الرئيسية  اتصل بنا  خارطة الموقع   
 
 
  إرسل لنا كتاب | أخبرنا عن خطأ  
أ ب ت  ...




الجامع العباسي- البهائي العاملي

الجامع العباسي

البهائي العاملي


[ 1 ]

با نظريه مبارك مرجع تقليد شيعيان جهان حضرت آية الله العظمى آقاى سيد شهاب الدين نجفى مرعشى مد ظله جامع عباسى شيخ بهاء الدين عاملي رحمه الله يكدوره فقه فارسى مؤسسه انتشارات فراهاني تهران - بازار كتابفروشان تلفن 530465 بسم الله الرحمن الرحيم الحمد لله رب العالمين، والصلوة والسلام على سيدنا محمد وآله الطاهرين وبعد: كتاب ارزنده جامع عباسى يكى از بهترين آثار فارسى مرحوم مغفور علامه دوران شيخ بهاء الدين عاملى رضوان الله عليه مى باشد، با آنكه حدود سيصد واندى سال از تأليف آن ميگذرد معذلك عبارات آن تا اندازه اى سليس ودل نشين وقابل درك وفهم براى عموم بوده وشامل احكام فقهيه از طهارت تا ديات است. پنج باب آن بقلم آن مرحوم ومابقى بقلم علامه شيخ نظام الدين ساوجى كه از اجلاء تلاميذ مؤلف مى باشد برشته تحرير درآمده، مدتها اين كتاب جزء رسائل عمليه آيات عظام عصر سابق قرار گرفته وبر آن حواشى بسيارى نوشته اند وبارها در ايران وهند چاپ ودر دسترس عموم قرار داده شده است. نسخه حاضر از روى چاپ بمبئى كه شايد خواناترين وروشن ترين نسخه چاپى آن باشد وسيله جناب مستطاب ذخر الاجله آقاى حاج شمس فراهانى زيد توفيقه كه توفيق طبع ونشر آثار مذهبى وعلمى را بعهده دارند افست ودر اختيار علاقمندان قرار مى گيرد، اميدوار است خوانندگان محترم از آن بهره مند بوده وبدينوسيله اينجانب را از دعاى خير فراموش نفرمايند والسلام على من اتبع الهدى. حرره خادم علوم اهل البيت عليهم السلام شهاب الدين الحسينى المرعشى النجفى. گرچه بوصف اين كتاب * بودفزون از حساب فتحعلى خان نمود * ازنوش اراسته از آنجائى كه نواب مستطاب فلك رقاب كنز الراجين وكهف المحتاجين ملاذ الفقراء والمساكين منبع الفضل وعين العدل ينبوع الجود والكرم امير الامراء العظام شمس مملكت هندوستان نواب والا جاه فتحعلى خان بهادر غزلباش لاهورى متع الله المسلمين بطول حياته وبقائه كه همگى همت والا نهمتش مصروف و معطوفست بانتشار مسائل دينى واشتهار معارف يقينى امر كرد مرا بطبع كتاب مستطاب جامع عباسى كه محشى است بفتاوى حضرت مستطاب بندگان اسلاميان پناهى طغراى منشور فقاهت ورياست وسرلوح كتاب كياست وسياست مجمع البحرين سيادت وسعادت ومشرق الشمسين افاصت وافادت سيد الفقهاء والمحققين واعلم العلماء والمجتهدين حجة الاسلام والمسلمين آقاى سيد اسمعيل صدر مد الله تعالى اظلاله على رؤس المسلمين اين احقرهم امتثالا لامره العالى اجابت كردم اميد چنان است كه منظور نظر كيميا اثر سركار معظم اليه واقع شود وانا العبد المفتقر الى الله الغنى الوفى الملى الحاج شيخ على المحلاتى الحايرى در ماه ذيحجة الحرام سنه 1319 هجرى در بمبئ در مطبع گلزار حسنى ضياء بخش جهانيان گرديد مؤسسه انتشارات فراهانى تهران - بازار كتابفروشان تلفن 530465

[ 2 ]

سواد دستخط حضرت مستطاب حجة الاسلام آقاى آسيد اسمعيل صدر مد ظله العالى بسم الله الرحمن الرحيم وبه ثقتى عمل بكتاب شريف جامع عباسى با حواشى كه اين احقر ملحق نموده جايز است انشاء الله تعالى ومخفى نماند كه در حواشى مسطوره رعايت اختياط بجهاتى زياده از رسائل ديگر شده ومرجوع در ترك آنها اگر خواسته باشند رسالهاى ديگر است وفقنا الله تعالى وجميع اخواننا المؤمنين لتحصيل العلم والعمل به انشاء الله تعالى خرره الاحقر ابن صدر الدين العاملى سيد اسمعيل الموسوى بسم الله الرحمن الرحيم الحمد لله رب العالمين والصلوة والسلام على اشرف الاولين والاخرين محمد سيد المرسلين وعلى على بن ابى طالب امير المؤمنين وافضل الوصيين واولادهما الطاهرين صلوات الله وسلامه عليهم اجمعين اما بعد چون توجه خاطر ملكوت ناظر اشرف اقدس كلب استان على بن ابيطالب شاه عباس الحسينى الموسوى الصفوى بهادر خان كه اسم اشرفش از بينات خلد الله ملكه هويدا وظاهر است بانتشار مسائل دينى واشتهار معارف يقيني مصروف ومعطوفست واراده خاطر اقدس آنست كجميع خلايق وشيعيان وغلامان حضرت امير المؤمنين عليه السلام عارف بمسائل دين مبين وواقف بر احكام حضرات ائمه معصومين صلوات الله عليهم اجمعين باشند لهذا امر اشرف اقدس عز صدور يافت كه اين تنه دعاگوى بهاء الدين محمد عاملى كتابى ترتيب نمايد كه مشتمل باشد بر مسائل ضرورى دين مثلا وضو وغسل وتيمم ونماز وزكوة وحج وجهاد وزيارت حضرت رسالت پناه وحضرت امير المؤمنين وباقى حضرات ائمه معصومين وايام مولود ووفات ايشان ومسائلى كه اغلب اوقات بآن واقع ميشود احتياج مثل مسائل وقف وتصدق وبيع ونكاح وطلاق ونذر وكفاره دادن وبنده آزاد كردن و مقدار خونبهاى قتل آدمى ومقدار خونبهاى قطع اعضاى او وزخمهاى كه شخصى برشخصى زند وآدابى كه از حضرات ائمه معصومين صلوات الله وسلامه عليهم اجمعين نقل شده درباب طعام خوردن وآب نوشيدن ورخت پوشيدن وشكار كردن وامثال آن امتثالا لامر الاشرف الا رفع اين كتاب سمت تحرير يافت ومسائل آنرا بعبارات واضح نزديك بفهم مؤدى ساخت تا جميع خلائق از

[ 3 ]

خواص وعوام از مطالعه آن نفع يابند وبهره مند گردند وثواب آن بروزگار فرخنده آثار نواب اقدس همايون خلد الله ملكه عايد گردد واين كتابرا بجامع عباسى موسوم ساخت والله ولى التوفيق وعليه التكلان وابواب آن بدين تفصيل است باب اول در طهارت يعنى وضو غسل وتيمم وتوابع آن باب دوم در نمازهاى واجبى وسنتى باب سيم در زكوة وخمس واجبى وسنتى باب چهارم در روزه واجبى وسنتى باب پنجم در حج گذاردن باب ششم در وقف كردن وتصدق نمودن وقرض دادن وبنده آزاد كردن وبا كافران جهاد كردن باب هفتم در زيارت حضرت رسالت پناه صلى الله عليه وآله وحضرت امير المؤمنين وباقى حضرات ائمه معصومين وايام مولود ووفات ايشان باب هشتم در نذر كردن وعهد نمودن وسوگند خوردن وكفاره دادن باب نهم در بيع كردن ورهن نمودن وشفعه گرفتن وتوابع آن باب دهم در اجاره دادن وعاريت نمودن واحكام غصب كردن وتوابع آن باب يازدهم در نكاح كردن بدوام ومتعه وتحليل وملك وامثال آن باب دوازدهم در طلاق دادن وخلع وعده داشتن زنان باب سيزدهم در شكار كردن وشروط آن باب چهاردهم در ذبح حيوانات وحلال وحرام آن باب پانزدهم در آداب طعام خوردن وآب نوشيدن ورخت پوشيدن باب شانزدهم در قضا پرسيدن وشروط آن باب هفدهم در اقرار كردن ووصيت نمودن وشروط آن باب هجدهم در قسمت كردن تركه ميت باب نوزدهم در حدودى كه در شرع مقرر است بجهت دزدى وزنا ولواطه وسحق وغيرآن باب بيستم در خونبهاى قتل آدمى وخونبهاى قطع اعضاى آدمى وخونبهاى زخمى كه برآدمى زنند وخونبهاى سگ شكارى وسگ گله وسگيكه محافظت باغ يا زراعت كند باب اول در بيان مسائلى كه تعلق بطهارت دارد ودر آن دو مطلب است مطلب اول در بيان طهارتى كه احتياج به نيت دارد واين طهارت يا بآب است يا بخاك وطهارت بآب وضو و غسل است وطهارت بخاك تيمم است ودر نماز گذاردن گاهى وضو كافيست واحتياج بغسل نيست وگاهى وضو تنها وغسل تنها كافى نيست بلكه وضو وغسل هردو بايد كرد تا نماز صحيح باشد وگاهى هم تيمم وهم وضو بايد كرد وگاهى هم غسل وهم تيمم بايد كرد تا نماز صحيح باشد وگاهى در نماز گذاردن بهيچيك ازوضو وغسل وتيمم احتياج نيست واما جائى كه در نماز گزاردن وضو كافيست واحتياج بغسل نيست آن وقتى است

[ 4 ]

كه شخصى بخواب رفته باشد يا بيهوشى (1) او را دست داده باشد يا بول يا غايط يا باد ازموضع معتاد بيرون آمده باشد يا زن استحاضه قليله داشته باشد چنانكه مذكور خواهد شد اما جائى كه غسل كافيست واحتياج بوضو نيست آنوقتى است كه آدمى جنب باشد كه چون غسل جنابت كند نماز ميتواند گذارد واحتياج بوضو نيست بلكه اكثر علما فرموده اند كه وضو ساختن با غسل جنابت حرام است واما جائى كه در نماز گذاردن هم وضو بايد ساخت وهم غسل بايد كرد آن وقتى است كه زن از حيض (2) پاك شده باشد يا از نفاس يا استحاضه كثيره يا متوسطه داشته باشد يا عضوى از اعضاى آدمى بعضوى از اعضاى ميت آدمى مى رسد به پنج شرط اول آنكه ميت سرد شده باشد دوم آنكه اورا غسل نداده باشند سيم آنكه شهيد نباشد. كه شهيد را غسل دادن جايز نيست واگر بدن كسى ببدن او برسد بر آنكس نيز غسل واجب نميشود چهارم آنكه دو عضويكه بهم رسد حيوة داشته باشد مثل ناخن ومو واستخوان نباشد پنجم آنكه ميت در حال حيوة واجب القتل نشده باشد وخود راغسل ميت نداده باشد كه اگر واجب القتل شده باشد بحسب شرع بر او واجبست كه خودرا غسل ميت بدهد وچون او را بكشند غسل دادن باو لازم نيست واگر بدن كسى ببدن او برسد بر آنكس نيز غسل واجب نميشود اما جائى كه هم وضو بايد ساخت وهم تيمم بايد كرد تا نماز صحيح باشد آنوقتى است كه زن ازحيض يا از نفاس پاك شده باشد يا استحاضه كثيره يا متوسطه داشته باشد يا شخص مس ميت كرده باشد وآنقدر آب يافت شود كه وضو را كافى باشد وبس پس در اينصورت تيمم بدل غسل بايد كرد وضو نيز بايد بجا آورد تا نماز صحيح باشد اما جائى كه هم غسل بايد كرد هم تيمم آنوقتى است كه يكى از آن جماعت آنقدر آب يابد كه غسل را كافى باشد پس در اينصورت غسل بايد كرد وتيمم بدل از وضو بايد كرد تا نماز صحيح باشد اما جائيكه بهيچيك از وضو وغسل وتيمم احتياج نيست آن نماز ميت است كه احتياج بآنها ندارد بلكه جنب وزن حايض نماز ميت ميتواند گذارد فصل بآب غصبى وضو وغسل درست نيست و بخاك غصبى نيز تيمم درست نيست ودر مكان غصبى نيز وضو وغسل وتيمم صحيح نيست و كفش غصبى نيز حكم مكان غصبى دارد پس در كفش غصبى وضو وتيمم باطل است هر چند زمين مباح باشد اما كفش غصبى در پا داشته باشد وبر آن كفش قرار نگرفته باشد يعنى سنگينى بدن بر آن نباشد وضو وتيمم در آن كفش صحيح است اگر چه نماز درست نيست اما


(1) بسم الله الرحمن الرحيم بلكه هرچه ازاله عقل نمايد از ديوانگى ومستى ونحو آن ملحق به بيهوشى است والله تعالى العالم صدر دام ظله العالى (2) به ملاحظه بعض اخبارى كه از معصومين اخيار عليهم السلام وارد شده كه غسل از وضو كافى است اگر بعد از پاك شدن از استحاضه وهمچنين بعد از باقى اغسال مذكوره خود را محدث بحدث اصغر نمايند و وضو بسازند ودر غسلهاى مستحبى وضو را پيش از آنها بگيرند رعايت احتياط ونهايت حرام را مراعى داشته‌اند انشاء الله تعالى والله العالم صدر دام ظله العالى

[ 5 ]

اگر شخصى را در مكان غصبى حبس كرده باشند وضو وغسل وتيمم ونماز آنشخص در آنمكان صحيح است فصل در آداب طهارتخانه رفتن وآن بيست ويك چيز است سه چيز واجب است وپنج چيز حرام وپنج چيز سنت وهشت چيز مكروه اما آن سه چيزيكه واجبست اول پوشانيدن عورتين از نامحرم اما از طفل كوچك كه تميز ندارد لازم نيست پوشيدن دوم آنكه از قبله منحرف نشيند يعنى روى وپشت بقبله نكند سيم مخرج بول را بآب مطلق طهارت دادن نه بآب مضاف مثل گلاب وامثال آن ونه بكلوخ كه آن مذهب سنيانست اما مخرج غايطرا كه حوالى آن آلوده نشده باشد بكلوخ ولته وپنبه وامثال آن طاهر ميتوان كرد هر چند كه آب ميسر باشد اما لازم است كه ازسه نوبت كمتر نباشد اگر چه بدو نوبت يا كمتر پاك شود واگر حوالى آن آلوده شده باشد پاك كردن آن بآب ميبايد وبس اما آن پنج چيزكه حرامست اول مخرج غايط را بسرگين پاك كردن هر چند سرگين از حيوانى باشد كه گوشت آن حلال است دوم بچيزى پاك كردن كه خوردنى باشد مثل ميوه وغير آن سيم باستخوان پاك كه آن نيز حرام ست چهارم بچيزى پاك كردن كه محترم باشد مثل كاغذى كه علم دين بر آن نوشته شده باشد واگر بيكى ازسه چيز اول پاك كند طاهر ميشود اما آن فعل حرام است اما اگر بآخرين پاك كند از روى استخفاف كافر ميشود پنجم بدستى استنجا كردن كه در آن دست انگشتر باشد كه نام محترم برآن نقش شده باشد مثل نام يكى از ائمه معصومين عليهم السلام هر گاه گمان آن بود كه نجس ميشود واما آن پنج چيز كه سنت است اول آنست كه در جائى نشيند كه هيچكس اورانه بيند مثل گودال يا پس ديوار دوم آنكه در وقت داخل شدن بطهارتخانه اول پاى چپ خودرا پيش كند ودر وقت بيرون آمدن پاى راست را سيم آنكه در وقت طهارت كردن سنگينى بدن خودرا بر پاى چپ انذازد چهارم آنكه سه نوبت از مقعد تا بيخ ذكررا مسح نمايد وبعد از آن از بيخ ذكر تاسر حشفه وبعد از آن سه نوبت ذكررا بفشارد پنجم آنكه اول مقعد را طهارت دهد وبعد ازآن ذكر را واما آن هشت چيز كه در وقت طهارت كردن بفعل آوردن آن مكروه است اول روى يا پشت خودرا بجانب آفتاب يا ماه كردن بعنوانى كه نور آفتاب يا ماه بعورتين او بتابد ويا روى بجانب باد بول كردن دوم بدست راست استنجا كردن سيم بول كردن درزمين سخت كه بيم آن باشدكه قطرات بول برگردد چهارم بول كردن درسوراخهاى حيوانات مثل مورچه ومار وامثال آن پنجم طهارت گرفتن درشارع ودر جائيكه مردم از

[ 6 ]

آنجا آب بر ميدارند ودر جائيكه مردم در آنجا جمع ميشوند ششم طهارت كردن در آب خواه روان وخواه ايستاده هفتم طهارت كردن در زير درختى كه ميوه داشته باشد يا ميوه خواهد داد هشتم حرف زدن در وقت طهارت گرفتن مگر بيكى ازچهار چيز اول ذكر خدايتعالى دوم آية الكرسى خواندن سيم حكايت اذان يعنى هر چه مؤذن بگويد اينكس نيز بگويد چهارم اگر امر ضرورى باشد كه اگر حرف نزند آن امر فوت شود فصل بدانكه طهارت يا موقوفست به نيت قربت وبى آن صحيح نيست يا احتياج به نيت قربت ندارد وبى آن صحيح است نوع اول طهارت حقيقى است وآن ندارد وبمجاز طهارت ميگويند آنرا واحكام نوع اول درسه مقصد مبين ميشود مقصد اول در بيان احكام وضو بدانكه پنجاه چيز است كه تعلق بوضو ساختن دارد از آنجمله بيست و يك امر واجب است وبيست امر سنت ونه امر مكروه اما آن بيست ويك امريكه واجبست اول آنكه مكان وضو (1) يعنى آنچه در وقت وضو ساختن برآن قرار گيرد غصبى نباشد پس اگر در زمين غصبى وضوسازد آنوضوباطل است همچنين برفرش غصبى وضوساختن باطل است اگرچه زمين غصبى نباشداما درجامه غصبى وضو درست است اگر چه نماز درست نيست ودر كفش غصبى وضو جايز نيست (2) اگر برآن كفش قرار گرفته باشد ووضو از آفتابه طلا ونقره درستست (3) اگر بردست بريزند اما آن فعل يعنى ريختن آب از آن آفتابه دردست كه رويا دستهارا بآن بشويد حرام است دوم ميبايد كه آب وضو طاهر باشد ومشتبه باب نجس نباشد پس اگر دو كاسه آب بوده باشد ويكى از آنها نجس باشد وما ندانيم كه نجس كدامست از هيچيك وضو ساختن جايز نيست وتيمم لازم است واگر بآب يك كاسه از اين دوكاسه وضو سازد وبآب كاسه ديگر اولا اعضاى خودرا طهارت دهد وبعد ازآن به تتمه آن آب وضو سازد بعضى گمان برده اند كه يكى از دو وضو درست خواهد بود اگرچه تا آن شخص دست وروى وپاى خودرا طهارت ندهد نماز نميتواند گذارد اما اين گمان باطل است وحق آنست كه هيچيك از اين دو وضو درست نيست بجهت آنكه آب مشتبه به نجس حكم نجس دارد ووضو بآن صحيح نيست وحديث باين معنى از حضرات ائمه معصومين عليهم السلام منقول است سيم ميبايد كه آب وضو مضاف نباشد پس بمثل گلاب ياعرق بيدمشك ومانند آن وضو ساختن درست نيست واين مذهب كل علماى ما است مگر ابن بابويه كه او وضو را


(1) غصبى نبودن فضائى كه در آن وضو ميگرند صدر دام ظله العالى (2) موافق با احتياط است صدر دام ظله (3) اگر ظرف منحصر به آنها نباشد صدر دام ظله العالى

[ 7 ]

بگلاب جايز ميداند واين مذهب بغايت ضعيف است اما اگر دوكاسه باشد يكى آب ويكى گلاب بى بو وبيكديگر مشتبه باشد وآب ديگر نباشد در اينصورت واجبست كه از هر يك يك وضو بسازد كه يكى از اين دو وضو صحيح خواهد بود چهارم ميبايد كه آب وضو غصبى نباشد كه وضو بآب غصبى جايز نيست اگر داند كه آب غصبى است واگر شخصى نداند كه آب غصبى است واز آن آب وضو سازد وضو ى او درست است واحتياج بوضوى ديگر نيست اما بر او لازم است كه اگر آن آب قيمت داشته باشد قيمت آنرا بصاحبش برساند واگر داند كه آب غصبى است اما نداند كه وضو بآب غصبى جايز نيست وبآن آب وضو سازدآن وضو باطل است پنجم ميبايد كه اعضاى وضو پاك باشد پيش ازوضو ساختن پس اگر دست مثلا نجس باشد يك شستن از براى ازاله نجاست ووضو كافى نيست بلكه اول از اله نجاست بايد كرد وبعد از آن بجهت وضو بايد شست ششم نيت وضو است ونيت چنين كند كه وضوى واجب ميسازم از براى مباح بودن نماز تقرب بخدا واگر بجاى مباح بودن نماز دفع حدث گويد هم درست است واين نيت را بهر زبانى كه بگويد درست است واگر بزبان نياورد واين معنى را در دل بگذراند وضو صحيح است هفتم مقارن داشتن نيت است بابتداى شستن رو هشتم شستن روى است وآن از رستنگاه موى سر است تا آخر ذنخ در طول وآنچه انگشت مهين وميانين آنرا فرا گيرد در عرض وآنچه از روى در زير محاسن باشد وبهيچوجه نمايان نباشد لازم نيست كه شسته شود وشستن مو كافيست اما آنچه در بعضى اوقات مينمايد شستن آن واجبست واگر آنچه از محاسن از ذنخ گذشته باشد شستن آن واجب نيست نهم شستن دست راست است از مرفق تا سر انگشتان واگر شخصى دست زايد داشته باشد واصلى از زايد معلوم نباشد واجبست كه هر دو را بشويد واگر دست زايد معلوم باشد پس اگر زير مرفق است بايد شست واگر بالاى مرفق است شستن آن لازم نيست دهم شستن دست چپ است بطريق دست راست يازدهم مسح موى سر است كه آن بالاى پيشانى است يا جاى آن اگر موى در آنجا نباشد دوازدهم مسح پاى راستست از سر انگشتان تا بند پا سيزدهم مسح پاى چپ است بهمان طريق چهاردهم آنكه هر سه مسح بترى وضو باشد نه بآب تازه پس اگر بر دست ترى وضو باقى نباشد از موى ريش يا از ابرو فراگيرد مسح نمايد پانزدهم موالاتست يعنى پى در پى بجا آوردن افعال وضو پس اگر روى خودرا بشويد وبعد ازلمحه دست راست را بشويد فعل حرام كرده اما وضوى او

[ 8 ]

درست است اما اگر آنقدر صبر كند كه روى خشك شود وبعد از آن دست راسترا بشويد وضوى او باطل است وهمچنين در باقى اعضا شانزدهم ترتيب وضو است بطريقى كه مذكور شد پس اگر دست چپ راپيش ازدست راست بشويد واجبست دست راسترا كه بشويد وبعد ازآن دست چپ را نوبت ديگر بشويد ودر مسح پا بعضى از مجتهدين جايز داشته اند كه پاى چپ را اول مسح كند بعد از آن پاى راسترا هفدهم آنكه بانيت قربت چيز چيز ديگر قصد نكند خنك ساختن اعضا ياچرك ازدست وروى برطرف كردن هجدهم آنكه درشستن رو ودستها از بالا گرفته بزير آيد پس اگر بعكس كند وضو باطل است اماسيد مرتضى عكس راجايز ميداند وباقى مجتهدين با او موافقت نكرده اندنوزدهم آنكه بجا آورد پس اگر شخصى ديگر آب برروى او يا بر دست او بريزد آن وضو باطل است مگر آنكه شل باشد يا بيمار ويا قوت آن نداشته باشد كه خود افعال وضو را بجا آورد دراين صورت واجبست كه شخص را بفرمايد كه او را وضو دهد واگر آنشخص مزد خواهد واجبست باو مزد دادن اگر قادر بر آن باشد (1) بيستم آنكه آب وضو بر روى ودستها روان باشد پس اگر دست را تر سازد وبر رو ودستها مالد آنوضو باطلست بيست ويكم تخليل كردن آنچه مانع رسيدن آب باشد مثل انگشتر وزهگير كه تنگ باشد پس بايدكه آنرا حركت دهد تاآب بزيرآن برسد واماآن بيست امركه در وضو سنت است اول آنكه چون خواهد كه شروع در وضوكند ايندعا بخواند بسم الله وبالله اللهم اجعلنى من التوابين واجعلنى من المتطهرين دوم آنكه هرگاه ازظرف سر گشاده مثل كاسه ياطاس يا امثال آن وضو سازد بايد قبل ازآنكه دست در آنظرف كند هر دو دست را از بند دست يكنوبت بشويد اگر بول يا خواب كرده باشد ودو نوبت بشويد اگر غايط كرده باشد سيم آنكه آنظرف سر گشاده را برجانب راست گذارد چهارم آنكه آبرا از آنظرف بدست راست بردارد پنجم آنكه سه نوبت مضمضه كندبسه كف آب ششم آنكه سه نوبت استنشاق كندآن نيزبسه كف آب هفتم مسواك كردن اگرچه بانگشت باشد هشتم آنكه دروقت وضو ساختن رو بجانب قبله باشد نهم آنكه رو را بدست راست بشويد دهم آنكه مسح سر بمقدار عرض سه انگشت باشد يازدهم آنكه بكل كف (2) دست مسح پا نمايد دوازدهم آنكه آب وضو بمقدار يكمد باشد وآن چهار يك صاع است وصاع بوزن پنجاه وشش هزارو


(1) ونيت را بايد هردو بجاى آورند احتياطا. (2) بملاحظه خبريكه در اين باب وارد شده احتياط بمسح تمام روى پاى را بكل كف دست رعايت نمايند انشأ الله تعالى صدر دام ظله العالى.

[ 9 ]

يكصد وشصت جو متوسط است پس مدبوزن چهارده هزار وچهل جو ميانه است وآن چهار يك من تبريز است وبيست مثقال تخمينا سيزدهم آنكه دروقت مضمضه كردن ايندعا بخواند اللهم لقنى حجتى يوم القاك واطلق لسانى بذكرك وشكرك چهاردهم آنكه دروقت استنشاق ايندعا بخواند اللهم لا تحرمنى طيبات الجنة واجعلنى ممن يشم ريحها وروحها وريحانها وطيبها پانزدهم آنكه نزد شستن رو ايندعا بخواند اللهم بيض وجهى يوم تسود فيه الوجوه ولا تشود وجهى يوم تبيض فيه الوحوه شانزدهم آنكه دروقت شستن دست راست ايندعا بخواند اللهم اعطنى كتابى بيمينى والخلد في الجنان بيسارى وحاسبنى حسابا يسيرا هفدهم آنكه دروقت شستن دست چپ ايندعا بخواند اللهم لاتعطنى كتابى بشمالى ولامن وراء ظهرى ولا تجعلها مغلولة إلى عنقى واعوذ بك من مقطعات النيران هجدهم آنكه دروقت مسح سر ايندعا بخواند اللهم غشنى برحمتك وبركاتك وعفوك نوزدهم دروقت مسح پايها ايندعا بخواند اللهم ثبتنى قدمى على الصراط يوم تزل فيه الاقدام واجعل سعيى فيما يرضيك عنى ياذا الجلال والاكرام بيستم آنكه چون از وضو فارغ شود ايندعا بخواند اللهم انى اسئلك تمام الوضوء وتمام الصلوة وتمام رضوانك والجنة اينست آن بيست چيزكه در وضو سنت است وبدانكه جمعى ازمجتهدين را مذهب آنست كه روى ودستهارا در وضو دو نوبت بايد شست نوبت اول واجب و نوبت دوم سنت اماشيخ ابوجعفر محمد ابن يعقوب كلينى وشيخ محمد ابن بابويه را مذهب آنست كه نوبت دوم سنت نيست واين مذهب بسيار قوة دارد ودر كتاب مشرق الشمس وحبل المتين بيان آن شده بنابر اين بايد كه رو ودستها را زياده از يك نوبت نشويد كه اگر دو نوبت بشويند آب نوبت دوم آب وضو نخواهد بود پس مسح سر وپا بآب تازه خواهد شد وضو باطل خواهد شد واما آن نه چيز كه بفعل آوردن آن مكروه است اول استعانت نمودن يعنى ديگرى آب در كف دست اينكس بريزد كه اينكس روى خود يا دستهاى خود را بشويد اما اگر آب وضورا بررو ويا در دست اينكس بيضرورت بريزند آنوضو صحيح نيست دوم وضو ساختن بآبيكه در آفتاب گرم شده باشد سيم وضو ساختن از ظرفى كه بر آن صورت حيوانى نقش شده باشد چهارم وضو ساختن از ظرفى كه طلاكوب يانقرة كوب باشد پنجم وضو ساختن در مسجد از حدثى كه غير باد وخواب باشد اما از حدث باد وخواب در مسجد وضو ساختن مكروه نيست ششم وضو ساختن بآبيكه رنگ ويا بوى آن تغيير يافته باشد بغير نجاست هفتم آب وضورا خشك كردن برومال يا

[ 10 ]

بآفتاب يا بغير آن هشتم وضو ساختن بآبى كه سؤر حيوانى باشد كه خوردن گوشت آن حرام است هرگاه آنحيوان طاهر باشد مثل باز وگربه وميمون وغير آن نهم وضو ساختن بآبى كه سؤر حيوانى باشد كه خوردن گوشت آن مكروهست خواه كراهيت شديد باشد مثل استر وخواه كراهيت قليل مثل اسب فصل وضو جهة سه چيز واجب است وجهة بيست ويك چيز سنت اما آن سه چيزكه وضو جهة آنها واجبست اول نماز كه بيوضو (1) درست نيست مگر نماز ميت كه آنرا بيوضو ميتوان گذاردن چنانكه گذشت بلكه جنب وزن حايض نيز ميتوان نماز ميت گذارند هر چند قدرت بر غسل داشته باشد دوم طواف خانه كعبه هرگاه طواف واجب باشد اما طواف سنت را بيوضو تواند كرد سيم عضوى از اعضاى خود را بخط مصحف (2) رسانيدن يعنى حرفهاى آن وبآنچه قايم مقام حرفست مثل تشديد (3) وهمزه بشرط آنكه آن عضو حس داشته باشد پس ناخن (4) وموى خود را بوضو بخط مصحف ميتوان رسانيدن واما آن بيست ويك چيز كه وضو جهة آنها سنت است اول قرآن خواندن ونوشتن دوم مصحف برداشتن سيم در آمدن به مسجد چهارم نماز ميت گذاردن پنجم سعى در حاجت مؤمنى يا در حاجت خود كردن ششم زيارت قبر مؤمنى كردن هفتم اگر شخصى بخواب رود سنت است كه اول وضو سازد بتخصيص اگر آن شخص جنب باشد هشتم اگر شخصى محتلم شده باشد وخواهد كه مجامعت كند سنت است كه اول وضو سازد تا ايمن شود از ديوانه بودن فرزند كه از اين جماع بهمرسد نهم اگر خواهد با زن آبستن مجامعت كند اول وضو بگيرد تاايمن شو از آنكه فرزنديكه در شكم مادر است بيفهم وبخيل نباشد دهم اگر شخصى ميت را غسل داده باشد وخواهد كه مجامعت كند قبل از غسل مس ميت سنت است كه وضو سازد يازدهم اگر زن حيض داشته باشد سنت است كه در وقت هر نماز وضو سازد ومشغول بذكر خداى باشد دوازدهم اگر شخصى از روى ميل زنى را ببوسد سنت است كه بار ديگر وضو سازد سيزدهم اگراز شخصى مذى بيرون آيد وآن آبيست چسبيده كه از ملاعبت زنان بهمرسد چهاردهم اگراز شخصى وذى بيرون آيد وآن آبيست غليظ كه بعد از بول بيرون ميايد پانزدهم اگر مرد دست بفرج زن رساند شانزدهم اگر شخصى قى كند واوراازآن قى كراهيت بهمرسد هفدهم اگر شخصى وضوى ناقض كرده باشد بجهة ضرورتى مثل وضوى جبيره يا تقيه يا بجهة بيمارى شخص ديگر او را وضو داده باشد يا بجهة تعجيل غافله بر موزه يا بر چاقشور مسح پاكرده باشد وبعد از وضو ساختن عذر بر طرف شود سنت است كه نوبت (5) ديگر وضو سازد هجدهم اگر شخصى دندان خود را خلال كند واز آن خلال كردن خون بهمرسد نوزدهم اگر شخص را رعاف يعنى خون دماغ بهم رسيده باشد بيستم اگر كسى زياده بر چهار بيت از شعر باطل


(1) وملحق بنماز است ركعات احتياط وقضاء تشهد و سجده فراموش شد كه بايد وضو را بجهت آنها باقى بدارد واحوط بجا آوردن سجده سهو است با وضؤ صدر دام ظله. (2) بلكه مد واعراب نيز ملحق بحرف است صدر دام ظله. (3) وملحق بخط مصحف است اسمهاى خدا وصفات خاصه او واسمهاى پيغمبران واوصياى آنها وحضرت زهرا سلام الله عليهم اجمعين على الاحوط صدر دام ظله العالى. (4) جواز رسانيدن بناخن ودندان و امثال آن معلوم نيست صدر دام ظله العالى. (5) بلكه البته نوبت ديگر وضو ساختن را ترك ننمايند صدر دام ظله.

[ 11 ]

بخواند سنت است وضو سازد وشعر باطل آنست كه مشتمل باشدبر مدح شخصى بصفت چند كه درآن شخص نباشد يا مشتمل بر هجو مؤمنى يا بر ترغيب مردم بامر حرام وامثال آن بيست ويكم تجديد وضو يعنى اگر كسى وضو داشته باشد وسنت است كه بار ديگر وضو سازد فصل اگر شخصى داند كه وضو ساخته اما شك دارد كه بعد از وضو حدث كرده يا نه بر او لازم نيست (1) كه وضو سازد وبهمان وضو نماز ميتواند كرد واگر داند كه حدث كرده اما شك دارد كه بعد از آن وضو ساخته يا نه در اين صورت لازم است كه وضو سازد واگر شخصى داند كه ازوهم حدث واقع شده وهم وضو اما نداند كه كدام يكى بيشتر است بر اين شخص نيز واجبست كه وضو سازد مقصد دوم در بيان احكام غسل بدانكه غسلهاى مشهور چهل وشش غسل است شش غسل واجب چهل غسل سنت اما شش غسل واجب اول غسل جنابت دوم غسل حيض سيم غسل استحاضة ومتوسط وكثيره كه بعد از اين مذكور خواهد شد چهارم غسل نفاس پنجم غسل مس ميت ششم غسل دادن ميت واما چهل غسل سنت اول غسل جمعه وآن از طلوع فجر روز جمعه تا پيشين روز جمعه اداست وبعد از پيشين تا وقت شام روز شنبه (2) قضاست واگر شخصى ترسد كه روز جمعه مانعى بهم رسد در روز پنجشبنه وشب جمعه به نيت تقديم بجا آورد وهريك از ادا وقضا وتقديم هر چندبه پيشين روز جمعه نزديكتر باشد ثواب آن بيشتر است دوم غسل شبهاى افراد ماه مبارك رمضان يعنى شبهاى كه در شماره طاقست مثل اول وسيم وپنجم واز شب بيستم تا آخر ماه در هر شب مستحب است غسل كردن علاوه بر اين در شب بيست وسيم دو غسل سنت است يكى در اول شب ويكى در آخر شب سيم غسل شب عيد ماه رمضان چهارم غسل روز عيد ماه رمضان پنجم روز عيد قربان ششم شب نيمه ماه رجب هفتم غسل شب نيمه ماه شعبان هشتم غسل روز مبعث وآن بيست هفتم ماه رجب است نهم غسل روز مولود حضرت رسالت پناه صلى الله عليه وآله وآن هفدهم ماه ربيع الاول است دهم غسل روز مباهله وآن بيست و چهارم ماه ذيحجه است يازدهم غسل روز دحو الارض است وآن بيست پنجم ذيقعده است دوازدهم غسل روز عيد غدير است كه هجدهم ماه ذيحجه است سيزدهم غسل روز عرفه است كه نهم ماه ذيحجه است چهاردهم غسل روز ترويه است كه هشتم ماه ذيحجه است پانزدهم غسل روز نوروز است شانزدهم غسل احرام حج است هفدهم غسل احرام عمره است هجدهم غسل طوافخانه كعبه است نوزدهم غسل زيارت هريك از چهارده معصوم عليهم السلام بيستم غسل توبه است چه هرگاه شخصى از گناه توبه كند سنت است كه بعد از توبه كردن غسل كند بيست ويكم غسل جهة داخلشدن حرم مكه است


(1) اولى بلكه احوط ترك است بملاحظه خبريكه در اين مقام وارد است واولى شكستن آن وضو است و وضؤ ديگر ساختن صدر دام ظله العالى. (2) از پيشين روز جمعه تا وقت شام جمعه ترك نيت ادا و قضأ نمايند و غسل جمعه را به نيت قربت تنها بجاى آورند على الاحوط صدر دام ظله العالى.

[ 12 ]

بيست دوم غسل جهة داخل شدن مكه است بيست سيم غسل جهة داخل شدن مدينه است بيست چهارم جهت داخل شدن وششم غسل جهة داخل شدن خانه كعبه است بيست وهفتم غسل جهة طلب حاجتست بيست وهشتم غسل جهة استخاره (1) كردن است بيست ونهم غسل دادن فرزندى كه در آنوقت زائيده شود سى ام غسل كردن هرگاه خواهند كه بنماز طلب باران روند سى ويكم غسل نمودن شخصى كه عمدا ترك نماز كسوف يا خسوف كرده باشد بشرط آنكه تمام قرص آفتاب يا ماه گرفته شده باشد سى ودوم اگر شخصى را از حلق كشيده باشند بدار كه او را مصلوب گويند وشخصى بعد از سه روز بقصد ديدن او برود واورا به بيند سنت است كه غسل كند سى وسيم اگر شخصى مس ميت كند بعد از آنكه او را غسل داده باشند سنت است كه غسل كند سى وچهارم اگر شخصى وزغه يعنى چلباسه را بكشد بعد از آن سنت است كه غسل كند سى وپنجم اگر شخصى غسل ناقص كرده باشد بجهة بيمارى يا بجهة ضرورت مثل جبيره يا تقيه يا ديگرى اورا بواسطه ضعف غسل داده باشد سنت است كه عذر بر طرفشود نوبت ديگر (2) غسل كند سى وششم اگر شخصى غسل رفع حدث كرده باشد وشك كند كه بعد ازآن امريكه موجب غسل باشد ازو صادر شده يانه سنت است كه نوبت ديگر غسل كند وسى وهفتم غسل جهة رمى جمرات حج است كه بعد از اين مذكور خواهد شد سى وهشتم اگر شخصى ديوانه بوده باشد وبهوش آيد سنت است كه غسل كند سى ونهم غسل جهة كفن كردن ميت چهلم اگر شخصى جنب بميرد سنت است كه او را قبل از غسل ميت يا بعد از آن غسل جنابت دهند فصل سى ودو چيزدر غسل معتبر است هفده واجب وپانزده امر سنت است اما آن هفده چيز كه واجب است اول آنكه مكان غسل (3) غصبى نباشد دوم آنكه آب غسل طاهر باشد سيم آنكه آب غسل مضاف نباشد مثل گلاب وغيره چهارم آنكه آب غسل غصبى نباشد اما اگر نداند كه آب غصبى است وبآن آب غسل كند وبعد از آن ظاهر شود كه غصبى بود آن غسل صحيح است واحيتاج بغسل ديگر نيست پنجم آنكه هر عضوى از اعضا طاهر باشد پيش از آنكه آب غسل بر آن برسد ششم نيت است ونيت چنين كند كه غسل واجبى ميكنم از براى مباح بودن نماز تقرب بخدا واگر بجاى مباح بودن نماز رفع حدث گويد (4) صحيح است اما بشرط آنكه زن استحاضه كثيره يا متوسطه نداشته باشد كه اگر داشته باشد بمباح بودن نماز اكتفا نمايد ورفع حدث نگويد هفتم غسل ترتيبى كند نيت را مقارن شستن جزئى از سر يا جزئى از گردن سازد واگر غسل ارتماسى كند نيت را مقارن شستن هر جزئى از اجزاى بدن كه خواهد بكند وباقى بدن را بيفاصله تابع آن كند هشتم شستن سر وگردن است


(1) ظاهر اينست كه استخاره كه غسل از براى او مستحب باشد طلب خبرى است كه در بعض اخبار از معصومين اخيار عليهم السلام وارد شده كه غير استخاره ديگرى است كه معروفست وآن نيز وارد است صدر دام ظله. (2) بلكه البته نوبت ديگر غسل كردن را ترك ننمايد احتياطا صدر دام ظله. (3) ذكر فرمودن غصبى نبودن فضائى كه در آن غسل ميكنند اهم بود صدر دام ظله. (4) احوط در رفع حدث در غسل ووضو آنستكه نيت رفع حدث كند كه چيزيكه. مستحب است براى آن وضو يا غسل بعمل آورد مثل خواندن سوره يا آيه از قرآن و قصد وجوب و استحباب نكند والله العالم صدر دام ظله.

[ 13 ]

وهر يكى را بر ديگرى مقدم داشتن جايز است نهم شستن جانب راستست دهم چپ است وناف وعورتين را با هريك از جانبين كه شويد (1) رواست يازدهم در غسل ترتيبى اول سر وگردنرا بشويد وبعد از آن جانب راسترا وبعد از آن جانب چپ را پس اگر شستن يكى از اين دو جانبين را بر شستن سر مقدم دارد باجماع آنغسل باطلست اما اگر جانب چپ را بر جانب راست مقدم دارددر باطل بودن آنغسل خلافست بعضى برآنند كه غسل صحيح است اما اكثر برآنند كه غسل باطل (2) است دوازدهم آنكه خود افعال غسل را بجا آورد مگر آنكه عاجز باشد چنانكه در وضو مذكور شد سيزدهم آنكه آب بر هريك از اعضا روان باشد پس اگر در غسل ترتيبى دست راتر سازد بر اعضا مالد غسل باطل خواهد بود وهمچنين اگر در غسل ارتماسى در زير آب نيت كند ومقارن نيت اصلا حركت نكند در اينصورت نيز غسل باطل است چهاردهم تخليل نمودن آنچه مانع رسيدن آب باشد بظاهر بدن مثل انگشتر وزهگير وغيره پانزدهم آنكه در (3) غسل ارتماسى وقتى در آب فرو رود پاها را از زمين قلتين اندكى مرتفع سازد وحركت دهد تا آب بر كف پايها برسد واگر هر دو پا يا يك پا بر زمين قلتين چسبيده وآب برآن نگذرد غسل باطل خواهد بود شانزدهم بر حكم نيت بودن از اول غسل تا آخر غسل يعنى قصد امريكه منافى غسل باشد نكند مثل قصد ريا يا خنك ساختن بدن يا چرك برطرف كردن از بدن يا قصد حدث اكبر كردن در اثناى آن اما اگر قصد حدث اصغر كند اين غسل نزد بعضى از مجتهدين باطل است ونزد بعضى باطل نيست چنانكه عنقريب بتفصيل مذكور خواهد شد هفدهم آنكه غسل ارتماسى نكند هرگاه احرام يا روزه واجبى داشته باشد وافطار بر او حرام باشد كه آنغسل باطل است چه سر در آب فرو بردن در احرام وروزه واجب حرام است اما اگر روزه سنتى داشته باشد غسل ارتماسى كند صحيح است وهمچنين اگر در روزه واجب بسهو غسل ارتماسى كند آنغسل صحيح است وهرگاه شخصى بآب غوطه خورد ودر زير آب بياد آورد كه روزه واجبى دارد وخواهد كه در آنوقت غسل ارتماسى كند بايد در وقتيكه خواهد از زير آب بيرون آيد نيت غسل كند ودر اثناى بيرون آمدن غسل را تمام كند آنغسل صحيح است واما آن پانزده چيز كه در غسل سنت است اول آنكه اگر مرد يا زن انزال شده باشد قبل از غسل بول كند تا بقيه منى با بول بيرون آيد واگر بول نيايد استبرا (4) كند بطريقى كه در آداب طهارت خانه رفتن مذكور شد دوم آنكه چون دست در آب گذارد ايندعا بخواند بسم الله وبالله اللهم اجعلنى من التوابين واجعلنى من المتطهرين سيم آنكه هر دو دست را تابمرفق سه نوبت قبل از غسل بشويد چهارم سه نوبت مضمضه كردن پنجم سه نوبت استنشاق كردن ششم مسواك كردن


(1) با هردو جانب بشويند خالى از اشكال نيست صدر دام ظله العالى. (2) البته متابعت اكثر را نمايند بلى اگر دو باره طرف چپ را بعد از طرف راست بشويند آن غسل صحيح است صدر دام ظله. (3) شايد مراد اينست كه بايد يكزمان آب بتمام بدن احاطه داشته باشد صدر دام ظله العالى. (4) معلوم نيست استبراء بمسحات در انزال ثمرى داشته باشد صدر دام ظله العالى مدى الايام والليالى بحق محمد والال.

[ 14 ]

هفتم آنكه هريك از سر وجانب راست وجانب چپ راسه نوبت بشويد هشتم دست بربدن ماليدن نهم اعضا را پى در پى شستن بى آنكه مكثى درميان شستن اعضا واقع شود دهم شستن سر وگردن را بدست راست يازدهم ايندعا را در اثناى غسل خواندن اللهم طهر قلبى واشرح لى صدرى وأجر على لسانى مدحتك والثناء عليك اللهم اجعله لى طهورا وشفاء ونورا انك على كل شئ قدير دوازدهم آنكه غسل ترتيبى را بر غسل ارتماسى اختيار نمايد سيزدهم آنكه در وقت غسل كردن قوطه داشته باشد چهاردهم آنكه هرگاه غسل مس ميت نمايد ياغسل حيض يا استحاضه يا نفاس وضو را بر غسل مقدم دارد پانزدهم آنكه چون ازغسل فارغ شود ايندعا را بخواند اللهم طهر قلبى وذك عملى واجعل ما عندك خير الى اللهم اجعلنى من التوابين واجعلنى من المتطهرين فصل اگر شخصيرا در اثناى غسل از غسلهاى واجبى حدثى واقع شود مثل بول ياباد پس اگر آنغسل غير غسل جنابت است غسل را تمام كند ووضو بسازد وبراو چيزى ديگر لازم نيست (1) واگر غسل جنابت است مجتهدين رادرآن سه قول است بعضى برآنند كه غسل راتمام كند وبعد ازآن وضو بسازد وبعضى برآنند كه غسل راتمام كندوضو لازم نيست وبعضى برآنند كه غسل را از سر گيرد ازين سه قول قول اول بهتر است (2) واگر شخصى را انزال منى شده باشد وغسل جنابت كند وبعد ازغسل رطوبتى ازاو بيرون آيد ونداند كه آنرطوبت منى است ياغير منى پس اگرقبل از غسل بول كرده واستبراء نيز از بو ل كرده بآنغسل نماز ميتواند گذار د ووضو لازم نيست واگر بول كرده اما استبراء ازبول نكرده براو لازم است كه وضو بسازد واگر نه بول كرده ونه استبراء ازمنى برو لازمست كه غسل را از سر گيرد واگر ازمنى استبرا كرده اما بول نكرده پس اگر قادر بربول كردن نبوده بآنغسل نماز ميتواند گذارد ووضو لازم نيست واگر بربول كردن قادر بوده غسل را از سر گيرد (3) فصل بر جنب هشت امر حرام است وهفت امر مكروه اما هشت امر حرام اول نماز واجب وسنت است مگر نماز ميت چنانكه گذشت دوم طوافخانه كعبه سيم عضوى از اعضا خود رابخط مصحف رسانيدن يابنام خدايتعالى يا بنام يكى از چهارده معصوم عليه السلام بشرطيكه (4) در وضو مذكور شد چهاردهم قرآن نوشتن چنانكه در كتاب مشرق الشمسين بيان اين شده پنجم درمسجد مكه يا مدينه داخل شدن ششم درباقى مساجد درنگ نمودن هفتم سوره عزيمه خواندن خواه كل وخواه بعض اگر چه يك كلمه باشد وسوره هاى عزيمه چهار است اول اقرا باسم دوم والنجم اذا هوى سيم حم تنزيل من الرحمن الرحيم چهارم الم تنزيل الكتاب هشتم چيزى در مسجد گذاشتن اما اگر مال اودر مسجد باشد ازمسجد بيرون آوردن جايز است اماآن هفت امر كه برجنب مكروه است اول عضوى از اعضاى خودرا بجلد مصحف رسانيدن يا بحاشيه آن دوم زياده بر هفت ايه ازسوره هاى


(1) بلكه احوط آنست كه از سر گيرد و وضو بسازد صدر دام ظله العالى. (2) بلكه بهتر آنستكه غسل را از سر گيرد ووضو نيز بسازد بنيت احتياط صدر دام ظله العالى. (3) چه قادر بوده و چه نبوده غسل را از سر گيرد صدر دام ظله العالى. (4) وبتفصيلكه در وضو گذشت صدر دام ظله العالى.

[ 15 ]

غير عزيمه خواندن وبعضى از مجتهدين مطلق قرآن خواندن را بر جنب حرام ميدانند سيم مصحف بر داشتن خواه در دست وخواه در بغل وخواه درگردن چهارم چيزى خوردن پنجم آب نوشيدن اما اگر قبل ازاين هردو مضمضه واستنشاق كند كراهيت برطرف ميشود ششم خضاب كردن هفتم روغن بربدن ماليدن فصل در احكام حيض بدانكه خون حيض اغلب اوقات سياه وتيره وغليظ وبد بوست واندك سوزشى دارد واز جانب چپ (1) ميايد وتازن نه ساله نشود خونى كه مى بيند خون حيض نيست واگر سن او از پنجاه سال بگذرد وآن زن از طايفه قريش يا طايفه نبط نباشد (2) خون او نيز خون حيض نخواهد بود اما اگر يكى از آن دو طايفه باشد تاشصت سال ممكن است كه خون حيض باشد واگر دختر بكررا ازاله بكارت شود وخون از او آيد ومعلوم نشود كه خون بكارتست ياغير آن پنبه بخود بر دارد وتبطوق وعدم تطوق معلوم نمايد وكيفيت معرفت تطوق وعدم تطوق آنست كه آن زن صاحب خون برپشت بخوابد نزديك ديوار يا مانند آن وپنبه را بدست راست باندرون فرج كند واندكى صبر نمايد بعد ازآن پنبه را بآهستگى بيرون آورد وملاحظه كند اگر خون تمام روى پنبه راسرخ كرده باشد خون بكارت نخواهد بود واگر سرخى آن بر گرد پنبه بطريق طوق باشد خون بكارتست وميانه مجتهدين خلافست درآنكه زن آبستن خون حيض ميبيند يانه بعضى برآنند كه نمى بيند بجهة آنكه دروقت آبستن خون حيض دوقسم ميشود قسمى به پستانها ميرود شير ميشود وقسمى ديگر ازراه ناف بشكم طفل ميرود وخوراك او ميشود پس چيزى زياده نميماند كه بيرون آيد وبعضى برآنند كه هرگاه مزاج زن گرم باشد وغذاهاى كه مولد خون باشد بسيار تناول نمايد ميتواند بود كه آنچه ازشير وغذاى طفل زياده باشد بحيض بيرون آيد فصل اگر خون حيض بيرون آيد ازموضع غير معتاد در زمان عادت حيض بشرايط وموضع معتاد مسدود شده باشد وموضع غير معتاد معتاد شود آنخون كه ميايد خون حيض خواهد بو د چنانچه شهيد ره دركتاب بيان آورده است وحكايت كرده اند اززنى درزمان شيخ ره كه خون حيض درزمان عادت آنزن ازدهان او بيرون ميآمد پس ماداميكه خون ازدهان زنى چنان بيرون آيد آنزن حايض خواهد بود واحكام حيض براو جارى خواهد بود يعنى تاخون مى آيد نماز وروزه ازآن زن ساقط است ووطى شوهر براو حرام است وبعد از انقطاع خون ازدهن اوپيش ازغسل كردن خلافست كه شوهر او را وطى ميتواند كرد يانه چنانچه در موضع معتاد گفته خواهد شد فصل مادام كه زن حيض داشتد باشد طلاق دادن اوصحيح نيست بشرطى چند كه انشاء الله تعالى در كتاب طلاق مذكور خواهد شد ومجامعت باونيز درقبل حرام است باجماع اما وقتى كه ازحيض پاك شده باشد وهنوز غسل نكرده باشد در جواز مجامعت خلافست بعضى از مجتهدين حرام ميدانند وبعضى مكروه واحتياط آنست كه قبل از غسل مجامعت نكند اما اگر شخصى در وقت


(1) در بعضى اخبار از جانب راست وارد شده پس احتياط ترك نشود صدر دام ظله. (2) محل تامل است پس احتياط ترك نشود صدر دام ظله العالى.

[ 16 ]

حيض مجامعت كند جمعى از مجتهدين برآنند كه اگر مجامعت در اول حيض واقع شود واجبست كه يك مثقال شرعى طلا كفاره دهد واگر در وسط حيض واقع شود نيم مثقال واگر در اخر حيض واقع شود چهار يك مثقال وبعضى برآنند كه كفاره دادن سنت است وواجب نيست (1) فصل خون حيض ازسه شبانه روز كمتر واز ده شبانه روز بيشتر نباشد ومدت پاكى ميانه دوحيض كمتر ازده شبانه روز نميباشد پس هر خونى كه كمتر ازسه شبانه روز باشد خون حيض (2) نيست وهمچنين هر خونيكه ازده شبانه روز زياده باشد آن زيادتى خون حيض نيست وبدانكه زن عادت مقرر دارد يا نه وآنكه عادت مقرر ندارد يا نوبت اول است كه خون حيض ميبيند يانه پس اگر خون ازده روز بگذرد وعادت مقرر داشته باشد همين ايام عادت او حيض است ودر باقى روز ها تاايام عادت رسيدن عمل استحاضه كند بطريقى كه بد ازين مذكور خواهد شد واگر نوبت اول است كه حيض ديده ومتصل ميايد ملاحظه نمايد اگر خون او در بعضى اوقات شبيه بحيض است ودر بعضى اوقات شبيه بحيض نيست پس بر او لازم است در اوقاتى كه خون او شبيه بحيض است نماز وروزه راترك كند ودر اوقاتى كه خون اوشبيه بحيض نيست عمل استحاضه كند بشرط آنكه در اوقاتى كه خون او شبيه بحيض است ازسه شبانه روز كمتر وازده شبانه روز بيشتر نباشد واگر خون او هميشه بيك طريق باشد در اينصورت ايام حيض خود را بطريق ايام عادت اقوام خود داند اگر عادت ايشان موافق يكديگر باشد خواه اقوام پدرى وخواه اقوام مادرى مثل خواهر وعمه وخاله ودختران ايشان وباقى ايام را استحاضه داند واگر عادت ايشان مختلف باشد عمل كند بعادت اكثر ايشان واگر اكثر هم معلوم نباشد يا اقوام نداشته باشد عمل نمايد بعادت همسالان خود بشرطى آنكه همشهرى او باشند واگر ايشان نيز مختلف باشند واكثر هم معلوم نباشد درماهى سه روز حيض داند ودر ماهى ده روز ياد رهرماه هفت روز ودر باقى ايام عمل استحاضه كند فصل اگر زن عادت مقرر داشت اما فراموش كرده كه عادت او چند روز بود پس اگر اول وقت عادترا داند مثل آنكه داند اول هرماه او عادت او بود يقين خواهد دانست كه روز اول ودويم وسيم ماه از ايام حيض او است پس براو واجبست كه دراين سه روز نماز وروزه راترك كند واگر وسط عادترا داند مثل آنكه داند كه اول هرماه وسط عادت اوبود پس يكروز قبل از اول ماه ويكروز بعد ازآن حيض خواهد بود بيقين وترك نمازو روزه درآن سه روز واجبست واگر آخر وقت عادترا داند مثل آنكه داند آخر هرماه آخر عادت او بود پس روز آخر ودو روز قبل از آن ايام حيض است وترك نماز وروزه درآن سه روز واجبست واگر داند كه روز اول هر ماه در حيض ميبود اما نداند كه آنروز اول حيض اوبود ياوسط ياآخر در اينصورت همان يك روز حيض است


(1) بملاحظه خبر وارد در آن ترك احتياط را البته ننمايد صدر دام ظله العالى. (2) اگر از اول روز خون به بيند تا آخر روز سيم حيض است اگرچه شب سيم را نه بيند و چنين است ده روز بيشتر حيض وكمتر طهر والله العالم صدر دام ظله العالى.

[ 17 ]

بيقين پس در همين روز ترك نماز وروزه كند ودراين چهار صورت در اياميكه احتمال حيض دارد براو لازمست كه عمل مستحاضه بكند وروزه ونماز راترك نكند فصل خون استحاضه اغلب اوقات سياه و غليظ نيست وبزردى مايلست ودر وقت آمد ن سوزش آن كمتر از سوزش خون حيض است وگرمى آن نيز كمتر است واستحاضه سه قسم است قليه وكثيره ومتوسطه قليله آنست كه خون بطرف پنبه كه بجانب بيرون فرجست نرسد در اينصورت واجبست كه آن پنبه را بيندازد وپنبه پاك بجاى آن بردارد واز براى هر نماز وضو بسازد ومتوسطه آنست كه خون ازطرف ديگر پنبه بگذرد اما از آن لته كه در كمر بند ميكنند نگذرد ودر اينصورت آنچه درقليه واجبست برونيز واجبست باتغيير دادن لته ويكنوبت غسل كردن از براى نماز صبح وكثيره آنست كه خون ازلته بگذرد در اينصورت آنچه در قليله ومتوسطه واجبست برونيز واجبست با دو غسل ديگر يكى ازبراى نماز پيشين و پسين ويكى ازبراى نماز شام وخفتن وماداميكه وضو وغسل را بطريقيكه مذكور شد بفعل نياورد نماز او صحيح نيست ومجامعت باونيز درقبل حرامست وبعضى برآنند كه مجامعت بازن مستحاضه بى آنكه عملهاى مذكوره را بفعل آورد مكروه (1) است وحرام نيست فصل نفاس خونيست كه با زائيدن آيد يابعد از زائيدن پس اگر قبل از زائيدن آيد نفاس نيست وهرچه بر حايض حرام است مثل نماز وروزه ودرنگ كردن درمسجد وغيره بر صاحب نفاس نيز حرام است مجامعت باوو كفاره مجامعت بطريقست كه درحيض مذكور شد وعدد ايام نفاس مقدار عدد ايام حيض است اگر صاحب عادت باشد وغسل نفاس مثل غسل حيض است واگر زن بزايد ومطلقا خون نبيند غسل براو واجب نميشود وبدانكه ميانه مجتهدين خلافست درآنكه اكثر مدت نفاس چند است اصح آنست كه ده روز است واگر بعد از زائيدن يك لحظه خون بيند وديگر مطلقا خون نبيند تاروز دهم ودر روز دهم نيز يك لحظه خون بيند ونيز منقطع شود در اينصورت كل آن ده روز ايام نفاس او است پس اگر آن ده روز از رمضان باشد وروز اول غسل كرده باشد وتاروز دهم نماز وروزه را بجا آورده باشد آن نماز وروزه باطل خواهد بود وبراو قضاى آن نمازها واجب نيست اما قضاى روزه ها واجبست فصل در احكام غسل دادن ميت ومقدمات وتوابع آن بدانكه صد وبيست وشش امر است كه تعلق بميت دارد از وقت احتضا ر يعنى سكرات تا وقتيكه اورا در قبرستان سپارند از آنجمله بيست وهفت امر واجب است وهفتاد ويك امر سنت وبيست وشش امر مكروه ودو امر حرام واين صدوبيست وشش امر بتفضيل مذكور خواهد


(1) والبته قول بحرمت احوط خواهد بود صدر دام ظله.

[ 18 ]

شد اما آنچه ازوقت احتضار تاوقتى كه شروع در شستن اوكنند بجا بايد آورد پانزده امر است يك امر واجب ويازده امر سنت وسه امر مكروه اما يك امر واجب آنست كه روى او را بقبله بگردانند يعنى برپشت بخوابانند بطريقى كه كف پايهاى او بجانب قبله باشد واما يازده امر سنت اول آنكه او را تلقين كلمه اسلام واقرار بامامت ائمه اثنا عشر عليه السلام نمايند باينطريق كه ياعبد الله اذكر العهد الذى فارقتنا عليه من دار الدنيا الى دار الاخرة شهادة ان لااله الا الله وحده لاشريك له وان محمدا عبده ورسوله ارسله بالهدى ودين الحق ليظهره على الدين كله ولو كره المشركون وان خليفته من بعده امير المؤمنين وسيد الوصيين على ابن ابى طالب ثم ولده الحسن ثم الحسين ثم على بن الحسين ثم محمد الباقر ثم جعفر الصادق ثم موسى الكاظم ثم على الرضا ثم محمد التقى ثم على النقى ثم حسن العسكرى ثم الخلف المنتظر محمد المهدى صلوات الله وسلامه عليهم اجمعين على هذا حييت وعلى هذا مت وعلى هذا تبعث انشاء الله تعالى واگر ميت زن باشد بجاى يا عبد الله اذكر العهد ياامة ا لله اذكر العهد بگويد دوم آنكه سوره والصافات ويس نزد او بخوانند سيم آنكه اگر جان بد شوارى دهد اورا نقل نمايد بجائيكه هميشه در آنجا نماز ميكرده تاجان بآسانى سپارد چهارم آنكه چون اجابت امر حق نمايد چشم ودهان اورا بهم آورند پنجم آنكه او را تحت الحنك بندند تا دهانش باز نشود ششم آنكه اورا بچادر شبى ياپرده بپوشانند هفتم آنكه هر دو دست او را بپهلوى او بكشند هشتم آنكه بعد از والصافات ويس آنچه ميسر شود ازقرآن نزد او بخوانند نهم آنكه اگر شب باشد چراغ نزد او روشن كنند دهم آنكه مومنان راخبر كنند تا بتشييع جنازه او حاضر شوند يازدهم آنكه چون جان سپارد در بر داشتن او تعجيل نمايند وامان آن سه امر يكه مكروه است اول آنكه جنب يا حايض نزد او حاضر شوند دوم آنكه برشكم او آهن گذارند سيم آنكه اورا تنها نگذارند فصل سى وپنج امر تعلق بميت دارد ازوقتى كه اراده نمايند او را غسل دهند تا وقتى كه خواهند اورا كفن نمايند دوازده امر واجب است وپانزده امر سنت وشش امر مكروه ودو امر حرام اما دوازده امر واجب اول آنكه در وقت غسل دادن عورتين او را بپوشانند دوم آنكه مرد رامرد بشويد وزن رازن مگر زن شوهر خودرا وشوهر زن خود را كه هريك ميتوانند ديگر را غسل دهند وآقا كنيز (1) خود را ميتواند غسل دادن اما در غسل دادن كنيز آقا رابعضى توقف كرده اند بجهة آنكه بملك وارث انتقال يافته ومرد دختر سه ساله راوزن پسر سه ساله را


(1) اگر غسل دهنده د يگرى نباشد البته غسل دادن كنيز ترك نشود صدر دام ظله.

[ 19 ]

ميتواند غسل دادن وحاجت بپوشيدن عورتين نيست وهرگاه زن يافت نشود كه زنرا غسل دهد شخصى از اقوام آنزن كه محرم او باشد از بيرون پيراهن او را غسل دهد ومرد نيز بهمين طريق سيم آنكه بعد از زاله نجاست او را بآب سدر غسل دهند ونيت چنين كند كه غسل ميدهم اين ميت را بآب سدر براى آنكه واجبست تقرب بخدا ومقارن نيت وگردن ميت را بشويد بعد ازآن جانب راست اورا وبعد ازآن جانب چپ اورا بطريق غسل جنابت چهارم آنكه اورا بعد از آب سدر بهمان طريق بشويند بآب كافور پنجم آنكه اورا بعد از آب كافور بآب خالى بهمان طريق بشويند ششم آنكه در وقت غسل دادن روى ميت بجانب قبله باشد بطريق احتضار هفتم آنكه اگر سدر وكافور يافت نشود عوض آنها دو نوبت بآب خالى بشويند هشتم آنكه اگر آب متعذر باشد اوراسه تيمم دهند عوض هر غسل يك تيمم ودر تيمم اول نيت چنين كند كه تيمم ميدهم اين ميت را عوض آب سدر واجب تقرب بخدا ودر نيت تيمم دوم بجاى عو ض آب سدر آب كافور بگويد ودر تيمم سيم عوض آب خالى آورد ومقارن نيت دوكف دست خود را برخاك زند وپيشانى ميت رابآن مسح كند وبعد از آن پشت كف دست راست او را مسح كند وبعد از آن پشت كف دست چب او را نهم آب غسل طاهر باشد دهم آنكه آب غسل مضاف نباشد يازدهم آنكه آب غصبى نباشد دوازدهم آنكه زمين (1) وتخته كه درآن غسل ميدهند غصبى نباشد واما آن پانزده امر كه سنت است اول آنكه خواهند كه ميت راغسل دهند يقه پيراهن او را تا زها ربدرند اما برخصت وارث اگر بالغ وعاقل باشد واگر طفل يا مجنون باشد دريدن پيراهن جايز نيست دوم آنكه در وقت پيراهن كندن اورابر پهلو بگردانند بعد ازآن برپشت خوابانيده پيراهن اورا اززير بكشند سيم آنكه انگشتان اورا بنرمى بمالند چهارم آنكه در (2) وقت غسل دادن بطريق حالت احتضار رو بقبله باشد پنجم آنكه جهت آبى كه ازغسل جدا ميشود گودى على حده بكنند ششم آنكه دروقت غسل دادن ميانه ميت وآسمان حايلى بوده باشد مثل سقف يا سايبان وغير آن هفتم آنكه ميت راقبل از غسل يابعد از غسل وضو دهند در اين وضو مضمضه واستنشاق سنت نيست هشتم آنكه غسال در وقت غسل دادن در جانب راست ميت باشد نهم آنكه قبل از سه غسل دودست خود راتا مرفق بشويد دهم آنكه آب سدر رابرهم زند تاكف كند وبكف آن سرميت را بشويد يازدهم آنكه عورتين ميت راقبل از غسل سه نوبت باشنان بشويد دوازدهم در هر غسلى از آن سه


(1) ذكر غصبى نبودن فضائيكه در آن غسل ميدهند اهم بود صدر دام ظله. (2) ظاهر اضافه با سابق است كه در ضمن دوازده امر واجبش شمردند صدر دام ظله.

[ 20 ]

غسل هريك از سر وجانب راست وچپ سه نوبت بشويند سيزدهم آنكه در غسل اول ودوم آهسته دست برشكم ميت كشد چهاردهم آنكه اگر ميت جنب باشد اورا بعد از سه غسل ياقبل از غسل غسل جنابت چنانكه قبل از ين گذشت ونيت چنين كند كه غسل جنابت ميدهم اين ميت راسنت تقرب بخدا پانزدهم آنكه چون از غسلها فارغ شوند بدن ميت راخشك كنند واما آن شش امر كه مكروه است اول بآب گرم ميت راغسل دادن دويم ناخن ميت چيدن سيم محاسن او را شانه كردن چهارم موى سر اورا تراشيدن ياشانه كردن پنجم موى زهار او را تراشيدن ششم چيزى ازآب غسل ميت در طهارتخانه سردادن واما آن دوامر كه حرام است اول آنست كه اگر ميت احرام حج يا احرام عمره داشته باشد حرام است كه اورا بكافور غسل دهند دوم حرام است كه او را حنوط كنند فصل بيست ونه امر تعلق بميت دارد ازوقتى كه ازغسل او فارغ شوند تا وقتيكه برآن نماز گذارند نه چيز واجبست ودوازده چيز سنت وهشت چيز مكروه اما آن نه چيز كه واجب است اول حنوط كردن ميت است يعنى كافور رسانيدن بهفت عضويكه برآن سجده نماز واقع ميشود وآن پيشانيست ودوكف دست ودو زانو ودو انگشت بزرك پايها دوم آنكه كفن سه پارچه باشد لنك وپيراهن وچادرى كه ميت را سرا پا فرا گيرد وآن را لفافه گويند سيم آنكه هيچيك ازاين سه پارچه حرير نباشد خواه ميت مرد باشد خواه زن چهارم آنكه طلاباف يانقره باف وطلا دوز نباشد پنجم آنكه طاهر باشد ششم آنكه غصبى نباشد هفتم آنكه بسيار تنگ نباشد بحيثيتى كه بدن ميت اززير آن نمايان شود هشتم آنكه قماشى باشد لايق بحال ميت پس نسبت ببعضى كرباس واجبست ونسبت ببعضى قماش باريك بلند قيمت اما اگر قرض ميت مساوى تركه اوباشد يا بيشتر قرض خواهانرا ميرسد كه مانع شوند ازكفن كردن او در قماشى بلند نهم آنكه زن هرچند مالدار باشد كفن او بر شوهر واجبست بسه شرط اول آنكه زن دائمى باشد نه متعه دويم آنكه ناشزه (1) نباشد سيم آنكه مرد را قدرت بركفن بوده باشد پس اگر مرد بى چيز باشد زن را از مال خودش كفن بايد كرد اما اگر مرد بميردكفن او برزن واجب نيست و اما آن دوازه چيز كه سنت است اول آنكه كافور حنوط ميت سيزده درهم شرعى باشد ودو دانگ درهم واگر اين مقدار نباشد چهار درهم واگر چهار درهم ميسر نباشد يكدرهم دوم آنكه كافور را در كف دست نرم سازند در هاون وغير آن سيم آنكه آنچه از كافور حنوط زياده ماند برسينه ميت نهند چهارم آنكه جريدتين باميت گذارند يعنى دوچوب تراز نخل خرما واگر نباشد از


(1) بلكه ناشزه نيز كفن او ظاهرا بر شوهر است صدر دام ظله.

[ 21 ]

درخت كنا رواگر نباشد از درخت انار واگر نباشد از درخت بيد واگر نباشد از درختهاى ديگر وميبايد كه هريكى ازآن دوچوب بدرازى ساق دست ميت باشد يكى رابر پهلوى راست ميت گذارند وديگرى را بر پهلوى چپ او وآنكه بر پهلوى راستست ميبايد كه ميانه آن وبدن ميت كفن حايل نباشد وآنكه بر پهلوى چپ است ميبايد كه ميانه آن وبدن ميت پيراهن حايل باشد وميبايد كه سر جريد تين بچنبر گردن ميت برسد پنجم آنكه كفن ميت ازپنبه باشد نه ازجنس ديگر ششم آنكه سفيد باشد نه رنگين هفتم آنكه ريسمانى كه كفن بآن ميدوزند ازكفن بيرون آورده باشند هشتم آنكه مرد را عمامه برسر پيچند كه تحت الحنك داشته باشد وهر دوسر عمامه را از زير تحت الحنك بيرون كنند وبر سينه او اندازند نهم آنكه پارچه كه طول آن سه ذرع ونيم باشد بذرع دست بر رانهاى ميت باينطريق به پيچند كه اول سر آن پارچه راشق كنند آنقدر كه بدوجانب شق بركمر ميت توان بستن بطريق كمربند وآن پارچه را از عقب ازميان دو پاى او بيرون كنند واز زير كمر بند او بيرون آورند وبر رانها او پيچند دهم آنكه زن رابجاى عمامه مقنعه بر سر كنند يازدهم آنكه لته پهنى برسينه زن بندند كه پستانهاى او را بگيرد ودو طرف آن لته را بر پشت او گره زنند دوازدهم آنكه پنبه بسيار بر عورتين ميت گذارند واگر چيزى بيرون آيد كه موجب نقض وضوى زندگان باشد لازم نيست كه نوبت ديگر او را غسل دهند وهمچنين اگر اورا وضو داده باشند لازم نيست كه نوبت ديگر اورا وضو دهند وبعضى از مجتهدين برآنند كه هرگاه ناقص وضو بيرون آيد نوبت ديگر غسل بايد داد واين قول ضعيف است واما آن هشت امر كه مكروهست اول كفن رابآهن يا فولاد بريدن دوم پيراهنى راكه بجهة ميت قطع كنند آستين گذاشتن اما اگر ميت رادر پيراهن خودش كفن كنند آستين داشتن آن پيراهن مكروه نيست اما مكروهست كه تكمه داشته باشد سيم ريسمانى كه كفن رابآن ميدوزند بآب دهن تر ساختن چهارم كفن رابخود كردن پنجم در كتان كفن كردن ششم درقصب قطنى وغيرآن كفن كردن هفتم بسياهى چيزى دركفن نوشتن هشتم كافور در چشم وگوش ميت گذاشتن وبدانكه اگرزن آبستن باشد وبميرد وفرزندى كه در شكم دارد زنده باشد واجبست كه شكم اورا از جانب چپ او بدرند وفرزند را بيرون آورند و شكم اورا بدوزند واگر فرزند درشكم بميرد ومادر زنده باشد ونتوان درست بيرون آوردن زنى دست بشكم او برد وطفل راپاره كند وبيرون آورد پس اگر طفل چهار ماهه باشد او را بطريق مقررسه غسل دهند ودرسه پارچه بدستورى كه گذشت كفن كنند و

[ 22 ]

دفن نماينده واگر كمتر از چهار ماهه باشد در لته پيچند وبى غسل دفن نمايند فصل آنچه متعلق بميت است ازوقتى كه ازكفن كردن او فارغ شوند تاوقتى كه او را بخاك سپارند چهل وهفت امر است پنج امر واجبست وسى وسه امر سنت ونه امر مكروه اما پنج امر واجب اول نماز كردن برميت بطريقى كه در كتاب نماز مذكور خواهد شد دوم نقل كردن او بجانب قبر واگر در دريا بميرد وخشكى متعذر باشد درخم يا صندوقى گذارند وسر آنرا محكم سازند واگر خم و صندوق نباشد چيزى سنگينى بروبند ند ودراين دو صورت بطريقى كه در لحد ميگذارند رو بقبله كرده در دريا اندازند سيم آنكه اورا در قبر بر جانب راست رو بقبله بخوابانند نه بطريقيكه در وقت احتضار مذكور شد اما اگر زن ذميه بميرد وفرزندى از مسلمان در شكم داشته باشد وآن فرزند نيز مرده باشد بايد كه چون او را دفن كنند پشت او را بقبله كنند بجهة آنكه روى طفل در شكم مادر بجانب پشت مادر است چهارم آنكه قبر را بنوعى بپوشانند كه بدن ميت از جانوران محفوظ باشد وبوى عفونت او بيرون نيايد پنجم آنكه زمين قبر مباح باشد پس اگر ظاهر شود كه در زمين غصبى دفن شده وصاحب زمين بآن راضى نشود واجب است كه ميت رابجاى ديگر نقل كنند واما آن سى وسه امركه سنت است اول آنكه جماعتى كه تشيع جنازه ميكنند ازعقب جنازه روند ياازدو جانب آن ودر پيش جنازه نروند دوم برداشتن جنازه بتربيع يعنى دوش راست ميت را بدوش راست برداشتن وچند قدم رفتن وبعد ازآن پاى راست را بدوش راست برداشتن وچند قدم رفتن وبعد ازآن بهمان طريق پاى چپ رابدوش چپ برداشتن وبعددوش چپ اورا بدوش چپ برداشتن سيم آنكه چون جنازه رابيند اين دعا بخواند الله اكبر هذا ماوعد نا الله ورسوله وصدق الله ورسوله اللهم زدنا ايمانا وتسليما الحمد لله الذى تعزر بالقدرة وقهر العباد بالموت والبقا الحمد لله الذى لم يجعلنى من السواد المخترم چهارم آنكه مقبره نزديك را ترجيح دهند بر مقبره دور مگر آنكه در مقبره دور شخصى ازصلحا واكابر دين مدفون باشد پنجم آنكه عمق قبر بمقدار قد آدمى باشد واگر تاچنبر گردن باشد سنت بفعل مى آيد ششم لحد در قبر كندن مگر آنكه اززمين بسيار نرم باشد وترسند كه قبر فرو ريزد هفتم آنكه لحدبجانب قبله باشد هشتم آنكه فراخ باشد آنقدر كه درآن توان نشست نهم آنكه ميت رادر جانب پاى قبر لمحه بگذارند بعد ازآن دو قد م بجانب قبر نقل نمايند ولمحه بگذارند وباز نوبت ديگر نقل كنند ولمحه بگذارند وبعد ازآن

[ 23 ]

بقبر نقل كنند واگر ميت زن باشد اين سه نقل سنت نيست دهم آنكه اگر ميت مرد باشد اول سراو راداخل قبر سازند بعد ازآن باقى بدن را واگر زن باشد بيكنوبت درقبر نهند يازدهم آنكه وقتى كه زن را در قبر مى نهند روى قبر را بچادر شبى ياپرده يا امثال آن بپوشند دوازدهم آنكه شخصى كه داخل قبر ميشود وميت را درقبر ميگذارد سر برهنه وپا برهنه باشد سيزدهم آنكه اگر ميت زن باشد آن شخص كه داخل قبر ميشود واو را بخاك ميسپارد بايد كه محرم او باشد و شوهر اولى است ازجميع محارم واگر ميت مرد باشد بايد كه آن شخص بيگانه باشد چهاردهم آنكه در وقتى كه ميت رادر لحد گذارند اين دعا بخوانند بسم الله وبالله وفى سبيل الله وعلى ملة رسول الله صلى الله عليه وآله عبدك وابن عبدك نزل بك وانت خير منزول به اللهم افسح له في قبره والحقه بنبيه اللهم انا لانعلم منه الا خير وانت اعلم به منا واگر ميت زن باشد بجاى عبدك وابن عبدك امتك وبنت عبدك بگويد وبجاى نزل بك نزلت بك وبجاى افسح له في قبره والحقه بنبيه افسح لها في قبرها والحقها بنبيها بگويد وبجاى لانعلم منه لانعلم منها وبجاى انت اعلم به منا انت اعلم بها منا بگويد پانزدهم آنكه خاك زير سر ميت را بطريق بالش بلند سازند شانزدهم آنكه در قبر زير رخ ميت خاك كربلا گذارند هفدهم آنكه گرههاى كفن را بگشايند هجدهم آنكه روى ميت را باز كنند نوزدهم آنكه برپس پشت ميت كلوخى گذارند تابر پشت نيفتد بيستم تلقين كردن ميت در قبر باينطريق بسم الله الرحمن الرحيم الحمد لله الذى لايبقى الا وجهه ولايدوم الا ملكه كل شئ هالك الا وجهه له الحكم و اليه ترجعون يا عبد الله اذكر العهد الذى خرجت عليه من دار الدنيا الى دار الاخرة شهادة ان لا اله الا الله وحده لاشريك له الها واحدااحدا صمدا فردا وترا حيا قيوما دآئما ابدا لم يتخذصاحبه ولا ولدا وان محمدا صلى الله عليه وآله خاتم انبيائه وسيد رسله ارسله بالهدى ودين الحق ليظهره على الدين كله ولو كره المشركون وان عليا صلوات الله عليه ولى الله ووصى رسوله وخليفته من بعده القآئم بامره وان الاوصيآء من ولده الحسن والحسين وعليا ومحمدا وجعفرا وموسى وعليا ومحمدا وعليا والحسن والخلف المنتظر محمد المهدى صلوات الله عليهم حجج الله على الخلق اجمعين يا عبد الله اذا جآءك الملكان المقربان الرسولان الكريمان النازلان من عند الله تبارك وتعالى يسئلانك عن ربك وعن دينك وعن كتابك وعن نبيك وعن

[ 24 ]

امامك ولاتخف ولا تحزن فقل في جوابهما الله ربى ومحمد نبيى والاسلام دينى والقرآن كتابى والكعبة قبلتى وعلى امامى والاوصيآء المذكورون من بعده ائمتى وحججى و اشهد ان الموت حق والقبر حق وسؤال منكر ونكير في القبر حق والبعث حق والنشور حق والحساب حق والكتاب حق والميزان حق والصراط حق والجنة حق والنار حق وان الوقوف بين يدى الله تعالى حق هذا اعتقادى عليه حييت وعليه مت وعليه ابعث انشآء الله تعالى واگر ميت زن باشد بجاى يا عبد الله اذكر العهد ياامة الله اذكر العهد بگويد و بجاى يا عبد الله اذا جآءك ياامة الله وكاف جآءك وباقى كافهاى خطابرا مكسور بخواند وبجاى فقل ولاتخف ولاتحزن فقولى ولا تخافى ولا تحزنى بگويد بيست يكم لحلد را بخشت خام وگل پوشيدن بيست دوم در وقت لحد پوشيدن اين دعا بخواند اللهم صل وحدته وانس وحشته وامن روعته واسكن اليه من رحمتك رحمة تغنيه بهاعن رحمة من سواك فانما رحمتك للطالبين واگر ميت زن باشد ضمير مؤنث بجاى مذكر بياورد بيست وسيم آنكه حاضران غير اقوام ميت خاك رابه پشت دست برقبر ريزند بيست وچهارم آنكه دروقت خاك ريختن بگويند انا لله وانا اليه راجعون بيست وپنجم آنكه قبر را بمقدار چهار انگشت تايك وجب بلند سازند بيست وششم آنكه برروى قبر ريگ بريزند واگر ريگ سرخ باشد ثواب آن بيشتر است بيست وهفتم آنكه نشانه بر سرقبر ميت نصب نمايند بيست وهشتم آنكه آب برروى قبر بريزند باين طريق كه ازسر گرفته بجانب پاآيند واز جانب پا بجانب سر باز گردند وآنچه از آب بماند در وسط بريزند وبايد كه ريختن آب ازاول تاآخر منقطع نشود بيست ونهم آنكه شخصى كه آب ميريزد رو بقبله باشد سى ام آنكه بعد ازآب ريختن حاضران كف دست برقبر گذارند بحيثيتى كه نشان انگشتان بر قبر بماند سى ويكم آنكه دروقت دست بر قبر نهادن رو بقبله كنند سى ودوم آنكه در آن وقت سوره انا انزلنا في ليلة القدر هفت نوبت بخوانند وبعداز آن ايندعا را يكنوبت بخوانند اللهم جاف الارض عن جنبيه واصعد اليك روحه ولقه منك رضوانك واسكن قبره من رحمتك ما تغنيه من رحمة غير ك واگر ميت زن باشد بجاى ضمير مذكر ضمير مؤنث بياورد سى وسيم آنكه ولى ميت ياشخصى برخصت اوبعد ازرفتن حاضران بآواز بلند تلقين ميت كند بطريق تلقين در قبر واما آن نه امر

[ 25 ]

كه مكروه است اول رفتن عورات با جنازه ميت دوم دوميت بر يك جنازه بر داشتن سيم دوميت در يكقبر دفن كردن چهارم زمين قبررا بتخته ياغير آن فرش كردن پنجم ريختن خويشان ميت خاك برقبر ميت ششم خاك بيگانه يعنى غير خاكى كه ازقبر بهم رسيده باشد در قبر ريختن هفتم صورت قبر رامسنم كردن يعنى ماهى پشت ساختن هشتم تجديد قبر نمودن بعد ازآنكه منهدم شده باشد نهم برقبر تكيه كردن وپا نهادن ونشستن واين همه وقت مكروهست و بدانكه هر گاه ميت در مقبره عام دفن شده باشد وآنقدر وقت گذشته باشد كه يقين شود كه آن ميت خاك شده در اينصورت واجبست (1) كه صورت قبر را بر طرف سازند وحرامست كه نمايان گذارند بلكه بايد كه قبر را با زمين برابر سازند تا هركس خواهد ميت خود را در آنجا دفن نمايد اما اگر آن ميت يكى از بزرگان دين باشد در اينصورت بايد كه صورت قبر او را نمايان گذارند تابر زندگان از زيارت او فيض وبمردگان ازجوار قبر او نفعى برسد وسنت است تعزيت دادن اقوام ميت رايعنى پرسش نمودن وتسلى دادن ودر وقت تعزيت ايندعا جهة ايشان كردن جبر الله وهنكم واحسن عزاكم ورحم موتاكم ونيز سنت است كه تاسه روز هرروز طعام جهة ايشان فرستادن ومكروه است نزد ايشان طعام خوردن مقصد سيم در بيان احكام تيمم بدانكه بيست ويك امر است كه تعلق به تيمم كردن دارد دوازده امر واجبست وهفت امر سنت ودو امر مكروه اما دوازده امر واجب اول آنكه مكان تيمم غصبى نباشد بطريقى (2) كه در وضو مذكور شد دوم آنكه آنچه بآن تيمم ميكنند خاك باشد چه اصح آنست كه تيمم بسنگ وآجر ومانند آن درست نيست سيم آنكه خاك تيمم طاهر باشد چهارم آنكه غصبى نباشد پنجم آنكه ممزوج نباشد بغير خاك پس اگر ممزوج باشد بحيثيتى كه نام خاك برآن اطلاق نشود تيمم برو درست نيست ششم آنكه اعضاى تيمم قبل از تيمم كردن طاهر باشد هفتم نيت است باينطريق كه تيمم ميكنم تيمم واجب بدل وضوجهة مباح بودن نماز تقرب بخدا ودر تيمم عو ض غسل بجاى بدل وضو بدل غسل گويد هشتم آنكه انگشتر وزهگير وآنچه حايل باشد ازدست بيرون كند نهم مقارن نيت دوكف دست بر خاك زدن دهم مسح روى كردن بهر دو كف از رستنگاه موى سر تا طرف (3) بينى يازدهم مسح پشت دست راست بكف دست چپ دوازدهم مسح پشت دست چپ بكف دست راست وبدانكه ميانه ء مجتهدين خلافست بعضى برآنند كه در تيممى كه بدل وضو ست يكنوبت دستها را بر خاك بايد زدن واگر بدل غسل است دو نوبت


(1) معلوم نيست صدردام ظله العالى. (2) وغصبى نبودن فضا نيز بطريقى است كه در وضو و غسل گذشت صدر دام ظله. (3) احوط در طرف بينى بلندى آنستكه نزديك بلبهاست صدر دام ظله.

[ 26 ]

يكى ازبراى مسح رو ويكى ازبراى مسح دستها وبعضى برآنند كه در تيممى كه بدل وضو باشد دو نوبت دست بر خاك بايد زدن بطريق تيمميكه بد ل غسل است واين مذهب اصح (1) است واماآن هفت امركه درتيمم سنت است اول آنكه خاك تيمم خالص باشد يعنى ممزوج بغير خاك نباشد هر چند اطلاق اسم خاك برآن توان كرد دوم آنكه خاك تيمم اززمين مرتفع باشد سيم آنكه دروقت زدن كف دست برخاك انگشتان را از يكديگر دور سازد چهارم آنكه بعد از دستها برزمين زدن هر دودست را بتكاند پنجم آنكه اگر كف دست كسى راقطع كرده باشند جاى قطع را بخاك مسح كند ششم آنكه تيمم رابآخر وقت اندازد هر چند كه در آخر وقت آب يافت نخواهد شد هفتم آنكه جهة هر نماز تيمم عليحده كند هر چند تيمم سابق نقض نشده باشد اما آن دو امر كه در تيمم مكروهست اول بر يك تيمم كردن دوم برزمين شوره تيمم كردن مطلب دوم در بيان مسائل طهارتى كه احتياج به نيت ندارد اين طهارت را ازاله نجاسات گويند وازاله نجاسات بدوازده چيز ميشود كه در شرع آنها را مطهرات گويند اول آب دوم زمين سيم آفتاب چهارم آتش پنجم استحاله ششم انتقال هفتم انقلاب هشتم نقص نهم اسلام دهم زوال عين يازدهم مسح بطاهر دوازدهم تبعيت واحكام اين مطهرات دوازده گانه بتفصيل مذكور ميشود اما احكام آب كه اول پاك كننده هاست بدانكه آب مطلق است يا مضاف وآب مطلق آنست كه در عرف وعادت آب گويند بى آنكه قيدى باو باشد ومضاف آنست كه با قيد آب گويند مثل آب گل وآب غوره وآب مطلق يا جاريست ياغير جارى وآب غير جارى چهار قسم است آب مساوى كر وآب كم ازكر وآب زياده بركر وآب چاه پس آب مطلق به پنج قسم منقسم شده اما آب جارى در شرع آبيست كه اززمين بجوشد غير آب چاه وآن به ملاقات نجاست نجس نميشود اگر چه كمتر ازكر باشد مگر آنكه رنگ يابو يا طعم آن بنجاست تغيير يابد وآب باران مادام كه ميبارد حكم آب جارى دارد وآب حمام نيز حكم آب جارى دارد اگر متصل بماده باشد كه آن ماده كر يا زياده بركر باشد فصل واما آب كر آبيست كه مساحت آن درطول وعرض وعمق چهل ودو وجب وهفت ثمن وجب باشد بوجب مستوى الخلقه و آن بوزن يكهزار ودويست رطل بوزن عراق عربست وهر رطلى يكصد وسى درهم شرعيست وهر درهمى چهل وهشت جو متوسط است پس رطل عراق عرب شش هزار ودويست وچهل جو متوسط است پس كر هفت هزار هزار ويكصد وچهل هزار جو متوسطه است واين آب


(1) واگر يكنوبت دست بر خاك زنند و پيشانى وپشت دستها را مسح كنند ونوبت ديگر بزنند وپشت دستها را مسح نمايند احوط است صدر دام ظله

[ 27 ]

نجس نيمشود بملاقات نجاست مگر آنكه يابو ياطعم آن بنجاست متغير شود پس بنابر اين اگر دست شخصى بخون آلوده باشد ودر حوضى فرو برد كه يك كر باشد بى زياده وكم آب آن حوض تمام نجس ميشود بجهة آنكه معلوم است كه اندكى ازآن آب بخون تغيير يافته وتتمهءآن كم از كر است پس كل آن آب نجس است اما اگر دست شخصى ببول نجس شده باشد وبول خشك باشد وآن شخص دست خود را در آن حوضى كه مساوى كر است فرو برد حوض نجس نمى شود ودست آن شخص طاهر ميشود بجهة آنكه چيزى ازآن آب بنجاست تغيير نيافته اما اگر آب حوض زياده بركر باشد وقطره خون در آن افتد وبعضى ازآن آب برنگ خون تغيير يابد تخمين بايد كرد اگر آنچه ازآب آن حوض تغيير نيافته مقدار كراست آن آب طاهر است واگر كمتر است نجس است واگر در آبى كه يك كر است بى زياده وكم موئى از سگ مثلا در آنجا افتد وشخصى بكاسه آن مورا ازروى آب بيكدفعه بردارد اندرون كاسه باآبى كه در ودرآمده نجس خواهد بود وبيرون كاسه باآبى كه مانده طاهر است واگر آن مو بكاسه در نيامده باشد بعكس خواهد بود يعنى اندرون كاسه باآبى كه درو در آمده طاهر است وبيرون كاسه باآبى كه مانده نجس است واما آب كم ازكر نجس ميشود بملاقات نجاست هر چند هيچيك ازرنگ وبو وطعم آن تغيير نيابد فصل بدانكه در آب چاه ميانه مجتهدين خلافست بعضى برآنند كه مادام كه رنگ يابو ياطعم آن بنجاست تغيير نيابد نجس نميشود وبعضى برآنند كه نجس ميشود هر چند تغيير نيابد وبعضى برآنند كه اگر مقدار يك كر است يا زياده نجس نميشود مگر بتغيير واگر كمتر ازكر است نجس ميشود اگر چه تغيير نيابد ومذهب اول اقوى است وواجبست نزد آن مجتهدين كه قايلند بنجاست آب چاه بملاقات نجاست آنكه كل آب آنرا نزح نمايند اگر شترى درو بميرد ياگاوى يا مسكرى مايع بالاصاله در آن افتد يافقاع يامنى ياخون حيض يا استحاضه يا نفاس در آن ريخته شود پس اگر نزح كل آب متعذر باشد واجبست كه چهار مرد بنوبت آب بكشند باينطريق كه دومرد آ ب بكشند تا مانده شود پس آن دو مرد ديگر آ ب بكشند چون ايشان مانده شوند آن دومرد اول بكشند وهمچنين ازطلوع فجر تا غروب آفتاب واگر اسبى ياخرى ياگاو ماده در چاه بميرد مقدار يك كر آب ازآن بكشند واگر آدمى درآن بميرد هفتاد دلو بكشند خواه آدمى مرد باشد وخواه زن وخواه بالغ وخواه طفل اما اگر كافر

[ 28 ]

باشد در آن خلافست بعضى از مجتهدين كشيدن كل آب را واجب ميدانند وبعضى زياده بر هفتاد دلو واجب نميدانند واگر غايط تر در چاه افتد ياخون بسيار مثل آنقدر خون كه از ذبح كردن گوسفند بيرون آيد پنجاه دلو بايد كشيد واگر خون كم ريخته شود مثل آنقدر خون كه ازذبح كبوتر بيرون آيد ده دلو بايد كشيد وهم چنين اگر غايط خشك در چاه افتد واگر موش در چاه افتد وبميرد وازهم بپاشد ياسگ افتد وزنده بيرون آيد هفت دلو بكشند واگر موش ازهم نپاشيده باشد سه دلو بايد كشيد واگر خرگوش يا روباه يا گوسفند ياخوك ياسگ ياگربه در چاه بميرد چهل دلو بكشند وهمچنين اگر بول مرد در چاه ريزد واگر گنجشكى در چاه بميرد يكدلو بايد كشيد وهر آبى كه مضاف مثل گلاب وعرق بيدمشك وغير ه بمجرد رسيدن نجاست باو نجس ميشود اگر چه ده كر باشد ووضو وغسل بآن صحيح نيست نزد جميع مجتهدين مگر ابن بابويه كه او تجويز وضو ساختن وغسل كردن بگلاب كرده وباقى مجتهدين تجويز نكرده اند دوم ازپاك كننده ها زمين است كه زير كفش وته پا ها راطاهر ميسازد واگر پاى شخصى را بريده باشند وبجاى پا ازچوب چيزى ساخته باشند زير آن چوب رانيز طاهر ميسازد سيم ازپاك كننده ها آفتابست كه طاهر ميسازد زمين نجس را وحصير (1) وبوريا را هر گاه نجس باشد وخشك سازد وهمچنين طاهر ميسازد هر چه قابل نقل وتحويل نباشد مثل درخت وميوه كه بر درخت باشد ودرها وپنجره ها كه داخل عمارت شده باشد واگر ازكل نجس ديوارى بطريق چينه بناشده باشد وآفتاب بريك روى آن بتابد وكل آن ديوار خشك كند روى ديگر آن ديوار واندرون او همه پاك ميشود چهارم ازپاك كننده ها آتش است وآن طاهر ميسازد چيزيرا كه انگشت (2) يا خاكستر كند اما اگر ازكل نجس خشت بزنند وخشت راآجر سازند در طاهر شدن آن خلافست وهمچنين اگر ازكل نجس كوزه سازند وشيخ طوسى عليه الرحمة بر آنست كه اين هردو طاهر ميشود واين قول قوة (3) دارد پنجم ازپاك كننده ها استحاله است يعنى تغيير صورت ونام شئ نجس مثل آنكه منى حيوان طاهر شود ياسگ در نمكزار افتد ونمك شود ششم انتقال يعنى نجس ازجائى بجائى نقل شود مثل خون آدمى كه بشكم پشه (4) رود هفتم انقلاب مثل آنكه خمر سركه شود هشتم نقص مثل شيره انگور كه چون او را بجوشانند نجس ميشود وچون چهار دانگ آن كم شود طاهر ميشود نهم اسلام وآن پاك ميسازد كافر را از


(1) در حصير وبوريا محل تامل است صدر دام ظله. (2) در انگشت احوط اجتناب است صدر دام ظله. (3) بلكه ظاهر نشدن قوة دارد كه صدر دام ظله. (4) بشرط آنكه در عرف بگويند اين خون شپش يا پشه است صدر دام ظله.

[ 29 ]

نجاست كفر دهم زوال عين يعنى برطرف شدن نجاست مثل آنكه دهن اسب يابعضى اعضاى آن آلوده بخون شود پس بمجرد آنكه خون برطرف شود طاهر ميشود يازدهم مسح بطاهر واين در استنجا از غايط است كه چون مخرج رابسه سنگ يابسه كلوخ يابسه لته ياغير آن بشرط آنكه طاهر باشد پاك كنند مخرج طاهر ميشود دوازدهم تبعيت مثل آنكه شخصى مسلمان طفلى را ازكافر حربى اسير كند آنطفل به تبعيت آن مسلمان طاهر ميشود وهمچنين شيره انگور كه چون بجوشد نجس ميشود وچون چهار دانگ آن بر طرف شود ديگ وچمچمه آن و رخت وبدن پزنده آن بتبعيت طاهر شدن آن طاهر ميشود فصل نجاسات يازده است اول بول دويم غايط بشرط آنكه اين هردو از حيوانى باشد كه گوشت آن حرام است وخون جهنده داشته باشد سيم خون ازهر حيوانى كه خون جهنده داشته باشد خواه گوشت آن حلال باشد وخواه حرام مگر خونى كه بعد از ذبح در اعضاى حيوان بماند بشرط آنكه در وقت ذبح خون معتاد بيرون آمده باشد پس هر خونى كه بعد از بيرون آمدن خون معتاد در اعضاى آنحيوان (1) بماند طاهر است وخوردن آن خون حلال (2) است وبعضى از فقها برآنند كه خوردن وقتى حلال است كه با گوشت باشد اما اگر از خونيكه بعد از بيرون آمدن خون ذبح بماند جمع كند خوردن آن بى گوشت حلال نيست چهارم منى از حيوانيكه خون جهنده داشته باشد خواه گوشت آن حلال باشد وخواه حرام پنجم سگ غير سگ آبى كه آن طاهر است اما حرام است ششم خوك غير خوك آبى كه حكم سگ آبى دارد اگر سگى بگوسفندى بجهد وبچه از ايشان حاصل شود پس اگر بسگ شبيه باشد نجس است واگر بگوسفند شبيه است يابهيچ حيوانى شبيه نيست طاهر است اما اگر سگى بخوكى بجهد وبچه حاصل شود كه بهيچ كدام شبيه نباشد در نجس بودن آن ميانه مجتهدين خلافست واحتياط آنست كه نجس است هفتم كافر خواه ذمى وخواه حربى وخواه اهل كتاب باشد وخواه نباشد اما قليلى از مجتهدين را مذهب آن است كه يهود ونصارى طاهرند واين مذهب ضعيف است هشتم هر چه مست كننده باشد بشرط آنكه در اصل روان باشد وشيخ ابن بابويه جايز ميداند نماز كردن جامه كه آلوده بخمر باشد وحرام ميداند نماز كردن در خانه كه در آن خمر باشد نهم شيره انگور هرگاه بجوشد (3) كه چهار دانگه آن كم نشده باشد دهم فقاع يعنى بوزه وآن نجس است اگر چه مست كننده نيست يازدهم حيوانى كه بميرد بشرط آنكه در حال حيوة خون جهنده داشته باشد خواه


(1) مگر خون عضويكه خوردن آن حرام است على الاحوط صدر دام ظله. (2) در غير حرام كوشد صدر دام ظله. (3) مراد از جوش غليان است كه اسفل آن اعلا واعلاى آن اسفل شود صدر دام ظله.

[ 30 ]

گوشت آن حلال باشد وخواه حرام وجميع اجزاى آن نجس است مگر اجزائى كه حس نداشته باشد مثل مو واستخوان وشاخ وسم از حيوانى كه نجس العين نباشد وسيد مرتضى بر آنست كه اجزاى نجس العين كه حس نداشته باشد مثل مو واستخوان سگ وخوك طاهر است وباقى مجتهدين خلاف او كرده اند (1) فصل اگر سگ ظرفى را بزبان بليسد وخواهند كه بآب قليل آنرا طهارت دهند بايد كه آنرا بخاك پاك (2) بمالند وبعد ازآن دو نوبت بآب بشويند واگر خاك متعذ ر باشد بعضى از مجتهدين برآنند كه هرچه شبيه بخاك باشد مثل اشنان وسبوس عوض خاك ميشود وبعضى برآنند كه عوض خاك يكنوبت بآب بشويند واما اگر آنظرف رابآب كثير مثل كر ياآب روان طهارت دهند يكنوبت بآب فرو بردن كافيست (3) بعد ازآنكه اورا بخاك ماليده باشند وبعضى از مجتهدين برآنند كه اگر بآب كثير طهارت دهند خاك ماليدن لازم نيست وقول اول اصح است واگر خوك ظرفى را بليسد بعضى برآنند كه آنظرف راهفت نوبت بآب بايد شستن وبعضى برآنند كه بطريق ليسيدن سگ است فصل اگر جامه مثلا ببول نجس شده باشد وخواهند كه آنرا بآب قليل طهارت دهند پس اگر ببول شير خواره نجس شده باشد بمجرد ريختن آب برآن طاهر ميشود واحتياج با فشردن نيست اما بسه شرط اول آنكه آنطفل پسر باشد نه دختر دويم آنكه اكثر غذاى او شير باشد سيم آنكه سن او كمتر از دو سال بوده باشد واگر ببول غير طفل شير خواره نجس شده باشد بايد كه بعد ازآنكه آب برآن بريزند يكنوبت بيفشرند وباز آب برآن بريزند ونوبت ديگر بيفشرند واگر بغير بو ل نجس شده باشد يكنوبت آب ريختن ويكنوبت افشردن طاهر ميشود بعد از ازاله عين نجاست واحتياج بدو نوبت نيست اما اگر درآب (4) كر ياآب روان طهارت دهند يكنوبت در آب فرو بردن آن كافيست بعد ازآنكه عين نجاست ازآن ازاله شده باشد وافشردن آن لازم نيست واگر پوست يا دوشك وبالش ومانند آنرا بآب قليل طهارت دهند احتياج بافشردن آن نيست وماليدن آن كافيست وبدانكه هر گاه جامه مثلا نجس شود بنجاستى كه رنگ داشته باشد مثل خون ياغير آن وآنرا بشويند ورنگ آن نجاست در جامه بماند آن رنگ پاكست وازاله آن لازم نيست فصل اگر ظرف نجس رامثل كاسه وديگ وخم خواهند كه بآب قليل طهارت دهند قدرى آب در آن كنند وحركت دهند تا آب بهمه جاى آن برسد وآن آبرا بريزند وباز نوبت ديگر آب كنند وحركت دهند بريزند آنظرف طاهر ميشود واگر ازظرف نجس رادر زمين محكم كرده باشند مثل ديگ دكان طباخى كندن آن لازم نيست وبهمين طريق طهارت ميتوان داد واگر اندكى آب در


(1) دوازدهم عرق جنب از حرام است بنابر احوط بلكه خالى از قوة نيست و ملحق بآنست عرق شتر جلال نيز صدر دام ظله. (2) واحوط ماليدن آنست بخاك تر شده نيز واحوط از آن ماليدن دفعه سيم است بآب كل صدر دام ظله. (3) احوط تعداد است صدر دام ظله. (4) گذشت كه در كر احوط تعداد است صدر دام ظله.

[ 31 ]

ته آن بماند آنرا بلته ياپنبه پاك بر دارند وبدانكه ازظرف طلا ونقره چيزى خوردن ياچيزى درآن گذاشتن حرام است برمرد وزن اماآن آب وطعام وميوه كه در آنظرفست حرام نميشود وليكن از آنظرف بيرون آوردن بقصد خوردن حرام است وبقصد آنكه برجائى گذارند وبعد از آن بخورند حلال است واز آفتابه طلا ونقره دست شستن حرام است وهمچنين از طاس طلا ونقره آب بر خود يا بر ديگرى يا بر جائى ريختن وهمچنين از دوات طلا ونقره چيزى نوشتن واز سرمه دان طلا ونقره سرمه كشيدن اما بقلم وميل طلا ونقره چيز نوشتن و سرمه كشيدن حلال است واگر ازطاس وكوزه نقر كوب ياطلا كوب آب خورد واجبست كه لب خود را بنقره آن وطلاى آن نرساند واگر مس مطلا را در آتش گذارند پس اگرطلا ازآن حاصل شود حكم ظرف طلا خواهد داشت واگر مطلقا طلا حاصل نشود ميانه مجتهدين در آن خلافست واصح آنست كه حكم ظرف مس دارد وغسل در حوض طلا ونقره صحيح نيست خواه غسل ترتيبى باشد وخواه غسل ارتماسى اما اگر زمين آنحوض غير طلا ونقره باشد غسل درآن صحيح است باتمام رسد باب اول بتوفيق الله تعالى باب دويم ازكتاب جامع عباسى دربيان مسائل نماز واجبى وسنتى ودر آن مقدمه وسه مطلب است مقدمه بدانكه نماز واجبى دوازده است اول نماز شبانروزى كه آنرا نماز يومية گويند دويم نماز جمعه سيم نماز عيد رمضان چهارم نماز عيد قربان پنجم نماز طواف خانه كعبه ششم نماز آيات يعنى كسوف وخسوف وزلزله وهرامر آسمانى كه موجب خوف باشد مثل بادهاى سياه وسرخ وامثال آن هفتم نماز ميت هشتم نمازى كه بنذر واجب شود نهم نمازيكه بسوگند واجب شود دهم نمازى كه بعهد واجب شود يازدهم نمازى كه باجاره واجب شود دوازدهم نمازى كه ازپدر فوت شده باشد (1) بر پسر بزرگتر واجب ميشود اما نمازهاى سنتى بسيار است وآنچه در اين كتاب مذكور ميشود بيست وچهار نماز است اول نماز نوافل يوميه كه در هر روز وهر شب سنت است كه گذارده شود دوم نمازيكه بحضرت رسالت پناه صلى الله عليه وآله منسوبست سيم نمازى كه بحضرت امير المؤمنين عليه السلام منسوبست چهارم نمازى كه بحضرت فاطمه زهرا عليهما السلام منسوبست پنجم


(1) يا از مادر فوت شده باشد على الاحوط صدر دام ظله.

[ 32 ]

نماز جعفر طيار ششم نماز اعرابى (1) هفتم نماز طلب باران كه آنرا نماز استسقاء گويند هشتم نماز عيد غدير نهم نماز روز اول هرماه دهم نماز نافله ماه رمضان يازدهم نماز روز مبعث حضرت رسالت پناه صلى الله عليه وآله دوازدهم نماز شب مبعث سيزدهم نماز روز مباهله چهاردهم نماز زيارت پانزدهم نماز رغايب شانزدهم نماز شب نصف ماه رجب هفدهم نماز شب نصف ماه شعبان هجدهم نماز شب عيد ماه رمضان نوزدهم نماز ساعت غفلت بيستم نماز وقت اراده سفر بيست ويكم نماز توبه بيست ودويم نماز هديه ميت بيست وسيم نماز روز عاشورا بيست وچهارم نماز روز نوروز مطلب اول در بيان نمازهاى واجبى ودر آن نه مقصد است مقصد اول دربيان نماز يوميه يعنى نمازهاى پنجگانه كه در هر شبان روز واجبست بر هر بالغ وعاقل مگر زنى كه حايض باشد يا نفساء بدانكه مقدمات نماز يعنى چيزى كه پيش ازشروع ازنماز بفعل بايد آورد شش است اول طهارت ازحدث دويم نجاست برطرف كردن ازبدن وجامه سيم پوشيدن عورت چهارم ملاحظه نمودن مكان نماز كه نجس وغصبى نباشد پنجم ملاحظه نمودن وقت نماز ششم تحقيق نمودن قبله وازين شش چيز اول در باب اول اين كتاب بتفصيل مذكور شد وچهار باقى در چهار مبحث مذكور ميشود مبحث اول در بيان پوشيدن عورت وآن درنماز واجبست خواه كسى باشد كه نگاه كند وخواه نباشد و خواه نگاه كننده محرم باشد مثل زن وكنيز اينكس وخواه نامحرم پس اگر شخصى در خانه تاريك خالى نماز گذارد وعورت خود را نپوشد نماز او باطلست وبرمرد همين پوشيدن قبل ودبر وخصيه واجبست اما بر زن واجبست پوشيدن كل بدن غير رووكف دستها وقدمها (2) اما اگر زن بنده باشد پوشيدن سر ومو براو واجب نيست وبرختى كه برآن نماز گذارد بيست وهفت امر متعلق است پنج امر واجب و هفت امر سنت وپانزده امر مكروه اما پنج امر واجب اول آنكه غصبى نباشد دوم آنكه حرير محض نباشدكه نماز مرد در حرير محض جايزنيست نيست وشيخ ابن بابويه برآنست كه زنرا نيز در حرير محض نماز جايز نيست اما اين قول ضعيف است وجايز است مرد انرا حرير پوشيدن بواسطه ضرورت مثل سرما يادفع (3) شپش ودرروز جنگ نيز پوشيدن حرير مردانرا جايز است سيم آنكه طلا نباشكه نماز مرد درطلا باطلست چهارم آنكه طاهر باشد مگر درشش جا اول آنكه


(1) چون نماز مستحبى چهار ركعتى معهود از شرع نيست احوط ترك نماز اعرابيست صدر دام ظله. (2) احوط شتر باطن قدمين است صدر دام ظله العالى بمد الايام والليالى. (3) اگر بمقدار زمان نماز نيز مدخليت در دفع آن داشته باشد صدر دام ظله

[ 33 ]

جراحتى يادملى داشته باشد كه خون ازآن روان (1) باشد پس بآن خون نماز صحيح است تاوقتى كه آن دمل وجراحت به شود دويم آنكه اگر بول شخصى بتواتر وجامه بآن بول نجس شود در آن حال ودر آن جامه نجس نماز او صحيح است بشرط آنكه در هر شبانه روز يكنوبت آنجامه را طهارت دهد سيم آنكه اگر زنى طفلى را تربيت نمايد خواه آنطفل پسر باشد وخواه (2) دختر وغير از يك جامه نداشته باشد هر چندآن جامه ببو ل وغايط آنطفل نجس شده باشد نماز او در آنجامه صحيح است بشرط آنكه در هر شبان روزى يكنوبت آنجامه را طهارت دهد وافضل آنست كه نماز ظهر و عصر رابعد از طهارت دادن جامه بيفاصله در آخر وقت گذارد وشام وخفتن رادر اول وقت گذارد تاچهار نماز را در جامه طاهر ياجامه قليل النجاسه در يافته باشد چهارم آنكه خونى باشد كمتر از مقدار در هم بغلى وآن بقدر بند بالاى انگشت زهگير است پس اگر در جامه يادر بدن آنمقدار خون باشد نماز صحيح است وبر طرف كردن آن لازم نيست مگر آنكه ازمكان خود بجامه يابدن سرايت كند ياخون حيض واستحاضه يا نفاس ياخون سگ ياخون خوك ياخون كافر باشد پس دراين هفت جا بر طرف كردن آن ازبدن وجامه واجبست اگر چه كمتر از مقدار درهم بغلى باشد پنجم آنكه نجاست در پوششى باشد كه ستر عورت بآن نتوان كرد مثل كلاه وبند چاقشور وبند زير جامه هر چند نجاست آن مغلظه باشد يعنى ازآن شش خون باشد كه قبل از اين مذكور شد (3) ششم هرنجاستى كه نماز گذارنده قادر بر ازاله آن نباشد مثل آنكه جامه نجس را بجهت شدت سرما نتواند كندن پس در آنجامه نماز صحيح است اما در غير مسجد (4) پنجم ازواجبات ساتر آنست كه ساتر پوست حيوانى نباشد كه خوردن گوشت آن حرام است مثل سمور وروباه وهمچنين مو وپشم آنها اما دو حيوانست كه گوشت آنها حرام است وبا وجود اين نماز در پوست وپشم آنها صحيح است يكى ازآن دو حيوان خزاست وآن جانوريست آبى كه در خشكى زنده نميماند وديگرى سنجابست وبعضى از مجتهدين منع نماز كرده اند در پوست وپشم سنجاب (5) واماآن هفت امر سنت كه تعلق برخت مصلى دارد اول آنكه آنچه پوشش نماز است سفيد باشد دويم آنكه بهترين وپاكيزه ترين پوشيدنيهاى اينكس باشد سيم آنكه ممزوج بابريشم نباشد چهارم آنكه اگر سفيد نباشد رنگ سير نداشته باسد پنجم آنكه مصلى دستار بر سر داشته باشد ششم آنكه دستاريكه در آن نماز گذارده تحت الحنك داشته باشد هفتم آنكه درنعل عربى نماز گذاردن واما آن پانزده امر كه مكروهست اول


(1) روان بودن خون ازاو لازم نيست ولى ملاحظه عسر وحرج رافى الجمله در از اله آن نمايند على الاحوط صدر دام ظله. (2) خالى از احتياط نيست صدر دام ظله. (3) ولى احوط آنست كه هر يكى از آنها در محل خود باشد مثل كلاه برسر و بند در زير جامه. صدر دام ظله. (4) ظاهر اگر آن نجاست سرايت بمسجد نكند باكى ندارد چنانچه خواهد آمد صدر دام ظله. (5) واين احوط است صدردام ظله.

[ 34 ]

در جامه مصور نماز كردن دوم بر جاى نماز ابر يشمى نماز گذاردن سيم در لباس سياه نماز كردن مگر دستار ومسحى كه نماز كردن در اين هر دو اگر سياه باشد مكروه نيست چهارم در لباسى كه كافر بافته يا دوخته باشد نماز گذاردن پنجم در لنگى كه بالاى پيراهن بسته باشند نماز كردن ششم نماز كردن در رخت شخصى كه نجاست ملاحظه نكند هفتم نماز كردن در رخت شخصى كه ازغصب كردن مال مردم ملاحظه نكند هشتم نماز گذاردن ودر دست آن انگشتر آهن باشد نهم بدون ردا نماز گذاردن دهم آنكه زن بدون گردن بند ياقلاده نماز كردن يازدهم آنكه درپا خلخال داشته باشد كه صداكند دوازدهم درقباى بند بسته نماز كردن سيزدهم آهن ظاهر باخود داشتن اما اگر پنهان باشد باخود داشتن آن مكروه نيست چهاردهم نماز كردن مرد در جامه زرد ياسرخ پانزدهم اشتمال صما يعنى دوطرف ردارا از زير بغل بيرون آوردن وبر يكدوش انداختن مبحث دويم درمكان نماز بدانكه سى وسه امر است كه بمكان نماز تعلق دارد وامر واجب وچهار امر سنت وبيست وهفت امر مكروه اما دو امر واجب اول آنكه مكان نماز غصبى نباشد كه نماز درمكان غصبى باطل است مگر آنكه مالك رخصت دهد وهمچنين درملك شخصى بى رخصت او نماز صحيح نيست ورخصت چهار نوعست اول رخصت صريح مثل آنكه مالك گويد كه در منزل من نماز بگذار دويم رخصت ضمنى مثل آنكه بگويد امروز در منزل من باش سيم رخصت فحوى مثل آنكه مهمانى را بمنزل خود آورد چهارم رخصت شاهد حال وآن درمثل صحرا و حمام وكاروانسراست كه حال شاهد است بآنكه مالك بنماز كردن در آن راضى است دويم آنكه مكان نماز نجس نباشد بحيثيتى كه نجاست ببد ن مصلى يا لباس او سرايت كند اگر چه خون كم ازدرهم بغلى باشد اما اگر مكان خشك باشد ونجاست آن سرايت نه كند نماز درآن صحيح است مگر جاى سجده كه اگر آن نجس باشد نماز صحيح نيست هر چند خشك باشد ونجاست آن ببدن ورخت مصلى نرسد واما آن چهار امر سنت كه تعلق بمكان نماز دارد اول آنكه كل مكان نماز طاهر باشد دويم آنكه مكان پيشانى در بلندى وپستى بامكان ايستادن برابر باشد ياآنكه مكان پيشانى ازمكان ايستادن پست باشد سيم آنكه در برابر مصلى ستره باشد ومراد ازستره آنست كه ديوارى ياحايل در قبله مصلى باشد كه ميانه مصلى وآن بيش ازدو ذرع يا سه ذرع دست نباشد واگر عصائى

[ 35 ]

در برابر باشد كافيست چهارم آنكه نماز واجب در مسجد گذارده شود خصوصا در مسجد الحرام ومسجد پيغمبر صلى الله عليه وآله د رحديث آمده كه ثواب يكنماز در مسجد الحرام برابر ثواب صد هزار نماز است وثواب يك نماز در مسجد پيغمبر صلى الله عليه وآله برابر ثواب ده هزار نماز است ودر هر يك ازمسجد اقصى ومسجد كوفه برابر ثواب هزار نماز است ودر مسجد جامع برابر ثواب صد نماز است ودر مسجد محله برابر بيست وپنج نماز است ودر مسجد بازار ثواب دوازده نماز است اما زن رانماز در خانه افضل است ازنماز او درمسجد ونماز او در خانه اندرونى افضل است از نماز او درخانه بيرونى ونماز او در ايوان منزل افضل است ازنماز او در صحن منزل ونماز او در صحن منزل افضل است ازنماز او بربام منزل وبر باميكه فصيل دارد افضل است از باميكه فصيل ندارد واما بيست وهفت امر مكروه كه تعلق بمكان نماز دارد اول نماز در اندرون حمام گذاردن اما در جامه كن حمام وبربام حمام مكروه نيست دوم در كشتى نماز گذاردن هرگاه قدرت بر بيرون رفتن (1) باشد سيم درخانه كعبه نماز واجب گذاردن امانما زسنت مكروه نيست چهارم در جائى نماز گذاردن كه در برابر آن مصحف گشاده باشد يا كتابى يا كاغذى نوشته بشرط آنكه خط او نمايان باشد پنجم در جائى كه در برابر او چراغى باشد ياآتش افروخته ششم در جائيكه در برابر او عورتى خوابيد باشد هرچند محرم باشد وپشت او بجانب مصلى باشد هفتم در جائى كه شخص روبرو باشد هشتم در جائيكه سلاح بى غلاف در برابر باشد نهم در خانه كه مجوسى در آنجا باشد اما در خانه كه يهود ونصارى باشد نماز كردن مكروه نيست دهم در خانه كه در آن سگ باشد يازدهم در جائيكه درى گشاده در برابر باشد دوازدهم در گورستان نماز كردن سيزدهم در جائى كه چهار پايان در آنجا بسته ميشود مثل طويله ومانند آن هر چند چهار پايان در آنجا نباشد چهادرهم در خانه كه مست كننده در آن باشد پانزدهم بر روى خرمن گندم نماز كردن هر چند آن را بگل اندوده باشند شانزدهم در محلى كه اكثر اوقات آتش در آنجا ميسوزانند مثل طون حمام ومطبخ هر چند كه در وقت نماز از آتش خالى باشد هفدهم آنكه مرد در جائى نماز گذارد كه در پهلوى او يا مقدم بر او زنى نماز گذارد وخواه محرم باشد وخواه نامحرم هر گاه ميانه ايشان حايلى نباشد يا مقدار ده ذرع بذرع دست دورى نباشد اما اگر زن در پس سر مرد باشد كراهت بر طرف ميشود واحتياج بحايل يا دورى ده ذرع نيست وبعضى از مجتهدين نماز


(1) احوط تركست صدر دام ظله.

[ 36 ]

مرد وزن را باطل ميدانند هر گاه مقارن هم تكبير احرام گويند والا نماز آنراكه تكبير احرام بعد از ديگرى گفته باطل ميدانند (1) بشرط آنكه زن در پهلوى مرد يامقدم بر مرد نماز گذارد وحايل يا دورى ده ذرع نباشد هجدهم نماز گذاردن بر آن خاكى كه مور چها از سوراخ خود بيرون مى آورند نوزدهم در جائى كه حيوانات آنجا ذبح ميشوند بيستم در شوره زار نماز گذاردن بيست ويكم بر روى برف نماز گذاردن بيست ودوم در گذرگاه آب نماز كردن هر چند كه آنجا آب نباشد بيست وسيم بر ريگ روان نماز گذاردن بيست و چهارم در جاده راه نماز كردن بيست وپنجم در زمينى كه شقايق در آن روئيده باشد بيست وششم در خانه كه مصور باشد بيست وهفتم در جائى كه شتران در آنجا خوابند هر چند كه از شتر خالى باشد فصل در احكام مساجد مسجد بنا نهادن وعمارت كردن ثواب عظيم دارد واز حضرت امام جعفر صادق عليه السلام منقولست كه هر كس مسجدى بناكند خداى تعالى خانه در بهشت جهة او بنا ميكند واحاديث در ثواب بنا كردن مسجد بسيار است وبدانكه چهل ويك امر تعلق بمسجد دارد دوازده امر سنت وهفده امر مكروه ويازده امر حرام اما دوازده امر سنت اول آنكه بناى مسجد بسيار بلند وبسيار پست نباشد دوم آنكه طهارتخانه مسجد را نزديك درمسجد بسازند سيم آنكه شخصى كه داخل مسجد ميشود اول پاى راست را پيش كند ووقتى كه از مسجد بيرون ميرود پاى چپ را چهارم آنكه پيش از داخلشدن ملاحظه كفش خود كند كه نجس نباشد پنجم آنكه در وقت داخل شدن بمسجد اين دعا بخواند بسم الله والسلام على رسول الله وصلوات الله وصلوات ملائكته على محمد وآل محمد والسلام عليهم ورحمة الله وبركاته رب اغفر لى ذنوبى وافتح لى ابواب فضلك ششم آنكه در وقت بيرون رفتن نيز همين دعا بخواند هفتم بر وضو بودن در وقت داخل شدن هشتم آنكه چون داخل شود دو ركعت نماز تحيت مسجد بگذارد نهم اكثر اوقات بمسجد تردد نمودن ومسجد را خوشبو گردانيدن دهم در مسجد رو بقبله نشستن وحمد خداى بجاى آوردن وصلوات فرستادن وحاجت از خدا طلبيدن يازدهم چراغ در مسجد روشن كردن چه از حضرت پيغمبر صلى الله عليه وآله منقول است كه هر كس در مسجدى چراغ روشن كند جميع ملائكه وحاملان عرش از جهة او استغفار ميكنند مادام كه آن چراغ روشن باشد دوازدهم مسجد را جاروب كردن خصوصا در روز


(1) واين احوط است صدر دام ظله.

[ 37 ]

پنجشنبه وشب جمعه واز حضرت امام موسى كاظم عليه السلام منقولست كه حضرت پيغمبر صلى الله عليه وآله فرمود كه هركس روز پنجشنبه يا شب جمعه مسجديرا جاروب كند و بمقدار سرمه كه بچشم ميكشند خاكروبه از مسجد بيرون كند خداى تعالى جميع گناهان اورا ميامرزد اما هفده امر مكروه كه بمسجد تعلق دارد اول آنكه ديوار مسجد كنگره داشته باشد دويم آواز در مسجد بلند كردن سيم شمشير از غلاف بيرون كردن چهارم در مسجد شعر خواندن پنجم خواب كردن ششم خريد وفروخت كردن هفتم حكايت امور دنيا كردن هشتم اطفال وديوانها را گذاشتن كه داخل مسجد شوند نهم وضو كردن در مسجد از حدث وبول يا حدث غايط دهم برهنه كردن عورتين ياناف ياران يازانو يازدهم قضا پرسيدن دوازدهم شخصى را حد زدن سيزدهم بر ديوار مسجد صورت چيزى كشيدن كه جان نداشته باشد مثل درخت وغيره چهاردهم آب دهن يا بلغم در مسجد افكندن پانزدهم داخل شدن شخصى در مسجد كه از دهن او بوى سير يا پياز آيد شانزدهم مسجد را مكتب كردن هفدهم بفعل آوردن اهل حرفت حرفت خودرا در مسجد بتخصيص سر تراشى هجدهم درمسجد تركى يا فارسى يا بزبان ديگر غير زبان عربى حرف زدن اما آن يازده امر كه حرامست اول مسجد رابطلا نقاشى كردن دويم سنگ ريزه كه فرش مسجد است از مسجد بيرون كردن سيم در مسجد چيز نجس داخل كردن هر چند سرايت بمسجد نكند (1) چهارم در نگ نمودن جنب وحايض ونفاس در مسجد پنجم فروشى كه وقف مسجد باشد در غير مسجد انداختن ششم چيزى را در مسجد طهارت دادن اگر چه در آب كر يا آب جارى باشد هفتم چيزى از زمين مسجد داخل ملك خود يا داخل كوچه كردن هشتم ميت در مسجد دفن كردن نهم صورت جاندار در ديوار مسجد كشيدن دهم مصالح مسجدى كه منهدم شود وقابل تعمير نباشد در غير مسجد بكار بردن يازدهم در مسجد درخت نشانيدن مبحث سيم در ملاحظه نمودن اوقات نمازهاى واجبى وسنتى بدانكه اول وقت نماز صبح بر آمدن صبح صادق ووقت آن ميكشد تا بر آمدن آفتاب واول وقت پيشين زياده شدن سايه شخص است بعد از آنكه بنهايت كوتاهى رسيده باشد چنانكه در اين بلاد واقع ميشود يا ظاهر شدن سايه است بعد از آنكه بر طرف شده باشد چنانكه در مكه مشرفه واقع ميشود واين وقت را زوال گويند واول وقت عصر وقتيست كه از زوال آفتاب مقدار


(1) با عدم سرايت حرمت معلوم نيست وخبر وارد در او زياده بر نجاست مسريه دلالت ندارد والله هو العالم صدر دام ظله.

[ 38 ]

نماز ظهر گذشته باشد نظر بحال مصلى پس اگر متطهر (1) ومقيم باشد مقدار چهار ركعت گذشته باشد وقت عصر داخل شده واگر محدث باشد مقدار طهارت وچهار ركعت گذشته باشد واگر مسافر ومتطهر باشد مقدار دو ركعت واگر مسافر ومتطهر باشد مقدار طهارت وچهار ركعت گذشته باشد وآخروقت ظهر وقتيست كه تا غروب آفتاب مقدار نماز عصر مانده باشد نظر بحال مصلى چنانچه معلوم شد واين مقدار وقت مخصوص عصر است ومقدار اداء ظهر از اول زوال مخصوص ظهر است وما بين دو وقت مخصوص مشتركست ميان ظهر و عصر وآخر وقت عصر غروب آفتابست (2) وآن اول وقت نماز شام است وعلامت آن بر طرف شدن سرخيست كه در جانب مشرق ظاهر ميشود واول وقت نماز خفتن وقتيست كه از غروب آفتاب مقدار سه ركعت گذشته باشد اگر متطهر باشد يا مقدار سه ركعت يا طهارت اگر محدث باشد پس وقت مشترك ميشود ميان شام وخفتن تا آنكه باقى ماند بنصف شب آنمقدار كه نماز خفتن را بآن ادا توان كردن وآن مخصوص نماز خفتن است نظر بحال مصلى چنانكه گذشت وجمعى از مجتهدين برآنند كه تا سرخى جانب مغرب بر طرف نشود وقت نماز خفتن داخل نميشود فصل نماز در اول وقت گذاردن ثواب عظيم دارد بتخصيص نماز صبح ومغرب وتاخير نماز از اول وقت بغايت مكروهست مگر در چند جاكه تاخير نماز از اول وقت سنت است واز آنجمله دوازده جاكه مشهورتر است مذكور ميسازيم اول تاخير نماز خفتن تا وقتى كه سرخى مغرب بر طرف شود وبعضى مجتهدين اين تاخير را واجب ميدانند دويم تاخير نماز ظهر در بلادى كه هوا بغايت گرم ميشود تا وقتى كه گرمى هوا كمتر شود سيم تاخير نماز عصر تا وقتى كه سايه كه بعد از زوال حادث شده مساوى شاخص شود چهارم تاخير زنيكه استحاضه كثيره دارد هر يك از نماز ظهر وعصر را بآخر وقت تا چهار نماز را بيكغسل در يابد پنجم تاخير نماز صبح وظهر وعصر جهة گذاردن نافله آن ششم تاخير پيش نماز نماز را تا وقتيكه مأمومين جمع شوند هفتم تأخير مأمومين نماز را تا وقتى كه پيشنماز حاضر شود هشتم تاخير مسافر نماز را تا فرود آمدن هر گاه آداب نماز را در منزل بهتر بجا تواند آورد نهم تاخير نماز مغرب وخفتن تا رسيدن بمشعر الحرام چنانچه در كتاب حج مذكور خواهد شد دهم تاخير نماز مغرب شخصى را كه جمعى انتظار او بكشند كه با او افطار نمايند ويا خود روزه بوده باشد و بغايت گرسنه شده باشد يازدهم تاخير مربيه طفل ظهر وعصر را بآخر وقت تا چهار نماز را


(1) معلوم نيست گذشتن مقدار طهارت و مثل آن از مقدمات نماز از وقت مخصوص بوده باشد صدر دام ظله. (2) احوط تاخير نينداختن نماز ظهر وعصر است از فرو رفتن قرص آفتاب واگر تاخير شد البته پيش از بر طرفشدن سرخى بجاى آورد ونيت ادا وقضا ننمايند وتاخير افطار است در روزه از بر طرف شدن سرخى صدر دام ظله.

[ 39 ]

در جامه طاهر يا در جامه قليل النجاسة در يابد چنانكه در كتاب طهارة مذكور شد دوازدهم تاخير شخصيكه بقضاى نمازهاى گذشته مشغول است نمازحاضره را تا آخر وقت وسيد مرتضى تاخير نماز حاضره را در اينصورت واجب ميداند ومذهب او اين است كه هر كس را نماز قضا در ذمه باشد واجبست على الفور بجا آورد واو را جايز نيست كه بهيچ امر مباح يا سنت اشتغال نمايد تا وقتيكه ذمه خود را از همهءآن نمازها فارغ سازد اما جمعى كثير از مجتهدين در اين مسألة با سيد مرتضى موافقت نكرده اند فصل در احكام اذان گفتن چون وقت هر يك از نمازهاى پنجگانه داخل شود اذان گفتن سنت مؤكد است خصوصا از براى نمازى كه قرائت آنرا بلند بايد خواند وبعضى از مجتهدين اذانرا از براى آن واجب ميدانند وبعضى مخصوص آن نميدانند بلكه اذان را از براى هر يك از نمازهاى پنجگانه واجب ميدانند و بعضى همين از براى نماز صبح ومغرب واجب ميدانند وبس واذان از براى غير نمازهاى پنجگانه سنت نيست بلكه حرام است اما سنت است كه سه نوبت الصلوة گفته شود واذان گفتن از براى نماز يوميه ثواب عظيم است واحاديث در اين باب از حضرت رسالت پناه صلى الله عليه وآله وحضرات ائمه معصومين عليهم السلام بسيار است مثل آنكه در حديث آمده كه هر كس در شهرى از شهرهاى اسلام اذان بگويد بهشت بر او واجب ميشود وبدانكه لازم نيست كه مؤذن بالغ باشد پس اگر طفل مميز اذان بگويد كافيست واذان زن از براى زنان واز براى مردانى كه محرم او باشند جايز است بشرط آنكه نامحرم آواز او را نشنود اما اگر زن بسيار پير باشد واز شنيدن آواز او حظى نباشد جايز است كه مردان نامحرم بشنوند آنچه باذان متعلق است سى امر است نوزده امر سنت است ونه امر مكروه ودو امر حرام اما نوزده امر سنت اول آنكه اذان را در اول وقت گويد دوم مؤذن در وقت اذان گفتن رو بقبله باشد سيم آنكه اذان را بلند بگويد چهارم آنكه ايستاده بگويد پنجم آنكه در وقت اذان وضو داشته باشد ششم آنكه بر جاى بلند بايستد هفتم آنكه دو انگشت خود در دو گوش كند هشتم آنكه اذانرا بتانى بگويد نه بشتاب نهم آنكه در آخر هر فصل سكوت قليل نمايد دهم آنكه اختيار مؤذنى كند كه عدالت داشته باشد يازدهم آنكه مؤذن وقت شناس باشد دوازدهم آنكه خوش آواز باشد سيزدهم آنكه حرف نزند در وقت اذان شنيدن چهاردهم دانستن مؤذن مسائل اذان را بطريقيكه فقها وعلما قرار داده اند پانزدهم صلوات فرستادن

[ 40 ]

مؤذن وكسيكه اذان ميشنود در وقت نام بردن حضرت پيغمبر صلى الله وعليه وآله وشيخ ابن بابويه صلوات فرستان مطلقا واجب ميداند بر هر كس كه نام آنحضرت برد يا بشنود واين قول كمال قوت دارد شانزدهم اظهار كردن مؤذن حرف هارا در لفظ الله واله واشهد والصلوة هفدهم اظهار كردن حرف حا را در لفظ الفلاح هجدهم آنچه مؤذن از فصول اذان گويد شنونده نيز آنرا بگويد نوزدهم اعاده نمودن مؤذن اذان صبح را اگر قبل از طلوع فجر بفعل آورده باشد واما آن نه امر كه در اذان مكروهست اول حرف زدن مؤذن در اثناى اذان دويم سكوت طويل در اثناى اذان سيم نگاه كردن مؤذن در حال اذان بجانب راست وچپ چهارم هر يك از شهادتين را زياده از دو نوبت گفتن چنانكه مخالفان ميكنند پنجم اذان گفتن در وقت راه رفتن ششم سواره اذان گفتن هفتم اذان گفتن جهة عصر روز جمعه هر گاه نماز جمعه گذارند هشتم اذان گفتن جهة عصر روز عرفه شخصى را كه حج ميگذارند نهم اذان گفتن جهة عشا در مشعر الحرام شخصى را كه حج ميگذارد وبعضى از (1) مجتهدين اذان گفتن در اين سه جا حرام ميدانند واما آن دو امر كه حرام است اول اذان گفتن قبل از آنكه وقت نماز داخل شود مگر اذان نماز صبح كه قبل از طلوع فجر جايز است دويم گفتن الصلوة خير من النوم در اذان صبح مگر بواسطه تقيه كه نزد مخالفان گفتن آن سنت است فصل اقامت بعد از اذان سنت مؤكد است وبا آنكه اذان ثواب عظيم دارد ثواب اقامت بيش از ثواب اذان است وسنت است كه آواز در اقامت بلند نكند وتأنى در آن سنت نيست بلكه ترك تأنى سنت است وسيد مرتضى عليه الرحمه اقامت را در نمازهاى پنجگانه واجب (2) ميداند وبى وضو اقامت گفتن را حرام ميداند وايستادن را در آن واجب ميداند وبعضى از مجتهدين حرف زدن را بعد از قامت الصلوة حرام ميدانند (3) مگر حرفى كه بنماز تعلق داشته باشد مثل التماس كردن حاضران از شخصى عادل كه پيشنمازى ايشان كند يا امر كردن مأمومين را بآنكه صفهاى خود را راست بدارند و مانند اين وبدانكه هر گاه شخصى اذان واقامت بجا نياورده داخل نماز شود سنت است كه نماز را قطع كند وهر دو را بجا آورده نماز را از سر گيرد واين مشروط به پنج شرط است اول آنكه بسهو ترك اذان واقامت كرده باشد نه بعمد دويم آنكه هنوز در ركعت اول باشد سيم آنكه ركوع نكرده باشد چهارم آنكه وقت نماز آنقدر تنگ نشده باشد كه اگر تلافى اذان واقامت نمايد بعضى از نماز در خارج وقت واقع شود پنجم آنكه لازم نيايد كه بعضى از نماز در مكان غير


(1) فرمايش بعض از مجتهدين موافق با احتياط است ترك نشود صدر دام ظله. (2) ومتابعت سيد اولى بلكه احوط خواهد بود صدر دام ظله. (3) ومتابعت اين مجتهدين احوط است صدر دام ظله.

[ 41 ]

مباح يا در جامه غير مباح واقع شود مثل آنكه صاحب خانه يا صاحب جامه گويد كه رخصت است كه دو ركعت نماز در خانه من يا در جامه من بگذارى وزياده از آن رخصت نيست در اين صورت جايز نيست كه نماز را قطع كند وبعد از گفتن اذان واقامت نماز را از سر گيرد بجهة آنكه آخر نماز در مكان غير مباح يا در جامه غير مباح واقع خواهد شد وواجبست كه چون خواهد كه بواسطه تلافى اذان واقامت نماز را قطع كند قبل از قطع بگويد السلام عليك ايها النبى ورحمة الله وبركاته وهر گاه در اثناى اذان از مؤذن حدثى سرزند سنت است كه اذان را قطع كند ووضو بسازد واذان را از آنجا كه قطع كرده با تمام رساند ولازم نيست كه اذان را از سر گيرد اما اگر در اثناى اقامت از مؤذن حدثى واقع شود اقامت را از سر گيرد وسنت است كه ما بين اذان واقامت فاصله واقع شود بدو ركعت يا بيك سجده يا بيك نشستن يا بيك گام برداشتن يا بگفتن سبحان الله يا الحمد لله واگر فصل بسجده يا بنشستن كند در اثناى آن اين دعا بخواند اللهم اجعل قلبى بارا وعيشى قارا ورزقى دارا وعملى سارا واجعلنى عند قبر رسولك صلى الله عليه وآله مستقرا وقرارا ودر وقت نشستن نيز همين دعا بخواند سبحان من لا تبيد معالمه سبحان من لا ينسى ذكره سبحان من لا يخيب سآئله سبحان من ليس له حاجب يرشى ولا ابواب يغشى ولا ترجمان يناجى سبحان من اختار لنفسه احسن الاسمآء سبحان من فلق البحر لموسى سبحان من لا يزداد على كثرة العطايا الا كرما وجودا سبحان من هو هكذا ولا هكذا غيره وبعد از اقامت اين دعا بخواند اللهم رب هذه الدعوة التامة والصلوة القآئمة بلغ محمد صلى الله عليه وآله الدرجة الوسيلة والفضل والفضيلة بالله استفتح وبالله استنجح وعلى الله اتوكل وبمحمد صلى الله عليه وآله اتوجه اللهم صل على محمد وآله واجعلنى بهم عندك وجيها في الدنيا والاخرة ومن المقربين مبحث چهارم در ملاحظه نمودن قبله بدانكه شخصى كه نماز ميگذارد از چهار حال بيرون نيست يا در اندرون خانه كعبه است يا بر بام خانه كعبه يا بخانه كعبه آنقدر نزديكست كه اگر خواهد خانه كعبه را تواند ديد يا از شهر مكه آنقدر دور است كه ديدن خانه او را ميسر نيست پس اگر در اندرون خانه كعبه است بهر طرف كه نماز بگذارد نماز او صحيح است بلكه در نمازهاى چهار ركعتى ميتواند كه در هر ركعتى رو بديوارى از ديوارهاى خانه كعبه كند بشرط آنكه فعل كثير لازم نيايد واگر بربام خانه كعبه باشد نيز اين حكم دارد


(1) استحباب آن در غير منفرد معلوم نيست صدر دام ظله.

[ 42 ]

اما واجبست كه آنچنان باشد كه در وقت سجده كردن از بام خانه كعبه قدرى در قبله او باشد وهمچنين اگر در اندرون خانه كعبه باشد ورو بجانب در خانه نماز كند واجبست كه قدرى از آستان در كعبه در قبله او باشد واما شخصى كه نزديك خانه كعبه باشد بحيثيتى كه كعبه را تواند ديد مثل مرد ميكه در مكه اندبرو لازم نيست كه در وقت نماز خانه كعبه را به بيند اما برو واجبست بطريقى نماز گذارد كه اگر از ميان دو قدم او تا بميان پيشانى او در وقت سجود خطى بكشند آن خط راست بخانه كعبه بخورد وببايد دانست كه از خانه كعبه تا آسمان وتا زير زمين تمام حكم خانه كعبه دارد پس اگر شخصى كه بر كوهى كه در شهر مكه است يا در چاهى عميق نماز كند نماز او صحيح است اگر چه خطى كه از ميان دو قدم او بطريقى كه مذكور شد بكشند بر عين خانه كعبه نخورد اما هر گاه بآنچه در حكم خانه كعبه است ميرسد كافيست ونماز درست است واما آن شخصى كه از شهر مكه دور است بحيثيتى كه ديدن خانه كعبه او را ممكن نيست مثل آنكه در شهرهاى ديگر باشد قبله او عين كعبه (1) نيست بلكه جهة كعبه است يعنى جانبى كه خانه كعبه در او است نه همه آن جانب بلكه آن مقدار از آن جانب كه مصلى در هر جزئى از اجزاى آن تجويز كند كه خانه كعبه در آن بوده باشد وجزم كند كه از آن مقدار بيرون نيست وآنرا بقبله مساجد وقبرهاى مسلمانان معلوم ميتوان كرد وبعلاماتى كه در ميانه فقها مشهور است نيز معلوم ميشود مثلا علامت قبله بعضى از عراق عرب مثل بغداد آنست كه جدى را بر پس دوش راست بگيرند وعلامت بعضى ديگر از آن بلاد مثل شهر موصل آنست كه مشرق را بر جانب چپ ومغرب را بر جانب راست بگيرند وعلامت قبله بعضى از بلاد شام آنست كه جدى را بر دوش چپ گيرند وعلامت بعضى از آن بلاد آنست كه سهيل را در وقتى كه بغايت بلندى رسد در ما بين چشمها گيرند وعلامت بلاد يمن آنست كه سهيل را در وقت مذكور در پس سر ما بين دوشها گيرند واكثر اين علامات از علم هيئات معلوم شده ودانستن قبله اعتماد بر اين علم جايز است (2) اما اگر شخصى در صحرا باشد واز علامات قبله چيزى ظاهر نباشد وشخصى يافت نشود كه از قول او ظن قبله بهم رسد بر آن شخص واجبست كه نماز را چهار نوبت بچهار جهت بگذارد اگر وقت وسيع باشد واگر وقت تنگ باشد بهر قدر كه وقت گنجد نماز گذارد اگر چه يكنوبت باشد بهر جهت كه خواهد فصل اگر بر شخصى بعد از آنكه نماز گذارده باشد ظاهر شود كه در حال نماز روى او بقبله


(1) قبله كسيكه از شهر مكه دوراست نيز عين كعبه است ولى كفايت مى كند ايستادن بجانب او عرفا و مستقبل عرفى كعبه بودن صدر دام ظله. (2) يا حصول مظنه در جائى كه بآن اكتفا ميتوان نمود صدر دام ظله.

[ 43 ]

نبوده بلكه پشت او بقبله بوده نماز را اعاده نمايد اگر وقت باقى باشد وقضا كند اگر وقت باقى نباشد واگر ظاهر شود كه قبله در جانب راست او يا در جانب چپ نماز را اعاده نمايد اگر وقت باقى باشد واگر وقت گذشته باشد نمازيكه گذارده است كافيست وقضاى آن لازم نيست واگر معلوم شود كه قبله در پس پشت او يا در يكى از دو جانب او نبوده در اين صورت از چهار حال بيرون نيست يا قبله در ما بين پيش رو وجانب راست بوده يا در ما بين پيش رو وجانب چپ يا در ما بين پس پشت وجانب راست يا در ما بين پس پشت وجانب چپ پس در دو صورت اول اگر وقت باقى باشد نماز را اعاده نمايد واگر وقت باقى نباشد قضا لازم نيست ودر دو صورت آخر نماز را از سر گيرد خواه وقت باقى باشد وخواه نباشد وبدانكه گاهى در نماز واجب رو بقبله كردن ساقط ميشود مثل آنكه شخصى از دشمنى كه در جانب قبله باشد بگريزد ووقت نماز تنگ باشد پس بر آن شخص واجب است كه در اثناى گريختن پشت بقبله نماز بگذارد وهمچنين اگر مالك خانه شخصى را امر كند كه از خانه من بيرون رو ودر خانه در طرف قبله نباشد ووقت نماز تنگ باشد اما اگر وقت نماز تنگ نباشد نماز را در وقت گريختن وبيرون رفتن نگذارد بلكه صبر نمايد تا وقتيكه عذر بر طرف شود فصل آنچه در نماز معتبر است دوازده نوع است يا فعل است يا ترك فعل وهر يك ازين دو يا واجبست ياسنت وهر يك از اين چهار يا بزبانست يا بدل يا باعضا وجميع آنچه بنماز تعلق دارد از اين دوازده نوع بيرون نيست اول آنچه بزبان بجا آوردن آن واجبست مثل تكبير احرام وقرائت دوم آنچه بدل بجا آوردن آن واجبست مثل نيت نماز سيم آنچه باعضا بجا آوردن آن واجبست مثل ركوع وسجود چهارم آنچه بزبان بجا آوردن آن سنت است مثل خواندن قنوت پنجم آنچه بدل بجا آوردن آن سنت است مثل بخاطر گذرانيدن معنى آنچه در نماز خوانده ميشود ششم آنچه باعضا بجا آوردن آن سنت است مثل دستها بر داشتن در حال قنوت هفتم آنچه بزبان ترك آن واجبست مثل تكلم كردن بدو حرف كه قرآن ودعا نباشد هشتم آنچه بدل ترك آن واجب است مثل قصد كردن ريا وغيره ببعضى افعال نماز نهم آنچه باعضا ترك آن واجب است مثل دست بستن در نماز چنانچه مذهب سنيانست دهم آنچه بزبان ترك آن سنت است مثل قراءة مأموم با وجود شنيدن قراءة امام يازدهم آنچه بدل ترك آن سنت است مثل فكر در كار دنيا دوازدهم آنچه باعضا ترك آن سنت است مثل آنكه دست بر كمر زند بطريق متكبران


(1) احوط لزوم است صدر دام ظله. (2) لازم نيست صدر دام ظله. (3) وزياده بر آن صدر دام ظله العالى. (4) احوط ترك است صدر دام ظله العالى.

[ 44 ]

وما در رساله اثنى عشريه كه حسب الامر اشرف ارفع بفارسى ترجمه شده بيان كرديم كه هر يك از اين دوازده نوع دوازده قسم است وهمه اقسام را بترتيب وبتفصيل در آن رساله مذكور ساختيم فصل بدانكه در جميع نمازهاى پنجگانه يوميه سيصد وهفتاد دو فعل واجب است به اين تفصيل در ركعت اول بيست ويك فعل واجبست اول ايستادن دويم رو بقبله كردن سيم نيت كردن چهارم تكبير احرام گفتن پنجم درنگ نمودن در وقت تكبير ششم قرائت كردن هفتم درنگ نمودن بقدر قرائت هشتم خم شدن بجهة ركوع نهم درنگ نمودن در ركوع بقدر ذكر گفتن دهم ذكر گفتن يازدهم سر از ركوع برداشتن دوازدهم لمحه درنگ نمودن سيزدهم خم شدن بجهة سجود چهاردهم درنگ نمودن در سجود بقدر ذكر پانزدهم ذكر گفتن شانزدهم سر از سجده برداشتن هفدهم نشستن در ميان دو سجده هجدهم لمحه درنگ نمودن نوزدهم خم شدن بجهة سجده دوم بيستم درنگ نمودن بقدر ذكر بيست ويكم ذكر گفتن وباين بيست ويك فعل ركعت اول تمام است ودر ركعت دويم از اين بيست ويكفعل سه فعل كم ميشود نيت و تكبير احرام ودرنگ كردن در تكبير احرام پس افعالى كه واجب است در ركعت دويم هجده است وبعد از آن چهار فعل ديگر واجب است كه آنها را داخل ركعت نميشمارند اول سر از سجده (1) برداشتن دويم نشستن سيم تشهد خواندن چهارم درنگ نمودن در تشهد و اگر نماز دو ركعتى باشد سه فعل ديگر واجب است اول نشستن بجهة سلام گفتن دويم سلام گفتن سيم درنگ كردن بقدر سلام گفتن پس در نماز صبح چهل وشش فعل واجب است ودر نماز شام شصت وهشت فعل ودر هر يك از نماز ظهر وعصر وعشا هشتاد وشش فعل واجبست اين است جميع سيصد وهفتاد ودو فعل كه واجبست در نمازهاى پنجگانه شبانروزى بفعل آوردن آن وبدانكه از جمله اين افعال هشت فعل است كه احتياج به بيان دارد وآن نيت است وتكبير احرام وقيام وقراءة وركوع وسجود وتشهد وتسليم وبيان اين هشت فعل در هشت فصل تفصيل مييابد فصل اول در بيان آنچه تعلق به نيت دارد بدانكه نيت هر يك از عبادات قصد بجا آوردن آن عبادتست از براى رضاى خدا ودر نيت اولا تعيين نماز بايد نمود كه كدام نماز است اداست يا قضا واجبست يا سنت بعد از آن قصد كند كه آنرا بجاى مى آورم از براى رضاى خدا واين قصد در نهايت آسانيست وهيچ اشكالى ندارد ووسواسى كه بعضى مردم در نيت ميكنند از فعل شيطان است وباين مضمون


(1) يعنى سجده دويم صدر دام ظله العالى.

[ 45 ]

حديثى از حضرت امام جعفر صادق عليه السلام منقولست وآنكه بعضى گمان برده اند كه نيت نماز مركبست از چند چيز مثل تعيين نماز وآنكه واجب است يا سنت اداست يا قضا اين گمان غلط است بلكه اين امور منوى اند يعنى نيت بر اينها واقع ميشود فصل دويم در بيان آنچه تعلق بتكبير احرام دارد وآن چهارده امر است هفت امر واجب وهفت امر سنت اما هفت امر واجب اول آنكه بلفظ عربى گفته شود پس اگر بجاى الله اكبر خدا بزرگتر است گويد مثلا نماز باطل خواهد بود دوم آنكه حروف تكبير احرام را از مخرج خود بيرون آورد بطريقى كه مقرر است سيم آنكه مقارن نيت باشد پس اگر اندك فاصله در ميان تكبير احرام ونيت واقع شود مثل اندك سكوتى يا لفظى در ميان آخر نيت واول تكبير احرام در آيد مثل آنكه بگويد قربة الى الله هو الله اكبر نماز باطل است چهارم آنكه در ميان لفظ الله ولفظ اكبر فاصله در نيايد خواه سكوت وخواه لفظ ديگر پس اگر در ميان لفظ الله ولفظ اكبر سكوت كند يا لفظ ديگر در آورد مثل آنكه بگويد الله تعالى اكبر نماز باطلست پنجم آنكه همزه الله وهمزه اكبر را قطع نمايد پس اگر وصل سازد همزه الله را بآخر نيت يا همزه اكبر را بهاء الله نماز باطل است ششم آنكه چنان گويد كه خود بشنود اگر چه بتقدير باشد مثل آنكه كر باشد يا در اثناى فرياد مردم تكبير را بگويد پس اگربرتقدير آنكه اگر كر نميبود يا فرياد مردم نميشد تكبير را مى شنيد نماز او صحيح است والا باطلست هفتم آنكه اگر گنگ باشد بدل قصد كند وبا انگشت اشاره نمايد وزبانرا حركت دهد واما هفت امريكه در تكبير احرام بجا آوردن آن سنت است اول دستها را برداشتن در حال تكبير گفتن تا برابر گوشها دوم آنكه ابتداى تكبير گفتن بابتداى دست برداشتن باشد وانتهاى آن بانتهاى آن سيم آنكه كفها در وقت دست برداشتن بجانب قبله باشد چهارم آنكه انگشتان بهم چسبيده باشد مگر دو انگشت بزرگ كه از انگشتان ديگر ميبايد دور باشد وانگشت بزرگ را ابهام گويند پنجم آهسته گفتن تكبير است اگر مأموم باشد وبلند گفتن آن اگر پيشنماز يا منفرد باشد ششم آنكه تكبير احرام را بعد از شش تكبيرى كه در اول نماز سنت است بجا آورد يا در اثناى آنها يا مقدم بر آنها هفتم آنكه شش تكبير سنت را با دعاهاى مقرره بفعل آورد باينطريق كه سه تكبير بگويد وبعد از آن اين دعا بخواند اللهم انت الملك الحق لا اله الا انت سبحانك انى ظلمت نفسى فاغفر لى ذنبى انه لا يغفر الذنوب الا انت بعد از آن دو تكبير ديگر بگويد لبيك وسعديك والخير في يديك والشر ليس اليك والمهدى

[ 46 ]

من هديت لا ملجا منك الا اليك سبحانك وحنانيك تباركت وتعاليت سبحانك ربنا ورب البيت الحرام وبعد از آن دو تكبير بگويد وايندعا بخواند وجهت وجهى للذى فطر السموات والارض عالم الغيب والشهادة حنيفا مسلما وما انا من المشركين ان صلوتى ونسكى ومحياى ومماتى لله رب العالمين لا شريك له وبذلك امرت وانا من المسلمين فصل سيم در بيان آنچه تعلق بقيام دارد وآن هجده امر است پنج امر واجب ده امر سنت سه امر مكروه اما آن پنج امريكه واجب است اول راست ايستادن پس اگر بيضرورت پشت را خم كرده بايستد نماز باطل است هر چند بركوع نرسد دوم استقلال يعنى بر چيزى تكيه كردن بحيثيتى كه اگر آنچيز برداشته شود مصلى بيفتد اما اگر بيمار باشد تكيه كردن مقدم است برنشسته نماز كردن سيم استقرار يعنى حركت بسيار نكردن پس اگر در وقتيكه باد تند باشد نماز بگذارد وباد او را بسيار بجنباند وتواند كه در جاى ديگر نماز گذارد كه باد او را نجنباند نماز او باطل است چهارم بر هر دو پا ايستادن پس اگر بى ضرورت بريكپا ايستاده نماز گذارد نماز او باطل است پنجم آنكه قدمها را از يكديگر دور نگذاردن بحيثيتى كه از ايشان متعارف بيرون رود واما آن ده چيز كه در وقت قيام سنت است اول بخضوع وخشوع ايستادن بطريقى كه غلامان باخلاص در خدمت آقاى خود مى ايستند دوم نظر بموضع سجود افكندن نه بجاى ديگر سيم قدمها از يكديگر دور كردن بمقدار سه انگشت تا يكوجب چهارم آنكه قدمها با يكديگر محاذى باشد نه آنكه يكى پيش باشد ويكى پس پنجم انگشتان پايها بجانب قبله داشتن ششم آنكه هر دو كف دست بر دو ران گذاشتن هفتم آنكه انگشتان دست را ملاصق هم داشتن هشتم آنكه زن قدمها را با يكديگر جفت سازد واز هم دور نكند نهم آنكه زن كفهاى دست خود را برپستان خود گذارد دهم قنوت كردن مرد وزن را در ركعت دويم بعد از قراءة وقبل از ركوع مگر در نماز جمعه كه مرد قنوت ركعت دويم را بعد از ركوع ميكند واز زن نماز جمعه ساقط است وبدآنكه قنوت سنت مؤكد است و معنى دعاست خواه دست خود را در اثناى آن بر دارد وخواه بر ندارد وشيخ ابن بابويه قنوترا واجب ميداند ونماز بى قنوت را باطل ميداند واگر فراموش شود بعد از سر برداشتن از ركوع سنت است كه به نيت قضا بجا آورد واگر از آنجا نيز فراموش شود بعد از سلام دادن نشسته قضا كند واگر آنجا نيز فراموش شود در وقت راه رفتن بخاطر رسد همانجا رو بقبله

[ 47 ]

كند وبجا آورد ودر قنوت هفت امر سنت است اول الله اكبر گفتن قبل از قنوت دوم دست بالا كردن تا نزديك گوش در وقت تكبير سيم آنكه در وقت قنوت دستها را بالا بدارد برابر روى ومحاذى آسمان چهارم آنكه انگشتان را بهم بچسباند مگر دو انگشت بزرگ كه از انگشتان ديگر دور سازد پنجم تطويل كردن قنوت ششم كلمات فرج در قنوت خواندن وآن اين است لا اله الا الله الحليم الكريم لا اله الا الله العلى العظيم سبحان الله رب السموات السبع ورب الارضين السبع وما فيهن وما بينهن وما تحتهن وما فوقهن ورب العرش العظيم والحمد لله رب العالمين بعد از آن بگويد اللهم اغفر لنا وارحمنا وعافنا واعف عنا في الدنيا والاخرة هفتم بلند خواندن پيشنماز ومنفرد قنوت را وآهسته خواندن مأموم آنرا واما آن سه امر كه در قيام مكروهست اول دست بر كمر زدن بطريق متكبران دويم تورك نمودن يعنى سنگينى خود را گاهى بر پاى راست وگاهى بر پاى چب انداختن سيم كفها را بعد از قنوت بر رو ماليدن (1) ودر قنوت كردن بفارسى ميانه علما خلافست واصح آنست كه جايز نيست ودر كتاب حبل المتين بيان آن شده فصل چهارم در بيان آنچه تعلق بقراءة فاتحه وسوره دارد وواجبست قراءت فاتحه وسوره در ركعت اول ودويم از نمازهاى پنجگانه اما در ركعت سيم وچهارم مصلى مخير است اگر خواهد فاتحه بخواند واگر خواهد تسبيحات اربع چنانچه بتفصيل مذكور خواهد شد وآنچه تعلق بقراءت فاتحه وسوره دارد سى ودو امر است يازده امر واجب وده امر سنت وپنج امر مكروه وشش امر حرام اما يازده امر واجب اول آنكه فاتحه وسوره بزبان عربى خوانده شود پس اگر بزبان ديگر ترجمه آنرا بخواند نماز باطل است دوم حرفها را از مخارج مقرره اخراج نمودن سيم اعراب الفاظ وتشديد را ملاحظه كردن چهارم موافق يكى از هفت قراءت مشهور خواندن ولازم نيست كه از اول تا آخر بيك قراءت بخواند پس اگر بعضى را مثلا بقراءت عاصم وبعضى را بقراءت حمزه وبعضى را بقراءت باقى قراء بخواند جايز است بلكه سنت است كه در قرآن خواندن التزام يكقراءت نكند پنجم مقدم داشتن فاتحه بر سوره يس اگر بسهو سوره را مقدم دارد نوبت ديگر بعد از فاتحه سوره را بخواند واگر عمدا سوره را مقدم دارد نماز باطل است ششم آنكه در ميان الفاظ قراءت فاصله واقع نشود خواه سكوت طويل وخواه بيك كلمه كه غير قرآن ودعا باشد اما فاصله بهر يك از قرآن ودعا جايز است بشرط آنكه انتظام قراءت فوت نشود هفتم آنكه اگر مصلى مرد


(1) در نماز واجب صدر دام ظله.

[ 48 ]

باشد نماز صبح ودو ركعت اول نماز شام وخفتن را بلند بخواند وباقى را آهسته هشتم آنكه در اول فاتحه وسوره بسم الله بخواند وترك نكند كه آن مذهب بعض سنيانست نهم آنكه فاتحه وسوره را از بر بخواند پس اگر از روى نوشته بخواند با آنكه از بر تواند خواند نماز باطل است دهم آنكه در وقت اراده سوره خواندن قصد سوره معين كند قبل از آنكه بسم الله بخواند پس اگر بعد از بسم الله خواندن سوره را تعيين نمايد باطل (1) است يازده آنكه چون سوره الم تر كيف بخواند سوره لايلاف در عقب آن بخواند وچون سوره والضحى بخواند سوره الم نشرح در عقب آن بخواند واما آن ده امر كه در خواندن فاتحه وسوره سنت است اول آنكه قبل از شروع در فاتحه اعوذ بالله من الشيطان الرجيم بگويد دويم ملاحظه نمودن صفات حروف بطريقى كه در علم قراءت مقرر است مثل جهر وهمس وغنه وغير آن سيم اشباع (2) كسره كاف مالك يوم الدين كردن چهار اشباع ضمه دال اياك نعبد كردن پنجم وقف تام ووقف حسن بجا آوردن ودر فاتحه چهار وقف تام است وده وقف حسن اما چهار وقف تام بر آخر بسم الله است وبر يوم الدين وبر نستعين وبر ولا الضآلين اما ده وقف حسن بر بسم الله است وبر الرحمن وبر الحمد لله وبر رب العالمين وبر الرحمن وبر الرحيم وبر اياك نعبد وبر المستقيم وبر انعمت عليهم وبر غير المغضوب عليهم ششم آنكه پيشنماز قراءت فاتحه وسوره را بمأمومين در نماز جهريه بشنواند بشرط آنكه بسيار بلند بطريق آن نخواند هفتم بلند خواندن پيشنماز ومنفرد بسم الله را در ركعتى كه فاتحه وسوره را آهسته بايد خواند هشتم آنكه بعد از خواندن هر يك از فاتحه وسوره مقدار يكنفس ساكت شدن نهم آنكه چون سوره والشمس بخواند بعد از اتمام كردن آن صدق الله بگويد وچون سوره اخلاص بخواند بعد از تمام كردن آن كذلك الله ربى سه نوبت بگويد دهم آنكه در نماز صبح سوره بخواند كه در درازى آن مثل سوره عم وسوره قيامة باشد ودر نماز ظهر وعشا سوره بخواند مثل سوره والشمس وسوره اعلى بخواند ودر نماز عصر وشام خفتن مثل سوره انا انزلناه وسوره اذا جآء بخواند ودر ظهر روز جمعه سوره جمعه وسوره منافقين بخواند واما آن پنج امر كه در خواندن فاتحه وسوره مكروهست اول ادغام كردن ميم الرحيم در ميم مالك دويم بعد از فاتحه دو سوره خواندن وبعضى از مجتهدين آنرا حرام ميدانند (3) سيم مكرر خواندن يكسوره در دو ركعت مگر سوره اخلاص كه مكرر خواندن آن مكروه نيست چهارم عدول نمودن از سوره بسوره ديگر قبل از آنكه نصف سوره اول خوانده


(1) معلوم نيست صدر دام ظله. (2) ولى نه بطريقى كه باء از او ظاهر شود كه چهار حرف پنچ حرف گردد و همچنين در دال نعبد صدر دام ظله. (3) در نماز واجب البته متابعت بعضى از مجتهدين را نمايند صدر دام ظله العالى.

[ 49 ]

شود وبعد از آن حرام است آنچه مذكور خواهد شد پنجم بسيار كشيدن مد الف خواه مد متصل وخواه مد منفصل واما آن شش امر كه در خواندن فاتحه وسوره بفعل آوردن آن حرام است اول آمين گفتن بعد از خواندن فاتحه دويم سوره طويل خواندن كه موجب آن شود كه بعضى از افعال واجبى نماز در خارج وقت واقع شود سيم سوره از سورهاى عزايم خواندن وسورهاى عزايم قبل ازين بتفصيل مذكور شد چهارم خواندن فاتحه يا سوره بطريق تحرير (1) ونقش وصوت پنجم عدول نمودن از سوره بسوره ديگر بعد از خواندن نصف سوره اول نه قبل از آن مگر عدول كردن از سوره اخلاص يا سوره قل يا ايها الكافرون كه آن مطلقا حرام است خواه عدول قبل از خواندن نصف باشد وخواه بعد از آن الا عدول نمودن از اين دو سوره بسوره جمعه وسوره منافقين در نماز جمعه وظهر روز جمعه كه آن جايز است اما بدو شرط اول آنكه اختيار آن دو سوره از روى عمد نكرده باشد دوم آنكه بنصف نرسيده باشد وهر گاه از سوره بسوره ء ديگر عدول كند واجب است كه بسمله را اعاده نمايد واكتفا به بسمله كه در سوره اول خوانده نكند ششم بلند خواندن زن فاتحه يا سوره را بنوعى كه مرد نامحرم بشنود (2) اما اگر زن بسيار پير باشد كه مرد را ميل باو نباشد جايز است كه نامحرم آواز او را بشنود وبدآنكه در ركعت سيم وچهارم اگر بجاى فاتحه سبحان الله والحمد لله ولا اله الا الله والله اكبر بخواند واجب است كه آهسته بخواند واولى آنست كه استغفر الله در آخر آن بگويد واگر مجموع را مكرر سازد تا سه نوبت افضل خواهد (3) بود واگر در ركعت اول ودوم خواندن فاتحه فراموش شو اولى آنست كه در ركعت سيم يا چهارم بجاى تسبيحات فاتحه بخواند فصل پنجم در بيان آنچه تعلق بركوع دارد وآن بيست وشش امر است شش امر واجب وشانزده امر سنت وچهار امر مكروه اما شش امر واجب اول آنكه آن مقدار خم شود كه كف دستها بزانو برسد اما دست بر زانو گذاشتن واجب نيست دويم سبحان ربى العظيم وبحمده گفتن يا سه نوبت سبحان الله واگر ضرورتى باشد يكنوبت سبحان الله گفتن كافى است سيم درنگ نمودن بمقدار ذكر چهارم آنكه چنان گويد كه خود بشنود اگر چه بتقدير باشد چناچه در فصل قراءت وتكبير احرام مذكور شد پنجم سر برداشتن از آن ششم لمحه درنگ نمودن بعد از سر برداشتن واما آن شانزده امر كه در ركوع سنت است اول آنكه چون خواهد كه خم شود الله اكبر بگويد دويم آنكه در حال ركوع زانوها را به پس برد به پيش نياورد سيم


(1) اين عبارت كه خالى از غلط كه نيست صدر دام ظله. (2) در نماز رعايت احتياط را نمايند صدر دام ظله. (3) بلكه احوط است صدر دام ظله العالى

[ 50 ]

آنكه پشت خود را راست بدارد بنوعى كه اگر قطره آبى بر آن ريخته شود بجاى خود ايستد چهارم آنكه گردن را موازى پشت بكشد پنجم آنكه نظر بما بين دو قدم خود اندازد ششم آنكه دو دست خود را از دو پهلوى خود دور دارد هفتم آنكه دو كف خود را بر دو زانو بگذارد هشتم آنكه انگشتان را از هم دور كند نهم آنكه دست راست را بر زانو پيش از دست چپ گذارد دهم آنكه زن دو كف دست خودر بالاتر از زانو گذارد يازدهم مكرر گفتن سبحان ربى العظيم وبحمده تا سه نوبت وپنج نوبت فاضلتر است وافضل از آن هفت نوبت است دوازدهم آنكه قبل از گفتن سبحان ربى العظيم وبحمده اين دعا بخواند اللهم لك ركعت ولك اسلمت وبك امنت وعليك توكلت وانت ربى خشع لك سمعى وبصرى وشعرى وبشرى ولحمى ودمى ومخى وعصبى وعظامى وما اقلته قدماى غير مستنكف ولا مستكبر ولا مستحسر سيزدهم آنكه اگر پيشنماز باشد ذكر ركوع را بلند گويد چهاردهم اگر مأموم باشد آهسته گويد پانزدهم اگر منفرد باشد ذكر را بطريق قراءت خواند در جهر واخفات شانزدهم آنكه چون سر از ركوع بر دارد بگويد سمع الله لمن حمده الحمد لله رب العالمين اهل الكبريآء والعظمة والجود والجبروت واما آن چهار امر كه در ركوع مكروهست اول دستها را در وقت ركوع بدو پهلوى خود چسبانيدن دويم سر بزير افكندن بر وجهى كه سرو گردن موازى پشت نباشد سيم آنكه پيشنماز ذكر ركوع را زياده بر سه نوبت گويد اگر گمان داشته باشد كه بعضى از مأمومين بواسطه ضرورتى تعجيل دارند چهارم دو كف دست را در وقت ركوع در ما بين زانوها گذاشتن (1) وبعضى از مجتهدين آنرا حرام ميدانند فصل ششم در بيان آنچه تعلق بسجود دارد وآن سى وهفت امر است ده امر واجب وبيست وپنج امر سنت ودو امر مكروه اما ده امر واجب اول آنكه بر مجموع هفت عضو سجده كند كه آن پيشانيست ودو كف دستها ودو زانو ودو انگشت بزرگ پايها دويم آنكه سنگينى خود را بر كل اين هفت عضو اندازد پس اگر بر بعضى مطلقا سنگينى نيندازد نماز باطل است (2) اما لازم نيست سنگينى انداختن بر همه عضوها برابر باشد سيم آنكه يك ازين هفت عضو مستقر باشد يعنى بر محل خود قرار گرفته باشد پس اگر بر روى برف نرم يا پنبه يا پشم سجده كند بحيثيتى كه بعضى اعضا مستقر نباشد نماز باطل (3) است چهارم آنكه پيشانى را بر خاك (4) گذارد يا بر چيزيكه از خاك روئيده باشد بشرط آنكه خوردنى وپوشيدنى نباشد بحسب عادت


(1) احوط ترك است صدر دام ظله. (2) معلوم نيست صدر دام ظله. (3) معلوم نيست صدر دام ظله. (4) منحصر در خاك نيست صدر دام ظله.

[ 51 ]

پنجم گفتن سبحان ربى الاعلى وبحمده يكنوبت تا سه نوبت سبحان الله چنانچه در ركوع گذشت ششم درنگ كردن بقدر ذكر هفتم آنكه ذكر را چنان گويد كه خود بشنود همچنانكه در ركوع گذشت هشتم سر از سجده اول برداشتن نهم بعد از سر برداشتن لمحه درنگ نمودن دهم نوبت ديگر سجده كردن بطريق سجده اول واما آن بيست وپنج امر كه در وقت سجود بفعل آوردن آن سنت است اول الله اكبر گفتن بعد از ركوع وقبل از خم شدن بجهة سجود دويم درنگ نمودن بقدر الله اكبر گفتن سيم در وقت الله اكبر گفتن دستها را بالا بردن تا نزديك گوشها چهارم آنكه چون خواهد كه بسجده رود اول دو كف دست بر زمين رساند بعد از آن زانوها را واگر زن باشد زانوها را اول بزمين برساند وبعد از آن دستها را پنجم آنكه در وقت سجود انگشتان دستها را بهم چسباند واز يكديگر دور نكند ششم آنكه سرهاى انگشتان بجانب قبله باشد هفتم آنكه هيچيك از دستها بپهلو چسبيده نباشد هشتم آنكه از پيشانى مقدار يكدرهم بسجده گاه برساند نه كمتر از آن وبعضى از مجتهدين را مذهب آنست كه رسانيدن مقدار يكدرهم واجب است نهم آنكه بر خاك سجده كند نه بر سنگ وچوب وامثال آن افضل آنست كه خاك يكى از چهارده معصوم عليهم السلام باشد خصوصا خاك كربلا على ساكنها السلام دهم آنكه قبل از ذكر سجود اين دعا بخواند اللهم لك سجدت وبك امنت ولك اسلمت وعليك توكلت وانت ربى سجد وجهى للذى خلقه وشق سمعه وبصره والحمد لله رب العالمين تبارك الله احسن الخالقين يازدهم آنكه ذكر را مكرر بگويد چنانكه در ركوع مذكور شد دوازدهم آنكه ميانه هر يك از هفت عضو وزمين حايلى نباشد بلكه بايد كه همه اين هفت عضو برهنه بزمين برسد اگر مصلى مرد باشد سيزدهم بينى را هم اعضاى سجود گردانيدن چهاردهم بينى را بر خاك گذاشتن پانزدهم زانوها را از هم دور داشتن اگر مصلى مرد باشد نه زن شانزدهم آنكه چون سر از سجده بر دارد الله اكبر بگويد هفدهم آنكه در وقت الله اكبر دستها را بالا بدارد بطريقى كه قبل از اين گفته شد هجدهم گفتن استغفر الله ربى واتوب اليه بعد از گفتن الله اكبر نوزدهم درنگ نمودن بمقدار الله اكبر گفتن واستغفار كردن بيستم آنكه در ما بين دو سجده تورك كند يعنى بر ران چپ نشيند وپشت قدم راست را بر شكم قدم چپ گذارد واگر زن باشد بر كفل خود نشيند و زانوها را بالا بدارد وكف پايها بر زمين نهد بيست ويكم آنكه در وقت سجود ساق دستها را

[ 52 ]

بالا گيرد وبر زمين بگذارد واگر زن باشد بر زمين گذارد بيست ودويم آنكه چون در ركعت اول وسيم در نماز چهار ركعتى سر از سجده ء دويم بر دارد ولمحه بنشيند واين را جلسه استراحت گويند وسيد مرتضى عليه الرحمة آنرا واجب ميداند بيست وسيم آنكه در جلسه استراحت تورك كند بيست و چهارم آنكه زن در وقت سجده پيشانى را بر جائى نگذارد كه از موى سر او چيزى فاصله شود ميانه پيشانى او وسجده گاه هر چند از پيشانى او آنچه واجبست كه بسجده گاه برسد رسيده باشد بيست و پنجم آنكه مواضع هفت عضو برابر باشد يعنى بعضى بلند وبعضى پست نباشد واما تفاوت در بلندى وپستى بمقدار چهار انگشت جايز است وزياده از اين جايز نيست واما آن دو چيز كه در سجود بفعل آوردن آن مكروهست اول پف كردن در موضع سجود بشرط آنكه دو حرف از آن حاصل نشود كه اگر دو حرف از آن حاصل شود حرام است ونماز باطل ميشود دويم اقعا كردن در ما بين دو سجده يعنى بر عقب پا نشستن وسرهاى انگشتان پا را بر زمين گذاشتن اين است جميع آنچه تعلق بركعت اول دارد تتمه در بيان احكام سجود تلاوت قرآن بد آنكه سجدهاى تلاوت قرآن پانزده است اول در سوره اعراف دويم در سوره رعد سيم در سوره نحل چهارم در سوره بنى اسرائيل پنجم در سوره مريم ششم وهفتم در سوره حج كه آنجا دو سجده است هشتم در سوره فرقان نهم در سوره نمل دهم در سوره الم تنزيل يازدهم در سوره ص دوازدهم در سوره فصلت سيزدهم در سوره والنجم چهاردهم در سوره انشقت پانزدهم در سوره اقرأ واز اين پانزده سجده چهار واجبست وآن در سوره الم تنزيل است وفصلت ووالنجم واقرأ ويازده باقى سنت است وسجده وقتيست كه آيه تمام خوانده شود ودر حال سجده پاك بودن از حدث وخبث ورو بقبله كردن وستر عورت كردن هيچيك لازم نيست اما اولى آنست كه بر هفت عضو مقرر سجده كند واكتفا به پيشانى بر زمين نهادن نكند وبر چيزى كه سجده نماز بر آن جايز نيست سجده نكند ودر چهار سجده واجب سنت است كه اين ذكر بگويد لا اله الا الله حقا حقا لا اله الا الله ايمانا وتصديقا لا اله الا الله عبودية ورقا سجدت لك يا رب تعبدا ورقا وبد آنكه همچنانكه بر خواننده عزايم سجود واجبست بر شنونده نيز واجب است وتاخير آن از وقت خواندن يا شنيدن جايز نيست واگر تاخير شود به نيت قضا بجا بايد آورد وبعضى از مجتهدين برآنند كه هميشه اداست پس اگر تاخير شود نيت قضا لازم نيست (1)


(1) نيت قضا وادا ننمودن احوط است صدر دام ظله.

