زيارت خانه خدا به نيابت از طرف شخص ديگر با انجام مناسك آن.

[ 478 ]

حدث اصغر: هر علتى كه باعث وضو شود وآن هفت چيز است: 1 - بول. 2 - مدفوع. 3 - باد شكم. 4 - خواب كامل. 5 - امور زايل كننده عقل. 6 - استحاضه. 7 - موجبات غسل. حدث اكبر: هر كارى كه غسل براى نماز را سبب شود مانند احتلام وجماع. حد ترخص: حدى از مسافت كه در آن صداى مؤذن وديوار محل اقامت قابل تشخيص نباشد. حرام: ممنوع - هر عملى كه از نظر شرعى تركش لازم باشد. حرج: مشقت - سختى، دشوارى. حصه: سهم. حضر: محل حضور (وطن). حنوط: ماليدن كافور بر اعضاى مرده از جمله به پيشانى، كف دستها، سرز انوها وسر دو انگشت بزرگ پاها. حواله: ارجاع طلبكار به شخص ثالث براى دريافت طلبش. حيض: قاعدگى، عادت ماهيانه زنان. حين عروض شك: وقت پديد شدن شك. " خ " خارق العاده: خلاف عادت - غير معمول - بيش از انتظار. خالى از قوت نيست: معتبر است - فتوى اين است (مگر در ضمن كلام قرينه اى بر غير اين معنى ديده شود). خالى از وجه نيست: بى مورد نيست. فتوى اين است (مگر در ضمن كلام قرينه اى بر غير اين معنى مشاهده شود). خبره: كارشناس. خبيث: پليد، زشت.

[ 479 ]

خسارت: زيان، ضرر. خصوصيات: ويژگيها. خمس: يك پنجم - بيست درصد در آمد ساليانه وغيره كه بايد به مجتهد جامع الشرائط ومرجع تقليد پرداخت شود. خوارج: كسانى كه عليه امام معصوم " ع " قيام مسلحانه نمايند مثل خوارج نهروان. ترس، هراس، واهمه. خوف: يعنى حيوانى كه وقتى رگ آن را ببرند خون از آن جستن مىكند. خيار: بهتر گزينى - اختيار بر هم زدن معامله كه در يازده مورد مشخص شده براى طرفين يا يكى از آنها ممكن است. " د " دائمه: زنى كه طى عقد دائم به همسرى مردى در آمده باشد. دبر: پشت، مقعد. دعوى: داد خواهى. دفاع: دفع دشمن، مقاومت در برابر دشمن. ديه: مالى كه بنابر تقويم شرعى به جبران خون مسلمان يا نقص بدنى او تأديه شود. " ذ " ذبح شرعى: كشتن حيوانات حلال گوشت با رعايت ضوابط شرعى. ذمه: تعهد به اداى چيزى يا انجام عملى. ذمى: كافران اهل كتاب مانند يهود ونصارى در مقابل تعهدشان نسبت به رعايت قوانين اجتماعى اسلامى از حمايت وامنيت حكومت اسلامى برخوردار مىشوند ودر بلاد مسلمين زندگى خواهند كرد.

[ 480 ]

" ر " ربا: زيادت، اضافه، بدست آوردن مال زائد بر سرمايه. رباء قرضى: اضافه اى كه پرداخت آن در ضمن قرض شرط گردد. رجوع: بازگشتن، بازگشت. رضاعى: همشير، پسر ودخترى كه از يك زن شير خورده باشند با شرائطى كه در مسأله بيان شده نسبت به هم برادر وخواهر رضاعى مىشوند ومحرم ابدى مىباشند. رفع ضرورت: بر طرف شدن حال اضطرار. ركن - اركان: پايه - اساسى ترين جزء هر عبادت. ركوع خم شدن - يكى از اركان نماز كه براى انجام آن شخص نماز گزار در برابر عظمت خداوند خم مىشود كه دستهايش به زانو برسد. رهن: گرو، گروى ريبه: ترديد، شك، شبهه. و " نظر به ريبه " خواهد آمد. " ز " زائد بر مئونه: مازاد بر مخارج، اضافه بر هزينه زندگى. زكوة: پاكى از آلودگى - مقدار معينى از اموال خاص انسان كه به شرط رسيدن به حد نصاب بايد در موارد مشخص خود مصرف شود. اين اموال اختصاص به نه مورد دارد. زكوة فطره: مقدار حدود 3 كيلوگرم گندم، جو، ذرت وغيره يا قيمت آن كه بايد در عيد فطر به فقرا بدهند ويا در مصارف ديگر زكوة صرف كنند. زمان غيبت كبرى: مثل زمان ما، كه امام دوازدهم " ع " در پرده غيبت به سر مىبرند. زينت: زيور، آرايش.

[ 481 ]

" س - ش " سال شمسى: مدت يك بار حركت انتقالى زمين به دور خورشيد كه 365 روز وچند ساعت كه برابر 12 برج از فروردين تا اسفند مىباشد. سال القرى: مدت 12 بار گردش ماه به دور زمين كه 354 روز وچند ساعت برابر 12 ماه عربى از محرم تا ذى حجه مىباشد. سال خمسى: يك سال تمام كه از تاريخ رسيدگى انسان به حساب اموال خود براى پرداخت خمس آغاز مىگردد وبايد هر سال همان تاريخ را مبدأ رسيدگى مجدد قرار دهد. سجده - سجود: بر زمين گذاردن پيشانى وكف دستها وسر زانوها وسر دو انگشت بزرگ پاها براى ستايش خداوند. يكى از اركان نماز. سجده سهو: سجده اى كه نماز گزار در برابر اشتباهاتى كه سهوا از او سر زده به جاى آورد. سجده شكر: پيشانى بر زمين نهادن به منظور سپاسگزارى از نعمتهاى خداوند. سرگين: مدفوع حيوانات. سفيه: كم عقل، كسى كه قدرت نگهدارى مال خودش را ندارد وسرمايه اش را در كارهاى بيهوده مصرف مىكند. سقط شده: افتاده، جنين نارس يا مرده كه قبل از موعد تولد از رحم خارج شده باشد. شاخص: چوب يا آلتى كه براى تعيين وقت ظهر در زمين نصب مىكنند. شارع: بنيانگذار شريعت اسلامى - خداوند. پيغمبر اكرم " ص ". شاهد: گواه. شرايط ذمه: شرايطى كه اگر اهل كتاب در بلاد مسلمين به آنها عمل كنند جان و مالشان در پناه حكومت اسلامى است. شهادت: گواهى دادن. شهادتين: شهادت به يگانگى الله ورسالت رسول الله " ص ".

[ 482 ]

شيوع: شايع شدن، همگانى شدن. شهرت: مشهور شدن، آشكار شدن براى همه افراد. شير كامل: منظور انجام يافتن تمام شرايط نه گانه اى است كه در مسأله گفته شده و موجب محرم شدن است. " ص - ض " صاع: پيمانه اى داراى گنجايش حدود 3 كيلوگرم. صحت: درستى. صراط: منظور پل صراط در روز قيامت است. صغيره: دخترى كه به سن بلوغ نرسيده است. صلح: سازش طرفين - اين كه كسى مال يا حق خود را براى توافق وسازش به ديگرى واگذار كند. صيغه: خواندن كلماتى كه وسيله تحقق عقد است. ضامن: عهده دار - متعهد. ضرورت: وجوب، حتميت. ضرورى دين: آنچه بدون ترديد جزء دين است مانند وجوب نماز وروزه. " ط " طلاق: رهايى - گسستن پيمان زناشويى. طلاق بائن: طلاقى است كه پس از آن مرد حق رجوع به همسرش را ندارد مگر آن كه وى را عقد مجدد كند. طلاق خلع: طلاق زنى كه به شوهرش مايل نيست ومهر يا مال ديگرش را در قبال اين كراهت به او مىبخشد تا طلاق بگيرد.