[ 53 ]

فصل هفتم در بيان آنچه تعلق بتشهد دارد وآن هجده امر است نه امر واجب وهشت امر سنت ويك امر مكروه اما نه امر واجب اول نشستن بمقدار تشهد خواندن دويم درنگ نمودن بآن مقدار سيم تشهد خواندن باين طريق اشهد ان لا اله الا الله وحده لا شريك له واشهد ان محمدا عبده ورسوله اللهم صل على محمد وال محمد وجايز است كه باشهد ان لا اله الا الله واشهد ان محمدا رسول الله اللهم صل على محمد وال محمد اكتفا (1) نمايد چهارم اخراج حروف از مخارج مقرره نمودن پنجم در اثناى تشهد سكوت طويل نكردن ششم كلام اجنبى در ميان در نياوردن هفتم بقدر تشهد الحمد لله مكرر گفتن اگر تشهد را نداند ووقت ياد گرفتن تنگ باشد هشتم تشهد را بلند خواندن اگر پيشنماز باشد نهم آهسته (2) خواندن اگر مأموم باشد واما هشت امريكه سنت است اول تورك نمودن بطريقى كه در نشستن ما بين دو سجده مذكور شد دويم دستها را بر رآنها گذاشتن سيم انگشتان بهم چسبانيدن چهارم نظر بر كنار خود كردن پنجم پيش از شروع در تشهد بسم الله وبالله وخير الاسماء لله گفتن ششم آنكه بعد از گفتن واشهد ان محمدا عبده ورسوله بگويد ارسله بالحق بشيرا و نذيرا بين يدى الساعة واشهد ان ربى نعم الرب وان محمدا نعم الرسول هفتم آنكه بعد از گفتن اللهم صل على محمد وال محمد بگويد وتقبل شفاعته في امته وارفع درجته الحمد لله رب العالمين هشتم آنكه در تشهد دويم بعد از گفتن وان محمدا نعم الرسول بگويد التحيات لله والصلوة الطاهرات الطيبات الزاكيات العاديات الرايحات السابغات الناعمات لله ما طاب وطهر وزكى وخلص وصفى فلله اشهد ان لا اله الا الله وحده لا شريك له واشهد ان محمدا عبده ورسوله ارسله بالحق بشيرا ونذيرا بين يدى الساعة واشهد ان ربى نعم الرب وان محمدا نعم الرسول واشهد ان الساعة اتية لا ريب فيها وان الله يبعث من في القبور الحمد لله الذى هدانا لهذا وما كنا لنهتدى لولا ان هدانا الله الحمد لله رب العالمين اللهم صل على محمد وال محمد وبارك على محمد وال محمد وسلم على محمد وال محمد وترحم على محمد وال محمد كما صليت وباركت وترحمت على ابراهيم وال ابراهيم انك حميد مجيد واما آن يك امر كه مكروهست اقعاست در حال تشهد ومعنى اقعا در بحث سجود مذكور شد فصل هشتم در آنچه تعلق بتسليم دارد وآن هفده امر است پنج امر واجب ودوازده امر سنت اما پنج امر واجب اول نشستن بمقدار تسليم دويم


(1) البته اكتفا ننمايد صدر دام ظله. (2) وجوب بعض اين نه امر معلوم نيست صدر دام ظله.

[ 54 ]

درنگ نمودن بآنمقدار سيم گفتن السلام عليكم ورحمة الله وبركاته (1) چهارم آنكه تسليم را بعد از فارغ شدن از تشهد بجا آوردن پنجم آنكه چنان گويد كه خود بشنود اگر چه بتقدير باشد واما دوازده امرى كه سنت است اول تورك نمودن بطريق تورك در تشهد دويم كفها را بر رآنها گذاشتن سيم انگشتان را بهم چسبانيدن چهارم قصد بيرون از نماز كردن پنجم قصد سلام بر انبيا وائمه وملائكه وجميع مؤمنين انس وجن كردن ششم قصد كردن پيشنماز سلام بر مأمومين در ضمن مؤمنين هفتم قصد كردن مأمومين سلام بر پيشنماز در ضمن مؤمنين هشتم بلند گفتن پيشنماز سلام را نهم آهسته گفتن مأموم آنرا ومنفرد مخير است دهم آنكه پيشنماز ومأموم در وقت سلام دادن بجانب ابروى راست بر روى خود اشارت كنند يازدهم آنكه مأموم نوبت ديگر بجانب چپ سلام دهد اگر در جانب چپ او شخصى باشد وبعضى ديوار را در اين مقام قايم مقايم شخص دانسته اند دوازدهم آنكه منفرد در وقت سلام دادن بگوشه چشم بجانب راست اشارت كند تتمه چون مصلى از نماز فارغ شود سنت است كه بتعقيب اشتغال نمايد واول تعقيب سه نوبت الله اكبر گفتن است ودر هر نوبت دستها را بنزديك گوش برساند وبعد از آن بگويد لا اله الا الله الها واحدا ونحن له مسلمون لا اله الا الله لا نعبد الا اياه مخلصين له الدين ولو كره المشركون لا اله الا الله ربنا ورب ابائنا الاولين لا اله الا الله وحده وحده صدق وعده ونصر عبده واعز جنده وهزم الاحزاب وحده فله الملك وله الحمد يحيى ويميت و هو حى لا يموت بيده الخير وهو على كل شئ قدير اللهم اهدنى من عندك وافض على من فضلك وانشر على من رحمتك وانزل على من بركاتك سبحانك لا اله الا انت اغفر لى ذنوبى كلها جميعا فانه لا يغفر الذنوب كلها جميعا الا انت اللهم انى اسئلك من كل خير احاط به علمك واعوذ بك من كل شر احاط به علمك اللهم انى اسئلك عافيتك في جميع امورى كلها واعوذ بك من خزى الدنيا وعذاب الاخرة واعوذ بوجهك الكريم وسلطانك القديم وعزتك التى لا ترام وقدرتك التى لا يمتنع منها شئ من شر الدنيا وعذاب الاخرة ومن شر الاوجاع كلها ولا حول ولا قوة الا بالله العلى العظيم توكلت على الحى الذى لا يموت وقل الحمد لله الذى لم يتخذ ولدا ولم يكن له شريك في الملك ولم يكن له ولى من الذل وكبره تكبيرا وبعد از آن تسبيح فاطمه زهرا عليها السلام را بجا آورد وآن سى وچهار نوبت الله اكبر است وسى وسه نوبت الحمد لله وسى وسه نوبت سبحان الله (2)


(1) يا السلام علينا وعلى عباد الله الصالحين واحوط گفتن هردو است ودر اين حال مقدم داشتن السلام علينا را صدر دام ظله. (2) واولى گفتن سى و سه نوبت گفتن الحمد الله است بعد از اتمام سبحان الله بقصد احتياط صدر دام ظله.

[ 55 ]

واز حضرت امام جعفر صادق عليه السلام منقول است كه تسبيح فاطمه زهرا عليها السلام در هر شبانه روز بعد از هر نماز دو ستر است نزد من از هزار ركعت نماز كه گذارده شود وبايد كه بعد از تسبيح فاطمه زهرا عليها السلام سوره توحيد را دوازده نوبت بخواند وبعد از آن دستها گشوده اين دعا بخواند اللهم انى اسئلك باسمك المكنون المخزون الطهر الطاهر المطهر المبارك و اسئلك باسمك العظيم وسلطانك القديم يا واهب العطايا يا مطلق الاسارى يا فكاك الرقاب من النار واسئلك ان تصلى على محمد وال محمد وان تعتق رقبتى من النار وان تخرجنى من الدنيا امنا وتدخلنى الجنة سالما وان تجعل دعائى اوله فلاحا واوسطه نجاحا واخره صلاحا انك انت علام الغيوب بعد از آن سجده شكر بجا آورد وثواب آن بسيار است واز حضرت امام جعفر صادق (ع) منقول است كه شخصى كه سجده شكر كند ووضو داشته باشد خداى تعالى ثواب ده نماز باو ميدهد وده گناه عظيم باو ميبخشد وبايد كه پيشانى را در وقت سجده بر خاك گذارد واگر خاك كربلا باشد افضل است وساق دستها وسينه وشكم بر زمين برساند واين دعا بخواند اللهم انى اشهدك واشهد ملائكتك وانبيائك ورسلك وجميع خلقك انك انت الله ربى والاسلام دينى ومحمدا نبيى وعلى ابن ابى طالب والحسن والحسين وعليا ومحمدا و جعفرا وموسى وعليا ومحمدا وعليا والحسن ومحمدا المهدى صلواتك عليهم ائمتى بهم اتولا ومن عدوهم اتبرء بعد از آن سه نوبت بگويد اللهم انى انشدك دم المظلوم وبعد از آن بگويد اللهم انى انشدك بايوائك على نفسك لاوليائك لتظفرنهم بعدوك وعدوهم ان تصلى على محمد وآل محمد وعلى المستحفظين من آل محمد صلى الله عليه وآله بعد از آن سه نوبت بگويد اللهم انى اسئلك اليسر بعد العسر بعد از آن جانب راست روى خود را بر زمين گذارد وبگويد يا كهفى حين تعينى المذاهب وتضيق على الارض بما رحبت يا بارى خلقى رحمة بى وكان عن خلقى غنيا صلى على محمد وآل محمد وعلى المستحفظين من آل محمد صلى الله عليه وآله بعد از آن جانب چپ رو را بر سجده گاه گذارد وسه نوبت بگويد يا مذل كل جبار ويا معز كل ذليل قد وعزتك بلغ بى مجهودى بعد از آن سه نوبت بگويد يا حنان يا منان يا كاشف الكرب العظام بعد از آن نوبت ديگر پيشانى را بر سجده گاه گذارد وصد مرتبه شكرا شكرا بگويد بعد از آن حاجت خود را از خداى عزوجل بطلبد وچون سر از سجده بر دارد دست راست را سه نوبت بر سجده گاه گذارد وهر نوبت بر جانب چپ رو وپيشانى وجانب راست رو

[ 56 ]

بمالد وبگويد بسم الله الذى لا اله الا هو عالم الغيب والشهادة هو الرحمن الرحيم اللهم انى اعوذ بك من الهم والحزن والسقم والعدم والصغار والذل والفواحش ما ظهر منها وما بطن مقصد دوم در نماز جمعه است بدانكه ميانه مجتهدين در وجوب نماز جمعه در زمان غيبت امام عليه السلام خلافست واصح آنست كه مكلف مخير است ميانه گذاردن نماز جمعه و نماز ظهر اما چون ثواب نماز جمعه بيش از ثواب نماز ظهر است اولى آنست كه بجاى نماز ظهر نماز جمعه گذارده شود واگر كسى خواهد كه بجهة احتياط نماز ظهر را بعد از آن بگذارد جايز است واز آن منعى نيست ونماز جمعه دو ركعتست مثل نماز صبح واز هشت كس ساقط است اول از زن دويم بنده سيم مسافر چهارم كور پنجم پير عاجز هفتم شلى كه از راه رفتن عاجز باشد هشتم از كسى كه از نزد او تا جائى كه نماز جمعه گذارده ميشود زياده بر دو فرسخ باشد واگر كسى از اين جماعت غير از زن حاضر شود نماز جمعه ازو ساقط (1) نيست وآنچه بنماز جمعه تعلق دارد سى امر است نه امر واجب وبيست ويك امر سنت اما نه امر واجب اول ملاحظه وقت نماز جمعه است ووقت آن از زوال آفتابست تا وقتيكه سايه كه بعد از زوال حادث شده مساوى شاخص شود وبعضى از مجتهدين برآنند كه وقت نماز جمعه مثل وقت نماز ظهر است دويم آنكه بجماعت گذارند چه فراداى گذاردن نماز جمعه حرامست سيم آنكه جماعتى كه نماز جمعه ميگذارند كمتر از پنج نفر نباشند كه يكى از ايشان پيشنماز است چهارم آنكه پيشنماز يا غير او قبل از نماز جمعه دو خطبه بخواند كه هر يك از آن دو خطبه مشتمل باشد بر حمد وثناى خدا وصلوات بر پيغمبر (ص) وآل ووعظ وخواندن يك سوره كوتاه يا يك آيه تام الفايده پنجم آنكه خطيب در وقت خطبه خواندن ايستاده باشد ششم آنكه وضو داشته باشد هفتم آنكه هر دو خطبه را به پنج نفر از حاضران يا زياده بشنواند هشتم آنكه در ما بين دو خطبه لمحه بنشيند نهم آنكه هر گاه دو جماعت در دو جانماز جمعه گذارند واجبست كه ميانه ايشان يكفرسخ يا زياده فاصله بوده باشد پس اگر ميانه ايشان كمتر از يكفرسخ باشد وهر دو بيكبار شروع در نماز كرده باشند نماز هر دو باطل است والا نماز سابق صحيح است ونماز لاحق باطل واما آن بيست ويك امر سنت كه تعلق بنماز جمعه دارد اول غسل (2) جمعه كردن چنانكه در باب طهارت مذكور شد دويم سر تراشيدن وبسدر وخطمى شستن سيم محاسن شانه كردن چهارم ناخن چيدن پنجم سبيل گرفتن ششم بهترين وپاكترين رخوت خود پوشيدن هفتم خود را ببوى خوش معطر ساختن هشتم قبل از


(1) ولى احوط اكتفا ننمودن وخواندن نماز ظهر است نيز صدر دام ظله العالى. (2) واولى بلكه احوط بملاحظه بعض اخبار ترك نكردن آن است وفقنا وجميع المؤمنين لذلك انشاء الله تعالى صدر دام ظله.

[ 57 ]

زوال پياده بمسجد رفتن نهم آنكه جماعتى را كه در زندان محبوسند رخصت دهند كه بنماز جمعه حاضر شوند بعد از آن اگر حبس كردن ايشان موافق شرع باشد ايشان را بزندان باز گردانند دهم آنكه خطيب عادل باشد يازدهم آنكه فصيح وبليغ باشد دوازدهم آنكه در وقت خطبه خواندن بر شمشير يا كمان يا عصا تكيه كند سيزدهم آنكه چون بر منبر بر آيد سلام بر حاضران كند چهاردهم آنكه بعد از سلام آنقدر بر منبر بنشيند كه مؤذن اذان را بگويد وبعد از آن شروع در خطبه نمايد پانزدهم آنكه در خطبه بسيار تطويل نكند شانزدهم آنكه حاضران در وقت خطبه خواندن حرف نزنند هفدهم آنكه متوجه شنيدن خطبه باشند وبعضى از مجتهدين اين دو امر را واجب ميدانند هجدهم آنكه پيشنماز در ركعت اول سوره جمعه بخواند ودر ركعت دوم سوره منافقين نوزدهم آنكه در ركعت اول قبل از ركوع قنوت بخواند ودر ركعت دويم بعد از ركوع چنانچه در بحث قنوت مذكور شد بيستم آنكه جهر (1) نمايد در قراءت وقنوت وذكر ركوع وسجود وتشهد وتسليم بيست ويكم نافله جمعه گذاردن قبل از نماز جمعه وآن بيست ركعت است وهر وقت از روز جمعه كه ميتواند گذارد وافضل آنست كه شش ركعت را بعد از طلوع آفتاب باندك زمانى بگذارد وشش ركعت بعد از آن باندك زمانى وشش ركعت قبل از زوال باندك زمانى ودو ركعت بعد از زوال مقصد سيم در نماز عيدين يعنى نماز عيد ماه رمضان وعيد قربان وآن نماز واجبست بر جماعتى كه نماز جمعه بر ايشان واجبست هر گاه امام عليه السلام ظاهر باشد ودر زمان غيبت سنت است حتى بر آنجماعتى كه نماز جمعه از ايشان ساقط است و افضل آنست كه بجماعت گذارده شود وآن دو ركعت است بطريق نماز صبح ودر ركعت اول پنج تكبير قبل از ركوع بگويد وبعد از هر تكبير قنوت بخواند ودر ركعت دويم چهار تكبير بهمان طريق بجا آورد وآنچه باين نماز تعلق دارد بيست ويك امر است شانزده امر سنت وپنج امر مكروه اما شانزده امر سنت اول ملاحظه نمودن وقتست وآن از طلوع آفتاب روز عيد است تا زوال دويم غسل كردن سيم خود را معطر ساختن چهارم بهترين رخت خود پوشيدن پنجم پياده وپا برهنه ذكر گويان بمصلى رفتن ششم زندانيان را بمصلى بردن بطريقى كه در نماز جمعه مذكور شد هفتم نماز را بجماعت گذاردن هشتم خواندن سوره سبح اسم ربك الاعلى در ركعت اول وسوره والشمس در ركعت دويم نهم بلند خواندن فاتحه و


(1) ترك احتياط در هجدهم و نوزدهم وبيستم در جهر بقرائت ننمايند صدر دام ظله.

[ 58 ]

سوره دهم ايندعا را در قنوت خواندن اللهم اهل الكبرياء والعظمة واهل الجود والجبروت واهل العفو والرحمة واهل التقوى والمغفرة اسئلك بحق هذا اليوم الذى جعلته للمسلمين عيدا ولمحمد صلى الله عليه وآله ذحرا وشرفا وكرامة ومزيدا ان تصلى على محمد وآل محمد وان تدخلنا في كل خير ادخلت فيه محمدا وآل محمد وان تخرجنا من كل سوء اخرجت منه محمدا وآل محمد صلواتك عليه وعليهم اللهم انا نسئلك خير ما سئلك به عبادك الصالحون ونعوذ بك مما استعاذ منه عبادك المخلصون يازدهم آنكه نماز بر روى زمين بيحايل واقع شود دوازدهم دو خطبه بعد از نماز خواندن بطريقى كه در نماز جمعه گذشت سيزدهم آنكه اگر نماز عيد رمضان باشد خطيب در اثناى خطبه آداب فطره دادن را بمردم بيان كند واگر عيد قربان باشد آداب قربان كردنرا بيان نمايد چهاردهم آنكه خطيب ايستاده خطبه را بخواند پانزدهم آنكه اين نماز در صحرا واقع شود مگر در مكه معظمه كه در مسجد الحرام اولى است شانزدهم در وقت برگشتن از مصلى از راه ديگر بر گردند واما آن پنج امر مكروه اول حرف زدن در اثناى خطبه دوم سفر كردن بعد از طلوع فجر قبل از نماز عيد گذاردن سيم سلاح بسته بمصلى رفتن چهارم نافله گذاردن پيش از نماز وبعد از نماز حتى تحيت مسجد مگر تحيت مسجد پيغمبر صلى الله عليه وآله پنجم منبر مسجد را بمصلى بردن وسنت است كه اگر عيد ماه رمضان باشد قبل از رفتن بمصلى چيزى خوردن واگر عيد قربان باشد بعد از برگشتن مقصد چهارم در نماز طواف خانه كعبه وآنچه بآن متعلق است چهار امر است دو امر واجب ودو امر سنت اما آن دو امر واجب اول آنكه اگر طواف واجب باشد اين نماز را در پس مقام ابراهيم عليه السلام گذارند يا در يكى از دو جانب آن واگر طواف سنت باشد در هر جا از مسجد الحرام كه خواهد بگذارد دوم آنكه نماز را بعد از فراغ از طواف وقبل از شروع در سعى بگذارند واما دو امر سنت اول خواندن سوره قل يا ايها الكافرون در ركعت اول وسوره توحيد در ركعت دوم دوم آنكه بيفاصله بعد از طواف نماز بگذارد مقصد پنجم در نماز آيات يعنى كسوف وخسوف وهر امر آسمانى كه موجب خوف باشد مثل بادهاى سياه وسرخ وامثال آن واين نماز دو ركعت است در ركعت اول پنج ركوع واجب است باينطريق كه چون بعد از تكبير احرام فاتحه وسوره بخواند

[ 59 ]

بركوع رود وچون سر از ركوع بردارد نوبت ديگر فاتحه وسوره بخواند باز بركوع رود تا پنجنوبت وبعد از سر برداشتن از ركوع پنجم بسجده رود ودو سجده بجا آورد وركعت دوم را نيز باينطريق بگذارد وبعد از آن تشهد بخواند وسلام دهد واين نماز را باين طريق بجا آوردن افضل است وجايز است كه در هر ركعت بعد از فاتحه يك آيه از سوره بخواند وبركوع رود وچون سر از ركوع بردارد از موضع قطع يك آيه ديگر يا زياده بى فاتحه بخواند وبركوع رود وهمچنين كند تا قبل از ركوع پنجم سوره ونماز تمام شود واول وقت نماز كسوف وخسوف ابتداى گرفتن آفتاب وماهست وآخر آن شروع در انجلاست وسيد مرتضى آخر وقت را آخر انجلا ميداند واگر شخصى اين نماز را در وقت ترك كند از روى عمد پس اگر تمام قرص آفتاب يا ماه گرفته شده باشد قضاى آن واجبست واگر بعضى گرفته باشد قضا ندارد وبعضى از مجتهدين قضا را واجب ميدانند خواه تمام قرص گرفته شده باشد وخواه بعض ونماز زلزله در تمام عمر اداست (1) ودر باد سياه وسرخ وامثال آن بعضى از مجتهدين برآنند كه اگر وقت نماز را نميگنجد نماز ساقط ميشود وبعضى برآنند (2) كه ساقط نميشود وبعضى برآنند كه اگر وقت گنجايش طهارت ويكركعت داشته باشد نماز واجبست والا ساقط است تتمه هشت امر سنت باين نماز متعلق است اول جهر نمودن مصلى در قرائت خواه در روز اين نماز واقع شود وخواه در شب دوم خواندن سورهاى طويل مانند سوره انبيا وكهف هر گاه وقت باشد سيم الله اكبر گفتن بعد از سر برداشتن از هر ركوع مگر در ركوع پنجم ودهم كه آنجا سمع الله لمن حمده بگويد چهارم قنوت كردن بعد از ركوع پنجم ودهم (3) پنجم آنكه اين نماز را در مسجد گذارند يا جائى كه سقف نداشته باشد ششم آنكه مقدار زمان هر يك از ركوع وسجود وقنوت مساوى زمان قراءة باشد هفتم آنكه بجماعت گذارده شود خواه همه قرص گرفته باشد وخواه بعضى وشيخ ابن بابويه بر آنست كه اگر همه قرص گرفته نشده باشد بجماعت گذاردن جايز نيست هشتم آنكه اگر قبل از تمام انجلا از نماز فارغ شود نماز را اعاده كند وسيد مرتضى بر آنست كه اعاده نماز در اينصورت واجبست وبدآنكه اگر وقت اين نماز با وقت يكى از نمازهاى يوميه جمع شود ووقت گنجايش هر دو داشته باشد در اينصورت مكلف مخير است در تقديم هر كدام كه خواهد واگر وقت يكى مضيق باشد


(1) واحوط مبادرت در اداء آنست صدر دام ظله. (2) البته متابعت اين بعض را نمايند صدر دام ظله. (3) ظاهر اين است كه قنوت مستحب است پيش از ركوع دهم وچهارم وششم وهشتم ودهم والله العالم صدر دام ظله

[ 60 ]

ووقت ديگرى موسع تقديم آنكه وقت آن مضيق است نمايد واگر وقت نسبت بهر يك مضيق باشد واجبست تقديم نماز يوميه وهمچنين اگر اين نماز جمع شود با نماز ميت يا نماز طواف خانه كعبه اگر واجب باشد واگر در اثناى اين نماز وقت يكى از نمازهاى يوميه داخل شود جايز است كه اين نماز را قطع كند اگر وقت تنگ باشد وبنماز يوميه مشغول شود وچون سلام دهد اين نماز را از آنجا كه قطع كرده با تمام رساند مقصد ششم در نماز ميت واين واجب كفائى است يعنى هر گاه يك شخص بگذارد از همه كس ساقط ميشود ونماز كردن بر ميت واجب است بشرطيكه مسلمان باشد يا در حكم مسلمان مثل اطفال مسلمان بشرط آنكه شش سال تمام كرده باشد واگر كمتر از شش سال داشته باشد نماز بر ايشان سنت است وكيفيت اين نماز آنست كه مصلى اول نيت كند باين قسم كه نماز بر اين مرده ميگذارم واجب تقرب بخدا وبعد از آن تكبير احرام بجا آورد وبگويد اشهد ان لا اله الا الله وحده لا شريك له واشهد ان محمدا عبده ورسوله تكبير دوم بجا آورد بگويد اللهم صل على محمد وآل محمد وبارك على محمد وآل محمد وترحم على محمد وآل محمد كافضل ما صليت وباركت وترحمت على ابراهيم وآل ابراهيم انك حميد مجيد باز تكبير سيم بجا آورد وبگويد اللهم اغفر للمؤمنين والمومنات والمسلمين والمسلمات الاحياء منهم والاموات تابع بيننا وبينهم بالخيرات انك مجيب الدعوات إنك على كل شئ قدير باز تكبير چهارم بجا آورد وبگويد اگر ميت مرد مؤمن باشد اللهم ان هذا عبدك وابن عبدك وابن امتك نزل بك وانت خير منزول به اللهم انا لا نعلم منه الا خير وانت اعلم به منا اللهم ان كان محسنا فزد في احسانه وان كان مسيئا فتجاوز عنه واحشره مع من كان يتولاه من الائمة الطاهرين واگر مخالف ومعاند باشد بجاى آن بگويد اللهم املا جوفه نارا وقبره نارا وسلط عليه الحيات والعقارب واگر ميت مستضعف باشد يعنى مذهب حق را نداند وعناد هم نداشته باشد بعد از تكبير چهارم بگويد اللهم اغفر للذين تابوا واتبعوا سبيلك وقهم عذاب الجحيم واگر اعتقاد ميت را مطلقا نداند بعد از تكبير چهارم بگويد اللهم ان هذه النفس انت احييتها وانت امتها اللهم ولها ما تولت واحشرها مع من احبت واگر ميت طفل باشد بعد از تكبير چهارم بگويد اللهم اجعله لابويه ولنا سلفا وفرطا وذخرا و

[ 61 ]

اگر زن مؤمنه باشد بعد از تكبير چهارم بگويد اللهم ان هذه امتك وابنت عبدك وابنت امتك نزلت بك وانت خير منزول بها اللهم انا لا نعلم منها الا خيرا وانت اعلم بها منا اللهم ان كانت محسنة فزد في احسانها وان كانت مسيئة فتجاوز عنها واحشرها مع من كانت تتولاه من الائمة الطاهرين وآخر نماز ميت تكبير پنجم است وبآن ختم نماز ميشود تتمه آنچه باين نماز تعلق دارد بعد از نيت وپنج تكبير ودعاها نوزده است چهار امر واجب ودوازده امر سنت سه امر مكروه اما چهار امر واجب اول آنكه در وقت نماز گذاردن سر ميت بجانب راست مصلى باشد پس اگر خلاف اين ظاهر شود اعاده نماز واجب است دويم آنكه ميت را در آنوقت بر پشت بخوابانند نه بر پهلو واگر خلاف اين ظاهر شود اعاده ء نماز واجب است سيم آنكه مصلى از تابوت ميت بسيار دور نباشد چهارم آنكه نماز گذاردن بعد از تغسيل وتكفين باشد وبدآنكه آنچه در اين نماز مجزيست وكمتر از آن مجزى نيست آنست كه بعد از نيت تكبير احرام بگويد اشهد ان لا اله الا الله واشهد ان محمدا رسول الله وبعد از تكبير دوم بگويد اللهم صل على محمد وآل محمد وبعد از تكبير سيم بگويد اللهم اغفر للمؤمنين والمؤمنات وبعد از تكبير چهارم دعاى ميت را بجا آورد باين نحو اللهم اغفر لهذا الميت ودر تكبير پنجم نماز را ختم كند واما آن دوازده امريكه در اين نماز سنت است اول مصلى متطهر باشد دويم پيشنماز مخاذى كمر ميت ايستد اگر مذكر باشد و محاذى سينه ميت ايستد اگر مؤنث باشد سيم كفش از پا بيرون كردن چهارم نزديك ايستادن بحيثيتى كه اگر بادى وزد دامن مصلى بتابوت برسد پنجم آنكه مصلى در هر يك از پنج تكبير دستها را بنزديك گوش رساند ششم آنكه اين نماز را بجماعت گذارند هفتم آنكه اگر مأموم همين يك كس باشد در پس سر پيشنماز ايستد اما در غير اين نماز سنت است كه در جانب راست پيشنماز ايستد هشتم ايستادن در صف آخر جماعت كه ثواب آن بيشتر است نهم نماز گذاردن بر طفلى كه كمتر از شش سال داشته باشد بشرط آنكه زنده از رحم جدا شده باشد پس اگر در رحم زنده بوده ومرده جدا شده نماز بر وسنت نيست دهم آنكه نماز ميت را در روز گذارند اگر عذرى نباشد يازدهم آنكه مرد را بجانب مصلى گذارند وزن را بجانب قبله اگر جمع شوند اما بنوعيكه سينه زن محاذى كمر مرد شود واگر طفلى كه كمتر از شش سال داشته باشد با ايشان جمع شود او را از زن مؤخر گذارند وبر هر سه يكنماز

[ 62 ]

جايز است ودعا بجهة هر يك بطريقى كه مذكور شد بفعل آورد واگر هر سه را در يك دعا شريك سازدهم جايز است مثل آنكه بگويد اللهم ارحم هولاء الاموات دوازدهم آنكه چون از نماز فارغ شود پيشنماز در مكان خود ايستد تا تابوت را بردارند واما آن سه امر كه مكروهست اول نماز بر ميت در مسجد گذاردن دوم فاتحه (1) يا سوره در اين نماز خواندن هر گاه تقيه نباشد سيم سلام دادن در آخر اين نماز در وقتى كه تقيه نباشد وبعضى از مجتهدين سلام دادن را در اين نماز مكروه نميدانند واين نماز را جنب وزن حيض دار ميتوانند گذارند چنانكه در باب طهارت مذكور شد مقصد هفتم در نمازى كه بنذر واجب شود يا بعهد يا بسوگند وشرط نمازى كه بيكى از اين سه امر واجب ميشود آنست كه كيفيت آن مخالف كيفيت نمازهاى متعارف شرع نباشد پس اگر نذر كند كه پنج ركعت نماز بيك سلام بگذارد يا دو ركعت بچهار ركوع آن نذر باطلست اما اگر نذر كند كه سه ركعت بيكسلام يا يكركعت بيكسلام بگذارد در صحت آن نذر خلافست واصح صحت (2) است واگر نذر كند كه نماز عيد را يا نماز كسوف را در غير وقت عيد وكسوف بگذارد اولى (3) عدم صحت است واگر شخصى نماز واجب مثل يكى از نمازهاى يوميه را نذر كند نذر او صحيح است ووجوب آن مؤكد ميشود پس اگر بجا نياورد كفاره بر او لازم است ومقدار كفاره در باب نذر مذكور خواهد شد وچون كفاره دهد گناه مخالفت نذر تخفيف مييابد اما گناه ترك نماز بحال خود با قيست وبكفاره دادن تخفيف نمى يابد واگر شخصى نذر دو ركعت از نمازهاى نافله كند بعضى از مجتهدين را مذهب آنست كه واجبست كه در هر ركعت بعد از فاتحه سوره را بخواند هر چند در نافله سوره واجب نيست واگر شخصى نذر كند كه هر روز دو ركعت نماز گذارد مثلا يكروز عمدا ترك كند نذر او بر طرف (4) ميشود ولازم نيست كه ديگر روز به گذارد اما كفاره خلاف نذر لازم است واگر نذر كند كه سجده بجا آورد نذر او صحيح است اما اگر نذر كند كه ركوعى يا تكبير احرامى بجا آورد آن نذر باطل است مقصد هشتم در نماز كه باجاره واجب ميشود هر گاه در ذمت شخصى نماز واجبى باشد واجبست كه وصيت كند شخصى را اجاره كنند كه نمازيكه در ذمت اوست بگذارد واين وقتيست كه آن شخص پسر نداشته باشد كه اگر پسر دارد قضاى نماز پدر بر اوست چنانچه بعد از اين مذكور خواهد شد وبر پدر واجبست كه پسر را بر آن مطلع سازد وچون شخص را بجهة قضاى


(1) در جواز خواندن فاتحه با سوره و سلام دادن تامل است صدر دام ظله. (2) معلوم نيست پس چنين نذرى را ترك نمايند صدر دام ظله. (3) بلكه اقوى صدر دام ظله. (4) مطلقا معلوم نيست بلكه تفصيل دارد صدر دام ظله.

[ 63 ]

نماز ميت باجاره گيرند وجه اجاره را از ثلث متروكات اخراج بايد كرد واگر وصيت نكند بر ورثه لازم نيست كه اخراج كنند وبعضى از مجتهدين برآنند كه وجه اجاره نماز بطريق وجه اجاره حج از اصل تركه بايد داد خواه وصيت كرده باشد وخواه نكرده (1) باشد وشخصى را كه باجاره ميگيرند نماز جهت ميت بگذارد ميبايد كه مسائل ضرورى نماز را بداند وعادل باشد وعاجز از بعض افعال نماز مثل قيام وغير آن نباشد وواجب نيست كه بعد از وقوع اجاره على الفور بآن اشتغال نمايد يا اكثر اوقات بآن مشغول باشد بلكه آنقدر كافيست كه بعضى اوقات بجا آورد بحيثيتى كه بحسب عرف گويند كه او اشتغال دارد و كاهلى نميكند وجايز است كه دو شخص را يا زياده بجهة قضاى نماز يك شخص باجاره گيرند اما وقت نماز هر يك از آن جماعت ميبايد كه معين باشد تا ديگرى در آن وقت بقضاى نماز ميت اشتغال ننمايد ونماز او بترتيب قضا شود وچون مرد خود را بجهة قضاى نماز زن باجاره دهد مخير است ميانه جهر واخفات (2) وهمچنين اگر زن خود را بجهة قضاى نماز مرد باجاره دهد بشرط آنكه نامحرم آواز او را نشنود بتفصيلى كه قبل از اين مذكور شد مقصد نهم در نمازيكه از پدر فوت (3) شده باشد بر پسر واجبست بدآنكه بر پسر واجبست كه بعد از فوت پدر آنرا بجا آورد بدو شرط اول آنكه ميت را پسرى بزرگتر از ونباشد كه اگر بزرگتر باشد بر پسر كوچك واجب نيست اما اگر دو پسر داشته باشد يا زياده كه همه در سن برابر باشند واجبست كه نماز پدر را بالسويه با يكديگر قضا كنند واگر يكنماز باقى بماند مثل آنكه چهار پسر از وبماند وپنج نماز از وفوت شده باشد در اينصورت قضاى آن يكنماز بر ايشان واجب كفائيست يعنى هر كدام كه بجا آورند از ديگران ساقط ميشود دويم آنكه پدر وصيت نكرده باشد كه شخصى را غير پسر بزرگتر جهة نماز استيجار نمايند كه اگر وصيت كرده باشد قضاى نماز پدر از پسر بزرگتر ساقطست (3) وبعضى از مجتهدين شرط ثالث كرده اند وآن آنست كه آن نماز بواسطه بيمارى يا عذرى از پدر فوت شده باشد پس اگر عمدا بيعذر از وفوت شده باشد قضاى آنرا بر پسر لازم نميدانند وبعضى ديگر شرط رابع كرده اند و آن آنست كه پسر بزرگتر در وقت فوت پدر بالغ وعاقل باشد پس اگر طفل يا مجنون باشد قضاى نماز پدر را بعد از بلوغ وعقل بر او واجب نميدانند مطلب دويم در نمازهاى سنتى وانواع آن بسيار است ودر اين كتاب از آنجمله بيست وچهار نماز مذكور ميشود چنانچه


(1) واحوط بر ورثه اين است كه بعض از مجتهدين فرموده اند صدر دام ظله. (2) در جهر واخفات وامثال آن ظاهر اين است كه اجير بايد ملاحظه تكليف خود را نمايد صدر دام ظله. (3) نمازيكه از مادر فوت شده نيز پسر بزرگتر بجاى آورد على الاحوط صدر دام ظله. (4) سقوط بمجرد وصيت معلوم نيست پس اگر بعمل نيامد پسر بزرگ ترك ننمايد صدر دام ظله.

[ 64 ]

قبل از اين مذكور شد اول نوافل يوميه است كه در هر شبانروزى گذاردن آن سنت است وآن سى وچهار ركعت است هشت ركعت نافله ظهر است مقدم بر ظهر وهشت ركعت نافله عصر است مقدم بر عصر وچهار ركعت نافله مغرب است بعد از مغرب ودو ركعت نشسته كه بيكركعت حسابست وآنرا وتيره گويند نافله خفتن است بعد از خفتن وهشت ركعت نماز نافله شب است ودو ركعت نماز شفع ويكركعت نماز وتر است ودو ركعت نماز نافله صبح است مقدم بر صبح واول وقت نافله ظهر از زوال آفتابست وآخر آن وقتيست كه سايه شاخص بمقدار دو قدم بر سايه وقت زوال افزايد در جائيكه وقت زوال شاخص را سايه باشد ودر جائى كه در وقت زوال شخص را سايه نماند اول وقت نافله ظهر وقتيست كه سايه معدوم ميشود آخر آن وقتسيت كه سايه بعد از عدم بدو قدم برسد ومراد از قدم هفت يك شاخص است واول وقت نافله عصر فارغ شدن است از نماز ظهر كه در اول وقت گذارده شود وآخر آن وقتيست كه سايه شاخص بمقدار چهارم قدم برسد واول وقت نافله مغرب فارغ شدن است از نماز مغرب كه در اول وقت گذارده شود و آخر آن بر طرف شدن سرخيست كه در جانب مغرب بهم ميرسد واول وقت نافله نماز خفتن فارغ شدنست از نماز خفتن هر گاه كه در اول وقت گذارده شود وآخر آن تا نصف شب است ووقت نماز شب از نصف شب است تا طلوع فجر دوم وهر چند بفجر دويم نزديكتر باشد ثواب آن بيشتر است واگر بعد از گذاردن چهار ركعت فجر دويم طالع شود چهار ركعت باقى نافله را مخفف بگذارد واگر قبل از گذاردن چهار ركعت طالع شود نافله را قطع كند وبنماز صبح اشتغال نمايد (1) وجايز است كه نماز شب را در اول شب بگذارد هر گاه ترسد كه در نصف شب بيدار نشود ووقت نماز شفع ووتر بعد از فارغ شدن نماز شب است و افضل آنست كه شفع ووتر را ما بين فجر اول وفجر دوم بجا آورد ووقت نافله صبح بعد از فارغ شدنست از شفع (2) ووتر ووقت آن ميكشد تا پيدا شدن سرخى مشرق وادعيه وآداب نوافل يوميه بسيار است وآنرا در كتاب مفتاح الفلاح بتفصيل مذكور ساختيم ودر اين كتاب آنچه اهم است مذكور ميسازيم بدآنكه چون زوال آفتاب متحقق شود يعنى وقت ظهر داخل شود بايد كه اين دعا بخواند كه حضرت امام محمد باقر صلوات الله عليه تعليم محمد بن مسلم داده وفرموده كه محافظت كن بر آن چنانكه محافظت ميكنى بر چشمهاى خود و آن اينست سبحان الله ولا اله الا الله والحمد لله الذى لم يتخذ ولدا ولم يكن له شريك


(1) يا بنافله صبح مشغول شود ماداميكه وقت آن باقى باشد صدر دام ظله. (2) اگر شفع ووتر را بعداز فجر اول بجاى آورده باشد زيرا كه وقت نافله صبح بعداز فجر اول است صدر دام ظله

[ 65 ]

في الملك ولم يكن له ولى من الذل وكبره تكبيرا بعد از آن وضو سازد وشروع در نافله ظهر كند ودر ركعت اول تكبيرات سبعه افتتاحيه را با ادعيه ثلاثه آن بطريقى كه در فصل تكبير احرام مذكور شد بجا آورد وبعد از فاتحه سوره قل هو الله احد بخواند ودر ركعت دويم بعد از فاتحه سوره قل يا ايها الكافرون بخواند پس سلام دهد وبعد از سلام سه تكبير بگويد وتسبيح فاطمه زهرا عليها السلام بجا آورد واين دعا بخواند اللهم انى ضعيف فقو في رضاك ضعفى وخذ الى الخير بناصيتى واجعل الايمان منتهى رضاك وبارك لى فيما قسمت لى وبلغنى برحمتك كل الذى ارجوا منك واجعل لى ودا وسرورا للمؤمنين وعهدا عندك پس دو ركعت ديگر نافله ظهر بگذارد بطريقى كه ذكر شد سواى شش تكبير افتتاحيه وادعيه ء آن پس دو ركعت ديگر را نيز بهمين طريق بجا آورد وبعد از هر دو ركعت از اين شش ركعت آنچه ميسر باشد از تعقيب بجا آورد وبعد از آن اذان ظهر بگويد وبعد از آن دو ركعت ديگر نافله ظهر را باينطريق بجا آورد وبعد از فارغ شدن از نماز ظهر ومتعلقات آن شروع كند در نافله عصر ودر هر ركعت بعد از فاتحه هر سوره كه خواهد بخواند وچون از دو ركعت اول فارغ شود اين دعا بخواند اللهم انه لا اله الا هو الحى القيوم العلى العظيم الحليم الكريم الخالق الرازق المحيى المميت المبدئ البديع لك الحمد ولك المن ولك الكرم ولك الجود ولك الامر وحدك لا شريك لك يا واحد يا احد يا صمد يا من لم يلد ولم يولد ولم يكن له كفوا احد ولم يتخذ صاحبة ولا ولدا صلى على محمد وآله پس حاجت خود بخواهد وبعد از آن دو ركعت ديگر نافله عصر بگذارد بطريق دو ركعت اول پس ايندعا بخواند اللهم رب السموات السبع ورب الارضين السبع وما فيهن وما بينهن وما تحتهن ورب العرش العظيم ورب جبرئيل وميكائيل واسرافيل ورب السبع المثانى والقرآن العظيم ورب محمد خاتم النبين صل على محمد وآله واسئلك باسمك الاعظم الذى به تقوم السموات والارض وبه تحيى الموتى وترزق الاحياء وتفرق بين المجتمع وتجمع بين المتفرق وبه احصيت عدد الاجال ووزن الجبال وكيل البحار اسئلك يا من هو كذلك ان تصلى على محمد وآل محمد پس حاجت خود را بخواهد پس دو ركعت ديگر بگذارد باينطريق وبعد از آن ايندعا بخواند اللهم انى ادعوك بما دعاك به عبدك يونس اذ ذهب مغاضبا فظن ان لن نقدر عليه فنادى في الظلمات ان لا اله الا انت سبحانك انى كنت

[ 66 ]

من الظالمين فاستجبت له ونجيته من الغم وكذلك ننجى المؤمنين فانه دعاك وهو عبدك وانا ادعوك وانا عبدك وسئلك وهو عبدك وانا اسئلك وانا عبدك ان تصلى على محمد وآل محمد وان تستجيب لى كما استجبت له وادعوك بما دعاك به عبدك ايوب اذ مسه الضر فدعاك انى مسنى الضر وانت ارحم الراحمين فاستجبت له وكشفت ما به من ضر و اتيته اهله ومثلهم معهم فانه دعاك وهو عبدك وانا ادعوك وانا عبدك وسئلك وهو عبدك وانا اسئلك وانا عبدك ان تصلى على محمد وآل محمد وان تفرج عنى كما فرجت عنه وان تستجيب لى كما استجبت له وادعوك بما دعاك به يوسف عبدك اذ فرقت بينه وبين اهله وهو في السجن فانه دعاك وهو عبدك وانا ادعوك وانا عبدك وسئلك وهو عبدك وانا اسئلك وانا عبدك ان تصلى على محمد وآل محمد وان تفرج عنى كما فرجت عنه وان تستجيب لى كما استجبت له فصل على محمد وآل محمد پس حاجت خود را بخواهد وبعد از آن دو ركعت ديگر نافله عصر را بگذارد پس ايندعا بخواند يا من اظهر الجميل وستر القبيح يا من لم يؤاخذ بالجريرة ولم يهتك الستر يا كريم الصفح يا عظيم المن يا حسن التجاوز يا واسع المغفرة يا باسط اليدين بالرحمة يا سامع كل نجوى ويا منتهى كل شكوى يا مبتديا بالنعم قبل استحقاقها يا رباه يا رباه يا رباه يا رباه يا سيداه يا سيداه يا سيداه يا غاية رغبتاه يا ذا الجلال والاكرام اسئلك بحق محمد وعلى وفاطمة والحسن والحسين وعلى ومحمد وجعفر وموسى وعلى ومحمد وعلى والحسن ومحمد صاحب الزمان سلام الله عليهم اجمعين ان تصلى على محمد وآل محمد وان تكشف كربى وتغفر ذنبى و تنفس همى وتفرج غمى وتصلح شانى في دينى ودنياى وآخرتى وان تدخلنى الجنة ولا تشوه خلقى بالنار ولا تفعل بى ما انا اهله برحمتك يا ارحم الراحمين پس اذان واقامت بگويد براى نماز عصر وبعد از نماز عصر تعقيب بجا آورد وبعد از آن بگويد استغفر الله الذى لا اله الا هو الحى القيوم الرحمن الرحيم ذو الجلال والاكرام واسئله ان يتوب على توبة عبد ذليل خاضع فقير بائس مسكين مستكين مستجير لا يملك لنفسه ضرا ولا نفعا ولا حيوة ولا نشورا اللهم انى اعوذ بك من نفس لا تشبع ومن قلب لا يخشع ومن علم لا ينفع ومن صلوة لا ترفع ومن دعاء لا يسمع اللهم انى اسئلك اليسر بعد العسر والفرج بعد الكرب والرخاء بعد الشدة اللهم ما بنا من نعمة فمنك وحدك لا شريك

[ 67 ]

لك لا اله الا انت استغفرك واتوب اليك وسنت است كه بعد از نماز عصر هفتاد نوبت استغفار كند وسوره انا نزلنا في ليلة القدر ده نوبت بخواند وبعد از آن دو سجده شكر بجا آورد بطريقى كه قبل از اين مذكور شد وبايد كه آخر دعاهائى كه بعد از نماز عصر ميخواند اين دعا باشد اللهم انى وجهت وجهى اليك واقبلت بدعائى عليك راجيا اجابتك طامعا في مغفرتك طالبا ما اويت به على نفسك مستنجزا وعدك اذ تقول ادعونى استجب لكم فصل على محمد وآل محمد واقبل الى بوجهك وارحمنى واستجب دعائى يا اله العالمين فصل چون وقت نماز مغرب داخل شود بايد كه بى تأخير متوجه بنماز مغرب شود بجهت آنكه وقت آن مضيق است چنانكه قبل از اين مذكور شد وبعد از آنكه نماز مغرب بگذارد وتعقيب را بطريقى كه مذكور شد بجا آورد سه نوبت بگويد الحمد الله الذى يفعل ما يشاء ولا يفعل ما يشاء غيره پس نافله مغرب را بگذارد واز ائمه معصومين صلوات الله عليهم اجمعين مبالغه وتاكيد در گذاردن نافله مغرب بسيار است چنانچه از حضرت امام جعفر صادق صلوات الله عليه منقولست كه آنحضرت فرمودند بحارث بن مغيره كه ترك مكن چهار ركعت را بعد از مغرب در سفر ودر حضر اگر چه گريخته باشى از اعدا وايشان در عقب تو شتابند ومكروهست حرف زدن ميانه چهار ركعت نافله مغرب وهر گاه فوت شود وقت نافله مغرب قضا كند آنرا همچو ساير نوافل وچون شروع در نافله مغرب كند هفت تكبير افتتاحيه را با ادعيه ثلثه بجا آورد ودر ركعت اول بعد از حمد سوره قل هو الله احد سه نوبت بخواند ودر ركعت دويم بعد از حمد سوره انا انزلناه يكبار واگر خواهد در ركعت اول سوره قل يا ايها الكافرون بخواند ودر ركعت دويم سوره قل هو الله احد واگر در هر دو ركعت بالحمد تنها اكتفا كند جايز است همچنانكه در ساير نوافل وبايد كه قرائت را در نافله مغرب وجميع نوافل شب بلند بخواند و بعد از فارغ شدن از دو ركعت اول ايندعا بخواند اللهم انك ترى ولا ترى وانت بالمنظر الاعلى وان اليك الرجعى والمنتهى وان لك الممات والمحى وان لك الاخرة والاولى اللهم انا نعوذ بك ان نذل ونخزى وان ناتى ما عنه تنهى اللهم انى اسئلك ان تصلى على محمد وآل محمد واسئلك الجنة برحمتك واستعيذ بك من النار بقدرتك واسئلك الحور العين بعزتك وان تجعل اوسع رزقى عند كبر سنى واحسن عملى عند اقتراب اجلى و اطل في طاعتك وما يقرب منك ويحظى عندك ويزلف لديك عمرى واحسن في جميع

[ 68 ]

احوالى وامورى ومعرفتى ولا تكلنى الى احد من خلقك وتطول على بقضاى جميع حوائجى للدنيا والاخرة وابدا بوالدى وولدى وجميع اخوانى المؤمنين في جميع ما سئلتك لنفسى برحمتك يا ارحم الراحمين پس شروع كند در دو ركعت ديگر از نافله مغرب ودر ركعت اول از اين دو ركعت اين چند آيه را از اول سوره حديد بخواند بسم الله الرحمن الرحيم سبح لله ما في السموات والارض وهو العزيز الحكيم له ملك السموات والارض يحيى ويميت وهو على كل شئ قدير هو الاول والاخر والظاهر والباطن وهو بكل شئ عليم هو الذى خلق السموات والارض في ستة ايام ثم استوى على العرش يعلم ما يلج في الارض وما يخرج منها وما ينزل من السماء وما يعرج فيها وهو معكم اينما كنتم والله بما تعملون بصير له ملك السموات والارض والى الله ترجع الامور يولج الليل في النهار ويولج النهار في الليل وهو عليم بذات الصدور ودر ركعت دويم آخر سوره حشر را بخواند لو انزلنا هذا القران على جبل لرايته خاشعا متصدعا من خشية الله وتلك الامثال نضربها للناس لعلهم يتفكرون هو الله الذى لا اله الا هو عالم الغيب والشهادة هو الرحمن الرحيم هو الله الذى لا اله الا هو الملك القدوس السلام المؤمن المهيمن العزيز الجبار المتكبر سبحان الله عما يشركون هو الله الخالق البارئ المصور له الاسماء الحسنى يسبح له ما في السموات والارض وهو العزيز الحكيم ودر سجده آخر از اين دو ركعت هفت نوبت بگويد اللهم انى اسئلك بوجهك الكريم واسمك العظيم وملكك القديم ان تصلى على محمد وآل محمد وان تغفر لى ذنبى العظيم انه لا يغفر الذنب العظيم الا العظيم پس دو سجده شكر بجا آورد وبگويد آنچه قبل از اين در سجده شكر مذكور شد ودر هر يك شكرا شكرا شكرا كافيست بعد از آن دو ركعت نماز غفيله (1) بگذارد وكيفيت آن عنقريب مذكور خواهد شد وچون سرخى از جانب مغرب بر طرف شود از براى نماز خفتن اذان واقامت بگويد وادعيه پيش از اقامت وبعد از اقامت را بجا آورد وچون از نماز خفتن فارغ شود وتعقيب بجا آورد اين دعا بخواند اللهم بحق محمد وآل محمد صلى على محمد وآل محمد ولا تؤمنا مكرك ولا تنسنا ذكرك ولا تكشف عنا سترك ولا تحرمنا فضلك ولا تحل علينا غضبك ولا تباعدنا من جوارك ولا تنقصنا من رحمتك ولا تنزع عنا بركاتك ولا تمنعنا عافيتك واصلح لنا ما اعطيتنا وزدنا من فضلك المبارك الطيب الحسن الجميل ولا تغير ما بنا من نعمتك ولا تؤيسنا من


(1) احوط آنستكه دو ركعت نماز غفيله را از نافله مغرب قرار دهد صدر دام ظله

[ 69 ]

روحك ولا تهنا بعد كرامتك ولا تضلنا بعد اذ هديتنا وهب لنا من لدنك رحمة انك انت الوهاب پس هر يك از فاتحه وقل هو الله احد وقل اعوذ برب الفلق وقل اعوذ برب الناس را ده نوبت بخواند وده نوبت بگويد سبحان الله والحمد لله ولا اله الا الله والله اكبر وده نوبت اللهم صل على محمد وآل محمد وبعد از آن اين دعا بخواند اللهم افتح لى ابواب رحمتك واسبغ على من حلال رزقك فمتعنى بعافية ما ابقيتنى في سمعى وبصرى وجميع جوارحى اللهم ما بنا من نعمة فمنك لا اله الا انت استغفرك واتوب اليك يا ارحم الراحمين پس دو سجده شكر بجا آورد وبعد از آن دو ركعت وتيره را كشسته بگذارد وايستاده نيز جايز است وهفت تكبير افتتاحيه را با ادعيه ثلثه بجا آورد ودر ركعت اول بعد از فاتحه سوره تبارك يا سوره واقعه بخواند ودر ركعت دويم بعد از فاتحه سوره توحيد وبعد از فارغ شدن حاجت خود را بخواهد فصل در بيان آداب نماز شب چون بنده مؤمن شب از خواب بيدار شود اول چيزى كه بايد بكند آنست كه سجده كند پس بگويد در سجود يا بعد از سر برداشتن از سجود الحمد لله الذى احيانى بعد ما اماتنى واليه النشور الحمد لله الذى رد على روحى لاحمده واعبده پس چون خواهد كه شروع در نماز شب كند اين دعا بخواند اللهم انى اتوجه اليك بنبيك نبى الرحمة واله واقدمهم بين يدى حوائجى فاجعلنى بهم وجيها في الدنيا والاخرة ومن المقربين اللهم ارحمنى بهم ولا تعذبنى بهم واهدنى بهم ولا تضلنى بهم وارزقنى بهم ولا تحرمنى بهم واقض لى حوائج الدنيا والاخرة انك على كل شئ قدير وبكل شئ عليم پس افتتاح كند ركعت اول را از نماز شب بتكبيرات سبعه افتتاحيه با ادعيه ء ثلثه وافضل آنست كه در ركعت اول بعد از حمد سوره قل هو الله احد را سى نوبت بخواند ودر ركعت دويم سوره قل يا ايها الكافرون را ودر شش ركعت ديگر از نماز شب سوره هاى دراز مانند سوره انعام وكهف وانبيا ويس بخواند واگر وقت تنك شود از خواندن سوره هاى دراز كافيست خواندن حمد وقل هو الله در هر ركعت وجايز است كه اختصار بحمد تنها كند همچو ساير نوافل وبدآنكه اتفاق كرده اند علماى ما قدس الله ارواحهم بر اينكه قنوت همچنانكه سنت است در نمازهاى واجبى سنت است در هر ركعت دويم از نوافل مگر ركعت دويم شفع كه در وقنوت نيست بلكه قنوت در ركعت سيم است كه آنرا وتر گويند چنانكه عنقريب مذكور ميشود وكافيست

[ 70 ]

از قنوت اينكه بگويد اللهم اغفر لنا وارحمنا وعافنا واعف عنا في الدنيا والاخرة انك على كل شئ قدير وسنت است بلند خواندن قنوت اگر چه در نوافل روز باشد وهمچنين سنت است تطويل قنوت خصوصا در نماز شب كه وقت آن وسيع است واز قنوتهاى مختصر كه سزاوار است كه در نماز واجب وسنت خوانده شود ايندعاست الهى كيف ادعوك وقد عصيتك وكيف لا ادعوك وقد عرفت حبك في قلبى وان كنت عاصيا مددت اليك يدا بالذنوب مملوة و عينا بالرجاء ممدودة مولاى انت اعظم العظماء وانا اسير الاسراء وانا الاسير بذنبى المرتهن بجرمى الهى لئن طالبتنى بذنبى لاطالبنك بكرمك ولئن طالبتنى بجريرتى لاطالبنك بعفوك ولئن امرت بى الى النار لاخبرن اهلها انى كنت اقول لا اله الا الله محمد رسو ل الله اللهم ان الطاعة تسرك والمعصيته لا تضرك فهب لى ما يسرك واغفر لى ما لا يضرك يا ارحم الراحمين وسنت است كه ميانه هر دو ركعت از هشت ركعت نماز شب ايندعا بخواند اللهم انى اسئلك ولم يسئل مثلك انت موضع مسألة السائلين ومنتهى رغبة الراغبين ادعوك ولم يدع مثلك وارغب اليك ولم يرغب الى مثلك وانت مجيب دعوة المضطرين وارحم الراحمين واسئلك بافضل المسائل وانجحها واعظمها يا الله يا رحمن يا رحيم وباسمائك الحسنى وامثالك العليا ونعمك التى لا تحصى وباكرم اسمائك و احبها اليك واقربها منك وسيلة واشرفها عندك منزلة واجزلها لديك ثوابا و اسرعها في الامور اجابة وباسمك المكنون الاكبر الاعز الاجل الاعظم الاكرم الذى تحبه وتهويه وترضى به عمن دعاك فاستجبت له دعاء وحق عليك ان لا تحرم سائلك ولا ترده وبكل اسم هو لك في التورية والانجيل والزبور والفرقان العظيم وبكل اسم دعاك به حملة عرشك وملائكتك وانبيائك ورسلك واهل طاعتك من خلقك ان تصلى على محمد وآل محمد وان تعجل فرج وليك وابن وليك وتعجل خزى اعدائه وان تفعل بى كذا وكذا بعد از آن حاجت خود را بخواهد وتسبيح فاطمه زهرا عليها السلام بجا آورد وبعد از آن دو سجده شكر كند وبخواند در يكى از آن دو سجده اين دعا را كه منسوبست بحضرت امام زين العابدين صلوات الله عليه الهى وعزتك وجلالك وعظمتك لو انى منذ بدعت فطرتى من اول الدهر عبدتك دوام خلود ربوبيتك بكل شعرة في كل طرفة عين سرمد الابد بحمد الخلائق وشكرهم اجمعين لكنت مقصرا في بلوغ اداء شكر خفى نعمة من

[ 71 ]

نعمك على ولو انى كربت معادن حديد الدنيا بانيابى وحرثت اراضيها باشفار عينى وبكيت من خشيتك مثل بحور السموات والارضين دما وصديدا لكان ذلك قليلا منى في كثير ما يجب من حقك على ولو انك الهى عذبتنى بعد ذلك بعذاب الخلائق اجمعين وعظمت للنار خلقى وجسمى وملات طبقات جهنم منى حتى لا يكون في النار معذب غيرى ولا يكون لجهنم حطب سواى لكان ذلك بعدلك على قليلا في كثير ما استوجبه من عقوبتك پس ده نوبت بگويد يا الله يا الله پس ايندعا بخواند صل على محمد وآله وارحمنى وثبتنى على دينك ودين نبيك ولا تزغ قلبى بعد اذ هديتنى وهب لى من لدنك رحمة انك انت الوهاب فصل بعد از فارغ شدن از هشت ركعت نماز شب وآداب وادعيه شروع كند در دو ركعت شفع ومفرده وتر وافضل اوقات آن ما بين فجر اول وفجر دويم است ودر هر يك از دو ركعت شفع بعد از حمد سوره توحيد بخواند واگر خواهد در ركعت اول سوره قل اعوذ برب الفلق ودر ركعت دويم سوره قل اعوذ برب الناس بخواند وبعد از سلام دادن اين دعا بخواند الهى تعرض لك في هذا الليل المتعرضون وقصدك فيه القاصدون وامل فضلك ومعروفك الطالبون ولك في هذا الليل نفحات وجوائز وعطايا و مواهب تمن بها على من تشاء من عبادك وتمنعها من لم تسبق له العناية منك وها انا ذا عبدك الفقير اليك المؤمل فضلك ومعروفك فان كنت يا مولاى في هذه الليلة تفضلت على احد من خلقك وعدت عليه بعائدة من عطفك فصل على محمد وآله الطيبين الطاهرين الخيرين الفاضلين وجد على بطولك ومعروفك يارب العالمين و صلى الله على محمد خاتم النبيين وآله الطاهرين الذين اذهب الله عنهم الرجس وطهرهم تطهيرا ان الله حميد مجيد اللهم انى ادعوك كما امرت فاستجب لى كما وعدت انك لا تخلف الميعاد پس اشتغال نمايد بگذاردن مفرده وتر وافتتاح كند بتكبيرات سبعه وادعيه ثلثه وبخواند در او بعد از حمد سوره توحيد را سه نوبت ومعوذتين پس بردارد دستها را برابر رو وقنوت كند در حالتيكه بگريد يا بگرياند خود را بايندعا لا اله الا الله الحليم الكريم لا اله الا الله العلى العظيم سبحان الله رب السموات السبع ورب الارضين السبع وما فيهن وما بينهن ورب العرش العظيم اللهم انت الله نور السموات والارض وانت الله زين السموات والارض وانت الله حمال السموات والارض وانت الله عماد السموات والارض وانت الله قوام السموات والارض وانت الله صريخ المستصرخين

[ 72 ]

وانت الله غياث المستغيثين وانت الله المفرج عن المكروبين وانت الله المروج عن المغمومين وانت الله مجيب دعوة المضطرين وانت الله اله العالمين وانت الله الرحمن الرحيم وانت الله كاشف السوء وانت الله بك تنزل كل حاجة يا الله ليس يرد غضبك الا حلمك ولا ينجى من عقابك الا رحمتك ولا ينجى منك الا التضرع اليك فهب لى من لدنك يا الهى رحمة تغنينى بها عن رحمة من سواك بالقدرة التى بها احييت جميع ما في البلاد وبها تنشر ميت العباد ولا تهلكنى غما حتى تغفر لى وترحمنى وتعرفنى الاستجابة في دعائى وارزقنى العافية الى منتهى اجلى واقلنى عثرتى ولا تشمت بى عدوى ولا تمكنه من رقبتى اللهم ان رفعتنى فمن ذا الذى يضعنى وان وضعتنى فمن ذا الذى يرفعنى وان اهلكتنى فمن ذا الذى يحول بينك وبينى او يتعرض له في شئ من امرى وقد علمت ان ليس في حكمك ظلم ولا في نقمتك عجلة فانما يعجل من يخاف الفوت وانما يحتاج الى الظلم الضعيف وقد تعاليت عن ذلك يا الهى فلا تجعلنى للبلاء غرضا ولا لنقمتك نصبا ومهلنى ونفسنى واقلنى عثرتى ولا تتبعنى ببلاء على اثر بلاء فقد ترى ضعفى وقلة حيلتى استعيذ بك الليلة فاعذنى واستجير بك من النار فاجرنى واسئلك الجنة فلا تحرمنى پس بخواند در قنوت هر دعا كه خواهد وهفتاد نوبت استغفار كند باين طريق استغفر الله ربى واتوب اليه وبعد از آنكه دعا كند از براى چهل شخص يا بيشتر از برادران مؤمن باين طريق اللهم اغفر لفلان و فلان واسم ايشان را ذكر كند تا آخر واگر صد نوبت استغفار كند افضل است وثواب آن بيشتر است پس هفت نوبت بگويد استغفر الله الذى لا اله الا هو الحى القيوم بجميع ظلمى وجرمى و اسرافى على نفسى واتوب اليه پس بگويد رب اسأت وظلمت نفسى وبئس ما صنعت وهذه يداى يا رب جزاء بما كسبت وهذه رقبتى خاضعة لما اتيت وها انا ذا بين يديك فخذ لنفسك من نفسى الرضا حتى ترضى لك العتبى لا اعوذ بك پس سيصد نوبت بگويد العفو العفو پس بگويد رب اغفر لى وارحمنى وتب على انك انت التواب الرحيم وبدانكه قنوت در نماز وتر در ركعت سيم است پس در ركعت دويم شفع قنوت بخواند واگر وقت تنگ باشد از تطويل قنوت اختصار كند بر آنچه وقت وسعت آن داشته باشد وبعد از سلام تسبيح فاطمه زهرا عليها السلام بجا آورد وبعد از آن سجده كند واين دعا بخواند اللهم صلى على محمد وآله وارحم ذلى بين يديك وتضرعى اليك ووحشتى من الناس وانسى بك يا كريم

[ 73 ]

يا كائنا قبل كل شئ يا كائنا بعد كل شئ يا مكون كل شئ لا تفضحنى فانك بى عالم ولا تعذبنى فانك على قادر اللهم انى اعوذ بك من كرب الموت ومن سوء المرجع في القبور ومن الندامة يوم القيمة اسئلك عيشة هنيئة وميتة سوية ومنقلبا كريما غير مخز ولا فاضح اللهم ان مغفرتك اوسع من ذنوبى ورحمتك ارجى عندى من عملى فصل على محمد وآل محمد واغفر لى يا حيا لا يموت وبعد از فارغ شدن از مفرده وتر وآنچه متعلق است بآن از ادعيه وآداب دو ركعت نافله صبح را بگذارد ودر ركعت اول بعد از حمد سوره قل يا ايها الكافرون بخواند ودر ركعت دويم بعد از حمد سوره قل هو الله پس چون سلام دهد بر پهلوى راست بخوابد رو بقبله وجانب راست رو را بدست راست بگذارد واين دعا بخواند استمسكت بعروة الله الوثقى التى لا انفصام لها و اعتصمت بحبل الله المتين واعوذ بالله من شر فسقة العرب والعجم ومن شر فسقة الجن والانس ربى الله ربى الله ربى الله امنت بالله وتوكلت على الله لا حول ولا قوة الا بالله ومن يتوكل على الله فهو حسبه ان الله بالغ امره قد جعل الله لكل شئ قدرا حسبى الله ونعم الوكيل اللهم من اصبح وله حاجة الى مخلوق فان حاجتى ورغبتى اليك وحدك لا شريك لك لك الحمد الحمد لله رب الصباح الحمد لله فالق الاصباح الحمد لله ناشر الارواح الحمد لله قاسم المعاش الحمد لله جاعل الليل سكنا والشمس والقمر حسبانا ذلك تقدير العزيز العليم اللهم صلى على محمد وآل محمد واجعل في قلبى نورا وفى بصرى نورا وعلى لسانى نورا ومن بين يدى نورا ومن خلفى نورا وعن يمينى نورا وعن شمالى نورا ومن فوقى نورا ومن تحتى نورا واعظم لى النور واجعل لى نورا امشى به في الناس ولا تحرمنى نورك يوم القيمة پس بخواند آية الكرسى وقل اعوذ برب الناس وقل اعوذ برب الفلق وپنج آيه از آخر سوره آل عمران ان في خلق السموات والارض واختلاف الليل والنهار لايات لاولى الالباب الذين يذكرون الله قياما وقعودا وعلى جنوبهم ويتفكرون في خلق السموات والارض ربنا ما خلقت هذا باطلا سبحانك فقنا عذاب النار ربنا انك من تدخل النار فقد اخزيته وما للظالمين من انصار ربنا اننا سمعنا مناديا ينادى للايمان ان امنوا بربكم فامنا ربنا فاغفر لنا ذنوبنا وكفر عنا سيئاتنا وتوفنا مع الابرار ربنا واتنا ما وعدتنا على رسلك ولا تخزنا يوم القيمة انك لا تخلف الميعاد پس تسبيح فاطمه

[ 74 ]

زهرا عليها السلام بجا آورد وبعد از آن صد نوبت بگويد سبحان ربى العظيم وبحمده استغفر الله ربى واتوب اليه بعد از آن هفت نوبت بگويد بسم الله الرحمن الرحيم لا حول ولا قوة الا بالله العلى العظيم پس دو سجده شكر بجا آورد بطريقى كه قبل از اين مذكور شد و اين دعا را نيز بخواند اللهم رب الفجر والليالى العشر والشفع والوتر والليل اذا يسر ورب كل شئ وآله كل شئ وخالق كل شئ ومليك كل شئ صل على محمد وآل محمد وافعل بى وبفلان وفلان يعنى نام برادران مؤمن ببرد ما انت اهله ولا تفعل بنا ما نحن اهله فانك اهل التقوى واهل المغفرة دويم از نمازهاى سنتى نمازيست كه بحضرت رسالت پناه صلى الله عليه وآله منسوبست وآن دو ركعت است در هر ركعتى فاتحه يكنوبت وانا انزلناه پانزده نوبت بخواند و در ركوع نيز انا انزلنا پانزده نوبت بخواند وهمچنين در هر سر برداشتن از ركوع ودر هر سجود ودر هر سر برداشتن از سجود سيم نمازيكه بحضرت امير المؤمنين على عليه السلام منسوبست وآن چهار ركعت است بدو سلام در هر ركعت فاتحه يكنوبت بخواند وقل هو الله پنجاه نوبت چهارم نمازيكه بحضرت فاطمه زهرا عليها السلام منسوبست وآن دو ركعتست در ركعت اول فاتحه يكنوبت وانا انزلناه صد بار ودر ركعت دويم فاتحه يكبار وقل هو الله صد بار پنجم نمازى كه منسوبست بجعفر طيار رضى الله عنه وآن چهار ركعت است بدو سلام در ركعت اول بعد از فاتحه اذا زلزلت بخواند ودر ركعت دويم بعد از فاتحه والعاديات ودر ركعت سيم بعد از فاتحه اذا جاء ودر ركعت چهارم بعد از فاتحه قل هو الله وقبل از هر ركوع سبحان الله والحمد لله ولا اله الا الله والله اكبر پانزده نوبت بخواند ودر هر ركوع (1) ده نوبت ودر هر سر برداشتن ازركوع ده نوبت ودر هر سجود ده نوبت ودر هر سر برداشتن از سجود ده نوبت پس اين تسبيح در اين نماز سيصد نوبت گفته ميشود اين نماز را اگر هر شب گذارند ثواب عظيم دارد واگر ميسر نشود هر هفته يكنوبت گذارند والا هر ماه يكنوبت والا هر سال يك نوبت واگر شخصى نوافل يومية را باين طريق گذارد ثواب هر دو را در مى يابد وبعضى از مجتهدين برآنند كه نماز واجب يوميه را نيز باينطريق ميتوان گذارد ومصلى ثواب هر دو را خواهد يافت وجايز است كه در ركعت اول اين نماز بجاى آن سه سوره سوره قل هو الله بخواند و سنت است كه چون از اين نماز فارغ شود اين دعا بخواند سبحان من لبس العز والوقار سبحان من تعطف بالمجد وتكرم به سبحان من لا ينبغى التسبيح الا له سبحان من احصى كل شئ علمه سبحان ذى المن والنعم سبحان ذى القدرة والكرم سبحان ذى العزة والفضل سبحان


(1) ذكر ركوع وسجود را پيش از تسبيح بگويد على الاحوط صدر دام ظله

[ 75 ]

ذى القوة والطول والامر اللهم انى اسئلك بمعاقد العز من عرشك ومنتهى الرحمة من كتابك وباسمك الاعظم وكلماتك التامات التى تمت صدقا وعدلا صل على محمد واهل بيته بعد از آن حاجت خود را بخواهد ششم نماز اعرابى (1) وآن ده ركعتست دو ركعت بيكسلام بعد از آن هشت ركعت ديگر هر چهار ركعت بيكسلام ووقت آن چاشت روز جمعه است در ركعت اول بعد از فاتحه قل اعوذ برب الفلق هفت نوبت بخواند ودر ركعت دويم بعد از فاتحه قل اعوذ برب الناس هفت نوبت وچون سلام دهد آية الكرسى را هفت نوبت بخواند وبعد از آن هشت ركعت باقى را بگذارد ودر هر ركعت بعد از فاتحه سوره اذا جاء يكنوبت بخواند و قل هو الله بيست وپنج نوبت وچون سلام دهد هفتاد نوبت بگويد سبحان الله رب العرش الكريم ولا حول ولا قوة الا بالله العلى العظيم هفتم نماز طلب باران وآنرا نماز استسقا گويند وگذاردن آن بجماعت افضل است وسنت است كه امام در خطبه روز جمعه مردم را امر كند بتوبه وبآنكه سه روز بعد از روز جمعه روزه بدارند ودر روز سيم كه روز دو شنبه است بصحرا روند اگر در مكه نباشند كه در مكه اين نماز را در مسجد الحرام گذارند وسنت است كه پا برهنه بخضوع وخشوع واستغفار كنان بصحرا روند ومردان پير وزنان پير واطفال وچهار پايانرا ببرند واطفال را از مادران جدا سازند وزنان جوان ومخالفان ملت را همراه نبرند و مؤذنان پيش پيش باشند ودر وقت نماز بجاى اذان سه نوبت الصلوة بگويند ووقت اين نماز وقت نماز عيد است وآن دو ركعتست بطريق نماز عيد مگر دعاى قنوت كه در قنوت اين نماز اين دعا بخواند اللهم اسق عبادك وبهائمك وانشر رحمتك واحى بلادك الميتة وچون از نماز فارغ شوند پيشنماز بر منبر رود ورداى خود را بگرداند يعنى آنچه بردوش را ستست بر دوش چپ اندازد وبر عكس دو خطبه بخواند وچون از خطبه فارغ شود رو بقبله كند وصد نوبت الله اكبر بگويد وبعد از آن رو بجانب راست كند وصد نوبت لا اله الا الله بگويد بعد از آن رو بجانب چپ كند وصد نوبت سبحان الله بگويد وبعد از آن رو بجانب حاضران كند وصد نوبت الحمد لله بگويد وهمه حاضران با او جميع اين ذكرها را باواز بلند بگويند هشتم نماز عيد غدير است وآن دو ركعت است در هر ركعت فاتحه يكنوبت بخواند و هر يك از آية الكرسى وانا انزلناه وقل هو الله را ده نوبت بخواند واول وقت آن قبل از زوال است به نيم ساعت وسنت است كه بعد از نماز دعاى طويل كه در مصباح مذكور است


(1) چون نماز چهار ركعتى مستحب معهود از شرع نيست پس ترك نماز اعرابى موافق با احتياط است چنانچه گذشت صدر دام ظله.

[ 76 ]

بخواند وبعد از دعا حاجت خود را بطلبد وخطبه اين نماز قبل از نماز است بطريق نماز جمعه وزيارت حضرت امير المؤمنين عليه السلام از دور ونزديك در اين روز سنت است ودر حديث آمده كه شهرت عيد غدير در آسمان بيش از زمين است وثواب تصدق بيكدرهم در اين روز برابر ثواب تصدق بهزار هزار درهم است وغسل كردن وروزه داشتن وروزه داران را ضيافت كردن در اين روز ثواب عظيم دارد نهم نماز روز اول هر ماه وآن دو ركعتست در ركعت اول فاتحه يكبار بخواند وقل هو الله سى بار ودر ركعت دوم فاتحه يكبار وانا انزلناه سى بار دهم نماز نافله ماه رمضان وآن هزار ركعتست وگذاردن آن بدو طريق است طريق اول آنكه در شب اول تا بيست شب هر شب بيست ركعت گذارد هشت ركعت ميانه شام وخفتن و دوازده ركعت بعد از خفتن ودر شب نوزدهم صد ركعت افزايند وپانصد ركعت كه باقى ميماند ودر ده شب آخر هر شبى سى ركعت بگذارند هشت ركعت ميانه شام وخفتن وبيست ودو ركعت بعد از خفتن ودر شب بيست ويكم صد ركعت افزايند وهمچنين در شب بيست وسيم طريق دويم آنكه در هر يك از شب نوزدهم وبيست ويكم وبيست وسيم بصد ركعت اكتفا كند واز هشتاد ركعت كه ميماند چهل ركعت را در چهار روز جمعه بگذارد هر روز ده ركعت چهار ركعت نماز حضرت امير المؤمنين عليه السلام ودو ركعت نماز فاطمه زهرا عليها السلام وچهار ركعت نماز جعفر طيار واگر پنج جمعه در ماه رمضان اتفاق افتد مخير است اگر خواهد در يك جمعه هيچ نگذارد واگر خواهد چند ركعت از آن جمله در جمعه پنجم بگذارد واز چهل ركعت باقى بيست ركعت نماز حضرت امير المؤمنين عليه السلام در شب جمعه آخر بگذارد وبيست ركعت نماز حضرت فاطمه زهرا عليها السلام در شب شنبه كه بعد از جمعه آخر است بگذارد واگر ماه رمضان از سى روز كمتر باشد نماز شب سى ام ساقط است وقضاى آن شرعى نيست وهر چه غير از آن گذارده نشود قضاى آن سنت است يازدهم نماز روز مبعث حضرت رسالت پناه صلى الله عليه وآله وآن بيست و هفتم ماه رجب است واين نماز دوازده ركعتست هر دو ركعت بيكسلام در هر وقت از آن روز كه خواهد بگذارد ودر هر ركعت فاتحه يكبار وهر سوره كه خواهد يكبار بخواند وچون از نماز فارغ شود در همانجا كه نشسته است چهار نوبت بگويد لا اله الا الله والله اكبر والحمد لله سبحان الله ولا حول ولا قوة الا بالله بعد از آن چهار نوبت بگويد الله اكبر لا اشرك به شيئا بعد از آن حاجت خود را بطلبد دوازدهم نماز شب مبعث واين نماز نيز دوازده ركعت است

[ 77 ]

هر وقت از شب كه خواهد بگذارد در هر دو ركعت يكبار سلام بدهد ودر هر ركعت فاتحه يكبار وهر يك از سوره ناس وسوره فلق وقل هو الله بخواند چهار بار وچون از نماز فارغ شود در همانجا كه نشسته چهار نوبت بگويد لا اله الا الله والله اكبر والحمد لله وسبحان الله ولا حول ولا قوة الا بالله بعد از آن حاجت خود را بخواهد سيزدهم نماز روز مباهله است وآن بيست و چهارم ذيحجه است وآن روز تصدق حضرت امير المؤمنين عليه السلام است بخاتم واين نماز مثل نماز عيد غدير است چهاردهم نماز زيارت حضرت رسالت پناه صلى الله عليه وآله وباقى ائمه معصومين عليهم السلام وآن دو ركعت است بعد از زيارت كردن وچون زيارت حضرت امير المؤمنين عليه السلام كند دو ركعت نماز زيارت حضرت آدم عليه السلام ودو ركعت نماز زيارت حضرت نوح عليه السلام كند چون هر دو در آن مكان مقدس مدفونند وسنت است كه نماز زيارت را در بالاى سر بگذارند وبعضى از مجتهدين برآنند كه اگر شخصى از دور زيارت كند يعنى در شهر ديگر باشد اول دو ركعت نماز زيارت را بجا آورد وبعد از آن زيارت كند پانزدهم نماز رغايب وآنرا در شب جمعه اول ماه رجب ميان شام وخفتن بايد گذارد بعد از آنكه پنجشنبه را روزه بدارد واين نماز دوازده ركعتست هر دو ركعت بيكسلام ودر هر ركعت الحمد يكبار بخواند وانا انزلناه سه بار وقل هو الله دوازده بار وچون سلام دهد هفتاد نوبت بگويد اللهم صل على محمد وآل محمد بعد از آن بسجده رود وهفتاد نوبت بگويد سبوح قدوس ربنا ورب الملائكة والروح وچون سر از سجده بردارد هفتاد مرتبه بگويد رب اغفر وارحم وتجاوز عما تعلم انك انت العلى الاعظم باز بسجده رود وآنچه در سجده اول گفته بهمان طريق باز بگويد وبعد از آن حاجت خود را از خداى تعالى بطلبد شانزدهم نماز شب نصف ماه رجب وآن سى ركعتست هر دو ركعت بيكسلام در هر ركعت فاتحه يكنوبت بخواند وقل هو الله پانزده نوبت هفدهم نماز شب نصف شعبان وآن چهار ركعت است بدو سلام در هر ركعت فاتحه يكبار بخواند وقل هو الله صد بار هجدهم نماز عيد ماه رمضان وآن دو ركعت است در ركعت اول فاتحه يكبار بخواند وقل هو الله هزار بار ودر ركعت دويم فاتحه يكبار وقل هو الله يكبار نوزدهم نماز ساعت (1) غفلت وآن ساعت ما بين نماز شام وخفتن است واين نماز را نماز غفيله گويند وآن دو ركعتست در ركعت اول بعد از فاتحه اين آيه بخواند وذالنون اذ ذهب مغاضبا فظن ان لن نقدر عليه فنادى في الظلمات


(1) احوط آنستكه نماز غفيله را از چهار ركعت نافله مغرب قرار دهند چنانچه گذشت صدر دام ظله.

[ 78 ]

ان لا اله الا انت سبحانك انى كنت من الظالمين فاستجبنا له ونجيناه من الغم وكذلك ننجى المؤمنين ودر ركعت دويم بعد از فاتحه اين آيه بخواند وعنده مفاتح الغيب لا يعلمها الا هو ويعلم ما في البر والبحر وما تسقط من ورقة الا يعلمها ولا حبة في ظلمات الارض ولا رطب ولا يابس الا في كتاب مبين وبعد از آن دست بردارد واين قنوت بخواند اللهم انى اسئلك بمفاتح الغيب التى لا يعلمها الا انت ان تصلى على محمد وآل محمد وان تقضى حاجتى بعد از آن حاجت خود را بطلبد بيستم نماز سنتى كه در وقت شروع در سفر بجا آورد وآن دو ركعت است در هر يك فاتحه وسوره يكبار بخواند وچون از نماز فارغ شود اين دعا بخواند اللهم انى استودعك نفسى واهلى ومالى ودينى ودنياى وآخرتى و خواتيم عملى بيست ويكم نماز توبه وآن دو ركعتست در هر ركعت فاتحه وهر سوره كه خواهد بخواند واين نماز را بعد از توبه وغسل توبه بگذارد وچون از نماز فارغ شود دعاى توبه را كه در صحيفه كامله مذكور است بخواند بيست ودويم نماز هديه ميت است وآن دو ركعتست در ركعت اول فاتحه يكنوبت وآية الكرسى يكنوبت ودر ركعت دوم فاتحه يكنوبت وانا انزلنا ده نوبت وچون سلام دهد بگويد اللهم صلى على محمد وآل محمد وابعث ثواب هاتين الركعتين الى قبر فلان ونام ميت را ببرد ووقت اين نماز شب اول دفن ميت است بيست وسيم نماز روز عاشورا وآن چهار ركعت است بدو سلام در ركعت اول فاتحه يكنوبت بخواند وقل يا ايها الكافرون يكنوبت ودر ركعت دويم فاتحه يكنوبت وقل هو الله يكنوبت ودر ركعت سيم فاتحه يكنوبت وسوره احزاب يكنوبت ودر ركعت چهارم فاتحه يكنوبت وسوره منافقين يكنوبت و بعد از نماز زيارت حضرت امام حسين عليه السلام كند بيست وچهارم نماز روز نوروز است وآن چهار ركعت است بدو سلام در ركعت اول فاتحه يكنوبت وانا انزلناه ده نوبت و در ركعت دويم بعد از فاتحه ده نوبت قل يا ايها الكافرون ودر ركعت سيم بعد از فاتحه ده نوبت قل هو الله احد ودر ركعت چهارم بعد از فاتحه هر يك از قل اعوذ برب الفلق وقل اعوذ برب الناس ده نوبت وبعد از سلام بسجده رود واين دعا را در سجده بخواند اللهم صل على محمد وآل محمد الاوصياء المرضيين وعلى جميع اسمائك ورسلك افضل صلواتك وبارك عليهم بافضل بركاتك وصل على ارواحهم واجسادهم اللهم بارك على محمد وآل محمد وبارك لنا في يومنا هذا الذى فضلته وكرمته و

[ 79 ]

شرفته وعظمت خطره اللهم بارك لى فيما انعمت به على حتى لا اشكر احدا غيرك و وسع على في رزقى يا ذالجلال والاكرام ووقت اين نماز بعد از فارغ شدنست از نماز ظهر وعصر ونافله آن كه در اول وقت گذارده شود مطلب سيم در بيان احكام خللى كه در نماز واقع ميشود ودر آن سه مقصد است مقصد اول در بيان احكام خللى كه موجب بطلان نماز است ودر آن بيست وسه امر است اول حدث كردن در اثناى نماز خواه از روى عمد واقع شود وخواه از روى سهو وخواه از روى اختيار وخواه از روى اضطرار وخواه قبل از سر برداشتن از سجده آخر نماز وخواه بعد از آن وشيخ ابن بابويه بر آنست كه اگر حدث در نماز بعد از سر برداشتن از سجده آخر واقع شود نماز باطل نميشود وواجب است كه وضو بسازد ونماز را با تمام رساند دويم عمدا پشت بقبله كردن بى ضرورت واگر ضرورت باشد مثل وقت جنگ كه خصم رو بقبله باشد ووقت نماز تنگ شده باشد نماز باطل نيست اما اگر پشت بقبله كردن از روى سهو واقع شود در اينصورت شرط بطلان نماز آنست كه وقت نماز باقى باشد كه اگر بعد از خروج وقت بخاطر رسد كه پشت بقبله نماز كرده آن نماز صحيح (1) است چنانكه در بحث قبله مذكور شد سيم انحراف از قبله بجانب يمين يا يسار از روى عمد كه بى ضرورت واقع شود اما اگر از روى سهو باشد وقتى آن نماز باطل است كه وقت نماز باقى باشد چنانكه سابقا مذكور شد چهارم هر گاه ظاهر شود كه غسل يا وضو يا تيمم يا خللى داشته مثل آنكه ظاهر شود كه بعضى اعضا را نشسته يا مسح نكرده يا آب وضو يا غسل يا خاك تيمم مضاف بوده يا مشتبه بمضاف يا نجس بوده يا مشتبه بنجس يا آب يا خاك غصبى بوده يا مشتبه بغصبى دانسته وضو يا غسل يا تيمم كرده باشد اما اگر در وقت وضو يا غسل يا تيمم عالم بغصبيت يا اشتباه نباشد و بعد از آن ظاهر شود كه غصبى بوده يا مشتبه بغصبى در اينصورت نمازيكه كرده صحيح است پنجم هر گاه نداند كه يكركعت گذارده يا دو ركعت ششم شك در عدد ركعات نماز مغرب كردن هفتم ركنى از اركان خمسه نماز كه نيت وتكبير احرام وقيام وركوع ودو سجده است زياده يا كم كردن اگر چه از روى سهو باشد هشتم فعل كثير در اثناى نماز كردن بحيثيتى كه در عرف او را مصلى نگويند اگر چه سهوا باشد اما اگر فعل قليل باشد مثل كفش كندن يا عقرب بيكضرب كشتن يا يك قدم پيش يا پس رفتن نماز باطل نميشود نهم سكوت طويل كردن


(1) ولى قضاى آنرا ترك ننمايند صدر دام ظله.

[ 80 ]

بطريق فعل كثير كه در عرف او را مصلى نگويند دهم يكركعت يا زياده فراموش كردن وبخاطر نرسد مگر وقتى در ما بين امرى از وصادر شده باشد كه نماز بآن باطل شود عمدا وسهوا مثل حدث يا پشت بقبله كردن اما اگر در ما بين امرى صادر شده باشد كه اگر عمدا صادر شود نماز باطل ميشود واگر سهوا صادر شود نماز باطل نميشود مثل تكلم بدو حرف در اينصورت نماز باطل نميشود وبا تمام بايد رساند يازدهم در نماز چهار ركعتى يكركعت سهوا زياده كردن بشرط آنكه بعد از ركعت چهارم بمقدار تشهد ننشسته باشد كه اگر بقدر تشهد نشسته (1) باشد نماز او صحيح است هر چند تشهد نخوانده باشد دوازدهم كل نماز را پيش از وقت بجا آوردن خواه عمدا وخواه سهوا اما اگر بگمان آنكه وقت داخل شده نماز بگذارد ودر اثناى نماز وقت داخل شود در اين صورت نماز او صحيح است سيزدهم دانسته در مكان غصبى يا در فرش غصبى يا در جامه غصبى نماز گذاردن چهاردهم در جامه يا بدن نجس كه پيش از نماز ميدانست كه نجس است وبعد از آن فراموش كرد نماز گذاردن پانزدهم بى تقيه عمدا بطريق سنيان دست در نماز بستن شانزدهم در اثناى نماز عمدا چيزى خوردن هر چند اندك باشد هفدهم عمدا بدو حرف (2) تكلم نمودن هجدهم عمدا بقهقهه خنديدن نوزدهم از براى امور دنيا عمدا گريه كردن بيستم عمدا ترك واجبى از واجبات نماز كردن اگر چه ركن نباشد اما اگر بجهة جهل بمسألة عمدا ترك كند جهر را در جائى كه جهر واجب است يا اخفات را در جائى كه اخفات واجبست آن نماز صحيح است بيست ويكم عمدا زياد كردن واجبى از واجبات نماز را اگر چه ركن نباشد بيست ودويم عمدا انحراف قليل از قبله كردن كه بحد يمين يا يسار نرسد بيست وسيم عمدا كشف عورت خود كردن مقصد دويم در بيان احكام خللى كه بوقوع آن نماز باطل نميشود وآن دو نوع است نوع اول در بيان خللى كه بواسطه آن سجده سهو واجب نميشود نوع دويم در بيان خلليكه بواسطه آن سجده سهو واجبست واحكام اين دو نوع در دو فصل تفصيل مييابد فصل اول در بيان خللى كه بواسطه آن سجده سهو واجب نميشود وآن فراموش كردن فعلى از افعال واجبى نماز است كه قبل از فوت محل آن بيا آيد پس اگر خواندن فاتحه را فراموش كند وبعد از خواندن سوره وقبل از ركوع بيادش آيد فاتحه را بخواند وسوره را معاوده نمايد واگر ركوع را فراموش كند وبعد از خم شدن بقصد سجود وقبل از سجود بيادش آيد راست ايستد وركوع را بجا آورد وجايز نيست كه اكتفا بان خم شدن كند


(1) آنچه فرموده اند مضمون خبر وارد در اين مقام است ولى منافى با احتياط نيست پس اعاده نماز را مطلقا ترك ننمايند صدر دام ظله. (2) يا زياده صدر دام ظله.

[ 81 ]

خواه آن خم شدن بحد ركوع رسيده باشد وخواه كمتر از حد ركوع باشد وخواه زياده بر آن واگر دو سجده يا تشهد اول را فراموش كند وبعد از ايستادن وقبل از ركوع بيادش آيد دو سجده وتشهد را بجا آورد ونماز را باتمام رساند واگر يك سجده را فراموش كرده پس اگر بعد از سجده كه كرده نشستن وطمأنينه را بجا آورده احتياج بنشستن وطمأنينه ديگر نيست والا بنشيند وطمأنينه را بجا آورد واحتياج بسجده سهو نيست واگر پيشنماز در فعلى از افعال نماز شك كند ومأموم آنرا بر فعل آن يا بر عدم فعل واقف سازد بر پيشنماز واجبست كه عمل بقول مأموم نمايد اگر چه مأموم يك شخص باشد وعادل نباشد در اينصورت بر پيشنماز سجده سهو واجب نيست وواقف ساختن مأموم پيشنماز را جايز است كه باشاره انگشتان باشد اگر نزديك به پيشنماز باشد يا بلفظ قرآن مثل آنكه پيشنماز شك كرده باشد در نماز چهار ركعتى ميانه دو وسه يا ميانه سه وچهار ومأموم داند كه سه ركعت گذارده پس از سوره كهف سيقولون ثلثة بخواند واگر شخصى سهو بسيار در نماز كند بحيثيتى كه او را در عرف كثير السهو گويند در اين صورت تلافى آنچه نكرده بر وواجب نيست هر چند محلش باقى باشد وسجده سهو نيز بر او واجب نيست وبعضى از مجتهدين او را وقتى كثير السهو ميگويند كه در سه نماز متوالى سه سهو كند يا در يكنماز سه سهو واگر شك بسيار كند بحيثيتى كه در عرف او را كثير الشك گويند ملتفت نشود هر چند محل باقى (1) باشد ونماز او صحيح است وسجده سهو بر وواجب نيست پس اگر مثلا شك كند در خواندن سوره قبل از ركوع بر وواجبست كه بآن ملتفت نشده هر چند محل باقى باشد بركوع رود وسوره را نخواند كه اگر سوره را در اينصورت بخواند آن نماز باطل (2) است هر چند بعد از خواندن ظاهر شود كه سوره را نخوانده بود فصل دوم در بيان خللى كه سجده سهو بسبب آن واجبست وآن در هفت موضع است اول فراموش كردن يك سجده دويم فراموش كردن شهادتين در تشهد سيم فراموش كردن صلوات بر پيغمبر وآل آن (ص) بشرط آنكه محل هر يك از اين سه گذشته باشد پس در اينصورت واجبست كه آنرا بعد از سلام دادن بجا آورد وبعد از آن دو سجده سهو بجا آورد واگر دو چيز از اين سه چيز كه مذكور شد فراموش شده باشد واجبست كه اول بعد از سلام دادن هر دو را بآن ترتيب كه فوت شده بجا آورد وبعد از آن از براى هر يك دو سجده سهو بكند اما لازم نيست كه قصد كند كه دو سجده اول از جهة خلل اولست ودو سجده ثانى از براى خلل دويم پس اگر در نماز ظهر مثلا تشهد اول را يا يك سجده را از ركعت سيم فراموش كرده باشد اول تشهد را بجا


(1) اگر داخل فعل ديگر مثل تكبير ركوع مثلا شده باشد صدر دام ظله. (2) احوط اتمام نماز واعاده ء آنست صدر دام ظله العالى.

[ 82 ]

آورد ونيت چنين كند كه تشهد فراموش شده نماز ظهر را بجا مياورم ادا واجب (1) تقرب بخدا واگر وقت گذشته باشد بجاى ادا قضا بگويد وبعد از آن سجده فراموش شده را بهمين طريق بكند وسجدهاى سهو را بعد از آن بجا آورد واگر دو سجده سهو تشهد را بر دو سجده سهو مقدم دارد بهتر است اما واجب نيست ونيت چنين كند كه دو سجده سهو را از براى سهوى كه در نماز ظهر كرده ام بجا ميآورم واجب تقرب بخدا وذكر ادا وقضا لازم نيست واگر در نمازى كه باجاره يا بجهة پدر ميكند مثل اين سهو واقع شود نيت چنين كند كه بنيابت فلان تشهد فراموش كرده را بجا ميآورم بجهة آنكه واجب است بر وباصالة وبر من بنيابت ادا تقرب بخدا اما در نيت سجده سهو نام آن شخص بردن واجب نيست وبعضى از مجتهدين واجب ميدانند ونيت سجده ء فراموش شده وسجده سهو را واجبست كه مقارن سازد به پيشانى بر زمين گذاشتن وذكر دو سجده سهو اين است بسم الله وبالله اللهم صل على محمد وآل محمد و چون سر از سجده دويم بردارد تشهد باينطريق (2) بخواند اشهد ان لا اله الا الله واشهد ان محمدا رسول الله اللهم صل على محمد وآل محمد بعد از آن سلام دهد وواجبست در آن استقبال قبله وطهارت از حدث وخبث چهارم از هفت موضعى كه دو سجده سهو در آن واجبست شك كردنست ميانه چهار ركعت وپنج ركعت چنانكه در بحث شكيات مذكور خواهد شد پنجم سلام دادن از روى سهو در غير محل ششم ايستادن يا نشستن در غير محل هفتم حرف زدن بزياده از دو حرف (3) غير قرآن ودعا وبعضى از مجتهدين دو سجده سهو را واجب ميدانند از براى هر زياده ونقصى كه در نماز واقع شود ونماز را باطل نسازد واين قول احوط (4) است و وقت آن بعد از سلام دادن است خواه از براى زياده باشد وخواه از براى كم وبعضى از مجتهدين آنچه از براى نقص است مقدم بر سلام ميدانند واولى آنست كه اين دو سجده را قبل از فعل منافى وبعد از سلام دادن بيفاصله (5) بجا آورند مقصد سيم در بيان بيان احكام شك مصلى شك در نماز يا در غير عدد ركعاتست يا در عدد ركعات واحكام هر يك در بحثى مذكور ميشود بحث اول در شك در غير عدد ركعات بدانكه هر گاه مصلى در فعلى از افعال نماز شك كند خواه آن فعل ركن باشد وخواه غير ركن پس اگر محل آن فعل نگذشته واجبست كه آنرا بجا آورد مثل آنكه قبل از ركوع شك كند كه قراءت كرده يا نه يا بعداز قراءت وپيش از خم شدن بواسطه سجود شك كند كه ركوع كرده است


(1) نيت اداء وقضأ نكند واگر در ركعت اخير بوده باشد اعاده شهادتين وصلوات وسلام را نمايند اگر سجده فراموش شده واعاده سلام تنها را اگر صلوات فراموش شده والله العالم صدر دام ظله العالى. (2) احوط تشهد متعارف است بزيادتى اشهد ان محمدا رسول الله بعداز شهادت بتوحيد وپيش از صلوات وخواندن مجموع بقصد قربة مطلقة صدر دام ظله العالى. (3) از روى سهو صدر دام ظله (4) بملاحطه خبر وارد در اينمقام رعايت احتياط را التبه نمايند صدر دام ظله (5) البته مبادرت در بجاى آوردن سجده سهو نمايند صدر دام ظله العالى

[ 83 ]

يا نه يا قبل از درست (1) نشستن بواسطه تشهد يا راست ايستادن بواسطه قيام شك كند كه سجود كرده است يا نه واگر محل آن گذشته باشد يا شروع در واجب (2) ديگر كرده باشد بجاى آوردن آن لازم نيست وشك مذكور از معرض اعتبار ساقط است مثل آنكه در اثناى قراءت شك كند كه تكبير احرام را بجا آورده يا نه يا در اثناى سجود شك كند كه ركوع كرده يا نه يا در اثناى تشهد شك كند كه سجود كرده يا نه يا در وقت شروع در قيام شك كند كه سجود كرده يا نه اما در دو صورت آخر بعضى از مجتهدين برآنند كه سجود را بجا بايد آورد وبدانكه هر گاه فعلى از افعال مشكوك فيه را در محل تلافى كند وبعد از آن ظاهر شود كه آنرا بجا آورده پس اگر آن فعل ركن است نماز باطل ميشود واگر ركن نيست نماز صحيح است واگر بعد از فوت محل تلافى كند نماز باطل است خواه آن فعل ركن باشد وخواه غير ركن بحث دويم در شك در عدد ركعات بدانكه شك در عدد ركعات نماز مغرب ونماز صبح موجب بطلان نماز است وهمچنين شك ميانه يكركعت ودو ركعت هر چند در نماز چهار ركعتى باشد وهر گاه در نماز چهار ركعتى شك در ميانه عدد ركعات واقع شود مشهور از آن دوازده صورتست اول شك كردن ميانه دو وسه بعد از اتمام سجدتين واتمام آن بفارغ شدن از ذكر سجده آخر است اگر چه سر از سجده (3) بر نداشته باشد پس واجب است كه بنابر سه نهد ونماز را با تمام رساند وبعد از سلام دادن يكركعت احتياط ايستاده بگذارد يا دو ركعت نشسته دويم شك كردن ميانه سه وچهار خواه سجدتين را با تمام رسانيده باشد وخواه نرسانيده باشد پس بنابر چهار نهد واحتياط بطريق سابق بجا آورد سيم شك كردن ميانه دو وچهار بعد از اكمال سجدتين پس بنابر چهار نهد ودو ركعت ايستاده بجهة احتياط بگذارد وشيخ ابن بابويه شك ميانه دو وچهار را باطل ميداند چهارم شك كردن ميانه دو وسه وچهار بعد از اكمال سجدتين پس بنا بر چهار نهد ودو ركعت احتياط ايستاده بگذارد ودو ركعت نشسته ومخير است در تقديم هر كدام كه خواهد وبعضى از مجتهدين (4) برآنند كه دو ركعت نشسته را مقدم بايد داشت پنجم شك كردن ميانه دو وپنج بعد از اكمال سجدتين ششم شك كردن ميانه سه وپنج بعد از ركوع اما اگر قبل از ركوع اين شك واقع شود آن ركعت را منهدم سازد يا شك او ميانه دو وچهار افتد وحكم او مذكور شد اما بر اود سجده سهو واجبست بواسطه


(1) بعداز درست نشستن وپيش از دخول در شهادتين سجده را بجاى آورد ونماز را اعاده نمايد. صدر دام ظله العالى. (2) واجب ديگر لازم نيست مستحب نيز چنين است بلى دخول در مقدمات مثل خم شدن وامثال آن محل اشكال است پس ترك احتياط ننمايد صدر دام ظله العالى. (3) ولى ترك احتياط با تمام نماز واعاده آن ننمايد صدر دام ظله (4) عمل بفرمايش بعض از مجتهدين چون موافق با خبرى است كه در اين مقام وارد شده است البته ترك ننمايد ودو ركعت نشسته ديگر بعداز دو ركعت ايستاده نيز بجاى آورند انشاء الله تعالى صدر دام ظله.

[ 84 ]

زياده كردن قيام هفتم شك كردن ميانه دو وسه وپنج بعد از اكمال سجدتين هشتم شك كردن ميانه دو وچهار وپنج بعد از اكمال سجدتين در اين چهار صورت مجتهدين را دو وجه است يكى آنكه بنابر كمتر نهد ونماز را تمام كند ووجه ديگر آنكه نماز باطل است ودر صورت آخر وجهى ديگر گفته اند وآن بر چهار نهادن است ودو ركعت نماز ايستاده ايستاده بجا آوردن ودو سجده سهو كردن نهم شك كردن ميانه دو وسه وچهار وپنج بعد از اكمال سجدتين واين حكم صورت هشتم دارد با زيادتى دو ركعت احتياط نشسته واگر خواهد يكركعت بجاى آن ايستاده بگذارد دهم شك كردن ميانه چهار وپنج پس اگر بعد از سجود است سلام دهد ودو سجده سهو بجا آورد واگر قبل از ركوع است آن ركوع را منهدم سازد تا شك ميانه سه وچهار شود پس مخير است در گذاردن يكركعت نماز احتياط ايستاده يا دو ركعت نشسته ودو سجده سهو بجا آورد واگر بعد از ركوع است بعضى از مجتهدين نماز را باطل ميدانند وبعضى مثل شك قبل از ركوع ميدانند يازدهم شك كردن ميانه سه وچهار وپنج در اينصورت بعض از مجتهدين برآنند كه بنابر سه نهد ونماز را تمام كند ونماز احتياط نكند وبعضى برآنند كه بنابر چهار نهد ويكركعت احتياط ايستاده بگذارد ودو سجده سهو بجا آورد دوازدهم آنكه شك تعلق بركعت ششم گيرد در اين صورت بعضى از مجتهدين برآنند كه نماز باطل است وبعضى برآنند كه بنابر كمتر نهد وحكم آن مثل حكم تعلق شك بركعت پنجم است وهر گاه در عدد ركعات نماز سنتى شك واقع شود مصلى مخير است در بنابر اقل وبنابر اكثر وبنابر اقل افضل است فصل در بيان نماز احتياط بدانكه آنچه در اصل نماز واجب است در نماز احتياط واجبست مثل طاهر بودن از حدث وخبث واستقبال قبله وستر عورت ونيت قربت وتكبير احرام وتشهد وتسليم وچهار امر در نيت آن واجبست كه در نماز اصل واجب نيست اول قصد نماز احتياط دويم تعيين يكركعت يا دو ركعت سيم تعين آنكه نشسته ميشود يا ايستاده چهارم تعيين نمازيكه احتياط بجهة اوست ودر اين نماز بعد از فاتحه سوره نميبايد خواند وفاتحه را بلند خواندن جايز نيست (1) وتسبيحات اربع قايم مقام فاتحه نميشود ونيت چنين كند كه دو ركعت ايستاده ميگذارم جهة احتياط فلان نماز از براى آنكه واجب است ادا تقرب بخدا واگر نشسته ميگذارد قصد نشسته كند واگر بعد از وقتست قصد قضا كند (2) وهر گاه ميانه نماز اصل ونماز احتياط منافى نماز واقع شود مثل استدبار قبله يا حدث يا فعل كثير در اينصورت


(1) حتى در بسمله آن على الاحوط صدر دام ظله. (2) قصد وقضا البته نگذرد بلكه متعرض ادا وقضأ هيچ نشود صدر دام ظله.

[ 85 ]

بعضى از مجتهدين برآنند كه نماز اصل باطل ميشود واولى بطلان است (1) وهر گاه در اثناى (2) نماز احتياط ظاهر شود كه نماز اصل كم بوده بعضى از مجتهدين برآنند كه نماز احتياط را تمام كند وچيزى ديگر لازم نيست وبعضى برآنند كه نماز اصل باطل ميشود واعاده آن نماز بايد كرد وقول دويم احوط است واگر بعد از فارغ شدن از نماز احتياط ظاهر شود كه نماز اصل كم بوده بآن التفات نكند ونماز او صحيح است واگر در اثناى نماز احتياط ظاهر شود كه نماز اصل درست بوده در اين صورت نماز احتياط نافله ميشود ومصلى مخير است ميانه قطع واتمام آن وبدانكه هر گاه شخصى كه نماز احتياط بر وواجب شده باشد ترك آن كرده نماز را از سر گيرد آن نماز در ذمت او ساقط (3) نميشود وواجبست بر وكه احتياطى را كه شارع فرمود بجا آورد واگر نماز احتياط را بعد از اعاده نماز اصل بجا آورد در اين صورت نيز نماز در ذمت او باقيست بجهة آنكه فعل منافى در ما بين نماز اصل ونماز احتياط واقع شده وآن نمازيست كه بخلاف شرع كرده خاتمه در بيان احكام نماز قضا ونماز سفر ونماز خوف ونماز جماعت ودر آن چهار فصل است فصل اول در بيان احكام نماز قضا هر گاه نمازى از نمازهاى يوميه از شخصى فوت شده باشد وآن شخص در وقت فوت آن نماز بالغ وعاقل وخالى از حيض ونفاس بوده باشد وكافر اصلى نبوده باشد قضاى آن نماز برو واجبست پس اگر نماز در وقت جنون يا وقت حيض يا نفاس فوت شود قضا ندارد وهمچنين هر گاه كافر اصلى مسلمان شود نماز ايام كفر قضا ندارد واما كافر مرتد هر گاه مسلمان شود واجبست بر وقضاى نمازهاى ايام ارتداد وهمچنين نمازى كه در وقت خواب يا در وقت مستى از شخصى فوت شود قضاى آن نماز نيز واجبست واگر شخصى چيزى بخورد كه موجب خوابى شود كه همه وقت نماز در خواب باشد پس اگر نميدانست كه خوردن آن موجب اينچنين خوابيست بر وقضاى آن نماز واجب نيست واگر ميدانست كه موجب آنچنان خوابيست اما آنرا بواسطه معالجه مرض خورده وعلاج بقول طبيب حاذق منحصر در آن بوده در اينصورت نيز قضاى آن نماز واجب نيست وهمچنين قضا ندارد اگر آنرا باكراه بخورد او داده باشند اما اگر نه بواسطه معالجه مرض خورده باشد يا بقول طبيب غير حاذق تناول نموده باشد يا علاج منحصر در آن نبوده باشد در اين سه صورت (4) قضا برو واجبست وهر گاه شخصى سنى شيعه شود بر وواجب نيست كه نمازيكه در ايام تسنن كرده قضا كند اما واجبست كه نمازى كه در ايام تسنن برو واجب بوده واز وفوت شده قضا كند واگر شخصى محدث باشد وتا آخر وقت نماز


(1) البته عمل باين اولويت نمايند و احتياط سبيل النجاة صدر دام ظله. (2) در ظاهر شدن در اثناء يا بعداز فارغ شدن كه مسائلى است كه مجال ذكر آن در حاشيه نيست صدر دام ظله. (3) اگر ترك نماز احتياط نموده ومبطلى بعمل آمده نماز را از سر گيرد ظاهرا آن نماز از ذمه او ساقط ميشود اگر چه معصيت كرده است صدر الملة و الدين دام ظله على رؤس المسلمين. (4) در جميع صور قضا را ترك نه نمايند صدر دام ظله.

[ 86 ]

نه آب يا بد ونه خاك كه وضو سازد يا تيمم كند نماز از وساقط ميشود اما در وجوب قضاى آن ميانه مجتهدين خلافست واولى قضاست (1) اما اگر از وقت آن مقدار زمان گذشته باشد كه طهارت ونماز را در آن بجا توان آورد وعمدا نماز نكرده باشد وبعد از آن آب و خاك نيابد در اينصورت قضاى آن نماز برو واجبست (2) وبدانكه هر گاه نمازى از شخصى فوت شود وآن شخص در آنوقت صحيح وقادر بر قيام وبر همه افعال متعلقه بنماز بوده باشد آنشخص را جايز است كه در ايام بيمارى وعدم قدرت بر قيام وبر بعضى افعال آن نماز را بحسب مقدور قضا كند ولازم نيست كه منتظر ايام صحت وقدرت بر همه افعال باشد پس بيماريكه قادر بر قيام نباشد جايز است كه نشسته نماز كند خواه ادا وخواه قضا واگر بر نشستن قادر نباشد بر جانب راست خوابيده نماز كند واگر از آن عاجز شود بر جانب چپ واگر از آن نيز عاجز باشد بر پشت خوابد بطريق وقت احتضار وركوع وسجود را باشاره بسر بجا آورد واگر از اشارت بسر عاجز باشد بچشم اشارت كند ودر اين دو صورت سجود را از ركوع منخفض تر سازد وقراءت وباقى اذكار را بجا آورد واگر از همه ء آنها عاجز باشد افعال نماز را بترتيب بخاطر بگذراند واگر بيمارى كه نشسته نماز ميگذارد در اثناى نشستن قدرت بر قيام پيدا كند بايد كه بايستد وقراءت كند واگر قراءت را تمام كرده باشد اين ايستادن بجهة ركوع باشد ودرنگ كردن در اين قيام واجبست اگر از قيام عاجز باشد اما در حال انتقال از قعود بقيام يا از قيام (3) بقعود قراءت نكند واگر بيماريكه نشسته ركوع ميكند بعد از ركوع وقبل از سجود قدرت بر قيام پيدا كند بايد كه بايستد وبعد از آن بجهت سجود خم شود ودرنگ در اين قيام لازم نيست ودر همه اين احكام ميانه اداء وقضا (4) فرق نيست تتمه ترتيب در نماز قضا نزد جمعى از مجتهدين واجبست پس هر گاه از شخصى ظهرى وعصرى فوت شده باشد ونداند كه اول كدام فوت شد در اينصورت سه نماز بگذارد يكعصر ما بين دو ظهر يا يك ظهر ما بين دو عصر واگر با ظهر عصر ومغربى فوت شده باشد در اينصورت بنه نماز گذاردن ذمت او برى ميشود باين طريق كه ظهرى بگذارد باز عصرى باز مغربى باز عصرى باز مغربى باز ظهرى باز مغربى باز ظهرى باز عصرى واخصر از اين آنست كه قبل از مغرب وبعد از آن ظهرى وعصرى وظهرى بگذارد پس بهفت نماز ذمت او برى ميشود واگر با ظهر وعصر ومغرب عشائى فوت شده باشد شانزده نماز بگذارد يكى از اين چهار را بكند وسه ديگر را بعد از آن باز يكى ديگر را بگذارد وسه ديگر را بعد از آن باز ديگرى وسه ديگر را


(1) بلكه احوط واحوط از آن جمع مابين اداء وقضاء است صدر دام ظله. (2) بلكه گذشتن مقدار زمان نماز تنها ظاهرا كافى است صدر دام ظله. (3) احوط در انتقال از قيام بقعود قرائت كردن است در حال قعود بنيت قربة مطلقة صدر دام ظله العالى. (4) احوط در قضايا وسعت وقت تأخير است صدر دام ظله العالى.

[ 87 ]

بعد از آن باز ديگرى وسه ديگر را بعد از آن واخصر از آن‌اين است كه آن هفت نماز را كه مذكور شد قبل از عشا وبعد از عشا بگذارد پس بپانزده نماز ذمت او برى ميشود واگر با آن چهار صبحى فوت شده باشد بيست وپنج نماز بگذارد يكى از اين پنج وچهار ديگر بعد از آن باز ديگرى وچهار ديگر بعد از آن وهمچنين تا پنج نوبت واخصر از اين آنست كه چهار روز نماز را بترتيب بگذارد و بعد از آن صبحى بجا آورد تتمه اگر از شخصى يك نماز از نمازهاى پنجگانه فوت شود ونداند كه كدام نماز است پس اگر در حضر فوت شده صبحى ومغربى وچهار ركعتى بگذارد وچهار ركعتى را اطلاق كند ميانه ظهر وعصر وعشا ودر جهر واخفات آن مخير است وهمچنين مخير است ميانه جهر واخفات هر نمازى كه اطلاق كند ميانه نماز جهرى ونماز اخفاتى واگر در سفر فوت شده باشد مغربى بگذارد ودو ركعتى مطلق ميانه صبح وظهر وعصر وعشا واگر مشتبه باشد ونداند كه آن نماز در سفر فوت شده يا در حضر دو ركعتى بگذارد مطلق ميانه صبح وظهر وعصر وعشا وچهار ركعتى مطلق ميانه ظهر وعصر وعشا ومغربى بكند واگر دو نماز فوت شده باشد پس اگر در حضر فوت شده چهار نماز بگذارد صبحى ودو چهار ركعتى چهار ركعتى اول را اطلاق كند ميانه ظهر وعصر وچهار ركعتى دويم را ميانه عصر وعشا ومغربى ميانه دو چهار ركعتى بگذارد تا ترتيب حاصل شود واگر در سفر فوت شده سه نماز بگذارد دو ركعتى مطلق ميانه صبح وظهر وعصر وبعد از آن مغربى وبعد از مغرب دو ركعتى مطلق ميانه ظهر وعصر وعشا واگر مشتبه باشد ونداند كه آن دو نماز در سفر فوت شده يا در حضر پنج نماز بگذارد دو ركعتى مطلق ميانه صبح وظهر وعصر وبعد از آن چهار ركعتى مطلق ميانه ظهر وعصر بعد از آن مغربى وبعد از آن دو ركعتى مطلق ميانه ظهر وعصر وعشا وبعد از آن چهار ركعتى مطلق ميانه ء عصر وعشا واگر سه نماز فوت شده باشد پس اگر در حضر فوت شده پنج نماز يوميه را بترتيب بگذارد واگر در سفر فوت شده چهار نماز بگذارد دو ركعتى مطلق ميانه صبح وظهر ودو ركعتى ديگر مطلق ميانه ظهر وعصر بعد از آن مغربى وبعد از آن دو ركعتى مطلق ميانه عصر وعشا واگر نداند كه آن سه نماز در حضر فوت شده يا در سفر هفت نماز بگذارد دو ركعتى مطلق ميانه صبح وظهر وعصر بعد از آن ظهر وعصرى تمام بعد از آن دو ركعتى مطلق ميانه ظهر وعصر بعد از آن مغربى بعد از آن دو ركعتى مطلق ميانه عصر وعشا بعد از آن عشا را تمام بگذارد واگر چهار نماز فوت شده باشد پنج نماز حاضر را بگذارد اگر در حضر فوت شده باشد وپنجنماز مسافر را اگر در سفر فوت شده باشد واگر نداند

[ 88 ]

كه اين چهار نماز در سفر فوت شده يا در حضر هشت نماز بگذارد صبحى بعد از آن ظهرى تمام بعد از آن ظهرى قصر بعد از آن عصرى تمام بعد از آن عصرى قصر بعد از آن مغربى بعد از آن عشائى تمام بعد از آن عشائى قصر وهمچنين اگر پنج نماز شبانروزى فوت شود ونداند كه در سفر فوت شده يا در حضر پس هشت نماز بهمين طريق بگذارد وبدانكه سه نماز است از نمازهاى واجبى كه قضا ندارد نماز جمعه وعيد قربان وعيد رمضان واما نماز آيات غير زلزله پس اگر بعضى قرص ماه يا آفتاب گرفته باشد وبعد از خروج وقت بر آن مطلع شده باشد قضا ندارد واگر قبل از خروج وقت مطلع شده وعمدا بجا نياورده يا فراموش كرده بعضى از مجتهدين قضاى آنرا واجب ميدانند وبعضى واجب نميدانند واولى (1) وجوبست واگر همه قرص آفتاب يا ماه گرفته شد بر جميع تقادير قضا لازم است خواه بعد از خروج وقت بر آن مطلع شده باشد وخواه قبل از آن وخواه عمدا بجا نياورده باشد وخواه فراموش شده باشد واما نماز زلزله در تمام عمر اداست فصل دوم در بيان احكام نماز سفر واجبست بر مسافر كه هر يك از نماز ظهر وعصر وعشا را دو ركعت بگذارد به هشت شرط اول قصد مسافت وآن هشت فرسخ شرعى است يا قصد چهار فرسخ بشرط آنكه اراده بازگشتن در همانروز يا در همان شب داشته باشد وفرسخى سه ميل است وميلى چهار هزار گزاست بگز دست وگزى بيست وچهار انگشت است كه بعرض در پهلوى هم باشد وانگشتى هفت جو متوسط است كه بعرض در پهلوى هم باشد وجوى هفت مواز مويهاى يال يابوست كه در پهلوى هم باشد پس فرسخ شرعى بگز شرعى دوازده هزار گزاست وبانگشت دويست وهشتاد وهشت هزار انگشت است وبجو يك هزار هزار وسيصد وشانزده هزار جو است وبموى يابو چهارده هزار هزار وسيصد ودوازده هزار مو است واين هشت فرسخ را در شرع برابر ميدانند بيكروزه راهى كه شتر بار دار برود بشرط آنكه آنروز معتدل باشد در درازى وكوتاهى وآن راه معتدل باشد در آسانى ودشوارى واگر موضعى باشد كه دو راه داشته باشد يكى هشت فرسخ وديگرى كمتر در اينصورت جايز است از راه دور رفتن بقصد نماز قصر كردن ولازم نيست از راه نزديكتر رفتن ونماز را تمام كردن وبدانكه اگر شخصى قصد مسافت نكند مثل آنكه در طلب غلام گريخته خود از شهر بيرون رود بقصد آنكه هر جا غلام را يا بد برگردد در اينصورت آن شخص را قصر كردن نماز جايز نيست هر چند از هشت فرسخ بيشتر رود اما در وقت برگشتن بشهر قصر كند اگر ميانه او وشهر هشت فرسخ


(1) بلكه ظاهر اقوى وجوبست صدر دام ظله.

[ 89 ]

شرعى باشد يا بيشتر دوم آنكه از موضع اقامت آنمقدار برود كه اذان را نشنود وديوارها را تميز نكند واين مقدار را حد ترخص گويند سيم آنكه سفر معصيت نباشد پس غلام گريخته وزن ناشزه وشكار كننده كه بمحض لهو ولعب شكار كند وشخصى كه مقصد او امر حرام باشد هيچيك از اينها را قصر نماز جايز نيست چهارم آنكه سفر همه وقت نماز را فرا گرفته باشد پس اگر بسفر رود بعد از آنكه از اول وقت مقدار طهارت ونماز تمام گذشته باشد در اينصورت اين نماز را تمام گذارد وقصر (1) جايز نيست وهمچنين هر گاه از سفر بوطن آيد واز وقت نماز مقدار طهارت ويكركعت مانده باشد نماز را تمام بگذارد پنجم آنكه كثير السفر نباشد يعنى در عرف او را كثير السفر نگويند مثل مكارى وملاح وبعضى از مجتهدين برآنند كه وقتى كثير السفر ميشود كه سه سفر كند ودر ما بين اين سه سفر ده روز در وطن خود توقف نكند ودر غير وطن خود نيز ده روز بقصد توقف نايستد پس ما دام كه كثير السفر باشد او را قصر كردن نماز جايز نيست ششم آنكه در اثناى سفر بوطن خود نرسد پس اگر مسافر در اثناى سفر بوطن خود عبور كند نماز را تمام كند هر چند قصد اقامت ده روز ننمايد هفتم آنكه در اثناى سفر بموضعى (2) نرسد كه او را در آنموضع ملكى باشد اگر چه يكدرخت باشد وششماه در آن موضع توطن كرده باشد خواه آنمدت ششماه متوالى باشد وخواه متفرق پس هر گاه مسافر بچنين موضعى برسد واجبست كه نماز را تمام كند اگر چه قصدش اين باشد كه زياده بر يكروز يا كمتر در آنجا نباشد هشتم آنكه در اثناى سفر بيكى از چهار موضع كه آن مسجد مكه ومسجد مدينه ومسجد كوفه وحاير كربلاست نرسد ومراد از حاير زمينى است كه متوكل آب فرات را در آن سرداده بود تا مرقد مقدس حضرت امام حسين عليه السلام خراب شود پس آب بر دور آن زمين بر بالاى هم ايستاده ويك قطره داخل آن نشد وآن را حاير جهة آن گفتند كه آب حيران وار برگردان ايستاده بود ونتوانست كه داخل آنموضع شود وآن صحن آستانه (3) مقدس است با عماراتى كه در آنست پس هر گاه مسافر بيكى از آن چهار موضع برسد وقصد اقامت ده روز نكند برو لازم نيست كه نماز را قصر كند بلكه مخير است ميانه قصر واتمام واگر نماز را تمام گذارد ثواب آن بيشتر خواهد بود وقول مشهور آنست تخيير ميانه قصر واتمام مخصوص مواضع اربع است وسيد مرتضى با بعضى از مجتهدين برآنند كه فرقى ميانه اين چهار مواضع ومشاهد مقدسه حضرات ائمه معصومين عليهم السلام نيست وظاهر كلام ايشان آنست كه اتمام نماز در همه اين


(1) قصر جايز بلكه ظاهرا لازم است ولى بملاحظه بعض اخبار ديگرى كه در اين مقام وارد شده تمام را نيز بجاى آورد صدر دام ظله. (2) احوط جمع است مگر آنكه منزلى داشته باشد كه ششماه متوالى توطن كرده باشد صدر دام ظله. (3) احوط اقتصاد به بيست وپنج ذراع است از چهار طرف قبر مطهر صدر دام ظله.

[ 90 ]

مواضع بر مسافر واجبست وقصر جايز نيست وابن بابويه بر آنست كه در چهار موضع مذكور قصر واجبست واتمام جايز نيست واصح قول مشهور است وواجب نيست در نيت نماز قصد قصر يا اتمام كردن اما جايز است در اثناى نماز عدول كردن بقصر بعد از نيت اتمام وعدول كردن با تمام بعد از نيت قصر اما در صورت اولى وقتى عدول بقصر جايز است كه بركعت سيم شروع نكرده باشد وهر گاه نماز در يكى از چهار موضع فوت شود مجتهدين را در كيفيت قضاى آن سه احتمال است اول آنكه همچنانكه مكلف در ادا مخير بود در قضا نيز مخير است اگر چه قضا را در غير چهار موضع بجا آورد دويم آنكه اگر مكلف قضا را در يكى از آن چهار موضع بجا مياورد مخير است اما در غير آن مخير نيست بلكه قصر لازم است سيم آنكه مطلقا قصر لازم است خواه قضا در يكى از آن چهار موضع واقع شود وخواه در غير آن واصح احتمال اولست (1) تتمه هر گاه شخصى بقصد سفر از شهر بيرون رود وبموضعى رسد كه از شهر تا آنموضع هشت فرسخ باشد ودر آنموضع انتظار قافله كشد وقافله دير بهم رسد در اينصورت واجبست كه از روزيكه بآن موضع رسيده تا سى روز نماز را قصر كند وبعد از سى روز نماز را تمام هر چند داند كه قافله ساعتى ديگر ميرسد وهمچنين هر مسافريكه در اثناى سفر بموضعى رسد ودر بودن ده روز در آنموضع متردد باشد پس ما دام كه تردد او باقى باشد تا سى روز نماز را قصر كند وبعد از آن نماز را تمام گذارد اگر چه يك نماز باشد وبدانكه هر گاه مسافر در موضعى قصد اقامت ده روز كند ودر اثناى آن ده روز از آن موضع بيرون رود بموضعى كه حد ترخص است واز موضع اول تا اين موضع كمتر از هشت فرسخ باشد پس اگر در وقت بيرون رفتن از موضع اول عزم داشته كه معاودت كند وده روز مجدد در آنجا توقف نمايد در اينصورت در وقت رفتن بموضع دويم ودر وقت معاودت ودر وقت توقف نماز را تمام بگذارد واگر در وقت بيرون رفتن از موضع اول بعزم سفر بيرون رفته باشد نه بعزم آنكه بعد از عود ده روز در آنجا توقف نمايد وعزم عدم توقف باقى باشد در اينصورت نماز را در وقت رفتن چون بمحل ترخص رسد ودر وقت برگشتن وتوقف نمودن قصر (2) كند و هر گاه مسافر در موضعى قصد اقامت ده روز نمايد وبعد از آن عزم را تغيير دهد وقصد سفر كند پس اگر بعد از عزم اقامت يك نماز را تمام گذارده باشد باقى نمازها را كه در آنموضع مى گذارد تمام گذارد والا قصر كند وجايز است مسافر را در اثناى گذاردن نماز قصر قصد اقامت


(1) بلكه احتمال سيم احوط است صدر دام ظله. (2) احوط جمع است صدر دام ظله.

[ 91 ]

ده روز نمايد پس در اين حال لازم است كه آن نماز را كه شروع در آن كرده تمام بگذارد وسنت است كه مسافر بعد از هر نماز قصر سى نوبت بگويد سبحان الله والحمد لله ولا اله الا الله والله اكبر فصل سيم در بيان نماز خوف بدانكه خوف موجب قصر نماز ميشود خواه در سفر باشد وخواه در حضر وحضرت رسالت پناه صلى الله عليه وآله مكرر نماز خوف را بجماعت گذارده اند پس هر گاه خوف حاصل شود واعدا در غير جهة قبله باشند واهل اسلام اراده نمايند كه نماز را بجماعت گذارند وترسند كه در اثناى نماز اعدا بر ايشان حمله آورند دو فرقه شوند اگر احتياج بزياده از دو فرقه نباشد يكفرقه نماز را بجماعت گذارند وفرقه ديگر حراست ايشان نمايند و پيشنماز با يكفرقه يكركعت بگذارد وچون بركعت دويم بر خيزد فرقه كه اقتدا كرده اند قصد انفراد كنند وركعت دويم را منفردا بگذارند وچون فارغ شوند بحراست اشتغال نمايند وفرقه ديگر آيند وركعت اول خود را بركعت دويم پيشنماز اقتدا كنند وچون پيشنماز بتشهد نشيند ايشان بر خيزند وركعت دويم را انفراد بگذارند وپيشنماز تشهد را تطويل نمايد تا با ايشان تشهد را بفعل آورده سلام دهند واگر نماز مغرب باشد پيشنماز مخير است بهر يك از اين دو فرقه كه خواهد يكركعت بگذارد وبفرقه ديگر دو ركعت وجايز است كه پيشنماز نماز را با يكفرقه بآخر رساند ونوبت ديگرآن نماز را با فرقه ديگر بگذارد واين نماز دويم پيشنماز نافله خواهد بود واگر اعدا در جهة قبله باشند ونمايان باشند پيشنماز اهل اسلام را دو صف سازد وصفى پيش وصفى پس وهر دو صف با او بركوع روند وچون او بسجود رود صف اول با او بسجود روند وصف دويم با او سجود نكنند بلكه ايستاده بحراست مشغول باشند وچون پيشنماز بركعت دويم شروع نمايد بسجود روند وصف اول بحراست اشتغال نمايند وچون بركوع رود هر دو صف با او ركوع كنند وچون بسجود رود صف اول با او سجود كنند وصف دويم حراست نمايند وچون با صف اول بتشهد مشغول شود صف دويم بسجود روند وبعد از تشهد هر دو صف با او سلام دهند وبدانكه در نماز خوف چون محل ضرورتست سلاح با خود داشتن واجبست هر چند سلاح نجس باشد واگر كلاه خود پيشانى را بپوشد ونتوان دور كردن در وقت سجود دور كردن آن لازم نيست ونماز صحيح است تتمه هر گاه جنگ درگيرد در آن وقت بهر طريق كه ممكن باشد ايستاده يا سواره يا در حالت راه رفتن نماز بگذارد پس اگر رو به قبله كردن در كل نماز متعذر باشد در بعضى كه تواند بكند اگر چه تكبير احرام باشد وبس و

[ 92 ]

سجده بريال اسب يا كوهه زين كند واگر ركوع وسجود متعذر باشد اشارت بسر كافيست واگر نتواند بچشم اشارت كند واگر حال بجائى رسد كه اشارت نيز ممكن نباشد عوض هر ركعت سبحان الله والحمد لله ولا اله الا الله والله اكبر بگويد پس عوض نماز مغرب سه نوبت بگويد وعوض هر يك از چهار نماز ديگر دو نوبت ونيت وتكبير احرام وتشهد وتسليم بجا آورد فصل چهارم در بيان احكام نماز جماعت از حضرت امام جعفر صادق عليه السلام منقولست كه نماز جماعت افضل است از نماز منفرد به بيست وچهار درجه وجماعت در نمازهاى پنجگانه يوميه مستحب است باستحباب مؤكد ودر نماز جمعه واجب است خواه سنت گذارده شود وخواه واجب ودر نماز عيد قربان وعيد ماه رمضان هر گاه واجب باشد ودر نماز كسوف و خسوف ومانند آن مستحب است اما در نماز سنتى جماعت حرامست مگر در شش جا اول نماز طلب باران دويم نماز عيد قربان سيم نماز عيد رمضان وقتى كه سنت باشد چهارم نماز عيد غدير پنجم نماز بر ميتى كه بشش سال نرسيده باشد ششم نمازيكه يكنوبت پيشنماز گذارده باشد وجمعى حاضر شوند وخواهند كه در آن نماز باو اقتدا كنند پس جايز است كه پيشنماز آن نماز را نوبت ديگر بنيت سنت بگذارد وجمعى كه با او آن نماز را گذارده بودند نيز جايز است كه نوبت ديگر با او آن نماز را بنيت سنت بگذارند وبدانكه مشروع بودن نماز جماعت مشروطست بچهارده شرط اول آنكه پيشنماز بالغ باشد وبعضى از مجتهدين جايز داشته اند كه طفل نزديك ببلوغ پيشنمازى كند واين مذهب ضعيف است دوم آنكه شيعه اثنى عشرى باشد سيم آنكه عادل باشد اگر چه بنده باشد وبعضى از مجتهدين تجويز نكرده اند كه بنده پيشنمازى غير بنده كند وهر گاه بعد از نماز جماعت ظاهر شود كه پيشنماز عادل نبوده بر مأمومين لازم نيست كه نماز را اعاده كنند خواه وقت نماز باقى باشد وخواه نباشد واگر در اثناى نماز ظاهر شود نيت انفراد كنند وآنچه بنيت اقتدا واقع شده صحيح است چهارم آنكه ايستاده نماز گذارند پس اگر بجهة بيمارى نشسته نماز گذارد جايز نيست شخصى را كه قادر بر ايستادن باشد باو اقتدا كند اما كسى كه قدرت بر ايستادن ندارد جايز است پنجم آنكه از اخراج بعض حروف وفاتحه وسوره واذكار واجبى عاجز نباشد پس اگر عاجز باشد او را جايز نيست كه پيشنمازى شخصى كند كه بر آن قادر باشد وجايز است كه پيشنمازى مثل خود كند ششم آنكه مرد باشد هر گاه پيشنمازى مردان كند چه زنرا پيش نمازى مردان كردن جايز نيست اما پيشنمازى زنان كردن جايز است مرد را وزن را وخنثى را جايز است كه پيشنمازى زنان كند اما پيشنمازى مردان ومثل خود

[ 93 ]

جايز نيست هفتم آنكه مأموم تقدم بر پيشنماز نكند يعنى جاى ايستادن او نزديكتر بقبله نباشد اما در پهلوى پيشنماز ايستادن او جايز است وبعضى از مجتهدين آنرا نيز جايز نميدانند (1) واگر سجده گاه مأموم بواسطه درازى قد او بقبله نزديكتر باشد بعضى از مجتهدين نماز مأموم را جايز ميدانند (2) وهمچنين هر گاه مأمومين بر دور كعبه نماز گذارند جايز نيست كه احدى از ايشان بكعبه نزديكتر باشد از پيشنماز واگر در اندرون خانه كعبه نماز گذارند جايز است كه يكصف در پس سر پيشنماز ويك صف در پيش ايستند روبروى پيشنماز وجايز است كه بر دور پيشنماز ايستند واو در ميان دايره ايستد واگر كشتى كه مأمومين در آن نماز گذارند بوزيدن باد مقدم بر كشتى پيشنماز شود واجب است كه مأمومين نيت انفراد كنند كه اگر بر نيت جماعت نمايند نماز ايشان باطل است هشتم آنكه مأموم از پيشنماز بسيار دور نباشد (3) بحيثيتى كه بخلاف عادت رسد اما اگر بعضى از مأمومين بواسطه تعدد صفها بسيار دور شوند قصور ندارد نهم آنكه مكان پيشنماز از مكان مأمومين آنقدر بلند نباشد كه نتوان آنرا گام زدن (4) اما جايز است كه مكان مأموم بلندتر باشد از مكان پيشنماز بزياده از يك گام اما هر گاه زمين سر بالا يا سر اشيب باشد نماز جماعت در آن جايز است خواه مأموم بلندتر باشد وخواه پيشنماز دهم نيت اقتدا كردن بعد از آنكه پيشنماز تكبير احرام بگويد واگر بى نيت اقتدا متابعت كند وامرى كه بر منفرد واجبست مثل ذكر ركوع وسجود بجا نياورد نماز او باطل است اما بر پيشنماز نية پيشمنازى واجب نيست مگر در نمازى كه جماعت در آن واجبست مثل نماز جمعه كه در آن بر پيشنماز نيت نماز جماعت واجبست يازدهم آنكه پيشنماز نزد مأمومين معين باشد پس اگر دو پيشنماز نماز گذارند وماموم بيكى غير معين اقتدا كند نماز او باطل است دوازدهم آنكه پيشنماز زياده از يك شخص نباشد پس اگر اقتدا بدو شخص كند نماز او باطل است اما اگر پيشنمازى را بيهوشى يا حدثى واقع شود در اينصورت به واسطه اين عذر ماموم را جايز است كه در باقى نماز اقتدا به پيشنماز ديگر كند وبعضى از مجتهدين برآنند كه بى عذر نيز جايز است در اثناى اقتدا به پيشنماز عدول به پيشنماز ديگر كردن خصوصا اگر پيشنماز دويم افضل واتقى باشد سيزدهم آنكه ماموم پيشنماز را بيند يا شخصى از مأمومين را بيند كه پيشنماز را بيواسطه بيند بواسطه يا بوسايط پس اگر پرده ياد ديوارى حايل باشد بحيثيتى كه ماموم نه پيشنماز را بيند ونه كسى را كه بواسطه ء يا بوسايط


(1) واحوط نيز جايز نبودن است صدر دام ظله. (2) واحوط جايز نبودن است صدر دام ظله. (3) بملاحظه خبريكه تحديد دوريرا بمالا يتخطى فرموده البته زياده بر خطوه متعارفه از سر ماموم تا موقف امام دور نباشد صدر دام ظله العالى. (4) بلكه مقدار يكه آنرا عرفا بلندتر از مكان مأمومين ميگويند نباشد صدر دام ظله.

[ 94 ]

پيشنماز را بيند نماز باطل است واگر حايل كوتاه باشد چنانكه پيشنماز در وقت تشهد ديده نشود اما در وقت قيام ديده شود در اينصورت نماز جماعت صحيح (1) است اما اگر زن بمرد اقتدا كند وحايل در ميان باشد نماز زن صحيح است چهاردهم آنكه صورت نماز پيشنماز مخالف صورت نماز مأموم نباشد پس در وقتيكه پيشنماز مثلا نماز كسوف ميگذارد جايز نيست كه شخصى در نماز صبح يا ظهر باو اقتدا كند وجايز است در نماز واجبى اقتدا كردن بشخصى كه نماز سنت ميگذارد در شش (2) صورت كه قبل از اين مذكور شد وهمچنين جايز است اقتدا كردن در نماز ظهر بنماز عصر وبر عكس ودر نماز ادا بنماز قضا وبر عكس ودر نماز دو ركعتى بنماز سه ركعتى يا چهار ركعتى وبر عكس وچون نماز مأموم كمتر باشد مخير است اگر خواهد انتظار پيشنماز كشد تا وقتى كه سلام دهد او نيز سلام دهد واگر خواهد بى انتظار سلام دهد اما انتظار افضل است اما اگر نماز مأموم اطول باشد مخير است اگر خواهد قبل از آنكه پيشنماز سلام دهد برخيزد وتتمه نماز خود را بجا آورد واگر خواهد انتظار سلام دادن او بكشد وبعد از آن نماز خود را تمام كند وانتظار افضل است تتمه بر مأموم واجبست متابعت كردن پيشنماز يعنى هيچيك از اقوال و افعال نماز را قبل از پيشنماز بفعل نياورد اما با هم بجا آوردن جايز است مگر تكبير احرام كه آنرا واجبست كه مأموم بعد از پيشنماز بجا آورد پس اگر با هم تكبير احرام را بجا آورند نماز مأموم باطل خواهد بود وبعضى از مجتهدين برآنند كه متابعت پيشنماز در اقوال سواى تكبير احرام واجب نيست پس اگر مأموم ذكر ركوع يا سجود يا امثال آن را قبل از پيشنماز بجا آورد قصورى ندارد واين قول اصح است وهر گاه بعضى افعال را پيش از پيشنماز عمدا بجا آورد نماز او باطل نميشود پس اگر قبل از پيشنماز از ركوع كند واجبست كه در ركوع توقف كند تا پيشنماز ركوع را بجا آورد ونماز او صحيح (3) است مگر در يكصورت وآن آنست كه عمدا بركوع رود قبل از آنكه پيشنماز قراءت را تمام كند اما اگر از روى سهو قبل از پيشنماز ركوع كند در اينصورت واجبست كه سر از ركوع بردارد ومتابعت پيشنماز كند در ركوع وجايز است ماموم را سلام دادن قبل از آنكه پيشنماز سلام دهد خواه ضرورت داشته باشد وخواه نه اما بعد از آنكه نيت انفراد كند وهمچنين جايز (4) است كه در اثناى نماز نيت انفراد نمايد وتتمه ء نماز را منفردا بگذارد مگر نمازى كه جماعت در آن واجبست مثل نماز جمعه ونماز عيد وقتى كه واجب شود وهر گاه ماموم در اثناى نماز نيت انفراد كند پس اگر انفراد كند او قبل از آنست كه پيشنماز حمد خوانده


(1) مشكل است صدر دام ظله العالى. (2) در بعضى از آنها معلوم نيست صدر دام ظله. (3) ترك احتياط با تمام نماز واعاده آن ننمايند صدر دام ظله العالى. (4) بملاحظه اخبار وارده از اهل بيت اطهار صلوات الله عليهم آجمعين بدون عذر و علت نيت انفراد ننمايند صدر دام ظله العالى.

[ 95 ]

لازم است كه او حمد وسوره را بخواند اگر محل سوره باقى باشد واگر بعد از خواندن پيشنماز (1) حمد را منفرد شده اكتفا بخواندن پيشنماز كند در خواندن حمد وخود سوره را بخواند اگر محل سوره باقى باشد واگر در اثناى خواندن پيشنماز (1) حمد را يا سوره يا تسبيحات اربع نيت انفراد كند لازم است كه آنچه پيشنماز نخوانده بخواند واز مأموم غير از قراءت حمد وسوره وتسبيحات (2) اربع چيزى ساقط نميشود خواه قراءت پيشنماز را بشنود (3) وخواه نشنود اما تكبير احرام وذكر ركوع وسجود وتشهد وسلام دادن بر ماموم واجبست وبفعل آوردن پيشنماز ازو ساقط نميشود وبعضى از مجتهدين قراءت ماموم را حرام ميدانند وبعضى مكروه مگر آنكه مأموم قراءت پيشنماز را بهيچ وجه نشنود در اين صورت قراءت او را مكروه نميدانند وبدانكه هر گاه شخصى وقتى برسد كه پيشنماز در ركوع باشد در اينصورت نيت اقتدا كند وبركوع رود حكم آن دارد كه كل ركعت را در يافته باشد هر چند بعد از فارغ شدن پيشنماز از ذكر ركوع رسيده باشد واگر ترسد كه تا بصف مأمومين رسيدن پيشنماز سر از ركوع بردارد در اينصورت مخير است اگر خواهد (4) همانجا كه رسيده نيت اقتدا كند وتكبير احرام بگويد وبركوع رود وركوع كرده خود را بصف رساند واگر خواهد دو سجده را نيز آنجا بجا آورد وبعد از آن خود را بصف رساند وسنت است كه در وقت رفتن بجانب صف پاى خود را بر روى زمين بكشد وگام بر ندارد واگر وقتى برسد كه پيشنماز سر از ركوع برداشته وبسجود نرفته يا وقتى كه در سجده اول باشد در اين دو صورت سنت است كه بنيت اقتدا تكبير احرام بجا آورد وبا پيشنماز سجده كند وچون پيشنماز بركعت دويم برخيزد با او برخيزد ونيت كرده نماز را از سر گيرد وبعضى از مجتهدين برآنند كه نيت اول كافيست واحتياج به نيت ديگر نيست واگر وقتى برسد كه پيشنماز سر از سجده دويم برداشته بتشهد نشسته باشد سنت است كه بعد از نيت وتكبير احرام با او بنشيند وذكر خدا بجا آورد پس اگر تشهد آخر باشد مأموم آنقدر صبر كند كه پيشنماز سلام دهد وبعد از آن برخيزد ونماز را بهمان نيت اقتداى سابق تمام كند واگر تشهد اول باشد با پيشنماز برخيزد ونماز را بهمان نيت با تمام رساند وهر گاه ماموم دو ركعت آخر را با پيشنماز دريافته باشد مخير است در دو ركعت باقى كه منفردا ميگذارد در ميانه حمد وتسبيح اگر چه پيشنماز در دو ركعت فاتحه نخوانده باشد وبعضى از مجتهدين برآنند كه هر گاه پيشنماز در دو ركعت آخر فاتحه نخوانده باشد و اكتفا به تسبيح كرده باشد بر مأموم واجبست كه در يكى از دو ركعت فاتحه بخواند واكتفا به


(1) احوط در نيت انفراد قبل از ركوع مطلقا خواندن حمد و سوره است صدر دام ظله. (2) سقوط تسبيحات از مأموم معلوم نيست ولى بملاحظ خبريكه در اين مقام وارد است بنيت قربة مطلقه بخواند خالى از شبهه است صدر دام ظله. (3) با نشنيدن قرائت جهريه امام قرائت را بنيت قربة مطلقه بخوانند صدر دام ظله العالى. (4) ولى آنقدر دور نباشد كه مانع از تحقق جماعتست صدر دام ظله العالى.

[ 96 ]

تسبيح نكند واگر شخصى بواسطه تقيه به پيشنماز سنى اظهار اقتدا نمايد واجبست كه آهسته قرائت كند واگر مجال سوره خواندن نماند فاتحه كافيست واگر مطلقا قرائت نكند نماز او باطل است واگر در اثناى قرائت كردن او پيشنماز بركوع رود او نيز بر ركوع رود واز قرائت آنچه تواند بجا آوردن در وقت خم شدن ودر حال ركوع قبل از ذكر بجا (1) آورد تتمه سنت است كه صفهاى نماز جماعت راست بدارند وصف اول را مخصوص اهل فضل وتقوى گردانند واگر مأموم يك شخص باشد در جانب راست پيشنماز ايستد اگر مرد باشد واگر زن يا خنثى باشد در پس سر پيش نماز ايستد واگر زن پيشنمازى زنان كند داخل صف ايشان ايستد وتقدم بر ايشان نكند ونيز سنت است كه پيشنماز در ذكر ركوع وسجود وقنوت جهر نمايد ونماز را تطويل ننمايد بسوره هاى دراز خواندن يا بتطويل قنوت يا ذكر ركوع وسجود وامثال آن و هر گاه پيشنماز در اثناى نماز واقف شود كه شخصى داخل مسجد شد واراده نماز جماعت دارد انتظار او بكشد بتطويل ذكر يا قرائت تا آن شخص ركعت را در يابد وميبايد كه مدت انتظار زياده از مقدار ذكر ركوع نباشد وهر گاه داند كه جماعتى حاضر خواهند شد كه با او اقتدا كنند انتظار آمدن آنجماعت بكشد آنقدر كه وقت فضيلت نماز فوت نشود ومكروهست كه پيشنماز جولاه باشد اگر چه عالم باشد يا حجام باشد اگر چه زاهد باشد يا دباق باشد اگر چه عابد باشد وهمچنين مكروهست كه كور باشد يا افلج يا جذام يا برص داشته باشد مگر آنكه پيشنمازى جماعتى كند كه در اين علتها مثل او باشد وهمچنين مكروهست اقتدا كردن شخصى كه وضو دارد بشخصى كه نماز را بواسطه ضرورت بتيمم ميگذارد باب سيم از كتاب جامع عباسى در بيان احكام زكوة واجبى وسنتى وخمس واجبى وسنتى ودر آن سه مطلب است مطلب اول در بيان زكوة واجبى ودر آن شش فصل است فصل اول بدانكه در باب زكوة دادن مبالغه بسيار در حديث وارد است از آنجمله از حضرت رسالت پناه صلى الله عليه وآله منقولست كه فرموده زكوا اموالكم حتى تقبل صلوتكم يعنى زكوة مال خود بدهيد تا نماز شما قبول شود ونيز از آنحضرت منقولست كه فرمود مانع الزكوة في النار يعنى منع كننده زكوة در آتش خواهد سوخت ودر حديث نيز اين مضمون وارد است كه شخصى كه زكوة مال


(1) ولى اعاده آن نماز را ترك ننمايند صدر دام ظله العالى

[ 97 ]

خود نميدهد خداى تعالى در روز قيامت مار وافعى بر او ميگمارد كه دست او را بگزد وطوق گردن او باشد وهر شتر وگاو وگوسفندى كه زكوة او را نداده باشند آنشخص را در زير دست وپاى خود ميگيزند وشاخ داران او را شاخ ميزنند تا وقتى كه حساب خلايق بآخر رسد فصل دويم بدانكه زكوة در نه چيز واجب است طلا ونقره وگندم وجو وخرما ومويز وشتر وگاو وگوسفند وبر شخصى واجب است كه بالغ وعاقل باشد وبنده نباشد ومالك نصاب باشد بتفصيلى كه مذكور خواهد شد وقدرت داشته باشد كه در مال خود تصرف نمايد پس در مالى كه غصب شده باشد زكوة نيست وزكوة طلا ونقره دادن وقتى واجبست كه سه شرط بهم رسد شرط اول آنكه سكه داشته باشد اگر چه آن سكه متروك شده باشد وكسى بآن معامله نكند پس در شمشه طلا ونقره وطلا الات ونقره الات زكوة نيست وهمچنين در زر مطلس اگر چه مردم بآن معامله كنند شرط دوم آنكه هر يك از طلا و نقره بنصاب رسيده باشد ونصاب طلا بيست مثقال شرعيست ودر كمتر از بيست مثقال زكوة نيست واگر بر بيست مثقال يكمثقال يا دو مثقال يا سه مثقال زياده شود در آن زياده زكوة نيست تا بچهار مثقال رسد وهمچنين اگر بر بيست وچهار مثقال يك مثقال يا دو مثقال يا سه مثقال زياده شود در آن زياده زكوة نيست تا وقتى كه بچهار مثقال برسد وبر اين قياس ونصاب نقره دويست درهم است ودر كمتر از آن زكوة نيست وهمچنين اگر بر دويست درهم چيزى زياده شود در آن زياده زكوة نيست تا وقتيكه بچهل درهم برسد و بر اين قياس وزكوة طلا ونقره يك دانگ ونيم ده يكست پس زكوة بيست مثقال طلا نيم مثقال است وزكوة هر چهار مثقال كه بعد از بيست مثقال بهمرسد ده يك مثقال است وزكوة دويست درهم نقره پنج درهم است وزكوة چهل درهم كه بعد از دويست درهم بهم رسد يكدرهم است شرط سيم حولست يعنى آنكه نصاب مدت يازده ماه در ملك اينكس باشد و در اين يازده ماه سكه دار باشد پس در اول ماه دوازدهم زكوة واجب ميشود واگر در اثناى اين مدت چيزى از مقدار نصاب تلف شود يا بقرض بشخصى داده شود يا بعضى را طلا الات يا نقره الات يا مطلس سازد زكوة ساقط ميشود هر چند تعمد (1) كرده باشد تا زكوة بر او واجب نشود وبدانكه قرض دارى مانع زكوة نميشود پس اگر شخصى مالك دويست درهم باشد و دويست درهم يا زياده قرض داشته باشد زكوة دادن برو واجب است هر چند مالك

[ 98 ]

چيز ديگر نباشد فصل سيم در بيان زكوة گندم وجو وخرما ومويز زكوة در اين اجناس اربعه واجب ميشود بدو شرط شرط اول آنكه خود اين اجناس را كاشته باشد يا قبل از آنكه گندم وجو وانگور دانه بندد وخرما زرد يا سرخ شود بملك او در آيد پس اگر گندم وجو وانگور بعد از دانه بستن وخرما بعد از آنكه سرخ يا زرد شود بملك شخصى در آيد زكوة بر او واجب نيست شرط دويم آنكه بنصاب رسيده باشد وآن سيصد صاع شرعيست وصاع شرعى يكهزار ويكصد وهفتاد درهم شرعيست ودرهم شرعى بوزن چهل وهشت جو ميانه است پس صاع بوزن پنجاه وشش هزار ويكصد وشصت جو ميانه است چنانكه در بحث وضو مذكور شد وهر چه از نصاب زياده باشد اگر چه آن يكمن باشد يا كمتر زكوة دادن آن واجبست وزكوة اين اجناس ده يكست اگر بآب روان يا آب باران يا بى احتياج بآب دادن حاصل شود ونصف ده يكست اگر بآب چاه وگاو وامثال آن حاصل شده باشد واگر بهر دو حاصل شده باشد حكم بر اغلب است واگر برابر باشد چهار دانگ ونيم از ده يك آن بايد داد پس اگر شصت خروار گندم بهر دوآب بالسويه حاصل شود زكوة آن چهار خروار ونيم است واعتبار نصاب اين اجناس بعد از وضع خراج (1) وتخم وحصه بر زكر ونقصان گاو ومصالح الاملاك است واگر آب يا زراعت را قبل از دانه بستن خريده باشد قيمت آنرا نيز بيرون (2) كند وبعد از بيرون كردن اينها اگر مقدار نصاب بماند زكوة واجبست واگر كمتر بماند ساقط است وانگورى كه عادت نيست كه آنرا مويز كنند ورطبى كه عادت نيست كه آن را خرما كنند تخمين بايد كرد كه اگر مويز وخرما شود بنصاب ميرسد يا نه اگر بنصاب رسد زكوة واجب است والا ساقط است وتا وقت دادن زكوة هر چه صاحب مال ازين اجناس تصرف نمايد از انگور ورطب وغيره واجبست كه مقدار زكوة آنرا معلوم خود سازد تا در وقت دادن زكوة عوض آن بمستحق رساند وهر گاه زكوة اين اجناس را يكنوبت داده باشد ديگر دادن زكوة آنها واجب نيست اگر چه چند سال بر آن بگذرد فصل چهارم در بيان زكوة شتر وگاو گوسفند زكوة اينها واجب است بچهار شرط اول آنكه مدت يازده ماه در ملك اينكس باشند دويم آنكه در مدت مذكور قوت آنها از چريدن باشد نه از مال مالك سيم آنكه در مدت مذكور شتر وگاو را كار نفرمايند (3) مثل بار كردن وزمين شيار كردن چهارم آنكه بنصاب رسد پس در كمتر از پنج


(1) خراج سلطان شيعه موضوع نيست بلى آنچه از عين جنس ميبرد زكوة آن مقدار را جايز است ندهند صدر دام ظله العالى. (2) احوط وضع نكردن مؤنه است خصوصا آنچه پيش از دانه بستن بوده است صدر دام ظله العالى. (3) چون در گوسفند كار فرمودن آن متعارف نيست صدر دام ظله العالى.

[ 99 ]

شتر زكوة نيست وتا به بيست وشش شتر نرسد زكوة هر پنج شتر يك رأس گوسفند است و چون به بيست وشش رسد زكوة آن يكنفر شتر ماده است كه يكسال تمام كرده باشد وداخل سال دويم شده باشد وچون بسى وشش رسد زكوة آن يكنفر شتر ماده است كه داخل سال سيم شده باشد وچون بچهل وشش رسد زكوة آن يكنفر شتر ماده است كه در سال چهارم داخل شده باشد وچون بشصت ويك رسد زكوة آن يكنفر شتر ماده است كه در سال پنجم داخل شده باشد وچون بهفتاد وشش رسد زكوة آن دو نفر شتر ماده است كه داخل در سال سيم شده باشد وچون بنود ويك رسد زكوة دو نفر شتر ماده است كه در سال چهارم داخلشده باشد وچون بصد وبصد وبيست ويك رسد (1) زكوة آن در هر چهل نفر يكشتر ماده است كه در سال سيم داخل شده باشد و در هر پنجاه نفر يكنفر شتر ماده است كه در سال چهارم داخل شده باشد وگاو تا سى نرسد زكوة ندارد وچون بسى رسد زكوة آن يكفرد گوساله است خواه نر وخواه ماده كه در سال دويم داخل شده باشد وچون بچهل رسد زكوة يكفرد گوساله است كه در سال سيم داخل شده باشد وگوسفند تا بچهل نرسد زكوة ندارد وچون بچهل رسد زكوة يكرأس گوسفند است وچون بصد وبيست ويك رسد زكوة دو رأس گوسفند است وچون بدويست ويك رسد زكوة سه رأس گوسفند است وچون بسيصد ويك رسد زكوة چهار رأس گوسفند است وچون بچهار صد رسد زكوة در هر صد رأس يكراس است وهر عددى كه مذكور شد از شتر وگاو وگوسفند آنرا در شرع نصاب گويند وهر چه در ما بين دو نصاب واقع است زكوة ندارد وگوسفند يكه بزكوة داده ميشود واجبست كه كمتر از هفت (2) ماهه نباشد وبيمار وعيبناك ولاغر وآبستن (3) نباشد واگر تازه زائيده باشد تاپانزده روز نگذرد بزكوة نميتوان داد فصل پنجم در مستحقان زكوة وايشان هشت فرقه اند اول ودوم فقرا ومساكين اند يعنى كسانيكه مالك قوت يكساله خود وعيال خود نباشد وكسبى وصنعتى نداشته باشد كه بآن وفا كند بشرط آنكه سيد نباشد مگر آنكه زكوة دهنده سيد باشد چه زكوة سيد بر سادات رواست سيم جماعتى اندكه حاكم شرع ايشانرا بواسطه اخذ زكوة از مردم وضبط محاسبه وقسمت آن تعيين نموده باشد وشرط نيست كه اين جماعت فقرا ومساكين باشند پس هر چند مالدار


(1) احوط آنست كه بهر يك از چهل و پنچاه كه تمام عدد را ميگيرد يا كمتر باقى ميماند بآن حساب كند بس در صدو بيست و يك اختيار چهل ودر صدو پنجاه مثلا اختيار پنجاه نمايند انشأ الله تعالى او در كار نيز رعايت اين احتياط را مراعى دارند صدر دام ظله العالى. (2) واحوط آنست كه كمتر از يكساله نباشد صدر دام ظله العالى. (3) على الا حوط و در تازه زائيده احوط گذشتن دو راه است بر او وقوچ گوسفنديكه مهيا از براى خوردن نموده اند ندهند صدر دام ظله العالى.

[ 100 ]

باشند آنچه حاكم شرع بحق السعى ايشان تعيين نمايد ميتوانند گرفت چهارم جماعت كافر كه در جهاد مدد اهل اسلام ميكنند پنجم هر بنده كه در خدمت آقاى خود مشقت وآزار كشد پس او را از زكوة ميتوان خريدن وآزاد كردن وهمچنين بنده كه شرط كرده باشد كه مبلغى بآقا دهد وبعد از آن آزاد باشد هر گاه عاجز باشد از تحصيل كل آن مبلغ يا بعض آن پس آنمبلغ را يا تتمه آنرا از زكوة بآقاى او ميتوان داد تا آزاد شود ششم جماعتى كه قرض بسيار بر آورده باشند واز دادن آن عاجز باشند بشرط آنكه آن قرض را در معصيت صرف نكرده باشند هفتم سبيل الله مثل پل ساختن ومسجد عمارت كردن ومدرسه جهة طالبان علم ساختن كه بعلمى مشغول باشند كه در آخرت نفعى از آن بايشان رسد هشتم ابن سبيل يعنى شخصى را كه در شهر خود مالدار وغنى باشد اما بغربت افتاده وپريشان شده باشد باو زكوة ميتوان داد بشرط آنكه سفر او سفر معصيت نباشد وشخصى نيابد كه از او قرض بگيرد يا چيزى از اموال كه در شهر خود دارد بفروشد فصل ششم در بيان زكوة فطره بدانكه هر شخصى كه عاقل وبالغ باشد وقادر بر قوت يكساله خود وعيال خود باشد خواه خود و عيالان او روزه ء ماه رمضان گرفته باشند وخواه نگرفته باشند بر او واجب است كه از خود واز هر يك از عيالان مقدار يكصاع يعنى يكمن ويك چهار يك بوزن تبريز تخمينا از گندم يا جو يا خرما يا مويز يا برنج يا كشك يا شير يا آنچه در اغلب اوقات قوت اهل آن ملك باشد بمستحق رساند ومقدار صاع قبل از اين نيز مذكور شد ووقت دادن بمستحق نيت چنين كند كه اين جنس را بمستحق ميدهم بجهة زكوة فطره واجب تقرب بخدا وكسيكه فقير بود ويرا سنت است كه زكوة فطره را اخراج نمايد وكيفيت آن چنانست كه يكصاع را نيت كند وبدست عيال بدهد تا يك يك بدست گيرند آنگاه از ايشان بستاند وبمستحق برساند ومصرف زكوة فطره مصرف زكوة مال است وجايز است دادن قيمت آن جنس بمستحق واگر در شب عيد رمضان مهمانى قبل از شام برسد فطره او بر اينكس واجبست خواه طعام اين كس را خورد وخواه نخورد وهمچنين هر غلام وكنيز كه گريخته يا غايب باشند فطره ايشان نيز بر اينكس واجب است ما دام كه مردن ايشان معلوم نباشد ووقت دادن زكوة فطره از اول شب عيد است تا وقت ظهر روز عيد وحرام است تاخير آن بعد از آن پس اگر تاخير كند به نيت قضا بايد داد وبعضى از مجتهدين برآنند كه تا آخر روز عيد

[ 101 ]

بنيت ادا ميتوان داد وبعد از آن قضاست مطلب دويم در بيان زكوة سنتى بدانكه زكوة در هشت چيز سنت است اول اسب ماديان است وزكوة هر اسبى در سالى دو مثقال شرعى طلاست اگر پدر ومادرش هر دو اصيل باشند يكمثقال است اگر يكى از ايشان اصيل باشد يا هيچيك اصيل نباشند بشرط آنكه تمام سال در صحرا بچرند يعنى عليق ايشان از مال مالك نباشد دويم از آنچه زكوة دادن در آن سنت است ماليست كه مالك آن كارى كرده باشد كه بواسطه آن كار زكوة در آن واجب نشده باشد مثل آنكه در اثناى سال بشخصى قرض دهد يا زر سكه دار را مطلس سازد يا از نصاب اول شتر يا گاو يا گوسفند چيزى بشخصى ببخشد پس مثل اينها زكوة دادن سنت است سيم از آنچه زكوة در آن سنت است حاصل مستقلات است مثل دكان وحمام وكاروانسرا وامثال آن پس سنت است كه يك دانگ ونيم ده يك حاصل آنرا بزكوة بدهد هر چند بنصاب نرسد وحول نگذرد چهارم از آنچه زكوة در آن سنت است هر چيزيست كه از زمين برويد وبكيل ووزن در آيد مثل برنج ونخود وعدس وماش ومانند آن ونصاب وحول آن بطريق نصاب وحول گندم وجو وخرما ومويز است وهمچنين در عشر ونصف عشر اما در سبزيها وخربزه وخيار ومانند آن زكوة سنت نيست پنجم مالى است كه از آنچه زكوة دادن آن سنت است چند سال در دست مالك نباشد وبعد از چند سال بدست مالك آيد سنت است كه زكوة يكساله آنرا بدهد ششم از آنچه زكوة در آن سنت است ماليست كه مالك در آن شك داشته باشد كه بنصاب رسيده يا نه سنت است كه ما دام كه شك داشته باشد زكوة آنرا هر ساله داده باشد هفتم از آنچه زكوة دادن آن سنت است مال تجارت است يعنى هر گاه شخصى متاعى چند بجهة تجارت بخرد يا ملكى را اجاره كند بقصد آنكه باجاره دهد كه فايده از آن حاصل كند پس هر گاه رأس المال بنصاب طلا ونقره برسد ودر مدت يك سال نقصان نكند زكوة دادن آن سنت است هشتم از آنچه زكوة دادن آن سنت است مال طفل است هر گاه ولى طفل بآن تجارت كند از براى طفل وشرط زكوة تجارت بهمرسد سنت است كه ولى از آن زكوة بدهد مطلب سيم در بيان احكام خمس بدانكه خمس در هفت چيز واجبست اول غنيمتى كه از كافران حربى بدست آيد هر مقدار كه باشد دويم هر كانى كه بهمرسد مثل فيروزه ومس وگل ارمنى ومانند آن بشرط آنكه بعد از اخراجات ضرورى مثل كندن وصاف نمودن قيمت آنچه بماند بيست مثقال شرعى باشد و

[ 102 ]

بعضى (1) از مجتهدين را مذهب آنست كه دادن خمس آن واجبست هر چند قميت آن از بيست مثقال كمتر باشد سيم هر چه از دريا بغواصى بيرون آورند مثل مرواريد ومرجان وغير آن هر گاه قيمت آن بيست مثقال (2) طلا شود چهارم مال حلال هر گاه بمال حرام مخلوط شود وقدر حرام وصاحب آن معلوم نباشد اما اينقدر معلوم باشد كه از پنج يك زياده نيست در اينصورت خمس آنرا ميبايد داد هر مقدار كه باشد وباقى حلال ميشود واگر معلوم باشد كه از پنجيك زياده است خمس را بايد داد وآن زيادتى را تخمين بايد كرد وبفقرا ومساكين تصدق بايد نمود پنجم زمينى كه كافر ذمى از مسلمان بخرد واجبست كه خمس آن زمين يا خمس قيمت آن يا خمس حاصل هر ساله آنرا بدهد ششم زرى كه در زمين يافت شود پس اگر در بلاد كافران حربى يافت شده باشد دادن خمس آن واجبست خواه اثر اسلام بر آن باشد وخواه نباشد وباقى از آن شخص است كه يافته است وهمچنين اگر در بلاد اسلام يافت شده باشد واثر اسلام بر آن نباشد كه اگر اثر اسلام بر آن باشد لقطه (3) است واحكام بعد از اين مذكور خواهد شد هفتم فايده كه از تجارت يا زراعت يا حرفت ومانند آن بهمرسد پس هر گاه آن فايده زياده از كل اخراجات يكساله اينكس باشد خمس زياده را بايد داد پس اگر شخصى از سود تجارت بيست تومان مثلا حاصل كرده باشد واخراجات لايق بحال او ده تومان شود ده تومان از آن بيست تومان بجهة اخراجات بردارد واز ده تومان كه ميماند دو تومان بخمس بدهد وبر اين قياس است فايده كه از زراعت وحرفت حاصل شود واگر در آنسال پيشكشى (4) بشخصى بدهد يا زن بخواهد يا غلام (5) يا كنيزك بخرد يا او را جريمه كنند از جمله اخراجات سال حسابست پس آنچه بعد از وضع كل آنها بماند دادن خمس آن واجبست هر قدر كه باشد وبدانكه نصف خمس تعلق بحضرت صاحب الزمان عليه السلام دارد ونصف ديگر بسادات يعنى جمعيكه از جانب پدر بهاشم كه جد حضرت رسالت پناه است صلى الله عليه وآله منسوبست اگر چه از اولاد حضرت فاطمه زهرا عليها السلام نباشند بشرط آنكه شيعه اثنى عشرى باشد وايتام يا مساكين يا ابناى سبيل باشد ونصفى كه باين جماعت متعلق است صاحب مال ميتواند كه خود ميانه ايشان قسمت نمايد واما آن نصف كه تعلق بحضرت صاحب الزمان عليه السلام دارد در زمان غيبت بر صاحب مال واجب است كه بمجتهد دهد تا مجتهدان را ميانه آن جماعت قسمت نمايد (6)


(1) فرمايش بعض از مجتهدين احوط است صدر دام ظله. (2) هرگاه قيمت آن يكمثقال شود احتياط رعايت نمايند صدر دام ظله العالى. (3) معلوم نيست پس خمس آن را البته بدهد صدر دام ظله العالى. (4) كه غرض عقلائى در آن داشته باشد صدر دام ظله. (5) اگر ذى آن غلام وكنيز داشتن باشد صدر دام ظله. (6) اذن مجتهد نيز كفايت ميكند صدر دام ظله.

[ 103 ]

باب چهارم از كتاب جامع عباسى در بيان احكام روزه واجبى وسنتى ودر آن چهار مطلب است مطلب اول در بيان محرمات ومبطلات روزه بدانكه هشت چيز است كه بفعل آوردن آن در روزه واجبى حرام است واگر بفعل آورند روزه باطل ميشود اول چيزى خوردن وآشاميدن هر چند خوردن وآشاميدن آن خلاف عادت باشد وبعضى از مجتهدين را مذهب آنست كه خوردن چيزى كه خلاف عادتست مثل پوست تخم مرغ وبرگ درخت ومانند آن روزه را باطل نميكند واين مذهب ضعيف است وهر گاه بلغم از دماغ يا از سينه بدهن آيد فرو بردن آن روزه را باطل ميسازد واگر تشنگى يا گرسنگى بر شخصى غالب شود چنانچه تحمل نتواند كرد در آنوقت بخورد اما زياده (1) بر آنچه دفع مضرت كند نخورد وبر او واجبست (2) كه لقمه را بزرگ كندو همچنين جرعه آب را كه مدت خوردن وآشاميدن دراز نشود دويم از آنچه روزه را باطل ميسازد انزال منى است عمدا بهر طريق كه باشد اما اگر روزه دار در روز محتلم شود روزه او باطل نميشود ولازم نيست كه همانوقت غسل كند مگر آنكه وقت نماز تنگ شود واگر داند كه چون در روز خواب كند محتلم خواهد شد خواب كردن او از روى عمد واختيار حرام است سيم از آنچه روزه را باطل ميسازد داخل كردن حشفه است عمدا در قبل يا دبر مرده يا زنده پس روزه فاعل ومفعول هر دو باطل ميشود واگر شخصى زن خود را در روز بزور جماع كند كفاره خود وآن زن در گردن مرد است واگر زن مرد را بزور بجماع وادارد كفاره زن ومرد بر زنست چهارم از آنچه روزه را باطل ميسازد عمدا بر جنابت ماندن است تا وقت صبح پس قضا وكفاره لازم ميشود وهمچنين اگر زن تاخير غسل حيض يا استحاضه يا نفاس كند تا وقت صبح داخل شود واگر جنب بخوابد بقصد آنكه آخر شب غسل كند وتا صبح بيدار نشود نه قضا برو لازمست نه كفاره واگر قصد آن داشت كه غسل نكند هم قضا وهم كفاره لازمست واگر غسل كردن ونكردن بخاطرش نرسيده باشد قضا لازمست نه كفاره (3) وهمچنين اگر از خواب اول بيدار شود ونوبت دوم بخواب رود بگمان آنكه بجهة غسل كردن در آخر شب بيدار خواهد شد وتا صبح بيدار نشود قضا لازمست نه كفاره (4) واگر در اينصورت گمان بيدار شدن نداشته باشد كفاره نيز لازم ميشود واگر نوبت سيم بخواب رود وتا صبح بيدار نشود قضا وكفاره برولازمست هر چند بقصد غسل كردن بخواب رود وگمان داشته باشد كه در شب بجهة غسل كردن بيدار خواهد شد


(1) لزوم آن معلوم نيست صدر دام ظله. (2) معلوم نيست صدر دام ظله العالى. (3) احوط كفاره است نيز صدر دام ظله. (4) كفاره نيز احوط است صدر دام ظله.

[ 104 ]

پنجم از آنچه روزه را باطل ميكند رسانيدن گرد غليظ است عمدا بحلق وهمچنين رسانيدن دود غليظ وبخار غليظ پس هر گاه يكى ازين سه چيز را بحلق رساند از روى عمد قضا برو لازم است اما كفاره ندارد ششم از آنچه روزه را باطل ميكند قى كردنست از روى عمد وآن موجب قضاست وكفاره لازم نيست وبعضى (1) از مجتهدين كفاره را نيز لازم ميدانند اما اگر بى اختيار آيد يا از روى سهو قى كند چيزى لازم نميشود هفتم از آنچه روزه را باطل ميكند فرو رفتن در آب است از روى عمد وبآن قضا واجب است وبعضى از مجتهدين (2) كفاره را نيز واجب ميدانند واگر جنب روزه واجبى داشته باشد وغسل ارتماسى كند آن غسل باطل است هشتم از آنچه روزه را باطل ميسازد دروغ گفتن است بر خدا مثل آنكه بگويد كه فلان چيز را خداى تعالى حرام كرده يا فلان را حلال واين قول خلاف واقع باشد وهمچنين دروغ گفتن بر پيغمبر (ص) بر يكى از حضرات ائمه معصومين عليهم السلام وآن موجب قضاست وبعضى از مجتهدين (3) كفاره را نيز واجب ميدانند وبعضى هيچيك را واجب نميدانند مطلب دويم در بيان روزه هاى واجب وسنت ومكروه وحرام ودر آن چهار فصل است فصل اول در بيان روزه هاى واجبى وآن بر هشت قسم است اول روزه ماه رمضان است وثابت ميشود داخل شدن ماه رمضان بيكى از سه چيز اول آنكه معلوم شود كه از ماه شعبان سى روز گذشته دويم آنكه شياع يعنى جمعى كثير كه از سخن ايشان ظن حاصل (4) شود اخبار نمايند كه ماه را ديده اند سيم آنكه دو مرد عادل گواهى دهند كه ماه را ديده اند پس اگر دو زن عادله يا آنكه يك مرد عادل گواهى دهند كه ماه را ديده اند بگواهى ايشان ثابت نميشود مگر آنكه بسر حد شياع رسد وبحساب تقويم وغير آن داخل شدن ماه ثابت نميشود دويم از روزه هاى واجب روزه قضاى ماه رمضان است وواجبست بجا آوردن آن پيش از آنكه رمضان آينده داخل شود پس اگر بر شخصى ده روز مثلا از قضاى ماه رمضان واجب باشد قضاى آنرا تاخير ميتواند كرد تا وقتى كه بماه رمضان آينده ده روز بماند پس اگر هميشه عازم بوده كه آن ده روز را قضا كند و چون بماه رمضان ده روز بماند مانعى از روزه داشتن بهمرسد مثل آنكه بيمار شود يا زن حيض بيند در اينصورت همين قضاى ده روز واجبست وبس واگر بيعذر تا رمضان آينده تاخير كرده باشد ده روز را قضا كند وبجهت هر روز مقدار يكمد (5) گندم يا برنج يا نان يا مانند


(1) چون ظاهر بعض اخبار لزوم كفاره است پس رعايت احتياط را موافق فرمايش بعض از مجتهدين نمايند صدر دام ظله العالى. (2) در اينجا نيز فرمايش بعض از مجتهدين احوط است صدر دام ظله. (3) در اينجا نيز فرمايش بعض از مجتهدين احوط است و احوط الحاق حضرت زهرأ سلام الله عليها است باين حكم صدر دام ظله العالى. (4) معلوم نيست صدر دام ظله. (5) ولى احوط دو مد است صدر دام ظله العالى.

[ 105 ]

آن تصدق كند ومدى چهار يك صاع است يعنى بوزن چهارده هزار چهل جو ميانه است وهمچنين قضا وتصدق لازم است اگر عزم بر قضا نداشته باشد تا وقتى كه برمضان آينده مقدار مدت قضا بماند ودر اينمدت بيمار شود يا زن حيض بيند وبدانكه قضاى ماه رمضان را پيش از پيشين فاسد ميتوان ساخت بخوردن وجماع وغير آن وبعد از پيشين حرام است پس اگر بعد از پيشين فاسد سازد بخوردن وغير آن قضا وكفاره لازم ميشود وكفاره آن ده مسكين را طعام دادنست واگر از آن عاجز شود سه روز روزه بدارد سيم از روزه هاى واجبى آنست كه شخصى خود را بشخصى باجاره دهد كه قضاى روزه ميت او كند پس بر او واجبست كه بسيار تاخير در قضا نكند ونوعى نمايد كه در عرف گويند كه او مشغول است بقضاى روزه چهارم از روزه هاى واجبى روزه ايست كه بر پدر اينكس واجب (1) بوده وپدر در حال حيات (2) با وجود قدرت بر قضاى آن قضا نكرده باشد پس بر پسر بزرگتر واجبست كه آنرا قضا كند واگر ميت دو پسر داشته باشد كه سال يكى بيشتر باشد وسال يكى كمتر اما آنكه سال او كمتر است بالغ شده باشد بعضى از مجتهدين بر آنند كه قضا بر آنكس است كه بالغ است اما اصح آنست كه قضا بر آنكس است كه سال او بيشتر است واگر هر دو در سن برابر باشند هر يك نصفى قضا كنند اگر عدد قضا جفت باشد واگر طاق باشد قضاى يكروز آن واجب كفائيست يعنى هر كدام كه آنروز را قضا كنند از ديگرى ساقط ميشود پس اگر هر دو آنروز را روزه بدارند وبعد از پيشين مقارن هم افطار نمايند كفاره آن نزد بعضى از مجتهدين واجب كفائيست وبعضى (3) بر آنند كه هر دو بالسويه واجبست قسم پنجم از روزه هاى واجب آنست كه بنذر يا عهد يا سوگند واجب شود واين بر دو قسم است مطلق ومعين مطلق آنست كه نذر كند كه يكروز روزه بدارد وتعيين زمان ومكان ننمايد ومعين بر سه قسم است اول آنكه تعيين زمان كند مثل روزه اول ماه رجب دوم آنكه تعيين مكان كند مثل يكى از عتبات عاليات سيم آنكه تعيين زمان ومكان هر دو كند مثل روزه اول ماه رجب در مكه معظمه پس هر گاه از روزه داشتن در آن زمان يا در آن مكان مانعى مثل بيمارى يا سفر ضرورى يا حيض بهم رسد قضا بايد كرد قسم ششم از روزه هاى واجبى روزه دو ماهست بجهة كفاره فاسد كردن روزه ماه رمضان پس هر گاه شخصى بالغ عاقل از روى عمد در روز ماه رمضان روزه را بخوردن يا آشاميدن يا جماع كردن يا مانند آن باطل سازد مخير است در آنكه دو ماه


(1) روزه واجب بر مادر را نيز قضأ نمايد على الاحوط چنانچه گذشت صدر دام ظله (2) مگر فوت در سفر كه قدرت بر قضا در آن شرط نيست صدر دام ظله (3) فرمايش اين بعض احوط است صدر دام ظله.