[ 483 ]

طلاق رجعى: طلاقى است كه مرد در عده زن مىتواند به او رجوع نمايد. طلاق مبارات: طلاقى است كه در نتيجه عدم سازش زن ومرد با يكديگر ودادن مقدارى مال از طرف زن به شوهر واقع مىشود. طواف نساء: آخرين طواف حج وعمره مفرده است كه ترك آن موجب استمرار حرمت همبسترى براى طواف كننده با همسرش مىشود. طوق: گردن بند، آنچه در گردن بياويزند. طهارت: پاكى - حالتى معنوى كه در نتيجه وضوء وغسل يا تيمم حاصل شود. چيزى كه بر اساس نظر شارع مقدس محكوم به پاكى است هر چند در واقع نجس باشد مثل اين كه شخصى وارد خانه مسلمانى شود مادام كه او نجاست چيزى را مطرح ننمايد تمام اشياء آن خانه محكوم به پاكى است. " ظ " ظاهر اين است: فتوى اين است. (مگر اين كه در كلام قرينه اى براى مقصود ديگر باشد). ظهر شرعى: وقت اذان ظهر كه سايه شاخص محو مىشود يا به كمترين حد آن مىرسد. وساعت آن نسبت به فصول مختلف وافق هاى گوناگون فرق مىكند. " ع " عاجز: ناتوان، درمانده. عادت ماهيانه: قاعدگى، حيض. عادت وقتيه وعدديه: زن هايى كه عادت ماهيانه آنها داراى وقت مشخص ومقدار زمان معين باشد، عادتشان " وقتيه وعدديه " است.

[ 484 ]

عادل: شخصى كه داراى ملكه عدالت است. عاريه: دادن مال خود به ديگرى براى استفاده موقت وبلاعوض از آن. عاصى: عصيان كننده، كسى كه نسبت به احكام الهى نافرمان است. عامل: عمل كننده: 1 - كسى كه به قرار داد جعاله عمل مىكند. 2 - كسى كه متصدى جمع آورى، حسابرسى وتقسيم وساير امور مربوط به زكوة است. 3 - اجير. عايدات: در آمد. عدول: اشخاص عادل. وبه معناى برگشت هم آمده، مثل آن كه از نظر خود عدول نموده. عذر شرعى: توجيه شرعى، بهانه شرعى. عرف: فرهنگ عموم مردم. عرق جنب از جرام: عرقى كه پس از آميزش نامشروع يا استمناء از بدن خارج گردد. عزل: كنار گذاشتن. 1 - انزال نمودن در خارج از رحم براى جلوگيرى از آبستنى زن. 2 - بر كنار كردن وكيل يا مأمور خود از كار مانند بركنارى وصى يا متولى خائن توسط حاكم شرع. عسرت: سختى، تنگدستى. عقد: گره، پيمان زناشويى، پيوند عقد بيع: قرارداد خريد وفروش. عقد دائم: ازدواج مادام العمر عقد غير دائم: ازدواج موقت، متعه، صيغه. عقود: قرار دادهاى دو طرفه مثل خريد وفروش، ازدواج، مصالحه. عمال: كار گزاران عمدا: از روى قصد، كارى را با علم وآگاهى انجام دادن. عمره: زيارت خانه خدا وانجام اعمال مخصوص خانه كعبه كه تا حدودى شبيه حج است وآن بر دو قسم است: عمره تمتع كه قبل از حج

[ 485 ]

تمتع انجام مىگيرد وعمره مفرده كه پس از حج قران وافراد يا بدون حج انجام مىگيرد. عمل به احتياط: مكلف تكليف خود را بگونه اى عمل نمايد كه يقين پيدا كند تكليف شرعيش را انجام داده است. طريقه احتياط در كتابهاى فقهى مطرح شده است. عنين: مردى كه قادر به انجام آميزش جنسى نيست. عورت: آنچه انسان از ظاهر كردنش حياء مىكند - اعضاء تناسلى. عهد: پيمان، تعهد انسان در برابر خداوند براى انجام كار پسنديده يا ترك ناپسند كه با صيغه مخصوص اداء مىشود. عيال: زن - همسر - نان خور. عيد فطر: نخستين روز ماه شوال كه يكى از دو عيد بزرگ اسلامى است. عيد قربان دهمين روز ماه ذى الحجه كه يكى از دو عيد بزرگ اسلامى است. " غ " غايب شدن: پنهان شدن، غايب شدن شوهر براى مدتى معين كه موجب در خواست طلاق زوجه از حاكم شرع مىشود. غائط: مدفوع غرض عقلائي: هدفى كه از نظر عقلا قابل قبول وپسنديده باشد. غساله: آبى كه معمولا پس از شستن چيزى خود به خود يا با فشار از آن مىچكد. شستن - شستشو - شستشوى بدن با كيفيت مخصوصى كه بر دو نوع است: 1 - ترتيبى. 2 - ارتماسى. غسل واجب: غسلى كه انجام دادن آن الزامى است واقسام آن عبارت است از: 1 - غسل جنابت. 2 - غسل حيض. 3 - غسل نفاس. 4 - غسل استحاضه. 5 - غسل مس ميت. 6 - غسل ميت. 7 - غسلى كه بواسطه نذر وقسم ومانند اينها واجب مىشود.

[ 486 ]

غسل مستحب: غسلى كه به مناسبت ايام وليالى خاص يا عبادات وزيارات مخصوص رواست مانند غسل جمعه وغسل زيارت وغيره. غسل ارتماسى: به نيت غسل يك مرتبه در آب فرو رفتن. غسل ترتيب: به نيت غسل، اول سر وگردن، بعد طرف راست وسپس طرف چپ را شستن. غسل جبيره: غسلى كه با وجود جبيره بر اعضاى بدن انجام مىگيرد والزاما بايد به صورت غسل ترتيبى باشد. غلات: گروهى از مسلمانان هستند كه در باره أمير المؤمنين على " ع " غلو مىكنند وآن حضرت را خدا مىشمارند. " ف " فتوى: رأى مجتهد در مسائل شرعيه. فجر: سپيده صبح. فجر اول ودوم: نزديك اذان صبح از طرف مشرق سپيده اى رو به بالا حركت مىكند كه آن را فجر اول مىگويند. موقعى كه آن سپيده گسترده شد، فجر دوم و اول نماز صبح است. فجر صادق: منظور فجر دوم است. فجر كاذب: منظور فجر اول است. فرادى: نمازى كه انسان به طور انفرادى مىگذارد. فرج: عورت انسان (زن ومرد - قبل ودبر). فرض: امر الزامى، امرى كه انجام يا اداى آن واجب است. فضله مدفوع حيوانات. فطرية: زكوة فطره.

[ 487 ]

فقاع: آب جو. فقير محتاج - كسى كه نيازمند تأمين مخارج سال خود وعيالاتش است. و چيزى هم ندارد كه به طور روزانه قادر به تأمين هزينه زندگيش باشد. في سبيل الله: در راه خدا انجام كار خيرى كه نفعش به عموم مسلمانان برسد مثل ساختن مسجد، پل، جاده وغيره. " ق " قبل: پيش (كنايه از عضو جنسى كه در جلو بدن قرار دارد). قتل: كشتن. قتل نفس محترمه: كشتن كسى كه خونش از نظر شرعى محترم است ونبايد كشته شود. قرائت: خواندن - خواندن حمد وسوره در نمازهاى يوميه. قروح: دملها، زخمهاى چركين. قريب: نزديك به واقع وحقيقت. قرينه: نشانه، علامت، همانند. قسم: سوگند - سوگند به يكى از اسامى خداوند براى انجام امور پسنديده، يا ترك ناپسند. قصاص: كيفر، نوعى از مجازات است كه مشابه با جنايت انجام شده مىباشد مثل اين كه شخصى كسى را عمدا بكشد او را خواهند كشت. قصد اقامه: قصد مسافر به ماندن ده روز يا بيشتر در يك محل.

[ 488 ]