[ 106 ]

روزه بدارد يا يك بنده آزاد كند يا شصت مسكين را طعام دهد هر مسكين را يك مد نزد بعض مجتهدين ودو مد نزد بعض ديگر واگر روزه ماه رمضان را بچيزى حرام فاسد سازد مثل خمر يا طعام غصبى خوردن يا زنا كردن يا در حيض جماع كردن در اينصورت سه كفاره بر او لازم است يعنى دو ماه روزه بدارد ويك بنده آزاد كند وشصت مسكين را طعام دهد قسم هفتم روزه اعتكافست كه بتفصيل عنقريب مذكور ميشود هشتم روزه كفاراتست كه در بحث كفارات مذكور خواهد (1) شد فصل دويم در بيان روزه سنتى وانواع آن بسيار است وما در اين كتاب بيست نوع از آن كه مشهورتر است مذكور ميسازيم اول روزه روز مولود حضرت رسالت پناه صلى الله عليه وآله وآن هفدهم ماه ربيع الاول است دويم روزه روز مبعث آنحضرت وآن بيست وهفتم رجب است سيم روزه روز عيد غدير وآن هجدهم ذى الحجه است چهارم روزه سه روز از هر ماه يعنى پنجشنبه هفته اول ماه وپنجشنبه هفته آخر ماه وچهار شنبه اول دهه دوم ماه پنجم روزه ايام بيض وآن نيز سه روز است سيزدهم وچهاردهم وپانزدهم از هر ماه ششم روزه روز عرفه كه نهم ماه ذى الحجه است بدو شرط اول آنكه محقق باشد كه نهم ماهست دويم آنكه از روزه داشتن ضعف حاصل نشود بحيثيتى كه نتواند بفراغت بدعا اشتغال نمايد هفتم روزه روز مباهله وآن بيست وچهارم ماه ذيحجه است وآنروز تصدق كردن حضرت امير المؤمنين على عليه السلام است انگشتر خود را در اثناى ركوع هشتم روزه اول ماه ذى حجه است تا روز نهم نهم روزه كل ماه رجب دهم روزه كل ماه شعبان يازدهم روزه دحو الارض است وآن بيست وپنجم ذى قعده است دوازدهم روزه نه روز اول ماه محرمست سيزدهم روزه روز عاشورا كه روز دهم محرم است تا وقت عصر وبعد از آن افطار بآب نمايند يا بخاك كربلا (2) بنيت شفا بشرط آنكه زياده بر يك نخود نخورده باشد چهاردهم روزه پنجشنبه وجمعه پانزدهم روزه يوم ترويه وآن هشتم ماه ذى حجه است شانزدهم روزه شش روز بعد از عيد ماه رمضان هفدهم روزه پانزدهم ماه جمادى الاولى هجدهم روزه داود پيغمبر عليه السلام وآن هميشه يكروز در ميان ماه روزه داشتن است نوزدهم روزه يوم الشك بنيت سنت وآن آخر شعبان است هر گاه احتمال اول ماه رمضان داشته باشد بيستم روزه بيست ونهم ذى قعده است فصل سيم در بيان روزه حرام وآن نه قسم است


(1) قسم نهم روزه روزيكه در شب آن خوابيده است پيش از نماز عشا وبيدار نشده تا نصف آنشب چنانچه در كفارات خواهد آمد صدر دام ظله العالى. (2) مدركى در افطار بخاك كربلا در روز عاشورا غير از فرمايش مرحوم شيخ در مصباح متهجد بنظر نرسيده پس در غير حال نا خوشى كه بتواند آن را بنيت شفأ بخورد چنانچه فرموده اند البته ترك نمايند صدر دام ظله

[ 107 ]

اول روزه عيد ماه رمضان وعيد قربان باجماع اهل اسلام دويم روزه يوم الشك به قصد آنكه روزه ماه رمضان است اما بقصد قضا يا نذر حرام نيست سيم روزه صمت يعنى در اثناى نيت روزه قصد كند كه از اول روز تا شب حرف نزند چهارم روزه وصال وآنرا دو تفسير است اول آنكه در وقت نيت روزه قصد تاخير افطار كند وشام وسحور را يكى نمايد دوم آنكه دو روز متوالى روزه بدارد بى آنكه در شب روزه بگشايد پنجم (1) روزه زن بنيت سنت بيرخصت شوهر ششم روزه غلام وكنيز بنيت سنت بيرخصت آقا هفتم روزه بيمار هر گاه از روزه گمان مضرت (2) داشته باشد يا طبيب حاذق گويد كه روزه مضرت ميرساند هر چند آن طبيب كافر باشد وهمچنين اگر طبيب حاذق گويد كه علاج آن بيمار منحصر است در مجامعت وتاخير مجامعت تا شب خطر عظيم دارد در اينصورت مجامعت در روز ماه رمضان واجب ميشود پس اگر زن يا كنيزك اينكس روزه واجب داشته باشند وعورتى ديگر كه روزه بر او واجب نباشد يافت نشود زن خود يا كنيز خود را ميتواند كه بزور مجامعت كند وبر ايشان ممانعت آنقدر كه توانند لازم است وچون يكى از ايشان را مجامعت كند واجبست كه كفاره او را بدهد هشتم از روزه هاى حرام روزه مسافر است بنيت وجوب هر گاه سفر او مباح باشد مگر در سه جا كه روزه واجب در سفر مباح در آن سه جا جايز است وحرام نيست اول روزه نذرى كه سفرا وحضرا قيد شده باشد دوم روزه سه روز در وقت حج هر گاه قربانى يافت نشود چنانكه در باب حج مذكور ميشود سيم روزه ء هجده روز شخصى را كه در حج قبل از غروب آفتاب از عرفات بيرون رود چنانكه در باب حج مذكور خواهد شد نهم از روزه هاى حرام روزه ايام تشريق است وآن يازدهم ودوازدهم وسيزدهم ماه ذى حجه است شخصى را كه در منى باشد كه اگر در غير منى باشد روزه آن حرام نيست بلكه ثواب دارد فصل چهارم در بيان روزه مكروه وآن چهار است اول روزه سنتى (3) در سفر دوم روزه سنتى كه شخصى كه مؤمنى او را دعوت كرده باشد بطعام سنت است كه افطار كند واظهار نكند كه روزه دارد سيم روزه يوم عرفه هر گاه شك در اول ماه داشته باشد يا روزه موجب ضعف شود بر وجهى كه بفراغت اشتغال بدعا نتواند نمود چهارم روزه مهمان به نيت سنت بى رخصت صاحب خانه وبعضى از مجتهدين برآنند كه روزه صاحب خانه نيز بى رخصت مهمان مكروهست مطلب سيم در بيان باقى احكام روزه ودر آن چهار فصل است فصل اول


(1) اين قسم وقسم ششم تفصيلى دارد كه منافى با وضع حاشيه است صدر دام ظله. (2) كماينكه ملاحظه آن لازم است شرعا صدر دام ظله. (3) بلكه احوط ترك است صدر دام ظله.

[ 108 ]

در بيان نيت روزه بدانكه شش امر در نيت روزه معتبر است اول نيت را قبل از طلوع فجر بجا آوردن دويم قصد قربت سيم تعيين آنكه اين روزه واجبست يا سنت چهارم تعيين آنكه از ماه رمضانست يا نذر يا كفاره پنجم تعيين آنكه اداست يا قضا وبعضى برآنند كه در روزه ماه رمضان نيت ادا لازم نيست ششم استدامت حكمى يعنى در اثناى روز قصد فعلى نكند كه روزه را باطل ميكند مثل خوردن وآشاميدن وجماع كردن ومانند آن پس اگر شخصى در اثناى روزه قصد چنين فعلى كند گناه كار است اگر چه آنرا بفعل نياورد وميانه مجتهدين خلافست كه آيا بمجرد اين قصد روزه باطل ميشود يا نه وبر تقدير بطلان آيا همين قضا لازم است يا كفاره نيز لازم ميشود ودر اين نيز خلافست واصح آنست كه قضا لازم است اما كفاره لازم نيست وبدانكه اگر شخصى نيت روزه واجبى را فراموش كند وقبل از پيشين بياد او آيد و آنوقت نيت كند روزه او صحيحست ودر روزه سنتى هر وقت بخاطر رسد اگر نيت كند ثواب روزه آنروز را دارد اگر چه پيش از شام بيك لحظه نيت كند فصل دوم در ذكر جماعتى كه روزه ايشان صحيح نيست اول شخصى كه از روزه داشتن بواسطه پيرى مشقت (1) عظيم يابد پس عوض هر روز يك مد گندم يا مانند آن تصدق نمايد دويم شخصى كه تشنگى بر او غالب باشد ومشقت عظيم از روزه داشتن كشد او نيز عوض هر روز يكمد گندم يا مثل آن تصدق نمايد وهر وقت كه عذر او بر طرفشود قضا كند سيم زنى كه حامله باشد وگمان آن داشته باشد كه از روزه داشتن باو يا بحمل او ضرر ميرسد حكم او حكم صاحب تشنگى است چهارم زنى كه بطفل شير ميدهد خواه طفل خود وخواه طفل غير را هر گاه از روزه داشتن شير او وفا بطفل نكند واو حكم حامله دارد پنجم زنى كه حيض داشته باشد يا نفاس يا آنكه استحاضه داشته باشد وغسل واجب را بفعل نياورده باشد ششم بيمارى كه از روزه داشتن ضرر يابد هفتم مسافر چنانكه قبل از اين مذكور شد هشتم طفلى كه بعد از طلوع فجر بالغ شود روزه آنروز از او صحيح نيست وبعضى از مجتهدين برآنند كه اگر قبل از پيشين بالغ شود روزه آنروز از او صحيح است نهم شخصى كه مست باشد روزه او صحيح نيست وقضاى آنروز بر او واجبست دهم شخصى كه كافر اصلى بوده باشد وبعد از طلوع فجر مسلمان شود روزه داشتن آنروز از او صحيح نيست وبعضى از مجتهدين برآنند كه اگر قبل از پيشين مسلمان شود روزه آنروز از او صحيح است وقضاى روزه هاى گذشته از او ساقط است اما هر گاه مرتد شود وباز توبه كند بر او لازم است قضاى روزه واجبى كه در ايام رده از او فوت شده اما اگر سنى شيعه شود حكم كافر اصلى


(1) با نبودن ضرريكه شرعا رعايت آن لازم است صحيح نبودن معلوم نيست در اين جماعت وجماعت دوم صدر دام ظله العالى.

[ 109 ]

دارد كه قضاى روزه بر او واجب نيست فصل سيم در بيان امرى چند كه بفعل آوردن آنها در ماه رمضان سنت است وآن دوازده امر است اول آنكه در وقت ديدن هلال اين دعا بخواند وبعضى از مجتهدين خواندن ايندعا را در وقت ديدن هلال واجب ميدانند وميبايد كه در وقت خواندن ايندعا رو بجانب قبله كند نه بجانب هلال ودعا اينست الحمد لله الذى خلقنى وخلقك وقدر منازلك وجعلك مواقيت للناس اللهم اهله علينا اهلالا مباركا اللهم ادخله علينا بالسلامة والاسلام واليقين والايمان والبر والتقوى والتوفيق لما تحب وترضى دوم مباشرت با حلال خود كردن در شب اول ماه رمضان سيم افطار كردن بشيرينى چهارم تعجيل افطار قبل از نماز اگر انتظار او كشند كه با او افطار كنند پنجم سحور خوردن وهر چند بطلوع فجر نزديكتر باشد ثواب آن بيشتر است ششم خواندن اين دعا نزد افطار اللهم لك صمنا وعلى رزقك افطرنا فتقبله منا ذهب الظماء وابتلت العروق وبقى الاجر اللهم تقبله منا واعنا عليه وسلمنا فيه وتسلمه منا هفتم خواندن دعاهائى كه در روزها وشبهاى ماه رمضان مقرر است هشتم گذاردن هزار ركعت نماز بطريقى كه در باب نماز مذكور شد نهم خواندن سوره روم وعنكبوت در شب بيست وسيم دهم غسل كردن در هر شبى كه طاقست مثل شب سيم وپانزدهم وبيست ويكم اما در شب بيست وسيم دو غسل سنت است يكى در اول شب ويكى در آخر شب چنانكه در بحث طهارت مذكور شد يازدهم آنكه در اين ماه تخفيف نمايد بر غلام وكنيز خود در خدمت يعنى خدمت دشوار ايشان را نفرمايد دوازدهم وداع ماه رمضان در روز آخر ماه خواندن فصل چهارم در ذكر آنچه روزه دار را بفعل آوردن آن مكروهست وآن يازده امر است اول شعر خواندن اگر چه مدح حضرات مقدسات (ع) باشد دوم هر فعلى كه موجب ضعف باشد مثل مكث بسيار در حمام وخون گرفتن ومانند آن سيم زنان را بوسيدن يا دست بازى كردن چهارم شياف برداشتن پنجم حقنه (1) كردن ششم سقز خاييدن هفتم در گوش يا بينى چيزى چكانيدن هر گاه بحلق نرسد كه اگر بحلق رسد روزه باطل ميشود هشتم شكوفه وگل بو كردن بتخصيص نرگس نهم پيراهن بر خودتر كردن دهم سرمه كه مشك يا صبر داشته باشد در چشم كشيدن يازدهم زنان را در آب مكث كردن مطلب چهارم در اعتكاف وآن مكث صائم است در مسجد


(1) احوط بلكه اقوى مفطر بودن حقنه بمايع است صدر دام ظله العالى

[ 110 ]

جامع سه روز يا زياده بقصد قربت ودر آن ثواب عظيم است خصوصا اگر در ده روز آخر ماه رمضان واقع شود وحضرت رسالت پناه صلى الله عليه وآله هميشه در دهه آخر ماه رمضان اعتكاف ميفرمودند وبى روزه داشتن اعتكاف جايز نيست واز سه روز كمتر نميباشد ودر غير مسجد جامع صحيح نيست وهر گاه شخص بنيت سنت دو روز اعتكاف نمايد روز سيم واجب ميشود واگر پنج روز يا هشت روز اعتكاف كند روز ششم يا نهم واجب ميشود وبر اين قياس وجايز نيست اعتكاف كننده را كه از مسجد بيرون رود مگر از براى حاجت ضرورى كه در مسجد بر نيايد يا عيادت مؤمنى يا رفتن بوداع او يا مشايعت جنازه او ومانند آن وچون از مسجد بيرون رود حرام است نشستن ودر سايه راه رفتن ونماز گذاردن در غير مسجديكه در آن اعتكاف كرده مگر بواسطه ضرورت مثل آنكه بجهة غلبه ضعف بنشيند يا راه تشيع منحصر در مسقف باشد يا آنقدر وقت نماند كه نماز را در مسجد تواند گذارد مگر در مكه معظمه وجايز است كه هر گاه بواسطه ضرورتى از مسجد بيرون رود نماز را هر جا كه خواهد بگذارد (1) ونيز حرام است در اعتكاف واجب روزه را فاسد ساختن ودر شب جماع كردن ودر روز وشب بوى خوش شنيدن وزنان را بوسيدن يا دست ببدن ايشان رسانيدن وهر چه روزه را باطل ميسازد اعتكاف را نيز باطل ميسازد واگر اعتكاف واجب را در روز ماه رمضان بجماع فاسد سازد دو كفاره لازم ميشود يكى بجهة ماه رمضان ويكى بجهة اعتكاف واگر در شب بجماع فاسد سازد يك كفاره بجهة اعتكاف لازم است وبس وهمچنين اگر روزه اعتكاف را در روز بغير جماع فاسد سازد واگر معتكف زوجه معتكفه خود را در اعتكاف واجب باكراه مجامعت كند چهار كفاره بر او واجب ميشود دو كفاره از جهة خود ودو كفاره از جهة زوجه خود باب پنجم از كتاب جامع عباسى در بيان حج وشروط آن ودر آن مقدمه وهفت مطلب است مقدمه بدانكه حج كردن از اعظم اركان دين است وچون واجب شود تاخير كردن آن گناه عظيم است ودر حديث باين مضمون وارد است كه هر گاه بر شخصى حج واجب شود وبحج نرود با آنكه مانع شرعى نداشته باشد پس چون بميرد در وقت مردن مسلمان نخواهد مرد بلكه يا جهود خواهد مرد يا ارمنى وروايات بسيار در كثرت ثواب حج از حضرت رسالت پناه صلى الله عليه وآله وحضرات ائمه معصومين


(1) بلكه بدون ضرورت در غير همان مسجد نگذارد صدر دام ظله العالى

[ 111 ]

صلوات الله عليهم اجمعين وارد شده از آنجمله منقولست كه شخصى بخدمت حضرت پيغمبر صلى الله عليه وآله آمد وگفت يا رسول الله من از خانه خود بغزم حج بيت الله بيرون آمده بودم وچون بدانجا رسيدم وقت حج فوت شده بود ومن مرد غنى ومالدارم پس امر فرما كه مال خود را در وجهى از وجوه صرف نمايم كه ثواب آن مثل ثواب حج باشد پس حضرت پيغمبر صلى الله عليه وآله وسلم روى مبارك خود بآن شخص كرد وفرمود كه بكوه ابوقبيس نظر كن اگر آن كوه تمام طلاى سرخ شود وآنرا در راه خدا صرف نمائى ثواب آن بثواب حج نميرسد بعد از آن آنحضرت صلى الله عليه وآله فرمودند كه شخصى كه اراده حج كند چون بمهيا ساختن يراق واسباب راه حج اشتغال نمايد هر نوبت كه يكچيز از آن اسباب ويراق را كه از زمين بردارد ويا بر زمين گذارد حق تعالى ده ثواب از براى او مينويسد وده گناه او را مى بخشد وده در جه جاى او را در بهشت بلندتر ميسازد وشترى كه آن شخص بر او سوار است هر بار كه پاشنه از زمين بر ميدارد يا بر زمين ميگذارد مثل آن ثوابها خدايتعالى از براى آنشخص مينوسد مطلب اول در بيان بعضى از آداب حج چون عزم حج جزم شود بايد كه ذمت خود را از حق مردم خلاص سازد ووصيت كند وچون خواهد كه از منزل خود بيرون آيد عيال وباز ماندگان خود را جمع سازد ودو ركعت نماز سنت بگذارد وبعد از آن ايندعا بخواند اللهم انى استودعك الساعة نفسى واهلى ومالى ودينى ودنياى وآخرتى وخواتيم عملى اللهم احفظ الشاهد منا والغائب اللهم احفظنا واحفظ علينا اللهم اجعلنا في جوارك اللهم لا تسلبنا نعمتك ولا تغير ما بنا من عافيتك وفضلك وبعد از آن وداع عيال واطفال خود كند وتحت الحنك بسته عصاى با دام تلخ بدست گرفته از منزل خود بيرون آيد ودر وقت بيرون آمدن بگويد بسم الله امنت بالله توكلت على الله الله اكبر الله اكبر الله اكبر وبعد از آن سه نوبت بگويد بالله اخرج وبالله ادخل وعلى الله توكل پس بگويد اللهم افتح لى في وجهى هذا بخير واختم لى بخير وقنى شر كل دابة انت اخذ بناصيتها ان ربى على صراط مستقيم وچون از خانه بيرون آيد بر در خانه رو بقبله بايستد وفاتحه وآية الكرسى يكنوبت پيش رو يكنوبت بر دست راست ويكنوبت بر دست چپ بخواند وبعد از آن اين دعا بخواند اللهم احفظنى واحفظ ما معى وسلمنى وسلم ما معى وبلغنى وبلغ ما معى ببلاغك الحسن الجميل يا ارحم الراحمين بعد از آن نيت حج كند باينطريق كه متوجه خانه

[ 112 ]

خدا ميشوم كه حج اسلام را بجا آورم براى آنكه بر من واجبست تقرب بخدا وپاى در ركاب كند وبگويد بسم الله الرحمن والرحيم بسم الله وبالله والله اكبر وچون بر پشت مركب قرار گيرد اين دعا بخواند الحمد لله الذى هدانا للاسلام ومن علينا بمحمد صلى الله عليه و آله سبحان الذى سخر لنا هذا وما كنا له مقرنين وانا الى ربنا لمنقلبون والحمد لله رب العالمين اللهم انت الحامل على الظهر والمستعان على الامر اللهم بلغنا بلاغا الى الخير بلاغا يبلغ الى مغفرتك اللهم لا ضير الا ضيرك ولا خير الا خيرك ولا حافظ غيرك وسنت است كه در هر منزل كه فرود آيد در وقت فرود آمدن ايندعا بخواند رب انزلنى منزلا مباركا وانت خير المنزلين ودو ركعت نماز بگذارد وچون از آن منزل كوچ كند نيز دو ركعت نماز بگذارد وبدانكه بهترين روزها از براى سفر شنبه وسه شنبه وپنجشنبه است ودر روز دو شنبه سفر بغايت بداست وهمچنين در روز جمعه قبل از نماز واگر ضرورت شود كه در روز بد سفر كند بايد كه تصدق كند ومتوجه سفر كردد كه تصدق تلافى بدى آنروز ميكند وسنت است فراخ دستى در اين سفر مبارك وسعى در خوبى توشه وبسيارى آن در حديث آمده كه اسراف مذموم است مگر در راه حج وسنت است خوش خلقى با همراهان وملازمان ومكاريان وخشم فرو خوردن از ايشان از حضرت امام جعفر صادق عليه السلام منقولست كه هر كس كه براه خانه خدا ميرود اگر سه خصلت در او نباشد حج او هيچ است وآن خوش خلقى است وخشم فرو خوردن وصلاح وتقوى شعار خود كردن مطلب دويم در بيان شرايط وجوب حج بدانكه تا هفت شرط بهم نرسد حج واجب نميشود شرط اول بلوغ است پس بر طفل حج واجب نميشود هر چند مالدار باشد اما اگر ولى او را بحج برد واحرام به بندد وقبل از وقوف عرفه يا وقوف مشعر بالغ شود وباقى افعال حج را بجا آورد حج او صحيح است واز حج اسلام (1) مجزيست شرط دوم عقل است پس مجنونى كه هيچ وقت بهوش نيايد يا اگر بهوش آيد مدت هشيارى او افعال حج را نگنجد بر او حج واجب نيست اما اگر قبل از وقوف عرفات يا وقوف مشعر هشيار شود وباقى افعال را در زمان هشيارى بجا آورد حكم او حكم طفل است شرط سيم حريت است پس بر بنده حج واجب نيست هر چند بعضى از او آزاد باشد واگر برخصت آقا حج كند ثواب دارد اما اين حج از حج اسلام مجزى نيست وهر گاه بعد از آزادى استطاعت حج بهمرساند


(1) ولى اگر استطاعتش تا سال ديگر باقى است حج ثانى از او فوت نشود صدر دام ظله.

[ 113 ]

نوبت ديگر حج بر او واجبست مگر آنكه قبل از يكى از دو وقوف آزاد شود كه در اينصورت حكم طفل (1) ومجنون دارد بطريقى كه دانسته شد شرط چهارم استطاعت يعنى قادر بودن بر خرج راه در رفتن وبرگشتن از چهار پايان وخيمه وخدمتكاران وباقى ضروريات بحسب حال اينكس واگر شخصى گويد كه خرج راه تو در عهده من است وبر سخن او اعتماد باشد در اينصورت حج واجبست وهمچنين اگر خود بعضى از خرج راه داشته باشد وتتمه را شخصى كه بر او اعتماد باشد متعهد شود و از جمله استطاعت نفقه عيال وبازماندگان واجب النفقه از وقت رفتن تا رسيدن بمنزل خود خواه خود قدرت بر آن داشته باشد وخواه ديگرى متعهدان شود ونيز از جمله استطاعت قدرت بر وفاى دين مثل قرض ومهر زن (2) وغير آن پس ما دام كه قادر بر وفاى آن نباشد حج واجب نميشود واگر زن در راه حج احتياج بمحرم داشته باشد ومحرم بجهت رفاقت او اجرتى خواهد قدرت بر اجرت آن محرم نيز داخل استطاعتست پس اگر بر اجرت او قادر نباشد حج بر او واجب نميشود شرط پنجم صحت بدنست بحيثيتى كه از رفتن بحج مشقت شديده لازم نيايد شرط ششم امنيت راهست پس ما دام كه گمان نا امنى (3) باشد رفتن واجب نيست شرط هفتم آنكه آنقدر وقت باشد كه خود را بمكه معظم رساند وافعال حج را بفعل آورد پس اگر وقت تنگ باشد حج در آنسال ساقط است وهر گاه بر زن واجب شود ميتواند كه بى رخصت شوهر به حج رود اما حج سنتى بيرخصت شوهر نميتواند كرد مطلب سيم در بيان انواع حج وذكر مواقيت بدانكه حج بر سه نوع است حج تمتع وحج قرآن وحج افراد وحج تمتع بر شخصى واجب ميشود كه منزل او از مكه معظمه شانزده فرسخ شرعى دور باشد وحج قرآن وحج افراد بر شخصى واجب ميشود كه از اهل مكه معظمه باشد يا دورى منزل او از آنمكان مقدس كمتر از آن مقدار باشد واول افعال حج تمتع احرام عمره است از ميقات وميقات مكانيست كه حضرت رسالت پناه صلى الله عليه وآله قرار داده اند كه حاجيان از آنجا احرام بندند وآن پنج موضع است كه هر يكى از آن مواضع ميقاتگاه عمره حج تمتع جمعى است يكى ذو الحليفه است وآن ميقات جمعيست كه از راه مدينه مقدسه مى آيند دويم جحفه است وآن ميقات جمعى است كه از راه شام مى آيند سيم يلملم است وآن ميقات جمعى است كه از راه يمن مى آيند چهارم قرن المنازل است وآن ميقات جمعى است كه از راه طايف ميايند پنجم عقيق است وآن ميقات جمعى است كه از راه عراق عرب ميآيند وبدانكه احرام بستن قبل از رسيدن بميقات صحيح نيست مگر آنكه


(1) مشكل است صدر دام ظله. (2) مطلقا معلوم نيست صدر دام ظله. (3) بگمانى كه سفر را حرام نمايد صدر دام ظله

[ 114 ]

شخصى بنذر يا عهد يا سوگند بر خود لازم سازد كه قبل از رسيدن بميقات احرام به بندد و همچنين گذشتن حاجيان از ميقات بى احرام حرام است واگر از ميقات بى احرام بگذرد واجبست كه بر گردند واز ميقات احرام به بندند مطلب چهارم در بيان افعال حج تمتع بر سبيل اجمال بدانكه افعال حج تمتع هجده است باين ترتيب يعنى بايد كه هر يك اين هجده فعل را بترتيبى كه مذكور ميشود بجا آورد اول احرام عمره بستن است دوم طواف خانه كعبه است سيم دو ركعت نماز طواف كردن چهارم سعى ميان صفا ومروه كردن پنجم تقصير است يعنى چيزى از موى يا ناخن گرفتن وباين پنج فعل افعال عمره تمتع تمام است ششم احرام حج بستن است هفتم وقوف عرفاتست هشتم وقوف مشعر است نهم جمره عقبه را بهفت سنگريزه زدن دهم قربانى كردن يازدهم سر تراشيدن يا تقصير كردن دوازدهم طواف زيارت كردن سيزدهم دو ركعت نماز طواف در مقام حضرت ابراهيم (ع) گذاردن چهاردهم سعى ما بين صفا ومروه كردن پانزدهم طواف نساء كردن شانزدهم دو ركعت نماز طواف نسا كردن هفدهم سه شب ايام تشريق در منى بودن هجدهم در هر يك از ايام تشريق هر يك از جمرات ثلثه را بهفت سنگريزه زدن واين آخر افعال واجبه حج است وچون از اينها فارغ شود سنت است كه بمكه عود نمايد جهت بجا آوردن طواف وداع وباقى سنتيها كه بعد از اين مذكور خواهد شد انشاء الله تعالى مطلب پنجم در بيان افعال حج تمتع است بر سبيل تفصيل ودر آن چهار مقصد وخاتمه است مقصد اول در بيان احرام بستن ومقدمات وشروط آن ودر آن دو فصل است فصل اول در ذكر اموريكه قبل از شروع در احرام بجا آوردن آن سنت است وآن هشت امر است اول آنكه از اول ماه ذيقعده از موى سرو موى محاسن مطلقا چيزى نگيرد دوم بر طرف كردن موى زهار وموى زير بغل بتراشيدن يا بنوره گذاشتن ونوره افضل است سيم سبيل گرفتن چهارم ناخن چيدن پنجم مسواك كردن ششم غسل احرام كردن وبعضى از مجتهدين آنرا واجب ميدانند واگر بعد از غسل وقبل از احرام بخواب رود يا حدثى كند يا چيزى بخورد يا بپوشد يا ببويد كه بر محرم خوردن وپوشيدن وبوئيدن آن حرام باشد غسل را اعاده كند هفتم نماز احرام گذاردن وآن شش ركعتست بسه سلام واكتفا بچهار ركعت ودو ركعت نيز جايز است وسنت است كه در ركعت اول بعد از فاتحه سوره قل يا ايها الكافرون ودر

[ 115 ]

ركعت دويم بعد از فاتحه قل هو الله بخواند هشتم آنكه بعد از نماز ايندعا بخواند الحمد لله رب العالمين وصلى الله على سيدنا محمد وآله الطاهرين اللهم انى اسئلك ان تجعلنى ممن استجاب لك وامن بوعدك واتبع امرك فانى عبدك وفى قبضتك لا اوقى الا ما وقيت ولا اجد الا ما اعطيت وقد ذكرت الحج فاسئلك ان تعزم لى عليه على كتابك وسنة نبيك صلى الله عليه وآله وتقوينى على ما ضعفت وتسلم منى مناسكى في يسر منك وعافية واجعلنى من وفدك الذى رضيت وارتضيت وسميت وكتبت اللهم انى خرجت من شقة بعيدة وانفقت حالى ابتغاء مرضاتك اللهم فتمم لى حجتى وعمرتى اللهم انى اريد التمتع بالعمرة الى الحج على كتابك وسنة نبيك صلواتك عليه وآله فان عرض لى عارض يحبسنى فخلنى حيث حبستنى بقدرتك الذى قدرت على اللهم ان لم تكن حجة فعمرة احرم لك شعرى وبشرى ودمى وعظامى ومخى وعصبى من النساء والثياب والطيب ابتغى بذلك وجهك والدار الاخرة وبدانكه حيض مانع احرام نيست وهمچنين مانع غسل احرام نيست اما مانع نماز احرام است فصل دويم در بيان باقى امور متعلقه باحرام وآن چهل وسه امر است سه امر واجب وچهار امر سنت ودوازده امر مكروه وبيست وچهار امر حرام اما سه امر واجب اول نيت است باين طريق كه احرام عمره تمتع مى بندم از براى آنكه واجبست تقرب بخدا دويم مقارن داشتن نيت است به تلبيات اربع يعنى بعد از نيت بيفاصله واجبست كه يكنوبت بگويد لبيك اللهم لبيك لبيك لا شريك لك لبيك سيم پوشيدن دو جامه احرام است مرد انرا از هر چه جايز است نماز در آن يكى را لنگ كند ويكى را بردوش اندازد بشرط آنكه دوخته وشبيه بدوخته نباشد مثل كپنگ وزره وزنانرا جايز است در حال احرام پوشيدن دوخته وحرير واما چهار امر سنت اول آنكه مرد تلبيات را بلند بگويد دويم آنكه تلبياتى كه مذكور ميشود اضافه كند بتلبيات واجب وآن اينست ان الحمد والنعمة والملك لك لا شريك لك لبيك لبيك ذى المعارج لبيك لبيك داعيا الى دار السلام لبيك لبيك غفار الذنوب لبيك لبيك اهل التلبية لبيك لبيك ذا الجلال والاكرام لبيك لبيك تبدئ والمعاد اليك لبيك لبيك يستغنى ونفتقر اليك لبيك لبيك مرهوبا ومرغوبا اليك لبيك لبيك اله الحق لبيك لبيك ذا النعماء والفضل الحسن الجميل لبيك لبيك كشاف الكروب لبيك لبيك عبدك وابن عبديك لبيك لبيك يا كريم لبيك سيم از سنتيهاى احرام آنست كه كل تلبياتيكه

[ 116 ]

مذكور شد اكثر اوقات بگويد خصوصا در هشت جا اول بعد از نماز خواه واجب وخواه سنت دويم هر وقت شترى كه بر آن سوار است از هر جا برخيزد سيم هر گاه در راه بر بلندى مثل پشته يا كوهى بر آيد چهارم هر گاه بسر اشيبى در آيد پنجم هر گاه از خواب بيدار شود ششم در وقت سحر هفتم هر گاه سوار شود يا فرود آيد هشتم هر گاه در راه بشخصى بر خورد چهارم از سنتيهاى (1) احرام آنكه چون خانهاى مكه معظمه را به بيند تلبياترا قطع كند وبعضى از مجتهدين برآنند كه در آنوقت قطع تلبيات واجبست واما آن دوازده امر كه در احرام مكروهست اول حمام رفتن دويم شستن جامه احرام هر چند چركين شود سيم بو كردن ميوه مثل سيب وبه (2) وغير آن چهارم تكلم كردن بغير تلبيات وقرآن وذكر خدا وحاجت ضرورى پنجم در جواب احدى لبيك گفتن ششم خوابيدن بر فرشى كه سفيد نباشد هفتم تراشيدن سر شخصى كه احرام نداشته باشد كه اگر احرام داشته باشد تراشيدن سر او حرام است هشتم غسل كردن از براى خنك ساختن بدن نه بجهت سنت مثل غسل جمعه وغير آن نهم آنكه جامه احرام از غير پنبه باشد دهم آنكه جامه احرام ميل ميل باشد يعنى خطها داشته باشد يازدهم آنكه سياه باشد دوازدهم آنكه در ابتداى احرام جامه احرام چركين باشد اما اگر در اثناى احرام چركين شود پوشيدن آن مكروه نيست واما آن بيست وچهار امر كه در حال احرام بجا آوردن آن حرام است اول شكار كردن يا شخصى را شكار فرمودن يا گفتن كه فلانجا شكارى هست يا نمودن شكار يا آلات شكار مثل باز وسگ ودام وتير وتفنگ بشخصى دادن كه شكار كند واين امور حرام است بدو شرط اول آنكه آن جانور آبى نباشد چه شكار كردن جانوران آبى در حال احرام حرام نيست ومراد از جانور آبى حيوانيست كه در آب تخم كند پس شكار كردن قاز واوردك وباقى حيوانات كه در خشكى تخم كنند حرام است دويم آنكه خوردن گوشت آن جانور حلال باشد مثل آهو وكلنگ وغير آن پس شكار كردن حيوانى كه گوشت آنها حرام است مثل خوك وپلنگ وچرخ وباز در حال احرام حلالست اما از جمله جانورانى كه گوشت آنها حرام است شش جانور است كه آنها را شكار كردن در حال احرام حرام است وآن شير و روباه وخرگوش وخار پشت وسوسمار ويربوعست واگر شخصى آنها را در حال احرام شكار كند آن شكار ملك او نميشود وواجب است كه آنرا رها كند وخوردن گوشت شكار بر محرم حرام است اگر چه ديگرى آنرا شكار كرده باشد وهر شكارى را كه محرم بكشد ميته است


(1) بلكه احوط است صدر دام ظله. (2) احوط ترك است صدر دام ظله العالى.

[ 117 ]

وخوردن گوشت آن بر محرم وغير محرم حرام است دوم از بيست وچهار امر كه در حال احرام حرام است جماع كردنست ومقدمات آن مثل بوسه ودست بازى كردن با حلال خود و عقد نكاح بستن از براى خود يا از براى ديگرى پس اگر عقد نكاح كند آن عقد باطل است اما رجوع در طلاق وكنيزك خريدن بقصد آنكه بعد از احرام مباشرت كند جايز است سيم گواه شدن بر عقد نكاح وگواهى دادن بآن چهارم بو كردن مشك وعنبر وعود وصندل ومانند آن ودر بو كردن گل نرگس وبنفشه ومانند آن ميانه مجتهدين خلافست واصح آن است كه بو كردن آنها نيز حرام است اما شنيدن بوى مشك وعنبر وغير آن كه بر خانه كعبه ميمالند جايز است وهمچنين جايز است شنيدن بويهاى خوش كه در ما بين صفا ومروه ميباشد پنجم بينى گرفتن محرم از چيزهاى بد بو ششم روغن بر بدن ماليدن خواه خوش بو باشد وخواه نباشد هفتم پوشيدن مرد رختى را كه دوخته باشد يا شبيه بدوخته چنانكه قبل از اين مذكور شد هشتم پوشيدن چيزيكه پشت پارا بپوشد نهم انگشترى در انگشت كردن بجهت زينت نه بجهت آنكه سنت است دهم پوشيدن مرد سر وگوش خود را اگر چه بارتماس باشد يازدهم آنكه مرد در وقت راه رفتن در سايه چيزى رود كه آنچيز بر بالاى سر او باشد نه در پهلوى او مثل سايه ديوار اما در سايه كجاوه ومانند آن راه رفتن مرد را جايز است هر چند بالاى سر او باشد (1) وهمچنين جايز است در وقت فرود آمدن كه در سايه چيزى براه رود وبنشيند هر چند آنچيز در بالاى سر او باشد مثل خيمه وغير آن دوازدهم مو از سر يا بدن جدا كردن سيزدهم ناخن چيدن اگر چه ناخن انگشت زيادتى باشد چهاردهم كشتن شپش يا از بدن يا از جامه خود بدور انداختن پانزدهم سرمه سياه در چشم كشيدن شانزدهم حنا بستن براى زينت هفدهم در آئينه نگاه كردن هجدهم دندان كندن نوزدهم سلاح پوشيدن بيستم خون از بدن بيرون آوردن اگر چه بمسواك كردن باشد اما اگر از خاريدن كر خون بيرون آيد قصورى ندارد بيست ويكم جدالست يعنى لا والله وبلى والله (2) گفتن مگر بجهت اثبات حق يا نفى باطل بيست ودويم پوشيدن زن طلا آلات يا نقره آلاتى كه عادت او نباشد كه مثل آنرا بپوشد بيست وسيم اظهار كردن زن زيور خود را بشوهر يا بر جمعى كه محرم او باشند بيست وچهارم روى خود را بچيزى پوشيدن كه بر روى او برسد پس ميبايد كه پوشش روى زن بنوعى باشد كه مطلقا بروى او نخورد (3) مقصد دويم


(1) احوط ترك است صدر دام ظله (2) بلكه مطلق قسم خوردن على الاحوط صدر دام ظله (3) بيست وپنجم قطع اشجار وگياه حرم كه دوازده ميل در دوازده ميل است صدر دام ظله العالى.

[ 118 ]

در بيان طواف ومقدمات وشروط آن بدانكه اول افعال عمره تمتع بعد از احرام طواف خانه كعبه است وچهل امر بآن متعلق است ومجموع آن در دو فصل تفصيل مييابد فصل اول در بيان آنچه پيش از طواف بجا آورده ميشود وآن شانزده امر است چهار امر واجب و دوازده امر سنت اما چهار امر واجب اول طهارت از حدث اكبر واصغر هر گاه طواف واجب باشد اما در طواف سنت طهارت از حدث اصغر سنت است دويم ازاله نجاست از رخت وبدن سيم ستر عورت بطريق نماز چهارم ختنه پس اگر شخصى را ختنه نكرده باشند طواف او باطل است واما آن دوازده امر كه پيش از طواف سنت است اول غسل است جهت داخل شدن حرم مكه معظمه دويم اذخر خاييدن قبل از داخل شدن در حرم سيم نعلين كندن وپا برهنه براه رفتن چهارم نعلين خود را بدست خود گرفتن پنجم در وقت داخل شدن اين دعا خواندن اللهم انك قلت في كتابك وقولك الحق واذن للناس في الحج ياتوك رجالا وعلى كل ضامر ياتين من كل فج عميق اللهم انى ارجو ان اكون ممن اجاب دعوتك وقد جئت من مشقة بعيدة ومن فج عميق سامعا لندائك ومستجيبا لك ومطيعا لامرك وكل ذلك بفضلك على واحسانك الى فلك الحمد على ما وفقتنى له ابتغى بذلك الزلفة عندك والقربة اليك والمنزلة لديك والمغفرة لذنوبى و التوبة على منها بمنك اللهم صل على محمد وآل محمد وحرم بدنى على النار وامنى من عذابك وعقابك يا كريم ششم غسل كردن بجهة داخل شدن مكه معظمه واين غسل زن حيض دار را نيز سنت است هفتم غسل كردن جهة داخل شدن در مسجد الحرام هشتم داخل شدن در مسجد الحرام از درى كه آنرا باب بنى شيبه گويند نهم آنكه در بيرون در مسجد الحرام ايستد وبگويد السلام عليك ايها النبى ورحمة الله وبركاته وبعد از آن بگويد بسم الله وبالله ما شاء الله والسلام على انبياء الله ورسله والسلام على رسول الله والسلام على ابرهيم خليل الله والحمد لله رب العالمين دهم بخضوع وخشوع داخل مسجد الحرام شدن يازدهم آنكه چون داخل شود رو بجانب كعبه مشرفه كند ودستها برداشته ايندعا بخواند اللهم انى اسئلك في مقامى هذا في اول مناسكى ان تقبل توبتى وان تجاوز عن خطيئتى وتضع عنى وزرى الحمد لله الذى بلغنى بيته الحرام اللهم انى اشهد ان هذا بيتك الحرام الذى جعلته مثابة للناس وامنا مباركا وهدى ورحمة للعالمين

[ 119 ]

اللهم انى عبدك والبلد بلدك والبيت بيتك جئت اطلب رحمتك اؤم طاعتك مطيعا لامرك راضيا بقدرك اسئلك مسألة الفقير اليك الخائف بعقوبتك بمثوبتك اللهم افتح لى ابواب رحمتك واستعملنى بطاعتك ومرضاتك دوازدهم آنكه بنزديك حجر اسود آيد ورو بجانب حجر كند وايندعا بخواند الحمد لله الذى هدانا لهذا وما كنا لنهتدى لولا ان هدانا الله سبحان الله والحمد لله ولا اله الا الله والله اكبر من خلقه واكبر مما اخاف واحذر لا اله الا الله وحده لا شريك له له الملك وله الحمد يحيى ويميت ويميت ويحيى وهو حى لا يموت بيده الخير وهو على كل شئ قدير اللهم صل على محمد وآل محمد وعلى جميع الانبياء والمرسلين بعد از آن حجر را ببوسد واگر بواسطه كثرت ازدحام نتواند بوسيدن دست خود را بآن رساند ودست خود را ببوسد واگر دست نتواند رسانيد بجانب حجر بدست راست اشارت كند وايندعا بخواند اللهم انى اؤمن بوعدك واوفى بعهدك اللهم امانتى اديتها و ميثاقى تعاهدته ليشهد لى بالموافاة اللهم تصديقا بكتابك وعلى سنة نبيك اشهد ان لا اله الا الله وحده لا شريك له وان محمدا عبده ورسوله امنت بالله وكفرت بالجبت والطاغوت واللات والعزى وعبادة الشيطان وعبادة كل ند يدعا من دون الله اللهم اليك بسطت يدى وفيما عندك وعظمت رغبتى فاقبل سعيى واغفر لى وارحمنى اللهم انى اعوذ بك من الكفر والفقر ومواقف الخزى في الدنيا والاخرة وچون از اين دعا فارغ شود شروع در طواف كندفصل دويم در بيان باقى امورى كه متعلق است بطواف وآن بيست وسه امر است يازده امر واجب ودوازده امر سنت اما يازده امر واجب اول نيت طواف باينطريق كه طواف عمره تمتع ميكنم از براى آنكه واجب است تقرب بخدا ونيت را مقارن طواف سازد بر وجهى كه جزء اول جانب چپ او در ابتداى طواف محاذى جزء اول حجر اسود باشد واين بدو طريق ميشود يكى آنكه در مقابل حجر اسود بايستد ومقارن نيت خود را بگرداند تا در ابتداى طواف كردن كل بدن او بمحازات كل حجر اسود بگذرد طريق دويم آنكه در مقابل حجر اسود نايستد بلكه آنرا جانب چپ خود گيرد وبعضى از اجزاى بدن خود را پيش بدارد ومحاذى جزء اول حجر اسود نمايد وشروع در طواف كند تا كل بدن او به محاذات كل حجر بگذرد وطريق اول افضلست دويم استدامت حكمى يعنى در اثناى طواف واجبى قصد امرى نكند كه منافى طواف باشد مثل آنكه حدث كند وقصد آنكه طواف را با تمام

[ 120 ]

نرساند سيم آنكه در حال طواف ميبايد كه خانه كعبه بر دست چپ (1) او باشد چهارم آنكه دورى طواف كننده از خانه كعبه در كل جهات كمتر از دورى مقام ابراهيم عليه السلام باشد از خانه كعبه پنجم آنكه گشتن برگرد خانه كعبه كمتر از هفت نوبت وزياده بر هفت نوبت نباشد وهر نوبت را يك شوط گويند وهر هفت شوط يك طواف است واگر بعد از فارغ شدن شك كند كه هفت شوط كرد يا كمتر يا بيشتر التفات نكند وطواف او صحيح است اما اگر شك او قبل از فارغ شدن باشد در اينصورت از سه حال بيرون نيست اول آنكه شك كند ميانه هفت شوط وزياده دوم آنكه شك كند ميانه هفت شوط وكمتر سيم آنكه يقين داند كه هفت شوط نكرده و شك او ميانه هفت شوط باشد مثل آنكه شك كند ميانه چهار وپنج يا ميانه پنج وشش پس در صورت اول بركنى كه حجر اسود دروست رسيده باشد طواف او صحيح (2) است واگر بر آن ركن نرسيده باشد طواف او باطل است واز سر بايد گرفت ودر صورت دوم وسيم مطلقا طواف او باطل است خواه بركن رسيده باشد وخواه نرسيده باشد وطواف را از سر بايد گرفت ششم آنكه چهار شوط اول از پى يكديگر باشد يعنى فاصله در ميان واقع نشود پس اگر فاصله در ميان واقع شود طواف را از سرگيرد خواه فاصله بجهة ضرورت واقع شده باشد مثل نماز واجب كه وقت آن تنگ شده باشد وخواه بى ضرورت واقع شده باشد اما در ميان شوط چهارم وپنجم وميان سه شوط آخر جايز است كه فاصله واقع شود مثل نماز سنتى كه وقت آن تنگ شده باشد يا قضاى حاجت مؤمنى يا داخل شدن بخانه كعبه وهمچنين در سه شوط آخر جايز است قطع شوط كردن بجهة امثال آن امور اما واجبست كه در وقت قطع طواف مكانى را كه در آنجا قطع شده نشان كند تا چون بر سر اتمام آن آيد زياده وكم نشود هفتم آنكه حجر را بكسر حآء مهمله وسكون جيم داخل طواف سازد وآن ديوار است كوتاه در جانب ناودان خانه كعبه هشتم آنكه در وقت طواف چيزى از بدن داخل شادروان كعبه نباشد بلكه بايد كه كل بدن خارج از شاذروان باشد وآن بنائيست در بيخ خانه كعبه متصل بآن از نشانه ديوار قديم خانه كعبه چه خانه كعبه قديم از اين وسيع تر بوده وشاذروان جاى ديوار قديم است پس اگر طواف كنان دست بديوار كعبه گذارد طواف باطل است بجهة آنكه دست او داخل خانه كعبه خواهد بود نهم آنكه در طواف بطريق متعارف راه رود پس اگر بر يكپا يا بر چهار دست وپا يا خيز كنان طواف كند صحيح نخواهد بود دهم آنكه


(1) حق در آنمقداريكه حجر اسماعيل عليه السلام است صدر دام ظله. (2) البته اكتفا باين طواف ننمايند صدر دام ظله.

[ 121 ]

آخر شوط هفتم جاى باشد كه ابتداى طواف را از آنجا كرده بى زياده ونقصان يازدهم آنكه دو ركعت نماز طواف كردن در پس مقام ابراهيم (ع) (1) يا در پهلوى آن مخير است ودر قرائت اين دو ركعت ميانه جهر واخفات واگر طواف سنت باشد در هر جا از مسجد الحرام كه خواهد ايند وركعت را ميتواند گذارد وسنت است كه در ركعت اول بعد از حمد سوره قل هو الله احد بخواند ودر ركعت دوم سوره جحد يعنى قل يا ايها الكافرون واما دوازده امر سنت كه تعلق بطواف دارد اول آنكه چون داخل مسجد الحرام شود بهيچ امرى اشتغال ننمايد الا بمقدمه يازدهم ودوازدهم طواف كه قبل از اين مذكور شد وبعد از آن بيفاصله شروع در طواف عمره كند مگر آنكه وقت نماز واجب داخل شده باشد يا نرسد كه نماز جماعت ازو فوت شود دويم بوسيدن حجر اسود در هر شوط وهمچنين رخ خود را بر آن گذاشتن سيم بوسيدن هر ركنى از چهار ركن خانه كعبه بتخصيص ركن يمانى وركن عراقى چهارم آنكه يكطرف رداى خود را از زير بغل راست بيرون آورد وبر دوش چپ اندازد ودوش راست را برهنه گذارد پنجم گام خود را در حين طواف كوتاه گرداند چه بواسطه هر گامى شش هزار حسنه جهة اينكس نوشته ميشود ششم نزديك شاذروان طواف كردن هر چند گام كمتر شود چه نزديكى تلافى زيادتى گام ميكند هفتم آنكه راه رفتن در اثناى طواف نه تند باشد ونه آهسته بلكه ميانه باشد هشتم آنكه در اثناى طواف ايندعا بخواند اللهم انى اسئلك باسمك الذى يمشى به على ظلل الماء كما يمشى به على جدد الارض واسئلك باسمك الذى تهتز له اقدام ملائكتك واسئلك باسمك الذى دعاك به موسى من جانب الطور فاستجب له والقيت عليه محبة منك واسئلك باسمك الذى غفرت به لمحمد صلى الله عليه وآله ما تقدم من ذنبه وما تاخر و اتممت عليه نعمتك ان تفعل بى كذا وكذا وبعد از آن حاجت خود را از خداى تعالى بخواهد نهم آنكه در اثناى طواف هر گاه محاذى در خانه كعبه شود صلوات بفرستد دهم آنكه هر وقت كه در اثناى طواف بديوار كوتاهى كه در طرف ناودان خانه كعبه است برسد ايندعا بخواند اللهم ادخلنى الجنة برحمتك وعافنى من السقم واوسع على من الرزق الحلال وادرء عنى شر فسقة الجن والانس وشر فسقة العرب والعجم يازدهم آنكه چون در شوط هفتم بمستجار رسد وآن در زمان سابق در خانه


(1) احوط ترك نماز طواف است در پهلوى مقام با امكان صدر دام ظله.

[ 122 ]

كعبه بوده والحال بسته شده وعلامات نمايانست پس بايد كه روبان كند وخود را بآن بچسباند وايندعا بخواند اللهم البيت بيتك والعبد عبدك وهذا مكان العائذ بك من النار ودر آن وقت بگناهان خود يك يك اقرار نمايد چه در حديث وارد است كه هر مؤمنى در آنمكان شريف اقرار بگناهان خود كند البته حقتعالى گناهان او را مى بخشد دوازدهم آنكه بعد از اقرار بگناهان خود ايندعا بخواند اللهم من قبلك الروح والفرج والعافية اللهم ان عملى ضعيف فضاعفه لى واغفر لى ما اطلعت عليه منى وخفى على خلقك وچون در مقابل ركن يمانى آيد بگويد استجير بالله من النار اللهم قنعنى بما رزقنى وبارك لى فيما اتيتنى وبعد از گذاردن دو ركعت نماز طواف سنت است كه نزديك حجر اسود آيد وآنرا ببوسد وبجانب چاه زمزم آيد ويك دلو يا دو دلو آب بكشد و از آن بخورد وبر سر وتن خود بريزد ودر وقت ريختن بگويد اللهم اجعله علما نافعا و رزقا واسعا وشفاء من كل داء وسقم وبعد از آن متوجه ما بين صفا ومروه شود مقصد سيم در بيان سعى ما بين صفا ومروه ومقدمات وشروط بدانكه آنچه تعلق بسعى صفا ومروه دارد هجده امر است ده امر واجب وهشت امر سنت اما ده امر واجب اول نيت سعى است باينطريق كه سعى ميكنم ميان صفا ومروه هفت شوط در عمره تمتع از براى آنكه واجبست تقرب بخدا دوم آنكه در وقت نيت پا شنه ء پاى او بزينه اول از صفا چسبيده باشد سيم مقارن ساختن نيت بابتداى رفتن بجانب مروه چهارم استدامت حكمى يعنى قصد امرى كه منافى نيت است نكند پنجم آنكه از راه متعارف ما بين صفا ومروه رود نه از راه مسجد الحرام وغير آن ششم آنكه سعى از هفت شوط كمتر يا بيشتر نباشد هفتم موالات يعنى هر هفت شوط از پى هم باشد بطريقيكه در طواف مذكور شد وبعضى از مجتهدين برآنند كه موالات شرط نيست هشتم جميع مسافت ما بين صفا ومروه را قطع كند وچيزى در ميان نگذارد پس چون از صفا بمروه رسد چنان كند كه سر انگشتان پا بزينه اول مروه برسد وچون خواهد كه از مروه بصفا رود پا شنه پا را بزينه اول مروه ملصق سازد پس بجانب صفا رود واين قاعده را منظور دارد تا هفت شوط را با تمام رساند نهم آنكه اگر طواف بروز كرده باشد سعى را بروز ديگر تاخير نكند بلكه شب بجا آورد واگر شب طواف كرده سعى را در آن شب بجا آورد وبعضى از مجتهدين تاخير بروز

[ 123 ]

ديگر را جايز داشته اند دهم آنكه سعى بعد از طواف واقع شود پس اگر قبل از طواف بفعل آورد سعى باطل خواهد بود واما آن هشت امريكه در سعى سنت است اول آنكه چون از مسجد الحرام بجهة سعى بيرون رود بايد از در صفا بيرون رود جاى آن در الحال داخل مسجد است اما دو ستون بجهة علامت آن گذاشته اند پس بايد كه از ما بين آن دو ستون بگذرد دوم طهارت از حدث اكبر واصغر سيم ازاله نجاست از بدن ورخت چهارم آنكه چون از مسجد الحرام بيرون آيد ببالاى صفا رود رو بكعبه ايستد در مقابل ركنى كه حجر اسود در او است وهفت نوبت الله اكبر بگويد وهفت نوبت الحمد لله وهفت نوبت لا اله الا الله وسه نوبت لا اله الا الله وحده لا شريك له له الملك وله الحمد يحيى ويميت ويميت ويحيى وهو حى لا يموت بيده الخير وهو على كل شئ قدير وبعد از آن سه نوبت صلوات بفرستد وسه نوبت الله اكبر الحمد لله على ما هدانا والحمد لله ما ابلانا والحمد لله الحى القيوم والحمد لله الحى الدائم وسه نوبت بگويد اشهد ان لا اله الا الله وحده لا شريك له واشهد ان محمدا عبده ورسوله لا نعبد الا اياه مخلصين له الدين ولو كره المشركون وسه نوبت بگويد اللهم انى اسئلك العفو والعافية واليقين في الدنيا والاخرة وسه نوبت بگويد اللهم اتنا في الدنيا حسنة وفى الاخرة حسنة وقنا عذاب النار بعد از آن صد نوبت الله اكبر بگويد لا اله الا الله صد نوبت والحمد لله صد نوبت سبحان الله صد نوبت وبعد از آن بگويد لا اله الا الله وحده وحده انجز وعده ونصر عبده وغلب الاحزاب وحده فله الملك وله الحمد اللهم بارك لى في الموت وفيما بعد الموت اللهم انى اعوذ بك من ظلمة القبر ووحشته اللهم اظلنى في عرشك يوم لا ظل الا ظلك استودع الله الرحمن الرحيم الذى لا تضيع ودايعه دينى و نفسى واهلى ومالى وولدى اللهم استعملنى على كتابك وسنة نبيك وتوفنى على ملة ابراهيم واعذنى من مضلات الفتن پس سه مرتبه الله اكبر بگويد ودو مرتبه ديگر دعاى استودع الله تا آخر بخواند پس يكمرتبه الله اكبر وايندعا را بخواند اللهم اغفر لى كل ذنب اذنبته قط فان عدت فعد على بالمغفرة فانك انت الغفور الرحيم اللهم افعل بى ما انت اهله فانك ان تفعل بى ما انت اهله ترحمنى وان تعذبنى وانك انت غنى عن عذابى وانا محتاج الى رحمتك ارحمنى اللهم افعل بى ما انت اهله فانك ان تفعل بى ما انت اهله فانك ان تفعل بى ما انا اهله تعذبنى ولن تظلمنى اصبحت اتقى عذابك ولا اخاف جورك فيا من هو عدل لا

[ 124 ]

يجور ارحمنى واگر فرصت خواندن كل ايندعا وذكرها نداشته باشد آنچه از آنجمله ميسر باشد بخواند وچون فارغ شود از صفا بزير آيد وشروع در سعى نمايد وبدانكه بر بالاى صفا رفتن و آنجا ايندعاها را خواندن مرد انرا سنت است وزنان را سنت نيست پنجم از سنتيهاى سعى آنست كه در آخر شوط اول چون بمروه رسد بر بالاى آن رود مقابل خانه كعبه ايستد و ادعيه كه در بالاى صفا خوانده آنجا نيز بخواند ششم آنكه پياده سعى كند مگر آنكه ترسد كه بواسطه تعب نتواند بتوجه تمام مشغول دعا شود هفتم آنكه در اول هر شوط وآخر آن تند براه نرود مگر در ما بين مناره وكوچه عطاران كه آنجا تند رفتن اولى است خواه پياده باشد وخواه سواره واين تند رفتن مردانرا سنت است وزنان را سنت نيست هشتم در اثناى سعى ايندعا بخواند اللهم اغفر وارحم وتجاوز عما تعلم انك انت الاعز الاجل الاكرم يا ذالمن والفضل والكرم والنعماء والجود اغفر لى ذنوبى انه لا يغفر الذنوب الا انت مقصد چهارم در بيان احكام تقصير واحرام حج بدانكه بعد از فارغ شدن از سعى بايد تقصير كند يعنى از ناخن بگيرد خواه دست وخواه پا يا از موى بدن چيزى ازاله كند اگر چه بقدر سر مو باشد خواه بمقراض وخواه بكندن وخواه بنوره كشيدن وخواه بتراشيدن اما تراشيدن همه سر جايز است نيست ونيت چنين كند كه تقصير ميكنم در عمره تمتع از براى آنكه واجبست تقرب بخدا ومقارن نيت بتقصير مشغول شود وچون تقصير بفعل آورد جميع آنچه باحرام حرام شده بود حلال ميشود (1) وتقصير آخر افعال عمره است وسنت است كه تقصير در مروه واقع شود ومكروهست طواف خانه كعبه بعد از سعى وقبل از تقصير وواجبست كه تقصير باحرام حج اشتغال نمايد وجميع آنچه در احرام عمره مذكور شد از مقدمات وغير آن در احرام حج معتبر است وميقات اين احرام شهر مكه است ونيت چنين كند كه احرام حج تمتع بجاه ميآورم از براى آنكه واجب است تقرب بخدا ونيت را مقارن تلبيات سازد وسه امر در اين احرام سنت است اول آنكه در روز هشتم ماه ذيحجه واقع شود دويم آنكه در مسجد الحرام (2) باشد وافضل آنست كه در زير ناودان خانه كعبه واقع شود سيم بلند گفتن تلبيه در مكانى كه آنجا احرام بسته اگر پياده باشد واگر سوار باشد در وقت بر خواستن شتريكه بر آنسوار است از جا كه بعد از احرام بستن بعرفات رود از وقت پيشين تا وقت شام در عرفات توقف نمايد وچون شام شود بمشعر الحرام رود


(1) غير از سر تراشيدن صدر دام ظله العالى (2) مهما امكن احرام در مسجد الحرام ترك ننمايند صدر دام ظله.

[ 125 ]

تا طلوع آفتاب آنجا توقف نمايد بعد از آن بمنى رود ودر آنجا روز عيد ميلى را كه جمره عقبه گويند بهفت سنگريزه بزند وبعد از آن قربانى كند وبعد از آن سر بتراشد وبمكه مراجعت نمايد بجهة طواف زيارت وسعى وطواف نسا وبعد از آن بمنى عود نمايد بجهة بودن آنجا در شبهاى تشريق ورمى جمرات ثلثه واين اعمال در چهار فصل بتفصيل مذكور ميشود فصل اول در بيان احكام وقوف عرفات بدانكه مراد از وقوف عرفات بودن در آن موضع شريف است از پيشين تا شام خواه ايستاده باشد وخواه نشسته وخواه تكيه كرده وخواه پياده وخواه سواره وپيش پيش از داخل شدن در عرفات هفت امر سنت است اول آنكه رفتن از مكه بجانب عرفات در روز هشتم ماه ذيحجه باشد نه قبل از آن وآن روز را يوم ترويه گويند اما اگر بيمار شود يا از كثرت ازدحام مردم در راه ملاحظه نمايد قبل از يوم ترويه بيكروز يا دو روز يا سه روز از مكه بيرون رفتن او قصورى ندارد دوم آنكه چون متوجه عرفات شود اين دعا بخواند اللهم اليك صمدت واياك اعتمدت ووجهك اردت اسئلك ان تبارك لى في رحلى وان تقضى لى حاجتى وان تجعلنى ممن تباهى به اليوم من هو افضل منى سيم آنكه در راه عرفات چون بمنى رسد ايندعا بخواند اللهم هذه منى وهى ما مننت به علينا من المناسك فاسئلك ان تمن على بما مننت به على انبيائك فانما انا عبدك وفى قبضتك چهارم آنكه ظهر وعصر ومغرب وعشا را در منى بگذارد پنجم آنكه در شب نهم ماه ذيحجه كه شب عرفه است در منى تا طلوع فجر توقف نمايد ششم آنكه نماز صبح را نيز در منى بگذارد وافضل آنست كه تا طلوع آفتاب در منى توقف نمايد بعد از آن از منى متوجه عرفات گردد هفتم آنكه خيمه ء خود را در بيرون زمين عرفات بزنند در مكانيكه بعرفات متصل است وآنمكانرا نمره گويند وواجب است كه اول وقت پيشين نيت وقوف عرفات كند باين طريق كه توقف در عرفات ميكنم از اين وقت تا شام در حج اسلام حج تمتع از براى آنكه واجبست تقرب بخدا وبر حكم نيت بماند تا وقت شام وبعد از دخول در عرفات دوازده امر سنت است كه در اثناى وقوف بفعل آورد اول غسل كردن جهة وقوف نيت چنين كند كه غسل وقوف عرفات ميكنم از براى آنكه سنت است تقرب بخدا وبايد كه اين غسل بعد از ظهر در اول وقوف واقع شود دوم با وضو بودن سيم ظهر وعصر را در اول وقت باهم جمع كردن بيك اذان ودو اقامه چهارم بر پا ايستادن

[ 126 ]

از وقت ظهر تا وقت شام پنجم رو بقبله بودن از اول وقت تا آخر وقت ششم خاطر خود را به هيچ امرى مشغول نساختن مگر توجه بدرگاه الهى هفتم آنكه ميانه او وآسمان حايلى نباشد مثل خيمه وغيرآن هشتم گناهان خود را يك يك شمردن واستغفار كردن نهم دعا كردن از براى برادران مؤمن وبايد كه كمتر از چهل نفر نباشد دهم آنكه صد نوبت الحمد لله وصد نوبت لا اله الا الله وصد نوبت الله اكبر وصد نوبت سبحان الله بگويد يازدهم آنكه صد نوبت قل هو الله احد بخواند دوازدهم آنكه ايندعا را بخواند اللهم انى عبدك فلا تجعلنى من اخيب وفدك وارحم مسيرى اليك من الفج العميق اللهم رب المشاء كلها فك رقبتى من النار واوسع على من رزقك الحلال وادرء عنى شر فسقة الجن والانس وشر العرب والعجم اللهم لا تمكر بى ولا تخدعنى ولا تستدرجنى اللهم انى اسئلك بحولك وقوتك وجودك وكرمك و منك وفضلك يا اسمع السامعين ويا ابصر الناظرين ويا اسرع الحاسبين ويا ارحم الراحمين ان تصلى على محمد وآل محمد بعد از آن حاجت خود را از خداى تعالى طلب نمايد وبعد از آن رو بجانب آسمان كند وبگويد اللهم حاجتى اليك التى ان اعطيتنيها لم يضرنى ما منعت وان منعتنيها لم ينفعنى ما اعطيت اسئلك خلاص رقبتى من النار اللهم انى عبدك وملك يدك وناصيتى بيدك واجلى بعلمك اسئلك ان توفقنى لما يرضيك عنى وان تسلم منى مناسك التى اريتها ابرهيم خليلك عليه السلام ودللت عليها نبيك محمدا صلى الله عليه وآله اللهم اجعلنى ممن رضيت عمله واطلت عمره واحييته بعد الموت حيوة طيبة لا اله الا الله وحده لا شريك له له الملك وله الحمد يحيى ويميت ويميت ويحيى وهو حى لا يموت بيده الخير وهو على كل شئ قدير اللهم لك الحمد كالذى نقول وخيرا مما نقول وفوق ما يقول القائلون اللهم لك صلوتى ونسكى ومحياى ومماتى ولك مرائى وبك حولى ومنك فوتى اللهم انى اعوذ بك من الفقر ومن وساوس الصدر ومن شتات الامر ومن عذاب القبر اللهم انى اسئلك خير الرياح واعوذ بك من شر ما يحيى به الى الرياح واسئلك خير الليل وخير النهار اللهم اجعل في قلبى نورا وفى سمعى نورا وفى بصرى نورا وفى لحمى ودمى وعظامى وعروقى ومقامى ومقعدى نورا ومقصدى نورا و مدخلى نورا ومخرجى نورا واعظم بى نورا يا رب يوم القاك انك على كل شئ قدير برحمتك يا ارحم الراحمين وبدانكه دعاهاى روز عرفه كه از حضرات ائمه معصومين صلوات الله

[ 127 ]

عليهم اجمعين نقل شده بسيار است وافضل آن دعاها دو دعاست يكى دعاى حضرت امام حسين عليه السلام كه مشهور است وديگر دعاى امام زين العابدين عليه السلام كه در صحيفه كامله مذكور است وچون هر يك از اين دو دعا بغايت طويل بود در اين مختصر مذكور نشدفصل دوم در احكام وقوف بمشعر الحرام چون وقت مغرب داخل شود پيش از نماز مغرب از عرفات متوجه مشعر الحرام شود چون اراده بيرون آمدن از عرفات كند ايندعا بخواند اللهم لا تجعله آخر العهد من هذا الموقف وارزقنيه ابدا ما ابقيتنى واقلبنى اليوم مفلحا موفقا منجحا مستجابا لى مرحوما مغفورا بافضل ما ينقلب به اليوم احد من وفدك واجعلنى من حجاج بيت الحرام واجعلنى اليوم من اكرم وفدك عليك واعطنى افضل ما اعطيت احدا منهم من الخير والبركة والرحمة والرضوان والمغفرة وبارك لى فيما ارجع اليه من اهل و مال او قليل او كثير وبارك لهم في برحمتك يا ارحم الراحمين وبايد كه در وقت رفتن بجانب مشعر بتانى راه رود ودر كمال خضوع وخشوع در اثناى راه رفتن باستغفار و طلب خلاصى از آتش دوزخ مشغول باشد وچون بمشعر الحرام رسد واجبست كه نيت كند باينطريق كه از اين وقت تا طلوع آفتاب توقف ميكنم در مشعر الحرام در حج اسلام حج تمتع از براى آنكه واجبست تقرب بخدا وسنت است كه در آنجا نه امر بجا آورد اول آنكه قبل از بار فرود آوردن نماز مغرب وعشا را بيك اذان ودو اقامه بجا آورد دوم آنكه نافله مغرب را بعد از عشا بگذارد سيم آنكه آنشب را كه شب عيد قربانست احيا بدارد چهارم آنكه تا صبح بذكر و دعا وتلاوت قرآن مشغول باشد واز جمله دعاها ايندعا را بخواند اللهم هذه جمع اللهم انى اسئلك ان تجمع لى فيها جوامع الخير اللهم لا تؤيسنى من الخير الذى سئلتك ان تجمعه لى في قلبى ثم اطلب به اليك ان تعرفنى ما عرفت اوليائك في منزلى هذا وان اتقينى جوامع الشر پنجم آنكه اول شب غسل كند ونيت چنين كند كه غسل بودن در مشعر الحرام ميكنم از براى آنكه سنت است تقرب بخدا ششم آنكه تا طلوع آفتاب طاهر از حدث اكبر واصغر باشد هفتم آنكه اگر حج اول باشد بر بالاى كوهى كه در مشعر الحرام واقع است برود ودر آنجا ذكر الهى بجا آورد هشتم آنكه هفتاد سنگريزه كه بجهة رمى جمرات مقرر است از مشعر الحرام بردارد وواجبست كه آنشب تا صبح در مشعر الحرام باشد نهم چون فجر طالع شود اولى آنست كه نيت عليحده بجهة وقوف مشعر كند باينطريق كه توقف ميكنم در

[ 128 ]

مشعر الحرام در حج تمتع ازين وقت تا طلوع آفتاب از براى آنكه واجب است تقرب بخدا وبحمد الهى وصلوات بر حضرت رسالت پناه صلى الله عليه وآله ودعا كردن اشتغال نمايد واز جمله دعاها ايندعا بخواند اللهم رب المشعر الحرام فك رقبتى من النار واوسع على من رزقك الحلال الطيب وادرء عنى شر فسقة الانس والجن والعرب والعجم اللهم انت خير مطلوب اليه وخير مدعو وخير مسئول وبكل وافدة جائزة فاجعل جائزتى في موطنى هذا ان تقيل عثرتى وتقبل معذرتى وان تجاوز عن خطيئتى ثم اجعل التقوى من الدنيا زادى نهم آنكه چون آفتاب بر آيد بجانب منى رود وجايز است زنانرا وشخصى را كه ضرورتى داشته باشد آنكه قبل از طلوع فجر از مشعر الحرام بجانب منى رود فصل سيم در بيان رفتن بجانب منى از مشعر الحرام وبيان افعال ثلثه مناسك منى كه روز عيد قربان در منى واجب است كه بعمل آورد چون از مشعر الحرام متوجه منى شود ودر راه بموضعى رسد كه آنرا وادى محشر گويند سنت است كه در آنموضع موازى صد گام تند رود وايندعا بخواند اللهم سلم عهدى واقبل توبتى واجب دعوتى واخلفنى فيمن تركت بعدى وچون بمنى رسد واجب است كه افعال ثلثه مناسك منى را در روز عيد قربان بترتيب بجا بياورد فعل اول رمى جمره عقبه است يعنى زدن ميلى كه آنرا جمره عقبه گويند بهفت سنگريزه ودر رمى جمره عقبه هشت امرو اجب است ودوازده امر سنت اما هشت امر واجب اول نيت كردن باينطريق كه اين ميل را ميزنم بهفت سنگريزه در حج اسلام حج تمتع از براى آنكه واجب است تقرب بخدا دوم نيت را مقارن شروع در رمى كردن سيم استدامت حكمى يعنى مدام بر حكم نيت بودن تا آخر رمى چهارم هفت سنگريزه را يك يك انداختن پس اگر هفت را بيك دفعه اندازد يكى از آنها حسابست وباقى محسوب نيست پنجم هر يك از هفت سنگريزه را بآن ميل رسانيدن ششم مجموع هفت سنگريزه را از زمين حرم بر چيده باشد هفتم آنكه همه آنسنگ ريزه ها بكر باشد يعنى بهيچ يك از آنها رمى نشده باشد هشتم آنكه رمى بعد از طلوع آفتاب روز عيد قربان باشد واما آن دوازده امر سنت كه در رمى جمره عقبه معتبر است اول آنكه در وقت رمى وضو داشته باشد دوم آنكه پياده باشد نه سواره سيم آنكه در وقتيكه هفت سنگريزه را در دست داشته باشد وخواهد كه بميل بزند ايندعا بخواند اللهم هؤلاء حصياتى فاحصهن لى وارفعهن في عملى چهارم آنكه در وقت انداختن هر يك از آن سنگريزها

[ 129 ]

الله اكبر بگويد وايندعا بخواند اللهم ادحر عنى الشيطان اللهم تصديقا بكتابك وعلى سنة نبيك صلى الله عليه وآله اللهم اجعله حجا مبرورا وعملا مقبولا وسعيا مشكورا وذنبا مغفورا پنجم آنكه در وقت جمره عقبه رو بجمره كند وپشت بقبله ششم آنكه دورى او از جمره در وقت رمى ده زرع يا پانزده زرع شرعى باشد هفتم آنكه آنسنگريزه را بر شكم انگشت زهگير گذارد وبه پشت بند اول انگشت شهادت بيندازد هشتم آنكه آنسنگريزه را بر چيده باشد نه آنكه سنگرا بشكند وبسنگريزه هاى آن رمى كند نهم آنكه سنگريزه ها را از مشعر الحرام بر چيده باشد دهم آنكه سنگريزها را بشويد يازدهم آنكه هر يكى از سنگريزه ها بمقدار بند بالاى انگشت باشد دوازدهم آنكه هر يك از سنگريزها رنگى مختلف داشته باشد فعل دوم از افعال ثلثه مناسك منى كه روز عيد بجا آوردن آن واجب است قربانى كردنست ودر آن ده امر واجب است وشش امر سنت اما ده امر واجب اول آنكه قربانى گوسفند يا بز يا گاو يا شتر باشد واگر غير از اينها را مثل اسب يا آهو قربانى كند آن قربانى صحيح نيست دوم آنكه اگر قربانى گوسفند باشد كمتر از هفت ماهه نباشد واگر بز يا گاو باشد يكسال تمام كرده باشد ودر سال دوم داخل شده باشد واگر شتر باشد پنجسال تمام كرده ودر سال ششم داخل شده باشد سيم آنكه بيمار نباشد وكرى نداشته باشد ولاغر ولنگ وخصى وگوش بريده نباشد و شاخ او نشكسته باشد چهارم آنكه كل آن از يك شخص باشد پس جايز نيست كه ديگرى در قربانى او شريك باشد پنجم آنكه در وقت كشتن قربانى نيت چنين كند كه اين قربانى را ميكشم در حج اسلام وحج تمتع از براى آنكه واجب است تقرب بخدا ششم آنكه نيت را مقارن اول ذبح سازد اگر قربانى غير شتر باشد ومقارن اول نحر سازد اگر قربانى شتر باشد ونحر آنست كه كاردى يا حربه در كويكه ميانه بيخ گردن وسينه شتر واقع است بزند هفتم استدامت حكمى يعنى بر حكم نيت بودن تا آخر ذبح وتا آخر نحر هشتم آنكه خود مباشر كشتن قربانى گردد يا كسى را نايب خود سازد ونيت چنين كند كه اين قربانى را ميكشم بنيابت فلان در حج اسلام وحج تمتع از براى آنكه واجبست باصاله وبر من بنيابة تقرب بخدا واولى آنست كه هر دو نيت كنند نهم قربانى كردن در روز عيد واقع شود اگر متعذر باشد در باقى ايام ماه ذيحجه جايز است دهم آنكه بعضى از آنرا تصدق كند وبعضى را خود بخورد وبعضى را هديه كند واما شش امرى كه در قربانى كردن سنت است اول آنكه اگر قربانى گوسفند يا بز باشد بايد كه نر باشد واگر

[ 130 ]

شتر يا گاو باشد بايد كه ماده باشد دوم آنكه فربهى آن نمايان باشد نه آنكه در فربهى ولاغرى ميانه باشد سيم آنكه آنرا در عرفات حاضر كرده باشد چهارم آنكه اگر قربانى شتر باشد دست چپ او را ما بين زانو وپاشنه بندد پنجم آنكه اگر شخصى را در كشتن قربانى نايب خود سازد دست خود را در وقت كشتن بر دست او گذارد ششم آنكه در وقتى كه خواهد قربانى كند ايندعا بخواند وجهت وجهى للذى فطر السموات والارض حنيفا مسلما وما انا من المشركين ان صلواتى ونسكى ومحياى ومماتى لله رب العالمين لا شريك له وبذلك امرت وانا من المسليمن اللهم منك ولك بسم الله وبالله والله اكبر اللهم تقبل منى ومقارن آن بكشتن مشغول شود فعل سيم از افعال ثلثه مناسك منى كه روز عيد قربان بفعل آوردن واجب است كه بعد از قربانى كردن از موى خود چيزى ازاله كند خواه بتراشيدن (1) وسر خواه بغير آن وزنرا تراشيدن سر جايز نيست ودر ازاله كردن موسه امر واجب است وهفت امر سنت اما سه امر واجب اول نيت كردن باينطريق كه از موى بدن چيزى ازاله ميكنم در حج اسلام حج تمتع از براى آنكه واجبست تقرب بخدا دوم مقارن داشتن نيت است بمو ازاله كردن سيم استدامت حكمى واما آن هفت امر سنت اول آنكه در وقت ازاله كردن مو رو بقبله باشد دوم آنكه در آنوقت بگويد بسم الله الرحمن الرحيم اللهم اعطنى بكل شعرة نورا يوم القيمة سيم آنكه در تراشيدن سر شروع بجانب راست كند چهارم آنكه كل سر را بتراشد پنجم آنكه اگر بر سر مو نداشته باشد پاكى را بر سر بگرداند وبر سر بگذارد ششم آنكه موى را در منى دفن كند هفتم آنكه بعد از مو ازاله كردن ناخن بچيند وسبيل بگيرد وبعد از فارغ شدن از افعال ثلثه مناسك منى حلال ميشود باو جميع آنچه باو حرام شده بوده مگر زن وبوى خوش فصل چهارم در بيان باقى افعال حج چون مناسك منى را بجا آورد واجب است كه بمكه مراجعت نمايد بجهة بجا آوردن پنج امر وآن طواف حج ودو ركعت نماز آن وسعى ما بين صفا ومروه وطواف نسا ودو ركعت نماز آن وچون سه امر اول را بفعل آورد بوى خوش برو حلال ميشود اما زن وقتى حلال ميشود كه طواف نسا را با بدو ركعت نماز آن بجا آورد وواجب است كه آن پنج امر را بترتيبى كه مذكور شد بفعل آورد وجميع آنچه در طواف عمره وسعى آن مذكور شد از امور واجبى وسنتى در اين دو طواف وسعى معتبر است وفرق همين در نيت است پس در طواف حج نيت چنين كند كه طواف حج اسلام حج تمتع ميكنم از براى آنكه واجب است تقرب بخدا ودر طواف نساء نيت چنين كند كه طواف نساء


(1) سر تراشيدن از براى كسيكه اول حجش باشد بلكه مطلقا احوط است صدر دام ظله.

[ 131 ]

ميكنم در حج اسلام حج تمتع از براى آنكه واجبست تقرب بخدا ونيت نماز اين دو طواف ونيت سعى ما بين صفا ومروه باينطريق كند وچون ازين پنج امر فارغ شود واجب است كه بمنى عود كند براى چهار امر اول در منى سه شب ايام تشريق بودن وآن يازدهم ودوازدهم وسيزدهم ماه ذيحجه است وجايز است شخصى را كه در احرام عمره وحج شكار ومباشرت با زن نكرده آنكه شب سيم در منى نماند وآنكه وقت ظهر دوازدهم از منى بيرون رود مگر آنكه در وقت مغرب شب سيزدهم در منى باشد كه در اينصورت بودن آنشب در منى واجب است وبيرون رفتن واجب نيست ودر هر يكى از اين سه شب تا صباح ماندن در منى لازم نيست بلكه آنقدر توقف كند كه نصف شب بگذرد وبعد از آن بيرون رود ميتواند وجايز است بجاى آنشب در منى ماندن در مكه بماند بشرط آنكه تا صبح بعبادت مشغول شود دوم رمى كردن جمره اولى در هر يكى از روزهاى تشريق بهفت سنگريزه سيم رمى جمره وسطى در اين سه روز بهمان طريق واجبست اين ترتيب را مرعى داشتن ووقت رمى آن طلوع آفتابست تا وقت شام واگر شخصى را عذر باشد جايز است كه شب رمى كند وبدانكه آداب سنتى اين رمى قبل از اين مذكور شد وفرقى نيست الا در دو امر اول آنكه هر يكى از جمره اولى ووسطى را در وقت رمى بر دست راست گيرد دوم آنكه بعد از رمى هر يك از اين دو جمره اندكى نزديك آن ايستد وبحمد وصلوات ودعا اشتغال نمايد اما بعد از رمى جمره عقبه ايستادن نزد آن سنت نيست وبدانكه اين رمى آخر افعال واجبه حج است وجايز است كه از منى بوطن خود رود بى آنكه بمكه معاودت نمايد اما معاودت بمكه بجهة وداع خانه كعبه سنت است پس چون خواهد كه بمكه معاودت كند سنت است كه در مسجد خيف شش ركعت نماز بگذارد هر دو ركعت بيك سلام وبعد از آن متوجه مكه شود وآداب دخول مكه در مسجد الحرام از غسل وغير آن بطريقيست كه قبل از اين مذكور شد وبدانكه داخلشدن در خانه كعبه سنت است وواجب نيست واداب آن نه امر است اول غسل كردن دوم حلقه در را در وقت دخول بگيرد سيم آنكه كمال خضوع وخشوع در وقت داخل شدن بجاى آوردن چهارم آنكه در وقت داخل شدن بگويد اللهم انك قلت ومن دخله كان امنا فامنى من عذابك عذاب النار پنجم آنكه بر سنگ سرخى كه ما بين دو ستون خانه كعبه فرش است دو ركعت نماز بگذارد در ركعت اول بعد از فاتحه سوره حم سجده بخواند ودر ركعت دوم بعد از فاتحه از آيات قرآن بعدد

[ 132 ]

آيات حم سجده بخواند وآن پنجاه وچهار آيه است ششم آنكه در هر كنجى از چهار كنج خانه كعبه دو ركعت نماز بگذارد وبعد اين دعا بخواند اللهم من تهيا وتعبا واعد واستعد لوفادة الى مخلوق رجاء رفده وجوائزه ونوافله وفواضله فاليك كان يا سيدى تهيئتى وتعبيتى واعدادى واستعدادى رجاء وفدك ونوافلك وجوائزك فلا تخيب اليوم رجائى يا من لا تخيب سائله ولا ينقص نائله فانى لم اتك اليوم بعمل صالح قدمته ولا شفاعة مخلوق رجوته ولكن اتيتك مقرا بالذنوب والاساءة على نفسى فانه لا حجة لى ولا عذر فاسئلك يا من هو كذلك ان تصلى على محمد وآل محمد وان تعطينى مسئلتى وتقيلنى عثرتى وتقلبنى برغبتى ولا تردنى محروما ولا مجبوها ولا خائبا يا عظيم يا عظيم يا عظيم ارجوك للعظيم اسئلك يا عظيم ان تغفر لى الذنب العظيم لا اله الا انت هفتم آنكه در درون خانه كعبه سر بسجود نهد واين دعا بخواند اللهم لا يرد غضبك الا حلمك ولا ينجى الا التضرع اليك فهب لى يا الهى من لدنك فرجا بالقدرة التى بها تحيى اموات العباد وبها تنشر ميت البلاد ولا تهلكنى يا الهى غما حتى تستجيب لى دعائى وتعرفنى الاجابة في دعائى اللهم ارزقنى العافية الى منتهى اجلى ولا تشمت بى عدوى ولا تمكنه من عنقى من ذالذى يرفعنى ان وضعتنى ومن ذالذى يضعنى ان رفعتى وان اهلكتنى فمن ذالذى يعرض لك في عبدك او يسئلك عن امرك وقد علمت يا الهى ان ليس في حكمك ظلم ولا في نقمتك عجلة وانما يعجل من يخاف الفوت وانما يحتاج الى الظلم الضعيف وقد تعاليت يا الهى عن ذلك علوا كبيرا فلا تجعلنى للبلاء غرضا ولا لنقمتك نصبا ومهلنى ونفسنى و اقلنى عثرتى ولا تنبعنى ببلاء على اثر بلاء فقد تراى ضعفى وقلة حيلتى وتضرعى اليك ووحشتى من الناس وانسى بك يا كريم اعوذ بك فاعذنى واستجير بك فاجرنى و استعين بك على الضراء فاعنى واستنصر بك فانصرنى واتوكل عليك فاكفنى واومن بك فامنى واستهديك فاهدنى واسترحمك فارحمنى واستغفرك مما تعلم فاغفر لى و استرزقك من فضلك الواسع فارزقنى ولا حول ولا قوة الا بالله العلى العظيم هشتم آنكه در وقت بيرون آمدن از خانه كعبه حلقه در خانه را بگيرد بگويد الله اكبر الله اكبر الله اكبر اللهم لا تجهد بلائى ولا تشمت بى اعدائى فانك الضار النافع نهم آنكه چون از خانه

[ 133 ]

بزير آيد دو ركعت نماز بگذارد در نزديكى كعبه بحيثيتى كه در خانه كعبه دست چپ او باشد خاتمه در بيان آداب وداع خانه كعبه وآن ده امر است اول آنكه هفت شوط طواف وداع را بجا آورد ونيت چنين كند كه طواف وداع خانه كعبه ميكنم سنت تقرب بخدا دوم آنكه در هر شوط استلام حجر اسود وركن يمانى كند واگر در هر شوط نتواند شوط اول ودوم استلام نمايد سيم آنكه بعد از فارغ شدن از طواف التزام مستجار كند بطريقيكه در طواف عمره مذكور شد چهارم آنكه در نزد حجر الاسود آيد وشكم خود را بكعبه بچسباند ودست چپ خود را بر حجر اسود گذارد ودست راست را از جانب در بخانه كعبه بچسباند وبگويد الحمد لله وصلى الله على سيدنا ونبينا محمد وآله اللهم صلى على محمد عبدك ورسولك وامينك وحبيبك ونجيبك وخيرتك من خلقك اللهم كما بلغ رسالتك وجاهد في سبيلك وصدع بامرك واوذى فيك حتى اتاه اليقين اللهم اقلبنى مفلحا منجحا مستجابا لى بافضل ما يرجع به احد من وفدك من المغفرة والبركة والرحمة والرضوان والعافية مما يسعنى ان اطلب فاسئلك ان تعطينى مثل الذى اعطيته او فضلا من عندك تزيدنى عليه اللهم ان امتنى فاغفر لى وان احييتنى فارزقنيه من قابل اللهم لا تجعله آخر العهد من زيارة بيتك اللهم انى عبدك وابن عبدك وابن امتك حملتنى على دابتك و سيرتنى في بلادك حتى ادخلتنى حرمك وامنك وقد كان من حسن ظنى بك ان تغفر لى ذنوبى فازدد عنى رضا وقربنى اليك زلفا ولا تباعدنى وان كنت لم تغفر لى فمن الان فاغفر لى قبل ان تناى عن بيتك فهذا اوان انصرافى ان كنت اذنت لى غير راغب عنك ولا عن بيتك ولا مستبدل بك ولا به اللهم احفظنى من بين يدى ومن خلفى وعن يمينى وعن شمالى حتى تبلغنى اهلى فاذا بلغتنى اهلى فاكفنى مؤنة عبادك وعيالى فانك ولى ذلك من خلقك ومنى پنجم آنكه بعد از دعا خواندن بجانب چاه زمزم آيد وقدرى از آن آب بنوشد وبعد از آن متوجه بيرون رفتن از مسجد الحرام شود ششم آنكه در اثناى بيرون آمدن بگويد ايبون تايبون عابدون لربنا حامدون الى ربنا راغبون الى الله راجعون انشاء الله تعالى هفتم آنكه نزد در مسجد الحرام سجده طويل با كمال خضوع وخشوع بجا آورد هشتم آنكه بر در مسجد الحرام ايستد وبگويد اللهم انى انقلب على لا اله الا الله نهم آنكه بيكدرهم شرعى خرما بخرد وتصدق كند دهم آنكه قصد او

[ 134 ]

هميشه اين باشد كه نوبت ديگر بحج آيد مطلب ششم در بيان احكام حج آمدن وحج افراد كه قبل از اين مذكور شده بود كه حج قران وحج افراد بر شخصى واجب است كه از اهل مكه معظمه باشد يا آنكه دورى او از آنمكان مقدس كمتر از شانزده فرسخ شرعى باشد واگر دورى اين كس از آنمكان مقدس شانزده فرسخ باشد وزياده حجى كه بر او واجب ميشود حج تمتع است و افعال حج تمتع را بتفصيل مذكور ساختيم وافعال حج قرآن وحج افراد مثل افعال حج تمتع است ولكن عمره حج تمتع قبل از حج است وطواف نسا ندارد وعمره حج قرآن وحج افراد بعد حج است وطواف نسا دارد وافعال اين دو نوع بيك طريقست لكن در حج قرآن مخير است ميانه آنكه نيت احرام را مقارن تلبيات يا مقارن اشعار يا مقارن تقليد سازد ومعنى اشعار وتقليد مذكور خواهد شد واحرام هر يك از حج قرآن وحج افراد واجب است كه از ميقات باشد يا از مسكن خود هر گاه از مسكن او بمكه نزديكتر باشد از ميقات يا از مكه هر گاه مسكن او از مكه باشد وباقى افعال بطريق افعال حج تمتع است پس چون احرام به بندد متوجه عرفات كردد وبعد از وقوف عرفات متوجه مشعر الحرام شود وبعد از وقوف مشعر الحرام بمنى رود ورمى جمرات وقربانى وتقصير بجا آورد وبمكه باز گردد وطواف ودو ركعت نماز آن را بجا آورد وسعى ما بين صفا ومروه وطواف نسا ودو ركعت نماز آنرا بطريقيكه قبل از اين مذكور شد بعمل آورد وچون از اين افعال فارغ شود عمره مفرده را بجا آورد باين طريقيكه يكى از ميقاتها يا از نزديكترين موضعى بحرم احرام عمره مفرده به بندد وطواف عمره ودو ركعت آن وسعى ميان صفا ومروه وتقصير وطواف نسا ودو ركعت آن بجا آورد ومراد از اشعار آنست كه جانب راست كوهان شترى را كه بجهة قربانى ميبرد كه در منى قربان كند زخم زند وآنجا نبرا بخون آنزخم آلوده كند ومراد از تقليد آنست كه گردن قربانى كه ميبرد نعلين بياويزد كه در آن نعلين نماز كرده باشد مطلب هفتم در بيان احكام حج بنيابت ودر آن دو فصل است فصل اول در بيان نايب گرفتن بجهة ميت وحى بدانكه چون شخصى فوت شود وتركه وافى گذارد وحج اسلام بر او واجب شده باشد ودر ذمه او مستقر گشته باشد واجبست كه در آنسال شخصى را باجاره گيرند كه بنيابت او حج بجا آورد اگر وقت حج باقى باشد والا سال ديگر خواه ميت وصيت كرده باشد كه حج جهة او كنند وخواه وصيت نكرده باشد اما اگر قبل از آنكه حج در ذمه او مستقر كردد فوت

[ 135 ]

شود نايب گرفتن واجب نيست وحج در ذمت وقتى مستقر شود كه شخصى با وجود استطاعت رفتن بحج حج را تاخير كند تا آنقدر وقت بگذرد كه گنجايش حج بجا آوردن داشته باشد پس اگر بعد از استطاعت وقبل از گذشتن مدت مذكور فوت شود حج ساقط است و نايب گرفتن لازم نيست واجرت حج مقدم است بر ميراث وحكم ساير قروض دارد پس هر گاه ميت مشغول الذمه باشد بحج وقرض نيز داشته باشد واجب است كه اول اجرت المثل حج وقرض را از متروكات وافيه او بيرون كنند وآنچه بعد از آن بماند بوارث ميرسد واگر چيزى نماند از متروكات او چيزى بوارث نميرسد وهمچنين اگر همه متروكات او مساوى اجرت المثل حج باشد كل متروكات او را باجرت حج بايد داد ووارث از متروكات او محروم ميشود وهر گاه شخصى تبرع نمايد وبى اجرت بنيابت ميت حج بجا آورد در اينصورت حج از ذمه ميت ساقط ميشود ولازم نيست كه نايب بجهة او بگيرند وهمچنين اگر شخصى به تبرع از مال خود شخصى را باجاره بگيرد كه بنيابت آن ميت حج كند وبدانكه ميانه مجتهدين خلافست در آنكه نايب از كجا متوجه حج شود بعضى برآنند كه از آنجا كه فوت شده واجب است متوجه حج شود وبعضى برآنند كه توجه از ميقات كافيست وبعضى برآنند كه اگر متروكات ميت وفا كند از محل فوت متوجه شود واگر بآن وفا نكند از ميقات واين قول بصواب نزديكتر است وظاهر قول دوم باين قول باز ميگردد واگر حج در ذمه شخصى مستقر شده باشد اما بواسطه مانعى كه بعد از استقرار بهم رسد مثل بيمارى يا خوف از دشمن نتواند بحج رفتن واجبست كه شخصى را باجاره بگيرد كه بنيابت او حج كند هر گاه اميد آن نداشته باشد كه مانع بر طرف شود والا بر او واجبست كه خود حج كند واگر بعد از آنكه نايب بنيابت او حج گذارده باشد مانع او بر طرف شود بر او واجب است كه خود حج كند وحج كه نايب او كرده كافى نيست اما اگر حج گذاردن بر او واجب شده باشد وقبل از آنكه در ذمه او مستقر شود او را مانعى از رفتن بحج پيش آيد در اينصورت در وجوب نايب گرفتن ميانه مجتهدين خلافست بعضى برآنند كه حكم شخصى دارد كه او را بعد از استقرار حج مانعى بهم رسد وبعضى برآنند كه از اين شخص حج ساقط است ما دام كه مانع باقى باشد نايب گرفتن واجب نيست خواه اميد بر طرف شدن مانع داشته باشد وخواه نداشته باشد واقرب قول اولست فصل دوم در بيان شروطى چند در نيابت حج معتبر است

[ 136 ]

وآن شش امر است اول آنكه نايب بالغ باشد وبعضى از مجتهدين نيابت غير بالغ را جايز داشته اند بشرط آنكه تميز داشته باشد وبر سخن او اعتماد باشد دويم آنكه عادل باشد پس حرامست كه غير عادل را نايب حج سازند اما اگر غير عادل را نايب كرده باشند ودانند كه حج را بفعل آورده در اينصورت حج او كافيست واحتياج بنايب عادل گرفتن نيست و بعضى از مجتهدين برآنند كه هر گاه ظن غالب باشد كه نايب افعال حج را بجا آورد نايب گردانيدن او جايز است سيم آنكه در ذمه نايب حج واجب نباشد چهارم آنكه افعال حج را بالتمام داند يا شخصى عادل با او باشد كه در وقت بجا آوردن هر فعلى را ازو تعليم گيرد پنجم آنكه در نيت قصد كند كه اين افعال را بنيابت فلانى بجا مى آورم ششم آنكه آن شخصى كه نايب بنيابت او حج ميگذارد بايد كه شيعه اثنى عشرى باشد پس نايب مخالف مذهب شدن جايز نيست مگر آنكه پدر نايب يا جد پدرى او نايب باشد كه در اين دو صورت نيابت كردن او جايز است با وجود آنكه مخالف مذهب باشد وبعضى از مجتهدين اين دو صورترا نيز جايز نداشته اند (1) وجايز است كه زن نايب مرد شود وبر عكس وهمچنين جايز است كه غلام يا كنيزى كه عادل باشند برخصت آقاى خود نايب شوند واگر نايب در اثناى راه فوت شود پس اگر فوت او قبل از احرام وداخل شدن حرم واقع شود نايب ديگر بايد گرفت كه از آنجا كه او فوت شده روانه حج شود وورثه او را از وجه اجاره موازى مسافتى كه قطع كرده ميرسد وبس وتتمه بورثه صاحب مال ميرسد واگر فوت او بعد از احرام وداخل شدن حرم باشد واز باقى افعال چيزى بجا نياورده باشد آنچه بفعل آورده كافيست واحتياج به نايب گرفتن ديگر نيست اما ميانه مجتهدين خلافست بعضى برآنند كه در اينوقت كل مبلغى كه وجه اجاره اوست بوارث (2) او ميرسد والسلام على من اتبع الهدى


(1) احوط نيز جايز نبودن است صدر دام ظله. (2) احوط تصالح و تراضى است صدر دام ظله.

[ 137 ]

ديباچه باب ششم جامع عباسى بسم الله الرحمن الرحيم الحمد لله رب العالمين والصلوة والسلام على خاتم النبيين محمد المصطفى وخير الوصيين امير المؤمنين على المرتضى والهما الائمة النجبا عليهم الصلوة من العلى الاعلى اما بعد چون همگى همت عالى نهمت بندگان همايون اشرف ارفع اقدس اعلى كلب آستانه خير البشر مروج مذهب حق ائمه اثنى عشر شاه عباس الحسينى الموسوى الصفوى بهادر خان خلد الله ملكه وسلطانه وافاض على العالمين بره واحسانه بر احياء معالم شريعت سيد المرسلين و اعلاى اعلام مذهب حق ائمه معصومين صلوات الله عليهم اجمعين مقصور ومحصور است واراده خاطر ملكوت ناظرش معطوفست بر آنكه شيعيان ومحبان حضرت امير المؤمنين على عليه السلام عالم بمذهب حق آنحضرت باشند لهذا استاد بنده اعنى حضرت خاتم المجتهدين وخلاصة المتقدمين وزبدة المتاخرين بهآء الملة والشريعة والحقيقة والدين محمد العاملى رحمه الله را مامور ساخته بودند بتصنيف كردن كتابى كه مشتمل باشد بمسايل وضو وغسل وتيمم ونماز وزكوة وروزه وحج وجهاد وزيارت حضرت رسالت پناهى صلى الله عليه وآله وحضرات ائمه معصومين صلوات الله عليهم اجمعين وايام مولود ايشان و مسايل ضرورى كه بيشتر اوقات بآن احتياج واقع ميشود چون بيع وتوابع آن ونكاح وطلاق وغير آن وحضرت خاتم المجتهدين امتثالا لامره الاشرف شروع در تاليف آن كتاب نموده آنرا موسوم بجامع عباسى ساخت مشتمل بر بيست باب وچون بعد از اتمام پنج باب آن در دوازدهم ماه شوال سنه هزار وسى ويك هجرى بجوار رحمت ايزدى پيوست

[ 138 ]

در ثانى الحال امر اشرف اعلى عز صدور يافت كه پانزده باب تتمه آن كتاب سمت اتمام وصورت اختتام پذيرد وداعى دولت قاهره نظام بن حسين ساوجى امتثالا لامره الاشرف المطاع لا زال نافذا في الاقطار والارباع شروع در اتمام آن نموده والله الموفق للاتمام والميسر للاختتام كه منظور نظر كيميا اثر نواب همايون ارفع اقدس گردد باب ششم از كتاب جامع عباسى در وقف كردن وتصدق نمودن وقرض دادن وبنده آزاد كردن وبا كفار جهاد كردن باب هفتم در زيارت حضرت رسالت پناه (ص) وحضرت امير المؤمنين (ع) وباقى حضرات ائمه معصومين عليهم السلام وايام مولود ووفات ايشان باب هشتم در بيان نذر وعهد نمودن وسوگند خوردن وكفاره دادن باب نهم در بيع كردن ورهن نمودن وشفعه گرفتن وتوابع آن باب دهم در بيان اجاره دادن ورعايت نمودن واحكام غصب و توابع آن باب يازدهم در نكاح كردن بدوام ومتعه وتحليل وملك آن باب دوازدهم در طلاق وخلع وعده داشتن زنان باب سيزدهم در شكار كردن وشروط آن باب چهاردهم در ذبح حيوانات وحلال وحرام باب پانزدهم در آداب طعام خوردن وآب نوشيدن ورخت پوشيدن باب شانزدهم در قضا رسيدن وشروط آن باب هفدهم در اقرار كردن ووصيت نمودن بآب هجدهم در قسمت كردن تركه باب نوزدهم در حدودى كه در شرع مقرر است بجهة دزدى وزنا ولواطه وسحق وغير آن باب بيستم در بيان خونبهاى آدمى وخونبهاى قطع اعضاى او وخونبهاى زخمى كه بر آدمى زنند وخونبهاى سگ شكارى وسگ گله وسگى كه محافظت باغ وزراعت كند باب ششم از كتاب جامع عباسى در وقف كردن وتصدق نمودن وقرض دادن وبنده آزاد كردن وجهاد با كفار كردن و در آن چهار مطلب است مطلب اول در بيان وقف كردن وتوابع آن ودر آن سه فصل است فصل اول در شروط وقف بدانكه شروط وقف شانزده است اول اهليت واقف يعنى قدت عاقل پس وقف غير بالغ وديوانه كه تمام وقت ديوانه باشد صحيح نيست وكسى كه گاهى ديوانه باشد وگاهى نباشد در وقت غير ديوانگى وقفش صحيح است

[ 139 ]

ودر وقف طفلى كه ده سال داشته باشد ميانه مجتهدين خلافست اصح عدم صحت است و گويا آنجماعتى كه گفته اند وقف او صحيح است مستند شده اند بحديثى كه واقع شده در جواز صدقه او وحمل كرده اند تصدق را بر وقف چه نيز صدقه جاريه است وهمچنين وقف مست وبيهوش وقرض دارى كه حاكم شرع او را از مالش منع كرده صحيح نيست وهمچنين وقف غلام نيز صحيح نيست دوم نيت واقف پس وقف غافل وكسى كه در خواب باشد يا مست يا بيهوش باشد صحيح نيست واگر بعد از وقف كردن وبقبض دادن دعوا نمايد كه وقف بى نيت واقع شده آن دعوى مسموع (1) نيست وخلافست ميانه مجتهدين كه آيا قربت در وقف شرط است يا نه اقرب آنست كه شرطست پس وقف كافر صحيح (2) نيست سيم ملكيت واقف پس اگر ملك ديگرى را وقف كند صحيح نيست واگر چه مالكش بعد از وقف (3) اجازت دهد چهارم ايجاب چون وقفت وآنچه با قرينه دلالت بر وقف كند پنجم قبول مقارن ايجاب از بطن اول در وقف اولادى ودر بطون ديگر قبول شرط نيست هر گاه وقف بر كسى باشد كه در او قبول ممكن باشد واگر وقف بر طفلى باشد قبول ولى او با صرفه وغبطه كافيست ودر وقف بر فقرا قبول شرط نيست چه در اينصورت قبول ممكن نيست وهمچنين قبول شرط نيست اگر وقف بر مصالح مسلمانان باشد چون وقف بر مساجد ومشاهد وبعضى از مجتهدين بر آن رفته اند كه در اينصورت قبول حاكم شرع لازم است (4) ششم معلق نساختن وقف بشرطى يا صفتى غير واقع پس اگر چيزى را وقف كند وآنرا بر شرط يا صفت واقعى كه عالم بوقوع آن باشد معلق سازد صحيح است مثل آنكه گويد اين را وقف كردم اگر امروز جمعه باشد هفتم دوام وقف است پس اگر وقف را مقارن مدتى سازد آن وقف نخواهد بود بلكه آنرا حبس ميگويند وبانقضاى مدت باطل ميشود وهمچنين است اگر شرط كرده باشد كه هر وقت كه خواهد رجوع كند موقوف عليه واگر وقف كند بر كسيكه منقرض شود غالبا بعد از انقراض او ميان فقهاء خلافست بعضى گفته اند كه راجع بواقف ميشود در حالت حيات او ومنتقل بوارث او ميگردد بعد از وفات او وبعضى برآنند كه بورثه موقوف عليه راجع ميشود وبعضى گفته اند كه در ابواب البر صرف بايد كرد واصح قول (5) اول است واگر در اول منقطع باشد همچو وقف بر معدوم آنگاه بر موجود اقوى آنست كه باطل است واگر در وسط منقطع شود چون وقف بر زيد


(1) تفصيلى دارد كه بيان منافى با وضع حاشيه است صدر دام ظله. (2) كافريكه منكر صانع نيست تحقق قربة از او مانعى ندارد صدر دام ظله. (3) ولى اگر چنين اتفاقى افتاد مالك مجيز رعايت احتياط را نموده وثانيا بهمان نحو وقف نمايد صدر دام ظله. (4) فرمايش بعض از مجتهدين خالى از قوة نيست صدر دام ظله. (5) محتاج بتامل است صدر دام ظله

[ 140 ]

آنگاه بر غلام شخصى آنگاه بر فقرا در اين دو احتمال است يكى صحت طرفين وبطلان در وسط وعود حاصل آن بواقف ووارث او واگر در هر دو طرف منقطع باشد مثل اول اقوى بطلانست هشتم قبض موقوف عليه از بطن اول در وقف اولادى چه در بطون ديگر قبض شرط نيست وقبض ولى طفل يا حاكم شرع در صغير كافيست پس بنابر اين شرط اگر واقف پيش از قبض بميرد وقف او باطل است ودر قبض فوريت شرط نيست پس هر گاه قبض كند صحيح است ودر قبض اذن واقف شرط است وهر گاه واقف توليت آن چيزى را كه وقف بر فقرا كرده جهة خويش شرط كرده باشد در مدت حيات قبض فقرا شرط نيست بلكه قبض او كافيست نهم آنكه از نفس خود بيرون كند پس اگر بر خود وقف كند صحيح نيست واگر بر خود وقف كند بعد از آن بر فقرا مجتهدين را در اين دو قول است اصح آنست كه باطل است واگر وقف بر خود وفقرا كند در او دو احتمال است يكى آنكه نصفش صحيح باشد ونصف باطل دوم آنكه تمام باطل باشد واگر شرط كند كه قرضهاى خود را از وقف بدهد يا نفقه او در مدت حيات از وقف باشد باطل است واگر شرط كند كه نفقه اهل وعيال از وقف باشد صحيح است زيرا كه حضرت رسالت پناه صلى الله عليه وآله وفاطمه زهرا عليها السلام اين شرط كرده اند پس در اينصورت اگر ايشان اكتفا بوقف كنند وواجب النفقه باشند نفقه ايشان آيا ساقط ميشود يا نه ميانه مجتهدين در اين خلافست وهمچنين در نفقه زوجه خلافست دهم آنكه آنچه واقف وقف كرده عين باشد واز آن منتفع شوند پس وقف در اينصورت وقف صحيح نيست وهمچنين صحيح نيست وقف هر چه خورند از مأكولات زيرا كه اصل آن باقى نميماند وخلافست ميانه مجتهدين كه وقف درهم ودينار جايز است يا نه بعضى از مجتهدين نقل اجماع كرده اند كه وقف آنها جايز نيست واصح آنست كه جايز است (1) زيرا كه جهة زينت نفع از آنها ميتوان گرفت يازدهم آنكه صحيح باشد كه آنرا مالك شوند پس اگر شراب يا خوك را وقف كنند صحيح نيست دوازدهم آنكه بيان مصرف كند پس اگر بيان مصرف نكند صحيح نيست (2) سيزدهم آنكه موقوف عليه موجود باشد در ابتداء وقف پس اگر بر معدوم وقف كند صحيح نيست واگر چه طفل در شكم باشد (3) واگر بر موجود وقف كند و بعد از آن بر موجود آيا وقف باطل است يا نه در اين مسألة مجتهدين را دو قول است اصح


(1) مشكل است صدر دام ظله. (2) مطلقا معلوم نيست صدر دام ظله. (3) حكم ببطلان وقف بر طفل در شكم خالى از اشكال نيست صدر دام ظله.

[ 141 ]

آنست كه باطلست چهاردهم آنكه موقوف عليه را صحيح باشد مالك شدن چيزى پس وقف بر ملك وجن ودواب وبنده اگر چه مدبر ومكاتب مشروط باشد صحيح نيست وبر جمادات وقف صحيح نيست واگر وقف بر مساجد ومشاهد ومنبرها وپلها كنند صحيح است زيرا كه في الحقيقه راجع بمسلمانان ميشود پانزدهم آنكه موقوف عليه مشخص باشد پس اگر بر يكى از دو شخص وقف كنند يا بر يكى از دو مسجد صحيح نيست شانزدهم آنكه وقف (1) كردن بر موقوف عليه جايز باشد پس اگر وقف كند بر زنا كنندگان (2) وقطاع الطريق باطل است وهم باطل است اگر مسلمان وقف كند چيزى را بر نوشتن تورية وانجيل وكتب انبياء سابق كه الحال دين ايشان منسوخ است يا وقف بر عبادت خانه يهود ونصارى ووقف كردن بر جهود آن جايز است بمذهب بعضى از مجتهدين در اين مقام اشكال كرده اند كه چرا بر جهود وقف جايز است وبر عبادت خانه ايشان جايز نيست وجواب اين اشكال چنين گفته اند كه وقف بر عبادت خانه ايشان معصيت محض است بخلاف وقف بر جهود آن چه از اين حيثيت كه ايشان مخلوق الله تعالى اند جايز است واحتمال دارد از ايشان فرزندان مسلمان در وجود آيند ووقف كردن جهود بر اينها جايز است وبعضى از مجتهدين وقف كردن آتش پرستان را بر آتشكده باطل ميدانند وهر گاه شروط وقف متحقق شود موقوف عليه مالك ميشود منافعى را كه بعد از وقف كردن حاصل ميشود ودر منافعيكه در حالت وقف كردن موجود باشد چون صوف ووبر گوسفند خلافست ميانه مجتهدين واگر وقف مشروط باشد بر شرطى در آنچه واقف شرط كرده صرف بايد كرد وجايز نيست فروختن وقف واگر ترسند كه ضايع شود يا آنكه ميانه موقوف عليهم در وقف اولادى نزاع واقع شود كه منجر بخراب شدن وقف شود ميانه مجتهدين در اين خلافست اقرب آنست كه جايز است فروختن آنچه وقف شده در اين صورت بقيمة آنچيز مثل آنچيز بخرند فصل دوم در بيان تصدق نمودن بدانكه در تصدق نمودن ثواب بسيار وارد شده وصدقه پنهانى افضل است از آشكارا چنانچه در تصريح حديث بآن واقع شده مگر آنكه توهم كنند كه تصدق نميكند چه در اينصورت آشكارا بايد داد ودر تصدق چهار چيز شرط است اول ايجاب چون تصدقت وآنچه بدان ماند دوم قبول چون قبلت سيم اقباض باذن مالك چه بدون اذن مالك صحيح نيست چهارم نيت قربت وحرام است بر بنى هاشم اخذ تصدقات واجبى چون زكوة واجب از غير بنى هاشم


(1) حاصل اين شرط آنستكه بايد مصرف وقف مانعى شرعا نداشته باشد پس وقف بر نوشتن تورية وانجيل ومثل آن باطل است ووقف بر خارج مذهب يا معصيت كار بملا حظه لكل كند حرى اجر وامثال آن مانعى از صحت ندارد والله العالم صدر دام ظله العالى. (2) ودر اين جواب بحثى هست كه همين علت را در ماده وقف بر زنا كنندگان وقطاع الطريق نيز ميتوان گفت چه از حيثيتى كه ايشان مخلوقند بايد جايز باشد وحال آنكه تصريح كرده اند كه بر وقف بر ايشان جايز نيست جواب از اين آنچه توان گفت آنست كه وقف بر معاونت زانى وقطاع الطريق مقصود واقف معاونت ايشان است نه مخلوقيت خدايتعالى بخلاف وقف بر جهود چه در آن جهوديت مقصود واقف نيست.

[ 142 ]

چنانچه در بحث زكوة مذكور شد اما از بنى هاشم بر بنى هاشم جايز است وغلاميكه بنى هاشم آزاد كرده باشد جايز است كه از تصدقات واجبى بگيرد وجايز است بنى هاشم كه تصدقات سنتى را بگيرند وواجبى نيز جايز است هر گاه خمس وفا بمعاش ايشان نكند بمقدار معاش بگيرد وجايز (1) است تصدق بر جهود واگر چه بيگانه باشد پس هر گاه تصدقات واجبى داده شود جايز نيست رجوع در آن وتصدقات سنتى نيز همين صورت دارد خواه قابض ذى رحم باشد وخواه اجنبى وبعضى از مجتهدين گفته اند كه رجوع ميرسد هر گاه اجنبى باشد واصح قول اولست فصل سيم در بيان سكنى وعمرى يعنى شخصى بديگرى گويد كه در اين خانه ساكن باش تا زنده باشى ودر آن سه چيز شرط است اول ايجاب چون اسكنتك واعمرتك وارقبتك وآنچه بدنيها ماند دويم قبول سيم قبض وهر گاه ساكن گردانيدن مقيد بعمر خود يا عمر ساكن يا مدت معين باشد لازم مى شود بقبض او وبعد از مدت هر كدام كه شرط كرده باشد بمالك منتقل ميشود پس اگر گويد كه مر تراست كه در اين خانه ساكن باشى تا زنده باشى تا هر گاه ساكن بميرد منتقل بمالك ميشود واگر در اينصورت مالك بميرد ورثه مالك را نميرسد كه ساكن را بيرون كنند واگر گويد در اين خانه ساكن باش تا وقت فوت من پس هر گاه مالك بميرد ساكن بيرون ميرود اما اگر ساكن پيش از مالك بميرد مالك را نميرسد كه ورثه ساكن را در مدت حيات خويش بيرون كند واگر مقيد بوفات نكرده باشد هر گاه خواهد ساكن را ميتواند بيرون كرد وهر چيزى را كه جايز بود وقف كردن آن سكنى وعمرى آن نيز جايز است وباطل ميشود سكنى وعمرى آن بفروختن خانه وهر گاه سكنى مطلق واقع شود ساكن خود واهل فرزندان او ساكن ميشوند واگر شرط كرده باشد جماعت ديگر را سوى آنها جايز است وهر گاه غلام خود را يا اسب خود را در راه خداى تعالى حبس نمايد يا گويد غلام خدمت خانه كعبه كند يا مسجد الحرام كند لازم است تا آنكه اسب وغلام زنده باشد واگر گويد خدمت شخصى كند ومعين نه كند آنشخص را وبميرد بورثه خودش منتقل ميشود مطلب دويم در بيان قرض دادن ودر آن دو موقفست موقف اول درثواب قرض دادن بدانكه در قرض دادن ثواب عظيم است چنانچه از حضرت رسالت پناه صلى الله عليه وآله وسلم منقولست كه آنحضرت فرمود كه در شبى كه مرا بمعراج بردند بر در بهشت ديدم كه نوشته بود صدقه

[ 143 ]

دادن ده مثل آن چيز ثواب دارد وقرض دادن هجده مثل آن ثواب دارد وآنچه در بعضى روايات وارد شده كه صدقه دادن دو مثل ثواب قرض دادن دارد مراد از آن صدقه بر خويشانست وعلما چه اين صدقه بر ايشان افضل از قرض دادن است ودر قرض دادن سه چيز لازم است اول ايجاب چون اقرضتك يا تصرف فيه يا انتفع به وعليك رد عوضه وآنچه بدينها ماند دوم قبول چون قبلت وآنچه دلالت بر رضاى بر ايجاب كند سيم آنكه واقع شود هر يك از ايجاب وقبول از جايز التصرف پس از ديوانه و مست ومفلسى كه حاكم او را منع كرده باشد از مالش وطفلى كه پانزده سال نداشته باشد اگر مرد باشد واگر زن باشد نه سال نداشته باشد معتبر نيست وقرض دادن بنده جايز است وفرقى نيست ميانه ذكور واناث وقرض دادن آنچه مثل داشته باشد جايز است اما آنچه مثل نداشته باشد دو قولست ووعده در قرض دادن معتبر نيست پس في الحال قرض دهنده ميتواند مال خود را بالتمام طلبيد واگر چه متفرق داده باشد موقف دويم در اموريكه بقرض دادن متعلق است بدانكه بقرض دادن بيست امر متعلق است پنج امر واجب وهفت امر حرام وچهار سنت وچهار امر مكروه اما پنج امر واجب اول رد كردن مثل آنچه گرفته باشد دويم آنكه هر گاه قرض گيرنده همانچه گرفته باشد يا مثل آن را رد كند قبول كردن قرض دهنده واجبست اگر چه نرخ مضاعف بهم رسانيده باشد واگر از مثل نيز متعذر باشد قيمت او را در روزى كه رد ميكند بدهد واگر مثل نداشته باشد قيمت همان روزيكه بقرض گرفته بدهد سيم آنكه در خاطرش هميشه باشد كه آنرا بدهد هر گاه قدرت بهم رساند چهارم آنكه اگر قرض گيرنده بگذارد كه سال بر آن بگذرد وطلا ونقره سكه دار باشد وبنصاب رسيده باشد زكوة بر او واجبست پنجم آنكه سعى كند در دادن مال بقرض دهنده واما آن هفت امر حرام اول شرط زياده ونقصان كردن در مقدار ووصف خواه جنس باشد كه زياده ونقصان در او حرام باشد مثل طلا ونقره وگندم وجو وآنچه بكيل ووزن در آيد يا آنچنان نباشد پس اگر شرط نباشد كه خانه خود را باجاره بكمتر از اجرت واقعى دهند يا زياده از اجرت واقعى يا آنكه هديه بياورد يا جهة او كارى كند جايز نيست اما اگر زياده بدهد بى شرط جايز است ودر بعضى احاديث وارد شده كه جايز است عوض دراهم غله در اهم صحاح

[ 144 ]

بدهند يا بدل درهم كهنه درهم تازه بدهند واگر شرط كند كه عوض درست شكسته بدهد يا ناقص در قيمت شرط لغو است واگر شرط گرو يا ضامنى كند جهت اين قرض يا آنكه در شهر ديگر رد كند جايز است واگر شرط گروكند يا ضامنى جهت قرض ديگر جايز نيست دويم قرض دادن آنچه بكيل ووزن در آيات بى آنكه بكشند سيم اسراف كردن قرض گيرنده در نفقه بلكه بايد كه اكتفا بقليل كند چهارم طلب كردن قرض دهنده مال خود را از كسيكه قادر بر دادن نباشد بلكه ميبايد كه با او مدارا كند پنجم طلب كردن اوست مال خود را از كسى كه ملتجى بحرم كعبه شده باشد مگر آنكه در حرم قرض داده باشد وبعضى از مجتهدين مدينه طيبه ومشاهده مشرفه را نيز ملحق بكعبه ساخته اند ششم قرض گرفتن كسيكه قادر بر دادن آن نباشد هفتم نماز كردن قرض دار در اول وقت (1) واما چهار امر سنت اول قرض دادن دويم ظاهر ساختن قرض گيرنده مالدارى ومفلسى خود را بر قرض دهنده سيم وفا كردن بشرطيكه كرده باشند چهارم آنكه اگر هديه جهت قرض گيرنده بياورد با مال خود حساب كند واما چهار امر مكروه اول مال دار را قرض بى ضرورتى اما اگر ضرورت باشد جايز است چه در احاديث وارد شده كه حضرت رسالت پناه صلى الله عليه وآله وحضرت امير المؤمنين وحضرت حسنين عليهم السلام در حين وفات قرض گذاشتند دويم قصد زيادتى كردن هر يك از قرض دهنده وگيرنده بى آنكه بلفظ بگويند سيم فرود آمدن قرض دهند در خانه قرض گيرنده چهارم زياده از سه روز در خانه او بودن وبعضى از مجتهدين اين را حرام (2) ميدانند مطلب سيم در بيان بنده آزاد كردن ودر آن ثواب بسيار است ودر احاديث اهل بيت عليهم السلام وارد شده كه هر كس بنده آزاد كند حق سبحانه وتعالى بعوض هر عضوى از اعضاى آن بنده عضوى از آن كس از آتش دوزخ آزاد گرداند اگر مرد باشد واگر زن باشد بعوض هر دو عضو او يك عضو او را از آتش دوزخ آزاد گرداند واقسام آزادى پنجست اول واجب چنانچه در بحث كفاره خواهد آمد يا آنكه نذر كند آزادى غلام را يا آنكه در حال خريدن غلام آقاى او شرط كند كه آزاد كند (3) دويم سنت چون آزاد كردن بنده مؤمن كه از خويشان او باشند كه بخريدن آزاد نشود چون برادر وعم وخال وهمچنين سنت است آزاد كردن غلامى كه مؤمن باشد وهفت سال خدمت او كرده باشد


(1) اگر تمكن از اداء دارد وقرض دهنده مطالب است على الاحوط صدر دام ظله. (2) واين احوط است صدر دام ظله (3) بتفصيلى كه خواهند فرمود صدر دام ظله العالى

[ 145 ]

سيم مكروه چون آزاد كردن بنده كه از كسب عاجز باشد يا طفل باشد ومعاش ايشان را تعيين نكند چهارم حرام چون آزاد كردن بنده كافر پنجم مباح چون آزاد كردن ولد الزنا ومستضعف وآزادى بچهار چيز حاصل ميشود اول مباشرت دويم سرايت سيم مالك شدن چهارم عوارض ودر آن چهار موقفست موقف اول مباشرت است وآن بر چهار قسمست قسم اول آزاد كردن بنده ودر آن هفت چيز شرطست اول صيغه چون انت حر يعنى تو آزادى واگر گويد اعتقتك يعنى آزاد گردانيدم ترا وقصد انشا كند مجتهدين را در اين دو قولست اصح آنست كه باين قول نيز آزادى واقع ميشود وبغير از اين دو لفظ آزادى بهم نميرسد از كتابتها واشارتها واگر چه بآن قصد آزادى كند مگر آنكه قادر بر گفتن نباشد يا گنگ باشد چه در اينصورت اشارت ونوشتن يا قرينه بر قصد قايم مقام گفتن اين دو لفظ ميشود دويم آنكه صيغه از بالغ وعاقل مختار قصد كننده جايز التصرف واقع شود پس اگر آزاد كردن بنده از طفل واگر چه ده ساله باشد وديوانه وكسى كه او را باكراه بر آن دارند ومست و غافل ومفلسى كه حاكم شرع او را از مالش منع كرده باشد كه بقرض خواهان او دهد وبيمارى كه در بيمارى (1) زياده از سه يك مال خود آزاد كند واقع شود باطلست (2) سيم آنكه مجرد سازد آزادى را از شرط وصفت اما جايز است كه چيزى با آزادى شرط كند پس اگر شرط خدمت غلام كند جهة خود يا غير خود در زمانى معين جايز است واگر در آنزمان غلام بگريزد آزادى او باطل نميشود وبر غلام اجرت آنزمان لازمست واگر مولى بميرد وبعد از آن غلام پيدا شود آيا ورثه او را ميرسد كه آنقدر زمان او را خدمت فرمايند مجتهدين را در اين دو قول است اصح آنست كه نميرسد وهمچنين در آنكه اگر اول شرط كند كه آنچه شرط كرده اگر غلام بفعل نياورد همان بنده باشد مجتهدين را در اين دو قول است اصح آنست كه شرط باطل است چهارم آنكه قصد قربت كند پس اگر كافرى بنده آزاد كند صحيح نيست وبعضى اين شرط را نميدانند وآزاد كردن كافر را صحيح ميدانند وبعضى از مجتهدين گفته اند كه اگر كفر او سبب انكار نبوت حضرت پيغمبر صلى الله عليه وآله وسلم يا قرآن است صحيح است واگر سبب انكار خداى تعالى است باطل است پنجم آنكه غلام مسلمان باشد پس اگر غلام كافر باشد آزاد كردن او صحيح نيست وبعضى از مجتهدين اين را


(1) كه بآن بيمارى بميرد صدر دام ظله. (2) در آن مقدار زياده على الاحوط وبا اجازه ورثه اشكالى در صحت نيست چنانچه خواهند فرمود صدر دام ظله.

[ 146 ]

شرط نميدانند وبعضى ديگر ميگويند اگر نذر كند آزاد كردن غلام كافر را جايز است ششم آنكه مالك غلام باشد پس اگر غلام ديگرى را آزاد كند صحيح نيست واگر صاحب غلام بعد از آن راضى شود واذن دهد مجتهدين را در آن دو قول است اصح آنست (1) كه جايز است هفتم آنكه جنايتى از غلام بر كسى واقع نشده باشد چه در اين صورت آزاد كردن او صحيح نيست وبعضى از مجتهدين تعيين را شرط كرده اند پس اگر گويد يكى از دو غلام من آزاد است صحيح نيست وبعضى از مجتهدين اين شرط را نيمدانند وميگويند مخير است در معين ساختن يكى از دو غلام تتمه هفت امر تعلق بآزاد كردن دارد چهار امر مستحب است وسه مكروه اما چهار امر مستحب اول آزاد كردن غلام مؤمن دويم آزاد كردن غلام مؤمنى كه هفت سال خدمت او كرده باشد سيم آنكه هر گاه غلام خود را حد بزند سنت است كه او را آزاد كند چهارم يارى كردن غلامى را كه آزاد كرده باشد واز كسب عاجز شده باشد واما آن سه چيز مكروه اول آزاد كردن غلام ناصبى دويم جدا كردن طفل از مادرش وبعضى از مجتهدين (2) آنرا حرام ميدانند سيم آزاد كردن غلاميكه از كسب وكار عاجز شده باشد قسم دويم كتابت است وكتابت آنست كه كسى با غلام خويش گويد كه مبلغ معين بده وآزاد باش واين بر دو قسمست قسم اول مطلق است كه اقتصار بصيغه وعوض ونيت ووعده بكند وهر گاه غلام چيزى را از آن مبلغ بدهد بقدر آن آزاد ميشود قسم دويم مشروط وآنچنانست كه آقا بغلام گويد كه هر گاه از عوض عاجز شوى همان بنده باشى وشروط كتابت دوازده است اول صيغه ودر مطلق چنين گويد كه كاتبتك على ان تؤدى الى كذا فاذا اديت فانت حر يعنى مكاتب ساختم ترا باينكه ادا كنى بمن مبلغى معين وهر گاه ادا كنى آزاد باشى ودر مشروط چنين گويد كه كاتبتك على ان تؤدى الى كل شهر كذا فاذا اديت فانت حر وان عجزت فانت رق يعنى مكاتب ساختم تو را باينكه ادا كنى بمن در هر ماهى اين مبلغ معين را وهر گاه ادا كنى آزاد باشى واگر عاجز شوى تو همان بنده باشى دويم قبول غلام اين معنى را سيم هر يك از آقا وغلام بالغ باشند پس اگر طفل باشند صحيح نيست واگر چه ده ساله باشند واگر چه ولى او اذن دهد چهارم آنكه هر يك از اين هر دو عاقل باشند پس كتابت ديوانه كه هميشه ديوانگى او بيك حال باشد صحيح


(1) احوط آنست كه ثانيا مالك او را آزاد نمايد صدر دام ظله (2) البته فرمايش بعضى از مجتهدين را ترك نمايند صدر دام ظله.

[ 147 ]

نيست واگر ولى او اذن دهد صحيح (1) است واگر ديوانگى او دورى باشد يعنى گاهى باشد وگاهى نباشد در حالتى كه نباشد صحيح است واگر آقاى غلام دعوى نمايد كه كتابت (2) در حالت طفوليت يا جنون واقع شده وغلام منكر باشد قول آقا مقدم است هر گاه حالت جنون ظاهر باشد واگر عكس باشد قول غلام مقدمست پنجم قصد است پس اگر غافلى يا مستى صيغه بگويد باطل است ششم جواز تصرفست پس از سفيه ومفلسى كه حاكم شرع براى قرض خواه او را از مالش منع كرده باشد وبيمارى (3) كه ثلث مالش وفا بآزادى نكند وزياده از ثلث شود صحيح نيست مگر باجازت وارث واز مرتد ملى نيز صحيح نيست مگر باذن حاكم شرع وبعضى از مجتهدين برآنند كه مراعات اسلامش بايد كرد هفتم اختيار است پس از كسى كه او را باكراه بر آن دارند صحيح نيست هشتم آنكه غلام مسلمان باشد چه كتابت غلام غير مسلمان صحيح نيست زيرا كه در آن حديثى وارد نشده نهم آنكه تمام غلام را مكاتب سازد پس اگر نصف او را مكاتب سازد صحيح نيست دهم آنكه عوضى كه غلام ميدهد ميبايد كه عين باشد پس اگر دين باشد صحيح نيست يازدهم آنكه آن عوض چيزى باشد كه مولى مالك آن تواند شد پس اگر شراب و خوك باشد جايز نيست دوازدهم آنكه مالى كه غلام ميدهد ميبايد كه جنس وقدر ووصف آن معلوم باشد تتمه هر گاه بر آقا زكوة واجب باشد واجبست (4) بر او كه از سهم رقاب چيزى بغلام بدهد تا عوض مال كتابت بدهد وبعضى از مجتهدين اين را مخصوص مكاتب مطلق داشته اند وهر گاه آقا چيزى باو دهد واجبست (5) بر او كه قبول كند وسنت است بر آقا كه اگر چيزى از زكوة نيز بر او واجب نباشد از خود چيزى بغلام بدهد وهر گاه غلام عاجز آيد صبر نمايد تا آنكه چيزى بهم رساند ومكروهست مكاتب ساختن غلام غير امين وغلامى كه قادر بر كسب نباشد وهمچنين مكروهست مال كتابترا زياده از قيمت غلام قرار دادن وخواص كتابت سيزده امر است اول وقوع كتابت ميانه غلام وآقا دوم آنكه عوض ومعوض ملك باشد سيم بودن غلام مكاتب ميانه درجه استقلال وعدم استقلال چهارم آنكه از ميان غلامان مكاتب مالك ميشود (6) و تصرف او صحيح است پنجم ثابت شدن بر آقا ارش جنايتى كه آقا بر او كرده باشد واگر بر آقا نيز جنايتى از غلام واقع شده باشد آقا ارش آنرا از او ميگيرد ششم آنكه مضاربه بمال خود نمى


(1) معلوم نيست صدر دام ظله (2) مسألة محل اشكال است صدر دام ظله (3) در شروط آزاد كردن بنده گذشت صدر دام ظله (4) معلوم نيست صدر دام ظله (5) معلوم نيست صدر دام ظله (6) ظاهرا منافى باآنستكه فرمودند عوض ومعوض ملك سيد است ومسألة محتاج بمراجعه است صدر دام ظله.

[ 148 ]

تواند كرد واگر چه آقا اذن دهد اما از غيرى بمضاربه ميتواند گرفت هفتم قرض نميتواند داد اگر چه آقا اذن دهد اما قرض ميتواند گرفت هشتم آنكه غلام خود را مكاتب نميتواند ساخت مگر با غبطه وصرفه نهم تزويج نميتواند كرد وخاصه نيز بهم نميتواند رسانيد دهم وصيت وهبه قبول نميتواند كرد از كسى كه بر وآزاد شود يازدهم كنيزك مكاتبه نميتواند شوهر كرد دوازدهم كفاره از او صحيح نيست مگر روزه داشتن الا باذن آقا سيزدهم آنكه مكاتب ميتواند غلام خود را تعزير كند بلكه بعضى از مجتهدين برآنند كه هر گاه غلام او كارى كند كه مستوجب حد باشد حد نيز ميتواند زد قسم سيم تدبير است يعنى آقا بغلام خود گويد كه تو بعد از مردن من آزادى وآيا تدبير نسبت بغير آقا نيز واقع ميشود مثل آنكه آقا بكنيز خود گويد كه تو بعد از مردن شوهرت آزادى ميانه مجتهدين در اين خلافست وآنچه در احاديث ائمه معصومين عليهم السلام وارد شده آنست كه اين نيز تدبير است وتدبير بر سه قسم است اول تدبير واجب مثل آنكه بصيغه نذر گويد كه لله على عتق عبدى بعد وفاتى يعنى خداى راست بر من آزاد كردن بنده من بعد از وفات من ورجوع در اين قسم تدبير جايز نيست دوم تدبير مستحب وآن مطلق تدبير است ورجوع در آن جايز است سيم تدبير مكروه چون تدبير كافر وناصبى و شروط تدبير شش است اول صيغه چون انت حر بعد وفاتى يعنى تو بعد از وفات من آزادى وآنچه دلالت بر آن كند واشارت اخرس بجاى صيغه گفتن اوست دويم آنكه صيغه از بالغ وعاقل واقع شود پس از طفل وديوانه صحيح نيست سيم آنكه جايز التصرف باشد پس از سفيه ومفلسى كه حاكم شرع او را از تصرف در مالش منع كرده باشد صحيح نيست وبعضى از مجتهدين تدبير سفيه را صحيح ميدانند چهارم آنكه قصد كند پس از غافل ومست وخفته وكسيكه او را باكراه بر آن دارند صحيح نيست پنجم آنكه قصد قربت كند پس تدبير كافر صحيح نيست وبعضى از مجتهدين نيت قربت را شرط نيمدانند و ميگويند تدبير وصيتى است بآزاد كردن نه آزاد كردن عتق پس تدبير كافر صحيح است بنابر اين قول ششم آنكه تدبير را از شرط مجرد گرداند پس اگر معلق بشرطى سازد چون آمدن زيد از سفر مثلا صحيح نيست ومدبر همان بنده است آقا ميتواند كه در او تصرف كند بفروختن وبخشيدن وغير آن واگر او را بفروشد يا ببخشد آيا تدبير او باطل ميشود

[ 149 ]

يا نه مجتهدين را در اين دو قولست اكثر برآنند كه باطل ميشود واگر مدبر بگريزد تدبيرش باطل ميشود وصحيح است تدبير كنيز حامله بى آنكه طفل او داخل باشد وعكس آن نيز جايز است وسنت است گواه گرفتن دو عادل بر تدبير قسم چهارم ام ولد است واو كنيزيست كه از آقاى خود حامله شود ودر او دو چيز شرط است شرط اول آنكه از آقاى خود حامله شود بطفل آزادى در حالتى كه ملك او باشد پس اگر وطى كننده غلام باشد يا كنيز ديگرى را بشبهه دخول كند وبعد از آنكه حامله شود مالك او گردد ام ولد نميشود وبعضى از مجتهدين گفته اند كه در اينصورت نيز ام ولد ميشود وهمچنين اگر ولد بنده باشد مثل آنكه كنيز شخصى را بنكاح در آورد وشرط كند كه ولد او بنده آقا باشد آنگاه حامله شود وبعد از آن كنيز را بخرد ام ولد نميشود اما اگر كنيز خود را بشخصى تزويج نموده باشد آنگاه خود وطى كند فعل حرام كرده اما اگر كنيزك آبستن شود ام ولد (1) ميشود شرط دويم آنكه فرزند او از كافر وقاتل وكسى كه ميراث نبرد نباشد وسه چيز از خواص استيلا داشت اول آنكه جايز است كه او را مدبر سازد دويم آنكه جايز است كه او را مكاتب سازد سيم آنكه فروختن او جايز نيست مگر در عوض قيمت او چه هر گاه آنشخصى كه او را خريده باشد ودخول كرده وفرزندى از او حاصل نموده از قيمت او عاجز شود او را ميتواند فروخت وبعضى از مجتهدين سواى اينموضع در نوزده موضع ديگر فروختن او را جايز داشته اند ليكن آنچه در حديث وارد شده همين يك موضع است كه مذكور شد موقف دويم سرايت است يعنى هر گاه شخصى نصف غلامى را آزاد كند تمام او آزاد ميشود و اگر غلام ميانه دو شخص بشراكت باشد حصه شريك نيز آزاد ميشود ولازم است بر آزاد كننده حصه خود كه قيمت حصه شريك را نيز بدهد ودر سرايت چهار چيز شرط است اول آنكه مالدار باشد آنقدر مال كه زياده از خانه وخادم وچهار پايان وجامه معتاد ونفقه يكساله او وعيال او باشد وبمقدار قيمت حصه شريك شود واگر مفلس باشد غلام خود سعى ميكند وبعضى گفته اند كه اگر قصد اضرار شريك كند قيمت حصه شريك را ميدهد اگر مالدار باشد واگر مفلس باشد غلام خود سعى كند واگر غلام از دادن قيمت حصه شريك عاجر آيد نصف او آزاد است ونصف او بنده وكسبش نيز اينحال دارد وخلافست ميانه مجتهدين كه در وقت دادن قيمت


(1) مشكل است صدر دام ظله

[ 150 ]

بشريك آزاد ميشود يا بعد از دادن اصح قول دوم است چه آزادى بعد از مالك شدن ميشود وآن بعد از دادن قيمت حصه شريك است دويم آنكه باختيار آزاد كند پس اگر نصف او از پدر ومادر بميراث بدو منتقل شود سرايت در او جارى نيست سيم آنكه حقى باو متعلق نگردد از حقوقى كه مانع فروختن او باشد چون وقف وتدبير چهارم آنكه اول حصه خود را آزاد كند پس اگر اول حصه شريك را آزاد كند سرايت نيست موقف سيم ملك است يعنى مالك شدن مرد يازده كس را اول پدر دويم مادر سيم جد چهارم جده پنجم فرزندان خواه ذكور وخواه انثى ششم فرزند فرزند وهر چند پائين آيد هفتم خواهر هشتم عمه نهم خاله وهر چند بالا رود دهم دختر برادر وهر چند پائين آيد يازدهم دختر خواهر وهر چند پائين آيد چه هر گاه اينها را كسى مالك شود في الحال آزاد ميشوند ودر آزاد شدن محرمات رضاعى بر مرد خلافست ميانه مجتهدين اشهر آنست كه آزاد ميشوند واگر نصف اينها به سبب خويشى آزاد شود آيا نصف ديگر اينها بسرايت آزاد ميشود وقيمت نصف را بصاحبش ميبايد داد اصح آنست كه اگر باختيار مالك شود ومالدار باشد لازمست واگر بى اختيار مالك شود يا آنكه مفلس باشد لازم نيست وبر زن غير از پدر ومادر هر چند بالا روند وفرزندان هر چند پائين آيند كسى ديگر بخريدن آزاد نميشود موقف چهارم عوارض است بدانكه هر گاه يكى از هشت امر عارض شود بنده آزاد ميشود اول آنكه غلام كور شود چه در اينصورت آزاد ميشود دوم آنكه جذام بهمرساند سيم آنكه برص بهم رساند وبعضى از مجتهدين باين علت آزاد نميگردانند (1) چهارم آنكه آقاى غلام بعضى از اعضاى غلام را قطع نمايد مثل آنكه گوش وبينى او را ببرد پنجم آنكه غلام لنگ زمين گير شود ششم آنكه غلام پيش از آقاى خود در ديار كفار مسلمان شود هفتم آنكه هر گاه شخص مالدارى بميرد وميراث خوار نداشته باشد سواى ميراث خوار بنده حاكم شرع او را از مال ميت ميخرد وآزاد ميسازد ومال او را باو ميدهد واگر مالكش نفروشد حاكم شرع او را جبر ميكند بر فروختن هشتم آنكه هر گاه يكى از پدر يا مادر آزاد باشد فرزند آزاد ميشود هر گاه مولى شرط بندگى (2) فرزند نكند مطلب چهارم در بيان جهاد با كفار كردن ودر آن هفت فصل است فصل اول در ثواب جهاد بدانكه جهاد از اعظم اركان اسلام است ودر آيات قرانى مبالغه بسيار در فضليت جهاد وترغيب بر آن وسر زنش آنكسانى كه بى مانعى جهاد نكنند واقع شده واحاديث


(1) احوط آنست مالك در اين حال او راآزاد نمايد چون دليل واضحى بر انعتاق بنظر نرسيده صدر دام ظله (2) نفوز اين اين شرط خالى از اشكال نيست پس ترك كنند او را صدر دام ظله

[ 151 ]

در فضليت جهاد ومرابطه يعنى نگاه داشتن سر حدهاى مسلمانان بيشمار است از آنجمله از حضرت رسالت پناه محمدى صلى الله عليه وآله وسلم منقولست كه فرموده والذى نفسى بيده لغزوة في سبيل الله وروحه خير من الدنيا وما فيها يعنى قسم بآنكسى كه نفس من بيد قدرت اوست كه هر رفتنى بجنگ در راه خدايتعالى وهر آمدنى بهتر است از دنيا وآنچه در اوست ونيز از آنحضرت منقولست كه الخير كله في السيف وتحت ظل السيف ولا يقيم الناس الا بالسيف والسيوف مقاليد الجنة والنار يعنى تمام خير در شمشير است ودر زير سايه شمشير ومردمان راست نميشوند مگر بشمشير وشمشير كليد بهشت ودوزخ است وهم از آنحضرت منقولست كه هيچ قطره پيش خداى تعالى دو ستر نيست از قطره خونى كه در راه او ريخته شود وهم از آنحضرت منقولست كه رباط ليلة في سبيل الله خير من صيام شهرين يعنى نگاهداشتن سر حدهاى مسلمانان يكشب جهت رضاى خداى تعالى بهتر است از دو ماه روزه داشتن فصل دويم در بيان جهاد وشروط آن بدانكه جهاد واجبست بنص واجماع وواجب بودن آن كفائيى است يعنى هر گاه جماعتى كه مقاومت با دشمنان كنند وكافى بوده باشند ومتعهد جنگ شوند از ديگران ساقط ميشود بشرطيكه امام ايشان را باسم نخوانده باشد پس اگر امام جماعتى را باسم طلبيده باشد جهة مصلحتى جهاد بر ايشان واجب عينى است وهر گاه بنذر يا باجاره بر خود واجب گردانند يا در وقت بهم رسيدن هر دو لشگر يا صف بستن هر دو لشگر حاضر شوند در اين صورتها نيز جنگ كردن واجب عينى ميشود وهر گاه مسلمانان اندكى باشند وتا همه جمع نشوند مقاومت با عدو نكنند در اينحال نيز جهاد واجب عينى بر همه ميشود وهر گاه دوازده شرط بهم رسد جهاد واجبست شرط اول آنكه مرد باشد پس بر زنان وخنثى مشكل جهاد واجب نيست شرط دويم آنكه بالغ باشد پس بر طفل واجب نيست تا آنكه بالغ شود شرط سيم آنكه عاقل باشد پس بر ديوانه واجب نيست شرط چهارم آنكه آزاد باشد پس بر بنده واجب نيست وهم چنين بر مدبر يعنى بنده كه مولاى او با او گفته باشد كه بعد از فوت او آزاد باشد واجب نيست وهمچنين بر مكاتب يعنى بنده كه مولاى او با او قرار داده باشد كه هر گاه مبلغى بدهد آزاد شود واجب نيست واگر چه اكثر او بسبب دادن اكثر آن مبلغ آزاد شده باشد

[ 152 ]

واگر امام بندهاى جماعتى را باذن ايشان بجنگ برد جايز است جهة آنكه از ايشان منتفع ميتوان شد شرط پنجم آنكه پير نباشد چه پيران عاجزند وقوت جنگ كردن ندارند شرط ششم آنكه دانا بآداب جنگ باشد چه اگر دانا نباشد (1) واجب نيست شرط هفتم آنكه كور ولنگ نباشد بشرطيكه قادر بر پياده رفتن وسوار شدن نباشد شرط هشتم آنكه بيمار نباشد واگر در اينصورتها كه از رفتن بجنگ عاجز باشد اما قدرت داشته باشد كه كسى را باجرت بگيرد آيا واجبست بر او كه كسى را باجرت بگيرد يا نه مجتهدين را در اين دو قولست شرط نهم آنكه قادر باشد بر نفقه جهت خود در سفر وعيال خود در حضر شرط دهم آنكه قادر باشد بر چاروائى (2) كه بر وسوار شود پس اگر يافت نشود واجب نيست خواه مسافت دور باشد وخواه نزديك وبعضى از مجتهدين گفته اند كه اگر مسافت هشت فرسخ است قدرت بر چاروا نيز شرطست واگر كسى نفقه وراحله بكسى دهد تا آنكه جنگ كند در اينصورت واجبست بجنگ رفتن اما اگر باجرت بگيرد واجب نيست قبول كردن شرط پانزدهم آنكه قرضدارى نباشد كه وعده او رسيده باشد وصاحب قرض مطالبه نمايد وقدرت بر دادن آن داشته باشد چه در اينصورت بجنگ رفتن او جايز نيست مگر آنكه قرض را ادا كند يا ضامنى ورهنى بقرض خواه دهد واو را راضى گرداند واگر او را امام باسم طلبيده باشد واجبست كه بجنگ رود اگر چه قرض خواه اذن ندهد اما سنت است كه متعرض جاهائى كه گمان كشته شدن داشته باشد نشود يعنى پيش صف نايستد و مبارز نطلبد واگر وعده قرضخواه نرسيده باشد يا رسيده باشد وقادر بر دادن نباشد مجتهدين را در اين دو قولست اصح آنست كه در اين هر دو صورت قرض خواه را منع نميرسد شرط دوازدهم رضاى والدين پس اگر بشخصه امام كسى را نطلبيده باشد بدون رضاى پدر ومادر بجنگ نميتواند رفت وهر گاه اين دوازده شرط بهم رسد واجبست در حالت حضور امام كه خود بجنگ رود يا كسى را باجرت بگيرد كه عوض او بجنگ رود مگر آنكه امام او را باسم طلبيده باشد كه در اينصورت نايب نميتواند فرستاد چنانچه سابقا مذكور شد وهر گاه عاجز شود مثل آنكه بيمار شود مخير است در بر گرديدن خواه هر دو لشگر بيكديگر رسيده باشند وخواه نرسيده باشند اما اگر عذر غير بيمارى باشد مثل آنكه آقاى غلام از رخصت دادن پشيمان شود وغلام را طلب نمايد در اينصورت اگر هر دو لشگر


(1) ولى اگر دانا شدن ممكن است واجب است دانا شوند صدر دام ظله (2) اين شرط با تمكن از پياده روى معلوم نيست صدر دام ظله

[ 153 ]

بيكديگر نرسيده اند واجبست كه بر گردد واگر بهم رسيده باشند جايز نيست ودر حالت غيبت امام نيز جهاد واجبست (1) هر گاه دشمنان بسر ديار مسلمانان آيند واز ايشان باسلام آسيب رسد فصل سيم در بيان آنكه جهاد كردن با چند فرقه وبا كدام جماعت واجبست بدانكه سه طايفه اند كه قتال كردن با ايشان واجبست طايفه اول حربى وايشان دو گروه اند گروه اول مردان جوانند كه غير خداى را پرستش ميكنند چون آفتاب پرستان وستاره پرستان وبت پرستان وغير اينها گروه دوم جماعتى اند كه هيچ چيز را پرستش نمى نميايند چون ملحدان ودهريان وبا اين هر دو جماعت جهاد كردن در حال حضور امام واجبست تا آنكه مسلمان شوند واز اين دو طايفه جزيه قبول نميتوان كرد طايفه دويم اهل كتابند وايشان نيز دو قوم اند قوم اول جماعتى اند كه كتابى در دست دارند وپيغمبرى داشته اند چون جهود ان كه تورية كتاب ايشان است وموسى كليم عليه التحية والتسليم پيغمبر ايشان و نصارى كه انجيل كتاب ايشانست وعيسى عليه السلام پيغمبر ايشان قوم دوم آنكه كتابى ندارند وپيغمبرى نداشته اند اما بشبه كتابى وپيغمبرى قايل اند چون مجوسان كه ميگويند كتابى موسوم بژند وپا ژند دارند وپيغمبرى زردشت نام داشته اند ودر احاديث وارد شده كه ايشان كتابى داشته اند آنرا سوخته اند وپيغمبرى داشته اند كه او را كشته اند وپيغمبر ايشان كتابى بديشان آورده بود كه بر پوست دوازده هزار گاو نوشته بودند وجهاد با اين دو فرقه نيز واجبست تا آنكه مسلمان شوند يا جزيه قبول كنند با شرايط وشرايط جزيه دوازده است شرط اول قبول نمودن جزيه است وآن مقداريست كه امام يا نايب امام هر ساله در آخر سال بر سرهاى مردان عاقل بالغ اين دو طايفه اگر چه پير ولنگ وزمينگير باشند يا بر زمينهاى ايشان مقرر فرمايد وميانه مجتهدين خلافست كه آيا بنده جزيه ميدهد يا نه اقرب آنست كه نميدهد وبعضى از مجتهدين فرق كرده اند ميانه بنده جهودى كه ملك مسلمان باشد وميانه بنده جهودى كه ملك جهودى باشد پس بر اول واجب نميدانند وبر دوم واجب ميدانند وخلافست ميانه مجتهدين كه آيا جزيه را مقدارى معين است چنانچه در حديث وارد شده كه حضرت امير المؤمنين عليه السلام مقرر كرده بود كه فقراى ايشان هر سال دوازده درهم بدهند ومتوسط ايشان بيست وچهار درهم بدهند ومالدار ايشان صد وچهل وهشت درهم يا آنكه مقدار جزيه


(1) ولى اين قسم را دفاع مينامند صدر دام ظله

[ 154 ]

غير معين است وتعيين آن منوط بامامست واصح قول دوم است چه او مناسب است بمذلت وخوارى ايشان وآنچه در حديث مذكور از تعيين آن وارد شده محمول است بر آنكه راى شريف حضرت امير المؤمنين عليه السلام در آنوقت بجهت مصلحتى بر آن قرار گرفته بود واگر در اثناى سال جمعى از اين دو طايفه مسلمان شوند جزيه از ايشان ساقط ميشود شرط دوم التزام نمودن احكام مسلمانانست شرط سيم آنكه آنچه بمنافات با امان دارد نكنند مثل عزم كردن بر حرب مسلمانان ومعاونت وامداد مشركان وبا اين سه شرط اگر خلل رسانند حربى ميشوند خواه در عقد جزيه نكردن اينها را با امام شرط كرده باشند وخواه نكرده باشند وخواه عمدا كرده باشند وخواه سهوا شرط چهارم آنكه زنا با زنان مسلمانان نكنند وهمچنين ايشان را نكاح ننمايند شرط پنجم آنكه ترك فتنه كردن كنند باينكه مسلمانان را از راه نبرند شرط ششم آنكه ترك را زدن مسلمانان كنند شرط هفتم آنكه جاسوسان كفار را در خانه خود راه ندهند وكفار را بر اسرار مسلمانان عالم نسازند وخبرى از اخبار مسلمانان بايشان ننويسند شرط هشتم آنكه مردان وزنان مسلمانان را نكشند اين پنج شرط را اگر امام در عقد جزيه با ايشان شرط كرده باشد وايشان عمل بآن نكنند حربى ميشوند شرط نهم آنكه سب حق سبحانه وتعالى ورسول صلى الله عليه وآله نكنند واستخفاف دين وكتاب مسلمانان ننمايند چه اگر عياذا بالله سب از ايشان واقع شود واجب القتل ميشوند وترك استخفاف دين را اگر در جزيه شرط كرده باشند وبخلاف آن كنند حربى ميشوند شرط دهم آنكه اظهار منكرات در شهر اسلام نكنند چون شراب وگوشت خوك خوردن ونكاح مادر وخواهر وغير اينها كردن شرط يازدهم آنكه احداث عبادتخانها در دار اسلام نكنند وآواز خود را در خواندن كتابهاى خود بلند نسازند وناقوس نزنند وخانهاى خود را بلندتر يا برابر خانهاى مسلمانان نسازند بلكه پست بسازند وباين شروط اگر خلل رسانند ودر عقد جزيه شرط كرده باشند كه آنها را نكنند حربى ميشوند شرط دوازدهم آنكه بطريقى بگردند كه از مسلمانان متميز شوند باينكه لباس ايشان غير لباس مسلمانان باشد يا چارواى سوارى ايشان غير چارواى سوارى مسلمانان باشد وبر يكطرف سوار شوند يعنى هر دوپاى خود را بر يكجانب آويزند وبر اسب سوار نشوند وبر زمين ننشينند وشمشير وسلاح نه

[ 155 ]

بندند ونصارى زنار بر ميان نبندند وزنان ايشان نيز بنوعى بگردند كه از زنان مسلمانان متميز شوند ودر جاده راه نروند بلكه از جاده منحرف شوند ولقب وكنيت بر مولود خود نگذارند واين شرط دوازدهم را مجتهدين ذكر كرده اند اما در حديث مذكور نيست وجايز نيست ذمى كه در حجاز توطن كند ومراد از حجاز مكه ومدينه وطايف وحوالى آنهاست واگر بگذرد و توطن نكند جايز است وجايز نيست ايشانرا مصحف خريدن واگر بخرند مالك آن نيمشوند و بعضى از مجتهدين كتب احاديث را بآن ملحق ساخته اند وبعضى از مجتهدين آنرا مكروه ميدانند طايفه سيم از سه طايفه كه قتال كردن با ايشان واجبست چون يا غيان وخوارج و ايشان طايفه اند كه از امام زمان روى گردان ويا غى شده باشند وقتال با ايشان واجبست تا آنكه بامام بگروند يا كشته شوند وهر گاه كه متفرق شوند خالى از آن نيست كه گروهى ديگر سواى آنهائى كه بجنگ آمده باشند خواهند بود يا نه بر تقدير اول واجبست كه ايشانرا بكشند ودر عقب گريختهاى ايشان رفته بگيرند وبكشند وبر تقدير ثانى احتياج باينها نيست بلكه وقتى كه شكست خوردند وگريختند كافيست وباجماع مجتهدين ذريت اينطايفه وزنان ايشان را مسلمانان مالك نميشوند وهمچنين مالك نميشوند چيزى از مالهاى اينطايفه را كه در لشگر گاه نباشند خواه قابل نقل وتحويل باشد وخواه نباشد مالك نميشوند ودر مالهاى ايشان كه در لشگر گاهست ميانه مجتهدين خلافست كه آيا لشگريان مالك آن ميشوند يا نه اصح آنست كه مالك آن نميشوند فصل چهارم در كيفيت جهاد كردن با كفار بدانكه در جهاد با كفار كردن بيست وهفت امر متعلق است سه امر واجب وده امر حرام وشش امر سنت وهشت امر مكروه اما سه امر واجب اول دعوت كردن باسلام است زيرا كه جايز نيست ابتدا بقتال كردن با كفار مگر بعد از آنكه امام يا نايب او ايشانرا بشهادتين واقرار بوحدانيت خدايتعالى وعدل او ونبوت حضرت پيغمبر صلى الله عليه وآله و سلم وامامت حضرت امير المؤمنين عليه السلام واولادش وجميع شرايع واحكام آن دعوت كند واگر بى آنكه امام كفار را دعوت باسلام نمايد مسلمانى يكى از ايشان را بكشد گناه دارد اما قصاص وديت بر او نيست واين دعوت را لازم است جماعتى را كه دعوت بايشان نرسيده باشد وعالم به بعثت رسول صلوات الله عليه وآله نبوده باشند اما جماعتى را كه دعوت بايشان رسيده باشد وعالم به بعثت ودعوت رسول (ص) باشند

[ 156 ]

لازم نيست ليكن سنت است دوم مبارزت نمودن هر گاه امام التزام بر آن نمايد سيم ابتدا بقتال دشمن نزديك كردن مگر آنكه از دشمنان دور ترس بيشتر باشد يا با دشمنان نزديك امام جهت مصلحتى صلح كرده باشد وبعضى اين را سنت ميدانند اما آن ده امريكه حرامست اول در چهار ماه حرام قتال كردن وآن رجب وذيقعده وذيحجه ومحرم است و بدين سبب اين چهار ماه را ماههاى حرام ميگويند وجهاد كردن در اين ماهها با جماعتى كه حرمت اين ماهها را دانند وبا مسلمانان جنگ نكنند باجماع حرامست واما با جمعيكه حرمت اين ماهها را ندانند وبا مسلمانان جنگ كنند جنگ كردن با ايشان در اين ماهها حرام نيست دوم مبارزت نمودن با منع امام سيم گريختن از جنگ دشمنانيكه دو مثل مسلمانان باشند اگر چه گمانش باشد كه كشته ميشود بعد از آنكه صفها راست شده باشند مگر آنكه قصد داشته باشد كه با دشمنان حيله كند مثل آنكه پشت بآفتاب نمايد يا بر بلندى بر آيد كه خود را بجاهائى كه آب داشته باشد رساند يا پشت بكوه دهد يا در گريختن غرضش آن باشد كه بجماعتى ديگر از مسلمانان ملحق شود واگر زياده بر دو مثل باشند باجماع فقها ايستادن واجب نيست اما اگر گمان فتح داشته باشد در اينصورت جهاد سنت است چهارم كشتن زنان كفار اگر چه معاونت كفار كنند وهمچنين حرامست كشتن اطفال وديوانهاى ايشان پنجم كشتن پير مردان ايشان كه از جنگ كردن وتدبير نمودن ايشان مأيوس باشند اما كشتن بندگان ايشان هر گاه جنگ كنند لازمست ششم گوش وبينى ايشان را بريدن هفتم غدر كردن با ايشان يعنى كشتن ايشان بعد از آنكه امام ايشان را امان داده باشد هشتم غلول كردن يعنى چيزى از غنيمت را پنهان كردن نهم جنگ كردن با كفار بعد از صلح دهم زهر در آب ايشان ريختن هر گاه بغير آن ممكن باشد وبعضى از مجتهدين آنرا مكروه ميدانند وبعضى برآنند كه اگر گمانش آن باشد كه در آن ديار مسلمانى هست حرامست واما آن شش امريكه سنت است اول آنكه در وقت بهم رسيدن هر دو صف جهة قتال ايندعا بخواند كه حضرت رسالت پناه صلى الله عليه وآله ميخوانده اند اللهم منزل الكتاب سريع الحساب مجرى السحاب انهزم الاحزاب يا صريخ المكروبين يا مجيب دعوة المضطرين يا كاشف الكرب العظيم اكشف كربى وغمى فانك تعلم حالى وحال اصحابى فاكفنى بقوتك عدوى دويم

[ 157 ]

آنكه در حالت اختيار بايد كه قتال در وقت زوال آفتاب يا بعد از گذاردن نماز ظهر وعصر باشد چرا كه در آنوقت درهاى آسمان گشاده است وفتح ونصرت ورحمت نازل ميشود ونزديك بشب است وكشتن كمتر بوقوع ميآيد واگر كسى از جنگ مسلمان بگريزد خلاص ميشود سيم آنكه امام در راه رفتن لشگر را بتعجيل نبرد بلكه بمدارا برد چهارم آنكه با صاحب تدبير آن لشگر مشورت نمايد پنجم آنكه اختيار منزل جائى نمايد كه آب وعلف در آن بسيار باشد ششم آنكه اگر چاروائى از لشگرى مانده شود وچارواى ديگر نداشته باشد كه بار خود را بردارد امام بار او را بر چارواى خود بر دارد وجايز است قتال كردن بهر نوع كه فتح در آن ممكن باشد چون خراب كردن منازل وقلاع كافران وسنگ انداختن بمنجنيق بر ايشان ومنع كردن از تردد قافله بسوى ايشان وكشتن ايشان اگر چه در ميان ايشان زنان واطفال وپيران واسيران مسلمانان كشته شوند وبآتش سوزانيدن ايشان وبريدن درختان ايشان ومنع كردن آب از ايشان باحتياج جايز است ودر روايتى از حضرت امير المؤمنين عليه السلام وارد شده كه منع كردن آب حلال نيست وبعضى از مجتهدين روايت مذكور را حمل بر آن كرده اند كه زهر در آب ايشان ريختن بى احتياج حلال نيست واما آن هشت امريكه مكروهست اول بدست خود پدر كافر خود را كشتن دويم شبيخون بر اعدا بردن بغير حاجت سيم پيش از زوال قتال كردن بغير حاجت چهارم چارواهاى خود را پى كردن بى مصلحتى اگر چه از رفتن بازمانده باشند وبا مصلحت كشتن بهتر است اما پى كردن چارواهاى كافران جايز است چه آن سبب ضعف ايشان ميشود پنجم مبارزت نمودن در صف بى اذن امام وبعضى از مجتهدين اين را حرام ميدانند ششم نگاهداشتن اسير جهت كشتن وچيزى باو ندادن تا آنكه بميرد ودر حديث وارد شده كه حضرت رسالت پناهى صلى الله عليه وآله وسلم هيچكس را بدين طريق نكشته مگر عقبة بن ابى معيط را هفتم هر گاه فتح بغير خراب كردن قلاع ومنازل ايشان ممكن باشد خراب كردن آنها وآب بر ايشان سردادن وايشان را بآتش سوختن ودرختان ايشان را بريدن خصوصا درخت خرما بى احتياج مكروهست هشتم كشتن چارواهاى ايشان بعد از آنكه جنگ تمام شده باشد اما در حال جنگ جايز است چنانچه گذشت فصل پنجم در امان دادن كفار بدانكه احاد مسلمانان را جايز است

[ 158 ]

كه احاد كافرانرا امان دهند وغلام مسلمانان وزنان ايشان را جايز است كه كافران را امان دهند اما امان دادن ديوانه ونا بالغ ومسلمانى كه باكراه كافر را امان دهد وكسى كه عقل او بخوردن شراب يا داروى بيهوشى يا خواب كردن رفته باشد صحيح نيست واسيران مسلمانانى كه در دست كفار باشند وبى اكراه بعضى از كافران را امان دهند صحيح است وهمچنين امان دادن تاجران مسلمانانى كه بديار كفار تردد مينمايند ومسلمانانى كه كافران ايشان را باجرت گرفته باشند صحيح است بشرطيكه امان دادن در ديار كفر واقع شده باشد وهر گاه يكى از مسلمانان ادعا نمايد كه يكى از كفار را امان داده وممكن باشد يعنى پيش از گرفتار شدن باشد قولش مقبولست واگر بعد از آنكه گرفتار شود ادعا نمايد قولش مقبول نيست وامان را دو لفظ است اول احرزتك يعنى پناه دادم ترا دويم امنتك يعنى امان دادم ترا وآنچه صريحا دلالت بر آن كند حكم اين دو لفظ دارد مثل آنكه گويد اذممتك يعنى امان دادم ترا يا آنكه بگويد انت في ذمة الاسلام يعنى تو در امان اسلامى واگر چيزى بنويسد كه دلالت كند بر آنكه نوشتن بقصد امان واقع شده صحيح است خواه آن نوشته بلغت عربى باشد وخواه بفارسى مثل آنكه نوشته باشد كه مترس وهمچنين اگر اشارت كند بطريقى كه امان از آن مفهوم گردد وهر گاه امان داده شود واجبست وفا كردن بان بهر طريقيكه شرط شده باشد بشرطيكه متضمن شرط نا مشروع نباشد وآنچه كفار را بگمان امان اندازد وبسبب آن داخل بلاد اسلام شوند واجبست كه ايشانرا نكشند وبگذارند كه بمنازل خود روند ووقت امان دادن پيش از گرفتار شدنست پس اگر امان دادن بعد از گرفتار شدن ايشان واقع شود صحيح نيست واما امام را بعد از گرفتار شدن كفار وغلبه بر ايشان امان دادن جايز است فصل ششم در صلح كردن با كفار بدانكه هر گاه امام مصلحت در صلح كردن با كفار بيند وترك جنگ را با ايشان صلاح داند جايز است كه با ايشان صلح كند وميبايد كه صلح كمتر از يكسال نباشد واگر مسلمانان بسيار ضعيف باشند تا ده سال نيز جايز داشته اند واصح آنست كه آنمقدار وقت كه امام مصلحت در آن داند صلح جايز است واگر در صلح كردن محتاج بدادن چيزى باشد آيا دادن آن واجبست يا نه ميانه مجتهدين خلافست قول اقرب آنست كه واجب نيست ومتولى عقد صلح غير از امام ونايب او كسى ديگر نميتواند شد يعنى همچنانكه هر يك

[ 159 ]

از مسلمانان را جايز بود كه هر يك از كافران را امان دهد صلح آنچنان نيست وهر گاه امام با كفار صلح كند بر او واجبست كه ايشان را واموال ايشان را نگاه دارد وهر شرط مشروعى كه در صلح واقع شود وفا بآن كند واگر امام بعد از آنكه با كفار صلح كرده باشد بميرد بر امامى كه بعد از اوست لازمست كه وفا بشرط او نمايد وهر گاه كافران كارى كنند كه منافى صلح باشد صلح باطل ميشود وهمچنين هر گاه بعضى از ايشان كارى كنند كه منافى صلح باشد وجماعت ديگر بر صلح قائم باشند صلح نسبت بجماعت اول باطل است وهر گاه بر امام ظاهر شود كه كفار صلح را بر هم خواهند زد يا از ايشان خيانتى ظاهر خواهد شد جايز است كه صلح را بر طرف كند بشرطيكه مجرد گمان نباشد بلكه ظن او غالب باشد وهر گاه ميانه كفارى كه امام با ايشان صلح كرده باشد نزاع واقع شود ودعوى خود را بامام رفع نمايند لازمست بر امام بطريق اسلام ميانه ايشان حكم كند واگر جهودان ونصارى دعوى خود را با امام رفع نمايند مخير است كه ميانه ايشان بطريق اسلام حكم كند يا از ايشان اعراض نمايد وجواب ايشان ندهد فصل هفتم در بيان غنيمت واحكام آن وكيفيت قسمت آن ميانه جهاد كنندگان بدانكه غنيمت ماليست كه جهاد كننده گان بر سبيل قهر وغلبه گرفته باشند وآن بر سه قسمست قسم اول آنكه قابل نقل وتحويل باشد چون اثاث البيت وآنچه بدان ماند اما رخت پوشيدنى وعمامه وسلاح چون شمشير ونيزه وزره وسپر واسبى كه در معركه بر او سوار باشند يا در دست داشته باشند بكسانى تعلق دارد كه ايشان را كشته باشند وآيا انگشترى و ميان بند وهميان كفار تعلق بكشنده گان ايشان دارد يا نه ميانه مجتهدين خلاف است اقرب آنست كه تعلق بكشنده گان دارد وبعضى از مجتهدين برآنند كه اگر امام شرط كرده باشد كه اينها از كشنده باشد از اوست والا داخل غنيمت است وغنيمت را بعد از آنكه جمع كرده باشند اول ميبايد كه امام اجرت جماعتى را كه بجهة مصلحتى ايشان باجرت گرفته باشد بدهد واجرت نگاهدارنده چهار پايان وعلف ايشان را در مدت احتياج بيرون كند آنگاه خمس آنرا بيرون كند وبمستحق آن رساند آنگاه بزنان واطفال وغلامان وكافران كه بمدد مسلمانان آمده باشند ودر جنگ گاه حاضر باشند آنچه صلاح داند بدهد بشرط آنكه كمتر از حصه ء جهاد كنندگان باشد وبعضى از مجتهدين گفته اند كه اگر

[ 160 ]

آقا غلام خود را اذن داده باشد كه بجهاد رود او نيز داخل جهاد كننده گان است وموافق حصه ايشان ميبرد وبعضى از مجتهدين برآنند كه اگر غلام اسب داشته باشد يك سهم جهت اسب بآقاى او دهند وكمتر از يك سهم بغلام دهند وغلامى كه او را مدبر كرده باشند يعنى آقاى او گفته باشد كه بعد از فوت او آزاد باشد اگر پيش از آخر شدن جنگ آقاى او كشته شود وثلث مال آقا برابر قيمت او باشد از ثلث مال آقا آزاد ميشود واو نيز در حصه حصه نيز از غنيمت مساوى جهاد كننده گان ميبرد آنگاه امام غنيمت را ميانه جهاد كنندگان مسلمانان كه در جنگ گاه حاضر باشند واگر چه جنگ نكرده باشند يا پيش از قسمت غنيمت لاحق شوند قسمت نمايد باينطريق كه كسى را كه صاحب يك اسب است اگر چه در جنگ باو محتاج نباشد يا جنگ در دريا باشد دو سهم دهد واگر زياده از يك اسب داشته باشد سه سهم دهد وپياده را يك سهم بدهد واگر جماعتى يك اسب داشته باشند ودر جنگ بنوبت بر او سوارى كنند هر يك را سهمى دهد آنگاه يك سهم اسب را ميان ايشان قسمت نمايد واگر اسب شخصى پيش از آخر شدن جنگ وجمع كردن غنيمت بميرد يا كشته شود حصه ندارد واگر شخصى بعد از جمع كردن غنيمت بميرد سهمش تعلق بورثه او دارد وسنت است كه قسمت غنيمت در ديار كفار واقع شود وتأخير قسمت بيعذر مكروهست وسنت است كه امام در قسمت ابتدا بجماعتى كند كه نزديك بحضرت رسالت پناه صلى الله عليه وآله وسلم باشند واگر درنزديكى مساوى باشند ابتدا بجماعتى كند كه پيش از همه بجنگ رفته باشد و اگر در آن مساوى باشند ابتدا بجماعتى كند كه سن ايشان زياده باشد وبعد از ايشان انصار را مقدم بدارد وبعد از آن عرب را وبعد از آن عجم را وامام را ميرسد كه جهت خود آنچه خواهد جدا كند چون كنيزكان خوب ومتاعهاى نفيس كه تعلق به پادشاهان داشته باشد قسم دويم آنچه قابل نقل وتحويل نباشد چون شهرها وديهكدها وزمينها وخانها وآنچه بدينها ماند كه بقهر وغلبه گرفته باشند و در وقت جنگ آبادان باشد بعد از اخراج خمس از آنها يا از حاصل آنها ما بقى تعلق بمسلمانان دارد ومخصوص بجهاد كننده گان نيست ومتولى آن امام يا نايب اوست كه حاصل آنرا صرف مصالح مسلمانان نمايد چون حفظ سر حدها وبستن

[ 161 ]

پلها ومعونت جهاد كننده گان وما يحتاج عاملان شهرها وقاضيان ولايتها ومؤذنان و آنچه بدينها ماند وفروختن ووقف نمودن وهبه كردن اينها جايز نيست وآنچه از اينها در وقت جنگ خراب باشد يا بى جنگ بدست آيد مخصوص بامام است ولشكريرا در آن دخلى نيست وآنچه بدست لشگرى افتد كه بى اذن امام بجنگ رفته باشد آن نيز تعلق بامام دارد قسم سيم اسيرانى اند كه در جنگ كاه بدست افتند وغير بالغ وزنان ايشان بمجرد اسير گشتن ملك آنانى ميشوند كه ايشان را گرفته باشند وكشتن ايشان جايز نيست اما مردان بالغ ايشان اگر در وقت جنگ بدست افتند امام مخير است ميانه كشتن ايشان با بريدن دست وپاى ايشان وگذاشتن كه خون از آن برود وبميرند واگر بعد از جنگ بدست آيند ومسلمان شوند كشتن ايشان جايز نيست وامام مخير است ميان بند نهادن وسر دادن وفديه گرفتن وآزاد كردن خاتمه در بيان امر بمعروف ونهى از منكر بدانكه امر بفعل نيك واجب چون نماز واجب واجبست وبفعل نيك سنت چون نماز سنت سنت است ونهى كردن از فعل منكر يعنى قبيح چون زنا واجبست ونهى كردن از فعل مكروه سنت است ودر اين هر دو ثواب بسيار است وواجب بودن امر بمعروف واجب ونهى از منكر اجماعيست وهيچيك از مجتهدين را در وجوب اين هر دو خلافى نيست اما خلاف در آنست كه آيا وجوب اين بحسب عرفست يا بحسب شرع اقوى قول دوم است ونيز ميانه مجتهدين خلافست كه آيا واجب كفائيست كه چون جمعى بآن قيام نمايند از ديگران ساقط ميشود يا بر همه كس واجبست بعضى بر اول رفته اند بعضى بر ثانى باينمعنى كه هر گاه شخص را امر بمعروف ونهى از منكر كند وآن شخص قبول نكند بر ديگرآان نيز واجبست بجاى آوردن آن تا آنكه او قبول كند اقوى قول دوم است و تا پنج شرط بهم نرسد واجب نميشود اول آنكه كسى كه امر بفعل نيك ونهى از فعل بد ميكند مى بايد كه عاقل وبالغ باشد دوم آنكه بداند كه فعل نيك نيكست وفعل بد بد تا آنكه ايمن باشد از غلط كردن سيم آنكه بداند كه اگر امر كند يا نهى نمايد در آن شخص اثر ميكند پس اگر اثر نميكند واجب نيست چهارم آنكه آن شخصيكه اراده دارد كه بفعل نيك او را راغب سازد ويا از فعل بد نهى او كند عازم باشد كه فعل نيك را بكند وفعل بد را نكند پس اگر توبه كرده باشد امر يا نهى او واجب نيست

[ 162 ]

پنجم آنكه امر بفعل نيك ونهى از فعل بد مستلزم ضرر او يا مفسده او يا ضرر مسلمانان نه باشد پس اگر مستلزم ضرر يا مفسده باشد واجب (1) نيست وبعد از آنكه اين شروط متحقق شود هر گاه شخصى داند كه بمجرد اظهار آز ردگى ترك ميكند واجبست كه اظهار آن نمايد و همچنين اگر داند كه باظهار كراهيت بر طرف نميكند بلكه بدورى كردن ازو بر طرف ميكند واجبست كه ازو دورى كند واگر بداند كه باينها بر طرف نميشود تا آنكه بزبان اظهار نكند واجبست كه بزبان اظهار كند بآنكه وعظ بگويد واو را بنرمى نصحيت كند و اگر بنرمى بر طرف نكند سخنان درشت گويد تا آنكه ترك كند واگر داند كه بآن بر طرف نميكند واجبست كه او را بزند واگر داند كه بزدن بر طرف نميكند ومحتاج بآنست كه عضوى را ازو مجروح سازد يا او را بكشد يا جايز است بى اذن امام يا نه سيد مرتضى رحمه الله بر اينست كه جايز است بى اذن امام واصح آنست كه محتاج باذن امامست وهمچنين خلافست ميانه مجتهدين كه اقامت حدود بى اذن امام جايز است يا نه اما در حالت غيبت بعضى از مجتهدين بر اين رفته اند كه آقا غلام خود را ميتواند حد زد هر گاه مشاهده كند يا غلام اقرار كند يا گواهان عادل گواهى دهند كه غلام كارى كرده كه مستحق حد شده باشد بشرطيكه ضرر بر نفس يا مال يا بر يكى از مسلمانان نرسد وهمچنين بعضى از مجتهدين گفته اند كه پدر حد بر پسر خود ميتواند زد وشوهر بر زن خود خواه شوهر وزن هر دو آزاد باشند وخواه بنده يا يكى از ايشان بنده باشد وفرق نيست ميانه ء رجم وجلد وبعضى از مجتهدين رجم را تجويز نكرده اند وشرط نيست در زن آنكه دخول باو كرده باشد وآيا ميبايد كه زن بنكاح دائمى باشد يا آنكه متعه نيز اين حكم دارد ميانه مجتهدين در اين مسألة خلافست واقرب آنست كه بر متعه اين حكم جارى است وهمچنين خلافست ميانه مجتهدين در آنكه آقاى غلام وپدر و شوهر هر گاه فقيه جامع الشرايط باشند ميتوانند حد زد يا مطلقا جايز است ايشانرا اصح آنست كه مطلقا جايز است چرا كه فقيه جامع الشرايط چنانچه مذكور خواهد شد ميتواند كه مطلقا حد بزند وخلافست ميانه مجتهدين كه آيا در حالت غيبت امام مجتهد (2) ميتواند اقامت حدود كردن اقوى آنست كه ميتواند بشرطى كه مستلزم قتل وجرح نباشد


(1) بلكه در بعض صور حرام خواهد بود صدر دام ظله (2) مجتهد تكليف خود را ميداند صدر دام ظله العالى.