قصد انشاء: تصميم به ايجاد يك امر اعتبارى مانند بيع وشراء وغيره همراه با اداى كلمات مربوطه. قصد وجه: در جايى كه مكلف عمل را با حفظ وصف وجوب ويا استحباب انجام دهد، يعنى بگويد اين عمل واجب ويا اين عمل مستحب را انجام مىدهم. قصد رجاء در موردى است كه مكلف عمل را به احتمال اين كه به خدا نزديك مىكند انجام مىدهد. قصد قربت: در جايى متصور است كه مكلف عنوان عمل را مىداند وآن را به قصد قربت انجام مىدهد مثل اين كه بداند واجب است يا مستحب ويا... قضاء: 1 - بجا آوردن عملى كه در وقت فوت شده است. 2 - قضاوت كردن. اطاعت - تواضع در برابر خدا - در ركعت دوم نماز پس از قرائت سوره ها، دست ها را در مقابل صورت قرار دادن وذكر ودعا خواندن. قيام متصل به ركوع: قيامى كه بايد نماز گزار در آخرين لحظه قبل از ركوع داشته باشد وركن نماز است. قى: استفراغ. قيم: سرپرست - كسى كه بر اساس وصيت يا حكم حاكم شرع مسئول امور يتيم وغيره مى شود. " ك " كافر: كسى كه به توحيد ونبوت يا هر دوى آنها معتقد نيست، يعنى: 1 - كسى كه وجود خدا را انكار مىكند. 2 - كسى كه براى خدا شريك مى تراشد. 3 - كسى كه پيغمبرى پيغمبر اسلام را قبول ندارد. 4 - كسى كه در امور فوق شك دارد. 5 - كسى كه منكر ضرورى دين است وانكار او به انكار خدا و رسول (صلى الله عليه وآله وسلم) مىانجامد.

[ 489 ]

كافر حربى: كافرى كه با مسلمين در حال جنگ مىباشد. كافر ذمى: اهل كتابى كه در بلاد اسلامى با شرايط مخصوص اهل ذمه در پناه حكومت اسلامى قرار گرفته وزندگى مىكند. كثير الشك: كسى كه زياد به شك مىافتد. كشف خلاف شدن: آشكار شدن خلاف يك چيز. كفاره: كارى كه انسان براى جبران گناهش انجام دهد. كفاره جمع: كفاره سه گانه (60 روز روزه گرفتن، 60 فقير را سير كردن وبنده اى را آزاد نمودن). كفالت: ضمانت كفيل: ضامن. كيفيت: چگونگى. " ل " لازم: واجب - اگر مجتهد دليل الزامى بودن امرى را از آيات وروايات كشف كند وبتواند آن را به شارع نسبت دهد، تعبير به واجب مىكند واگر الزامى بودن آن را به طريق ديگر نظير ادله عقليه استفاده كند طورى كه استناد آن به شارع ميسر نباشد، تعبير به لازم مىكند. همين تفاوت را بايد در احتياط لازم واحتياط واجب در نظر داشت، لذا در مقام عمل براى مقلد تفاوت بين لازم وواجب نيست. لازم الوفاء: بايد به آن عمل شود. لزوجت محل: لغزندگى همراه با چسبندگى كه در محلى وجود دارد. لغو: بى فايده، بى معنا، بيهوده.

[ 490 ]

" م " ما به التفوات: مقدار تفاوت بين دو شئ، رجوع به " تفاوت قيمت صحيح ومعيوب " مال الاجاره: مالى كه بايد مستأجر بابت اجاره بپردازد. مال المصالحه: مالى كه مورد صلح قرار گرفته است. ماليت شرعى: چيزهايى كه از نظر شارع مقدس مال محسوب مىشود مانند همه اموال مشروع (كه ضوابط آن توسط شارع مقدس بيان گرديده است). ماليت عرفى: چيزهايى كه از نظر فرهنگ عموم مردم (عرف) مال محسوب مىشود. هر چند از نظر دين اسلام ماليت نداشته باشد، مثل خوك و مشروب. ماه هلالى: ماه قمرى، مدت 29 يا 30 روز از رؤيت هلال ماه تا هلال ديگر كه يك ماه (يا " شهر " در زبان عرب) است وتكرار 12 بار آن، سال قمرى است از محرم تا ذى الحجه. مأموم: پيرو - كسى كه در نماز به امام جماعت اقتدا نمايد. مئونه: مخارج يا هزينه. مباح: هر فعلى كه از نظر شرعى نه پسنديده است ونه ناپسند (در برابر واجب وحرام ومستحب ومكروه). مبتدئه: زنى كه براى اولين بار عادت شود. مبطلات امورى كه باطل كننده عبادت مىباشد. متعه: زنى كه با عقد موقت به همسرى مردى در آمده است. متنجس: هر چيزى كه ذاتا پاك است، اما در اثر بر خورد با شئ نجس، آلوده شده است. متولى: سرپرست مجتهد: كوشا - كسى كه در فهم احكام الهى به درجه اجتهاد رسيده وداراى قدرت علمى مناسبى است كه مىتواند احكام اسلام را از روى كتاب و سنت استنباط نمايد.

[ 491 ]

مجتهد جامع الشرائط: مجتهدى است كه شرايط مرجعيت تقليد را دارا مىباشد. مجراى طبيعى: مسير طبيعى هر چيز. مجهول المالك: مالى كه معلوم نيست به چه كسى متعلق است. مجزى است: كافى است - ساقط كننده تكليف است. محتضر: كسى كه در حال جان كندن است. محتلم كسى كه در خواب از او منى خارج شده باشد. محذور: مانع - كنار گذاشته شده - آنچه از آن پرهيز گشته است. محرم (محرمات) چيزى كه حرام است - اولين ماه از سال قمرى محرم فاميل هاى نزديك، كسانى كه ازدواج با آنها حرام ابدى است مانند: خواهر، مادر، دختر ودختر دختر، جدات، عمه وعمات، خاله و خالات، ربائب، مادر زن ومادر او، دختر وخواهر رضاعى. محرم: كسى كه در حال احرام حج يا عمره باشد. محجور: كسى كه از تصرف در اموال ممنوع شود. محظور: ممنوع. محفوظ: حفظ شده، نگهدارى شده. محل اشكال است: اشكال دارد - قبول صحت وتماميت آن مشكل مىباشد. محل تأمل است: بايد احتياط كرد. مخير است: فتواست. مقلد بايستى يكى از دو طرف ويا بيشتر را انتخاب نمايد ويا به مجتهد ديگرى مراجعه نمايد. مخرج بول وغائط: مجراى طبيعى خروج ادرار ومدفوع. مخمس: مالى كه خمس آن خارج شده باشد. مد: پيمانه اى كه تقريبا ده سير گنجايش داشته باشد. مدعى: خواهان، كسى كه براى خودش حقى قائل است. مذى: رطوبتى كه پس از ملاعبه از انسان خارج مىگردد.

[ 492 ]

مرتد: مسلمانى كه منكر خدا ورسول يا حكمى از ضروريات دين شده كه انكارش به انكار خدا ورسول باز مىگردد. مرتد فطرى: كسى كه از پدر يا مادر مسلمان متولد شده وخودش نيز مسلمان بوده و سپس از دين خارج شده است. مرتد ملى: كافرى كه از پدر ومادر غير مسلمان متولد شده ولى پس از اظهار اسلام مجددا كافر گرديده است. مرجوح (مرجوح شرعى): چيزى كه كراهت شرعى داشته باشد. مردار: حيوانى كه خود به خود مرده يا بدون شرايط لازم كشته شده باشد. مزارعه: قرار دادى كه بين مالك زمين وزارع منعقد مىشود كه بر اساس آن مالك در صدى از محصول زراعى را صاحب مىشود. مس: لمس كردن. مس ميت: لمس كردن انسان مرده. مساقات: آبيارى كردن - قرار دادى بين صاحب باغ وباغبان كه بر اساس آن باغبان در برابر آبيارى وتربيت درختان، حق استفاده از مقدار معينى از ميوه باغ را پيدا مىكند. مستحب: پسنديده، مطلوب - چيزى كه مطلوب شارع است ولى واجب نيست - هر حكم شرعى كه اطاعت آن موجب ثواب است ولى مخالفت آن عقاب ندارد. مستطيع: توانا - كسى كه امكانات وشرايط سفر حج را دارا باشد. مستهلك: از ميان رفته، نابود شده، نيست شده. مسح: دست كشيدن بر چيزى - دست كشيدن به فرق سر وروى پاها با رطوبت باقيمانده از شستشوى صورت ودستها در وضوء. مسكين بيچاره - مفلوك - كسى كه از فقير هم، زندگى را سخت تر مىگذراند. مسكرات چيزهاى مست كننده

[ 493 ]