[ 163 ]

باب هفتم از كتاب جامع عباسى در زيارت حضرت رسالت پناه محمدى صلى الله عليه وآله وحضرت امير المؤمنين وحضرات ائمه معصومين صلوات الله عليهم اجمعين وايام مولود ووفات ايشان ودر آن چهار فصل است فصل اول در ثواب زيارت هر يك از ايشان بدانكه سنت مؤكده است حاجيان وغير ايشان را كه حضرت رسول صلى الله عليه وآله را در مدينه طيبه زيارت كنند ودر حديث وارد شده كه امام جبرا وقهرا مردمان را بزيارت بدارد اگر ترك زيارت كنند زيرا كه مستلزم جفاست چنانچه در حديث از حضرت رسالت پناه صلى الله عليه وآله وارد شده كه كسى كه حج كند وزيارت من در مدينه نكند بر من جفا كرده باشد وجفا كار بعرصه محشر آيد وجفا بر حضرت رسالت صلى الله عليه وآله حرامست ونيز آنحضرت فرموده كه هر كه مرا زيارت كند واجب ميشود كه روز قيامت او را شفاعت كنم وهر كه را واجب شود كه من شفاعت كنم واجبست كه به بهشت رود وهم آنحضرت فرموده كه آن كسانى كه زيارت قبر من كنند بعد از فوت من چنانست كه از دار كفر بسوى من هجرت كرده باشند واگر استطاعت آمدن نداشته باشند از دور بر من سلام فرستند كه بمن ميرسد وهم از آنحضرت منقول است كه خطاب بحضرت امام حسين عليه السلام كرده فرمود ند اى فرزند من هر كس كه مرا در حيات و در ممات زيارت كند يا پدر يا برادر ترا كه حسينى من او را روز قيامت زيارت كنم و از گناهان خالص گردانم وهم از آنحضرت منقول است كه هر امامى را در كردن دوستانش عهديست واز امام وفاى بآن عهد زيارت كردن قبر اوست پس هر كس يك امام را زيارت كند ورغبت در زيارت او نمايد هر آينه آن امام روز قيامت شفيع او باشد وهم از آنحضرت منقولست كه وقتى حضرت امام حسن عليه السلام از او سؤال نمود كه يا رسول الله كسى كه زيارت ما كند چه ثواب دارد آنحضرت فرمودند هر كس كه مرا يا پدر ترا يا برادر ترا يا ترا در حيات وممات زيارت كند هر آينه بر من واجب ميشود كه او را روز قيامت از آتش دوزخ نگاهدارم وهم از آنحضرت منقولست كه حضرت فاطمه زهرا عليه السلام را خطاب كرده فرمودند كه هر كس مرا يا ترا كه فاطمه سه روز زيارت كند واجب ميشود مر او را بهشت پس فاطمه عليه السلام از آنحضرت سؤال نمود كه در حال حيات يا

[ 164 ]

ممات فرمودند هم در حال حيات وهم در حال ممات واز حضرت امام بحق ناطق جعفر ابن محمد الصادق عليه السلام منقولست كه هر كس زيارت حضرت امير المؤمنين على عليه السلام را پياده بجا ارد خدايتعالى عوض هر گام او يك حج وعمره بنويسد واگر پياده از زيارت آنحضرت بر گردد بهر گامى دو حج ودو عمره بنويسد ونيز آنحضرت فرموده كه كسى كه آنحضرت را زيارت كند وعارف بحق او باشد يعنى يقين داند كه امام مفترض الطاعة است خداى تعالى جهت او حج مقبولى وعمره مبرورى بنويسد وبخدا قسم آتش دوزخ نميچشد پايهائى كه خاك آلوده شده باشد در زيارت او خواه در سوارى وخواه در پيادكى ونيز از آنحضرت منقولست كه فرمودند كه هر كس يكى از ما را زيارت كند چنانست كه حضرت پيغمبر را زيارت كرده باشد واز حضرت على بن موسى عليه السلام منقولست كه خطاب با حمد بزنطى كرده فرمودند كه روز عيد غدير نزد قبر آنحضرت حاضر شو كه خدايتعالى در آنروز از هر مؤمنى ومؤمنه ومسلمى ومسلمه گناهان شصت ساله را مى بخشد ودو برابر آنچه در ماه رمضان وشب قدر وشب فطر از آتش دوزخ آزاد ميسازد در آنروز آزاد ميگرداند ويكدرهم تصدق در آنروز برابر هزار درهمست در غير آنروز پس در اين روز تصدق كن بر برادران مؤمن خود وحضرت امام بحق ناطق امام جعفر صادق عليه السلام در ثواب زيارت حضرت امام حسين عليه السلام فرموده كه هر كس كه در مشهد آنحضرت حاضر شود وزيارت او كند ودو ركعت نماز بگذارد در ديوان اعمال او حج مبرورى نوشته ميشود واگر چهار ركعت نماز بگذارند حج وعمره نوشته ميشود وهمچنين است ثواب زيارت كردن هر امامى كه اطاعت او واجب باشد ودر زيارت حضرت امام حسين عليه السلام ثواب بسيار است ودر بعضى روايات وارد شده كه زيارت آنحضرت فرض است بر هر مؤمن ومؤمنه وتارك او تارك خدا ورسول خداست وباعث عقوق پيغمبر ونقص در ايمانست وواجبست بر هر مالدارى كه هر سال يكبار زيارت او كند وكسى كه يكسال بر او بگذرد وزيارت آنحضرت نكند يكسال از عمر او كم ميشود وزيارت آنحضرت عمر را دراز ميكند وايام زيارت او از عمر اينكس حساب نميشود وبهر گامى حجى مبرور وثواب هزار غلام كه در راه خدا آزاد كند مييابد وبهر درهمى كه در آن راه صرف ميكند ثواب دو هزار درهم دارد وهر كس

[ 165 ]

كه او را زيارت كند وعارف بحق او باشد خدايتعالى گناهان پيشين وآينده او را ميبخشد و زيارت آنحضرت در روز عرفه مقابل بيست حج وبيست عمره مبروره است كه با حضرت پيغمبر صلى الله عليه وآله وامام عليه السلام بجاى آورده باشد ودر بعضى روايات وارد شده كه زيارت آنحضرت در روز عرفه با عارف بودن بحق او مقابل هزار حج مقبولست وهزار هزار جهاد است در راه خدايتعالى با پيغمبر صلى الله عليه وآله وامام عليه السلام وزيارت آنحضرت در اول ماه رجب مغفرت گناهانست ودر نصف شعبان مصافحه ميكنند با او صد وبيست پيغمبر ودر شب قدر سبب آمرزش همه گناهانست ودر يكسال جمع كردن زيارات او ميان عرفه وفطر وشب نصف شعبان معادل هزار حج وهزار عمره مبروره است وقضاى هزار حاجت دنيا وآخرت ميكند وزيارت عاشورا با معرفت بحق او مثل زيارت خداست در عرش ومراد از اين كلام كنايت از ثواب بسيار است وبزرگى بيشمار مثل كسى كه خدايتعالى او را بعرش برد وزيارت اربعين يعنى روز بيستم ماه صفر از علامات ايمانست وزيارت او در هر ماه ثواب هزار شهيد دارد از شهداى بدر وهر كس بر بلندى رود وسر بسوى آسمان كرده توجه بقبر او كند وبگويد السلام عليك يا ابا عبد الله السلام عليك ورحمة الله وبركاته ثواب حج وعمره در ديوان اعمال او بنويسند ودر روايت وارد شده كه نماز كردن در مشهد منور آنحضرت هر ركعتى معادل هزار حج وهزار عمره است وهزار بنده كه آزاد كند وهزار جنگ در راه خدايتعالى كند با حضور پيغمبر مرسل ويك نماز واجب گذاردن معادل حج است ونماز سنت معادل عمره واز حضرت امام حسن عسكرى منقولست كه فرموده هر كس حضرت امام جعفر صادق عليه السلام را زيارت كند هرگز درد چشم نه بيند وبيمار نشود ومبتلا نميرد وحضرت امام جعفر صادق عليه السلام خود فرموده كه هر كه مرا زيارت كند خدايتعالى گناهان او را بيامرزد وفقير ومحتاج نميرد واز حضرت امام رضا عليه السلام منقولست كه پرسيدند ازو كه زيارت پدر تو مثل زيارت امام حسين عليه السلام است آنحضرت فرمودند آرى وگفتند كه هر كه پدرم را در بغداد زيارت كند حكم آن دارد كه حضرت پيغمبر وحضرت امير المؤمنين صلوات الله عليهما را زيارت كرده باشد واز حضرت امام موسى

[ 166 ]

عليه السلام منقول است كه فرمودند زيارت فرزندم على پيش خداى تعالى برابر هفتاد حج مبرور است تا هفتاد هزار حج واز حضرت امام محمد تقى عليه السلام پرسيدند كه زيارت پدر تو افضل است يا زيارت امام حسين عليه السلام فرمودند كه زيارت پدرم زيرا كه پدرم را زيارت نميكنند مگر خاصان شيعه ومراد بخاصان شيعه جماعتى اند كه قايلند بامامت دوازده امام عليهم السلام چه جماعت ناووسيه كه تا حضرت امام جعفر صادق عليه السلام امام ميدانند وواقفيه كه تا حضرت امام موسى كاظم عليه السلام امام ميدانند وكيسانيه كه بامامت محمد بن حنفيه قايل اند وغير اينها از فرق شيعه زيارت حضرت امام حسين عليه السلام ميكنند وزيارت حضرت امام رضا (ع) نميكنند مگر خواص شيعه وبهتر آنست كه حضرت امام رضا عليه السلام را در رجب زيارت كنند واز حضرت امام رضا عليه السلام منقولست كه با حمد بزنطى نوشتند كه برسان بشيعه من كه زيارت من پيش خدايتعالى مقابل هزار حج مقبول وهزار عمره مقبوله است احمد بزنطى گويد از حضرت امام محمد تقى عليه السلام پرسيدند كه زيارت پدر تو مقابل هزار حجست آنحضرت فرمودند كه مقابل هزار هزار حجست واز حضرت امام رضا عليه السلام منقولست كه هر كه مرا از راه دور زيارت كند او را در سه موضع يارى كنم آنگاه كه نامه از چپ وراست پران شود وهنگام گذشتن از صراط وهنگام كشيدن اعمال فصل دويم در آداب زيارت بدانكه بيست وويك امر تعلق بزيارت دارد اول غسل كردن پيش از دخول بر روضه دويم آنكه تا داخل شدن با طهارت باشد پس اگر در ميانه حدثى واقع شود اعاده غسل بايد كرد سيم آنكه جامه نو پاك پوشد وبر در مشهد بايستد ودعاى منقول بخواند واذن دخول بطلبد پس اگر در آنحال او را رقت بهم رسد داخل شود والا انتظار بكشد كه هر گاه رقت بهم رسد (1) داخل شود چهارم داخل شدن بخضوع وخشوع ودر حين دخول پاى راست را مقدم دارد در وقت بيرون آمدن پاى چپ را پنجم آنكه خود را بضريح بچسباند وبعضى توهم كرده اند كه دور ايستادن بهتر است واين غلط است چه در احاديث وارد شده كه بر ضريح تكيه بايد كرد وبوسيدن ضريح جايز است ودر بوسيدن آستانها حديثى وارد نشده وبعضى از مجتهدين اماميه برآنند كه جايز است ششم آنكه رو بقبله نكند بلكه رو بضريح وپشت بقبله كردن در حالت زيارت بهتر است هفتم زيارت بطريق منقول


(1) ولى اگر انتظار كشيد ورقت بهم نرسد داخل شدن را ترك نكند ومراقبت نفس خود را نمايد وبآداب شرعيه در مقام مجاهده با او برآيد كه بزودى رقت پيدا كند وفقنا الله و جميع المؤمنين لذلك انشأ الله تعالى صدر دام ظله العالى.

[ 167 ]

كردن چنانچه در فصل آينده مذكور خواهد شد وقول السلام عليك كافيست وبعضى از مجتهدين حاضر شدن در آنجا را كافى ميدانند هشتم جانب راست روى خود را بر ضريح نهادن ودر وقت فارغ شدن از زيارت دعا كردن نهم جانب چپ روى خود را بر ضريح نهادن وسؤال نمودن از خدايتعالى بحق او وبحق صاحب قبر كه او را از اهل بهشت بگرداند بشفاعت صاحب قبر ومبالغه در دعا كردن والحاح نمودن دهم بر سر بالين آمدن ورو بقبله نمودن ودعا كردن يازدهم دو ركعت نماز زيارت كردن بعد از زيارت واگر زيارت حضرت رسول صلى الله عليه وآله باشد سنت است كه نماز زيارت را در ميان منبر آنحضرت وقبر او گذارد واگر زيارت حضرات ائمه معصومين عليهم السلام باشد در بالين سر بايد گذارد ودر اين نماز رخصت از ائمه عليم السلام وارد شده كه رو بقبر ميتوان كرد اگر چه مستلزم پشت بقبله كردن باشد اما اگر چنان كند كه رو بضريح كند وپشت بقبله نكند (2) بهتر است دوازدهم بعد از نماز زيارت دعاى منقول خواندن وآنچه بخاطرش رسد از امور دين ودنيا طلب نمودن ودعا براى جميع خلايق نمودن بهتر است چه آن باجابت نزديكتر است سيزدهم در آنمكان تلاوت قرآن نمودن وثواب آنرا بصاحب ضريح هديه كردن چه نفع آن باز باو ميرسد وسبب تعظيم صاحب قبر است چهاردهم احضار قلب است در جميع احوال بحسب استطاعت وتوبه كردن از جميع گناهان پانزدهم تصدق نمودن بر خدمتكاران ونگاهبانان آنمقام ومحتاجان آنجا چه ثواب تصدق در آن مقام مضاعف ميشود شانزدهم تعظيم ايشان چه في الحقيقه تعظيم ايشان تعظيم صاحب قبر است هفدهم آنكه هر گاه از زيارت بر گردد باز بزيارت رود تا در آن شهر است هجدهم آنكه هر گاه رفتن او نزديك آيد وداع بدعاى منقول كند نوزدهم آنكه سؤال كند از خداى تعالى عود بدان مقام را بيستم آنكه در وقت بيرون آمدن از آنمقام روى بضريح كرده پس پس بيرون آيد بيست ويكم آنكه زود از آنمقام بيرون رود چه حرمت وتعظيم در آن بيشتر است واشتياق باز آمدن زودتر بهم رسد فصل سيم در بيان زيارت حضرت رسالت پناهى صلى الله عليه وآله وحضرت امير المؤمنين على (ع) وحضرات ائمه معصومين صلوات الله عليهم اجمعين بدانكه زيارت حضرت رسالت


(1) البته ترك اين بهتر را در هيچ زمان ننمايد صدر دام ظله

[ 168 ]

پناهى صلى الله عليه وآله وحضرت امير المؤمنين وحضرات ائمه معصومين صلوات الله عليهم اجمعين بطرق متعدده واقع شده وچون اين مختصر گنجايش جميع آنها نداشت لهذا در اين رساله اختصار رفت بزيارت مختصرى جهت هر يك از حضرات كه از كتب احاديث معتمده چون كتاب من لا يحضره الفقيه ابن بابويه وكامل الزيارات ابن قولويه وتهذيب حديث شيخ طوسى ومصباح كبير وصغير او وغير اينها از كتب ادعيه ومزار وغير آن انتخاب شده زيارت حضرت پيغمبر صلى الله عليه وآله بدان وفقك الله تعالى وايانا كه هر گاه اراده داخل شدن مدينه كنى پيش از دخول در آن بايد كه غسل زيارت حضرت رسالت پناهى صلى الله عليه وآله بفعل آرى وبآدابى كه در فصل سابق مذكور شد از باب جبرئيل عليه السلام داخل مسجد آنحضرت شوى ودر بالاى سر آنحضرت روى خود را بقبله كرده پهلوى چپ را بجانب ضريح مقدس آنحضرت كنى وپهلوى راست را بجانب منبر آنحضرت واين دعا را كه ابن عمار بطريق صحيح از حضرت بحق ناطق امام جعفر صادق عليه السلام روايت كرده بخوانى اشهد ان لا اله الا الله وحده لا شريك له واشهد انك رسول الله وانك محمد بن عبد الله واشهد انك قد بلغت رسالات ربك ونصحت لامتك وجاهدت في سبيل الله وعبدت الله حتى اتاك اليقين بالحكمة والموعظة الحسنة واديت الذى عليك من الحق وانك قد رؤفت بالمؤمنين وغلظت على الكافرين فبلغ الله بك اشرف محل المكرمين الحمد لله الذى استنقذنا بك من الشرك والضلالة اللهم اجعل صلواتك و صلوات ملائكتك المقربين وعبادك الصالحين وانبيآئك المرسلين واهل السموات والارضين ومن سبح لك يا رب العالمين من الاولين والاخرين على محمد عبدك ورسولك ونبيك ونجيبك ووليك وحبيبك وصفيك وخآصتك و صفوتك من بريتك وخيرتك من خلقك اللهم اعطه الدرجة والوسيلة من الجنة وابعثه مقاما محمودا والعطية يعطيه به الاولون والاخرون اللهم انك قلت وقولك الحق ولو انهم اذ ظلموا انفسهم جاؤك فاستغفروا الله واستغفر لهم الرسول لوجدوا الله توابا رحيما وانى اتيت نبيك مستغفرا تآئبا من ذنوبى واتوجه اليك بنبيك نبى الرحمة محمدا صلى الله عليه وآله يا محمد انى اتوجه الى الله ربى وربك لتغفر لى

[ 169 ]

ذنوبى وبعد از آن نيت زيارت كن باينطريق كه زيارت حضرت پيغمبر صلى الله عليه وآله ميكنم سنت تقرب بخدا پس از آن بگوى السلام عليك يا حبيب الله السلام عليك يا صفوة الله السلام عليك يا امين الله اشهد انك قد نصحت لامتك وجاهدت في سبيل الله وعبدته حتى اتيك اليقين فجزاك الله افضل ما جازى نبيا عن امته اللهم صل على محمد وآل محمد افضل ما صليت على ابراهيم وآل ابراهيم انك حميد مجيد آنگاه اگر حاجتى داشته باشى ضريح مقدس آنحضرت را پس پشت خود گذاشته رو بقبله كن ودستهاى خود را برداشته از حق سبحانه وتعالى طلب حاجت نماى كه باجابت مقرون گردد وبعد از آن دعائى كه حضرت اما زين العابدين عليه السلام ميخوانده اند بخوانى كه اللهم اليك الجات امرى والى قبر محمد صلى الله عليه وآله عبدك ورسولك استندت ظهرى والقبلة التى رضيت لمحمد استقبلت اللهم انى اصبحت ولا املك لنفسى خير ما ارجو لها ولا ادفع عنها شر ما عليها واصبحت الامور بيدك ولا فقيرا افقر منى انى لما انزلت الى من خير فقير اللهم ارددنى منك بخير ولا راد لفضلك اللهم انى اعوذ بك من ان تبدل اسمى او تغير جسمى او تزيل نعمتك عنى اللهم زينى بالتقوى وجملنى بالنعم واعمرنى بالعافية وارزقنى شكرا العافية آنگاه نزد منبر آنحضرت رفته چشم وروى خود را بر آن بمال چه در ح ديث وارد شده كه ماليدن چشمهاى خود بر منبر آنحضرت شفاى چشمهاست ودر ميان منبر وقبر آنحضرت آمده جهت مطالب دنيوى واخروى دعا كن چه از حضرت رسالت پناهى منقولست كه ميانه منبر وقبر من روضه ايست از رياض جنت آنگاه دو ركعت نماز زيارت حضرت بگذار وبعد از فارغ شدن از نماز تسبيح حضرت فاطمه زهرا عليها السلام كرده جهت مطالب دنيوى واخروى خود دعا كن كه باجابت مقرون گردد آنگاه بگوى اللهم انى صليت هاتين الركعتين هديه منى الى سيدى ومولاى محمد بن عبد الله رسولك ونبيك اللهم فصل على محمد وآله وتقبلها منى واجزنى على ذلك جزاء المحسنين اللهم لك صليت ولك ركعت ولك سجدت وحدك لا شريك لك لانه لا يكون الصلوة والركوع الا لك لانك انت الله لا اله الا انت اللهم صل على محمد وآل محمد وتقبل منى زيارتى واعطنى سؤلى بمحمد و

[ 170 ]

آله الطاهرين زيارت حضرت فاطمه زهرا عليها السلام بدانكه مكان قبر حضرت فاطمه زهرا عليها السلام در احاديث اهل بيت عليهم السلام مختلف وارد شده چه در بعضى از احاديث آمده كه آنحضرت در گورستان بقيع مدفون گشته ودر بعضى احاديث وارد شده كه قبر آنحضرت ميانه قبر حضرت رسالت پناه ومنبر او واقع شده ورئيس المحدثين محمد بن بابويه قمى در كتاب من لا يحضره الفقيه نقل كرده كه صحيح آنست كه آنحضرت در خانه خود مدفونست وچون بنى اميه مسجد مدينه را بزرگ كردند قبر آنحضرت داخل مسجد شده والحال در پشت خانه كه حضرت مدفونست علامت ضريح مقدس آنحضرتست پس هر گاه بدانجا رسى بعد از آنكه غسل زيارت آنحضرت كرده باشى نيت زيارت كن كه زيارت حضرت فاطمه زهرا عليها السلام ميكنم سنت تقرب بخدا آنگاه بگوى السلام عليك يا بنت رسول الله السلام عليك يا بنت نبى الله السلام عليك يا بنت خليل الله السلام عليك يا بنت حبيب الله السلام عليك يا بنت صفى الله السلام عليك يا بنت امين الله السلام عليك يا بنت خير خلق الله السلام عليك يا بنت افضل انبياء الله ورسله وملائكته السلام عليك يا بنت خير البرية السلام عليك يا سيدة نساء العالمين من الاولين والاخرين السلام عليك يا زوجة ولى الله وخير الخلق بعد رسول الله السلام عليك يا ام الحسن والحسين سيدى شباب اهل الجنة السلام عليك ايتها الصديقة الشهيدة السلام عليك ايتها الرضية المرضية السلام عليك ايتها الفاضلة الزكية السلام عليك ايتها المظلومة المغصوبة السلام عليك ايتها الحوراء الانسيه السلام عليك ايتها التقية النقية السلام عليك ايتها المحدثة العلية السلام عليك ايتها المطهرة المقهورة السلام عليك يا فاطمة بنت رسول الله و رحمة الله وبركاته وصلى الله عليك وعلى روحك وبدنك اشهد انك مضيت على بينة من ربك وان من سرك فقد سر رسول الله صلى الله عليه وآله ومن جفاك فقد جفا رسول الله صلى الله عليه وآله ومن وصلك فقد وصل رسول الله صلى الله عليه وآله لانك بضعة منه وروحه التى بين جنبيه كما قال عليه افضل سلام الله وصلواته اشهد الله ورسوله وملائكته انى راض عمن رضيت عنه ساخط على من سخطت عليه متبرئ ممن برات منه موال لمن واليت ومعاد لمن

[ 171 ]

عاديت مبغض لمن ابغضت محب لمن احببت وكفى بالله شهيدا وحسيبا وجازيا ومثيبا بعد از آن صلوات بر حضرت رسالت پناه فرستاده دو ركعت نماز زيارت حضرت فاطمه عليها السلام بجاى آرو دعائى كه مذكور شد بخوان وچون بگورستان بقيع رسى حضرت امام حسن وامام زين العابدين وامام محمد باقر وامام جعفر صادق عليهم السلام را زيارت كن ونيت چنين كن كه زيارت حضرت امام حسن وامام زين العابدين وامام محمد باقر وامام جعفر صادق عليهم السلام ميكنم سنت تقرب بخدا آنگاه بگوى السلام عليكم ائمة الهدى السلام عليكم حجج الله على اهل الدنيا السلام عليكم ايها القوامون في البرية بالقسط السلام عليكم اهل الصفوة السلام عليكم اهل النجوى اشهد انكم قد بلغتم ونصحتم وصبرتم في ذات الله وكذبتم واسئ عليكم فعقرتم واشهد انكم الائمة الراشدون وان طاعتكم مفترضة وان قولكم الصدق وانكم دعوتم فلم تجابوا وامرتم فلم تطاعوا وانكم دعآئم الدين واركان الارض لم تزالوا بعين الله ونسخكم في اصلاب المطهرين ونقلكم في ارحام المطهرات لم تدنسكم الجاهلية ولم يشرك فيكم فتن الاهواء طبتم وطاب سنتكم انتم الذين من بكم علينا ديان الدين فجعلكم في بيوت اذن الله ان ترفع ويذكر فيها اسمه وجعل صلواتنا عليكم رحمة لنا وكفارة لذنوبنا واختاركم لنا وطيب خلقنا بما من علينا من ولايتكم وكنا عنده مسلمين بعلمكم مقرين بفضلكم معترفين بتصديقنا اياكم وهذا مقام من اسرف واخطا واستكان واقر بما جنى ورجا بمقامات الخلاص وان يستنقذه بكم مستنقذ الهلكى من النار فكونوا في شفعآء فقد وفدت اليكم اذ رغب عنكم اهل الدنيا واتخذوا آيات الله هزوا واستكبروا عنها آنگاه سر و دستهاى خود را سوى آسمان بكن وايندعا را بخوان يا من هو قآئم لا يسهو ودآئم لا يلهو ومحيط بكل شي لك المن بما وفقتنى وعرفتنى ائمتى عليهم السلام اذ ضل عنهم عبادك وجحدوا معرفتهم واستحقوا بحقهم ومالوا الى سواهم وكانت المنة لك ومنك على مع اقوام خصصتهم بما خصصتنى به فلك الحمد اذ كنت عبدك في مقامى هذا مذكورا مكتوبا لا تحرمنى ما رجوت ولا تخيبنى فيما دعوت آنگاه هر دعائى كه خواهى بكن كه مستجابست بعد از آن دو ركعت نماز زيارت هر اماميكه كرده

[ 172 ]

بگذار وزيارت قبر عم حضرت رسول صلى الله عليه وآله حمزه كه در احد مدفونست بكن كه از جمله مستحباتست پس چون بدانجا رسى بگوى السلام عليك يا عم رسول الله وخير الشهداء السلام عليك يا اسد الله واسد رسوله واشهد انك قد جاهدت في الله ونصحت لرسول الله وصبرت بنفسك وطلبت ما عند الله ورغبت فيما وعد الله وچون بقبر شهداء رسى بگو السلام عليكم بما صبرتم فنعم عقبى الدار وانتم لنا فرط وانا بكم لاحقون وچون خواهى كه وداع حضرت رسالت پناه صلى الله عليه وآله نمائى بايد كه غسل كنى وزيارت آنحضرت را بطريقيكه مذكور شد بجا آرى پس بگو اللهم لا تجعله آخر العهد من زيارة قبر نبيك فان توفيتنى قبل ذلك فانى اشهد في مماتى على ما اشهد في حياتى ان لا اله الا انت وان محمدا عبدك ورسولك وانك اخترت من خلقك ثم اخترت من اهل بيته الائمة الطاهرين الذين اذهب الله عنهم الرجس وطهرهم تطهيرا فاحشرنا معهم وفى زمرتهم وتحت لوآئهم ولا تفرق بينى و بينهم في الدنيا والاخرة يا ارحم الراحمين وچون خواهى كه وداع ائمه بقيع عليهم السلام كنى بطريقيكه مذكور شد زيارت ايشانرا بفعل آر آنگاه بگوى السلام عليكم ائمة الهدى ورحمة الله وبركاته استودعكم الله واقرأ عليكم السلام آمنا بالله وبالرسول وبما جئتم به ودللتم عليه اللهم فاكتبنا مع الشاهدين اللهم لا تجعله آخر العهد من زيارتى اياهم وارزقنى العود ثم العود زيارت حضرت امير المؤمنين عليه السلام بدان وفقك الله وايانا كه هر گاه اراده زيارت حضرت امير المؤمنين عليه السلام نمائى در نجف اشرف ميبايد كه غسل كنى وبآدابى كه در فصل سابق مذكور شد بآهستگى وسكينه ووقار متوجه مرقد منور مطهر آنحضرت شوى تا آنكه بمرقد رسى آنگاه روى خود را بآن حضرت كرده پشت بقبله كن ونيت چنين كن كه زيارت حضرت امير المؤمنين على بن ابى طالب عليه السلام ميكنم سنت تقرب بخدا پس بگوى السلام عليك يا ولى الله انت اول مظلوم واول من غصب حقه صبرت واحتسبت حتى اتاك اليقين واشهد انك لقيت الله وانت شهيد عذب الله قاتلك بانواع العذاب وجدد عليه العذاب جئتك عارفا بحقك مستقر بشانك معاديا لاعدائك ومن ظلمك القى على ذلك ربى ان شآء الله تعالى ان لى ذنوبا كثيرة فاشفع لى عندك ربك فان لك عند الله تبارك وتعالى جاها وشفاعة وقد قال الله عزوجل ولا يشفعون الا

[ 173 ]

لمن ارتضى آنگاه بگوى الحمد لله الذى اكرمنى بمعرفته ومعرفة رسوله ومن فرض طاعته رحمة منه وتطولا منه ومن على بالايمان الحمد لله الذى سيرنى في بلاده وحملنى على دوابه وطوى لى البعيد ودفع المكروه عنى حتى ادخلنى حرم اخى نبيه وارانيه في عافية الحمد لله الذى هدانا لهذا وما كنا لنهتدى لولا ان هدانا الله اشهد ان لا اله الا الله وحده لا شريك له واشهد ان محمدا عبده ورسوله جآء بالحق من عنده واشهد ان عليا عبد الله واخو رسول الله اللهم عبدك وزائرك متقرب اليك بزيارة قبر اخى رسولك وعلى كل ماتى حق لمن اتاه وزاره وانت خير مأتى واكرم مزور فاسئلك يا الله يا رحمن يا رحيم يا جواد يا واحد يا احد يا نور يا فرد يا صمد يا من لم يلد ولم يولد ولم يكن له كفوا احد ان تصلى على محمد وآل محمد واهل بيته وان تجعل تحفتك اياى من زيارتى في موقفى هذا فكاك رقبتى من النار واجعلنى ممن يسارع في الخيرات ويدعوك رهبا ورغبا واجعلنى من الخاشعين اللهم انك بشرتنى على لسان نبيك محمدا صلى الله عليه وآله فقلت وبشر الذين امنوا ان لهم قدم صدق عند ربهم اللهم فانى بك مؤمن وبجميع انبيآءك فلا تقفنى بعد معرفتهم موقفا تفضحنى به على رؤس الخلايق بل قفنى معهم وتوفنى على التصديق لهم فانهم عبيدك وانت خصصتهم بكرامتك وامرتنى باتباعهم آنگاه نزديك ضريح مقدس آنحضرت رفته بگوى السلام من الله على محمد بن عبد الله امين الله على رسله وعزآئم امره ومعدن الوحى والتنزيل والخاتم لما سبق والمفاتح لما استقبل المهيمن على ذلك كله والشاهد على خلقه والسراج المنير والسلام عليه ورحمة الله وبركاته اللهم صل على محمد واهل بيته المظلومين افضل واكمل وارفع و اشرف ما صليت على احد من انبيآئك ورسلك واصفيآئك اللهم صل على محمد وامير المؤمنين عبدك وخير خلقك بعد نبيك واخى رسولك الذى انتجبته من خلقك والدليل على من بعثته برسالاتك وديان الدين بعدلك وفصل قضآئك بين خلقك والسلام عليك ورحمة الله وبركاته اللهم صل على محمد وآله الائمة من ولده والقوامين بامرك من بعده المطهرين الذين ارتضيتهم انصارا لدينك و حفظة لسرك والشهدآء على خلقك واعلاما لعبادك ما استطعت السلام على

[ 174 ]

الائمة المستودعين السلام على خالصة الله من خلقه السلام على الائمة المتوسمين السلام على المؤمنين الذى قاموا بامرك وازروا اوليآء الله وخافوا بخوفهم السلام على الملائكة المقربين آنگاه بگو السلام عليك يا حبيب الله السلام عليك يا صفوة الله السلام عليك يا ولى الله السلام عليك يا حجة الله السلام عليك يا عمود الدين ووارث علم الاولين والاخرين وصاحب الميثم والصراط المستقيم اشهد انك قد اقمت الصلوة واتيت الزكوة وامرت بالمعروف ونهيت عن المنكر واتبعت الرسول و تلوت الكتاب حق تلاوته وجاهدت في سبيل الله حق جهاده ونصحت لله ولرسوله وجدت بنفسك صابرا محتسبا ومجاهدا عن دين الله موقنا لرسول الله طالبا ما عند الله راغبا فيما وعد الله ومضيت للذى كنت عليه شهيدا وشاهدا ومشهودا فجزاك الله عن رسوله وعن الاسلام واهله افضل الجزآء لعن الله من قتلك ولعن الله من خالفك ولعن الله من افترى عليك وظلمك ولعن الله من غضبك ومن بلغه ذلك فرضى به انا الى الله منهم برئ لعن الله امة خالفتك وامة جحدت ولايتك وامة تظاهرت عليك وامة قتلتك وامة جازت عنك وخذلتك الحمد لله الذى جعل النار مثويهم وبئس الورد المورود وبئس ورد الواردين وبئس درك المدركين اللهم العن قتله انبيآئك واوصيآء انبيائك بجيمع لعناتك واصلهم حر نارك اللهم العن الجوابيت والطواغيت و الفراعنة واللات والعزى والجبت وكل ند يدعى من دون الله وكل مفتر على الله اللهم العنهم واشياعهم واتباعهم واوليآئهم واعوانهم ومحبيهم لعنا كثيرا آنگاه سه مرتبه بگوى اللهم العن قتلة امير المؤمنين آنگاه سه مرتبه بگوى اللهم العن قتلة الحسين انگاه بگوى اللهم عذبهم عذابا لا تعذبه احدا من العالمين فضاعف عليهم عذابك كما شاقوا ولاة امرك واعد لهم عذابا لم تحله باحد من خلقك اللهم ادخل على قتلة انصار رسولك وقتلة انصار امير المؤمنين وعلى قتلة انصار الحسن وقتلة انصار الحسين وقتلة من قتل في ولاية آل محمد اجمعين عذابا مضاعفا في اسفل درك من الجحيم ولا تخفف عنهم من عذابها وهم فيها مبلسون ملعونون ناكسون رؤسهم عند ربهم قد عاينوا الندامة والخزى الطويل

[ 175 ]

لقتلهم عترة انبيآئك ورسلك واتباعهم من عبادك الصالحين اللهم العنهم في مستسر السر وظاهر العلانية في سمائك وارضك اللهم اجعل لى لسان صدق في اوليآئك وجئت الى مشاهدهم حتى تلحقنى بهم وتجعلنى لهم تبعا في الدنيا والاخرة يا ارحم الراحمين آنگاه در بالاى سر آنحضرت بنشين وبگو سلام الله وسلام ملائكته المقربين والمسلمين لك بقلوبهم والناطقين بفضلك والشاهدين على انك صادق امين صديق عليك يا مولاى السلام من الله وعلى روحك و بدنك اشهد انك طهر طاهر مطهر اشهد انك يا ولى الله وولى رسوله بالبلاغ والادآء واشهد انك حبيب الله وانك باب الله وانك وجه الله الذى يوتى به وانك خليل الله وانك عبد الله واخى رسوله اتيتك وافدا لعظيم حالك ومنزلتك عند الله وعند رسوله صلى الله عليه وآله اتيتك متقربا الى الله بزيارتك خلاص نفسى متعوذا بك من نار استحقها مثلى بما جنيته على نفسى اتيتك انقطاعا اليك والى ولدك الخلف من بعدك على تزكية الحق فقلبى لك مسلم وامرى لك متبع ونصرتى معدة وانا عبد الله ومولاك في طاعتك الوافد اليك والتمس بذلك كمال المنزلة عند الله وانت من امرنى الله بصلته وحثنى على بره ودلنى على فضله وهدانى الى حبه ورغبنى في الوقاة اليه والى طلب الحوآئج عنده انتم اهل بيت يسعد من تولاكم ولا يخيب من اتاكم ولا يخسر من يهواكم ولا يسعد من عاداكم ولا اجد احدا افزع اليه خيرا لى منكم انتم اهل بيت الرحمة ودعآئم الدين واركان الارض و الشجرة الطيبة اللهم لا تخيب توجهى برسولك وال رسولك اللهم انت مننت على بزيارة مولاى وولايته ومعرفته فاجعلنى ممن ينتصر به وينصره ومن على بنصرك لدينك في الدنيا والاخرة اللهم انى احيى على ما حى به على بن ابى طالب واموت على ما مات عليه على بن ابيطالب عليه السلام آنگاه دو ركعت نماز بالاى سر آنحضرت بگذارد وجهت مطالب دنيوى واخروى خود دعا كن كه محل اجابت دعاست بعد از آن بگو اللهم انى صليت هاتين الركعتين هدية منى الى سيدى ومولاى وليك واخى رسولك امير المؤمنين وسيد الوصيين على بن ابى طالب عليه السلام فصل على محمد وآل محمد وتقبلهما منى واجزنى على ذلك جزآء المحسنين اللهم لك

[ 176 ]

صليت ولك ركعت ولك سجدت وحدك لا شريك لك لانه لا تكون الصلوة والركوع والسجود الا لك لانك انت الله الذى لا اله الا انت اللهم صلى على محمد وآل محمد وتقبل منى زيارتى واعطنى سؤلى بمحمد وآله الطاهرين آنگاه حضرت آدم و نوح عليهما السلام را زيارت كن چه ابن بابويه در كتاب من لا يحضره الفقيه نقل نموده كه استخوان آدم وجسد نوح عليهما السلام در آن مكان شريف مدفونست پس هر گاه خواهى كه آدم را زيارت كنى نيت زيارت كرده بگو السلام عليك يا صفى الله السلام عليك يا حبيب الله السلام عليك يا نبى الله السلام عليك يا امين الله السلام عليك يا خليفة الله في ارضه السلام عليك يا ابا البشر صلوات الله وسلامه عليك وعلى روحك وبدنك وعلى الطاهرين من ولدك وذريتك صلوة لا يحصيها الا هو ورحمة الله وبركاته ودر زيارت نوح عليه السلام بعد از نيت زيارت بگو السلام عليك يا نبى الله السلام عليك يا صفى الله السلام يا ولى الله السلام عليك يا حبيب الله السلام عليك يا شيخ المرسلين السلام عليك يا امين الله في ارضه صلوات الله وسلامه على روحك وبدنك وعلى الطاهرين من ولدك ورحمة الله وبركاته آنگاه جهت هر يك از ايشان دو ركعت نماز بگذارد ودعائى كه مذكور شد بخوان وهر گاه اراده نمائى كه بوطن خود روى ووداع حضرت امير المؤمنين على عليه السلام كنى بطريقى كه مذكور شد زيارت آنحضرت بجا آر بعد از آن بگو السلام عليك يا امير المؤمنين ورحمة الله وبركاته استودعك الله واسترعيك واقرء عليك السلام امنا بالله والرسل وبما جآءت به ودلت عليه اللهم فاكتبنا مع الشاهدين اللهم لا تجعله آخر العهد من زيارتى اياه فان توفيتنى قبل ذلك فانى اشهد في مماتى ما شهدت عليه في حيوتى ان الائمة على بن ابى طالب والحسن والحسين وعلى ومحمد وجعفر وموسى وعلى ومحمد وعلى والحسن ومحمد بن الحسن صاحب الزمان صلوات الله وسلامه عليهم اجمعين واشهد ان من قتلهم وحاربهم مشركون ومن رد عليهم في اسفل درك الجحيم واشهد ان من حاربهم لنا اعداء ونحن منهم برآء وانهم حزب الشيطان وعلى من قتلهم لعنة الله والملائكة والناس اجمعين اللهم انى اسئلك بعد الصلوة والتسليم ان تصلى على محمد وآل محمد ولا تجعل آخر العهد من زيارته وان جعلته فاحشرنى مع هؤلاء الائمة المسلمين

[ 177 ]

اللهم وذلل قلوبنا لهم بالطاعة والناصحة والمحبة وحسن الموازرة والتسليم زيارت حضرت امام حسين عليه السلام بدان وفقك الله وايانا كه هر گاه اراده زيارت حضرت امام حسين عليه السلام كنى در كربلاى معلا بايد كه در نهر فرات غسل كنى وجامهاى پاك بپوشى وپاى برهنه بروى چه در حديث وارد شده كه راه رفتن در آن حرم محترم چنان باشد كه در حرم خدا ورسول خدا راه رود ودر راه تكبير وتهليل وتسبيح بگو وسلام وصلوات بر محمد وآل محمد بفرست تا آنكه بدر حاير آنحضرت رسى ومراد بحاير ديواريست كه الحال بر دور گنبد حضرت كشيده اند وبواسطه آن حايرش ميگويند كه متوكل عباسى خواست كه كسى بزيارت قبر آنحضرت نرود آب را در آنجا سرداد تا قبر آنحضرت را خراب كند آب چون بحوالى قبر رسيد بر بالاى يكديگر جمع شده پيش نرفت وحيران واربر دور آن بايستاد پس چون بدر حاير آنحضرت رسى بگو السلام عليك يا حجة الله وابن حجته السلام عليك يا ملائكة الله وزوار قبر الحسين بن نبى الله آنگاه داخل حاير شو وبعد از آنكه ده گام برداشته باشى توقف كن وسى مرتبه الله اكبر بگو آنگاه متوجه آنحضرت شو ورو بحضرت كرده قبله را در ميان هر دو كتف بگير وبگو السلام عليك يا حجة الله وبن حجته السلام عليك يا قتيل الله وابن قتيله السلام عليك يا ثار الله وابن ثاره السلام عليك يا وتر الله الموتور في السموات والارض اشهد ان دمك سكن في الجنة واقشعرت له اظلة العرش وبكى له جميع الخلائق وبكت له السموات والارضون وما فيهن وما بينهن ومن ينقلب في الجنة والنار من خلق ربنا وما ترى وما لا ترى اشهد انك حجة الله وابن حجته واشهد انك قتيل الله وابن قتيله واشهد انك ثار الله وابن ثاره واشهد انك بلغت عن الله عزوجل ووقيت ووافيت وجاهدت في سبيل ربك ومضيت للذى كنت عليه شهيدا ومشهدا وشاهدا ومشهودا انا عبد الله ومولاك وفى طاعتك و الوافد اليك التمس بذلك كمال المنزلة عند الله وثبات القدم في الهجرة اليك و السبيل الذى لا يختلج دونك من الدخول في كفالتك التى امرت بها من اراد الله بدا بكم من ار الله ترابكم وبكم بين الله الكذب وبكم يباعد الزمان الكلب وبكم فتح الله وبكم يختم الله وبكم يمحوا الله ما يشاء وبكم يفك الذل من رقابنا وبكم

[ 178 ]

يدرك الله فترة كل مؤمن يطلب وبكم ينبت الارض اشجارها وبكم يخرج الاشجار باثمارها وبكم ينزل السمآء مطرها وبكم يكشف الله الكرب وبكم ينزل الله الغيث وبكم يسبح الله الارض التى تحمل ابدانكم لعن الله امة قتلتكم وامة خالفتكم وامة جحدت ولايتكم وامة ظاهرت عليكم وامة شهدت ولم يستشهد الحمد لله الذى جعل النار ماويهم وبئس الورد المورود والحمد لله رب العالمين صلى الله عليك يا ابا عبد الله انا الى الله ممن خالفك برئ انا الى الله ممن خالفك برئ آنگاه ببالين آن حضرت رفته فرزند او على بن الحسين على اكبر را زيارت كند وبعد از آنكه نيت زيارت كنى بگو السلام عليك يابن رسول الله السلام عليك يابن امير المؤمنين عليه السلام السلام عليك يابن الحسن والحسين السلام عليك يابن خديجة وفاطمة صلى الله عليك صلى الله عليك صلى الله عليك لعن الله من قتلك لعن الله من ظلمك انا الى الله منهم برئ آنگاه بسر قبور شهداء رفته بگو السلام عليكم والله فزتم والله فزتم والله يا ليتنى كنت معكم فافوز فوزا عظيما آنگاه ببالاى سر آنحضرت آمده نماز زيارت بگذار ودعائى كه بعد از نماز زيارت مذكور شد بخواند ودعا كند جهت مطالب دنيوى واخروى خويش وبرادران مؤمن وعيالان خويش كه دعا در زير قبه امام حسين عليه السلام مستجابست ورد نميشود بعد از آن كه اراده كنى از گنبد حضرت بيرون آئى چنان كن كه پشت بحضرت نكنى ودر وقت بيرون آمدن بگو انا لله وانا اليه راجعون تا آنكه قبر آنحضرت از نظر غايب شود آنگاه متوجه زيارت حضرت عباس بن على بن ابى طالب شو ودر وقتى كه در گنبد رسى بگو سلام الله وسلام ملائكته المقربين وانبيآئه المرسلين وعباده الصالحين وجميع الشهداء والصديقين الزاكيات الطيبات فيما يفتدى به ويروح عليك يابن امير المؤمنين اشهد لك بالتسليم والتصديق والوفآء والنصحية لخلف النبى صلى الله عليه وآله وسلم المرسل والسبط المنتجب والدليل العالم والوصى المبلغ والمظلوم المهتظم فجزاك الله عن رسوله وعن امير المؤمنين وعن الحسن وعن الحسين افضل الجزآء بما صبرت واحتسبت واعنت فنعم عقبى الدار لعن الله من قتلك ولعن الله من جهل حقك واستخف بحرمتك لعن الله من حال بينك وبين ماء الفرات اشهد انك قتلت مظلوما و

[ 179 ]

ان الله منجز لكم ما وعدكم جئتك يابن امير المؤمنين وافدا اليكم فمعكم معكم لا مع عدوكم انى بكم وبآبائكم من المؤمنين ولمن خالفكم وقتلكم من الكافرين قتل الله امة قتلكم بالايدى والالسن آنگاه داخل گنبد شده روى خود رابر قبر آنحضرت نهاده بگو السلام عليك ايها العبد الصالح المطيع لله ولرسوله ولامير المؤمنين والحسن والحسين صلوات الله عليهم السلام عليك ورحمة الله وبركاته ومغفرته ورضوانه على روحك وبدنك واشهد انك مضيت على ما مضى به البدريون والمجاهدون في سبيل الله المناصحون له في جهاد اعدآئه المبالغون في نصرة اوليآئه الذابون عن احبآئه فجزاك الله افضل الجزآء واوفر الجزاء واوفى جزآء احد ممن وفى بيعته واستجاب له دعوته واطاعوه ولاة امره اشهد انك قد بالغت في النصيحة و اعطيت غاية المجهود فبعثك الله من الشهدآء وجعل روحك مع ارواح السعدآء واعطاك من جنانه افسحها منزلا وافضلها غرفا ورفع ذكرك في الطيبين وحشرك مع النبيين والصديقين والشهدآء والصالحين وحسن اولئك رفيقا اشهد انك لم تهن ولم تنكل وانك مضيت على بصيرة من امرك مقتديا بالصالحين ومتبعا للنبيين فجمع الله بيننا وبينك وبين رسوله واوليآئه في منازل المحسنين فانه ارحم الراحمين وهر گاه خواهى كه عباس على را وداع كنى بگو استودعك الله واسترعيك واقرء عليك السلام امنا بالله وبكتابه وبما جاء من عند الله اللهم اكتبنا مع الشاهدين اللهم لا تجعل آخر العهد من زيارتى قبر ابن اخى رسولك صلى الله عليه وآله وارزقنى زيارته ابدا ما ابقيتنى واحشرنى معه ومع آبائه في الجنان وعرف بينى وبينه وبين رسولك واوليآئك اللهم صل على محمد وآل محمد وتوفنى على الايمان بك والتصديق برسولك والولاية لعلى بن ابى طالب والائمة من ولده والبرآءة من عدوهم فانى قد رضيت يا رب بذلك وبعد از آن جهت خود و پدر ومادر خود وبرادران مؤمن خود دعا كن وهر گاه خواهى كه وداع حضرت امام حسين عليه السلام كنى بطريقى كه مذكور شد زيارت آنحضرت كرده بگو السلام عليك ورحمة الله وبركاته نستودعك وعليك السلام امنا بالله وبالرسول وبما جآء به ودل عليه واتبعنا الرسول فاكتبنا مع الشاهدين اللهم لا تجعله آخر العهد منا ومنه اللهم

[ 180 ]

انا نسالك ان تنفعنا بحبه اللهم ابعثه مقاما محمودا الا تنصر به دينك وتقبل به عدوك وتنشر من نصب حربا لال محمد فانك وعدته ذلك وانت لا تخلف الميعاد السلام عليك ورحمة الله وبركاته آنگاه روى خود را بجانب مشهد كرده بگو اشهد انكم شهدآء نجبآء جاهدتم في سبيل الله وقتلتم على منهاج رسول الله صلى الله عليه وآله وابن رسوله صلى الله عليه وآله وسلم تسليما انتم السابقون والمهاجرون والانصار اشهد انكم انصار الله وانصار رسوله وسلم تسليما اللهم لا تشغلنى في الدنيا عن شكر نعمتك ولا باكثار تلهينى عجائب بهجتها وتفتنى بزهرات زهرتها ولا بالاقلال يضر بعملى كده وتملاء صدرى همه اعطنى من ذلك غنا عن اشرار خلقك وبلاغا انال به رضاك يا رحمن اسئلك السلام عليكم يا ملائكة الله وزوار قبر ابى عبد الله آنگاه طرف راست روى خود را بضريح مقدس بمال وبعد از آن طرف چپ را وچنان بيرون رو كه پشت بضريح مقدس نكنى تا آنكه قبر از نظر غايب شود زيارت حضرت امام موسى وامام محمد تقى عليهما السلام بدان وفقك الله وايانا كه هر گاه ببغداد رسى و اراده زيارت حضرت امام موسى كاظم وامام محمد تقى عليهما السلام نمائى غسل كن ورختهاى پاك بپوش ومتوجه زيارت شو وچون بمشهد مقدس ايشان رسى نزديك قبر حضرت امام موسى عليه السلام رفته نيت زيارت كن وبگو السلام عليك يا ولى الله السلام عليك يا حجة الله السلام عليك يا نور الله الساطع في ظلمات الارض اتيتك زائرا عارفا بحقك معاديا لاعدآئك مواليا لاوليآئك فاشفع لى عند ربك آنگاه حاجتى كه دارى بخواه كه محل اجابتست بعد از آن نزديك قبر حضرت امام محمد تقى عليه السلام رفته نيت زيارت آنحضرت كن وبگو اللهم صلى على محمد بن على الامام البر التقى الرضى المرضى وحجتك على فوق الارضين ومن تحت الثرى صلوة كثيرة نامية زاكية مباركة متواصلة مترادفة كافضل ما صليت على احد من اوليآئك السلام عليك يا ولى الله السلام عليك يا نور الله السلام عليك يا حجة الله السلام عليك يا امام المؤمنين ووارث النبيين وسلالة الوصيين السلام عليك يا نور الله في ظلمات الارض اتيتك زائرا عارفا بحقك معاديا لاعدآئك مواليا

[ 181 ]

لاوليآئك فاشفع لى عندك ربك آنگاه حاجتى كه دارى بخواه كه باجابت مقرون گردد بعد از آن بر بالين حضرت امام محمد تقى عليه السلام جهت هر يك دو ركعت نماز زيارت بگذار ودعائى كه مذكور شد بخوان وهر گاه خواهى كه ايشانرا وداع كنى بطريقى كه مذكور شد زيارت كن آنگاه بگو السلام عليكما ورحمة الله وبركاته يا وليا الله استودعكما و اقرء عليكما السلام امنا بالله وبالرسول وبما جئتما به ودللتما عليه اللهم فاكتبنا مع الشاهدين اللهم لا تجعل آخر العهد من زيارتى اياهما وارزقنى مرافقتهما واحشرنى معهما محبتهما والسلام عليكما ورحمة الله وبركاته زيارت حضرت امام رضا عليه السلام بدان وفقك الله تعالى وايانا كه هر گاه بمشهد مقدس رسى وخواهى كه زيارت حضرت امام رضا عليه السلام بجا آرى اول غسل زيارت كن ودر وقت غسل كردن ايندعا بخوان اللهم طهرنى وطهر قلبى واشرح لى صدرى واجر على لسانى مدحتك والثنآء عليك فانه لا قوة الا بك اللهم اجعل لى طهورا وشفآء آنگاه جامهاى پاك پوشيده پاى برهنه با سكينه ووقار تكبير و تهليل گويان داخل روضه شو ودر آن وقت بگو بسم الله وبالله وعلى ملة رسول الله اشهد ان لا اله الا الله وحده لا شريك له واشهد ان محمدا عبده ورسوله وان عليا ولى الله پس چون بضريح مقدس آنحضرت رسى رو بقبر كن وقبله را در ميان هر دو كتف خود بگير وبگو اشهد ان لا اله الا الله وحده لا شريك له واشهد ان محمدا عبده ورسوله وانه سيد الاولين والاخرين وانه سيد الانبيآء والمرسلين اللهم صل على محمد وآل محمد عبدك ورسولك ونبيك وسيد خلقك اجمعين صلوة لا يقوى على احصآئها غيرك اللهم صل على امير المؤمنين على بن ابيطالب عبدك واخى رسولك الذى انتجبته لعلمك وجعلته هاديا لمن شئت من خلقك والدليل على من بعثت برسالاتك وديان الدين بعدلك وفصل قضآئك بين خلقك والمهيمن على ذلك كله والسلام عليه ورحمة الله وبركاته اللهم صل على فاطمة بنت نبيك وزوجة وليك وام السبطين الحسن والحسين سيدى شباب اهل الجنة الطهر الطاهرة التقية الرضية الزكية سيدة نساء العالمين اهل الجنة صلوة لا يقوى على احصآئها غيرك اللهم صل على الحسن والحسين سبطى نبيك

[ 182 ]

وسيدى شباب اهل الجنة العالمين في خلقك والدالين على من بعثت برسالاتك و ديان الدين بعدلك وفصل قضآئك بين خلقك اللهم صل على على بن الحسين عبدك القآئم في خلقك والدليل على من بعثت رسالاتك وديان الدين بعدلك وفصل قضآئك بين خلقك سيد العابدين اللهم صل على محمد بن على عبدك وخليفتك في ارضك باقر علم النبيين اللهم صل على جعفر بن محمد الصادق عبدك وولى دينك وحجتك على خلقك اجمعين الصادق البار اللهم صل على موسى بن جعفر عبدك الصالح ولسانك في خلقك والناطق بحكمك والحجة على بريتك اللهم صل على على بن موسى الرضا المرتضى عبدك وولى دينك القآئم بعدلك والداعى الى دين آبائه الصادقين صلوة لا يقوى على احصآئها غيرك اللهم صل على محمد بن على عبدك والقآئم بامرك الداعى الى سبيلك اللهم صل على على بن محمد عبدك وولى دينك اللهم صل على الحسن بن على العامل بامرك القآئم في خلقك وحجتك المودى عن نبيك وشاهدك على خلقك المخصوص بكرامتك الداعى الى طاعتك وطاعة رسولك صلواتك عليهم اجمعين اللهم صل على حجتك ووليك القآئم في خلقك صلوة تامة باقية تعجل بها فرجه وتنصره بها وتجعلنا معه في الدنيا والاخرة اللهم انى اليك اتقرب بحبهم واوالى وليهم واعادى عدوهم فارزقنى بهم خير الدنيا والاخرة واصرف عنى بهم شر الدنيا والاخرة واهوال يوم القيمة آنگاه بر بالين آنحضرت بنشين وبگو السلام عليك يا ولى الله السلام عليك يا حجة الله السلام عليك يا نور الله في ظلمات الارض السلام عليك يا عمود الدين السلام عليك يا وارث ابراهيم خليل الله السلام عليك يا وارث اسماعيل ذبيح الله السلام عليك يا وارث موسى كليم الله السلام عليك يا وارث عيسى روح الله السلام عليك يا وارث محمدا بن عبد الله خاتم النبيين وحبيب رسول رب العالمين رسول الله السلام عليك يا وارث امير المؤمنين على ولى الله السلام عليك يا وارث فاطمة الزهرآء السلام عليك يا وارث الحسن والحسين سيدى شباب اهل الجنة السلام عليك يا وارث على بن الحسين سيد العابدين السلام عليك يا وارث محمد بن على باقر علوم الاولين والاخرين السلام عليك يا وارث جعفر بن محمد الصادق البار التقى السلام عليك يا وارث موسى بن جعفر

[ 183 ]

السلام عليك ايها الصديق الشهيد السلام عليك ايها الوصى البار التقى اشهد انك قد اقمت الصلوة واتيت الزكوة وامرت بالمعروف ونهيت عن المنكر و عبدت الله حتى اتاك اليقين السلام عليك يا ابا الحسن ورحمة الله وبركاته آنگاه روى خود را بر ضريح مقدس آنحضرت نهاده بگو اللهم صمدت اليك من ارضى وقطعت البلاد رجآء رحمتك فلا تخيبنى ولا تردنى بغير قضآء حاجتى وارحم تقلبى على قبر ابن اخى رسولك صلواتك عليه وآله بابى انت وامى اتيتك زائرا وافدا عايذا مما جنيت على نفسى واحطت على ظهرى فكن لى شافعا الى الله يوم فقرى وفاقتى فلك عند الله مقاما محمودا وانت عنده وجيه آنگاه دست راست خود را سوى آسمان بردار ودست چپ خود را بضريح دراز كن وبگو اللهم انى اتقرب اليك بحبهم وبموالاتهم واتولى آخرهم بما توليت اولهم وابرء من كل وليجة دونهم اللهم العن الذين بدلوا نعمتك واتهموا نبيك وجحدوا آياتك وسخروا بامامك وحملوا الناس على اكتاف آل محمد اللهم انى اتقرب اليك باللعنة عليهم والبرآءة منهم في الدنيا والاخرة يا رحمن آنگاه بپايين پاى آنحضرت آمده بگو صل الله عليك يا ابا الحسن صلى الله على روحك وبدنك صبرت وانت الصادق المصدق قتل الله من قتلك بالايدى والالسن اللهم العن قتلة امير المؤمنين وقتلة الحسن والحسين وقتلة اولاد رسول الله صلى الله عليه وآله آنگاه ببالاى سر رفته دو ركعت نماز زيارت بگذارد در ركعت اول بعد از فاتحه سوره يس بخوان و در ركعت دوم بعد از فاتحه سوره الرحمن واگر بخاطر نداشته باشد از روى قرآن ميتواند خواند واگر ميسر نشود هر سوره كه خواهى بخوان وبعد از فراغ از نماز زيارت دعائى كه مذكور شد بخوان وهر گاه كه خواهى آنحضرت را وداع كنى بگو السلام عليك يا مولاى وابن مولاى ورحمة الله وبركاته انت لنا جنة من العذاب وهذا اوان انصرافى عنك غير راغب عنك ولا مستبدل بك ولا مؤثرا عليك ولا زاهدا في قربك وقد حدث بنفسى للحدثان وترك الاهل والاوطان فكن لى شافعا يوم حاجتى وفقرى وفاقتى يوم لا يغنى عنى حميمى ولا قرابتى يوم لا يغنى عن والدى اسئل الله الذى قدر على فرق مكانك ان لا يجعله آخر العهد

[ 184 ]

من رجوعى واسئل الله الذى ابكى عليك عينى ان يجعله سببا لى وذخرا واسئل الله الذى ارانى مكانك وهدانى للتسليم عليك وزيارتى اياك ان يوردنى حوضك ويرزقنى مرافقتك في الجنان السلام عليك يا صفوة الله السلام عليك يا امير المؤمنين ووصى رسول رب العالمين وقايد الغر المحجلين السلام على الحسن والحسين سيدى شباب اهل الجنة السلام على على بن الحسين ومحمد بن على وجعفر بن محمد وموسى بن جعفر وعلى بن موسى ومحمد بن على وعلى بن محمد والحسن بن على ومحمد بن الحسن صاحب الزمان صلوات الله عليهم السلام ورحمة الله وبركاته السلام على ملئكة الله الحافظين السلام على ملائكة الله المقيمين المسبحين الذين هم بامره يعملون السلام علينا وعلى عباد الله الصالحين اللهم لا تجعله آخر العهد من زيارتى اياه فان جعلته فاحشرنى معه ومع آبائه الماضين وان ابقيتنى يا رب فارزقنى زيارته ابدا ما ابقيتنى انك على كل شئ قدير استودعك الله واسترعيك واقرء عليك السلام آمنا بالله وبما دعوت اليه فاكتبنا مع الشاهدين اللهم ارزقنى حبهم ومودتهم ابدا ما ابقيتنى السلام عليك وعلى ملائكة الله وزوار قبر ابن نبى الله وچون بيرون آئى پشت بضريح مقدس آنحضرت نكنى تا آنكه قبر از نظر پنهان شود زيارت حضرت امام على نقى وامام حسن عسكرى عليهما السلام بدان وفقك الله تعالى وايانا كه چون بسامره رسى وخواهى كه زيارت قبر حضرت امام على نقى وامام حسن عسكرى عليهما السلام كنى بايد كه اول غسل زيارت كرده جامهاى پاك بپوشى وچون بجائى رسى كه قبر ايشانرا مشاهده كنى بگو السلام عليكما يا وليا الله السلام عليكما يا حجتى الله السلام عليكما يا نورى الله في ظلمات الارض اتيتكما عارفا بحقكما معاديا لاعدآئكما مواليا لاوليآئكما مؤمنا بما آمنتما به كافرا بما كفرتما به محققا لما حققتما مبطلا لما ابطلتما اسأل الله ربى وربكما ان يجعل حظى من زيارتى اياكم الصلوة على محمد وآل محمد وان يرزقنى مرافقتكما في الجنان مع آبائكما الصالحين واسئله ان يعتق رقبتى من النار ويرزقنى شفاعتكما ومصاحبتكما ويعرف بينى وبينكما ولا يسلبنى حبكما وحب ابآئكما

[ 185 ]

الصالحين وان لا يجعله آخر العهد من زيارتكما وان يجعل محشرى معكما في الجنة برحمته اللهم ارزقنى حبهما وتوفنى على ملتهما اللهم العن ظالمى آل محمد حقهم وانتقم اللهم العن الاولين منهم والاخرين وضاعف عليهم العذاب الاليم وبلغ بهم واشياعهم ومحبهم وشيعتهم اسفل الدرك من الجحيم انك على كل شئ قدير اللهم عجل فرج وليك واجعل فرجنا مع فرجه يا ارحم الراحمين آنگاه جهت خود ومؤمنين ومؤمنات دعا كن كه محل اجابت دعواتست بعد از آن جهت هر يك از امامين معصومين دو ركعت نماز زيارت بگذار ودعاى مذكور بعد از نماز بخوان وبعضى از مجتهدين داخل شدن بگنبد اين دو امام را جايز نميدانند زيرا كه اين هر دو امام در خانه خود مدفونند پس داخل شدن بخانه شخصى بى اذن او جايز نيست وشيخ طوسى طاب ثراه فرمود كه اگر داخل شود گناه ندارد چه در احاديث اهل بيت وارد شده كه ايشان اموال خود را بر شيعيان خود حلال كرده اند وهر گاه خواهى كه وداع ايشان كنى بگوى السلام عليكما يا وليا الله استودعكما واقرء عليكما السلام امنا بالله وبالرسول وبما جئتما به ودللتما عليه اللهم اكتبنا مع الشاهدين زيارت حضرت صاحب الزمان عليه السلام بدانكه چون اراده زيارت آنحضرت نمائى در سامره بايد كه غسل كنى جهت زيارت وجامهاى پاك بپوشى ودر سردابه آنحضرت رفته بگوى السلام على الحق الجديد والعالم الذى علمه لا يبيد السلام على محيى المؤمنين ومميت الكافرين السلام على مهدى الامم وجامع الكلم السلام على خلف السلف وصاحب الشرف السلام على حجة المعبود وكلمة المحمود السلام على معز الاوليآء ومذل الاعدآء السلام على وارث الانبيآء وخاتم الاوصيآء السلام على الامام المنتظر والغآئب المستتر السلام على السيف الشاهر والقمر الزاهر والنور الباهر السلام على شمس الظلام وبدر التمام السلام على ربيع الايام وفطرة الانام السلام على صاحب الصمصام وفلاق الهمام السلام على صاحب الدين المأثور والكتاب المسطور السلام على بقية الله في ارضه وحجته على عباده والمنتهى اليه مواريث الانبيآء ولديه موجود آثار

[ 186 ]

الاصفيآء السلام على المؤتمن على السر والعلن ولى الامم السلام على المهدى الذى وعد الله عزوجل به الامم يجمع به الكلم ويلم به الشعث ويملا به الارض قسطا وعدلا ويمكن له وينجز به وعد المؤمنين اشهد انك والائمة من ابآئك ائمتى وموالى في حيوة الدنيا ويوم يقوم الاشهاد اسئلك يا مولاى ان تسال الله تبارك وتعالى في صلاح شانى وقضآء حوآئجى وغفران ذنوبى والاخذ بيدى في دينى ودنياى وآخرتى ولكافة اخوانى المؤمنين والمؤمنات انه غفور رحيم وصلى الله على سيدنا محمد رسول الله وآل محمد الطاهرين آنگاه دو ركعت نماز (1) بگذار وايندعا بخوان اللهم عظم البلاء وبرح الخفآء وانكشف الغطاء و ضاقت الارض ومنعت السمآء واليك يا رب المشتكى وعليك المعول في الشدة و الرخآء اللهم صل على محمد وآله الذى فرضت علينا طاعتهم فعرفتنا بذلك منزلتهم فرج عنا بحقهم فرجا عاجلا كلمح البصر او هو اقرب من ذلك يا محمد يا على انصرانى فانكما ناصرى واكفيانى فانكما كافينى يا مولاى يا صاحب الزمان الغوث الغوث ادركنى ادركنى ادركنى فصل چهارم در بيان ايام مولود حضرت رسالت پناه وامير المؤمنين وائمه معصومين صلوات الله عليهم اجمعين وايام وفات ايشان محمد بن عبد الله ابن عبد المطلب بن هاشم بن عبد مناف صلى الله عليه وآله كنيت او ابوالقاسم ومولود او در مكه واقع شده روز جمعه وقت طلوع فجر هفدهم ربيع الاول عام الفيل وآنچه در بعضى احاديث صحيحه وارد شده كه مولود آنحضرت روز دوازدهم ربيع الاول بوده موافق قول سنيانست ودر حديث نيز وارد شده كه هر گاه دو حديث مخالف وارد شده باشد عمل بحديثى بايد كرد كه موافق قول سنيان نباشد لهذا اصحاب ما عمل بآن نكرده اند والده آنحضرت آمنه بنت وهب بن عبد مناف است حامله شد باو از پدر او عبد الله بن عبد المطلب بن هاشم بن عبد مناف در ايام تشريق كه آن يازدهم ودوازدهم وسيزدهم ماه ذى الحجه است در خانه ايشان بمنا نزديك جمره وسطى ودر اين مقام بحثى هست وجواب آن نيز در كتب مذكور است وروز مبعث او برسالت بيست وهفتم رجب است واز سن مباركش چهل سال گذشته بود ودر شب بيست وهفتم و


(1) واگر دوازده ركعت نماز بگذارد چنانچه در بعض كتب مزار ومأثور ومذكور است البته اولى خواهد بود صدر دام ظله العالى

[ 187 ]

روز آن دوازده ركعت نماز وزيارت آنحضرت سنت است ودر بيست ويكم ماه رمضان آنحضرت را عروج بمعراج واقع شد ودر سال سيزدهم از مبعث در شب پنجشنبه از مكه هجرت بمدينه كرد ودر همين شب حضرت امير المؤمنين على عليه السلام بجاى حضرت پيغمبر صلى الله عليه وآله خوابيد ونفس خود را فداى آنحضرت نمود تا آنكه در قرآن بدينواسطه مدح آنحضرت وارد شده ودر دهم ماه ربيع الاول حضرت خديجه مادر حضرت فاطمه زهرا عليها السلام را در حباله خويش در آورد وآنحضرت در آنوقت بيست وپنجساله بود وخديجه چهل ساله و در همين روز جد آنحضرت وفات يافت ودر آنوقت آنحضرت نه ساله بود ودر دوازدهم ماه رمضان سال دهم از بعثت خديجه بنت خويلد وفات يافت ووفات آنحضرت روز دوشنبه بيست وهشتم ماه صفر در سال يازدهم از هجرت او كه از مكه بمدينه واقع شده بود وبعضى از مجتهدين گفته اند كه وفات او در هجدهم ربيع الاول بود وسن شريفش شصت وسه سال بود حضرت امير المؤمنين عليه السلام اسم مباركش على وكنيتش ابوالحسن پدرش ابوطالب برادر پدر مادرى عبد الله پدر حضرت پيغمبر صلوت الله عليه وآله ومادر او فاطمه بنت اسد ابن هاشم وحضرت امير المؤمنين وبرادرانش اول هاشمى اند كه متولد شده اند از دو هاشمى ولادتش در اندرون خانه كعبه سيزدهم رجب ودر بعضى روايات هفتم شعبان وارد شده بعد از تولد حضرت رسالت پناه صلى الله عليه وآله بسى سال روز نصب آنحضرت بامامت هجدهم ذى الحجة سال دهم از هجرت ودر همين روز سال سى وچهارم از هجرت عثمان بن عفان كشته شده خلق بر آنحضرت بيعت كردند ودر همين روز موسى عليه السلام بر ساحران غالب آمد ودر همين روز ابرهيم عليه السلام از آتش نجات يافت ودر همين روز موسى وصى خود يوشع وسليمان آصف را تعيين نمودند وساير اوصياى انبيا درين روز تعيين شده اند ودر روز بيست و چهارم اين ماه حضرت پيغمبر وامير المؤمنين وفاطمه وحسن وحسين عليهم السلام با جهود ان مباهله كردند ودر اين روز حضرت امير المؤمنين تصدق بانگشترى خود نمود وآيه انما وليكم الله در آن باب نازل شد ودر بيست وپنجم اين ماه امير المؤمنين

[ 188 ]

وفاطمه عليهما السلام با وجود گرسنگى واحتياج خود قرصهاى نان را بر مسكين ويتيم واسير تصدق نمودند ودر آن باب سوره هل اتى نازل شد ودر بيست وششم ماه مذكور عمر را زخم زدند ودر بيست وهفتم آن ماه سال بيست وسيم از هجرت عمر فوت شد ووفات حضرت امير المؤمنين در مسجد كوفه شب جمعه بيست ويكم شهر رمضان سال چهلم از هجرت واقع شده ودر همين شب عيسى عليه السلام را بآسمان بردند ودر اين شب موسى بن عمران بجوار رحمت ايزدى پيوست ووصى او يوشع بن نون وفات يافت مدفن هميونش نجف اشرف سن شريفش شصت سه سال حضرت فاطمه زهرا عليها السلام بنت رسول صلى الله عليه وآله مولود او در مكه واقع شد بعد از مبعث به پنجسال ايام وفات او در مدينه بعد از وفات حضرت رسالت پناه صلى الله عليه وآله بصد روز ودر مدفن او خلافست اصح آنست كه در خانه خود باشد چنانچه مذكور شد وبعد از آنكه بنى اميه مسجد پيغمبر صلى الله عليه وآله را بزرگ ساختند آنخانه داخل مسجد شد وآن در ميانه منبر وقبر حضرت رسالت پناهى صلى الله عليه وآله است ودر بقيع نزد چهار امام احتياطا زيارت او بايد كرد ودر نصف رجب در ماه پنجم از هجرت تزويج حضرت فاطمه زهرا با حضرت امير المؤمنين عليه السلام واقع شد ودر آنوقت سن حضرت فاطمه عليها السلام يازده سال بود ودر همين روز در سال دوم از هجرت تحويل قبله بجانب كعبه شد حضرت امام حسن بن على بن ابى طالب عليه السلام سيد شباب اهل جنت مادر او فاطمه كنيت ابومحمد مولد او مدينه روز سه شنبه نصف ماه رمضان در سال دوم از هجرت وبعضى از مجتهدين سال هشتم از هجرت گفته اند مدفنش در بقيع ايام وفات او روز پنجشنبه هفتم (1) ماه صفر سال چهل ونه از هجرت و بعضى پنجاه گفته اند سن شريفش چهل وهشت سال بود وبعضى چهل وهفت سال نيز گفته اند حضرت امام حسين بن على بن ابى طالب عليه السلام سيد شباب اهل جنت مادر او فاطمه زهرا كنيت او ابو عبد الله مولدش مدينه آخر ماه ربيع الاول سال سيم از هجرت وبعضى از مجتهدين روز پنجشبنه سيزدهم ماه رمضان گفته اند وبعضى بيست وپنجم ماه شعبان سال چهارم از هجرت مدفنش كربلا روز


(1) در بعضى از روايات غير از اين وارد شده است صدر دام ظله.

[ 189 ]

شنبه دهم محرم وبعضى روز دوشنبه وروز جمعه نيز گفته اند در سال شصت ويكم از هجرت سن شريفش پنجاه وهشت سال حضرت امام زين العابدين على بن الحسين عليهما السلام كنيت او ابومحمد مادرش شاه زنان بنت شيروية بن كسرى پرويز وبعضى گفته اند كه دختر يزدجرد است مولدش مدينه روز يكشنبه پنجم ماه شعبان بسى وسه سال از هجرت وبعضى سى وهشت گفته اند مدفنش بقيع پيش عم خود حضرت امام حسن عليه السلام روز وفاتش شنبه دوازدهم محرم الحرام سال نود وپنج از هجرت سن شريفش پنجاه وهفت سال حضرت امام محمد باقر عليه السلام كنيتش ابوجعفر والده اش ام عبد الله بنت الحسن بن على واو اول علوى است كه از دو علوى بوجود آمده مولدش مدينه روز دوشنبه سيم ماه صفر سال پنجاه وهفت از هجرت وآنچه مذكور شد علامه وشيخ شهيد در تحرير ودروس نقل كرده اند وچون وفات حضرت امام حسين عليه السلام در سال شصت ويك از هجرت واقع شده پس در روز شهادت آنحضرت حضرت امام محمد باقر عليه السلام چهار سال داشته باشد چنانچه صدوق عليه الرحمة در كتاب من لا يحضره الفقيه نقل كرده مدفنش بقيع در پهلوى پدر خود ايام وفاتش روز دوشنبه هفتم ذى حجه سال صد وچهارده از هجرت وبعضى صد و شانزده گفته اند سن شريفش پنجاه وهفت سال حضرت امام جعفر صادق عليه السلام كنيتش ابو عبد الله مادرش ام فروه وبعضى گفته اند كه اسم مادرش فاطمه است ولقب او ام فروه بوده مولدش مدينه روز دوشنبه هفدهم ربيع الاول سال هشتاد وسه از هجرت مدفنش در بقيع در پهلوى پدر خود ايام وفاتش منتصف شهر رجب وبعضى شوال گفته اند سال صدو چهل وهشت از هجرت سن شريفش شصت وپنجسال حضرت امام موسى كاظم عليه السلام كنيتش ابوالحسن وابو ابراهيم وابو على مادرش حميده بربريه مولدش ابواكه منزلى است ما بين مكه ومدينه روز يكشنبه هفتم ماه صفر سال صد وبيست وهشت از هجرت وبعضى صد وبيست ونه گفته اند مدفنش مقبره قريش در بغداد وفاتش در روز بيست وچهارم رجب سال صد و

[ 190 ]

هشتاد وسه هجريه وبعضى روز جمعه بيست وپنجم رجب سال صد وهشتاد ويك گفته اند سن شريفش پنجاه سال حضرت امام على بن موسى الرضا عليه السلام كنيتش ابوالحسن مادرش ام ولد مولدش مدينه روز پنجشنبه پانزدهم ذى قعده وبعضى بيست وسيم گفته اند سال صد وچهل وهشت هجرى مدفنش طوس خراسان سال دويست وسه از هجرت سن شريفش پنجاه و پنجسال حضرت امام محمد تقى الجواد عليه السلام كنيتش ابوجعفر پدرش حضرت امام رضا عليه السلام مادرش ام ولد از اهل بيت ماريه قبطيه مولدش مدينه در نصف ماه رمضان سال صد ونود وپنج هجرى مدفنش مقابر قريش بقرب جدش در بغداد ايام وفاتش آخر ذى قعده وبعضى روز سه شنبه يازدهم ذى قعده سال دويست وبيست هجرى گفته اند سن شريفش بيست وپنج سال حضرت امام على نقى عليه السلام كنيتش ابوالحسن پدرش محمد جواد ومادرش سمانه ام ولد مولدش مدينه منتصف ذى حجه وبعضى بيست وششم گفته اند سال دويست ودوازده هجرى مدفنش بخانه خود بسر من راى روز دو شنبه سيم رجب سال دويست وپنجاه وچهار وبعضى دوم رجب نيز گفته اند سن شريفش چهل ويكسال ونه ماه حضرت امام حسن عسكرى عليه السلام كنيتش ابومحمد پدرش حضرت امام على نقى عليه السلام مادرش حديث ام ولد مولدش مدينه در دهم ربيع الاخر وبعضى روز دوشنبه چهارم ماه مذكور نيز گفته اند سال دويست وسى ودو هجرى مدفنش در خانه پدرش در سر من راى روز يكشنبه وبعضى روز جمعه هشتم ربيع الاول سال دويست وشصت هجرى گفته اند سن شريفش بيست وهشت سال وشيخ مفيد عليه الرحمه فرموده كه از بيرون خانه زيارت ايشان بايد كرد چه بى اذن داخل خانه غير نميتوان شد واصح آنست كه جايز است دخول در آن چه حضرات ائمه معصومين عليهم السلام مال خود را بر شيعه خود حلال كرده اند چنانچه در احاديث وارد شده حضرت امام محمد مهدى عليه السلام كنيتش ابوالقاسم مادرش صيقل لقبش نرجس وبعضى مريم بنت زيد گفته اند مولدش سر من راى در شب نصف شعبان سال دويست وپنجاه وچهار وبعضى دويست وپنجاه و

[ 191 ]

پنج گفته اند واين آنشخص است كه ظهور او پيش همه متيقن است وپر خواهد گردانيد زمين را از عدل چنانچه از جور پر شده است باب هشتم از كتاب جامع عباسى در بيان نذر كردن وعهد نمودن وسوگند خوردن وكفاره دادن ودر آن سه مطلب است مطلب اول در نذر كردن وعهد نمودن ودر آن دو فصل است فصل اول در بيان شروط نذر بدانكه نذر آنست كه شخصى فعلى يا ترك فعلى را جهت شكر نعمت يا دفع بلا يا زجر نفس بر خود لازم سازد وهشت شرط بنذر متعلق است شرط اول آنكه صيغه را بلفظ بگويد مثل آنكه لله على ان رزقنى الله ولدا ومالا او شفانى من مرضى او ان تركت الصلوة او زنيت اديت عشرة مثقال ذهب يعنى خداى راست بر من كه اگر مرا فرزندى يا مالى ارزانى دارد يا از مرض شفا دهد يا اگر نماز نكنم يا زنا كنم ده مثقال طلا تصدق دهم واگر مطلق گويد خداى راست بر من ده مثقال طلا تصدق كنم بى آنكه جهت شكرى يا دفع بلائى يا زجر نفسى باشد ميانه مجتهدين در اين خلافست اصح آنست كه صحيح است پس اگر بلفظ نگويد قصد كند وفا كردن بان سنت (1) است شرط دوم آنكه نذر كننده بالغ وعاقل باشد پس نذر طفل وديوانه صحيح نيست شرط سيم آنكه مختار باشد پس نذر كسى كه او را باكراه بر آن دارند صحيح نيست شرط چهارم آنكه قصد كند پس نذر مست وبيهوش وخفته صحيح نيست شرط پنجم آنكه قصد قربت كند پس نذر كافر صحيح نيست اما اگر بعد از نذر مسلمان شود وفا كردن بآن سنت است شرط ششم آنكه باذن پدر وشوهر وآقا بود پس نذر پسر وزن و غلام بدون اذن صحيح نيست (2) شرط هفتم آنكه آنچيزيرا كه نذر ميكند ميبايد كه مقدور نذر كننده باشد پس اگر ممتنع باشد خواه ممتنع عقلى چون جمع ميانه دو نقيض يا ممتنع عادتى چون رفتن بآسمان صحيح نيست شرط هشتم آنكه آن چيزى را كه نذر ميكند ميبايد كه طاعت باشد چون نماز وروزه وحج وجهاد وغير آن از عبادات يا فعل او را حج باشد پس اگر معصيت باشد صحيح نيست اما اگر مباح باشد ميانه


(1) بلكه احوط است صدر دام ظله العالى (2) صحت نذر پسر بدون اذن پدر بعيد نيست بلى اگر پدر بخواهد حل كند ميتواند ودر زن زياده از آنچه منافى با حق شوهر اوست ظاهرا دليلى ندارد صدر دام ظله العالى.

[ 192 ]

مجتهدين خلافست اقرب متابعت نذر است در اينصورت بحسب دين ودنيا ويا مساوى بودن اولى مراعات نذر است در فعل وترك چنانچه در احاديث وارد شده فصل دويم در احكام نذر كردن بدانكه نذر بطلاق زوجه و آزادى بنده پيش شيعه صحيح نيست واگر نذر طهارت كند به تيمم با وجود آب يا نذر نماز كمتر از دو ركعت كند جايز نيست وبعضى از مجتهدين نذر يك ركعت را نيز جايز دانسته اند واگر نذر حج پياده كند از شهرى كه نذر كرده لازم است كه متوجه مكه مشرفه شود وبعضى از مجتهدين گفته اند ميبايد كه از پنج محلى كه حضرت رسالت پناه صلى الله عليه وآله جهت احرام بستن مقرر كرده چنانچه در كتاب حج مذكور شده است تا مكه پياده برود واگر در اينصورت راه او بر دريا واقع شود بايد كه در كشتى (1) بايستد واگر با وجود قدرت پاره راه سوار شود واجبست كه بر گردد وآن راه را پياده برود وبعضى از مجتهدين برآنند كه در برگرديدن نيز پياده برود واگر نذر بيت الله الحرام كند منصرف بكعبه ميشود و همچنين اگر نذر بيت الله كند آن نيز بكعبه منصرف ميشود وبعضى از مجتهدين اين نذر را باطل ميدانند واگر نذر روزه چند روز معين كند مخير است در آنكه آن روزها را پى در پى بدارد يا متفرق مگر آنكه در صيغه نذر قصد گرفتن پى در پى كرده باشد واگر نذر روزه عيدين كند صحيح نيست وهمچنين نذر روزه ايام تشريق كه يازدهم ودوازدهم وسيزدهم ذيحجه است كسى را كه در منا باشد صحيح نيست وهمچنين اگر زن نذر كند كه در ايام حيض روزه دارد يا مسافر نذر كند كه روزه ماه رمضان را در سفر بگيرد صحيح نيست واگر نذر كند كه روزه را در مكان شريف بدارد لازمست وفا كردن بآن نذر واگر مكان شرافتى نداشته باشد ميان مجتهدين در آن خلافست اصح آنست كه در اينصورت متابعت نذر لازم است واگر نذر كند روزه داشتن زمانى در حديث واقع شده پنجاه روز روزه بگيرد مگر آنكه قصدش كمتر از پنجاه باشد واگر نذر آزاد كردن غلام قديم خود غلامى كند كه شش ماه خدمت او كرده است آزاد ميشود واگر نذر كند كه اول بنده را كه مالك شود آزاد باشد بعد از آن چند بنده را بيكدفعه مالك شود همه آزاد ميشوند


(1) معلوم نيست صدر دام ظله

[ 193 ]

واگر نذر كند كه آنچه كنيز او اول دفعه بزايد آزاد باشد پس اگر بيكدفعه دو طفل بزآيات هر دو آزاد است ودر نذر آزاد كردن بنده كوچك وبزرگ وذكر وانثى وصحيح و مريض مخير است واگر نذر كند تصدق بمال بسيارى در حديث وارد شده كه هشتاد درهم يا بيشتر بايد كه تصدق كند واگر نذر تصدق بجميع مال خود كند واز آن ضرر باو رسد بايد كه همه اموال خود را قيمت كند وبتدريج تصدق نمايد واگر نذر كننده از نذر عاجز شود نذر ساقط ميشود واگر بعد از عجز قدرت پيدا كند همان نذر واجب ميشود وبعضى از مجتهدين گفته اند كه در وقتى كه عاجز ميشود ميبايد كه كفاره بدهد ودر بعضى احاديث اهل بيت عليهم السلام وارد شده كه هر گاه كسى نذر روزه كند وبعد از آن عاجز شود بعوض هر روزى نيم من تبريز گندم تصدق نمايد ومجتهدين اين حديث را حمل كرده اند بر آنكه اين تصدق سنت است وحكم عهد نمودن در جميع شرايط واحكام حكم نذر كردن دارد مگر در صيغه كه عوض لله على در عهد عاهدت الله بايد گفت مطلب دويم در بيان سوگند خوردن واقسام وشروط بدانكه سوگند خوردن بر چهارده قسمست اول قسم خوردن بر چيزهاى گذشته واين قسم كفاره ندارد واگر چه دروغ قسم خورد واينقسم قسم را غموس گويند وداخل گناهان كبيره (1) كرده اند دوم قسم بر چيزهاى مستقبل سيم قسم بر فعل واجب چهارم قسم بر فعل سنت پنجم قسم بر فعل مكروه ششم قسم بر فعل مباح هفتم قسم بر فعل معصيت هشتم قسم بر ترك واجب نهم قسم بر ترك سنت دهم قسم بر ترك معصيت يازدهم قسم بر ترك مكروه دوازدهم قسم بر ترك مباح سيزدهم قسم بر مذكورات چهاردهم ديگرى را قسم دادن بر مذكورات وباز منقسم ميشود سوگند خوردن به پنج قسم اول واجب چون سوگند خوردن جهت خلاص نمودن مسلمانى يا مال او يا عرض او از دست ظالمى يا دفع ظلمى ازو واگر در اين صورت توريه كند كه از دروغ خلاص شود بهتر است (2) دوم حرام چون سوگند خوردن بدروغ وبغير نامهاى خداى تعالى چون سوگند خوردن باصنام ومانند آن وسوگند خوردن فرزند وزن وغلام بى اذن پدر وشوهر (3) وآقا در غير واجبات وترك محرمات سيم سنت چون سوگند خوردن جهت چيزى كه در آن مصلحتى


(1) اگر دروغ قسم بخورد صدر دام ظله العالى. (2) بلكه احوط است صدر دام ظله العالى (3) معلوم نيست صدر دام ظله العالى

[ 194 ]

باشد چون اصلاح ميانه دو خصم چهارم مكروه چون سوگند خوردن جهت چيزى بغير نامهاى خدايتعالى وغير اصنام چون سوگند بپدر ومادر خوردن وبعضى از مجتهدين اين را نيز حرام ميدانند وچون سوگندى كه متعلق او مكروه باشد وسوگند خوردن راست نيز بى احتياج مكروهست پنجم مباح چون سوگند خوردن بر فعل مباح وشروط سوگند خوردن هفت است اول آنكه بنام خدايتعالى باشد چون والذى نفسى بيده الذى خلق الحبة وبرئ النسمة ومقلب القلوب والابصار ومانند اينها باسماى مخصوص باو چون والله وبالله والرحمن والقديم والبارى ومانند اينها يا باسماى مشترك كه آنها را اغلب بر خدايتعالى اطلاق كنند چون رب وخالق وبارى ورازق وبغير از اينها چون موجود وخبير وسميع وبصير سوگند خوردن صحيح نيست (1) واگر بقدرة الله وعلم الله سوگند خورد وباينها قصد معانى آنرا كند صحيح نيست واگر باينها قصد كند كه خدا قادر است وعالم است صحيح است واگر گويد بجلال الله وبعظمة الله وبكبريآء الله وبعزة الله واقسم بالله واحلف بالله او اقسمت بالله او احلفت بالله او اشهد بالله سوگند منعقد ميشود واگر اين مذكورات بى لفظ الله واقع شود منعقد نميشود واگر گويد وحق الله نيز منعقد ميشود وبعضى از مجتهدين اينقول را منعقد نميدانند واگر سوگند خورد به برأت از خدا ورسول وائمه عليهم السلام بآنكه گويد از دين خدا وائمه برى باشم آيا سوگند منعقد ميشود يا نه مجتهدين را در اين دو قولست اصح آنست كه منعقد نميشود وبعضى از مجتهدين سوگند بمخلوقات عظيم الهى را جايز ميدانند چون سوگند بحضرت رسالت پناه وائمه معصومين عليهم السلام وقرآن وكعبه وكواكب وسوگند بطلاق زوجه يا ظهار يا آزاد كردن بنده منعقد نميشود دوم آنكه شخصى كه سوگند ميخورد ميبايد كه بالغ وعاقل باشد پس سوگند طفل و ديوانه صحيح نيست واگر طفلى دعوى احتلام كند تصديقش بايد كرد ومحتاج بقسم دادن او نيست چه احتياج بقسم دور لازم ميآيد سيم آنكه مختار باشد پس سوگند كسى كه او را باكراه بر آن دارند صحيح نيست چهارم آنكه قصد كند پس سوگند مست وخفته وبيهوش صحيح نيست پنجم آنكه متعلق سوگند ميبايد كه فعل واجب


(1) اگر قاصد بوده بآنها خداوند عالم جلت الائه را احوط انعقاد است صدر دام ظله

[ 195 ]

يا مندوب يا مباح يا ترك حرام يا مكروه باشد بحسب دين ودنيا ششم آنكه متعلق سوگند فعل مستقبل باشد چه سوگند بر ماضى خوردن صحيح نيست خواه مثبت و خواه منفى ودر آن گناهست وكفاره نيست واگر چه دروغ باشد عمدا چنانچه مذكور شد هفتم آنكه متعلق قسم مقدور باشد پس اگر مقدور نباشد صحيح نيست واگر مقدور باشد وسوگند خورنده از آن عاجز آيد ساقط ميشود مطلب سيم در كفاره دادن ودر آن دو فصل است فصل اول در اقسام كفارات بدانكه كفاره سواى آنچه در محرمات احرام مذكور شد بر بيست وچهار قسم است قسم اول كفاره ظهار است يعنى كسى بازن خود گويد كه پشت تو همچو پشت مادر منست بعد از آنكه اين را بگويد حاكم شرع تا سه ماه او را مهلت ميدهد آنگاه جبرش ميكند بطلاق دادن يا كفاره دادن ودخول كردن وكفاره آن اين است كه بنده آزاد كند واگر از آن عاجز باشد دو ماه پى در پى روزه دارد واگر از آن عاجز آيد شصت مسكين را طعام دهد هر مسكينى را نيم من گندم بوزن تبريز دوم كفاره كسى كه مؤمنى از روى خطا بكشد نيز مثل كفاره ظهار است و بعضى از مجتهدين برآنند كه در كفاره ظهار واجبست كه به برأت از خدا ورسول وائمه سوگند خورد وخلاف كند وبا عجز از كفاره ظهار كفاره ء يمين بر ولازم ميشود وبعضى از مجتهدين كفاره بريدن يا تراشيدن زن گيسوى خود را در مصيبت وغير مصيبت مثل كفاره ظهار (1) ميدانند سيم كفاره افطار قضاى ماه رمضان بعد از زوال چه برو واجبست كه ده مسكين را طعام يا جامه دهد واگر از آن عاجز شود سه روز پى در پى روزه دارد چهارم كفاره افطار كردن يكروز ماه رمضان وافطار روزه نذر معين وكفاره آن همان سه چيز است كه در كفاره ظهار گذشت اما در دادن هر يك از آنها مخير است وبعضى از مجتهدين آنرا مرتبه (2) گفته اند يعنى قايل بترتيب كفاره شده اند و اصح تخيير است وبعضى از مجتهدين در كفاره زنيكه گيسوى خود را در مصيبت بريده باشد نيز حكم بتخيير كرده اند پنجم كفاره خلاف كردن نذر ودر آن ميانه مجتهدين خلافست اصح آنست كه مثل كفاره افطار ماه رمضان در ترتيب مخير است


(1) واين فرمايش بعضى از مجتهدين احوط است صدر دام ظله (2) واين احوط است صدر دام ظله العالى

[ 196 ]

ششم كفاره خلاف كردن سوگند وآن آزاد كردن بنده است يا طعام دادن يا جامه دادن ده مسكين واگر ازين هر دو عاجز آيد سه روز روزه داشتن هفتم كفاره خلاف كردن عهد وآن مانند كفاره ء خلاف كردن سوگند است وبعضى از مجتهدين برآنند كه اگر عهد روزه است كفاره آن چون كفاره افطار ماه رمضان است واگر غير صوم است مثل كفاره سوگند خوردن است هشتم كفاره كندن زن گيسوى خود را وخراشيدن روى خود را در مصيبت وآن مثل كفاره سوگند خوردن است نهم كفاره كسى كه جامه خود را از براى مردن فرزند خود يا زن خود پاره كند وآن چون كفاره سوگند خوردن است واگر چه زن متعه باشد اما اگر از براى كنيز يا جهت غير مصيبت پاره كند كفاره ندارد وبعضى از مجتهدين اينها را نيز حرام ميدانند دهم كفاره كشتن مسلمانى بنا حق عمدا وكفاره آن كفاره جمعست يعنى هر سه خصال كفاره در آن واجبست يازدهم كفاره افطار روزى از ماه رمضان بر چيزى حرام چه نزد اكثر مجتهدين در آن نيز هر سه خصال كفاره واجبست دوازدهم كفاره كسى كه زن شوهر دار يا زنى را كه در عده باشد نكاح كند آنست كه ازو مفارقت كند وپنج من گندم بوزن تبريز تصدق نمايد وبعضى از مجتهدين اين را سنت ميدانند سيزدهم كفاره جماع كردن بازن خود در حالت حيض وآن در اول حيض يك دينار است يعنى يكمثقال شرعى طلا ودر وسط حيض نصف دينار ودر آخر حيض ربع دينار وبعضى از مجتهدين اين را نيز سنت ميدانند واگر با كنيز در حالت حيض دخول كند در هيچ حال كفاره ندارد چهاردهم كسى كه سوگند ببرأت از خدا ورسول وائمه عليهم السلام خورد وخلاف آن نمايد ده مسكين را طعام دهد واستغفار كند پانزدهم كفاره كسى كه نذر روزه معينى كند و از آن عاجز آيد آنست كه دو مد بمسكين تصدق كند وبا عجز از آن بهر چه استطاعت داشته باشد صدقه دهد وبعضى از مجتهدين كفاره را در اينصورت ساقط ميدانند شانزدهم كفاره كسى كه پيش از گذاردن نماز خفتن خوابش بر دو بعد از نصف شب بيدار شود آنست كه آنروز را روزه دارد واگر عمدا بخواب رفته باشد يا نماز غير خفتن باشد اين حكم ندارد چه روايت در اينصورت وارد نشده هفدهم

[ 197 ]

كفاره كسيكه غلام خود را زياده از حد بزند آنست كه او را آزاد كند هجدهم كفاره غيبت استغفار كردن است براى كسى كه غيبت او كرده باشد نوزدهم كفاره ء خنديدن گفتن اللهم لا تمقتنى است يعنى بار خدا يا مرا دشمن مدار واز جمله اعدا مشمار بيستم كفاره منصب دارى از جانب پادشاه ظالم آنست كه حاجت برادران مسلمان برآرد بيست ويكم كفاره مجلس گفتن سبحان ربك رب العزة عما يصفون وسلام على المرسلين والحمد لله رب العالمين بيست ودويم كفاره كسى كه بعد از سه روز بديدن كسى رود كه او را از حلق كشيده باشند آن است كه غسل كند بيست وسيم كفاره كسى كه بعد از سه روز بديدن شخصى رود كه بدارش كشيده باشند نيز غسل كردنست بيست وچهارم كفاره كسى كه نماز كسوف را در وقتى كه تمام قرص گرفته باشد عمدا ترك نمايد اينست كه غسل كند و نماز را قضا كند فصل دويم در شروط كفاره وآن يازده است اول آنكه نيت كفاره كند دويم آنكه قصد قربت نمايد سيم آنكه كفاره را از عوض مجرد سازد پس اگر غلامى را آزاد كند بشرطى كه او چيزى دهد صحيح نيست چهارم آنكه سبب آزاد كردن فعل حرام نباشد چون بريدن گوش وبينى چه اگر بريدن گوش وبينى قصد آزاد كردن جهة كفاره كند صحيح نيست پنجم تعيين كفاره با تعداد اقسام آن اما باتحاد تعيين لازم نيست ششم آنكه بنده را كه در كفاره آزاد ميكند بايد كه مسلمان باشد يا طفلى كه پدر او مسلمان باشد پس آزاد كردن كافر صحيح نيست هفتم آنكه بنده كسى باشد كه بخريدن او آزاد نشود پس اگر پدر خود را بخرد وقصد كفاره كند صحيح نيست هشتم آنكه بنده سالم باشد از عيوبى كه موجب آزادى او شود يعنى كور ولنگ و زمينگير ومجذوم وغير آن نباشد واگر بيمار باشد يا افتى داشته باشد صحيح است نهم آنكه بنده ملك او باشد پس غلام غير وغلامى كه بر كسى جنايتى كرده باشد يا مدبر باشد يا مكاتب مطلق كه چيزى داده باشد صحيح نيست دهم آنكه تمام بنده را آزاد كند پس اگر نصف او را در كفاره آزاد كند صحيح نيست مگر آنكه قصد سرايت كند يازدهم آنكه آزاد كردن را معلق بشرطى نسازد پس آزاد كردن مدبر ومكاتب در كفاره مجزى نيست وفرقى نيست در كفاره ميانه غلام وكنيز حاضر وغايب وگريخته

[ 198 ]

هر گاه داند كه زنده است وكفاره بنده در جميع آنچه از خصال كفاره مذكور شد ضد كفاره آزاد است چه كفاره بنده روزه داشتن است نه آزاد كردن وطعام دادن مگر آنكه آقاى غلام او را چيزى دهد كه در آنوقت ميتواند بنده آزاد كرد يا طعام داد ودر اطعام لازم است كه عددى را كه شارع مقرر كرده از مساكين طعام دهد واگر عدد يافت نشود بآنچه يافت شود بدهد تا آن عدد تمام شود واگر يافت نشود مگر اطفال دو طفل را عوض يك مسكين حساب كند ودر اطعام سير شدن تمام عدد لازمست وقوت غالب در طعام كافيست وافضل نان وگوشت است ومعتبر در لباس دو جامه است پيراهنى وردائى وقيمت لباس وطعام مجزى نيست باب نهم از كتاب جامع عباسى در بيان بيع كردن ورهن نمودن وشفعه گرفتن وتوابع آن ودر آن چهار مطلب است مطلب اول در بيع كردن وتجارت نمودن وكسب كردن ودر آن چند فصل است فصل اول در بيان اقسام تجارت وكسب وآن بر پنج قسمست قسم اول در تجارت وكسب واجب وآن وقتى واجبست كه قوت شخصى وقوت عيال واجب النفقه او موقوف بر آن باشد ومطلق تجارت كه بآن نظام نوع انسانى تمام ميشود واجب كفائى است قسم دوم در تجارت وكسب سنت وآن تجارتيست كه قصد وسعت بر اهل وعيال ونفع رسانيدن بمسلمانان كند قسم سيم در تجارت و كسب مباح وآن تجارتيست كه غرض از آن زياده شدن مال باشد بر استغنا قسم چهارم در تجارت وكسب حرام وآن تجارت كسبى است كه مشتمل باشد بر وجهى قبيح وآن بر چهل ويك قسمست اول خريدن وفروختن چيزهائى كه نجس باشد خواه نجاست آن اصلى باشد چون نجاست خمر وانواع نبيذها وفقاعها وميته و پوست وگوشتى كه در صحرا افتاده باشد وحال آنها معلوم نباشد يا در دست كافر باشد وخونى كه در وقت بريدن سر حيوانى كه خون جهنده داشته باشد بر آيد سواى خون دل كه خريدن وفروختن آن جايز است وچون نجاست خوك و

[ 199 ]

سگ چه خريدن وفروختن همه اينها جايز نيست اما بيع سگ شكارى وسگى كه محافظت گله ميكند وسگى كه حراست زراعت يا باغ مينمايد جايز است (1) وخواه نجاست آن عارضى باشد مانند چيزهائيكه روان باشد وقابل پاك كردن نباشد چون دو شاب روانى كه موش در آن مرده باشد سواى روغن نجس كه نزد مجتهدين خريدن وفروختن آن جايز است جهت سوزانيدن در جائى كه سقف نداشته باشد وخلافست ميانه مجتهدين كه آب نجس را خريد وفروخت ميتوان كرد اقوى (2) آنست كه جايز است وهمچنين جايز است خريدن وفروختن چيزهائى كه نجس شده باشد وقابل پاك كردن باشد چون جامه نجس نوع دوم خريدن و فروختن ترياق فاروق جهت داخل بودن شراب (3) وگوشت افعى نوع سيم خريدن وفروختن سرگين وبول حيوانى كه گوشت او را نخورند ودر خريدن وفروختن سرگين وبول حيوانى كه گوشت او را خورند ميانه مجتهدين خلافست اقوى آنست كه حرامست (4) سواى بول شتر بجهت شفا نوع چهارم خريدن وفروختن آلات قمار ولهو چون نرد وشطرنج ودف ونى وعود وغير اينها نوع پنجم خريدن وفروختن انگور وشيره خرما براى آنكه شراب كنند نوع ششم خريدن وفروختن چوب بواسطه آنكه بت بتراشند نوع هفتم خريدن وفروختن سلاح جنگ چون تيرو نيزه وشمشير باعداى دين و ساختن سلاح جهت ايشان وبعضى از مجتهدين گفته اند كه در وقت جنگ فروختن آنها حرامست نه در حالت صلح ودر فروختن سلاح بكسانى كه را هزنى مسلمانان ميكنند ميانه مجتهدين خلافست اصح آنست كه حرامست نوع هشتم عمل صورتهاى سايه دار واجرت گرفتن بر آن ودر عمل صورتهائى كه سايه نداشته باشد چون نقش پرده ميانه مجتهدين خلافست اصح آنست كه حرامست نوع نهم عمل غنا (5) وآن تحرير آواز است بطريق سرود ودستان واجرت بر آن گرفتن واز حضرات ائمه معصومين عليهم السلام رخصت وارد شده در خوش خواندن زنانيكه در عروسى چيزى خوانند بشرط آنكه سخنان باطل نگويند ومردان آواز ايشان را نشنوند وهمچنين حرامست هجو كردن مؤمنان وغيبت ايشان نوع دهم عمل سحر و كهانت وشعبده واجرت گرفتن بر آنها وقمار باختن نوع يازدهم قصابى كردن


(1) ملكيت وجواز خصوص بيع در بعض از مذكورات معلوم نيست صدر دام ظله. (2) محل تامل است صدر دام ظله. (3) اگر معلوم بوده باشد والا بيع آن مانعى ندارد صدر دام ظله العالى. (4) اگر عرفا ماليت پيدا كند بيع آن مانعى ندارد صدر دام ظله. (5) او ازيكه مخصوص مجلس لهو ولعب است غنا است اگرچه در غير آنمجلس خوانده شود صدر دام ظله العالى.

[ 200 ]

يهود ونصارى نوع دوازدبهم فروختن آنچه در آن نفع نباشد چون حشرات وفضلات انسان وكرمها سواى كرم ابريشم وكرمى كه جهت مكيدن خون بر عضوى از اعضاى بيمار مى چسبانند چه در اين هر دو ميانه مجتهدين خلافست اقرب آنست كه فروختن آنها جايز است وهمچنين جايز است فروختن زنبور عسل بشرط آنكه تسليم آن ممكن باشد ومشاهده آن توان كرد نوع سيزدهم خريدن وفروختن مصحف اما فروختن غلاف وكاغذ وجلد آن جايز است وهمچنين فروختن مصحف بكافر حرامست و بعضى از مجتهدين برآنند كه اگر كافر مصحف بخرد بيع صحيح است اما حاكم شرع جبرش ميكند بر فروختن بمسلمانان نوع چهاردهم خريدن وفروختن كتابهائى كه حكم آن منسوخ باشد چون تورية وانجيل وزبور ونوشتن ونگاهداشتن آنها بغير نقض نوع پانزدهم خريدن وفروختن چيزهائى كه مغشوش بچيزى باشد كه ظاهر نباشد چون آب در شير نوع شانزدهم خريدن وفروختن حيوانى كه مسخ شده باشد چون ميمون مگر فيل كه باستخوان آن منتفع ميتوان شد ودر حديث وارد شده كه حضرت امام ناطق جعفر الصادق عليه السلام شانه از استخوان فيل داشته اند نوع هفدهم خريدن وفروختن جانوران درنده سواى آنچه بآن توان شكار كرد چون پارس وباشه وباز وشاهين وچرز وغيره ودر خريدن وفروختن خرس وشير وپلنگ وگرگ خلافست اصح آنست كه حرامست وبعضى از مجتهدين بر حرمت آن نقل اجماع نموده اند وبعضى ديگر فروختن درنده ها را جايز داشته اند هر گاه قابل تزكيه باشند چه انتفاع از پوست ايشان ميتوان يافت نوع هجدهم خريدن وفروختن مال غير چون مغصوب ودزديده ولقطه پيش از تعريف يكسال وموقوفات عامه وخاصه چون وقف اولادى سواى موضعى كه استثنا شده چنانچه در بحث وقف مذكور شد وهمچنين خريدن وفروختن خاكه طلا ونقره كه در دكان زرگرى بهم رسد جايز نيست نوع نوزدهم فروختن كنيزى كه از آقا فرزند داشته باشد در غير موضعى كه استثنا كرده اند چنانچه در باب ششم در بحث استيلاد مذكور شد نوع بيستم خريدن وفروختن چيزهائيكه مشترك باشد چون آب دريا وخاك صحرا پيش از آنكه در آن تصرف كنند نوع بيست ويكم خريدن وفروختن زمينهائى كه امام آن را

[ 201 ]

بقهر وغلبه گرفته باشد وخانها ودرختهائى كه در وقت فتح در آنها باشد نوع بيست ودوم خريدن وفروختن شاخ نتاج نوع بيست وسيم خريدن وفروختن بچه كه در شكم مادر وپشت پدر باشد تنها بى آنكه چيزى بآن ضم كنند نوع بيست وچهارم خريدن وفروختن چيزى بشرط دست سودن باينطريق كه بايع بمشترى گويد كه هر متاعى كه تو دست بر آن نهى فروختم بتو بمبلغ معين نوع بيست وپنجم خريدن وفروختن بشرط انداختن باينمعنى كه بايع بمشترى گويد هر متاعى را كه پيش تو اندازم فروختم بتو باين مبلغ نوع بيست وششم خريدن وفروختن بشرط سنگ زدن باينمعنى كه بايع بمشترى گويد هر متاعى را كه سنگ تو بر آن خورد فروختم بتو بمبلغ معين نوع بيست و هفتم خريدن وفروختن بعد از نداى روز جمعه ودر اينصورت بيع صحيح است اما اين فعل حرامست نوع بيست وهشتم خريدن وفروختن چيزى كه بكيل ووزن در آيد پيش از آنكه آنرا قبض كند بغير آن كسى كه از او خريده است اما باو فروختن بمثل آنچه بآن خريده جايز است واگر بغير مثل آن بفروشد بزياده وكم باو فروختن جايز نيست نوع بيست ونهم خريدن وفروختن دين ومنفعت آن نوع سى ام خريدن و فروختن آزاد نوع سى ويكم بيع بنده گريخته ومرغ در هوا نوع سى ودوم بيع دين بدين نوع سى وسيم سلم وسلف خريدن گوشت ونان وآنچه وصف آن نتوان كرد نوع سى وچهارم بزياده وكم خريدن وفروختن دو جنس متفق كه بكيل ووزن در آيد نوع سى وپنجم بيع ميوها پيش از آنكه ظاهر شود وبعضى از مجتهدين گفته اند كه اگر زياده از يكسال باشد يا آنرا با چيزى ديگر ضم كنند جايز است وخريدن وفروختن پشمى كه بر پشت حيوانات باشد تنها نيز جايز نيست نوع سى وششم بيع سبزيها پيش از ظاهر شدن نوع سى وهفتم بيع مزابنه وآن بيع ميوه وخرماست بآن ميوه وخرمائى كه از آن درخت باشد سواى عريه يعنى يكدرخت خرمائى كه در خانه يا باغ داشته باشد چه در حديث وارد شده كه اگر كسى در باغى يكدرخت خرما داشته باشد آنرا بميوه همان درخت ميتواند (1) فروخت نوع سى وهشتم بيع محاقله وآن بيع زراعتست بهمان جنس بشرط آنكه از آن زمين حاصل شود نوع سى ونهم بيع طفل وديوانه ومست وبيهوش وخفته وكسى كه او را باكراه بر آن دارند ومفلسى كه او را از مالش حاكم شرع منع كرده باشند


(1) تفصيلى دارد كه ميان آن منافى با وضع حاشيه است صدر دام ظله

[ 202 ]

نوع چهلم فروختن گرو كننده متاعى را كه پيش شخصى كرده باشد بى اذن او نوع چهل ويكم خريدن وفروختن كسى كه در مسجد اعتكاف كرده باشد اما آن بيع صحيح است قسم پنجم تجارت وكسب مكروه وآن تجارت وكسبى است كه مشتمل باشد بر وجهى مرجوع وآن بر بيست وهشت قسمست اول فروختن گندم وجو دوم فروختن كفن سيم فروختن بنده چه در حديث وارد شده كه بدترين مردمان كسى است كه بنده ميفروشد چهارم قصابى وسلاخى كردن پنجم جولاهى كردن ششم حجامت كردن بشرط اجرت هفتم زايائيدن زنان بشرط اجرت هشتم معامله با ظالم كردن نهم معامله كردن با كردان وسفلگان و دونان وصاحب عيب چون كسى كه برص وجذام داشته باشد دهم معامله كردن با اهل كتاب چون يهودى ونصارى ومجوس يازدهم صرافى كردن دوازدهم زرگرى كردن سيزدهم ولى طفل بآنچه طفل پيدا كرده وهمچنين تجارت بمال كسى كه از حرام پرهيز نكند مكروهست چهاردهم خصى كردن وبريدن وكوفتن خصيتين حيوان وبعضى از مجتهدين اين را حرام ميدانند پانزدهم اجرت گرفتن بر كتابت قرآن با شرط وعشرهاى آنرا بطلا نوشتن وبعضى از مجتهدين آنرا حرام ميدانند شانزدهم فروختن چيزى زياده از آنچه خريده باشد بمؤمن با احتياج هفدهم فروختن املاك مگر آنكه بقيمت آن ملكى بهتر از آن بخرند هجدهم فروختن كنيز حامله كه او را خريده باشد وبعد از چهار ماه باو دخول كرده باشد نوزدهم خريدارى نمودن خويشانى كه بخريدن برو آزاد نشوند چون برادر وعم وخال بيستم فروختن زره وخود وكفش باعداى دين در غير حال صلح بيست ويكم فروختن انگور وچوب بشراب فروش وبت تراش نه بقصد شراب ريختن وبت تراشيدن بيست ودويم نوحه كردن بباطل واجرت گرفتن بر آن اما اجرت گرفتن بر نوحه كردن بحق جايز است زيرا كه حضرت امام جعفر صادق عليه السلام وصيت كرده بود كه درهمى چند بنوحه گران دهند كه در موسم حج در منى فضايل ايشانرا بخوانند بيست وسيم آرد خريدن جهت قوت خود وكراهت خريدن نان از آن بيشتر است بيست وچهارم فروختن هر يك از كنيز وفرزند او را در مدت دو سال وبعضى از مجتهدين تا هفت سال گفته اند وبعضى ديگر اين را حرام ميدانند وهمين حكم دارد تفرقه ميان طفل وپدر وجد وبرادر وخواهر گاهى كه مادر نداشته باشد


(1) البته فرمايش بعضى از مجتهدين رعايت نموده احتياط نمايند صدر دام ظله. (2) ونه باعلم باينكه شراب ميكند و بت ميتراشد اگر چه قاصد نباشد صدر دام ظله. (3) نوحه كردن بباطل و اجرت گرفتن حرام است صدر دام ظله (4) البته فرمايش بعض از مجتهدين را رعايت نمايند صدر دام ظله.

[ 203 ]

بيست وپنجم فروختن هر يك از دو جنس مختلف را بديگرى نسيه واگر چه در قدر مساوى باشند هر گاه قابل كيل ووزن باشد بيست وششم فروختن آب نهر مملوك وآبى كه بآن احتياج نداشته باشد بيست وهفتم فروختن فرزند كنيزى كه از زنا حامله شده باشد وبعد از چهار ماه باو دخول كرده باشد بيست وهشتم مسلم خريدن شيره انگور چه احتمال دارد در وقتى كه مشترى خواهد شراب شده باشد فصل دوم در آداب تجارت بدانكه شصت وهشت امر تعلق بتجارت دارد دو امر واجب و سى ويك امر سنت وبيست وشش امر مكروه ونه امر حرام اما دو امر واجب اول آنكه متاع او اگر مشتمل باشد بر عيب مخفى آنرا بمشترى اظهار كند دوم آنكه هر گاه دو جنس را كه گمان ربا در آن رود وبزياده فروخته باشد آن زياده را بصاحبش بدهد واما سى ويك امر سنت اول دانا بودن (1) بآنكه كدام بيع صحيح است وكدام باطل واگر چه بتقليد مجتهد باشد تا آنكه از ربا سالم ماند دوم استخاره كردن در خريدن و فروختن سيم حليم بودن چهارم آنكه در خريد وفروخت تقاضا نكند ومسامحت كند خصوصا در متاعى كه در آن عبادت كنند پنجم كم خريدن وزياده فروختن ششم پيش از همه كس بطلب روزى رفتن هفتم دعاى منقول خواندن در وقتى كه اراده داخل شدن ببازار كند هشتم دعاى منقول خواندن مشترى پيش از خريدن نهم سه نوبت تكبير ويكنوبت شهادتين گفتن مشترى در وقت خريدن دهم طلب خير وبركت كردن در خريدن وفروختن وسهولت در آنها يازدهم ابتدا كردن فروشنده بفروختن دوازدهم برابر دانستن خريد از آن يعنى تفاوت ننهادن ايشان را اما اگر علما را جهت فضيلت وعلم تفاوت گذارد جايز است سيزدهم آنكه اگر مشترى از خريدن پشيمان شود بايع متاع خود را بگيرد وقيمت آنرا باز دهد چهاردهم آنكه اگر قسمى از اقسام تجارت بر ودشوار شود بقسمى ديگر كه آسان باشد انتقال كند واگر در شهرى ميسر نشود بشهر ديگر برود پانزدهم هر گاه خريدار پيدا شود في الحال بفروشد ومشترى را انتظار نفرمايند شانزدهم آنكه بر اندك فايده اكتفا كند وبسيار نخواهد بلكه بمقدار قوت يكروزه بر مشتريان قسمت كند هفدهم آنكه اگر در متاع او عيبى باشد آنرا اظهار كند هر گاه آن عيب ظاهر باشد هجدهم آنكه با كسى


(1) در خبر است كه طلب العلم فريضة على كل مسلم و مسلمه ونيز وارد است الفقه ثم اتجر پس دانا شدن باحكام شرعيه لازم است صدر دام ظله.

[ 204 ]

معامله كند كه در چيزى سود وى كرده باشد نوزدهم آنكه در خريدن وفروختن قسم نخورد بيستم آنكه قوت يكسال را جمع كند بيست ويكم آنكه در معاش حد وسط را نگاه دارد يعنى نه اسراف كند ونه بسيار بر خود تنگ گيرد بيست ودوم آنكه در وقت نماز اول نماز بگذارد آنگاه بتجارت مشغول شود بيست وسيم آنكه اگر كسى جهت او هديه بياورد عوض آن دهد بيست وچهارم آنكه در دكان خود باز كند وطلب روزى نمايد اگر چه مايه نداشته باشد بيست وپنجم پنهان كردن مال خود اگر چه از برادر باشد بيست وششم خريدن املاك بيست وهفتم خواب مقرر خود را در شب كردن بيست وهشتم آنكه براى تجارت كردن در شهرى نماند كه نقصان بامور دينى او رسد چون ناياب بودن آب بجهت وضو پس بايد كه بشهر ديگر انتقال (1) كند بيست ونهم آنكه بعد از خريدن غلام وكنيز تغيير اسم ايشان بدهد سى ام آنكه شيرينى بخورد ايشان بدهد سى ويكم آنكه چيزى بجهة ايشان تصدق كند واما بيست وشش امر مكروه اول داخل شدن ببازار پيش از همه كس دوم مدح بايع وذم مشترى متاع را سيم پوشيدن (2) عيب ظاهر چهارم سوگند خوردن در حال فروختن پنجم خريدن وفروختن ميانه صبح وطلوع آفتاب ششم فروختن بزياده از آنچه خريده باشد بكسى كه او را وعده احسان كرده باشد هفتم ظاهر ساختن متاع خوب وپنهان كردن متاع بد هر گاه بدى محسوس باشد واگر در حس در نيايد اظهار واجبست چنانچه گذشت هشتم كم كردن از قيمت بعد از بيع خواه پيش از جدا شدن از يكديگر باشد وخواه بعد از آن نهم فروختن (3) متاع در موضعيكه تاريك باشد وعيب ظاهر نشود دهم زياده كردن بر قيمت متاع در وقت فرياد كردن دلال بلكه صبر كند تا او خاموش شود آنگاه زياده كند يازدهم سمسارى كردن شهرى جهت كسى كه از غير آن شهر باشد وعالم بقيمت متاع آن شهر نباشد وبعضى از مجتهدين آنرا حرام ميدانند دوازدهم كيل ووزن كردن كسى كه عالم بآن نباشد تا آنكه از زياده وكم فروختن ايمن باشد سيزدهم خريدن وكيل جهت (4) موكل چيزى كه خود داشته باشد وهمچنين چيزى كه موكل در فروختن كسى را كه وكيل كرده باشد براى خود خريدن وحكم دلال حكم وكيل است وبعضى از مجتهدين اين را حرام ميدانند چهاردهم كاهلى كردن در خريد وفروخت پانزدهم


(1) البته با نبودن ضرر وعسر و حرج ترك انتقال را ننمايند صدر دام ظله. (2) البته ترك پوشيدن عيب ظاهر را نمايند صدر دام ظله العالى. (3) احوط ترك است صدر دام ظله العالى. (4) در صورتيكه وكالت شامل آن خريدن باشد دام ظله العالى.

[ 205 ]

كاريكه مستلزم دنائت باشد بنفس خود كردن بلكه متوجه كار بزرگ بايد شد چون خريدن ملك وبنده وشتر شانزدهم بيفايده در بازار گرديدن هفدهم متوجه كارهاى ظالمان شدن هجدهم امين ساختن شراب خوار را نوزدهم برداشتن متاع بآستين چه آن محل ضايع شدن متاع است بيستم نسبت دادن فايده ونقصان باصل مايه چنانچه گويد كه اصل مايه من صد دينار است وهر ده دينار را يكدينار ميخواهم بيست ويكم سفر دريا كردن جهت تجارت هر گاه ظن غالب سلامتى باشد يعنى در غير تلاطم امواج دريا بيست ودوم آنكه بايع اگر ميان مشتريان تفاوت نهد آنكس كه تفاوت جهت او واقع شده قبول تفاوت كند بيست وسيم بسيار بيكار گرديدن بيست وچهارم تجارت كردن بمالى كه احتمال حرام وحلال داشته باشد چون مال كسى كه ربا خوار باشد يا جهالت حال آنمال بيست وپنجم ديدن غلام وكنيز قيمت خود را در وقت خريدن بيست وششم زينت دادن مال خود را بقصد آنكه جاهلى بآن رغبت كند اما اگر آن عادت او شده باشد نه بقصد مذكور جايز است واما آن نه امريكه حرامست اول زياده خريدن وكم فروختن آنچه بكيل ووزن در آيد دوم مغشوش ساختن بچيزى كه ظاهر نباشد سيم زياده كردن در قيمت متاع بعد از آنكه كسى كه اراده خريدن آن كرده باشد وعازم صيغه گفتن شده باشد تا آنكه بايع پشيمان شود يا كم كردن قيمت آن مثل آنكه در زمان خيار بمشترى گويد كه من مثل اين متاع را بكمتر از آنچه خريده ميدهم تا آنكه مشترى پشيمان شود وبعضى از مجتهدين اين را مكروه ميدانند چهارم تفاوت ميانه نقد ونسيه نهادن در فروختن چيزى پنجم خريدن وفروختن بعد از نداى نماز روز جمعه ششم زياده كردن در قيمت متاع كسى را كه اراده خريدن نداشته باشد تا آنكه مشترى در خريدن آن حريص شود ودر اينصورت اگر چه بيع صحيح است اما مغبون اختيار فسخ دارد هفتم چهار فرسخ پيش رفتن بقافله جهت خريد وفروخت تا با جماعتى كه عالم بنرخ شهر نباشند معامله كند اما اگر اتفاقى باشد يا بيشتر از چهار فرسخ باشد رفتن جايز است وبعضى از مجتهدين اين را مكروه ميدانند وآيا در اينصورت بيع صحيح است يا نه وهر گاه در آن غبن باشد بايع را دعواى غبن ميرسد يا نه در اينها ميانه مجتهدين خلافست هشتم نگاهداشتن گندم وجو وخرما ومويز وروغن جهت

[ 206 ]

گران شدن بشرطى كه غير از وكسى ديگر نداشته باشد ومردم بآن محتاج باشند وبعضى از مجتهدين روغن زيت ونمك را نيز باينها الحاق كرده اند وبعضى ديگر اين را حرام نميدانند ودر احاديث اهل بيت عليهم سلم وارد شده كه حد نكاهداشتن در گرانى سه روز است و در ارزانى چهل روز بعد از آن حاكم شرع او را جبر ميكند بفروختن وميانه مجتهدين خلافست كه آيا نرخ را حاكم تعيين ميكند يا نه اصح آنست كه بدست صاحب است نهم بسفر دريا رفتن جهت تجارت با خوف هلاك يعنى در وقت تلاطم امواج آن فصل سيم در اقسام بيع كردن بدانكه بيع برده قسمست قسم اول آنكه متاع و قيمت آن هر دو حال باشد واين قسم را نقد كويند ودر جائى كه بيع مطلق كنند يا شرط حال بودن قيمت متاع نمايند منصرف باينقسم ميشود وشروط آن چهارده است اول ايجاب چون بعتك هذا بهذا يعنى فروختم بتو اين كتاب را مثلا بصد دينار دوم قبول چون قبلت يعنى قبول دارم اين بيع را سيم آنكه ايجاب وقبول را بلفظ گويند پس با قدرت بلفظ اشارت وكتابت كافى نيست وخلافست ميانه مجتهدين كه اگر بلفظ نگويند و اكتفا بدادن قيمت وگرفتن متاع كنند آيا جايز است وآنرا بيع ميگويند يا نه اكثر مجتهدين برآنند كه اينقسم را بيع نميگويند وهيچكدام (1) مالك نميشوند مگر بعد از تلف شدن يكى از متاع يا قيمت آن چهارم آنكه هر يك از ايجاب وقبول را بصيغه ماضى ادا كنند چنانچه مذكور شد پس اگر بصيغه مضارع يا امر گويند صحيح نيست پنجم آنكه هر يك از فروشنده وخرنده بالغ وعاقل وجايز التصرف ومختار باشد چه خريد وفروخت طفل واگر چه ده ساله باشد وديوانه واگر چه ولى ايشان اذن دهد ومست وخفته وبيهوش واگر چه بعد از آنكه بهوش آيند اذن دهند ومفلسى كه حاكم شرع او را از مالش بواسطه قرض خواهان منع كرده باشد وكسى كه او را باكراه بر بيع دارند صحيح نيست اما اگر بعد از اكراه اذن بآن بيع دهد صحيح است ششم آنكه هر يك از ايشان آزاد باشد چه خريد وفروخت غلام بى اذن آقا صحيح نيست هفتم آنكه مشترى مسلمان باشد هر گاه متاع مصحف يا بنده مسلمان باشد چه اگر اينها را كافر بخرد صحيح نيست وبعضى از مجتهدين اين را شرط نميدانند بلكه گفته اند كه اين بيع صحيح است اما حاكم او را جبر ميكند بفروختن آنها بمسلمانان چنانچه گذشت هشتم آنكه فروشنده مالك باشد يا در حكم مالك پس اگر مالك نباشد صحيح


(1) بيع ميگويند وهر دو مالك ميشوند ودر لزوم آن ترك احتياط را اگرچه ضعيف است ننمايند صدر دام ظله

[ 207 ]

نيست وموقوفست برضاى مالك نهم آنكه آن متاع چيزى باشد كه مالك آن توان شد پس خريد وفروخت شراب وخوك وحشرات وفضلات انسان چون موى وناخن صحيح (1) نيست وميانه مجتهدين خلافست در جواز فروختن شير آدمى اقرب آنست كه جايز است دهم آنكه متاع نجس نباشد يا قابل پاك ساختن نباشد چه بيع نجس چنانچه گذشت صحيح نيست يازدهم آنكه متاع عين باشد پس بيع دين ومنفعت آن صحيح نيست دوازدهم آنكه فروشنده قادر بر تسليم آن باشد پس خريد وفروخت مرغ در هوا وماهى در دريا و بنده گريخته صحيح نيست سيزدهم آنكه متاعى كه ميفروشند ميبايد كه وقف نباشد چه اگر وقف باشد صحيح نيست مگر واقف اولادى بشرط آنكه ميانه موقوف عليهم نزاع باشد بطريقى كه سبب خراب شدن وقف گردد چه در آنصورت بعضى از مجتهدين گفته اند كه آنرا ميتوان فروخت وبقيمت آن ملك ديگر خريد چنانچه گذشت چهاردهم آنكه متاعى را كه ميفروشند اگر قابل كيل ووزن باشد ميبايد كه معلوم باشد بكيل يا وزن يا آنكه ذكر جنس يا وصف آن كند پس اگر مجهول باشد صحيح نيست واگر چه مشاهده كند ولكن در خانه وزمين ذكر زرع وعدد در آنها كافيست وبعضى از مجتهدين بر آنند كه اگر نسبت بيكى از فروشنده يا خرنده مجهول باشد صحيح است مثل آنكه مشترى گويد ببايع كه بفروش اين متاع را بقيمتى كه بديگرى فروخته وهمچنين قيمت متاع ميبايد كه معلوم باشد قسم دوم آنكه هم متاع وهم قيمت آن هر دو نسيه باشد واينقسم را دين بدين گويند واين حرامست چه حضرت پيغمبر صلوات الله عليه وآله از آن بيع نهى كرده اند قسم سيم آنكه متاع حال باشد وقيمت آن نسيه واينقسم را بيع نسيه گويند وشروط اينقسم را زياده بر چهارده شرطى كه در قسم اول مذكور شد مشخص بودن وعده وقيمت آنست پس اگر قيمت ووعده مشخص نباشد چون آمدن حاجيان از حج يا رسيدن محصول صحيح نيست قسم چهارم آنكه متاع نسيه باشد وقيمت آن نقد واينقسم را سلف وسلم كويند وشروط اينقسم زياده بر چهارده شرطى كه در قسم اول مذكور شد قبض قيمت است در مجلس وذكر وعده در اين عقد لازمست وميبايد كه در موعد وجود آن جنس ممكن باشد قسم پنجم آنكه متاع را بفروشد بى آنكه ذكر مايه كند واينقسم را مساويه گويند وشروط آن چهارده شرطيست كه در قسم اول مذكور


(1) عدم صحت بيع موى مطلقا معلوم نيست صدر دام ظله

[ 208 ]

شد قسم ششم آنكه متاع را بزياده از آنچه خريده بفروشد واينقسم را مرابحه گويند و شروط اينقسم زياده بر چهارده شرط مذكور ذكر مايه است با زيادتى بر آن در عقد و بيع واگر بوعده خريده باشد ميبايد كه بمشترى بگويد كه من بوعده خريده ام ومكروهست در اين بيع نسبت دادن فايده باصل مايه مثل آنكه گويد كه اين متاع را من بصد دينار خريده ام وآنرا بزيادتى هر ده دينار بيكدينار بتو ميفروشم قسم هفتم آنكه متاع را بآنچه خريده بفروشد واينقسم را توليه گويند وشروط اينقسم زياده بر چهارده شرط مذكور علم باصل مايه است وآنكه بقيمتى كه خريده بفروشد بى زياده ونقصان قسم هشتم آنكه متاع را بكمتر از آنچه خريده بفروشد واينقسم را مواضعه گويند وشروط اينقسم زياده بر چهارده شرط مذكور اخبار باصل مايه است ودر اينقسم نيز نسبت دادن نقصان باصل مايه مكروهست چنانچه در مرابحه مذكور شد قسم نهم آنكه دو متاع متساوى را كه قابل كيل ووزن باشند بيكديگر فروختن وآنرا ربا گويند وشروط اينقسم زياده بر چهارده شرط مذكور عدم زياده ونقصان است در قدر ونقد ونسيه چه اگر بزياده ونقصان بفروشند وبخرند جايز نيست واگر چه آن زيادتى حكمى باشد چون شرط كردن ساختن انگشترى جهت بايع مثلا وآنچه در بعض احاديث ائمه معصومين صلوات الله عليهم اجمعين وارد شده كه فروختن درهم تازه بدرهم كهنه بشرط زرگرى جايز است مراد بدرهم كهنه مغشوش است پس زرگرى آن در برابر غش آن ديگرى خواهد بود وزياده بر آن نخواهد بود وهمچنين طلا ونقره مغشوش را بجنس خالص آن نميتوان فروخت هر گاه مقدار غش معلوم نباشد اما اگر معلوم باشد بزياده نميتوان فروخت واگر بايع ومشترى پدر وپسر وزن وشوهر وآقا وغلام باشند ايشان اگر بزياده وكم متاعى متفق كه قابل كيل ووزن باشد بفروشند صحيح است واگر يكى مسلمان وديگرى كافر حربى باشند در اينصورت بزياده از جنس بكافر ميتواند فروخت اما زياده باو نميتواند داد وآيا ميانه مسلمان وجهود ربا هست مجتهدين را در آن خلافست اقرب آنست كه ربا هست ودر فروختن طلا و نقره كه آنرا صرف گويند زياده بر شروط مذكوره قبض در مجلس شرطست پس اگر پيش از آنكه خرنده وفروشنده قبض كنند متفرق شوند باطلست واگر بعضى را قبض كنند

[ 209 ]

همان بعض را كه قبض كرده اند صحيح است واگر در دو جنس متفق زيادتى واقع شود با علم واجب است بر گيرنده آن كه زياده را بصاحبش باز دهد اگر او را بشناسد وبعد از فوت وفات او بورثه او برساند واگر او را نشناسد جهت او تصدق كند (1) واكر مقدار زياده را نداند اما صاحب آنرا شناسد با او مصالحه كند واگر صاحبش را نيز نشناسد خمس از آن بيرون كند وباقى حلالست (2) واكر بحرام بودن ربا جاهل باشد استغفار كند وگناه ندارد وآيا در اينصورت زيادتى را بصاحبش بايد داد يا نه مجتهدين را در اين دو قول است اقوى آنست كه رد آن برو واجبست وميتوان خلاص شدن از ربا بآنكه بگرداند يا ناقص چيزى از غير جنس آن يا آنكه ناقص را بجنس ديگر بفروشد وبزياده بخرد يا آنكه زيادتى را ببخشد (3) قسم دهم آنكه دو جنس مختلف باشد چه آنرا بزياده وكم نقد ميتوان فروخت اما اگر هر دو قابل كيل ووزن باشند نسيه فروختن مكروهست واگر چه بى زياده ونقصان بفروشد فصل چهارم در بيان آنچه در بيع كردن داخل است وقاعده كلى در آن آنست كه هر چه در عرف آنرا داخل دانند در بيع كردن داخلست قسم اول زمين وعرصه وساحت پس هر گاه عقد بيع بر اينها واقع شود چشمه وچاه آب در بيع آن زمين داخلست ودرختهائى كه در آن باشند يا زراعتى كه شده باشد داخل نيست اگر چه بايع در وقت بيع گفته باشد كه فروختم بتو اين زمين را بجميع حقوق آن اما اگر گفته باشد كه فروختم اين خانه را با آنچه در بر آن بسته شود يا اين زمين را با آنچه در اوست در اينصورت درخت وزراعت داخلست اما سنگهائى كه در زمين مدفون باشد داخل نيست (4) وبايع را در اين وقت لازمست كه سنگها را از آن زمين بيرون كند واجرت مدت كندن سنگها بر بايع لازم نيست واگر چه زيان آن بسيار باشد اما بر بايع لازمست كه بعد از بيرون آوردن سنگها آنچه از زمين نا هموار شده باشد هموار كند (5) قسم دوم باغ وبستان پس هر گاه عقد بيع بر هر دو واقع شود درخت وزمين وديوار داخلست وآيا عمارتى كه در باغ وبستان واقع است وخانهائى كه چوب بر آن مياندازند وبر آن بالا ميروند جهت پرانيدن جانوران و محافظت انجير وانگور در آن داخل است يا نه ميانه مجتهدين خلافست اقرب آنست كه داخل نيست قسم سيم خانه وداخل است در آن زمين وعمارت وبالا خانه و


(1) احوط اذن از حاكم شرع يا مأذون از قبل او است صدر دام ظله العالى (2) اگر علم بزياده بر خمس ندارد صدر دام ظله العالى. (3) اگر از روى حقيقت باشد بسيار مشكل است صدر دام ظله. (4) معلوم نيست صدر دام ظله العالى. (5) معلوم نيست صدر دام ظله.

[ 210 ]

پائين خانه مگر آنكه هر يك بسر خود خانه باشد وآنچه در آن خانه ثابت باشد داخلست خواه از اجزاى آنخانه باشد چون سقف ودرهاى نشانيده وحلقها وآنچه بدان در را بندند وخواه از اجزاى خانه باشد ليكن بواسطه آسانى ساخته باشند چون نردبانى كه در جائى نشانيده باشند بنوعى كه نتوان او را از جائى بجائى ديگر نقل نمودن ودر جهاى چوب كه ثابت ساخته باشند وميخهائى كه در آن كوفته باشند اما دست آسيا و خمها وطغارها وچوبهاى كازرى كه نشانيده باشند وگنجهاى مدفون وسنگهاى پنهان وفرش خانه وچارو ورفها كه بر ميخهاى كوفته گذاشته باشند وريسمان و دلو خورد وقفل داخل نيست قسم چهارم قريه ودهكده پس اگر بيع باين هر دو واقع شود عمارت وساحتهائى كه احاطه آنجايها كرده باشد وراهها در آن داخل است وآيا درختهائى كه در ميان آن باشد داخلست يا نه در آن ميانه مجتهدين خلافست اقرب آنست كه داخل نيست وهمچنين مزرعهاى حوالى قريه داخل آن نيست مگر با قرينه كه دلالت بر داخل بودن آن كند قسم پنجم درخت وداخل است در آن شاخها وبرگهاى تروآيا شاخ وبرگ خشك وبرگ درخت توت در آن داخل است يا نه ميانه مجتهدين خلافست اما ميوه درخت داخل نيست واگر درخت را مشترى بكند حق بايع ساقط ميشود وميوه درخت خرما كه نر آنرا در ماده نشانيده باشد داخل نيست مگر آنكه مشترى شرط كرده باشد ومشترى در اينصورت لازمست كه بگذارد كه ميوه برسداگر ضرر بدرخت نرساند واجرت آنزمان را نميرسد كه از بايع طلب كند واگر گذاشتن ميوه تارسيدن بدرخت ضرر رسد مشترى ميتواند قطع آن كرد ودر ارش خلافست قسم ششم خريدن غلام ودر آن داخل نيست مالى كه مولى تمليك او كرده باشد بنابر آن قولى كه گفته اند كه غلام مالك چيزى نميشود مگر آنكه شرط كند بشرط آنكه ربا نشود وجامهائى كه پوشيده باشد آيا داخلست يا نه ميانه مجتهدين خلافست اقرب اينست كه آنچه در عرف (1) حكم بآن كند داخل است فصل پنجم در بيان اقسام خيار بدانكه اصل بيع كردن لزوم است مگر در شانزده موضع كه رد كردن جايز است اول خيار مجلس وآن مخصوص به بيع كردنست وهر يك از بايع ومشترى را اختيار فسح ميرسد اگر در مجلس باشند بچهار شرط اول آنكه در


(1) اولى واگذار نمودن بعرفست در تمام شش قسم وآن با زمان واشخاص واوقات وغير آن مختلف ميشود خصوص درخت خرماى مؤثر ظاهرا دليل بخصوص دارد صدر دام ظله

[ 211 ]

عقد بيع شرط سقوط خيار مجلس نكرده باشند چه اگر سقوط آن كرده باشند اختيار فسخ ندارند دوم آنكه بعد از عقد بيع باشد چه پيش از عقد بيع خيار مجلس نيست سيم آنكه هر يك از فروشنده وخرنده از يكديگر باختيار متفرق نشده باشند چه اگر باختيار متفرق شده باشند خيار مجلس نيست اما اگر باكراه ايشان را از يكديگر متفرق سازند ساقط نميشود واگر يكى از ايشان بميرد آيا حكم جدا شدن دارد يا نه مجتهدين را در اين خلافست واگر يكى از ايشان ديوانه شود خيار ساقط نميشود بلكه ولى ايشانرا با صرفه وغبطه اختيار فسخ هست چهارم آنكه چيزى كه خريد وفروخت بر آن واقع ميشود يكى از آن يازده كس نباشد كه بر مشترى آزاد ميشود چه اگر يكى از آن يازده كس باشد اختيار فسخ ندارد وخريدن غلام نفس خود را بمذهب بعضى از مجتهدين كه جايز داشته اند اختيار فسخ ندارد وهمچنين بعضى از مجتهدين گفته اند كه اگر پدر طفل چيزى از مال خود بجهت فرزند صغير خود بخرد خيار مجلس ندارد دوم خيار حيوان يعنى مشترى حيوانرا اختيار فسخ هست از وقت بيع تا سه روز و بعضى از مجتهدين برآنند كه بايع نيز مخير است در اين سه روز اگر قيمت حيوان نيز حيوان باشد بدو شرط اول آنكه در عقد بيع شرط سقوط آن نكرده باشد چه با شرط سقوط ساقط ميشود دوم آنكه تصرف در حيوان نكرده باشد باجاره وهبه وغير آن چه با تصرف حيوان خيار ساقط است واگر عيبى در اين سه روز خيار حيوان را حادث شود از غير جهة مشترى مجتهدين را در اين سه قولست اصح آن است كه مشترى مخير است در فسخ يا نگاهداشتن آن حيوان كه عيب دارد يا گرفتن تفاوت ميانه صحيح ومعيوب بودن آن واگر در اين سه روز بى آنكه تقصير كند تلف شود از مال بايع است سيم خيار شرط واين خيار در جميع عقود جاريست سواى عقد نكاح ودر وقف وابرا ودر طلاق نيز جارى نيست وشروط خيار شرط در بيع پنجست اول آنكه شرطى نباشد كه منافى بيع باشد چون شرط آنكه نفروشد (1) دوم آنكه منافى شرع (2) نباشد چون شرط آنكه آزاد نكند يا وطى نكند يا اگر كسى آنرا بدزدد عوض آنرا بايع بدهد سيم آنكه مضبوط باشد پس اگر شرط مجهول كند چون آمدن حاجيان از حج باطل است چهارم آنكه شرط را در عقد بيع كرده باشد چه اگر در عقد بيع نكرده باشد اختيار فسخ


(1) شرط نفروختن در مقدار از زمان معين مانعى ندارد صدر دام ظله العالى. (2) منافى شرع بودن بشرط آنكه او را وطى نكند معلوم نيست ودر پنجم تفصيلى است كه در حاشيه مجال ذكر آن نيست صدر دام ظله العالى.

[ 212 ]

ندارد پنجم آنكه تصرف در متاع نكرده باشد چه با تصرف چون دخول كردن خيار شرط ساقط ميشود وهمچنين اگر آن متاع تلف شود نيز خيار شرط ساقط ميشود آنگاه اگر مثل داشته باشد طلب مثل يا قيمت ميكند واين خيار شرط در بيع بحسب راى هر يك از بايع و مشتريست پس اگر هر يك از ايشان جهت خود يا اجنبى شرطى كند جايز است واگر در وقت فروختن شرط سكنى يكساله يا دو ساله كند جايز است وخيار شرط بطريق ميراث بورثه منتقل ميشود تتمه تكليفات نسبت بقبول شرط وتعليق بر شرط چهار است اول آنكه قابل هيچكدام نيست چون ايمان بخدا وائمه عليهم السلام وبه واجبات قطعيه وبتحريم محرمات قطعيه دوم آنكه قابل شرط وتعليق بر شرط هست چون آزاد كردن غلام وشرط نمودن كه مبلغى بدهد ومدبر ساختن او ونذر كردن چون اعتكاف داشتن در مسجد چه آن قابل تعليق است بنذر وشبه آن وقابل شرط هست كه هر وقت كه خواهد در آن رجوع كند سيم آنكه قابل شرط هست وقابل تعليق نيست چون بيع كردن وصلح نمودن واجاره گرفتن ورهن دادن چه انتقال بعد از رضاى ايشانست ورضا نيست مگر با جزم ودر صورت تعليق جزم نيست چهارم آنكه قابل تعليق باشد وقابل شرط نباشد چون نماز وروزه يا نذر يا يمين موضع چهارم خيار تاخير وآنچنانست كه بايع چيزى را كه بفروشد تمام آن متاع يا بعض آنرا تسليم مشترى نكند ومشترى نيز همه قيمت آن يا بعض آنرا ببايع بدهد يا آنكه شرط وعده نكرده باشد تا سه روز بايع صبر ميكند وبعد از سه روز مخير است در فسخ وامضى موضع پنجم خيار چيزهائيكه در آن روز تا شب ضايع شود يا قيمت آن ناقص گردد پس اگر كسى اينچنين چيزها را بفروشد تا شب صبر ميكند اگر مشترى قيمت آنرا بياورد مالك ميشود واگر نياورد بايع مخير است در فسخ واگر مشترى بعض از قيمت آنرا نقد قرار داده باشد و بعضى را نسيه ونقد را ندهد آيا بايع مخير است در فسخ يا نه مجتهدين را در اين دو قول است اقرب آنست كه اختيار ندارد وهمچنين خلافست در آنكه آنچه بوعده قرار داده باشد ودر وعده ندهد موضع ششم خيار رويت وآنچنانست كه شخصى متاعى را بى آنكه بينند بوصف بخرد پس اگر بعد از ديدن بخلاف آن صفت باشد مخير است در فسخ ونگاهداشتن آن واگر بعضى را ديده باشد وباقى را بوصف

[ 213 ]

خريده باشد آنگاه بر خلاف صفت واقع شود تمام را رد ميتواند كرد نه آنكه بعضى را نگاه دارد وبعضى را رد كند موضع هفتم خيار غبن وآن چنانست كه هر گاه شخصى متاعى را بخرد يا بفروشد بعد از آن ظاهر شود كه در وقت عقد آنمتاع زياده از آن يا كمتر از آن قيمت داشته آنكسى كه مغبونست مخير است در فسخ بسه شرط اول آنكه تصرفيكه مانع رد باشد در آنمتاع (1) نكرده باشد چون فروختن مشترى وتلف شدن در دست او وبعضى از مجتهدين گفته اند كه در اينصورت نيز بايع را ميرسد كه فسخ كند والزام مشترى نمايد بر رد كردن قيمت متاع يا مثل آنمتاع وبعضى از مجتهدين گفته اند كه بايع را در اينصورت ميرسد كه آنمتاعى را كه مشترى فروخته از آن شخصى كه خريده بگيرد دوم آنكه در وقت خريد وفروخت عالم بقيمت آن نباشد چه اگر در آنوقت عالم باشد اختيار فسخ ندارد سيم آنكه زيادتى ونقصان فاحش باشد بحسب عرف وعادت پس اگر اندك زيادتى ونقصان باشد كه در عرف آنرا زياده ونقصان نگويند اختيار فسخ نيست موضع هشتم خيار عيب وآن ثابت است در هر چيزى كه از خلقت اصلى زياده يا كم باشد وآن بر بيست وهشت قسمست اول ديوانه بودن غلام وكنيز دوم برص داشتن سيم مجذوم بودن چهارم قرن داشتن يعنى در فرج كنيز چيزى باشد كه مانع از دخول كردن باشد پنجم بر آمدن پشت يا سينه غلام وكنيز ششم گريختن ايشان بعادت نه آنكه از روى ترس جائى پنهان شوند چه بآن گريختن رد نميتواند كرد هفتم خنثى بودن هشتم خصى بودن واكر چه قيمت بدان زياده شود نهم لنگ بودن دهم كور يا احول بودن يا علت سبل در چشم داشتن يازدهم كربودن دوازدهم كافر بودن غلام وكنيز هر گاه مشترى شرط اسلام كرده باشد بر قول بعضى (2) از مجتهدين سيزدهم نبودن موى بر پشت زهار غلام (3) چهاردهم مستحق بودن حد يا تعزيرى كه سبب هلاك شود يا مستحق قتل يا بريدن عضوى باشد پانزدهم موى در سر نداشتن كنيز شانزدهم خون حيض نديدن كنيز جوان را بقول بعضى هفدهم بودن ثفل ودرد زياده بر عادت در روغن وزيت هجدهم حامله بودن كنيز نوزدهم بيمار بودن اگر چه تب يكروز باشد (4) بيستم گنديدن دهن بر قول بعضى از مجتهدين بيست ويكم زنا كار بودن غلام وكنيز بر قول بعضى از مجتهدين بيست ودوم


(1) پيش از ظاهر شدن غبن و احوط تصالح و تراضى است صدر دام ظله العالى. (2) موارد از جهت عيب است والا ردا از جهت تخلف شرط ظاهرا مانعى ندارد صدر دام ظله. (3) ظاهرا تفاوتى ميان غلام و كنيز نيست صدر دام ظله. (4) بنابر مشهور صدر دام ظله.

[ 214 ]

بول كردن غلام وكنيز بزرگ در جامه خواب بر قول بعضى از مجتهدين بيست وسيم دزدى وخيانت كردن غلام وكنيز بشرط آنكه تميز داشته باشند نه آنكه طفل باشند بيست وچهارم احمق بودن ظاهرى بيست وپنجم شراب خوار (1) بودن بيست وششم آنكه متاعى كه خريده نجس باشد واگر چه قابل پاك ساختن بود نقصان بهم رسد بيست وهفتم بى ختنه بودن غلام بر قول بعضى از مجتهدين بشرط آنكه مشترى نداند كه او را ختنه نكرده اند بيست وهشتم بى قوت بودن دست راست غلام يا قوت داشتن دست چپ او پس مشترى هر گاه عالم باين عيوب شود اختيار فسخ دارد بچهار شرط اول آنكه تصرف در آن متاع نكرده باشد چه با تصرف رد نميتواند كرد اما ارش كه تفاوت ميانه قيمت بى عيبى وعيب داريست ميگيرد دويم آنكه عيب پيش از بيع كردن باشد سواى چهار عيب اول كه آن چهار عيب از وقت عيب تا يكسال اگر بهم رسد مشترى فسخ آن ميتواند كرد هر گاه تصرف در آن نكرده باشد سيم آنكه مشترى پيش از بيع كردن عالم بعيب نباشد چه اگر عالم باشد رد نميتواند كرد وارش نيز نميتواند گرفت چهارم آنكه در وقت بيع كردن خيار عيب را ساقط نكرده باشد خواه بتفصيل وخواه باجمال چه اگر ساقط كرده باشد رد نميتواند كرد وگرفتن ارش در چهار موضع ثابت ميشود اول آنكه هر گاه مشترى تصرف كرده باشد در متاع عيبناك چنانچه گذشت دوم آنكه هر گاه مشترى كسى را بخرد كه بر او آزاد شود در اينصورت نيز رد نميتواند كرد وارش نميتواند گرفت سيم آنكه در صورتى كه مشترى اختيار فسخ داشته باشد وفسخ نكند ارش ميگيرد چهارم آنكه هر گاه متاع در دست مشترى عيب بهم رسانيده باشد وبايع شرط كرده باشد كه هر گاه عيبناك شود ارش بدهد نهم خيار تدليس وآن چنانست كه شخصى كنيزى را مثلا فروخته باشد بشرط آنكه سرخ روى وجعد موى باشد وروى او را بسرخاب سرخ كرده باشد وموى ديگرى را بموى او وصل نموده باشد پس در اينصورت اگر مشترى عالم بآن نبوده باشد وبعد از آن عالم شود اختيار دارد كه فسخ كند وهمچنين هر گاه كسى گوسفندى كه چند روز شير او را ندوشيده باشد بفروشد بشرط آنكه شير او مقدار معينى باشد وبعد


(1) على اطلاقه معلوم نيست صدر دام ظله

[ 215 ]

از آن ظاهر شود كه شير او كمتر از آن بوده در اينصورت نيز مشترى مخير است در فسخ بشرطى كه كمتر از سه روز شير او كم شود والا اختيار فسخ ندارد (1) واگر شير آن گوسفندى كه او را سه روز ندوشيده باشد كم نشود وهمان عادت او شود آيا مشترى اختيار فسخ آن دارد يا نه ميانه مجتهدين خلافست اقرب آنست كه اختيار فسخ ندارد وآيا اين حكم در غير گوسفند ميرود يا بنابر آنكه در حديث گوسفند واقع شده مخصوص گوسفند است ميانه مجتهدين خلافست اقرب آنست كه در غير گوسفند نيز ميرود (2) وهمچنين آب قنات يا آسيا را بند كردن كه در نظر مشترى بسيار نمايد وبعد از آن ظاهر شود كه آب آن كم بوده اختيار فسخ دارد ودر خيار تدليس هر گاه فسخ نكند وراضى بنكاه داشتن شود ارش نميگيرد مگر در شرط بكارت چه هر گاه شرط كرده باشد كه كنيز بكر باشد وبعد از آن ظاهر شود كه بكارت نداشته در اينصورت بنابر قول مشهور ارش ميگيرد ودر فسخ حضور حاكم شرع وبايع شرط نيست دهم خيار اشتراط وآن چنانست كه متاعى را كه بشرطى ميفروشد شرط در آن سالم نباشد پس با عدم آن شرط با اشتراط آن اختيار فسخ هست وچون فروختن بشرط آنكه هر گاه در موعد معينى رد ثمن ننمايد مسلط بر فسخ بيع باشد يازدهم خيار شركت وآن چنانست كه متاعى را كه بكسى ميفروشد ممزوج سازد بمثل آن بحيثيتى كه از يكديگر جدا نتوان كرد چه در اينصورت مشترى اختيار فسخ وشركت هر دو دارد دوازدهم خيار دشوارى تسليم كردن چه هر گاه بايع متاعى را بگمان آنكه ميتواند تسليم كردن بفروشد بعد از آن دشوار شود برو تسليم آن چون فروختن كبوترى كه از عادت او اين باشد كه هر روز باز آيد مشترى مخير است ميانه فسخ وطلب مثل يا قيمت آن سيزدهم خيار رد كردن بعضى از متاع وآنچنانست كه كسى دو غلام را مثلا بيكدفعه خرد آنگاه ظاهر شود كه يكى از آنها ملك ديگرى بوده مشترى مخير است ميانه فسخ بيع هر دو غلام يا نگاهداشتن يك غلام را بحصه او از قيمت وطلب كردن قيمت غلام ديگر را از بايع چهاردهم خيار تفليس وآن چنانست كه شخصى متاعى را بمفلسى بفروشد وبعد از آن حاكم شرع او را از مالش منع كند جهت قيمت كردن مال او بر قرض خواهان چه در اينصورت صاحب متاع مخير است در فسخ كردن بيع وگرفتن متاع خود وميانه امضا وشريك بودن


(1) محتاج بمراجعه است صدر دام ظله (2) پس گوسفند واقع در حديث من باب المثال خواهد بود صدر دام ظله

[ 216 ]

باقرض خواهان در مال آن مفلس پانزدهم خيار تلف شدن (1) وغصب كردن چه اگر متاعى كه بايع فروخته پيش از قبض يا بعد از قبض در مدت خيار تلف شود بسببى از جانب بايع يا اجنبى مشترى مخير است در فسخ بيع وهمچنين اگر متاعى را كه بايع فروخته پيش از قبض مشترى غصب كنند ورد آن ممكن نباشد مشترى مخير است در فسخ آن وآيا اجرت مدت غصب را مشترى از بايع ميگيرد يا نه در اين خلافست واگر بايع در تسليم تأخير كند اجرت مدت تاخير بر او لازمست شانزدهم خيار اجاره و آن چنانست كه هر گاه مشترى جاهل باشد از آنكه زمينى كه بايع باو فروخته در اجاره ديگرى بوده چه در اينصورت اختيار فسخ دارد وهمچنين هر گاه جاهل باشد از آنكه سنگهائى كه در زمين مدفون باشد از بايع (2) است مخير است در فسخ آن واجتماع اقسام خيار از خواص اين كتابست خاتمه در بيان احكام بعد از بيع بدانكه بايع را بعد از بيع كردن وقيمت گرفتن تسليم مبيع بمشترى لازمست هر گاه آنچيز قابل نقل وتحويل باشد اما آنچيزى كه قابل نقل وتحويل نباشد چون زمين وعمارت و باغ ودرخت تخليه است يعنى خالى كردن ودست از تصرفات آن بازداشتن بآنكه رخت خود از آنجا بيرون بردن واگر در زمين زراعت رسته باشد چيدن ودر آنچه قابل نقل باشد اگر قابل كيل ووزنست كيل ووزن كردن واگر حيوانست نقل كردن ودر غير اينها بدست گرفتن وآنچه بعد از بيع وپيش از قبض زيادتى در متاع بهمرسد مال مشتريست وجايز است كه بايع در بيع استثنا كند آنچه خواهد واگر مبيع حيوان باشد واستثناى كله وپوست آن كند در آن مجتهدين را پنج قولست اول آنكه بيع صحيح است دوم آنكه باطلست سيم آنكه حيوان را توان ذبح نمود صحيح است والا باطل چهارم آنكه اگر حيوانى باشد كه ذبح آن نتوان كرد شريكست در قيمت كله وپوست آن پنجم آنكه مطلقا نسبت بكله وپوست در آن شريكست واصح اقوال قول دوم (3) است واجرت كيل ووزن كننده وشمرنده متاع وفروشنده آن بر بايع است واجرت نقد كننده قيمت ووزن كننده آن وخرنده متاع ونقل كننده آن بر مشتريست بشرط آنكه بى رضاى ايشان نيامده باشند بلكه بايع ومشترى ايشانرا آورده باشند و دلال امين است اگر متاع در دست او بى تعدى وتقصيرى فوت شود ضامن نيست


(1) مسائل مذكوره در اين موضع محتاج بشرح و تفصيل است صدر دام ظله (2) شايد مراد اين است كه جاهد بود بعداز بيع معلوم شد كه از بايع نيست صدر دام ظله (3) معلوم نيست صدر دام ظله

[ 217 ]

واگر ميانه مالك ودلال اختلاف واقع شود در تقصير نكردن در قيمت متاع يا تقصير كردن قول قول دلال است با قسم مطلب دوم در بيان رهن كردن يعنى گرو كردن ودر آن دو فصل است فصل اول در شروط گرو كردن بدانكه گرو گذاشتن كسى كه بر ذمت او دينى باشد جهت اعتماد مشروعست خواه در سفر وخواه در حضر وآنچه در آيه كريمه واقع شده كه در سفر جايز است بنابر غالبست چه بيشتر اوقات در سفر كسى بهم نميرسد كه تمسك بنويسد اكتفا بگرو ميكنند واين رهن عقديست لازم از طرف كسى كه گرو ميكند باينمعنى كه ديگر نميتواند تصرف در آن گرو كردن وآنرا از گرو گيرنده گرفتن تا وقتى كه دين او را ادا كند ودر آن نه شرطست اول آنكه گرو كننده بالغ وعاقل وجايز التصرف باشد پس گرو كردن طفل وديوانه وكسى كه او را باكراه بر آن دارند (1) واذن دهد ومست وبيهوش ومفلسى كه حاكم شرع او را از مالش منع كرده باشد صحيح نيست اما ولى طفل ميتواند كه با مصلحت طفل مال او را گرو كند جهت دينى كه بواسطه مصلحت طفل گرفته باشد يا جهت او گرو بكيرد دوم ايجاب چون راهنتك هذا على الدين الفلانى يعنى گرو كردم اين عين را پيش تو بجهت فلان دين سيم قبول چون قبلت وآنچه دلالت كند بر آن وميبايد كه قبول بعد از ايجاب بيفاصله واقع شود چهارم آنكه ايجاب وقبول را بلفظ بگويند با قدرت وبا عاجز بودن مثل لنگ اشارت وكتابت نيز جايز است وبغير عربى وبغير صيغه ماضى نيز جايز است پنجم قبض كردن گرو ودر قبض كردن اذن گرو كننده شرطست پس اگر پيش از قبض گرو كننده بميرد يا ديوانه شود يا رجوع در اذن قبض نمايد گرو باطل ميشود وبعضى از مجتهدين قبض را شرط نميدانند واستدامت قبض شرط نيست پس اگر بعد از قبض گرو كننده در آن تصرف كند گرو باطل نميشود ششم حاضر بودن گرو گيرنده در قبض پس اگر در غيبت او گرو كنند يا آنكه گرو گيرنده يا وكيل او حاضر نشود وقبض نكند صحيح نيست هفتم آنكه گرو عينى باشد كه ممكن باشد قبض آن وصحيح باشد مالك شدن آن وجايز باشد فروختن آن پس گرو كردن دين ومنفعت چون سكنى خانه وخدمت غلام وگرو كردن ملك غير بى اذن صاحبش وگرو كردن شراب وخوك واگر چه جهود باشد ونزد مسلمانى گرو كند وپيش جهودى ديكر بگذارد صحيح نيست


(1) ولى ظاهرا باحازه صحيح مى شود صدر دام ظله

[ 218 ]

اما اگر شيره انگور را گرو كند صحيح است وليكن در وقتى كه شراب شود از گرو بيرون ميرود وچون سركه شود باز گرو ميشود واگر در حالتى كه شراب شود وصاحبش آنرا بريزد وشخصى كه بنزد او گرو است آنرا جمع كند آيا مالك آن ميشود بعد از آنكه سركه شود يا همان ملك كسى است كه گرو كرده در اين مجتهدين را دو قولست اصح آنست (1) كه اگر بقصد سركه شدن جمع نموده باشد مالك آن ميشود واگر بقصد شراب بودن جمع كرده مالك آن نميشود وهمچنين صحيح نيست گرو كردن مصحف وبنده مسلمان نزد كافر وبعضى آنرا جايز دانسته اند وگفته اند واجبست كه در اينصورت بمسلمانان بسپارند وگرو كردن كتب فقه وحديث نزد يهودى مكروهست وهمچنين مكروهست گرو كردن كنيز خوبروى نزد فاسق مگر آنكه محرم او باشد وميانه مجتهدين خلافست در آنكه گرو كردن چيزى كه قبض آن نتوان كرد چون مرغ در هوا وماهى در دريا وبنده گريخته آيا جايز است يا نه وهمچنين خلافست ميانه مجتهدين در گرو كردن كنيزى كه از او فرزند داشته باشد اصح آنست كه گرو ميتواند كرد بواسطه قيمت دادن او وگرو كردن مكاتب و مدبر صحيح است وگرو كردن زمين وقف وزمين خراجدار جايز است هشتم آنكه گرو جهت دينى باشد كه در ذمه ثابت باشد پس جايز نيست گرو كردن براى دينى كه در ذمت ثابت نباشد چون گرو كردن جهت دينى كه خواهد گرفت وبجهت جنايتى كه بر شخصى بكند وبراى اجرت كسى كه او را گرفته باشد كه بنده گريخته او را از شهر بر گرداند پيش از بر گردانيدن او ودر گرو كردن غلام جهت مال كتابت ميانه مجتهدين خلافست اقوى آنست كه جايز است نهم آنكه گرو جهت دينى باشد كه استيفاى آن دين از گرو ممكن باشد پس گرو كردن بر اجاره متعلقه ببدن شخصى معين چون خدمت او صحيح نيست چه اگر او بگريزد نميتواند كه گرو را بفروشد وشخصى ديگر را جهت آن عمل اجاره كند فصل دويم در احكام گرو كردن بدانكه عقد رهن قابل شرطست پس هر شرطى كه منافى آن نباشد جايز است چون شرط كردن آنكه گرو در دست عادلى باشد با آنكه گرو گيرنده وكيل باشد در فروختن گرو در وعده در اينصورت گرو كننده او را از وكالت نميتواند عزل كرد اما اگر گرو كننده بميرد گرو باطل ميشود واگر گرو گيرنده بميرد گرو او باطل نميشود بلكه بورثه او منتقل ميشود واگر


(1) معلوم نيست صدر دام ظله

[ 219 ]

در گرو كردن شرطى كند كه جايز نباشد چون شرط آنكه منافع گرو از گرو گيرنده باشد صحيح نيست (2) واگر شرط كند كه منافع گرو نيز گرو باشد صحيح است وبعد از آنكه گرو كننده چيزيرا گرو كند ديگر او را تصرفى كه منافى دين گرو گيرنده باشد صحيح نيست چون فروختن وهبه نمودن آن ودخول كردن بآن مگر باذن گرو گيرنده وهمچنين گرو گيرنده را تصرف در آن صحيح نيست مگر باذن گرو كننده ووعده در گرو كردن شرط نيست اما اگر شرط كند لازمست واگر بعد از وعده گرو كننده از دادن دين امتناع نمايد پس اگر گرو گيرنده وكيل در فروختن باشد ميتواند كه گرو را بفروشد ودين خود را بردارد وزيادتى را باز دهد واگر وكيل نباشد بى رخصت او نميتواند فروخت واگر غايب باشد يا رخصت ندهد حاكم شرع آنرا بفروشد ودين او را بدهد واگر گرو كننده گرو گيرنده را اجازت دهد كه گرو را پيش از وعده بفروشد جايز نيست او را تصرف كردن در قيمت آن تا هنگام رسيدن وعده واگر چيزى را گرو كند كه بسيار نماند جايز است كه شرط كند كه پيش از وعده بفروشد وبعضى از مجتهدين بر اين رفته اند كه فروختن آن صحيح است وقيمت آن داخل گرو است وگرو در دست گرو گيرنده امانت است پس اگر بى تقصير او تلف شود ضامن نيست وقول قول اوست در عدم تقصير با قسم وقول قول گرو كننده است در قيمت گرو ومقدار دين واگر گرو تلف شود وگرو كننده چيزى ديگر بدهد محتاج بصيغه ديگر نيست واگر دو متاع را جهت دو دين گرو كند هر گاه يكى از آنها را بدهد هر دو را جهت يك دين نميتواند نگاهداشت وهمچنين اگر دو دين باشد يكى با گرو وديگرى بى گرو پس هر گاه دين با گرو را ادا نمايد نميتواند گرو را جهت دين بى گرو نگاهداشت وهر گاه گرو كننده دين او را بدهد گرو بدهد گرو گيرنده را نميرسد كه گرو را به فروشد وگرو گيرنده را نميرسد كه گرو كننده را تكليف كند بآنكه دين او را از غير گرو بدهد واگر چه قادر بر آن باشد وگرو گيرنده را حاضر گردانيدن گرو لازم نيست پيش از گرفتن مال خود واگر چه در مجلس حاكم باشد وآنچه خرج حاضر ساختن گرو شود بعد از دادن دين از مال گرو كننده است واگر گرو حيوانى باشد بيمار خرج او بگرو كننده تعلق دارد ونفقه ء آن بروست ودر بعضى احاديث واقع


(1) على اطلاقه معلوم نيست صدر دام ظله

[ 220 ]

شده كه اگر قابل آن باشد كه برو سوار شوند يا شير داشته باشد كه بخورند جايز است كه سوار شونده وشير خورنده نفقه او را بدهد وقول اصح آنست كه تصرف در آن بى اذن گرو كننده جاير نيست ونفقه بر اوست واگر گرو گيرنده نفقه كند از گرو كننده بستاند (1) مطلب سيم در شفعه گرفتن وآن چنانست كه دو شخص ملكى بمشاع داشته باشند ويكى از ايشان پيش از ديگرى مالك شده باشد هر گاه آن شخص ديگر حصه خود را بفروشد شريك سابق آن حصه را مستحق ميشود وآنچه ديگرى قيمت آن ميدهد همان قيمت او ميدهد بسيزده شرط شرط اول آنكه آنچيزيرا كه شريك فروخته باشد قابل نقل نباشد بحسب عادت زيرا كه در آنچه قابل نقل وتحويل است شفعه نيست وبعضى از مجتهدين گفته اند كه شفعه در حيوان نيز هست وهر گاه زمين را بفروشند درخت خانه رد ولاب به تبعيت در آن شفعه ميرود شرط دوم آنكه قابل قسمت باشد پس آنچه قابل قسمت نباشد چون حمام كوچك و دكانچهاى كوچك ونهرو راه تنك شفعه ندارد شرط سيم آنكه آنچيزيرا قسمت نكرده باشند چه هر گاه قسمت كرده باشند شفعه ندارد مگر آنكه در نهرو راه شريك باشند چه در اينصورت با قسمت نيز شفعه دارد هر گاه هر دو را باهم بفروشند اما اگر زمين را بى نهرو راه بفروشند در اينصورت نيز شفعه ندارد شرط چهارم آنكه زياده از دو شريك نباشند وبعضى از مجتهدين برآنند كه در غير حيوان زياده از دو شريكرا شفعه ميرسد اما در حيوان زياده از دو شريك را شفعه نميرسد شرط پنجم آنكه حصه شريك بخريدن وفروختن منتقل شود بديگرى چه اگر بغير خريد وفروخت چون ميراث يا هبه يا صلح منتقل شود شريك ديگر را شفعه نميرسد وبعضى از مجتهدين گفته اند كه هبه معوضه شفعه دارد شرط ششم آنكه كسى كه شفعه ميطلبد جهود يا مرتد نباشد ومشترى مسلمان باشد پس هر گاه مشترى مسلمان باشد و شريك جهود يا مرتد باشد شفعه نميرسد واگر مشترى كافر باشد وكسى كه شفعه مى خواهد مرتد باشد آيا او را شفعه ميرسد يا نه ميانه مجتهدين خلافست وهمچنين ميانه مجتهدين خلافست در آنكه اگر بعد از عقد بيع شريك مرتد شود او را شفعه ميرسد يا نه شرط هفتم آنكه حصه شريكى كه شفعه ميطلبد وقف نباشد چه هر گاه وقف


(1) با قصد رجوع واذن كر و دهنده اگر ممكن بوده صدر دام ظله

[ 221 ]

باشد او را شفعه نميرسد وسيد مرتضى رضى الله عنه گفته كه هر گاه آنكسى كه وقف بر او شده يك كس بيش نباشد او را شفعه ميرسد ودر صورتى كه بيع وقف اولادى جايز است چنانچه در باب وقف گذشت وشريك او شفعه (1) ميگيرد شرط هشتم آنكه يكى از دو شريك مقدم باشد در خريدن وفروختن چه هر گاه هر دو بيكدفعه خريده وفروخت باشند هيچكدام را شفعه نميرسد شرط نهم آنكه آن شخصى كه شفعه ميطلبد ميبايد كه عالم بقيمت آن باشد وعالم بقيمتى كه شريك او آنرا فروخته است نيز باشد چه با جهالت هر دو او را شفعه گرفتن صحيح نيست (2) شرط دهم آنكه قادر باشد بر قيمت دادن وگرفتن آن پس اگر قادر نباشد يا قادر باشد وقيمت ندهد شفعه ساقط است اما اگر گويد كه قيمت آنرا حاضر ندارم وغايبست صبر كن تا حاضر سازم مهلتش دهد تا زمانى كه حاضر سازد در آن زمان وسه روز ديگر مگر آنكه در مهلت ضررى بمشترى رسد چه در اينصورت شفعه ساقطست شرط يازدهم آنكه در دست مشترى پيش از آنكه شفعه بطلبد تلف نشده باشد چه اگر تلف شده باشد شفعه ساقطست شرط دوازدهم آنكه طلب شفعه في الفور كند چه اگر عالم باشد بفروختن شريك وطلب شفعه نكند يا آنكه بعد از دانستن فروختن شريك حصه خود را نيز بفروشد شفعه در اينصورت ساقطست واگر طالب شفعه غايب باشد يا طفل يا ديوانه يا بيمار يا بيهوش يا محبوس باشد شفعه ايشان ساقط نميشود بلكه هر گاه عالم شوند ميرسد ايشان را كه شفعه بگيرند وولى طفل وديوانه با صرفه وغبطه ايشان شفعه ميگيرد شرط سيزدهم آنكه در وقت گرفتن آنچيز بگويد كه گرفتم اين زمين را مثلا بشفعه چه اينقول بجاى عقد بيع است ومحتاج بعقد بيع جديد نيست واگر مشترى در آنچيز تصرف كرده باشد مثل آنكه آنرا فروخته باشد شريك را ميرسد كه آنرا باطل سازد واز آنكس بگيرد وآنچه از منافع بهم رسد پيش از آنكه شريك شفعه بطلبد مال مشتريست وشفعه ساقط نميشود به پشيمان شدن مشترى از خريدن يا رد كردن بايع بواسطه عيب وشفيع ميتواند كه آنرا بشريك رد كند جهت عيب يا جاهل بودن او بعيب اما اگر رد نكند تفاوت قيمت آنرا از بايع نميتواند گرفت مگر آنكه مشترى آن تفاوت را از بايع گرفته باشد واگر ميانه كسى كه شفعه ميخواهد وميانه مشترى نزاع شود در انتقال او به بيع يا بميراث


(1) احوط نگرفتن شفعه است در اين صورت صدر دام ظله (2) معلوم نيست صدر دام ظله

[ 222 ]

يا بهبه پس اگر گواه نداشته باشد قول قول مشتريست بر نفى استحقاق شفعه وقول قول مشتريست در قيمت با قسم بر قول مشهور واگر هر دو گواه داشته باشند گواه مشترى مقدمست مطلب چهارم در بيان توابع بيع كردن ودر آن سه فصل است فصل اول در حكم جماعتى كه حاكم شرع ايشان را از مال ايشان منع نموده باشد بسبب تعلق حق غيرى بمال ايشان يا جهت حفظ مال ايشان از ضايع شدن وآنها ده قومند قوم اول طفلان چه ايشان از مال خود ممنوعند تا وقتيكه بالغ وصاحب رشد شوند وبالغ شدن در مردان بيكى از سه چيز است پانزده ساله شدن يا موى درشت بر پشت زهار ايشان بر آمدن يا محتلم شدن ودر زنان بدو چيز نه ساله شدن يا حيض ديدن وصاحب رشد وقتى كه ميشوند كه ايشانرا آزمايش كنند باينكه به بينند كه مال خود را در چيزهاى صحيح صرف ميكنند (1) يا نه قوم دوم ديوانگان وايشان از مال خود ممنوعند تا آنكه عاقل شوند وولى اطفال وديوانگان پدر است وجد پدرى هر چند بالا روند واگر هر دو جمع شوند هر دو در ولى بودن شريكند واگر ايشان نباشند كه پدر يا جد او را وصى كرده باشد و هر گاه او نيز ناياب باشد حاكم شرع ولى است يا امينى كه حاكم او را نصب نمايد قوم سيم سفيهان چه ايشان نيز از مال خود ممنوعند تا آنكه سفاهت ايشان بر طرف شود واگر عقلى داشته باشند وبر طرف شده باشد ولى ايشان جماعت مذكوره اند واگر سفيه بالغ شده باشد ولى ايشان حاكم شرعست (2) وهر گاه سفاهت ظاهر شود از مال خويش ممنوعند خواه حاكم شرع ايشان را منع كرده باشد از مال ايشان و خواه نكرده باشد اما هر گاه سفاهت بر طرف شود تا حاكم شرع حكم نكند منع ايشان بر طرف (3) نميشود وبعضى از سنيان بر اين رفته اند كه هر گاه سفيه بيست وپنجساله شود ديگر در مال خود تصرف ميتواند كرد اگر چه سفيه باشد وبر سفيه هر گاه پيش از سفاهت حج واجب شود ميتواند كه حج واجب خود را بفعل آورد بشرط آنكه خرج راه حج را بديگرى بسپارند وحج نيز ميتواند كرد هر گاه خرج سفر وحضر او برابر باشد واگر خلاف كنند سوگند يا نذر خود را كفاره آن روزه گرفتن است قوم چهارم بيمارانى كه در آن مرض فوت شوند چه ايشان از زياده بر سه يك مال خويش ممنوعند


(1) معيار آنست كه عرفا بگويد سفيد است ورشيد نيست صدر دام ظله (2) احوط جمع است ميانه حاكم شرع وجماعت مذكورين صدر دام ظله (3) على الاحوط صدر دام ظله

[ 223 ]

باينمعنى كه اگر سى تومان داشته باشند وبكسى ببخشند ده تومان آن صحيح است و باقى باطل است (1) قوم پنجم جماعتى كه متاعى فروخته باشند چه ايشان از تصرف در قيمت آن متاع ممنوعند تا آنكه متاع را تسليم مشترى نمايند قوم ششم جماعتى كه متاعى خريده باشند وقيمت آن را نداده باشند چه ايشان نيز ممنوعند از تصرف در آن متاع تا قيمت آنرا ندهند قوم هفتم غلامانى كه آقاهاى ايشان با ايشان قرار كرده باشند كه مبلغى معين بدهند وآزاد شوند چه ايشان از آنچه پيدا كنند سواى نفقه وآنچه بآقا ميدهند ممنوعند تا آنكه آنچه آقا بايشان قرار داده باشد بدهند قوم هشتم جماعتى كه از دين اسلام بر گرديده باشند وپدران ايشان كافر بوده باشند چه ايشان از مال خود ممنوعند تا آنكه مسلمان شوند قوم نهم جماعتى كه مال خود را جهت دينى پيش كسى گرو كرده باشد چه ايشان از تصرف در آنمال ممنوعند تا وقتى كه دين را بدهند قوم دهم مفلسانى كه مالهاى ايشان از قرضخواهان ناقص باشد چه ايشان از تصرف در مال خود سواى نفقه وجامه خود واهل وعيال واجب النفقه خود ممنوعند بچهار شرط اول آنكه قرض قرضخواهان پيش حاكم شرع ثابت شده باشد دوم آنكه وعده قروض ايشان رسيده باشد سيم آنكه اموال ايشان از قرض قرضخواهان ناقص باشد چهارم آنكه قرضخواهان از حاكم التماس كنند كه ايشانرا از مالشان منع كند چه بعد از اين چهار شرط حاكم شرع جميع اموال ايشان را قيمت مينمايد وبر قرضخواهان فراخور قرض ايشان قسمت ميكند باينطريق كه مفلسان وقرضخواهان را حاضر مى سازد وقرض خواهانى كه گروى داشته باشند گرو را بفروشد وبعوض قرض او ميدهند وقرضخواهان ديگر را در آن دخلى نيست وصاحبان متاعى را كه متاع ايشان موجود باشد مخير مى سازد ايشانرا كه اختيار متاع خود كنند يا آنكه با قرضخواهان شريك باشند بعد از آن جماعتى را كه مفلس بر ايشان جنايتى كرده باشد حق ايشان را بدهد آنگاه حيواناتى كه محتاج بنفقه باشند اول بفروشد وبنده پس از آن متاع وقماش ومنقولات را بفروشد آنگاه زمين را بفروشد وخدمتكاران مفلس وخانه او را نميتوان فروخت هر گاه محتاج بآنها باشد وآيا بعد از فروختن چيزهاى مفلس وبقرض خواهان او دادن منعى كه حاكم شرع او را كرده زايل ميشود يا محتاجست بحكم حاكم ميانه مجتهدين خلافست


(1) احوط تصالح است وتراضى است صدر دام ظله

[ 224 ]

واقرب آنست كه بمجرد قسمت منع بر طرف ميشود وقرض خواهان را نميرسد كه بعد از آنكه آنچه داشته ازو گرفته باشند او را تكليف نمايند كه براى ايشان كار كند واگر چه صاحب (1) كسب باشد يا آنكه اگر كسى چيزى باو ببخشد تكليفش نمايند كه قبول كند يا جهت ايشان قرض نمايد وهمچنين تكليف نميتوان كرد زنان را بشوهر كردن بواسطه گرفتن مهر از ايشان وجايز نيست حبس كردن او بعد از قسمت كردن اموال بلكه واجبست كه او را مهلت دهند تا آنكه حق سبحانه وتعالى او را مستغنى كرداند فصل دوم در ضامن شدن وآن بر سه قسمست اول متعهد شدن كه بر ذمه شخصى باشد و شروط آن هفت است اول ايجاب چون ضمنت عنه يعنى ضامن شدم از فلان شخص بر آنچه در ذمه اوست وآنچه صريحا دلالت بر آن كند وبا قدرت تلفظ كتابت واشارت كافى نيست اما از اخرس اشارت وكتابت كافيست دوم قبول كسى كه او را ضامن ميسازد وبعضى از مجتهدين گفته اند كه رضاى او كافيست اگر چه بلفظ نگويد اما رضاى كسى كه از جانب او ضامن ميشود دخل ندارد وليكن اگر بى رضاى او ضامن شود مالى كه ميدهد رجوع باو نميتواند كرد اما اگر برضاى او ضامن شود رجوع ميكند واگر كسى كه بواسطه مال او ضامن شده چيزى بضامن بخشد ضامن نمى تواند از آنكس كه جهت او ضامن شده بگيرد وفوريت قبول شرط نيست سيم آنكه ضامن بالغ وعاقل وجايز التصرف ومختار باشد پس ضمان طفل وديوانه وسفيه ومغمى عليه ومست وبيهوش وخفته صحيح نيست چهارم آنكه ضامن آزاد باشد چه ضامنيت بنده بى اذن مولى صحيح نيست وبعضى از مجتهدين برآنند كه صحيحست وبعد از آزادى ميدهد وبا اذن مولى ضمان او صحيح است وتعلق بذمت بنده ميگيرد نه بمال مولى وبعضى از مجتهدين گفته اند كه تعلق بمال مولى ميگيرد پنجم آنكه ضامن مالدار باشد يا آنكه كسى كه جهت مال او ضامن ميشود در وقت ضامن شدن عالم بمفلسى او باشد اما استمرار مالدارى ضامن شرط نيست پس اگر در اثناى ضامن شدن مال او تلف شود ضمان باطل نميشود ششم آنكه ضمان را معلق بشرطى نسازد چه اگر معلق بشرط سازد صحيح نيست اما اگر ضمان را معلق بشرطى نسازد ليكن دادن مال را معلق بر شرط سازد صحيح است هفتم آنكه مالى كه ضامن متعهد آن ميشود ميبايد كه در ذمه آنكسى كه ازو ضامن ميشود ثابت باشد پس اگر


(1) مشكل است پس ترك احتياط ننمايند صدر دام ظله

[ 225 ]

در ذمه او ثابت نباشد ضمان صحيح نيست چون ضمان مال جعاله پيش از فعل وضمان مال كتابت وضمان مال امانت ووديعت ومال شركت ومضاربت وبعد از آنكه شروط ضامنيت بهم رسد منتقل ميشود مال از ذمه آن شخصى كه از جانب او ضامن شده است بذمه او و ضمان حال ومؤجل جايز است ودر مؤجل اگر ضامن بميرد ضمان مؤجل حال ميشود و جايز است كه شخصى از ضامن ضامن شود وهمچنين ازو قسم دوم حواله چه حواله نيز انتقال مال است از ذمتى بذمتى ديگر وشروط آن شش است اول ايجاب چون احلتك بالدين الفلانى على فلان يعنى حواله كردم ترا بقرض تو بر فلان كس دوم قبول چون قبلت وقبول حواله بر مالدار واجب نيست وبعضى از مجتهدين برآنند كه قبول اين حواله بر مالدار واجبست واحاديثى كه بدين مضمون وارد شده محمول بر استحبابست سيم رضاى آنكس كه حواله ميكند وكسى كه او را حواله كرده وكسى كه حواله بر او كرده باشد چهارم آنكه حق ثابت باشد در ذمه كسى كه حواله ميكند پس حواله كردن چيزيكه بقرض خواهد گرفت صحيح نيست پنجم آنكه معلق نسازد حواله را بر شرط ششم آنكه عالم باشد بقدر دين وهر گاه شروط حواله متحقق شود منتقل ميشود مال از ذمه كسى كه حواله ميكند بذمه كسى كه حواله برو ميكند وحواله كردن آن كسى كه حواله برو كرده شده است بر كسى ديگر جايز است وهمچنين بر كسى ديگر وحواله بغير جنس نيز جايز است چنانچه اگر بر ذمه او دراهم باشد بدنانير حواله كند قسم سيم كفاله وآن ضامن شدن بدن شخصى است كه بر او حق غيرى ثابت باشد وشروط آن پنج است اول ايجاب چون كفلتك يعنى كفيل شدم جهت تو فلانى را دوم قبول كسى كه از براى او كفيل ميشود وبعضى از مجتهدين رضاى كسيكه ضامن بدن او ميشود شرط كرده اند سيم تعيين آنكسى كه ضامن بدن او ميشود پس اگر گويد كه ضامن بدن يكى از دو شخص شدم صحيح نيست وهمچنين تعيين مدت ضمان جايز است چهارم آنكه ضمان را معلق بر شرط نسازد چه اگر معلق بر شرط سازد باطلست پنجم آنكه بر او حد نباشد چه كفيل شدن كسيكه برو حد لازم باشد صحيح نيست وبعد از آنكه اين شروط بهم رسد كفيل شدن صحيح است وكفيل شدن حال مؤجل جايز است وهمچنين بوعده نيز هر گاه وعده مشخص باشد وهر گاه عقد كفاله مطلق واقع شود منصرف بحال ميشود وبتسليم كردن آنشخصى كه

[ 226 ]

ضامن بدن او شده كفيل برى الذمه ميشود بشرطى كه در وقت تسليم كردن ظالمى نباشد كه او را برهاند چه درين وقت بتسليم كردن برى از او نميشود وبرى الذمه نميشود بتلف شدن آنچيزى كه بر ذمه او باشد واگر از حاضر ساختن او امتناع نمايد حاكم شرع او را حبس فرمايد تا او را حاضر گرداند يا آنچه در ذمه اوست از عهده بيرون آيد وبعد از گرفتن آنچه بر دست او بود بروست ضامن رجوع ميكند بر آنكسى كه ضامن بدن او شده واگر چه باذن او ضامن نشده (1) باشد واگر آن شخص بگريزد يا غايب شود غايب شدنى كه خبر او منقطع شده باشد آيا ضامن را لازم است كه آنچه بر ذمه اوست بدهد يا نه ميانه مجتهدين در اين مسألة خلافست اقرب (2) آنست كه ميبايد داد واگر غايب شدن او بطريقى نباشد كه خبر او منقطع شده باشد ضامن را مهلت دهد تا او را حاضر سازد ودر حكم ضامن شدنست رها كردن قرض دار كسى را از دست او از روى قهر وغلبه چه در اينصورت برو لازمست كه او را رد كند يا آنچه بروست بدهد وباطل ميشود كفاله بمردن كسى كه ضامن بدن او شده باشد ودر اينصورت دادن مالى كه بر ذمه او بوده ضامن را لازم نيست وحاضر ساختن مرده برو لازم نيست مگر آنكه حاضر ساختن آن مرده جهت گواهى دادن برو باشد چه در اينصورت حاضر ساختن مرده برو لازمست اگر چه او را دفن كرده باشند واگر ضامن بميرد آيا بر ورثه او لازم است كه آن شخص را حاضر سازند يا نه مجتهدين را در اين دو قول است فصل سيم در بيان صلح كردن وآن عقديست كه شارع آنرا وضع كرده است جهت قطع نزاع وآن بر سه قسمست قسم اول ميانه مسلمانان واهل كتاب چنانچه در بحث جهاد با كفار مذكور شد قسم دويم ميانه زن وشوهر چنانچه در بحث طلاق خواهد آمد قسم سيم ميانه دو خصم در اموال وصلح عقديست لازم و شروط آن شش است اول ايجاب چون صالحتك هذا بهذا يعنى مصالحه كردم فلان دعويرا بتو بمبلغ معين مثلا دوم قبول چون قبلت وهر چه دلالت كند بر رضاى بر ايجاب سيم آنكه ايجاب وقبول از بالغ عاقل رشيد مختار جايز التصرف واقع شود پس مصالحه طفل وديوانه وسفيه وكسى كه او را باكراه بر آن دارند يا مست يا بيهوش باشد يا كسى كه حاكم شرع بسبب افلاس از مالش او را منع كرده باشد بواسطه قرضخواه صحيح


(1) معلوم نيست صدر دام ظله (2) معلوم نيست صدر دام ظله.