مشقت: سختى، رنج، دشوارى. مصالحه: سازش، آشتى. مضطربه: زنى كه عادت ماهيانه اش بى نظم است. مضمضه: چرخانيدن آب در دهان. مطهرات: پاك كننده ها. مظالم: آنچه كه در ذمه انسان است ولى صاحب آن معلوم نيست ويا دسترسى به آن ممكن نمىباشد. مانند اين كه كسى بدهكار است ولى صاحب آنرا نمىشناسد ودسترسى به او ندارد. مفطر: چيزى كه روزه را مىشكند. مفلس: كسى كه دارائيش كمتر از بدهكاريش مىباشد. مقررات شرعيه: آنچه از طرف خداوند به عنوان تكليف شرعى معين گرديده است. مكروه: ناپسند، نامطلوب - آنچه انجام آن حرام نيست ولى تركش اولى است. مكلف: هر انسانى كه بالغ وعاقل است. ملاعبه: بازى كردن - معاشقه كردن. مميز: خردسالى كه خوب وبد را تميز مىدهد. موالات: پشت سر هم - پياپى انجام دادن. مؤجر: اجاره دهنده. موقوف عليهم: كسانى كه به نفع آنها وقف شده است. موقوفه: وقف شده. موكل: وكيل كننده. منع كردن: جلوگيرى كردن، باز داشتن. ميت: مرده، جسد بى جان انسان.

[ 494 ]

" ن " ناسيه: زنى كه وقت عادت ماهيانه خود را از ياد برده است. نافله: نماز مستحبى. نذر: واجب نمودن كار مطلوب يا ترك كار غير مطلوب بر خود براى خدا. نرى: بيضه. نبش قبر: شكافتن قبر. نصاب: حد مشخص - حد يا مقدر معين. نصاب زكوة: حد مشخصى كه براى هر يك از موارد وجوب زكوة در نظر گرفته شده است. نظر به ريبه: نگاه كردن به گونه اى كه ديگران را بدگمان كند - نگاهى كه موجب فتنه شود. نجس: پليد، ناپاك. نفاس: خونى كه پس از زايمان از رحم زن خارج مىگردد. نفساء زنى كه خون نفاس ببيند. نكاح: ازدواج كردن - زناشويى. نماز آيات: دو ركعت نماز مخصوص كه در مواردى نظير زلزله وكسوف وخسوف واجب است. نماز احتياط: نماز بدون سوره اى كه براى جبران ركعات مورد شك به جا آورده مىشود. نماز استسقاء: نمازى كه با كيفيت مخصوص براى طلب باران خوانده شود. نماز جماعت: نماز واجبى كه دو نفر يا بيشتر با امامت يكى از آنها بجا مىآورند. نماز جمعه: دو ركعت نماز مخصوص كه در زوال جمعه به جاى نماز ظهر وبه طور جماعت برگزار مىگردد وبا كمتر از 5 نفر انجام پذير نيست.

[ 495 ]

نماز خوف: نماز يوميه انسان در حال جنگ وامثال آن كه با كيفيت مخصوص وبه طور مختصر به جا آورده شود. نماز شب: هشت ركعت نماز مستحبى كه به صورت 4 دو ركعتى در ثلث آخر شب گزارده مىشود. نماز شفع: دو ركعت نماز مستحبى كه پس از هشت ركعت نافله هاى شب، پيش از نماز وتر گزارده مىشود. نماز طواف: دو ركعت نماز مخصوص كه در مراسم حج وعمره پس از طواف گزارده مىشود. نماز طواف: دو ركعت نماز مخصوص كه روز عيد فطر وقربان مىخوانند. نماز عيد: دو ركعت نماز مخصوص كه پس از نماز مغرب تا وقتى كه سرخى مغرب از بين نرفته مستحب است. نماز غفيله: نماز كوتاه - نمازهاى چهار ركعتى كه در سفر دو ركعت خوانده مىشود. نمازى است كه به جبران نمازهاى فوت شده گزارده مىشود. نماز مستحب: هر نمازى كه بجا آوردن آن پسنديده است ولى واجب نيست. نماز ميت: نماز مخصوصى كه بايد بر جنازه مسلمان خوانده شود. نماز واجب: نمازى كه بجا آوردن آن بر هر مكلفى لازم است واقسام آن عبارت است از: 1 - نمازهاى يوميه. 2 - نماز آيات. 3 - نماز ميت. 4 - نماز طواف. 5 - نماز قضاى پدر ومادر. 6 - نمازى كه انسان با نذر وعهد وقسم بر خود واجب كرده است. نماز وحشت: دو ركعت نماز كه براى شب اول قبر متوفى خوانده مىشود. نماز يوميه: نماز روزانه - نمازهاى واجب در هر شبانه روز كه مجموعا 17 ركعت است. نوافل يوميه: نمازهاى مستحبى روزانه كه هر شبانه روز 34 ركعت ودر جمعه 38 ركعت است. نهى از منكر: باز داشتن ديگران از هر عملى كه به حكم شارع ناپسند است. نيت: قصد - تصميم انجام عمل دينى با هدف تقرب به خداوند.