[ 227 ]

نيست چهارم آنكه صلح بر چيزى واقع شود كه عوض آن توان گرفت پس اگر عوض نتوان گرفت صحيح نيست چون صلح كردن با زن تا آنكه اقرار كند زوجيت او چه در اينصورت اگر آن زن چيزى دهد كه او ترك دعوى كند جايز نيست پنجم آنكه صلح با عوض واقع شود پس اگر صلح بى عوض واقع شود صحيح (1) نيست وهمچنين اگر بر عوضى واقع شود كه حق غيرى باشد نيز باطل است ششم آنكه صلح بر حلال ساختن حرام وحرام ساختن حلال واقع نشود چه اينچنين صلح باطل است ودر صلح طلا ونقره قبض در مجلس شرط نيست چه آن مخصوص است چنانكه گذشت وبعد از آنكه اين شروط بهم رسد صلح لازم ميشود چه آن عقديست لازم از هر دو طرف وصلح عقديست بسرخود وبعضى از مجتهدين گفته اند كه تابع بيع است هر گاه در آن عينى منتقل شود وفرع اجاره است هر گاه در آن منفعتى منتقل شود وفرع هبه است هر كاه در آن عينى منتقل شود بى عوض وفرع ابرا است هر گاه در آن اسقاط حقى شود وفرع عاريتست هر گاه در آن منفعتى منتقل شود بى عوض وصلح همچنانكه با اقرار جايز است با انكار نيز جايز است ودر حالت انكار مستلزم اقرار نيست خلاف مر سنيانرا كه گفته اند كه صلح كردن با انكار اقرار را لازم دارد وصحيحست صلح كردن بر عين بعين وبر منفعت بمنفعت وبر عين بمنفعت ومنفعت بعين خواه جنس آنچه دعوى ميكند وبغير جنس آن وجايز است صلح كردن بزياده از قيمت متاعى كه نزاع در آن كنند وبكمتر از قيمت آن وهمچنين صحيح است صلح كردن بچيزى حال از چيزى كه بوعده باشد وبوعده از چيزى كه حال باشد باب دهم از كتاب جامع عباسى در بيان اجاره دادن وعاريت نمودن واحكام غصب كردن وتوابع آن ودر آن چهار مطلب است مطلب اول در اجاره دادن ودر آن سه فصل است فصل اول در شروط اجاره بدانكه اجاره مالك ساختن منفعت معلوم است مرشخصى را بعوض معلومى وشروط آن پانزده است اول ايجاب چون اجرتك هذا بهذا يعنى اجاره دادم بتو فلان زمين را بمبلغى معين مثلا وبلفظ عاريت وبيع صحيح نيست اگر چه قصد اجاره كنند دويم قبول چون قبلت وآنچه دلالت كند برضاى بر ايجاب سيم آنكه هر يك از مؤجر ومستاجر بالغ وعاقل ومختار و


(1) معلوم نيست صدر دام ظله العالى

[ 228 ]

جايز التصرف باشند پس اجاره طفل وديوانه وعاقل ومست وبيهوش وخفته و كسى كه او را باكراه بر آن دارند صحيح نيست ومفلس اگر چيزى را باجاره دهد صحيح نيست اما اگر خود را باجاره دهد صحيح است چهارم آنكه آنچه اجاره ميكنند چيزى باشد كه آنرا توان ديد يا وصف آن توان كرد بنوعى كه جهالت ازو بر طرف شود پس در اجاره دادن حمام مثلا ناچار است از ديدن خانهاى آن وبزرگى وكوچكى صحن آن وتون و جائى كه خاكستر وآبخانه ريزند وطهارتخانه ومصرف آب آن يا وصف كردن آن حمام بنوعى كه جهالت ازو بر طرف شود ودر اجاره زمين ناچار است از ديدن يا وصف كردن كه جهالت بر طرف شود وتعيين منفعت از زراعت وغير آن در اجاره حيوان لابد است از تعيين مدت راكب وتعيين مركوب بمشاهده يا بوصفى كه جهالت بر طرف گردد وذكر منازل وحمل نفقه وتقدير آن وديدن آنچه كم شود هر روز باكل معتاد لازم نيست مگر با شرط واما اگر كم شود بى اكل يا با اكل غير معتاد بر داشتن بدل آن لازم است اگر چه شرط عدم ابدال كرده باشد پنجم آنكه آنچه باجاره ميدهند چيزى باشد كه اصل او باقى ماند وازو نفع گيرند پس اجاره درخت جهت خوردن ميوه آن وهيمه جهت سوزانيدن وطعام جهة خوردن وگوسفند جهة خوردن گوشت وشير او صحيح نيست اما در اجاره گرفتن دايه جهة شير دادن طفل ميانه مجتهدين خلافست اقرب آنست كه جايز است وآيا جايز است كه گوسفند را اجاره كنند جهت شير دادن بره درين نيز ميانه مجتهدين خلافست اقرب آنست كه جايز است وهمچنين اجاره كردن بوهاى خوش كه ببوئيدن كم نشود جايز است و همچنين اجاره حمام جهة نشستن در آن جايز است وريختن آب تابع آنست وآيا اجاره كردن چاه جهت آب كشيدن جايز است يا نه ميانه مجتهدين در اين خلافست ششم آنكه آنچيزى را كه اجاره ميكنند بايد كه منفعت آن منتقل باشد ودر اجاره كردن سيب جهة بوئيدن ودرخت جهت نشستن در سايه آن ميانه مجتهدين خلافست اما اجاره درخت جهت خشك كردن رخت بر آن صحيح است هفتم آنكه آن منفعت مباح باشد پس اگر خانه را جهت ريختن شراب اجاره كنند صحيح نيست هشتم آنكه منفعت مملوك باشد پس اجاره دادن كسى ملكى را كه از ديگرى غصب كرده باشد صحيح نيست نهم آنكه نفع گرفتن از آن چيزى كه اجاره ميگيرند ممكن باشد پس اجاره نمودن زمين بى آب جهت زراعت كردن صحيح

[ 229 ]

نيست وهمچنين اجاره نمودن گوسفند جهت شيار كردن زمين بعوض گاو يا جهت بار برداشتن عوض شتر صحيح نيست چه انتفاع در اين دو صورت ممكن نيست دهم آنكه قادر باشد بر تسليم آن پس اجاره حيوان وبنده گريخته در مدتى كه گريخته باشد صحيح نيست يازدهم آنكه منفعت چيزى نباشد كه بحسب شرع وعرف از آن ممنوع باشند پس اجاره شخصى جهت كندن دندانى كه درد نميكند يا جنب وحايض جهت جاروب كردن مسجد صحيح نيست اما اگر اجاره كنند جهد كندن دندانى كه درد ميكند صحيح است وهم چنين صحيح نيست اجاره كردن كافر مصحف را جهت نظر كردن در آن ومسلمان را جهت خدمت كردن دوازدهم آنكه ممكن باشد كه مستاجر را منفعت حاصل شود پس اجاره كردن كسى كه حج برو واجب باشد جهت حج كردن از غير صحيح نيست سيزدهم آنكه منفعت معلوم باشد چون خياطى كردن مشخص پس اگر مجهول باشد صحيح نيست چهاردهم آنكه عوض منفعت معلوم باشد بمشاهده آن يا بوصفى كه جهالت را بر طرف سازد و اگر قابل كيل ووزن باشد بكيل ووزن در آوردن پس اگر مجهول باشد صحيح نيست پانزدهم آنكه عوض منفعت عيب نداشته باشد چه اگر عيب داشته باشد مخير است ميانه فسخ وامضاى با ارش عيب وهر گاه اين شروط متحقق شده باشد اجاره لازمست وفسخ آن نميشود مگر بباطل شدن عينى كه اجاره كرده باشد چون خراب شدن خانه وغرق شدن زمين در آب وگريختن كسى كه او را باجاره گرفته اند خواه تلف پيش از قبض باشد وخواه بعد از قبض وچون ساكن شدن درد دندان در حال آمدن دلاك وباطل نميشود بمنع كردن مؤجر مستاجر را از تصرف كردن در عين وغصب نمودن عين پيش از قبض ومفلس بودن مستاجر وخلافست ميانه مجتهدين كه آيا اجاره بموت يكى از موجر ومستأجر باطل ميشود يا نه بعضى گفته اند كه باطل ميشود وبعضى برآنند كه باطل نميشود خواه پيش از استيفاى منفعت باشد وخواه بعد از آن وبعضى گفته اند كه بموت مستاجر باطل ميشود نه بموت موجر واستاد فقير اعنى شيخ الطايفه بهاء الملة والدين محمد العاملى طاب ثراه درين مسألة متوقف بود جهت تعارض ادله (1) واگر موجر موقوف عليه باشد وبميرد پيش از انتهاى مدت اجاره ميانه مجتهدين درين خلافست بعضى برين رفته اند كه اقرب آنست كه باطل است (2) ومستاجر


(1) ظاهرا ترجيح با ادله باطل نشدن بموت است مطلقا صدر دام ظله العالى (2) ولى دور نيست كه با اجازه طبقه بعداز او صحيح گردد صدر دام ظله.

[ 230 ]

براى بقيه اجرت بورثه موجر رجوع ميكند ودر اين مسألة نيز استاد فقير اعنى شيخ الطايفه بهاء الملة والدين محمد العاملى طاب ثراه متوقف بود جهت تعارض ادله وباطل نميشود اجاره بفروختن عين اما اگر مشترى جاهل باجاره باشد مخير است در فسخ وامضا واگر اجير معين بيمار شود اجاره باطل ميشود اما اگر معين نباشد يا معين باشد و مضمون باشد باطل نميشود والزام ميكنند او را در اجاره گرفتن شخصى جهت كردن انكار و بمجرد عقد موجر مالك اجرت ميشود ومستأجر مالك منفعت اما تسليم اجرت موقوف (1) است بر تسليم عين واگر اجرت بر عمل باشد بعد از انقضاى عمل اجرت لازمست ودر حكم تسليم عين است دادن موجران عين را ونگرفتن مستاجر وهر گاه مدتى بگذرد كه انتفاع از آن عين ممكن باشد ومستاجر منتفع نشود اجرت ثابت ميشود وآيا نفقه كسيكه باجرت ميگيرند وعليق چاروائى كه كرايه ميكنند وآب دادن او بر كسى است كه او را اجاره كرده يا بر صاحب او است ميانه مجتهدين در اينمسألة خلافست اقرب آنست كه بر صاحب چارواست وبر آن كسى كه اجير شده نه بر آنكه اجاره كرده اما ما يحتاج چارواى اجاره از زين ولجام بر كسى است كه باجاره ميگيرد وسنت است كه اجرت اجير را پيش از گرفتن مشخص كنند وهنوز عرق او خشك نشده باشد كه باو دهند ومكروهست چيزى را كه بتقصير در دست او فوت شود در وجه اجرت او حساب كنند فصل دوم در آنكه در چند موضع اجاره حرامست ودر چند موضع مكروه ودر چند موضع جايز بدانكه در پانزده موضع اجاره حرامست ودر هشت موضع مكروه ودر شانزده موضع جايز اما در پانرده موضعى كه حرامست اول اجاره كسى جهت ساختن شطرنج ونرد وآلات قمار ولهو دوم اجاره كسى كه سرود بباطل كند سواى عروسى كه در آن جايز است (2) سيم اجاره كسى جهت برداشتن شراب يا مرده يا خوك جهت خوردن اما اگر از براى سركه كردن باشد يا آنكه مرده را از محله جهت بوى بد بردارد صحيح است وهمچنين است برداشتن شراب جهت جهود (3) چهارم اجاره كتابت كننده جهت نوشتن شعر باطل وكتب اهل ضلال جهت غير نقض وحجت بر ايشان پنجم اجاره دادن خانه بجهود كه در آن عبادت كند يا شراب بگذارد و همچنين اگر خانه را بمسلمان اجاره دهد جهت شراب گذاشتن ششم اجاره


(1) احوط عدم توقف تسليم اجرت است بر تسليم عين وبر عمل صدر دام ظله (2) اگر مراد بباطل محرم است در عروسى نيز جايز نيست صدر دام ظله. (3) احوط ترك است صدر دام ظله.

[ 231 ]

دادن سگ گيرنده وخوك هفتم اجاره دادن خروس كه بنماز بيدار كند هشتم اجاره گرفتن كسى جهت پيشنمازى كردن وقضا نمودن واذان گفتن وغسل وكفن ودفن مردگان كردن اما رزق از بيت المال گرفتن ايشان جايز است نهم اجاره دادن زمينى كه آب بر آن ننشيند جهت زراعت كردن دهم اجاره دادن زمين بآنچه از آن زمين بيرون آيد يازدهم اجاره دادن طفل ومجنون وسفيه ومفلس دوازدهم اجاره گوسفند نر كه بر ماده اندازند اما اگر براى صاحب گوسفند هديه بياورند حلالست سيزدهم اجاره كسى جهت ساختن صورتهاى سايه دار چهاردهم اجاره شخصى جهت تعليم قدر واجب از قرآن ومعارف الهى ومسائل شرعيه پانزدهم اجاره دادن نفس خود را جهت حج كسى كه حج بر او واجب باشد (1) واما آن هشت موضعى كه مكروهست اول اجاره مسلمان جهت خدمت جهود دوم اجاره بر تعليم قرآن غير واجب وكتابت آن ونوشتن عشرهاى آن بطلا سيم اجاره حجامت كننده با شرط اجرت چهارم اجاره كسى براى پاك كردن طهارتخانه پنجم اجاره شخصى جهت گريه كردن بباطل اما جهت نوحه بحق جايز است ششم اجاره دادن نفس خود را جهت زايانيدن زنان بشرط اجرت هفتم اجاره حجام جهت ختنه كردن هشتم اجاره دادن كنيز بغير امين واما شانزده موضعى كه جايز است اول اجاره مصحف جهت حفظ ونظر كردن وهمچنين اجاره كتب فقه وحديث وآداب عبادت دوم اجاره گرفتن كتابت كننده جهت تعليم شعر مباح وعلم حساب ونوشتن خط سيم اجاره كردن كسى جهت هر عمل مباحى كه خواهد چهارم اجاره كردن شخصى جهت حج كه بر او حج واجب نباشد پنجم اجاره كردن كسى براى ساختن مسجد وپل ششم اجاره كردن جهت نماز ميت (2) هفتم اجاره كردن قنات جهت زراعت كردن بآب آن هشتم اجاره عقار يعنى زمينها نهم اجاره زيور جهت زينت دهم اجاره درهم ودينار جهت نظر كردن وزينت يازدهم اجاره رخت جهت زينت دوازدهم اجاره درخت براى خشك كردن رخت بر آن يا نشستن در سايه آن سيزدهم اجاره چهار پايان جهت خورد كردن گندم وجو وغيره چهاردهم اجاره خانه جهت مسجد كردن ورخت براى نماز گذاردن در آن پانزدهم اجاره كردن چاه جهت آب كشيدن


(1) يعنى حج بر آنكه ميخواهد اجير شود واجب باشد صدر دام ظله العالى (2) احوط ترك است صدر دام ظله.

[ 232 ]

از آن وبعضى از مجتهدين (1) اين را جايز نميدانند شانزدهم اجاره سگ شكارى وباز وچرغ وپارس جهت شكار فصل سيم در احكام اجاره كردن بدانكه مستاجر امين است پس با تلف كردن عين ضامن نيست واگر شرط ضمان كند در عقد فاسد ميشود (2) ودر هجده موضع ضامن است اول با تعدى وتقصير وخلافست ميانه مجتهدين كه ضامن قيمت روز تقصير است يا روز تلف اصح آنست كه ضامن قيمت روز تلف است دوم كازر اگر جامه را پاره كند ضامن است واگر جامه كسى را بسبب اشتباه بديگرى دهد نيز ضامن است سيم حمال اگر چيزى را بشكند ضامن است چهارم ساربان ضامن است چيزى را كه تلف كند پنجم ملاح اكر در حفظ كشتى تقصير كند ضامن است ششم طبيب هفتم كحال هشتم بيطار نهم اجير آنچه را عمل كرده اگر جهت گرفتن اجرت نگاهدارد وتلف شود ضامن است دهم معلم اطفال اگر چه براى تأديب اطفال را بزند بحدى كه بجنايت رسد ضامن است يازدهم كسى كه ختنه ميكند اگر قطع حشفه كند يا بى اذن ولى طفل او را ختنه نمايد وسرايت كند بجنايت طفل ضامن است دوازدهم اگر كسى را بجهت كندن دندانى كه درد كند اجاره كنند واو دندان صحيح را بكند ضامن است سيزدهم خياط آنچه را ضايع كند از جامه ضامن است چهاردهم طباخ آنچه را ضايع كند ضامن است پانزدهم جولاه آنچه را ضايع كند ضامن است شانزدهم خباز اگر نان را بسوزاند ضامن است هفدهم چوپان گوسفند اگر خواب كند وغافل شود وتقصير كند در حفظ گوسفندان آنچه ضايع شود از گوسفندان ضامنست هجدهم حمامى اگر چيزى باو سپارند واو در حفظ آن تقصير كند وتلف شود ضامنست واگر ميانه موجر ومستاجر نزاع واقع شود در اصل اجاره قول قول منكر اجاره است با قسم ودر رد كردن آن قول قول مالكست با قسم ودر هلاك شدن متاع قول قول مستاجر است با قسم ودر كيفيت اذن در فعل قول قول مالك است ودر قدر اجرت قول قول مستاجر است ودر مدت اجاره قول قول موجر است ودر تعدى قول قول مستاجر است مطلب دويم در بيان عاريت دادن وامانت نزد كسى سپردن ودر آن دو فصل است فصل اول در عاريت دادن وآن عقديست جايز وهر يك


(1) فرمايش بعض از مجتهدين احوط است صدرا دام ظله (2) ضمان در بعض از اين هجده موضع محل تامل است يا محتاج بتفصيل است صدر دام ظله العالى

[ 233 ]

از ايشان را ميرسد رجوع كردن الا در دفن ميت مسلمان كه در آن رجوع بعد از دفن جايز نيست چه شكافتن قبر حرامست تا آنكه استخوان او پوسيده شود وبعضى از مجتهدين استثنا كرده اند چيزى را نيز كه رجوع كردن بآن ضرر رسد بكسى كه آنرا عاريت كرده چون پارچه چوبى كه جهت بستن رخنه كشتى بعاريت گرفته باشد در دريا رجوع بآن نميرسد (1) چه آن موجب ضرر است وشروط آن هفت است اول ايجاب وآن هر چيزيست كه دلالت كند بر عاريت گرفتن چيزى از كسى واشارت وايما نيز در آن كافيست دوم قبول وآن رضاى بايجابست خواه قولى مثل آنكه قبول دارم وخواه فعلى چون گرفتن بعاريت سيم آنكه كسى كه عاريت ميدهد وميگيرد بايد كه بالغ وعاقل وجايز التصرف باشد پس عاريت طفل ومجنون بى اذن ولى ايشان وسفيه وبنده بى اذن مولى وكسى كه او را باكراه بر آن دارند صحيح نيست چهارم آنكه كسى كه عاريت ميدهد مالك باشد پس عاريت مستاجر صحيح است وعاريت غاصب صحيح نيست پنجم آنكه آنچيزى را كه بعاريت ميگيرند ميبايد كه عينى باشد كه اصل آن باقى باشد واز آن منتفع توان شد چون عاريت گرفتن سگ وپارس جهت شكار وگربه براى گرفتن موش وگوسفند نر بواسطه جهاندن بر گوسفند ماده وعاريت كردن طعام وميوه جهت خوردن صحيح نيست اما اگر گوسفند را براى شير دادن عاريت كنند مجتهدين آنرا استثنا كرده اند ودر غير گوسفند خلافست اقوى آنست كه مخصوص گوسفند است ششم آنكه كسى كه عاريت ميكند ميبايد كه اهليت آن داشته باشد كه باو توان داد پس اگر كسى كه احرام بسته باشد جهت حج عاريت شكار كند صحيح نيست هفتم آنكه عاريت گرفتن جهت نفع حرام نباشد پس عاريت گرفتن خانه جهت ريختن شراب در آن جايز نيست وعاريت گرفتن كنيز جهت تمتع گرفتن ازو بغير آنكه لفظ تحليل يا اباحت گويند جايز نيست ومكروهست عاريت كردن پدر ومادر غلامى را جهت خدمت كردن آنغلام وآنچه بعاريت ميگيرند امانت است در دست عاريت گيرنده پس اگر بى تقصير تلف شود او ضامن نيست اگر چه بسبب استعمال كردن ناقص شود مگر آنكه شرط ضمان با تلف كرده باشد يا آنكه آنچه بعاريت گرفته طلا ونقره باشد چه بتلف آنها ضامنست خواه سكه دار باشد


(1) البته رجوع ننمايد صدر دام ظله

[ 234 ]

وخواه بى سكه واگر ميانه عاريت دهنده وگيرنده در تلف متاع نزاع شود قول قول عاريت گيرنده است با قسم واگر دعوى رد كردن نمايد قول قول عاريت دهنده است با قسم فصل دوم در امانت نزد كسى نهادن وشروط آن نيز هفت است اول ايجاب بطريقى كه در عاريت گذشت دوم قبول بطريقى كه در عاريت مذكور شد سيم آنكه هر يك از ايشان بالغ وعاقل ومختار وجايز التصرف باشد چه اگر يكى از ايشان طفل باشد يا ديوانه يا سفيه يا مست يا بيهوش يا كسى باشد كه باكراه او را بر آن دارند يا غلامى بى اذن آقا باشد امانت صحيح نيست وقبول امانت كردن سنت است وحفظ نمودن آن بقدر امكان بعد از قبول واجبست وهمچنين رد آن بر مالك واجب است ودر وقت رد كردن آن گواه گرفتن سنت است وممزوج ساختن امانت بمال خود يا بمال غير خواه بجنس آن باشد وخواه بغير جنس آن حرامست وامانت گيرنده امين است پس اگر تلف شود ضامن نيست اما در هشت موضع ضامن است اول بتصرف كردن در آن چون پوشيدن دوم ضايع گردانيدن چون گذاشتن در جائى كه ظالم به بيند وبقهر وغلبه بگيرد يا آنكه متاعى باشد كه در بعضى فصلها چون تا بستان از هم باز بايد كرد وباز نكند سيم خلاف كردن قول مالك اگر تعيين موضع كند مگر آنكه از تلف ترسد چهارم بكسى ديگر بامانت سپردن بى اذن مالك بى احتياج واگر چه عادل باشد پنجم تقصير كردن در ما يحتاج آن چون علف حيوان ششم انكار كردن امانت هفتم اهمال كردن در دادن بصاحب آن يا آنكه صاحبش بطلبد هشتم عازم بودن بر ندادن بصاحب وباطل ميشود امانت بمردن وجنون وبيهوشى هر يك از ايشان اگر چه كم باشد وهمچنين بعزل نفس خود واگر ميانه امانت گيرنده وامانت دهنده در انكار امانت نزاع واقع شود قول قول امانت گيرنده است وقول قول (1) مدعى قيمت است با تعدى و قول قول امانت گيرنده است در اينكه گويد رد كردم بكسيكه امانت بمن داده بود اما اگر گويد رد كردم بوارث او قول قول وارث است با قسم مطلب سيم در بيان احكام غصب كردن وتوابع آن ودر آن سه فصل است فصل اول در احكام غصب كردن بدانكه غصب گرفتن مال غير است از روى تعدى وغلبه پس اگر كسى را از مالش منع كنند ومتصرف آن نشوند او را غاصب نميگويند وتصرف در آنچه قابل نقل باشد


(1) معلوم نيست صدر دام ظله العالى

[ 235 ]

نقل كردن آنست ودر چاروا سوار شدن بر او ودر فرش نشستن بر آن ودر عقار دخول نمودن در آن ودر خانه دخول در آن وبيرون كردن صاحب خانه (1) كافيست وغصب كردن حرامست بحسب عقل وكتاب وحديث واجماع وتصرف كردن غاصب در آن مال حرامست سواى رد كردن بصاحبش چه رد آن واجب است اگر چه متعذر باشد چون چوب در عمارت ولوح در كشتى واگر چه محتاج بويران كردن آن باشد اما اگر در دريا باشد ولوح در پائين كشتى باشد رد آن بعد از اخراج بساحل (2) واجبست واگر از رد نمودن عين مغصوب متعذر باشد واجبست رد كردن مثل آن واگر مثل نداشته باشد واجبست كه قيمت اعلى بدهد واگر آن عين در دست غاصب تلف شود ومثل آن داشته باشد وغاصب امتناع از دادن (3) مثل آن نمايد يا آنكه مثل آن موجود نباشد در آن پنج قولست اول قيمت اعلى از روز غصب تا روز تلف دوم قيمت اعلى از روز تلف تا روز ناياب بودن سيم قيمت اعلى از روز غصب تا وقت رد آن چهارم قيمت روز اقباض واگر پيش غاصب زيادتى بهم رسد خواه منفصل باشد چون فرزند يا متصل چون فربهى واجبست بر غاصب تا روز ناياب بودن چهارم قيمت اعلا از روز غصب كه با اصل بمالك رد كند واگر غاصب آن عين را ندهد وبدل او را بدهد مالكش صاحب بدل ميشود (4) اما غاصب مالك آن عين نميشود وهر گاه گندم وجو را غاصب زراعت كند همه آن ملك مالكست واگر غاصب در آن تصرف كند بچيزى كه قيمت آن زياده شود چون درو كردن وآرد كردن گندم وتعليم كارى بغلام كسى غاصب مالك آن نميشود بلكه لازمست كه رد كند بصاحب آن عين را با زيادتى واگر بسبب زيادتى غاصب قيمت ناقص شود لازم است كه آن عين را با ارش نقصان رد كند واگر غاصب آنرا ممزوج سازد بمساوى آن يا بهتر از آن شريكست با مالك آن پس در اينصورت اگر حق مالك را از اعلى بدهد واجبست بر او كه قبول كند واگر بكمتر از آن در قيمت ممزوج سازد مخير است مالك در گرفتن آن عين با ارش يا مثل آن واگر مالك بقدر حق خود از ادون خواهد واجبست بر غاصب كه بدهد واگر زياده از حق خود خواهد حرامست واگر ممزوج سازد با غير جنس حكم آن دارد كه آن چيز را تلف كرده پس در اينصورت ضامن مثل است وممزوج ساختن گندم


(1) غصب استيلا ودر تحت يد تسلط در آوردن مال غير است عمدا وعدوانا سوار شدن و نشدن وامثال آن ميزان نيست صدر دام ظله العالى (2) وجوب اخراج پيش از رسيدن بساحل در مقروض متن معلوم نيست صدر دام ظله (3) محض امتناع غاصب از مثل باعث انتقال بقيمت نميشود والله تعالى صدر دام ظله (4) در غير بدل حيلوله بايد تامل نمود صدر دام ظله

[ 236 ]

بجو اتلاف نيست بلكه او را تكليف ميكند بجدا كردن از يكديگر واگر چه برو دشوار باشد واگر ريسمان را غصب كند وبآن قبائى بدوزد واجبست شكافتن وبيرون آوردن بريسمان مگر آنكه ترسد كه بسبب بيرون آوردن ريسمان قبا ضايع بشود چه در اينصورت (1) لازم است قيمت آنرا بدهد وهمچنين ميدهد (2) اگر بآن ريسمان جراحت حيوانى را دوخته باشد مگر آنكه از تلف شدن وناقص شدن ايمن باشد كه در اينصورت ميتواند شكافت وآنرا بيرون آورد واما اگر آن حيوان بميرد آيا آنرا ميتواند شكافت وريسمان را بيرون آورد (3) يا نه ميانه مجتهدين درين خلافست واگر كسى با كنيزى كه غصب كرده دخول كند وكنيز بكر باشد از روى جهالت بايد كه كنيز را با مهر المثل او يا ده يك قيمت او بصاحبش رد كند واگر نباشد او را با بيست يك قيمت او رد كند وبعضى از مجتهدين برآنند كه بر غاصب لازمست كه كنيز را رد كند با اكثر امرين از ارش ده يك قيمت او در صورت اولى واگر بكارت كنيز را بانگشت ببرد ديت بكارت را با كنيز رد كند واگر بعد از آنكه بكارت او را بانگشت برده باشد دخول كند ديت بكارت را با كنيز وآنچه مذكور شد از مهر المثل يا ده يك قيمت او با اجرت المثل ايامى كه كنيز را داشته بدهد واگر كنيز حامله شود فرزند در اينصورت از غاصب است وقيمت فرزند را در روزى كه وضع حمل كنيز ميشود بصاحبش ميدهد يا تفاوتى كه در قيمت كنيز بهم رسيده باشد واگر در وقتى كه كنيز از غاصب حامله باشد شخصى چيزى بر شكم آن كنيز زند كه طفل او بيفتد غاصب از آنكس ديت جنين آزاد ميگيرد وصاحب كنيز از غاصب ديت جنين بنده ميگيرد واگر در حالت دخول كردن هم كنيز وهم غاصب عالم باشند پس اگر باكراه دخول كرده باشد صاحب كنيز مهر المثل وفرزند وارش نقصان واجرت ايامى كه پيش غاصب بوده با كنيز ميگيرد وبر غاصب حد لازمست واگر كنيز در دخول اطاعت او كرده باشد هر دو را حد ميزنند ودر مهر خلافست ميانه مجتهدين واگر غاصب كنيز را بفروشد ومشترى با علم بغصب بودن دخول كند حكم او حكم غاصب است واگر گوسفند نرى را غصب كنند وبر گوسفند ماده كشند نتاج آن هر دو از صاحب گوسفند ماده است اگر چه آن از غاصب باشد اما غاصب


(1) معلوم نيست صدر دام ظله (2) معلوم نيست صدر دام ظله (3) ظاهرا مانع ندارد صدر دام ظله العالى

[ 237 ]

اجرت وارش نقصان را بصاحب گوسفند نر ميدهد واگر زمين كسى را غصب نمايند وزراعت كنند مالك آن زمين را ازاله آن زراعت را ميرسد اگر چه نزديك بچيدن شده باشد واگر غاصب آنچه را غصب كرده بفروشد موقوف بر اجازت مالكست ومشترى ضامن عين ومنفعت آنست واگر مشترى عالم بآن بوده باشد واجبست كه آنرا بصاحبش رد كند در اينصورت مشترى رجوع بر غاصب نميكند واگر عالم بآن نبوده باشد رجوع بر غاصب ميكند ومالك مخير است در رجوع كردن بر غاصب يا مشترى پس اگر رجوع كند بر مشترى مشترى كه عالم بر غصب نبوده رجوع ميكند بر غاصب واگر رجوع مى كند بر غاصب غاصب رجوع ميكند بر مشترى كه عالم بر غصب بوده اگر چه مشترى بديگرى فروخته باشد وهمچنين اگر چند مرتبه بيع كرده باشند همه ضامن اند ومالك مخير است كه از هر كدام از ايشان كه خواهد بگيرد واگر غاصب گوش وبينى غلام كسى را ببرد آن غلام آزاد ميشود وصاحب غلام قيمت او را از غاصب ميگيرد واگر شراب را غصب كند وپيش غاصب سركه شود آيا غاصب ضامن آنست يا نه ميانه مجتهدين در اين خلافست فصل دوم در بيان آنكه غاصب در چند موضع ضامن عين ومنفعت است وآن در دوازده موضعست اول غصب كردن غلامى كه صاحب صنعتى باشد چه غاصب او را با اجرت منفعت او ضامن است واگر صاحب چند صنعت باشد اجرت صنعت اعلى را ضامنست دوم غصب كردن كنيز ووطى كردن او چه ضامنست كنيز را ومهر المثل او را باده يك قيمت او اگر بكر باشد وبيست ويك قيمت او اگر بكر نباشد سيم غصب كردن سگ شكارى وسگ گله وسگى كه محافظت زراعت كند وسگى كه پاسبانى باغ وخانه نمايد چه غاصب اين سگها را ومنفعت اينها را ضامنست چهارم غصب كردن مدرسه يا رباط ومنع كردن مستحقين آنها را از داخل شدن در آنها چه در اين صورت غاصب عين ومنفعت آنها را ضامن است پنجم غصب كردن زيت وجوشانيدن آن بحيثيتى كه كم شود چه غاصب آنرا وآنچه كم شده باشد از آن ضامنست ششم غصب كردن ميوه پس غاصب ضامنست آن ميوه را و

[ 238 ]

قيمت آنرا اگر قيمت داشته باشد قيمت روزى كه غصب كرده است هفتم غصب كردن غلام وخصى كردن او چه قيمت خصيتين را با غلام ضامن است هشتم غصب كردن طلا ونقره وزرگرى كردن آنها چه غاصب ضامن مثل آنهاست بنقد بلد واجبست كه زرگرى كرده بصاحب بدهد واگر بشكند وبصاحبش دهد قيمت زرگرى آنها را نيز ضامن است نهم غصب كردن شيره انگور وشراب شدن در دست غاصب چه غاصب قيمت آن شيره را ضامن است وآيا لازمست كه شراب را هم بصاحب آن دهد ميانه مجتهدين در اين خلاف است اقرب آنست كه آنرا نيز بدهد واگر غاصب شراب را بدهد ودر دست صاحب سركه شود آيا رد مثل آن بر غاصب لازمست يا نه در اين نيز ميانه مجتهدين خلافست اما اگر در دست غاصب سركه شود سركه را با تفاوت قيمت سركه وشيره انگور بصاحبش رد كند اگر قيمت آن سركه كمتر از شيره باشد دهم غصب كردن جنسى و بكمتر از آن در قيمت ممزوج ساختن چه غاصب قيمت آنرا ضامنست يازدهم غصب كردن طفل آزادى ودر نزد غاصب تلف شدن چه قيمت آنرا ضامن است دوازدهم غصب كردن شراب جهودى كه پنهان خوردفصل سيم در اسباب ضمان بدانكه اسباب ضمان شصت وچهار امر است سى وهشت امر در فصول اجاره وعاريت وغصب مذكور شد وبيست وشش امر ديگر اين است كه مذكور ميشود اول فوت كردن مال غيرى را بنفس خود پس اگر غلام كسى مال شخصى را فوت كند بر ذمه او ثابت ميشود كه بعد از آزادى بدهد وبعضى از مجتهدين گفته اند كه مولى از كسب غلام ميدهد دوم سبب تلف شدن آن چون كندن چاه در غير ملك خود بقصد افتادن چيزى در آنجا يا چيزهاى لغزنده در راه انداختن كه پاى كسى بلغزد ونقصانى باو رسد سيم باختيار زياده (1) از قدر حاجت آب در ملك خود بستن با آنكه داند كه ضرر بغيرى ميرسد چهارم بقدر حاجت آب در ملك خود بستن با آنكه داند كه ضرر بغيرى ميرسد پنجم آتش بزراعت خود زدن با آنكه داند كه سرايت بزراعت ديگرى ميكند ششم باز كردن سر مشك آب يا ظرفى كه در آن روغن يا عسل يا دو شاب باشد تا آنچه در آنست


(1) احوط در آب در ملك خود انداختن وآتش بزراعت خود زدن ضمان است اگرچه زايد بر قدر حاجت نباشد ونداند كه ضرر ميرساند صدر دام ظله العالى

[ 239 ]

بريزد يا آفتاب آنرا نرم سازد يا بملاقات نجاست نجس شود هفتم باز كردن در خانه كه محبوسى در آن باشد تا آنكه بگريزد هشتم آنكه چيزى را به بيع فاسد يا غير آن تصرف كرده باشد نهم سردادن چارواى خود كه ضررى بغير رساند دهم تقصير دلال در محافظت متاع ومال يازدهم تقصير گرو گيرنده در محافظت گرو دوازدهم تقصير باغبان وبرزگر در محافظت باغ وزراعت سيزدهم تعدى شريك از آنچه شريك او در تصرف در مال شراكت اذن داده باشد يا تقصير كردن او در محافظت مال شركت چهاردهم تقصير كردن عامل مضاربه وتعدى از اذن مالك چه با تلف در اينصورت ضامنست پانردهم امتناع وكيل از تسليم مال موكل بى سبب شرعى وتلف شدن آن شانزدهم تعدى وكيل از آنچه موكل تعيين كرده هفدهم تقصير كردن كسى كه چيزى يافته باشد در حفظ ودر تملك آن ودر صورتى كه كسى وصف آن كند وباو دهد بى اذن حاكم آنگاه گواه بگذرد كه مالك ديگرى بوده وآن تلف شده باشد هجدهم تدليس كردن در نكاح چه مدلس مهر را ضامنست نوزدهم اگر صداق در دست شوهر پيش از قبض زن فوت شود قيمت آنرا از وقت مطالبه تا وقت تلف آن ضامن است بيستم هر گاه زن نشوز كند وشوهر او را بزند بنوعى كه تلف شود يا عضوى از اعضاى او مجروح گردد ضامن است بيست ويكم افساد نكاح چون شير دادن زن بزرگ زن كوچك را وغير آن بيست ودوم هر گاه عوض چيزى كه زن در خلع كردن ميدهد تلف شود ضامنست عوض آنرا بيست وسيم ضمان قيمت بهيمه با دخول كردن باو بيست وچهارم ضمان ديت آدمى واعضاى او وارش نقصان بطريقى كه در آخر اين كتاب مذكور خواهد شد بيست وپنجم حيوان ماكول اللحم يا غير آنرا كشتن چه كشنده تفاوت ميان زنده وكشته او را ضامنست اگر تفاوتى داشته باشد واگر تفاوتى نداشته باشد ضامن قيمت آنست بيست وششم چارواى كسى كه در شب يا روز نقصانى بزراعت يا غير آن رساند صاحبش با تقصير ضامنست مطلب چهارم در توابع اجاره وعاريت وغصب ودر آن چند فصل است فصل اول در مزارعه يعنى برزگر گرفتن كه زراعت كند وحصه از حاصل بر دارد وشروط آن نه است اول ايجاب چون زارعتك يعنى برزگر كردم ترا بآنكه در

[ 240 ]

محصول شريك باشى بحصه معلومى وكار كنى دوم قبول وآن هر لفظى است كه دلالت كند بر رضاى ايجاب سيم آنكه هر يك از ايشان بالغ وعاقل باشد چه اگر طفل يا ديوانه باشد صحيح نيست چهارم آنكه جايز التصرف باشد چه اگر مفلس يا مست يا بيهوش يا خفته يا غاصب باشد صحيح نيست پنجم تعيين مدت زراعت وضبط وحفظ آن بماه وسال ششم آنكه منتفع شدن بآن زمين ممكن باشد چه اگر آنزمين آب نداشته باشد از نهر يا چشمه يا چاه برزگر مخير است در فسخ وهمچنين اگر آب زمين در اثناى مدت منقطع شود برزگر مخير است پس اگر فسخ كند اجرت آنچه كار كرده است ميگيرد هفتم آنكه برزگر حصه داشته باشد هشتم آنكه قدر حصه مشخص باشد چه با جهالت آن صحيح نيست نهم آنكه حصه مشترك باشد چه اگر مقسوم باشد صحيح نيست ومكروه است كه مالك با حصه چيزى از طلا ونقره شرط كند وغير طلا ونقره مكروه نيست وهر گاه اين شروط بهم رسد عقد مزارعه لازم ميشود وهيچكدام را اختيار فسخ نميرسد مگر آنكه هر دو راضى شوند بفسخ وباطل نميشود بمردن هر يك از ايشان وهر گاه عقد مزارعه مطلق واقع شود برزگر مخير است در زراعت بهر نوعى كه خواهد زراعت كند واگر مالك نوعى را معين كند آن نوع متعين ميشود ودر اينصورت اگر خلاف نوع مالك كند بچيزى كه ضرر بمالك رسد مالك مخير است ميانه فسخ وامضا وبا فسخ اجرة المثل ميگيرد و با امضا تفاوت واخراجات زمين وخراج (1) سلطان بر مالك است مگر آنكه مالك شرط كرده باشد كه برزگر بدهد واگر مالك شرط كند كه زمين ازو باشد وتخم وگاو وعمل از ديگرى جايز است وبعضى از مجتهدين برآنند كه هر گاه عقد مزارعه مطلق واقع شود تخم برزگر را بايد داد وبعضى از مجتهدين گفته اند كه مزارعه در اينصورت باطل است وجايز است كه شرط كنند كه تخم از هر دو باشد خواه در حصه موافق باشند وخواه مختلف وخواه در تخم مساوى باشند وخواه مختلف وهر گاه مزارعه فاسد شود زراعت از كسى است كه تخم داده وبر او اجرت زمين زراعت لازمست وجايز است كه مالك حصه برزگر را بخرص وتخمين از او بچيزى قبول كند وقبول برزگر در اينصورت لازم نيست پس اگر قبول كند مالك را


(1) تمام اخراجات زمين بر مالك بودن معلوم نيست صدر دام ظله العالى

[ 241 ]

ميبايد آنچه قرار داده بدهد هر گاه زراعت از آفت سماوى بسلامت بماند چه اگر بافت سماوى نقصان واقع شود چيزى بر مالك نيست (1) واگر از آنچه تخمين كرده زياده شود آن زياده حلالست واگر در عاريت زمين ميانه مالك وبرزگر نزاع شود يعنى برزگر گويد كه اين زمين عاريتست نزد من ومالك منكر عاريت باشد وگويد بحصه بى اجرتست قول قول مالكست در عدم عاريت ومر او راست اجرة المثل با قسم خوردن برزگر مادامى كه آنچه دعوى ميكند كمتر از اجرة المثل نباشد اما اگر گويد كه اين زمين را از من غصب كرده در اينصورت قسم ميخورد واجرة المثل وارش ميگيرد با نقصان وازاله زراعت ميتواند كرد فصل دوم در مساقات يعنى باغبان گرفتن كه از ميوه باغ حصه در عوض كار كردن آن داشته باشد وشروط آن ده چيز است اول ايجاب چون ساقيتك على اشجارى يعنى باغبان گردانيدم ترا كه عمل كنى در درختهاى باغ من وحصه معينه از حاصل آن ببرى دوم قبول وآن هر لفظى است كه دلالت كند بر رضاى ايجاب سيم آنكه بالغ وعاقل باشند چهارم آنكه جايز التصرف باشند پنجم آنكه مدت معين باشد ودر آنمدت وجود ميوه ممكن باشد پس اگر مدتى باشد كه ميوه در آنمدت ظاهر نشود باغبان در اينصورت چيزى از آن ميوه نميبرد واگر در آن مدت ظاهر شود وكامل نشود باغبان در اينصورت شريكست وآيا كار كردن باغبان تا وقت رسيدن ميوه لازمست بر او يا نه ميانه مجتهدين در اين مسألة خلافست اقرب آنست كه واجب نيست ششم آنكه حصه عامل معين باشد چه اگر معين نباشد صحيح نيست واگر مالك با حصه چيزى از طلا يا نقره را شرط كند مكروهست اما غير طلا ونقره مكروه نيست هفتم آنكه در عوض عمل ميوه باشد پس اگر شرط كند حصه از اصل را با ميوه صحيح نيست هشتم آنكه درخت را نشانده باشد پس اگر ننشانيده باشد يا قرار داده باشد كه بنشاند ودر درخت شريك باشد صحيح نيست نهم كار كردن چه اگر محتاج بكار كردن نباشد مثل آنكه ميوه رسيده باشد صحيح نيست دهم آنكه درختى باشد كه ميوه داشته باشد چه در درخت بى ميوه چون چنار وتوت خلافست وبعضى از مجتهدين برآنند كه جايز است وهر گاه اين شروط بهم رسد


(1) مشكل است صدر دام ظله العالى

[ 242 ]

عقد مساقات لازم ميشود وهيچكدام را فسخ جايز نيست مگر برضاى يكديگر وهر گاه مطلق واقع شود واجبست بر باغبان هر عملى كه صلاح ميوه در آن باشد بعمل آورد واخراجات بر مالكست مگر با شرط ونفقه جماعتى كه در كار كردن مدد باغبان كنند بر باغبان است وباغبان مالك حصه خود ميشود بظاهر شدن ميوه واگر عقد مساقات باطل شود مالك را لازم است كه اجرت (1) باغبان را بدهد وهر گاه باغبان از كار كردن امتناع نمايد يا بگريزد وكسى بعوض او برضا ورغبت كار نكند پس اگر حاكم شرع شخصى را از مال باغبان يا از بيت المال چيزى دهد كه بعوض او كار كند مالك را فسخ نميرسد (2) واگر آن نيز متعذر باشد مالك مخير است در فسخ بدانكه باغبان امين است پس اگر دعوى تلف كند با عدم دعوى خيانت يا عدم تقصير نمايد قولش مسموع است ومالك را ميرسد كه امينى همراه او كند واجرت او بر مالكست واگر نگاهداشتن او ممكن نباشد آيا مالك او را بيرون ميتواند كردن يا نه ميانه مجتهدين خلافست اقرب آنست كه جايز است فصل سيم در شريك شدن وآن جمع شدن حقوق چند مالك است در يك چيز واسباب شركت چهار چيز است اول ميراث دويم خريدن سيم ممزوج كردن دو جنس متفق بحيثيتى كه هر گاه ممزوج سازند از يكديگر مميز نشوند خواه مزج اختيارى باشد وخواه غير اختيارى چهارم جمع كردن چند كس چيزى را واقسام شركت نيز چهار است اول شركت اموال دوم شركت ابدان در آنچه كسب كنند با اتفاق يكديگر در كسب سيم شركت معاوضه وآن چنانست كه دو كس با يكديگر قرار دهند كه در آنچه كسب كنند شريك باشند ودر آنچه نقصان بديشان رسد چون غرامت جراحتى كه بر كسى زنند بر هر دو باشد چهارم شركت وجوه وآن چنانست كه دو مفلس يك متاعى را بنسيه بخرند ودر نفع با هم شريك شوند يا آنكه مفلسى متاع مالدارى بفروشد بزياده تا آنكه او را نفعى باشد و غير شركت اموال از اقسام شركت پيش شيعه معتبر نيست وشروط آن ده چيز است اول آنكه هر يك از شريكان بالغ وعاقل باشند دوم آنكه جايز التصرف باشند سيم ايجاب چون اشتركنا يعنى شريك شديم چهارم قبول و آن هر لفظى است كه دلالت كند برضاى بايجاب پنجم آنكه سرمايه باشد ششم آنكه


(1) على الاحوط صدر دام ظله (2) على الاحوط صدر دام ظله

[ 243 ]

جنس ومقدار سرمايه معلوم باشد پس اگر مجهول باشد صحيح نيست وميبايد كه مال و جنس هر دو متفق باشد كه بعد از آنكه ممزوج سازند از يكديگر متميز نشوند پس اگر هم چنين نباشد صحيح نيست هفتم آنكه سرمايه حاضر باشد پس اگر غايب باشد يا دين باشد صحيح نيست هشتم آنكه نفع ميانه ايشان بالسويه باشد بقدر مال ايشان وبعضى از مجتهدين گفته اند كه اگر شرط تفاوت كنند جايز است وبعضى برآنند كه اگر كار كننده زيادتى را بردارد با شرط صحيح است نهم آنكه مدت قرار ندهند چه اين عقديست جايز هر وقت كه خواهند قسمت ميتوانند كرد دهم آنكه هر يكى از ايشان ديگرى را وكيل كند در تصرف كردن بفروختن وخريدن چه تصرف هيچكدام بدون اذن آن ديگرى در مال ممزوج صحيح نيست وبا اذن اقتصار بر آن كند كه شريك گفته پس اگر تعدى كند از آن ضامنست ودر سه موضع عقد شركت منفسخ ميشود اول رجوع هر يك از شريكان هر وقت كه خواهند دوم ديوانه شدن هر يك از ايشان سيم مردن هر يك از ايشان وشريك امين است پس اگر بى تقصير او تلف شود ضامن نيست وقول او مقبول است در تلف هر گاه دعوى سبب ظاهرى (1) كند چون غرق شدن وامثال آن وهمچنين قول او مقبول است در عدم خيانت وعدم تقصير وهمچنين قول او مقبولست اگر دعوى كند كه آنچه خريده براى نفس خود خريده يا بشراكت خريده فصل چهارم در مضاربه كردن وآنچنانست كه شخصى مال خود را بكسى دهد كه تجارت بآن كند و حصه از نفع آن بردارد وشروط آن پانزده است اول ايجاب چون ضاربتك يعنى مضاربه كردم اين مال را بآنكه تجارت كنى بآن ونفع آن ميانه من وتو نصف باشد دوم قبول وآن هر لفظى است كه دلالت كند بر رضاى بايجاب سيم آنكه هر يك از ايشان بالغ وعاقل باشند چهارم آنكه جايز التصرف باشند پنجم كسيكه آن مال را ميدهد مالك باشد يا وكيل يا ولى مالك باشد ششم آنكه سرمايه باشد هفتم آنكه سرمايه نقد باشد چه اگر متاع باشد صحيح نيست هشتم آنكه سرمايه معلوم القدر باشد وآيا مشاهده آن كافيست يا نه در آن خلافست نهم آنكه سرمايه نقره وطلاى سكه دار رايج الوقت باشد چه اگر بى سكه باشد يا فلوس يا مغشوش باشد صحيح نيست وهمچنين اگر سرمايه دين باشد نيز صحيح نيست دهم آنكه سرمايه در دست كسى باشد كه مضاربه بآن ميكند پس اگر مالك


(1) فرقى ميان سبب ظاهر وغير ظاهر ظاهر نيست صدر دام ظله

[ 244 ]

شرط كند كه در دست او باشد صحيح نيست واگر در دست هر دو باشد آيا صحيح است يا نه در آن خلافست يازدهم كار كردن چه نفع در برابر كار كردن است وآن هر چيزيست كه مالك متولى آن ميتوانست شد چون باز كردن متاع وپيچيدن آن وخريد وفروخت آن ودر صندوق نهادن آن وآنچه بدان ماند دوازدهم آنكه عمل تجارت باشد پس مضاربه در غير تجارت كردن صحيح نيست سيزدهم آنكه فايده مخصوص عامل ومالك باشد پس اگر شرط كنند كه فايده را باجنبى دهند صحيح نيست اما اگر مالك جهت غلام خود چيزى شرط كند صحيح است چهاردهم آنكه فايده مشترك باشد ميانه ايشان پس اگر مالك شرط كند كه فايده ازو باشد يا از عامل صحيح نيست پانزدهم آنكه حصه معلوم باشد چون نصف يا ثلث يا ربع اما اگر گويد كه از فايده آنها صد دينار از تو باشد صحيح نيست وعقد مضاربه عقديست جايز هر وقت كه خواهند فسخ ميتوانند كرد خواه مال نقد شده باشد وخواه نشده باشد وهر گاه فسخ كنند ومتاع نقد نشده باشد وفايده ظاهر باشد عامل بفروشد واگر مالك از فروختن امتناع نمايد حاكم او را بر فروختن جبر كند ومنفسخ ميشود مضاربه بمردن يا ديوانه شدن هر يك از ايشان وهر شرط مشروعى كه مالك در عقد كند صحيح است مثل آنكه بمال او سفر نكند يا از شخصى معين متاع را بخرد اما اگر شرط كند كه عامل ضامن باشد وچيزى كه از مايه نقصان شود بر عامل باشد يا شرط مدتى كند صحيح نيست ونفقه عامل در سفر از اصل مالست وعامل همچون وكيل است وتصرفات او همه صحيح است با غبطه وعالم بودن باذن مالك وآنكه از قيمت واقعى كمتر نفروشد و بظهور فايده كار كننده مالك حصه خود ميشود وبعضى از مجتهدين گفته اند هر گاه كه نقد شود مالك ميشود وعامل امين است وقولش مقبولست در مقدار مايه وتلف وتقصير نكردن ونقصان شدن مقدار فايده وقول مالك مقبول است در رد كردن متاع وآنكه اذن در نسيه فروختن متاع نداده ومقدار حصه عامل از فايده فصل پنجم در وكيل كردن كسى جهت تصرف در چيزى بالذات ودر آن چند موقفست موقف اول در شروط وكالت وآن ده چيز است اول ايجاب وآن هر لفظى است كه دلالت كند بر ثابت گردانيدن شخصى ديگرى را در تصرف كردن در مال او چون وكلتك يا استنبتك يعنى وكيل كردم ترا يا نايب گردانيدم ترا دوم قبول وآن هر لفظى است

[ 245 ]

كه دلالت كند بر رضاى بايجاب خواه قولى چون قبلت وخواه فعلى چون خريد وفروخت و مقارنه قبول مرايجاب را شرط نيست چه كسى را كه غايبست ميتوان وكيل كرد سيم آنكه هر يك از ايشان بالغ وعاقل وجايز التصرف باشند چه وكيل كردن طفل وديوانه وسفيه صحيح نيست (1) اما ولى ايشان وكيل جهت ايشان تعيين ميتواند كرد ونيز وكيل كردن كسى كه او را باكراه بر آن دارند ومست وخفته وبيهوش صحيح نيست وهمچنين وكيل كردن مفلسى كه حاكم شرع او را از مالش منع كرده باشد در مال صحيح نيست اما در غير مال صحيح است چون طلاق وخلع ووكيل كردن بنده كسى را در چيزى كه اذن مولى در آن شرطست نيز صحيح نيست اما در آنچه اذن مولى در آن شرط نيست چون طلاق زوجه صحيح است اما غلامى كه مكاتب باشد وكيل تعيين ميتواند كرد چهارم آنكه احرام نبسته باشد چه وكالت محرم در نكاح وخريدن وفروختن شكار صحيح نيست پنجم آنكه معتكف نباشد چه اگر در مسجد اعتكاف كرده باشد وكيل نميتواند شد كه خريد وفروخت كند در مسجد ششم آنكه وكالت معلق بر شرط متوقعى نباشد چه اگر موقوف بر شرط متوقع باشد چون آمدن مسافر وطلوع آفتاب صحيح نيست اما اگر در وكالت شرط كند كه بعد از مدتى تصرف كند جايز است هفتم آنكه آن چيزى را كه جهت آن وكيل تعيين كند ميبايد كه ملك او باشد پس وكيل كردن جهت فروختن مال غير يا مالى كه خواهد خريد يا طلاق زوجه كه نكاح خواهد كرد صحيح نيست هشتم آنكه آنچيزى را كه وكيل جهت آن تعيين ميكند ميبايد كه چيزى باشد كه مسلمان مالك آن تواند شد پس وكيل كردن مسلمان در خريدن يا فروختن شراب صحيح نيست نهم آنكه آنچيز قابل وكالت باشد چه اگر قابل وكالت نباشد صحيح نيست پس وكيل كردن براى نماز گذاردن در حالت حيات او صحيح نيست دهم آنكه آنچيزى كه وكيل جهت آن تعيين ميكند ميبايد كه معين باشد پس اگر غير معين باشد چون خريدن غلامى صحيح (2) نيست تا آنكه ذكر وصف آن كند وهر گاه اين شروط متحقق شود وكالت صحيح است وآن عقديست جايز ودر دوازده موضع فسخ ميشود اول عزل موكل با علم وكيل بعزل سواى وكالت گرو گيرنده در فروختن گرو در وعده چه اين قسم وكالت بعزل موكل باطل نميشود (3) دوم انكار وكيل وكالت را سيم مردن هر يك ايشان چهارم ديوانه شدن هر يك از ايشان واگر چه جنون دورى باشد پنجم بيهوش شدن هر يك از ايشان ششم منع كردن حاكم شرع


(1) وكالت سفيه ظاهرا صحيح است صدر دام ظله (2) معلوم نيست صدر دام ظله العالى (2) اگر در ضمن عقد شرط نشده باشد باطل ميشود بلكه مطلقا خالى از مناقشه نيست ودر رهن گذشت صدر دام ظله

[ 246 ]

موكل را جهت سفاهت يا افلاس هر گاه وكيل كرده باشد در ماليات اما اگر مفلس يا سفيه كسى را وكيل كرده باشند در طلاق زوجه مثلا بمنع حاكم وكالت او باطل نميشود هفتم آنكه موكل بنده شود مثل آنكه موكل كافر حربى باشد ومسلمانى او را بگيرد وبنده كند چه وكالت او در اينصورت باطل ميشود هشتم آنكه آنچيزى را كه وكيل جهت آن تعيين كرده باشد موكل خود آنرا بفعل آورد نهم خاين شدن وكيل دهم گريختن غلامى كه آقا او را وكيل كرده باشد يازدهم تلف شدن غلامى كه جهت فروختن او وكيل تعيين كرده باشد دوازدهم بفعل آوردن موكل چيزى كه منافى وكالت باشد چون فروختن غلامى كه وكيل براى فروختن او تعيين كرده بود وميبايد كه وكيل اقتصار كند بر آنچه موكل تعيين كرده چه با تعدى از آن ضامنست اگر تلف شود وهر گاه وكالت در فروختن چيزى مطلق واقع شود تقاضا ميكند فروختن را بقيمت وقت در آن شهر بشرط آنكه كسى نباشد كه زياده از قيمت وقت بخرد وآيا در اينصورت جايز است تسليم متاع بى آنكه قيمت را مشترى حاضر سازد يا نه در آن خلافست ميانه مجتهدين اقرب آنست كه جايز نيست واگر وكيل كند او را در خريدن وفروختن خريدن وكيل بجهت نفس خود حرام است واگر او را وكيل كند در خواستن زن دختر خود را بجهت زن موكل نميتواند (1) نكاح كرد ووكيل بى اذن موكل تعيين وكيل نميتواند كرد مگر آنكه آن وكيل صاحب جاه باشد (2) يا آنكه آنچيز بجماعت محتاج باشد اما با اذن جايز است وهر گاه موكل وكيلى براى وكيل تعيين كند پس وكيل ثانى وكيل موكل است وبمردن وكيل اول وعزل او وكالت وكيل ثانى باطل نميشود اما اگر گفته باشد كه ثانى نيز وكيل باشد بمردن او وعزل او باطل ميشود (3) ووكيل امين است ودر آنچه بى تقصير وتعدى او تلف شود ضامن نيست واگر چه او را باجرت گرفته باشد وبا تقصير وتعدى وكالت او باطل نميشود وقول او مقبول است در دعوى نمودن بآنكه عالم بعزل نبوده يا تفريط نكرده وتعدى از اذن موكل ننموده ودر تلف مال نيز قول او مقبول است موقف دوم در چيزهائى كه قابل نيابت نيست وآنها هجده چيز اند اول وضو وغسل وتيمم كردن با قدرت چه با عدم قدرت جايز است نايب گرفتن جهت استعانت در آنها دوم نماز واجب در حال حيات سواى دو ركعت نماز حج واجب با تعذر آن چه در آن نايب ميتوان گرفت سيم روزه واجب


(1) در هر دو مقام اگر وكالت شامل خود وكيل بوده جايز است ومى تواند بلى در صورت عدم تصريح شايد كراهتى داشته باشد صدر دام ظله (2) صاحب جاه بودن مدخليتى ندارد مگر آنكه استظهار شود كه اذن موكل او را شامل است چنانچه در حاجت بجماعت چنين است صدر دام ظله العالى (3) معلوم نيست صدر دام ظله

[ 247 ]

در حال حيات چهارم اعتكاف واجب پنجم حج واجب با قدرت بر رفتن چه اگر از رفتن عاجز باشد جايز است نايب گرفتن ششم سوگند خوردن ونذر كردن چه ديگرى بنيابت او سوكند نميتواند خورد ونذر كرد هفتم غصب كردن چه ديگرى بعوض (1) او غصب نميتواند كرد هشتم ميراث بردن چه ميراث بنيابت كسى نميبرد نهم تنبيب يعنى بنوبت خوابيدن پيش زنان دهم ظهار كردن يعنى كسى با زن خود گويد كه پشت تو همچو پشت مادر وخواهر منست چه در اينصورت نيز نيابت جايز نيست يازدهم سوگند خوردن بر دخول نكردن با زن خود دوازدهم لعان كردن با زن خود بطريقى كه مذكور خواهد شد سيزدهم رضاع چه هر گاه زنى را جهت شير دادن گرفته باشند نايب نميتواند گرفت (2) چهاردهم انقضاى عدت پانزدهم قسامه بخش كننده كنز شانزدهم جنايت هفدهم التقاط (3) واحتطاب واحتشاش يعنى برچيدن وهيمه كرد كردن وعلف درويدن هجدهم اقامت شهادت مگر بر وجه شهادت بر شهادت چه در اينصورت حاكم جهت او نايب ميتواند گرفت موقف سيم در چيزهائى كه قابل نيابت هست وآنها سى وهشت چيز اند اول اخراج زكوة وخمس وقسمت تصدقات دوم خريدن وفروختن (4) بنيابت كسى كه احرام بسته باشد سيم قبض كردن قيمت متاع چهارم گرو كردن وقبض گرو پنجم مصالحه ششم حواله هفتم ضامن شدن هشتم شريك شدن نهم مضاربه دهم برزگر گرفتن يازدهم باغبان گرفتن دوازدهم وكيل گرفتن سيزدهم عاريه گرفتن چهاردهم طلب شفعه كردن و گرفتن آن پانزدهم اجاره كردن شانزدهم ابراى ذمه از حقى نمودن هفدهم نكاح كردن مگر نكاح جهت كسى كه احرام بسته باشد هجدهم تعيين كردن صداق نوزدهم خلع بيستم رجعت كردن بيست ويكم در عده رجعيه رجعت كردن بيست و دوم طلاق دادن بيست وسيم جعاله ومزد بيست وچهارم بخشيدن ووقف كردن بيست وپنجم قصاص كردن بيست وششم قبض ديت بيست وهفتم قبض حقوق چون ميراث ووصيت بيست وهشتم عقد جزيه وقبض آن بيست ونهم جهاد با عدم تعيين آن سى ام كشتن گوسفند در هدى سى ويكم حد زدن آدمى سى ودوم اثبات حدود آدمى سى وسيم تير انداختن واسب دوانيدن


(1) مراد واضح نيست صدر دام ظله العالى (2) محتاج بتامل و تفصيل است صدر دام ظله (3) معلوم نيست صدر دام ظله (4) احوط منع است صدر دام ظله العالى

[ 248 ]

سى وچهارم آزاد كردن بنده ومكاتب ومدبر ساختن سى وپنجم قضا (1) پرسيدن سى و ششم دعوى نمودن سى وهفتم اثبات كردن حجتهاى مدعى وحقوق او سى وهشتم طواف نسا ورمى كردن جمره جهت كسى كه فراموش كرده باشد موقف چهارم در اقسام وكالت وآن بر سه قسمست اول وكالت حرام چون وكالت ذمى جهت دعوى كردن بر مسلمانان از جانب مسلمانان وذميان ووكيل شدن او از جانب مسلمانان جهت فروختن چيزهاى حرام چون شراب وگوشت خوك اگر چه وكيل جهود باشد دوم وكالت مكروه چون وكالت مسلمان براى ذمى بر مسلمان وبعضى از مجتهدين اين قسم را نيز حرام ميدانند سيم وكالت جايز وآن بر هفت قسمست اول وكالت از جانب حاضر در طلاق زوجه وبعضى از مجتهدين اين قسم را جايز نميدانند دوم وكالت از جانب سفيهان باذن حاكم سيم وكالت زنان جهت نكاح كردن وطلاق از جانب غير چهارم وكالت فاسق در تزويج دختر يا پسر خود بايجاب وقبول پنجم وكالت غلام باذن آقا ششم وكالت كافر هفتم وكالت مفلس وسنت است كه وكيل صاحب بصيرت تمام باشد وعارف بلغتى كه بآن مكالمه ميكند باشد وواجبست بر او تسليم كردن آنچه در دست اوست با طلبيدن موكل بشرط آنكه تسليم ممكن باشد چه اگر در آن حال تسليم نكند وتلف شود ضامن است اما اگر تسليم نكردن جهت گواه گرفتن باشد جايز است (2) وواجبست بر وكيل گواه گرفتن در دادن دين موكل وتسليم متاع چه بى گواه صحيح نيست واما اگر در وديعت وكيل باشد واجب نيست گواه گرفتن وحرامست (3) بر وكيل خريدن آنچه وكيل در فروختن آن باشد از جهت خود بى اذن موكل وحرامست برو نكاح كردن دختر خود اگر وكيل باشد در نكاح كردن زوجه جهت موكل وسنت است بر صاحب جاه وثروت كه بنفس خود مرتكب دعوى نشود ووكيل تعيين كند وثبوت وكالت بيكى از دو چيز ميشود باقرار موكل پيش حاكم شرع يا بگواهى دادن دو گواه عادل پيش او وعزل وكيل ثابت ميشود بعلم وكيل اگر چه خبر دهنده يكمرد عادل بوده باشد چنانچه در روايت هشام بن سالم وارد شده (4) فصل ششم در اسب دوانيدن وتير انداختن وشروط آنها هفده است اول ايجاب وقبول از بالغ عاقل جايز التصرف وبعضى مجتهدين برآنند كه اين جعاله است وايجاب در آن كافيست دوم حيوانيكه


(1) قضاوة وحكم قابل نيابت بودن معلوم نيست صدر دام ظله العالى. (2) جواز وجوب در هردو مقام معلوم نيست صدر دام ظله العالى (3) مكرر هر دو صورت گذشت صدر دام ظله العالى (4) ولى رعايت احتياط منافى با روايت نيست صدر دام ظله العالى

[ 249 ]

بآن پيش دستى توان كرد چون اسب وشتر واستر وخر وفيل پس غير اينها جايز نيست (1) چون كبوتر وشاطرى وكشتى گرفتن وسنگ برداشتن وآيا اگر اينها بيعوض باشند حرامست يا نه در آن خلافست بعضى از مجتهدين كشتى گرفتن بى عوض را جايز داشته اند سيم تعيين عوض يعنى آنچيزى كه قرار ميدهند كه سابق بگيرد ميبايد كه مقدار آن معلوم باشد بمشاهده يا بوصف وجايز است كه دين باشد خواه حال وخواه موجل وهمچنين جايز است كه عوض از متسابقان باشد يا از يكى از ايشان يا از اجنبى يا از بيت المال چهارم تعيين جنس آلتى كه بسبب آن پيش دستى ميكنند چون دو اسب يا دو تير پيكان دار بمشاهده اما تعيين آن دو شخص لازم نيست پنجم برابر بودن هر دو اسب مثلا در احتمال پيش دستى نمودن يعنى يكى ضعيف وديگرى قوى نباشد ششم آنكه هر دو از يك جنس باشند پس اگر يكى اسب باشد وديگرى استر صحيح نيست اما اگر در صفت مختلف باشند چون عربى ويا بو صحيح است هفتم آنكه هر دو بيكبار بدوانند كه اگر پيش وپس بدوانند صحيح نيست اما مساوات در مكان ايستادن شرط نيست هشتم گردانيدن عوض جهت سابق در اسب دوانيدن يا محلل پس اگر بغير از ايشان دهند صحيح نيست ومحلل كسى است كه ميان دو كس كه گرو مى بندند در ميايد اگر يكى از ايشان سبقت نمود او عوض ميگيرد واگر سبقت نكرد غرامت نميكشد نهم علم بعدد تير انداختن در محاطه ودر ميادره خلافست دهم علم بعدد زدن تير بر نشانه مثل آنكه گويد كه هر پنج تير از جمله بيست تير بر نشانه زند عوض ازو باشد يازدهم علم بصف زدن مثل آنكه شرط كند كه تير از نشانه بگذرد يا بر نشانه خورد يا پيش نشانه بيفتد يا بر جانب نشانه بخورد يا بر نشانه خورد بهر طريقى كه باشد وبا اطلاق منصرف باخير ميشود دوازدهم آنكه هر دو در عدد وزدن وساير احوال مساوى باشند سيزدهم آنكه عالم باشند بقدر نشانه بمشاهده يا بتقدير چه نشانه مختلف ميباشد چهاردهم تعيين اندازه پس اگر معين نباشد صحيح نيست پانزدهم پيش دستى كردن به تير زدن بر نشانه نه بر دور انداختن پس اگر گويد عوض از كسى باشد كه دورتر بيندازد صحيح نيست شانزدهم آنكه ابتداى مسافت وانتهاى آن مشخص باشد پس اگر مجهول باشد صحيح نيست هفدهم


(1) خصوصيتى بنظر نمير سند واحوط مطلقا ترك است بايد ملاحظه شود صدر دام ظله العالى

[ 250 ]

آنكه زدن نشانه ممكن باشد پس اگر ممكن نباشد چون زدن از پانصد زراع راه صحيح نيست فصل هفتم در اقسام غلبه در تير انداختن وآن بر سه قسمست اول مبادرت مثل آنكه گويد هر كس پنج تير از جمله بيست تير بيشتر بزند او سابقست وعوض مال از اوست پس اگر يك از ايشان پنج تير از جمله ده تير بزند وديگرى چهار تير از جمله ده تير بزند اول سابقست واكمال در اينصورت لازم نيست دوم مخاطه يعنى كم كردن آنچه برابر زنند مثل آنكه گويد هر كه پنج تير از بيست تير بزند سابقست پس اگر هر دو پنج تير از ده تير بزنند طرح مينمايد يعنى مياندازند تا بيست كامل شود سيم مفاضله مثل آنكه گويند هر كدام بيشتر از بيست تير بزند يكى يا دو يا سه او سابقست وسبق در رمايه باطل ميشود بمردن اندازنده وآيا بمردن اسب دواننده باطل ميشود يا وارث او اسب ميدواند در آن خلافست فصل هشتم در جعاله وآن ماليست كه شخصى جهت آوردن غلام گريخته يا چارواى يا غى شده يا عملى تعيين ميكند وشروط آن پنجست اول ايجاب وآن هر لفظى است كه دلالت كند بر آنچه مذكور شد دوم قبول فعلى چون لفظى در جعاله لازم نيست سيم آنكه بالغ وعاقل وجايز التصرف باشند چهارم آنكه عامل را تحصيل آن عمل ممكن باشد پنجم آنكه عمل چيزى باشد كه صحيح باشد اجاره گرفتن جهت آن وتعيين عمل وعوض شرط نيست پس اگر بگويد هر كس بنده گريخته مرا بر گرداند نصف او يا عوض آن ازو باشد جايز است اما اگر عوض را مشخص سازد ذكر قدر آن شرط است وبا جهالت منصرف باجرة المثل ميشود وبعضى از مجتهدين گفته اند كه اگر گريخته را از شهرى كه مالك او در آنست بياورد يك مثقال طلا ميگيرد واگر از غير آن شهر برگرداند چهار مثقال ومستند اين قول حديثى است ضعيف اما مشهور واصح آنست كه منصرف باجرة المثل ميشود واجرت او آنگاه لازم ميشود كه او را تسليم مالك نمايد پس اگر بدر خانه مالك رساند وهنوز تسليم او نكرده باشد كه بگريزد مستحق اجرت نميشود واگر پيش از تسليم بميرد بعضى از مجتهدين برآنند كه مستحق اجرت ميشود واگر شخصى گم شده كسى را بياورد بى آنكه صيغه واقع شده باشد مستحق چيزى نميشود ولازمست برو رسانيدن آن بمالك او واگر با وقوع صيغه زياده از يك كس بياورند همه در اجرت برابر شريكند مگر آنكه

[ 251 ]

مالك شرط تفاوت ميانه ايشان كرده باشد واگر در مقدار آنچه مالك قرار داده يا در جنس آن نزاع كنند هر دو سوگند خورند وثابت ميشود آنچه كمتر باشد از اجرت بر آنچه دعوى بر آن ميكنند مگر آنكه مالك زياده از اجرة المثل را دعوى كند چه در اينصورت زياده متعين است واگر در اصل جعاله نزاع كنند قول قول مالكست فصل نهم در لقطه وآن برداشتن چيزيست كه اگر بر ندارند ضايع شود واين بر سه قسمست قسم اول انسان وآنرا لقيط ومنبوذ وملقوط گويند وآن هر طفل ضايعى است كه كسى نداشته باشد كه او را بزرگ كند ومحافظت او نمايد زيرا كه اگر كسى داشته باشد كه حاكم شرع او را بر نفقه او جبر تواند كرد چون پدر يا جد يا آقا در غلام جبر كردن او لازمست وبر داشتن او واجب كفائيست هر گاه از تلف شدن او ترسند وبعضى از مجتهدين اين را سنت ميدانند واگر دو كس يا زياده بر سر برداشتن طفل نزاع كنند سابق اوليست واگر بيكدفعه بردارند آنكس كه از شهر باشد اولى است بمحافظت از آنكه از دهكده باشد آنكس كه در دهكده باشد اولى است از كسى كه در صحرا منزل داشته باشد وهمچنين اولى است مالدار از مفلس وظاهر العداله از مجهول الحال واگر در جميع آنچه مذكور شد مساوى باشند قرعه بزنند نام هر كدام كه بيرون آيد از آنكس است وشروط آنكسى كه لقيط را بر ميدارد سه چيز است اول آنكه بالغ وعاقل باشد دوم آنكه آزاد باشد چه برداشتن غلام بى اذن آقا صحيح نيست مگر در وقتى كه از تلف شدن طفل بترسد وكسى ديگر سواى او نباشد چه در اينصورت واجبست بر غلام برداشتن او سيم آنكه مسلمان باشد هر گاه طفل مسلمان باشد يعنى در دار الاسلام افتاده باشد يا در دار الحرب بآنكه در او مسلمانى باشد وبعضى از مجتهدين اسلام را شرط نميدانند چه ميگويند چه غرض از التقاط محافظت است وآن در كافر نيز ممكن است وبعضى از مجتهدين شرط عدالت در بردارنده كرده اند ونفقه طفل اگر مال داشته باشد از مال اوست واگر نداشته باشد استعانت بسلطان جويند واگر ممكن نباشد بر مسلمانان واجبست بذل نفقه او واگر ايشان نباشند يا ندهند كسى كه آن طفل را برداشته است اگر از مال خود بدهد وقصد كند كه رجوع نمايد جايز است وبعضى از مجتهدين رجوع را جايز نميدانند وبعضى ديگر گفته اند كه اگر طفل غلام باشد جهت نفقه كه باو داده او را با احتياج باذن حاكم

[ 252 ]

شرع ميتواند فروخت واگر استعانت از غير ممكن بوده واو از مال خود نفقه كرده رجوع نميتواند كرد وآنكس كه او را بر گرفته نميتواند كه بى اذن حاكم نفقه خود را از مال طفل برداشت مگر باحتياج وقول قول بردارنده طفل است با قسم در قدر نفقه كه معروف است وهمچنين قول قول اوست در اصل نفقه ودر تقصير نكردن واگر طفل تلف شود او ضامن نيست مگر با تقصير در محافظت او واگر كسى دعوى نمايد كه طفل فرزند من است وثابت سازد باو ملحق ميشود واگر طفل بعد از آنكه بالغ شود انكار كند فرزندى وى را اعتبار ندارد وعاقله او امامست هر گاه كسى ميراث خوار وضامن جريره او نباشد پس ديت خطاى او بر امامست وحكم كرده ميشود بآزادى او اگر كسى دعوى بندگى او كند چه اصل در هر كس آنست كه آزاد باشد واگر بنده او را بكشد بنده را در عوض او بايد كشت اما اگر آزادى او را بكشد او را در عوض او نميتوان كشت چه احتمال دارد كه طفل بنده باشد واگر كسى زخمى بر او زند ميرسد او را كه بعد از بالغ شدن بر او زخم زند يا ديت گيردقسم دوم حيوان وآنرا ضاله گويند وآن هر حيوانيست ضايع كه در دست كسى نباشد واگر او را برندارند ضايع شود وبرداشتن او مكروهست وآنچه در احاديث وارد شده است در نهى برداشتن او محمولست بر آنكه بردارنده بقصد تمليك بردارد چه اگر بآن قصد بردارد حرامست وشيخ طوسى در كتاب مبسوط برداشتن او را مخصوص حاكم شرع دانسته وسنت است برداشتن حيوانى كه اگر برندارند تلف شود ودر غير آبادانى جهت نگاه داشتن اما اگر در آبادانى بردارد حرامست ودر اينصورت ضامن آنست و اگر نفقه بدهد او را رجوع بر مالك نميرسد سواى گوسفند كه آنرا ميتوان بر داشت ومخير است در اينصورت ميانه نگاهداشتن او ودادن بحاكم شرع ودر اينصورت اگر تلف شود ضامن نيست واگر گوسفند را در صحرائيكه آب نباشد بكيرند خوردن آن في الحال حلالست باجماع مجتهدين وضامنست قيمت آنرا هر گاه صاحب آن پيدا شود وشتر وگاو را نميتواند گرفت اگر صحيح باشند يا در موضعى باشند كه آب وگياه باشد پس اگر در اينصورتها بگيرد ضامن ميشود وبرى الذمه نميشود مگر بدادن آنها بحاكم يا بصاحب آن واگر رها كند برى الذمه

[ 253 ]

نميشود وخر را نيز در صحرا ميتوان گرفت چه صبر بر تشنگى ندارد وبعضى از مجتهدين گرفتن آنرا نيز منع كرده اند وجايز است برداشتن سگ شكارى وسگ كله وسگى كه محافظت باغ وزراعت كند وبعد از يكسال از تعريف كردن انتفاع گرفتن از آنها جايز است و ضامنست بردارنده آنها قيمت متعارف آنها را هر گاه صاحب آنها پيدا شود واگر طفل يا مجنون حيوانى را بگيرند ولى ايشان يكسال تعريف ميكند وبعد از آن مخير است با غبطه وصرفه طفل در نگاهداشتن آن حيوان ومالك شدن ونفقه يافت شده لازم است ورجوع ميكند بر صاحب اگر در برابر آن عوض نباشد چون سوار شدن اسب وشير دادن گوسفند وحيوان يافت شده امانت است تا يكسال وبعد از آن قصد ملكيت ميتوان كرد وبعضى از مجتهدين نيز يكسال تعريف را در ضاله شرط نميدانند وبعضى گفته اند تعريف در گوسفند سه روز است آنگاه فروختن وتصدق كردن بقيمت آن وضامنست هر گاه صاحب پيدا شود ونفقه دادن او وضامن بودن قيمت آن قسم سيم لقطه اموال وآن برداشتن هر ماليست ضايع جهت نگاه داشتن از براى صاحب آن وبرداشتن آن مكروهست اگر چه اعتماد بر نفس خود داشته باشد مگر آنكه ترسد كه تلف شود چه در اينصورت مكروه نيست واگر اعتماد بر خود نداشته باشد برداشتن آن حرامست ودر بردارنده لقطه حرم مكه عدالت شرطست پس اگر فاسق باشد برداشتن آن حرامست وعادل مخير است ميانه نگاهداشتن يا بحاكم سپردن آن واگر فاسقى لقطه را بردارد حاكم ازو بر گيرد يا كسى را همراه او سازد كه تا يكسال تعريف آن كند وبعد از يكسال اگر آن فاسق قصد تملك كند حاكم شرع باو ميدهد وآنكه ضامن از او بگيرد وآنچه در غير حرم مكه معظمه از صحرا وبيابان يا در زمينهائيكه بحسب ظاهر مالك نداشته باشد پيدا شود از طلا ونقره وجواهر واثر اسلام نداشته باشد يعنى اسم خدايتعالى يا رسول صلى الله عليه وآله يا يكى از ائمه عليهم السلام يا يكى از پادشاهان مسلمان بر آن نقش نكرده باشند از كسى است كه آنرا يافته باشد اگر چه زياده از يكدرهم باشد واگر اثر اسلام بر آنها باشد يا در معموره باشد وصاحب نداشته باشد مشهور ميانه مجتهدين آنست كه اگر زياده از يكدرهم بوده باشد يكسال تعريف آن لازمست آنگاه اگر قصد تملك كند مالك آن ميشود واگر

[ 254 ]

صاحب آن پيدا شود ضامنست وآنچه در بلاد اسلام در ملك شخصى پيدا شود صاحب آنرا خبر دار كند پس اگر دعوى كند كه ازوست باو دهد وگواه وقسم برو لازم نيست واگر گويد كه از من نيست پس اگر اثر اسلام بر آن نباشد از كسى است كه آنرا يافته باشد واگر اثر اسلام بر آن باشد حكم لقطه بر آن جارى دارد وآنچه مذكور شد از حكم طلا ونقره اگر در ديار كافران پيدا شود از كسى است كه بيابد خواه در معموره باشد وخواه در غير معموره وخواه اثر اسلام داشته باشد وخواه نداشته باشد وتعريف لازم نيست واگر زمينى كه در ويافته باشند مالكى داشته باشد او را واقف ميسازد پس اگر گويد كه او مال من نيست از آن كسى است كه يافته ودر روايت صحيح محمد ابن مسلم از امام بحق ناطق جعفر ابن محمد الصادق عليه السلام مطلق واقع شده كه آنچه در خرابه يافته باشند آنكسى كه يافته اولى است بآن خواه اثر اسلام داشته باشد وخواه نه ومحدثين حمل كرده اند بر آنكه مراد امام در آنچه اثر اسلام داشته باشد آنست كه بعد از تعريف باشد ودر حديث صحيح وارد شده كه آنچه در شكم چاروا يافته شود از طلا ونقره وجواهر بايد از كسى كه خريده باشد او را واقف سازد پس اگر بشناسد كه تعلق باو دارد واگر نه از آنكس است كه آنرا يافته هر گاه اثر اسلام در آن نباشد واگر اثر اسلام داشته باشد تعريف يكسال لازم است اما آنچه در حرم مكه بيابند بى تعريف يكسال مالك آن نميتواند شد واگر چه كمتر از يكدرهم باشد وبعضى از مجتهدين برآنند كه اگر در حرم مكه نيز درهم مطلس بيابند بى تعريف از يا بنده است واگر بنده لقطه حيوان ومال را بردارد وبعد از يك سال تعريف تلف كند ضمان تعلق برقبه او ميگيرد كه بعد از آزاد شدن بدهد تتمه احكام لقطه چهار چيز است اول واجب وآن تعريفست يعنى شناسانيدن كسى كه آنرا برداشته يا نايب او بآنكه فرياد كند همان روز تا شب آنگاه هر روز يكبار يا دو بار آنگاه هر هفته يكبار يا دو بار آنگاه هر ماهى بحيثيتى كه فراموش نشود تا يكسال وواقع كرداند تعريف آنرا در مكانهائى كه آنجا مردم جمع ميشوند چون بازارها ودرهاى دروازه ها ومسجدها ودر صباحها وشامها وروزهاى عيد وجمعها ودر وقت داخل شدن قافله بشهر يعنى يا بنده در اينقسم جاها ووقتها تعريف لقطه كند وآنرا بشناساند ودر فرياد كردن ذكر جنس بكند چون طلا ونقره واگر در غربت يافته باشد بعد از تعريف بشهر خود

[ 255 ]

ميتواند برد وسال را در شهر خود تمام كرد واگر در صحرا يافته باشد در هر جا كه خواهد تعريف كند وآنچه باقى بماند بر نفس خود قيمت كند يا بديگرى بفروشد وقيمت آنرا اگر نگاهدارد ضامن نيست واگر منتفع شود ضامن است واگر در سال تعريف لقيط فوت شود ضامن نيست واگر زيادتى بهم رسد خواه منفصل چون فرزند وخواه متصل چون فربهى در اين يكسال از مالكست وبعد از يكسال از ملتقط است بعد از نيت تمليك دوم ضمان با تملك وتقصير در حفظ وبدون تملك امانتست سيم تملك وآن بعد از تعريف كردن يكسال است با قصد مالك شدن چهارم رد بمالك وآن واجبست هر گاه بدو گواه عادل ثابت سازد كه ملك اوست وبيك گواه ثابت نميشود ووصف كردن آن كافى نيست واگر چه ظن صدق او داشته باشد بلكه در اينصورت رد كردن جايز (1) است پس اگر در اينصورت برد كردن امتناع نمايد حاكم شرع جبرش نميكند واگر در صورت وصف رد كند آنگاه گواهى دهند كه ملك غير بوده غير انتزاع عين ميكند وبا تلف رجوع مينمايد بر هر كدام كه خواهد واگر بر آنكس رجوع كند كه بوصف كننده رد كرده است او را رجوع ميرسد بر وصف كننده بشرط آنكه در وقت دادن اقرار بملكيت او نكرده باشد چه در اينصورت رجوع نميتواند كرد واگر هر يك گواه بگذرانند بعد از آنكه باول داده باشد وگواهان ايشان را بر ديگرى ترجيح نتوان داد قرعه بزنند باسم هر يك از ايشان كه بيرون آيد باو دهند پس اگر باسم دوم بيرون آيد انتزاع ميكنند از اول واگر تلف شده باشد ضامن نيست كسى كه باول داده است اگر بحكم حاكم شرع داده واگر بى اذن حاكم داده ضامن است تكمله بدانكه التقات پنج قسمست قسم اول واجبست وآن برداشتن طفلى است كه اگر او را برندارند ضايع شود وبعضى از مجتهدين اين را سنت ميدانند قسم دوم حرام وآن وقتى است كه شخصى بر ميدارد داند كه خيانت ميكند يا فاسق باشد در لقطه حرم قسم سيم سنت وآن برداشتن ماليست كه اگر او را برندارند ضايع شود قسم چهارم مكروه وآن بر چند قسمست اول مطلق برداشتن آن دوم برداشتن فاسق غير لقطه حرم را سيم بر داشتن لقطه مال وحيوانرا چهارم برداشتن چيزيكه قيمت آن كم باشد ومنفعت آن بسيار چون عصا وميخ ونعلين ومطهره وتازيانه وبعضى از مجتهدين برداشتن نعلين ومطهره وتازيانه را حرام ميدانند


(1) معلوم نيست صدر دام ظله

[ 256 ]

پنجم برداشتن چيزى كه كمتر از يكدرهم باشد در حرم مكه قسم پنجم لقطه مباح وآن از يكدرهم است در غير حرم مكه وآنچه بر باينده لقطه واجبست دو چيز است اول نگاهداشتن دوم گواه گرفتن در طفل وآنچه برو سنت است نيز دو چيز است اول گواه گرفتن در لقطه مال وحيوان دوم شناسانيدن بگواه بعضى از اوصاف آنرا تا آنكه فايده گواهى حاصل شود وآنچه برو مكروهست تعريف كردن در مسجد است وآنچه بر صاحب كم شده واجبست آنست كه هر گاه يا بنده آنچه يافته باشد باو رد كند قبول نمايد واگر در صورتى كه يا بنده قصد تملك آن كرده باشد وعيبناك شود چون آنرا با ارش نقصان آن رد نمايد قبول كند فصل دهم در احياى موات وآن زمينهائى است كه كسى متصرف آنها نباشد ومعطل افتاده باشد بواسطه منقطع (1) شدن آب از آنها يا از جهت مستولى شدن آب بر آنها واين زمينها ملك امامست پس اگر مسلمانى تصرف كند در آنها بعمارت كردن مالك ميشود بهفت شرط اول آنكه اگر امام ظاهر باشد باذن او عمارت كند ودر غيبت او هر كس كه عمارت آن كند او اولى است در تصرف در آنها از ديگرى تا عمارت او باقى باشد دوم آنكه مملوك مسلمانى يا كسى كه امام با او صلح كرده باشد نباشد پس اگر زمين موات ملك كسى باشد عمارت كردن آن بى اذن مالك آن صحيح نيست اما اگر مالك او (2) غايب باشد وكسى آنرا عمارت كند تا آمدن غايب او اولى است از ديگرى تا آنكه عمارت او قايم باشد واگر عمارت او خراب شود وديگرى عمارت كند ثانى اولى است بتصرف در آن زمين سيم آنكه كسى كه عمارت ميكند ميبايد كه مسلمان باشد پس اگر جهود باشد وامام او را اذن دهد مجتهدين را در آن قول است چهارم آنكه آن شخصى كه اراده عمارت زمين موات دارد ميبايد كه كارى كند كه در عرف وعادت گويند كه آن زمين را احيا كرده پس گردانيدن ديوار در آن زمين يا چيدن سنگها يا بستن مرزها در آن كافى نيست چه اينها افاده ملكيت نميكند بلكه افاده اولويت تصرف او ميكند واگر زمين منتقل شود ازو بديگرى آن ديگرى اولى است ازو واگر بميرد وارث او اولى است واگر آنزمين را بفروشد آن بيع صحيح نيست وبعضى از مجتهدين بر اين رفته اند كه آنچه مذكور شد از ديوار گردانيدن وسنگ چيدن ومرز بستن افاده ملكيت ميكند


(1) مخصوص باين دو صورت نيست صدر دام ظله (2) مرا ومدرك در هر دو صورت صدر دام ظله العالى

[ 257 ]

پنجم آنكه زمين موات مكان عبادت نباشد چون عرفات ومشعر ومنى ششم آنكه مكانى نباشد كه حضرت رسالت پناه صلى الله عليه وآله آنرا جهت مصلحت مسلمانان مخصوص چيزى ساخته بود چنانچه بقيع را كه از نخلستانهاى مهاجران بوده مخصوص ساخته بودند براى چريدن چارواهاى زكوة وتصدقات وجزيه وهمچنين است حكم زمينهائى كه آنحضرت صلى الله عليه وآله مقاطعه كرده باشند با جماعتى چنانچه وادى عقيق را با بلال بن الحارث بچيزى قطع كرده بودند وكسى از صحابه در آن تصرف نكرده بود تا زمان خلافت عمر كه او بلال را از آن منع كرد هفتم آنكه حريم عمارت نباشد چه هر چيزى در مباح حريمى دارد وآن بر چند قسمست قسم اول حريم خانه وآن مقدار خاك ريز وبرف انداز آنست و جائى كه آب باران از ناودان بر آن ريزد وممر داخل شدن بآن خانه دوم حريم ديوار وآن بمقدار ريختن خاك آنست هر گاه خراب شود سيم حريم شهر وآن حوالى آن شهر است جهت جمع شدن اهل آن شهر واسب دوانيدن وخاك ريزى كردن ومحل خريدن چهار پايان اهل آنشهر چهارم حريم نهروان بمقدار ريختن خاك آنست وراه رفتن بر دو جانب آن پنجم حريم چاهى كه شتران را آب ميدهند وآن چهل ذرعست پس اگر كسى خواهد كه جهت آب دادن شتران خود چاهى بكند در آن چهل ذرع نميتواند كند ودر بعضى روايات وارد شده كه حضرت رسالت پناه صلى الله عليه وآله فرموده كه حريم چاه در جاهليت پنجاه ذرع بوده ودر اسلام بيست وپنج ذرعست ششم حريم چاهى كه بشتر آب ميكشند جهت زراعت كردن بآن آب وآن شصت ذرعست هفتم حريم چشمه وآن در زمين نرم هزار ذرعست ودر زمين سخت پانصد ذرع است پس ديگريرا نميرسد كه در اينمقدار از زمين حوالى آن چشمه چشمه ديگر احداث كند ودر بعضى احاديث جهت حريم قنات نيز همين مقدار وارد شده هشتم حريم راه وآن در زمين موات هفت ذرعست واين حريمها در زمين مواتست وحريم در زمين معموره نيست فصل يازدهم در مشتركات بدانكه منافع مشتركه بر پنج قسمست قسم اول راهها وفايده اين آنست كه در رفتن ونشستن در آن ضرر بجماعتى كه از آن راه ميروند نرساند واگر جهت خريد وفروخت در راه بنشيند پس اگر راه وسيع باشد كه بمترددين ضرر نرساند جايز است اما با ضرر جايز نيست واگر خود از آنجا برخيزد

[ 258 ]

ومتاع خود آنجا بگذارد ديگرى نميتواند آنجا نشست اما اگر متاع خود را نيز بردارد وقصد داشته باشد كه باز بهمان مكان عود نمايد ميانه مجتهدين در آن خلافست اقرب آنست كه حق اواز آنمكان باطل شد به برخواستن اواز آن مكان وبناى دكه در راه كردن جايز نيست واگر در راه بچيزى چون بوريا سايه كند بشرطيكه ضرر بمترددين نرساند جايز است واگر دو كس بيكدفعه در مكانى خواهند كه بنشينند اقرب آنست كه قرعه بزنند بنام هر كدام كه بيرون آيد او اولى است وهواى راههائى كه در آن تردد مينمايند حكم زمين موات دارد كه هر كس احداث چيزى در آن ميتواند كرد بشرطيكه ضرر بمترددين نرسد اما در راهى كه مخصوص جماعتى باشد احداث چيزى نميتوان كرد مگر باذن ايشان قسم دوم مسجدها وفايده آن معلومست وهر كس سبقت كند بگرفتن محلى او اولى است از ديگرى بآن مكان وهر گاه برخيزد وديگرى بنشييند ثانى اولى است واگر چه بقصد وضو ساختن برخواسته باشد مگر آنكه رخت خود را در آنجا گذاشته باشد قسم سيم موقوفات عامه چون مدرسها ورباطها وفايده ء آنها نزول طلبه علم وقوافل است در آنها پس هر كس كه ساكن حجره از آنها شود واز آنجماعت باشد كه اهليت سكنى آنجا داشته باشد او اولى است از ديگرى تا در آنجاست وبيرون كردن او جايز نيست اگر چه بسيار در آنجا بماند بشرط آنكه واقف شرط مدتى معين نكرده باشد چه در اينصورت بانقضاى آنمدت او را بيرون ميتوانند كرد وهمچنين بيرون ميتوان كرد اگر واقف شرط كرده باشد كه ساكن بايد كه بطلب علم مشغول باشد وآنكس بآن مشغول نباشد وجايز است كه ساكن حجره كسى را با خود شريك نكند ماداميكه بر صفتى باشد كه واقف شرط كرده وهر گاه از آن حجره بيرون رود حق او از آن مكان باطل ميشود وآيا اگر رخت او در آنجا باشد حق او باطل ميشود يا نه در اينمسألة ميانه مجتهدين خلافست قسم چهارم معدنها وكانها وآن بر دو قسمست اول كانهاى ظاهرى كه محتاج بخرج نيست چون نمك ونفط وكبريت وقير وموميائى وسرمه وياقوت چه اينها مشتركست ميانه مسلمانان وبعضى از مجتهدين اينها را مخصوص امام ميدانند واگر كسى از آنها چيزى بردارد منع او نميتوان كرد وتا حاجت او تمام نشود ديگرى نميتواند گرفت واگر دو كس يا زياده بر آن سبقت كنند و

[ 259 ]

اجتماع ايشان ممكن نباشد قرعه بزنند واحتمال قسمت وسبقت محتاج نيز دارد واگر در جانب نمكزار چاهى در زمين موات بكنند وآب بدانجا آرند ونمك كنند مالك آن ميشوند وغيرى با او در آن نمك شريك نيست دوم معدنهاى باطنى كه محتاج بخرج وعمل است چون كان طلا ونقره وآهن ومس ورصاص وبلور وفيروزج وآن نيز مشتركست ميانه مسلمانان وبعضى از مجتهدين آنها را نيز مخصوص امام ميدانند پس اگر ظاهر باشد باحيا كردن مالك آن ميشود واگر ظاهر نباشد وشخصى آنرا ظاهر كند واحيا نمايد پس اگر در ملك او باشد مالك آن ميشود وهمچنين اگر در زمين موات باشد باحيا كردن مالك آن ميشود واگر معادن در زمينى پيدا شود كه بايع احيا كرده باشد مالك اوست خواه ظاهر باشد وخواه مخفى وتعلق باحيا كننده دارد اما اگر پيش از احيا ظاهر باشد ملك او نميشود واگر چاهى بكند وبمعدن رساند همان اشتراك باقيست وميانه مسلمانان مشتركست ومالك آن نميشود قسم پنجم آبها وآن بر شش قسمست اول آنكه در ظرفى يا حوضى كرده باشند وآن ملك كسى است كه ظرف وحوض از اوست واگر چه از مباح گرفته باشد وجايز است فروختن آب آنها دوم آب چاهى كه كسى در ملك خود يا در زمين مباح بكند چه در اينصورت او مالك آن ميشود وكسى را بى اذن او در آن تصرف جايز نيست وفروختن آن كيلا ووزنا جايز است با كراهيت وفروختن همه آب چاه جايز نيست چه تسليم آن متعذر است وهر گاه چاه قديمى كه پر از خاك شده باشد كسى آنرا پاك كند مالك آن ميشود واگر كسى چاهى در زمين مباح بكند نه بقصد مالك شدن بلكه جهت نفع گرفتن از آن او اولى است بآن وقتى كه آنجا باشد وهر گاه از آنجا مفارقت كند هر كه سابق باشد در آنجا او اولى است بانتفاع از آن ومخصوص احدى نيست وهر گاه كسى چاهى در ملك خود بكند همسايه خود را منع نميتواند كرد از چاه كندن ديگر عميق تر از آن چاه اگر چه آب چاه (1) او بآن چاه سرايت كند سيم آب چشمه وباران وآب ايستاده در زمين مباح نه از روى مالك شدن مشتركست ميانه مسلمانان ومخصوص احدى نيست واز آنها هر كس آنچه بردارد مالك ميشود چهارم آب نهرهاى بزرگ چون آب فرات ودجله بغداد كه ميانه مسلمانان مشتركست پنجم نهرهاى كوچك كه ملك كسى


(1) على الاطلاق معلوم نيست صدر دام ظله العالى

[ 260 ]

نباشد آن نيز ميانه مسلمانان مشتركست واگر آب آن كم باشد ووفا بهمه نكند اول ابتدا بكسى كنند كه نزديك دهنه باشد واگر جهت زراعت باشد تا بند نعلين باو آب دهند واگر براى درخت غير خرما باشد تا قدم وجهت درخت خرما تا ساق وبعد از آن آنجماعت آبرا سردهند بكسانى كه در پهلوى ايشان باشند وسردادن پيش از آن قدرى كه مذكور شد واجب نيست اگر چه بمتاخر نرسد پس اگر از اول چيزى باقى نماند ما بقى را حقى نيست ششم آب نهر مملوك كه جدا كرده باشند از مباح چنانكه كسى نهرى از فرات مثلا بريده باشد مالك آن آب ميشود وهر كس كه در آن نهر كارى كرده شريكست در آن بقدر نفقه وعمل خود اگر بهمه وفا كند والا بقدر حصه ونصيب خود قسمت كنند باب يازدهم از كتاب جامع عباسى در بيان نكاح كردن بدوام ومتعه وتحليل وملك ويمين ودر آن مقدمه وسه مطلب وخاتمه است مقدمه در بيان فضيلت نكاح واقسام آن بدانكه احاديث در فضيلت نكاح كردن بسيار وارد شده وچون اين مختصر گنجايش ذكر جميع آنها نداشت لهذا بر سه حديث اقتصار رفت از آنجمله در حديث ائمه معصومين عليهم السلام آمده كه هيچ فايده مسلمانرا بعد از حصول اسلام بهتر از زن صالحه نيست كه هر گاه او را بيند خوشحال شود وهر گاه ازو غايب شود حفظ ناموس ومال او كند وهم در حديث ائمه معصومين عليهم السلام واقع شده كه دو ركعت نمازيكه صاحب زن بگذارد بهتر است از هفتاد ركعت نمازيكه عزب بگذارد ونيز در حديث آمده كه بدترين مردهاى مسلمانان آنكسانى اند كه عزب مرده باشند واقسام نكاح كردن نظر بنكاح كننده پنج است اول واجب وآن وقتى است كه نفس او مشتاق باشد وترسد كه اگر نكاح نكند در زنا افتد دوم سنت وآن وقتى است كه خوف زنا نباشد وقادر بر نفقه ومهر باشد سيم حرام چون زياده بر چهار زن آزاد ودو كنيز بعقد در آوردن مرد آزاد را وزياده بر دو زن آزاد وچهار كنيز خواستن بنده را ونكاح كردن كافر وسنى زن مسلمان را چهارم مكروه وآن وقتى است كه نفس او مشتاق نباشد وعاجز از نفقه باشد بر قول بعضى از مجتهدين پنجم مباح وآن ماعداى چهار قسم مذكور است واقسام نكاح نظر بمنكوحه نيز

[ 261 ]

پنجست اول واجب چون نكاح زن يا كنيزى كه بر ايشان ترسند از افتادن بزنا دوم مستحب چون نكاح خويشان جهت صله رحم سيم حرام چون نكاح زنانى كه بسبب رضاع وغير آن حرام شده باشند وهمچنين زنان كافره غير يهوديه واهل كتاب را بعقد دوام خواستن ونكاح جماعتى از زنان كه در ميان ايشان يكى از محرمان باشد چون مادر يا خواهر ومشتبه باشند چه نكاح جميع آنها حرام است چهارم مكروه چون نكاح زنان سفيه وزنى كه عقيم باشد يعنى ازو فرزند بهم نرسد ونكاح دختر زنيكه نگاه بعورت او كرده باشند پنجم مباح وآن ماعداى چهار قسم مذكور است وباز نكاح كردن منقسم ميشود بر سه قسم اول نكاح كردن زن آزادى كه سبب ميراث بردن از يكديگر شود واينقسم را نكاح دايمى گويند قسم دوم نكاح كردن زن آزادى كه سبب ميراث بردن از همديگر نشود وآنرا نكاح متعه گويند قسم سيم نكاح كردن كنيز وآن بر سه قسمست اول كنيز غير را بعقد خواستن دوم كنيز غير را بتحليل خواستن چنانچه مذكور خواهد شد سيم خريدن كنيز چه بمجرد خريدن وطى او حلال ميشود مطلب اول در بيان نكاح متعه بدانكه مشروع بودن نكاح متعه پيش فرقه ناجيه اثنى عشريه اجماعيست ومشروعيت آن بنص قرآن واحاديث موافق ومخالف ثابتست خلافا للمخالفين چه ايشان ميگويند كه مشروع بودن آن نسخ شده واحاديثى كه در باب نسخ شدن آيه كريمه قرآنيه نقل كرده اند همه معارض يكديگرند وقول عمر كه دو متعه در زمان حضرت رسالت پناه صلى الله عليه وآله وسلم حلال بوده ومن نهى ميكنم از آن دلالت بر آن ميكند كه نسخ نشده بود وبواسطه قول عمر آيه صريحه قرآنيه را نسخ كردن معقول نيست زيرا كه اگر عمر باجتهاد خود حرام كرده اجتهاد در مقابله نص قرآنى خطاست واگر بطريق روايت از حضرت رسالت پناه صلى الله عليه وآله بوده چگونه اينچنين حكمى بر جميع صحابه تا زمان خلافت عمر مجهول بوده باشد ودر صحاح ترمذى هروى كه يكى از علماى مخالفين است مذكور است كه شخصى از اهل شام از عبد الله عمر پرسيد كه پدر تو متعه را نهى كرده است او در جواب شامى گفت اگر چه پدرم نهى كرده اما حضرت رسالت پناه صلى الله عليه وآله نهى نكرد وحلال كرده است وكارى كه آنحضرت كرده باشد جهت قول پدرم ترك

[ 262 ]

نميتوان كرد ومتعه كردن بر سه وجهست وجه اول سنت چون متعه كردن مؤمنه عفيفه وجه دوم حرام چون متعه كردن زن بت پرست ودشمن اهل بيت عليهم السلام وسنيان را متعه كردن زن مسلمان حرامست وجه سيم مكروه چون متعه كردن زن فاحشه ودختر بكر (1) بيرخصت پدر او وبدانكه شروط نكاح متعه شش است اول ايجاب چون انكحتك يا متعتك يعنى نكاح كردم ترا يا متعه كردم ترا اگر زن وشوهر تلفظ كنند واگر وكيل ايشان تلفظ كند وكيل زن چنين گويد كه متعت موكلتى من موكلك يعنى متعه كردم وكيل كننده خود را براى وكيل كننده تو دوم قبول چون قبلت در صورت اول وقبلت لموكلى در صورت دوم سيم آنكه ذكر مدت وكمى وزيادتى آن در عقد معتبر نيست پس اگر مدت را در عقد ذكر نكند ميانه مجتهدين خلافست بعضى برآنند در اين حكم تاملى هست بلكه ما بين علماء ذكر مدت ميباشد وبدون ذكر مدت عقد باطل ميشود وبعضى گفته اند كه نكاح دايمى ميشود چهارم ذكر مهر پس اگر ذكر مهر نكند عقد باطل است بخلاف نكاح دايمى كه اگر ذكر مهر نكند صحيح است وكمى وزيادتى آنرا مقدارى نيست وبعضى از مجتهدين برآنند كه بكمتر از يكدرهم عقد نبايد كرد پنجم آنكه زن مسلمان باشد يا اهل كتاب ودر مجوسى اشكال است ششم آنكه زنان اهل كتاب را اگر متعه كنند ايشان را منع نمايند از خوردن شراب و گوشت خوك واستعمال محرمات وعقد متعه قابل شرط مشروعست چون شب يا روز پيش او آمدن ويكمرتبه يا دو مرتبه دخول كردن بشرط آنكه زمان مشخص باشد چه اگر زمان مجهول باشد صحيح نيست ومتعه محتاج بطلاق نيست بلكه هر گاه مدت تمام شود از شوهر جدا گردد ومتعه را نفقه دادن لازم نيست وميراث از شوهر نميبرد واگر در عقد متعه شرط ميراث بردن كند آيا ميراث ميبرد يا نه در آن خلافست ولعان وايلا در متعه نيست چنانچه در دايمى هست بطريقى كه مذكور خواهد شد وآيا با متعه ظهار ميتوان كرد يعنى باو ميتوان گفت كه پشت تو همچون پشت مادر منست چنانچه بتفصيل خواهد آمد خلافست وگواه گرفتن در عقد متعه سنت نيست چنانچه در نكاح دايمى سنت است اما اگر ترسد از آنكه او را گويند كه زنا ميكند سنت است كه گواه بگيرد وسنت است كه متعه را از حالش سؤال كنند هر گاه باو بدگمان باشند وخلافست ميانه مجتهدين كه


(1) بلكه احوط ترك است صدر دام ظله

[ 263 ]

آيا زياده از چهار متعه جمع كردن جايز است يا مثل نكاح دايمى زياده از چهار حرام است اولى آنست كه زياده از چهار متعه جمع نكنند مطلب دوم در بيان نكاح كنيز وآن بر سه قسمست قسم اول عقد وآن مخصوص كنيز غير است وخلافست ميانه مجتهدين كه عقد كردن كنيز جايز است يا نه بعضى از مجتهدين گفته اند جايز است بدو شرط اول ترسيدن از وقوع در زنا دوم مفلسى كه قدرت نداشته باشد بر خواستن زن آزاد وفرزند اين كنيز اگر شوهرش آزاد باشد آزاد است واگر آقاى كنيز شرط كرده باشد كه فرزندى كه بهم رسد بنده باشد آيا باين شرط فرزند بنده ميشود يا نه ميانه مجتهدين خلافست قول مشهور آنست كه بنده ميشود (1) وشروط آن شش است اول ايجاب دوم قبول بطريقى كه مذكور شد سيم اذن صاحب چه عقد غلام وكنيز بى اذن آقا صحيح نيست وموقوف بر اجازه اوست وبعضى از مجتهدين برآنند كه باطل است ودر اينصورت فرزندى كه بهم رسد بنده است اگر چه آزادى را شوهر كرده باشد هر گاه با علم دخول كند چهارم اذن زن آزاد چه اگر كسى بى اذن او كنيزى را عقد كند واگر چه آن زن آزاد ديوانه يا پير يا كوچك باشد جايز نيست پنجم آنكه زياده از دو كنيز نباشد اگر شوهر آزاد باشد بقول بعضى از مجتهدين وبعضى زياده از يك كنيز را نيز جايز نميدانند ششم آنكه زياده از چهار كنيز نباشد اگر شوهر بنده باشد قسم دوم مالك شدن كنيز چه بتملك دخول كردن او جايز است وعقد وملك با هم جمع نميشوند چه هر گاه كنيز غيرى را عقد كند آنگاه بخرد نكاح فاسد ميشود وبملكيت دخول ميكند و اينقسم منحصر در عددى نيست چه ميتواند شخصى بملك هزار كنيز خود را دخول كردن بخلاف عقد وهر گاه آقا كنيز خود را بديگرى تزويج كند جايز نيست او را دخول كردن بآن كنيز مگر بعد از طلاق شوهر وانقضاى عده او وفسخ عقد او نميتواند كرد هر گاه شوهر غلام او نباشد اما اگر غلام او باشد تفريق ميانه ايشان ميتواند كرد وسنت است بر آقا كه هر گاه كنيز خود را بغلام خود نكاح كند چيزى از مال خود بآن كنيز بدهد كه بصورت مهر باشد وبعضى از مجتهدين اين چيز دادن را واجب ميدانند (1) واگر يكى از غلام يا كنيز را بديگرى بفروشد مشترى مخير است در فسخ عقد وامضاء آن واگر فورا فسخ نكند ديگر او را در فسخ اختيارى نيست وعقد بجاى خود باقى است


(1) گذشت كه نفوذ اين شدط خالى از اشكال نيست پس ترك كنند آنرا صدر دام ظله العالى. (2) اين قول احوط است صدر دام ظله العالى

[ 264 ]

وهر گاه آقا كنيز خود را بديگرى عقد كند بر آقا لازمست كه روز ازو خدمت بگيرد (1) وشب بگذارد كه پيش شوهر خود رود واگر آقا كنيز خود را همراه بسفر برد وشوهر او خواهد كه همراه او رود آقا منع شوهر او نميتواند كرد وميانه ء دو كنيز خوابيدن جايز است بخلاف دو زن آزاد كه خوابيدن ميانه ايشان مكروهست وهمچنين مكروهست دخول كردن بر كنيز هر گاه طفلى آنجا باشد كه نگاه كند ووطى كنيز فاجره و كنيزى كه از زنا بهم رسيده باشد جايز است ومنى در غير فرج كنيز ريختن نيز جايز است وهيچيك از دو شريك را وطى كردن كنيز مشترك جايز نيست ودر تحليل خلافست قسم سيم اباحه وتحليل است وآن چنانست كه شخصى بديگرى دخول كردن كنيز خود را حلال كند واينقسم از خواص فرقه ناجيه اثنى عشريه است وخلافست ميانه مجتهدين كه اينقسم داخل قسم اول است يا داخل قسم ثانى سيد مرتضى رضى الله عنه داخل قسم اول ميداند وشروط اينقسم شش است اول ايجاب چون احللت لك وطى امتى هذه يعنى حلال كردم بر تو دخول كردن فلان كنيز خود را وآيا بلفظ اباحت جايز است يا نه در آنخلافست دوم قبول چون قبلت سيم آنكه شخصى كه تحليل ميكند ميبايد كه مالك كنيز باشد پس تحليل كنيز غير جايز نيست چهارم آنكه مالك كنيز ديوانه وطفل ومست وخفته وبيهوش نباشد ومفلسى كه حاكم شرع بواسطه قرض خواهان او را از مالش منع كرده باشد نيز نباشد پنجم آنكه كسى كه وطى كنيز را بر او حلال ميكند ميبايد كه شخصى نباشد كه وطى او حرام باشد مثل آنكه كنيز مسلمانرا بكافر تحليل كند يا كنيز شيعه را بسنى چه اينها جايز نيست ششم آنكه آن كنيز شوهر نداشته باشد پس هر گاه اين شروط بهم رسد وطى كردن كنيز بمجرد گفتن صاحبش كه دخول كردن او را بر تو حلال كردم حلال ميشود وتعيين مدت شرط نيست واقتصار بر قول صاحب كنيز بايد كرد پس اگر بوسه دادن يا خدمت گرفتن كنيز را يا دست ماليدن ببدن او را حلال كند دخول كردن باو جايز نيست اما اگر دخول كردن را حلال كند بوسه دادن ودست ماليدن ببدن او جايز وحلالست اما خدمت گرفتن حلال نيست وفرزندى كه ازين كنيز بهم رسد اگر پدر او آزاد باشد وصاحب كنيز شرط نكرده باشد كه فرزند او بنده باشد آزاد است (2) والا بنده مطلب سيم در نكاح


(1) اين قول خالى از اشكال نيست بلكه احوط عدم انتفاع آقا است در وقتى كه مانع از انتفاع زوج باشد مگر باذن زوج وهمچنين احوط عدم مسافرت كنيز است بدون اذن زوج والله هوالعالم صدر دام ظله العالى (2) گذشت بيان احسن از اين بيان صدر دام ظله العالى

[ 265 ]

دايمى ومقدمات وشروط آن ودر آن سيزده فصل است فصل اول در بيان مقدمات نكاح بدانكه شصت ونه امر بنكاح متعلق است يك امر واجب وسى وچهار امر سنت وهشت امر حرام وبيست وشش امر مكروه اما يك امر واجب اجابت خواستگارى كردن مؤمنى است كه قادر بر نفقه دادن باشد اگر چه در نسب (1) موافق نباشد ودر اين صورت اگر ولى اذن ندهد گناه دارد واما سى وچهار امر سنت اول خواستگارى كردن پيش از عقد دوم دو ركعت نماز گذاردن پيش از عقد سيم استخاره كردن چهارم بعد از نماز واستخاره دعاى منقول خواندن پنجم دو ركعت نماز حاجت گذاردن ششم دعاى بر آمدن حاجت كردن هفتم اختيار دختر بكر نمودن هشتم اختيار زنى كردن كه از شان او زاييدن باشد يعنى خويشان او زاينده باشند نهم اختيار زن صاحب اصل كردن يعنى زنى را بخواهد كه پدر ومادر او صالح ومؤمن باشند دهم اختيار زن صاحب جمال كردن بشرطيكه مهر او كم باشد وقصد جمال او نكند يازدهم اختيار زنى كردن كه خويش او باشد جهت صله رحم خلاف مر سنيان را كه ايشان نكاح خويشان را مكروه ميدانند دوازدهم اختيار مؤمنه كردن زيرا كه نكاح زنى كه سنى باشد مكروه است سيزدهم عقد را در نكاح دائمى ظاهر كردن چهاردهم گواه گرفتن بر عقد پانزدهم خطبه خواندن پيش از عقد وميبايد كه اين خطبه مشتمل باشد بر حمد خدايتعالى و صلوات بر حضرت رسالت پناه وائمه معصومين عليهم السلام وگفتن الحمد لله كافيست و بعضى از سنيان خطبه خواندن را واجب ميدانند شانزدهم شب عقد كردن خلاف مر سنيان را كه ايشان در روز جمعه سنت ميدانند هفدهم ديدن روى و دستهاى زنى كه اراده نكاح او داشته باشد وايستاده ونشسته ديدن او هجدهم طعام دادن جماعتى از فقراى مؤمنان يكروز يا دو روز وبعضى از سنيان اين طعام دادن را واجب ميدانند وسنت است كه اين طعام دادن در روز باشد نوزدهم اجابت كردن ورفتن بمجلس عروسى وخوردن طعام آن اگر چه روزه سنتى داشته باشد خصوصا اگر داند كه افطار نكند صاحب طعام آزرده ميشود واما اگر مجلس عروسى مشتمل باشد بر چيزهاى حرام رفتن بآنجا حرام است مگر آنكه كسى (2) باشد كه او را از آن منع تواند كرد يا آنكه بواسطه خاطر او چيزهاى حرام را بر طرف كند واگر ندانسته


(1) اگر مراد كفو نبودنست بر فرض وجوب اجابت در اين صورت وجوب معلوم نيست و مؤاخذه بودن ولى طفل نيز محل نظر است صدر دام ظله. (2) بلكه در اين دو صورت واجب است رفتن صدر دام ظله العالى

[ 266 ]

بآن مجلس رود پس اگر قدرت داشته باشد واجبست كه برخيزد وبرود واگر رفتن از آن مجلس دشوار باشد در نشستن آنجا گناه ندارد واگر مجلس عروسى مشتمل بر صورتهاى سايه دار باشد بعضى از مجتهدين برآنند كه اگر آن صورتها در قاب وقالى وفرش باشد جايز است رفتن بآن مجلس وبعضى گفته اند كه اگر بر بالش باشد نيز رفتن بآنجا جايز است واگر دو كس بيكدفعه كسى را بعروسى خبر كنند بخانه آنكسى رود كه بخانه او نزديكتر باشد بيستم رخصت خواستن (1) از پدر در عقد كردن دختر بكر بيست ويكم وكيل كردن زن برادر بزرك را در عقد كردن هر گاه پدر نباشد بيست ودويم اختيار كردن عقد برادر بزرگ اگر هر يك از برادران او را جهت شخصى عقد كرده باشند (2) بيست وسيم دو ركعت نماز گذاردن هر يك از زن وشوهر پيش از دخول بيست وچهارم دعاى منقول خواندن بعد از نماز هر يك از ايشان را بيست وپنجم امر كردن مردمانى كه آنجا حاضر باشند در وقت دعا خواند بآ نكه آمين گويند بيست وششم دست بر پيشانى زن نهادن وروى او را بقبله كردن پيش از دخول ودعاى منقول خواندن وطلبيدن فرزند صالح وتمام اعضا وموزهاى زن را از پاى او كندن وپاهاى او را بآب شستن ودر دور خانه ريختن كه بركات بسيار بوقوع آن افعال در آنخانه بهمرسد بيست وهفتم دخول كردن در شب بيست وهشتم در وقت دخول وبعد از دخول بسم الله الرحمن الرحيم گفتن بيست ونهم با وضو بودن هر يك از زن وشوهر سى ام غلام خود را رخصت نكاح دادن اگر خواهد كه نكاح كند سى ويكم منى را در خارج فرج ريختن هر گاه كنيز حامله خريده باشد وبعد از چهار ماه خواهد كه با او دخول كند سى ودوم مشخص كردن مهر پيش از دخول اگر در وقت عقد مشخص نكرده باشند سى وسيم بيشتر از يك زن آزاد نخواستن سى وچهارم چشم خود را در وقت جماع پوشيدن واما آن هشت امر حرام اول خواستگارى كردن زنى كه او را ديگرى خواستگارى كرده باشد واجابت نموده باشند وبعضى از مجتهدين اين را مكروه ميدانند دوم خواستگارى كردن زنى كه در عده رجعيه باشد خواه بصريح وخواه بكنايه ودر عده وفات خواستگارى بصريح حرامست اما بكنايه جايز است سيم عقد كردن وكيل زن او را براى خود چهارم نكاح كردن كسى كه احرام بسته باشد پنجم نكاح كردن زن مسلمانى را بكافر ششم تزويج كردن


(1) بلكه احوط است صدر دام ظله العالى (2) يعنى عقد فضولى صدر دام ظله العالى

[ 267 ]

زن مؤمنه جهت سنى وبعضى از مجتهدين اين را مكروه ميدانند هفتم تزويج كردن مسلمان زن كافره را هشتم غارت كردن چيزى كه در عروسى نثار كنند هر گاه دانند كه صاحب آن راضى نيست واما بيست وشش امر مكروه اول ترك نكاح كردن جهت ترسيدن از پريشانى ومفلسى دوم نكاح كردن بقصد مال وجمال چه در حديث از ائمه معصومين عليهم السلام وارد شده كه اگر كسى زنى را بقصد مال وجمال نكاح كند از هر دو محروم ميشود واگر بقصد سنت حضرت پيغمبر صلى الله عليه وآله نكاح كند حضرت حق سبحانه وتعالى هر دو را باو روزى كند سيم عقد كردن در وقتى كه قمر در برج عقرب باشد چهارم عقد كردن در سه روز آخر ماه پنجم ترك بسم الله كردن در حالت دخول ششم زياده از دو روز طعام دادن هفتم در حال جماع نگاه بفرج زن كردن وكراهت ديدن اندرون آن بيشتر است وبعضى از مجتهدين اين را حرام ميدانند ودر حديث آمده كه اگر فرزندى در اينحال حاصل آيد كور خواهد آمد هشتم سخن گفتن در حال جماع خصوصا مرد را مگر ذكر خدايتعالى چه در حديث آمده كه اگر در حال جماع سخن گويند فرزندى كه حاصل شود گنگ خواهد بود نهم طعام عروسى را مخصوص مالداران ساختن اما اگر بعضى مفلس وبعضى مالدار باشند جايز است دهم رفتن بمجلس عروسى كافر يازدهم غارت كردن آنچه در عروسى نثار كنند هر گاه ندانند (1) كه صاحب آن راضى نيست دوازدهم شوهر كردن زن مرد فاسق را خصوصا اگر شراب خوار يا سنى يا مستضعف (2) باشد سيزدهم نكاح كردن زنانى كه سياه باشند سواى زنان نوبى چهاردهم نكاح كردن زنى كه سفيه يا احمق باشد پانزدهم نكاح كردن زنان فاحشه وبعضى از مجتهدين اين را حرام ميدانند هر گاه توبه ظاهر نكرده باشد شانزدهم نكاح كردن زنان ديوانه وسليطه وحسود وبد خلق وعقيم هفدهم زنى را كه اراده نكاح او داشته باشد صريح گفتن كه جماعى كه ترا راضى كند در نزد منست يا بكنايه گفتن كه من بسيار جماعم هجدهم عقد كردن زنى كه او را زايانيده وتربيت كرده باشد وبعضى از مجهتدين اين را حرام ميدانند نوزدهم نكاح كردن دختر زنيكه او را زايانيده وتربيت كرده باشد بيستم نكاح كردن دختر زنيكه پدر او آن زن را خواسته باشد وبعد از آنكه او را طلاق داده باشد از شوهر ديگر بهم رسيده باشد بيست ويكم نكاح كردن زنيكه با مادر او يك شوهر كرده


(1) البته در اين صورت ترك غارت نمايند صدر دام ظله (2) سابقا در محرماتش شمردند صدر دام ظله

[ 268 ]

باشد غير از پدر او بيست ودوم نكاح كردن دختر بكر بى رخصت (1) پدر او بيست وسيم نكاح كردن (2) خواهر زنيكه او را طلاق باين داده باشد في الحال بر قول بعضى از مجتهدين بيست وچهارم منع كردن زن از عيادت وتعزيت خويشان بيست وپنجم ريختن منى در غير فرج زن آزادى كه بعقد دوام او را خواسته باشد بى اذن او وبعضى از مجتهدين اين را حرام ميدانند (3) وهر گاه اين عمل كند سنت است كه ده مثقال طلا ديت نطفه بآن زن دهد اما در متعه وشير دهنده وعقيم وزنان مسن وسليطه وكنيز بى اذن ايشان جايز است (4) بيست وششم خوابيدن ميان دو زن آزاد اما ميان دو كنيز مكروه نيست فصل دوم در بيان شروط عقد نكاح دايمى وآن شانزده است اول ايجاب چون زوجتك يعنى زن گويد بمرد كه تزويج كردم ترا دوم قبول چون قبلت النكاح يعنى مرد گويد قبول دارم نكاح را وقبلت گفتن بى آنكه لفظ نكاح را بآن ضم كنند نيز كافيست واگر در لفظ ايجاب وقبول موافق نباشند چنانچه مذكور شد جايز است ومقدم داشتن ايجاب بر قبول لازم نيست واگر هر يك از زن وشوهر شخصى ديگر را وكيل كنند وكيل زن چنين گويد زوجت موكلتى من موكلك يعنى نكاح كردم وكيل كننده خود را جهت وكيل كننده تو پس وكيل مرد گويد قبلت لموكلى يعنى قبول كردم نكاح را جهت وكيل كننده خود سيم آنكه هر يك از ايجاب وقبول را بصيغه ماضى گويند چنانچه مذكور شد پس اگر بصيغه مضارع گويند جايز نيست اما اگر بصيغه امر گويند بعضى از مجتهدين آنرا جايز داشته اند چهارم آنكه در صيغه قصد انشا كنند يعنى قصد ماضى نكنند چه اگر قصد ماضى كنند صحيح نيست پنجم آنكه ايجاب وقبول را بصيغه عربى بگويند هر گاه قدرت بر صيغه عربى داشته باشند اما اگر بر آن قادر نباشد بهر لغتى كه دانند صحيح است ششم آنكه هر يك از ايجاب وقبول را بلفظ نگويند با قدرت پس اگر اشاره كنند صحيح نيست اما اگر قادر بر گفتن لفظ نباشند اشاره كافيست هفتم آنكه عقد را معلق بر شرط نسازند پس اگر معلق بر شرط سازند صحيح نيست اما اگر در عقد شرط مشروعى (5) كنند صحيح است هشتم آنكه ايجاب وقبول در يك مجلس واقع شود بيفاصله پس اگر در دو مجلس واقع شود يا با فاصله باشد اگر چه اندك باشد صحيح نيست اما اگر فاصله سعال باشد صحيح است نهم آنكه هر يك از زن وشوهر بالغ باشند پس اگر طفل باشند عقد ايشان بى اذن ولى صحيح نيست


(1) البته ترك نمايند صدر دام ظله (2) گذشت كه احوط ترك است صدر دام ظله العالى (3) فرمايش بعض از مجتهدين را رعايت نمايند صدر دام ظله (4) در بعضى از اين مذكورات خالى از اشكال نيست صدر دام ظله (5) تفصيلى دارد كه مجال ذكر آن نيست صدر دام ظله.

[ 269 ]

دهم آنكه هر يك از ايشان عاقل باشند چه اگر ديوانه باشند عقد ايشان بى اذن ولى صحيح نيست يازدهم آنكه عقد بقصد واقع شود پس اگر از مست يا بيهوش يا خفته بوقوع آيد صحيح نيست اگر چه بعد از آنكه بخود آيند اذن دهند دوازدهم آنكه هر يك از ايشان مسلمان باشند چه اگر يكى كافر باشد يا آنكه زن مؤمنه باشد وشوهر سنى نيز صحيح نيست سيزدهم آنكه آزاد باشند چه عقد بنده بى اذن آقا صحيح نيست چهاردهم آنكه زن يكى از آنهائى نباشد كه بر مرد حرامست پانزدهم آنكه زن در حال عقد مشخص باشد پس اگر ولى يكى از دو دختر خود را عقد كند بى آنكه مشخص سازد صحيح نيست شانزدهم آنكه در عقد وكيل مخالفت قول موكل نكند چه مثلا اگر زن شخصى را وكيل نمايد كه او را بپانصد درهم نقره عقد بندد پس اگر آن شخص بدويست درهم عقد كند صحيح نيست بر قول بعضى از مجتهدين وآيا قدرت داشتن شوهر بر نفقه و مهر شرطست يا نه در آن خلافست ميانه مجتهدين اقرب آنست كه شرط نيست واگر بعد از عقد كردن از نفقه دادن عاجز شود زن اختيار فسخ ندارد فصل سيم در جماعتى كه ولى عقدند وآنها سه قومند قوم اول پدر وجد پدرى چه ايشان ولى طفل وديوانه وسفيه اند تا وقتى كه بالغ وعاقل شوند واز سفاهت برآيند وبا وجود ايشان كسى ديگر ولى ايشان نيست (1) وخلافست ميانه مجتهدين كه جد در حالت فوت پدر ولى است يا آنكه در ولايت او زندگى پدر شرطست اقرب آنست كه ولى است اگر چه پدر مرده باشد واگر پدر وجد كسى را وصى طفل سازند آيا آن وصى را ولايت نكاح آن طفل هست يا نه ميانه مجتهدين درين نيز خلافست اقوى آنست كه او را ولايت نكاح هست واگر طفل فاسد العقل بالغ شده باشد وصى با احتياج او بنكاح ميتواند براى او نكاح كرد واگر ولى طفل يا ديوانه جهت ايشان نكاح كنند ايشان را بعد از بلوغ وعقل اختيار فسخ نيست مگر در چهار موضع اول آنكه او را بهم جنس نكاح نكرده باشند دوم آنكه تزويج او با كسى كرده باشند كه آلت مردى نداشته باشد سيم آنكه زنى براى او نكاح كرده باشند كه صاحب عيب باشد چهارم آنكه جهت او كنيزى خواسته باشند يا دختر خود را بغلامى داده باشند چه بر قول بعضى از مجتهدين ايشان را اختيار فسخ هست بعد از بالغ شدن خصوصا بمذهب جمعى از مجتهدين كه در حلال بودن


(1) احوط در سفيه و مجنون اذن حاكم است نيز صدر دام ظله العالى

[ 270 ]

كنيز خواستن ترس افتادن بزنا را شرط ميدانند چه بر اينمذهب طفلان را بعد از بلوغ ميرسد كه فسخ كنند وهر گاه هر يك از پدر وجد براى طفل جدا گانه عقد كنند عقد كسى كه پيشتر كرده باشد صحيح است واگر هر دو بيكدفعه عقد كرده باشند عقد جد صحيح است وبيكى از چهار امر ولايت پدر وجد ساقط ميشود اول آنكه بنده باشند دوم آنكه ناقص عقل باشند سيم آنكه كافر باشند وطفل مسلمان چه كافر را ولايت بر فرزند مسلمان نيست اما بر فرزند كافر هست چهارم آنكه احرام بسته باشند جهت حج يا عمره چه اگر محرم در حالت احرام عقد كند صحيح نيست وهر گاه يكى ازين چهار امر حادث شود ولايت پدر وجد ساقط ميشود وبامام انتقال مييابد قوم دوم آقاى بندگان چه آقا را ولايت نكاح بندگان خود هست واگر ايشان بآن راضى نباشند آقا بتعدى ايشان را بيكديگر عقد ميتواند كرد وبا وجود آقا ديگرى ولى ايشان نيست وبندگان را بى اذن آقا نكاح كردن صحيح نيست قوم سيم حاكم شرع هر گاه پدر وجد طفل نباشند يا طفل بى عقل بالغ شود چه در اينصورت حاكم شرع ولى اوست اگر چه پدر (1) وجد او باشند وهمچنين امام ولى كسى است كه بعد از بالغ شدن ديوانه شود با احتياج وصرفه ايشان در نكاح ميتواند جهت ايشان نكاح كردن فصل چهارم در ذكر جماعتى از زنان كه بر مردان حرام اند وايشان بر دو قسمند قسم اول جماعتى كه ايشانرا مطلقا نميتوان خواست وايشان دو صنفند صنف اول جماعتى از زنان اند كه بواسطه خويشى صحيح حرامند كه هرگز حلال نميشوند واينها هفت قومند قوم اول مادر وهر چند بالا رود قوم دوم فرزند قوم سيم فرزند زاده وهر چند پائين رود قوم چهارم خواهر پدرى ومادرى قوم پنجم دختر خواهر ودختر برادر وهر چند پايين روند قوم ششم عمه وهر چند بالا رود چون عمه پدر وعمه مادر وعمه جد واما عمه عمه گاه هست كه حرام نيست قوم هفتم خاله وهر چند بالا رود چون خاله پدر وخاله مادر وخاله جد واما خاله خاله گاه هست كه حرام نيست وبر زنان نيز هفت جماعت حرامند اول پدر و هر چند بالا رود دوم فرزند سيم فرزند فرزند وهر چند پايين روند چهارم برادر پدرى ومادرى پنجم پسر برادر وخواهر وهر چند پايين روند ششم عم وهر چند بالا رود بطريقى كه مذكور شد هفتم خال وهر چند بالا رود بطريقى كه مذكور شد


(1) گذشت كه احوط جمع است صدر دام ظله العالى

[ 271 ]

صنف دوم جماعتى از زنان اند كه حرام شدن ايشان عارض شده وبسبب آن نكاح ايشان اصلا جايز نيست وآنها پانزده قومند قوم اول مادر زن وهر چند بالا رود چه هر گاه كسى زنى را بنكاح صحيح ومانند آن دخول كند مادر آن زن وهر چند بالا رود برو حرام مؤبد ميشود اگر چه مادر رضاعى آن باشد وهمچنين مادر كنيزى كه با او دخول كرده باشد حرام مؤبد ميشود واگر زنى را بعقد در آرد ودخول نكند آيا مادر او حرام مؤبد ميشود يا نه ميانه مجتهدين درين خلافست اقوى آنست كه حرام مؤبد ميشود وآيا در عقد كردن دختر ميبايد كه اذن از هر دو طرف لازم باشد يا از يكطرف يا آنكه لازم بودن اذن در عقد لازم نيست بلكه اگر عقد فضولى كنند مادر حرام ميشود ميانه مجتهدين درين نيز خلافست قوم دوم دختر زن مدخوله وهر چند پايين رود چه هر گاه زنى را بنكاح صحيح دخول كند دختر او هر چند پايين رود حرام مؤبد ميشود اگر چه دختر رضاعى باشد خواه آن دختر بعد از دخول بهم رسيده باشد وخواه پيش از دخول وآيا دخول بشبهه يا بزنا نيز همين حكم دارد يا نه در آن خلافست اما زنا كردن بدختر بعد از نكاح مادر او حرام نميسازد مادر را قوم سيم زن پدر هر چند بالا رود اگر چه پدر رضاعى باشد بر پسر حرام مؤبد است اگر چه پدر دخول نكرده باشد وهمچنين است كنيزى كه پدر باو دخول كرده باشد وهمچنين حرام مؤبد اند زنانى كه پدر كسى يا پسر او با ايشان زنا كرده باشد قوم چهارم زن فرزند وهر چند پايين رود واگر چه رضاعى باشد بر پدر حرام است واگر چه پسر دخول نكرده باشد وهمچنين است كنيزى كه پسر دخول كرده باشد اما اگر هر يك از پدر وپسر زن يكديگر را بشبهه دخول كنند آيا بر ديگرى حرام ميشود يا نه ميانه مجتهدين در آن خلافست اصح آنست كه حرام نميشود وهمچنين خلافست ميانه مجتهدين در اينكه كنيزى را كه پدر يا پسر دست بشهوت ماليده باشند يا نگاه كرده باشند بجائى كه غير از آقا كسى ديگر دست نتواند ماليدن ونگاه كردن آيا بمجرد نگاه كردن يا دست ماليدن يكى حرام مؤبد ميشود بر ديگرى اقرب آنست كه حرام نميشود بلكه مكروهست وبعضى از مجتهدين بر آن رفته اند كه اگر پسر دست ماليده باشد يا نگاه كرده باشد بر پدر حرام نميشود اما اگر پدر دست ماليده باشد يا نگاه كرده باشد بر پسر حرام (1) ميشود قوم پنجم جماعتى از زنانند كه بواسطه رضاع يعنى شير


(1) واحوط اين است صدر دام ظله

[ 272 ]

خوردن طفلى از ايشان حرام ميشوند وشروط شير خوردن ده است اول آنكه شير دهنده زن باشد پس اگر طفل شير مردى را بخورد رضاع بهم نميرسد دوم آنكه هر يك از شير خورنده ودهنده زنده باشند پس اگر مرده باشند رضاع نيست سيم آنكه شير آنزن از آبستنى بهم رسيده باشد پس اگر زنى بى آنكه حامله باشد شير بهم رساند وبطفل بخوراند رضاع بهم نميرسد چهارم آنكه طفل شير خالص از پستان آنزن بمكدپس اگر چيزى در دهن آن طفل باشد كه باشير ممزوج شود وبخورد چنانكه در عرف آنرا شير نگويند رضاع بهم نميرسد پنجم آنكه طفل شير از پستان آنزن بمكدپس اگر آنزن شير خود را در ظرفى بدو شد وبخورد طفل دهد رضاع بهم نميرسد ششم آنكه شير آنزن از نكاح صحيح بهم رسيده باشد پس اگر از زنا باشد رضاع بهم نميرسد واز شيريكه از دخول كردن بشبهه بهم رسد آيا رضاع بآن بهم ميرسد يا نه ميانه مجتهدين خلافست اقرب آنست كه بهم ميرسد ورضاى شوهر وآقا در شير دادن شرط نيست پس اگر زن كسى يا كنيز شخصى بى رخصت شوهر يا آقا طفلى را شير دهد رضاع بهم ميرسد وهمچنين زاييدن زن حامله در شير دادن شرط نيست پس اگر زن آبستن پيش از زاييدن طفلى را شير دهد رضاع بهم ميرسد وهمچنين دوام نكاح در آن زن شرط نيست پس اگر متعه شخصى كه از وآبستن باشد يا زن حامله كه شوهرش طلاق داده باشد طفلى را شير دهد رضاع بهم ميرسد هفتم آنكه طفل آنمقدار از شير آنزن بخورد كه استخوان اوسخت شود وگوشت برويد يا آنكه يكشبانه روز شير بخورد يا پانزده مرتبه آنقدر كه سير شود وبخودى خود سر از شير خوردن بردارد وپستانرا بگذارد ودر حديث صحيح وارد شده كه ده مرتبه كافيست (1) هشتم آنكه طفل در اين ميانه پانزده مرتبه شير زنى ديگر را نخورد نهم آنكه شير خوردن طفل پيش از دو ساله شدن او باشد چه بعضى از مجتهدين برآنند كه اگر بعد از دو ساله شدن او شير بخورد رضاع بهم نميرسد دهم آنكه صاحب شير يك كس باشد پس اگر زنى طفلى را از شير يك شوهر خود پانزده مرتبه شير داده باشد وطفل ديگر را از شير شوهر ديگر داده باشد بر يكديگر حرام نميشوند وشيخ طوسى بر اين رفته كه اينها بر يكديگر حرام ميشوند وهر گاه اين شروط بهم رسد زن شير دهنده مادر آن طفل ميشود وشوهر او كه صاحب شير باشد پدر او ميشود وفرزندانى كه از ايشان حاصل


(1) پس البته ترك احتياط نمائيد صدر دام ظله

[ 273 ]

شده باشند يا شير ايشان خورده باشند برادر وخواهر او ميشوند وبسبب شير خوردن هفت زن حرام مؤبد ميشوند اول زن شير دهنده ومادر او وهر چند بالا رود حرام مؤبد اند بر طفل شير خورنده وهمچنين هر زنيكه پدر ومادر واجداد طفل را شير داده باشند حرام مؤبد اند بجهت اينكه اينها همه بمنزله مادرند در نسب دوم هر دخترى را كه زن شخصى شير دهد چه آن دختر بر آن شخص بمنزله دختر است در نسب سيم فرزندان دخترى كه زن او شير داده باشد چه اينها بمنزله فرزند زاده اند در نسب چهارم هر دخترى كه از شوهر شير دهنده حاصل شده باشد يا شير او را خورده باشد ودخترانى كه زن شير دهنده زاييده باشد بر آن طفل حرامست چه اينها بمنزله خواهرند در نسب پنجم فرزندان فرزند زن شير دهنده خواه نسبى وخواه رضاعى وفرزندان فرزند نسبى شير دهنده چه ايشان بمنزله دختران خواهر وبرادرند در نسب ششم خواهر شوهر زن شير دهنده چه او بمنزله عمه است در نسب هفتم خواهر زن شير دهنده چه او بمنزله خاله است در نسب وهمچنين هفت كس از مردان بر زنان حرام مؤبد ميشوند بسبب شير خوردن اول شوهر زن شير دهنده بر دختريكه شير او خورده باشد حرام مؤبد است چه او بمنزله پدر اوست در نسب دوم پسرى كه شير شير دهنده را خورده باشد حرام مؤبد است چه او بمنزله پسر اوست در نسب سيم پسرانى كه از آن شير خورنده بهم رسند چه آنها بمنزله فرزندان فرزند زاده اند در نسب چهارم پسر نسبى ورضاعى شوهر شير دهنده ونسبى شير دهنده بر دختر شير خورنده چه آنها بمنزله برادرند در نسب پنجم فرزند وفرزند رضاعى ونسبى شوهر شير دهنده چه آنها بمنزله پسران برادر وخواهرند در نسب ششم برادر شوهر شير دهنده چه او بمنزله عم است در نسب هفتم برادر زن شير دهنده چه او بمنزله خال اوست در نسب اما مادر رضاعى شير دهنده وفرزندان رضاعى او كه از غير آن شير دهنده باشند وعمه وخاله رضاعى او وخواهر ودختر خواهر ودختر برادر رضاعى او بر شير خورنده حرام نميشوند ودر حرام شدن اولاد رضاعى شير دهنده بر پدر طفل شير خورنده خلافست شيخ طوسى برين رفته كه حرام ميشود وخواهران وبرادران آن طفل كه از آن زن شير نخورده باشند ميتوانند كه دختران شير دهنده وشوهر او را نكاح كنند وبعضى از مجتهدين اين را نيز حرام ميدانند

[ 274 ]

وحرام ميسازد رضاع لاحق نكاح سابق رامثلا اگر مادر شخصى زن او را شير دهد آن زن بر آن شخص حرام مؤبد ميشود واگر زن بزرگ شخصى زن كوچك او را شير دهد هر دو بر شوهر حرام ميشوند هر گاه بزن بزرگ دخول كرده باشد واگر دخول نكرده باشد زن بزرگ حرام ميشود وبس قوم ششم زنانى كه شوهر داشته باشند يا در عده رجعيه باشند وجمعى با ايشان زنا كنند چه در اين صورت آنزنان بر آنهائى كه دخول كرده اند حرام مؤبد ميشوند وكنيزى كه آقاى او با او دخول كند آيا بر آن شخص آن كنيز حرام ميشود يا نه ميانه مجتهدين خلافست قوم هفتم زنانى كه ايشانرا شوهران ايشان طلاق گفته باشند وهنوز از عده بيرون نرفته باشند اگر جماعتى ايشان را دانسته عقد كنند در اينصورت آنزنان بمجرد عقد كردن بر آنجماعت حرام مؤبد ميشوند واگر چه دخول بآنها نكرده باشند واگر نادانسته بآن زنان عقد كنند حرام نميشوند تا آنكه با ايشان دخول كنند پس اگر دخول كرده باشند حرام ميشوند اما اگر كسى در مدت استبراى كنيز شخصى نادانسته آن كنيز را عقد كند آيا بر آنكس حرام مؤبد ميشود يا نه مثل عقد كردن زنيكه در عده باشد ميانه مجتهدين در آن خلافست واگر كسى زن شوهر دار يا متعه كسى را نا دانسته عقد كند آيا بمجرد عقد برو حرام مؤبد ميشود يا نه در اين نيز خلافست قوم هشتم زنانى كه مردان در حالتى كه احرام بسته باشند ايشانرا دانسته نكاح كنند چه آنزنان بر ايشان حرام مؤبد ميشوند واگر نادانسته عقد كرده باشد وبا ايشان دخول نكرده باشند آن عقد باطلست وحرام مؤبد نميشوند اما اگر دخول كرده باشند آيا آنزنان حرام مؤبد ميشوند بر ايشان يا نه ميانه مجتهدين در اين خلافست قوم نهم زنانى كه شوهران ايشان با ايشان لعان كرده باشند ولعان آنست كه شخصى بزن خود گويد كه فلان با تو زنا كرده وگواه نداشته باشد پس حاكم شرع ايشان را امر ميكند بآنكه يكديگر را لعنت كنند بطريقى كه زود باشد كه در بحث لعان بيايد چه بعد از لعان آنزنان بر شوهران خود حرام مؤبد ميشوند قوم دهم زنان كر وگنگ كه شوهران ايشان بايشان گفته باشند كه فلان با تو زنا كرده چه در اينصورت بمجرد اين گفتن آنزنان بر شوهران خود حرام مؤبد ميشوند قوم يازدهم دختران عمه وخاله هر گاه كه با عمه وخاله زنا كنند چه دختران ايشان بر آنكسانى كه با ايشان زنا كرده باشند حرام مؤبد ميشوند اما اگر

[ 275 ]

بعمه وخال بشبهه دخول كرده باشند يا عقد دختران ايشان پيش از زناى با ايشان واقع شده باشد حرام نميشوند قوم دوازدهم مادران ودختران وخواهران مردانى كه با ايشان لواطه كرده باشند بغيبوبت حشفه يا بعض از حشفه كه در دبر ايشان غايب شده باشد چه مادران وخواهران ودختران ايشان بر لواطه كننده حرام مؤبد ميشوند هر گاه عقد ايشان پيش از لواطه كردن نباشد (1) وآيا مادر وخواهر رضاعى آن پسر بمجرد لواطه كردن با او حرام ميشوند يا نه ميانه مجتهدين خلافست وهمچنين خلافست در حرام بودن مادر مادر او ودختر دختر او واما دختر خواهر او حرام نميشود قوم سيزدهم زنان آزادى كه شوهران ايشان نه مرتبه ايشان را طلاق عدى دهند چه ايشان بعد از آن حرام مؤبد ميشوند بر شوهران خود قوم چهاردهم كنيزان كه شوهران ايشان شش مرتبه ايشان را طلاق عذى دهند چه بعد از آن ايشان بر شوهران خود حرام مؤبد ميشوند قوم پانزدهم دختريكه نه سال نداشته باشد وشوهر با او دخول كند و مخرج حيض وبول يا مخرج بول وغايط او يكى شود بر شوهر خود حرام مؤبد ميشود اما از نفقه وكسوه وسكنى او بيرون نميرود وبعضى از مجتهدين گفته اند كه اگر بعد از آنكه هر دو مخرج او يكى شده باشد نيك شود حلال ميشود وآيا اگر دختر بالغ باشد وشوهرش چون با او دخول كند او را اين حال بهم رسد حرام مؤبد ميشود يا نه ميانه مجتهدين در آن خلافست وهمچنين در اينكه اگر دخترى را بانگشت بكارت او برند آيا حرام مؤبد ميشود يا نه اقرب آنست كه حرام نميشود وهمچنين خلافست در اينكه اگر كنيز را چنين كنند آيا حرام مؤبد ميشود يا نه اقرب آنست كه نميشود قسم دوم جماعتى از زنان كه حرام مؤبد نيستند بلكه بواسطه مانعى حرام شده اند چون جمع ميانه دو صنف از ايشان يا غير آن وآنها هفده اند اول جمع كردن ميانه مادر ودختر بشرطيكه دخول بمادر نكرده باشد چه هر گاه مادر را طلاق دهد دختر را ميتوان خواست اما جمع كردن ميانه هر دو حرامست دوم جمع كردن ميانه دو خواهر اگر چه بعقد متعه باشد حرامست چه تا يك خواهر را طلاق ندهد واو از عده خود بيرون نرود اگر صلاق رجعى باشد كه شوهر در عده رجوع تواند كرد خواهر ديگر را نميتواند خواست ودر طلاق باين خلافست ميانه مجتهدين اصح آنست كه جايز است (2) سيم جمع ميانه عمه و


(1) احوط عدم فرقست بين لواط سابق برعقد ولاحق آن عقد وهمچنين احوط واقوى الحاق رضاع است بنسب وهمچنين اقوى الحاق مادر مادر ودختر دختر است بلكه احوط عدم فرق است در واطى مابين بالغ وغير بالغ بلكه احوط حرمت مادر ودختر و خواهر است بر پسر واطى والله هو العالم صدر دام ظله العالى (2) احوط ترك است صدر دام ظله

[ 276 ]

خاله وهر چند بالا رونده ودختر برادر ودختر خواهر بى اذن عمه وخاله در عقد واگر چه متعه باشد حرامست اما اگر اذن دهند حرام نيست ودر حرام بودن جمع كردن ميانه عمه وخاله ودختر برادر ودختر خواهر هر گاه كنيز باشند خلافست ميانه مجتهدين و استاد بنده اعنى افضل المتاخرين بهاء الملة والدين محمد طاب ثراه نيز درين مسألة با ايشان متفق بودند زيرا كه درين باب حديثى بنظر نرسيده (1) چهارم جمع كردن ميانه كنيز وزن آزاد بى اذن آنزن چه جمع ميان ايشان حرامست وآيا با اذن او جايز است يا نه ميانه مجتهدين درين خلافست پنجم جمع كردن مرد آزاد ميانه زياده از چهار زن دايمى ومتعه بر قول بعضى از مجتهدين ششم جمع كردن مرد آزاد ميانه زياده از دو كنيز وبعضى از مجتهدين جمع ميانه دو كنيز را جايز نميدانند هفتم جمع كردن بنده ميانه سه زن آزاد يا بيشتر چه بنده را بيشتر از دو زن آزاد جايز نيست هشتم جمع كردن بنده ميانه پنج كنيز يا زياده چه بنده را زياده از چهار كنيز حرامست نهم نكاح زن بت پرست چه كفر مانعست از حلال بودن او بر مسلمان دهم نكاح زن مسلمانى كه مرتد شده باشد چه ارتداد مانعست از خواستن او يازدهم زن جهود و ترسا را بعقد دايمى خواستن اما ايشان را متعه كردن جايز است بر قول بعضى از مجتهدين دوازدهم زن آزادى كه سه مرتبه شوهر او را طلاق دهد بر آن شوهر حرامست تا آنكه او را ديگرى بعقد دخول كند وطلاق دهد آنگاه بر او حلال ميشود اگر چه طلاق دهنده بنده باشد سيزدهم زن آزادى كه شش مرتبه شوهر او را طلاق گويد بر شوهر او حرامست تا آنكه او را ديگرى بعقد در آورده دخول كند وطلاق دهد آنگاه حلال ميشود اگر چه طلاق دهنده بنده باشد چهاردهم كنيزى را هر گاه شوهر او دو مرتبه طلاق گويد بر او حرام ميشود تا آنكه شخص ديگر او را بعقد دخول كند وطلاق دهد واگر چه طلاق دهنده آزاد باشد پانزدهم كنيزى را هر گاه چهار مرتبه طلاق دهند حرام ميشود بر شوهر تا آنكه ديگرى او را بعقد دخول كند وطلاق دهد اگر چه طلاق دهنده آزاد باشد شانزدهم هر گاه هر يك از دو شخص دختر خود را بديگرى دهند كه مهر هر يك فرج ديگرى باشد حرامست واين را نكاح شقار ميگويند واين نكاح باطلست هفدهم هر گاه جماعتى از زنان كه شمردن ايشان ممكن باشد


(1) ولى طلاق حديث وارد در اين مقام كافى است صدر دام ظله

[ 277 ]

ويكى از ايشان از محارم باشد چون مادر وخواهر ومشتبه باشند نكاح كردن آنجماعت بالتمام حرامست فصل پنجم در اقسام دخول كردن وآن بر پنجاه ويك وجه است سه وجه واجب وشانزده وجه حرام وپنج وجه سنت وبيست وهفت وجه مكروه اما سه وجه واجب اول دخول كردن بعد از چهار ماه چه هر گاه چهار ماه بگذرد وبزن خود دخول نكند واجبست كه بعد از آن دخول كند بر او بى عذر شرعى دوم هر گاه شخصى قسم خورد كه با زن خود دخول نكند در اينصورت آنزن معامله خود را بحاكم شرع عرض ميكند وحاكم شرع تا چهار ماه آن شخص را مهلت ميدهد ومخير ميسازد ميانه دخول كردن يا كفاره يا طلاق دادن آنگاه بر او واجب ميشود دخول كردن يا كفاره يا طلاق دادن چنانچه در بحث ايلا خواهد آمد سيم هر گاه كسى با زن خود گويد كه پشت تو همچو پشت مادر منست در اين صورت آنزن حال خود را بحاكم شرع عرض ميكند وحاكم شرع تا سه ماه او را مهلت ميدهد آنگاه واجبست بر او دخول كردن يا كفاره يا طلاق دادن چنانچه در بحث ظهار خواهد آمد اما شانزده وجه حرام اول دخول كردن در حالتيكه حيض داشته باشد دوم در حالتى كه نفسا باشد سيم در حالتى كه هر يك از زن يا شوهر احرام حج يا عمره بسته باشد چهارم در حالتى كه هر يك از ايشان روزه ء واجب چون روزه ماه رمضان يا نذر معين داشته باشد ودر نذر غير معين خلافست پنجم در حالتيكه وقت نماز تنگ شده باشد ششم هر گاه يكى از ايشان اعتكاف واجب كرده باشد هفتم در حالتى كه يكى از ايشان معتكف باشد هشتم هر گاه كسى بزن خود گفته باشد كه پشت تو همچو پشت مادر منست پيش از آنكه كفاره بدهد دخول كردن حرامست نهم در حالتى كه شخصى زن ديگر را بشبهه دخول كند شوهر آن زن را دخول كردن بآن زن حرام است تا آنكه از عده دخول كننده بيرون رود دهم هر گاه بسبب دخول كردن بدختر غير بالغ كه مخرج بول وغايط يا مخرج حيض وبول او يكى شود دخول كردن با او حرامست وبعضى از مجتهدين برآنند كه اگر نيك شود دخول كردن باو حلال ميشود يازدهم دخول كردن بيكى از زنان در شبى كه نوبت زن ديگر باشد بى اذن زنى كه نوبت او باشد بر قول بعضى از مجتهدين دوازدهم در وقتى كه زن نگذارد كه شوهر با او دخول كند جهت گرفتن مهر خود پس اگر شوهر بقهر وغلبه او را دخول كند

[ 278 ]

حرامست سيزدهم در حالتى كه زن را طلاق گفته باشد وشوهر را رسد كه رجوع كند پيش از آنكه از عده بيرون رود دخول كردن غير شوهر با او حرام است چهاردهم دخول كردن بكنيز حامله كه خريده باشد پيش از آنكه چهار ماه از حمل او بگذرد حرامست پانزدهم دخول كردن بزنيكه از دخول عاجز آيد بواسطه بيمارى او يا بزرگى آلت شوهر حرامست شانزدهم هر گاه كنيزى را بخرند پيش از آنكه آن كنيز يك حيض بيند يا چهل وپنجروز از وقت خريدن او بگذرد دخول كردن با او حرامست (2) وآيا در اينمدت چنانچه دخول كردن باو حرامست بوسيدن آن كنيز ودست ماليدن با او نيز حرامست يا نه ميانه مجتهدين در آن خلافست واما پنج وجه سنت اول مطلق دخول كردن با زن خود بى آنكه ضررى باو رسد وقدرت بر آن داشته باشد دوم دخول كردن در شب اول ماه رمضان سيم دخول كردن در شب سه شنبه ودوشنبه وپنجشنبه وجمعه وبعد از خفتن چهارم دخول كردن در روز پنجشنبه در وقت ظهر پنجم دخول كردن در روز جمعه بعد از عصر واما آن بيست وهفت وجه مكروه اول دخول كردن بعد از آنكه محتلم شده باشد پيش از آنكه وضو بسازد يا غسل كند چه در حديث آمده كه اگر كسى بعد از آنكه محتلم شده باشد وضو نساخته يا غسل نكرده با زن خود دخول كند فرزندى كه حاصل شود ديوانه باشد دوم برهنه دخول كردن سيم دخول كردن در كشتى يا جائى كه سقف نداشته باشد يا در زير درختان ميوه دار چهارم دخول كردن از وقت طلوع صبح تا بر آمدن آفتاب پنجم دخول كردن در وقت زردى طلوع آفتاب ششم دخول كردن در وقت ظهر مگر در روز پنجشنبه كه سنت است هفتم دخول كردن در آخر روز در وقتى كه آفتاب زرد باشد هشتم دخول كردن بعد از غروب آفتاب تا بر طرف شدن شفق نهم دخول كردن در شب اول هر ماه مگر در شب اول ماه رمضان كه سنت است چنانچه مذكور شد وهمچنين مكروهست دخول كردن در اول ساعت شب دهم دخول كردن در نيمه هر ماه خصوصا نيمه ماه شعبان يازدهم دخول كردن در آخر هر ماه چه در حديث آمده كه اگر فرزندى در اول ماه يا در ميان ماه يا در آخر ماه صورت بندد از شكم بيفتد واگر نيفتد ديوانه خواهد بود دوازدهم دخول كردن در وقتى كه ماه يا آفتاب گرفته باشد يا بادهاى سياه وسرخ وزرد ترسناك بوزد يا


(1) اگر فروشنده با او دخول كرده باشد چنانچه خواهند فرمود صدر دام ظله العالى

[ 279 ]

زلزله باشد سيزدهم دخول كردن در جائى كه طفل ايشان را به بيند چه در حديث آمده است كه اگر در اينحالت فرزندى بهم رسد پس اگر پسر آيد زانى باشد واگر دختر آيد زانيه باشد وبعضى از مجتهدين برآنند كه اگر طفل مميز باشد مكروهست ودر حديث مطلق واقع شده وهمچنين مكروهست دخول كردن با زن هر گاه زن ديگر نگاه كند چهاردهم دخول كردن در حالتى كه روى يا پشت بقبله يا ايستاده يا رو بآفتاب باشد پانزدهم دخول كردن در سفر هر گاه آب يافت نشود واگر در حضر نيز آب نباشد دخول كردن آيا مكروهست يا نه ميانه مجتهدين در اين خلافست شانزدهم دخول كردن با دختر بكر هر گاه متعه كرده باشد چه سنت است كه در اين حالت بكارت او را نبرد هفدهم دخول كردن در دبر زنان ومالك نيز كه يكى از علماى سنيانست بر اين رفته وبعضى از مجتهدين ما اين را حرام ميدانند هجدهم دخول كردن بكنيز حامله بعد از آنكه از آبستنى او چهار ماه گذشته باشد نوزدهم دخول كردن بزنى كه از زنا بهم رسيده باشد خواه بعقد باشد وخواه بخريدن بيستم دخول كردن پيش از دادن مهر يا بعضى از آن بيست ويكم دخول كردن بزنى كه مهر او را در وقت عقد كردن ذكر نكرده باشند پيش از آنكه مشخص كند بيست و دوم دخول كردن بزنى كه از حيض ونفاس پاك شده باشد وغسل نكرده (1) باشد بيست وسيم دخول كردن در شب عيد قربان بيست وچهارم دخول كردن ميان اذان واقامت بيست وپنجم دخول كردن در شبى كه روز آن از سفر آمده باشد بيست وششم دخول كردن در شبيكه روزش بسفر رود بيست وهفتم دخول كردن با زنى باشتهاى غير آنزن تتمه در دخول كردن بشبهه وآن بر سه قسمست اول نسبت بكسى كه دخول كرده باشد چنانچه كسى كه زنى را در جامه خواب خود بيند وگمان كند كه زن اوست و دخول كند دوم نسبت بكسيكه دخول باو واقع شده باشد چون دخول كردن كنيز مشترك يا مكاتب يا ام ولد سيم نسبت بمأخذ حكم جهت اختلاف در آن چون دخول كردن بزنى كه از زنا مخلوق شده باشد چنانچه ميانه مجتهدين در حرام بودن دخول باو خلافست پس در اينصورت اگر باو دخول كند دخول بشبهه خواهد بود واحكام دخول كردن بشبهه پنجست اول ساقط شدن حد از دخول كننده بشبهه ودر كنيز بشرطيست كه گمان حليت داشته باشد چه اگر گمان حليت نداشته باشد


(1) بلكه احوط ترك است صدر دام ظله

[ 280 ]

حد بقدر حصه شريك لازمست دوم ثابت شدن نسب بوطى شبهه چه اگر بزن شخصى بگمان آنكه زن اوست دخول كند فرزندى كه ازو حاصل شود فرزند اوست اما اگر دانسته دخول كند نسب بهم نميرسد سيم عده داشتن زنى كه بشبهه باو دخول كنند جهت محافظت نطفه دخول كننده از ممزوج شدن بنطفه شوهر اواما اگر دانسته دخول كند عده ندارد واگر جاهله باشد عده آيا دارد يا نه ميانه مجتهدين خلافست چهارم مهر دادن چه بر كسى كه بزنى بشبهه دخول كند مهر دادن لازمست بشرطيكه آنزن عالم نباشد پس اگر عالم باشد مهر ندارد پنجم حرام شدن مادر آنزن ودختر او بر كسى كه بشبهه بآنزن دخول كرده باشد بشرطيكه زن نيز جاهل باشد وبعضى از مجتهدين در اين مسألة توقف كرده اند وبر تقدير حرمت محرميت آنزن بهم نميرسد باجماع مجتهدين چه محرميت او خواص نكاح صحيح است ودر هر موضعى كه نگاه كردن بآن زن حرامست دست ماليدن باو نيز حرامست اما زنى را كه دست ماليدن باو حرام باشد نگاه كردن باو لازم نيست كه حرام باشد چه نگاه كردن بزن اجنبيه جهت گواه شدن بواسطه او حلالست ودست ماليدن او حرام اما گاه هست كه دست ماليدن بزن نيز جايز است ونگاه كردن باو مكروه چون دست ماليدن بزن خود ونگاه كردن بفرج او چه مكروه است نگاه كردن بفرج چنانچه مذكور شدفصل ششم در آنچه بر عقد كردن بزن وتمكين دادن زن شوهر را بر دخول كردن باو مترتب ميشود وآن صد وهفت امر است سى و يك امر از آن واجب وبيست امر حرام ودو امر سنت اما سى ويك امر واجب اول غسل كردن هر دو جهت نماز دوم تيمم كردن ايشان جهت نماز هر گاه آب نباشد سيم قضا كردن روزه واجب هر گاه در آنحال دخول كنند چهارم قضاى اعتكاف واجب هر گاه در اثناى آن دخول واقع شود پنجم تمام كردن دو اعتكاف واجب يا زياده هر گاه شرط تتابع در آن كرده باشند وبسبب دخول كردن در اثناى آن باطل نموده باشند ششم قضاى حج وعمره واجب هر گاه پيش از آنكه وقوف عرفات ومشعر كرده باشند از روى عمد دخول كنند هفتم تمام كردن افعال حجيكه بسبب دخول كردن باطل كرده باشند هشتم دادن كفاره دخول كردن در روزه واجب واعتكاف واجب وحج واجب بآنچه در بحث روزه واعتكاف وحج مذكور شده نهم نفقه دادن بزنى كه در حج باو دخول كرده باشد در سال دوم كه

[ 281 ]

بحج روند وراحله او نيز بر او واجبست هر گاه فاسد گردانيدن حج از جانب شوهر باشد وزن اطاعت او نكرده باشد دهم تفرقه كردن ميانه زن وشوهر در سال دوم هر گاه بآن موضعى كه در سال اول دخول كرده باشد برسند باينطريق كه شخصى با ايشان باشد تا آنكه افعال حج را با تمام رسانند ونگذارد كه با يكديگر خلوت كنند يازدهم هر گاه دخول در حالتى كه زن حيض داشته باشد واقع شود كفاره برو واجبست چنانچه در بحث حيض مذكور شد وبعضى از مجتهدين اين كفاره را سنت ميدانند دوازدهم عده داشتن هر گاه بشبهه دخول واقع شود هر گاه آنزن در سن زنانى باشد كه حيض نه بيند وهمچنين عده لازمست هر گاه شوهر زن را طلاق دهد وباو دخول نكرده باشد سيزدهم هر گاه شخصى زن عقدى داشته باشد وزنا كند واجبست كه حاكم شرع او را سنگسار كند واگر زن نيز شوهر داشته باشد واجبست كه او را نيز سنگسار كند واگر شوهر نداشته باشد يا مرد زن نكاحى نداشته باشد وزنا كنند موجب صد تا زيانه اند وموى او را (1) بايد تراشيد واز شهر تا يكسال بيرون بايد كرد چنانچه عنقريب بتفصيل مذكور خواهد شد چهاردهم هر گاه زن آزادى را شوهر او سه طلاق دهد واجبست كه شخصى ديگر انزن را نكاح كند ودخول نمايد وطلاق دهد تا باز بر شوهر اول حلال شود وهمچنين هر گاه شش طلاق گويد محتاج بكسى است كه دخول كند تا حلال شود وهمچنين در هر سه طلاق غير عدى محتاج بمحلل است اما در طلاق عدى در نهم مرتبه طلاق حرام مؤبد ميشود چنانچه مذكور شد واگر كنيز باشد در طلاق دوم وچهارم محتاج بكسى است كه بعقد دخول كند تا حلال شود پانزدهم واجب است تعزير كردن مردى كه زن مرده خود را دخول كند شانزدهم هر گاه كنيزى را بخرد بشرط آنكه بكر باشد ودخول كند وبعد از دخول ظاهر شود كه بكر نبوده واجبست كه ده يك قيمت كنيز را با كنيز بفروشنده او بدهد هفدهم هر گاه كنيزى را خريده باشد و بعد از آنكه باو دخول كرده باشد ظاهر شود كه آبستن است واجبست كه بيست ويك قيمت آن كنيز را با كنيز بفروشنده او دهد هجدهم هر گاه شخصى مرتد شود وبعد از ارتداد با زن خود دخول كند لازمست كه مهر او را بدهد نوزدهم هر گاه كنيزى را كه آقاى او باو دخول كرده باشد شخصى بخرد واجبست كه بگذارد كه يك حيض به بيند