[ 496 ]

" و " واجب: هر امرى كه انجام آن از نظر شرع الزامى واجبارى است. واجب تخييرى: امرى كه وجوب بين آن وديگرى دوران دارد مانند كفاره روزه كه مخير است بين سه امر: 1 - آزاد كردن برده. 2 - شصت روز روزه گرفتن. 3 - شصت مسكين را اطعام كردن. واجب عينى: واجبى كه بر هر فردى با قطع نظر از ديگران واجب است مانند نماز و روزه. واجب كفايى: واجبى كه اگر به حد كافى كسانى نسبت به آن اقدام نمايند از ديگران ساقط مىشود مانند غسل وساير تجهيزات ميت كه بر همه واجب است ولى وقتى كه عده اى اقدام كنند، از ديگران ساقط مىشود. واجب موسع: واجبى است كه وقت انجام آن وسيع است مانند نماز ظهر وعصر كه از ظهر تا غروب وقت دارد. واجب مضيق: واجبى است كه داراى وقت مشخص ومحدود است مانند روزه گرفتن در ماه رمضان. وارث: كسى كه ارث مىبرد. وراث: كسانى كه ارث مىبرند. واقف: وقف كننده. وثيقه: سپرده، گرويى. وجه: صورت - دليل - عنوان. ودى: رطوبتى كه گاهى پس از خروج بول مشاهده مىشود. وديعه: امانت وذى: رطوبتى كه گاهى پس از خروج منى مشاهده مىشود.

[ 497 ]

وصل به سكون: حركت آخر كلمه اى را انداختن وبدون توقف آن را به كلمه بعد چسباندن. وصى: كسى كه مسئول انجام وصيتى شود. وصيت: سفارش - توصيه هايى كه انسان براى كارهاى پس از مرگش به ديگرى مىكند. وضوء شستن صورت ودستها ومسح سر وپاها براى برپا داشتن نماز. وضو - ارتماسى: وضويى كه انسان به عوض آن كه آب را روى صورت ودستهايش بريزد، صورت ودستهايش را در آب فرو مىبرد ودر حال فرو بردن يا بيرون آوردن آن قصد وضوء مىكند. وضوء ترتيبى: وضويى كه انسان با ريختن آب به قصد وضوء روى صورت و دستهايش آنها را مىشويد. وضوء جبيره: آن است كه در محل وضوء جبيره باشد. وطن: جايى كه انسان براى اقامت وزندگى خود اختيار كند. وطى: لگدمال كردن - كنايه از عمل جنسى است. وقف به حركت: در حين اداى حركت آخرين حرف يك كلمه، بين آن وكلمه بعد فاصله انداختن. وكيل: نماينده، كسى كه از طرف شخصى اختيار انجام كارى را داشته باشد. ولايت: سرپرستى، صاحب اختيار بودن. ولى (يا قيم) كسى كه به دستور شارع مقدس، سرپرست ديگرى است مانند پدر و پدر بزرگ ومجتهد جامع الشرايط. هبه: بخشش هديه: تحفه، ارمغان. " ى " يائسه: زنى كه سنش به حدى رسيده كه ديگر عادت ماهيانه نمىشود.

مكتبة يعسوب الدين عليه السلام الالكترونية