(1) موى سر آنمرد زانى خ

[ 282 ]

آنگاه باو دخول كنند اگر حيض به بيند واگر نه بيند ودر سن زنانى باشد كه حيض نه بيند چهل وپنجروز بايد كه صبر نمايد وبعد از آن باو دخول كند اما اگر آقا دخول نكرده باشد همانساعت كه بخرد دخول ميتواند كرد بيستم زنى را كه عقد كرده باشد وپيش از دخول طلاق دهد واجبست بر شوهر كه نصف مهر را باو دهد واگر دخول كرده باشد تمام مهر او را بايد داد بيست ويكم اگر در وقت عقد كردن مهر را مشخص نكرده باشد واجبست بر شوهر كه مهر المثل باو دهد بيست ودوم هر گاه زن مقرر كردن مهر خود را بشوهر رجوع كرده باشد واجبست بر او كه قبل از دخول مهر او را مشخص كند بيست وسيم واجبست بر شوهر دادن مهر المثل در هر موضعى كه مهر مسمى فاسد شده باشد وهمچنين واجبست مهر المثل در وطى شبهه ودر زنا كردن بتعدى بيست وچهارم واجبست نفقه دادن بزن عقد دايمى واگر چه او را طلاق داده باشند تا زمانيكه از عده بيرون نرفته است وهمچنين واجبست نفقه زنيكه او را طلاق گفته باشد وحامله باشد و واجبست دادن جامه كه بدن خود را بآن بپوشند وخانه كه در آن بنشينند وخادمى كه خدمت ايشان كند هر گاه از جماعتى باشند كه خدمتكار داشته باشند ونيز واجبست دادن فرش وچيزهائيكه بدن بآن پاك سازند وازاله بوى بد از بدن كنند وظروفى كه در آن طعام بپزند واجرت حمام در وقت احتياج وقيمت آب غسل كردن بر قول بعضى از مجتهدين بيست وپنجم هر چهار شب يكشب پيش زن خوابيدن چه خوابيدن يكشب از چهار شب پيش او واجبست بيست وششم اگر بر زن ظلم كرده باشد يعنى پيش او نخوابيده باشد قضاى آن واجبست بيست وهفتم اگر منى را در بيرون فرج زن دائمى بريزد بى اذن او واجبست كه ده مثقال طلا باو بدهد بيست هشتم بر زنيكه شوهر او مرده باشد واجبست (1) كه بعد از فوت او تا چهار ماه وده روز ترك زينت كند بيست ونهم واجبست بر زن تهيه آنچه دخول كردن وتمتع گرفتن موقوف بر آن باشد سى ام هر گاه زنى نفس خود را بشوهر واگذارد ونام مهر نبرد آنگاه او را پيش از دخول كردن ومشخص ساختن مهر طلاق دهد يا فسخ نكاح ايشان شود واجبست بر شوهر اگر مالدار باشد كه جامه نفيسى كه ده مثقال طلا ارزد يا اسبى كه قيمت او ده مثقال طلا باشد يا ده مثقال طلا بآنزن بدهد واگر مفلس باشد انگشترى طلا يا نقره


(1) در مكروهات نكاح فرمودند سنت است صدر دام ظله العالى

[ 283 ]

بدهد واگر ميانه باشد جامه يا اسبى كه پنج مثقال طلا قيمت آن باشد يا پنج مثقال طلا بدهد ودرين حكم ميانه بنده وآزاد فرقى نيست سى ويكم واجبست كشتن وسوختن حيوان ماكول اللحم كه با او دخول كرده باشند وهمچنين واجبست قيمت آنرا بمالكش دادن واما بيست امر حرام اول نماز كردن ايشان پيش از غسل دوم طواف كردن ايشان پيش از غسل سيم روزه داشتن ايشان پيش از غسل چهارم سجده تلاوت وسجده سهو كردن پيش از غسل پنجم خواندن هر يك از چهار سوره كه در آنها سجده واجبست وخواندن بعض آنها واگر چه آيتى از آنها باشد چون خواندن بسم الله الرحمن الرحيم پيش از غسل ششم داخل شدن ايشان بمسجد مكه ومدينه پيش از غسل هفتم درنگ كردن ايشان در مسجدها سواى آن دو مسجد پيش از غسل هشتم خواستن مادر زنى را كه عقد كرده باشد نهم خواستن دختر زنى را كه باو دخول كرده باشد دهم پدر وفرزندان شوهر آنزن بر آنزن حرامست يازدهم خواستن خواهر زنى را كه عقد كرده باشند در حالتى كه آنزن در نكاح او باقى باشد يا در عده رجعيه باشد دوازدهم خواستن دختر برادر يا دختر خواهر زنى را كه نكاح كرده باشد بى اذن اين زنان كه عمه وخاله ايشانند حرام است سيزدهم معقوده هر يك از پدر وپسر بر يكديگر حرامست چهاردهم مرد آزادى كه چهار زن نكاحى داشته باشد زياده از آن خواستن حرامست وهمچنين زياده از دو كنيز خواستن حرامست پانزدهم بنده را زياده از دو زن آزاد وچهار كنيز خواستن حرامست شانزدهم هر گاه شخصى زن آزادى داشته باشد كنيز خواستن او بى اذن آن زن حرامست اگر آنمرد آزاد باشد اما اگر غلام باشد آيا كنيز را بى رخصت زن آزاد ميتواند خواست يا نه ميانه مجتهدين در اين خلافست اقرب آنست كه نميتواند وبعضى از سنيان اين را جايز ميدانند هفدهم رد كردن فرزند زنى را كه باو دخول كرده باشد بآنكه گويد كه اين فرزند از من نيست هجدهم ريختن منى در غير فرج زن آزادى كه او را بعقد دوام خواسته باشد بى اذن او اما در متعه و كنيز جايز است نوزدهم عقد كردن زنى كه در عقد ديگرى باشد چه بمجرد عقد بر او حرام مؤبد ميشود بيستم امتناع نمودن زن از دخول كردن شوهر جهت گرفتن مهر يا غير آن بعد از دخول كردن واما آن دو امر سنت اول وضو ساختن كسى را كه دخول

[ 284 ]

كرده باشد جهت خوابيدن هر گاه خواهد كه غسل نكرده بخوابد واين وضوئيست كه مجتهدين گفته اند كه بول وغايط آنرا باطل نميكند وهر گاه در آنحال آب نباشد كه سنت است كه تيمم كند جهت خواب كردن دوم برابر دانستن زنان يعنى رعايت مساوات كردن در گشاده روئى وقسمت روزها ميانه ايشان وخوابيدن در شب پيش ايشان واما آن پنجاه وچهار امر باقى اول باطل شدن وضو وغسل وتيمم بدخول كردن دوم باطل شدن نماز بدخول كردن سيم باطل شدن روزه اگر عمدا دخول كرده باشد چهارم باطل شدن تتابع در روزه هاى نذرى كه در آن شرط تتابع نموده باشد هر گاه در اثناى آن دخول كرده باشد وهمچنين باطل ميشود در كفاره ماه رمضان وغير آن هر گاه دخول در ماه اول روزه واقع شده باشد پنجم باطل شدن اعتكاف بسبب دخول ششم باطل شدن حج وعمره هر گاه پيش از وقوف عرفات ومشعر عمدا دخول كرده باشد هفتم فاسق شدن كسيكه در حالت احرام يا روزه اعتكاف واجب دانسته دخول كند هشتم غير بكر شدن دختر بكر بسبب دخول كردن باو پس احكامى كه مخصوص دختر بكر است ازو ساقط ميشود مثل آنكه در بكر جهت نكاح سكوت كافى بود ودر غير بكر ميبايد كه حرف بزند چنانچه مذكور خواهد شد نهم بيرون رفتن از عنين بودن بسبب دخول كردن دهم ملحق شدن فرزندى كه بعد از ششماه يا بيشتر متولد شود بدخول كننده اگر چه دخول بشبهه باشد هر گاه آن زن شوهر نداشته باشد يازدهم در عده رجعيه رجوع كردن بسبب دخول دوازدهم لعان كردن بزن مدخوله چه هر گاه نفى ولد كند لعان بايد كرد سيزدهم ساقط شدن امتناع زن از دخول كردن شوهر جهت گرفتن مهر بعد از دخول چهاردهم ثبوت طلاق سنت وبدعت پانزدهم ثبوت مهر بوطى كنيز مشترك شانزدهم ثبوت مهر بوطى كنيز مكاتبه هفدهم كرديدن كنيز صاحب فراش بسبب دخول كردن چه باينمضمون روايت وارد شده هجدهم قطع عده كردن هر گاه از زنا حامله باشد نوزدهم ثبوت فسخ مر مشترى كنيز را هر گاه بايع وطى كرده باشد بيستم اجازت بايع اگر مشترى با كنيز دخول كرده باشد بيست ويكم ثبوت فسخ بسبب دخول كردن كنيزى كه بكسى بخشيده باشند در جائى كه رجوع كردن جايز باشد بيست ودوم فسخ بيع هر گاه بايع

[ 285 ]

در قيمت عيبى يابد چون دخول كردن بكنيز بيست وسيم دلالت كردن بر اختيار نمودن چه هر گاه شخصى مسلمان شود وزياده از چهار زن داشته باشد لازمست كه از جمله آنها اختيار چهار زن كند وهر گاه دخول كند مشخص ميشود كه اختيار كرده و همچنين در طلاق مبهم وعتق مبهم دلالت بر تعيين ميكند بيست وچهارم موقوف بودن انقضاى عده هر گاه مدخوله مرتد شود مطلقا يا آنكه دخول كننده مرتد ملى باشد يا مدخوله مسلمان شود يا دخول كننده مسلمان شود ومدخوله او بت پرست باشد بيست وپنجم مانع شدن دخول كردن از رد نمودن مگر جهت آبستن بودن وغير بكر بودن كنيز كه در اينصورت دخول مانع از رد كردن آن كنيز نيست بيست وششم ساقط شدن اختيار بعد از دخول چه اگر پيش از دخول كنيزى آزاد شود اختيار فسخ عقد خود دارد اما بعد از دخول اختيار فسخ ندارد خواه شوهر او آزاد باشد وخواه غلام بر قول بعضى از مجتهدين بيست وهفتم ممنوع بودن بسبب دخول از نكاح كردن زنان ديگر كسى كه زياده بر چهار زن كافره داشته باشد وخود مسلمان شود تا انقضاى عده ايشان چه احتمال دارد كه ايشان در عده مسلمان شوند اما اگر دخول نكرده باشد ميتواند في الحال زن ديگر بخواهد وهمچنين ممنوعست از خواستن خواهر زن كافره تا آنكه آن كافره از عده بيرون آيد وهمچنين ممنوعست از اختيار كردن كنيز هر گاه مسلمان شود وزن آزاد كافره داشته باشد تا آنكه از عده بيرون آيد بيست وهشتم واقع شدن ظهار معلق بر دخول بيست ونهم واقع شدن زن آزادى معلق بر دخول بنذر سى ام باطل شدن اختيار زن وشوهر بسبب دخول در عيبى كه بعد از دخول بهمرسد مگر ديوانگى در مرد كه باطل نميشود چنانچه زود باشد كه بيايد سى ويكم تغيير مهر بحسب روزها در متعه سى ودوم قرار يافتن وصحيح بودن نكاح بيمار چه اگر بيمار زنى را نكاح كند آن نكاح قرار نميگيرد ومنعقد نميشود مگر آنكه دخول كند كه اگر دخول نكرده بميرد نكاح باطل ميشود سى وسيم ثبوت تحصين هر يك از ايشان بسبب دخول خواه بعقد دوام وخواه بملك سى وچهارم نشر حرمت رضاع چه اگر دخول نكرده باشد نشر حرمت نميكند سى وپنجم محرم شدن دختر بسبب دخول بمادر ومحرم شدن مادر بسبب عقد دختر سى وششم امتناع فسخ كردن زن نكاح

[ 286 ]

خود را بعنين شدن شوهر بعد از دخول سى وهفتم محقق شدن رجوع در ايلا وظهار بدخول كردن سى وهشتم منع كردن شوهر زن را از خوردن چيزهائيكه بوى بد داشته باشد چون پياز وسير وازاله بوى بدن وامر كردن بپاك ساختن آنچه طبع از آن متنفر باشد چه دادن مهر تقاضاى آن ميكند كه شوهر اينها را منع تواند كرد سى ونهم التزام نمودن زن جهوديه بغسل كردن بر قول بعضى از مجتهدين در نكاح متعه ونهى كردن او از مجاورت نجاست وشراب چهلم منع كردن مدخوله از بيرون رفتن از خانه جهت عيادتها وسفر غير واجب چهل ويكم وفا كردن كسى كه قسم خورده باشد كه نكاح كند بعقد كردن چه هر گاه عقد كند وفا بنذر خود كرده وهمچنين خلاف نذر وسوگند كردن اگر قسم خورده باشد يا نذر كرده باشد كه نكاح نكند چه بمجرد عقد خلاف نذر وسوگند كرده چهل ودوم بيرون آمدن دخول كننده از عزب بودن بسبب عقد چهل وسيم تمتع گرفتن از زن ونگاه كردن بجميع بدن او ونظر كردن زن نيز بجميع بدن مرد بسبب عقد چهل وچهارم مالك شدن طلاق وخلع وظهار وايلا ولعان بسبب عقد چهل وپنجم ثبوت فسخ هر يك با عيب چهل وششم جواز سفر كردن ودور شدن از زنى كه او را خواسته باشد چهل وهفتم ساقط شدن عفو ولى بعد از دخول چه پيش از دخول عفو ميتواند كرد چهل وهشتم ثبوت ميراث بردن زن وشوهر از يكديگر بسبب عقد صحيح ودخول در بيمارى چهل ونهم جايز بودن غسل دادن وكفن كردن هر يك از زن وشوهر يكديگر را بسبب عقد هر گاه عقد دايمى باشد پنجاهم مالك شدن زن نصف صداق را بمجرد عقد هر گاه پيش از دخول طلاق دهد پنجاه ويكم برانگيختن حاكم شرع دو كس از خويشان زن و شوهر را كه ميانه ايشان اصلاح كند گاهى كه ميانه ايشان نزاع باشد پنجاه ودوم قبول كردن قول شوهر هر گاه اختلاف كنند در قدر مهر وقول زن در گرفتن مهر پنجاه وسيم سوگند خوردن هر يك از زن و شوهر در تعيين مهر باختلاف ايشان پنجاه وچهارم منع كردن زن از سوگند خوردن ونذر وعهد كردن وشير دادن هر گاه مستلزم منع حقى از حقوق شوهر باشدتتمه بدانكه جميع اين احكامى كه مذكور شد قبل ودبر در آنها شريكند الا در پنج موضع كه حكم مخصوص قبل است اول حلال شدن زن آزادى كه او را سه طلاق داده باشد يا كنيزى كه او را دو طلاق داده باشد چه موقوفست حلال شدن آنزن بر شوهر بدخول

[ 287 ]

كردن شخصى ديگر در قبل آنزن بعقد دوم كسى كه ايلا كرده باشد يعنى قسم خورده باشد كه با زن خود دخول نكند وقتى كه دخول در قبل آنزن كند حكم ايلا بر طرف ميشود سيم احصان يعنى زن داشتن مرد وشوهر داشتن زن بدخول در قبل ثابت ميشود چهارم طلب سخن كردن زن در نكاح كردن هنگامى لازمست كه دخول در قبل او واقع شده باشد پنجم بيرون آمدن منى از قبل موجب غسل است بر قول بعضى از مجتهدين اما بيرون آمدن از دبر موجب غسل نيست واحكامى كه بر دخول كردن مترتب ميشود ميبايد كه در آنمقدار باشد كه حشفه يا بعض از آن غايب شود وآيا اين احكام نسبت بكسى كه حشفه او را بريده باشند وبمقدار حشفه ازالت او غايب شود (1) مترتب ميشود يا نه ميانه ء مجتهدين در اين مسألة خلافست ظاهر آنست كه اين احكام درو جارى نيست مگر در حرام شدن مادر وخواهر دخترى كه با او دخول كندتكمله بدانكه شش حكم از خواص بكارتست اول ولايت (2) پدر وجد در نكاح بكر دوم استحباب اختيار نمودن بكر جهت تزويج كردن سيم وصيت نمودن بجاريه بكر چه اگر غير بكر بدهند از عهده نذر بيرون نميتوانند آمد چهارم وكيل كردن در خريدن بكر چه اگر وكيل غير بكر بخرد صحيح نيست پنجم اكتفا كردن بسكوت بكر در وقت رخصت خواستن ازو بنكاح به خلاف غير بكر كه ميبايد سخن گويد ششم مخصوص بودن در وقت زفاف بهفت شب خوابيدن پيش او بخلاف غير بكر كه پيش او سه شب بايد خوابيد وهمچنانكه بكارت بسبب وطى بر طرف ميشود بغير وطى نيز بر طرف ميشود چون جستن دختر از جائى بجائى يا چيزى برو زدن يا بيمارى يا بواسطه بسيارى سن او وآيا احكام بكارت زايل ميشود از بكرى كه بغير جماع بكارت او رفته باشد چون احتياج بحرف زدن در وقت نكاح ومخصوص بودن سه شب خوابيدن نزد او در ابتداى نكاح يا آنكه آنها مخصوص غير بكريست كه بكارت او بجماع رفته باشد ميانه مجتهدين در آن خلافست وبعضى از سنيان گفته اند كه اينچنين زن نه داخل بكر است ونه داخل غير بكر تتمه عادت مجتهدين اماميه اين است كه در كتاب نكاح خصايص حضرت رسالت پناه صلى الله عليه وآله مذكور ميكنند واگر چه بعضى از آنها دخلى بنكاح ندارد بنابر اين اين بنده دعاگو نيز در اين كتاب اقتدا با ايشان كرده آنها را مذكور ميسازد بدانكه سى وسه چيز از خواص


(1) البته رعايت احتياط را در تمام اين موارد نمايند صدر دام ظله (2) احتياط بجمع بين اذن بكر وبين اذن پدر ياجد را ترك ننمايند صدر دام ظله

[ 288 ]

آنحضرتست اول حرام بودن نكاح كنيزان بعقد دوام چه غير آنحضرت را جايز است بدو شرط اول قدرت نداشتن بر زن آزاد خواستن دوم ترسيدن از افتادن در زنا دوم حلال بودن نكاح كردن زنان يهود ونصارى بعقد چه غير آنحضرت را جايز نيست بر قول بعضى از مجتهدين سيم حرام شدن زنانيكه آنحضرت نگاه بر ايشان ميكرده وايشان را ميخواسته بر شوهران ايشان وواجب بودن طلاق دادن شوهران ايشان را واينحكم بر طرف شده چهارم حلال بودن زياده از چهار زن خواستن چه غير آنحضرت را زياده بر چهار زن جايز نبودن وحرام بودن زياده بر نه زن خواستن وحرام بودن بدل كردن هر يك از نه زن بديگرى واينحكم نيز نسبت بآنحضرت بر طرف شده پنجم مخير بودن زنان آنحضرت در بودن نزد او يا مفارقت گزيدن ازو بغير لفظ طلاق وزنان غير او بى طلاق مفارقت نميتوانند كرد ششم حلال بودن نكاح كردن بلفظ هبه ووطى كردن بى مهر چه غير آنحضرت را مثل اين جايز نيست هفتم واجب نبودن شب خوابيدن پيش زنان چه غير آنحضرت را واجبست كه از چهار شب يكشب پيش زن خود بخوابند هشتم حرام بودن زنان آن حضرت بر غير او نهم واجب بودن مسواك كردن بر آنحضرت دهم واجب بودن قربانى كردن آنحضرت يازدهم واجب بودن شب بر خواستن وبنماز شب قيام نمودن بر آنحضرت دوازدهم واجب بودن انكار كردن بر كسى كه فعل نا مشروع كند و اظهار كردن انكار بر او واجب بود واگر چه داند كه ديگرى برو انكار كرده باشد سيزدهم حرام بودن گرفتن تصدقات واجبى بر آنحضرت واهل بيت او بر قول بعضى از مجتهدين وتصدقات سنتى نيز برو حرام بوده چهاردهم حرام بودن چشمك زدن بر آنحضرت بر خلاف ظاهر از زدن يا كشتن كه بر ديگران حرام نيست مگر در عمل حرامى پانزدهم حرام بودن چيزى نوشتن وكتابت كردن شانزدهم حرام بودن شعر گفتن هفدهم حرام بودن كندن زره از تن مبارك بعد از آنكه بقصد جنگ پوشيده باشد پيش از آنكه دشمن را به بيند هجدهم حلال بودن اختيار كردن آنحضرت آنچه خواهد از غنيمت كه لشكر در جنك بگيرند چون كنيزان خوش شكل وچارواى نيكو وجامه خوب وغير آن چنانچه در بحث جهاد مذكور شد نوزدهم حلال بودن روزه وصال داشتن وآنچنانست كه كسى يكروز ويك شب تا سحر روزه دارد وسحر افطار نا كرده

[ 289 ]

قصد روزه روز ديگر كند چه اين روزه بر غير آنحضرت حرامست بيستم حلال بودن گرفتن نان وآب از دست گرسنگان وتشنگان چه غير آنحضرت را حرامست بيست ويكم حلال بودن مخصوص ساختن زمينها جهت چريدن چارواهاى آنحضرت چه غير او را حرام است بيست ودوم حلال بودن غنيمت بر آنحضرت وبر امت او چه پيغمبران ديگر را حلال نبوده بلكه آنها را جمع كرده بآتش ميسوخته اند بيست وسيم جايز بودن سجده كردن بر زمين وتيمم كردن بخاك چه پيغمبران سابق را سجده كردن بر غير خاك وعبادت كردن بغير از وضو وغسل جايز نبوده بيست وچهارم برانگيخته شدن آنحضرت بر تمام عالميان بيست وپنجم باقى بودن معجزه او يعنى قرآن تا قيام قيامت بيست وششم گردانيدن آنحضرت را خاتم پيغمبران بيست وهفتم نصرت كردن آنحضرت بترسيدن دشمنان او در جنك از يكماهه راه بيست وهشتم نگاهداشتن امت او را از مسخ شدن وفرو رفتن بزمين بيست ونهم مخصوص بودن آنحضرت روز قيامت بشفاعت عام سى ام مخصوص بودن آنحضرت بديدن از پشت چنانچه از پيش ميديده باين معنى كه آنچه پس پشت او واقع ميشد ميدانست سى ويكم مخصوص بود آنحضرت بخواب كردن چشم او وبيدار بودن دل او باينمعنى كه اگر آنحضرت در خواب ميبود وكسى چيزى ميگفت آنرا در مييافت سى ودوم مضاعف شدن ثواب زنان او وعقاب آنها سى وسيم حلال بودن داخل شدن او بى احرام بمكه چه غير آنحضرت را حرامست مگر جماعتى را كه فقهاء استثناء كرده اند چون هيمه كش وغيره فصل هفتم در بيان صداق بدانكه ذكر صداق در نكاح دائمى شرط نيست بلكه سنت است پس اگر در عقد ذكر صداق نكنند آن عقد صحيح است وبا دخول مهر المثل لازمست اگر بفرض كردن مهر راضى نشوند وليكن سنت است كه دخول نكند تا مهر را مشخص نسازد اما اگر در عقد شرط كند كه مهر نداشته باشد آيا آن نكاح صحيح است يا نه مجتهدين را در اين دو قول است وسنت است كه صداق پنجاه مثقال طلا يا كمتر باشد ومكروهست كه از پنجاه مثقال طلا زياده باشد وسيد مرتضى رضى الله عنه زياده از پنجاه مثقال طلا را جايز نميداند وسنت است كه اگر شوهر پيش از دخول بميرد زن يا ولى او مهر را ببخشند ومكروهست كه خويشان زن بعد از مردن زن طلب صداق او كنند هر گاه در

[ 290 ]

زندگى خود طلب نكرده باشد وشروط صداق هر گاه صداق در حال عقد كردن مقرر شود شش است اول آنكه آنچه صداق ميكنند چيزى باشد كه مسلمان مالك آن تواند شد خواه عين باشد وخواه منفعت چون تعليم سوره از قرآن يا تعليم صنعتى پس اگر چيزى باشد كه مسلمان مالك آن نتواند شد چون شراب وگوشت خوك صحيح نيست وبعضى از مجتهدين برآنند كه نكاح در اينصورت باطل ميشود وبر تقديرى كه عقد صحيح باشد آيا مهر المثل ميدهد يا قيمت شراب وخوك ميانه مجتهدين خلافست اقرب آنست كه مهر المثل ميدهد اما اگر جهودان شراب را صداق كنند صحيح است و چون مسلمان شوند وقبض نكرده باشند قيمت آنرا ميدهند دوم آنكه صداق معلوم باشد بوزن يا كيل يا بديدن واگر چه وزن آن معلوم نباشد چون پارچه طلا يا نقره يا خرمن گندم يا آنكه آنرا وصف كند بنوعى كه جهالت از آن بر طرف شود پس اگر چيزى مجهول را صداق كنند صحيح نيست ومهر المثل ميدهند سيم آنكه در صداق شرطى نكنند كه مخالف نكاح باشد پس اگر وعده جهت دادن صداق مقرر نمايند وشرط كنند كه اگر در آن وعده ندهند نكاح باطل باشد صحيح نيست وآيا آن شرط صحيح نيست يا صداق ميانه مجتهدين در اين مسألة خلافست چهارم آنكه صداق چيزى نباشد كه وجود آن عدم آنرا لازم داشته باشد پس اگر صداق اينچنين چيزى باشد صحيح نيست مثل آنكه شخصى براى غلام خود كه تمام او يا بعض او آزاد باشد زنى نكاح كند وآنغلام را صداق آنزن كند چه در اينصورت صداق او باطل ميشود ومهر المثل ميبايد داد پنجم آنكه صداق مقدارى باشد كه زن بآن راضى باشد پس اگر صداق بمقدار باشد كه زن بآن راضى نباشد صحيح نيست ششم آنكه ولى طفل او را بكمتر از مهر المثل صداق نكند يا بجهت طفل صغير خود زياده از مهر المثل صداق كند چه اگر بكمتر يا بزياده از مهر المثل صداق كند صحيح نيست (1) وآيا در اينصورت صداق باطل است يا نه ميانه مجتهدين خلافست وجايز است كه آقاى كنيز كنيز خود را آزاد كند وآزادى او را مهر او گرداند وآيا در اين صورت ابتدا بآزادى ميكند يا بنكاح ميانه مجتهدين خلافست اقرب آنست كه بهر كدام كه ابتدا كند صحيح است چه هر دو بمنزله يك كلامند فصل هشتم در بيان آنكه بدخول كردن مهر مسمى واجب ميشود بدانكه مسمى بدخول كردن در قبل


(1) مطلقا معلوم نيست صدر دام ظله العالى

[ 291 ]

يا در دبر زن واجب ميشود خواه بعقد صحيح باشد وخواه بشبهه وممكن نيست كه دخول بى مهر باشد الا در چهار موضع اول آنكه شخصى كنيز خود را بغلام خود عقد كند واو دخول نمايد چه در اينصورت مهر نيست وليكن سنت است كه آقا بغلام خود چيزى بدهد كه او بكنيز دهد تا بصورت مهر باشد وبعضى از مجتهدين چيزى دادن را بر آقا در اينصورت واجب ميدانند دوم آنكه زن كافره حربيه باشد كه نفس خود را باعتقاد نكاح بر شوهر كافر خود واگذاشته باشد واو دخول كند وبعد از آن هر دو مسلمان شوند چه در اينصورت زن را مهر نيست سيم آنكه زن سفيه دانسته بى اذن ولى شوهر كند وشوهر دانسته باو دخول نمايد چه در اينصورت او را مهر نيست چهارم آنكه زن آزادى غلام شخصى را دانسته بى رخصت آقاى غلام شوهر كند ودخول واقع شود چه در اين صورت مهر ندارد وواجب نيست در يكبار دخول كردن الا يك مهر مگر در پنج موضع اول آنكه شخصى كنيز ديگرى را بشبهه دخول كند ودر اثناى دخول كردن آقاى آن كنيز او را بفروشد وتا تمام شدن دخول در ملك آقاى دوم باشد چه بعضى از مجتهدين گفته اند كه دخول كننده دو مهر ميدهد يكى بآقاى اول ويكى بآقاى دوم دوم آنكه زن پسر را پدر بشبهه دخول كند در اينصورت بعضى از مجتهدين برآنند كه پدر دو مهر ميدهد يك مهر بزن جهت دخول باو ويك مهر به پسر خود جهت فسخ نكاح ميانه پسر وزن سيم آنكه شخصى زنى را نكاح كند وپسر او دختر آنزن را نكاح كند آنگاه دختر را پدر بشبهه وطى كند ومادر را پسر چه در اينصورت هر كدام پيشتر دخول كرده باشد مهر آن زنى را كه بشبهه دخول كرده ونصف مهر زن خود را ميدهد وآنكس كه بعد از او دخول كرده نيز مهرى ونصف مهر ميدهد ودر نصف مهر رجوع ميكند بر كسيكه پيشتر دخول كرده باشد بدهد پس آنكس كه پيشتر دخول كرده باشد دو مهر ميدهد چهارم آنكه هر گاه شخصى دو زن را در وقت عقد كرده باشد وبا زنى كه آخر عقد كرده است دخول كند آنگاه ظاهر شود كه يكى مادر وديگرى دختر بوده چه در اينصورت آنزنى كه بشبهه دخول باو واقع شده تمام مهر ميگيرد وآنزنى كه پيشتر عقد او كرده اند نصف مهر ميگيرد پس بسبب دخول كردن يكمهر ونصف ميدهد پنجم آنكه چون با زن يائسه يعنى زنيكه از حيض ديدن مأيوس شده باشد دخول كنند ودر اثناى دخول كردن او را طلاق

[ 292 ]

گويند چه در اينصورت مهر مسمى ومهر المثل بآن زن ميدهند واگر در ثانى الحال عقد كنند دو مهر مسمى بدهند فصل نهم در بيان آنكه در چند موضع نكاح فسخ ميشود بدانكه در بيست وهشت موضع نكاح بر طرف ميشود اول آنكه سه طلاق دهند دوم آنكه در ميانه زن وشوهر زن رنجش بهم رسد وزن چيزى در عوض دهد بشوهر تا او را طلاق گويد واين را طلاق خلع ومبارات گويند سيم آنكه ولى او در حالت طفوليت او را بهم جنس نداده باشد يعنى بغير مثل خود نكاح كرده باشد چه در اينصورت بعد از بالغ شدن ميتواند (1) فسخ كرد چهارم آنكه ولى طفل او را بديوانه يا خنثى يا خصى (2) نكاح كند چه بعد از بالغ شدن اختيار فسخ دارد پنجم آنكه زن پيش از دخول (3) مسلمان شود چه او فسخ نكاح خود ميتواند كرد وبعد از دخول موقوفست بر انقضاى عده پس اگر عده او منقضى شود شوهر او مسلمان نشود فسخ ميكند ششم آنكه زن جهوديه كه پيش از دخول از دين خود بدين اسلام انتقال كند چه نكاح او فسخ ميشود اما بعد از دخول كردن موقوفست بر انقضاى عده پس اگر عده او منقضى شود وشوهرش مسلمان نشود فسخ ميشود وهمچنين است حكم كسيكه مرتد شود وپدر او كافر بوده باشد چه بعد از دخول فسخ موقوفست وانقضاى عده پس اگر در عده آنشخص رجوع باسلام كند فسخ نميكند و كسى كه پدر او مسلمان باشد واو مرتد شود بعد از انقضاى عده وفات نكاح زوجه او فسخ ميشود هفتم آنكه زن وشوهر را در جنگ بگيرند يا آنكه زن صغيره گرفتار شود يا شوهر بالغ به بند افتد مثل آنكه كافر باشد وگرفتار شود چه در اينصورت فسخ نكاح زن كرده ميشود هشتم آنكه هر گاه آقا ميانه غلام وكنيز جدائى اندازد بعد از آنكه ايشان را بيكديگر نكاح كرده باشد نهم آنكه هر يك از زن يا شوهر راضى بنكاح شوند بادعاى آنكه آن ديگرى از طايفه مشخص باشد آنگاه ظاهر شود كه از آن طايفه نبوده چه آن ديگرى را در اينصورت (4) فسخ نكاح ميرسد بر قول بعضى از مجتهدين دهم اگر شخصى از براى پسر صغير خود دختر صغيره برادر خود را نكاح كند وآنكه جده هر يك از زن وشوهر يكى از ايشان را شير دهد چه ايشان بر يكديگر حرام ميشوند ونكاح ايشان فاسد ميشود زيرا كه شير خورنده اگر پسر باشد عم زن خود ميشود يا خال او واگر دختر باشد عمه يا خاله شوهر خود ميشود يازدهم آنكه هر گاه با مادر زنى (5) دخول


(1) محتاج بمراجعه است صدر دام ظله العالى (2) در خنثى مشكل نكاح باطل و در واضح فسخ مشكل است صدر دام ظله العالى (3) ظاهرا پيش از دخول نكاح باطل ميشود صدر دام ظله (4) در هر دو صورت محل تامل است صدر دام ظله (5) گذشت تفصيل آن صدر دام ظله

[ 293 ]

كنند نكاح دختر او باطل ميشود دوازدهم خريدن زن شوهر خود را چه در اينصورت نكاح بر طرف ميشود سيزدهم فروختن آقا كنيز خود را چه موجب آن ميشود كه آقاى دوم مخير باشد در رضاى نكاح اول يا فسخ آن خواه پيش از دخول باشد وخواه بعد از دخول وخواه يكى از ايشان بنده باشد وخواه آزاد وخواه مالك واحد باشد وخواه متعدد بعضى از مجتهدين گفته اند كسى كه بنده را بخرد فسخ نكاح زن آزاد او نميتواند كرد چهاردهم آنكه هر يك از مرد يا زن پيش از عقد ديوانه باشد خواه ديوانگى او دايمى باشد وخواه دورى وخواه دخول كرده باشد وخواه نكرده باشد فسخ نكاح ميتوانند كرد اما اگر بعد از عقد ديوانگى حادث شود زن نكاح او را فسخ نميتواند كرد اما مرد را اختيار فسخ هست پانزدهم آنكه مرد خصى باشد يعنى خواجه سرا باشد پيش از عقد چه زن فسخ نكاح خود ميتواند كرد اما اگر بعد از عقد حادث شود فسخ نميتواند كرد وهمچنين است حكم كسيكه خصيه او را كوفته يا بريده باشند پيش از دخول واگر بعد از دخول باشد در خصيه بريده مجتهدين را دو قولست واگر بعضى را بريده باشند وبعضى باشد زن اختيار فسخ ندارد شانزدهم آنكه مرد عنين باشد يعنى مردى نداشته باشد بحيثيتى كه از دخول كردن مطلقا عاجز باشد چه در اينصورت زن بحاكم شرع حال خود را عرض ميكند وحاكم او را يكسال مهلت ميدهد پس اگر چنانچه در اين يكسال دخول توانست كرد خوب والا بعد از آن زنرا فسخ نكاح ميرسد واگر اينحال بعد از دخول كردن حادث شود زن را فسخ نميرسد هفدهم آنكه هر يك از زن يا شوهر جذام داشته باشد چه فسخ نكاح ميتوانند كرد وبعضى از مجتهدين جذام را در زن عيب ميدانند وميگويند اگر مرد جذام داشته باشد زن فسخ نكاح او نميتواند كرد هجدهم آنكه هر يك از زن وشوهر برص داشته باشند چه فسخ نكاح ميتوانند كرد وبعضى از مجتهدين برص را در مرد عيب نميدانند وعجب از بعضى مجتهدين كه جذام را در مرد عيب ميدانند و برص را در عيب مردان ذكر نكرده اند وحال آنكه دليل ايشان در جذام حديث صحيح حنين است ودر آن نيز برص مذكور است نوزدهم آنكه هر دو چشم زن كور باشد چه بر قول بعضى از مجتهدين مرد فسخ نكاح او ميتواند كرد بيستم آنكه زن لنگ وزمينگير باشد چه بر قول بعضى از مجتهدين مرد فسخ نكاح او ميتواند كرد بيست ويكم آنكه زن قرن داشته باشد وقرن بفتح قاف وسكون راى مهمله چيزيست مشابه استخوان كه در فرج زن

[ 294 ]

بهم ميرسد ومانع از دخول كردن ميشود چه در اينصورت مرد فسخ نكاح او ميتواند كرد بيست ودوم آنكه زن عفل داشته باشد وعفل بفتح عين بى نقطه وسكون فا چيزيست كه در فرج زن بهم ميرسد مشابه گوشت پاره كه مانع دخول ميشود چه در اينصورت بر قول بعضى از مجتهدين مرد را فسخ نكاح او ميرسد بيست وسيم آنكه رتق داشته باشد ورتق بفتح راى مهمله وتاى بدو نقطه فوقانى وقاف بهم آمدن فرج وروئيدن گوشت آن است بنوعى كه دخول كردن بآن دشوار باشد چه بر قول بعضى از مجتهدين مرد در اينصورت فسخ نكاح او ميتواند كرد بيست وچهارم آنكه مخرج بول وحيض يا مخرج بول وغايط زن يكى بود چه در اينحالت مرد فسخ نكاح او ميتوان كرد بيست وپنجم آنكه هر يك از زن و شوهر خنثى باشد چه در اينصورت بعضى از مجتهدين گفته اند كه فسخ نكاح ميتوانند كرد بيست وششم آنكه هر گاه كنيزى آزاد شود وشوهر او غلام باشد در اينصورت آن كنيز اختيار فسخ نكاح خود دارد مگر در يك صورت كه فسخ نميتواند كرد وآن در وقتى است كه شخصى صد درهم نقد وكنيزى كه قيمت او نيز صد درهم باشد داشته باشد واو را بصد درهم بديگرى عقد كرده باشد ودر حال مرض موت او را آزاد كند چه در اين صورت كنيز را فسخ نكاح نميرسد زيرا كه او آزاد نميشود كه فسخ نكاح خود تواند كرد بواسطه آنكه قيمت آن كنيز زياده از ثلث مال آن شخص است ووصيت در ثلث اعتبار دارد بيست وهفتم خواستن دختر برادر ودختر خواهر زنى را بدون اذن عمه وخاله ايشان كسى را كه عمه وخاله ايشان را نكاح كرده باشد چه در اينصورت عمه وخاله فسخ نكاح خود ميتوانند كرد بيست وهشتم (1) خواستن كنيز هر گاه زن آزادى داشته باشد بى اذن او چه در اينصورت آنزن فسخ نكاح خود ميتواند كرد تتمه بدانكه خيار فسخ فورى است پس اگر بعد از دانستن عيب فسخ نكنند اختيار فسخ ندارند ودر فسخ كردن نكاح بعيب اذن حاكم شرع شرط نيست وثبوت عيب در چيزهائى كه ظاهر باشد چون برص وجذام وجنون بدو گواه عادلست ودر چيزهائى كه ظاهر نباشد چون عيبهاى باطنى زنان بگواهى زنان واقرار ايشان ثابت ميشود فصل دهم در بيان آنكه در چند موضع مهر المثل لازم است بدانكه زن در بيست وپنج (2) موضع مهر المثل ميگيرد گاهى كه دخول واقع شده باشد اول آنكه در عقد ذكر مهر نكرده باشند چه در اينصورت با دخول مهر المثل ميگيرد واگر در اين


(1) اين موضع وموضع سابق محل اشكال وكلام است صدر دام ظله (2) جمله از اين بيست وپنج موضع غير از چهار موضع اول محل تامل است و مراعات احتياط در همه مطلوب است صدر دام ظله العالى

[ 295 ]

صورت پيش از دخول خواهند كه او را طلاق گويند واجبست كه متعه باو دهند ومتعه آنست كه اگر شوهر مالدار باشد جامه اعلى يا اسب اعلى كه ده مثقال طلا ارزد يا ده مثقال طلا باو بدهد واگر پريشان ومفلس باشد انگشترى طلا يا نقره واگر متوسط باشد پنج مثقال طلا چنانچه مذكور شد واگر مفارقت بغير طلاق واقع شود چون فسخ ولعان آنچه مذكور شد از متعه دادن سنت است وبعضى از مجتهدين متعه دادن را در اينصورت نيز واجب ميدانند وفرقى نيست در متعه گرفتن ميانه زن آزاد وكنيز دوم آنكه در عقد گفته باشند كه آنچه هر يك از زن وشوهر يا اجنبى بعد از عقد مهر را مشخص كند آن مهر قبولست آنگاه آنمرد بعد از دخول وپيش از مشخص ساختن مهر بميرد در اينصورت آنزن مهر المثل ميگيرد سيم آنكه چيزى را صداق كرده باشند كه مسلمان مالك آن نتواند شد چون شراب وخوك هر گاه كه يكى از زن وشوهر مسلمان باشد چه در اينصورت مهر المثل بايد داد چهارم آنكه صداق چيزى مجهول باشد چه در اينصورت مهر المثل ميگيرد پنجم آنكه صداق مشتمل بر عيب باشد چه در اينصورت مهر المثل بايد داد وبعضى از مجتهدين برآنند كه مثل آنچيزى بايد داد كه بى عيب باشد ششم آنكه چون زن و شوهر در قدر مهر اختلاف كنند وهر دو سوگند بخورند در اينصورت زن مهر المثل ميگيرد هفتم آنكه هر گاه شخصى زياده از چهار زن خواهد وبعد از دخول با ايشان مسلمان شود مهر المثل برو لازمست كه بدهد وبعضى از مجتهدين مهر مسمى را در اينصورت واجب ميدانند هشتم آنكه اگر صداق پيش از قبض كردن تلف شود ومقدار آنرا ندانند در اينصورت او را مهر المثل بايد داد نهم آنكه صداق مغصوب باشد پس اگر عالم بغصب آن باشند مهر المثل بايد داد واگر جاهل بغصب باشند مثل آنرا يا قيمت آن را بايد داد وبعضى از مجتهدين در اينصورت نيز مهر المثل را لازم ميدانند دهم آنكه در صداق شرط نا مشروعى كرده باشند چه در اينصورت نيز مهر المثل بايد داد يازدهم آنكه چيزى را صداق كرده باشند كه متضمن فساد نكاح باشد چون صداق كردن آقاى غلام غلام را بر زنى كه بجهت او عقد كرده تا در عوض مهر شوهر او غلام او باشد چه در اينصورت مهر المثل ميدهد دوازدهم آنكه اگر ولى طفل را بكمتر از مهر المثل يا زياده از آن صداق كند در اينصورت متصرف بمهر المثل ميشود

[ 296 ]

سيزدهم آنكه عقد بر خلاف آنچه زن گفته باشد واقع شود در اينصورت مهر المثل بايد داد بر قول بعضى از مجتهدين چهاردهم آنكه سفيه بى اذن ولى بزياده از مهر المثل صداق كند ودخول كرده باشد چه در اينصورت منصرف بمهر المثل ميشود پانزدهم آنكه هر گاه شخصى بديگرى گويد كه تزويج كردم بتو كنيز خود را بشرطى كه تزويج كنى بمن دختر خود را وآن كنيز را صداق او كند چه در اينصورت مهر المثل ميدهد شانزدهم آنكه اگر بشبهه با زنى دخول كرده باشد در اينصورت مهر المثل ميدهد هفدهم هر گاه كنيزى را پيش شخصى گرو كرده باشند وآن شخص باو دخول كند بگمان آنكه جايز است او را در اينصورت مهر المثل بايد داد هجدهم هر گاه شخصى كنيزى را بى رخصت آقاى او دخول كند مهر المثل بايد داد نوزدهم هر گاه كنيزى را به بيع فاسد خريده باشند وباو دخول كنند مهر المثل بايد داد بيستم هر گاه زنى را باكراه دخول كنند مهر المثل بايد داد بيست ويكم هر گاه زنى بزرگ مدخوله شخصى زن كوچك او را شير دهد برو لازمست كه مهر المثل زن كوچك را بدهد هر گاه دانسته شير داده باشد بيست ودوم هر گاه دو عادل گواهى دهند كه فلان مرد زن خود را طلاق داده وآن زن شوهر كند وبعد از آن كذب گواهان ظاهر شود بآنزن مهر المثل ميدهد ورجوع بر گواهان مى كند وهمچنين همين حكمست در صورتى كه گواهان گواهى دهند كه ميانه زن وشوهر او رضاع واقع شده واو بر آن شوهر حرامست وحاكم شرع ميانه ايشان تفريق كند بعد از آن آنزن شوهر كند آنگاه ظاهر شود كه گواهان دروغ گفته اند در اين صورت شوهر دوم مهر المثل ميدهد وزن همان زن شوهر اولست بيست وسيم هر گاه دو كس بشوهر بودن يكزن دعوى كنند وآنزن تصديق يكى از ايشان كند ميبايد كه زن قسم بخورد جهت ساقط شدن دعوى آن شخص ديگر پس اگر زن قسم نخورد وآن شخص قسم بخورد مهر المثل ميبايد داد بيست وچهارم هرگاه شخصى بر زنى دعوى كند بعداز آنكه آن زن بشوهر رفته باشد وگويد كه من در عده رجوع كرده ام وزن تصديق او كند قول زن را قبول نميكنند واو غرامت مهر المثل ميكنند بيست وپنجم آنكه اگر زن دعوى كند كه مهر من مقدار معين است وشوهر گويد من نميدانم زيرا كه وكيل من عقد كرده و

[ 297 ]

وكيل مرده باشد يا آنكه شوهر گويد كه مرا فراموش شده در اينصورت شوهر سوگند ميخورد ومهر المثل ميدهد بر قول بعضى از مجتهدين ومعتبر در مهر المثل حال زنست بحسب شرف وجمال بشرطيكه از پنجاه مثقال طلا زياده نباشد كه اگر زياده باشد پنجاه مثقال طلا بايد داد فصل يازدهم در بيان آنكه در چند موضعست كه زن را مهر نيست بدانكه در چهارده موضع زن مهر نميگيرد اول مرتد شدن زن پيش از دخول چه او مهر ندارد دوم مسلمان شدن كافرى كه زياده از چهار زن مدخوله داشته باشد چه زياده از چهار زن مهر ندارد وهمچنين اگر زن نيز پيش از دخول مسلمان شود مهر ندارد سيم مردن يكى از زن وشوهر پيش از دخول در حالتى كه ذكر مهر در عقد نكرده باشند چه در اينصورت زن مهر ندارد چهارم شير خوردن زن كوچك شخصى از پستان زن بزرگ مدخوله او بى آنكه زن بزرگ عالم باشد مثل آنكه در خواب باشد يا بيهوش باشد وزن كوچك خود سعى نموده از پستان او شير بخورد چه در اينصورت زن كوچك مهر ندارد پنجم شوهر كردن زن آزادى غلام شخصى را دانسته بى اذن آقاى او ودانسته باشد كه بى اذن آقاى غلام حرام است چه در اينصورت آنزن مهر (1) ندارد ششم شوهر كردن كنيزى آزادى را دانسته بيرخصت آقا چه در اينصورت مهر ندارد هر گاه عالم حرمت باشد هفتم فسخ كردن شوهر نكاح را بسبب يكى از عيبهائى كه مذكور شد كه موجب فسخ نكاح است چه با وجود عيب وفسخ نكاح پيش از دخول زن مهر ندارد هشتم فسخ كردن شوهر نكاح را بسبب حرام مؤبد بودن آنزن برو چه در اينصورت پيش از دخول مهر ندارد وبعد از دخول نيز اگر آنزن عالم بوده بحرمت مهر ندارد وبعضى از مجتهدين برآنند كه در اينصورت مهر المثل دارد وبعضى گفته اند كه اگر چيزى گرفته همان چيز مهر اوست وديگر چيزى دادن لازم نيست نهم فسخ كردن شوهر نكاح زنى را كه بادعاى آزاد بودن او را نكاح كرده باشد وبعد از آن ظاهر شود كه كنيز است چه در اينصورت بفسخ كردن پيش از دخول آنزن مهر ندارد واگر چه شوهر او بنده باشد دهم فسخ كردن زن نكاح مردى را كه بادعاى آزاد بودن او را نكاح كرده باشد آنگاه ظاهر شود كه بنده بوده چه در اينصورت با فسخ كردن پيش از دخول آنزن مهر ندارد


(1) اين حكم در پنجم و ششم خالى از اشكال نيست زيرا كه بدون اذن آقا عقد فاسد وبا اذن مهر ثابت است صدر دام ظله العالى

[ 298 ]

يازدهم فسخ كردن مرد نكاح زنى را بادعاى آنكه دختر زنى بوده كه او را مهر كرده اند آنگاه پيش از دخول ظاهر شود كه دختر كنيز است يا فسخ كردن پيش از دخول مهر ندارد دوازدهم فسخ كردن نكاح كنيزى كه پيش از دخول آزاد شود وشوهر او غلام باشد چه در اينصورت مهر ندارد سيزدهم فسخ كردن زن آزاد نكاح خود را پيش از دخول بواسطه خواستن شوهر او كنيزى بى اذن او چه در اينصورت با فسخ مهر ندارد چهاردهم فسخ كردن عمه وخاله پيش از دخول نكاح خود را جهت خواستن دختر برادر ودختر خواهر ايشان بى رخصت ايشان چه در اينصورت پيش از دخول با فسخ مهر ندارند فصل دوازدهم در بيان آنكه در چند موضع نصف مهر لازمست بدانكه در نه موضع (1) زن نصف مهر ميگيرد اول طلاق دادن زن پيش از دخول واگر چه متعه باشد ومدت را بزن ببخشد نصف آنچه باو قرار داده بدهد واگر زنى مهر خود را بچيزى صلح كرده باشد آنگاه پيش از دخول آنزن را طلاق دهد نصف مهر مسمى را شوهر از زن ميگيرد نه نصف چيزى را كه بآن صلح كرده دوم فسخ كردن نكاح زن بيكى از چيزهائى كه در زنان عيب است پيش از دخول چه آن موجب نصف مهر است سيم عنين بودن شوهر پيش از عقد دخول چه در اينصورت زن نصف مهر ميگيرد وبعضى از مجتهدين در اينصورت تمام مهر را واجب ميدانند چهارم مسلمان شدن زن پيش از شوهر و پيش از دخول چه زن در اينصورت نصف مهر ميگيرد پنجم خصى بودن شوهر پيش از عقد چه بر قول بعضى از مجتهدين زن نصف مهر ميگيرد وبعضى از مجتهدين در اين صورت تمام مهر را واجب ميدانند ششم مرتد شدن شوهر چه در اينصورت پيش از دخول زن نصف مهر ميگيرد وبعضى از مجتهدين تمام مهر نيز گفته اند هفتم خريدن زن شوهر خود را پيش از دخول چه بر قول بعضى از مجتهدين نصف مهر ميگيرد وبعضى ديگر گفته اند كه در اينصورت مهر ندارد هشتم طلاق دادن زن با تفخيذ يعنى در ميان ران زن منى ريختن چه باينعمل زن نصف مهر ميگيرد بعد از طلاق واگر بسبب اينعمل منى بفرج زن رود وحامله شود آيا زن نصف مهر ميگيرد يا نه در اين خلافست اقرب آنست كه نصف مهر ميگيرد نهم شير دادن زن بزرگ دانسته زن كوچك را چه در اينصورت زن بزرگ نصف مهر زن كوچك را ميدهد وبعضى از مجتهدين در اين


(1) جمله از اينمواضع محل تامل است پس مراعات احتياط را ترك ننمانند صدر دام ظله العالى

[ 299 ]

صورت كل مهر را ثابت داشته اند فصل سيزدهم در بيان اختلاف ميانه زن وشوهر بدانكه اگر ميان زن وشوهر اختلاف واقع شود در عنين بودن مرد باينكه زن ادعاى آن كند كه شوهر او عنين است وشوهر منكر باشد وگواه عادل نباشند قول قول شوهر است با قسم ودر سه موضع نيز اگر زن دعوى كند كه شوهر او عنين است قبول نميكنند اول آنكه شوهر او طفل باشد دوم آنكه ديوانه باشد چه احتمال دارد بعد از آنكه ديوانگى او بر طرف شود دعوى كند كه دخول كرده ام سيم آنكه زن كنيز باشد بر قول جمعى از مجتهدين كه شرط كرده اند در صحت نكاح كنيز بترسيدن از افتادن در زنا زيرا كه اگر قول كنيز در اينصورت مسموع باشد لازم ميايد كه نكاح او باطل باشد واگر ميانه زن وشوهر پيش از دخول اختلاف شود در اصل مهر وشوهر منكر آن باشد قول قول اوست با قسم هر گاه گواه نباشد وبعد از دخول نيز همين حكم دارد بر قول مشهور واگر در وصف مهر يا جنس آن اختلاف كنند وگواه نباشد قول قول شوهر است با قسم خواه پيش از دخول باشد وخواه بعد از دخول ودر وصف نيز خواه موافق مهر المثل باشد وخواه نباشد وهر گاه هر يك از زن وشوهر گواهان بر مدعاى خود داشته باشند گواهان زن مقدمست (1) بر گواهان شوهر واگر شوهر دعوى كند كه مهر را بزن داده وزن منكر باشد قول قول زنست با قسم خواه پيش از دخول باشد وخواه بعد از دخول ودر بعضى احاديث وارد شده كه با دخول قول قول شوهر است با قسم واگر اختلاف كنند در آنكه آنچه زن گرفته است مهر او بوده وزن دعوى كند كه بمن هبه كرده وعوض مهر نيست در اينصورت قول قول شوهر است با قسم (2) واگر ميانه ء ورثه زن وشوهر اختلاف شود همين حكم دارد واگر زن دعوى (3) كند وشوهر منكر آن باشد پس اگر زن بكر باشد وشوهر گواهان عادل بر عدم دخول داشته باشد قول قول اوست با قسم واگر گواهان عادل نداشته باشد مجتهدين را در اين دو قول است واگر زن دعوى كند كه شوهر او را در دو وقت عقد كرده ودو مهر بر او لازمست وشوهر دعوى كند كه دو مرتبه صيغه بواسطه منعقد شدن يك مرتبه عقد كرده ام از جهت اعتماد بر حجت عقد ويك مرتبه مهر بر من لازمست در اين صورت قول قول زن است


(1) اين مسألة محتاج بتامل است صدر دام ظله العالى (2) محتاج بتفصيلى است كه منافى با وضع حاشيه است صدر دام ظله العالى (3) احوط صلح است در اينصورت صدر دام ظله

[ 300 ]

با قسم واگر اختلاف كنند در نيك شدن مرض افاضا وزن منكر نيك شدن آن باشد قول قول زنست با قسم خاتمه در بيان آنچه تعلق بنكاح دارد ودر آن شش فصل است فصل اول در بيان شب خوابيدن پيش زنان بدانكه در خوابيدن شب پيش زن ميانه مجتهدين خلافست كه آيا واجبست يا نه بعضى از مجتهدين گفته اند كه واجب نيست مگر آنكه ميانه ايشان ابتدا بقسمت كند وبعضى از مجتهدين برآنند كه اگر كسى يك زن داشته باشد قسمت واجب نيست ومشهور آنست كه واجب است پس اگر مرد زياده از يك زن دائمى نداشته باشد بر او لازمست كه در هر چهار شب يك شب نزد او بخوابد پس اگر دو زن داشته باشد دو شب پيش ايشان بخوابد ودو شب ديگر هر جا كه خواهد بخوابد واگر سه زن داشته باشد سه شب پيش ايشان بخوابد ويكشب هر جا كه خواهد بخوابد اگر چهار زن داشته باشد وهمه ايشان دايمى باشند واجبست كه هر شب پيش يكى از ايشان بخوابد تا چهار شب پيش چهار زن تمام شود وتا ضرورت نباشد بى رضائى زنى كه نوبت او باشد جاى ديگر نخوابد كه حرامست وروز پيش زنان بودن لازم نيست ودر بعضى احاديث وارد شده كه پيش هر زنى كه بخوابد صباح با او چاشت كند ومحدثين اين حديث را بر استحباب حمل كرده اند وچاشت كردن با او را سنت ميدانند ودر شب خوابيدن ميانه زنان ابتدا بزنى كند كه نام او بقرعه بيرون آيد وآيا زياده از يكشب قسمت كردن ميانه زنان بدون رضاى ايشان جايز است يا نه مثل آنكه قرار دهد كه پيش هر يك سه شب بخوابد ميانه مجتهدين در اين خلافست اما كمتر از يكشب قسمت كردن جايز نيست وفرقى نيست در شب خوابيدن شوهر پيش زن ميانه بنده وآزاد وخصى و عنين وغير اينها وهمچنين ميانه زن بيمار وحايض ونفسا واحرام بسته وغير اينها زيرا كه شب خوابيدن نزد ايشان جهت موانست است وغرض مجامعت نيست و متعه وكنيزى كه او را عقد نكرده باشند وزن كوچك وديوانه كه تمام وقت ديوانه باشد وزن ناشزه يعنى زنى كه از شوهر سركشى كرده باشد واز اطاعت او بيرون رفته باشد در قسمت شب خوابيدن با زنان ديگر شريك نيستند وتفاوتى در شب خوابيدن ميان زنان آزاد نيست مگر در خواستن دختر بكر كه چون او را بخانه شوهر آرند هفت شب

[ 301 ]

پيش او خوابيدن لازمست بر شوهر واگر بكر نباشد سه شب پيش او بايد بخوابد چنانچه مذكور شد اما در خوابيدن شب پيش كنيز وآزاد تفاوت هست چه كنيز نصف زن آزاد قسمت ميبرد پس اگر كسى يكزن آزاد وكنيزى داشته باشد دو شب پيش زن آزاد بخوابد ويكشب پيش كنيز وپنج شب ديگر هر جا كه خواهد بخوابد واگر شوهر بسفر رود شب خوابيدن پيش زنان ساقط ميشود وآيا قضاى شب خوابيدن نسبت بزنى كه در سفر واجب باشد چون سفر حج واجبى يا غير واجب چون حج سنتى برضاى شوهر بر شوهر واجب است يا نه ميانه مجتهدين در اين خلافست وزمانى كه شب نوبت خوابيدن پيش او باشد نميتواند شب خود را بديگرى بخشيد مگر برضاى شوهر واگر ببخشد رجوع ميتواند كرد در آن پيش از تمام شدن آن شب وجايز نيست كه در عوض شب خوابيدن چيزى از شوهر بگيرد پس اگر چيزى گرفته باشد رد كند ودر شبى كه نوبت خوابيدن پيش زنى باشد بديدن زن ديگر نميتواند رفت مگر بواسطه عيادت آنزنى كه بيمار باشد اگر تمام شب آنجا باشد براى زن صاحب نوبت شب ديگر قضا كند وواجب در شب خوابيدن پيش زن آنست كه نزديك او بخوابد اما دخول كردن زن لازم نيست مگر در چهار ماه يكنوبت واگر در شب خوابيدن پيش زنان بر ايشان ظلم كند واجب است كه جهت ايشان قضا كند بقدر آنچه پيش ايشان نخوابيده باشد ومخير است شوهر در خوابيدن شب پيش زنان بآنكه بخانه ايشان رود يا ايشانرا بخانه خود طلبد وكسيكه بواسطه مانعى شب پيش زنان نتواند خوابيد چون پاسبانان و شبگردان روز ايشان بجاى شب ايشانست (1) فصل دوم در بيان رنجشى كه ميان شوهر وزن بهم رسد بدانكه اگر ميانه ايشان كدورتى بهم رسد پس اگر سركشى از طرف زن باشد چنانچه از اطاعت مرد بيرون رفته باشد بآنكه هر گاه شوهر را به بيند روى در هم كشد يا عادت خود را نسبت باو تغيير دهد بايد كه شوهر نصيحت او كند واگر نصيحت كردن فايده ندهد در شب خوابيدن پشت خود را بجانب او كند واگر آن نيز فايده نكند ازو كناره جويد ودر جامه خواب ديگر بخوابد واگر آن نيز فايده نكند او را بزند (2) بنوعيكه بعد از آن ميانه ايشان اصلاح


(1) معلوم نيست صدر دام ظله (2) اين احكام واقعست چه در مقام دعوى و انكار بآنها مأخوذ خواهد بود صدر دام ظله

[ 302 ]

توان كرد وبايد كه آنچنان نزند كه عضوى از اعضاى او را مجروح سازد چه اگر عضوى از اعضاى او را جراحت كند چنانكه بسبب زدن تلف شود ضامنست واگر سركشى از جانب شوهر باشد بآنكه بعضى از حقوق زنرا منع كند حاكم شرع شوهر او را از امتناع باز ميدارد وبر دادن آن حقوق جبر ميكند واگر شوهر زن را بيگناه بزند حاكم شرع او را منع كند واگر زن در صورت رنجيدن مرد از او بعض حقوق خود را ببخشد كه باو ميل پيدا كند حلالست بر شوهر قبول كردن آن واگر سر كشى از هر دو طرف باشد و ترسند كه ميان ايشان بجدائى رسد حاكم شرع يك كس از خويشان شوهر ويك كس از خويشان زنرا امر كند كه ميانه ايشان اصلاح كنند پس اگر هر دو بر اصلاح متفق شوند آنچه حكم كنند صحيح است واگر بر جدائى ميان ايشان اتفاق كنند صحيح نيست مگر باذن شوهر در طلاق دادن واذن زن در بخشيدن صداق وبعضى از حقوق او در طلاق اگر چه خلع باشد فصل سيم در بيان لاحق گردانيدن اولاد بپدر بدانكه هر گاه از دخول كردن بزن ششماه يا بيشتر بگذرد فرزندى كه حاصل شود از آن شوهر است بشرطيكه از اقصاى مدت آبستنى نگذرد وميانه مجتهدين در اقصاى مدت آبستنى خلافست بعضى گفته اند نه ماهست وبعضى برآنند كه ده ماه وبعضى يكسال (1) و يكماه گفته اند واگر كمتر از ششماه طفل از شكم بيفتد ولاحق گردانيدن او بپدر ممكن باشد باو ملحق بايد گردانيد وبمجرد آنكه زن فاحشه باشد شوهر نميتواند گفت كه فرزندى كه ازو حاصل شده باشد فرزند او نيست وباين گفتن ومجرد فاحشه كى آنزن فرزندى آن فرزند بر طرف نميشود واگر چه زن دايمى باشد مگر آنكه ميان زن وشوهر لعان واقع شود چنانچه زود باشد كه كيفيت لعان مذكور گردد واما اگر متعه يا كنيز باشد بمجرد گفتن شوهر فرزندى آن فرزند بر طرف ميشود ومحتاج بلعان كردن نيست وهمچنين جايز نيست نفى كردن فرزند بمجرد آنكه منى را در وقت انزال در غير فرج زن بريزد چه ممكن است كه منى بى شعور در فرج او ريخته شده باشد فصل چهارم در بيان احكام ولادت فرزند بدانكه سى امر بولادت فرزند تعلق دارد دو امر واجب وبيست ودو امر سنت وشش امر مكروه اما دو امر واجب اول مدد دادن زنان يا شوهر در وقت زاييدن زن واگر زنان متعذر باشند مردان محرم مدد


(1) شهيد ثانى طاب ثراه اند نقل اتفاق اصحاب فرموده كه اكثر حمل زياده بر يكسال نميشود ودر اخبار نيز يكسال ويكماه بنظر نرسيده است بلى روايت متعلق بحضرت خاتم النبين صلى الله عليه وآله اجمعين بيانى دارد كه حاشيه مجال آن را ندارد صدر دام ظله العالى

[ 303 ]

دهند واگر وجود مردان محرم نيز متعذر باشد غير ايشان از خويشان مدد كنند دوم ختنه كردن فرزند بعد از بالغ شدن او واما بيست ودو امر سنت اول غسل دادن مولود در وقت ولادت او دوم اذان در گوش راست او گفتن واقامت در گوش چپ او چه از حضرت امام بحق ناطق امام جعفر صادق عليه السلام منقولست كه مكروهى بعد از آن بطفل نميرسد واز ترس مرض ام صبيان محفوظ ميماند وشيطان برو دست نمييابد سيم خاك كربلا على ساكنها التحية والثنا بكام طفل ماليدن واگر خاك كربلا نباشد از آب دجله وفرات واگر آن نيز نباشد آب شيرين واگر آن نيز نباشد خرما يا عسل در آب ريختن تا شيرين شود وبكام او ماليدن وهمچنين سنت است كه خرما را بخايند وبكام طفل بمالند چهارم تراشيدن موى سر طفل در روز هفتم از ولادت پنجم تصدق كردن بوزن موى سر او طلا يا نقره ششم نام گذاشتن بر آن طفل در روز هفتم وبهترين نامها آنست كه محمد يا احمد يا على يا حسن يا حسين يا جعفر يا طالب يا چيزى كه در آن بندگى خدايتعالى باشد چون عبد الله وغيره اگر مولود پسر باشد نام گذارند واگر دختر باشد فاطمه نام كنند چه در حديث آمده كه مفلسى بخانه داخل نميشود كه در آن نام محمد واحمد وعلى وحسن وحسين وجعفر وطالب وعبد الله وفاطمه باشد هفتم كنيت ولقب بر طفل گذاشتن هشتم ختنه كردن طفل در روز هفتم از ولادت او نهم سوراخ كردن گوش راست طفل را در پائين وگوش چپ را در بالا دهم عقيقه كردن جهت طفل در روز هفتم يعنى گوسفند يا شتر كشتن ودادن قيمت آن مجزى نيست واگر طفل پيش از پيشين در روز هفتم از ولادت بميرد عقيقه او ساقط ميشود يازدهم آنكه گوسفند يا شترى كه بواسطه عقيقه طفل ميكشد بايد كه اگر فرزند پسر باشد گوسفند وشتر نر بكشد واگر دختر باشد ماده دوازدهم آنكه ميبايد كه در آن گوسفند صفتهاى كه در گوسفند قربانى شرطست باشد يعنى شاخ اندرونى شكسته وكور ولنگ ولاغر نباشد سيزدهم آنكه چهار يك گوسفند يا شتر را بزنى كه طفل را زايانيده باشد دهند واگر آن زن نباشد بمادر طفل دهند كه تصدق كند چهاردهم آنكه گوشت آنرا بپزند يا از آن طعامى سازند وبدرويشان دهند واقل آن ده درويش را طعام دادنست پانزدهم آنكه عقيقه كردن وموى سرتراشيدن در يك

[ 304 ]

مكان واقع شود وعقيقه بعد از تراشيدن موى سر باشد شانزدهم آنكه در وقت كشتن گوسفند ايندعاى منقول را بخواند يا قوم انى برئ مما تشركون انى وجهت وجهى للذى فطر السموات والارض حنيفا مسلما وما انا من المشركين ان صلوتى ونسكى ومحياى ومماتى لله رب العالمين لا شريك له وبذلك امرت وانا من المسلمين اللهم منك ولك بسم الله والله اكبر آنگاه نام طفل را ببرد وگوسفند را ذبح كند هفدهم آنكه اعضاى آن گوسفند يا شتر را از هم جدا كنند چه شكستن استخوانهاى آن مكروهست هجدهم عقيقه كردن طفل بعد از بالغ شدن بجهت خود اگر داند كه پدر عقيقه او نكرده است نوزدهم مباركباد گفتن كسى را كه فرزندى بهم رسيده باشد براى او بيستم خوردن به زن حامله را چه در حديث آمده كه هر زن حامله كه به بخورد طفل او خوبروى وخوش طبع باشد بيست ويكم خرما خوردن زن حامله در وقت ديدن نفاس چه از حضرت امير المؤمنين عليه السلام منقولست كه فرزند او در اين حالت از حكما گردد ودر بعضى احاديث وارد شده كه اگر رطب خورد فرزند او حكيم شود بيست ودوم پيچيدن طفل بخرقه سفيد واما آن شش امر مكروه اول كنيت كردن ابوالقاسم طفلى را كه نام او محمد كرده باشند وبعضى از مجتهدين اين را حرام ميدانند دوم نام طفل را حكيم يا خالد يا حارث يا ضرار يا مالك كردن سيم كنيت طفل را ابوحكيم يا ابومالك يا ابوعيسى كردن چهارم موى سر طفل را اندكى تراشيدن واندكى گذاشتن پنجم از گوشت عقيقه پدر ومادر وجماعتى كه عيال ايشان باشند خوردن ششم استخوان گوسفند يا شتر عقيقه را شكستن بلكه اعضاى آنرا جدا نبايد كرد فصل پنجم در بيان شير دادن طفل ومحافظت كردن او ودايه گرفتن بجهت او بدانكه چهارده امر بشير دادن طفل ومحافظت او ودايه او تعلق دارد دو امر از آن واجب است وشش امر سنت وشش امر مكروه اما دو امر واجب اول آنكه مادر طفل شيرى كه اول مرتبه از پستان او بعد از زاييدن بيرون مى آيد بخورد طفل دهد چه اگر آنطفل آن شير را نخورد زنده نمى ماند دوم اجرت آن شير بر پدر از مال خود واجب است بمادر دهد اما اجرت شير دادن در مدت دو سال از مال طفل بايد داد واگر طفل مال نداشته باشد بر پدر واجبست واما شش امر سنت اول آنكه شير دهنده مادر باشد چه بهترين

[ 305 ]

شيرها شير مادر است واگر مادر در شير دادن اجرت خواهد لابد است باز دادن مگر آنكه زن بيگانه بى اجرت شير دهد چه در اينصورت اجرت بمادر دادن لازم نيست واگر نيز مادر اجرت نطلبد او اولى از بيگانه است واگر مادر زياده از اجرت زن بيگانه خواهد زياده دادن لازم نيست واگر پدر دعوى نمايد كه زن بيگانه هست كه بى اجرت شير ميدهد ومادر منكر باشد قول قول پدر است با قسم دوم آنكه دو سال تمام شير دهد چه كمتر از دو سال بدو سه ماه جايز است اما ظلم است بر طفل وزياده از دو سال نيز جايز (1) است اما زيادتى اجرت ندارد سيم آنكه شير دهنده عاقله باشد چهارم آنكه مسلمان باشد پنجم آنكه عفيفه باشد ششم آنكه خوش شكل باشد واما آن شش امر مكروه اول آنكه زن شير دهنده كافره باشد اما اگر مضطر شوند زن جهوديه ميتواند شير دادن بشرطيكه او را از خوردن شراب وخوك منع بايد كرد دوم آنكه شير دهنده زن جهوديه باشد با قدرت بر غير او وكراهت در زن مجوسيه بيشتر است سيم دادن طفل را بر زن جهوديه هر گاه كه بخانه خود ببرد وشير دهد چهارم آنكه شير ولد الزنا باشد پنجم آنكه شير شير دهنده از زنا بهم رسيده باشد ودر بعضى از احاديث وارد شده كه اگر كنيزى بزنا حامله شده باشد وطفلى را شير دهد اگر آقاى او شير او را حلال كند حلال ميشود والا فلا ششم آنكه شير دهنده غير وبد خلق واحمق باشد وبمحافظت كردن طفل در دو سالى كه شير ميخورد مادر او اوليست از پدر واگر چه طفل پسر باشد وبعد از دو سال تا بالغ شدن بمحافظت كردن پسر پدر اولى است از مادر و اگر طفل دختر باشد تا هفت سال مادر بمحافظت اول اوليست از پدر وبعضى از مجتهدين تا ده سال گفته اند وبعضى برآنند كه تا شوهر نكرده است مادر اوليست از پدر در محافظت وقول اول اقويست واگر دختر پدر نداشته باشد تا وقت بالغ شدن مادر بمحافظت او اوليست از ديگرى وبعد از بالغ شدن اختيار خود دارد اما سنت است كه دختر تا شوهر نكند از مادر جدا نشود واگر يكى از پدر يا مادر طفل بميرد محافظت او تا وقت بلوغ بآن ديگرى متعلق است وهر گاه هيچيك از ايشان نباشد محافظت او بقول بعضى از مجتهدين بجد تعلق (2) دارد واگر جد نيز موجود نباشد


(1) زياده از يكماه يا دو ماه بدون ضرورة معلوم نيست صدر دام ظله (2) يعنى جد پدرى وبعداز فقدان بوصى پدر يا جد وبعد بخويشان بحسب مراتب ارث وبعد بحاكم شرع وبعد بعدول مؤمنين صدر دام ظله العالى

[ 306 ]

تعلق بخويشان دارد وبعضى از مجتهدين محافظت غير پدر ومادر را منع كرده اند ودر هشت موضع محافظت مادر ساقط ميشود وتعلق بپدر ميگيرد اول آنكه مادر كافره باشد وپدر مسلمان دوم آنكه مادر بنده باشد وپدر آزاد سيم آنكه مادر مؤمنه نباشد وپدر مؤمن باشد چهارم آنكه اگر مادر از محافظت او امتناع نمايد حاكم شرع (1) پدر را بر محافظت طفل جبر ميكند پنجم آنكه مادر شوهر ديگر كند ششم آنكه پدر خواهد كه بسفر رود چه در اينصورت بعضى از مجتهدين گفته اند كه محافظت مادر ساقط ميشود وپدر پسر را همراه ميبرد هفتم آنكه مادر جذام بهمرساند چه بعضى از مجتهدين برآنند كه پدر در اينصورت اوليست بمحافظت از مادر هشتم آنكه مادر ديوانه باشد فصل ششم در بيان نفقه وكسوت دادن بدانكه سه چيز سبب وجوب دادن نفقه وكسوت ميشود سبب اول خويشى چه نفقه پدر ومادر هر چند بالا روند ونفقه فرزندان او هر چند پايين آيند واجبست هر گاه قادر بر دادن نفقه وكسوت باشد وسواى پدر ومادر چون برادر وخواهر وفرزندان ايشان وعم وخال وعمه وخاله را نفقه دادن واجب نيست بلكه سنت مؤكده است وبعضى از مجتهدين نفقه آنها را نيز واجب ميدانند (2) وشرط نيست كه پدر ومادر مسلمان وعادل باشند پس اگر كافر وفاسق نيز باشند يا آنكه مفلس باشند نفقه ايشان واجبست ونفقه پدر ومادر وقتى واجبست كه زياده از قوت يكروز ويكشب جهت خود وعيال خود داشته باشد واگر از دادن نفقه با قدرت بر آن امتناع نمايد حاكم شرع او را بر نفقه دادن جبر ميكند وآنمقدار نفقه بايشان دهد كه ايشانرا كافى باشد وجامه كه ايشان بپوشند وخانه كه ايشان در آن ساكن باشند لازمست كه بايشان دهد اما نكاح كردن جهت ايشان با وجود احتياج او ونفقه زنان ايشان لازم نيست بلكه سنت است وهمچنين با وجود احتياج خدمتكار براى ايشان بهم رسانيدن ونفقه دادن او لازم نيست واگر نفقه خويشان را مدتى نداده باشد قضاى آن واجب نيست اما اگر ايشانرا حاكم شرع اذن داده باشد براى نفقه خود قرض كنند بواسطه آنكه خويش ايشان غايب باشد دادن آن قرض بر او واجبست وهر گاه پدر موجود نباشد يا موجود باشد ومفلس باشد نفقه فرزند بر جد لازم است وهر چند بالا رود واگر جد نيز موجود نباشد يا مفلس باشد بر اجداد مادرى واجبست كه بالسويه نفقه دهند وهر خويشى كه نزديكتر باشد مقدمست در نفقه دادن ايشان از آن از خويشى كه دورتر باشد وپدر ومادر وفرزندان


(1) ظاهرا بايد مقيد بعدم امكان جبر مادر باشد صدر دام ظله العالى (2) فرمايش بعض از مجتهدين اولى واحوط است صدر دام ظله العالى

[ 307 ]

در نفقه گرفتن برابرند سبب دوم زن بودن چه نفقه زن بر شوهر واجب ميشود بچهار شرط اول آنكه زن دايمى باشد چه نفقه متعه واجب نيست ونفقه زنى كه او را طلاق رجعى داده باشند وهنوز از عده بيرون نرفته باشد لازمست وآيا نفقه زن در عده وفات واجبست يا نه مجتهدين را در اين دو قولست دوم آنكه زن شوهر خود را بر دخول كردن قدرت كامل دهد پس اگر بر دخول او تمكين كامل نكند نفقه او واجب نيست وهمچنين نفقه زنيكه سركشى كند نيز واجب نيست سيم آنكه زن بالغ باشد چه نفقه زن غير بالغ لازم نيست وبعضى از مجتهدين نفقه زن غير بالغ ر ا نيز واجب (1) ميدانند چهارم آنكه زن مرتده نباشد چه نفقه مرتده ساقط است واگر چه حامله باشد بر قول بعضى از مجتهدين كه نفقه را جهت غير حمل لازم نميدانند وهر گاه اين چهار شرط بهمرسد هشت چيز بر شوهر واجب است اول آنكه شكم او را از نان سير كند دوم آنكه نان خورش باو دهد واگر مدتى نان ونانخورش بزن ندهد قضاى آن لازمست واگر زن بعضى از مدت با شوهر چيز نخورد قضاى آنمدت بر شوهر لازم نيست ونميتواند كه شوهر زن را تكليف كند كه با او چيزى بخورد وهر صباح زن نفقه خود را ميتواند طلبيد وصبر كردن تا شب لازم نيست پس اگر در اثناى روز او را طلاق باين دهد نفقه آنروز را ازو باز نميگيرد (2) اما اگر در اثناى روز سركشى كند آيا در بعضى نفقه رجوع مى كند يا نه ميانه مجتهدين در آن خلافست وزن نفقه زياده از يكروز نميتواند طلبيد واگر شوهر مفلس باشد او را مهلت دهد تا خدايتعالى وسعتى باو دهد وزن در اينصورت فسخ نكاح خود نميتواند كرد وبعد از آنكه شوهر مالدار شود نفقه سابق را ازو ميگيرد بشرطيكه (3) در مفلسى بقدر استطاعت ازو نفقه نگرفته باشد سيم آنكه جامه باو دهد كه او را بپوشاند وآن پيراهنست وزير جامه ومقنعه واگر از اهل تجمل وشرف باشد جامه جهت غير خانه او را لازمست ودر زمستان زيادتى جامه براى دفع سرما لازمست واگر در شهرى باشد كه پوستين پوشيدن زنان آنولايت را متعارف باشد جهت او نيز لازمست پوستين واگر در جامه دادن مدتى تقصير كند وجامه ندهد قضاى آنمدت بر شوهر لازمست ودر جنس نان ونانخورش وجامه رجوع ميكنند بزنانى كه مثل آنزن در آن شهر باشند چهارم آنكه خدمتكارى باو دهد اگر از اهل


(1) اين قول احوط است صدر دام ظله العالى (2) احوط تصالح وتراضى است صدر دام ظله (3) مراد از اين شرط خوب ظاهر نيست صدر دام ظله

[ 308 ]

خدمتكار باشد ولازم نيست كه جهت او كنيز بخرد وزياده از يك خدمتكار نيز لازم نيست واگر چه آنزن از اهل زياده از يك خدمتكار باشد ونفقه خدمتكار زن بر شوهر لازم نيست واگر زن خدمتكارى داشته باشد كه شوهر بآن راضى باشد خوب والا شوهر ميتواند او را بيرون كند وديگرى را بجاى او آورد واگر زن بشوهر گويد كه اجرت خدمتكار مرا بمن ده كه من خدمت خود ميكنم اجرت دادن بر شوهر لازم نيست واگر زن زياده از يك خدمتكار داشته باشد شوهر منع زياده از يك خدمتكار را ميتواند كرد وهمچنين پدر ومادر آنزن راتيز از آمدن نزد او مانع ميتواند شد وآيا او را از خوردن چيزهاى بد بو منع ميتواند كرد يا نه مجتهدين را در اين مسألة دو قولست اقرب (1) آنست كه او را منع ميرسد وهمچنين منع ميرسد او را از خوردن چيزهائى كه سبب بيمارى او شود واز خوردن زهر او را منع ميتوان كرد پنجم خانه كه زن در آنجا ساكن شود وغير شوهر در آن تردد نكند ششم فرشى كه روز بر بالاى آن نشيند ولحاف وبالشى كه شب در آن بخوابد وجهت خدمتكار او لحاف وبالش لازم نيست هفتم ظرفى كه زن در آن طبخ كند وظرفيكه در آن طعام بخورد وكوزه كه آب از آن بياشامد وكافيست كه آن از چوب باشد يا از گل هشتم چيزهائيكه (2) بآن بدن را از كثافت پاك كند چون شانه وروغن وصابون اما سرمه وبوى خوش واجرت حمام لازم نيست مگر آنكه سرما باشد چه در اينصورت اجرت حمام لازم است واجرت فصد وحجامت كننده ودوا جهت بيمارى او بر شوهر لازم نيست سبب سيم مالك بودن چه نفقه بنده وعلف حيوانات يا علف كرم ابريشم وزنبور عسل بر مالك واجب است واگر بنده كسى داشته باشد جايز است كه آقا نفقه او را از كسب او دهد اگر كسب او وفا بنفقه او كند واگر وفا نكند تتمه آنرا لازمست كه آقا بدهد ودر نفقه بنده رجوع ببندگان مثل آن آقا كنند وهر گاه آقا مفلس باشد يا از نفقه دادن امتناع نمايد حاكم شرع او را جبر ميكند بنفقه دادن يا فروختن آنها يا كشتن حيواناتى كه قابل كشتن باشند باب دوازدهم از كتاب جامع عباسى در بيان طلاق دادن زنان وعده نگاهداشتن ايشان وخلع مبارات وايلا وظهار ولعان با ايشان ودر آن چند مطلب است مطلب اول در طلاق دادن ودر آن


(1) اگر مانع از استيفأ حقوق او باشد والا خالى از اشكال نيست والله هو العالم صدر دام ظله (2) اقوى در نفقات ملاحظه معروف ومعتاد بين الزوجاتست پس لازم است انفاق قدر معروف و متعارف ومعتاد ومعهود بين النساء صدر دام ظله العالى

[ 309 ]

چند فصل است فصل اول در اقسام طلاق دادن بدانكه طلاق بر چهار قسمست قسم اول طلاق واجب وآن بر سه قسم است اول طلاق دادن شوهر زنى را كه باو گفته باشد كه پشت تو همچو پشت مادر منست چه در اينصورت حاكم شرع او را سه ماه مهلت ميدهد آنگاه واجبست بر او طلاق گفتن يا بعد از دادن كفاره دخول كردن دوم طلاق دادن زنيكه شوهر او قسم خورده باشد كه با او دخول نكند چه در اينصورت حاكم شرع او را چهار ماه مهلت ميدهد آنگاه طلاق گفتن يا دخول كردن واجبست سيم طلاق دادن خويشان شوهر وخويشان زن در حالتى كه اصلاح ميانه زن وشوهر ممكن نباشد باذن شوهر وبعضى از مجتهدين اينقسم را سنت ميدانند قسم دوم طلاق حرام وآن بر چهار قسمست اول طلاق دادن زنى كه حيض يا نفاس داشته باشد هر گاه شوهر بآن زن دخول كرده باشد وحاضر باشد دوم طلاق دادن زن بالغه كه حيض مى بيند وليكن حامله نباشد وباو شوهر دخول كرده باشد پيش از آنكه حيض بيند وپاك شود سيم زياده از يكمرتبه طلاق گفتن در يك مجلس چه بمذهب شيعه يك مرتبه لفظ طلاق كافيست ودوم وسيم حرامست اما در مذهب سنيان جايز است چهارم طلاق دادن زنيكه در آنشب نوبت خوابيدن پيش او باشد در آن شب طلاق گفتن حرام است بنابر قول بعضى از مجتهدين قسم سيم طلاق مكروه وآن بر دو قسمست اول طلاق دادن شوهر زن خود را در حالتى كه ميان ايشان التيام باشد چه در حديث وارد شده است كه خدايتعالى طلاق دادن را دشمن ميدارد دوم طلاق دادن زن بيمار خود را قسم چهارم طلاق سنت وآن در حالتيست كه شوهر ترسد كه از عهده حقوق زن بيرون نتواند آمد يا شكى از آن زن در دل داشته باشد وگاهى مجتهدين اينقسم طلاق را سنت ميگويند ومقابل طلاق بدعت ميخواهند واين طلاق را سنت بمعنى اعم ميگويند وگاهى طلاق سنت ميگويند ومراد ايشان آنست كه چون مرد زن را طلاق دهد بشرايط طلاق وبعد از آن بگذارد كه از عده بيرون رود آنگاه او را عقد كند اين را طلاق سنت بمعنى اخص ميگويند وطلاق سنت بمعنى اعم بر دو قسمست قسم اول طلاق باين يعنى طلاق دادنى كه شوهر را بعد از ايقاع صيغه طلاق بآنزن رجوع نميرسد وآن بر هفت قسم است اول طلاق

[ 310 ]

دادن زنيكه باو دخول نكرده باشد دوم طلاق دادن زنيكه از ديدن خون حيض مأيوس شده باشد سيم طلاق غير بالغه چهارم طلاق زنيكه چيزى بشوهر داده باشد كه در عوض آن او را طلاق گفته باشد چه در اينصورت ماداميكه آنزن رجوع در آن چيزيكه داده نكند شوهر رجوع نميتواند كرد تا آنكه او را شخصى نكاح كند پنجم طلاق دادن زن آزاد مرتبه سيم ودر كنيز مرتبه دوم چه در اينصورت رجوع نميتواند كرد تا آنكه شخصى ديگر آنزن را نكاح كند ودخول نمايد ششم طلاق دادن زن آزاد مرتبه ششم ودر كنيز مرتبه چهارم چه در اينصورت نيز شوهر رجوع نميتواند كرد تا آنكه شخصى او را بعقد در آرد ودخول كند هفتم طلاق دادن زن آزاد مرتبه نهم ودر كنيز مرتبه ششم چه در اينصورت نيز شوهر را رجوع نميرسد چه اگر طلاق عدى باشد حرام مؤبد ميشود واگر غير عدى باشد محتاج بآنست كه شخصى ديگر او را نكاح كند ودخول نمايد تا حلال شود چنانچه عنقريب مذكور شد قسم دوم رجعى وآن بر دو قسمست اول طلاقى كه شوهر را بعد از طلاق گفتن رجوع كردن جايز است وآن ما سواى طلاق باين است دوم طلاق عدى وآنچنانست كه زنى را بشرايط طلاق طلاق دهند ودر عده بآنزن رجوع كنند ودخول نمايند آنگاه بگذارند كه حيض به بيند ديگر طلاق دهند آنگاه در عده رجوع نمايند و باز دخول كنند وهر گاه اينچنين طلاق دهند زن آزاد را سه مرتبه وكنيز را دو مرتبه شوهر را ديگر نميرسد كه باو رجوع كند ودخول باو حرامست تا آنكه شخصى ديگر آنزن را بنكاح دايمى در آورد ودخول كند ودر مرتبه ششم آزاد ودر چهارم كنيز نيز حرام ميشود تا آنكه ديگرى بنكاح دايمى باو دخول كند ودر مرتبه نهم زن آزاد ودر مرتبه ششم كنيز بر شوهر اول حرام مؤبد ميشود واگر همچنين طلاق بگويند ودر عده رجوع نكنند بلكه بگذارند كه از عده بيرون رود وعقد كنند در مرتبه نهم آزاد ودر مرتبه ششم كنيز حرام مؤبد نميشود بلكه هر گاه شخصى بنكاح دايمى با آنزن دخول كند حلال ميشود وفرقى نيست در آن شخصيكه در اين مراتب ميانه زن وشوهر بنكاح دايمى در ميايد از آنكه بنده باشد يا آزاد واگر اين شخص در حالت حيض ونفاس بآنزن دخول كند بعد از مفارقت او آيا بر شوهر حلال ميشود يا آنكه شرط است كه در حالتى كه زن از حيض پاك شود آن شخص دخول كند تا آنكه حلال شود مجتهدين را درين دو قولست وشرط است كه آن شخص در فرج

[ 311 ]

دخول كند پس اگر بى دخول منى خود را در فرج آنزن بريزد حلال نيمشود وهمچنين اگر در غير قبل نيز دخول كند فصل دوم در بيان شروط طلاق بدانكه شروط طلاق پانزده است اول صيغه طلاق مثل آنكه شوهر بزن خود گويد انت طالق يعنى تو طالقى يا آنكه اشاره بزن كند وگويد هذه طالق يعنى اين زن طالق است يا آنكه بگويد زوجتى طالق يعنى زن من طالق است وسواى اينطريق پيش شيعه طريق ديگر صحيح نيست پس اگر كسى بزن خود گويد انت طلق يعنى تو طلاقى يا تو از مطلقاتى يا تو مطلقه ومثل اينها طلاق واقع نميشود وهمچنين طلاق صحيح نيست اگر بزن خود گويد كه تو حليه وبريه از شوهر ومثل اينها زيرا كه اين لفظها صريحا دلالت بر طلاق ندارند وطلاق واقع نمى شود اگر چه بآن قصد طلاق كنند دوم آنكه صيغه طلاق را بغير عربى نگويد هر گاه قدرت بر عربى گفتن داشته باشد واگر قادر بر آن نباشد بهر طريقى كه قدرت بر آن دارد صحيح است سيم آنكه صيغه را بلفظ بگويد هر گاه قادر بر گفتن باشد پس اگر بلفظ نگويد وقادر بر تلفظ نباشد وكتابت كند يعنى صيغه طلاق را بنويسد طلاق صحيح نيست خواه شوهر حاضر باشد وخواه غايب وبعضى از مجتهدين گفته اند كه اگر غايب باشد نوشتن صحيح است واگر قادر نباشد بر گفتن مثل آنكه گنگ باشد اشارت كافيست ودر حديث آمده كه در اينصورت بايد كه مقنعه بر سر آنزن اندازد تا دلالت كند بر آنكه زن را لازمست كه بعد از اين رو از او بپوشاند وبعضى از مجتهدين برآنند كه اگر شوهر زن را مخير سازد ميانه طلاق وغير طلاق وقصد طلاق نكند وزن اختيار طلاق كند صحيح است چهارم آنكه صيغه را معلق بر شرطى يا صفتى نسازد چون آمدن حاجيان از حج پس اگر معلق سازد صحيح نيست پنجم آنكه بعد از صيغه طلاق چيزى ديگر ذكر نكند كه منافى طلاق باشد مثل آنكه بعد از آنكه گويد انت طالق بگويد نصف طلقه ششم (1) آنكه در صيغه طلاق قصد انشا كند يعنى قصد ماضى ومستقبل وحال نكند پس اگر اين قصدها كند صحيح نيست هفتم آنكه طلاق دهنده بالغ باشد پس اگر طفل باشد صحيح نيست اگر چه ولى او را اذن دهد واگر چه ده ساله باشد وبعضى از مجتهدين طلاق دادن ده ساله را صحيح ميدانند هشتم آنكه طلاق دهنده عاقل باشد چه طلاق ديوانه صحيح نيست و ولى ديوانه را كه تمام وقت ديوانه باشد زن او را طلاق (2) ميتواند داد واما اگر ديوانگى


(1) بطريقيكه عرفا مجموع را كلام واحد گويند صدر دام ظله (2) واز زمان بلوغش ديوانه بوده و مع ذلك خالى از اشكال نيست صدر دام ظله

[ 312 ]

او دورى باشد طلاق ولى صحيح نيست نهم آنكه طلاق دهنده باختيار طلاق دهد پس اگر او را باكراه بر آن دارند صحيح نيست دهم آنكه طلاق دهنده قصد طلاق كند پس طلاق مست وخفته وبيهوش وغافل صحيح نيست وهمچنين اگر نام زنى طالق باشد ودر وقت صيغه گفتن طلاق قصد نام آنزن كند صحيح نيست يازدهم آنكه زنى را كه طلاقش ميگويند بايد كه زن دايمى باشد چه طلاق متعه وكنيزى كه باو دخول كرده باشند بسبب مالك شدن وزنيكه بشبهه باو دخول كنند صحيح نيست دوازدهم آنكه در وقت طلاق دادن بايد كه زن از حيض ونفاس پاك باشد اگر باو دخول كرده باشد وحيض ميديده باشد وحامله نباشد وشوهر او حاضر باشد پس اگر شوهر باو دخول نكرده باشد وحاضر نباشد وعالم باشد كه از پاكى بپاكى ديگر انتقال كرده يا آنكه آبستن باشد طلاق دادن او در حالتى كه حيض ونفاس دارد صحيح است سيزدهم آنكه زنى را كه طلاق ميدهند ميبايد كه در لفظ يا در قصد معين باشد پس اگر مجهول باشد چون طلاق دادن يكى از دو زن صحيح نيست وبعضى از مجتهدين گفته اند كه طلاق در اينحالت صحيح است وتعيين آن بقرعه ميشود يا آنكه شوهر تعيين ميكند چهاردهم آنكه در وقت طلاق گفتن دو عادل حاضر باشند وهر دو بيكبار بشنوند پس اگر حاضر نباشند يا آنكه هر دو بيكبار نشنوند يا آنكه يك عادل بشنود ويكى نشنود يا آنكه عادل نباشند صحيح نيست وبعضى از مجتهدين عدالت ظاهرى را در طلاق كافى ميدانند پانزدهم آنكه آن دو عادل مرد باشند چه شنيدن زنان در طلاق معتبر نيست نه تنها ونه با مردان فصل سيم در بيان رجوع كردن شوهر بعد از طلاق بدانكه رجوع كردن شوهر در طلاق رجعى جايز است واين بر دو قسمست قسم اول قولى مثل آنكه شوهر بزن گويد راجعتك واسترجعتك يعنى رجوع كردم من در نكاح تو يا آنكه انكار طلاق كند واگر شوهر گنگ باشد اشاره او يا بر گرفتن مقنعه از سر او كه رجوع از آن فهميده شود بجاى گفتن است قسم دوم فعلى چون دخول كردن بآن زن يا بوسيدن يا دست بشهوت برو ماليدن واگر آنزن را كه طلاق رجعى گفته اند در عده عقد كنند آيا عقد كردن رجوع است يا نه مجتهدين را در اين دو قولست وهمچنين خلافست در صحت معلق ساختن رجوع بر شرطى ودر رجوع كردن

[ 313 ]

شوهر دانستن زن رجوع او را شرط نيست پس اگر زن غايب را طلاق دهند ودر عده رجوع كنند صحيح است وواجب نيست گواه گرفتن بر رجوع كردن بلكه سنت است وحرام بودن دخول بزن چون حايض بودن آنزن مانع رجوع كردن بآن زن نيست پس اگر در حالتى كه زن حيض داشته باشد يا احرام بسته باشد رجوع كند صحيح است واگر اختلاف شود ميانه زن وشوهر در رجوع باو با دخول وزن منكر دخول باشد قول قول زنست با قسم واگر زن دعوى كند بر شوهر كه عده او تمام شده در زمانى كه احتمال داشته باشد كه راست گويد مثل آنكه بيست وشش روز ودو لحظه از طلاق گفتن او گذشته باشد قول قول زنست با قسم وظاهر بعضى (1) احاديث دلالت بر قول مرد ميكند چه قول زنرا در چيزهائى كه معتاد نباشد قبول نميكنند مگر گواهى دادن چهار زن عادله كه بر باطن آنزن مطلع باشند فصل چهارم در بيان عده داشتن زنان يعنى انتظار كشيدن ايشان مدتى معين را كه شارع جهت ايشان قرار داده كه آنمدت تا منقضى نشود شوهر نكند وآن بر دو قسم است قسم اول جماعتى از زنان كه عده ايشان سه مرتبه از حيض پاك شدنست وايشان جمعى از زنانند كه عادتى مقرر داشته باشند كه در هر ماهى چند روز معين حيض بينند وبا ايشان دخول كرده باشند وحشفه در قبل ايشان غايب شده باشد اگر چه انزال منى نكرده باشند در قبل آنها پس چون ايشان را طلاق دهند بايد كه اين طايفه سه مرتبه از حيض پاك شوند واگر شوهر اين قسم زنان ذكر بريده باشد وخصيتين او باقى باشد آيا بعد از طلاق دادن عده بر ايشان واجبست يا نه مجتهدين را در اين خلافست واگر اينقسم زنان دعوى كنند كه عده ايشان تمام شده در زمانى كه ممكن باشد راست گويند قول ايشانرا قبول ميكنند وكمتر زمانى كه زنان سه حيض به بينند وپاك شوند بيست وشش (2) روز ودو لحظه است چه ممكن است كه بعد از طلاق بيك لحظه حيض ديده باشد وعادت او سه روز باشد ودر ميانه دو حيض ده روز پاك باشد وخلافست ميانه مجتهدين كه آيا لحظه اخيره داخل عده است يا آنكه علامت بيرون رفتن زنانست از عده اصح آنست كه لحظه اخيره داخل عده نيست بلكه آن علامت بيرون رفتن ايشانست از عده قسم دوم جماعتى از زنان كه سه ماه عده ايشانست وايشان چهار قومند اول


(1) عمل باين روايت احوط است صدر دام ظله (2) بلكه بيست وسه روز و سه لحظه ممكن است مثل آنكه بعداز وضع حمل پيش از رؤيت دم طلاق گويد بعداز آن لحظه خون نفاس آيد وقطع شود وكمتر ازين نيز ممكن است وبيان آن مافى با وضع حاشيه است صدر دام ظله العالى

[ 314 ]

زنانى كه عادتى مقرر در حيض ديدن نداشته باشند يا هر شش ماه يكمرتبه حيض بينند ودر سن زنانى باشند كه حيض ميبينند وايشان را طلاق دهند چه عده ايشان سه ماه است اگر در وقت ديدن ماه طلاقش دهند والا دو ماه هلالى وسى روز عده ايشان است دوم زنانى كه بالغ نباشند چه بر قول بعضى از مجتهدين بعد از طلاق دادن واجب است بر ايشان كه سه ماه عده دارند وبعضى از مجتهدين گفته اند كه ايشان عده ندارند سيم زنانى كه از حيض ديدن مأيوس شده باشند واوان يأس گاهى كه از طايفه قريشى يا نبطى نباشند (1) در پنجاه سالگى بهم ميرسد واگر از طايفه قريشى يا نبطى باشند در شصت سالگى چه عده ايشان بعد از طلاق بر قول بعضى از مجتهدين سه ماهست وبعضى برآنند كه ايشان عده ندارند چهارم زنان حامله كه حمل ايشان از غير شوهرى باشد كه ايشانرا طلاق گفته چه عده ايشان سه ماه است (2) قسم سيم جماعتى از زنان كه عده ايشان دو مرتبه از حيض پاك شدن است وايشان دو قومند اول كنيزانى كه ايشانرا عادتى مقرر باشد وبعقد با ايشان دخول كرده باشند چه عده ايشان بعد از طلاق دادن دو مرتبه از حيض پاك شدنست اگر چه شوهر ايشان آزاد باشد وكمتر زنانى كه كنيزان از عده بيرون آيند سيزده روز ودو لحظه است دوم زنانيكه بعقد متعه با ايشان دخول كرده باشند چه عده ايشان دو مرتبه از حيض پاك شدنست هر گاه ايشان را عادت مستقيم باشد قسم چهارم جماعتى از زنان كه عده ايشان چهل و پنج روز است وايشان نيز دو قومند اول كنيزانى كه ايشان را بعقد متعه دخول كرده باشند وحيض نه بينند دوم زنانى كه ايشان را بعقد متعه دخول كرده باشند و حيض نه بينند اما در سن زنانى باشند كه حيض بينند چه عده ايشان نيز چهل وپنج روز است قسم پنجم جماعتى از زنان كه عده ايشان نه ماهست وايشان زنانى اند كه يكمرتبه يا دو مرتبه حيض بينند وديگر نه بينند چه بعد از طلاق عده ايشان نه ماهست وبعضى از مجتهدين گفته اند كه عده اينقسم زنان ششماه است (3) قسم ششم جماعتى از زنانند كه عده ايشان بزاييدن ايشان منقضى ميشود وآنها زنان حامله اند چه زنان حامله را هر گاه طلاق دهند بزاييدن از عده بيرون ميروند اگر چه بعد از طلاق دادن بيك لحظه بزايند بشرط آنكه حمل از كسى باشد كه بجهت او عده


(1) در نبطى اشكال است صدر دام ظله العالى (2) اگر ذات الشهود باشد واگر ذات الاقراء باشد معلوم نيست كه عده سه ماه باشد بلكه تصريح كرده اند كه سه طهر است بنابر اينقسم على حده نخواهد بود صدر دام ظله (3) وبعضى يكسال هم گفته اند واين احوط واولى است صدر دام ظله العالى

[ 315 ]

نگاه ميدارند يا احتمال داشته باشد كه ازو باشد چون فرزند زنى كه شوهر باو لعان كرده باشد وبعضى از مجتهدين برآنند كه عده حامله در طلاق كمتر از مدت سه ماه زاييدن او است پس اگر زاييدن او كمتر از سه ماه باشد عده او زاييدن اوست واگر سه ماه كمتر از زاييدن باشد عده او سه ماه است واگر حمل زن از زنا باشد عده ندارد (1) واگر زنى را در سفر طلاق دهند وخواهند كه خواهر او را تزويج كنند يا خواهند كه زياده بر چهار زن بعد از طلاق يكى از ايشان در سفر تزويج كنند بايد نه ماه صبر كنند چه احتمال حامله بودن زن هست قسم هفتم جماعتى از زنان كه عده ايشان چهار ماه وده روز است وايشان جماعتى از زنانند كه شوهران ايشان مرده باشند اگر چه شوهران ايشان بنده باشند چه بر ايشان لازمست كه چهار ماه وده روز عده نگاه دارند ودر آن مدت ترك زينت كنند يعنى جامه نيكو نپوشند وبوى خوش بكار نبرند يعنى بر خود نزنند وسرمه نكشند واگر احتياج بسرمه پيدا كنند شب بكشند وروز پاك كنند وحنا نه بندند وسفيد آب بروى نمالند وهر چه در عرف وعادت آنرا زينت دانند بر ايشان حرام است اما ايشان را پوشيدن لباس مخصوص لازم نيست زيرا كه آن بسبب اختلاف شهرها وعادتها مختلف ميشود پس هر جامه كه در عرف وعادت آنرا زينت گويند نپوشند اما سر خود را شانه زدن وبدن را از چرك پاك گردانيدن ومسواك كردن و ناخن گرفتن ودر خانهاى عالى بودن وبر فرشهاى نيكو نشستن حرام نيست و همچنين زينت كردن فرزندان وكنيزان وزنانى كه شوهران ايشان مرده باشند نيز حرام نيست ودر آنچه مذكور شد فرقى ميانه زنان مدخوله وغير مدخوله وكوچك و بزرگ نيست خواه در حيض ديدن عادتى مقرر داشته باشند وخواه نداشته باشند وهمچنين كنيزانى كه آقا بايشان دخول كرده باشد حامله باشند بعد از مردن آقا چهار ماه وده روز عده نگاه ميدارند قسم هشتم كنيزانى كه شوهران ايشان مرده باشند اگر چه آن شوهران آزاد باشند چه عده ايشان بعد از مردن شوهران ايشان شصت وپنج روز است نصف عده زنان آزاد وآنچه در زن آزاد مذكور شد از ترك زينت كردن بر كنيز نيز واجبست وبعضى از مجتهدين گفته اند كه عده كنيزان نيز بعد از مردن شوهران ايشان چهار ماه وده روز است واگر كنيز در عده آزاد شود


(1) خالى از اشكال نيست صدر دام ظله العالى

[ 316 ]

عده او نيز مثل عده آزاد است اما اگر در عده باين باشد همان عده رجعيه كنيزان را تمام ميكند قسم نهم جماعتى از زنان كه حامله باشند وشوهران ايشان مرده باشند چه عده ايشان دورترين دو مدتست از چهار ماه وده روز وزاييدن يعنى هر كدام ازيند و مدت كه دورتر باشد آن عده ايشان است پس اگر كمتر از چهار ماه وده روز بزايد عده آن چهار ماه وده روز است واگر زاييدن او زياده باشد عده او زاييدن اوست قسم دهم زنانى كه شوهران ايشان گم شده باشند وخبرى از ايشان ظاهر نباشد وخويشان نداشته باشند كه نفقه زنان ايشان دهند واگر نفقه بايشان ندهند وآنزنان از نفقه خود عاجز آيند وصبر نكنند حال خود را بحاكم شرع عرض نمايند حاكم شرع چهار سال ايشانرا انتظار ميفرمايد ونفقه از بيت المال بايشان ميدهد ودر اينمدت چهار سال خبر از شوهران ايشان ميگيرد وتفحص حال ايشان در آن جهتى كه گم شده اند ميكند پس اگر خبرى از ايشان بهم نرسد ولى گم شده (1) ايشان را طلاق ميدهد وعده ايشان چهار ماه وده روز است بر قول مشهور واگر ولى طلاق ندهد حاكم شرع خود طلاق ميدهد واگر شوهر ايشان در عده پيدا شود او اولى است بزن خود واگر بعد از تمام شدن عده پيدا شود زن او نيست خواه آنكه آنزن شوهر كرده باشد وخواه نكرده باشد تتمه واجبست بر هر كسى كه كنيز مدخوله را ميفروشد يا كنيزى را كه بخريدن يا بهر نحوى كه باشد مالك شود وآن كنيز جوان باشد وحيض بيند آنكه انتظار بكشد كه كنيز يك حيض بيند آنگاه با او دخول كند واگر حيض نه بيند اما در سن زنى باشد كه حيض مى بيند واجبست بر او كه چهل وپنج روز انتظار بكشد آنگاه دخول كند واگر كنيز حامله باشد آنقدر انتظار بكشد كه بزايد يا آنكه چهار ماه وده روز بگذرد آنگاه دخول كند وآيا در مدت استبرا غير از دخول كردن بوسه وغير آن نيز حرامست يا نه مجتهدين را در آن دو قولست اقوى آنست كه جايز است واگر در ايام استبرا دخول كند آيا استبرا ساقط ميشود يا نه در اين نيز دو قولست اقوى آنست كه استبرا لازمست واگر دو عادل گواهى دهند كه مالك اول استبرا كرده يا آنكه در حالتى كه حيض دار باشد باو منتقل شود يا آنكه زن او بوده باشد يا آنكه مالك او


(1) البته باذن حاكم شرع احوط و اولى است صدر دام ظله

[ 317 ]

زنى باشد استبرا در اينصورتها واجب نيست ودر مدت عده رجعيه نفقه او بر شوهر لازمست بطريقى كه در نكاح مذكور شد وحرامست بر آن زن بيرون رفتن از خانه كه او را در آنخانه طلاق گفته بغير عذر وبر شوهر نيز بيرون كردن او از خانه حرامست مگر آنكه كارى كند كه مستوجب حد زدن باشد چه او را جهت حد زدن بيرون ميتوان كرد يا آنكه اهل خانه او را آزار كنند چه در اينصورت نيز جايز است كه او را از خانه بيرون كند وبخانه ديگر فرستد وهمچنين نفقه كنيز نيز در عده رجعيه لازمست ودر عده باين نفقه لازم نيست مگر آنكه حامله باشد مطلب دوم در بيان خلع ومبارات كردن وآن چنانست كه ميانه زن وشوهر رنجش بهم رسد وزن تمام مهر خود را يا بعضى از آن را بشوهر ببخشد كه در عوض آن او را طلاق گويد وفرق ميانه خلع ومبارات آنست كه خلع رنجش از طرف زنست ومبارات از هر دو طرف واقسام خلع سه است حرام وسنت ومباح اما خلع حرام وآن وقتى است كه شخصى زن خود را باكراه بر آن دارد كه خلع كند وهمچنين حرام است هر گاه شخصى زن خود را از بعض حقوق او باز دارد تا خلع كند واما خلع سنت آنست كه زن بشوهر گويد كه من كسى را بر تو بياورم كه تو از آن آزرده شوى وبعضى از مجتهدين در اينوقت خلع را واجب ميدانند واما خلع مباح وآن گاهى است كه زن از مرد آزرده باشد ومالى باو دهد تا او را خلع كند وشروط خلع ومبارات زياده بر شروطى كه در طلاق مذكور شد شش چيز است اول ايجاب چون خالعتك يا بارئتك يعنى شوهر گويد بزن خود كه خلع كردم با تو يا مبارات كردم با تو وآيا بعد از صيغه خلع بيفاصله طلاق بايد گفت يا آنكه خلع فسخ است ومحتاج بطلاق نيست ميانه مجتهدين در اين خلافست اقرب آنست كه خلع فسخ است ومحتاج بطلاق نيست اما اگر بلفظ طلاق واقع شود مستغنى از صيغه خلع است دوم قبول زن بى فاصله پيش از ايجاب يا بعد از ايجاب سيم آنكه ميبايد خلع بآزرده گى زن واقع شود ومبارات بآزردگى شوهر وزن هر دو پس اگر خلع بى آزرده گى زن واقع شود ومبارات بى آزرده گى زن وشوهر واقع شود صحيح نيست واحيانا اگر بصيغه طلاق واقع شود طلاق رجعى خواهد بود وشوهر را در عده ميرسد كه رجوع كند چهارم آنكه چيزى كه زن در عوض طلاق بشوهر ميدهد بايد چيزى باشد كه مسلمانان مالك آن توانند


ظاهرا محتاج ببيان وتقصير است صدر دام ظله

[ 318 ]

شد پس اگر چيزى باشد كه مسلمانان مالك آن نتوانند شد مثل شراب وگوشت خوك صحيح نيست وآن عوض مقدارى معين ندارد بلكه آنچه در عوض ميدهد جايز است كه در خلع زياده از مهر باشد اما در مبارات ميبايد كه از مهر زياده نباشد وخلع كردن كنيز بى اذن آقا صحيح نيست اما اگر آقا اذن دهد صحيح است وآن عوض را وقتى كه كنيز آزاد ميشود ميدهد واگر بنده شخصى بى اذن آقا با زن خود خلع كند آن عوض ملك آقا است وخلع صحيح است پنجم آنكه صيغه خلع ومبارات را بايد كه دو مرد عادل بالغ بيكدفعه بشنوند بطريقى كه در طلاق مذكور شد پس اگر دو مرد عادل بيكدفعه نشنوند صحيح نيست ششم آنكه خلع ومبارات مجرد از شرط باشد مگر آنكه شرطى باشد كه خلع و مبارات آنرا لازم داشته باشد چون شرط آنكه هر گاه زن در آن عوض رجوع كند شوهر نيز در زوجيت رجوع نمايد چه اين شرط صحيح است زيرا كه هر گاه عقد خلع و مبارات منعقد ميشود شوهر را رجوع نميرسد مگر آنكه زن در آن عوضى كه بشوهر داده است در عده رجعيه رجوع كند چه در اينصورت شوهر را نيز ميرسد كه در عده رجوع نمايد اما اگر زن طفل باشد يا غير مدخوله باشد يا يايسه يعنى از حيض ديدن مأيوس شده باشد در عوض رجوع نميتواند كرد واگر زن وشوهر در قدر عوض يا جنس آن اختلاف كنند قول زن مقدمست با قسم مطلب سيم در بيان ظهار وايلا كردن با زن خود ودر آن دو فصل است فصل اول در اقسام ظهار كردن وشروط آن بدانكه ظهار بر دو قسم است اول آنكه كفاره آن پيش از دخول كردن است وآن چنانست كه شخصى بزن خود گويد كه پشت تو همچو پشت مادر من است چه در اينصورت حرامست بر او دخول كردن تا آنكه كفاره ندهد چنانچه در بحث كفاره مذكور شد دوم آنكه كفاره آن بعد از دخول كردنست وآن چنانست كه شخصى بزن خود گفته باشد كه پشت تو همچو پشت مادر منست اگر با تو دخول كنم پس در اينصورت اگر بآنزن دخول كند ظهار بهم ميرسد وكفاره برو لازم ميشود وشروط ظهار كردن نه است اول صيغه مثل انت على كظهر امى يعنى تو بر من همچو پشت مادر منى وآيا در اينحكم غير مادر چون خواهر و دختر از زنان محرم خواه نسبى وخواه رضاعى با مادر مساوى اند يا اينحكم مخصوص مادر است ميانه مجتهدين در اين خلافست اقرب آنست كه همه در اينحكم مساويند واگر شخصى بزن خود

[ 319 ]

گويد كه پشت تو همچو پشت زن فلانكس است ظهار واقع نميشود دوم آنكه ظهار كننده بالغ باشد پس اگر طفل باشد صحيح نيست سيم آنكه ظهار كننده عاقل باشد پس اگر ديوانه باشد صحيح نيست چهارم آنكه ظهار كننده قصد ظهار كند ومختار باشد پس اگر از مست يا خفته يا بيهوش يا كسى كه او را باكراه بر آن دارند واقع شود صحيح نيست پنجم آنكه بآنزن دخول كرده باشد پس اگر دخول نكرده باشد ظهار كردن با او صحيح نيست چنانچه در روايت فضل بن يسار از حضرت امام بحق ناطق امام جعفر صادق عليه السلام وارد شده وبعضى از مجتهدين اين را شرط نميدانند واصح قول اولست ودر دخول كردن دخول در دبر كافيست ششم آنكه ظهار را معلق بر صفتى نسازد پس اگر معلق بر صفتى سازد چون طلوع آفتاب مثلا صحيح نيست واگر ظهار را معلق بر شرط سازد آيا صحيح است يا نه مجتهدين را در اين خلافست اقرب آنست (1) كه صحيح است هفتم آنكه صيغه ظهار را دو مرد عادل بيكبار بشنوند بطريقى كه در طلاق مذكور شد پس اگر دو مرد عادل بيكبار نشنوند صحيح نيست هشتم آنكه در حالتى كه شوهر صيغه ظهار ميگويد ميبايد كه آنزن از حيض ونفاس پاك باشد هر گاه شوهرش حاضر باشد وحامله نباشد ودر آن پاكى دخول باو نكرده باشد چنانكه در طلاق مذكور شد پس اگر ظهار كند در حالتى كه حيض يا نفاس داشته باشد يا حامله باشد يا در آن پاكى با او دخول كرده باشد صحيح نيست نهم آنكه ظهار را بلفظ ظهر يعنى پشت واقع گرداند پس اگر بزن خود گويد كه دست تو همچو دست مادر منست ظهار نيست وآيا اسلام شرطست يا نه ميانه مجتهدين خلافست در اين مسألة وآيا در ظهار نكاح دايمى شرطست ومتعه را ظهار ميتوان كرد يا نه مجتهدين را در اين مسألة نيز خلافست وآيا اگر ظهار را بمدتى معين معلق دارند صحيح است يا نه مجتهدين را در اين دو قولست اقرب آنست كه صحيح است وهمچنين مجتهدين را دو قولست در اينكه آيا حكم ظهار مكرر ميشود بمكرر كردن ظهار يا آنكه در حكم يكمرتبه ظهار كردن است اقرب آنست كه مكرر ميشود وكفاره ظهار در قسم اول وقتى واجب ميشود كه اراده دخول كند زيرا كه پيش از دخول كردن كفاره واجبست وجايز نيست دخول كردن پيش از كفاره واگر پيش از كفاره دادن دخول كند از روى عمد وعلم دو كفاره بر او واجب ميشود واگر مكرر دخول كند كفاره دخول كردن مكرر ميشود نه كفاره ظهار اما اگر دخول نكند وطلاق


(1) محتاج بمراجعه است صدر دام ظله

[ 320 ]

دهد وبگذارد كه از عده بيرون رود آنگاه عقد كند ودخول كند كفاره ندارد وهمچنين كفاره ندارد اگر با كنيز ظهار كند آنگاه آن كنيز را بخرد بر قول بعضى از مجتهدين واگر شوهر از دخول كردن زنى كه با او ظهار كرده امتناع نمايد زن حال خود را بحاكم شرع عرض ميكند و حاكم او را سه ماه مهلت ميدهد بآنكه يا كفاره دهد ودخول كند يا آنكه او را طلاق دهد وبعد از سه ماه اگر شوهر امتناع نمايد حاكم او را جبر ميكند بر يكى از اينها باين طريق كه طعام وآب را بر او تنگ ميگرداند تا آنكه اختيار يكى از اينها كند فصل دوم در ايلا كردن وآن چنانست كه شخصى قسم بخورد كه با زن دايمى خود دخول نكند مطلقا يا زياده از چهار ماه بقصد ضرر رسانيدن بآنزن وشروط ايلا كردن هشت است اول آنكه آن شخصى كه سوگند ميخورد بالغ باشد چه سوگند طفل صحيح نيست دوم آنكه عاقل باشد چه اگر ديوانه باشد صحيح نيست سيم آنكه قصد كند ومختار باشد پس اگر غافل يا مست يا خفته يا كسى باشد كه او را باكراه بر آن دارند صحيح نيست چهارم آنكه بزنى كه سوگند ميخورد كه با او دخول نكند بايد كه زن نكاحى او باشد چه اگر كنيز آنكه بآنزن دخول كرده باشد چه اگر دخول نكرده باشد صحيح نيست ششم آنكه سوگند را باسم خدايتعالى بخورد چنانچه در بحث سوگند مذكور شد پس اگر بغير اسم خدا سوگند خورد سوگند نيست وبعربى گفتن آن لازم نيست پس اگر بفارسى با زن خود گويد كه والله ديگر با تو دخول نميكنم ايلا واقع ميشود وسوگند خوردن بطلاق زن وآزادى بنده صحيح نيست خلاف مر سنيان را كه ايشان ميگويند صحيح است هفتم آنكه صريح بگويد كه والله من آلت خود را در فرج تو غايب نكنم پس اگر بكنايه گويد مثل آنكه والله كه با تو سر بر يك بالين نگذارم يا در زير يك سقف نباشم صحيح نيست واگر چه باينها قصد ايلا كند (1) واگر گويد كه والله با تو جماع نكنم يا وطى نكنم وقصد ايلا كند صحيح است هشتم آنكه سوگند خوردن را مجرد سازد از شرط وصفت پس اگر معلق بر شرطى يا صفتى سازد صحيح نيست (2) وبعضى از مجتهدين اين را شرط نميدانند وهر گاه اين شروط بهم رسد زن در اينصورت حال خود را بحاكم شرع عرض ميكند وحاكم شرع او را چهار ماه مهلت ميدهد ومخير ميسازد ميانه دخول كردن وكفاره دادن يا طلاق گفتن وبعد از چهار ماه اگر از اينها امتناع


(1) البته احتياط را ترك ننمايند صدر دام ظله العالى (2) البته ترك احتياط را ننمايند صدر دام ظله

[ 321 ]

نمايد جبرش ميكند بر يكى از اينها واگر طلاق باين دهد حكم ايلا باطل ميشود واگر در اثناى چهار ماه شوهر مرتد شود ايام ارتداد او داخل چهار ماه نيست واگر بنده يا خواجه سرا با زن خود ايلا كند صحيح است وهر كس كه اعتقاد بخداى تعالى داشته باشد وايلا كند صحيح است واگر كسى سوگند خورد بر ترك دخول بمدتى معين وآن مدت منقضى شود آنگاه دخول كند كفاره ندارد واگر كسى ايلا كند با كنيزى آنگاه او را بخرد وآزاد كند وعقد كند حكم ايلا باطل ميشود يا نه وآيا حكم ايلا بمجرد خريدن آن كنيز باطل ميشود مجتهدين را در اينخلافست واگر چند مرتبه ايلا كند آيا كفاره آن مكرر ميشود يا همه يك حكم دارد در اين نيز خلافست اقرب آنست كه مكرر نميشود مگر آنكه در زمانهاى مختلف ايلا كند مثل آنكه گويد والله ششماه با تو دخول نكنم وبعد از ششماه بگويد والله كه ششماه ديگر با تو دخول نكنم وكفاره با دخول كردن در ايلا وقتى واجب ميشود كه عمدا واقع شود پس اگر سهوا دخول كند يا بشبهه يا بجنون واقع شود كفاره ندارد وآيا حكم ايلا بسبب اين دخول كردن باطل ميشود يا نه ميانه مجتهدين در اين مسألة خلافست واگر اختلاف شود ميانه زن وشوهر انقضاى چهار ماه قول كسى مقدمست كه دعواى ابقاى آن ميكند واگر اختلاف در زمان ايقاع ايلا واقع شود قول كسى مقدمست كه دعواى تاخر منقضى بودن ايلا ميكند واگر ميانه جهود ونصارى ايلا واقع شود وبحاكم شرع حال خود را عرض نمايند حاكم مخير است كه ميانه ايشان بطريق اسلام حكم كند يا آنكه ايشان را بملت ايشان رجوع نمايد مطلب چهارم در لعان يعنى لعنت كردن شوهر وزن بطريقى كه مذكور ميشود ودر آن سه فصل است فصل اول در چيزهائيكه سبب لعان ميشود بدانكه دو امر سبب لعان ميگردد امر اول نسبت دادن شوهر زن خود را بزنا ودر اينصورت پنج شرط لازمست اول آنكه هر يك از زن وشوهر عاقل وبالغ باشند چه لعان طفل وديوانه صحيح نيست واسلام وآزادى وعدالت شرط نيست پس لعان كافر وفاسق وبنده صحيح است وبعضى از مجتهدين اينها را شرط ميدانند دوم آنكه زنى كه شوهر او دعوى مينمايد كه زنا كرده است او را بعقد دايمى خواسته باشد چه اگر متعه باشد لعان واقع نميشود سيم آنكه زن عفيفه باشد چه اگر مشهور بزنا باشد لعان او صحيح نيست چهارم آنكه شوهر دعوى مشاهده كند يعنى گويد كه من ديدم كه شخصى

[ 322 ]

با او زنا ميكرد بطريق ميل در سرمه دان پس اگر گمان كرده باشد يا جمعى باو گفته باشند واگر چه بحد شياع برسد لعان صحيح نيست پنجم آنكه زن كر يا گنك نباشد چه اگر كر يا گنك باشد بى لعان كردن بر شوهر حرام مؤبد ميشود هر گاه شوهر دعواى مشاهده زنا كردن با او كند وآيا دخول كردن شوهر بآنزن شرطست يا نه مجتهدين را در اين سه قولست بعضى از ايشان دخول را شرط ميدانند وبعضى شرط نميدانند وبعضى گفته اند اگر سبب لعان دعوى زنا كردن باشد دخول شرط نيست واگر انكار ولد باشد دخول شرط است امر دوم انكار فرزند زن خود كردن چه در اينصورت نيز بچهار شرط لعان لازمست اول آنكه زن بعقد دايمى باشد چه انكار فرزند متعه وزن اجنبيه كه بشبهه با او دخول كرده باشد سبب لعان نميشود وبعضى از مجتهدين برآنند كه اگر انكار فرزند متعه جهت بر طرف شدن حد باشد انكار فرزند او نيز سبب لعان ميشود وآيا در كنيز لعان واقع ميشود مجتهدين را درين چند قول است بعضى ميگويند مطلقا موجب لعان نميشود وبعضى برآنند كه مطلقا موجب لعان ميشود وبعضى گفته اند كه بسبب انداختن او بزنا لعان واقع ميشود اما در انكار فرزند او لعان واقع نميشود وقول اقرب آنست كه در كنيزى كه بملك دخول كند لعان واقع نميشود واگر بعقد دخول كرده باشد لعان واقع ميشود دوم آنكه بآنزن دخول كرده باشد چه اگر دخول نكرده باشد انكار فرزند او موجب لعان نميشود سيم آنكه از دخول كردن بآنزن ششماه يا زياده گذشته باشد واز نه ماه يا ده ماه يا يكسال كه نهايت مدت آبستنى زنانست نگذشته باشد چه اگر اينچنين نباشد انكار فرزند او سبب لعان نميشود چهارم آنكه در وقت زاييدن آن فرزند اقرار بفرزندى او نكرده باشد چه اگر اقرار كرده باشد انكار او بعد از اقرار موجب لعان نميشود واگر چه اقرار بفرزندى او بكنايه ازو صادر شده باشد مثل آنكه شخصى باو گفته باشد كه مبارك باشد فرزندى كه خدايتعالى بتو داده واو آمين گفته باشد يا قول انشاء الله تعالى اما اگر در حالت زاييدن آنزن ساكت بوده باشد وبعد از زاييدن انكار فرزندى آن فرزند كند مجتهدين را در اين مسألة دو قولست اقرب آنست كه انكار او در اينصورت موجب لعان ميشود فصل دوم در كيفيت لعان كردن وشروط آن بدانكه هر گاه

[ 323 ]

شخصى بزن خود گويد كه من ديدم كه شخصى با تو زنا ميكرد يا انكار فرزند او كند بشروطى كه مذكور شد وگواهى بر مدعاى خويش نداشته باشد حاكم شرع آن شخص را امر ميكند كه چهار مرتبه بگويد اشهد بالله انى لمن الصادقين فيما رميتها به من الزنا يعنى گواه ميگيرم خداى تعالى را كه من از راست گويانم در آنچه اين زن را انداخته ام بآن از زنا كردن وبعد از آنكه چهار نوبت اينقول را بگويد امر بكند حاكم شرع او را كه چهار نوبت ديگر بگويد كه ان لعنة الله على ان كنت من الكاذبين يعنى بدرستيكه لعنت خداى بر من باد اگر من از دروغ گويان باشم و بعد از آنكه آن شخص چهار مرتبه اينقول بگويد آنزن را امر كند كه چهار نوبت بگويد اشهد بالله انه لمن الكاذبين فيما رمانى به من الزنا يعنى گواه ميگيرم خدايتعالى را كه شوهر من از دروغگويان است در آنچه انداخته است مرا بآن از زنا وبعد از آنكه چهار نوبت اينقول را بگويد امر كند او را حاكم شرع كه چهار نوبت ديگر بگويد ان غضب الله على ان كان من الصادقين يعنى غضب خداى بر من باد اگر شوهر من از راست گويان باشد وهر گاه از لعان كردن فارغ شوند چهار امر ثابت ميشود اول ساقط شدن حد از شوهر وزن بسبب لعان كردن واگر زن پيش از لعان كردن بميرد لعان ساقط ميشود وآن مرد از آنزن ميراث ميبرد اما در اينصورت حد برو لازمست وجايز است كه جهت اسقاط حد با وارث لعان كند واگر وارث حاضر نباشد مانع ميراث بردن او نميشود ودر بعضى از احاديث وارد شده كه در اينصورت ميراث نميبرد واگر مرد پيش از لعان كردن بميرد زن از او ميراث ميبرد وفرزندى كه شوهر انكار او كرده بود نيز ميراث ميبرد واگر زن چهار مرتبه اقرار بزنا كند يا از لعان امتناع نمايد حد زنا بر او ثابت ميشود واگر حامله باشد او را حد نزنند تا زمانى كه بزايد واگر شوهر پيش از تمام شدن لعان اعتراف بدروغ گفتن خود كند حد برو ثابت ميشود واگر بعد از تمام شدن لعان اعتراف كند بدروغ گفتن خود يا بعد از لعان كردن هر دو اعتراف كنند بدروغ گفتن خود ميانه مجتهدين در اين مسألة خلافست واگر شوهر بزن گويد كه من ديدم كه فلان مرد با تو زنا ميكرد دو حد برو لازم ميشود يكى جهت زن ويكى جهت آنمرد پس چون ميانه ايشان لعان واقع شود حدى كه از جهت زن بر او لازم بود بلعان ساقط ميگردد

[ 324 ]

اما حدى كه از جهت آنمرد بر او لازم ميآيد ساقط نميشود دوم زايل شدن علاقه زن و شوهرى ميانه ايشان سيم حرام مؤبد شدن آنزن بر آن شوهر بسبب لعان چهارم بر طرف شدن فرزندى فرزند بسبب لعان هر گاه سبب انكار فرزندى فرزند آنزن باشد فصل سيم در آنچه تعلق بلعان كردن دارد بدانكه بيست امر تعلق بلعان كردن دارد دوازده امر واجب وهشت امر سنت اما دوازده امر واجب اول واقع گردانيدن لعان در حضور امام يا حضور كسى كه امام او را نصب كرده باشد جهت حكم كردن ميان خلايق يا جهت لعان كردن بخصوص واگر شوهر وزن (1) در لعان كردن بحضور يكى از مجتهدين راضى شوند جايز است اگر چه امام يا نايب امام موجود باشند دوم آنكه شهادت را بطريقى كه مذكور شد بگويند پس اگر بجاى اشهد احلف يا اقسم يا شهدت بالله بگويد لعان واقع نميشود سيم آنكه لفظ الله را بگويد پس اگر آنرا برحمن يا رحيم بدل كند لعان نيست وهمچنين اگر بعض از كلمات آنرا بگويد وبعضى را نگويد چهارم آنكه لفظ لعن وغضب را بلفظى كه دلالت بر معنى آنها كند بدل نكند پس اگر چنان كند لعان واقع نميشود پنجم آنكه در هر مرتبه كه مرد شهادت را ذكر ميكند بايد كه بگويد كه فرزند كه ازين زن بهم رسيده از من نيست اما بر زن ذكر خلاف آن لازم نيست ششم آنكه لفظ صدق وكذب را بطريقى كه مذكور شد بگويند پس اگر گويند كه إنى صادق يا كاذب يا مانند آنها ولام تأكيد را بر آن داخل نسازند لعان واقع نميشود هفتم آنكه آنچه مذكور شد از شهادت ولعن وغضب بلفظ عربى بگويند با قدرت واگر عاجز باشند غير عربى نيز جايز است ودر اينصورت حاكم شرع را دو مرد عادل لازمست كه زبان غير عربى را داند ويك عادل را كافى نيست هشتم ترتيب بطريقى كه مذكور شد بآنكه شوهر اول چهار مرتبه ابتدا بشهادت كند آنگاه لعن كند بعد از آن زن چهار مرتبه ابتدا بشهادت كند آنگاه بغضب نهم آنكه شوهر وزن هر دو در وقت ذكر شهادت ولعن وغضب ميبايد كه ايستاده باشند وبعضى از مجتهدين برآنند كه شوهر در حال ذكر شهادت ولعن ميبايد كه ايستاده باشد اگر چه زن در آنحال نشسته باشد وزن نيز در حالت ذكر شهادت وغضب ميبايد كه ايستاده باشد اگر چه شوهر در آنحال نشسته باشد دهم مشخص ساختن زن بآنكه نام او را ذكر كند ونام پدر او را يا او را بنوعى وصف كند كه احتمال غير او نداشته باشد يا آنكه اشارت كند باو پس اگر زن


(1) محتاج بمراجعه است صدر دام ظله العالى

[ 325 ]

مشخص نباشد لعان واقع نميشود يازدهم آنكه كلمات شهادت ولعن وغضب را پى در پى بگويند دوازدهم هر يك از شوهر وزن بگفتن آن كلمات وقتى شروع كنند كه حاكم شرع ايشان را تلقين آن نمايد پس اگر هر يك از ايشان بى آنكه حاكم شرع ايشان را تلقين كند بگويند صحيح نيست واما هشت امر سنت اول آنكه حاكم شرع پشت بقبله كند وروى بايشان دوم آنكه شوهر بر دست راست حاكم شرع بايستد وزن بر دست چپ او سيم آنكه جماعتى از مردان در آن مجلس حاضر باشند جهت شنيدن لعان وكمتر از چهار كس نباشند چهارم آنكه حاكم شرع مرد را پيش از ذكر لعن وعظ بگويد ونصيحت كند واو را از عذاب خداى تعالى در آخرت بترساند واين آيت را بر او بخواند كه إن الذين يشترون بعهد الله وايمانهم ثمنا قليلا تا آخر آيه پنجم آنكه حاكم شرع زن را پيش از ذكر غضب نيز وعظ بگويد ونصيحت كند بطريقى كه در مرد گفته شد ششم آنكه لعان را در مكان شريفى چون ميان ركن وحجر الاسود ومقام ابرهيم عليه السلام واقع گرداند اگر در مكه باشد وميانه منبر حضرت رسالت پناه صلى الله عليه وآله وقبر آنحضرت اگر در مدينه باشد ودر زير صخره اگر در بيت المقدس باشد ودر مشاهد حضرات ائمه معصومين عليهم السلام اگر در آنجاها باشد ودر مسجد جامع اگر در شهرهاى ديگر باشد هفتم آنكه در زمانهاى شريف چون بعد از عصر واقع گرداند هشتم آنكه مردمانرا بر ايشان جمع كند باب سيزدهم از كتاب جامع عباسى در شكار كردن ودر آن چند فصل است فصل اول در اقسام شكار بدانكه شكار كردن بر پانزده وجهست يك وجه واجب ويك وجه سنت وهفت وجه حرام وشش امر مكروه اما يك وجه واجب وآن وقتى است كه نفقه شخصى كه شكار ميكند و نفقه عيال او موقوف بر آن باشد چه در اينصورت شكار كردن او واجبست واما يك وجه سنت آن وقتى است كه آن شخص نفقه داشته باشد اما وسعتى نداشته باشد واز شكار كردن قصد وسعت معاش كند چه در اينصورت سنت است شكار كردن او واما هفت وجه حرام اول شكار كردن بآلتى كه از ديگرى بقهر وتعدى گرفته باشد خواه آن آلت سگ شكارى يا شد يا سلاح يا دام چه در اينصورت شكار كردن بآن

[ 326 ]

آلت حرام است اما شكار حرام نميشود واجرت آن آلت را واجبست كه بصاحب او بدهد دوم شكار كردن بآلتى كه از شكار بزرگتر باشد وبعضى از مجتهدين اين را مكروه ميدانند سيم شكار كردن در خانه غيرى بى اذن او چهارم شكار كردن بغير از سگ وتير ونيزه وشمشير چون شكار كردن باز وباشه وچرخ وپارس وپلنگ وكمان گروهه وكندن سرشكار وكوفتن سر او وكشتن بتفنگ وسيد مرتضى علم الهدى نقل اجماع اماميه كرده است بر حرام بودن شكاريكه بغير از سگ معلم وتير ونيزه وشمشير كشته باشند وبعضى از مجتهدين گفته اند كه آنچه درندها چون پارس وپلنگ بكشند حلالست ودر حديث صحيح بزنطى از حضرت امام رضا عليه السلام روايت شده كه آنحضرت فرموده اند كه اگر پارس شكارى را بكشد حلالست وبعضى از مجتهدين گفته كه غير از سگ شكارى بهر چه شكار كنند حرام است واينقول ضعيف است وبعضى از مجتهدين شكار كردن بكمان كروهه را مكروه ميدانند پنجم شكار كردن كافر ودشمن اهل بيت وديوانه وطفل غير مميز چه شكارى را كه آنها بكشند خوردن او حرامست ششم شكار كردن محرم در حالتى كه احرام بسته باشد چه در آنحالت شكار او حكم مرده دارد وخوردن آن حرام است هفتم شكار كردن در حرم مكه ومدينه اما آن شش وجه مكروه اول شكار كردن بسگى كه او را آتش پرست تعليم كرده باشد دوم شكار كردن بسگ سياه وبعضى از مجتهدين اينقسم شكار كردن را حرام ميدانند (1) چه از حضرت امير المؤمنين عليه السلام منقولست كه آنحضرت ميفرمود كه گوشت شكارى را كه سگ سياه گرفته باشد نبايد خورد وحضرت رسالت پناه صلى الله عليه وآله امر بكشتن سگ سياه كرده اند سيم شكار كردن در شب وبچه جانوران را از آشيانهاى ايشان بيرون آوردن چهارم شكار كردن ماهى در روز وشب جمعه پنجم شكار كردن در حرم مكه ومدينه ششم شكار كردن شكارى كه متوجه حرم مكه باشد فصل دوم در شروط شكار كردن بدانكه ده امر در شكار كردن شرطست اول آنكه سگيكه بآن شكار ميكنند ميبايد كه او را تعليم كرده باشند بحيثيتى كه هر گاه سردهند برود وهر گاه منع كنند باز برگردد واگر شكار كند شكار را نكشد پس اگر آن سگ تعليم نداشته باشد وشكار را بكشد حرامست دوم آنكه آن سگ شكار را نخورد چه اگر خوردن عادت او باشد حلال


(1) قول بحرمت احوط است صدر دام ظله

[ 327 ]

نيست وآن شكار را كه بدست آورده چيزى باشد كه گوشت او را توان خورد سيم آنكه كسيكه سگ را سر ميدهد يا آنكه تير مياندازد يا نيزه وشمشير ميزند ميبايد كه مسلمان باشد يا در حكم مسلمان چون طفل مميز خواه مرد باشد وخواه زن پس اگر كافر باشد يا دشمن اهل بيت يا مرتد يا ديوانه يا طفل غير مميز آن شكار حلال نيست واگر چه بسم الله گفته باشد واگر آنكس جهود وترسا باشد آيا حلالست ميانه مجتهدين در آن خلافست واقرب آنست كه حلال نيست وهمچنين اگر سنى باشد آيا حلال است يا نه در اين مسألة نيز خلافست ميانه مجتهدين بعضى از ايشان گفته اند كه اگر سنى عداوت اهل بيت داشته باشد حرامست واگر عداوت نداشته باشد حلال وبعضى از مجتهدين برآنند كه اگر آن شخصى كه سگ را سر ميدهد مسلمان باشد وكور باشد حلال نيست وبعضى از ايشان گفته اند كه اگر آنچنان كورى باشد كه قصد شكار تواند كرد وفهميد حلال است واگر با سگ مسلمان سگ غير مسلمان نيز باشد وهر دو سگ شكار را بكشند حلال نيست چهارم آنكه كسى كه سگ را سر ميدهد يا تير مياندازد يا شمشير ونيزه ميزند ميبايد كه بسم الله يا الله اكبر يا سبحان الله يا هر چه ذكر باشد در آنوقت بگويد وگفتن الله تنها كافى نيست پس اگر عمدا ترك گفتن بسم الله كند آن شكار حلال نيست وهمچنين اگر غير آنكسى كه سگ سر ميدهد وحربه ميزند بسم الله گويد حلال نيست وهمچنين اگر دو سگ شكارى را بكشند كه در وقت سردادن يكى از آنها بسم الله گفته باشد وديگرى عمدا نگفته باشد نيز حلال نيست اما اگر بسم الله را فراموش كرده باشد آنشكار حرام نميشود ودر بعضى از احاديث وارد شده كه اگر در وقت سر دادن بسم الله را فراموش كنند در وقت خوردن گوشت آن شكار بسم الله بايد گفت واگر در وقت سردادن بسم الله را فراموش كرده باشند وپيش از آنكه سگ يا تير يا نيزه يا شمشير بآن شكار برسد بسم الله بگويند حلالست اما اگر عمدا ترك كرده باشند وپيش از رسيدن بشكار بسم الله گويند آيا حلال ميشود يا نه ميانه مجتهدين در اين خلافست واگر آن شخص جاهل حكم باشد آيا حكم كسى دارد كه عمدا ترك بسم الله كرده يا حكم كسى دارد كه فراموش كرده در اين مسألة نيز خلافست وآيا نام خداى تعالى را بعربى گفتن لازمست يا بهر زبانى كه گويند جايز است در آن نيز خلافست ميانه

[ 328 ]

مجتهدين وآيا بجاى بسم الله يا الله اكبر اگر اللهم اغفر لى يا اللهم صلى على محمد وآل محمد بگويند شكار حلال ميشود يانه در اين نيز ميانه مجتهدين خلافست پنجم آنكه بقصد شكار كردن سگ را سردهند يا تير بيندازند پس اگر بيقصد شكار كردن سگ بدود يا تير از كمان بجهد وشكارى را بكشد حلال نيست اما اگر در اثناى رفتن سگ را بطلبند ونگاهدارند آنگاه سردهند حلال ميشود ششم آنكه قصد جنس شكار كنند پس اگر در وقت سردادن سگ وانداختن تير ونيزه قصد جنس شكار نكنند وشكارى را بكشد حلال نيست هفتم آنكه شكار بسبب جراحت دندان سگ وخوردن تير ونيزه وشمشير بميرد وجراحت موضع ذبح لازم نيست بلكه هر عضوى از اعضاى او را كه جراحت كرده باشد وبآن بميرد حلالست اما اگر بآن جراحت نميرد بلكه بواسطه تعب بسيار يا غرق شدن در آب يا افتادن از كوه يا آنكه سگ گلوى او را بگيرد بى آنكه جراحت كند بميرد يا درنده غير سگ بعد از جراحت سگ او را بكشد حلال نيست مكر آنكه در اينصورت جراحت سگ كشنده باشد وبعضى از مجتهدين گفته اند كه اگر شكارى كه مجروح شده باشد در آب بميرد پس اگر سر از آب بيرون آورده باشد يا آنكه آن شكار حيوانى باشد كه آب او را نكشد چون قاز واردك حلالست هشتم آنكه شكار مجروح از نظر غايب نشود ودر او حيات باشد كه ماندن او امكان داشته باشد واگر چه نصف يكروز بيش نماند پس اكر در اينصورت از نظر پنهان شود واو را مرده بيابند حلال نيست خواه بعد از آنكه از نظر غايب شود سگ بر سر او حاضر باشد وخواه نباشد نهم آنكه آنكس كه سگ سرداده وتير انداخته ونيزه وشمشير زده پيش شكار حاضر نباشد چه اگر حاضر باشد وآنمقدار وقت باشد كه او را تواند كشت لازمست كه سرا او را ببرد كه اگر بگذارد تا بميرد حلال نيست واگر در وقت حاضر شدن او چيزى نباشد كه شكار را بآن تواند كشت ميانه مجتهدين در آن خلافست اقرب آنست كه حرامست وبعضى برآنند كه در اينصورت بگذارند كه سگ آن شكار را پاره پاره كند دهم آنكه ميبايد كه شكار آنچنان باشد كه تواند گريخت خواه وحشى باشد وخواه اهلى انسى پس اگر كوچك باشد يا قدرت بر گريختن نداشته باشد حلال نيست فصل سيم در احكام شكار كردن بدانكه واجبست موضعى از شكار را كه سگ بدندان گرفته باشد بآب بشويند وبعضى از مجتهدين شستن آنرا واجب نميدانند وشرط نيست

[ 329 ]

در تير انداز ونيزه گذار وشمشير زن كه تنها باشد چه اگر جماعتى شكار را به تير يا شمشير يا نيزه بزنند حلالست وهمه در آن شكار شريكند وهمچنين شرط نيست كه ديگرى در شكار مدد نكند چه اگر ديگرى او را مدد كند حلالست وهمچنين حلالست كه اگر تير بر زمين آيد واز آنجا جسته بر شكار خورد واو را بكشد واگر شخصى شكارى را بشمشير زند ودو نصف كند بشروطى كه مذكور شد حلالست خواه دو نصف مساوى شود وخواه مختلف و خواه هر دو نصف حركت كند وخواه نكند مگر آنكه نصفى كه سر با او باشد حركتى كند مانند حركت حيوان زنده چه در اينصورت محتاج بكشتن اوست وبعضى از مجتهدين گفته اند كه حيوانى را كه دو نصف مختلف كنند نصف بزرگتر حلالست وبعضى برآنند كه اگر دو نصف كنند يكى حركت كند ويكى حركت نكند آن نصفى كه حركت كند حلالست وهر شكاريكه كسى بدست آرد يا بدام گيرد مالك آن ميشود واگر از دست او بيرون رود وديگرى او را بگيرد مالك او نميشود وبعضى از مجتهدين گفته اند آنكسى كه اول او را گرفته بود اگر در وقت بيرون رفتن از دست او قصد بيرون رفتن از ملك خود كرده آن كسى كه در ثانى الحال (1) ان شكار را گرفته باشد مالك آن ميشود اما اگر شكارى يا مرغى بخانه كسى آيد يا در خانه كسى مكان كند يا ماهى از دريا بكشتى كسى درآيد مالك آن نمى شود بلكه آنكس بگرفتن او از ديگرى اوليست پس اگر كسى بى رخصت او بخانه او در آيد وآنرا بگيرد مالك آن ميشود اما فعل حرام كرده اما اگر صاحب خانه وكشتى آنها را به قصد شكار كردن ساخته باشند آيا اگر شكارى يا مرغى بآنخانه يا كشتى در آيد مالك آن ميشود يا نه ميانه مجتهدين در اين مسألة خلافست واگر شكارى بدست كسى افتد كه علامت ملكيت شخصى ديگر با آن باشد چون مقراض كردن بال كبوتر مالك آن نميشود واگر صاحب آن پيدا شود وطلب كند واجب است كه بصاحبش دهند باب چهاردهم از كتاب جامع عباسى در ذبح كردن حيوانات وحلال وحرام حيوانات وغير آن ودر آن چند فصل است فصل اول در اقسام ذبح بدانكه ذبح حيوانات بر دوازده قسم است چهار قسم حرام ويك قسم مكروه ويك قسم سنت وشش قسم مباح اما چهار قسم حرام اول ذبح كردن كافر و


(1) مالك شدن ثانى با اعراض اول معلوم نيست بلى حلالست از براى او مادامى كه اولى رجوع بآن ننموده والله هو العالم صدر دام ظله

[ 330 ]

دشمن اهل بيت ودر ذبح نمودن يهود ونصارى ميانه مجتهدين خلافست اصح آنست كه حرام است دوم ذبح كردن ديوانه سيم ذبح كردن مست چهارم ذبح كردن طفل غير مميز واما يكقسم مكروه وآن ذبح كردن سنى است هر گاه مؤمن نباشد ومحتاج باو شوند واما يك قسم سنت وآن ذبح كردن مؤمن است واما شش قسم مباح اول ذبح كردن بسلاح چون تير ونيزه وشمشير دوم بسگ شكارى بشروطى كه در باب شكار كردن مذكور شد سيم ذبح كردن بچه كه در شكم حيوانى باشد كه قابل ذبح باشد چه ذبح كردن او ذبح مادر اوست هر گاه خلقت او تمام شده باشد يعنى موى بر او روئيده باشد خواه روح درو داخل شده باشد وخواه نشده باشد اما اگر از شكم زنده بيرون آيد ذبح كردن او لازمست وبعضى از مجتهدين گفته اند كه اگر از شكم بيرون آيد وآنقدر وقت نماند كه او را بكشند اگر بميرد حلال است ودر اينقول اشكالست واگر خلقت او تمام نشده باشد حرامست چهارم ذبح كردن ماهى وآن زنده بيرون آوردن او از آبست و در بيرون آوردن ماهى از آب مسلمان بودن آنشخص وبسم الله گفتن او شرط نيست بلكه سنت است پس اگر كافرى ماهئى از آب بيرون آورد حلالست بشرطى كه مسلمانى به بيند كه زنده او را بيرون آورده اما اگر نه بيند حرامست واگر ماهى در آب مرده باشد حلال نيست واگر مشتبه شود ماهى مرده بغير مرده احتياط آنست كه از همه اجتناب كند پنجم ذبح نمودن ملخ وآن زنده گرفتن اوست بدست يا بآلتى چون دام وغير آن ودر گرفتن ملخ بسم الله گفتن ومسلمان بودن شرط نيست چنانچه در گرفتن ماهى مذكور شد پس اگر پيش از گرفتن ملخ بدست او را بآتش بسوزانند حلال نيست ششم ذبح نمودن حيوانيكه در چاه افتاده باشد يا بصحرايى گريخته باشد وذبح نمودن آنها بطريقى كه از شارع معهود شده است ممكن نباشد كشتن آنها بهر طريقى كه ممكن باشد مشروع است فصل دوم در بيان آنچه بذبح نمودن تعلق دارد بدانكه بيست وپنج امر بذبح كردن متعلق است سيزده امر واجب وپنج امر سنت وهفت امر مكروه اما سيزده امر واجب اول آنكه كسيكه ذبح ميكند ميبايد كه تميز داشته باشد چه ذبح نمودن طفل غير مميز حلال نيست دوم آنكه عاقل باشد چه اگر ديوانه باشد حلال نيست سيم آنكه قصد تواند كرد پس ذبح نمودن مست وخفته وبيهوش حلال نيست چهارم آنكه مسلمان

[ 331 ]

باشد يا در حكم مسلمان چون طفل مميز پس اگر كافر يا دشمن اهل بيت عليهم السلام يا خارجى (1) باشد حلال نيست اگر چه در وقت كشتن بسم الله گفته باشند ودر ذبح نمودن يهود ونصارى ميانه مجتهدين خلافست اصح آنست كه حرامست چنانچه گذشت پنجم آنكه آنحيوان قابل ذبح كردن باشند خواه گوشت او را خورند وخواه نخورند پس اگر قابل ذبح نباشد چون سگ وخوك بذبح كردن پاك نميشود وحيوانى كه قابل ذبح باشد وگوشت او را نخورند بذبح كردن پوست او پاك ميشود وبعضى از مجتهدين برآنند كه تا پوست او را دباغت نكنند پاك نميشود وحيوانى كه مسخ شده باشد چون فيل وميمون وخرس و غير اينها آيا بكشتن پوست آنها پاك ميشود يا نه ميانه مجتهدين در اين مسألة خلافست ششم آنكه چهار عضو آن حيوان را ببرند وآن مجراى خوراك وآب وحلقوم كه راه نفس اوست ودورك كردن چه اگر يكى از اين چهار را نبرند حلال نميشود وبعضى از مجتهدين گفته اند كه بريدن حلقوم كافيست هفتم آنكه اعضاى آن حيوانرا كه ميخواهند ذبح كنند بآهن چون كارد وشمشير ونيزه ببرند اگر ممكن باشد واگر ممكن نباشد بهر چه مقدور باشد چون آبگينه وسنگ سر تيز ونى ببرند وآيا اگر بناخن ودندان ببرند حلال ميشود يا نه مجتهدين را در اين مسألة خلافست بعضى برآنند كه بدندان وناخنى كه متصل ببدن وانگشتان باشد جايز است اما اگر جدا باشد جايز نيست هشتم آنكه در وقت كشتن بسم الله گويند در آنچه بسم الله گفتن شرط باشد نهم آنكه در وقت كشتن حيوان را رو بقبله كنند اگر مقدور باشد باينطريق كه سرو گردن وسينه او را بطرف قبله كنند وبعضى از مجتهدين گفته اند كه محل ذبح را بجانب قبله كردن كافيست پس اگر عمدا رو بقبله ذبح نكنند حرامست واگر فراموش كنند يا در حالتى باشد كه مقدور نباشد رو بقبله كردن شرط نيست چنانچه مذكور شد وبعضى از مجتهدين بر اين رفته اند كه در صورتيكه آن حيوان را رو بقبله كردن ممكن نباشد آنكس كه ذبح ميكند خود رو بقبله كند دهم آنكه چهار اعضاى او را بيكدفعه ببرند پس اگر بعضى را ببرند وبعضى را بگذارند كه در زمان ديگر ببرند آيا حلالست يا نه مجتهدين را در اين دو قولست اقرب آنست كه اگر در وقتى كه بعضى از اعضاى آنحيوان را كه بريده اند حيات داشته باشد و ممكن باشد كه زنده بماند آنگاه بكشند حلالست يازدهم آنكه آنحيوان بعد از ذبح كردن


(1) يا در حكم آنها صدر دام ظله

[ 332 ]

حركت كند يا خون معتدل ازو بيرون آيد پس اگر حركت يا خون معتدل نيايد حلال نيست دوازدهم آنكه مردن او بسبب كشتن او باشد پس اگر چنان باشد كه در حين ذبح نمودن ديگرى شكم او را پاره كند حلال نيست سيزدهم آنكه اگر آن حيوان شتر باشد نحر كنند يعنى او را به نيزه بكشند ومحل نحر كردن گودى گردن شتر است باينطريق كه نيزه يا حربه در كودى كه در ميانه بيخ كردن وسينه اوست بزنند واگر گاو وگوسفند باشد سر او را ببرند پس اگر شتر را سر ببرند وگاو وگوسفند را بنيزه بكشند حلال نيست واما پنج امر سنت اول نحر كردن شتر ايستاده در حالتى كه يكدست او را بميانه بغل او بسته باشد وهر دو پاى او را رها كند دوم بستن هر دو دست وهر دو پاى گاو را در حال ذبح نمودن ودم او را رها كردن سيم بستن هر دو دست ويكپاى گوسفند را در وقت كشتن ويكپاى او را گذاشتن چهارم سردادن پرنده ها را بعد از ذبح كردن پنجم بتعجيل كشتن واما هفت امر مكروه اول در وقت ذبح كردن بريدن نخاع يعنى مغز مهرهاى پشت دوم پوست كندن پيش از سرد شدن سيم جدا كردن سر در وقت ذبح نمودن از روى عمد وبعضى از مجتهدين اين فعل را حرام دانسته اند وگوشت آنرا حرام ميدانند چهارم گردانيدن كارد در وقت سر بريدن كه بطرف بالا بريده شود ودر بعضى از احاديث نهى از اين عمل واقع شده پنجم كشتن حيوان در حالتى كه حيوان ديگر نگاه كند ششم شب ذبح نمودن بى احتياج هفتم ذبح نمودن روز جمعه پيش از زوال فصل سيم در بيان حلال وحرام ومكروه بودن حيوانات وآن بر چهل قسم است شش قسم از آنها حلال وبيست قسم حرام وچهارده قسم مكروه اما شش قسم حلال اول شتر وبعضى از سنيان گفته اند كه مذهب اماميه آنست كه گوشت شتر حرامست وغلط كرده اند چه آن مذهب ابوالخطاب است كه او در وقتى امامى بوده وبعد از آن غالى شده دوم گاو اهلى و وحشى سيم گوسفند وقوچ وبز كوهى وآهو چهارم گور خر پنجم پرنده كه دفيف او پيش از صفيف باشد يعنى بر هم زدن بال او بيشتر از پهن داشتن آن باشد يا آنكه چينه دان يا سنگدان داشته باشد يا آنكه در عقب پاى او چيزى مانند خارى باشد پس كبوتر وقمرى وكبك ودراج وتيهو وگنجشك وآنچه بدينها ماند حلالست ششم ماهى كه فلس دار باشد پس كنعت وربيثا واربيان وطمر وطمرانى از اقسام ماهى

[ 333 ]

حلالست چه ايشان فلس دارند واما آن بيست قسم حرام اول سگ برى وبحرى دوم خوك برى وبحرى سيم گربه اهلى ووحشى چهارم همه درندها چون شير وگرگ وپلنگ وپارس وكفتار وروباه وخرگوش وشغال وآنچه بدينها ماند پنجم موش اهلى و صحرائى وسوسمار ششم خز وسنجاب وسمور وفنگ هفتم حشرات چون مار وعقرب وخسفار ومگس وكيك وپشه وشپش وغير آنها هشتم حيوانى كه عادت بخوردن فضله آدمى كرده باشد چه او حرامست تا آنكه او را مدتى استبرا كنند يعنى اگر آن حيوان شتر باشد چهل روز او را ببندند وعلف پاك بدهند واگر گاو باشد بيست روز وبعضى از مجتهدين در گاو نيز چهل روز گفته اند وبعضى از ايشان سى روز واگر گوسفند باشد ده روز وبعضى از مجتهدين در گوسفند بيست روز گفته اند وبعضى يك هفته واگر مرغ خانگى باشد سه روز واگر ماهى باشد يك روز واگر اردك باشد پنج روز وبعضى سه روز گفته اند ودر بعضى روايات شش روز واقع شده واگر غير آنها باشد واجبست كه آنمقدار ايشانرا ببندند وعلف دهند كه آن اسم از ايشان بر طرف شود نهم حيوانى كه گوشت او را خورند چون گوسفندى كه بشير خوك پرورده شود وآنقدر شير بخورد كه استخوان او سخت گردد حرام ميشود و هر چه از او بزايد نيز حرامست دهم حيوانيكه گوشت او را خورند وباو شخصى وطى كند چو آنحيوان ونسل او حرامست وواجبست سوزانيدن آن حيوان چنانچه زود باشد كه در بحث حدود مذكور شود واگر اينچنين گوسفندى در ميان كله مشتبه شود آن كله را دو قسم كنند وقرعه بزنند تا آنكه يكى بماند يازدهم هر مرغ پرنده كه مخلب يعنى چنگل داشته باشد چون باز وچرخ وعقاب وشاهين وباشه وغير اينها دوازدهم كلاغ با جميع اقسام او سواى كلاغى كه در زراعت ميباشد وزاغى كه خاكسترى رنگست كه اين هر دو مكروهست سيزدهم خفاش وطاووس وبعضى اين هر دو را مكروه ميدانند چهاردهم مرغيكه او را نشانه تير ميسازند تا آنكه ميميرد وهمچنين حيوانيكه مجروحش سازند وبگذارند تا بميرد پانزدهم ماهيى كه فلوس نداشته باشد چون جرى وماهيى كه در آب مرده باشد وهر گاه ماهى مرده بماهى زنده مشتبه شود بعضى از مجتهدين برآنند كه آنرا در آب اندازند اگر بر پشت افتد حرامست واگر

[ 334 ]

بر رو افتد حلال شانزدهم سنگ پشت هفدهم خار پشت هجدهم خر چنگ برى و بحرى نوزدهم گوشتى كه در زير سپرز بريان كنند زيرا كه آن گوشت حرام ميشود بشرط آنكه سپرز را شكافته باشند وهمچنين حرام ميشود اگر ماهى حلال وماهى حرام را با هم بريان كنند بشرط كه ماهى حرام بر بالاى ماهى حلال باشد اما اگر ماهى حلال بر بالاى ماهى حرام باشد حرام نيست وتخم هر حيوانى تابع آن حيوانست واگر تخم حلال با حرام مشتبه شود هر كدام كه هر دو طرف او مختلف باشد حلالست وهر كدام كه متفق باشد حرام است وآنچه فاسد شده باشد نيز حرامست واما چهارده قسم مكروه اول اسب دوم خر سيم استر وبعضى از مجتهدين گوشت استر را حرام ميدانند چهارم حيوانى كه يكنوبت يا دو نوبت شير خوك خورده باشد وسنت است استبراى چنين حيوانى هفتاد روز بعلف دادن اگر آن علف خورد واگر علف نخورد نه روز شير حيوانى را خورد كه گوشت او را خورند اما اگر شراب خورده باشد گوشت او حرام نميشود بلكه آنچه در شكم اوست بشويند پنجم حيوانيكه شير آدمى بخورد ششم كلاغى كوچك كه در حوالى زراعت مى باشد وزاغى كه برنگ خاكستر باشد هفتم هدهد چه حضرت رسالت پناه صلى الله عليه واله نهى كرده اند از كشتن هدهد هشتم خطاف چه در حديث آمده كه خطاف هميشه الحمد لله رب العالمين ميگويد وبعضى از مجتهدين او را حرام ميدانند ومؤيد قول اولست آنكه بال بر همزدن او بيشتر از صف بستن بال اوست نهم قبره يعنى چكاوك چه در حديث آمده كه قبره را نبايد خورد وبطفلان نبايد داد كه بآن بازى كنند زيرا كه او هميشه تسبيح ميگويد ولعن بر دشمنان اهل بيت ميكند دهم فاخته چه در حديث آمده كه شومست نگاهداشتن فاخته يازدهم حبارى دوازدهم صرد سيزدهم صوام وآن مرغيست دراز گردن گرد الود رنگ كه بر درخت خرما ميباشد چهاردهم شقران ووجه كراهيت او آنچه در حديث آمده آنست كه او مار را ميكشد فصل چهارم در بيان آنچه از حيوانات وغير آنها حرامست ومكروه وآن بر سى ودو قسمست بيست وچهار قسم حرام وهشت قسم مكروه اما بيست وچهار قسم حرام اول هر چيز روانى كه مست كند چون شراب كه از شيره ء انگور ميكشند وتبعى كه از عسل ميگيرند ونقيعى كه از مويز ميگرند مرز يعنى برزه كه از ذرت ميسازند وفصيخى كه از خرما وجعه كه از جو ميگيرند وغير اينها هر چه مست كننده

[ 335 ]

باشد خواه كم باشد وخواه بسيار وفقاعيكه از مويز وجو ميگيرند حكم شراب دارد باجماع مجتهدين واما هر چيزى كه ازو بوى شراب آيد چون رب سيب ورب به واترج وآنچه بدينها ماند حلالست ودر حكم شرابست شيره انگورى كه بجوشد وكمتر از دو حصه آن ناقص شود اما اگر دو حصه آن ناقص شود واگر چه بغير آتش باشد حلالست واگر شيره مويز را آفتاب بجوشاند آيا حلالست يا نه ميانه مجتهدين خلافست اصح آنست كه حلالست (1) زيرا كه آفتاب زياده از دو حصه ان ناقص كرده وهمچنين كشمش ومويزيكه در طعام كنند حلالست (2) بر قول اصح واگر شراب سركه شود حلال ميشود خواه بعلاج باشد چون نمك انداختن وخواه بى علاج وخواه آنچيزى كه بسبب آن شراب سركه ميشود در آن مستهلك شود وخواه نشود اما اگر چيزى نجس در شراب اندازد يا كافرى دست بآن رساند آنگاه سركه شود پاك نميشود واگر آنمقدار سركه در شراب ريزند كه آنرا مستهلك گرداند يا آنقدر شراب باشد كه سركه را مستهلك سازد حلال نميشود وبعضى از مجتهدين گفته اند كه هر گاه اندك شرابى در سركه ريزند استعمال آن جايز نيست تا آنكه آن شراب سركه شود دوم خونى كه از ذبح كردن حيوان آيد حرامست خواه خون جهنده داشته باشد وخواه نداشته باشد چون خون كبك وغير آن ودر حلال بودن خون دل ميانه مجتهدين خلافست سيم بول از هر حيوانى كه باشد حرامست خواه گوشت او را خورند وخواه نخورند وخواه از اعيان نجسه باشد چون سگ وخوك وخواه از غير آن چون شير وپلنگ سواى بول شتر جهت شفا وبعضى از مجتهدين بول حيوانى كه گوشت آنرا خورند جايز ميدانند وهمچنين حرامست هر حيوانى وغير آن از اعيان نجسه وهمچنين منى وفضلات ايشان از حيوان مأكول اللحم وغير آن چون آب دهن وبينى وعرق ايشان چه خوردن اينها همه حرام است چهارم شير هر حيوانى كه گوشت آنرا نخورند ودر حلال بودن شيرى كه در پستان حيوان مرده باشد مجتهدين را خلافست پنجم هر چيز روانى كه نجاست عارض او شود خوردن آن حرامست چون آب نجس ششم طعام غيرى را بى اذن او خوردن مگر جماعتى كه در آيه كريمه قرآنيه استثنا شده اند كه ايشان بى اذن صاحب آن ميتوانند خورد واگر ايشان نيز دانند كه صاحبش بآن راضى نيست بر ايشان نيز حرامست (3) هفتم اعيان نجسه چون نجاست آدمى وچيزهاى پاك كه نجس شده باشد بملاقات نجاست پس اگر آنچيزها


(1) البته اجتناب نمايند صدر دام ظله (2) اگر نجوشد يا علم بجوش آمدن او نباشد صدر الدين دام ظله (3) بلكه با عدم احراز رضايت احوط ترك است صدر دام ظله

[ 336 ]

قابل پاك كردن باشد خوردن آنها پيش از پاك كردن حرامست وهمچنين نانى كه آنرا بآب نجس خمير كنند حرامست خوردن آن وروغنى كه بسته باشد هر گاه نجاست ببعضى از اجزاى آن رسيده باشد همان موضع كه نجاست بآن رسيده حرامست وباقى حلال هشتم مرده ودر حكم او است هر پاره كه از زنده پاره كنند چه آن نيز حكم مرده دارد وخوردن واستعمال كردن آن حرامست سواى پشم وموى وته نشين وپر مرغ اگر آنرا ببرند واگر بكنند بيخ آنرا كه بمرده متصل است بايد شست وشاخ وسم ودندان وناخن واستخوان وتخم هر گاه پوست بالايين را سخت كرده باشد وانفخه يعنى مايه چه بعضى از مجتهدين استعمال آنها را از مرده جايز داشته اند نهم ذكر حيوانات خواه گوشت او را خورند وخواه نخورند دهم فرج حيوانات خواه ظاهر آن وخواه باطن آن يازدهم سپرز هر حيوانى دوازدهم زهره هر حيوانى سيزدهم انثيين هر حيوانى يعنى هر دو خايه كه منى در آن جمع ميشود چهاردهم مثانه هر حيوانى يعنى محل بول او پانزدهم مشيمه هر حيوانى يعنى جائى كه بچه در آن قرار ميگيرد شانزدهم نخاع هر حيوان وآن مغزيست سفيد كه در مهرهاى پشت ميباشد وعوام آنرا حرام مغز ميگويند هفدهم غليا وآن دو عصب است عريض زرد كه از پس سر تا بفرج كشيده است هجدهم غدود يعنى گرههاى كه در ميان گوشت وپوست ميباشد نوزدهم اصلهاى انگشتان كه متصل بعصب كف دست وپاست بيستم حدقه وآن سياهى است كه در چشم ميباشد كه بدان چيزى را ميبينند وآنرا مردمك چشم ميگويند بيست ويكم خرزه دماغ وآن مغزيست كه در كله سر ميباشد بقدر نخودى وبعضى از مجتهدين سواى خون وسپرز وسرگين وذكر وفرج وانثيين ومثانه چيزى ديگر را از حيوانات حرام نميدانند بلكه مكروه ميدانند بيست ودوم خاك وگل خوردن خواه پاك باشد وخواه نجس سواى خاك تربت حضرت امام حسين (ع) كه بمقدار نخودى جهت شفا ميتوان خورد وگل ارمنى نيز براى دوا ميتوان خورد بيست وسيم زهرهاى كشنده واما چيزى كه بسيار آن كشنده باشد وكم آن كشنده نباشد بسيار خوردن آن حرام است چون ترياك وسقمونيا وتخم حنظل ومانند آنها بيست وچهارم بنگ خوردن وهر گاه كسى را احتياج باين چيزهاى حرام بهم رسد مثل آنكه در صحرائى واقع شود وچيزى

[ 337 ]

نباشد كه بخورد سواى آن چيزهاى حرام وترسد كه اگر نخورد ضعيف شود وپياده نتواند رفت واز همراه باز ماند وترسد كه او را بكشند يا مال او را ببرند در اين صورت جايز است كه آنقدر بخورد كه سد رمق او شود وزياده جايز نيست بشرطى كه آن شخص بجنگ امام عادل نرود وراهزن مسلمانان نباشد چه اگر چنين شخصى باشد خوردن چيزهاى حرام در حال اضطرا او را حرامست واگر شخصى در صحرائى باشد وچيزى نداشته باشد كه بخورد و ترسد كه از گرسنگى بميرد وكسى طعامى داشته باشد كه بقيمت دهد واو را قدرت بر قيمت دادن آن نباشد واجبست بر آن كس كه طعام باو دهد واگر ندهد بقهر وغلبه ازو ميتوان گرفت واگر در صحرائى تشنه باشد وترسد كه بميرد آنمقدار شراب ميتواند خورد كه نميرد واگر از تشنگى محتاج بخوردن بول باشد نيز ميتواند خوردن وفرق نيست ميانه خوردن بول خود يا غير وبعضى از مجتهدين برآنند كه بول خود را بخورد نه از ديگرى وخوردن ترياق فاروق (1) حرامست مگر باحتياج واما هشت قسم مكروه اول گوشها ورگهاى حيوانى كه او را خورند دوم كرده حيوانى كه گوشت او را خورند سيم گوشت خر واسب واستر چهارم شير ايشان پنجم چيزهائى كه جنب وحايض ونفسا وكسى كه پرهيز از نجاست نكند برطوبت دست بر آن نهد چه خوردن آنها مكروهست ششم پياز وسير خوردن كسى را كه اراده داخل شدن مسجد داشته باشد ودر شب جمعه خوردن نيز هفتم آبهاى گرم خوردن خصوصا آبهاى كه بوى كبريت از آن آيد بقصد شفا هشتم شرابى كه بعلاج او را سركه كرده باشند وبعضى از مجتهدين خوردن اين را حرام ميدانند باب پانزدهم از كتاب جامع عباسى در بيان آداب طعام خوردن وآب نوشيدن ورخت پوشيدن ودر آن چهار مطلب است مطلب اول در بيان طعام خوردن واقسام آن بدانكه اقسام طعام پنجست اول واجب چون طعاميكه سد رمق شود وطعام واجب النفقه وطعام كفارات با عاجز شدن از عتق دوم حرام چون طعام مايده كه در آن شراب خورند سيم سنت چون طعام عروسى وخانه نو ساختن واز حج آمدن وختنه پسر


(1) على اطلاقه معلوم نيست وگذشت كلام در آن صدر دام ظله

[ 338 ]

كردن چهارم مكروه چون طعام ختنه كردن زنان وطعام صاحب تعزيت پنجم مباح وآن ما عداى طعامهائيست كه مذكور شد واما آنچه تعلق بطعام خوردن وآب نوشيدن ورخت پوشيدن دارد هفتاد وچهار امر است يك امر واجب وچهل وچهار امر سنت وچهار امر حرام وبيست وپنج امر مكروه اما يك امر واجب وآن گردانيدن دهن است از موضع طلا ونقره اگر در ظرف طلا كوب ونقره كوب طعام خورند و اما چهل وچهار امر سنت اول دست شستن پيش از طعام خوردن دوم پاك نكردن دست خود بمنديل بعد از دست شستن پيش از طعام چه در حديث ائمه معصومين سلام الله علهيم اجمعين وارد شده كه تا آن ترى در دست باشد بركت در آن طعام هست سيم نشستن بر زانوى چپ در حالت طعام خوردن چهارم بسه انگشت طعام خوردن پنجم انگشتن خود را ليسيدن ششم طعام از پيش خود خوردن هفتم لقمه را كوچك برداشتن هشتم بسيار خاييدن نهم بمردم نگاه نكردن در حالت طعام خوردن دهم پيش از طعام خوردن بسم الله الرحمن الرحيم گفتن وهمچنين سنت است گفتن بسم الله الرحمن الرحيم بواسطه هر رنگى وهر قسمى از طعام كه بر سفره باشد يا بر هر ظرفى واگر در ابتداى طعام خوردن بگويد بسم الله الرحمن الرحيم من اوله إلى آخره بر اول و آخر طعام كافيست واگر بسم الله را فراموش كرده باشد هر وقت كه بخاطرش آيد بگويد ودر بعضى از احاديث اهل بيت عليهم السلام آمده كه اگر يكى از اهل مجلس بسم الله گويد از همه كافيست يازدهم الحمد لله گفتن بعد از فارغ شدن از طعام خوردن وآنچه در اينزمان ميانه مردمان متعارف شده است از خواندن سوره فاتحه بعد از طعام در حديث مذكور نيست دوازدهم الحمد لله مكرر گفتن در اثناى طعام خوردن سيزدهم بعد از فارغشدن از طعام ايندعا خواندن الحمد لله الذى اطعمنا في جائعين وسقانا في ظمانين وكسانا في عارين وايدنا وانعم علينا الحمد لله الذى يطعم ولا يطعم ويجير ولا يجار عليه ويستغنى ويفتقر اليه وهدانا في ضآلين وحملنا في راجلين واوانا في ضاحين واخدمنا في عانين وفضلنا على كثير من العالمين چهاردهم هر دو دست را شستن واگر چه بيكى طعام خورده باشد پانزدهم هر دو دست بعد از شستن بابروهاى خود ماليدن چه در حديث اهل بيت عليهم السلام آمده كه كلف را از روى زايل

[ 339 ]

ميگرداند شانزدهم آبهاى كه از دست شستن بهم ميرسد در ظرفى جمع كردن هفدهم در وقت دست شستن پيش از طعام اول صاحب طعام دستهاى خود را شستن آنگاه كسى كه در دست راست او نشسته باشد ودر دست شستن بعد از طعام ابتدا بكسى كنند كه در جانب دست چب صاحب طعام نشسته باشد آنگاه آخر از همه صاحب طعام دستهاى خود راه بشويد ودر بعضى احاديث واقع شده كه در دست شستن ابتدا بكسى كنند كه در جانب راست در خانه نشسته باشد خواه آزاد باشد وخواه بنده هجدهم آنكه اول صاحب طعام شروع در طعام خوردن كند نوزدهم آنكه صاحب طعام بعد از همه دست از طعام خوردن بكشد بيستم دعا كردن جهت صاحب طعام بطريقى كه از حضرت رسالت پناه صلى الله عليه وآله منقولست كه آنحضرت بعد از طعام بصاحب طعام ميگفته اند طعم عندكم الصآئمون واكل طعامكم الابرار وصلت عليكم الملائكة الاخيار بيست ويكم اول نماز كردن هر گاه طعام در وقت نماز حاضر شود ووقت نماز وسعت نداشته باشد مگر آنكه جماعتى انتظار او كشند بيست ودويم بعد از طعام خوردن بر پشت افتادن وپاى راست را بر بالاى پاى چپ نهادن بيست وسيم بعد از هر سه روز يكبار گوشت خوردن بيست وچهارم خلال جهت مهمان حاضر ساختن بعد از طعام خوردن وخلال كردن بعد از طعام خوردن وبيرون آوردن آنچه در بيخ دندان مانده باشد بيست وپنجم سبزيها با طعام آوردن چه در حديث آمده كه حضرت امير المؤمنين عليه السلام چنين ميگردند بيست وششم پيش از طعام ابتدا بنمك كردن و بعد از طعام ختم بسركه يا نمك نمودن بيست وهفتم دهن را بعد از طعام بسعد يعنى بمشك زمين كه بتركى بتلاق گويند شستن چه در حديث آمده كه دفع درد دندان و دهن را خوشبو ميكند وبواسير را نيز نافع است وقوه جماع نيز ميدهد بيست وهشتم جمع كردن آنچه در دستار خوان ريخته باشد اگر در خانه طعام خورده باشند وگذاشتن آنچه در آن ريخته باشد اگر در صحرا طعام خورده باشند بيست ونهم شب سير خوابيدن مرد پير چه در حديث آمده كه هر گاه مرد پير شب بخوابد وشكم او سير باشد باعث آن ميشود كه شب خواب كند وبوى دهن او نيك شود سى ام خوردن آنچه از طعام در دستار خوان ريخته باشد چه در حديث آمده كه سبب شفاى مرضها ميشود ومحتاجى را زايل

[ 340 ]

ميسازد وفرزند زياد ميگرداند ومرض ذات الجنب را بر طرف ميكند سى ويكم ضيافت كردن مهمان واگر نخواهند آب خوردن جهت ايشان آوردن واگر نخواهند آب وضو براى ايشان حاضر ساختن سى ودوم اعزاز واحترام نمودن مهمانرا سى وسيم مهمان بسيار بخانه آوردن وطعام دادن چه در حديث آمده كه بسيارى دست در طعام موجب بركت طعامست سى چهارم آنچه در خانه حاضر باشد جهت مهمان آوردن سى وپنجم تكلف نكردن جهت مهمان اگر خود آمده باشد وتكلف كردن اگر او را طلبيده باشد سى وششم بسيار طعام پختن اگر مقدور او باشد وكم پختن اگر مقدورش نباشد سى وهفتم در روز اول ودوم مهمانرا تواضع وخوش روئى نمودن وآنچه خواهد جهت او حاضر نمودن چه روز سيم مهمان چون اهل خانه اينكس ميشود سى وهشتم صاحب طعام خود با مهمان خوردن سى ونهم اجابت كردن دعوت مسلمان بطعام خوردن واگر چه بمسافت پنج ميل باشد اما اگر كافر بطلبد اجابت او لازم نيست چهلم باشتهاى عيال خود طعام خوردن چه در حديث وارد شده كه مؤمن باشتهاى عيال خود طعام ميخورد وكافر باشتهاى خود چهل ويكم آنكه بعد از حاضر شدن نان بر دستار خوان انتظار چيزى ديگر نكشد وشروع در خوردن كند چهل ودوم كوچك پختن نان چه در حديث آمده كه با هر نانى بركتى هست چهل وسيم بعد از گذاردن نماز خفتن چيزى خوردن چه آن از عادت پيغمرانست چهل وچهارم خوردن پارچه نان كه در راهها يافته باشند چه در حديث آمده كه هر كس آنرا بخورد حسنه در ديوان اعمال او بنويسند واگر نجس باشد وآنرا بشويد وبخورد هفتاد حسنه در ديوان اعمال او نوشته ميشود واما چهارم امر حرام اول بسيار خوردن بحديكه ضرر رساند چه هر گاه چيزى خورده باشند وديگر چيزى خورند باعث امتلا ميشود ومرضها از اين بهم ميرسد ودر حديث آمده كه چيزى خوردن در حالتى كه سير باشند باعث مرض برص ميشود دوم رفتن بمجلس ضيافتى كه او را نطلبيده باشند وبعضى از مجتهدين اين را مكروه ميدانند سيم خوردن طعام در مايده كه شراب يا هر چه مست كننده باشد (1) خورند چهارم در ظرف طلا ونقره طعام خوردن واما آن بيست وپنج امرى كه مكروهست اول شكم را از طعام پر ساختن دوم تكيه كرده طعام خوردن سيم بعد از طعام هر گاه


(1) بلكه احوط الحاق هر معصيتى است صدر دام ظله

[ 341 ]

آروغ زند سر بسوى آسمان كردن چهارم مربع نشستن در وقت طعام خوردن چه در حديث آمده كه مربع نشستن را خدايتعالى دوست نه ميدارد پنجم پسر خود را همراه بردن هر گاه او را تنها بمهمانى طلبيده باشند (1) ششم طعام خوردن بدست چپ با اختيار هفتم طعام خوردن در حالتى كه راه روند هشتم اجابت كردن دعوت طعامى كه جهت ختنه دختران پخته باشند نهم نان را بكارد يا غير آن بريدن يا در زير كاسه نهادن دهم پاك كردن استخوان از گوشت چه در حديث آمده كه جنيان را در آن نصيبى هست پس اگر تمام گوشت او را بخورند آنچه در آنخانه بهتر است ميبرند يازدهم هر روز گوشت خوردن ودر خوردن روزى دو مرتبه كراهت بيشتر است دوازدهم زياده از چهل روز ترك خوردن گوشت كردن سيزدهم گوشت نيم پخته خوردن چهاردهم مرد پير را گرسنه خوابانيدن در شب پانزدهم فراخ دستى كردن در معاش هر گاه مفلس (2) باشد شانزدهم مهمان را خدمت فرمودن هفدهم ترك كردن چيزى خوردن در وقت شام چه در حديث آمده كه آن موجب خرابى بدن ميشود ونيز در حديث آمده كه هر كس كه شب شنبه وشب يكشنبه شام چيزى نخورد قوت ازو ميرود وتا چهل شبانروز باز نميآيد هجدهم بدو انگشت طعام خوردن با اختيار نوزدهم در ظرفهاى نقره كوب طعام خوردن بيستم خلال كردن بحوص درخت خرما ونى وريحان چه خلال كردن به نى وريحان سبب مرض جذام مى شود وهمچنين خلال كردن بچوب شاهسپرم وآس وگز وانار بيست ويكم ماهى خوردن چه در حديث آمده كه خوردن آن گوشت بدن را ميريزاند بيست ودوم پنير بيمغز گردو وگردو بى پنير خوردن بيست وسيم گوشت قاق خوردن بيست وچهارم گوشت گنديده خوردن چه آن باعث خرابى بدن ميشود بيست وپنجم از چيزى كه موش از آن خورده باشد خوردن مطلب دوم در بيان منافع طعامها وميوها بطريقى كه از حضرات ائمه معصومين صلوات الله عليهم اجمعين منقولست نان شعير بدانكه نان جو خوردن از شعار پيغمبرانست ودر حديث وارد شده كه در هيچ شكمى قرار نگيرد الا هر مرضى كه در آن باشد بيرون كند وقوت پيغمبرانست نان برنج در حديث آمده كه جهت مبطون يعنى كسيكه غايت او هميشه بيرون آيد نافعترين دواهاست ودباغت معده ميكند گوشت در حديث آمده كه خوردن گوشت گوشت را در بدن ميروياند و


(1) بلكه در بعضى احوال شايد حرام بوده باشد صدر دام ظله (2) بلكه در بعضى اوقات شايد حرام بوده باشد صدر دام ظله

[ 342 ]

سيد طعامهاست در دنيا وآخرت وحضرت رسالت پناه صلى الله عليه وآله گوشت سر دست را دو ستر ميداشتند وگوشت قاليچه بدترين گوشتها است چه بمحل بول نزديك تر است گوشت كبك ساقهاى پاى را قوى ميكند وتب را ميراند گوشت مرغ از حضرت امير المؤمنين عليه السلام منقولست كه گوشت مرغ بچه بهترين گوشتهاست گوشت قطاة از حضرت امام محمد باقر عليه السلام منقولست كه گوشت قطاة مباركست وصاحب يرقان را كباب آن نافع است گوشت حبارى از حضرت امام موسى كاظم عليه السلام منقولست كه گوشت حبارى بواسير ودرد پشت را نافعست وقوت باه ميدهد گوشت ميش وگاو از حضرت امام محمد باقر عليه السلام منقولست كه گوشت ميش شنوائى و بينائى را زياد ميكند وگوشت گاو با برگ چغندر خوردن برص را بر طرف ميسازد هريسه در حديث آمده كه هريسه نفع بسيارى دارد وسبب قوت باه ميشود تخم مرغ در حديث آمده كه خوردن آن سبب بسيارى فرزند ميشود عسل شفاى بيماريست كه سبب آن بلغم باشد عدس بريان كرده تشنگى را مينشاند وقوت معده ميدهد وشفاى هفتاد مرض است وعدس دل را نازك ميكند واشك چشم را زياده ميگرداند آرد گندم بريان كرده طعام پيغمبرانست وخوردن آن گوشت را ميروياند واستخوانها را سخت ميسازد وقوت باه ميدهد پنير با مغز گردو در حديث آمده كه هر دو با هم شفاست وهر يك تنها مرض است شكر نافع است از همه چيزها وضرر ندارد سركه وزيب طعام انبياست ومنافع آن بسيار است چه ذهن را روشن ميگرداند وعقلرا زياد ميكند وصفرا را كم ميسازد ودل را زنده ميدارد وكرمهائيكه در شكم آدمى باشد ميكشد وشهوت زنان را بر طرف ميسازد وزيتون بادها را ميشكند روغن آن دواست خصوصا در تابستان شير گوسفند سياه نافعتر است از گوسفند سرخ وشير گاو سرخ بهتر است از گاو سياه شير وعسل جهت آب پشت نافع است زنيان هاظم طعام است برنج بهترين چيزهاست براى قطع بواسير نخود بريان كرده جهت درد پشت نافع است وهفتاد پيغمبر آنرا دعا كرده با قلى مغز ساق را زياده ميكند و فربه ميسازد وآبرا در دماغ زياده ميگرداند واگر با پوست بخورند دباغت معده ميكند لوبيا بادها را از شكم ميراند ماش مرض بهق را زايل ميگرداند كدو باعث

[ 343 ]

زيادتى مغز دماغ ميشود مويز سرخ هر صباح ناشتا بيست ويكعدد خوردن آن دفع مرضها ميكند انجير شبيه ترين ميوهاست بميوهاى بهشت بعضى از مرضها را نافعست وقطع بواسير ونقرس ميكند انار سيد ميوهاست وحضرت رسالت پناه صلى الله عليه وآله او را بهترين ميوها گفته سير را گرسنه ميسازد وگرسنه را سير ميكند ودر هر انارى دانه از بهشت است ولهذا بعضى از حضرات ائمه معصومين عليهم السلام انار را تنها ميخورده اند ودانه انار را با پيه او خوردن دباغت معده ميكند ووسوسه شيطانرا از دل ميبرد واگر كسى در روز جمعه پيش از آنكه چيزى بخورد يك انار بخورد چهل روز دل او را نورانى ميكند واگر دونار بخورد هشتاد روز واگر سه انار بخورد صد و بيست روز واز وسوسه شيطان خلاصى يابد ودود كردن چوب انار جانوران را ميگريزاند سيب نافعست جهت زهر وسحر وديوانگى وزيادتى بلغم وخوردن آن خون از بينى آمدن را بر طرف ميسازد به رنگ را نيكو ميگرداند واگر زن در آبستنى بخورد فرزند او را نيكو رو ميسازد وغم را ميبرد وكسى كه آنرا هميشه بخورد كلام او تمام حكمت ميشود وشجاعت ميآورد امرود دل را جلا ميدهد ومعده را دباغت ميكند خصوصا در وقتى كه طعام خورده باشد آلو اطفاى حرارت ميكند وصفرا را ساكن ميسازد وخشك آن جوشش خون را فرو مينشاند ومرض را ميراند اترج بعد از طعام خوردن نافعست وحضرت رسالت پناه صلى الله عليه وآله ترنج سبز را دوست ميداشته اند سنجد دباغت معده ميكند وبواسير را زايل ميسازد و ساقين را قوى ميكند وتقطير بول را نافعست كاسنى امانست از قولنج هفت ورق از آن وبر هر ورقى از آن قطره از آب بهشت است وباه را زياده ميكند وفرزند را نيك ميسازد ودر آن شفاى هزار مرض است بادروج يعنى ريحان كوهى سده را ميگشايد واشتهاى طعام ميآورد وسل را ميبرد وهضم طعام ميكند وحضرت امير المؤمنين عليه السلام آنرا دوست ميداشته اند كند تا جهت سپرز نافعست واگر سه روز بخورند بوى دهن را خوش ميگرداند وبادها را دفع ميكند وقطع بواسير ميكند وامانست از جذام حضرت امير المؤمنين عليه السلام آنرا با نمك ميخورده اند كرفس طعام الياس ويوشع ويسع پيغمبرانست باعث زيادتى حافظه ميگردد ودل را پاك ميكند

[ 344 ]

وجنون وجذام وبرص را بر طرف ميسازد خرفه حضرت فاطمه عليهم السلام آنرا دوست ميداشته اند كاهو خون را صاف ميكند سداب عقل را ميافزايد چغندر از حضرت امام بحق ناطق امام جعفر صادق عليه السلام منقولست كه آن دفع جذام ميكند وشفاى مرضهاست و استخوان را سخت ميگرداند كماة آب آن شفاى درد چشم است ترب از حضرت امام جعفر صادق عليه السلام منقولست كه در آن سه خصلت است ورق او بادها را ميشكند ومغز او بول را ميراند واصل او بلغم را بر طرف ميسازد كزر امانست از قولنج وبواسير و باه را قوى ميگرداند شلغم جذام را ميبرد بادنجان مرض را ميبرد وطبيعت را باصلاح ميآورد پياز قوت باه ميدهد وبلغم را ميبرد وپشت را سخت ميگرداند وتب را زايل ميكند ومرض وبارا بر طرف ميسازد سعتر خوردن آن پيش از طعام رطوبتها را دفع ميكند مطلب سيم در آداب آب نوشيدن بدانكه بيست وسه امر بآب نوشيدن تعلق دارد يك امر واجب وسيزده امر سنت ويك امر حرام وهشت امر مكروه اما يك امر واجب گردانيدن دهن از موضع طلا ونقره اگر ظرف نقره كوب يا طلا كوب باشد چنانچه مذكور شد واما سيزده امر سنت اول آنكه در وقت آب خوردن ايندعا بخواند الحمد لله منزل المآء من السمآء ومصرف الامر كيف يشآء بسم الله خير الاسمآء دوم آنكه بعد از آب خوردن ايندعا بخواند الحمد لله الذى سقانى مآء عذبا ولم يجعله ملحا اجاجا بذنوبى الحمد لله الذى سقانى فاروانى واعطانى فارضانى وعافانى وكفانى اللهم اجعلنى ممن تسقيه في المعاد من حوض محمد صلى الله عليه وآله وتسعده بمرافقته برحمتك يا ارحم الراحمين سيم آنكه آب را بمكد چهارم آنكه آب را بهر دو دست بنوشد پنجم آنكه بسه نفس بنوشد اگر آب دهنده غلام باشد ششم آنكه بيكنفس بنوشد اگر آب دهنده آزاد باشد هفتم آنكه آب بسيار ننوشد چه بسيار نوشيدن آب ماده جميع مرضهاست هشتم آنكه از نزديك دسته كوزه و از موضع شكسته آب ننوشد نهم آنكه در وقت آب نوشيدن حضرت امام حسين (ع) را ياد نمايد وصلوات فرستد وقاتلان او را لعن كند چه اگر آنحضرت را ياد نمايد وبر قاتلان او لعن فرستد صد هزار حسنه در ديوان اعمال او ثبت ميشود وصد هزار گناه از ديوان اعمال او محو ميشود وصد هزار درجه بلند او را روزى ميگردد دهم آبيكه

[ 345 ]

از ناودان خانه كعبه فرود آيد نوشيدن چه سبب شفاى مرضها در آنست يازدهم آب زمزم نوشيدن چه در آن شفاى مرضهاست دوازدهم آب باران نوشيدن چه سبب شفاى امراض است سيزدم هديه بردن آب زمزم بشهرها واما يك امر حرام وآن در ظرف طلا ونقره آب نوشيدنست واما هشت امر مكروه اول آب نيل مصر نوشيدن چه در حديث آمده كه آن دلرا ميميراند دوم آنكه بيكنفس آب نوشيدن اگر آب دهنده غلام باشد سيم آنكه بسه نفس آب نوشيدن اگر آب دهنده آزاد باشد چهارم بيكبار سر كشيدن وفرو بردن آب چه آن باعث مرض كباد ميشود وآن مرضى است در جگر پنجم شب ايستاده آب نوشيدن ششم آنكه از نزديك دسته كوزه واز موضع شكسته آب نوشيدن هفتم بسيار آب نوشيدن هشتم تگرگ خوردن مطلب چهارم در آداب رخت پوشيدن وعمامه پيچيدن و انگشترى بدست كردن وكفش وموزه ونعلين در پاى كردن ودر آن دو فصل است فصل اول در اقسام رخت پوشيدن بدانكه رخت پوشيدن جهت تجمل بر پنج قسمست قسم اول رخت پوشيدن واجب چون رخت خوب پوشيدن زن هر گاه شوهر او خواهد ورخت پوشيدن والى هر گاه باعث خوف وترس عدو شودقسم دوم رخت پوشيدن سنت چون رخت خوب پوشيدن زن جهت شوهر خود اول دفعه و رخت خوب پوشيدن مرد براى زن خود ورخت خوب پوشيدن والى جهت تعظيم شرع ورخت خوب پوشيدن علما جهت تعظيم علم قسم سيم رخت پوشيدن حرام چون حرير پوشيدن مردانرا در غير جنگ وضرورت چنانكه مذكور خواهد شد قسم چهارم رخت پوشيدن مكروه چون پوشيدن رخت خوب زن در وقت مردن شوهر چنانچه در بحث طلاق مذكور شد هر گاه اراده زينت نكند قسم پنجم رخت پوشيدن مباح وآن رخت خوب پوشيدنست سواى آنچه مذكور شد چه رخت خوب پوشيدن مباح است فصل دوم در آنچه برخت پوشيدن متعلق است بدانكه چهل وسه امر برخت پوشيدن متعلق است يك امر واجب وشش امر حرام وبيست وشش امر سنت وده امر مكروه اما يك امر واجب آنكه جامه پاك باشد در حالتى كه نماز ميكند چه در جامه نجس نماز صحيح نيست واما شش امر حرام اول پوشيدن مردان حرير محض در غير چنگ وضرورت دوم پوشيدن زنان حرير محض در حالت احرام ودر وقت نماز كردن خلافست سيم پوشيدن

[ 346 ]

پوست مرده چهارم پوشيدن رختى كه غصب كرده باشند پنجم رخت خوب پوشيدن زن اجنبيه بقصد آنكه با او زنا كنند ششم انگشترى طلا در انگشت كردن مردانرا واما بيست و شش امر سنت اول رختى كه ميپوشند قيمتى باشد بجهت تجمل وزينت دوم آنكه سفيد باشد واز پنبه باشد چه در حديث آمده كه جامه پنبه پوشيدن لباس حضرت رسالت پناه صلى الله عليه وآله وائمه معصومين عليهم السلام بوده سيم آنكه كوتاه باشد چهارم آنكه آستين آن جامه از انگشتان درازتر نباشد پنجم آنكه جامه خانه غير جامه بيرون رفتن باشد ششم آنكه در حالت پوشيدن جامه كوزه نورا پر آب سازند وسوره انا انزلنا را سى ودو بار بر آن بخوانند وبدمند وقدرى از آن بر جامه پا شند چه از حضرت امام جعفر صادق عليه السلام منقولست كه سبب فراخى نعمت ميشود ماداميكه از آنجامه اثرى باقى باشد هفتم در حالت پوشيدن جامه نو ايندعا را بخواند كه محمد بن مسلم بسند صحيح از حضرت امام محمد باقر عليه السلام روايت كرده كه گفت پرسيدم از آنحضرت كه كسيكه جامه نو بپوشد چه كار كند آنحضرت فرمودند ايندعا بخوانند كه اللهم اجعله ثوب يمن وتقى وبركة اللهم ارزقنى فيه حسن عبادتك وعملا بطاعتك واداء شكر نعمتك الحمد لله الذى كسانى ما اوارى به عورتى واتجمل به في الناس هشتم آنكه در وقت عمامه پيچيدن ايندعا بخواند اللهم سومنى بسيمآء الايمان وتوجنى بتاج الكرامة وقلدنى حبل الاسلام ولا تخلع ربقة الايمان من عنقى نهم آنكه ايستاده عمامه بندد چه در حديث از نشسته پيچيدن عمامه نهى وارد شده دهم آنكه هميشه تحت الحنك ببندد يازدهم آنكه در وقت زير جامه پوشيدن ايندعا بخواند اللهم استر عورتى وامن روعتى واعف فرجى ولا تجعل للشيطان في ذلك نصيبا ولا له الى ذلك وصولا فيصنع لى المكائد ويهيجنى لارتكاب محارمك دوازدهم آنكه زير جامه را رو بقبله نپوشد سيزدهم آنكه موزه وكفش ونعلين را نشسته بپوشد چهاردهم آنكه در وقت پوشيدن نعلين وموزه پاى راست را پيش از پاى چپ در آن كند ودر وقت كندن اول از پاى چپ بكند پانزدهم آنكه در وقت نعلين وموزه پوشيدن ايندعا بخواند بسم الله وبالله اللهم صل على محمد وآل محمد ووطئ قدمى في الدنيا والاخرة وثبتهما على الصراط يوم تزل فيه الاقدام شانزدهم آنكه

[ 347 ]

در وقت كندن نعلين وموزه ايندعا بخواند بسم الله والحمد لله الذى رزقنى ما اواقى به قدمى من الاذى اللهم ثبتهما على صراطك ولا تزلهما عن صراطك السوى هفدهم آنكه نعلين وموزه زرد بپوشد چه در حديث آمده از حضرت امام جعفر صادق عليه السلام كه فرمودند كسيكه نعلين زرد بپوشد هميشه خوشحال خواهد بود تا كهنه شود هجدهم نعلين سفيد پوشيدن چه از حضرت امام جعفر صادق عليه السلام منقولست كه نعلين سفيد اگر كسى بپوشد كهنه نشود تا مالى بدست پوشنده آن آيد ونعلين زرد لباس پيغمبرانست نوزدهم پوشيدن موزه بيستم پوشيدن پيراهن كتان چه در حديث آمده كه پوشنده را فربه ميكند بيست و يكم انگشترى بدست كردن بيست ودوم انگشترى بدست راست كردن بيست وسيم انگشترى عقيق بدست كردن چه در حديث آمده كه امانست از هر بلائى بيست وچهارم انگشترى كه نگين آن از ياقوت باشد در دست كردن چه در حديث آمده كه مفلسى را ميبرد بيست وپنجم انگشترى كه نگين آن فيروزه باشد در دست كردن چه در حديث آمده كه كسى كه در دست او انگشترى باشد كه نگين آن فيروزه باشد هر گز محتاج نميشود بيست وششم انگشترى كه نگين آن جزع يمانى يا بلور باشد در دست كردن واما ده امر مكروه اول پوشيدن موزه سرخ در حضر اما در سفر مكروه نيست دوم پوشيدن نعلين سياه چه در حديث آمده كه بچشم ضرر ميرساند وغم ميآورد واما كفش سياه پوشيدن مكروه نيست سيم پوشيدن جامه مصور بتخصيص در نماز چهارم جامه سياه پوشيدن چه از حضرت امام جعفر صادق عليه السلام منقولست كه حق تعالى وحى فرستاد به پيغمبرى از پيغمبران كه بمؤمنان بگو كه لباس دشمنان مرا نپوشند يعنى جامه سياه پنجم جامه شهرت پوشيدن (1) كه بسبب آن انگشت نما باشد چه در حديث آمده كه كسى كه جامه بپوشد كه بسبب آن جامه مشهور شود خدايتعالى او را جامه از آتش دوزخ بپوشاند ششم جامه سرخ پوشيدن مگر در عروسى هفتم پوشيدن جامه كه زرد باشد يا بزعفران رنگ كرده باشند مگر در عروسى چه در حديث آمده كه حضرت امام محمد باقر عليه السلام فرمود كه رنگ كردن جامه زعفران خاصه بنى اميه است ودر حديث آمده كه آنحضرت وقتى قباى زرد پوشيده اند واز آن عذر گفته كه من چونعروسى كرده ام جهت آن قباى زرد پوشيده ام هشتم آنكه يك كفش يا يك نعل پوشيده براه


(1) احوط حرمت پوشيدن لباس شهرة است صدر دام ظله العالى

[ 348 ]

روند مگر آنكه يكى را بدوختن داده باشند چه در حديث آمده كه هر كه در يك نعل راه رود اگر شيطان ضررى باو رساند كسى او را ملامت نكند مگر نفس خود را نهم انگشترى از از آهن در دست كردن دهم عمامه را نشسته پيچيدن باب شانزدهم از كتاب جامع عباسى در قضا پرسيدن وآداب آن ودر آن چند مطلب است مطلب اول در اقسام آن وصفات قاضى ودر آن سه فصل است فصل اول در اقسام قضا پرسيدن وآن بر دو قسمست قسم اول قضا پرسيدن عام يعنى حكم كردن ميانه مسلمانان وآن وظيفه امامست يا نايب او وبر امام واجبست كه در قطرى از اقطار ودر هر مصرى از امصار قاضى نصب كند وهر قاضى جامع الشرايطى كه امام جهت قضا پرسيدن تعيين كند بر او واجب عينى است وبعضى از مجتهدين با تعيين نيز واجب عينى نميدانند هر گاه جمعى ديگر باشند كه بآن قيام توانند نمود واگر امام تعيين نكند واجب كفائيست مگر آنكه منحصر يك شخص باشد چه در اينصورت با عدم تعيين امام نيز بر آنكس واجب عينى است واگر امام عالم بحال آنكس نباشد بر او واجبست كه حال خود را بعرض امام رساند تا امام عالم بحال او شود ودر حال غيبت امام فقيه جامع الشرايط را لازمست حكم كردن وواجبست بر مردمان رفع قضاياى خود باو نمودن چنانچه بر قاضى منصوب از جانب امام لازم بود و بعضى از مجتهدين گفته اند كه در حالت غيبت امام ونبودن فقيه جامع الشرايط قضاى فقيه عادل امامى اگر چه مجتهد نباشد كافيست (1) وحكم او حكم فقيه جامع الشرايط است وهر گاه جماعتى كه اهليت قضا در ايشان باشد بسيار باشند يا قضا پرسيدن ايشان سنت است يا نه مجتهدين را در اين خلافست اقرب آنست كه اگر كسى كه بر خود اعتماد داشته باشد كه بآن قيام تواند نمود سنت است كه متكفل آن شود وبعضى از مجتهدين برآنند كه اگر مفلس باشد سنت است كه قضا پرسد واز بيت المال رزق گيرد واگر بفضل مشهور نباشد سنت است كه مرتكب قضا شود تا مشهور بفضل گردد واگر مشهور بفضل باشد يا آنكه محتاج نباشد مكروهست قضا پرسيدن وجايز است از جانب حاكم ظالم قاضى شدن هر گاه داند كه حكم شرع را بطريق حق جارى ميتواند ساخت وحكمى كه قاضى منصوب از جانب حاكم ظالم


(1) معلوم نيست بلكه ظاهر عدم كفايت است صدر دام ظله

[ 349 ]

كند صحيح نيست واگر چه آن ظالم صاحب شوكت باشد اما ترافع جهت ضرورت بآن قاضى جايز است (1) واگر قاضى حكمى كند جهت شخصى بگرفتن مال خود آن شخص را جايز است گرفتن آن وجايز است متعدد بودن قاضى در يك شهر ودر اينصورت مردمان در دفع كردن قضاى خود بهر كدام كه خواهند مخيرند هر گاه در جامعيت شرايط مساوى باشند واگر مساوى نباشند رفع با علم بايد كرد واگر در علم مساوى باشند با ورع واگر يكى اعلم باشد ويكى اورع اعلم مقدمست بر اورع واگر در اين صورت ميانه مدعى ومدعى عليه نزاع واقع شود وهر يك از ايشان بقاضى راضى شوند قاضى كه مدعى خواهد مقدمست بر قاضى مدعى عليه وجايز است كه امام در هر محله قاضى نصب كند يا آنكه هر قاضى را بنوعى از قضا مخصوص گرداند مثل اينكه يكى را جهت قضا پرسيدن ميانه مردان تعيين نمايد وديگرى را جهت زنان وآيا جايز است كه شرط كند كه هر دو مثلا در حكم واحد متفق شوند ميانه مجتهدين در اين مسألة خلافست وكسيكه جاهل باحكام شرعيه باشد وشرايط قضا در او متحقق نباشد قضا پرسيدن برو حرامست چه در حديث از حضرت امير المؤمنين (ع) منقولست كه قاضى بر چهار قسم است سه از ايشان در دوزخ اند ويكى در بهشت اول آنكه دانسته حكم بباطل كند دوم آنكه حكم بباطل كند ونداند كه باطل است سيم آنكه حكم بحق كند ونداند كه حق است اين هر سه بدوزخ ميروند اما چهارم آنكه حكم بحق كند وداند كه حقست اين قاضى ببهشت ميرود قسم دوم قضا پرسيدن خاص وآن در صورتيست كه مدعى ومدعى عليه بشخصى راضى شوند كه ميانه ايشان حكم كند وحكم اين شخص بر ايشان جاريست اگر چه امام يا كسى از جانب او جهت قضا پرسيدن عام موجود باشد وشرطست در اين قاضى آنچه در قاضى منصوب از جانب امام شرطست از صفاتى كه مذكور خواهد شد وآيا رضاى مدعى ومدعى عليه بعد از حكم اين قاضى شرطست مجتهدين را در آن خلافست واگر يكى از ايشان پيش از حكم يا در اثناى حكم رجوع كند حكم آن قاضى بر او نافذ نيست وحكم اين قاضى از مدعى ومدعى عليه تعدى نميكند پس اگر حكم بديت كند در خطائى عاقله ديت نميدهد فصل دوم در صفات قاضى بدانكه بيست وهفت صفت ميبايد كه در قاضى موجود باشد دوازده صفت واجب و پانزده صفت سنت اما دوازده صفت واجب اول آنكه بالغ باشد چه قضاى طفل


(1) تفصيلى دارد كه حاشيه مجال ذكر آنرا ندارد صدر دام ظله العالى

[ 350 ]

صحيح نيست دوم آنكه عاقل باشد چه قضاى ديوانه صحيح نيست سيم آنكه مرد باشد چه قضاى زن صحيح نيست وبعضى از مجتهدين گفته اند كه قضاى زن در مواضعيكه گواهى مسموع باشد صحيح است چهارم آنكه مؤمن باشد چه قضاى غير مؤمن صحيح نيست پنجم آنكه عادل باشد (1) يعنى گناه كبيره نكند وگناه صغيره از او بسيار سرنزند چه قضاى فاسق صحيح نيست ششم آنكه حلال زاده باشد چه قضاى ولد الزنا صحيح نيست هفتم آنكه قدرت بر چيزى نوشتن داشته باشد بمذهب بعضى از مجتهدين هشتم آنكه آزاد باشد بر قول بعضى از مجتهدين نهم آنكه كور نباشد بمذهب بعضى از مجتهدين اما اگر كر باشد صحيح است دهم آنكه فراموشى او زياده از ياد بود او نباشد چه اگر فراموشى او غالب باشد قضاى او صحيح نيست يازدهم آنكه كسى باشد كه گواهى او بر مدعى عليه مسموع باشد پس اگر چنين نباشد چون قضاى فرزند بر پدر وبنده بر آقا وعدو بر عدو صحيح نيست دوازدهم آنكه در احكام شرعيه واصول آن اجتهاد كرده باشد واجتهاد بدانستن هفت علم حاصل ميشود اول علم كلام بدليل تفصيلى چه دليل اجمالى كافى نيست (2) وآن علمى است كه بحث كرده ميشود در آن از شناختن خداى تعالى وصفات ثبوتيه وسلبيه وعدل وحكمت او ونبوت پيغمبر وامامت امير المؤمنين وائمه طاهرين عليهم السلام ومعاد واما معرفت آنچه در كتب حكمت مذكور ميشود از جواهر واعراض ودفع شبهاتى كه كرده اند وكنند واجب كفائيست دوم علم اصول فقه وآن علمى است كه بحث ميشود در آن از دلايل احكام شرعى از امر ونهى وعموم وخصوص واطلاق وتقييد واجمال وبيان وغير اينها سيم علم نحو ضرورى وآن علمى است كه بحث ميشود در آن از احوال آخر كلمه وكلام از حيثيت اعراب وبنا اما استيفاى مسايل نحو لازم نيست چهارم علم صرف ضرورى وآن علمى است كه بحث ميشود در آن از احوال بناى كلمه پنجم علم بلغت عرب آنمقدار كه قرآن واحاديث حضرت رسالت پناه وائمه معصومين عليهم السلام را تواند فهميدن ششم علم منطق وآن علميست كه فهم را از خطاى در فكر نگاه ميدارد واز علم منطق دانستن شرايط حد وبرهان ومعرفت اشكال اقترانيه واستثنائيه كافيست هفتم دانستن چهار اصل اول آيات قرآنيه دوم احاديث نبويه صلى الله عليه وآله وائمه عليهم السلام كه از آنها احكام شرعيه مستنبط ميشود ودر دانستن آنها


(1) يعنى عدالت آنستكه در بيان شهادت خواهند فرمود صدر دام ظله العالى (2) دليل اجمالى كافى است على الاقوى صدر الدين دام ظله العالى

[ 351 ]

دانستن بيست وپنج امر لازمست وآن دانستن ناسخ ومنسوخ آنهاست وعموم وخصوص وامر ونهى واطلاق وتقييد ومحكم ومتشابه واجمال وبيان وظاهر ومأول وقصد الفاظ وكيفيت دلالت ومقاصد الفاظ ومتواتر واحاد ومسند ومرسل ومقطوع وحال روات وتعارض ادله وقوت استخراج وآيات قرآنيه كه احكام شرعيه از آن مستنبط ميشود قريب بپانصد آيه است وحفظ آنها شرط نيست بلكه فهميدن معانى آنها واستحضار آنها هر گاه محتاج بآنها شود كافيست ودر احاديث اعتماد بر اصل مصححى از چهار اصل مشهور كه آن كافى ومن لا يحضره الفقيه وتهذيب واستبصار است كه بسند متصل از عدول تا امام روايت كرده اند كافيست سيم احاطه بمسايل اجماعيه تا آنكه اجتهاد بخلاف آن نكند اما معرفت مسايل اجماعى وخلافى واجب نيست چهارم دليل عقلى از استصحاب وبرأة اصليه در جائى كه محتاج بدليل عقلى ميشود وآنجا آيات قرآنيه واحاديث نباشد ودانستن قياس پيش اماميه حجت نيست اما نزد سنيان حجت است ومراد بدانستن اين علوم آنست كه او را قوت آن باشد كه رد فرع باصل تواند كرد و استنباط فرع از اصل تواند نمود چه تحصيل اينعلوم چنانچه در اين زمان متعارف است سهل است اما بهم رسانيدن آن قوت بغايت مشكل است تا آنكه توفيق الهى شامل حال كدام سعادتمند گردد ع اينكار دولتست كنون تا كرا رسد واما پانزده صفت سنت اول آنكه قاضى زاهد ومتورع وامين باشد دوم آنكه اعمال صالحه بسيار كند سيم آنكه از هواى نفس شديد العفه باشد چهارم آنكه بتقوى حريص باشد پنجم آنكه بى عنف وتعدى صاحب قوت باشد وبى ضعف وسستى ملايم باشد تا آنكه قوى در باطل او طمع نكند وضعيف از عدل او مأيوس نشود ششم آنكه حليم باشد هفتم آنكه فهيم باشد بمزاياى امور هشتم آنكه ضابط باشد نهم آنكه چيزها را زود بشنود دهم آنكه قوت در بصر وبصيرت او باشد يازدهم آنكه دانا باشد بزبان اهل آنشهرى كه در آنجا قاضى است دوازدهم آنكه از طمع منزه باشد سيزدهم آنكه صادق القول باشد (1) چهاردهم آنكه صاحب راى سخت باشد پانزدهم آنكه جبار نباشد تتمه قاضى بودن شخصى بسبب تعيين امام بسه طريق ثابت ميشود اول شنيدن از امام كه بشخصى بصيغه ء ماضى گويد وليتك في الحكم يعنى والى گردانيدم ترا در حكم كردن


(1) صدق در قول وجايز نبودن از صفات واجبه است در قاضى صدر دام ظله

[ 352 ]

يا استنبتك في الحكم يعنى نايب گردانيدم ترا در حكم كردن يا بصيغه امر گويد چون احكم بين الناس يعنى حكم كن تو ميان مردمان دوم گواهى دادن دو مرد عادل بر قول امام در تعيين او سيم گواهى دادن جماعتى كه از گواهى دادن ايشان ظنى حاصل شود (1) وبشياع برسد وقول قاضى در تعيين از جانب امام بى اين سه طريق كافى نيست اگر چه قرينه بر آن دلالت كند وآيا كافى است خط امام در قبول كردن قول او ميانه مجتهدين در اين مسألة خلافست وعزل قاضى از منصب قضا بچهار چيز ميشود اول ديوانه شدن قاضى يا فاسق شدن يا بيهوش شدن او يا غالب شدن نسيان بر او وبعد از عزل او باين سببها اگر اينها زايل شود قضا نميكند دوم مردن امامى كه آن قاضى را نصب كرده سيم ساقط شدن ولايت كسيكه او را تعيين كرده چون فاسق شدن يا بيهوش كشتن او چهارم عزل كردن امام او را جهت مصلحتى وآيا امام او را بى مصلحتى عزل ميتواند كرد يا نه مجتهدين را در آن خلافست اقرب آنست كه ميتواند ودر عزل علم قاضى بعزل او شرطست پس اگر پيش از علم بعزل حكمى كرده باشد صحيح است واگر قاضى بعد از عزل دعوى نمايد كه در فلان معامله حكم كرده بودم قول او را قبول نميكند مگر بگواه گذرانيدن واگر پيش از عزل دعوى كند قولشت مقبولست فصل سيم در آنچه تعلق بقضا پرسيدن دارد بدانكه شصت وهفت امر تعلق بقضا پرسيدن دارد شانزده امر واجب سى وشش امر سنت وچهار امر حرام ويازده امر مكروه اما شانزده امر واجب اول حاضر ساختن مدعى عليه واگر چه تحرير بر دعوى او نكرده باشد بخلاف غايب كه او را تكليف حضور نكند مگر با تحرير دعوى وتكليف حضور وقتى لازمست كه از ولايت او باشد واگر در ولايت ديگر باشد بعد از ثبوت حكم ميكند وگواه (2) ميگيرد واگر مدعى عليه زنى باشد كه از خانه بيرون نميآمده باشد قاضى كسى پيش او تعيين كرده بفرستد كه وكيل او شود اگر او وكيل تعيين نكرده باشد واگر حكم قسم خوردن باشد امين خود را با دو گواه بفرستد كه او را قسم دهند واگر خصم او حاضر شدن پيش از قاضى امتناع نمايد قاضى حكم باحضار او ميكند واگر قاضى خواهد كه او را تعزير كند جايز است وقاضى معزول نيز اگر مدعى عليه را بطلبد لازمست رفتن پيش او واما اولى آنست كه تحرير دعوى كند آنگاه مدعى عليه را بطلبد دوم برابر دانستن مدعى


(1) اكتفا بظن ثابت نيست صدر دام ظله (2) والغائب على حجته صدر دام ظله

[ 353 ]

ومدعى عليه خواه هر دو مسلمان باشند وخواه هر دو كافر ودر نظر كردن وگوش بر سخنان ايشان دادن وجواب كلام ايشان گفتن ودر جاى دادن وتعظيم كردن وعدل نمودن در حكم و بعضى از مجتهدين اين را سنت ميدانند اما اگر يكى از ايشان مسلمان باشد وديگرى از اهل كتاب جايز است كه مسلمان را در مجلس بر اهل كتاب مقدم دارد چنانچه حضرت امير المؤمنين عليه السلام در مجلس شريح در پهلوى او نشست وجايز است كه كافر ايستاده باشد ومسلمان بنشيند اما تسويه در ميل قلبى در هيچكدام واجب نيست سيم مقدم داشتن كسيكه پيشتر بدعوت آمده باشد مگر آنكه متاخر ضرورتى داشته باشد چون مستعجل وكسيكه بسفر رود يا زن باشد چه در اينصورت واجبست كه اينها را مقدم دارد واگر در آمدن مساوى باشند قرعه بنام ايشان بزند پس بنام هر كسى كه بيرون آيد او را در يك دعوى مقدم دارد وبس چهارم شنيدن سخن كسيكه پيشتر سخن كند از خصمين واگر هر دو ابتدا بسخن كنند از كسى بشنود كه در دست راست خصم بوده باشد وشيخ طوسى ره در اين مسألة نقل اجماع كرده وبعد از آن قرعه بزنند خلاف مر سنيان را كه ايشان گفته اند كه ميبايد هر دو قسم بخورند كه كدام مدعى است وكدام مدعى عليه وصرف دعوى ايشان كنند يا صلح نمايند وحاكم در اينصورت در مقدم داشتن مخير است پنجم زجر كردن كسى كه از طريق شرع در مجلس او تعدى كند باينطريق كه اول بآهستگى ونرمى دفع او نمايد پس اگر بآن متنبه نگردد درشتى واگر محتاج بزدن باشد بزند اما اگر حق از قاضى باشد سنت است كه عفو كند ماداميكه بفساد نكشد ششم تلقين كردن يكى از مدعى و مدعى عليه را بچيزى كه ضرر ديگرى در آن نباشد وهدايت كردن يكى از ايشان را بحجت او هفتم رشوه نگرفتن پس اگر گرفته باشد واجبست كه بصاحبش رد كند با وجود آن وبدل آن با تلف شدن آن هشتم آنكه قاضى در اثناى گواهى دادن گواه يا بعد از آن چيزى نگويد كه گواه آنرا وسيله گواهى خود سازد وگواهى خود را بآن درست نمايد يا او را دلير گرداند وترغيب نمايد بر گواهى دادن هر گاه در گواهى دادن متردد باشد وهمچنين اگر مدعى عليه خواهد كه بر حقى اقرار كند حكم شرع او را چيزى نگويد كه باعث انكار كردن او گردد مگر در حدود نهم حكم كردن هر گاه مدعى التماس حكم كند وموجب حكم پيش او ثابت شده باشد پس در اينصورت بگويد كه حكمت يا قضيت يا انفذت

[ 354 ]

وآنچه بدينها ماند وبعضى از مجتهدين گفته اند كه هر گاه حق مدعى را تسليم او كند يا او را بگرفتن آن عين يا فروختن آن امر نمايد كافيست واحتياج بحكم كردن نيست وكافى نيست كه بگويد مدعاى تو پيش من ثابت شده يا دعوى تو ثابت است چه در اينصورت نقض آن جايز است بخلاف امر كردن بگرفتن عين چه نقض آن جايز نيست دهم حكم خود را بر طرف كردن هر گاه خلاف آن بقرآن يا حديث متواتر يا اجماع يا خبر واحد صحيح ظاهر گردد خواه او حاكم باشد وخواه غير او وخواه تنفيذ حكم او كرده باشد جاهل بآن وخواه نكرده باشد يازدهم نوشتن حكم ومحضر وهمچنين واجبست نوشتن تمسك جهت اقرار كننده هر گاه خصم او التماس كند وآنكس معروف باشد يا كسى باشد كه او را بشناساند وقيمت كاغذ تمسك از بيت المال بايد داد وبا تعذر آن كس كه التماس ميكند بدهد دوازدهم جبر كردن محكوم عليه بر بيرون آمدن از عهده حق اگر انكار كند واگر ادعاى مفلسى نمايد و اصل مال ظاهر نداشته باشد يا آنكه اصل دعوى مال نباشد او را سوگند بدهد و سردهد واگر اينچنين نباشد او را حبس كند تا آنكه مفلسى او بگواهى كه مطلع بر ظاهر وباطن او باشد ظاهر شود يا آنكه خصم او تصديق افلاس او كند واگر مال ظاهرى داشته باشد امر كند حاكم بفروختن آن مال واگر از فروختن امتناع نمايد او را بر فروختن جبر كند يا آنكه بنيابت او خود بفروشد سيزدهم سؤال كردن از گواه هر گاه مدعى عليه منكر حق باشد پس اگر مدعى دعوى گواه كند او را بحاضر گردانيدن ايشان امر نمايد وبعد از آنكه گواه را حاضر گرداند حاكم از ايشان سؤال نكند مگر بالتماس مدعى يا آنكه گويد هر كس پيش او گواهى هست بگويد پسى اگر هر دو گواه متفق گويند ومطابق دعوى مدعى باشد وعدالت ايشان نزد حاكم ثابت شده باشد حكم كند بالتماس مدعى و بعضى از مجتهدين برآنند كه بى اذن مدعى حكم ميتواند كرد ليكن واجبست كه گواهانرا بر خصم عرض كند تا آنكه اگر خصم فسق ايشان را داند ظاهر گرداند پس اگر خصم جهت جرح كردن مهلتى طلبد سه روز او را مهلت دهد وبعد از آن حكم كند واگر حاكم حال گواهان را نداند معدل از مدعى طلب كند واگر مدعى گويد كه گواه ندارم خاطر نشان مدعى كند كه او را قسمى بر مدعى عليه ميرسد پس اگر مدعى طلب قسم نمايد حاكم او را قسم دهد چهاردهم سؤال كردن از حال گواهان از عدالت وفسق ايشان اگر عالم

[ 355 ]

نباشد واگر چه مدعى عليه از آن ساكت باشد وموقوف نيست واجب بودن تزكيه گواهان بر طعن در ايشان وآيا وجوب تفحص حال گواهان ساقط ميشود باقرار كردن مدعى عليه بعدالت ايشان مجتهدين را در اين مسألة دو قولست پانزدهم آنكه در حالتى كه مدعى عليه از قسم خوردن امتناع نمايد حاكم يكمرتبه باو بگويد كه اگر قسم نميخورى مدعى قسم ميخورد وحق خود را باز يافت مينمايد وهمچنين واجبست بر حاكم قسم دادن مدعى بر غايب وميت وغير اينها شانزدهم آنكه تا يكى از مدعى عليه حاضر نباشد حكم نكند چه اگر اينها نباشند وحاكم حكم كند حكم او صحيح نيست (1) واما سى وشش امر سنت اول بمسجد جامع رفتن در وقت آمدن بشهر ودو ركعت نماز تحيت مسجد كردن وسؤال نمودن از خدايتعالى توفيق وعصمت واعانت را وسلام كردن بر آنكسى كه اول پيش او آيد دوم نزول كردن در ميان شهر سيم گرفتن صورت تمسكات ومحضرها وقبالها را از قاضى معزول چهارم سؤال كردن از احوال آن شهر وشناختن اهل آن محتاج بشناختن باشد پنجم منادى كردن بآمدن او در وقت در آمدن بشهر وخواندن چيزى كه امام جهت او نوشته باشد ششم آنكه ابتدا كند باحوال آنهائيكه در حبس قاضى معزول باشند پس اگر محبوس اقرار كند بواسطه خصم او را نگاهدارد تا آنكه حق را بدهد واگر منكر باشد سؤال از خصم كند پس اگر خصم اعتراف كند بآنكه او را بغير حق حبس كرده اند رها كند واگر محبوس گويد مرا خصمى هست اما نميشناسم او را نگاه دارد تا خصم او پيدا شود واگر گويد خصم ندارم حال خصم او را بمنادى كردن تحقيق نمايد پس اگر بعد از منادى كردن خصم او ظاهر نشود او را سردهد واگر گويد كه حبس من بغير حق واقع شده مجتهدين را در اين دو قول است اقرب آنست كه قولش مقبول نيست چه متضمن قدح در قاضى اولست بلكه تفحص حال او بايد كرد واو را قسم بايد داد ببرى الذمه بودن او آنگاه او را سردهد وآيا كفيل گرفتن از او در اينصورت لازمست يا نه در آن خلافست واگر گويد كه خصمى دارم اما مرا بظلم حبس كرده بود در اين نيز ميانه مجتهدين خلافست اقرب آنست كه قول او مقبول نيست چنانچه در مسألة سابق گذشت هفتم نگاه كردن در اموال اطفال وديوانگان پس حكم كند ميانه ايشان بآنكه به بيند كه اطفال اگر بالغ وعاقل شده اند مال ايشانرا بايشان تسليم كند وولى ايشان اگر از ولايت معزول شده باشد حكم باسقاط ولايت او


(1) اقوى صحت حكم است بر غائب الا انه على حجته صدر دام ظله

[ 356 ]

كند وهمچنين نظر كند در حال اوصيا واخراج حقوق پس اگر ايشان خلاف وصيت كرده باشند يا فاسق شده باشند تصرف ايشان را باطل گرداند وبدل ايشان جماعتى ديگر تعيين كند واگر ضعيف باشند ديگرى را بايشان ضم كند هشتم نظر كردن در امينان قاضى اول ولقطه وجعاله وقباله وضاله پس هر گاه امينان خاين شده باشند امانتهاى مسلمانانرا از ايشان بازگيرد ولقطه وضاله كه در معرض تلف باشد يا آنكه نفقه آنها برابر قيمت آنها شده باشد بفروشد آنها را وما عداى آنها را نگاهدارد يا آنكه بكسى دهد كه آنها را يافته باشد نهم فكر كردن در محرران وقسمت كنندگان املاك وكسانى كه گواهان را تزكيه كنند ومترجمان وكسانيكه قاضى اگر كر باشد يا بلغت ايشان عالم نباشد سخنان مدعى ومدعى عليه را بقاضى بفهمانند پس هر كدام از اينها كه فاسق شده باشند بديگرى تبديل كند دهم نشستن جهت قضا در جائى كه آمدن پيش او بآسانى ميسر گردد يازدهم آنكه روى بقبله بنشيند وبعضى از مجتهدين برآنند كه قاضى پشت بقبله بنشيند و بر خاك وبوريا ننشيند بلكه جهت او فرشى بيندازند دوازدهم آنكه وضو بسازد و جامه خوب بپوشد سيزدهم آنكه بسكينه ووقار از خانه بيرون آيد چهاردهم آنكه بسيار گشاده روئى نكند بحيثيتى كه مردم در سخن گفتن پيش او جرأت كنند وچندان گرفته نيز نباشد كه مانع از سخن گفتن پيش او شود پانزدهم آنكه خالى باشد از آنچه او را مشغول سازد وباعث پراكندگى خاطر او گردد چون غضب وگرسنگى وتشنگى و خوشحالى بسيار وغم بيشمار وبيمارى وبيخوابى وآنچه بدينها ماند شانزدهم حاضر گردانيدن علما در مجلس قضا تا آنكه او را آگاه گردانند بر مأخذ حكم يا خطائى كه از او واقع شود هفدهم حاضر گردانيدن جماعتى از عدول را در مجلس قضا جهت ترتيب خصوم در دعوى وجماعتى كه بر اقرار نمودن مردمان وحكم كردن قاضى گواه شوند وكاتبى عادل وقاسمى امين هجدهم ترغيب نمودن قاضى مدعى ومدعى عليه را بصلح كردن پس اگر از صلح امتناع نمايند حكم كند واگر آن مسألة بر قاضى مشتبه باشد از خصمين مهلت طلبد (1) تا بر او ظاهر شود واجتهاد در تحصيل آن كند نوزدهم متفرق ساختن گواهان هر گاه در آن قضيه شك و ريبى داشته باشد اگر گواهان از اهل فضل وعلم نباشند بيستم آنكه كسى كه اقرار بحدى نمايد قاضى او را چنان كند كه شايد او انكار آن كند واز حد خلاص گردد چنانچه حضرت


(1) واين البته واجبست صدر دام ظله العالى

[ 357 ]

رسالت پناهى صلى الله عليه وآله نسبت بما عز كردند بيست ويكم امر كردن بنشستن مدعى و مدعى عليه در برابر او وجايز است آنكه هر دو بايستند اما ايستادن يكى از ايشان جايز نيست مگر آنكه ايستاده كافر باشد ونشسته مسلمان باشد بيست ودوم آنكه در وقت قضا پرسيدن دربان نداشته باشد بيست وسيم آنكه قاضى خود متوجه خريدن وفروختن جهت خود نشود بيست وچهارم حاضر نشدن قاضى بضيافت مدعى ومدعى عليه و ضيافت نكردن يكى از ايشان را بيست وپنجم آنكه هر گاه مدعى ومدعى عليه از سخن كردن ساكت باشند بايشان بگويد كه سخن گوئيد يا مدعى شما سخن گويد بيست وششم آنكه در ساقط گردانيدن حق يا ابطال دعوى شفاعت نكند بيست وهفتم عيادت مدعى ومدعى عليه كردن وبر جنازه ايشان حاضر شدن بيست وهشتم اجتهاد كردن در آنكه مدعى ومدعى عليه را برابر خواهد اگر ممكن باشد بيست ونهم سؤال كردن از عدالت گواهان در نهانى چه آن از تهمت دورتر است وهر گاه مدتى بگذرد كه در گواهان تغيير حال ممكن باشد مجددا از حال ايشان سؤال كردن وبعضى از مجتهدين گفته اند كه هر گاه ششماه بر ايشان بگذرد از حال ايشان سؤال بايد كرد سى ام آنكه قاضى در وقت قسم دادن وعظ گويد سى ويكم آنكه قضاياى هر روز وهر هفته وهر ماه وهر سال هر يك را در جائى جمع كند وتاريخ آنها را بنويسد تا آنكه از تغيير محفوظ باشد سى ودوم آنكه بر حكم كردن قاضى در هر قضيه گواهان عادل بگيرد سى وسيم عفو كردن قاضى از كسى كه درشتى با او كند سي وچهارم ترك كردن قاضى گرفتن چيزى از بيت المال جهت رزق اگر احتياج بآن نداشته باشد وهمچنين است حكم كاتب ومترجم قاضى ومعلم قرآن ومدرس آداب وغير آن وصاحب ديوان وكيال وگواهانى كه گواهى دهند مگر آنكه براى سفر كردن ومؤنت سفر محتاج بآن باشند چه در اينصورت گرفتن چيزى جهت مؤنت سفر جايز است سى وپنجم آنكه سه نوبت بكسى كه قسم متوجه اوست بگويد كه اگر قسم نميخورى حكم ميكنم بحق جهت ديگرى سى وششم سوگند مغلظه دادن در اموالى كه زياده از ربع دينار باشد واما چهار امر حرام اول چيزى دادن (1) جهت قاضى شدن وبعضى از مجتهدين برآنند كه آنكسى كه اراده ء قاضى شدن دارد اگر ميان مردمان مشهور نباشد سنت است كه چيزى دهد وقاضى شود تا آنكه بعلم وفضل


(1) معلوم نيست صدر دام ظله العالى

[ 358 ]

مشهور گردد دوم رشوه گرفتن قاضى در قضا پرسيدن وهمچنين رشوه دادن بقاضى حرامست مگر آنكه داند كه اگر رشوت ندهد مالش فوت ميشود چه در اينصورت جايز است سيم اجرت گرفتن قاضى (1) با عدم تعيين وعدم احتياج از مدعى ومدعى عليه وغير ايشان اما با احتياج مكروهست چهارم تلقين كردن قاضى مدعى ومدعى عليه را بچيزى كه مستلزم ضرر ديگرى باشد واما يازده امر مكروه اول دربان نگاهداشتن قاضى در وقت قضا پرسيدن وبعضى از مجتهدين اين را حرام ميدانند جهت آنكه حضرت رسالت پناه صلى الله عليه وآله نهى از آن كرده دوم قضا پرسيدن در وقت گرسنگى وغضب سيم خريدن وفروختن قاضى بنفس خود چيزى را جهت خود چهارم بسيار گشاده رو بودن قاضى كه بسبب آن هيبت او از دلها ساقط شود پنجم بسيار مقبوض بودن قاضى بحيثيتى كه مردم از آن متأذى شوند ششم تعيين كردن جماعتى مشخص جهت گواه شدن هفتم شفاعت كردن قاضى جهت اسقاط حقى يا ابطال دعوى هشتم متفرق ساختن گواهان هر گاه از اهل فضل باشند ووعظ گفتن ايشان نهم سخن كردن با يكى از مدعى ومدعى عليه وبعضى از مجتهدين اين را حرام ميدانند دهم در مسجد قضا پرسيدن وبعضى از مجتهدين اين را حرام ميدانند يازدهم رزق گرفتن قاضى (2) با عدم احتياج وعدم تعيين از بيت المال مطلب دوم در بيان تحقيق نمودن دعوى وجواب گفتن وكيفيت حكم حاكم ودر آن چند فصل است فصل اول در تحقيق نمودن دعوى بدانكه مدعى كسى است كه هر گاه او ترك دعوى كند كسى با او كارى نداشته باشد يا آنكه خلاف اصل يا خلاف ظاهر را دعوى كند ومدعى عليه مقابل اوست وشش چيز در مدعى شرطست اول آنكه بالغ باشد چه دعوى غير بالغ مسموع نيست دوم آنكه عاقل باشد چه دعوى ديوانه معتبر نيست سيم آنكه مختار وجايز التصرف باشد چه دعوى غافل ومست وبيهوش وخفته وكسى كه او را باكراه بر آن دارند صحيح نيست چهارم آنكه دعوى را جهت نفس خود كند يا جهت كسيكه ولى يا وصى يا وكيل او باشد يا حاكم شرع او را امين او كرده باشد پس اگر كسى بغير آنها دعوى كند صحيح نيست پنجم آنكه آنچه دعوى كند چيزى باشد كه مسلمان مالك آن تواند شد پس دعوى شراب وگوشت خوك كردن مسلمان صحيح نيست واگر چه دعوى بر جهود باشد ششم آنكه دعوى او


(1) تفصيلى دارد كه مجال ذكر آن نيست صدر دام ظله العالى (2) احوط ترك است صدر دام ظله

[ 359 ]

بحسب شرع لازم باشد پس اگر شخصى دعوى نمايد كه فلان ملك را فلان شخص بمن بخشيد اين دعوى مسموع نيست تا آنكه بگويد كه بمن بخشيده وبتصرف من داده چه در بخشيدن تا بقبض ندهند لازم نميشود وجواب مدعى عليه بر سه قسمست قسم اول آنكه اقرار كند بآنچه مدعى دعوى ميكند پس در اينصورت هر گاه مدعى عليه بالغ وعاقل ومختار وجايز التصرف باشد لازم ميشود بر او اداى حق كردن واگر در اينصورت مدعى از حاكم التماس نمايد كه بر اقرار مدعى عليه چيزى بنويسد يا گواه بگيرد حاكم چيزى بر آن بنويسد وگواه بگيرد بشرطى كه مدعى عليه را بشناسد يا دو گواه عادل گواهى دهند كه بر حاكم حال او ظاهر شود چنانچه گذشت واگر بر اين مدعا گواه نباشد ومدعى التماس چيزى نوشتن كند حاكم چيزى بنويسد ودر آن نوشته شكل مدعى عليه را بنويسد وبمجرد قول اقرار كننده چيزى ننويسد واگر چه مدعى تصديق او كند زيرا كه ممكنست كه هر دو با يكديگر ساخته باشند جهت لازم ساختن حقى بر غيرى واگر مدعى عليه در صورتيكه اقرار بمال مدعى كند دعوى مفلسى نمايد و بگواه آنرا ثابت سازد مهلتش بايد داد تا چيزى بهم رساند واگر مفلسى خود را ثابت نسازد حاكم او را حبس كند تا حال او معلوم شود قسم دوم آنكه مدعى عليه انكار دعوى مدعى نمايد پس در اينصورت اگر حاكم شرع عالم باشد بحق مدعى حكم كند بر مدعى عليه بدادن آن حق بمدعى واگر عالم نباشد طلب گواه از مدعى كند پس اگر گواهان عادل بگذراند كه بر حاكم حال ايشان ظاهر باشد حكم كند واگر گواهانى بگذراند كه حال آنها بر حاكم مجهول باشد حاكم طلب ظاهر ساختن عدالت گواهان از مدعى و طلب جرح در ايشان از مدعى عليه نمايد واگر مهلت خواهند سه روز ايشان را مهلت دهد پس اگر مدعى گويد كه گواهان من غايب اند حاكم او را مخير ميسازد ميانه قسم دادن مدعى عليه وصبر كردن تا گواهانرا حاضر گرداند ودر اينصورت بر مدعى عليه لازم نيست كه كفيل بدهد واگر مدعى گويد كه گواه ندارم حاكم خاطر نشان او نمايد كه او را بر مدعى عليه قسمى است پس اگر طلب قسم كند حاكم مدعى عليه را قسم بدهد وحاكم بيرضاى مدعى مدعى عليه را قسم نميتواند داد ومدعى عليه نيز بى رضاى مدعى نزد حاكم شرع اگر قسم بخورد اعتبار ندارد وبعد از آنكه مدعى عليه قسم بخورد دعوى ساقط ميشود پس اگر بعد از آن مدعى مالى از مدعى عليه بيابد حرامست كه آنرا بعوض مال خود بردارد

[ 360 ]

مگر آنكه مدعى عليه بعد از قسم گويد كه قسم دروغ خورده ام واگر مدعى بعد از قسم خوردن مدعى عليه گواه بگذراند حق او در اينصورت ثابت ميشود يا نه ميانه مجتهدين در اين مسألة خلافست اصح آنست كه ثابت نميشود ودر اينصورت كه قسم متوجه مدعى عليه باشد اگر از قسم خوردن امتناع نمايد آيا بمجرد امتناع حاكم را ميرسد كه حكم كند بآن حق جهت مدعى يا آنكه مدعى هر گاه قسم بخورد جهت او حكم كند مجتهدين را در اين نيز خلافست اقرب آنست كه مدعى بايد كه قسم بخورد آنگاه براى او حكم كند واگر در اينصورت مدعى نيز از قسم خوردن امتناع نمايد آيا دعوى او بالكليه ساقط ميشود يا در آن مجلس دعوى او ساقط ميگردد در اين نيز ميانه مجتهدين خلافست ومشهور آنست كه بالكليه دعوى او ساقط ميشود مگر آنكه بر مدعاى خود گواهان عادل بگذراند واگر مدعى از قسم خوردن در اينصورت مهلت طلبد حاكم او را مهلت ميدهد بخلاف مدعى عليه كه اگر او در قسم خوردن مهلت طلبد مهلتش نميدهد ودر صورتيكه قسم متوجه مدعى باشد آيا ميرسد او را كه طلب حاضر گردانيدن حق خود كند مجتهدين را در اين خلافست اقرب آنست كه لازم نيست وقسميكه باعث اسقاط دعوى مدعى ميشود آنست كه باسم خدايتعالى باشد يا بصفات مختصه او چنانچه در بحث سوگند خوردن گذشت واگر حاكم داند كه جهود را اگر قسم بمذهب او دهد بيشتر ميترسد قسم بمذهب او دهد مگر آنكه مشتمل باشد مذهب او بقسم دادن بر فعل حرامى وسنت است كه حاكم در حقوق سوگند مغلظه بدهد مگر آنكه در ربع دينار باشد كه سوگند مغلظه خوردن بر مدعى لازم نيست وسنت است كه حاكم سوگند خورنده را پيش از سوگند خوردن وعظ گويد وقسم خوردن ميبايد كه در مجلس حاكم شود مگر كسى كه معذور باشد چون زنيكه عادت او نباشد كه از خانه بيرون آيد يا بيمارى كه بمجلس حاكم نتواتند حاضر شد وسوگند خوردن گنگ باشارت او است وبعضى از مجتهدين گفته اند كه دست او را بر اسم خدايتعالى نهند وبعضى گفته اند كه صورت قسم را بر چيزى بنويسند وبگنگ دهند كه بخورد اگر بخورد دعوى او ساقط ميشود واگر نخورد آنچه مذكور شد بر او حكم ميكند وكافيست منكر را سوگند خوردن بر نفى استحقاق مدعى واگر چه جواب مدعى را بانكار چيزى مشخص داده باشد وسوگند خوردن بر قطع بايد در فعل نفس خود ودر ترك آن

[ 361 ]

باشد ودر فعل غير ونفى آن بر نفى علم است وقسم خوردن بر دو قسم است قسم اول بر نفى وآن وظيفه منكر است چنانچه مذكور شد قسم دوم در اثبات وآن در پنچ موضعست كه مدعى در آنها قسم ميخورد جهت اثبات حق خود يا اثبات دفع ضررى از خود اول لعان بمذهب جماعتى از مجتهدين كه لعان را قسم ميدانند دوم قسم خوردن مدعى برگشتن وقسم خوردن خويشان او سيم قسم خوردن مدعى هر گاه دو گواه نداشته باشد چهارم قسم خوردن مدعى هر گاه مدعى عليه رد كند يا از قسم خوردن امتناع نمايد چنانچه مذكور شد پنجم قسم استظهارى هر گاه دعوى بر ميت يا طفل يا ديوانه يا غايب باشد چه مدعى در اينصورتها قسم ميخورد جهت اثبات مال خود ودر چهار موضع مدعى قسم ميخورد اول آنكه مدعى عليه قسم را رد كند چه در اينصورت مدعى قسم ميخورد چنانچه مذكور شد دوم آنكه مدعى عليه از قسم خوردن امتناع نمايد چه در اينصورت مدعى قسم ميخورد سيم آنكه مدعى يك گواه داشته باشد چنانچه مذكور شد چه در اينصورت مدعى قسم ميخورد چهارم آنكه مدعى دعوى كشتن يا لوث بر كسى نمايد چنانچه در بحث قصاص خواهد آمد چه در اينصورت قسم متوجه مدعى است ودر سه موضع رد قسم بر مدعى ممكن نيست اول آنكه هر گاه وصى يتيم مالى را بر شخصى دعوى كند وآن شخص منكر باشد و از قسم خوردن امتناع نمايد چه در اينصورت رد قسم بر وصى يتيم نيست دوم آنكه وصى يتيم بر وارث دعوى نمايد كه ميت مرا بچيزى براى فقرا وصيت كرده يا بخمس يا زكوة يا حج وصيت نموده ووارث منكر باشد واز قسم خوردن امتناع نمايد چه در اينصورت حبس منكر لازمست تا آنكه سوگند خورد يا اقرار كند سيم آنكه امام وارث ميت باشد چه سوگند خوردن امام نا مشروع است بلكه حبس منكر ميكند تا سوگند خورد يا حكم بنكول كردن او كند ودر پنج موضع امام قسم نميتواند داد اول آنكه شخصى منكر باشد تمام شدن سال را بر مال او در زكوة دوم آنكه شخصى منكر باشد رسيدن مال او بنصاب سيم آنكه شخصى كه دعوى اخراج زكوة از مال خود كند چهارم آنكه شخصيكه دعوى ناقص بودن خرص معتاد كند پنجم آنكه جهودى كه دعوى اسلام كند پيش از تمام شدن سال تا آنكه از دادن جزيه خلاص شودقسم سيم آنكه مدعى عليه از جواب ساكت باشد وسبب آن اگر از افت گنگى باشد حاكم او را بهر طريقى كه تواند عالم گرداند تا آنكه جواب

[ 362 ]

او از اقرار وانكار معلوم او شود واگر سبب سكوت او عناد وعداوت باشد او را حبس كند تا جواب مدعى گويد يا آنكه حاكم حكم كند بنكول كردن او يعنى قسم نخوردن او وبعد از آنكه حاكم شرع جواب را باو ظاهر كند واو جواب اقرار وانكار را بگويد مدعى را بقسم خوردن امر كند اگر قسم خوردن او ممكن باشد وحكم كند جهت مدعى بحق اوفصل دوم در آنچه سبب حكم حاكم ميشود بدانكه امام حكم ميتواند كرد در حقوق الله وحقوق الناس بعلم خود وغير امام از قاضيان جامع الشرايط در حقوق الناس بعلم خود حكم ميتوانند كرد وآيا در حقوق الله نيز حكم بعلم خود ميتوانند كرد يا نه مجتهدين را در اين خلافست اقرب آنست كه حكم ميتوانند كرد اما بمجرد خط خودشان حكم نميتوانند كرد هر گاه كيفيت آن حكم در خاطر ايشان نباشد وبعضى از مجتهدين حكم كردن قاضى را بعلم خود در چهار موضع جايز داشته اند ودر ما سواى آن منع كرده اند اول عدالت گواهان وجرح ايشان چه اگر قاضى عالم باشد بعدالت يا فسق ايشان حكم بآن ميتواند كرد واگر عالم نباشد بعدالت يا فسق ايشان واجب است بر او كه از حال گواهان سؤال كند اگر چه مدعى عليه از آن ساكت باشد دوم اقرار كردن در مجلس حاكم اگر چه غير او نشود سيم حكم كردن با علم يقينى بخطا كردن گواهان يا كذب ايشان چهارم تعزير كردن كسيكه در مجلس قضا بى ادبى كند واگر چه غير او بآن عالم نباشد وبعضى از مجتهدين زياده كرده اند موضع پنجم را كه قاضى بعلم خود حكم ميتواند كرد وآن در صورتيست كه در واقعه كه يك گواه باشد وقاضى خود گواه ديگر باشد چه در اينصورت قاضى حكم ميتواند كرد وقاضى حكم ميكند در حقوق الناس برعايت از مجلس (1) حكم خواه دور باشد وخواه نزديك بشرط آنكه مدعى قسم بخورد بر بقاى حق خود چه در اينصورت قسم دادن مدعى واجبست هر گاه مدعى جهت خود دعوى نمايد اما اگر از جهت موكل يا مولى باشد بر او قسم نيست بلكه مال را تسليم او ميكند يا كفيل ميدهد تا آنكه غايب حاضر شود ودر دعوى بر طفل وميت وديوانه قسم خوردن لازمست واما اگر در شهر باشد واز آمدن بمجلس حكم متعذر آيا قاضى حكم در آن ميكند يا نه مجتهدين را در اين خلافست اقرب آنست كه حكم ميكند اما بعد از آنكه حاضر شود ودعوى اداى حق يا ابراى آن كند وبگواهان عادل ثابت سازد حاكم حكمى را كه جهت او كرده باشد رد كند وقاضى در حق الله بر غايب حكم نيمتواند كرد اما اگر چيزى باشد كه مشتمل باشد بر


(1) اين مسائل محتاج بتفصيل وبيان است صدر دام ظله

[ 363 ]

حق الناس وحق الله چون دزدى كردن غايب حكم ميكند بر غايب برد مال اما بر دست بريدن او حكم نميتواند كرد وبسبب نوشته قاضى كه بقاضى ديگر نوشته باشد حكم نمى تواند كرد اگر چه مهر كرده باشد اما اگر قاضى قاضى ديگر را بحكم كردن خبر دهد انفاذ حكم او ميتواند كرد واگر قاضى بقاضى ديگر گويد كه اين دعوى پيش من ثابت شده است بر آن ديگرى انفاذ آن لازم نيست فصل سيم در كيفيت حكم كردن حاكم بدانكه هر گاه مدعى ومدعى عليه دعوى كنند جيزى را كه در دست هر دو باشد وگواه نداشته باشند حاكم هر يك را بر نفى استحقاق آن ديگرى سوگند ميدهد وبالسويه آن چيز را ميانه ايشان قسمت مينمايد وهمچنين است حكم آن اگر هر دو از قسم خوردن امتناع نمايند واگر يكى از ايشان سوگند خورد وديگرى نخورد حاكم آنرا بكسى دهد كه سوگند خورد پس اگر سوگند خوردن آنكس بعد از سوگند نخوردن آن ديگرى باشد حاكم او را يك سوگند ميدهد وميانه نفى واثبات جمع ميكند واگر پيش از قسم خورند آن ديگرى باشد حاكم شرع او را جهت اثبات قسمى ديگر ميدهد و همچنين بالسويه ميانه ايشان قسمت ميكند هر گاه هر دو گواه داشته باشند وآنچه در دست هر يك باشد حاكم از او ميگيرد وبديگرى ميدهد (1) واگر يكى از ايشان گواه داشته باشد آنچيز تعلق باو دارد با قسم پس اگر يكى از ايشان خانه را متصرف باشد وديگرى را گواه نباشد قسم متوجه او است خواه آنكس كه متصرفست گواه داشته باشد وخواه نداشته باشد وگواه از قسم خوردن او كافى نيست واگر يكى از ايشان كه متصرف باشد دعوى جميع آن چيز كند وديگرى دعوى نصف آن كند وگواه داشته باشد حاكم نصف را بكسى ميدهد كه دعوى كل ميكند بى منازعتى ونصف ديگر را قرعه ميزند (2) باسم هر يك كه بيرون آيد از او است بعد از آنكه قسم بخورد جهت نفى استحقاق ديگرى واگر از قسم خوردن امتناع نمايد ديگرى قسم بخورد واگر او نيز امتناع نمايد نصف را در ميانه ايشان دو قسم سازد پس مدعى كل سه ربع ميبرد ومدعى نصف يكربع واگر ايشان گواه نداشته باشند ميانه ايشان بالمناصفه قسمت ميكند بعد از آنكه مدعى نصف را قسم بدهد واگر هر دو متصرف باشند وگواه نداشته باشند حاكم آنرا ميان ايشان بدو قسم منقسم ميسازد ومدعى قسم ميخورد وبر مدعى عليه قسم نيست واگر در اينصورت هر دو گواه داشته باشند حاكم نصف را بمدعى كل ميدهد ودر نصف ديگر چون


(1) بنابر قول جماعتى وخالى از اشكال نيست صدر دام ظله (2) قرعه در اينصورت خالى از اشكال نيست صدر دام ظله

[ 364 ]

گواهان متعارض شده اند ودر جميع امور مساوى اند مجتهدين در اين اختلاف كرده اند جهت آنكه آيا گواهان داخل معتبر است يا گواهان خارج پس بمذهب جمعى كه گواهان داخل را اعتبار كرده اند آن نصف را بمدعى كل بايد داد وبمذهب جمعى كه گواهان خارج را اعتبار كرده اند آن نصف را بمدعى نصف بايد داد ودر صورتى كه گواهان متعارض شوند حاكم عمل بقول اعدل گواهان ميكند واگر در عدالت مساوى باشند اگر تاريخ گواهان مختلف باشد آنچه در تاريخ مقدم باشد حكم بآن مقدم كردن مقدمست واگر در تاريخ نيز مساوى باشند قرعه بزند وحكم بآن كند وهر گاه گواهان بعد از گواهى دادن وپيش از حكم كردن رجوع كنند حاكم حكم بآن نميتواند كرد واگر بعد از حكم كردن رجوع كنند حكم او باطل نميشود وليكن اگر دعوى مال باشد گواهان آنمال را ضامن اند خواه آن عين باقى باشد وخواه نباشد وبعضى از مجتهدين برآنند كه اگر عين باقى باشد آنعين را ميگيرد واگر دعوى كشتن يا زخم كردن يا دست بريدن يا جراحت كردن باشد ورجوع كردن گواهان پيش از استيفاى آنها باشد استيفاى آن جايز نيست ودر قصاص بعضى بر آن رفته اند كه منتقل بديت ميگردد وبعضى از ايشان گفته اند كه ساقط ميشود واگر رجوع كردن ايشان در اينصورتها بعد از استيفاى آنها باشد واعتراف كنند كه عمدا بدروغ گواهى داده اند گواهان را قصاص ميتوان كرد اما زيادتى ديت ايشان را بايد داد واگر اعتراف كنند كه بخطا گواهى داده اند قصاص نيست بلكه ديت ميدهند واگر بعضى گويند كه عمدا گواهى دروغ داده ايم وبعضى گويند كه بخطا گواهى داده ايم بر آنهائى كه عمدا گواهى داده اند قصاص است وآنهائى كه خطا كرده اند تتمه ديت آنها را ميدهند واگر دعوى بر طلاق زن باشد وبعد از طلاق شوهر رجوع كند ميانه مجتهدين در آن خلافست بعضى از ايشان گفته اند كه حاكم آنزن را بشوهر اول رد كند ومهرى كه شوهر ثانى داده گواهان غرامت كشند وبعضى از مجتهدين برآنند كه اگر بعد از دخول شوهر ثانى رجوع كرده گواهان غرامت نميكشند بلكه شوهر ثانى بسبب دخول مهر را ميدهد وزن تعلق بثانى دارد چه حكم را بعد از وقوع باطل نميدانند واگر پيش از دخول رجوع كند گواهان نصف مهر را غرامت ميكشند واگر دروغ گفتن گواهان بر حاكم يقين شود حكم او باطل است در جميع اين صورتها وتعزير

[ 365 ]

ايشان ميكند خواه ثبوت آن پيش از حكم باشد وخواه بعد از حكم وگواهان ضامنند در صورتهاى مذكوره بتفصيلى كه مذكور شد فصل چهارم در بيان قسمت كردن ميانه شريكان وآن تميز كردن حصه يكى از شريكان است از حصه ديگرى بدانكه سنت است بر حاكم شرع كه در هر شهرى شخصى تعيين كند كه چيزهائى كه ميانه شريكان مشترك باشد قسمت نمايد ورزق قسمت كننده را از بيت المال مسلمانان بدهد و شروط قسمت كننده پنجست اول آنكه بالغ باشد دوم آنكه عاقل باشد سيم آنكه مؤمن باشد چهارم آنكه عادل باشد پنجم آنكه عالم باشد بمعرفت حساب واگر شريكان متفق شوند بر شخصى كه ميان ايشان قسمت كند غير آن شخصيكه حاكم شرع تعيين كرده جايز است ودر آن شخصى كه شريكان باو راضى شده باشند سواى آنكه مكلف باشد هيچ شرطى از شروط مذكوره لازم نيست كه درو باشد چه اگر بقسمت كردن كافرى راضى شوند صحيح است و قسمت كردن بر دو قسمست قسم اول قسمت اجبارى يعنى اگر هر يك از شريكان از قسمت امتناع نمايد حاكم شرع بجبر وقهر ميانه ايشان قسمت ميكند وآن نيز بر دو قسمست اول آنكه چيزى (1) كه ميانه شريكان حاكم بجبر قسمت ميكند ميبايد كه حصه هر يك مساوى باشد يا آنكه مختلف باشد اما توان مساوى ساخت ودر قسمت كردن ضرر بديگرى نرسد ومراد بضرر آنست كه در قسمت كردن قيمت واقعى آن نقصان فاحش بهم رساند وبعضى از مجتهدين گفته اند كه هر قسمتى كه مستلزم نقصان باشد واگر چه اندك باشد بى رضاى شريك حاكم قسمت نميتواند كرد وبعضى از مجتهدين برآنند كه هر قسمتى كه سبب آن شود كه شريك از حصه خود منتفع نشود قسمت لازم نيست وبعضى گفته اند كه وقتى قسمت لازمست كه شريك بطريقى كه پيش از قسمت كردن انتفاع از حصه خود ميبرد بعد از قسمت نيز همان انتفاع گيرد وبهترين اقوال قول اولست دوم آنكه شريكى كه باو ضرر نرسد بسبب قسمت كردن وراضى بقسمت نشود چه در اينصورت نيز حاكم بقهر ميانه ايشان قسمت ميكند قسم دوم قسمت تراضى يعنى قسمتى كه بجبر وقهر حاكم نمى تواند كرد بلكه تا شريكان بآن راضى نشوند صحيح نيست وآن نيز بر دو قسمست اول آنكه بسبب قسمت كردن ضرر بشريك رسد واز آن منتفع نشود چون قسمت كردن دكانچه كه قابل قسمت نباشد يا آنكه بقسمت كردن ضايع شود چون شكستن ياقوتى كه ميانه


(1) هر دو قسم محتاج بتامل است صدر دام ظله

[ 366 ]

دو شخص مشترك باشد دوم آنكه قسمت كردن مستلزم آن باشد كه يكى از ايشان چيزى بديگرى دهد تا حصه مساوى شود پس در اينصورت تاايشان راضى نشوند حاكم شرع بقهر نميتواند ميانه ايشان قسمت كرد ودر صورت قسمت اجبارى وغير اجبارى اگر يكى از شريكان طلب قسمت كردن باجزا يا بزيان كند جايز است اما اجابت او آن ديگرى را لازم نيست وأگر اجابت كند وفاء بآن واجب نيست بلكه هر يكرا ميرسد كه فسخ كنند ودر قسمت غير اجبارى هر گاه حصه شريك هر يكرا باجزا قسمت كنند در صورتيكه اجزا مساوى باشد ومتفق شوند بحصه خود بى قرعه لازم ميشود واگر متفق نشوند حاكم ميانه ايشان قرعه زند باينطريق كه اسمهاى ايشانرا بر رقعها بنويسد وبكسى دهد كه مطلع بر آن نباشد واو را امر كند به بيرون آوردن اسم هر يك را بر حصه ايشان يا حصه را بر اسم هر يك از ايشان آنچه بيرون آيد بدان عمل كند واگر بر حاكم ظاهر شود كه در قسمت كردن غلطى واقع شده قسمت باطل ميشود واگر يكى از ايشان دعوى غلط نمايد وبگواهان ثابت نتواند ساخت شريك ديگر را قسم بايد داد پس اگر قسم بخورد قسمت صحيح است واگر قسم نخورد ومدعى قسم بخورد قسمت باطلست واگر حصه ء بعضى از شريكان ظاهر شود كه مال غيرى بوده واجزاى آن مساوى باشد قسمت باطل نميشود واما اگر اجزا مختلف باشد قسمت باطل ميشود (1) مطلب سيم در شهادت يعنى گواهى دادن ودر آن جند فصل است فصل اول در واجب بودن آن وشروط آن بدانكه گواهى دادن واجب كفائى است باجماع مجتهدين با قدرت برآن خواه او را جهت گواه شدن طلبيده باشند وخواه نطلبيده باشند مگر با خوف ضرر بر خود يا بر بعضى از مؤمنين واجرت گرفتن بر آن حرامست مگر مؤنت سفر جهت اداى شهادت و گاه هست كه واجب عينى ميشود وآن در صورتيست كه گواه منحصر در يكشخص باشد وشروطى كه در گواه ميبايد يازده است شروط اول آنكه بالغ باشد پس گواهى دادن طفل مسموع نيست وبعضى از مجتهدين گفته اند كه گواهى اطفال در جراحتى كه سرايت بمردن نكند مقبولست (2) بشرط آنكه ده سال داشته باشند ومتفرق گواهى ندهند وبر چيزى مباح مجتمع شده باشند وبعضى از مجتهدين گواهى اطفال را مطلقا مقبول نميدانند شرط دوم آنكه عاقل باشد چه گواهى ديوانه صحيح نيست اما اگر ديوانگى او دورى باشد در آن حالتى كه ديوانه نباشد صحيح است شرط سيم آنكه مسلمان باشد

[ 367 ]

چه گواهى كافر صحيح نيست واگر چه جهت كافرى گواهى دهد وبعضى از مجتهدين برآنند كه گواهى جهود جهت جهود مقبولست وبعضى گواهى اهل ذمه را در حق يكديگر جايز داشته اند واگر چه در مذهب مختلف باشند چه گواهى دادن جهود جهت ترسا وگواهى دادن غير جهود باجماع جايز نيست وگواهى دادن جهود نيز جهت مسلمان جايز نيست مگر در وصيت كردن هر گاه مسلمانان عادل نباشند وبعضى از مجتهدين گفته اند كه گواهى دادن ايشان در وصيت وقتى مقبولست كه در سفر باشند (1) وبعضى گواهى دادن ايشانرا در وصيت وقتى مقبول ميدانند كه بعد از نماز عصر قسم بخورند بر وصيت شرط چهارم آنكه مؤمن باشد يعنى قايل بامامت دوازده امام عليهم السلام باشد پس گواهى غير مؤمن صحيح نيست شرط پنجم آنكه عادل باشد وعدالت قوليست نفسانى (2) كه باعث ملازمت تقوى ومروت ميگردد وعدالت بكردن گناهان كبيره ومصر بودن بر گناهان صغيره زايل ميشود ومجتهدين عدد گناهان كبيره را در كتب خود مختلف ذكر كرده اند بعضى از ايشان بيست چيز ذكر كرده اند اول اثبات شريك جهت خدايتعالى كردن دوم مسلمان را بغير حق كشتن وبغير حق زخم زدن سيم زنا كردن چهارم لواطه كردن پنجم از جنگ گاه گريختن هر گاه در ركاب امام باشد ودشمن كمتر از دو مثل باشند مگر بدو طريق كه در بحث جهاد مذكور شد ششم سحر كردن هفتم ربا خوردن هشتم زنان شوهر دار را بزنا نسبت دادن نهم مال يتيم بغير حق خوردن دهم غيبت مسلمان كردن يازدهم سوگند بدروغ خوردن دوازدهم گواهى دروغ دادن سيزدهم شراب وهر چه مست كننده باشد مثل بنگ وغيره خوردن چهاردهم استحلال كعبه معظمه يعنى حلال داشتن امورى كه در حرم كعبه اقدام بآن حرامست مثل كشتن صيد وصيد كردن كبوتران حرم وترك كردن احرام در وقت داخل شدن در آن سواى جماعتى كه ايشانرا استثنا كرده اند پانزدهم دزدى كردن شانزدهم بيعتى را كه با خدا يا رسول خدا يا يكى از ائمه معصومين عليهم السلام بسته شده باشند شكستن هفدهم كافر شدن وبديار كفر رفتن بعد از مسلمان بودن هجدهم از رحمت خدايتعالى نوميد بودن نوزدهم از مكر خدايتعالى ايمن بودن ودر حكم اين هر دو است اعتراض بقضا وقدر الهى كردن بيستم عاق شدن يعنى از اطاعت مادر وپدر در هر موضعى كه


(1) اعتبار سفر بعداز نماز عصر احوط است صدر دام ظله (2) وحسن ظاهر كاشف از اوست صدر دام ظله

[ 368 ]

اطاعت ايشان لازم باشد بيرون رفتن وبعد از آنكه اين بيست چيز را ذكر كرده اند گفته اند كه اين بيست چيز صريحا در احاديث مذكور است كه اينها گناهان كبيره اند وبعضى ديگر از مجتهدين بر آنچه مذكور شد هجده چيز ديگر زياده كرده اند اول قياده يعنى ميانه زنان ومردان وسيله شدن وايشانرا بيكديگر بحرام رسانيدن دوم ديوث بودن سيم بيرون آوردن كسى كه پناه بكعبه ومدينه برده باشد مگر آنرا كه مجتهدين استثنا كرده اند چهارم غصب مال مسلمان كردن پنجم سخن چينى نمودن ششم قطع صله رحم كردن هفتم كم كشيدن وكم پيمانه كردن براى فروختن وزياده كشيدن وزياده پيمانه كردن براى خريدن هشتم باهل ظلم نفع رسانيدن نهم ترك كردن نماز وروزه وزكوة وحج در سالى كه واجب شده باشد دهم با زن خود ظهار كردن يازدهم گوشت مرده وخوك بى احتياج خوردن دوازدهم راه مسلمانان زدن سيزدهم سرود مستان شنيدن وبآن طريق خواندن چهاردهم قمار باختن پانزدهم هجو مسلمانان كردن شانزدهم مردانرا حرير محض وطلا پوشيدن هفدهم كبر وحسد وبغض مؤمنان در دل داشتن هجدهم وصيت كردن جهت غيرى بقصد ضرر رسانيدن بوارث وبعضى از مجتهدين گفته اند كه عدد گناهان كبيره هفتاد است ودر بعضى از احاديث آمده كه عدد گناهان كبيره بهفتصد نزديكتر است كه بهفتاد و بعضى از مجتهدين برآنند كه گناهان كبيره آنست كه شارع جهت كردن آنها حدى قرار داده باشد پس هر چه حد نداشته باشد گناه كبيره نيست وبعضى از مجتهدين گفته اند كه گناه كبيره هر گناهى است كه كننده آنرا در قرآن يا در حديث بعقاب سخت وعيد داده باشند وبعضى از مجتهدين برآنند كه گناه كبيره هر گناهيست كه از كردن آن فهميده شود كه كننده آن بمذهب وملت كم اعتقاد است وبعضى از مجتهدين گفته اند كه گناه صغيره نميباشد بلكه همه گناهان كبيره اند اما نظر بيكديگر كرده بعضى از آنها صغيره اند مثل آنكه نظر كردن بزنان اجنبيه صغيره است نسبت ببوسيدن ايشان وبوسيدن ايشان صغيره است نسبت بزنا كردن بديشان واين قول خالى از قوتى نيست (1) چه در حديث آمده كه نگاه بخوردى گناه مكنيد بلكه نگاه ببزرگى كسى كنيد كه نسبت باو گناه واقع ميشود ودر بعضى از احاديث آمده كه هر گناهى عظيم است وهمچنين عدالت بترك


(1) اين قول ضعيف است بلكه قول باينكه كبيره هر گناهى است كه در نزد شارع مقدس ودر شريعت مقدسه عظيم وبزرگ باشد وبگويند كه اين گناه بزرگست خالى از قوت نيست وبعضى احاديث معارض با كثر عددا واصح سندا واوضح دلالة است والله هو العالم صدر دام ظله العالى

[ 369 ]

مروت نيز زايل ميگردد وآن هر چيزى است كه سبب سبكى اينكس شود چون طعام خوردن غير بازارى در بازارها وسر برهنه راه رفتن وچيزهائى كه سبب خنده شود بسيار گفتن و با وجود علم وفضل لباس لشكريان پوشيدن وغير اينها وعدالت گواهان بسه چيز ثابت ميشود اول علم حاكم بآن بمعاشرت باطنى كردن باو دوم گواهى دادن دو عادل بعدالت او وبايد كه گواهان آن شخص را بنام او ونام پدر او در حضور مدعى ومدعى عليه تعريف كنند چه ممكنست كه ميانه شاهد ومدعى شركتى باشد يا ميانه او ومدعى عليه عداوتى باشد سيم شياع بمذهب بعضى از مجتهدين كه شياع را در اثبات مجروح ساختن گواه كافى ميدانند واگر گواهان عدالت وگواهان غير آن متعارض شوند گواهان فسق مقدم اند (1) بر گواهان عدالت هر گاه مطلق گواهى دهند وسبب آنرا مذكور نسازند واگر ذكر سبب كنند بعضى از مجتهدين گفته اند كه گواهان جرح مقدمند وبعضى برآنند كه گواهان عدالت و آيا عدالت گواهان باقى ثابت ميشود برد كردن مدعى بعدالت او ميانه مجتهدين خلاف است واگر بعد از گواهى دادن گواهان عادل بر عدالت شخصى حاكم را شكى باشد سنت است كه ميانه گواهان تفريق كند هر گاه از اهل فضل نباشند وعدالت گواهان در وقت گواهى دادن معتبر است نه در وقت گواه شدن مگر در طلاق كه عدالت گواهان طلاق در وقت شنيدن معتبر است نه در وقت گواهى دادن شرط ششم آنكه حلال زاده باشد چه شهادت ولد الزنا مقبول نيست ودر بعضى از احاديث صحيحه وارد شده كه شهادت فرزند زانيه را در چيزى اندك قبول ميتوان كرد وگواهى ولد الزنا وقتى مردود است كه حال او بحسب شرع مشخص باشد پس اگر ميانه مردمان بخلاف آن مشهور باشد گواهى آن مقبول است شرط هفتم آنكه در گواهى دادن متهم نباشد چه اگر در گواهى او رسيدن نفعى يا دفع ضررى متصور باشد چون شهادت شريك جهت شريك خود وشهادت وصى در آنچه جهت او وصيت كرده باشند وشهادت قرض خواهان جهت مفلسى بمالى وشهادت آقا جهت غلام وشهادت عاقله بفسق گواهانى كه گواهى دهند بركشتن شخصى ديگرى را بخطا وشهادت قرضخواهان مفلس بفسق قرضخواهان ديگر شرط هشتم آنكه ميانه ايشان عداوت دينوى نباشد چه گواهى عدو بر عدو مسموع نيست اما جهت عدو صحيح است هر گاه عداوت متضمن


(1) تقدم جارح بر معدل يا بعكس محتاج بتفصيلى است كه مجال ذكر آن در حاشيه نيست صدر دام ظله

[ 370 ]

فسق نباشد وعداوت دينى مانع نيست جهت آنكه گواهى دادن مؤمن بر جميع اهل ملتها صحيحست شرط نهم آنكه گواهان (1) بسيار سهو نكنند تا حديكه ضبط آنچه در آن گواه شده اند در حفظشان نمايند شرط دهم آنكه در حقوق الناس بسرخود گواهى ندهند تا آنكه حاكم شرع از ايشان گواهى نطلبد پس اگر بسرخود گواهى دهند گواهى ايشان در آن معامله كه بسرخود جهت آن گواهى داده باشند مقبول نيست (2) اما اگر در معامله ديگر باشد مقبولست اگر در آن بسر خود گواهى ندهند اما اگر گواهى دادن ايشان در حقوق الله بسرخود باشد مسموع است شرط يازدهم آنكه گواهى را بلفظ بگويند با قدرت چه اشارت كافى نيست اما در گنگ اشاره كه دلالت بر مقصود كند كافيست وشرط نيست در گواه آنكه بيگانه باشد چه گواهى خويشان نيز مقبولست وآيا گواهى پسر بر پدر مقبولست ميانه مجتهدين درين خلافست اقوى آنست كه صحيح نيست (3) وميبايد كه گواهان در وقت گواهى دادن باين شروطى كه مذكور شد متصف باشند پس اگر اين شروط در وقت گواه شدن در ايشان نباشد ودر وقت گواهى دادن متصف بآنها شوند گواهى ايشان مقبولست مگر در گواهان طلاق كه ميبايد در وقت گواه شدن بر طلاق باين شروط متصف باشند چنانچه مذكور شد فصل دوم در آنچه سبب گواه شدن ميشود بدانكه گواه گواهى نميتواند داد تا آنكه او را علم قطعى حاصل نباشد بآنچه بر آن گواهى ميدهد وآن بدو چيز حاصل ميشود (4) اول ديدن در آنچه آنرا توان ديد چون ديدن غصب كردن ودزدى نمودن وكشتن وشير خوردن وزائيدن وزنا كردن ولواطه نمودن وگواهى دادن كسيكه كر باشد در اينها مسموعست هر گاه شروطى كه مذكور شد در او باشد وجايز است ديدن گواه روى زن اجنبيه را جهت گواه شدن بر او مگر آنكه آواز او را بشناسد چه در اينصورت ديدن روى او جايز نيست دوم شنيدن در آنچه قابل شنيدن باشد چون شنيدن عقود وايقاعات و ديدن خط خود كافى نيست واگر چه عادلى گواهى دهد وآنچه سنيان نسبت باماميه داده اند كه ايشان قايلند بجواز گواهى دادن بدروغ جهت برادر مؤمن خود غلط است زيرا كه اماميه نقل اجماع كرده اند بر آنكه اين گواهى دادن جايز نيست وتصريح نموده اند كه اين قول مذهب محمد بن على شلمغانيست كه داخل غلاة است وسبب غلط افتادن سنيان اين است كه آنمرد وقتى مذهب اماميه داشته وبعد از آن داخل غلاة شد


(1) على اطلاقه معلوم نيست صدر دام ظله العالى (2) على الاحوط صدر دام ظله العالى (3) معلوم نيست صدر دام ظله العالى (4) حصول علم موقوف بديدن وشنيدن نيست بلكه بغير اينها نيز حاصل ميشود وبهر نوع كه حاصل شد علم شرعا كافى است صدر دام ظله العالى

[ 371 ]

وگواه تا آنكه نسب شخصى را وعين او را نشناسند گواهى جهت او نميتواند داد پس انتساب او كافى نيست چه تزوير ممكن است واگر حال آن مرد بر گواه مجهول باشد ودو عادل حال او را بر او مشخص كنند صحيح است فصل سيم در بيان تفصيل حقوقيكه بگواهان عادل ثابت ميشوند وآنها بر نه قسم اند قسم اول آنكه بگواهى چهار مرد عادل ثابت ميشود و آنها سه چيزند اول زنا دوم لواطه سيم سحق قسم دوم آنكه بگواهى چهار مرد عادل يا سه مرد ودو زن ثابت ميشود وآن زنائيست كه موجب رجم است چه آن بگواهى سه مرد ودو زن كه همه عادل باشند نيز ثابت ميشود قسم سيم آنكه بگواهى چهار مرد عادل يا دو مرد وچهار زن ثابت ميشود وآن زنائيست كه موجب جلد است چه آن بگواهى دو مرد وچهار زن نيز ثابت ميشود قسم چهارم آنكه بگواهى دو مرد عادل ثابت ميشود وآن بيست ودو چيز است اول مرتد شدن دوم بزنا نسبت دادن زنان سيم خوردن هر چه مست كننده باشد چهارم حد كسى كه دزدى كرده باشد پنجم زكوة ششم خمس هفتم نذر هشتم كفارات نهم مسلمان شدن دهم بالغ شدن يازدهم ولاى عتق دوازدهم تعديل جرح سيزدهم عفو كردن از قصاص چهار دهم طلاق پانزدهم عده زنان شانزدهم خلع هفدهم وكالت هجدهم وصيت كردن بشخص غير مال نوزدهم نسبت بيستم ديدن ماه هر گاه در آسمان ابر باشد بيست ويكم دخول كردن با حيوان بيست ودوم كشتن آدمى كه موجب قصاص باشد يعنى بعمد كشته باشد قسم پنجم آنكه بگواهى دو مرد عادل يا يكمرد ودو زن يا يكمرد با قسم ثابت ميشود وآن هر چيزيست كه مال باشد يا غرض ازو مال باشد و آن هجده چيز است اول دين وفرض دوم غصب سيم قراض چهارم بيع پنجم صلح ششم اجاره هفتم مزارعه هشتم مساقات نهم شركت دهم رهن يازدهم وعده كردن در بيع دوازدهم وصيت بمال سيزدهم خيارات چهاردهم شفعه پانزدهم فسخ عقد كردن شانزدهم گرفتن مال كتابت هفدهم هبه معوضه هجدهم كشتن كه موجب ديت باشد وديت جراحتها وهمچنين كشتن پدر پسر خود را وكشتن مسلمان كافر را يا آزاد بنده را چه در اينصورتها ديت ثابت ميشود وخلافست ميانه مجتهدين كه آيا آزادى ونكاح وقصاص باين قسم گواهان ثابت ميشود يا نه اقرب

[ 372 ]

آنست كه بيكمرد ودو زن ثابت ميشود ونيز خلافست در وقف اقرب آنست كه هر گاه وقف خاص باشد ثابت ميشود قسم ششم آنكه بگواهى مردان تنها وزنان تنها وبا اجماع هر دو ثابت ميشود وقاعده در آن آنست كه در هر موضعيكه اطلاع مردان بر آن دشوار باشد غالبا گواهى زنان در آن كافيست وآن هشت چيز است اول بكارت دوم زائيدن سيم آواز كردن طفل در وقت زائيدن چهارم عيوب باطنى زنان پنجم رضاع بر قول قوى ششم وصيت بمال چه وصيت بمال بگواهى چهار زن ثابت ميشود وبگواهى دو زن نصف وصيت وبگواهى سه زن ربع وصيت وآيا بگواهى يكمرد نصف وصيت ثابت ميشود مجتهدين را در اين خلافست واشكال در خنثى اقوى است واگر زن داند كه شخصى جهت شخصى وصيت بمال كرده آيا جايز است كه او وصيت را در گواهى دادن زياده گويد يا آنكه ربع آنرا كه موافق اصل وصيت باشد بگويد ميانه مجتهدين در اين خلافست هفتم انقضاى عده هشتم حيض ونفاس قسم هفتم آنكه بگواهى پنجاه كس ثابت ميشود چون ديدن ماه هر گاه در آسمان ابر نباشد بقول بعضى از مجتهدين قسم هشتم آنكه بگواهى يك كس ثابت ميشود چون عزل وكيل چه هر گاه وكيل را بگواهى يكمرد عادل ظنى حاصل شود عزل ميشود چنانچه دربحث وكالت مذكور (1) شد وچون ديدن ماه بقول سلار كه او در اول ماه يك گواه عادل كافى ميداند قسم نهم آنكه بقسم تنها ثابت ميشود چون كشتن چه مدعى وخويشان او هر گاه گواه نداشته باشند پنجاه قسم ميخورند تا كشتن ثابت ميشود فصل چهارم در بيان تفصيل حقوقى كه بشياع ثابت ميشوند بمذهب جماعتى از مجتهدين كه شياع را كافى ميدانند وشياع اخبار جماعتى است كه حاكم شرع را بآن ظن غالب حاصل شود ودر ذكر تفصيل حقوقى كه بشياع ثابت ميشود ميانه مجتهدين خلافست بعضى از ايشان هفت چيز ذكر كرده اند اول نسبت بپدر ومادر دوم مردن شخصى سيم ملك طلق چهارم وقف صدقات پنجم نكاح ششم آزادى وبندگى هفتم ولايت از قبل امام وبعضى از مجتهدين زياده بر هفت چيز مذكور پانزده چيز ديگر را بشياع ثابت ميدانند اول عزل دوم ولاى عتق سيم رضاع چهارم ضرر رسانيدن بزن پنجم تعديل گواه ششم جرح كردن گواه هفتم مسلمان بودن هشتم كافر بودن نهم رشيد بودن دهم سفيه بودن


(1) ومذكور شد احتياط در آن نيز صدر دام ظله العالى

[ 373 ]

يازدهم حامله بودن دوازدهم زائيدن سيزدهم وصايت چهاردهم آزاد بودن پانزدهم تهمت در كشتن شخصى ديگر را وبعضى از مجتهدين زياده بر اين بيست ودو چيز پنج چيز ديگر ذكر كرده اند اول غصب كردن دوم دين سيم آزاد كردن بنده چهارم مفلس بودن پنجم ديدن ماه (1) فصل پنجم در تفصيل حقوقى كه بگواهى دادن گواهان عادل بر گواهى گواهان ثابت ميشود واينقسم را گواهى بر گواهى ميگويند وآيا در اينقسم گواهى دادن زنان بر گواهى مردان مقبولست يا نه مجتهدين را در آن خلافست اقرب آن است كه مسموع نيست واگر چه در جاهائى باشد كه گواهى زنان در آنها مقبول باشد وباين قسم گواهى يازده چيز ثابت ميشود اول قصاص دوم طلاق سيم نسب چهارم آزادى پنجم قرض ودين ششم عقود هفتم عيوب زنان هشتم زائيدن نهم آواز كردن طفل در وقت زائيدن دهم وكالت يازدهم وصيت كردن بمال وغير آن وقاعده كليه در اينقسم آنست كه هر چه حق الناس است باين گواهى ثابت ميشود اما حق الله ثابت نميشود وگواهى دادن اينقسم گواهان مشروط بچهار شرط است اول آنكه ميبايد كه گواهان فرع آنقول را از گواهان اصل بشنوند وبر هر يك از گواهان اصل دو گواه فرع گواهى دهند پس اگر بر هر يك از گواهان اصل دو گواه فرع گواهى ندهند مسموع نيست دوم آنكه گواهان اصل حاضر نباشند مثل آنكه بيمار يا مرده يا در سفر يا در حبس باشند يا از ترس ظالمى بيرون نتوانند آمد چه اگر ممكن باشد كه ايشان حاضر شوند گواهى گواهان فرع مسموع نيست سيم آنكه شروطى كه در گواهان اصل مذكور شد بايد كه در گواهان فرع باشد پس اگر آن شرطها نباشد گواهى ايشان مسموع نيست چهارم آنكه گواهان اصل را معين سازند در وقت گواهى دادن بآنكه نام ايشانرا ذگر كنند پس اگر نام ايشانرا مذكور نسازند گواهى ايشان مقبول نيست واگر گواهان فرع بر گواهان اصل گواهى دهند وايشان منكر باشند ميانه مجتهدين در اين خلافست اصح آنست كه گواهى گواهان فرع در اينصورت مسموع نيست وبعضى از مجتهدين گفته اند كه اگر گواهان فرع اعدل باشند قول ايشان مسموعست ويا مساوى بودن در عدالت گواهى ايشان مسموع نيست وبعضى برآنند كه با مساوى بودن گواهى ايشان مسموعست ومراتب اينقسم كواهى دادن سه است اول اعلام وآن چنانست كه گواهان اصل بگواهان


(1) ثبوت اين امور بشياع سوارى معدودى از آنها معلوم نيست صدردام ظله العالى

[ 374 ]

فرع بگويند كه گواه باشيد بر آنكه ما گواهيم كه فلان شخص نزد فلان كس مبلغى دارد دوم آنكه گواهان فرع اينقول را از گواهان اصل در حضور حاكم شرع بشنوند سيم آنكه آنكه گواهان فرع اينقول را در غير مجلس حاكم شرع از گواهان اصل بشنوند ودر قسم سيم ميانه مجتهدين خلافست اقرب آنست كه مسموعست وگواهان در قسم اول چنين اداى شهادت كنند كه گواه گرفته اند ما را فلانيان ودر قسم دويم شنيديم در مجلس حاكم شرع كه فلانيان گواهى دادند ودر قسم سيم شنيديم كه فلانيان چنين ميگفتند باب هفدهم از كتاب جامع عباسى در اقرار كردن ووصيت نمودن ودر آن دو مطلب است مطلب اول در اقرار كردن وآن بر دو قسمست اقرار بحق كردن واقرار بخويش كردن ودر آن چند فصل است فصل اول در اقرار بحق كردن وشروط آن چهارده است اول آنكه اقرار كننده بالغ باشد چه اقرار غير بالغ صحيح نيست اما اقرار ببلوغ باحتلام با امكان آن صحيح است بدون گواه وقسم اما اگر اقرار ببلوغ بسال كند در اينصورت تا بگواه ثابت نسازد مقبول نيست دوم آنكه عاقل باشد چه اقرار ديوانه صحيح نيست واگر ديوانگى او دورى باشد اقرار او در حالت غير ديوانگى صحيح است سيم آنكه اقرار را بچيزى معلق نسازد چون موت زيد وشهادت عمرو پس اگر معلق سازد صحيح نيست وصحيح است اقرار كردن بصيغه عربى وفارسى وغير آن چهارم آنكه قصد اقرار كند چه اقرار كسى كه قصد نداشته باشد چون مست وخفته وسهو كننده وغلط كننده صحيح نيست وبعضى از مجتهدين گفته اند كه اگر مستى مست بسبب خوردن غير حرامى باشد اقرارش صحيح است و باقرار خود مواخذ است پنجم آنكه اقرار كننده آزاد باشد چه اقرار بنده بآنچه تعلق بمولى دارد از نفس او ومال او صحيح نيست بلكه آنچه اقرار بمال ازو واقع ميشود برو لازمست كه بعد از آزاد شدن از عهده آن بيرون آيد اما اگر بنده از آقا مأذون باشد در تجارت كردن وآنچه بدان متعلق است پس اگر اقرار بچيزى از او واقع شود كه متعلق بتجارت باشد صحيح است وهمچنين صحيح است اقرار او بچيزى كه غير مال باشد چون طلاق زوجه ششم آنكه مختار باشد پس اقرار كسيكه او را باكراه بر آن دارند صحيح نيست هفتم

[ 375 ]

آنكه جايز التصرف باشد پس اقرار سفيه در غير جنايتى كه موجب قصاص باشد و در غير طلاق ونكاح صحيح نيست وهمچنين اقرار مفلسى كه حاكم شرع بواسطه قرضخواهان او را از مالش منع كرده باشد در عين صحيح نيست اما در دين صحيح است واقرار بيمار در زياده از سه يك مالش (1) براى اجنبى با تهمت بورثه صحيح نيست اما اگر تهمت نباشد يا جهت وارثى باشد از اصل بيرون ميرود هشتم آنكه كسى كه اقرار جهت او ميكند ميبايد كه اهليت آن داشته باشد كه جهت او چيزى اقرار كند چه اگر براى ملك يا ديوار يا زمين اقرار كند صحيح نيست واگر جهت چاروائى اقرار كند در آنخلافست بعضى از مجتهدين گفته اند كه احتمال بطلان دارد وبعضى برآنند كه احتمال استفسار دارد يعنى سبب آنرا ازو بپرسند پس اگر گويد بسبب آن بعضى گفته اند كه بمالك او متعلق است واقرب استفسار است پس اگر تفسير كند بارش جنايت بر شخصى آنرا ازو قبول ميكند واگر چه تعيين آن نكند بر قول اقرب وطلب تعيين ازو ميكند واحتمال بطلان نيز در اينصورت ميرود واگر اقرار كند جهت بنده متصرف بمولاى او ميشود واگر جهت مسجدى يا مدرسه اقرار كند وذكر سبب ممكن آن نمايد چون وصيت يا وقف يا مطلق گويد صحيح است واگر سبب محال ذكر كند آن سبب لغو است اما آن اقرار درست است بر قول بعضى از مجتهدين وبعضى اقرار را نيز در اينصورت باطل ميدانند واگر جهت حمل اقرار كند همچنين است واگر مرده بيفتد باطل است اگر وصيت كرده باشد واز باقى ورثه است اگر نسبت بارث داده باشد واگر حمل متعدد باشد قسمت كنند بطريق ميراث اگر وصيت نباشد چه در وصيت با عدم تنصيص بزياده ونقصان همه مساويند نهم آنكه كسى كه جهت او اقرار ميكند تكذيب اقرار كننده نكند چه اگر تكذيب او كند مستحق چيزى نميشود مگر آنكه بعد از تكذيب تصديق كند يا آنكه تكذيب او اقرار را جهت غير يا آزادى غلام را لازم داشته باشد چه بر قول شيخ اگر شخصى بنده را جهت شخصى اقرار كند واو منكر شود آزاد ميشود دهم آنكه آنچه بآن اقرار ميكند جهت كسى بايد كه چيزى باشد كه او مالك آن تواند شد پس اگر بجهت مسلمانى بخوك يا شراب يا جهت كافرى بمصحف يا بنده مسلمانى اقرار كند صحيح نيست وبعضى از مجتهدين اقرار در صورت آخر را جايز داشته اند


(1) احوط تصالح وتراضى است صدر دام ظله العالى

[ 376 ]

وگفته اند كه حاكم شرع ايشان را بفروختن آنها جبر ميكند يازدهم آنكه آنكسيكه براى او اقرار ميكند ميبايد كه او را صلاحيت آن باشد كه مالك چيزى تواند شد پس اگر اقرار كند بآزادى جهت غلام كسى صحيح نيست وهمچنين اگر اقرار بفضله انسان يا پوست مرده كند مگر آنكه پوست را جهت حلال داننده مرده اقرار كند چه در اين صورت صحيح است واگر اقرار كند جهت شخصى بحبه از گندم يا پوست جوزى لازمست كه بآنكس بدهد واگر چه آنرا مال نگويند دوازدهم آنكه آنچيزى ملك اقرار كننده باشد پس اگر گويد كه ملك من از فلانست صحيح نيست سيزدهم آنكه چيزى باشد كه احكام اقرار دادن جارى باشد پس اگر كسى را بحسب شرع ثابت شده باشد كه چيزى بر او وقف كرده باشند واو آنچيز را بجهت غيرى اقرار كند صحيح نيست چهاردهم آنكه چيزى كه اقرار بآن ميكند ميبايد كه در دست او باشد پس اگر اقرار بمال غير كند صحيح نيست فصل دوم در اقرار كردن بخويشى بودن بدانكه شروط اقرار بخويشى كردن زياده بر آنچه مذكور شد سه چيز است اول ممكن باشد الحاق اقرار بمقر به پس اگر اقرار كند به بنوت معروف بنسبت يا به بنوت بزرگتر از خود يا مساوى بخود يا كمتر از خود كه عادت بر آن جارى باشد باطلست وهمچنين باطلست نسبت اقرار بكسى كه شرعا ممنوع باشد چون ولد الزنا وولد اللعان واگر چه در اينصورتها فرزند ميراث نميبرد واگر اقرار كند كه اين ولد نيست از زنا خلافست كه اقرار باين از قبيل تعقيب اقرار بمنافيست كه قبول نميكند واول آنرا قبول ميكند دوم تصديق مقر به در غير ولد صغير ومجنون ومست چه در صغير انكار اعتبار ندارد واگر چه بعد از بلوغ باشد واگر دو شخص يا بيشتر تصادق كنند بر نسب غير ولد چون اخوت صحيح است وتعدى نميكند از مصادقات بورثه ايشان سيم عدم منازعت در نسب پس اگر دو كس در فرزندى نزاع كنند اعتبار بگواهست واگر عم اقرار كند ببرادرى مال ميت را ببرادر ميدهند واگر زوجه اقرار كند بولدى وبرادران تصديقش كنند مال را بفرزند ميدهند واگر تكذيبش كنند زياده از هشت نصيب خود را باو ميدهند واگر برادران گويند كه فرزندى هست وزوجه منكر باشد آنچه زياده از ربع است برادران باو ميدهند واگر فرزند بفرزند ديگر اقرار كند نصف را

[ 377 ]

باو ميدهند واگر هر دو بثالثى اقرار كنند ثلث را باو ميدهند وبا عدالت هر دو نسب وميراث هر دو ثابت ميشود فصل سيم در احكام اقرار كردن بدانكه هر گاه شخصى براى شخصى بمال معينى اقرار كند لازمست بر او دادن آنمال بآن شخص وهر گاه اقرار كند بچيزى مجهول تعيين آن بر متعارف بلد اقرار كننده است وهر گاه متعدد باشد بآنچه غالب باشد (1) در استعمال واگر غالب نباشد تعيين آن باقرار كننده تعلق دارد وهر گاه اقرار بمجهول كند صحيح است وحاكم التزام نمايد اقرار كننده را به تفسير آن مثل آنكه اقرار كند بمال يا بشئ يا مال بسيار يا مال عظيم يا كثير يا نفيس (2) بشرط آنكه آنرا در عرف مال گويند پس در اينصورت اگر اقرار بپوست با دام يا حبه از گندم كند صحيح نيست وشيخ طوسى رحمه الله گفته كه مراد بمال كثير هشتاد است زيرا كه در بعض احاديث وارد شده كه كثير را حضرات ائمه معصومين صلوات الله عليهم اجمعين بهشتاد تفسير كرده اند ودر اينقول اشكالست چه اين حديث در نذر كردن واقع شده وحمل نذر بر اقرار كردن قياس است واقرار مجهول بر پانزده وجه است اول اقرار كردن بشئ وآن بر اعم از مالست پس اگر آنرا بحد قذف يا شفعه تفسير كند حاكم آنرا قبول ميكند واگر بسرگين نجس تفسير كند قبول نميكند وبعضى از مجتهدين اين را نيز جايز داشته اند (3) دوم اقرار بمال پس آنچه آنرا در عرف مال گويند بر او لازمست واگر چه قليل باشد پس اگر مال نباشد چون سرگين نجس داخل نيست وآيا تفسير مال بحبه گندم جايز است (4) يا نه در آن خلافست چنانچه مذكور شد سيم اقرار باسماى اجناس چون زيت وذهب وفضه وقول قول مقر است در تفسير اينها با قسم (5) چهارم اقرار بصيغه جمع وآنرا حمل ميكنند بر سه يا بيشتر واگر گويد كه من از اين اقرار دو ميخواستم كه اقل جمع منطقى است در آن خلافست اقرب آنست كه قبول ميكنند (6) با قسم پنجم اقرار بصيغه عدد چون صد وهزار وتفسير آن تعلق بمقر دارد واگر چه تفسير بحبه گندم (7) كند ششم ابهام در صله چون له على من واحد الى عشرة يعنى فلانى راست بر من از يك تا ده چه اين احتمال هشت دارد واحتمال ده ونه دارد واحتمال پنج نيز دارد هفتم ابهام در وصف چون له على درهم ناقص وهمچنين اگر گويد له على مال عظيم جليل نفيس هشتم ابهام


(1) معيار در اقرار ظهور لفظ وكلام اقرار كننده است كه كاشف از مراد او است اگرچه بحسب قرائن عامه يا خاصه بوده باشد وغلبه در استعمال من حيث هو يكى از اسباب ظهور است صدر دام ظله العالى (2) اين شرط در اقرار بشئ من حيث هو معلوم نيست صدر دام ظله العالى (3) اگر قابل تعلق حق اختصاص باو است فرمايش بعض از مجتهدين بعيد نيست صدر دام ظله (4) ظاهر كلام سابق ترجيح جواز بود صدر دام ظله (5) الزام بقسيم مشكل است صدر دام ظله (6) گذشت كه الزام بقسم مشكل است صدر دام ظله (7) حبه گندم بعيد است مگر بقرائن خاصه صدر دام ظله

[ 378 ]

در جزو چون نصف مثلا وتفسير ميكنند بنصف آنچه معمول باشد واگر اقرار كند بدرهمى ونصفى بعضى از مجتهدين ميگويند كه نصف راجع بدرهم ميشود نهم ابهام بكذا پس اگر گويد له على كذا مثل آنست كه بگويد له على كذا درهم برفع يا نصب يا جر اقرب آنست (1) كه مراد واحد است چه رفع ببدليت است ونصب بتمييز وجر باضافه ودر جر بعض درهم نيز احتمال دارد وبعضى گفته اند كه در نصب احتمال بيست دارد ودر جر احتمال صد دارد چه اقل عددى كه مميز در آن مجرور است صد است واگر كذا كذا درهم باشد مثل اولست در حالت نصب وجر وبعضى برآنند كه در نصب احتمال يازده دارد واگر با حرف عطف باشد در حالت نصب بيست ويك است دهم ابهام بعطف ومانند آن چون له على درهم ودرهم ودرهم چه احتمال دارد كه مراد سه درهم باشد واگر گويد كه مراد بثانى تاكيد اولست صحيح است (2) يازدهم ابهام بظرفيت ومانند آن چون له زيت في جرة او سمن في عكة او قماش في عيبة او الف في صندوق ظرف داخل نيست وبعضى از مجتهدين گفته اند كه هر چه بى ظرف نميباشد اقرار بآن اقرار بظرف آنست واقرار بچاروا اقرار بزين اوست اما اقرار به بنده كه عمامه بر سر وجامه در بردارد اقرار بعمامه وجامه نيست دوازدهم ابهام در اعيان (4) چون له هذا الثوب او هذا العبد مطالبه تعيين ميكند پس با تعيين اگر مقر له منكر باشد سوگندش ميدهند وانتزاع ميكند حاكم مقر به را يا در دست مقر ميگذارد پس اگر مقر له تصديق كند بعد از انكار قبول ميكند سيزدهم ابهام مستخرج وآن بطريق استخراج مجهولست واين وقتى معتبر است كه مقر له عالم باشد بآن عبارت پس اگر عامى را تلقين كنند حكم بر آن مترتب نميشود مثلا بطريق جبر ومقابله اگر گويد زيد را بر من ماليست ونصف مال عمر وعمرو را بر من ماليست ونصف مال زيد پس مال هر يك بطريق جبر ومقابله چهر است وبهر يك از ايشان شش ميبايد داد ودر تفسير جنس رجوع باقرار كننده بايد كرد چهارم ابهام ممكن استخراج وبى حساب ورجوع بمقر كنند چون له على من الفضه بوزن هذه الصخرة او بقدر ثمن عبد زيد پانزدهم ابهام از حيثيت عموم چنانچه گويد زيد راست جميع آنچه در دست منست واگر گويد فلان شخص را بر من زياده از مال فلانست او را زياده از قدر


(1) معلوم نيست پس اقرب آنست كه با ظاهر نبورن لفظ در چيزى اقتصار بقدر متيقن نمايند وچنين است حرف عطف در حالت نصب صدر الدين دام ظله العالى (2) معلوم نيست صدر دام ظله (3) تمام مطلب اين وجه معلوم نشد گويا نسخ مغلوط بوده باشد صدر دام ظله

[ 379 ]

مال او بايد داد واگر در اينصورت دعوى كند كه من مال او را كم پنداشتم سوگندش ميدهد واقرار بعين ودين صحيح است پس اگر گويد كه عينى كه بر ذمه بكر است تعلق بزيد دارد ونام من در تمسك عاريت است صحيح است واگر گويد برتست هزار واو در جواب گويد بلى يا نعم يا اجل يا من مقرم بآن در اينصورت هزار بر او لازمست واگر در جواب گويد وزن كن يا نقد كن يا گويد كه من مقرم ونگويد مقرم بآن در اينصورت لازم نيست چه در عرف در دو صورت اول احتمال استهزاء دارد ودر صورت آخر احتمال آن (1) دارد كه من مقرم بآن حق جهت تو يا ديگرى فصل چهارم در منافى اقرار وآن بر دو قسمست قسم اول مقبول بدو شرط اول بعد از اقرار كردن بچيزى استثناى زياده بر آن يا مساوى آن نكند بلكه بكمتر از آن استثنا كند مثل آنكه بگويد فلانى راست بر من ده درهم الا دو درهم چه در اينصورت اقرار بهشت درهم كرده دوم آنكه استثنا متصل باشد چنانكه اگر در مثال مذكور بى فاصله گويد الا دو درهم صحيح است اما اگر بعد از مدتى استثنا كند صحيح نيست واستثنا از اثبات نفى است باجماع واز نفى اثبات خلاف مر ابوحنيفه را كه او بر اين رفته كه استثنا از نفى اثبات نيست واگر استثنا متعدد باشد بحرف عطف يا آنكه استثناى سيم زياده از دوم باشد هر دو استثنا از اول بيرون ميروند مثل آنكه گويد فلانى راست بر من ده درهم الا سه درهم پس در اينصورت چهار درهم اقرار كرده واگر بحرف عطف نباشد واستثنا از جنس باشد صحيح است بشرط آنكه متفرق نباشد واگر استثنا بترديد باشد مثل آنكه گويد فلانى راست بر من دو درهم الا سه درهم يا چهار درهم صحيح است ودر اين دو احتمالست چه احتمال شش دارد واحتمال هفت (2) نيز دارد واگر گويد فلانيراست بر من درهمى بلكه درهمين ميانه مجتهدين در اينقول خلافست اقرب قوى آنست (3) كه بيكدرهم كرده مگر آنكه گويد مراد من دو درهم است واگر بعد از جمله استثنا واقع شده باشد مثل آنكه گويد فلانى راست بر من ده درهم وجامه الا درهمى ميانه مجتهدين در اينخلافست بعضى از ايشان بر اين رفته اند كه عايد بجمله اخير است وبعضى گفته اند كه عايد بهر دو جمله است (4) قسم دوم مردود مثل آنكه گويد فلانى راست بر من هزار دينار قيمت شراب يا گوشت خوك يا متاعى كه قبض نكرده ام يا اقرار كند جهت مسلمانى بشراب يا خوك چه در اينصورت منافى اقرار مقبول نيست (5) مطلب دوم در وصيت نمودن ودر آن سه فصل است فصل اول در وصيت كردن بمال وشروط آن بدانكه وصيت


(1) در صورت اولى دور نيست قرينه نوعيه بر استهزأ باشد ولى در صورت آحر بعيد است بلكه ظاهر اقرار است وفرقى ميان گفتن بآن ونگفتن آن بنظر نميرسد صدر دام ظله العالى (2) پس قدر متيقن اقرار بشش است صدر دام ظله (3) معلوم نيست صدر دام ظله (4) وبعضى اگر بگويند عايد باولست نيز مانعى ندارد صدر دام ظله (5) اگر عرفا كلام واحد باشد عدم قبول على اطلاقه معلوم نيست صدر دام ظله

[ 380 ]

مالك گردانيدن كسى است شخصى را بر عين يا منفعتى بعد از مردن وبعضى از مجتهدين گفته اند كه وصيت مسلط ساختن شخصى است بر تصرف در چيزى بعد از مردن وشروط آن دوازده است اول ايجاب چون اوصيت لفلان بكذا او افعلوا كذا بعد وفاتى يعنى وصيت كردم جهت فلان شخص بفلان چيز مثلا يا آنكه گويد كه فلان مبلغ بتصدق دهيد وبفلان مبلغ حج اجاره كنيد بعد از وفات من وآنچه بدينها ماند وصيغه عربى در وصيت لازم نيست واگر چه قادر بر آن باشد ووصيت گنگ وكسى كه از نطق عاجز باشد باشاره وكنايتست واگر قادر بر نطق باشد وبنويسد يا اشاره كند عمل بآن واجب (1) نيست واگر چه در حال نوشتن او حاضر باشند دوم قبول كسى كه وصيت براى او ميكند خواه بلفظ باشد چون قبلت وخواه بفعل باشد چون تصرف كردن در آن واين در جائى شرطست كه محصور باشد اما در غير محصور چون فقراى بنى هاشم يا مسجد يا قنطره قبول شرط نيست وبعضى از مجتهدين (2) گفته اند كه قبول صحيح نيست مگر بعد از وفات ودر قبول اتصال بايجاب شرط نيست پس اگر بعد از وفات واقع شود صحيح است واگر رد كرده باشد وصيت را در حيات موصى آيا بعد از وفات او رجوع ميتواند كرد وقبول كرد خلافست مشهور آنست كه جايز است اما اگر بعد از وفات وپيش از قبول رد كند باطلست واگر پيش از قبول وبعد از قبض رد كند لغو است باجماع واگر بعد از قبول وپيش از قبض رد كند خلافست واگر پيش از قبول موصى له بميرد وارث را قبول ميرسد خواه پيش از مردن موصى باشد وخواه بعد از مردن موصى وبعضى از مجتهدين برآنند كه در اينصورت وصيت باطلست وبعضى گفته اند كه اگر غرض موصى تعلق بميت داشته باشد باطل ميشود واگر نه صحيح است وبعضى از مجتهدين برآنند كه اگر موصى له بعد از موصى بميرد تعلق بوارث او ميگيرد واگر پيش از او بميرد باطل است ودر قبول ورد ورثه موصى له حكم او دارند واگر موصى له وارث نداشته باشد راجع بورثه موصى ميشود وبعضى گفته اند (3) كه بامام ميرسد سيم آنكه موصى بالغ باشد چه وصيت طفل صحيح نيست ودر وصيت طفل مميز وطفلى كه ده ساله باشد خلافست بعضى از مجتهدين گفته اند كه وصيت كمتر از ده ساله در ابواب البر صحيح است وبعضى گفته اند كه اگر مرد است وصيت هشت ساله صحيح است


(1) عدم وجوب منسوب بمشهور است ولى معلوم نيست صدر دام ظله (2) اگر مراد بعضى از مجتهدين آنستكه لازم نيست چنين است كه فرموده اند صدر دام ظله العالى (3) محل تامل و محتاج بتفصيل است صدر دام ظله

[ 381 ]

واگر زن است هفت ساله چهارم آنكه عاقل باشد چه وصيت ديوانه صحيح نيست (1) پنجم آنكه رشيد باشد پس وصيت سفيه صحيح نيست مگر در ابواب البر ومعروف نزد بعضى از مجتهدين وبعضى مطلقا صحيح ميدانند وهمچنين كسيكه خود را زخم زده باشد ودر آن زخم خوف مردن باشد چه او نيز حكم سفيه دارد ششم آنكه قصد كند چه وصيت مست وخفته وبيهوش صحيح نيست هفتم آنكه موصى له در حال وصيت موجود باشد پس اگر وصيت كند جهت حمل وجود او در حال وصيت معتبر است واگر مشكوك (2) باشد در وجود وصيت او صحيح نيست هشتم آنكه صحيح باشد كه مالك شود يعنى صلاحيت مالك شدن چيزى داشته باشد چه وصيت جهت ملك وچاروا ودابه صحيح نيست مگر آنكه در دابه قصد علف او كند نهم آنكه موصى وموصى له آزاد باشند چه وصيت بنده جهت بنده صحيح نيست واگر چه قايل باين شويم كه بنده مالك چيزى ميشود وآيا وصيتى كه در حال رقيت كرده بعد از آزادى او نافذ است يا نه در آن خلافست واولى نفوذ است هر گاه وصيت را بر آزادى خود معلق ساخته باشد واگر موصى له بنده موصى باشد وصيت او صحيح است ومنصرف (3) بآزادى او ميشود هر گاه ثلث مال موصى وفا بآن كند دهم آنكه وصيت بر موصى له جايز باشد پس وصيت بر ظالمان ونوشتن كتب ضلال وكافر حربى صحيح نيست واگر چه ذى رحم باشد وبعضى از مجتهدين در ذى رحم جايز داشته اند ووصيت بر جهودان صحيح است وبعضى از مجتهدين مطلقا جايز نميدانند ودر كسيكه وصيت ميكند اسلام شرط نيست پس وصيت كافر جهت مسلمان بچيزى كه مالك آن تواند شد صحيح است اما اگر شراب جهت مسلمان وصيت كند صحيح نيست يازدهم آنكه وصيت بچيزى باشد كه مالك آن تواند شد پس وصيت بشخص آزاد ووقف ام ولد و گوشت ميته وسرگين نجس وفضلات وحشرات صحيح نيست وهمچنين وصيت بشراب وخوك در مسلمانان صحيح نيست اما اگر هر دو جهود باشند صحيح است دوازدهم آنكه ثلث مالى كه در حال وفات باشد وفا بوصيت كند پس اگر بزياده از ثلث مال باشد زياده باطلست مگر آنكه وارث اجازت دهد واجازت وارث بعد از وفات موصى معتبر است باجماع وقبل از آن اعتبار ندارد بنابر قول اكثر وبعضى از مجتهدين اجازت


(1) محل تامل است در ماليات صدر دام ظله (2) در مشكوك فيه محتمل است كه مدعى باشد بوجود حين الوصية صدر دام ظله العالى (3) على اطلاقه معلوم نيست صدر دام ظله

[ 382 ]

پيش از وفات را منع نموده اند وخلافست ميانه مجتهدين كه آيا اجازت وارث در اينصورت با تنفيذ آن چيز است كه موصى وصيت كرده يا بابتداى عطيه است فصل دوم در اقسام وصيت كردن واحكام وصيت مطلق بدانكه وصيت بر چهار قسم است اول وصيت واجبه چون وصيت كردن جهت اداى حقوق واجب خواه حق الله باشد وخواه حق الناس دوم وصيت مستحبه چون وصيت كردن بمال كم پس وصيت بخمس مال كردن بهتر است از ربع وربع بهتر است از ثلث وثلث بهتر است از نصف وبعضى از مجتهدين وصيت بثلث را با استغناى وارث بهتر ميدانند واگر حال ورثه متوسط باشد وصيت ربع را بهتر ميدانند وخمس را با فقر بهتر ميدانند وچون وصيت بشهادتين واقرار به نبوت پيغمبر وامامت ائمه عليهم السلام وجميع آنچه پيغمبر خبر داده سيم وصيت حرام چون وصيت كردن بشراب وگوشت خوك وغير آن چهارم وصيت مكروه چون وصيت كردن بمال بسيار وهر گاه وصيت جهت جماعتى مطلق واقع شود تقاضاى تسويه ميكند مگر بارش كردن بر تفاوت ودر بعضى از احاديث صحيحه وارد شده كه وصيت در عم وخال بطريق ميراثست وجهت خويشان وموالى ومستحق زكوة وسبيل الله بطريقى است كه در بحث وقف مذكور شد ووصيت بمجهول وغير موجود صحيح است وتعيين آن بعد از وفات متعلق بوارث است پس اگر وصيت بمال يا نصيب يا مال قليل يا عظيم كند تعيين آن بوارث تعلق دارد هر گاه بدانند از مورث قدر معين را ومراد بجز وعشرات چنانچه در روايت حسن ابن ابان بن تغلب از امام بحق ناطق امام جعفر صادق عليه السلام وارد شده ودر بعضى روايات صحيحه نيز ايراد يافته كه مراد بجز وسبع است ودر بعضى ديگر آمده كه ثلث است ودر روايت صحيحه وارد شده كه مراد بسهم ثمن است ودر بعضى روايات ضعيفه سدس وارد شده وشئ سدس است واگر وصيت بمال بسيار كند پيش بعضى از مجتهدين هشتاد درهم (1) است چنانچه در بعضى احاديث وارد شده در نذر كه مذكور شد واگر كسى جهت شخصى شمشيرى وصيت كند در بعضى احاديث وارد شده كه غلاف وزيور آن داخل است ودر وصيت بصندوق آنچه از اموال در آن باشد داخل است وهمچنين در وصيت كشتى آنچه از طعام در آن باشد داخل است فصل سيم در بيان وصى ساختن وآن والى گردانيدن شخصى است


(1) در جميع موارد اين نحو از اخبار خصوصا با تعارض ترك احتياط را ننمايند صدر دام ظله العالى

[ 383 ]

براى اخراج حقى يا استيفاى حقى بر طفل ومجنون وپدر وجد طفل بالاصاله مالك ولايت اند ووصى كه پدر وجد جهت طفل تعيين كنند صحيح است واگر وصى را اذن دهند در وصى گرفتن جايز است واگر او را نهى كنند از وصى گرفتن نميتواند گرفت و با اطلاق خلافست ومكاتبه صفار (1) از حضرت امام حسن عسكرى عليه السلام مؤيد جواز است وشروط وصى هشت است اول آنكه عاقل باشد پس وصى گردانيدن ديوانه صحيح نيست واگر بعد از آن ديوانگى بهم رسد وصايت او باطل ميشود واگر ديوانگى او بر طرف شود آيا وصايت او عود ميكند ميانه مجتهدين در آن خلافست واگر ديوانگى او دورى باشد نيز در آن خلافست اقرب آنست كه در وقت غير ديوانگى صحيح است دوم آنكه بالغ باشد هر گاه تنها باشد پس وصى گردانيدن طفل منفرد بى آنكه بالغى را با او ضم كند صحيح نيست وتصرف بالغ نافذ است تا زمانى كه طفل بالغ شود آنگاه هر دو شريكند سيم آنكه مسلمان باشد هر گاه موصى مسلمان باشد پس هر گاه مسلمان نباشد يا كافر باشد وصى بودن او بر اطفال مسلمانان جايز نيست چهارم آنكه عادل باشد بر قول مشهور پس وصايت فاسق باطل است واگر چه بعد از فوت موصى فاسق شود وبعضى گفته اند كه در اينصورت باطل نميشود پنجم اذن مولى اگر بنده شخصى را وصى كند وآيا بنده ء خود را وصى ميتواند كرد در آن خلافست ششم آنكه كسى نباشد كه اولى از وصى باشد چون پدر وجد پس اگر شخصى را غير از پدر يا جد وصى گرداند صحيح نيست هفتم آنكه وصى تواند كه از عهده وصايت بيرون آيد پس اگر عاجز باشد از تصرف بسبب مرض يا پيرى يا آنكه سفيه باشد آيا باطل است يا صحيح وحاكم كسى را با او ضم ميكند يا نه ميانه مجتهدين خلافست واگر عجز در اثنا بهمرسد حاكم شخصى را با او ضم ميكند هشتم آنكه صيغه (2) بگويد چون اوصيت اليك يعنى وصايت را بتو رجوع نمودم يا امر فلان طفل خود را بتو تفويض كردم يا تو وصى منى واين شروط در حال وصيت معتبر است تا حين فوت پس اگر بيكى از اين شروط خلل رساند وصايت باطل است (3) وبعضى گفته اند كه در حال وصيت كافيست وبعضى برآنند كه تا حين وفات ميبايد وشرط نيست در وصى ذكوريت پس زن وخنثى را باجتماع شرايط وصى ميتوان گردانيد وشيخ طوسى اجماع شيعه را بر اين نقل كرده وهمچنين بصر شرط نيست وآنچه در روايت سكونى


(1) روايت مذكوره ظاهر الدلالة بر جواز نيست پس قول بمنع ظاهرا اقوى است صدر دام ظله (2) لزوم صيغه معلوم نيست صدر دام ظله (3) معلوم نيست صدر دام ظله

[ 384 ]

منع از آن واقع شده محمول بر كراهيت يا تقيه است واتحاد وصى نيز شرط نيست وبا اطلاق هر دو با هم تصرف ميكنند وبا امتناع حاكم جبر ميكند ايشانرا بر اجتماع وواجب نيست بر وصى قبول كردن وصيت بلكه رد ميتواند كرد بشرط آنكه موصى در حيات باشد واين خبر باو برسد پس اگر خبر باو نرسد وبميرد مشهور آنست كه وصى را قيام بامور وصايت لازمست مگر آنكه عاجز باشد وبعضى از مجتهدين گفته اند كه هر گاه عالم بوصيت نباشد تا آنكه بميرد رد ميتواند كرد ووصى امين است وضامن نيست مگر با تعدى وتقرب ودر جائى كه عادت جارى بتوكيل باشد جايز است وصى را كه وكيل بگيرد ودر غير آنچه عادت بآن جارى نباشد خلافست اقوى آنست كه جايز است وجايز است وصى را استيفاى دين خود از آنچه كه در دست اوست بى اذن حاكم وهمچنين اداى دين غير نيز با علم خود ميتواند كرد بعد از آنكه آن قرضخواه را سوگند دهد وبعضى برآنند كه تا نزد حاكم شرع ثابت نشود نيمتواند داد واين قول اقوى (1) است وبايد كه وصى اقتصار كند بر آنچه جهت او تعيين كرده اند پس اگر بر مال موجودى او را وصى كرده باشند در مالى كه بعد از آن بهم رسد دخلى ندارد واگر مطلق باشد همه داخل است وهر گاه كسى بميرد ووصى جهت اطفال خود تعيين نكند بر حاكم شرع لازمست كه تعيين كند وحاكم مالك عزل آن وصى است هر گاه خواهد واگر حاكم مفقود باشد يا متعذر مراجعت او جايز است واحاد مؤمنين عدول را تصرف در وصيت ماداميكه زنده باشد ووصايت رجوع ثابت نميشود مگر بشهادت دو مرد مسلمان عادل باب هجدهم از كتاب جامع عباسى در قسمت كردن تركه وميراث وآن منتقل شدن ماليست يا حقى از شخصى بعد از فوت او بورثه بيكى از وجوهى كه مذكور خواهد شد بشرطيكه يكى از امورى كه مانع ميراث بردن آنها شود چنانچه مذكور خواهد شد در آنها نباشد ودر آن شش مطلب است مطلب اول در بيان آنچه سبب ميراث بردن ميشود وآن بر هفت وجه است وجه اول خويش بودن وآن باتصال شخصى است


(1) اگر عالم نبوده باشد صدر دام ظله العالى

[ 385 ]

بديگرى بولادت يا بانتهاى آن هر دو بديگرى بر وجه شرعى وآن بر سه قسمست قسم اول دو قومند كه با يكديگر ميراث ميبرند اول پدر ومادر دوم فرزندان وهر چند پائين روند واين دو قوم با يكديگر ميراث ميبرند وبا ايشان سواى زن وشوهر ديگرى ميراث نميبرد پس هر گاه شخصى بميرد وپدرى داشته باشد تمام مال او تعلق بپدر دار و همچنين اگر مادرى داشته باشد تمام مال تعلق بمادر دارد واگر پدر ومادر هر دو جمع شوند سه يك مال ميت (1) تعلق بمادر دارد وتتمه تعلق بپدر واگر با پدر ومادر پسرى جمع شود هر يك از پدر ومادر شش يك مال را ميبرند وتتمه آن تعلق بپسر دارد واگر با پدر ومادر دخترى جمع شود هر يك از ايشان شش يك مال را ميبرند ونصف مال را دختر ميبرد وتتمه ميانه ايشان ودختر پنج حصه ميشود بشرطى كه ميت دو برادر يا يك برادر ودو خواهر پدر ومادرى يا چهار خواهر پدر ومادرى نداشته باشد چه اگر اينها موجود باشند تتمه مال ميانه دختر وپدر بچهار حصه منقسم ميشود چنانچه مذكور خواهد شد واگر دو دختر با ايشان جمع شوند دو ثلث مال تعلق بدختر آن دارد وثلث آن بپدر ومادر واگر يكى از ايشان با دختران جمع شود دختران ثلثان ميبرند وشش يك از پدر است يا از مادر وتتمه ميانه ايشان به پنج سهم يا چهار سهم منقسم ميكردد وهر گاه شخصى بميرد وپسرى داشته باشد تمام مال از اوست واگر متعدد باشند مال را ميانه خود بالسويه قسمت ميكنند واگر پسر ودختر جمع شوند دختر نصف پسر ميراث ميبرد وهر گاه شخصى بميرد ويكدختر داشته باشد تمام مال او از آن دختر است واگر متعدد باشند مال را ميانه خود بالسويه قسمت ميكنند وهر گاه ميت فرزندان نداشته باشد وفرزند زاده داشته باشد آن فرزند زادها بجاى فرزندان حصه ميبرند بطريقى كه مذكور شد خواه تنها باشند وخواه با پدر ومادر ميت جمع شوند وهر يك از ايشان حصه كسى را ميبرد كه باو ميرسد پس دختر دختر حصه دختر ميبرد ودختر پسر حصه پسر ميبرد وذكور واناث هر يك از ايشان بطريق ميراث پسر دو برابر دختر ميراث ميبرند وبعضى از مجتهدين گفته اند كه اولاد دختر از ذكور واناث در ميراث بردن مساوى اندقسم دوم نيز دو قومند اول برادران وخواهران واولاد ايشان با عدم ايشان دوم جد وجده هر چند بالا روند واين دو


(1) اگر حاجب نداشته باشد چنانچه خواهد آمد صدر دام ظله

[ 386 ]

قوم وقتى از ميت ميراث ميبرند كه در قوم مرتبه اولى نباشد چه اينها با پدر ومادر وفرزند وفرزند زادگان ميراث نميبرند پس اگر شخصى بميرد ويك برادر داشته باشد وديگر ميراث خوارى نداشته باشد تمام مال تعلق باو دارد واگر چه برادر پدرى يا مادرى باشد واگر دو برادر يا زياده داشته باشد مال او ميانه ايشان بالسويه منقسم ميكردد و همچنين اگر يك خواهر يا زياده داشته باشد واگر برادر وخواهر جمع شوند برادر دو حصه ميبرد وخواهر يك حصه چنانچه در ميراث پدر ودختر مذكور شد وهر گاه برادر وخواهر پدر ومادرى باشند برادر وخواهر پدرى ميراث نميبرند واگر برادر يا خواهر مادرى يا پدر مادرى جمع شوند اگر واحد باشد شش يك مال تعلق باو دارد واگر زياده از واحد باشد سه يك مال بايشان تعلق دارد وتتمه آن از برادران وخواهران پدر مادريست وبعضى از مجتهدين برآنند كه هر گاه با خواهر پدر مادرى خواهر مادرى جمع شود نصف از خواهران پدر مادريست وشش يك از خواهر مادرى وباقى ميانه ايشان بچهار حصه ميشود سه از خوار پدريست ويك حصه از خواهر مادرى وبعضى از مجتهدين گفته اند كه هر گاه برادر وخواهر مادرى با برادر وخواهر پدرى تنها جمع شوند تتمه رد بر همه قسمت ميشود وهر گاه جد وجده ميت وبرادر وخواهر او با يكديگر جمع شوند جد مساوى برادر ميراث ميبرد وجده مساوى خواهر وجد وجده پدرى چون برادر وخواهر پدريست وجد وجده مادرى چون برادر وخواهر مادريست ليكن جد پدر مادرى جد پدريرا از ميراث منع نميكند چنانچه برادر وخواهر پدرى ومادرى منع برادر وخواهر پدرى ميكنند وفرزندان برادر وخواهر در وقتى كه پدران ومادران ايشان موجود نباشند با جد وجده حصه پدران و مادران خود را ميگيرند وهر گاه شخصى بميرد وازو جد پدرى يا مادرى مانده باشد وديگر ميراث خوارى نداشته باشد تمام مال تعلق باو دارد خواه جد پدرى باشد و خواه جد مادرى وهر گاه جد وجده جمع شوند جد يك حصه ميبرد وجده نيم حصه اگر هر دو پدرى باشند وبرابر حصه ميبرند اگر هر دو مادرى باشند واگر از دو طرف باشند جد يا جده مادرى اگر تنها باشد شش يك ميبرد وتتمه تعلق بجد وجده پدرى دارد واگر زياده باشند سه يك مال تعلق بايشان دارد وتتمه تعلق بجد وجده پدرى وبعضى از مجتهدين برآنند كه اگر كسى مادر مادرى ومادر پدرى بگذارد مال او

[ 387 ]

ميانه ايشان بچهار حصه ميشود يك حصه مادر مادرى بر ميدارد وسه حصه مادر پدرى وجد قريب بميت جد بعيد را منع ميكند از ميراث پس جد بعيد با وجود جد قريب ميراث نميبرد وميت را در مرتبه اولى چهار جد ممكنست كه باشند پدر ومادر وپدر او وپدر مادر او ودر مرتبه دوم هشت جد وجده ممكنست ودر مرتبه سيم شانزده ودر مرتبه چهارم سى ودو وهمچنين هر چند بالا رود پس اگر شخصى هشت جد وجده بگذارد اجداد وجدات مادرى ثلث مال را ميبرند بالسويه وتتمه باجداد وجدات پدرى متعلق است باينطريق كه ثلث تتمه بپدر ومادر ومادر پدر متعلق است ذكر دو مثل انثى ودو ثلث تتمه بپدر ومادر وپدر پدر متعلق است ذكر دو مثل انثى پس سهام اجداد وجدات مادرى چهار است وسهام اجداد وجدات پدرى نه است پس فريضه ايشان از صد وهشت منقسم ميگردد جهت تباين چنانچه در مبحث تصحيح قسمت تركه خواهد آمد وبعضى از مجتهدين گفته اند ثلث ثلث بپدر ومادر مادر ميرسد بالسويه ودو ثلث ثلث بپدر ومادر بالسويه ميرسد وثلث دو ثلث باقى بپدر ومادر مادر پدر متعلق است بالسويه وباقى بپدر ومادر پدر پدر تعلق دارد ذكر دو مثل انثى ودر اينصورت سهام خويشان مادرى شش است وسهام خويشان پدرى هجده پس فريضه ايشان از پنجاه وچهار منقسم ميگردد جهت تداخل چنانچه خواهد آمد وبعضى از مجتهدين برآنند كه ثلث ثلث از پدر ومادر مادر است بالسويه ودو ثلث ثلث از پدر ومادر پدر است ذكر دو مثل انثى ميبرد واين قول از پنجاه وچهار منقسم ميگردد وقول اول اقوى است قسم سيم نيز دو قومند اول عم وعمه وهر چند بالا روند دوم خال وخاله وهر چند بالا روند واين دو قوم با عدم در مرتبه ثانيه ميراث ميبرند پس هر گاه شخصى بميرد وعم بگذارد ميراث باو متعلق است وهمچنين است عمه واگر هر دو جمع شوند يكحصه عم ميبرد ونيم حصه عمه بشرط آنكه هر دو پدر ومادرى يا پدرى باشند اما اگر مادرى باشند بالسويه ميراث ميبرند واگر عم وعمه ء پدر مادرى وعم وعمه مادرى جمع شوند ثلث مال از خويشان مادريست هر گاه زياده از واحد باشند وسدس مال اگر واحد باشد وتتمه بخويشان پدرى متعلق است ذكر ضعف انثى واگر شخصى بميرد وازو خال بماند تمام مال او تعلق بخال او دارد وهمچنين است خاله خواه پدرى

[ 388 ]

باشد وخواه مادرى كه تعلق باو دارد وفرقى نيست ميانه خال وخاله در ميراث چه همه برابر ميراث ميبرند واگر خال وخاله پدر ومادرى يا خال وخاله مادرى جمع شوند خويشان مادر سدس ميبرند اگر واحد باشند واگر متعدد باشند ثلث بالسويه وباقى از خويشان پدر مادرى يا پدريست با عدم خويشان پدر مادرى وآيا ذكر ايشان در اينصورت دو مثل انثى ميبرد ميانه مجتهدين در اين خلافست اصح آنست كه همه برابر ميراث ميبرند واگر متفرق باشند سدس ثلث تعلق بخال يا خاله دارد وثلث ثلث با تعدد وتتمه بخال وخاله پدر متعلق است واگر عم وعمه وخال وخاله جمع شوند سدس با واحد بودن ايشان بايشان متعلق است واگر متعدد باشند ثلث بالسويه وتتمه بعم وعمه تعلق دارد واولاد عم وعمه وخال وخاله با وجود ايشان ميراث نميبرند وهر گاه ايشان موجود نباشند ميراث ميبرند واعمام واخوال ميت اولى اند بميراث از اعمام واخوال پدر ومادر او واگر عم وعمه وخال وخاله مادر او جمع شوند ثلث تركه متوفى بالسويه بخويشان مادرى متعلق است بر قول مشهور ودو ثلث ديگر تعلق بخويشان پدرى دارد باينطريق كه ثلث دو ثلث بخال وخاله پدرى متعلق است بالسويه ودو ثلث ديگران بعم وعمه متعلق است ذكر دو مثل انثى ميبرد پس فريضه ايشان از صد وهشت منقسم ميگردد وبعضى از مجتهدين گفته اند كه خال مادر وخاله او ثلث ثلث بالسويه ميبرند ودو ثلث ثلث از عم وعمه مادر است پس در اينصورت فريضه ايشان از پنجاه وچهار منقسم ميگردد وبعضى برآنند كه اخوال اربعه ثلث را بالسويه ميبرند وثلث ثلثآنرا عمه وعم مادرى ميبرند بالسويه ودو ثلث ثلثان بعم وعمه پدرى متعلق است ذكر دو مثل انثى ميبرد ودر اينصورت فريضه ايشان از صد و هشت منقسم (1) ميگردد تتمه اقرب بميت از هر صنفى ابعد از آن صنف را از اصل ميراث منع ميكند وآن بر شش وجه است وجه اول منع طبقه اولى ثانيه را ليكن سنت است پدر ومادر را كه سدس بجد وجده بدهند با نصيب اعلى خواه جد وجده پدرى باشند وخواه مادرى وهر گاه پدر ومادر موجود نباشند دادن سدس سنت نيست دوم منع طبقه ثانيه طبقه ثالثه را سيم منع نزديكتر از هر مرتبه بپدر ومادر خويشان پدرى تنها را در آن مرتبه چهارم منع طبقه ثالثه معتق را پنجم منع معتق ضامن


(1) در محل خلاف بين العلما احتياط را در ارث اجداد واعمام واخوال ترك ننمايند زيرا كه بسيار از آن دليل واضحى ندارد والله هو العالم صدر دام ظله

[ 389 ]

جريره را ششم منع ضامن جريره غير او را واقرب از هر صنفى منع ابعد از صنف ديگرى نميكند چون خواهران مادرى وجد قريب پدرى ميت چه در اينصورت جد قريب دو ثلث مال ميبرد وخواهران مادرى ثلث را وهمچنين جد مادرى وپسر برادر مادرى يا برادر پدرى چه در اينصورت جد پسر برادر را حاجب نيست ومزاحمت ببرادر پدرى نيمرساند وميراث ميبرد با جد واين قاعده تخلف نميكند مگر در هشت موضع اول ميراث بردن پدر ومادر با فرزند زاده چه چه پدر ومادر نزديكترند از فرزند زاده بميت دوم ميراث بردن اجداد با فرزند زاده بر قول محمد بن بابويه كه مستند شده است بحديثى كه از حضرت امام موسى (ع) نقل كرده اند كه اگر شخصى بميرد وازو دختر دختر وجد وجده بمانند سدس مال را جد وجده ميبرند وباقى از ايشانست سيم ميراث بردن برادر مادرى با پسر برادر پدر مادرى بر قول بعضى از مجتهدين ومستند شده اند بآنكه چون در پسر برادر پدر مادرى دو سبب جمع شده ودر برادر مادرى يك سبب سدس از برادر مادريست وتتمه از پسر برادر پدر مادرى واين قول ضعيف است چه همين علت را در برادر پدرى وبرادر پدر مادرى جارى ميتوان ساخت وحال آنكه مانعست برادر پدر مادرى برادر پدرى را از ميراث بردن بمذهب صاحب اينقول چهارم در صورتيكه شخصى بميرد وپسر عم پدر ومادرى بگذارد وعم پدرى چه باجماع مجتهدين شيعه مال آن ميت تمام تعلق به پسر عم دارد وعم را در مال او دخلى نيست واينحكم تغيير نمييابد در متعدد بودن هر يك از پسر عم پدر مادرى وعم هر دو وهمچنين حكم تغيير نمييابد بموجود بودن زوج وزوجه با ايشان وآيا بذكوريت وانوثيت حكم تغيير مييابد مثل آنكه دختر عم پدر مادرى با عم پدرى جمع شود يا پسر عم پدر مادرى با عمه پدرى جمع شود ميانه مجتهدين در اين خلافست اجود آنست كه حكم تغيير مييابد ومال در اينصورت تعلق بعم يا عمه پدرى دارد وهمچنين خلافست ميانه مجتهدين در اين كه هر گاه با پسر عم وعم مذكور خال جمع شود بعضى گفته اند كه مال تعلق بعم وخال دارد بطريق ميراث وبعضى برآنند كه ميانه عم وخال منقسم ميگردد بطريق ميراث وبعضى گفته اند كه تعلق بخال دارد وقول اول اقوى (1) است واگر يكى از پسر عم وعمه خنثى باشد يا هر دو خنثى باشند احتمال تغيير حكم دارد واحتمال آن نيز دارد كه ايشان را ذكر فرض كنيم پنجم ميراث بردن اجداد پدرى ومادرى با مادر بر قول


(1) رعايت احتياط در مسائل متعلق بابن عم پدرى ومادرى ترك ننمايند صدر دام ظله

[ 390 ]

بعضى از مجتهدين ششم منع كردن جد پدرى فرزند فرزند را بر قول بعضى از مجتهدين هفتم ميراث بردن عمه مساوى جد هر گاه جمع شوند بر قول بعضى از مجتهدين تكمله هر گاه با پدر ومادر فرزند جمع شود ايشان را از بردن زياده از دو سدس مال منع ميكند مگر آنكه فرزند يكدختر باشد چه يكدختر پدر ومادر را منع زياده از دو سدس نميكند بلكه با يكديگر ميراث ميبرند بطريقى كه مذكور شد وهمچنين دو دختر يا يكى از ايشان وفرزندان شوهر زن را از نصيب اعلى ايشان كه نصف وربع است منع ميكنند وهر گاه برادران ميت با مادر او جمع شوند مادر را منع زياده از سدس ميكنند بهفت شرط اول آنكه پدر ايشان موجود باشد چه اگر پدر ايشان موجود نباشد مادر را منع نميكنند دوم آنكه دو برادر يا يك برادر وخواهر با چهار خواهر باشند چه اگر اينچنين نباشد مادر را منع نميكنند وخنثى در اينصورت چون انثى است واحتمال قرعه اينجا اقوى است سيم آنكه برادران پدر مادرى يا پدرى باشند چه برادران مادرى ميت منع مادر نميكنند چهارم آنكه در برادران يكى از چيزهائى كه مانع ارث است موجود نباشد چه اگر موانع ارث در ايشان موجود باشد منع مادر نميكنند پنجم آنكه برادران ميت در آنوقت موجود باشند چه اگر در شكم مادر باشند مادر را از زياده از سدس منع نيمكنند ششم آنكه زنده باشند چه اگر مرده باشند منع نميكنند وهمين حكم دارد اگر برادران ميت وميت در يكزمان بميرند وتقديم وتاخير مشخص نباشد وبعضى از مجتهدين در غرقى ومهدوم عليه توقف كرده اند هفتم آنكه ميانه حاجب ومحجوب مغايره باشد چه اگر متحد باشند منع نميكند مثل آنكه مادر كسى خواهر پدرى باشد چنانچه در بحث ميراث مجوس خواهد آمد يا در وطى شبهه اتفاق افتد چه اگر كسى بشبهه دختر خود را وطى كند ودختر بزايد مدخوله هم مادر وهم خواهر پدرى خود خواهد بود وجه دوم كه سبب ميراث بردن ميشود وآن زن شوهريست كه بعقد دوام باشد وزن آزاد باشد ودخول شرط نيست مگر آنكه شخصى در حالت بيمارى زنى را عقد كرده باشد چه در اينصورت اگر دخول نكرده بميرد ميراث نميبرد وهر يك از زن وشوهر يا اصحاب مراتب ثلث سابقه ميراث ميبرند هر گاه مانعى از موانع ميراث بردن در ايشان نباشد وايشانرا دو نصيب است اول اعلى وآن در شوهر نصف مالست ودر زن چهار يك واگر چه زنان متعدد باشند هر گاه ميت را فرزندى باشد وجه سيم ولاى آزادى چه هر گاه

[ 391 ]

كسى بنده خود را آزاد كند ازو ميراث ميبرد بچهار شرط اول آنكه او را برضا ورغبت آزاد كرده باشد يعنى آزاد كردن بر او واجب نباشد چون آزاد كردن براى كفاره چه در اينصورت ميراث نميبرد دوم آنكه كارى نكرده باشد كه بنده بسبب آن آزاد شود چون بريدن گوش وبينى او چنانچه در بحث عتق مذكور شد چه اگر چنين كرده باشد از آن بنده ميراث نميبرد وبنده آزاد كرده از آقا بولا ميراث نميبرد مگر در ولاى داير وشيخ ابن بابويه فرموده كه در ولاى عتق بنده آزاد كرده شده از آقا ميراث ميبرد سيم آنكه از گناهان وجناياتيكه از بنده صادر ميشود در وقت آزاد كردن او خود را برى نساخته باشد چه در اينصورت ميراث نميبرد چهارم آنكه ميراث خوارى سواى او نداشته باشد چه اگر ميراث خوارى داشته باشد ميراث نميبرد وهر گاه باين شروط مردى بنده آزاد كند وآن بنده بميرد آزاد كننده از آن بنده ميراث ميبرد واگر آزاد كننده موجود نباشد ميراث بنده تعلق باولاد آزاد كننده دارد خواه ذكور باشند وخواه (1) اناث واگر اولاد نباشند ميراث او ببرادران وخواهران پدرى واجداد وجدات واعمام وعمات واخوال وخالات واولاد ايشان تعلق دارد وخويشان مادرى را در اينصورت ميراث نميرسد واگر آزاد كننده خويشان كسى باشد كه آزاد كننده را از آزاد كرده باشد ميراث ازو ميبرند وهمچنين هر چند بالا روند واگر آزاد كننده زن باشد خود ميراث ميبرد وبا عدم او خويشان پدرى آن زن باشند پس در اينصورت بسبب خويشى پدر آن زن ميراث ميبرند وهر گاه بنده كنيزى را كه آزاد كرده باشند نكاح كند ولاى اولاد ايشان تعلق بكسى دارد كه مادر ايشان را آزاد كرده باشد پس اگر بعد از آزادى مادر ايشان كسى جد ايشان را آزاد كند ولاى اولاد بكسى منتقل ميشود كه جد آزاد كرده باشد واگر بعد از آزادى پدر ايشان را آزاد كنند ولاى ايشان بكسى منتقل ميشود كه پدر ايشانرا آزاد كرده باشد وجه چهارم ولاى ضامن جريره وآن چنان است كه شخصى غير وارث جنايتهاى گناهان مرد آزادى را ضامن شود شرط كند كه ازو ميراث برد ميراث ازو ميبرد هر گاه ميراث خوارى نداشته باشد اما او از آن شخص ميراث نميبرد مگر آنكه او نيز ضامن او شده باشد وجه پنجم (2) ولاى كسى كه كافرى را مسلمان كرده باشد چه هر گاه آن كافر مسلمان شده بميرد وهيچكس


(1) ارث بردن اولاد اناث خالى از اشكال نيست ومراعات احتياط خوب است صدر دام ظله (2) وجه پنجم وششم مورد روايت است ولى رعايت احتياط را بجمع با وجه هفتم ترك ننمايند صدر دام ظله العالى

[ 392 ]

نداشته باشد حتى ضامن جريره آنكسى كه او را مسلمان كرده ازو ميراث ميبرد وجه ششم ولاى مستحقين زكوة چه هر گاه بنده را از زر زكوة بخرند وآزاد كنند وآن بنده بميرد وميراث خوارى نداشته باشد ميراث او از مستحقان زكوة است وجه هفتم ولاى امامت چه هر گاه كسى بميرد وهيچيك از جماعتى كه مذكور شد نداشته باشد ميراث او از امامست وبعضى از مجتهدين گفته اند كه هر گاه شخصى بميرد وازو يك زن بماند چهار يك آن از زنست وتتمه آن (1) در حالت حضور تعلق بامام دارد وحضرت امير المؤمنين عليه السلام ميراث كسى را كه ميراث خوار نداشته در زمان خود بفقيران شهر وهمسايگان مفلس خود ميداده ودر حال غيبت امام در آن چند قولست بعضى از مجتهدين برآنند كه آنرا نگاه دارند تا ظهور امام وهمچنين وصيت بورثه خود كنند در رسانيدن آن بامام وبعضى گفته اند كه در زمين دفن كنند وبعضى بر آن رفته اند كه بر فقرا قسمت نمايند واستاد بنده اعنى افضل المتاخرين بهاء الملة و الدين محمد عاملى طاب ثراه ترجيح اينقول (2) كرده اند واگر ظالمى آنرا بتعدى بگيرد كسى ضامن آن نيست اما دادن آن بظالم بى خوف جايز نيست وهمچنين اگر كافر حربى يا ذمى بميرد و ميراث خوارى نداشته باشد ميراث او نيز از امامست مطلب دوم در بيان آنچه في الجمله ميراث خوار را از ميراث بردن مانع ميشود بدانكه بيست وسه امر مانع از ميراث بردن في الجمله ميشود اول بنده بودن چه بنده ميراث نميبرد خواه ميت آزاد باشد وخواه بنده وميراث ميت در اينصورت تعلق بميراث خوار آزاد دارد واگر چه دور باشد چون ضامن جريره واگر بعض ازو آزاد باشد وبعض بنده بمقدار آنچه آزاد است ميراث ميبرد پس اگر شخصى بميرد وفرزندى داشته باشد كه نصف او آزاد باشد وبرادر آزادى داشته باشد مال او ميانه پسر وبرادر بدو قسم منقسم ميشود واگر برادر نصف آزاد باشد نصف مال از پسر است وچهار يك آن از برادر واگر با ايشان عم آزادى باشد چهار يك آن از برادر است ونيمه را او ميبرد واگر نصف او آزاد باشد هشت يك ميبرد واگر شخصى بميرد وميراث خوار نداشته باشد سواى بنده حاكم شرع آن بنده را ميخرد وآزاد ميسازد ونيمه مال ميت را باو ميدهد خواه آن بنده پدر ومادر وفرزند ميت باشد وخواه غير آنها از خويشان باشد


(1) بملاحظه اخباريكه در اينمقام وارد شده رعايت احتياط را نمايند اگر چه در زمان غيبت بوده باشد صدر دام ظله (2) رجوع بمجتهد جامع الشرايط حى كنند وبفرموه او عمل نمايند انشاء الله تعالى صدر دام ظله

[ 393 ]

وبعضى از مجتهدين گفته اند كه سواى پدر ومادر وفرزند كسى ديگر را نميخرند دوم كافر بودن چه كافر از مسلمان ميراث نميبرد واگر چه نزديك باشد تا آنكه ضامن جريره اولى از پسر كافر است اما مسلمان از كافر ميراث ميبرد وورثه كافر او را از ميراث بردن منع ميكند واگر چه نزديك باشند اما اگر ورثه مسلمان موجود نباشند ورثه كافر ميراث ميبرند وفرقى ميانه كافر حربى وذمى وخارجى وناصبى وغالى نيست در ميراث بردن از يكديگر وبعضى از مجتهدين برآنند كه ناصبى وغالى از غير خود از كفار ميراث ميبرند ودر عكس ميراث نيست اما در ميانه مبتدعه از مسلمانان واهل حق توارث جايز است وبعضى از مجتهدين گفته اند كه مؤمن از اهل بدعت ميراث ميبرد اما او از مؤمن ميراث نميبرد وورثه كافر اگر پيش از قسمت تركه مسلمان شوند همه شريكند اگر مساوى باشند وتمام مال را ميبرند اگر اولى باشند خواه ميت مسلمان باشد وخواه كافر وورثه اطفال در ميراث بردن تابع پدر ومادرند در اسلام وكفر چه بحسب اسلام ميراث ميبرند سيم كشنده بودن چه كشنده را از مال ميت ميراثى نيست واگر جمعى در قتل شريك باشند همه از ميراث ممنوعند اگر عمدا كشته باشند ودر آنكه اگر بخطا باشد خلافست مشهور آنست كه از ديت او ممنوعند واگر شبه عمدا باشد در آن نيز خلافست بعضى از مجتهدين برآنند كه اگر شخصى پسر خود را جهت تاديب بزند چنانچه بميرد ميراث ازو ميبرد وهمچنين اگر جراحت كسى از خويشان خود را ببندد يا بدوزد كه بميرد ميراث ازو ميبرد واگر طفلى يا ديوانه كسى را بكشد ميراث ميبرد ومنع ميراث مخصوص قاتلست پس فرزند قاتل ميراث ميبرد مگر در صورتيكه آقا غلامى را آزاد كند آنگاه آنغلام را بكشد وآقا را پسرى باشد چه در اينصورت بعضى از مجتهدين گفته اند كه اينجا پسر مولى از غلام ميراث نميبرد زيرا كه انتقال ولايت پسر بعد از مردن پدر است وپدر پيش از مردن ولاى او ساقط شده و بعضى برآنند كه در اينصورت نيز ميراث ميبرد زيرا كه ولا منتقل ميشود از اقرب بابعد با عدم او ودر اينحال معتق در حكم عدمست وهمچنين خلافست در آنكه هر گاه معتق كافر باشد وبگريزد وبدار حرب برود واو را بگيرند وبنده كنند واو فرزندى داشته باشد آنگاه غلامى كه معتق آزاد كرده بود بميرد بعضى گفته اند كه در اينصورت ولد معتق ميراث

[ 394 ]

ازو نميبرد بلكه تعلق به بيت المال دارد وبعضى برآنند كه ميراث ميبرد چه معتق در اينصورت در حكم معدومست وديت مقتول را كسى ميبرد كه وارث مالست وبعضى از مجتهدين منع قرابت (1) مادرى كرده اند وبعضى از ايشان منع خواهران پدرى كرده اند چهارم لعان كردن چه بعد از لعان زن وشوهر از يكديگر ميراث نميبرند وفرزندى كه بسبب انكار از لعان واقع شده او از پدر وپدر ازو ميراث ميبرند ودر بعضى از روايات (2) وارد شده كه او از خال ميراث نميبرد اما خال ازو ميراث ميبرد اقرب آنست كه هر دو ميراث ميبرند واگر پدر بعد از لعان اعتراف بفرزندى او كند او ازو ميراث نميبرد وآيا در اينصورت خويشان پدر ازو ميبرند در آن خلافست پنجم زنا كردن چه فرزند زنا ميراث از پدر نميبرد وپدر ازو وخويشان او نيز ازو ميراث نميبرند اما پسر او وزوجه ومعتق وضامن جريره وامام ازو ميراث ميبرند ششم برى شدن پدر از گناهان پسر نزد حاكم شرع چه اين نيز مانع ميراث بردن اوست از پسر بر قول بعضى از مجتهدين واكثر برآنند كه منع ميراث نميكند هفتم برى ساختن پدر پسر خود را از ميراث چه در اينصورت پسر از ثلث تركه محرومست (3) هشتم مشكوك بودن نسب مثل آنكه زنى يا كنيزى را كه مولى يا شوهر دخول كرده باشد اجنبى باو دخول كند در طهر واحد چه فرزندى كه در اينحالت حاصل شود مشكوك فيه خواهد بود چه در اين صورت پدر از پسر وپسر از پدر ميراث نميبرد وميراث پسر او از فرزندان اوست وسنت است كه پدر جهت او حصه از مال خود بيرون كند وبعضى از مجتهدين انكار اينقسم نيز كرده اند نهم غيبت مقطعه يكى از ميراث خوار چه آن مانعست از ميراث بردن او تا آنكه زندكى او بگواه دانسته شود يا بگذشتن مدتى كه آنقدر مدت كسى زنده نتواند بود وبعضى از مجتهدين (4) گفته اند كه در اينصورت چهار سال مال او را نگاه دارند ودر اين چهار سال او را طلب كنند پس اگر يافت نشود مال او را ميانه ورثه قسمت كنند دهم قرضى كه تمام تركه را فرا گرفته باشد يازدهم دو كس بيكدفعه مردن يا آنكه مشتبه شده باشد تقدم وتاخر هر يك بغير سبب غرق يا حرق يا هدم (5) چه در اينصورت چنانچه عنقريب مذكور ميشود از يكديگر ميراث نيمبرند ومال هر يك از ورثه از احياى اوست دوازدهم در شكم بودن طفل چه تا از شكم زنده بيرون نيايد ميراث نميبرد


(1) الته ترك احتساط نخواهند نمود صدر دام ظله (2) در مورد ورود روايات ترك احتياط را ننمايند صدر دام ظله (3) معلوم نيست صدر دام ظله العالى (4) فرمايش بعض از مجتهدين خالى از وجه نيست ولى الاحتياط سبيل النجات صدر دام ظله (5) الحاق حرق بهدم وغرق معلوم نيست صدر دام ظله

[ 395 ]

پس اگر مرده يا نطفه بيفتد ميراث نميبرد سيزدهم ابعد درجه با وجود اقرب از كل ميراث يا بعضى چنانچه مذكور شد چهاردهم مريض بودن مرد در وقت عقد زن ودخول نكردن با او ومردن در آن مرض چه بر قول مشهور زن را ميراث نيست پانزدهم منع طفلى كه از شكم افتد از بعض ميراث مثل آنكه جمعيكه بگواهى ايشان كل ميراث ثابت نشود گواهى دهند چون گواهى دادن يكزن بر او از دادن طفل چه در اينصورت آن طفل ميراث نميبرد مگر چهار يك مال شانزدهم مشتبه شدن وارث آزاد وبنده ودر بعضى (1) روايات وارد شده كه بقرعه آزاد را بيرون آرند وميراث باو دهند هفدهم قدر قيمت كفن و خرج دفن كردن ميت چه ورثه از آن ميراث نميبرند هجدهم وصيت كردن ميت سه يك مال خود را براى كسى چه در اينصورت ورثه از سه يك مال او ميراث نميبرند نوزدهم مالى را كه ميت وقف كرده باشد چه ورثه از آن نيز ميراث نميبرند بيستم جنايت كردن بنده از روى عمد بر كسى چه در اينصورت اگر او را بكشند وارث از قيمت آن محرومست اما اگر جنايت بنده خطا باشد محروم نيست چه در اينصورت مخير است ميانه دادن غلام يا دادن ديت جنايتى كه در شرع جهت آن جنايت مقرر باشد بيست ويكم فرزند (2) داشتن زن چه آن زن از شوهر دو يمين ميراث نميبرد بيست دوم حرام مؤبد شدن زن مدخوله بر شوهر بواسطه شير دادن زن كوچك چه در اينصورت او ميراث نميبرد ودر غيبت اگر از طرف مرد باشد خلافست واين دو امر را مجتهدين در موانع ارث در كتاب ميراث ذكر نكرده اند واز خواص اين كتابست بيست وسيم قدر حبوه كه تعلق به پسر بزرگ دارد ووارثان ديگر از آن محرومند وحبوه در كلام عرب بمعنى عطيه است وآن چنانست كه هر گاه شخصى بميرد انكشترى وشمشير ومصحف ورختهاى بدن او تمام تعلق به پسر بزرگ دارد ودر بعضى روايات آمده كه زره وكتابها وراحله وسلاح او نيز از پسر بزرگست وآيا اين اجناس اگر متعدد باشند همه از پسر بزركست يا نه ميانه مجتهدين خلافست اقرب آنست كه جامها چون بلفظ جمع در حديث وارد شده تمام از اوست واجناس ديگر كه بلفظ واحد وارد شده يكفرد از آن تعلق به پسر بزرگ دارد وبعوض اين عطيه لازمست به پسر بزرگ كه نماز وروزه كه بسبب بيمارى يا سفر از پدر او فوت شده باشد وبا وجود قدرت بر قضاى (3) آن اهمال كرده باشد قضا كند


(1) بملاحظه ورود بعضى روايت ترك قرعه و احتياط را نه نمايند صدر دام ظله (2) در فرزند داشتن ترك احتياط بتصالح وتراضى ننمايند صدر دام ظله (3) گذشت كه فوت روزه در سفر قدرت بر قضاى او شرط نيست والله العالم صدر دام ظله

[ 396 ]

واين خاصه مذهب اماميه است ودر مذهب سنيان نيست وشروط حبوه شش است اول آنكه پسر بزرگ موجود باشد كه اگر كسى پسر بزرگ نداشته باشد حبوه نيست واگر پسر بزرگ متعدد باشند مجتهدين را در آن خلافست اقرب آنست كه حبوه ميانه ايشان منقسم ميشود دوم آنكه پسر بزرگ بى عقل وسفيه نباشد بر قول بعضى از مجتهدين سيم آنكه بالغ باشد بر قول بعضى از مجتهدين چهارم آنكه غير از حبوه ميت چيزى ديگر داشته باشد چه اگر چيز ديگر نداشته باشد حبوه نيست پنجم آنگه ميت قرضى نداشته باشد كه مستغرق تمام مال او باشد چه اگر چنين قرضى داشته باشد حبوه نيست اما اگر بعضى از ورثه قرض ميت را از مال خود بدهند آيا حبوه تعلق به پسر بزرگ دارد يا نه مجتهدين را در اين خلافست اقرب آنست كه تعلق باو دارد وهمچنين اگر در صورتى كه قرض ميت مستغرق تركه باشد وپسر بزرگ قرض او را از مال خود بدهد آيا جايز است كه متصرف حبوه شود يا نه در آن نيز خلافست اقرب آنست كه جايز است ششم آنكه قضاى روزه ونماز پدر كند بر قول بعضى از مجتهدين چنانچه مذكور شد چه اگر آنها را قضا نكند حبوه تعلق باو ندارد وخلافست ميانه مجتهدين كه آيا حبوه را بپسر بزرگ دادن واجبست يا نه اكثر مجتهدين بر اين رفته اند كه واجبست واگر فرزند بزرگ ميت دختر باشد نيز حبوه تعلق به پسر بزرگ دارد وخلافست ميانه مجتهدين كه آيا قيمت حبوه را از حصه ميراث او كم ميكنند يا نه اكثر مجتهدين برآنند كه كم نميكنند واگر ميت حبوه را جهت ديگرى يا براى صرف مصلحتى از مصالح مسلمانان وصيت كرده باشد ميانه مجتهدين خلافست اقرب آنست كه اگر مساوى ثلث تركه است در آنچه تعيين كرده صرف بايد كرد واگر زياده از ثلث باشد موقوفست بر اذن پسر بزرگ واگر نصيب هر وارثى كمتر از حبوه باشد مجتهدين را در آن خلافست بعضى گفته اند كه ممنوع نيست پسر بزرگ از حبوه وبعضى برآنند كه ممنوعست مطلب سيم در بيان تفصيل صاحبان فروض وقرابت وسهام ايشان ودر آن دو فصل است فصل اول در تفصيل صاحبان فرض وقرابت بدانكه آنچه در قرآن مجيد از تصريح حصه هر يك از ميراث خواران وارد شده آنرا فرض ايشان گويند وآنچه حصه ايشان از عموم قرآن استنباط كرده اند آنرا قرابت گويند پس بدين سبب وارث منقسم ميشود بسه قسم قسم اول جماعتى كه بفرض تنها ميراث ميبرند چون مادر وبرادران وخواهران

[ 397 ]

پدر مادرى يا مادرى وشوهر در صورتى كه فريضه متضمن ردى نباشند وزن بنابر قول اصح (1) كه بر او رد نميشود قسم دوم جماعتيكه گاهى بفرض وگاهى بقرابت ميراث ميبرند چون پدر ودختران وخواهران پدرى قسم سيم جماعتى كه بقرابت تنها ميراث ميبرند وآنها سواى جماعتى اند كه مذكور شد چون جد وجده وعم وعمه وخال وخاله واولاد ايشان پس اصحاب در مرتبه اولى اصحاب فروض اند سواى پدر با عدم فرزند وپسر هر گاه با او دختر نباشد واجداد وجدات از هر طرف باشند واصحاب مرتبه ثالثه بقرابت ميراث ميبرند سواى خويشان مادرى چه ايشان صاحب فرضند وآنچه از ميت ميماند صاحب فرض فرض خود را ميبرد واگر متعدد باشند هر يك حصه خود را ميگيرند و آنچه زياده ميماند باز بصاحبان فرض رد ميشود چنانچه مذكور خواهد شد ودر رد بر شوهر هر گاه ميراث خوارى سواى آن نباشد خلافست اصح آنست كه بر او رد ميشود ودر رد بر زن نيز خلافست اصح آنست كه رد نميشود (2) چنانچه مذكور شد خواه در غيبت امام باشد وخواه در ظهور او هر گاه ميراث خوارى سواى او نباشد واگر در وارثى چند امر نسبى يا سببى كه بآن ميراث براد جمع شود بهمه آن ميراث ميبرد وهر گاه هر يك از آن مانع ديگرى باشد بهمه آن ميراث نميبرد وآن بهشت وجه است اول آنكه در شخصى دو امر نسبى جمع شود بهر دو ميراث ميبرد چون عم كه خال باشند دوم آنكه در شخصى زياده از دو امر نسبى جمع شود بهمه ميراث ميبرد چون پسر پسر عم كه پسر پسر خال باشد كه پسر دختر خاله باشد سيم آنكه در شخصى دو امر نسبى جمع شود كه يكى از آنها منع ديگرى كند بيك امر ميراث ميبرد چون برادرى كه پسر عم باشد ببرادرى ميراث ميبرد چهارم آنكه نسبى وسببى در يك شخص جمع شود كه يكى مانع ديگرى نباشد اما غير آنها يكى از آنها را مانع باشد چون شوهرى كه پسر عم باشد وزن را برادرى يا پسر برادرى باشد چه در اينصورت برادر يا پسر برادر پسر عم را مانعند از ميراث بردن پس نصف ميراث از شوهر است ونصف از برادر يا پسر برادر پنجم آنكه دو نسب در شخصى ويك نسب در شخصى ديگر جمع شود چون دو پسر عم كه يكى از ايشان پسر خال نير باشد چه يكى بهر دو نسب ميراث ميبرد وآن ديگرى بيك نسب ششم آنكه دو سبب در يك شخص جمع شود كه هر يك مانع ديگرى نباشد بهر دو سبب ميراث ميبرد چون شوهرى كه معتق يا ضامن جريره


(1) گذشت كه ترك احتياط را ننمايند صدر دام ظله (2) گذشت احتياط در آن صدر دام ظله

[ 398 ]

باشد هفتم آنكه دو سبب در شخصى باشد ويك نسب در شخصى ديگر كه يكى از آنها را منع كند چون شوهر كه معتق باشد وزن را پسرى يا برادرى باشد چه در اينصورت شوهر بشوهرى ميراث ميبرد اما بمعتق بودن ميراث نميبرد هشتم آنكه دو سبب جمع شود در شخصيكه يكى مانع باشد ديگرى را از ميراث بردن چون امام هر گاه غلامى را كه آزاد كرده باشد بميرد بولاى عتق ميراث از آن غلام ميبرد نه بولاى امامت فصل دوم در بيان تفصيل سهام مفروضه وصاحبان فروض بدانكه فروض در قرآن مجيد بر شش قسم است قسم اول نصف وآن نصيب سه قوم است اول نصيب شوهر هر گاه فرزند وفرزند زاده نداشته باشد دوم نصيب يكدختر هر گاه با او پسرى نباشد سيم نصيب يك خواهر پدر مادرى يا پدرى با عدم خواهر پدر مادرى هر گاه برادر نباشد قسم دوم ربع و آن نصيب دو قومست اول شوهر هر گاه فرزند يا فرزند زاده باشد دوم نصيب زن هر گاه فرزند وفرزند زاده نباشد قسم سيم ثمن وآن نصيب يكزن يا چند زنست هر گاه فرزند يا فرزند زاده موجود باشد قسم چهارم ثلث وآن نصيب دو قومست اول نصيب مادر هر گاه ميت فرزند يا برادران نداشته باشد دوم نصيب دو كس يا بيشتر از خويشان مادرى خواه ذكر باشند وخواه انثى قسم پنجم ثلثان وآن نصيب دو قومست اول نصيب دو دختر يا بيشتر هر گاه پسر با ايشان نباشد دوم نصيب دو دختر يا بيشتر هر گاه با ايشان برادر نباشد قسم ششم سدس وآن نصيب سه قومست اول نصيب پدر ومادر است هر گاه فرزند يا فرزند زاده موجود باشد دوم نصيب مادر هر گاه ميت دو برادر يا يك برادر يا چهار خواهر پدر ومادرى يا پدرى داشته باشد سيم نصيب يكى از خويشان مادرى ومركبات فروض سته هر يك با ديگرى بعد از سقوط مكررات آنها بر بيست ويك وجهست چهارده تركيب از آن ممكنست وهفت تركيب ممتنع اما چهارده تركيب ممكن اول جمع شدن نصف با نصف مثل آنكه زنى بميرد وشوهرى وخواهر پدرى ومادرى يا پدرى داشته باشد دوم جمع شدن نصف با ربع مثل آنكه زنى بميرد وشوهرى ودخترى داشته باشد يا مردى بميرد وزنى وخواهرى پدرى مادرى يا پدرى داشته باشد سيم جمع شدن نصف با ثمن مثل آنكه شخصى بميرد ودخترى يا زنى داشته باشد چهارم جمع شدن

[ 399 ]

نصف با ثلثان اما قسمت نميشود بلكه نقص بر خويشان پدرى ميشود مثل آنكه زنى بميرد وشوهرى ودو خواهر پدر مادرى يا پدرى داشته باشد چه در اينصورت نصف از شوهر آن زنست وما بقى از خواهران او پنجم جمع شدن نصف وثلث مثل آنكه زنى بميرد ودختر وشوهرى ومادرى داشته باشد ششم جمع شدن نصف وسدس مثل آنكه شخصى بميرد ودخترى ومادرى داشته باشد هفتم جمع شدن ربع وثلثان مثل آنكه مردى بميرد وزنى ودو خواهر پدر مادرى يا پدرى داشته باشد هشتم جمع شدن ربع وثلث مثل آنكه مردى بميرد وزنى ومادرى داشته باشد نهم جمع شدن ربع وسدس مثل آنكه شخصى بميرد وزنى ويك خواهر مادرى داشته باشد دهم جمع شدن ثمن با ثلثان مثل آنكه شخصى بميرد وزنى ودو دخترى داشته باشد يازدهم جمع شدن ثمن وسدس مثل آنكه شخصى بميرد وزنى وفرزندى وپدرى داشته باشد دوازدهم جمع شدن ثلثان با ثلث مثل آنكه شخصى بميرد ودو خواهر پدر مادرى يا پدرى ودو خواهر مادرى داشته باشد سيزدهم جمع شدن ثلثان با سدس مثل آنكه شخصى بميرد ودو خواهر پدر مادرى يا پدرى ويك خواهر مادرى داشته باشد چهاردهم جمع شدن سدس با سدس مثل آنكه شخصى بميرد وپدر ومادرى وفرزندى داشته باشد واما هفت تركيب ممتنع اول جمع شدن ربع با ربع چه ربع فريضه شوهر است با فرزند وفريضه زنست با عدم فرزند دوم جمع شدن ربع با ثمن چه ربع فريضه زنست با عدم فرزند وثمن فريضه اوست با وجود فرزند سيم جمع شدن ثمن با ثلث چه ثمن فريضه زنست با وجود فرزند وثلث فريضه مادر است با عدم فرزند چهارم جمع شدن ثلثان با ثلثان پنجم جمع شدن ثلث با ثلث ششم جمع شدن ثلث با سدس چه ثلث فريضه مادر است با عدم فرزند وسدس فريضه ء اوست با وجود فرزند هفتم جمع شدن ثمن با ثمن مطلب چهاردهم در قواعد حسابيكه در قسمت تركه احتياج بآنها ميشود ودر آن دو فصل است فصل اول در بيان نسبتهائى كه ميان سهام ورثه وعدد رؤس ايشان بهم ميرسد بدانكه نسبتهائيكه ميان اعداد غير واحد ممكن است كه بهم رسد چهار قسمست قسم اول تماثل وآن چنانست كه دو عدد مثل يكديگر باشندقسم دوم تداخل

[ 400 ]

وآن چنانست كه دو عدد بر وجهى باشند كه عدد اقل را چون يكمرتبه يا چند مرتبه از عدد اكثر بيندازند عدد اكثر را فانى سازد وبايد كه هر عدد اقل از نصف عدد اكثر بيشتر نباشد چون سه وشش واينقسم را متداخلان گويند قسم سيم توافق وآن چنانست كه دو عدد بر وجهى باشند كه عدد اقل را چون از عدد اكثر بيندازند عدد اكثر را فانى نسازد عددى ثالث غير از ايشان هر دو را فانى سازد واين عدد ثالث مخرج كسرى باشد كه آن هر دو عدد در آن موافق آيد چون چهار وشش كه هر دو شريكند در عدد دو كه مخرج نصف است كه هر دو را فانى ميسازد وگاه هست كه فقها جهات كمى عدد فريضه متداخلان را متوافقان بمعنى اعم ميگويند زيرا كه البته متداخلان در كسرى موافق هستند واين را ميانه رؤس سهام اعتبار ميكنند چنانچه زود باشد كه در مسائل انكسار مذكور گرددقسم چهارم تباين وآن چنانست كه دو عدد بر وجهى باشند كه اقل اكثر را فانى نسازد وعدد ثالث غير از واحد نيز ايشانرا فانى نكند چون سه وپنج فصل دوم در بيان كسورى كه در فريضه باشند ومخارج مشتركه آنها بدانكه كسر آنست كه چون واحدى را باجزاء معينه قسمت كنند تمام آن اجزا را مخرج ميگويند وبعضى از آنرا كسر و كسر بر پنج قسمست اول كسر مفرد چون ثلث دوم كسر مكرر چون ثلثان سيم كسر مضاف متحد چون نصف ثلث چهارم كسر مضاف متعدد چون نصف سدس وربع پنجم كسر معطوف چون ثلث وربع ومخرج كسر مفرد اقل عدديست كه آن كسر ازو صحيح بيرون آيد پس مخرج نصف دو است ومخرج ثلث وثلثان سه است ومخرج ربع چهار است ومخرج ثمن هشت است ومخرج سدس شش است پس مخارج فروض سته پنج است ونصف و ثلث وربع وثمن وسدس ومخرج كسر مضاف حاصل ضرب مخرج مضافست در مخرج مضاف اليه مثلا مخرج ثلث ثمن بيست وچهار است ومخرج نصف سدس ربع چهل و هشت است ومخرج كسر معطوف تباين حاصل ضرب مخرج كسر معطوفست در مخرج كسر معطوف عليه اگر ميانه ايشان تباين باشد چون ثلث وثمن كه مخرج ايشان بيست وچهار است واگر توافق باشد حاصل ضرب مخرج كسر معطوفست در جزء وفق كسر معطوف عليه چون ربع وسدس كه مخرج ايشان دوازده است واگر تداخل باشد اكتفا باكثر از دو مخرج مفرد آنها بايد كرد چون ربع وثمن كه مخرج ايشان هشت است وقاعده مخرج كسر

[ 401 ]

معطوف ثلاثى يا بيشتر آنست كه نظر كنى در نسبت ميانه مخرج كسر معطوف ثنائى وثلاثى پس اگر تباين باشد ضرب كنى حاصل ضرب مخرج را كه سه است واگر توافق باشد در جزء وفق ضرب كنى وحاصل ضرب مخرجست واگر تداخل باشد اكتفا باكثر كنى چنانچه مذكور شد پس مخارج فروض سته بيست وچهار است زيرا كه ميانه مخرج نصف دو است ومخرج ثلث وثلثان كه سه است چون تباين بود ضرب كرديم دو را در سه ونظر كرديم ميانه شش وچهار توافق بنصف بود نصف احدهما را در ديگرى ضرب كرديم دوازده شد ونظر كرديم ميانه دوازده وهشت نيز توافق بربع بود ربع احدهما را در يكديگر ضرب كرديم بيست وچهار شد وچون ميانه بيست وچهار وشش تداخل بود اكتفا به بيست وچهار كرديم مطلب پنجم در بيان دانستن نصيب هر وارثى از تركه بعلم حساب وآن بر پنج طريقست طريق اول آنكه در ميانه ورثه صاحب فرضى نباشد وهمه در يك مرتبه باشند عدد رؤس ايشان سهام ايشان خواهد بود و اگر با ايشان دختران جمع شوند هر دو دختر را يك پسر حساب كند وبر ايشان قسمت نمايد واگر در ميانه ورثه صاحب فرضى باشد وهمه در يك مرتبه نباشند طلب عددى بايد كرد كه سهام مفروضه صاحبان فروض را داشته باشد وبر ايشان قسمت بايد كرد وتركه ميت نسبت بسهام ورثه بر سه قسمست قسم اول آنكه تركه بقدر سهام ورثه باشد وآن بر چند وجهست اول آنكه بى كسرى بر ورثه منقسم شود مثل آنكه شخصى بميرد و پدر ومادرى وچهار دختر داشته باشد چه اقل عددى كه سدس دارد شش است سدسان او كه دو است بپدر ومادر متعلق است وچهار باقى بچهار دختر دوم آنكه با كسرى منقسم شود پس خالى از آن نيست كه بر يك فرقه منكسر است يا بر زياده اگر بر يك فرقه منكسر باشد پس در اينصورت اگر ميانه رؤس وسهام ايشان تباين باشد ضرب بايد كرد عدد رؤس را در اصل فريضه مثل آنكه شخصى بميرد وپدر ومادرى وسه دختر داشته باشد اصل فريضه شش است دو از پدر ومادر است وچهار سهم از سه دختر است چون بر ايشان منكسر است ميانه سهام وعدد رؤس ايشان تباين است ضرب بايد كرد سه را در شش هجده ميشود پس پدر ومادر شش سهم ميبرند وهر دخترى چهار سهم واگر ميانه عدد رؤس وسهام ايشان توافق باشد جزء وفق عدد

[ 402 ]

رؤس را با جزء وفق سهام در اصل فريضه ضرب بايد كرد مثل آنكه شخصى بميرد وپدر ومادرى وشش دختر داشته باشد حصه پدر ومادر دو سهم ميشود وحصه شش دختر چهار سهم وميانه چهاروشش توافق بنصف است نصف عدد رؤس ايشان را كه سه است در اصل فريضه ضرب بايد كرد هجده ميشود شش سهم از پدر ومادر است وهر يك از دختران را دو سهم ميرسد واگر بزياده از يك فرقه منكسر باشد پس خالى از آن نيست كه انكسار مستغرق جميع فرقست يا مخصوص بعضى دون بعضى است وبر هر تقدير اگر ميانه رؤس هر فرقه منكسره وسهام ايشان توافق هست رد بايد كرد رؤس ايشان را بجزء وفق واگر ميانه رؤس وسهام ايشان توافق نيست بحال خود بايد گذاشت واگر ميانه رؤس سهام بعضى از فرق توافق باشد وميانه رؤس وسهام بعضى از ايشان توافق نباشد رد كند رؤس ايشان را بجزء وفق وآنچه ميانه ايشان توافق نباشد بر حال خود بگذارد آنگاه نظر كند ميانه عدد رؤس جميع فرق پس اگر ميانه ايشان تماثل باشد ضرب بايد كرد يكى از ايشان را در اصل فريضه واگر تداخل باشد اكتفا باكثر ايشان بايد كرد واگر توافق باشد جزء وفق فرقه را در عدد رؤس فرقه ديگر ضرب بايد كرد وحاصل را در وفق فرقه ثالثه وهمچنين هر چند فرقه كه باشد واگر تباين باشد ضرب بايد كرد عدد رؤس هر فرقه را در عدد رؤس فرقه ديگر وحاصل را در عدد فرقه ثالثه و همچنين هر چند فرقه كه باشد وبعد از امعان نظر در آنچه مذكور شد ظاهر ميشود كه مسائلى كه بر انكسار سهام بر ورثه داير باشد بيست وچهار است از آنجمله دوازده صورت كه انكسار آنها مستغرق جميع فرقست وامهات مسايل انكسار است در اين رساله مذكور ميگردد اول آنكه ميانه سهام جميع فرق وعدد رؤس ايشان توافق باشد وميانه رؤس جميع فرق تماثل باشد ورؤس هر فرقه را بجزء وفق رد بايد كرد وعدد رؤس يكفرقه را در اصل فريضه بايد زد مثل آنكه شخصى بميرد وشش زن وهشت خواهر مادرى وده خواهر پدرى داشته باشد اصل فريضه ايشان دوازده سهم است سه سهم نصيب شش زنست وچهار سهم نصيب خواهران مادرى وپنج سهم نصيب خواهران پدرى وچون ميانه سهام وزوجات ورؤس ايشان توافق بثلث بمعنى اعم بود رد كرديم رؤس ايشانرا بثلث كه دو بود وميانه سهام خواهران مادرى ورؤس ايشان توافق بربع بمعنى

[ 403 ]

اعم بود رؤس ايشان را بربع كه دو بود رد كرديم وميانه رؤس خواهران پدرى وسهام ايشان توافق بخمس بمعنى اعم بود رد كرديم رؤس ايشان را بخمس كه دو بود چون روس جميع فرق بعد از رد آنها بجزء وفق متماثل شد يكى از آنها را در اصل فريضه ضرب كرديم بيست وچهار شد پس حصه هر يك از زنان يكسهم شد وحصه هر يك از خواهران مادرى وخواهران پدرى يكسهم دوم آنكه ميانه رؤس وسهام جميع فرق توافق نباشد وميانه رؤس ايشان تماثل باشد همان رؤس يكفرقه را در اصل فريضه ضرب بايد كرد مثل آنكه شخصى بميرد وهفت زن وهفت خواهر مادرى وهفت خواهر پدرى داشته باشد چه اصل فريضه ايشان دوازده سهم است حصه زنان سه سهم است بر رؤس ايشان منكسر و ميانه آنها تباين است وحصه خواهران مادرى چهار سهم است برؤس ايشان منكسر وميانه آنها تباين است وحصه خواهران پدرى پنج سهم است برؤس ايشان منكسر وميانه آنها تباين است وچون رؤس جميع متماثل بود رؤس يكفرقه را در اصل فريضه زديم هشتاد وچهار سهم شد پس حصه هر يك از زنان سه سهم شد وحصه هر يك از خواهران پدرى پنج سهم وحصه هر يك از خواهران مادرى چهار سهم سيم آنكه ميانه رؤس وسهام بعضى از فرق توافق باشد وميانه رؤس وسهام بعضى ديگر توافق نباشد وميانه رؤس جميع فرق تماثل باشد رؤس آن بعضى را كه ميانه سهام ورؤس ايشان توافق باشد بجزء وفق رد بايد كرد وهمان رؤس يكفرقه را در اصل فريضه بايد زد مثل آنكه شخصى بميرد وسه زن ونه خواهر پدرى داشته باشد اصل فريضه ايشان چهار سهم است حصه زنان يك سهم وحصه خواهران سه سهم وچون ميانه سه ونه توافق بثلث بود بمعنى اعم رد كرديم روس ايشان را بسه وسه را در اصل فريضه زديم دوازده شد حصه زنان سه سهم شد وحصه هر يك از خواهران پدرى يكسهم چهارم آنكه ميانه روس وسهام جميع فرق توافق باشد وميانه ء رؤس ايشان تداخل باشد رؤس هر فرقه را بجزء وفق رد بايد كرد واكثر را در اصل فريضه بايد زد مثل آنكه شخصى بميرد وشش زن وشانزده خواهر مادرى وده خواهر پدرى داشته باشد اصل فريضه ايشان دوازده سهم است حصه زنان سه است با رؤس ايشان چون توافق بثلث بود بمعنى اعم رد كرديم رؤس ايشان را بدو كه ثلث شش است وحصه خواهر مادرى چهار است با رؤس ايشان

[ 404 ]

متوافق بربع بود بمعنى اعم رد كرديم رؤس ايشان را ربع كه چهار است وحصه خواهران پدرى پنجست با رؤس ايشان متوافق بخمس بود رد كرديم رؤس ايشان را بخمس كه دو است وچون ميانه رؤس جميع فرق تداخل بود اكتفا بچهار كرديم وچهار را در اصل فريضه زديم چهل وهشت شد حصه هر يك از زنان چهار سهم شد وحصه هر يك از خواهران مادرى يكسهم وحصه هر يك از خواهران پدرى دو سهم پنجم آنكه ميانه رؤس وسهام جميع فرق توافق نباشد وميانه رؤس ايشان تداخل باشد همان رؤس يكفرقه را در اصل فريضه بايد زد مثل آنكه شخصى بميرد وسه زن وشش پسر داشته باشد اصل فريضه ء ايشان هشت سهم است يك سهم حصه زنان وميانه آن ورؤس ايشان تباين و هفت سهم حصه پسران وميانه آنها نيز تباين وچون ميانه رؤس هر دو فرقه تداخل بود اكتفا بشش كرده شش را در اصل فريضه زديم چهل وهشت سهم شد حصه هر يك از زنان سه سهم شد وحصه هر يك از پسران هفت سهم ششم آنكه ميانه رؤس وسهام بعضى از فرق توافق باشد وميانه رؤس و سهام بعضى توافق نباشد وميانه رؤس ايشان تداخل باشد رؤس آن بعضى را كه با سهام ايشان موافقند بجزء وفق رد بايد كرد واكثر را در اصل فريضه بايد زد مثل آنكه شخصى بميرد وچهار زن وشش برادر پدرى داشته باشد اصل فريضه ايشان چهار سهمست حصه زنان يكسهم شد وحصه برادران سه سهم وچون ميانه ايشان توافق بثلث بود بمعنى اعم رد كرديم رؤس ايشان را بثلث كه دو است وچون ميانه دو وچهار تداخل بود چهار را در اصل فريضه ضرب كرديم شانزده شد حصه زنان چهار سهم شد و حصه هر يك از برادران پدرى دو سهم هفتم آنكه ميانه رؤس جميع فرق وسهام ايشان توافق بمعنى اعم باشد وميانه رؤس ايشان توافق باشد رؤس ايشان را بجزء وفق رد بايد كرد وجزء وفق رؤس فرقه را در فرقه ديگر ضرب بايد كرد وحاصل را در وفق فرقه ثالثه وهمچنين حاصل را در اصل فريضه مثل آنكه شخصى بميرد ودوازده زن وبيست وچهار خواهر مادرى وپنجاه خواهر پدرى داشته باشد اصل فريضه دوازده سهم است حصه زنان سه سهم بود چون ميانه رؤس سهام ايشان توافق بمعنى اعم بود رد كرديم رؤس ايشان را بثلث يعنى چهار وحصه خواهران مادرى چهار سهم بود ميانه

[ 405 ]

رؤس وسهام ايشان توافق بربع بود رد كرديم رؤس ايشان را بربع يعنى شش وحصه خواهران پدرى پنج بود ميانه رؤس وسهام ايشان بخمس بود رد كرديم رؤس ايشان را بخمس يعنى ده وچون ميانه رؤس وفرقه اولى وثانيه توافق بثلث بود ضرب كرديم دو را در شش دوازده باشد وميانه حاصل ورؤس فرقه ثالثه توافق بنصف بود ضرب كرديم حاصل را در پنج شصت حاصل شد آنگاه شصت را در اصل فريضه كه دوازده بود ضرب كرديم هفتصد وبيست سهم شد حصه زنان صد وهشتاد سهم شد وحصه خواهران مادرى دويست وچهل سهم وحصه خواهران پدرى سيصد سهم هشتم آنكه ميانه رؤس وسهام جميع فرق توافق نباشد وميانه رؤس ايشان توافق باشد جزء وفق فرقه اولى را در فرقه ثانيه ضرب بايد كرد وحاصل را در اصل فريضه مثل آنكه شخصى بميرد وچهار زن وده برادر پدرى داشته باشد اصل فريضه ايشان چهار سهم است حصه زنان يك سهم و حصه برادران پدرى سه سهم وچون ميانه رؤس ايشان توافق بنصف بود رد كرديم رؤس ايشان را بنصف پس دو را در ده ضرب كرديم بيست شد وبيست را در چهار ضرب كرديم هشتاد شد حصه زنان بيست سهم شد وحصه برادران پدرى شصت سهم نهم آنكه ميانه رؤس بعضى از فرق وسهام ايشان توافق باشد وميانه سهام ورؤس بعضى توافق نباشد رؤس آن بعضى را كه توافق دارد ميانه رؤس وسهام ايشان رد بايد كرد بجزء وفق وضرب بايد كرد وجزء وفق فرقه اولى را در فرقه ثانيه وحاصل او را در فرقه ثالثه وهمچنين حاصل را در اصل فريضه مثل آنكه شخصى بميرد وشش زن ودوازده خواهر پدرى داشته باشد اصل فريضه ايشان چهار است حصه زنان يكسهم است وحصه خواهران پدرى سه سهم وميانه سهام ورؤس ايشان توافق بثلث است بمعنى اعم رد كرديم روس ايشان را بثلث كه چهار است وچون ميانه رؤس هر دو فرقه توافق بنصف بود سه را در چهار ضرب كرديم حاصل را كه دوازده است در چهار كه اصل فريضه است زديم چهل وهشت سهم شد حصه زنان دوازده سهم شد وحصه خواهران پدرى سى وشش سهم دهم آنكه ميانه سهام وروس جميع فرق توافق باشد وميان رؤس ايشان تباين رؤس ايشانرا بجزء وفق رد بايد كرد وضرب بايد كرد رؤس هر فرقه را در ديگر وحاصل را در عدد رؤس فرقه ثالثه وهمچنين حاصل را در اصل فريضه مثل آنكه شخصى

[ 406 ]

بميرد وشش زن ودوازده خواهر مادرى وبيست وپنج خواهر پدرى داشته باشد اصل فريضه ايشان دوازده سهم است سه سهم حصه زنان وچون ميانه رؤس ايشان و سهام ايشان توافق بثلث بود بمعنى اعم رد كرديم رؤس ايشان را بثلث كه دو است وحصه خواهران مادرى چهار است وچون ميانه رؤس وسهام ايشان توافق بثلث بود رد كرديم رؤس ايشان را بثلث يعنى چهار وحصه خواهران پدرى پنجست وچون ميانه رؤس وسهام ايشان توافق بخمس بود رد كرديم رؤس ايشانرا به پنج آنگاه دو را در سه ضرب كرديم وحاصل آنرا در پنج زديم وهمچنين حاصل آنرا در دوازده كه اصل فريضه است ضرب كرديم سيصد وشصت سهم شد حصه زنان نود سهم شد وحصه خواهران مادرى صد و بيست وحصه خواهران پدرى صد وپنجاه يازدهم آنكه ميانه رؤس سهام جميع فرق توافق نباشد وميانه روس جميع فرق تباين باشد رؤس هر فرقه را در ديگرى ضرب بايد كرد وحاصل را در عدد رؤس فرقه ثالثه وهمچنين حاصل را در اصل فريضه مثل آنكه شخصى بميرد ودو زن وپنج خواهر مادرى داشته باشد واصل فريضه دوازده سهم است حصه زنان سه سهم است وحصه خواهران مادرى چهار سهم وحصه خواهران پدرى پنج سهم وچون ميانه سهام ورؤس جميع فرق توافق بود ضرب كرديم دوازده را در پنج وحاصل آنرا در هفت وهمچنين حاصل را در اصل فريضه هشتصد وچهل سهم شد حصه زنان دويست وده سهم شد وحصه خواهران مادرى دويست وهشتاد سهم وحصه خواهران پدرى سيصد وپنجاه سهم دوازدهم آنكه ميانه رؤس وسهام بعضى از فرق توافق باشد وميانه رؤس وسهام بعضى نباشد وميانه رؤس جميع فرق تباين باشد رؤس متوافقين را بجزء وفق رد بايد كرد ورؤس فرقه اولى را در فرقه ثانيه ضرب بايد كرد وحاصل را در فرقه ثالثه وهمچنين حاصل را در اصل فريضه مثل آنكه شخصى بميرد وچهار زن وشش خواهر مادرى وهفت خواهر پدرى داشته باشد اصل فريضه ايشان دوازده است حصه زنان سه سهم وحصه خواهران مادرى چهار سهم وحصه خواهران پدرى پنج سهم وچون ميانه سهام ورؤس ايشان توافق بنصف بود رد كرديم رؤس ايشانرا بنصف كه سه باشد وچون ميانه رؤس جميع فرق تباين بود ضرب كرديم چهار را در سه وحاصل را در اصل فريضه يكهزار و

[ 407 ]

هشت سهم حاصل شد حصه زنان دويست وپنجاه ودو سهم شد وحصه خواهران مادرى سيصد وسى وشش سهم وحصه خواهران پدرى چهار صد وبيست سهم قسم دوم آنكه تركه زياده باشد بر سهام مفروضه صاحبان فروض پس زيادتى را بر صاحبان فروض رد بايد كرد سواى زوجه كه اصح آنست كه مطلقا بر او رد نميشود ودر زوج خلافست اصح آنست كه رد ميشود چنانچه مذكور شد وسواى مادر با حاجب بخلاف مذهب سنيان كه ايشان قايلند بآنكه آنچه از حصه صاحبان فروض زياده ميماند از خويشان پدريست واين را تعصيب ميگويند وتعصيب پيش شيعه باطل است واز عادت فقهاى اماميه رضوان الله عليهم آنست كه هر گاه تركه زياده از فروض صاحبان فرض باشد اول قسمت فروض ايشان مينمايند آنگاه تتمه را نيز بر ايشان رد ميكنند وحضرت سلطان المحققين وبرهان المدققين نصير الملة والحق والدين محمد طوسى قدس سره در رساله ميراثيه خود بيكدفعه بر صاحبان فرض قسمت ميكند با وجود آنكه طريقه قسمت خواجه اخصر از طريقه قسمت ايشانست واحاديث حضرات ائمه معصومين عليهم السلام نيز بر طبق آن وارد است چنانچه در روايت صحيحه محمد بن مسلم از حضرت امام محمد باقر عليه السلام وارد شده كه گفت كه آنحضرت عليه السلام صحيفه ميراثيه كه بخط حضرت امير المؤمنين (ع) واملاى حضرت رسالت پناهى صلى الله عليه وآله بود بمن نمود ديدم كه نوشته بود كه شخصى مرده ودخترى ومادرى گذاشته حصه دختر نصف است وحصه مادر سدس پس مال بر چهار سهم قسمت بايد كرد سه حصه از آن تعلق بدختر دارد ويكحصه بمادر و همچنين محمد بن مسلم نقل كرده كه در آن صحيفه ديدم بخط حضرت امير المؤمنين عليه السلام واملاى حضرت رسالت پناهى صلى الله عليه وآله نوشته بود كه مردى فوت شده ودخترى وپدرى ومادرى گذاشته حصه دختر نصف است سه سهم وحصه هر يك از پدر ومادر يك سهم پس مال را بر پنج قسمت بايد كرد سه حصه آن تعلق بدختر دارد ودو حصه بپدر ومادر تكمله بدانكه جميع مسائلى كه مشتمل بر رد بر صاحبان فروض است در طبقه اولى وطبقه ثانيه نزد جماعتى از مجتهدين كه در طبقه ثانيه رد را جايز ميدانند يازده قسمست اول آنكه شخصى مرده باشد ودخترى ويكى از پدر يا مادر داشته باشد بطريق سلطان المحققين اصل فريضه ايشان از چهار سهم منقسم ميشود دوم آنكه

[ 408 ]

شخصى مرده باشد ودخترى وپدرى ومادرى داشته باشد اصل فريضه ايشان از پنج سهم منقسم ميشود سيم آنكه شخصى مرده باشد وسه دختر يا بيشتر ويكى از پدر يا مادر داشته باشد اصل فريضه ايشان از شانزده سهم منقسم ميشود پنجم آنكه مردى مرده باشد ودخترى ويكى از پدر يا مادر وزنى داشته باشد اصل فريضه ايشان از سى و دو سهم منقسم ميگردد ششم آنكه مردى مرده باشد وپدرى ومادرى وزنى داشته باشد اصل فريضه ايشان از چهل سهم منقسم ميگردد هفتم آنكه شخصى مرده باشد و دو دختر يا بيشتر ويكى از پدر يا مادر وزنى داشته باشد اصل فريضه ايشان نيز از چهل سهم منقسم ميگردد هشتم آنكه شخصى مرده باشد ويك خواهر مادرى ويك خواهر پدرى داشته باشد اصل فريضه ايشان از چهار سهم منقسم ميشود نهم آنكه شخصى مرده باشد ودو خواهر مادرى ودو خواهر پدرى يا بيشتر داشته باشد اصل فريضه ايشان از پنج سهم منقسم ميگردد دهم آنكه شخصى مرده باشد ودو خواهر مادرى يا بيشتر ويك خواهر پدرى داشته باشد اصل فريضه ايشان نيز از پنج سهم منقسم ميشود يازدهم آنكه شخصى مرده باشد ويك خواهر مادرى ويك خوهر پدرى وزنى داشته باشد اصل فريضه ايشان از شانزده سهم منقسم ميگردد واگر در اين يازده صورت اصل فريضه بر ايشان صحيح منقسم نشود رعايت نسبتهائى كه در ما سبق مذكور شد بايد كرد تا بر ايشان صحيح منقسم شود ورد نيز بر دو قسم است اول رد اخماسى وآن چنانست كه آنچه از فرض صاحبان فروض زياده ميآيد بر پنج سهم منقسم ميگردد مثل آنكه شخصى بميرد ودخترى وپدرى ومادرى داشته باشد اصل فريضه ايشان شش سهم است دو سهم تعلق بپدر ومادر دارد وسه سهم تعلق بدختر دارد وتتمه بر ايشان رد ميشود به پنج سهم دوم رد ارباعى وآن چنانست كه تتمه بچهار سهم منقسم ميشود مثل آنكه شخصى بميرد وجماعت مذكوره دو برادر يا يك برادر ودو خواهر يا چهار خواهر يا مادرى يا پدرى داشته باشد چه در اينصورت بر مادر رد نميشود بلكه تتمه ميانه دختر وپدر بچهار سهم منقسم ميگردد وبعضى از مجتهدين در اينصورت نيز به پنج حصه منقسم ميكنند وحصه مادر را بپدر ميدهند پس پيش ايشان رد بر يك قسم است قسم سيم آنكه تركه از سهام صاحبان فروض ناقص باشد

[ 409 ]

وسبب آن دو امر است اول داخل شدن شوهر مثل آنكه زنى بميرد ودخترى وپدرى و مادرى وشوهرى داشته باشد اصل فريضه ايشان دوازده است چهار سهم حصه پدر ومادر است وسه سهم حصه شوهر پس پنج سهم باقى ماند وسهام مفروضه دختر شش است چون اينجا شوهر داخل باشد حصه او ناقص ميشود ونقص بر او واقع باشد و هر جا كه در تركه نقصى بهم رسد بر پدر (1) ودختران وخواهران پدر ومادرى يا پدريست خلاف مر سنيانرا كه ايشان بر فريضه زياده ميكنند تا نقص بر كسى واقع نشود واين را عول ميگويند وعول در مذهب حق اماميه باطلست دوم داخل شدن زن مثل آنكه شخصى بميرد و دو خواهر مادرى ويك خواهر پدر مادرى يا پدرى وزنى داشته باشد اصل فريضه ايشان دوازده است ثلث آن كه چهار است حصه خواهران مادرى است وربع آن كه سه است حصه زن وپنج باقى حصه خواهر پدر مادرى يا پدريست وسهام مفروضه ايشان شش باشد اينجا نقص بر زن واقع ميشود طريق دوم آنكه سهام هر وارثى را از فريضه نسبت دهند پس بآن نسبت از تركه ميگيرند واين نزديكست بفهم هر گاه نسبت واضح باشد مثل آنكه شخصى بميرد وازو زنى وپدرى ومادرى بماند ومادر را حاجب نباشد چه فريضه ايشان از دوازده سهم منقسم ميشود زن ربع تركه كه سه است ميبرد ومادر ثلث تركه كه چهار است ميبرد وباقى كه پنجست وربع وسدس تركه است بپدر متعلق است وگاه هست كه نسبت واضح نيست وآسان نميشود مگر بضرب مثل آنكه تركه پنج دينار باشد وورثه جماعت مذكوره باشند چه در اينصورت محتاجست كه پنج را در عدد سهام فريضه ضرب كند تا شصت حاصل شود آنگاه هر دينارى را بدوازده جزء بايد كرد تا منقسم شود پس زوجه را پانزده جزء ميرسد كه يكدينار وربع دينار باشد ومادر را بيست جزء كه يكدينار ونيم وسدس دينار باشد وپدر را بيست وپنج جزء كه دو دينار ونصف وسدس دينار باشد طريق سيم آنكه تركه را بر فريضه قسمت نمايند بعد از آن خارج قسمت را در سهام هر يك از ايشان ضرب كنند آنچه بهم رسد نصيب هر يك باشد واين نزديكست بفهم چه قسمت در اينصورت سهل است مثلا هر گاه فريضه مذكوره باشد وتركه شش دينار باشد بعد از قسمت بر دوازده هر يك سهم را نصف دينار ميرسد پس نصف دينار را در سهام زوجه كه سه است ضرب كنند يكدينار ونصف دينار


(1) از براى پدر موردى كه اين حكم ترتب بر او شود نيست صدر دام ظله

[ 410 ]

بهم ميرسد ونصف دينار را در سهام مادر كه چهار است ضرب كنند دو دينار حاصل ميآيد و نصف دينار را در سهام پدر كه پنجست ضرب كنند دو دينار ونصف ميشود طريق چهارم مستعمل ميانه دو فريضه وآن بر دو قسمست اول آنكه در تركه كسر نباشد چون دوازده دينار چه سهام هر وارثى را از فريضه بايد گرفت ودر تركه ضرب كرد آنچه حاصل شود بر اصل فريضه قسمت بايد نمود پس خارج قسمت نصيب آن وارثست مثل آنكه سه زن وپدر ومادر ودو پسر ويك دختر باشند چه فريضه ايشان بيست وچهار است منكسر ميشود نصيب اولاد بر پنج ووفق بيست وپنج را ضرب بايد كرد در اصل فريضه صد و بيست حاصل ميشود پس سهام هر يك از زوجات پنج بود آنرا ضرب بايد كرد در دوازده كه اصل فريضه است شصت شد آنگاه قسمت بايد كرد بر صد وبيست نصف دينار خارج قسمت است نصيب هر يك از زوجات وسهام هر يك از پدر ومادر بيست است چون آنرا در دوازده ضرب كنند دويست وچهل ميشود بعد از قسمت بر صد وبيست خارج قسمت دو دينار ميشود آن نصيب هر يك از پدر ومادر است وسهام هر پسرى بيست وشش است چون آنرا در دوازده ضرب كنند وبر صد وبيست قسمت نمايند خارج قسمت دو دينار وسه وخمس دينار ميشود نصيب هر دخترى دينارى وسه عشر دينار ميشود دوم آنكه در تركه كسر باشد پس بسط بايد كرد تا از جنس كسر گردد وكسر را بر آن بيفزايند وچنانچه مذكور شد در آن عمل كنند پس در مثال مذكور هر گاه تركه دوازده دينار ونصف باشد آنرا بيست وپنج بايد كرد واگر ثلث باشد سى وهفت وهمچنين هر گاه ممكن باشد بقيراط وحبات قسمت بايد كرد وبآن عمل نمود ودينارى بيست قيراطست وقيراطى سه حبه وحبه چهار ارز و بعد از ارز اسم خاصى نيست طريق پنجم مناسخات وآن چنانست كه شخصى بميرد وقسمت ميراث او نشده يكى از ورثه او بميرد چه در اينصورت قسمت هر دو فريضه را از يك اصل بايد كرد وآن بر دو قسمست قسم اول آنكه وارث واستحقاق واحد باشد چون شش برادر وشش خواهر از شخصى بعد از فوت او بماند وپيش از قسمت تركه يكى از برادران بميرد وبعد از آن يك خواهر بميرند تا آنكه يك برادر وخواهر بماند مال ميت ميان ايشان اثلاثا حصه ميشود اگر برادران وخواهران پدرى باشند وبالسويه ميبرند اگر برادران وخواهران مادرى باشندقسم دوم آنكه وارث واستحقاق

[ 411 ]

مختلف باشد يا يكى از آنها پس اگر نصيب ميت ثانى بر ورثه ايشان منقسم شود هر دو مسألة از مسألةء اولى منقسم ميگردد مثل آنكه زنى بميرد وشوهرى وچهار خواهر پدرى داشته باشد آنگاه شوهر بميرد وپسرى ودو دختر بگذارد فريضه اولى هشت است حصه شوهر چهار است وبر ورثه او منقسم ميشود واگر منقسم نشود پس اگر نسبت ميانه نصيب ميت ثانى وسهام ورثه او توافق باشد وفق فريضه ثانيه را ووفق نصيب را در فريضه اولى ضرب ميكنند مثل آنكه كسى بميرد وپدرى ومادرى وپسرى داشته باشد بعد از آن پسر بميرد وازو دو پسر ودو دختر بماند فريضه اولى شش است نصيب پسر چهار است وسهام ورثه او شش وميانه سهام ورثه ورؤس ايشان توافق بنصف است سه را در شش ضرب ميكنند هجده ميشود واگر تباين باشد فريضه ثانيه را در اولى ضرب ميكنند چون پدرى ومادرى وپسرى باشد وپسر بميرد ودو پسر ويكدختر ازو بماند فريضه اولى شش است وحصه پسر چهار است وسهام ورثه او پنج وميانه رؤس وسهام ايشان تباين است پنج را در شش ضرب بايد كرد سى ميشود واگر يكى از ميراث خوار ميت ثانى پيش از قسمت بميرد عمل واحد است وهمچنين اگر فرض كثرت تناسخ كند مطلب ششم در لواحق ميراث ودر آن چهار فصل است فصل اول در ميراث جماعتى كه بيكدفعه در دريا غرق شوند يا ديوارى بر سر ايشان افتد وهمه بميرند از يكديگر ميراث ميبرند بچهار شرط شرط اول آنكه هر يك مال داشته باشد چه ميراث در مالست پس اگر در ميانه ايشان كسى باشد كه مال نداشته باشد ميراث نميبرد وازو ميراث نميبرند شرط دوم آنكه از يكديگر ميراث برند پس اگر از يكديگر ميراث نبرند مثل آنكه دو برادر غرق شوند ويكى از ايشان را فرزندى باشد چه برادر با وجود فرزند ميراث نميبرد شرط سيم آنكه تقديم وتاخير مردن هر يك بر ديگرى مشخص نباشد چه اگر تقديم وتاخير مشخص باشد مقدم ميراث نميبرد شرط چهارم آنكه مردن ايشان بسبب غرق يا هدم باشد پس اگر دو كس بيكدفعه باجل خود بميرند ميراث از هم نميبرند وبعضى از مجتهدين برآنند كه هر سببى كه باعث اشتباه شود اين حكم دارد وبعضى از ايشان گفته اند كه اگر جماعتى را در آتش اندازند يا بكشند از يكديگر ميراث ميبرند وهر گاه اين چهار شرط

[ 412 ]

بهم رسد ميراث از همديگر ميبرند از جميع چيزهاى يكديگر مگر از آنچه از يكديگر ميراث ميگيرند كه از آن ميراث نميبرند زيرا كه لازم ميآيد (1) كه شخص مرده را زنده فرض كنند واين محالست وبعضى از مجتهدين گفته اند كه از آن نيز ميراث ميبرند وخلافست ميانه مجتهدين كه آيا در اينصورت تقديم ميراث بردن كسى كه نصيب او كمتر باشد واجبست يا نه اقرب آنست كه واجب نيست ليكن سنت است پس اگر پدرى وپسرى بيكدفعه غرق شوند اول فرض مردن پسر بايد كرد وحصه پدر را از تركه پسر بايد داد وبعد از آن فرض مردن پدر بايد كرد وحصه پسر را از متروكات پدر بيرون آورد سواى آنچه از پسر بميراث برده چه از آن ميراث نميبرد آنگاه آنچه هر يك از ايشان ميراث برده است بميراث خوار زنده او ميرسد واگر يكى از ايشان ميراث خوار نداشته باشد ميراث او بكسى ميرسد كه با او غرق شده وازو بورثه زنده او ميرسد فصل دوم در ميراث خنثى يعنى كسيكه هم آلت مرد داشته باشد وهم فرج زن وقاعده در تحقيق حال او چنان است كه به بينند آخر از كدام منقطع ميشود وبعضى از مجتهدين گفته اند كه حكم بر آن كنند كه پيشتر منقطع ميشود واگر هر دو در ابتدا وانقطاع مساوى باشند در اين صورت خنثى مشكل است ودر حكم او ميانه مجتهدين خلافست بعضى برآنند كه پهلوهاى او را بشمارند پس اگر هجده ضلع داشته باشد زنست واگر هفده باشد باينطريق كه نه ضلع از جانب راست او باشد وهشت ضلع از جانب چپ مرد است وبعضى گفته اند كه قرعه بزنند وبر آن حكم كنند وبعضى برآنند كه اگر علامتى از لحيه يا بول يا حيض يا احتلام يا جماع درو باشد بآن عمل نمايند (2) واگر اين علامتها نباشد ميراث مرد باو دهند ومشهور در ميراث او آنست كه نصف ميراث مرد ونصف ميراث زن بآنكه تركه را يكمرتبه بر تقدير ذكوريت منقسم سازند ويك مرتبه ديگر بر تقدير انوثيت آنگاه ضرب كنند يكى را در ديگرى در تباين يا در جزء وفق در توافق يا در اكثر در تداخل وحاصل را در دو ضرب كنند يا آنرا تضعيف نمايند آنگاه هر وارثى را نصف آنچه حاصل ميشود از دو فريضه بدهند پس هر گاه ميت پسرى ودخترى و خنثائى بگذارد فريضه ايشان از چهل منقسم ميشود چه فريضه ذكوريت پنجست وانوثيت چهار وچهار در پنج بيست ميشود وبيست را كه در دو ضرب كرديم چهل شد


(1) تعليل خالى از مناقشه نيست واولى استدلال بوجود نص معتبر است مثل صحيحه عبد الرحمن ابن الحجاج وغيرها صدر دام ظله (2) اگر بامارات علميه زن يامرد بودن خنثى معلوم نشد رعايت احتياط را در هر موردى نمايند صدر دام ظله العالى

[ 413 ]

حصه ذكر بر تقدير ذكوريت خنثى شانزده ميشود وحصه انثى بر تقدير انوثيت خنثى بيست ميشود ونصف هر دو هجده است وحصه خنثى سيزده ميشود زيرا كه حصه او بر تقدير ذكوريت شانزده است وبر تقدير انوثيت ده وحصه دختر نه ميشو زيرا كه حصه او بر تقدير ذكوريت خنثى هشت ميشود وبر تقدير انوثيت او سيزده ميشود ودر صورت مذكوره اگر شوهر با زن جمع شود مخرج نصيب ايشان را در فريضه ضرب بايد كرد ونصيب او را بيرون بايد آورد آنگاه تتمه را بايد قسمت كرد بر چهل سهم هر سهمى بسه سهم اگر شوهر باشد وهفت سهم اگر زن باشد واگر با پدر ومادر خنثى جمع شود فريضه ذكوريت شش است وفريضه انوثيت پنج وحاصل ضرب پنج در شش سى است وهر گاه سى را در دو ضرب كرديم شصت ميشود پدر ومادر بيست ودو ميبرند چه حصه ايشان بر تقدير ذكوريت بيست است وبر تقدير انوثيت بيست وچهار وخنثى سى وهشت ميبرد بر تقدير ذكوريت چهل ميبرد وبر تقدير انوثيت سى وشش واگر با پدر ومادر دو خنثى جمع شوند در اين هر دو صورت اكتفا بشش بايد كرد واگر يكى از پدر ومادر با خنثى جمع شوند فريضه ذكوريت شش است وفريضه انوثيت چهار وميانه ايشان توافق است نصف هر يك را در ديگرى ضرب كرديم دوازده شد باز دوازده را در دو ضرب كرديم بيست وچهار شد پس حصه يكى از پدر ومادر پنج باشد وحصه خنثى نوزده واگر دو خنثى با يكى از پدر ومادر جمع شوند فريضه ايشان نيز مثل فريضه ء پدر ومادر با خنثى است كه مذكور شد اما شصت را در دو ضرب كرديم صد وبيست ميشود واگر با دختر وخنثى يكى از پدر ومادر باشد پنج مسألةء انوثيت را در هجده مسألةء ذكوريت ضرب كرديم نود ميشود ونود را كه در دو ضرب ميكنيم صدو هشتاد ميشود حصه يكى از پدر ومادر سى وسه ميشود بر تقدير ذكوريت سى وشش ميبرد وبر تقدير انوثيت سى وحصه دختر شصت و يك وحصه خنثى هشتاد وشش پس در اينصورت از حصه پدر نصف رد افتاده است زيرا كه مردود بر تقدير انوثيت هر دو شش است كه فاضل است بر تقدير ذكوريت و اگر پدر ومادر يا يكى از ايشان با خنثى جمع شود نصيب مادر ايشان بر فريضه ايشان زياده نميشود وهمچنين دو خنثى با پدر ومادر واگر برادران پدر مادرى يا پدر

[ 414 ]

خنثى باشند چون اولادند واما برادران مادرى مساوى اند واعمام همچون برادران پدريست واخوال چون برادران مادرى فصل سيم در بيان ميراث كسيكه هيچيك از فرج ذكر وانثى نداشته باشد وميراث كسيكه دو سر داشته باشد وميراث فرزندى كه در شكم باشد وميراث فرزندى كه پدر او با مادرش لعان كرده باشد وميراث ولد الزنا اما ميراث كسيكه هيچيك از فرج ذكر وانثى نداشته باشد يا كسيكه يكى از مخرج قبل ودبر داشته باشد يا كسيكه هيچكدام نداشته باشد وآنچه بخورد قى كند يا كسيكه بول وغايط او هر دو از يكموضع بيرون آيد همه بقرعه بيرون بايد آورد باينطريق كه بر پارچه كاغذى بنويسند عبد الله وبر پارچه ديگر امة الله وآنرا در سهام مبهمه بگردانند واين دعا بخوانند كه اللهم انت الله لا اله الا انت عالم الغيب والشهادة انت تحكم بين عبادك فيما كانوا فيه يختلفون بين لنا امر هذا المولود كيف يورث ما فرضت له في كتابك بعد از آن سهام را مشوش سازند ورقعه بيرون آورند پس اگر عبد الله بيرون آيد ميراث پسر ميگيرد واگر امة الله بيرون آيد ميراث دختر وتحقيق ميراث كسيكه دو سر ودو بدن بر يك كمر داشته باشد باينطريق است كه يكى از ايشان را بيدار كنند اگر هر دو بيكدفعه بيدار شوند ميراث يك كس ميبرند واگر يكى بيدار شود ويكى در خواب باشد ميراث دو كس ميبرند وميراث فرزندى كه در شكم باشد وقتى ثابت ميشود كه زنده از شكم بيرون آيد وحركت كند حركت احيا اما احتياطا حصه دو پسر بايد كذاشت پس اگر مرد زاييده شود ورثه قسمت كنند وميراث ولد ملاعنه از مادر وفرزند وزوجه اوست وبا عدم ايشان از خويشان مادرى اوست بالسويه واو نيز از خويشان مادرى ميراث ميبرد وميراث ولد الزنا از طرفين از فرزند وزوجه اوست و پدر ومادر ازو ميراث نميبرند ونه كسيكه بايشان نزديك باشد وهر گاه زوجه و فرزند مفقود باشد ضامن جريره ميراث ازو ميبرد وبا عدم او امام عليه السلام وولد الزنا از يكطرف منع مخصوص بآنطرف است دون طرف ديگرفصل چهارم در بيان ميراث مجوس بدانكه ميانه مجتهدين خلافست در ميراث ايشان بعضى گفته اند كه ميراث ميبرند بسبب صحيح وسبب صحيح بفاسد نميبرند وبعضى برآنند كه بهر دو

[ 415 ]

ميبرند خواه صحيح باشد وخواه فاسد وبعضى گفته اند بنسب صحيح وفاسد ميراث ميبرند وبسبب صحيح ميبرند نه بسبب فاسد وآنچه در احاديث وارد شده مؤيد قول دوم است چه سكونى از حضرت امير المؤمنين على عليه السلام روايت كرده كه فرمودند مجوسى از مادر وخواهر ودختر ميراث ميبرد براى آنكه مادر اوست وهم زن اوست وحضرت امام بحق ناطق امام جعفر صادق عليه السلام بكسى دشنام مجوسى ميداده كه مادر خود را خواسته بود فرمود كه نميدانى كه اين پيش مجوسى نكاحست پس اگر مجوسى دختر خود را تزويج كند وازو دخترى بهم رسد زوجه او نصيب دخترى وزنى را ميبرد ونصيب دختران ديگر ميبرد واگر خواهر مادرى خود را كه جده پدرى او باشد يا خواهر پدرى را كه جده مادرى باشد بخواهد بهر دو ميراث ميبرد واگر يكى از آنها منع ديگرى كند ارث بمانع ميرسد چون دختر كه خواهر مادرى باشد وعمه كه خواهر پدرى باشد وعمه كه دختر عمه باشد وخواهرى كه مادر باشد واما غير مجوس حكم ايشان حكم مسلمانانست ومسلمانان بسبب فاسد ميراث نميبرند باجماع اما بنسب فاسد چون وطى بشبهه ميراث ميبرند باب نوزدهم از كتاب جامع عباسى در بيان حدودى (1) كه جهت دزدى وزنا ولواطه وسحق وغير آن در شرع مقرر است وتعزيرهائى كه اهل شرع جهت بعضى از گناهان قرار داده اند بدانكه حد در لغت عرب بمعنى منع آمده وبجهت شرع عقوبت خاصى است متعلق بآزار بدن كسى كه گناهى ازو صادر شده باشد وشارع جهت آن مقدارى معين كرده بحسب هر فردى از افراد حدود ودر آن سه مطلبست مطلب اول در بيان اقسام حدود وآن چهارده است ودر آن چند فصل است فصل اول در بيان قسم اول از اقسام حدود وآن بريدن دست راستست در مرتبه اولى وپاى چپ در مرتبه ثانيه وحبس مخلد در مرتبه سيم وكشتن در مرتبه چهارم واين حد دزديست وشروط آن چهارده است اول آنكه دزد بالغ باشد چه اگر طفل دزدى كند تاديبش بايد كرد وبعضى از مجتهدين گفته اند كه در مرتبه اولى دزدى او را عفو بايد كرد ودر مرتبه دوم تاديب او بايد كرد ودر مرتبه


(1) چون حدود وقصاص در اين ازمنه متروك گرديده وديده وشنيده نشده كسى متصدى آن گردد الا نادرا لهذا حواشى بر آنها نوشته نشد انشاء الله تعالى اخوان مؤمنين وفقهم الله تعالى پيوسته در درگاه حضرت قاضى الحاجات تضرع مينمايند و مدام در مظان استجابت دعوات مشغول دعا ميباشند كه ظهور موفور السرور حضرت امام عصر عجل الله تعالى فرجه وسهل مخرجه را نزديك فرمايد ومؤمنين را از ظلمت غيبت برهاند انشاء الله تعالى والبته ايندعا را از اعظم قربات خواهند شمرد و پيوسته منتظر ظهور موقود السرور خواهند بود انشاء الله تعالى وفقنا الله تعالى وجميع المؤمنين لذلك صدر دام ظله العالى فاباين مقام ملا حظه مثدو الله هو الموفق للصواب

[ 416 ]

سيم سرهاى انگشتانش را آنقدر بايد تراشيدن كه خون آلوده شود ودر مرتبه چهارم سرهاى انگشتان او را قطع بايد كرد ودر مرتبه پنجم دست راست او را بطريق بالغ بايد بريد دوم آنكه عاقل باشد چه ديوانه را تأديب بايد كرد واگر چه مكرر ازو دزدى صادر شود اما اگر جنون او دورى باشد ودر حالت غير ديوانگى دزدى كند حد از او ساقط نميشود سيم آنكه مختار باشد پس اگر كسى او را باكراه بر آن دارد بر او حدى نيست چهارم آنكه آنچه دزديده است مال باشد پس اگر مال نباشد بر او حدى نيست مثل آنكه طفل آزاديرا بدزدد واگر چه جامهاى او زياده از ربع يكمثقال طلا بوده باشد حد ندارد اما اگر بالغى را بدزدد وجامهاى او ربع مثقال طلا باشد حد دارد واگر غلام كوچك شخصى را بدزدد حد دارد واگر غلام بزرگ كسى را بدزدد حد ندارد مگر آنكه در خواب باشد يا مست باشد ودر دزديدن مال فرقى ميانه جامه وطعام وميوه ونان ونمك وبرف وخاك و كل ارمنى وحيوان وغير آن نيست پنجم آنكه آنمال بنصاب رسيده باشد ونصاب چهار يك مثقال شرعى طلاى خالص است كه مضروب بسكه معامله باشد يا هر چه قيمت آن ربع مثقال باشد پس دزديدن چيزى كه قيمت آن كمتر از اين باشد حد ندارد واگر انگشترى كه وزن آن شش يك مثقال باشد وقيمت آن چهار يك مثقال بدزدد حد دارد اما اگر وزن آن چهار يك مثقال باشد وقيمت آن شش يك مثقال حد ندارد واگر مالى را كه قيمتش ربع مثقال باشد بدزدد بگمان آنكه ربع مثقال نيست حد دارد واگر جامه بدزدد كه قيمت آن كمتر از ربع مثقال باشد ودر جيب آن جامه ربع مثقال طلا باشد وعالم بآن نباشد وبعد از دزديدن آنجامه بر او ظاهر شود آ يا حد دارد يا نه ميانه مجتهدين در آن خلافست وآيا دزديدن نصاب بيك دفعه شرطست يا نه در اين نيز خلافست اقرب آنست كه شرطست وهمچنين خلاف كرده اند در آنكه اگر دو شخص ربع يك مثقال طلا بدزدند آيا قطع بر ايشان لازم است يا نه اقرب آنست كه لازم نيست ششم آنكه آنمال مال فرزند وبنده نباشد چه اگر پدرى مال فرزند خود را بدزدد وآقا مال بنده خود را واگر چه مكاتب باشد بر اين هر دو شخص قطع نيست اما اگر پسر مال پدر را بدزدد قطع لازمست وهمچنين اگر مادر مال پسر را بدزدد هفتم آنكه آنچه دزديده باشد از طعام در سال قحط نباشد

[ 417 ]

چه اگر در سال قحط طعام بدزدد قطع نيست هشتم آنكه تمام آنمال مال غير دزد باشد چه اگر مال خود را كه باجاره داده باشد از مستاجر بدزدد قطع نيست وهمچنين قطع نيست اگر مال مشترك را يا مال خود را بگمان آنكه مال غير است بدزدد وهمچنين قطع نيست هر گاه پيش از بردن از حرز يا بعد از بيرون آوردن از حرز وپيش از آنكه بحاكم عرض كنند وحكم بقطع او كند مالك او شود بهبه يا بميراث يا بخريدن نهم آنكه توهم حليت نباشد پس اگر توهم حليت باشد مثل آنكه كسى توهم كند كه آنچه برده است ملك اوست واگر چه بمجرد دعوى باشد قطع نيست دهم آنكه آنمال دزديده از محرمات نباشد پس دزديدن شراب وگوشت خوك باعث قطع نميشود واگر چه ميانه او وجهود مشترك باشد ليكن در اينصورت از جهت جهود غرامت بايد كشيد واگر سگى را كه قيمت آن ربع مثقال باشد بدزدد مجتهدين را در آن خلافست اقرب آنست كه سبب قطع ميشود واگر آلات لهو چون طنبور يا ظروف طلا ونقره را بدزدد بقصد شكستن قطع نيست واگر بقصد دزديدن بردارد وقيمت آن ربع دينار باشد در آن خلافست اقرب آنست كه قطع لازمست واگر مال كافر حربى را بدزدد باعث قطع نميشود اما اگر مال جهود را كه بشرايط ذمه باشد بدزدد باعث قطع ميشود يازدهم آنكه آنمال را از حرز بدزدد ومراد بحرز جائى است كه مال را بواسطه محافظت ونگاهداشتن در آن گذارند وآن مختلف باختلاف اموال است پس صندوق مقفل حرز ازو جواهر است ودكان در بسته حرز متاع وغير آن وخانه وباغ حرز ميوه وطويله حرز چاروا وقبر حرز كفن واگر در دكان گشاده باشد وصاحب دكان نگاه ميكرده باشد آيا اگر چيزى بدزدد موجب قطع ميشود يا نه ميانه مجتهدين در اين خلافست ودرخت حرز ميوه نيست پس اگر ميوه از درخت بدزدد قطع نيست واگر در مسجد را بدزدد يا كفن را از قبر برارد قطع لازمست وآيا شرطست كه قيمت آنها ربع يكمثقال باشد يا نه مجتهدين را در آن خلافست واگر غير كفن چيزى با ميت در قبر گذارند وكسى آنرا بدزدد قطع نيست ودر دزديدن جامه خانه كعبه معظمه يا پاره از آن مجتهدين را خلافست واگر چيزى را از غير حرز چون صحراها وآسياها وراهها ومسجدها بدزدد قطع نيست دوازدهم آنكه دزد در بيرون آوردن آنمتاع از حرز منفرد باشد پس اگر حرز را بشكند وديگرى آنرا بيرون آورد بر هيچكدام قطع نيست سيزدهم آنكه دزد متاع را بنفس خود بيرون برد پس اگر بر چاروائى بار كند وبيرون آورد يا طفلى را همرا ببرد كه آنرا بردارد قطع نيست چهاردهم آنكه دزد

[ 418 ]

به پنهانى به برد چه اگر بظاهر بقهر وغلبه يا غير آن ببرد قطع نيست ودر دزد مسلمانى وآزادى و ذكوريت وبينائى شرط نيست پس اگر كافرى يا بنده يا زنى يا كورى چيزى بدزدد قطع بر ايشان لازمست وبعد از آنكه شروط مذكور متحقق شود واجبست بر دزد كه آنچه دزديده همان را يا مثل آنرا يا قيمت آنرا اگر تلف شده باشد بصاحبش دهد اما رد كردن مال دزديده بصاحب آن مانع از قطع دست او نميشود وحد او آنست كه حاكم شرع بعد از ثبوت در مرتبه اول چهار انگشت دست راست او را ببرد وكف وانگشت شصت او بگذارد ودر مرتبه دوم پاى چپ او را تا عقب ببرد وعقب را بگذارد ودر مرتبه سيم او را حبس مخلد كند ودر مرتبه چهارم اگر دزدى كند مثل آنكه در حبس اگر چيزى بدزدد حاكم او را ميكشد وغير حاكم را جايز نيست واگر دست راست دزد بعد از دزدى وپيش از قطع تلف شود يا شل باشد دست چپ او را بعوض دست راست او نميتوان بريد وسنت است كه دست وپاى دزد را بعد از بريدن بروغن زيت داغ كنند فصل دوم در بيان قسم دوم از اقسام حدود وآن بريدن دست راست وپاى چپ يا عكس وكشتن واز حلق كشيدنست ودر اين حد ميانه مجتهدين خلافست كه آيا امام ميانه آنها مخير است كه بترتيب همه را بفعل آورد يا نه بعضى از مجتهدين بترتيب قايلند وهمچنين خلافست در اينكه آيا زنده از حلق بايد كشيد يا اول بكشد وبعد از آن از حلق بكشد واين حد محاربست ومحارب كسى است كه در شهر يا در صحرا يا در دريا يا در شب يا در روز بقصد ترسانيدن مسلمانان شمشير برهنه كند خواه مرد باشد وخواه زن وخواه ضعيف باشد وخواه قوى وخواه از جماعتى باشد كه گمان برند كه راه مسلمانان ميزنند يا نه وبعضى از مجتهدين اين را مخصوص مردان ساخته اند وبعضى گفته اند كه اگر كسى را كشته باشد ومال او را برده باشد دست راست وپاى چپ او را بايد بريد آنگاه او را بايد كشت واگر همين مال برده باشد وكسى را نكشته باشد دست راست وپاى چپ او را بايد بريد واز شهر بيرون كرد وچيزى از او بايد بريد كه از مصاحبت ومجالست ونكاح كردن با او اجتناب كنند واو را از داخل شدن ببلاد شرك منع نمايند واگر ايشان او را در بلاد خود جاى دهند قتال كردن با ايشان لازم است تا آنكه او را سردهند واز شهر خود بيرون كنند واگر آنكس را جراحت كرده باشد قصاص نيز بر او لازمست واگر اقتصار بكشيدن شمشير وسلاح كرده باشد وكسى را نكشته وجراحتهم

[ 419 ]

نكرده باشد ومال كسى را نيز نبرده باشد حد او آنست كه او را از آن شهر بيرون كنند واگر آنشخص محارب پيش از گرفتن او توبه كند حد ازو ساقط ميشود اما اگر مال كسى را برده باشد ازو ميگيرند واگر كسى را جراحت كرده باشد قصاص نيز بر او لازمست واگر كسيكه سلاح ظاهر كرده است طليع بوده باشد يعنى كسى باشد كه از دشمن خود ترسد وهميشه جهت دفع شر او با شمشير برهنه گردد او را حدى نيست چه او محارب نيست وهمچنين كسيكه مدد محارب كند اما باعث كشتن وايذاى مردمان نشود چه بر او نيز حدى نيست وسنت است كه بعد از بريدن دست وپاى محارب بروغن زيت داغ كنند فصل سيم در بيان هشت قسم از اقسام حدود وآن حد زنا است وشروط آن هفت است اول آنكه هر يك از زن ومرد بالغ باشند چه طفل را حدى نيست بلكه تعزيرش ميكنند دوم آنكه عاقل باشند چه بقول اقوى بر مجنون حدى نيست سيم آنكه مختار باشند چه بر كسيكه باكراه او را بر آن دارند حدى نيست چهارم آنكه آن زنيكه با او دخول كرده بر آن مرد حرام باشد پس اگر حليله او باشد حدى ندارد پنجم آنكه آن زن را عقد نكرده باشد يا مالك او نباشد چه اگر عقد كرده باشد يا مالك او شده باشد حدى نيست ششم آنكه بآن زن بشبهه دخول نكرده باشد بلكه عالم بتحريم باشد پس اگر بشبهه دخول كرده باشد حدى نيست هفتم آنكه آلت خود را در فرج زن غايب ساخته باشد خواه در قبل او وخواه در دبر او وغيبوبت حشفه كافيست پس اگر غيبوبت نشود حد زنا ندارد ودر اول اسلام حد زناى بكر آن بود كه او را سر زنش مينموده اند وسخنان درشت باو ميگفته واگر زنا با غير بكر بوده حبس مخلد ميكرده اند آنگاه نسخ شد واقسام حد زنا هشت است قسم اول رجم كردن يعنى تا كمر در زمين نشاندن وسنگسار كردن واين حد هر يك از مرد جوان آزاد بالغ عاقلى است كه زن مدخوله بعقد صحيح يا ملك داشته باشد وهر صبح وشام او را رسيدن بآن زن ممكن باشد وهمچنين حد هر يك از زن جوان آزاد بالغ عاقلى است كه شوهر داشته باشد وزنا كند وبعضى از مجتهدين گفته اند كه در اينصورت جمع ميانه صد تازيانه و سنگسار بايد كرد واگر يكى از مرد يا زن شوهر يا زن داشته باشد اين حد تعلق باو دارد وآن ديگرى حد ديگر دارد چنانچه مذكور خواهد شد وهمچنين است حد زنى كه شوهر

[ 420 ]

باشد وديوانه با او دخول كندقسم دوم جمع ميانه حد تازيانه زدن وسنگسار كردن وآن حد دو قومست اول حد مرد پير آزاد بالغ عاقلى است كه زن مدخوله بعقد صحيح يا ملك داشته باشد وزن پير اجنبيه كه شوهر داشته باشد وزنا كند پس در اينصورت ابتدا بتازيانه بايد نمود آنگاه سنگسار بايد كرد واگر يكى از ايشان بطريق مذكور باشد آن حد تعلق باو دارد دوم حد مردى كه در ميان پايهاى مردى ديگر منى خود را بريزد وزن داشته باشد ودر اينها فرقى نيست ميانه بنده وآزاد ومسلمان وكافر محض وغير محض قسم سيم صد تازيانه است وآن حد هفت قومست اول حد مرد وزن آزادى كه زن وشوهر نداشته باشند وزنا كنند دوم حد زن آزادى كه عقد واقع شده باشد اما شوهر با او دخول نكرده باشد وزنا كند سيم حد مرديست كه زنا بزن صغيرى يا ديوانه كند چهارم حد زنيكه شوهر داشته باشد وطفلى باو زنا كند برضا ورغبت او پنجم دو زن كه در زير يك لحاف برهنه بخوابند ودو مرتبه ايشانرا تعزير كرده باشند ششم حد كسيكه در ميان پايهاى مردى ديگر منى خود را بريزد وزن نداشته باشد هفتم زنيكه با زنى مساحقه كند وبعضى از مجتهدين برآنند كه اگر شوهر داشته باشند ايشانرا سنگسار بايد كرد قسم چهارم صد تازيانه وتراشيدن موى سر واز شهر بيرون كردن است وآن حد مرد آزاديست كه بكر باشد يعنى زن نخواسته باشد وزنا كند وبعضى تفسير بكر چنين كرده اند كه زن داشته باشد اما باو دخول نكرده باشد چه حد او آنست كه صد تازيانه بزنند وسرش را بتراشند ويكسال او را از آن شهر بيرون كنند وبر زن تراشيدن موى سر وبر مرد از شهر بيرون كردنست قسم پنجم پنجاه تازيانه است وآن حد بنده بالغى است كه زنا كند خواه زن شوهر داشته باشد وخواه نداشته باشد وبر بندگان تراشيدن موى سر واز شهر بيرون كردن نيست قسم ششم هفتاد وپنج تازيانه است كه سه ربع حد است وآن حد دو كروهست گروه اول حد جماعتى كه نصف ايشان آزاد باشد ونصف ايشان بنده وزنا كنند در اينصورت نصف حد آزاد كه پنجاه تازيانه است ونصف حد بنده كه بيست وپنج تازيانه است بر او ميزنند هر گاه زن وشوهر بطريقى كه در آزاد مذكور شد نداشته باشند گروه دوم حد جماعتى كه زنان را بمردان بزنا وصلت دهند يا مردانرا بمردان جهت لواطه رسانند قسم هفتم ضغث است

[ 421 ]

يعنى جمع كردن تازيانه وجميع آنها را بيكبار بر آنكس كه زنا كرده است زدن وآن حد بيماريست كه طاقت تازيانه نداشته باشد قسم هشتم حد با زيادتى تعزير وآن حد جماعتى است كه در شهر رمضان يا در كعبه زنا كنندفصل چهارم در بيان قسم يازدهم از چهارده قسم حدود وآن حد لواطه است يعنى جماع كردن مردان با يكديگر وشروط آن سه چيز است اول آنكه بالغ باشند چه غير بالغ را حدى نيست بلكه تعزير لازمست دوم آنكه عاقل باشند چه ديوانه را تعزير بايد كرد واما اگر يكى از ايشان بالغ وعاقل باشد وديگرى طفل وديوانه حد بر بالغست وتعزير بر طفل وديوانه سيم آنكه مختار باشند پس اگر كسى را با اكراه بر آن دارند حد بر او لازم نيست وبعد از آنكه اين شروط بهم رسد حد لواطه آنست كه ايشانرا بشمشير بكشند يا بسوزانند يا سنگسار كنند يا ديوارى بر سر ايشان فرودآرند يا از كوه بلندى ايشانرا بيندازند وامام مخير است ميانه آنكه هر دو را بسوزاند يا سنگسار كند يا يكى از ايشان را بسوزاند ويكى را سنگسار كند وفرقى نيست ميانه بنده وآزاد وبنده ومسلمان وكافر و فاعل ومفعول وميانه آنكه زن داشته باشند يا نداشته باشند وبعضى از مجتهدين گفته اند كه اگر زن داشته باشند ايشانرا سنگسار بايد كرد بطريق حد زنا واگر نداشته باشند صد تازيانه بايد زد واگر بعد از آنكه نزد حاكم شرع لواطه شخصى بگواهان ثابت شود توبه كنند حد از ايشان ساقط نميشود واگر بعد از آنكه پيش امام اقرار كرده باشند آنگاه توبه كنند امام مخير است ميانه حد زدن وعفو كردن فصل پنجم در بيان قسم دوازدهم از اقسام حدود وآن هشتاد تازيانه است وآن حد دو قوم است قوم اول حد كسى كه دشنام بكسى دهد باينطريق كه تو زنا ميكنى يا لواطه ميكنى وهر چه بدينها ماند و شروط آن هفت است اول آنكه بالغ باشد چه طفل را تعزير بايد كرد دوم آنكه عاقل باشد چه ديوانه را تأديب بايد كرد سيم آنكه كسى را كه دشنام ميدهد آزاد باشد چهارم آنكه كسى را كه دشنام ميدهد مسلمان باشد پنجم آنكه عفيف باشد چه اگر زانى يا كسى را كه بفسق مشهور باشد بآنچه در ايشانست دشنام دهد حد ندارد ششم آنكه كسى را كه دشنام ميدهد فرزند او نباشد چه اگر فرزند باشد پدر را حد نميزنند هفتم آنكه دشنام دهنده عالم باشد بدشنامى كه ميدهد چه اگر بلغتى دشنام دهد كه معنى آنرا نداند او را حد نميزنند وهر گاه اين شروط متحقق شود دشنام دهنده را هشتاد

[ 422 ]

تازيانه بايد زد واو را در ميان مردمان مشهور بايد ساخت تا گواهى او را قبول نكنند ودر اينحكم ميان آزاد وبنده فرقى نيست وبعضى از مجتهدين گفته اند كه اگر بنده دشنام دهد چهل تازيانه حد اوست واگر دشنام دادن نسبت بجماعتى متعدد باشد حد نيز متعدد ميشود واگر جمعى را دشنام دهد وايشان در طلب حد بيكدفعه جمع شوند او را يك حد بايد زد و اگر متفرق بطلب حد آيند حد نيز متعدد بر او بايد زد واگر شخصى را گويد كه اى پسر زانى وزانيه در اينصورت دو حد بر او لازمست واگر بكسى ديوث گويد پس اگر در عرف دشنام دهنده اين لفظ دشنام باشد او را حد ميزنند واگر نه تعزيرش بايد كرد واگر كافرى را كه مادرش مسلمان باشد گويد كه اى پسر زانيه حد بر او لازمست اما اگر زن بميرد حد از او ساقط ميشود وبچهار امر نيز ساقط ميشود اول بتصديق مقذوف دوم بگواه گذرانيدن سيم بعفو كردن چهارم بلعان كردن واين حد ميراث برده ميشود واگر بعضى از ورثه عفو كنند حد ساقط نميشود وهر گاه كسى را سه مرتبه حد بزنند وتوبه نكند در مرتبه چهارم ميكشند وهر گاه قذف مكرر كرده باشد واو را حد نزده باشند يك حد بايد زد قوم دوم حد شخصى كه شراب يا هر چه مست كننده باشد خورد وهمچنين شيره انگور كه بجوشد ودو ثلث آن كم نشود نيز حكم شراب دارد وشروط آن چهار است اول آنكه شراب خورنده بالغ باشد چه طفل را حدى نيست دوم آنكه عاقل باشد چه ديوانه را حدى نيست سيم آنكه مختار باشد چه اگر كسى را باكراه شراب دهند يا آنكه بخوردن آن مضطر باشد مثل آنكه در جائيكه آب نباشد ولقمه در گلوى او مانده باشد آنمقدار شراب ميتوان خورد كه آن لقمه را فروبرد چهارم آنكه عالم باشد بحرمت ونجاست آن چه اگر جاهل باشد حد ندارد وهر گاه اين شروط متحقق كردد حد او هشتاد تازيانه است ودر اينحكم ميانه كافرى كه بظاهر شراب خورد وميان مسلمان وبنده وآزاد فرقى نيست وبعضى از مجتهدين حد بنده را چهل تازيانه مقرر كرده اند واگر شارب خمر را مكرر حد بزنند وباز بخورد در مرتبه چهارم او را بكشند واكثر مجتهدين برآنند كه در مرتبه سيم او را بايد كشت واگر مكرر شراب بخورد واو را حد نزده باشند يك حد بر او لازمست واگر پيش از آنكه بنزد حاكم شرع شرابخوردن او بگواه ثابت شود توبه كند حد ازو ساقط است اما اگر بعد از ثابت شدن توبه كند ساقط نميشود واگر ثبوت آن باقرار خود باشد امام مخير است در حد زدن بر او وعفو كردن ازو واگر شراب خوار را اعتقاد اين باشد كه شراب

[ 423 ]

حلالست وپدر او مسلمان باشد حد او كشتن است اگر مرد باشد وتوبه او مقبول نيست چه او مرتد است وبعضى از مجتهدين گفته اند كه توبه او در اينصورت قبولست وكسى كه فروختن شرابرا حلال داند او را توبه بايد داد واگر از توبه كردن امتناع نمايد او را بايد كشت واگر فروختن آنرا حلال نداند تعزيرش بايد كرد وحكم كشتن بر كسى كه غير شراب را حلال داند جارى نيست و كسيكه شراب خورده باشد اگر دعوى نمايد كه جماعتى باكراه بخورد من داده اند حد ازو ساقط ميشود بشرطيكه گواهان عادل تكذيب او نكنند واگر دعوى كند كه من عالم بحرمت شراب نبودم قولش مقبولست چه احتمال دارد كه جديد الاسلام باشد فصل ششم در بيان قسم سيزدهم وچهاردهم اقسام حدود وآن حبس مخلد است وكشتن اما حبس مخلد وآن حد چند جماعتست اول حد كسيكه امر بكشتن كسى كند دوم حد كسى كه در مرتبه سيم دزدى كند بعد از آنكه دست راست وپاى چپ او را بريده باشند سيم حد زنيكه مرتد شده باشد واما كشتن وآن حد بيست وپنج قومست اول حد دزدى كه در مرتبه چهارم بعد از حبس مخلد دزدى كند دوم حد كسيكه با مادر يا خواهر يا دختر يا دختر برادر يا دختر خواهر يا عمه يا خاله زنا كند سيم حد جهودى كه با زنان مسلمان زنا كند خواه بشرايط ذمه باشد و خواه نباشد وخواه زن اطاعت كرده باشد وخواه باكراه زنا كرده باشد چهارم حد كسيكه با زنى باكراه زنا كند پنجم حد كسى كه بزن پدر يا كنيزى كه پدر باو دخول كرده باشد زنا كند ششم حد كسيكه او را جهت تفخيد يعنى منى ريختن در ميان ران مردان سه مرتبه تعزيرش كرده باشند هفتم حد زنانيكه ايشانرا سه مرتبه جهت سحق تعزير كرده باشند هشتم حد كسانى كه جهت دشنام دادن ايشانرا سه مرتبه حد زده باشند نهم حد كسى كه شراب خورده باشد واو را سه مرتبه حد زده باشند دهم حد كسى كه شرابرا حلال داند وتوبه نكند يازدهم حد كسى كه فروختن شراب را حلال داند وتوبه نكند دوازدهم حد كسى كه محرمات اجماعى را حلال داند هر گاه پدر او مسلمان باشد سيزدهم حد كسيكه بكشتن كسى آيد وگريختن او ممكن نباشد چهاردهم حد كسى كه بقصد بردن مال كسى آيد و بغير از كشتن دفع او ممكن نباشد پانزدهم حد كسى كه حضرت پيغمبر وامير المؤمنين و ائمه معصومين صلوات الله عليهم اجمعين را سب كند چه او را بايد كشت واگر چه بى اذن امام باشد ماداميكه متضمن فتنه نباشد شانزدهم حد كسى كه دعوى پيغمبرى

[ 424 ]

كند وشك در نبوت حضرت پيغمبر صلى الله عليه وآله داشته باشد هفدهم حد كسيكه تصديق نمايد دعوى آنكسى را كه دعوى پيغمبرى كند هجدهم حد مسلمانى كه ساحر باشد وسحر كند نوزدهم حد كسى كه با زن شخصى زنا كند چه شوهر را كشتن او جايز است ودر اين كشتن كفاره بر او لازم نيست اما اگر بحسب شرع زناى او را ثابت نسازد قصاص بر او لازمست بيستم حد مرتد فطرى يعنى مردى كه پدر او مسلمان باشد واو كافر گردد بيست ويكم حد مرتد ملى يعنى مردى كه پدر او كافر باشد واو مسلمان شود وبعد از اسلام كافر گردد چه او را توبه بايد فرمود وتا سه روز مهلت بايد داد پس اگر مسلمان نشود او را بايد كشت واگر اينچنين شخصى سه مرتبه توبه كند وباز كافر شود در مرتبه چهارم او را بايد كشت ومرتد شدن يا بقول است چون گفتن چيزى كه دلالت بر كفر او كند يا بفعل است چون سجده كردن بت ودر نجاست انداختن مصحف بقصد استهزا واستخفاف وشروط مرتد ملى وفطرى چهار است اول آنكه بالغ باشد چه اگر طفلى مرتد شود تعزيرش ميكنند دوم آنكه عاقل باشد چه مرتد شدن ديوانه را تعزير لازمست سيم آنكه مختار باشد چه اگر باكراه او را مرتد سازند چيزى بر او لازم نيست چهارم آنكه قصد داشته باشد پس اگر بى قصد از او واقع شود چيزى بر او لازم نيست وتوبه مرتد فطرى بحسب ظاهر مقبول نيست وتصرفات او چون هبه وعتق و تدبير ووصيت صحيح نيست وزن او في الحال عده وفات نگاه ميدارد واگر چه باو دخول نكرده باشد بر قول اقوى وميراث خوار تركه او را ميانه خود قسمت ميكنند واگر چه او را نكشته باشند واگر زن مرتد شود او را نميتوان كشت بلكه حبس مخلد بايد كرد ودر اوقات نماز او را بايد زد ولباس خشن در او پوشانيد تا آنكه توبه كند يا بميرد ومرتد ملى را توبه بايد داد واگر از توبه كردن امتناع نمايد او را بكشند واين مرتد را تا نكشند ورثه او ميراث او را قسمت نميكنند وتصرفات او صحيح نيست تا آنگاه كه مسلمان نشود وزن او عده طلاق نگاه ميدارد نه عده وفات پس اگر در عده طلاق توبه كرد همان زن اوست واگر بعد از عده توبه كرد زن او نيست وتوبه مرتد آنست كه اقرار كند بآنچه اقرار كرده بود ونماز كردن او كافى نيست واگر بعد از مرتد شدن ديوانه شود كشتن او جايز نيست وولديت او بسبب مرتد شدن ساقط ميشود پس نميتواند كه دختر صغير خود را جهت ديگرى عقد كرد يا جهت پسر صغير خود زنى خواست وهمچنين كنيز خود را بشوهر نميتواند داد

[ 425 ]

وبعضى از مجتهدين برآنند كه ميتواند داد بيست ودوم حد كسى كه بخانه كسى نگاه كند بعد از آنكه او را منع كرده باشند چه او را قبل از منع نميتوان كشت بيست وسيم حد آقائى كه بكشتن غلامان خود عادت كرده باشد بيست وچهارم حد مسلمانيكه بكشتن جهود عادت كرده باشد بيست وپنجم حد كسيكه مؤمنى را از روى عمد بظلم كشته باشد چه او را در عوض او قصاص بايد كرد چنانچه در باب بيستم مذكور خواهد شد مطلب دوم در آنچه تعلق بحدود دارد ودر آن دو فصل است فصل اول در آنچه حدود بآن ثابت ميشود بدانكه دزدى بسه چيز ثابت ميشود اول بگواهى دادن دو عادل پيش حاكم شرع دوم بگواهى دادن يكعادل با قسم خوردن صاحب مال سيم باقرار كردن دزد دو مرتبه ومحارب بودن يعنى شمشير كشيدن بقصد ترسانيدن مسلمانان واستمنى كردن يعنى بحركت دست منى بيرون آوردن وبا حيوان دخول كردن واينها بدو چيز ثابت ميشود اول بگواهى دادن دو مرد عادل دوم باقرار كردن يكمرتبه ولواطه بدو چيز ثابت ميشود اول بگواهى دادن چهار مرد عادل دوم باقرار كردن چهار مرتبه وسحق وقياده وشراب خوردن ودشنام دادن بدو چيز ثابت ميشود اول بدو گواه عادل دوم باقرار كردن دو مرتبه وببوى شراب آمدن از دهن كسى كه شرب او ثابت نميشود چه احتمال مضمضه نيز دارد وزنا بدو چيز ثابت ميشود اول بگواهى دادن چهار مرد عادل يا دو مرد عادل يا چهار زن عادله دوم باقرار كردن چهار مرتبه وشروطى كه در گواهان زنا ولواطه ميبايد سه است اول آنكه گواهان دعوى مشاهده كنند بطريقى كه ميل در سرمه دان باشد دوم آنكه گواهان متفق گواهى دهند بحسب زمان ومكان وهيئت سيم اتفاق گواهان در وقت گواهى دادن چه اگر متفرق گواهى دهند صحيح نيست وبعد از آنكه زنا ولواطه بطريقى كه مذكور شد پيش حاكم شرع ثابت شود اقامت حدود بر ايشان ميكند وغير از امام يا نايب او ديگر متولى حد نميتواند شد ودر اقامت كردن آقا حد را بر غلام وكنيز خود هر گاه خود بيند مجتهدين را خلافست وهمچنين در اقامت نمودن پدر وشوهر حد را بر پسر وزن خود هر گاه خود به بيند نيز خلافست اما اگر پيش ايشان بگواه ثابت شود حد نميتوانند زد مگر برخصت امام وامام مخير است ميانه حد زدن جهودان بطريق اهل اسلام وميانه دادن ايشان باهل ملت خود تا بطريق خود حد بر او بزنند ودر اقامت كردن حد حضور گواهانيكه بگواهى ايشان حد ثابت شده لازم نيست چه اگر آن گواهان بميرند

[ 426 ]

يا غايب باشند حد ميتوان زد وسنت است امام را تلقين انكار كردن كسى را كه اقرار ميكند چه مكروهست حريص ساختن اقرار كننده را بر اقرار مگر كسى را كه عالم بحال او باشد فصل دوم در آنچه تعلق بحدود دارد وآن سى امر است دوازده امر واجب وپنج امر حرام وهفت امر سنت وشش امر مكروه اما دوازده امر واجب اول اقامت حدود بر حق الله وحق الناس بعد از مطالبه صاحب حق دوم حاضر شدن شهود وبعضى از مجتهدين حاضر شدن جمعى را براى اقامت حد واجب ميدانند واقل ايشان يك است وبعضى گفته اند كه اقل جماعتى كه حاضر شوند بايد كه ده كس باشند وبعضى سه كس نيز گفته اند وبعضى اين حاضر شدن را سنت ميدانند سيم امر كردن كسى را كه ميخواهند سنگسار كنند بغسل ميت كردن وكفن پوشيدن واگر غسل نكرده باشد واجبست كه بعد از رجم يا حد او را غسل دهند وكفن كنند چهارم نماز گذاردن بر او ودفن كردن او بعد از كشته شدن پنجم آنكه گواهانى كه بزنا كردن او گاهى داده اند اول ايشان سنگ بزنند هر گاه موجود باشند ششم آنكه امام ابتدا بزدن سنگ كند اگر بغير گواه پيش او ثابت شده باشد هفتم آنكه اگر بر شخصى رجم وجلد واجب شود اول او را تازيانه بزنند آنگاه رجم كنند هشتم آنكه در سنگسار كردن زنرا تا سينه ومرد را تا كمر در زمين پنهان كنند وبعضى از مجتهدين اين را سنت ميدانند واگر بعد از آنكه ايشانرا در زمين پنهان كرده باشند بگريزند پس اگر ثبوت آن بگواه شده ايشانرا بر گردانند واگر باقرار آن ثابت شده اگر سنگ بر او خورده برگردانيدن او لازم نيست نهم آنكه زانى را برهنه كرده سنگسار كنند بر قول بعضى وبعضى گفته اند بطريقى كه در حالت زنا كردن بوده بزنند دهم پوشيدن عورتين مرد واجبست وزن را با رخت بزنند يازدهم سخت زدن تازيانه وبعضى ميانه گفته اند دوازدهم اجتناب كردن از زدن تازيانه بر سر ورو وفرج ايشان واما پنج امر حرام اول اهمال كردن در دفن كسيكه او را سنگسار كرده باشند دوم اقامت حد غير قتل بر زنى كه بيمار باشد واميد نيك شدن او باشد يا زنى كه نفاس يا استحاضه داشته باشند چه اين هر دو بيمارند تا آنكه بهتر شوند واگر مصلحتى تقاضا كند كه اقامت حد بايد نمود حد ضغث بايد زد چنانچه مذكور شد سيم اقامت حد بر زنى كه حامله باشد تا آنكه بزايد وطفل او مستغنى از او شود اگر كسى نباشد كه محافظت او كند وشير دهد چهارم اقامت حد در حرم كعبه كسى را كه ملتجى بحرم كعبه شده باشد پنجم گذاشتن كسى كه او را از حلق

[ 427 ]

حلق كشيده باشند زياده از سه روز اما هفت امر سنت اول آنكه امام مردمانرا خبر كند وامر بحاضر شدن ايشان نمايد جهت اقامت حد دوم آنكه سنگهائى كه ميزنند كوچك باشد تا آنكه او را زود نكشد وبسيار كوچك نيز نباشد كه او را دير بكشد سيم آنكه مردانرا ايستاده حد بزنند وزنانرا نشسته وزنان مخدره در خانه بزنند چهارم حد را بربدن او متفرق گردانيدن يعنى بر يكجاى بدن او نزدن پنجم آنكه در بريدن دست وپاى بنوعى ببرند كه آسان باشد ششم آنكه بعد از بريدن بروغن زيت داغ كردن هفتم آنكه دست بريده را در گردن او آويختن اما شش امر مكروه اول حاضر شدن كسيكه حد بر او باشد دوم اقامت حد در مساجد سيم اقامت حد در حين سختى گرما وسرما پس در تابستان در صبح وشام بايد زد و در زمستان در ميانه روز چهارم ضامن شدن كسيكه حدى بر اوست پنجم شفاعت كردن در اسقاط حد ازو ششم مؤخر داشتن حد بيعذر مطلب سيم در بيان تعزير كردن وآن در لغت عرب بمعنى تأديب است وبحسب شرع عقوبتى است يا اهانتى متعلق بجماعتى كه گناهانيكه مستوجب حد نباشد از ايشان بوقوع آمده باشد وشارع مقدار آنها را معين نكرده مگر در پنج موضع كه مذكور خواهد شد كه مقدار تعزير آنها را مقرر ساخته بدانكه گناهانى كه سبب تعزير كننده آنها ميشود بر سى وپنج قسم است اول كسى كه در روز ماه رمضان با زن خود جماع كند چه سه امر بر او لازمست اول قضاى آن روزه دوم كفاره سيم بيست وپنج تازيانه دوم كسيكه زن آزادى داشته باشد وكنيزى را بى رخصت او بعقد در آورد ودخول كند چه او را دوازده تازيانه ونصف تازيانه كه هشت يك حد زناست بايد زد ونصف تازيانه را بدست گيرند وبه نصف ديگر بزنند سيم دو مرد بيگانه كه برهنه در زير يك لحاف باشند چه ايشان را از سى تازيانه تا نود تازيانه بايد زد چهارم مردى وزن بيگانه كه برهنه در زير يك لحاف باشند چه ايشانرا از ده تازيانه تا نود ونه تازيانه بايد زد وبعضى در اينصورت حد بر ايشان لازم ميدانند پنجم كسيكه بكارت دختريرا بانگشت ببرد چه او را از سى تازيانه تا هفتاد وهفت تازيانه بايد زد بر قول بعضى از مجتهدين وبقول بعضى از سى تا هشتاد وبعضى از سى تا نود ونه گفته اند ششم كسيكه اقرار بحدى كند آنمقدار تازيانه بر او ميزنند كه او خود گويد كه تمام شد بشرط آنكه از صد تازيانه تجاوز نكند هفتم كسيكه يك مرتبه اقرار بلواطه يا سحق كند

[ 428 ]

هشتم كسيكه پسرى را بشهوت ببوسد نهم دو زن برهنه بيگانه كه در زير يك لحاف باشند دهم كسيكه دشنام بكسى دهد كه در عرف آنرا دشنام گويند يازدهم كسيكه بكنايه چيزى گويد كه سبب آزردگى ديگرى شود مثل آنكه بكنايه گويد كه من حرام زاده نيستم دوازدهم كسيكه بزن خود گويد كه من ترا بكر نيافتم سيزدهم دشنام دادن طفل يا ديوانه چهاردهم آنكه دو مردى كه زن داشته باشند يكديگر را بزن دشنام دهند پانزدهم كسيكه ترك واجبى كند وتعزير او برأى امام منوطست بشرط آنكه از حد آزاد وبنده نگذرد شانزدهم كافريكه سحر كند هفدهم طفل وديوانه كه شراب خورند هجدهم كسيكه شراب بفروشد اما نداند نوزدهم كسيكه حرام كند وحلال نداند بيستم كسيكه بظاهر بقهر وغلبه مال كسى را بگيرد وبگريزد بيست ويكم كسيكه بخفيه مال كسى را بردارد وبگريزد بيست ودوم كسيكه بحيله وتزوير اموال مسلمانان را ببرد وكتابتها ونوشتها بسازد بيست وسيم كسيكه بنك يا داروى بيهوشى بخورد كسى دهد بيست وچهارم كسيكه بحركت دست منى بيرون آرد چه در حديث آمده كه حضرت امير المؤمنين عليه السلام اينچنين شخصى را آنمقدار تازيانه بر كف دست او زده بود كه كفش سرخ شده بود بيست وپنجم كسى كه غلام خود را بكشد بيست وششم مسلمانى را كه جهودى را بكشد بيست وهفتم كسيكه در مجلسيكه شرآب يا آنچه مست كننده باشد خورند برود وباختيار بنشيند يا طعام خورد بيست وهشتم كسيكه ماهيى كه فلوس نداشته باشد بخورد بيست ونهم كسيكه حيوان زنده را بخورد سى ام كسيكه سپرز حيوانات را بخورد سى و يكم كسى كه پسر خود را بكشد سى ودوم طفل وديوانه كه زنا كنند سى وسيم دزدى كردن طفل و ديوانه سى وچهارم طفل وديوانه كه مرتد شوند سى وپنجم دخول كردن با چهار پايان چه در اينصورت پنج امر بر او لازمست اول تعزير او بآنچه رأى امام باشد وبعضى گفته اند كه بيست وپنج تازيانه او را بايد زد وبعضى صد تازيانه كه حد است قرار داده اند وبعضى حكم بكشتن كرده اند دوم ضامن قيمت آنحيوانست كه بصاحبش دهد سيم حرام شدن گوشت آنحيوان وآنچه ازو متولد ميشود اگر گوشت او را خورند چهارم كشتن وسوزانيدن آن حيوان اگر گوشت او را خورند پنجم بيرون آوردن آنحيوان از آنجائى كه دخول كرده بشهر ديگر اگر گوشت او را نخورند وآيا در آنكه قيمت آنرا بصاحبش ميدهد يا خود متصرف ميشود يا تصدق ميكند ميانه مجتهدين خلافست واگر آنحيوان بحيوانات ديگر مشتبه شود دو

[ 429 ]

قسم كنند وقرعه بزنند تا آنكه يكى بماند تتمه بدانكه فرق ميانه حد وتعزير بده امر ميشود اول مقدار معين نداشتن تعزير در طرف قلت مگر در پنج موضع كه مذكور شد دوم مساوى بودن آزاد وبنده در تعزير سيم موافق بودن تعزير با گناهان در بزرگى وكوچكى چه حد مسماى فعل كافيست چهارم آنكه تعزير تابع مفسده است واگر چه معصيت نباشد چون تأديب طفل وديوانه بخلاف حد كه تابع معصيت است پنجم آنكه هر گاه معصيت حقير باشد تعزير او نيز حقير است واگر چه فايده ندهد وبعضى از مجتهدين برآنند كه اين تعزير عبث است چه قليل فايده نميدهد وكثير جايز نيست ششم ساقط شدن تعزير بسبب توبه بخلاف حد چه بعضى از آنها بتوبه ساقط نيست هفتم داخل شدن تخيير در تعزير بحسب انواع تعزير بخلاف حدود كه در آنها تخييرى نيست مگر در محارب و لواطه هشتم اختلاف تعزير بحسب اختلاف فاعل ومفعول وجنايت بخلاف حدود كه مختلف نميشود باختلاف آنها نهم آنكه اگر سبب تعزير نسبت بدو شهر مختلف شود در هر شهرى تفاوت آنشهر را رعايت بايد كرد بخلاف حدود دهم آنكه تعزير بر چند قسمست حق الله چون دروغ گفتن وحق الناس چون دشنام دادن بفحش وحق هر دو چون دشنام صلحائى كه مرده باشند بخلاف حد كه حق الله است الا حد قذف كه در آن خلافست باب بيستم از كتاب جامع عباسى در بيان خونبهاى قتل آدمى وخونبهاى زخمى كه بر آدمى زنند وخونبهاى قطع اعضاى او وخونبهاى سگ شكارى وسگ گله وسگى كه محافظت باغ يا زراعت كند ودر آن چند مطلب است وخاتمه مطلب اول در بيان آنچه موجب كشتن است ودر آن چند فصل است فصل اول در اقسام كشتن ودر آن پنج قسمست قسم اول واجب چون كشتن كافر حربى هر گاه مسلمان نشود وجهود وترسا وآتش پرست هر گاه التزام دوازده شرطى كه در بحث جهاد مذكور شد نكنند ومسلمان نيز نشوند وكشتن بيست و پنج كس كه در بحث حدود مذكور شد وكشتن مسلمانى كه كافران در جنگ ايشانرا اسير خود كرده باشند وفتح ممكن نباشد مگر بكشتن ايشان قسم دوم حرام چون كشتن مومنى بغير حق وكشتن جهود وترسا وآتش پرست هر گاه التزام دوازده شرطى كه در بحث جهاد مذكور شد

[ 430 ]

كنند وكشتن كافرانى كه امام جهت مصلحتى بمدت معينى بايشان عهد كرده باشد وكشتن كافريكه او را امان داده باشند وكشتن زنان اهل حرب واطفال ايشان مگر با ضرورت و كشتن اسيرانيكه بعد از جنگ بدست آيند وكشتن كافر در ماههاى حرام هر گاه حرمت آنها را دانند قسم سيم مكروه چون كشتن كسيكه جهاد ميكند پدر خود را بدست خود قسم چهارم سنت چون كشتن كسيكه بجهت قصاص رود هر گاه ترسد كه اگر قصاص نكند او را ايذا كنند چه در اينصورت ممكنست كه مستحب باشد قسم پنجم مباح چون كشتن كسى كه بسبب حد يا بسبب قصاص در هر جراحت وكشتن آدمى باعتبار سبب او منقسم ميشود بشش قسم اول آنكه موجب قصاص وديت وكفاره وگناه نباشد چون كشتن واجب سواى كشتن مسلمانانى كه كافران ايشانرا در جنگ اسير كرده باشند چه در آن كفاره لازمست وكشتن مباح دوم آنكه موجب قصاص وديت وكفاره نباشد اما گناه داشته باشد چون كشتن اسيرى كه از راه رفتن عاجز آيد وكشتن جهاد كننده كسى را بى اذن امام يا پيش از آنكه امام ايشان را دعوت باسلام كند سيم آنكه موجب قصاص وكفاره باشد چون كشتن مؤمنى مثل خود را از روى عمد بغير حق چهارم آنكه موجب ديت وكفاره باشد چون كشتن پدر پسر خود را وكشتن مؤمن مثل خود را از روى خطا يا شبه عمد چنانكه مذكور خواهد شد پنجم آنكه موجب ديت باشد وموجب كفاره نباشد چون كشتن جهود وترسا وآتش پرست ششم آنكه موجب كفاره باشد وموجب ديت نباشد چون كشتن بنده خود را هر گاه مسلمان باشد وكشتن آدمى باز منقسم بسه قسمست اول خطاى محض كه كشنده در فعل وقصد خطا كند مثل آنكه قصد داشت كه تيرى بر كبوترى اندازد خطا شد وبر آدمى خورد واو را كشت دوم شبيه بعمد كه كشنده آن كار را كرده باشد اما بقصد كشتن نكرده باشد چون زدن طفل جهت تأديب بچيزى كه غالبا بكشد سيم عمد محض كه كشنده كسى را بقصد بكشد واينقسم موجب قصاص است يعنى كشنده را در عوض كشته شده بايد كشت فصل دوم دربيان احكام قتل عمد وجراحتى كه كسى بر كسى زند ودر آن چند فصل است فصل اول در بيان مواضعيكه قصاص در آنها لازمست بدانكه در پانزده موضع قصاص بايد كرد اول كشتن مؤمنى بغير حق از روى عمد دوم جراحت كردن هر گاه داند كه آن جراحت سرايت

[ 431 ]

ميكند بكشتن اما اگر بسحر كردن كسى را بكشد آيا موجب قصاص است يا نه ميانه مجتهدين در اين خلافست اقرب آنست كه در اين صورت ديت لازمست مگر آنكه كشنده اقرار كند كه من او را بسحر كشتم سيم بسيار زدن كه احتمال آن نتوان كرد چهارم زدن اندك كه بسبب آن بيمار شود وبميرد پنجم تيرى يا سنگ سرتيزى زدن كه بآن بميرد ششم گلوى كسى را گرفتن ونگاهداشتن تا بميرد هفتم خود را از بلندى بر سر كسى انداختن واو را كشتن يا او را از بلندى انداختن هشتم كسى را در آب يا در آتش انداختن بشرطيكه داند كه بشنا كردن بيرون نتواند آمد نهم آنكه طعام زهر دارد دانسته بخورد كسى دادن كه خورنده نداند كه زهر دارد اما اگر آنكس خود دانسته بخورد يا بيرخصت بخانه او آيد وبخورد قصاص نيست دهم كسى را در دريا انداختن كه ماهيان وجانوران دريا او را بخورند واگر چه قصد نكرده باشد بقول بعضى از مجتهدين يازدهم چاه كندن در راه وطلبيدن كسى را تا در آن بيفتد وبميرد وسگ درنده را بر گرفتن كسى حريص كردن تا آنكه او را بكشد بشرطيكه آنكس را ممكن نباشد خلاص شدن دوازدهم پيش شير انداختن كسى را بشرطى كه مذكور شد سيزدهم پيش مار انداختن كسى را تا آنكه او را بگزد وبميرد چهاردهم در چاه انداختن كسى را كه در آن چاه بميرد پانزدهم گواهى دادن بدروغ بكشتن كسى جهت قصاص وكشتن آنكس بگواهى او بشرط آنكه ولى كه قصاص كرده نداند كه او دروغ گفته اما اگر داند قصاص بر ولى است فصل دوم در بيان شروط قصاص كردن بدانكه در قصاص هفت امر شرطست اول مساوى بودن هر دو در آزادى وبندگى پس مرد آزاد را بعوض بنده نميكشند مگر آنكه آزاد بنده بسيار بكشد كه در اينصورت او را ميكشند ومرد آزاد را جهت مرد آزاد وجهت زن آزاد ميكشند بعد از آنكه رد كنند يعنى نصف ديت مرد را بورثه او دهند وزن آزاد را بعوض زن آزاد و مرد آزاد ميكشند اما رد نميكنند بر قول اقوى وبعضى قصاص ميكنند بجهت آزاد وبنده از بنده دوم مساوى بودن در دين پس مسلمان را جهت كافر قصاص نميكنند بلكه اگر جهود را كشته باشد تعزيرش ميكنند وديت ميدهد چنانچه خواهد آمد واگر عادت كند بكشتن جهود قصاص لازمست چنانچه مذكور شد بعد از آنكه زيادتى ديت مسلمانرا رد كند وذمى را جهت ذمى ميكشند وذمى را جهت ذميه ميكشند با رد وذميه را جهت ذمى وذميه ميكشند و رد نيست وذمى را جهت مسلمان ميكشند ومال وفرزندان كوچك تعلق بولى مقتول دارد

[ 432 ]

بر قول بعضى از مجتهدين واگر كافرى كافرى را بكشد ومسلمان شود قصاص ازو ساقط ميشود بلكه ديت ميدهد اگر مقتول ذمى باشد واگر ذمى مرتدى را بكشد او را قصاص ميكنند سيم آنكه كشنده پدر وجد نباشد چه پدر وجد را جهت پسر وپسر زاده نميكشند بلكه ايشانرا تعزير ميكنند وكفاره وديت بر ايشان لازمست واگر پدر وبيگانه در كشتن پسر شريك باشند بيگانه را ميكشند وپدر نصف ديت بيگانه را بورثه او ميدهد چهارم آنكه كشنده بالغ باشد چه اطفال را قصاص نيست وديت بر عاقله ايشانست چه عمد ايشان خطا است ودر اينمقام شيخ شهيد قدس سره اشكال كرده كه اصحاب گفته اند كه عمد اطفال در كشتن خطا است با وجوديكه تصريح كرده اند بآنكه حيوانى را كه طفل مميز بكشد وشكاريكه او بزند حلالست وحال آنكه در اين هر دو امر قصد شرطست پس چون قصد آنها را در كشتن اعتبار نكرده اند ودر ذبح كردن وشكار نمودن اعتبار كرده اند پنجم آنكه كشنده عاقل باشد چه اگر مجنون باشد قصاص نميكنند اما اگر عاقل باشد آنگاه ديوانه شود قصاصش ميكنند ششم آنكه كسى را بكشد كه كشتن او جايز نباشد پس اگر كشتن او بحسب شرع مباح باشد يا واجب شود قصاص نيست هفتم آنكه كشنده بنفس خود يا بشراكت ديگرى بكشد چه اگر امر بكشتن كند قصاص نيست بلكه او را حبس مخلد بايد كرد فصل سيم در بيان آنچه قصاص بسبب آن لازم ميشود بدانكه بيكى از سه چيز ثابت ميشود اول اقرار كردن عاقل مختار آزاد وخلاف است ميانه مجتهدين كه بيكمرتبه اقرار كردن ثابت ميشود يا بدو مرتبه واقرار بنده صحيح نيست مگر آنكه آقاى او تصديق كند واقرار سفيه ومحجور ومفلس در آنچه موجب قصاص باشد صحيح است اما در آنچه موجب خونبها باشد صحيح نيست واگر يكى از دو كس اقرار كند كه شخصى را بعمد كشته وديگرى اقرار كند كه او را بخطا كشته ولى مقتول مخير است در تصديق هر يك از ايشان كه خواهد واگر شخصى اقرار كند كه شخصى را كشته آنگاه شخصى ديگر گويد كه من كشته ام اين مسألة ايست كه حضرت امير المؤمنين صلوات الله عليه امام حسن عليه السلام را بجواب آن مأمور ساخته اند وآنحضرت فرموده كه قصاص از هر دو ساقط است وخونبهاى مقتول را از بيت المال بايد داد وباين روايت اكثر مجتهدين عمل كرده اند وبعضى گفته اند كه ولى مقتول در اينصورت مخير است در تصديق هر يك از ايشان كه خواهد دوم گواه گذرانيدن چه هر گاه دو مرد عادل گواهى دهند كه شخصى ديگريرا كشته قصاص ثابت ميشود وبگواهى زنان يا دو زن

[ 433 ]

ويكمرد ثابت نميشود وبعضى از مجتهدين گفته اند كه بگواهى يكمرد ودو زن خونبها ثابت ميشود واينقول ضعيف است وميبايد كه گواهى دادن گواهان متفق باشد بحسب زمان ومكان وآلت و خالى باشد از احتمال چه اگر مختلف باشد بحسب زمان ومكان وآلت يا آنكه محتمل باشد مثل آنكه گويند ما ديديم كه او را جراحت كرده قصاص ثابت نميشود سيم قسامه وآنچنانست كه هر گاه بر كسى دعوى كنند كه تو كس ما را كشته وگواه نداشته باشند ميبايد كه خويشان او پنجاه قسم بخورند اگر دعوى قتل عمد نمايند باجماع مجتهدين ودر قتل خطا وشبهه خلافست اقوى آنست كه در آن نيز پنجاه قسمست وبعضى در قتل خطا بيست وپنج قسم گفته اند و اين قسم خوردن در وقتى است كه توان گفت كه مدعى راست ميگويد مثل آنكه شخصى دعوى نمايد بر سلاح دارى كه سلاحش بخون آلوده باشد كه كس ما را تو كشته يا كشته در خانه او افتاده باشد يا در كوچه كه غير مردم آن كوچه از آنجا تردد نكنند يا در ديهى كه ديگران در آن تردد نكنند يا در ميانه دو ديه كه غير مردم آن دو ديه از آنجا تردد نكنند وكشته در ميانه حقيقى آن دو ديه افتاده باشد چه اگر بيكى از آن دو ديه نزديك باشد بآن نزديك گمان بردن اوليست از دور يا آنكه بر طبق دعوى مدعى يكعادل يا جماعت فساق گواهى دهند بشرط آنكه ظن او شود كه مدعى راست ميگويد واما اگر كشته در مسجد جامع يا در راهى كه جماعتى در آن تردد كنند يا در صحرا يا در مكانيكه ازدحام خلق باشد يا بر بالاى پلى يا كنار جسرى افتاده باشد قصاص نيست بلكه خونبهاى او را از بيت المال ميدهند وآيا بمظنه صدق مدعى در تفصيل دعوى چون تعيين قاتل ونوع قتل شرطست يا نه مجتهدين را در اين خلافست وهر گاه مدعى در اينصورت چهل ونه كس خويش داشته باشد هر يك قسمى ميخورند كه فلانى خويش ما را كشته است تا پنجاه قسم تمام شود پس قصاص ثابت ميشود واگر زياده از پنجاه كس باشد اگر پنجاه كس اقتصار ميكنند كه يكى از ايشان مدعى باشد وولى مقتول در اينصورت مخير است ميانه تعيين قسم خورندگان واگر كمتر از پنجاه كس باشند يا بعضى از قسم خوردن امتناع نمايند تتمه مكرر قسم بخورند تا پنجاه قسم تمام شود واگر خويشان مقتول قسم نخورند يا خويش نداشته باشد مدعى خود پنجاه قسم بخورد واگر مدعى از قسم خوردن امتناع نمايد مدعى عليه وخويشان او پنجاه قسم ميخورند ودعوى ساقط ميشود وبعضى از مجتهدين برآنند كه اگر مدعى عليه قسم نخورد در اينصورت قصاص ثابت ميشود وبعضى

[ 434 ]

وبعضى وبعضى از مجتهدين در اينصورت گفته اند كه اگر مدعى يك قسم بخورد ثابت ميشود وسنت است كه حاكم شرع پيش از قسم دادن ايشان را وعظ گويد وآيا در اين قسم خوردن پى در پى پنجاه قسم شرطست يا نه مجتهدين را در اين خلافست وحاضر بودن مدعى عليه در وقت قسم خوردن پيش شيعه شرط نيست ودر قسم خوردن شرطست ذكر كردن كشنده وكشته شده ومخصوص بودن كشنده وشريك بودن او ونوع كشتن او از عمد وخطا وشبه بعمد فصل چهارم در احكام قصاص واستيفاى آن بدانكه هر گاه در كسى شرايط قصاص متحقق شود وكسى را بكشد قصاص بر او لازم ميشود واگر چه كسى او را با كراه بر آن داشته باشد اما اگر طفل غير مميز وديوانه را باكراه كسى بر كشتن دارد يا مأمور گرداند در اينصورت قصاص بر امر كننده است نه بر ايشان واگر جماعتى بر كشتن شخصى شريك باشند ولى مقتول ميتواند كه همه را بكشد و زيادتى خونبهاى ايشان را بورثه ايشان دهد واگر دو زن يكمرد را بكشند هر دو را بعوض مرد ميكشند چه دو زن بعوض يكمرد حساب ميشود واگر يك زن مردى را بكشد آنزن را بعوض مرد ميكشند وآيا نصف خونبهاى مرد را ميگيرند خلافست اقوى آنست كه چيزى از او نميگيرند واگر دو خنثى مردى را بكشند هر دو را ميكشند ونصف خونبهاى مرد را بورثه ايشان ميدهند واگر يك مرد ويك زن مردى را كشته باشند هر دو را ميتوان كشت ونصف خونبهاى آنمرد را بورثه او بايد داد واگر در اين صورت همين مرد را بكشند زن نصف خونبهاى مرد را بورثه او ميدهد واگر همين زن را بكشند مرد نصف خونبهاى او را ميدهد واگر مردى زنى را بكشد مرد را بعوض زن ميكشند بعد از آنكه نصف خونبهاى او را بورثه او دهند و اگر بنده آزادى را بكشد آنگاه آزاد شود قصاص لازمست ودر اينصورت ردى نيست واگر جماعتى از بندگان آزادى را بكشند ولى مقتول مخير است كه همه را بكشد وزيادتى قيمت ايشان را از خونبهاى كشته شده بآقاهاى ايشان دهد وبنده را در عوض بنده قصاص لازمست وآيا در بندگان تساوى در قيمت شرطست مجتهدين را در آن خلافست و اگر بنده وآزادى آزادى را بكشند ولى مقتول هر دو را ميكشد ونصف خونبهاى آزاد را به ورثه او ميدهد وزيادتى قيمت غلام را از نصف خونبها بآقاى او ميدهد وسنت است حاضر ساختن دو عادل در وقت استيفاى قصاص واعتبار آلت قصاص كه زهر آلود نباشد خصوصا در قصاص عضوى پس اگر در اينحالت آلت قصاص زهر آلوده باشد ضامنست

[ 435 ]

وقصاص نميتوان كرد مگر بشمشير ودر وقت استيفاى قصاص كردن را بايد بريد نه جاى ديگر را واگر جنايت كننده سر او را بريده جدا كرده باشد آيا قاتل سر او را جدا ميتواند كرد اقرب آنست كه ميتواند اما اگر قاتل سر مقتول را جدا نكرده باشد ميانه مجتهدين خلافست اقرب آنست كه نميتواند وجايز نيست گوش وبينى بريدن يا بآب غرق كردن يا بآتش سوزانيدن واگر چه جنايت باينطريق واقع شده باشد بلكه بشمشير بايد كشت وبعضى از مجتهدين گفته اند بطريقى كه كشته او را ميتوان كشت وحرامست كشتن بشمشير كند جهت دشوارى اما اگر بآن بكشد چيزى بر قصاص كننده بغير از گناه لازم نيست وقصاص كردن زن حامله جايز نيست تا آنكه بزايد وطفل خود را شير دهد اگر كسى نباشد كه او را شير دهد واجرت كسيكه قصاص ميكند از بيت المال بايد داد واگر در بيت المال چيزى نباشد يا باشد وصرف ضروريات ديگر شود از مال ولى مقتول بايد داد وكسى را قصاص كردن ميرسد كه ميراث خوار مقتول باشد مگر زن وشوهر كه ايشان را قصاص نميرسد وبعضى از مجتهدين برآنند كه قصاص كردن مخصوص پدر وخويشان پدريست ومادر وخويشان او را دخلى نيست وبعضى گفته اند كه آنانرا مطلقا دخلى نيست وولى بى اذن امام قصاص ميتواند كرد اما با اذن امام سنت است خصوصا در قصاص عضو وبعضى از مجتهدين اذن امام را در قصاص كردن واجب ميدانند واگر ولى متعدد باشند محتاج باذن جميع ايشان نيست وبعضى از مجتهدين گفته اند كه حاضرنرا قصاص ميرسد واگر ولى مقتول طفل باشد وآنطفل پدرى وجدى داشته باشد ايشان قصاص او را نميتوانند كرد بلكه صبر كنند تا آن طفل بالغ شود وبعضى برآنند كه اگر مصلحت در تعجيل قصاص باشد قصاص بايد كرد چه ممكن است كه تاخير سبب فوت قصاص شود واگر بعضى از اوليا راضى بقصاص شوند وبعضى بخونبها آن بعضى را بشرطى قصاص ميرسد كه حصه جماعتى را كه بخونبها راضى شده اند بدهند وشرط نيست در قصاص كردن آنكه در دار اسلام قصاص كنند چه اگر در دار كفر مسلمانى را از روى عمد بكشند قصاص لازم است وجايز است محجور ومفلس را استيفاى قصاص كردن هر گاه بالغ وعاقل باشند وقرض خواهان را نميرسد كه ايشان را از قصاص كردن مانع شوند ووكيل كردن در قصاص جايز است پس اگر وكيل را عزل كند واو پيش از آنكه عالم بعزل شود قصاص كند چيزى بر او لازم نيست فصل پنجم در قصاص اعضاى آدمى بدانكه موجب قصاص اعضاى

[ 436 ]

آدمى تلف كردن آن عضو است يا آنچه در حكم تلف كردن باشد بچيزى كه غالبا تلف كند واگر چه قصد تلف نداشته باشد يا بغير آنچه غالبا تلف كند با قصد تلف كردن وثبوت آن نيز بيكى از سه چيز است كه در قصاص نفس مذكور شد اما در سوگند خوردن جهت قصاص اعضا ميانه مجتهدين خلافست بعضى گفته اند كه در جائى كه خونبها در آن ثابت شود شش قسم بايد خورد واگر كمتر از خونبها باشد قياس بر شش قسم كنند يعنى اگر نصف خونبها باشد چون يكدست سه قسم بايد خورد واگر خونبهاى اعضا كمتر از شش يك خونبها باشد چون انگشت يك قسم بايد خورد وبعضى از مجتهدين برآنند كه در قصاص اعضا نيز پنجاه قسم بايد خورد بشرط آنكه در آن خونبها ثابت شود واگر كمتر از ديت باشد بيست وپنج قسم بايد خورد وشروط قصاص اعضا همان شروط قصاص نفس است با زيادتى يك شرط ديگر وآن مساوى بودن اعضا است در صحت وعدم آن پس دست صحيح را بعوض دست شل نميتوان بريد اما اگر صاحب دست صحيح راضى شود كه دست شل را بعوض دست صحيح او ببرند جايز است بشرطيكه از سرايت نترسد چه با خوف سرايت جايز نيست پس اگر قصاص كنند وسرايت كند ضامنست وبعوض دست راست چپ را نميتوان بريد مگر آنكه دست راست نداشته باشد چه در آنحالت دست چپ او را بعوض دست راست ببرند واگر هيچيك از دست راست وچپ نداشته باشد پاى او را بعوض دست راست ببرند واگر كسى يكچشم داشته باشد يك چشم شخصى را كه دو چشم داشته كور كند آن يك چشم او را بعوض چشم او كور ميتوان كرد ودر صورت عكس يك چشم صحيح را بعوض يكچشم او كور بايد كرد وبعضى گفته اند كه نصف خونبها نيز بدهد زيرا كه يك چشم او بجاى دو چشم است پس در كور كردن آن كل خونبها لازمست واگر كسى چنان كرده باشد كه بينائى چشم كسى رفته باشد وحدقه بجاى خود باشد كيفيت قصاص او بطريقى كه در حديث وارد شده آنست كه قدرى پنبه را تر كنند وبر پشت چشم او بگذارند واو را در برابر آئينه گرمى كه او را رو بآفتاب كرده باشند بدارند تا آنكه بينائى چشم او برود وحدقه بماند واقوى در كيفيت قصاص در اينصورت آنست كه بهر طريقى كه ممكن باشد كه بينائى چشم او را كم كنند چنانكه حدقه بحال خود بماند جايز است وگوش صحيح را بعوض گوش كر وبينى صحيح را بعوض بينى كسى كه بويها نشنود وذكر مرد جوانرا بعوض ذكر مرد پير وختنه كرده را بعوض ختنه نا كرده ميتوان بريد وكسى كه دندان ديگرى را

[ 437 ]

كنده باشد مثل آن دندان او را بايد كند بشرطيكه دندان آنكس را كه كنده است بيرون نيايد اما اگر بيرون آيد قصاص نميتوان كرد ورجوع در اين باهل خبرت بايد كرد پس اهل خبرت گويند كه دندان كنده شده او ديگر بيرون نميايد وبعد از قصاص كردن بيرون آيد بخلاف عادت بر او چيزى نيست واگر دندان كسى را كه اهل خبرت گويند كه بيرون ميآيد واو قصاص كرده باشد ارش بر او لازمست واگر دندان طفل را كنده باشد انتظار بيرون آمدن آن بايد كشيد پس اگر بيرون نيايد قصاص لازمست واگر بيرون آيد ارش بايد گرفت جهت زمانى كه دندان نداشته واگر متغير شده بيرون آيد نيز ارش ميگيرد واگر پيش از بيرون آمدن دندان يا پس از مأيوس شدن از بر آمدن دندان طفل بميرد در اين هر دو صورت ارش لازمست ودندان اصلى را جهت دندان زيادتى نميتوان كند وهمچنين دندان زيادتى را بعوض دندان زيادتى كه در غير مكان باشد نميتوان كند واگر كسى انگشت شخصى را بريده باشد ودست ديگريرا پس انگشت او را بايد بريد آنگاه دست او را اگر بريدن انگشت سابق باشد واگر بريدن دست سابق باشد دستش را ببرند وخونبهاى انگشت را بصاحب انگشت دهند وهر عضوى كه قصاص در آن واجب باشد هر گاه يافت نشود خونبهاى آنرا بايد داد وقصاص ثابت ميشود در هر خارصه يعنى زخمى كه پوست سر را بشكافد ودر باضعه يعنى زخمى كه در گوشت سر فرو رفته باشد ودر سمحاق يعنى زخمى كه از گوشت سر گذشته باشد وبپوست نازكى كه بر استخوان سر پيچيده رسيده باشد نيز قصاص ميرسد ودر استيفاى قصاص در اين زخمها طول وعرض را رعايت بايد كرد اما قدر نزول اعتبار ندارد چه اعضا در فربهى و لاغرى متفاوتست وقصاص ثابت نميشود در زخمى كه استخوان را شكسته باشد يا آنرا از جائى بجائى نقل كرده باشد براى آنكه استيفاى آن بى زياده ونقصان ممكن نيست زيرا كه البته در قصاص زيادتى ونقصانى واقع ميشود ودر حال قصاص هر دو طرف زخم را نشان بايد كرد واز نشان اول تا نشان دوم بايد بريد در هواى معتدل تا آنكه از سرايت محفوظ باشد وقصاص بغير آن جايز نيست واگر در قصاص سرايتى بهم رسد ضامن نيست وجايز است قصاص كردن پيش از نيك شدن جراحت واگر چه صبر كردن تا نيك شدن بهتر است وبعضى از مجتهدين برآنند كه پيش از نيك شدن جراحت قصاص جايز نيست جهت آنكه احتمال سرايت بمردن دارد چه در اينصورت در قصاص نفس داخل ميشود وهر گاه

[ 438 ]

شخصى را زخمى زنند بعوض شخصى واو از زخم خوردن بيمار شود وبميرد وحال او مشبه شود كه مردن او بسبب زخم بوده يا بواسطه مرض در آن قصاص نيست بلكه قصاص عوض ثابت است مطلب دوم در بيان خونبهاى آدمى ودر آن چند فصل است فصل اول در بيان آنچه موجب خونبها ميشود بدانكه در شصت وهشت موضع خونبها بايد داد اول كشتن آدمى هر گاه از روى خطا واقع شود مثل آنكه شخصى تيرى بقصد حيوانى بيندازد ناگاه بر آدمى خورد واو را بكشد دوم كشتن آدمى از روى شبهه بعمد مثل آنكه شخصى را بواسطه ادب كردن بچيزى بزند كه غالبا كشنده نباشد واتفاقا او را بكشد سيم كشتن آدمى از روى عمد هر گاه از هر دو جانب بخونبها راضى شوند جايز است وبعضى از مجتهدين گفته اند كه ولى مقتول مخير است ميانه قصاص كردن وخونبها گرفتن يا عفو نمودن وبعضى برآنند كه هر گاه ولى مقتول بخونبها راضى شود بر قاتل واجبست كه خونبها بدهد چهارم كسى كه چاهى بكند و ديگرى نداند كه چاهست واو را در آن اندازد آنكس كه چاه كنده خونبها ميدهد پنجم هر گاه دو كس سبب شوند ويكى سابق باشد آن سابق ضامن خونبها است مثل آنكه سنگى بر جائى بگذارد وديگرى چاهى بكند پس پاى كسى بر سنگ خورد ودر چاه افتد سابق ضامنست واگر يكى از ايشان در ملك خود سنگ گذاشته يا چاه كنده باشد ضامن خونبها نيست ششم طبيب ضامن خونبهاست از مال خود آنچه را از نفس يا عضو بعلاج تلف كند و اگر چه احتياط كرده باشد وبيمار نيز اذن داده باشد وبعضى از مجتهدين گفته اند كه اگر طبيب سعى تمام كرده باشد وحاذق باشد ضامن خونبها نيست واگر بيمار پيش از مردن ابراى ذمه طبيب كند آيا خونبها ساقط ميشود مجتهدين را در اين دو قولست هفتم كسيكه خواب آلوده باشد وكسى را بكشد يا عضو كسى را تلف كند عاقله او ضامن خونبهاست وبعضى از مجتهدين برآنند كه او خود ضامن خونبهاست از مال خود هشتم بر دارنده متاع هر گاه بر كسى بخورد وبكشد يا عضو او را تلف كند ضامن است از مال خود نهم كسى كه زن خود را بنوعى در بغل گيرد يا جماع كند كه بميرد ضامن خونبهاى اوست از مال خود دهم كسيكه غافل فرياد كند وبسبب آن طفلى يا ديوانه يا بيمارى يا صحيح المزاجى بميرد ضامن خونبهاى ايشانست از مال خود وبعضى از مجتهدين برآنند كه عاقله او ضامن است يازدهم كسيكه بر كسى افتد كه او را بكشد ضامن خونبهاى اوست از مال خود واگر خود

[ 439 ]

بميرد خون او هدر است وبعضى از مجتهدين برآنند كه اگر در افتادن مضطر باشد خونبها بر عاقله است واگر باد او را بيندازد خون هر دو هدر است دوازدهم هر گاه طفلى را از بلندى بر سر كسى اندازد وقصد كشتن نكند وغالبا آن انداختن موجب كشته شدن نباشد واتفاقا بكشد خونبهاى او را از مال خود ضامنست سيزدهم هر گاه كسى در راه تنگ در جائى كه مكان ايستادن نباشد بايستد وكسى بر او خورد وكشته شود ضامن خونبهاى اوست چهاردهم هر گاه كسى شخصى را شب از خانه بيرون آورد وصباح او را كشته بيابند ضامن خونبها اوست هر گاه گواه نداشته باشد كه باز او را بخانه او رسانيده يا ديگرى او را كشته واگر او را مرده بيابند آيا خونبهاى او بر او لازمست مجتهدين را در اين خلافست و اگر بيرون آوردن بالتماس مقتول باشد بيرون آورنده ضامن نيست وبعضى از مجتهدين گفته اند كه در اينصورت نيز ضامنست اما اگر شخصى را بطلبد وديگرى از خانه بيرون آيد ضامن نيست پانزدهم هر گاه زن شير دهنده در خواب بر طفلى بيفتد واو را بكشد عاقله او ضامن خونبهاى آن طفلست وبعضى از مجتهدين برآنند كه اگر شير دادن را جهت افتخار قبول كرده خونبهاى او را از مال خود بدهد واگر جهت احتياج قبول كرده عاقله او ميدهد واقوى آنست كه در هر دو صورت عاقله ميدهد شانزدهم آنكه اگر شير دهنده طفل شخصى را بگيرد كه شير دهد ودر وقت رجوع نزاع شود ميانه ولى آن طفل وآنزن در آنكه آن شخص گويد كه اين فرزند من نيست وشير دهنده گويد فرزند تست آنگاه ظاهر شود كه دروغ گفته در اينصورت هر گاه فرزندى كه او بشناسد حاضر نسازد ضامن خونبهاى آن طفلست هفدهم هر گاه كسى بر كسى سوار شود وشخصى ديگر يكى از ايشانرا بگزد واو از آن نفرت كند وسوار را بيندازد وكشته شود مجتهدين را در اينصورت سه قولست اول آنكه خونبها بر آنكس است كه گزيده واين از حضرت امير المؤمنين عليه السلام منقولست دوم آنكه هر يك از گزنده وكسى كه بر او سوار بوده ثلث خونبها دهند وثلث ديگر ساقط است چه او خود بلعب سوار شده سيم آنكه اگر گزنده لجاج كرده باشد آنكس را در انداختن بحيثيتى كه بى اختيار نفرت كرده خونبها بر گزنده است واگر چنين نباشد خونبها بر كسى است كه انداخته واينقول سيم اقوى است هجدهم زن شخصى ديگريرا در خانه پنهان كرده باشد وبعد از آنكه بر شوهرش ظاهر شود آن شخص را بكشد خونبهاى او را آنزن ميدهد بر قول

[ 440 ]

بعضى از مجتهدين واقوى آنست كه خون آن شخص هدر است نوزدهم هر گاه شخصى طفلى را باذن ولى خواهد كه شناياد دهد پس او را غرق كند ضامن خونبهاى آن طفل است خواه تقصير كرده باشد وخواه نكرده باشد وبعضى از مجتهدين گفته اند كه اگر تقصير نكرده ضامن نيست بيستم هر گاه كسى در راه مسلمانان بنائى احداث كند يا سنگى بگذارد چنانكه راه تنك شود و شخصى بسبب آن كشته كردد ضامن خونبهاى آن شخص است هر گاه بى اذن امام احداث كرده باشد اما اگر راه گشاده باشد وامام اذن داده باشد ضامن نيست بيست ويكم هر گاه ديوار كج شده بر سر كسى افتد واو را بكشد بشرطيكه صاحب ديوار عالم بافتادن آن باشد وممكن بوده كه آنرا اصلاح كند ونكرده ضامن خونبهاى اوست بيست ودوم هر گاه ناودان يا پنجره خانه شخصيكه بر راه مسلمانان باشد با علم صاحب آن بيفتد وكسى را تلف كند ضامن خونبهاست واگر بيعلم صاحب خانه وتقصير او كسى را تلف كند مجتهدين را در آنخلافست اقرب آنست كه ضامن نيست بيست وسيم هر گاه كسى زياده از قدر احتياج آتش در ملك خود روشن كند در غير روزى كه باد باشد وسرايت بتلف ديگرى كند ضامن خونبهاى كسى است كه بسوزد وهمچنين اگر در روز يا در شب باد آتش در ملك خود روشن سازد وهمچنين اگر در غير ملك خود آتش روشن كند چنانكه سرايت بديگرى كند بيست وچهارم هر گاه در حفظ چارواى خود تقصير كند وآن چاروا كسى را بكشد ضامن خونبهاى آنكس باشد چه واجبست بر صاحبان چارواى مست شده ودرنده محافظت آنها كردن بيست وپنجم هر گاه كسى شخصى را بضيافت طلبد وسگ او آن شخص را تلف كند ضامن خونبهاى اوست واگر چه نداند كه سگ او درنده است بيست وششم هر گاه كسى بر چاروائى سوار باشد يا او را بدست ميكشيده باشد وصاحبش همراه نباشد وآن چاروا بسر ودستها كسى را بكشد ضامن خونبهاى اوست واما آنچه بپاها تلف كند ضامن نيست بيست و هفتم هر گاه كسى بر چاروائى سوار باشد يا او را بدست گرفته ايستاده باشد وآن چاروا بدست يا سر يا پا كسى را بكشد ضامن خونبهاى اوست واگر دو كس سوار باشند هر دو در ضامنيت خونبها مساويند هر گاه يكى طفل يا بيمار نباشد بيست وهشتم هر گاه صاحب چاروا كارى كند كه چارواى اورم كند وكسى را بكشد ضامن خونبهاى اوست بيست و نهم هر گاه كسى كارى كند كه عقل كسى زايل شود ضامن خونبهاى اوست واگر بعد از

[ 441 ]

گرفتن خونبها عقل آن بحال خود باز آيد خونبها را ازو باز نميتوان گرفت سى ام هر گاه كسى كارى كند كه گوشهاى كسى كر شود وچيزى نشنود بشرطيكه مأيوس شوند از شنيدن او خونبهاى او را بايد داد واگر از شنيدن او مأيوس نشوند بلكه ممكن باشد كه بعد از مدتى بشنود انتظار بايد كشيد سى ويكم هر گاه كسى كارى كند كه هر دو چشم كسى چيزى نه بيند خواه حدقه بحال خود باشد وخواه نباشد ضامن خونبهاى اوست سى ودوم هر گاه كسى كارى كند كه هيچ بوئى را نشنود ضامن خونبهاى اوست واعتبار حال او ببويهاى خوش وبد ميتوان كرد واگر باينها معلوم نشود بقسامه عمل كنند ودر بعضى احاديث وارد شده كه حضرت امير المؤمنين على عليه السلام فرموده كه لته را بسوزند وپيش دماغ او برند اگر چشم او پر آب شود دروغ ميگويد والا راست است سى وسيم آنكه كسى كارى كند كه ذائقه شخصى بر طرف شود ضامن خونبهاى اوست بقول بعضى از مجتهدين سى وچهار آنكه كسى كارى كند كه شخصى در حال جماع منى او بدشوارى بيرون آيد سى وپنجم آنكه كسى كارى كند كه زن او حامله نشود سى وششم آنكه كسى كارى كند كه هميشه بول از شخصى آيد ومنقطع نشود بر قول بعضى از مجتهدين سى وهفتم آنكه كسى كارى كند كه شخصى حرف نتواند زد وزبان داشته باشد واگر چه بعضى از حروف را تواند گفت وبعضى را نتواند گفت قياس بر بيست وهشت حرف بايد كرد سى وهشتم آنكه كسى هر دو استخوانى كه دندانها آدمى بر آن نشسته وگوشت روئيده بشكند هر گاه دندآنها با آن نباشد سى ونهم آنكه كسى گردن شخصى را بشكند وهمچنان كج بماند چهلم آنكه كسى كارى كند كه چيزى بگلوى شخصى فرو نرود چهل ويكم آنكه كسى هر دو دست كسى را از بند دست كه آنرا زند گويند ببرد چهل ودوم آنكه كسى در استخوان دست كسى را كه ذراع گويند تا مرفق جدا كند چهل و سيم آنكه كسى هر دو بازوى كسى را تادوش جدا از دست ببرد چهل وچهارم آنكه كسى پشت شخصى را بشكند وهمين حكم دارد اگر كسى را كرژ پشت كند بحيثيتى كه قادر بر نشستن باشد چهل وپنجم آنكه كسى زخمى بر ديگرى زند چنانكه مغزى كه در مهرهاى پشت است بريده شود چهل وششم آنكه كسى هر دو پستان مرد يا زن را ببرد وهمين حكم دارد بريدن سرهاى پستان ايشان بقول بعضى چهل وهفتم كسى ذكر كسى را از بيخ يا از حشفه ببرد واگر چه عنى باشد چهل و هشتم آنكه شخصى خصيه كسى را ببرد چهل ونهم آنكه كسى هر دو طرف فرج زنى را ببرد خواه صحيحه باشد آنزن وخواه علت دار چون رتقا وخواه بكر باشد وخواه غير بكر وخواه كوچك

[ 442 ]

وخواه بزرگ پنجاهم آنكه كسى زنى را دخول كند چنانكه موضع بول وغايط يا مخرج بول وحيض او را بدراند وهر دو راه را يكى كند خواه شوهرش باشد وخواه اجنبى وخواه بالغ باشد و خواه غير بالغ اما در بالغه هر گاه شوهر او باشد خونبها ساقطست پنجاه ويكم آنكه كسى هر دو نشستگاه كسى را ببرد كه باستخوان رسد پنجاه ودوم آنكه كسى هر دو پاى شخصى را ببرد تا مفصل ساق پنجاه وسيم آنكه كسى انگشتان هر دو دست شخصى را ببرد وكفها را بگذارد پنجاه وچهارم آنكه كسى انگشتان هر دو پاى كسى را ببرد وباقى را بگذارد پنجاه وپنجم آنكه كسى هر دو پايهاى كسى را تا زانو جدا كند پنجاه وششم آنكه كسى هر دو زانوى كسى را ببرد تنها اما اگر با ساقين ببرد در هر يك خونبها دادن لازمست پنجاه وهفتم آنكه كسى استخوان كون آدمى را بشكند وسبب آن شود كه هميشه غايط ازو آيد پنجاه وهشتم آنكه كسى بكارت بكرى را بانگشت ببرد چنانكه مثانه او دريده شود بر قول بعضى از مجتهدين پنجاه ونهم آنكه كسى بينى كسى را ببرد يا بشكند وفاسد شود شصتم آنكه كسى كارى كند كه موى سر كسى بيرون نيايد شصت ويكم آنكه كسى پلكهاى هر دو چشم كسى را ببرد شصت ودوم آنكه كسى كارى كند كه موى ريش كسى را بريزاند شصت وسيم آنكه كسى مويهاى مژه هر دو چشم كسى را بريزاند كه ديگر بيرون نيايد شصت وچهارم آنكه كسى هر دو لب كسى را ببرد شصت وپنجم آنكه كسى زبان كسى را از بيخ ببرد شصت وششم آنكه كسى بيست وهشت دندان كسى را بشكند شصت وهفتم آنكه كسى كارى كند كه طفل تمام خلقت كه متحرك شده باشد از شكم زنى بيفتد شصت و هشتم آنكه كسى شخصى را در ماههاى حرام بكشد چه در اينصورت جهت كشتن خونبها بايد داد وجهت كشتن در ماههاى حرام ثلث خونبها وهمين حكم دارد در حرم مكه بر قول بعضى از مجتهدين فصل دوم در بيان خونبهاى اعضاى آدمى وآن بر سى وچهار قسم است قسم اول آنچه سبب نصف خونبها ميشود وآن بيست امر است اول آنكه كارى كند كه مويهاى ابروى شخصى برود دوم آنكه يكچشم كسى را كور كند سيم آنكه يكدست كسى را تا زند ببرد چهارم آنكه ذراع كسى را تا مرفق ببرد پنجم آنكه يك بازوى كسى را تا كتف ببرد هر گاه اينها را تنها ببرد واگر يكدفعه اينها را تا كتف ببرد نيز موجب نصف خونبهاست بر قول بعضى از مجتهدين ششم آنكه يكپاى كسى را تا زانو ببرد واگر بيكدفعه يكپاى را تا زانو ببرد آن نيز موجب نصف خونبهاست هفتم آنكه يك ساق پاى كسى را تا زانو ببرد هشتم آنكه

[ 443 ]

زانوى كسى را ببرد واگر يكدفعه يكپا را تا زانو ببرد هم موجب نصف خونبهاست نهم آنكه يك استخوان روى را كه دندانها دروست بشكند يا ببرد دهم آنكه يكى از لبهاى شخصى را ببرد بر قول بعضى از مجتهدين يازدهم آنكه يك پستان زنرا ببرد دوازدهم آنكه يك خصيه شخصى را ببرد بر قول بعضى از مجتهدين سيزدهم آنكه يكطرف فرج زنى را ببرد چهاردهم آنكه يكطرف نشستگاه كسى را ببرد پانزدهم آنكه كارى كند كه يك گوش كسى چيزى نشنود شانزدهم آنكه يك گوش كسى را ببرد هفدهم آنكه كارى كند كه يك چشم كسى چيزى نه بيند هجدهم آنكه كارى كند كه مژه يك چشم كسى برود نوزدهم آنكه كارى كند كه كسى از يكسوراخ بينى بوى نشنود بيستم آنكه دو سوار آزاد يا دو پياده در اثناى دويدن بر يكديگر خورند وهر دو كشته شوند ورثه هر يك نصف خونبها از يكديگر ميگيرند قسم دوم آنكه موجب خونبها ودو ثلث خونبهاست وآن در صورتيست كه كسى نشستگاه كسى را بشكند وسبب آن شود كه هر دو پاى او شل شود قسم سيم آنچه دو خونبها در آن بايد داد وآن پنج امر است اول شكستن هر دو استخوانى كه دندانها در اوست با دندانها دوم هر گاه پشت كسى را بشكند كه از جماع كردن بيفتد سيم هر گاه چيزى بر شخصى زنند كه عقل او را ببرد چهارم هر گاه چيزى بر گوش كسى زنند كه كر شود يا هر دو گوش كسى را ببرند وبعد از آن كر شود پنجم هر گاه بينى كسى را ببرند كه ديگر بوى چيزى نشنود قسم چهارم آنچه موجب خونبها وزيادتى ارش است وآن وقتى است كه پستان زيادتى زن را ببرند كه شير آن منقطع شود قسم پنجم آنچه سبب دو ثلث خونبها ميشود وآن چهار امر است اول بريدن لب پائين شخصى بر قول بعضى از مجتهدين دوم هر گاه كارى كنند كه هر دو لبهاى شخصى سست شود واز خلقت طبيعى درازتر كردد سيم هر گاه پلكهاى بالاى چشم كسى را زايل كنند بر قول بعضى از مجتهدين چهارم بريدن خصيه چپ شخصى بر قول بعضى از مجتهدين قسم ششم آنچه موجب ثلث خونبهاست وآن چهارده امر است اول بريدن لب بالائين بر قول بعضى از مجتهدين دوم زايل ساختن پلكهاى پائين چشم شخصى بر قول بعضى از مجتهدين سيم بر طرف كردن حايلى كه ميانه دو سوراخ بينى است چهارم زبان گنگ را بريدن پنجم تير از دو سوراخ بينى شخصى گذرانيدن كه سوراخ آن بهم نيايد ششم هر گاه پشت كسى را بشكند آنگاه نيكو شود هفتم آنكه كارى كند كه بول كسى منقطع شود آنگاه

[ 444 ]

نيك شود هشتم بريدن ذكر عنى نهم بريدن خصيه راست كسى بر قول بعضى از مجتهدين دهم هر گاه بكارت زنى را بانگشت ببرند چنانكه بول وغايط او بند نشود يازدهم هر گاه چيزى بر شكم كسى نهند كه بول وغايط او بيرون آيد دوازدهم بريدن انگشت ابهام يعنى انگشت نر خواه از دست باشد وخواه از پا بر قول بعضى از مجتهدين سيزدهم هر گاه كسى زخمى بر كسى زند كه باندرون شكم او برسد چهاردهم آنكه زخمى بر كسى زند كه بخريطه دماغ او برسد بر قول بعضى از مجتهدين قسم هفتم آنكه موجب رفع خونبها ميشود وآن سه امر است اول تراشيدن يكى از دو ابرو دوم بريدن هر دو پستان سيم بر طرف ساختن موى مژه يكى از دو چشم قسم هشتم آنكه موجب خمس خونبها ميشود وآن دو امر است اول هر گاه تيرى از دو سوراخ بينى كسى بگذرانند وبعد از آن جراحت او بهم آيد دوم هر گاه شش كس در آبى شنا كنند ويكى از ايشان غرق شود بر هر يك از آن پنج كس خمس خونبهاى غرق شده واجبست بر قول بعضى از مجتهدين قسم نهم آنكه سه خمس خونبها در آن لازمست چون شكستن دوازده دندان پيش شش از پائين كه ابتداى آن از دندان پيشتر باشد وانتهاى آن از دندان پستر وشش از بالا بطريق مذكور قسم دهم آنچه در آن دو خمس خونبها در آن لازمست وآن دو امر است اول شكستن شانزده دندان كه از دندانها پيش نباشد دوم هر گاه كسى كارى كند كه هر دو خصيه شخصى بزرگ شود قسم يازدهم آنچه در آن چهار خمس خونبها لازمست وآن در صورتيست كه كسى كارى كند كه هر دو خصيه شخصى بزرگ شود چنانكه قادر بر آن نباشد كه در وقت رفتن پايها را نزديك گذارد قسم دوازدهم آنكه موجب سدس خونبهاست وآن در صورتيست كه چيزى از يك سوراخ بينى شخصى بگذرانند آنگاه آن جراحت نيك شود قسم سيزدهم آنچه موجب عشر خونبهاست وآن پنج امر است اول بريدن پنج انگشت خواه از دست باشد وخواه از پا دوم چيزى از سوراخ بينى كسى گذرانيدن وبعد از آن آن جراحت نيك شود سيم آنكه كسى كارى كند كه طفلى كه خلقتش تمام شده باشد اما هنوز بحركت نيامده باشد از شكم زن بيفتد خواه آن طفل مرد باشد وخواه زن خواه جهود باشد وخواه نصارى خواه آزاد باشد وخواه بنده چه در اينها عشر خونبها دادن لازمست چهارم بريدن سر مسلمان مرده پنجم آنكه زخمى بر كسى زنند كه باستخوان رسيده آنرا شكسته

[ 445 ]

باشد قسم چهاردهم آنچه در آن نصف عشر خونبهاست كه پنجاه مثقال طلا باشد چون شكستن يكى از دوازده دندان پيش شش از بالا وشش از پائين كه ابتداى آنها از دندان پيشتر باشد وانتها از دندان پستر قسم پانزدهم آنچه در آن نصف عشر خونبهاست كه بيست وپنج مثقال طلا باشد وآن دو امر است اول شكستن يكى از شانزده دندان غير از دندانها پيش كه مذكور شد دوم شكستن ضلعى كه نزديك دل باشدقسم شانزدهم آنچه در آن ثلث خونبهاى آن عضو لازمست وآن ده امر است اول آنكه كارى كند كه چشم كور كسى فرو رود چه در آن ثلث خونبهاى چشم صحيح است دوم بريدن نرمه هر دو گوش چه در حديث آمده كه خونبهاى آنها خونبهاى گوشهاست سيم مثله ساختن بينى شخصى چهارم كندن دندان زيادتى شخصى چه در آن ثلث خونبهاى دندان اصلى است هر گاه تنها كنده باشد اما اگر با دندان اصلى كنده باشد چيزى در آن لازم نيست پنجم بريدن انگشت نر بر قول بعضى از مجتهدين ششم بريدن انگشت زيادتى چه در آن ثلث خونبهاى انگشت اصلى است هفتم مثله كردن انگشت كسى چه در آن ثلث خونبهاى انگشت صحيح آن عضو لازمست هشتم كوفتن استخوان هر عضوى چه در آن ثلث خونبهاى آن عضو لازمست نهم شكافتن هر دو لب آدمى بطريقى كه دندانها نمايان شود چه در آن ثلث خونبهاى هر دو لب لازمست خواه تمام لبها شكافته شده باشد وخواه بعضى دهم شكافتن يكى از لبها ودر آن ثلث خونبهاى لب لازمست قسم هفدهم آنچه در آن دو ثلث خونبهاى آن عضو لازمست وآن چهار امر است اول شل گردانيدن انگشتان صحيح خواه از دست باشد وخواه از پاى دوم كندن ناخن انگشتان وبيرون آمدن آن سياه سيم شكستن استخوان عضوى چنانكه آن عضو باطل شود چهارم هر گاه كارى كند كه شخصى را تا نصف روز بول منقطع شود قسم هجدهم آنچه در آن خمس خونبهاى هر عضوى لازمست وآن چهار امر است اول شكستن هر عضوى دوم هر گاه زخمى بر عضو شخصى بزند كه استخوانرا ظاهر سازد چه در آن خمس خونبهاى شكستن آن عضو لازم است سيم آنكه كارى كند كه لبهاى كسى شكافته شود وبعد از آن نيك شود چه در آن خمس خونبهاى لبهاست چهارم شكافتن يك لب كه بعد از آن نيك شود چه در آن خمس خونبهاى يك لب است قسم نوزدهم آنچه در آن خونبهاى خمس هر عضوى لازمست وآن دو

[ 446 ]

امر است اول هر گاه استخوان عضوى را بشكنند آنگاه نيك شود دوم هر گاه استخوان عضويرا بكوبند وبعد از آن نيك شود آنگاه خمس خونبهاى كوفتن لازمست قسم بيستم آنچه هشت يك خونبها در آن لازمست چون بريدن يكسر پستان مرد قسم بيست ويكم آنچه در آن يكنفر شتر لازمست چون خارصه وآن زخمى است در سركه پوست را بشكافد قسم بيست ودوم آنچه در آن دو نفر شتر لازمست چون داميه وآن زخميست در سركه از پوست گذشته بگوشت رسيده باشد وبسيار فرو نرفته باشد قسم بيست و سيم آنچه در آن سه نفر شتر لازمست چون باضعه وآن زخميست در سرگه در گوشت فرو رفته باشد وآنرا مثلا نيز گويند قسم بيست وچهارم در آنچه چهار نفر شتر در آن لازمست چون سمحاق بكسر سين وسكون ميم وآن زخميست در سركه از گوشت گذشته بپوست نازكى كه استخوان را پوشيده است رسيده باشد قسم بيست وپنجم آنچه در آن پنج نفر شتر لازمست چون موضحه وآن زخمى است در سركه باستخوان رسيده باشد وآنرا ظاهر كرده باشد قسم بيست وششم آنچه در آن ده نفر شتر لازم است چون هاشم وآن زخميست در سركه باستخوان رسيده آنرا شكسته باشد واز جائى بجائى ديگر نقل كرده باشد قسم بيست وهفتم آنكه در آن سى وسه نفر شتر لازمست چون مامومه وآن جراحتى است در سركه بخريطه دماغ كه آنرا ام الرأس ميگويند رسيده باشد وبعضى از مجتهدين خونبهاى آنرا سى وسه شتر وثلث شتر گفته اند قسم بيست وهشتم آنچه در آن سى نفر شتر وزيادتى ارش لازمست چون دامغه وآن زخميست در سركه خريطه دماغ را بشكافد ودور است كه آدمى با اين زخم زنده بماند قسم بيست ونهم آنكه در خونبهاى آن قياس بهمان عضو بايد كرد چون خارصه دست مثلا چه در آن نصف شتر بايد داد قسم سى ام آنچه در آن ده مثقال طلا لازمست وآن سه امر است اول شكستن ضلعى كه نزديك بازو باشد دوم منى را بيرخصت زن آزاد دائمى بيرون فرج او ريختن چه در اينصورت برو لازمست كه ده مثقال طلا بآن زن دهد سيم آنكه كسى كارى كند كه سبب آن شود كه منى خود را در خارج فرج بريزدقسم سى ويكم آنچه در آن بيست مثقال طلا لازمست وآن آنست كه كسى كارى كند كه بعد از آنكه نطفه در رحم زن

[ 447 ]

قرار گرفته باشد بيفتد قسم سى ودوم آنچه در آن چهل مثقال طلا لازمست وآن چنانست كه كسى كارى كند كه بعد از آنكه نطفه در رحم زن علقه شده يعنى خون بسته باشد بيفتد قسم سى وسيم آنچه در آن شصت مثقال طلا لازمست وآن آنست كه كسى كارى كند كه بعد از آنكه نطفه در رحم زن مضغه يعنى مانند گوشت خائيده شده باشد بيفتد قسم سى وچهارم آنچه در آن هشتاد مثقال طلا لازمست وآنچنانست كه كسى كارى كند كه از شكم زنى طفلى كه استخوان داشته باشد وخلقت او تمام ومتحرك نشده باشد بيفتد واگر مادر آنطفل خود انداخته باشد بر او لازمست كه خونبهاى آنرا چنانكه مذكور شد بپدر طفل بدهد مطلب سيم در بيان آنكه در چند موضع تمام خونبها ساقط ميشود ودر دو موضع نصف خونبها اما آن بيست ودو موضعيكه تمام خونبها ساقط است اول آنكه ولى مقتول خونبها را بقاتل عفو كند واگر ولى نداشته باشد امام ولى اوست وآيا امام را ميرسد كه عفو كند يا نه ميانه مجتهدين خلافست دوم آنكه هر گاه شخصى كه تير مياندازد بشخصى گويد كه بر حذر باش وآنشخص حذر نكند وتير بر او خورد وبكشد سيم آنكه دو بنده پياده يا سواره در اثناى دويدن بر يكديگر خورند وهر دو بميرند چهارم آنكه باد كسى را از بلندى بيندازد ودر زير كسى را بكشد پنجم آنكه كسى خود را بر سر كسى اندازد وخود كشته شود ششم آنكه كسى كه بدزدى كردن بخانه كسى آيد وكشته شود هفتم آنكه دزدان بر سر راه مسلمانان آيند وكشته شوند هشتم آنكه كسى را كه جهت قصاص بكشند نهم آنكه هر گاه مقتول كافر حربى يا ذمى باشد كه بشرايط جزيه عمل نكند دهم آنكه مسلمانى را كه كفار اسير كرده باشند وفتح ممكن نباشد مگر بكشتن او يازدهم آنكه هر گاه زن شخصى را در خانه پنهان كرده باشد وشوهر او واقف شده او را بكشد دوازدهم آنكه شخصى در راه واسعى باذن امام بنائى احداث نمايد يا سنگى نصب كند كه بسبب آنها كسى كشته شود سيزدهم آنكه ناودان يا پنجره خانه شخصى كه بر سر راه نصب كرده باشند بيعلم او بيفتد وكسى را بكشد چهاردهم آنكه كسى روزى كه باد نباشد در ملك خود بقدر احتياج آتش روشن كند وسرايت بسوختن كسى كند پانزدهم آنكه چارواى شخصى كه برو سوار شده باشد يا او را ميكشيده باشد بپاها كسى را بكشد شانزدهم آنكه شخصى هر دو دست كسى را قطع

[ 448 ]

كرده باشد آنگاه آنكس او را از روى عمد بكشد پس هر گاه در اينصورت ولى مقتول عفو كند خونبها ساقط ميشود هفدهم آنكه شخصى هر دو دست شخصى را ببرد ودستهاى او را عوض آن ببرند چنانكه سرايت بكشتن كند پس هر گاه ولى مقتول عفو كند خونبها ساقط ميشود هجدهم آنكه شخصى هر دو دست كسى را ببرد وخونبها بگيرد آنگاه سرايت بمردن كند چه ولى مقتول او را ميتواند كشت اما اگر عفو كند خونبها ساقط ميشود نوزدهم آنكه شخصى دستهاى كسى را ببرد آنگاه دستهاى آنكس را بعوض آن ببرند وسرايت باولى كند وبثانى سرايت نكند چه در اينصورت ولى او را ميتواند كشت اما اگر پيش از كشتن بميرد ولى خونبها از مال او نميتواند گرفت بر قول بعضى از مجتهدين بيستم هر گاه دو دست غلامى را كه خونبهاى او هزار مثقال باشد ببرند آنگاه آنغلام آزاد شود وبعد از آن بميرد ورثه غلام قصاص ميتوانند كرد اما اگر عفو كند خونبها نميتوانند گرفتن زيرا كه خونبهاى دستهاى او مال آقاى اوست بيست ويكم هر گاه كسى خود را بكشد بيست ودوم هر گاه كسى از روى عمد بظلم كسى را بكشد آنگاه بميرد ومال نداشته باشد بر قول بعضى از مجتهدين خونبها از او ساقطست واما آن دو موضعيكه نصف خونبها ساقط است اول آنكه دو مرد از سوار يا پياده كه در دويدن بر يكديگر خورند وهر دو كشته شوند چه هر يك از ورثه نصف خونبها بورثه ديگر ميدهند دوم آنكه زنى دست مردى را ببرد بعوض آن هر دو دست زن را ببرند آنگاه سرايت كند وآنمرد بميرد بعد از آن ولى مرد زن را از كشتن عفو كند نصف خونبها ساقط ميشود مطلب چهارم در بيان مقدار خونبها وقتل عمد وخطا وشبيه بعمد وآن بر هفت قسمست قسم اول خونبهاى مرد مسلمان واگر چه طفل باشد بدانكه خونبهاى مرد مسلمان در صورتيكه كسى او را بغير حق عمدا كشته باشد واز هر دو طرف بخونبها راضى شوند يكى از شش چيز است اول صد نفر شتريكه پنجسال يا بيشتر داشته باشند وعلت دار ولاغر نباشند وقيمت هر شترى ده مثقال طلا يا صد وبيست درهم باشد دوم دويست رأس گاو كه در عرف آنها را گاو گويند سيم دويست حله وهر حله دو جامه از برد يمانيست ومعتبر آنست كه اسم جامه بر آن صادق آيد چهارم هزار فرد گوسفند بطريقى كه در گاو مذكور شد وميبايد كه قيمت هر بيست گوسفند ده مثقال طلا يا صد وبيست درهم باشد

[ 449 ]

پنجم هزار مثقال طلاى شرعى خالص ششم ده هزار درهم شرعى نقره ودر اين شش چيز فرقى ميانه قتل عمد وشبيه بعمد وخطا نيست مگر بسه چيز اول صد شتر چه در صورتيكه بخطا كشته باشد صد نفر شتر باينطريق بايد داد كه در حديث صحيح تصريح بآن وارد شده كه بيست شتر ماده يكساله وبيست شتر نر دو ساله وسى شتر نر دو ساله وسى شتر سه ساله ودر شبيه بعمد آنچه در صحيح وارد شده چهل شتر پنجساله وسى شتر سه ساله وسى شتر دو ساله دوم آنكه در صورتى كه بعمد يا شبيه بعمد كشته باشد خونبها را از اصل مال خود ميدهد ودر صورتى كه بخطا كشته باشد عاقله ميدهند وزود باشد كه معنى عاقله مذكور شود سيم آنكه در قتل عمد خونبها را در مدت يكسال ميگيرند وابتداى سال از وقت كشتن است تا آخر سال ودر زياده از يكسال دادن جايز نيست مگر برضاى ورثه مقتول بخلاف قتل خطا كه در سه سال هر سال ثلث خونبها را تا آخر سال از عاقله بايد گرفت ودر شبيه بعمد در دو سال از مال قاتل بايد گرفت تا آخر سال ودر خونبهاى ولد الزنا هر گاه اظهار اسلام كند خلافست بعضى از مجتهدين گفته اند كه مثل خونبهاى مسلمانانست وبعضى برآنند كه مثل خونبهاى جهودآنست وآن هشتصد درهم است قسم دوم خونبهاى زن مسلمان وآن نصف خونبهاى مرد است يعنى پنجاه نفر شتر يا صد رأس گاو يا پانصد فرد گوسفند يا صد حله يا پانصد مثقال طلا يا پنجهزار درهم نقره ودر خونبهاى اعضا چنانكه مذكور شد تفاوتى ميانه مرد وزن نيست تا آنكه خونبهاى آن عضو بثلث خونبهاى مرد برسد آنگاه خونبهاى عضو زن نصف خونبهاى عضو مرد ميشود قسم سيم خونبهاى خنثى و آن سه ربع خونبهاى مرد است قسم چهارم خونبهاى زنى كه حامله باشد چه خونبهاى او نيز سه ربع خونبهاى مرد است قسم پنجم خونبهاى مردان جهود وآن هشتصد درهم شرعيست قسم ششم خونبهاى زنان جهود وآنچهار صد درهم شرعيست قسم هفتم خونبهاى غلام وآن قيمت اوست بشرط آنكه از خونبهاى آزاد زياده نباشد وخونبهاى اعضاى غلام بطريقيست كه در خونبهاى اعضاى آزاد مذكور شد پس هر چه سبب نصف خونبهاى اعضاى آزاد باشد در غلام نصف قيمت او ميشود وهمچنين در هر عضوى كه در آزاد بحسب شرع خونبها مقرر باشد آنرا قياس بقيمت غلام بايد كرد پس آنچه در غلام قيمت كنند در آزاد آن را بايد داد واگر غلام شخصى از روى خطا زخمى بر كسى زند كه خونبهاى آن مساوى قيمت او باشد آقاى غلام اختيار

[ 450 ]

دارد در آنكه غلام را بدهد يا خونبهاى او را واگر كسى غلام شخصى را زخمى زند كه خونبهاى او مساوى قيمت او باشد آقاى غلام اختيار دارد كه غلام را بدهد وقيمت آنرا بگيرد يا آنكه غلام را نگاهدارد وچيزى نطلبد مطلب پنجم در بيان آنچه سبب ارش ميشود يعنى تفاوتى كه ميانه صحيح وغير صحيح بودن عضو آدمى است بدانكه در شانزده موضع ارش لازمست اول آنكه كسى كارى كند كه بسبب آن چيزى بگلوى شخصى فرو نرود دوم آنكه كسى پشت ديگرى را بشكند آنگاه نيك شود سيم آنكه كسى كارى كند كه موى مژه كسى بريزد بر قول بعضى از مجتهدين وبعضى در اينصورت خونبها را لازم ميدانند چهارم آنكه كسى بعد از بريدن انگشتان شخصى كف او را نيز ببرد پنجم آنكه شخصى بعد از بريدن دست كسى از استخوان زند او نيز چيزى ببرد ششم آنكه كسى دست زيادتى كسى را ببرد هفتم بريدن سرهاى پستان بر قول بعضى از مجتهدين هشتم بريدن ركب وآن چيزيست در زن كه مثل پشت زهار است در مرد نهم آنكه چيزى بر شكم كسى نهند كه بول يا غايط ازو بيرون آيد دهم آنكه كسى كارى كند كه گوش كسى چيزى نشنود آنگاه نيك شود يازدهم آنكه كسى كارى كند كه بول كسى منقطع شود آنگاه نيك شود دوازدهم آنكه پستانهاى زنى را ببرند كه شير ازو منقطع شود يا دير بيرون آيد چه در اينصورت خونبها با زيادتى ارش بايد داد سيزدهم هر گاه كسى زخمى بر شخصى زند كه خريطه دماغ او را بشكافد چه در اينصورت ثلث خونبها با زيادتى ارش بايد داد چهاردهم هر گاه سيلى بر روى كسى زنند كه روى او سرخ يا سياه يا زرد شود بر قول بعضى از مجتهدين وبعضى برآنند كه اگر سرخ شود يكمثقال ونيم طلا بايد داد واگر سياه شود شش مثقال و اگر زرد شود سه مثقال وبعضى گفته اند كه اگر اينها در بدن واقع شود نصف آنچه مذكور شد بايد داد واطلاق روايت شامل مرد وزنست پانزدهم آنكه حيوان كسى را شخصى عيبناك كند چه در اين صورت تفاوت عيبناكى او را ميدهد شانزدهم هر گاه شخصى حيوان كسى را بكشد وآن بر دو قسم است قسم اول آنكه قابل كشتن باشد وآن بر دو قسم است اول آنكه گوشت او را خورند چه در اينصورت تفاوت قيمت ميانه كشته وزنده او بايد داد وآيا مالك را در اينصورت ميرسد كه بكشنده بگويد كه كشته را تو بردار وقيمتى كه آنرا خريده ام بمن ده مجتهدين را در اين دو قولست واگر تفاوت نداشته باشد مثل آنكه گوسفندى را در صحرائى بكشند كه كسى از گوشت او منتفع نشود قيمت آنرا بايد داد دوم

[ 451 ]

آنكه گوشت او حرام باشد چه قيمت موى وپشم ووبر او را بطريق قيمت روزى كه كشته است ميدهد پس اگر در روزى كه قيمت ميدهد موى وپشم ووبر او قيمت دار باشد زيادتى آنرا كم كند اگر غاصب نباشد واگر غاصب باشد بقول بعضى از مجتهدين قيمت اعلاى آنرا از روز غصب تا روز تلف ميدهد قسم دوم آنكه قابل كشتن نباشد وآن بر پنج قسم است اول سگ شكارى ودر آن چهل درهم لازمست بر قول بعضى از مجتهدين و بعضى برآنند كه قيمت آنرا بايد داد دوم سگيكه محافظت گله ميكند ودر آن يكدرهم بر او لازمست وبعضى از مجتهدين بيست درهم گفته اند وبعضى بر قيمت آنرفته اند سيم سگى كه محافظت باغ ميكند ودر آن بيست درهم لازمست بر قول مشهور وبعضى از مجتهدين بر آنند كه قيمت آنرا بايد داد چهارم سگى كه محافظت زراعت ميكند ودر آن وقرى يعنى خروار از گندم بايد داد ودر غير اين چهار سگ چيزى لازم نيست پنجم خوك كسى كه خوردن گوشت اور حلال داند چه قيمت آنرا بايد داد وهمچنين قيمت شراب او را اگر تلف كند بايد داد خاتمه در بيان كفاره قتل وتحقيق عاقله ودر آن دو بحث است بحث اول در كفاره قتل بدانكه در كشتن مسلمان بنا حق وآنكه در حكم مسلمان باشد از اطفال ايشان واگر چه در شكم باشند وديوانگان وغلامان ايشان از روى عمد يا خطا يا شبيه بعمد واجبست كفاره بدهد چنانچه در بحث كفاره مذكور شد واگر ولى مقتول بخونبها راضى نشود و او را عوض مقتول بكشد آيا كفاره واجبست يا نه در آن خلافست اقرب آنست كه واجب است واز مال او بيرون بايد كرد وهمچنين هر گاه كسى كارى كند كه بسبب آن شخصى كشته شود مثل آنكه سنگى در جائى كه ملك او نباشد انداختن يا كاردى آنجا گذاشتن موجب كفاره است واگر جماعتى در كشتن شخصى شريك شوند بر هر يك از ايشان كفاره عليحده واجبست وهمچنين در كشتن مسلمانى كه ميان كفار باشد وندانسته كشته شود نيز كفاره واجبست ودر كشتن جهودان وترسايان وغير ايشان از اصناف كفار خواه بشرايط ذمه گردن نهاده باشند و خواه نباشند كفاره واجب نيست وهمچنين بر كسى كه خود را بكشد يا كارى كند كه بچه از شكم زن حامله بيندازد بشرط آنكه بچه در حركت نيامده باشد وخلقت او تمام نباشد كفاره واجب نيست بحث دوم در تحقيق عاقله بدانكه عاقله جمعى اند كه خونبهاى كسى را كه خويش ايشان از روى خطا كشته باشد ميدهند چون پدر وفرزندان وخويشان

[ 452 ]

پدرى وشروط عاقله ده است اول آنكه پدر يا خويشان پدرى باشند پس بر مادر وخويشان مادرى خونبها دادن واجب نيست دوم آنكه مرد باشند چه بر زنان واجب نيست سيم آنكه بالغ باشند چه بر طفل واجب نيست چهارم آنكه عاقل باشند چه بر ديوانه واجب نيست پنجم آنكه در وقت دادن خونبها مالدار باشند چه اگر مفلس باشند در آنوقت بر ايشان واجب نيست واگر چه در وقت كشتن مالدار باشند ششم آنكه كشتن را به گواهان عادل بثبوت رسانيده باشند پس اگر كشنده اقرار كند يا با ولى مقتول صلح نمايد خونبها بر عاقله واجب نيست هفتم آنكه بخطا باشد پس اگر عمدا كشته باشد خونبها بر عاقله نيست هشتم آنكه كشنده آزاد باشد چه اگر بنده باشد عاقله چيزى نميدهد نهم آنكه كشته شده جهود نباشد چه جهود را عاقله نيست دهم آنكه كشنده آزاد باشد چه بنده را عاقله نيست وآقاى او مخير است در آنكه خونبها دهد يا غلام را بولى مقتول سپارد وهر گاه اين شروط متحقق شود واجبست بر خويشان قاتل كه خونبهاى مقتول را بدهند واگر چه ايشان در آنحال از قاتل ميراث نميبرند واگر خويشان موجود نباشند عاقله قاتل كسى است كه او را آزاد كرده باشد واگر او نيز موجود نباشد عاقله او كسى است كه نزد حاكم شرع گفته باشد كه هر جنايتى كه ازو سر زند او ضامن باشد واگر او نيز موجود نباشد عاقله او امامست ودر كشتن عمد وشبيه عمد چيزى از خونبها بر عاقله لازم نيست مگر آنكه كشنده مرده يا گريخته باشد چه در اينصورت بعضى از مجتهدين گفته اند كه خونبها را خويشان نزديك او ميدهند هر گاه مالى نداشته باشد وهمچنين عاقله را خونبها دادن لازم نيست هر گاه چارواى كسى كسى را بكشد بلكه در اينصورتها از مال قاتل بايد داد و جهودان عاقله ندارند بلكه قاتل خود متعهد خونبهاى كشته شده است خواه بعمد واقع شده باشد وخواه بخطا واگر جهودان چيزى نداشته باشند امام عاقله ايشان است زيرا كه او جزيه از ايشان ميگيرد پس خونبها را نيز او بحسب راى خود بر عاقله قسمت ميكند وبعضى گفته اند كه مالدار ايشان نيم مثقال طلا ميدهد وفقير ايشان چهار يك مثقال وقول اقرب آنست كه امام آنرا بحسب رأى خود بطريق مراتب ميراث بر عاقله ايشان قسمت ميكند پس اگر فرزندان از عهده خونبها بيرون نتوانند آمد يا چيزى نداشته باشند وبرادران يا فرزندان ايشان بر آن قادر باشند ايشان ميدهند وهمچنين اگر ايشان عاجز آيند اعمام قاتل واولاد ايشان واگر

[ 453 ]

ايشان نيز عاجز باشند اعمام پدر او واولاد ايشان واگر ايشان نباشند اعمام جد واولاد ايشان واگر ايشان نباشند آزاد كننده واگر او نباشد ضامن جريره واگر او نيز نباشد امام ميدهد وخويشان حاضر وغايب هر دو در خونبها شريكند پس در اينصورت حاكم شرع آنشهر چيزى بحاكم شهر غايب بنويسد كه خونبها را بر ايشان قسمت كند واگر حاكم شرع در حكم يا در اجتهاد خطا كند خونبها را از بيت المال ميدهد ودر غير حاكم از روى خطا عاقله او ميدهدنكته داعى دولت قاهره نظام ساوجى گويد كه از استاد خود اعنى افضل المتاخرين بهاء الملة والحقيقة والدين محمد عاملى طاب ثراه شنيده شد كه روزى نواب اعلى كه هزار جان گرامى فداى نامش باد در مجلس درس ايشان حاضر شده بودند وبحث عاقله در ميان بوده نواب اعلى پرسيده اند كه عاقله چه معنى دارد ايشان گفته اند كه عاقله جماعتى اند كه هر گاه كسى از روى خطا كسى را بكشد خونبهاى كشته شده را ايشان ميدهند نواب اعلى فرموده باشند كه حكمت در اين چه باشد كه ديگرى كسى را بكشد وجمعى ديگر خونبها بدهند ايشان در جواب گفته اند كه ظاهرا حكمت در اين آنست كه چون ايشان دانند كه هر گاه يكى از خويشان ايشان كسى را بكشد ايشان خونبها ميدهند ايشانرا نگذارند كه هرزه گردى نمايند وهميشه در محافظت ايشان باشند تا كسى را نكشند حضرت اعلى فرموده اند كه حكمت دراين اين خواهد بود كه چون خويشان جرمانه گناه او را ميكشند آنشخص هميشه شرمنده ايشان باشد و ديگر اينچنين كارى نكند اميد كه ايزد تعالى مفاتيح وخواتيم اين پادشاه جوانبخت سر افراز تخت را بميامن بركات بى انتهاى خويش وبانواع ظفر ونصرت وخرمى وكامرانى مقرون داراد وربع معمور از بسيط زمين اين پادشاه را مسلم كرده اعداى دين ودولت او را هميشه مقهور ومنكوب گرداناد وبحق النبى واله الامجاد (ع) يا رب دعاى خسته دلان مستجاب كن وختم اين كتاب برد دعاى دولت ابد قرين كرده شد اميد كه منظور نظر كيميا اثر نواب همايون ارفع اقدس اعلى گرديده سبب حصول مطالب ومقاصد اينداعى كشته در باقى عمر از فواضل انعامات اين پادشاه كه در دولت مخلد وبر اعدا مظفر باد بهره مند شده در يكى از مشاهد مشرفه بطاعت وعبادت الهى ووظيفه دعا گوئى دوام دولت ابد قرين شاهى ظل اللهى قيام واقدام تواند نمود ولله الحمد على فواضل نعمائه ونوايل مبراته وحسناته وجزايل الائه وهباته التى من على بالتوفيق في اتمام هذا الكتاب المستطاب بعون لله الملك الوهاب

[ 454 ]

بسم الله وبالله وفى سبيل الله وصلى الله على خير خلقه رسول الله وعلى آله آل الله ولعنة الله على اعدائهم اعداء الله بر صاحبان بصيرت واربابان دانش وخبرت مخفى ومحجوب مباد كه كتاب مستطاب جامع عباسى اگر چه در ايران وهندوستان مكررا بطبع رسيده ولكن باين نظافت وظرافت وخوش منظرى كاغذ تا بحال طبع نشده علاوه بر آن منتهاى دقت در تصحيح ومقابله آن شده كه ميتوانم بگويم كه تاكنون باين صحيحى اين كتاب طبع نشده الا ما زاغ عنه البصر لهذا بر خود مخمر نمودم كه ابواب وفصول ومطالب اين كتاب را فهرست نمايم كه اين كتاب بر ساير جامع عباسى ها مزيت تامى داشته باشد وهم تا مطالعه كننده گان اين كتاب نظر بر فهرست كرده فورا مقصود خويش را در يابند و مستدعى از الطاف مؤمنين ومؤمناتى كه از اين كتاب با صواب مستفيض وبهره مند ميشوند اين احقر را از دعاى خير فراموش نفرمايند كه منتهاى آمال عاقبت بخيرى است وانا العبد المفتقر الى الله الغنى الوفى الملى الحاج شيخ على المحلاتى الحايرى بالتوفيق في اتمام هذا الكتاب المستطاب بعون لله الملك الوهاب

مكتبة يعسوب الدين عليه السلام الالكترونية